<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>اومدنم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%af%d9%86%d9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 21:56:07 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>اومدنم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>کس گیجه گرفتن جنده از شدت فاک</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b3-%da%af%db%8c%d8%ac%d9%87-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%af%d8%aa-%d9%81%d8%a7%da%a9/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b3-%da%af%db%8c%d8%ac%d9%87-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%af%d8%aa-%d9%81%d8%a7%da%a9/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 12 Dec 2019 08:51:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[آلبالو]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[احساسات]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[باورتون]]></category>
		<category><![CDATA[بخواین]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردیم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بوددستمو]]></category>
		<category><![CDATA[بودیمو]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونو]]></category>
		<category><![CDATA[بیشعور]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنمو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت]]></category>
		<category><![CDATA[تایتانیک]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تشویقم]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[جریانات]]></category>
		<category><![CDATA[جورواجور]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهاش]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوششون]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دروازه]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سوالای]]></category>
		<category><![CDATA[سیگارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینم]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینو]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[کردبعد]]></category>
		<category><![CDATA[کمربندمو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکترین]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لبهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مختلفی]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نظراتتون]]></category>
		<category><![CDATA[نظراتشون]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[واااای]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و شیرین بگم که بیشتر فیلم سکسی تو حال و هوای داستانمون باشین.بعد از اینکه درسمو تموم کردم چون پایان خدمت داشتم بلافاصله کارو شروع کردمو چون سکسی همه زندگیم کارم بود و جز این شاه کس تفریح دیگه ای نداشتم به سرعت تو کارم پیشرفت کردمو تو پروژه های بزرگ زیادی کونی دعوت می [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>و شیرین بگم که بیشتر فیلم سکسی تو حال و هوای داستانمون باشین.بعد</h2>
<p>از اینکه درسمو تموم کردم چون پایان خدمت داشتم بلافاصله کارو شروع کردمو چون سکسی همه زندگیم کارم بود و جز</p>
<h3>این شاه کس تفریح دیگه ای نداشتم به سرعت تو کارم پیشرفت</h3>
<p>کردمو تو پروژه های بزرگ زیادی کونی دعوت می شدمو و به چیز دیگه ای فکر نمی کردم فقط جمعه ها</p>
<h4>می جنده رفتم خونه پدری که بابا مامانمو ببینم چون اونا</h4>
<p>هم بعد از من و شیرین پستون کس دیگه ای رو نداشتن و خیلی تنها بودن شیرینم هفته ای یه بار</p>
<h5>همونجا می کوس دیدم.همه از اختلاف من و شیرین اطلاع داشتن</h5>
<p>ولی هیشکی نمی دونست که دلیل این اختلاف چیه.و اما شیرین&#8230; همون طور که گفته بودم شیرینم ازدواج کرده بود اما با سکس داستان کی ؟ یه</p>
<h6>بیشعور چرت که بعدا معتاد از آب در ایران سکس اومد از</h6>
<p>این بابت ناراحت بودم چون زندگی شیرین به هم می پاشید ولی اصلا به روی خودم نمی آوردم که یه چند ماه قبل با گریه و زاری اومد خونه و گفت که می خوام طلاق بگیرم.چون شوهرش معتاد بود سریع طلاق گرفت ولی دیگه بر نگشت خونه چون خجالت می کشید واسه همین یه خونه واسه خودش خرید و رفت اونجا.فروردین ماه بود که پدر و مادرو فرستادم مسافرت که برن یه حال و هوایی تازه کنن چون خونه من آپارتمان بود یه کم از خرت و پرت هامو جمع کردمو آمدم خونه بابا اینا که خونه خالی نمونه چون بزرگ بود امنیت نداشت. هر روز صبح پا می شدم و گلدونارو آب می دادمو می رفتم سر کار.یه روز طرفای عصر داشتم بر می گشدم خونه. سر کوچه ماشینو نگه داشتم و رفتم در خونه رو باز کردم که دیدم ماشین شیرین خونه هست درو یه کم محکم بستم که متوجه اومدنم بشه بعله شیرین خانوم زحمت کشیده بود حیاط و جارو کرده بود حوضو پر کرده بود و حسابی به سر و وضع خونه رسیده بود. درو باز کردمو رفتم تو دیدم داره جارو می کشهب: سلام خانوم دکتر.خوش گورموشوخ.ش: سلام آقا! یورولمیسن!گفتم شما کجا اینجا کجا که گفت دلم واست تنگ شده بود اومدم یه سری بهت بزنم! دیدم بله غذا هم درست کرده و رو گازه ولی نمی دونستم ناهاره یا شامه . تا نشستم اومد سفره رو باز کرد گفت حتما گشنه ای بعد از خوردن بهش گفتم نمی خوای بری خونتون (یعنی دیگه پاشو برو) گفت بیژن یه چیزی بگم نه نمی گی؟ گفتم چیه گفت تنهایی می ترسم لطفا شما هم با من بیا ولی من مخالفت می کردم بعد یه چند بار خواهش پا شدم و باهم رفتیم به طرف خونه شیرین.باز غروب بود باز بارون می بارید باز منو شیرین تنها بودیم&#8230; خدایا قراره چی بشه مغزم پر شده بود از سوالای جورواجور. راه خونه شیرین زیاد بود و تو راه حتا یه کلمه هم حرف نزدیمو من فقط پشت سر هم سیگار می کشیدم! رسیدیم خونه شیرینو رفتیم بالا.شیرین منو به پذیرایی راهنمایی کرد و منم رفتم رو یه مبل نشستم.شیرین اولش به طرف ضبط رفت و یه آهنگ از بیژن مرتضوی باز کرد: (میون خواب و بداری تو رو می دیدم انگاری / بهم گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری&#8230;..) رفت تو یه اتاق دیگه که لباس عوض که بعد چند لحظه با یه تاب سفید و شلوارک کشی اومد و کنارم نشست ( نا کس میدونست عاشق رنگ سیاه و سفیدم) اومد بغلم روی مبل نشست و گفت بیژن جون می تونم یه سوالی ازت بپرسم. گفتم بفرما.گفت چرا اون روز گذاشتی رفتی چرا دیگه بر نگشتی ؟&#8230; برگشتم به طرفش و گفتم مگه خودت نمی خواستی&#8230; تو همون حین دست کردم تو جیبم و بسته سیگارم و در آوردم واااای خدا اینم خالی بود عجب بد شانسییم من بسته سیگارو مچاله کردمو پرتش کردم یه گوشه ای هنوز داشت به چشمام نیگا می کرد که بلند شد اومد روی پاهام نشست و یه کشیده محکم توی گوشم. یه لحظه چنان عصبانی شدم که خواستم بازو هاشو بگیرم و پرتش کنم یه گوشه ای ولی خودمو کنترل کردمو به جای اون با فشار دسته ی مبل و داشتم از جاش می کندم. یه سیلی دیگه&#8230; سیلی ها بیشتر شدو حالت رگباری گرفته بود با مشت و سیلی و &#8230;سر و صورت منو میزد و خودش داشت گریه می کرد که دیوونه منم تو رو دوس داشتم منم عاشقت بودم با اون نامه فقط می خواستم یه کمی ناز کنم واست. من عاشقت بودم&#8230; (آهنگم به اینجا رسیده بود که: چرا گفتی که خواب عشقمو تو سادگی دیدم/چرا عاشقترین بودم تو رو عاشق نمی دیدم/عجب خواب پریشونی تو رویای تو می دیدم/ که حتی آرزو کردم تو رو هرگز نمی دیدم &#8230;) شیرین سرشو رو شونم گذاشته بودو همین طور گریه می کرد و آروم با هق هق می گفت: منده سنی سویردیم.حالا اون شیرین بود و من فرهاد ولی من که همون بیژن بودم شاید اون منیژه شده بود! بهش گفتم پس چرا با اون یارو ازدواج کردی؟ گفت بی وجدان دیگه روز و شب کارم شده بود گریه. بخاطر تو احساس گناه می کردم. با اون ابله ازدواج کردم که شاید تو رو فراموش کنم ولی افسوس که اون یه ذره ای از احساسات تو رو هم نداشت. با ازدواج با اون تازه تو رو شناختم&#8230;&#8230;.. اون گریه می کرد ولی من بدون هیچ حرکتی نشسته بودم منم دوست داشتم گریه کنم ولی الان یه چند سالی می شد که چشمه ی اشکم خشک شده بود.دستمو گذاشتم روی کتف شیرین. سرشو بلند کردو یه نگاهی به صورتم کرد تو یه لحظه لبهاشو روی لبم احساس کردم در حین گریه داشت بوسه بارانم می کرد طعم عسل لبهاش با شوری اشک چشمهاش قاطی شده بودو یه طعم و حس عجیبی می داد یه ربعی می شد که همین طور ازم لب می گرفت چنان با ولع خاصی لب می گرفت که فرصتی برای درست نفس کشیدن نداشت در همون حال شروع به باز کردن دکمه های پیرهنم کرد پیراهنمو از تنم کند و انداخت یه گوشه ای از روم بلند شد تاب خودشو در آورد و شلوارک و شورت خودش با هم کشید پایین دوباره اومد طرف منو این بار کمربندمو باز کرد و شلوار منو به زور کشید از پام بیرون. اومد روی من و کیر نیمه خواب من رو با در بهشتش تنظیم کردو شروع به بالا پایین شد تو همه این مدت کوچکترین حرکتی نداشتم مثل یک برده ثابت نشسته بودم و شیرین هم تو همه این حالات یه لحظه هم از لب گرفتن غافل نشد. تا آب من بیاد شیرین چند بار به اوج لذت رسیده بود . دیگه نزدیک بود آبم بیاد خواستم از روم بلندش کنم ولی چنان بغلم کرد که نزدیک بود گردنم بشکنه.بعد از این که آبم اومد شیرینم دیگه بی خیال شد و پاهاشو انداخت رو دسته مبل و سرشو گذاشت رو شونم با صدای خیلی آروم قربون صدقم می رفت و ماچ های کوچکی از گردنم می کرد.بعد از چند دقیقه شیرین خوابش برد بغلش کردمو بردم تو اتاق خوابش و روی تخت گذاشتمش و یه ملافه نازک رو تن لختش کشیدم. اومدم از اتاق بیرون لباسامو پوشیدمو اومدم ب<br />
یرون تا یه هوایی به سرم بخوره. بارون تازه قطع شده بودو هوا عالی بود.چندتا نفس عمیق کشیدم و تخته رسممو با قلم هام از ماشین برداشتمو اومدم داخل.رفتم تو اتاق خواب دیدم شیرین خوابه خوابه.یه گوشه ای نشستم و شروع به نقاشی از تن لختش کردم یه چیزی تو مایه های عکس رز تو فیلم تایتانیک در اومده بود ولی شیرین من با اون سینه های گرد و نسبتا بزرگ با نوک کوچیک و صورتی رنگ و بدن سفید و پرش با موهای سیاه و بلندی که حتی گیس سیاه شب هم به پاش نمی رسید صد برابر زیبا تر از رز بود عکسشو کشیدم و گذاشتم روی میز باز از خونه اومدم بیرون ماشینو روشن کردم و زدم بیرون ساعت 2 شب بود من در به در دنبال یه سیگار فروش می گشتم که ازش سیگار بخرم بعد از کلی گشت زدن رسیده بودم دروازه تهران با خودم می گفتم حتما اینجا پیدا می کنم اگرم نباشه تا خود پلیسراه می رونم.تا رسیدم هتل مرمر دیدم بعله یه پیرمرد با یه حلبی که توش آتیش روشن کرده بود نشسته بغل خیابون آروم رفتم کنارش که خودش پا شد و اومد کنار پنجره که حاجی نه ایستیسن؟ گفتم ماربورو داری گفت آره گفتم پس یه بوکس بده یه نگاه با تعجب بهم انداخت و گفت 4 بسته بیشتر ندارم اونارو گرفتم و روندم خونه شیرین آروم درو باز کردم و رفتم تو هر چه قدر غلت زدم خوابم نبرد که نبرد. در بالکنو باز کردم یه چارپایه گذاشتم زیر پامو تا صبح سیگار می کشیدم و پرت می کردم تو پیاده رو سر صبح رفتم نون خریدم تا برگردم شیرینم از خواب بیدار شده بود یه لباس خواب توری پوشیده بود که همه چیش معلوم بود. بعد خوردن صبحانه شیرین بازم پرید تو بغلمو از بابت عکس کلی ازم تشکر کرد و لب تو لب سکس شروع شد این دفعه خود من هم همراهیش می کردمو عشقبازیمون دو طرفه بود بعد از کلی کشتی گرفتن شیرین گفت عزیزم بریم یه دوری بزنیم. با هم اومدیم بیرونو روندم شاهگلی. دست به دست هم دور حوض قدم می زدیم و خاطراتو اتفاقات این چند سالو واسه هم تعریف می کردیم شاید باورتون نشه ولی نزدیک به 50 دور دور استخر چرخیده بودیمو ثانیه به ثانیه عاشق تر می شدیم.هوا کم کم تاریک می شد خواستیم بریم یه شامی بخوریم و برگردیم. به خونه خودمون رسیده بودیم درختای آلبالو و گیلاس حیاط با شکوفه های سفید و صورتیشون اردک هایی که تو حوض وسط حیاط با هم دیگه شنا می کردند و تخت زیر درخت گردو ما رو دوباره به عشقبازی و دلبری دعوت می کرد &#8230;&#8230;پ.ن:از همه دوستانی که با نظراتشون تشویقم کردن ممنونم.همش می ترسیدم که بعضی ها خوششون نیاد و فحش بدن&#8230;.تا امروز اتفاقات متفاوت و مختلفی با منو شیرینم پیش اومده که اگه بخواین واستون تعریف می کنم . راستی دوست دارم تو نظراتتون درباره سبک نوشتن و بالو پر دادن به جریانات دیگه واسم بگین.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b3-%da%af%db%8c%d8%ac%d9%87-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%af%d8%aa-%d9%81%d8%a7%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177565</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی خر میشه و به پسرش چه کس خوبی میده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ae%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%b4-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ae%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%b4-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 02 Nov 2019 09:55:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[:نميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[آدمايي]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آويزون]]></category>
		<category><![CDATA[ابروهاش]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقي]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[احتمالا]]></category>
		<category><![CDATA[اختيار]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهي]]></category>
		<category><![CDATA[اطرافش]]></category>
		<category><![CDATA[اطمينان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[اعتمادم]]></category>
		<category><![CDATA[اعتنايي]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارمون]]></category>
		<category><![CDATA[انتهاي]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انداختي]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومديم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجايي]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوري]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونطوري]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ايستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اينبار]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[ايندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[اينطوري]]></category>
		<category><![CDATA[اينقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باحاله]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتنه]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالاشو]]></category>
		<category><![CDATA[بالايي]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشيد]]></category>
		<category><![CDATA[بپوشونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخورتش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوريش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوريم]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوري]]></category>
		<category><![CDATA[بدنشون]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگي]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرديم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بشورمت]]></category>
		<category><![CDATA[بشورمش]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمونه]]></category>
		<category><![CDATA[بگيريم]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بلندشدم]]></category>
		<category><![CDATA[بلوزشو]]></category>
		<category><![CDATA[بلوزمو]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بندازه]]></category>
		<category><![CDATA[بهرحال]]></category>
		<category><![CDATA[بيدارم]]></category>
		<category><![CDATA[بيداره]]></category>
		<category><![CDATA[بيداري]]></category>
		<category><![CDATA[بيشترش]]></category>
		<category><![CDATA[بينمون]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[پررويي]]></category>
		<category><![CDATA[پرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستونا]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناي]]></category>
		<category><![CDATA[پشتشون]]></category>
		<category><![CDATA[پشيمون]]></category>
		<category><![CDATA[پهلوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخند]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيديم]]></category>
		<category><![CDATA[پيچيده]]></category>
		<category><![CDATA[پيرهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پيشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[ترسوند]]></category>
		<category><![CDATA[ترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[تصورات]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلويزيون]]></category>
		<category><![CDATA[توروخدا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جاهارو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[چراغها]]></category>
		<category><![CDATA[چسبيده]]></category>
		<category><![CDATA[‫چشمتون]]></category>
		<category><![CDATA[چيزايي]]></category>
		<category><![CDATA[حالمون]]></category>
		<category><![CDATA[حاليکه]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حرفارو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفايي]]></category>
		<category><![CDATA[حرفمون]]></category>
		<category><![CDATA[خانمها]]></category>
		<category><![CDATA[خداخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خشکشون]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصاً]]></category>
		<category><![CDATA[خطرناک]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيد]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدي]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيديم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستي]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودموني]]></category>
		<category><![CDATA[خورديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشرنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خوشکله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردن]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[درحاليکه]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچه]]></category>
		<category><![CDATA[دستشويي]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دقيقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دگرگون]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتايي]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاي]]></category>
		<category><![CDATA[دوستمه]]></category>
		<category><![CDATA[ديوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[روبروش]]></category>
		<category><![CDATA[روبروشون]]></category>
		<category><![CDATA[روبرومون]]></category>
		<category><![CDATA[روبروي]]></category>
		<category><![CDATA[روسريش]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[زنامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[زودباش]]></category>
		<category><![CDATA[زيبايي]]></category>
		<category><![CDATA[سروصدا]]></category>
		<category><![CDATA[سريعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سوتينش]]></category>
		<category><![CDATA[سيمينم]]></category>
		<category><![CDATA[شديدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشون]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارکم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارو]]></category>
		<category><![CDATA[صابونو]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[صداشون]]></category>
		<category><![CDATA[صدامونو]]></category>
		<category><![CDATA[صداهاي]]></category>
		<category><![CDATA[صورتيه]]></category>
		<category><![CDATA[عصباني]]></category>
		<category><![CDATA[عليرغم]]></category>
		<category><![CDATA[فاکتور]]></category>
		<category><![CDATA[فکرکردم]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکش]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکم]]></category>
		<category><![CDATA[کارامون]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کارمون]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کنارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کنارهم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کونشون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[گرسنمون]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[لباساي]]></category>
		<category><![CDATA[لباستو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدمو]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوي]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مستقيم]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[معمولي]]></category>
		<category><![CDATA[منتظره]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقم]]></category>
		<category><![CDATA[مواقعي]]></category>
		<category><![CDATA[موذيانه]]></category>
		<category><![CDATA[ميبردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميبينم]]></category>
		<category><![CDATA[ميبيني]]></category>
		<category><![CDATA[ميترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونست]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميتوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخنديد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخنديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخنديدن]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوان]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواي]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوردن]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوره]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوري]]></category>
		<category><![CDATA[ميداديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونستيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونن]]></category>
		<category><![CDATA[ميدوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميريخت]]></category>
		<category><![CDATA[ميريزه]]></category>
		<category><![CDATA[ميزديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميفهميد]]></category>
		<category><![CDATA[ميکردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميکردن]]></category>
		<category><![CDATA[ميکردو]]></category>
		<category><![CDATA[ميکرديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميکشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميکنيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگيرم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگيري]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليد]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميمونه]]></category>
		<category><![CDATA[ميوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناخوداگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجي]]></category>
		<category><![CDATA[نامفهوم]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارو]]></category>
		<category><![CDATA[نباشيد]]></category>
		<category><![CDATA[نبوديم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداريم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزديکاي]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نشستيم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواي]]></category>
		<category><![CDATA[نميدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نميکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نميومد]]></category>
		<category><![CDATA[نياورد]]></category>
		<category><![CDATA[نيمخيز]]></category>
		<category><![CDATA[نيومده]]></category>
		<category><![CDATA[هرجوري]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همديگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همديگه]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسايه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجوري]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[همينجا]]></category>
		<category><![CDATA[همينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[همينطور]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[واقعيت]]></category>
		<category><![CDATA[وجودمو]]></category>
		<category><![CDATA[يخورده]]></category>
		<category><![CDATA[يکدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و بعدشم به اين فکر فیلم سکسی ميکردم که خب سعيد که دوستمه و سيمين هم زنش و دوست زنم، از وقتي هم با سعيد آشنا هستم سکسی پسر بدي نبوده و بهش اعتماد دارم شاه کس و خيلي از حرفاي زندگي خصوصيمون رو هم بهم ميگيم و با هم نداريم، تازه کونی از همه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>و بعدشم به اين فکر فیلم سکسی ميکردم که خب سعيد که دوستمه</h2>
<p>و سيمين هم زنش و دوست زنم، از وقتي هم با سعيد آشنا هستم سکسی پسر بدي نبوده و بهش اعتماد</p>
<h3>دارم شاه کس و خيلي از حرفاي زندگي خصوصيمون رو هم بهم</h3>
<p>ميگيم و با هم نداريم، تازه کونی از همه اينا گذشته همونقدر که ما داشتيم کاري ميکرديم اونا هم خب وضع</p>
<h4>مشابه جنده مارو داشتن، پس داشتن شرايط مشابه خودش ميتونست يه</h4>
<p>جور اظمينان خاطري باشه. خلاصه اونشب پستون با همون افکار خوابيدم و بقيه هم خوابيدن تا صبح. صبح که بيدار شدم</p>
<h5>ديدم همه کوس خوابن ولي نازي نيست، ديدم نازي توي آشپزخونه</h5>
<p>بود و داشت چاي درست ميکرد البته چون همه خواب بودن با همون لباسي که خوابيده بود، يعني با همون بلوز تنگ سکس داستان سيمين و شلوار</p>
<h6>کوتاه جينش البته بدون سوتين. چون بقيه خواب ایران سکس بودن منم</h6>
<p>چيزي نگفتم بهش که لباسش خوب نيست.سيمين خواب بود و به پهلو و پشت به من خوابيده بود، دامنش بالا رفته بود و يکي از پاهاش تا بالاي زانو بيرون اومده بود ولي از اون مهمتر کون گرد و بزرگش بود که در حالي بسمت من بود که بالاي دامنش به اندازه چند سانتيمتري پائين رفته بود تا جايي که يه خرده خط لاي کونش پيدا بود و معلوم بود که سيمين خانم ديشب تا صبح بدون شرت خوابيدن! اين صحنه ها و فکرا باعث شد که کيرم علاوه بر بيدارباش صبحگاهي بيش از پيش راست بشه و چاره اي نبود جز اينکه آروم دستم رو بکنم توي شلوارکم و کمر شرتم رو بندازم روش تا مشخص نباشه. يه چند باري سعيد رو ديدم که يخورده اينور و اونور کرد، احساس کردم بايد بيدار شده باشه ولي هنوز نميخواد بلند بشه. وقتي نازي کارش تموم شد اومد تو اتاق کنار من، تا ديد من بيدارم نشست کنارم و يواش گفت بيداري، گفتم آره چايي درست کردي، بعد گفتم ديشب خوب خوابيدي که، راستي بيدار شدي چرا لباستو عوض نکردي، گفت خب همه خواب بودن ديگه، الان ميرم عوض ميکنم، گفتم کجا، گفت توي آشپزخونه يا حموم، گفتم نميخواد بابا زودي همينجا عوض کن ديگه، گفت نميشه که بايد بلوزمو در بيارم سوتين ببندم و يه لباس ديگه بجاش بپوشم، گفتم عيبي نداره اينا که خوابن، تا خوابن عوض کن، گفت اگه يدفه بيدارشن چي، من جوابي ندادم و سرم رو به نشونه اينکه عوض کن تکون دادم، اونم بلوزش رو کشيد بالا و سينه هاش افتادن بيرون و بعد بلوزشو کامل درآورد و لخت شد، همونطور در حالت نشسته با بالاتنه لخت نشسته بود کنارمن. پستوناي سفيد و درشتش انگار داشتن بسمت من نگاه ميکردن، اومد از رو زمين سوتينش رو برداره که من زودتر برداشتم و کشيدم طرف خودم، گفت بده به من چرا اذيت ميکني، گفتم ميخوام ميمياتو خوب ببينم، گفت بسه ديگه پاشو بيا برام ببند که سريعتر لباس بپوشم، توي جام نشستم و گفتم بيا ببندم، اونم کمرش رو کرد طرف من، منکه حسابي راست کرده بودم از پشت کمرش رو کشيدم طرف خودم و دستام رو از پهلوهاش به جلو بردم و سينه هاش رو گرفتم توي دستام و شروع کردم آروم ماليدن، تو اين فکر بودم که سعيد بيداره و احتمالاً ممکنه تاحالا يه چيزايي رو ديده باشه، ولي اينقدر توي حال خودم بودم که اعتنايي نکردم و به کارم ادمه دادم که نازي دستم رو گرفت و گفت ديوونه زودباش الان اينا بيدار ميشن ديگه، منم ديگه چون بيشتر از اين کاري نميتونستم بکنم سوتينش رو بستم و پرسيدم خوبه، اونم گفت دستت درد نکنه ولي حالا بايد بلوزم رو هم بپوشم، گفتم خب بپوش ديگه، نکنه ميخواي اونم من تنت کنم، گفت نخير اين بلوز با سوتين راحت نيست تازه کوتاهم هست، يه چيز بلندتر ميخوام تا يکمي روي رونام بياد، گفتم خب چي ميخواي بپوشي، گفت اون سرمه ايه، گفتم خوبه باشه همونو بپوش پس، گفت اينجا نيست توي ساکه منکه نميتونم با اين وضعم برم بيارم تو پاشو بيار ساک اونطرفه، گفتم پس بشين تا برم بيارم، من بلندشدم رفتم بطرف ساک و اونم با سوتين نشسته بودو داشت ميگفت زير مانتو سبزمه شال آبيه رو هم بيار که ديدم سعيد داره تو جاش ميچرخه، با صداي بلند گفتم صبح بخير که نازي متوجه بشه که الان سعيد داره بلند ميشه و زودي خودشو جمع و جور کنه، با صداي من سيمين بلند شد نشست، تا منو ديد گفت سحرخيز شدي آقا سينا، از کنارش يه شال نازک برداشت و اداخت روي سرش که مثلاً يه چيزي سرش باشه، دکمه هاي پيرهنش بسته بود ولي چون بالايي رو نبسته بود يقيه لباسش يخرده باز بود، نازي رو که ديد بلند با کنايه گفت سعيدجان شما بلند نشو که نازي جون کله سحر رفتن شنا هنوز لباس شنا دارن معلوم نيست اين دوتا کجا داشتن شنا ميکردن صبح به اين زودي! منم سريع لباس و شال نازي رو آوردم و بهش دادم که بپوشه، اونم سريع پوشيد و از جاش بلند شد. ديگه همه بيدار شده بوديم، بعد گفتن صبح بخير به هم خانم ها رفتن توي آشپزخانه تا بساط صبحانه رو آماده کنن. منو سعيد هم داشتيم درباره برنامه امروز صحبت ميکرديم که کجا بريم و چيکار کنيم که سيمين اومد توي اتاق که سفره رو بندازه، يک لحظه من چشمم افتاد به تودهُ دستمال کاغذي هايي که کنار جامون افتاده بود، آخه جاهارو کامل جمع نکرده بوديم و فقط انداخته بوديم کنار اتاق که فضا باز بشه، من سريع رفتم که دستمال هاي مستعمل عمليات ديشب رو جمع کنم که کسي نبينه، تا اومدم جمع کنم سيمين هم همون لحظه اومد و سفره رو پهن کرد، روش بسمت من بود، دستمال هارو که ديد يه خنده موذيانه شيطنت آميزي کرد که من هم خجالت کشيدم و هم نميدونم يه حس خاصي بهم دست داد. خلاصه شروع کرديم به خوردن صبحانه و در همان مدت صرف صبحانه جميعاً تصميم گرفتيم که بعد از صبحانه بريم بيرون گردش و خريد براي ناهار و بعد بيايم کاراي ناهار رو بکنيم تا ظهر بعد بريم دريا شنا بعدم که از شنا اومديم ناهارو بخوريم. بعد از صبحانه همونطور که برنامه ريزي کرده بوديم داشتيم کارامون رو ميکرديم بريم بيرون که از بيرون صداهاي جيغ و داد ميومد، اومدم بيرون ديدم دوتا دختر حدوداً بيست ساله دارن با هم شوخي ميکنن چه شوخيهاي ناجوري هم، با صداي بلند بلند هم به همديگه تيکه مينداختن، متوجه شديم که سوئيت کناريمون هستن و با پدر و مادرشون اومدن، با لباساي راحتي بودن، انگار تو حياط خونشون بودن! سيمين و نازي هم که فضوليشون گل کرده بود اومدن دم در ببينن چه خبره، وقتي برگشتن تو ديدم دوباره دارن با هم پچ پچ ميکنن، سعيد گفت شماها آماده ايد که بريم، اون دوتا هم گفتن نـــــــــــــــــــــــه هنوز، شماها بريد بيرون که ما لباس عوض کنيم و زودي بيايم، بعدم نازي گفت آقا سينا چشم چروني هم ممنوعا! من و سعيد رفتيم توي ماشين و منتظر اين دوتا مادمازل بوديم که بيان.بعد از نيم ساعت انتظار بالاخره اومدن که بريم، اما با چه تيپي! اول سيمين خانم که يه مانتوي نارنجي نازک تنگ و کوتاه پوشيده بود که سينه هاي درشتش انگار داشت دکمه مانتورو پاره ميکرد، سينه هاي سيمين بزرگ نبود فقط مانتوش خيلي تنگ بود، يه شلوار جين تنگ و کوتاه هم پوشيده بود که رونا و کونش داشت توش خودنمايي ميکرد، ساق پاهاش هم دو سومش بيرون بود با صندل و ناخن هاي لاک زده نارنجي که با لباسش ست کرده بود، موهاي مش کردش هم تقريباً بيشترش معلوم بود. سر و وضع نازي هم دست کمي نداشت فقط رنگ مانتوي نازي سبز بود. تا اومدن تو ماشين سعيد گفت ديسکو نميخوايم بريما، من گفتم ميبينم که خانما شدن مداد رنگي. من و سعيد دليل اين جور لباس پوشيدن زنامون رو خوب ميدونستيم &#8220;کم نياوردن&#8221; اون دوتا دختر همسايه موقتمون کارشون رو کرده بودن و زناي ما براي اينکه حواس مارو به خودشون جلب کنن و همينطور از تيپ اون دخترا کم نيارن با اين وضع اومده بودن بيرون. اين يه حس قوي زنونس، خانمها بهتر ميدونن. خلاصه اونروز صبح ما رفتيم يکي از بازارهاي هفتگي که برپا بود و خرت و پرتاي مورد نيازمون رو خريديم. وقتي اومديم بغليامون نبودن، کاراي ناهارو کرديم و گفتيم بريم دريا. جلوي همون محوطه اي که بوديم ساحل خوبي داشت اما نسبتا شلوغ بود. زنا يه خرده بهانه آوردن که اينجا شلوغه و ما نميتونيم بريم تو آب، تصميم گرفتيم وسايل برداريم و بريم يه جاي خلوت تر پيدا کنيم. همون طرفا يه جاي دنج پيدا کرديم که براي آبتني مناسب بود. من و سعيد از ماشين پياده شديم و لباسامون رو درآورديم و با مايو شديم، از اونجايي که هيچ جايي براي تعويض لباس خانما نبود، قرار شد توي ماشين لباس عوض کنن، لاي شيشه هاي ماشين رو براشون پارچه گذاشتيم، بعد اونا هم اومدن که بريم توي آب، نازي و سيمين يه شلوارک گشاد تا بالاي زانو پوشيده بودن، نازي يه پيرهن مردونه و سيمين هم يه بلوز آستين کوتاه. موهاشون رو هم جمع کرده بودن و بسته بودن. وقتي رفتيم توي آب قرار شد همه با هم باشيم، کم کم رفتيم جلوتر تا ديگه کمرمامون کامل توي آب بود، گفتيم بريم جلوتر اما سيمين گفت نه ما ديگه جلوتر نميايم چون نميخوايم سرمون خيس بشه، نازي هم تاييد کرد. من و سعيد گفتيم پس شما همينجا با هم باشيد تا ما بريم شنا کنيم، منو و سعيد يه مقدار که جلوتر رفتيم سعيد گفت بيا برگرديم بريم پيش اينا اذيتشون کنيم، من گفتم موافقم ولي مراقب باشيم که آب نخورن، به سعيد گفتم بريم از پشت سر بترسونيمشون، درحاليکه پشتشون به ما بود تا نزديکياي اونا رفتيم ولي چون نميخواستيم مارو ببينن تصميم گرفتيم بريم زير آب و اونجا بيايم بالا. عمق آب خيلي نبود ولي آب تار بود و از سطح تقريبا چيزي پيدا نبود، من وقتي به اونا رسيدم از زير آب دوتاپا برخورد کردم فکرکردم که پاهاي نازيه، اولش ميخواستم دستم رو ببرم لاي پاي نازي رو قلقلک بدم ولي پشيمون شدم و گفتم بزار باز پشتش بيام بالا و کمرشو بگيرم توي دستام و بغلاي کمرش رو قلقلک بدم، تا اومدم بالا کمرشو گرفتم و شروع کردم به قلقلک، وقتي کمرش افتاد توي دستم صداي جيغ اومد ولي من تاديدم تسيده بازم اذيتش کردم، ولي در حاليکه از پشت گرفته بودمش و چسبيده بودم به کونش تازه از صداش فهميدم که سيمينه!!! يه لحظه خيلي جا خوردم و ناراحت شدم که حواسم رو جمع نکردم، سيمينم داشت بدوبيرا ميگفت ولي تا فهميد منم چون رودروايسي داشت ساکت شد. منم سريع جامو عوض کردم و از سيمين معذرت خواهي کردم، سعيد که اشتباهي رفته بود اونطرفتر، بالا اومده بود، سيمين با لحن خاصي گفت سعيد ببين آقا سينا منو ترسوند، سعيدم اومد پيش ما و به سيمين گفت در عوض ما هم الان تلافيش رو سر نازي خانم درمياريم، هنوز بالاتنه نازي و سيمين تا اون لحظه خيس نشده بود. منکه ديدم سيمين و سعيد دارن بسمت نازي ميرن، با عجله منم رفتم بطرف اونا، سيمين دستاي نازي رو گرفته بود و سعيد هم داشت آب ميپاشيد به نازي، نازي هم هي ميگفت سينا کمک کن ديگه، سيمين همين که خواست نازي رو قلقلک بده، نازي از جاش داشت فرار ميکرد، سيمين گفت سعيد بيا پاهاش رو بگير در نره، من داشتم به سعيد آب ميپاشيدم که ديدم سعيد تو يه چشم بهم زدن پريد از جلو دور کون نازي رو گرفت تا سيمين که پشت نازي بود بتونه قلقلکش بده، نازي هم ميخنديد و مسخره بازي ميکرد و منو صدا ميکرد، من ديدم شوخي شوخي دارن نازي رو قلقلک ميدن و احساس کردم نازي هم بدش نمياد توي جو خودمونيمون باهم شوخي داشته باشيم. خب فکر ميکنم سيمين و سعيدم همينطور بدشون نميومد، آخه ميدونين خانما هم دوست دارن مواقعي که همه تو يه محيط خودموني و مطمئن هستم راحت و خوش باشن. منکه ديدم اينجوريه رفتم به سمت سيمين و اونو هل دادم عقب و پريدم پشتش و سفت گرفتمش و با دستم از جلو آب ميپاشيدم توي صورت و لباسش، در حاليکه از پشت گرفته بودمش خيس خيسش کردم، اونم مسخره بازي ميکرد و مثلا ميخواست دربره ولي هي کونش رو بيشتر فشار ميداد به من. سعيدم هنوز همونجوري نازي رو گرفته بود و داشت آب ميپاشيد تو روي نازي، سيمين و نازي لباسشون کاملاً خيس شده بود و چسبيده بود به بدنشون. من سيمين رو ول کردم و رفتم سمت سعيد و گرفتمش، تا سعيدو گرفتم سيمين هولم داد و با سعيد دوتايي منرو گير اورده بودن، من بخاطر اون صحنه ها راست کرده بودم و ميترسيدم که يکي ببينه، که نميدونم دست کي بود که تو اون شلوغ پلوغي دو سه بار خورد به مايوي من! يا سعيد بود يا سيمين چون نازي يه خرده با ما فاصله داشت. خلاصه بعد از اينکه کلي شوخي کرديم من تونستم از گير اون دوتا در برم و برم پيش نازي، من با نازي بودم و اون دوتاهم کنار هم بودن، زنامون کاملا خيس بودن و همه ميخنديدم. تمام لباسا پر از ماسه شده بود. منکه حسابي کيرم راست شده بود خيلي دلم ميخواست بچسبم به نازي ولي خب چون اونجا نميشد، براي همين به نازي گفتم لباست که پر ماسه شده، بزار بشورم ماسه هارو، به اين بهانه نازي رو از پشت گرفتم تا بتونم کيرم رو روي کون نازي جا بدم و بهش بچسبونم، وقتي کيرم چسبيد بهش، تازه نازي متوجه شد که چه خبره، خودشو هل داد به من، منم که حالم بهم ريخته بود جلوي سيمين و سعيد دستم رو کردم توي لباس نازي و به هواي شستن ماسه ها سوتينش رو باز کردم و درآوردم دادم دستش. نازي گفت ديوونه تو چرا اينجوري ميکني زشته! منم گفتم خب ميخوام خوب ماسه هارو بشورم ديگه، از اونجايي که لباس نازي خيس بود کاملا چسبيده بود به سينه هاش و منم که با دستم به بهانه شستن داشتم زير و ري ممه هاشو ميماليدم دستام بخوبي مشخص بود در زير لباس که دارم چيکار ميکنم، سيمين و سعيدم روبرومون بودن داشتن ميخنديدن، سيمين گفت سعيد همه جونم پر ماسه هست توروخدا بيا اينا رو بشور که من با يه من ماسه از آب نميام بيرون، تا اينو گفت خودش سوتينش رو زودي باز کرد و داد دست سعيد، سعيدم که بدش نيومده بود شروع کردن به شستن پستوناي درشت سيمين از زير لباس. همه اين اتفاقات شستن ماسه ها شايد چند دقيقه بيشتر نشد ولي خيلي حال داد. چون يه محيط خودموني و مطمئن بود بينمون که حدود کاملا رعايت ميشد. خلاصه بعد از اون از آب اومديم بيرون و لب ساحل چهارتايي راه رفتيم تا خوب خشک بشيم و چون گرسنمون بود خانما با همون لباسا و منو سعيدم يه پرهن پوشيديم و نشستيم توي ماشين که بريم به سمت سوئيت تا ناهار بخوريم، اينقدر خسته و گرسنه بوديم که نفهميديم چجوري رسيديم پاي سفره غذا.موقع ناهار همگي خسته و گرسنه و بوديم براي همينم بيشتر مشغول خوردن بوديم تا صحبت! تقريباً ميشه گفت کسي حرف خاص نميزد، تا اينکه سيمين يه دفعه گفت اه سعيد مثلاً تو لباسمو شستي! همه جونم داره ميسوزه با اين ماسه ها! سعيدم فوري با حرص جوابشو داد و گفت اگر خوب نشستم ميخواي بيام الان تميزت کنم. سيمينم حرف سعيد تموم نشده گفت لازم نکرده، تو اگه بلد بودي همون موقع خوب تميز ميکردي که حالا اينجوري همه جام نسوزه!. لباس سيمين خشک خشک شده بود و به جزء برجستگي هاي سينه هاي درشتش که درشت و گرد رو به پايين ايستاده بود چيز ديگه اي مشخص نبود، احساس ميکردم سايز سينه هاي سيمينم بايد مثل سينه هاي نازي باشه، آخه سينه هاي نازي هفتادو پنج بود ولي مال سيمين يخرده پر تر نشون ميداد. سيمين همينطور که داشت غرغر ميکرد روي دو زانو نشست و دستشو کرد توي لباسش و چندتا تکون به خودش و سينه هاش داد و همينطور ماسه بود که از زير لباسش ميريخت پايين. ما هم همگي داشتيم تماشا ميکرديم که چيکار ميکنه، فکر اينکه ماسه هايي که داره ميريزه روي زمين از کجاي سيمين داره درمياد آدمو هوسي ميکرد، که خودش يدفه گفت اه سعيد با اين کارات، ببين نازي، همه جونم پر ماسه شده آخه، وقتي لاش دست ميکشم ميسوزه!!! همه يه لحظه توجهمون به حرف سيمين که اصلاً حواسش نبود چي گفته جلب شد، نازيم براي اينکه حرفو عوض کنه فوري گفت بايد شسته بشه خب سيمين جون، بشين غذاتو بخور، بعد ناهار ميريم با هم درستش ميکنيم. ناهار که تموم شد هر کسي يطرف خوابيده بود و استراحت ميکرد که سيمين از جاش بلند شد ايستاد و رو به نازي گفت نازي جون مياي کمک. نازي گفت باشه تو برو من الان ميام. نازي کنار من دراز کشيده بود، به من گفت با منکه کاري نداري فعلاً، برم کمک سيمين، بدن خودمم داره ميسوزه. منم گفتم خب تو هم برو بشور خودتو، بعد با پوزخند گفتم فقط مواظب باشيد خيلي همديگرو نشوريدا! بعد به سعيد گفتم ميخواي خودت پاشي بري زنتو بشوري؟! سعيد گفت بابا حالا که اينا ميخوان بزارن يخرده راحت باشيم حالا تو نذار، بذار برن بابا! نازي که رفت منو سعيد نزديک هم خوابيده بوديم. از توي حمام صداي تلق تولوق زياد ميومد و بعدشم صداي نامفهوم حرف زدن نازي و سيمين که گاهي هم جيغ ميزدن. سعيد گفت اينا دارن چيکار ميکنن، چقدر صدا ميدن! من گفتم نميدونم حتماً همون کاري که قرار بود ديگه، خب دارن خودشونو ميشورن ديگه احتمالاً. سعيد با نيشخند گفت خدا کنه فقط همين باشه و بلايي سر هم نيارن! منم خودمو زدم به اون راه و گفتم خب دارن دوش ميگيرن ديگه، تازه تو حمام هم که چيز خطرناکي نيست که چيزيشون بشه. سعيد دوباره ادامه داد، دوتا زن که توي حمامن ممکنه خيلي چيزا براشون خطرناک باشه! منکه منظور سعيد رو ديگه کاملاً متوجه شده بودم احساس ميکردم انگار دوست داري توي اون لحظه با هم راحتتر حرف بزنيم، براي همينم گفتم خب چه عيبي داره بابا، بذار راحت باشن، چيه نکنه دلت هواي سيمين رو کرده. سعيدم که ديد منم حواسم هست، گفت بدم نمياد خب، اخه ديشب نشد که درست و حسابي يه حالي بکنيم. گفتم چرا آخه/ گفت خب اون بيشتر از من حال کرد ديگه، آخه حسابي براش ماليدم. منم گفتم خب مگه اون برات نماليد. گفت چرا خب ولي من اونو حالشو آوردم ولي اون نياورد حالمو. گفتم چرا خب. گفت آخه من دوست دارم وقتي حالم مياد سروصدا کنم، براي همين ديشب چون شماها بوديد نميشد. گفتم آهان، مثلاً اگه ما نبوديم ديگه چيکار مونده بود که بکني؟! سعيد با لحن جدي گفت خب دوست داشتم سيمينو ميکردم ديگه. من به شوخي گفتم سعيد، يعني چي!!!!! سعيدم فوري گفت خب همين ديگه، دلم ميخواست کيرمو بکنم تو کس سيمين!!!!!!! صحبت بي پرواي سعيد از کس زنش منو حسابي هوسي کرد، حس ميکردم اونم همين حال رو داره و دلش ميخواد که الان بيشتر در اين مورد حرف بزنيم. منم که ديدم اون داره به اين راحتي حرف ميزنه، گفتم خب منم نتونستم بکنم نازي رو، ولي بجاش نازي حسابي برام ماليد تا آبم اومد، البته منم براي نازي ماليدم، وقتي ميخواستم ادامه بدم نتونستم راحت از کلمه کس زنم استفاده کنم، سعيدم که متوجه اين موضوع شد، مخصوصاً پرسيد تو کجاهاشو ميماليدي خب. منم گفتم خب بالا و پايين رو باهم ماليدم ديگه، بعد کمي مکث گفتم سينه هاشو با کسشو. وقتي از اين الفاظ جلوي سعيد استفاده کردم، نميدونم يه حالي شدم که خيلي خاص بود، يه لذت زيرپوستي از بيان بدن سکسيه زنم داشتم که ناخودآگاه هيکلشو توي ذهنم تصور ميکردم و از ديدنش لذت ميبردم و حال ميکرم. بعد از اينکه همون کلمات رو دو سه مرتبه توي حرفام با سعيد تکرار کردم، ديگه راحت تر شده بودم. که سعيد گفت ميدوني سينا کون سيمين هميشه خيلي شهوتيم ميکنه ولي سيمين از کون نميذاره بکنمش، ديشب حسابي خوابوندمش به بغل و با دستم کونشو ماليدمو انگشتمو از پشت چند بار کردم تو سوراخ کونش. ميخواستم بگم که منم همين صحنه هارو ديدم که با ماليدن نازي آبم اومد، که چيزي نگفتم تا ادمه بده. داشت از انگشت کردنش توي سوراخ کون سيمين ميگفت که صداي داد نازي از تو حموم اومد که ميگفت ســــــــينا کمک! منم بلند گفتم چي شده. اونم هيچ جوابي نداد. سعيد گفت حتماً مال تو رو ميخواد ديگه. گفتم الان آخه! سعيد گفت ببينم سينا مال تو بايد بزرگ باشه که زنت تند تند هوس ميکنه، نه؟! منم گفتم هي بد نيست، اينقدري هست که خب بره تو کسش جا بيفته. بعد قبل از اينکه بپرسم چطور مگه، خود سعيد گفت، آخه يه بار که داشتيم با سيمين حال ميکرديم گفت توهم مثل مال شوهر نازي که قشنگ پرش ميکنه ميخوام حسابي تا ته بکني تو کسم تا پر بشه با کيرت، بعد سعيد ادامه داد منم توي همون حال از سيمين پرسيدم تو از کجا ميدوني&#8221; سيمينم گفت آخه نازي ميگه من مال سينا رو کاملاً حس ميکنم که ميخوره به تهش. در همين حين که من و سعيد هر دو حالمون يه جوري شده بود دوباره صداي نازي اومد که با صداي بلند ميگفت سينا بيا، بيا کارت دارم. سيمينم پشت سرش با صداي بلند ميگفت آقا سينا خانمت نميذاره بشورمش، خانم ميگه فقط سينا بايد منو بشوره. سعيد گفت مثل اينکه اونم حالش مثل خودته، پاشو برو کمکش کن خب. گفتم الان که نميشه، بايد خانمت بياد بيرون تا من برم حمام. بذار برم از پشت در ساکتش کنم بيام. رفتم پشت در حمام و گفتم نازي اين صداها چيه راه انداختي، حمومتو بکن بيا بيرون ديگه. يدفعه در حموم باز شد و نازي جلوي روم ايستاده بود توي حمام!! ولي چون حمام حالت ال مانند داشت سيمين آخر حمام زير دوش بود و چيزي پيدا نبود و فقط نازي لخت لخت ايستاده بود جلوي روي من، همه بدنش خيس بود و برق ميزد فقط لاي پاش پر از کف بود و کسش رو نميتونستم ببينم. بهش گفتم درو ببند الان سرما ميخوري. گفت عيبي نداره بجاش مال تورو ميخورم خب، مياي بشوري منو؟ گفتم حتماً، ميخواي همين الان لخت شم بيام تو جلوي سيمين بشورمت! با خنده گفت نه که بدتم مياد! منم که با ديدن بدن لخت و سينه هاي خيس نازي بدم نميومد يه حالي بکنم، گفتم بسه ديگه زشته، حالا صبرکن سيمين خانم بياد بره بيرون بعد من ميام کمکت ميکنم. هنوز جلوي در حمام روبروي نازي داشتم حرف ميزدم که ديدم يه چيزي افتاد ته حمام، همونجايي که زاويه حمام شکسته ميشد و ميرفت پشت ديوار سرحموم، دقت که کردم صابون بود، همينطور که نازي داشت حرف ميزد حواسم به داخل حمام و خصوصاً اون صابون بود که يه لحظه از پشت ديوار اول سر سيمين رو ديدم که با موهاي خيس داشت کف حمام چهار دست و پا به سمت صابون ميرفت، واي، هرچي به صابون نزديکتر ميشد منم هيجانم بيشتر ميشد تا اينکه ديگه از پشت سر نازي سيمين رو ميديدم که روي دستها و زانوهاش روي زمين صابونو بر ميداشت، کونش خيلي مشخص نبود ولي سينه هاي گندش همينطور آويزون، با سطح زمين زاويه قائمه ميساخت که با حرکتش مثل پاندول ساعت تاب ميخورد. ُسيمين مثلاً اونطوري چهار دست و پا خواسته بود که طوري بره که من نبينمش، چون بهرحال صداي نزديک حرف زدنه من و نازي رو شنيده بود ديگه. نميتونستم قضاوت کنم که تو اون لحظه اين کار سيمين عمداً بود يا سهواً. من با وعده اومدن به حمام از دست نازي راحت شدم و اومدم توي اتاق پيش سعيد. وقتي منو ديد گفت چي شد به توافق رسيديد. گفتم نه کار خاصي نداشت، فقط چون خسته بود ميخواست کمکش کنم يه خورده، گفتم صبرکنه خانمت بياد بيرون، بعد اگر شما ها اجازه بديد من هم برم يه دوشي بگيرم باهاش. سعيدم با پررويي گفت ميخواي دوشو بدي دستش يا&#8230; منم که ديگه واقعاً حالم منغلب بودريال جايي براي رودروايسي نداشتم، گفتم چيه ميخواي بدوني ميخوام چيکار کنم، تو که خب ميدوني ديگه، حالم خيلي بده، ميخوام برم کس زنمو لباشو باز کنم، کيرمو بکنم توش که دارم منفجر ميشم، تو هم اگه ميخواي به نوايي برسي بايد بري زودتر زنتو بياري بيرون تا از فرصت استفاده کني و بري تو حال. سعيد گفت اينجوري که نميشه تا اومد بکنمش، بايد با مقدمه بکنمش تا حال بده، حداقل تو کمک کن! من با تعجب گفتم من چيکار کنم؟!! سعيد گفت ديوونه لازم نيست تو خيلي کاري بکني، فقط وقتي رفتي پيش نازي و خواستي که کاري بکني، کم کم يه سروصدايي راه بنداز که منم به سيمين بگم که ببين اونا دارن چيکار ميکنن، بعدم به هواي کس دادن زن تو منم کس سيمين رو بکنم. منم که ديدم پيشنهاد جالبيه قبول کردم، ولي نميدونستم بايد چيکارکنم دقيقاً، از عاقبتش هم خبر نداشتم که ممکنه چي بشه و يا اينکه اصلاً چه اتفاقي ممکنه پيش بياد. صداي در آلومينيومي حمام اومد که خورد بهم و بسته شد، سيمين بود که با يه حوله کوچيک که دور سرش پيچيده بود و حوله اي که محکم دور بدنش پيچيده بود تا همه جاشو بپوشونه اومد توي اتاق، وقتي ديدمش پاهاش از زانو به پايين لخت بود و ساقش داشت برق ميزد، سينه هاشم که معلوم بود به زور کرده توي حوله و از همه مهمتر باسن گندش بود که به دليل پيچيدن حوله کاملاً مشخص بود، توي اون لحظه اين تصور توي ذهنم نقش بسته بود که اگه اين حوله الان ميوفتاد چي ميشد، که صداي بلند نازي اومد که ميگفت ســــــــــــــــــــــــــينا نمياي؟! به سيمين گفتم آفيت باشيد سيمين خانم. اونم تشکر کرد و رد شد رفت نزديک سعيد پاهاشو باز کرد و نشست. طوري جلوي سعيد نشسته بود که کاملاً زاويه روناش و کسش به طرف سعيد بود و عليرغم اينکه از جهت من هيچ چيزي پيدا نبود، سعيد ميتونست تا توي کسش رو هم ببينه. وقتي من رفتم به سمت حمام، سيمين با کنايه توام با خنده گفت آقا سينا مراقب باشيد، نازي خيلي حساسه ها، آروم بهش ليف بکشيدا! سعيد دستش رو گذاشت بود روي ساقاي سيمين رو داشت ميماليد که من بسمت حمام رفتم.وقتي داشتم به حمام ميرسيدم صداي سيمين رو شنيدم که داشت ميگفت نکن سعيد الان، صبر کن خب! وقتي رومو کردم طرف در حمام، براي يه لحظه دست سعيد رو ديدم که تا کتف از پايين ساقاي سيمين رفته بود زير حوله سيمين. ديدن اين صحنه ها برام جذابيت زيادي داشت، خصوصاً اينکه اونا هم بدشون نميومد که من بدونم يا ببينم دارن چيکار ميکنن. ولي بهرحال نميشد که بمونم، در حمام رو باز کردم و رفتم تو، موقع بستن در رو محکم زدم بهم تا بدونن که من رفتم توي حمام و خيالشون راحت بشه، فکر کردم اينطوري ميتونن راحتتر باشن، نازي انتهاي حمام زير دوش بود و من نميديدش، لباسامو که در آوردم خواستم آويزونشون کنم به جا لباسي توي حمام، که چشمتون روز بد نبينه!!! يدونه شورت و سوتين ست سورمه اي مچاله شده روي جالباسي بود که همينطورم داشت ازش آب ميچکيد!!! ناخوداگاه بمحض ديدن نفهميدم چي شد که ديدم راست شده کيرم، چون ميدونستم نازي لباس زير اين رنگي نداره و بايد صد درصد براي سيمين باشه که شسته و گذاشته اونجا، ولي چرا نبرده بيرون تا آويزون کنه خشک بشه؟! حتماً چون قراره بوده من برم حمام، اونارو به عمد گذاشته اونجا تا اذيتم کنه، ولي اين فقط يه احتمال بود و شايدم يادش رفته ببره. نازي صدام کرد اومدي، گفتم آره دارم لباسمو در ميارم، وقتي لباسمو درآوردم نيگام که به کير شق شدم افتاد، وسوسه شدم که شورت و سوتين رو بردارم و بازش کنم تا بهتر نگاه کنم. تا باز کردم انگار برق گرفتم، نفهميدم چي شد که متوجه شدم کير حسابي راست شدم رو گرفتم توي دستم و دارم محکم فشارش ميدم!، واي چي ميديم، يه شورت که جلوش کاملاً تور بود و از پشت هم فقط يه نخ! تصور اينکه اين کس سيمين رو ميپشونه و از پشت هم ميوفته لاي کون گندش حالم رو شديداً بهم ريخت. تو حال خودم بودم که صداي بسته شدن دوش اومد، خيلي ترسيدم و دستپاچه از اينکه الان نازي منو ببينه، اونارو سريع پرت کردم روي جارختي و گفتم خانمي من بيـــــــــــــام، وقتي با کير شق شدم پيش نازي رسيدم، ديدم نشسته روي چهارپايه پلاستيکي و داره تيغ ميکشه روي ساق پاي کفيش، چشمم افتاد به لاي پاش که داشت با اون رنگ صورتيه خوش رنگش و يه خط تيره مستقيم وسطش، بين دوتا روناش زده بود بيرون، چيزي که خيلي نظرم رو جلب کرد موهاي کوتاه بالاي کسش بود که کاملاً اطرافش تميز و سفيد بود و فقط يه خط باريک تيره ازش مونده بود که ميومد تا بالاي کسش. خيلي خوشم اومد، گفتم به به نازي خانم مدل زدن کوچولوشونو! آب ريخت روي پاش و سرش رو آورد بالا گفت خوب شده؟، چشمش که به کير راست شده من افتاد بلند شد اومد گرفت دستش و گفت چه خبرته دوباره اينو سفتش کردي برا کس من. من داشتم ميگفتم وقتي زن هنرمندي مثل شما داشته باشم بايدم&#8230; که همزمان با يه دستش شروع کرد به ماليدن کيرم و با دست ديگش بيضه هام رو اروم گرفت و باهاش بازي ميکرد. بهش گفتم چي شده حالا خانم مدل زدن؟! گفت آخه داشتيم با سيمين بدنمونو اصلاح ميکرديم که حرف شد و سيمين گفت سعيد دوست داره من موهاي کسمو مدل دار بزنم ولي کمتر پيش مياد که اين کارو بکنم. بهش گفتم خب چرا آخه اونجوري که دوست داره نميزني براش، گفت سخته آخه، معمولاً يخورده که ميزنم خراب ميشه و بعد براي اينکه خراب شده همشو يه جا ميزنم. منم بهش گفتم ميخواي الان برات درستش کنم، گفت ميتوني؟، منم گفتم آره فقط بگو شوهرت چه مدلي دوست داره تا برات همونجوري خوشگلش کنم که تا ديد برات بخورتش. سيمينم گفت خطي، يعني يه خط صاف بالاي کسم. منم همونطوري براش زدم، خيلي خوشش اومده بود، اونم به من گفت حالا تو بگو سينا چجوري دوست داره، منم گفتم خب سينا من هرجوري که باشم خوشش مياد ولي اتفاقاً اونم خطي خيلي دوست داره، اونم فوراً پاهامو از هم باز کرد و با صابونو برداشت ماليد روي کسم رو کفي کرد و شروع به تراشيدن موهاي کسم کرد، وقتي تموم شدو با آب حسابي شستش گفت نازي جون منکه دهنم آب افتاد، حتماً سينا هم خوشش مياد ازين!!! وقتي نازي داشت اين حرفارو ميزد کيرم توي دستش بود و همزمان داشت برام ميماليد، منم با نوک سينه هاش که سفت شده بود و سمت من بود داشتم بازي ميکردم و لذت ميبردم. گفتم خوبه ديگه خانما خوب بهم ميرسن، اين سروصداها هم که راه انداخته بوديد براي همين بود؟. گفت نه همش. گفتم چطور مگه؟ گفت آخه سيمين اذيتم ميکرد، به بهانه شستن لاي پام همش دستشو ميماليد به لباي کسم، منم قلقلکم ميومد. تا اينو گفت نمي دونم چي شد که انگار يه حس خاصي همه وجودمو گرفت و ناله اي کردم. نازي حرفشو تموم کرد و زانو زد جلوي کيرم و اونو کرد توي دهنش. داشتم حسابي با خوردن نازي و تصورات فانتزي خودم که از شوخيهاي نازي و سيمين توي حمام بود لذت ميبردم، حمام ساکت شده بود و نازي هم ولکن نبود و تندتر ميکرد توي دهنش و در مي آورد. صداي ناله هاي کشداري از بيرون حمام ميومد، گوشام رو تيز کردم ولي نيازي نبود چون مثل اينکه داشت بلندتر و شديدتر ميشد، صداي سيمين بود داشت ناله هاي شهوتناکي ميکرد که خيلي هم کشدار بود; &#8220;آااااااااه آه آااااااااه آااااااااه آاااااااااااااااااه&#8221;. صداي به اون بلندي و اون حالتي معلوم بود که فقط ميشه براش يه احتمال رو در نظر گرفت. با اين صداها و فکر اينکه ميدونن ما الان داريم ميشنويم که دارن چيکارميکنن حسابي داغم کرده بود، به سرعت نازي رو بلند کردم و بهش گفتم بسه ديگه، دستات رو بذار به ديوارو کونتو بده عقب، پاهاتم خوب باز کن، ميخوام کس نازتو خوب بتونم از عقب ببينم، تا کست از پشت نيفته بيرون نميکنمت! اونم معطل نکرد و همون کارو کرد، تا چشمم افتاد به اون کس کشيده و پهن نازي که از لاي پاهاش افتاده بيرون و خودنمايي ميکرد، نتونستم خودمو کنترل کنم و با صورت رفتم طرفش و از زير يه زبون محکم کشيدم روش، تا اينکاره کردم نازي ناله اي کرد و لرزيد&#8230; صداي ناله هاي سيمين ميومد که حالا ديگه تندتر شده بود، نازي هم داشت التماس ميکرد که ميخوام، براي همين هم ايستادم و با همون رطوبت کيرم و کس نازي، کيرم رو تا ته کردم از پشت توي کسش. بازم نازي ناله کرد اما بلندتر. اولش آروم آروم عقبو جلو ميکردم ولي چون کاملاً خيس شده بود و روون، منم شرو کردم به تند تند کردن نازي. با هر ضربه اي که در اثر رفتن کيرم توي کس نازي و برخود بدنم با کونش اتفاق ميوفتاد، نازي ناله ميکرد و منم از صداي آخ و اوخش داغتر ميشدم. ديگه از اينکه با وجود سيمين و سعيد در اون نزديکي داره با صداي بلند ناله شهوت ميکنه خيلي خوشم اومده بود و دوست داشتم محکمتر بکنم تا بيشتر صداش دربياد، تا اونا هم صدامونو بشنون، نازي هم همش بين ناله هاش ميگفت چيکار ميکني،،، پارم کردي،،، زشته صدامونو ميشنون،،، منم گفتم عزيزم راحت باش، اونا که غريبه نيستن، تازه خودشونم دارن ميکنن، و با لحن شهوتناکي گفتم: ببين صداي کس دادن سيمينم داره مياد!!!! گفت پس عيبي نداره، تو ناراحت نميشي صداي دادن منم اونا بشنون؟، گفتم نه عزيزم راحت باش. نازي هم تا ميتونست با هر ضربه اي که به کونش ميخورد و کيرم تا ته ميرفت توي کسش با صداي بلند ناله ميکردو ميگفت بازم ميخوام. ديگه صداهاي سيمين و نازي يه ريتم موازي درست کرده بود، ناله هاي سيمين خيلي شديد شده بود و ديگه انگار داشت با صداي بلند فرياد ميکشيد و ما از صداشون حال ميکرديم! فکر کردم که سعيد و سيمين هم بايد با صداي ناله و شلپ شولوپ کردن ما حال ميکنن. توي حال خودم بودم که احساس کردم صداي نازي کمتر شده، تا جايي که ديگه صدايي نميومد! ما هم آرومتر ادامه ميداديم، که يکدفعه صداي زدن به در حمام اومد و پشت سرش سيمين که داشت ميگفت ببخشيد، شرمنده، ميشه لباساي منو بديد بدم به سعيد بيرون آويزون کنه خشک بشن.. منکه هنوز در حال کردن نازي بودم، مکثي کردم و به نازي گفتم برو بهش بده زود بيا، نازي صاف ايستاد و رو به در گفت سيمين جون ما اين طرفيم، خودت درو بازکن بردار. تازه در اون لحظه يادم افتاد که شورت و سوتين سيمين رو که ديدم دوباره مچاله و جمع نکردم مثل اولش بزارم سرجاش و فقط پرت کردم روي جالباسي!.. الان سيمين ميفهميد که من اونارو ديدم. يه لحظه ناراحت شدم، نيگام افتاد به لباس زيراي نازي که افتاده بود کف حمام و خيس خيس بود، فکري به ذهنم رسيد و بلند از پشت ديوار گفتم ببخشيد سيمين خانم اگر زحمتي نيست لباساي نازي رو هم ببريد تا سعيد جان زحمت انداختنشون رو با همونا بکشه که نازي هم لباساش خشک بشه، بعدم دستمو دراز کردم و از پشت ديوار شورت و سوتين قرمز نازي رو دادم دست سيمين. نازي چشماش گرد شد و گفت نميخواد حالا، زحمتشون ميشه، بعداً خودم خشکشون ميکنم، تا اومدم حرفي بزنم سيمين زودتر جوابشو داد و گفت نازي جون اين حرفا چيه، چه زحمتي، خب ميدم اينارم بندازه خشک بشه ديگه. بعد در رو بست و رفت. تا رفت نازي گفت سينا خان زشته لباساي منو اونا بندازن، منکه حسابي مست بودم گفتم مهم نيست تو الکي زشته زشته ميکني، دوتا تيکه پارچس ديگه، عکس لختيمون که نيست، حالا زودباش که ميخوام بکنمت، حالم خيلي بده ها. اونم خوابيد کف حمام و پاهاشو از هم باز کرد و گفت بقيشو اينجوري بيا روم. گفتم يه شرط داره بايد خوب برام بازش کني کستو. تا اومد با دستش کسش رو بگيره مهلت ندادم و کيرم رو گذاشتم روي کسش و خوابيدم روش، تا خوابيدم تا ته کيرم سر خورد توي کسش، شروع کردم به کردنش، اولش سينم روي پستوناش چسبيده بود و مثل فنر پستوناش باعث حرکت بدنم روشون ميشد، ولي چون ديگه خيلي مست بودم و ميخواستم بکنم تا حالم بياد، از روي سينه هاش بلند شدم و نيمخيز ادامه دادم به کردن کسش، اونم دوباره صداي ناله هاش دراومده بود و بلندتر ميشد و نم محکمتر کيرمو ميکوبيدم توي کسش. احساس کردم که خيلي نزديک شدم به اومدن، کيرم رو از توي کسش کشيدم بيرون و اومدم بالا رو سينه هاي نازي و کيرم رو دادم دستش، گفتم ميخواد بياد، اونم سريع گرفت توي دستش و تند تند و محکم ماليد، اينبار ديگه با صداي بلند ناله من، در حاليکه نازي به سرعت و محکم با دو دستش کيرم رو ميماليد، همه آبم با فشار زد بيرون و پاشيد روي پستونا و گردن نازي.از شدت حالي که کرده بودم و لذتي که بهم داده بود، هموجا کنار نازي کف حمام بي حال دراز کشيدم تا خستگيم دربره و بلند شم دوش بگيريم و بريم بيرون از حمام.نازي دوش گرفت و رفت بيرون که لباس بپوشه، وقتي ميخواست بره گفت تو نميخواي دوش بگيري، منم گفتم تو برو منم يه کمي حالم جا بياد دوش ميگيرم ميام، من هنوز توي حمام دراز کشيده بودم که نازي از توي رختکن گفت سينا لباس براي من نياوردي؟! منم گفتم نه، آخه نگفتي که بيارم، بعدم شما چرا لباس نگذاشتي براي خودت! نازي گفت حالا من چيکار کنم، گفتم نميدونم خب برو بيار ديگه، يا اصلاً سيمين رو صدا بزن برات بياره. نازي هم لاي در رو باز کرد و سيمين رو صدا کرد، بعد چند لحظه وقتي سيمين اومد اول در زد، نازي در رو براش باز کرد، قبل از اينکه بخواد حرفي بزنه، سيمين گفت به به خانم خوشکله خسته نباشيد، کارتون تموم شد؟!! آقا سينا کجاس؟! نازي گفت مرسي عزيزم، سينا تو حمامه، شما که انگار بيشتر خسته شدي! سيمين که ديده بود من اونجا نيستم با لحن نازي آروم گفت: خوشمزه بود؟! نازي گفت يواش، حالا برو براي من لباسامو بيار، بعداً ميگم بهت. تا نازي داشت خودشرو خشک ميکرد سيمين هم لباساش رو براش آورد. منکه تا اون لحظه هنوز دراز کشيده بودم، از جام بلند شدم و آب رو باز کردم تا صداي سکوت رو پر کنه. سيمين و نازي نسبتاً آروم صحبت ميکردن. صداي نازي رو شنيدم که گفت اِ اِ اين چيه آوردي سيمين؟!! سيمينم گفت چيه مگه، شلوار خودته ديگه. نازي گفت نه بابا شلوارو نميگم که، اين بلوزو ميگم، زشته آخه، يقش بزرگه يخورده تا شونه هام مياد، سينا ناراحت ميشه يه وقتي. سيمين گفت چه عيبي داره تو هم سخت ميگيري، توي چمدونتون رو خيلي نگشتم، از لباساي خودم برات آوردم، حالا همينو بپوش، تازه خودمم مثل همينو پوشيدم فقط رنگش فرق ميکنه، سعيدم هيچ مشکلي نداره و هيچي بهم نگفته، سينا هم وقتي ببينه که منم بلوزم مثل بلوز تو هست چيزي بهت نميگه. نازي مکثي کرد و گفت چرا ديگه سوتين نياوردي، حتماً اينم برا اينه که خودتم سوتين نبستي! آره؟! سيمين گفت لباس زيرا که رو بندِ خب، بايد خشک بشه ديگه، تازه تو چرا اينجوري هستي، بغير از ما چهار نفر که کسي اينجا نيست، هممونم که همديگرو ميشناسيم و خودموني هستيم ديگه، غريبه هم که نداريم، تازه سعيد احتمالا ميخواد بره بيرون و به جز منو شوهرت که کسي اينجا نيست. بعد از چند دقيقه با صداي بسته شدن در حمام فهميدم که نازي لباسشو پوشيده و رفته بيرون. کم کم در حالي که به حرفايي که شنيده بودم فکر ميکردم رفتم زير دوش، با وجود اينکه هنوز لباس نازي رو نديده بودم، ولي وقتي توي ذهنم تصور ميکردم که بايد چجوري باشه، حالم دگرگون ميشد و ناخوداگاه هيمينطور که داشتم فکر ميکردم يه لحظه احساس کردم که راست کردم و براي لحظاتي با فکر سينه هاي نازي شروع کرم به ماليدن خودم، ولي همه سعيم رو ميکردم که اجازه ندم تصور سينه هاي بزرگ سيمين توي اون لباس، در ذهنم نقش ببنده، هر چي که بود سيمين هم زن دوستم بود و هم دوست زنم و دلم نميخواست ذهنياتم به سمتي بره که دوستم سعيد راضي نباشه، گرچه با هم شوخيهاي ميکرديم گاهي اوقات ولي همه اونا توي شرايط تقريباً يکساني بود که سعيدم توش حضور داشت، شايد يه جور حس انسانيت و يا احترام به آداب بود&#8230; دوش که گرفتم، خودمرو خشک کردم و لباسايي که نازي برام گذاشته بود پوشيدم و اومدم بيرون. موقع بيرون اومدم سعي کردم خيلي آروم و بي سروصدا برم توي اتاق، صحنه جالبي رو ديدم، سيمين و نازي نشسته بودن روبروي سعيد و داشتن سبزي خوردن هايي که صبح گرفته بوديم تميز ميکردن براي شام شب، سعيم روبروشون نشسته بود و داشت مثل يه بچه خوب کمک ميکرد، ولي از همه مهمتر لباس سيمين و نازي بود، هر دو شون شلوار جين تنگ پوشيده بودن، بلوز سيمين صورتي و مال نازي آبي آسموني بود، حالا فهميدم نازي حق داشت که جا بخوره، چون بلوزش پازچه اي تنگ بود و يقه اش از دوطرف تا نزديکه شونه هاش ميومد و از پايين هم تا بالاي سينه هاش ولي خط سينه مشخص نبود و خيلي پايين نميومد، اما بخاطر نبستن سوتين سينه هاي نازي و سيمين چسبيده بود به بلوزشون. نازي خيلي راحت نشسته بود و شال نازک تقريباً بازي رو انداخته بود روي سرش و گردنو شونه هاي لختش کامل مشخص بود، سيمينم که لباسش همونجوري بود ولي روسريش پشت گردنش بود و موهاش باز بود. نکته جالب اينجا بود که سعيد با وجود اين منظره دل انگيزي که روبروش در فاصله چند سانتيمتريش بود، هر از گاهي اونم به اجبار سرش رو کمي بلند ميکرد و دو کلمه حرفي ميزد و دوباره کارش رو ادامه ميداد. وقتي رفتار سعيد رو ديدم خيالم راحتتر شد و خوشحال شدم از اينکه اون هم رعايت احترام رو داره و فکر کردم در اعتمادم اشتباه نکردم و حتي بيشتر از اين هم ميتونيم به اين زوج خوب اعتماد کنيم. سعيد پشتش به سمت من نازي و سيمين تقريباً روبروي من بودن؛ به محض ورود به اتاق از قصد با صداي بلند گفتم چه آب خوبي داشت اين حمام، اينطوري همه متوجه اومدنم شدن، نازي سريع خودشرو جمع و جور کرد و شالش رو طوري انداخت که يقه و گردنشرو بگيره، سيمين با حوصله روسيريش رو همونجوري آورد بالا تا يه خرده روي موهاش رو بگيره و سعيد برگشت به سمت من گفت زودباش بيا که امشب چه شامي بخوريم با اين سبزي خوردن. منم رفتم کنارشون نشستم تا کمکشون کنم. وقتي مشغول بوديم همزمان از همه چي و همه جا حرف ميزديم، سعيدم حالا با اومدن من خيلي راحت تر شده بود و گاهي همه باهم شوخي هم ميکرديم. تنگيه لباس نازي و سيمين به حدي بود که انگار نوک سينه هاشون به سمت من و سعيد هدف گرفته شده بود، سيمين ديگه تو شوخياش راحتتر شده بود، خصوصاً با من. احساس ميکردم جو راحتتري از گذشته بينمون به وجود اومده. وقتي کار سبزيا تموم شد نازي و سيمين بلند شدن تا وسايل رو ببرن توي آشپزخونه، اينقدر شلوارشون تنگ به باسنشون چسبيده بود که اگه کون لخت هم بودن، کونشون به اين زيبايي خودنمايي نميکرد، وقتي از پشت سر کون پهن نازي رو کنار يه کون پهن ديگه ميديدم که بالا و پايين ميره، بي اختيار نگاهم با هر بالا و پايين رفتني به دنبالشون ميرفت، کون نازي پهن تر بود اما کون سيمين هم چون کمر باريکي داشت زيبايي خاص خودش رو داشت، از ديدن اين صحنه لذت ميبردم که متوجه شدم سعيد داره ميگه ببينم تو سير نميشي؟!!! گفتم از چي؟ گفت از هموني که محوش شدي ديگه! گفتم مگر تو دوست نداري خب، منکه ميدونم خودتم دوست داشتي با سر بري تو اين کون! سعيد گفت منظورت کدومشه؟؟!!!!!!!!!! وقتي سعيد اين حرفو زد حس کردم مثل جوي آبي که يکباره آب بيفته توش، يه حسي وجودم رو گرفت و متوجه سفت شدن کيرم شدم&#8230; گفتم به نظرت کدوم قشنگ تره؟ اونم گفت خب ميدوني سيناجان من نميتونم در مورد زن تو اظهار نظر کنم اما خب کون سيمين رو چون لخت ديدم و حسابي ماليدم، ميدونم که خيلي باحاله! گفتم عيبي نداره چون تو و زنت دوستاي خوب ما هستين و اطمينان دارم که اين حرفايي که ميزنيم بين خودمون ميمونه ميتوني در مورد کون نازي هم بگي، همونطور که من الان ناخوداگاه چشمم به کون زن تو افتاد، ناراحت نميشم اگر تو هم راحت باشي سعيدجان. با اين حال سعيد از اظهار نظر در مورد کون نازي تا حدي خودداري و فقط گفت کون زنت مثل خودش قشنگه خب! احساس کردم کمي براش سخته، براي همين حرف رو عوض کردم. همش فکر ميکردم اونشب بايد سکس خوبي در انتظارمون باشه، ولي چون بعد از شام رفته بوديم لب دريا و بعدازظهر هم نخوابيده بوديم، به محض رسيدن خونه چراغها خاموش شد و روسريا برداشته و همه تو رختخواب لالا! فردا صبح که بيدار شديم، بعد از خردن صبحانه تصميم گرفتيم که بريم تله کابين، و چون شب هم بايد برميگشتيم تهران، تمام وسايل رو بايد ميذاشتيم توي ماشين تا چيزي جا نذاريم. نزديکاي ظهر بود که سوييت رو به سمت تله کابين ترک کرديم. طبق معمول خانمها لباساي خوشرنگ و تيپ راحت پوشيده بودن، بخاطر وسط هفته بودن محوطه تله کابين خلوت بود، چهارتايي توي کابين نشستيم، منظره خيلي زيبايي از درختان زير پامون بود، مشغول صحبت بوديم که سيمين پيشنهاد گرفتن عکس داد، همه موافقت کردن، قرار شد اول سيمين و سعيد با هم بگيرن و بعد من و نازي. سيمين و سعيد کنار هم نشستن و من دوربينو آماده ميکردم، سيمين به روسري و موهاش ور ميرفت که سعيد گفت چيکارميکني زودباش ديگه سينا منتظره، سيمين گفت آخه موهام بدجوري جمع شده. سعيد گفت خب برش دار اصلاً، تو عکسم قشنگتره، اينجا هم که کسي نيست. سيمين هم از خداخواسته تو يه چشم بهم زدن روسريش رو برداشت و اماده عکس شدن، ازشون دو سه تا که عکس گرفتم، سيمين با نازي گفت نازي جان مگه شما نميخواي عکس بگيري، بيا برات موهاتو شونه کنم، بعد اومد طرف نازي و شالش رو برداشت و موهاش رو جلوي من و سعيد شونه کرد. بعد من و نازي هم کنارهم عکس گرفتيم. وقتي رسيديم اون بالا هم خلوت بود و هم آدمايي که اونجا بودن خيلي راحت خانماشون روسرياشون رو برداشته بودن، براي همين من و سعيد هم گذاشتيم نازي و سيمين هم راحت باش. اونروز خيلي خوش گذشت و ناهار رو هم همون بالا خورديم. طرفاي عصر بود که قصد داشتيم به سمت تهران راه بيفتيم. توي راه ديگه اتفاق خاصي نيفتاد تا رسيديم تهران، اول همگي اومديم منزل ما. همه کمي خسته بوديم، نازي و سيمين مانتوهاشون رو درآوردن و رفتن آشپزخانه تا شام حاضر کنن و من و سعيد هم پاي تلويزيون خوابيديم و من کانال هاي تلويزيون رو عوض مي کردم، سعيد گفت مثل اينکه خيلي هم خسته نيستي، گفتم نه خيلي. سعيد گفت پس دير ميخوابي امشب، نه؟! گفتم حالا که فعلا هنوز خوابم نمياد&#8230; چطور مگه؟ با لحن خاصي گفت امشب برنامه دارين يا نه؟ منکه ديگه متوجه شده بودم منظورش چيه گفتم نمي دونم، بايد ديد چي پيش مياد، حالا که هنوز سرشبه، تا آخر شب خيلي راهه حالا! شما امشب اينجا بمونين ديگه، فردا سرحال که شدين بريد، تازه دورهمم هستيم خب، اگرم خواستين برنامه اي داشته باشيد بريد توي اون يکي اتاق که راحت باشيد. سعيد بي مقدمه گفت منکه امشب بدم نمياد با سيمين اگه حالشو داشته باشه يخورده بازي کنم. گفتم تو که خودت ميخواي پس چرا به من ميگي ديگه؟! گفت خب ميخوام ببينم شما هم پايه هستيد يا نه. گفتم چيه انگار ديروز خيلي بهت چسبيده!، گفت راستشو بخواي خيلي حال داد، فکر نميکردم يه دفعه اينجوري بشه. با اينکه متوجه منظورش شدم گفتم مگر هر دفعه با زنت سکس داشتي حال نميکردي، که اينجوري ميگي، مگه ايندفعه چجوري بود؟؟!!!! گفت خب آخه ايندفعه فرق داشت، اينبار با هر صداي ناله سيمين، صداي ناله يکي ديگه هم ميومد. گفتم خوبه ديگه، من نازي رو ميکردم، تو حالشو ميبردي، البته اگه راستشو بخواي منم وقتي نازي رو ميکردم و صداي زن تو ميومد، خيلي بهم حال ميداد. سعيد ادامه داد; وقتي همزمان صداي نازي خانم هم ميومد، سيمين با حرفاش بيشتر حسم رو تحريک ميکرد. منکه کنجکاو شده بودم، فوري پرسيدم مگر چي ميگفت؟؟؟ سعيد ادامه داد; آخه تو که رفتي تو حمام، من داشتم با پاهاي سيمين بازي ميکردم، کم کم بالاتر رفتم تا به روناش رسيدم، تا به روناش رسيدم کس تراشيدش رو ديدم و فوراً حوله رو باز کردم از دور کمرش تا براش بخورم، ديدم بالاشو اصلاح کرده، داشتم ميخوردم که سيمين گفت نازي کسمو اينجوري زده تا تو خوب بخوريش برام، راستش منم بيشتر تحريک شدم و حسابي تا تهش رو خوردم براش تا از حال رفت، وقتي هم که داشتم ميکردمش و صداي شما هم ميومد، هي ميگفت ميبيني چه کسي بهت ميدم، صداي نازي رو هم ميشنوي داره سينا پارش ميکنه!!!! سعيد داشت ادامه ميداد که با صداي سيمين حرفمون رو قطع کرديم و موضوع رو عوض کرديم، سيمين اومد بالاي سر ما، به سعيد گفت سعيد نازي ميگه امشب اينجا بمونيد، تو چي ميگي، به نظرت بمونيم يا&#8230; سعيد گفت تو ميگي چيکار کنيم؟، سيمين گفت نمي دونم، آخه نمي خوايم مزاحمشون باشيم ديگه، ممکنه کار داشته باشن. با حالت خنده گفت اونوقت ما مزاحم هستيم. من گفتم نه بابا اين چه حرفيه، خوشحال ميشيم دور هم باشيم. سيمين هم انگار منتظر بود گفت سعيد پس من برم لباسم رو عوض کنم اگر تو حرفي نداري، منتظر جواب سعيد نشد و رفت توي آشپزخونه و به نازي گفت نازي جان يه لباس به من ميدي، از بس اين لباسا بوي نم ميده داره حالم بهم ميخوره. نازي گفت باشه صبرکن کارم تموم بشه بريم تو اتاق بهت لباس بدم. چند دقيقه بعد نازي و سيمين رفتن داخل اتاق و در رو هم به حالت بسته گذاشتن. سعيد بلند شده بود نشسته بود، منم که ديدم يه مقدار احساس خستگيم کمتر شده، بلند شدم و رفتم دستشويي تا يه آبي به سروصورتم بزنم، صورتم رو که شستم، خواستم در دستشويي رو ببندم که از لاي در اتاق منظره جالبي نظرم رو جلب کرد، نازي با شورت و سوتين روبروي سيمين رولبه تخت خوابيده بود و دستش زير سرش بود، اما سيمين که تقريباً پشتش به در بود با شلوار جين به بغل خوابيده بود، همون حالت مقابل نازي، ولي بالا تنش لخت بود و کمرش کاملاً باز بود، پس مطمئناً نبايد چيزي پوشيده باشه، حتي سوتين، و خيلي راحت داشتن بازي دوتايي حرف ميزدن، صداشون نميومد که چي ميگن، با اينکه واقعاً منظره جذابي بود برام، ولي نتونستم به خودم اجازه بدم تا بمونم و بيشتر نگاه کنم، شايد همراه با لذت حس بدي هم داشتم که دارم دزدکي&#8230; اومدم نشستم کنار سعيد مشغول صحبت شديم، هنوز کمر لخت سيمين و اينکه چه راحت با سينه هاي باز جلوي نازي داشتن باهم حرف ميزدن تو ذهنم بود، ولي سعي ميکردم از فکرم بيرون کنم. تا اينکه اومدن بيرون و رفتن توي آشپزخونه. نازي و سيمين هر دو شلوار پارچه اي راحت پاشون کرده بودن با يه پيرهن آزاد، فقط نازي شلوارش کوتاه بود و براي سيمين معمولي. البته طبق معمول هر دو روسري داشتن. شام رو که آوردن همه شام رو خيلي سريع خورديم و بعد از خوردن چاي بعد از شام دورهم نشستيم. سعيد پيشنهاد بازي داد و منو سعيد روبروي هم نشستيم و سيمين و نازي هم با هم نشستن. توي بازي معمولاً منو سعيد با هم ميشينيم و خانمهامون هم با هم و معمولاً هم اونا ميبازن، اونشب هم همين اتفاق افتاد و هفت دست پشت سرهم خانمها باختن. سيمين گفت اينجوري قبول نيست شما دوتا که باهم هستيد همش تقلب ميکنيد، تا حدي راست هم ميگفت، چون يه چند باري من از پايين ورق کشيدم بالا و يه برگ رو دو سه بار بازي کردم!!! منم همش به شوخي ميگفتم خب بازي بلد نيستين ديگه، خانمها نه حکم باز ميشن، نه راننده!!! سعيد هم فقط ميخنديد، منو سعيد هر دو داشتيم از خنده قش ميرفتيم و سيمين و نازي هم حرص ميخوردن و عصباني بودن. سعيد گفت خب عيبي نداره ايندفعه جاهارو عوض ميکنيم، به سيمين گفت تو و سينا روبروي هم بشينين. با کمي مکث همه قبول کردن و منو سيمين باهم نشستيم و نازي سعيد هم باهم. دست هاي اول همچنان بازي به شوخي جلو ميرفت، ولي کم کم داشت حساس ميشد و خصوصاً اينکه من دلم نميخواست کم بيارم، ديگه کم کم با سيمين رفته بوديم تو کار علامت و ندا! يه دست رو راحت همينجوري گرفتيم و سيمين خيلي خوشحال بود و فقط مونده بود که ديگه برقصه! ديگه بازيمون داشت خوب باهم مچ ميشد، کم کم کارمون به چشمک هم کشيده بود ديگه&#8230; تازه داشت از اين طرز بازي خوشم ميومد، خصوصاً وقتي سيمين سعي ميکرد با حرکت ابروهاش که زيرش رو با سايه نقره اي پر کرده بود، چيزي رو به من بفهمونه تا بازي درست انجام بدم. گاهي که تو اون لحظه بازي رو از ذهنم فاکتور ميگرفتم و فقط محو حرکات چشم و ابروي سيمين ميشدم، اين رفتار سيمين رو ميتونستم تو ذهنم دلبري فرض کنم، اما واقعيت اين بود که ما داشتيم بازي ميکرديم و اون فقط سعي ميکرد به من علامت بده! شلوار سيمين تا نزديکاي زانوش بالا رفته بود و با ساق پاهاي لخت و براق دقيقاً روبروي من نشسته بود، با وجود اينکه نازي شلوارش کوتاه بود و پاهاي اون هم لخت و صاف بود ولي پاهاي سيمين جاذبه ديگه اي داشت برام،&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ae%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%b4-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2393</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شاه کس رو برده تو طبیعت و نشونده سر کیرش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%b7%d8%a8%db%8c%d8%b9%d8%aa-%d9%88-%d9%86%d8%b4%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%b7%d8%a8%db%8c%d8%b9%d8%aa-%d9%88-%d9%86%d8%b4%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 20 Oct 2019 07:04:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاج]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواجم]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[اطمینان]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارش]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[بالاترین]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسیم]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بوداونم]]></category>
		<category><![CDATA[بوددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشانیش]]></category>
		<category><![CDATA[تحریکش]]></category>
		<category><![CDATA[تحصیلی]]></category>
		<category><![CDATA[تحقیقات]]></category>
		<category><![CDATA[تراکتور]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تیشرتش]]></category>
		<category><![CDATA[تیشرتشو]]></category>
		<category><![CDATA[جاروبرقی]]></category>
		<category><![CDATA[جذابتر]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[جوفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبونده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چشماتو]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[چندباری]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفایی]]></category>
		<category><![CDATA[حقیقتش]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانو]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترات]]></category>
		<category><![CDATA[دخترام]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دختربازی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترمه]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[درمیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درواقع]]></category>
		<category><![CDATA[دروغگو]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[رابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[‫راهنماییش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتها]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[سیستمو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارو]]></category>
		<category><![CDATA[شمارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شمارمو]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقشم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدی]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگیه]]></category>
		<category><![CDATA[کارامو]]></category>
		<category><![CDATA[کاردانی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترش]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکش]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لاپایی]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانی]]></category>
		<category><![CDATA[ماهرانه]]></category>
		<category><![CDATA[متنفرم]]></category>
		<category><![CDATA[مخلفات]]></category>
		<category><![CDATA[مدیریت]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنم]]></category>
		<category><![CDATA[مغازرو]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورمو]]></category>
		<category><![CDATA[‫موقعیتم]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میخونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میریختم]]></category>
		<category><![CDATA[میشکست]]></category>
		<category><![CDATA[میشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمو]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنند]]></category>
		<category><![CDATA[میگذره]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نالهاش]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارم]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارو]]></category>
		<category><![CDATA[نباشید]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیرسید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگیره]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[هرجوری]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همدردی]]></category>
		<category><![CDATA[ویندوز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[مغازه فروش کامپیوتر و تعمیرات. فیلم سکسی هنوزم تو دانشگاه دانشجو بودم اونم نمونه به خاطر بالاترین رتبه توی ترمای تحصیلی. یه ۳ سالی بود که داشتم سکسی کاردانی میخوندم البته نi که تنبل باشم شاه کس به خاطر همین کارای شرکت بود. اخه شریک کاریم هیچ وقت اونجا نمیومد و دنبال کونی تاسیس یه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>مغازه فروش کامپیوتر و تعمیرات. فیلم سکسی هنوزم تو دانشگاه دانشجو بودم اونم</h2>
<p>نمونه به خاطر بالاترین رتبه توی ترمای تحصیلی. یه ۳ سالی بود که داشتم سکسی کاردانی میخوندم البته نi که تنبل</p>
<h3>باشم شاه کس به خاطر همین کارای شرکت بود. اخه شریک کاریم</h3>
<p>هیچ وقت اونجا نمیومد و دنبال کونی تاسیس یه دامپروری حوالی شهر بود. راحت بگم داشتم خرحمالی میکردم ولی چه میشه</p>
<h4>کرد جنده باید از یک جایی خرج اون دانشگاه لعنتی رو</h4>
<p>درمیاوردم. نزدیکای ظهر بود که یک پستون پراید جلوی شرکت ایستاد و رانندش که یه خانم چادری بود به سمت مغازه</p>
<h5>اومد.وارد مغازه کوس شد و با سلام و یک زبان شیرین</h5>
<p>خسته نباشید گفت. تو نگاه اول بنظرم یه دختر ۲۷یا ۲۸ ساله میومد ازش سوال کردم چه کمکی میتونم بهتون بکنم و سکس داستان اونم شروع کرد</p>
<h6>به توضیح دادن که کامپیوترم خراب شده و ایران سکس واسم خیلی</h6>
<p>مهمه که تا شب درست بشه یکمی که واسم توضیح داد حدس میزدم که باید یکی از قطعاتش سوخته باشه ولی با حرفایی که زده بود گفتم شما بعدازظهر کیستونو بیارید تا بتونم تا شب درستش کنم و تحویلتون بدم. رفت و ساعت نزدیکای ۵ بود که دوباره ماشینسو پارک کرد و به سمت مغازه اومد با خودم گفتم پس چرا دست خالی؟ که وارد مغازه شد و ازم خاست که کیسو از عقب ماشینش بیارم تو مغازه اینم از شخصیت مشتری مداری. شروع کردم به بررسی سیستم خانم افتخاری که مثل تراکتور ازش کار کشیده بود. افتخاری فامیلش بود درواقع سارا افتخاری. یک ساعتی به خاطر تعمیر کامپیوتر توی مغازه نشسته بود و منم که از زبون بازی کم نمیاوردم خاستم بدونم چرا باید حتما تا شب کیسش اماده بشه. سارا اینجوری واسم داستانو تعریف کرد که کامپیوترش همه زندگیشه مادر، پدر،شوهر و&#8230; چون تنها مونس اون توی خونه کوچیکشه وقتی به دردو دل سارا گوش میکردم واقعا دوست داشتم هرچه زودتر سیستمشو درست کنم گفتم چرا حالا تنها؟ گفت دانشجوی رشته مدیریت بازرگانیم و اینجا درس میخونم ولی پدرو مادرم مشهد زندگی میکنند. دیگه تا تونستم از زیر زبونش حرف کشیدم وحرفاشو باور کردم. بهش قول دادم اگه سیستمش درست نشد کیس خودمو برای امشب بهش قرض بدم. یک ساعت شد دو یا سه ساعت و من ازش خواستم شب شام مهمون من باشه.سارا هم قبول کرد و منم در مغازرو بستم و سوار ماشین سارا شدیم و توی راه ازش پرسیدم واقعا چندسالته مثل همه دخترا ناز کردو باید براش حدس میزدم. نظرمو دادم همون ۲۷یا ۲۸ که گفت ۲۶ سالمه. تازه اونجا اسمشو بهم گفت و منم کامل خودمو معرفی کردم. راستی اسمم داریوشه و زمان این خاطره ۲۱ سالم بود که الان ۳ سال ازین ماجرا میگذره. اولین بارم بود داشتم با دختری بزرگتر از خودم دوست میشدم. به فست فودی که همیشه با دوست دخترام میرفتم راهنماییش کردم و سارا هم گفت جای قشنگیه چندباری رفتم بعد سفارش پیتزا و مخلفات شروع کردیم به خوردن و بازحرف کشیدن من. سارا چرا ازدواج نکردی ؟ دوست پسر داری ؟ گفت: مردی که دوست دارم باهاش ازدواج کنمو پیدا نمیکنم و یه جورایی از مردا متنفرم. گفتم حتی از من ! اونم زد تو ذوقم و گفت تو هنوز مرد نشدی شیطون. خیلی بهم برخورد. شامو خوردیمو جای همتون خالی رفتیم به سمت خونه. سارا تو راه کلی منو خندوند و از دوستای دانشگاش شیطنتاش و خیلی چیزای دیگه تعریف کرد. دیگه باهم صمیمیتر شدیم رسیدم به خونه ازش خواستم منتظرم بمونه تا کیس خودمو براش بیارم. برگشتم و رمز سیستمو بهش دادم که اسم دوست دختر تریپ ازدواجم بود.اونم خندید و گفت خیلی دوسش داری گفتم عاشقشم و شمارمو بهش دادم گفتم اگه یوقتی به مشکل خوردی زنگ بزن ساراهم شمارشو به گوشیم تک انداخت و به هم دست دادیم و خداحافظی کردیم. نزدیک نیم ساعتی گذشت که گوشیم زنگ خورد. سلام داریوش جان سارام دیدی گفتم شانس ندارم صدای کامپیوتر در نمیاد چیکار کنم. هر راهی به ذهنم میرسید گفتم ولی نچ این نمیخواست درست بشه یهو گفت خواهر کوچیک داری بیای اینجا درستش کنی منم گفتم اخه ساعت ۱۱ شب. سارا جان با دقت به حرفای من گوش کن با هم میریم جلو تا شاید درست بشه. بالاخره صداش دراومد و کلی تشکر فقط بهش گفتم سارا فیلم هایی هست که شاید تو ازشون خوشت نیاد پس بهتره زیاد فضولی نکنی. شب گذشت و صبح اول وقت رفتم مغازه .قطعه سوخته کامپیوترشو عوض کردم و کار سیستمش تموم شده بود که برای اطمینان خواستم تستش کنم تا از بالا اومدن ویندوزش مطمئن بشم وقتی ویندوز بالا اومد خشکم زد . عکس پس زمینه دسکتاپش یک عروس بود که روی یک تاب نشسته بود یعنی این سارا بود خدای من یعنی همه حرفاش دروغ بود. کلافه بودم اصلا شخصیتی نداشتم که به اطلاعات شخصی مشتریام نگاه بندازم ولی واقعا داشتم از کنجکاوی منفجر میشدم. بله سارا بود کنار شوهرش وای خدای من اینا بچه های سارا بودن ؟ گیج شده بودم چطوری امکان داشت من که از ۱۴ سالگی دختربازی میکردمو زبون باز بودم نتونستم بفهمم که این دختر نیست و یک زن شوهر داره. هنگ کردم حالا دیگه خودم احتیاج به ریست داشتم. نفهمیدم ساعتها چطوری گذشت که گوشیم زنگ خورد.سلام داریوش جون ؛ خوبی ؟ صدای سارا بود ولی من هنوز توی بهت چیزایی که دیده بودم قرق شده بودم فقط گفتم سارا سیستمت درست شده ! راست میگی داریوش ؟ اره چرا باید دروغ بگم. میخواستم بگم من مثل تو دروغگو نیستم ولی منتظر عکس العمل سارا بودم. یهو گفت واسم میاریش خونه ؟ گفتم مشکلی نیست ولی &#8230; ! داریوش جان من حالم یکمی خوب نیست اگه میشه ناهارم بگیر به حساب من بیا پیشم اگه قلیونم میکشی یه توتون با هر طعمی دوست داری بگیر بیار میترسیدم برم ولی دلمو زدم به دریا سفارش نهار دادم کارامو تموم کردم و اژانس گرفتم به ادرسی که سارا داده بود. سر کوچه پیاده شدم و به سارا زنگ زدم اونم در اپارتمانو باز کردم و گفت بیا طبقه دوم بدون هیچ مکثی. منم گفتم یا میریم برمیگردیم یا &#8230; .باکفش رفتم داخل خونه کوچیکش. سارا یک چادر گلگلی سفید سرش بود. کیسو گذاشتم ناهارو توتون قلیونو دادم دست سارا. سارا نهارو واسه خوردن اماده کرد منم توی این چند لحظه کیسشو با کیس خودم جابجا کردم. سیستمو روشن نکردم تا خودشم باشه. میخواستیم ناهار بخوریم که گفت الهی فداش بشم گفتم با منی گفت نه کیسمو میگم.داریوش روشنشم کردی ؟ نه سارا واسه چی؟ هیچی بابا حالا ناهارو بخوریم که از دیشب کن پیتزا خوردیم چیزی نخوردم. ناهار تموم شد قلیونو ردیف کرد اومد کنارم ؛ داریوش معذرت میخوام! میدونم فهمیدی ولی داریوش من با یه نامرد زندگی میکردم. اگه الانم دارم اینجا به این بدبختی سر میکنم به خاطر بچه هامه. داریوش تموم زندگیم اون دو تا پسر و اون یدونه دخترمه. حتی یک شب &#8230; حرفای سارا رو قطع کردم گفتم مگه تو چند سالته سارا؟ گفت باورت نمیشه ولی ۳۲ سالمه ! گفت نزدیک ۸ ماهه طلاق گرفتم اینجا زندگی میکنم داشت اروم اروم اشک میریخت منم بهش نزدیک شدم و سرشو روی شونم گذاشتم. با اینکه گریه میکرد ولی واقعا روحیه شادابی داشت بهم گفت چیه مثل اینکه قلیون گرفتت گفتم نه عزیز برق چشای تو منو گرفته و محکم بقلش کردم کنار تخت طوری نشسته بودیم که من به تخت خوابش تکیه داده بودم. سارا یه تیشرت با شلوار جین تنش بود حالا دیگه واقعا نگاه من به سارا از وی شهوت بود. یک بدن خوش تراش قد کوتاه و سبزه با لبی که یه خال زیبا چهرشو جذابتر کرده بود. با دستام شروع به نوازش تموم بدنش کردم طوری نشسته تو بقل هم بودیم که سینه هاش به سینه هام چسبیده بود با ارامش خاصی دستمو به زیر تیشرتش بردم و سردی دستم گرمای وجود سارا رو حس کرد. بقدری برام لذت داشت که هر دو تا دستمو به زیر تیشرتش بردم. نمیدونستم اونم حس شهوت داشت یا نوازش منو بخاطر همدردی و ارامش قبول کرده بود. استرس عجیبی داشتم به خاطر وزن کمی که داشت یک دستمو به زیر رونای پاش گذاشتم و روی تخت درازش کردم.هنوز قطره های اشک روی گونه هاش بود ولی اشکاش باعث شده بود چشاش برق عجیبی بزنه. بهش گفتم سارا میشه چشماتو ببندی! چرا داریوش؟ چشمات سارا ! چشمات ! برق چشمات داره منو میکشه میشه چشاتو ببندی ! وقتی چشماشو بست لبامو روی لباش گذاشتم ولی خیلی راحت از لبای اتیش گرفته من گذشت و با جواب سردی اتش لباموخاموش کرد. چشاشو باز کرد گفت داریوش چرا اینقد قلبت تند تند میزنه ؟ باره اولته ؟ من اون چیزی که تو فکر میکنی نیستم. گفتم سارا استرس من به خاطر اینکه نمیخوام فکر کنی من دارم از موقعیتم &#8230; سارا حرفامو قطع کردو گفت ببین عزیزم ما ادما باید همو بشناسیم تا بتونیم کنار هم بخوابیم ولی توی ایران همه دنبال بهونن و با هر کسی که پایه باشه حاضرا سکس داشته باشن. داریوش شاید تنها کسی هستی که توی این چند ماهی بهش اجازه میدم که بهم نزدیک بشه و میخوام که تا اخرش باهات باشم. حالا میخوام دوباره چشامو ببندم عزیزم تا به قول خودت برق چشام تپش قلبتو بیشتر نکنه. با بسته شدن چشای سارا بوسه ای به پیشانیش زدم و با حرارت نفسم به سمت لباش حرکت کردم و لباشو برای جواب دادن به لبای سرد شدم دعوت کردم با اولین تماس لبای سارا واقعا فهمیدم پشت این سد باریک و ناز چه مذابی درحال جوشیدن بوده. دوست نداشتم دست از لبای شیرینش بردارم هم ماهرانه و هم معشوقانه لبای همو میخوردیم. بیشتر کارم با دوست دخترام عشق بازی در حد لب بود و توی خونه خالی هم که به خاطر مشکل پسندی من به خاطر دوست دخترام همشون ناز نازیو مامانی و منه بدبخت باید در حد نهایت به لاپایی قانع میشدم. سارا هر لحظه بیشتر داغ میشد و من دنبال رسیدن بدون مانع به این گرمای مدهوش کننده بودم. با ارامش تیشرت سارا رو بالا زدم و با زبونم شروع به لیس زدن تنش کردم تا جایی که رسیدم به سوتین مشکی سارا. این هیکل ریز و این سینه های درشت و سفت بهش نمیومد ولی هر چی بود الان داشت منو دیونه میکرد. سینه هاشو از زیر سوتینش بیرون کشیدم و با مهارت خاصی شروع به لیس زدن نوک سینه های درشت سارا کردم. به خاطر بچه هایی که شیر داده بود نوک سینه هاش بیشتر بیرون زده بود و رنگش تیره تر شده بود. صدای ناله های خفیف سارا پشت همون سد منتظر فوران بود نمی دونستم باید چطوری بیشتر تحریکش کنم. توی مکیدن سینه های سارا بودم که یکی ار پاهامو بین پاهای سارا گذاشتم و با نوک زانوم شروع کردم به مالیدن کسش. بیشتر از سارا خودم از حرارت داشتم عرق میریختم توی این موقیعت هم شلوار جین سارا دژ محکمی برای ضد حال به حوس من بود. تیشرتشو دراوردم اجازه داد تا سوتینشو باز کم چون با عرق شهوتی که داشتیم مزاحم کار خراب کنی بیش نبود. دست به دکمه شلوار سارا زدم گفت نه ! یک لحظه گفتم خاک تو سرت اون از دوست دخترات اینم از سارا جونت داریوش خان . تیشرت خودمم دراوردم. حالا دیگه از دست چندتا مزاحم راحت شده بودم اومدم سارا رو بقل کردم و سینه هاشو به سینه هام چسبوندم. گرمای بی نظیری داشت چیزی که بهم لذت میداد حرکات موجوارانه ای بود که منو سارا بهم چسبونده بود. اروم گفتم سارا مگه نگفتی تا اخرش هستی پس چرا نذاشتی&#8230;؟ داریوش اگه خندت نمیگیره ولی خجالت میکشم بهتره زیر پتو این کارو بکنیم. وقتی فکر کردم گفتم شاید مشکلی این وسط هست یا بوده به هر حال خیالم از بابت ادامه کار راحت شد ولی حقیقتش توی دلم یکمی ترس داشتم چون باره اول بود میخواستم کس بکنم. اخه تو دوست دخترام سکس از عقب داشتم ولی نه در اون حد که بخوان ارضام کنن چون از گریه هاشون دلم میشکست و به لاپایی یا اصلا ارضا نشدن بسنده میکردم. دلم نمی خواست یلحظه از سارا جدا بشم.باید برای رسیدن به هدفم هرکاری میکردم. پاشدم یه پتو کشیدم روی جوفتمون و باز رعشه های بدن منو سارا بود که زیر پتو داشت از خود بیخودمون میکرد. دست گذاشتم و اروم دکمه شلوار بعد زیپ و با کمک خودش شلوارو از پاش دراوردم. همون لحظه قلبم داشت میومد تو شرتم یکمی جراتمو جمع کردمو شلوار خودمم دراوردم حالا دیگه فقط یک مزاحم بود. لذت حرارت بدن داغ سارا و عطری که توی اون فضا بجز شهوت چیزی نبود پخش بود. ناله های کوچک منو سارا دیگه ازادتر شده بود.دیگه وقتش بود دستمو گذاشتم رو سینه های سارا و شروع به مالیدن کردم هنوزم سفت بودن واقعا سینه های جذابی داشت حداقل در مقابل جوش های اون دخترای سوسول. این کارامو ادامه دادم تا اروم اروم شروع کردم به پایین اومدن و دست گذاشتم رو کس سارا. از روی شرت یکمی کسشو مالیدم بعد شرتشو پایین کشیدم سارا نالهاش ازادتر شد معلوم بود دنبال اینه که خودشو راحت کنه. شرتش خیس بود یعنی داشت لذت میبرد به خودم مطمئن شدم و دستمو گذاشتم رو کسش. من میگم کس شما باور نکنین چون اینقدر داغ بود که بهتر بود بگی کوره اجرپزی. داشتم کسشو میمالیدم که اطمینان بخودمو سارا با یه حرفش به باد برد گفت داریوش اگه میشه یکم پاینترشو بمال. خیلی بهم برخورد بهش گفتم عزیزم اخه چیز به این داغیو که نمیشه یهو دست زد. داشتم کسشو واسش میمالیدم و زبونم روی سینه های سارا ملغزید و ازین تپه به اون تپه میپرید. سارا تو اوج لذت بود شهوت تو چشاش موج میزد. مست مست بود شرتشو کامل دراورد و از زیر من بلند شد و بدون هیچ حرفی شرتمو پایین کشید و با زبون داقش فقط یه لیس از تخمام به سمت بالای کیر بدبختم کشید که تازه یادم بهش افتاده بود. زبونش داغتر از قبل شده بود دنبال دید زدن کس سارا بودم تا چشم بهش خورد کسش از وسط باز شده بود و روی کیر من با حرکات سارا عقبو جلو کشیده میشد. وای میخواستم پرواز کنم با هربار کشیدن کس داقش روی کیرم انگار داشت جونم از سر کیرم بیرون میزد سارا اینقدر اینکارو انجام داد که بی حال شد و توی بقلم ولو شد. سارا تو اغوش من بیحال بود و فهمیدم ارضا شده یک لحظه بهم نگاه کرد و یواش لباشو به گوشم نزدیک کرد و گفت داریوش ازت ممنونم واقعا بهش احتیاج داشتم. داریوش دوست دارم. من با حرفای سارا احساس غرور میکردم منم اروم درگوشش گفتم سارای من خسته شده دیگه ! یعنی میخوای بگی من &#8230; دوباره حرفمو برید و گفت فدات بشم هر چی میخوای ازم بگیر. منم گفتم اجازه میدی ؟ نگاه منو دنبال کرد و منظورمو فهمید و بهم گفت مال خودت عزیزم. منم که منتظر بله سارا خانم بودم یواش یواش کیرمو بروی کس لیزش میکشیدم. گفت داریوش میخوای بکشیم بذار راحتم کن دیگه . منم کیرمو گذاشتم توی کس داغ سارا . از دمای کسش تو چندبار عقب جلو کردن میخواستم ارضا بشم ولی اصلا اینو نمی خواستم. سارا که اصلا حواسش به من نبود و فقط میگفت تندتر داریوش تندتر. منم کیرمو از داخل کسش در میاوردم و دوباره تو کسش هل میدادم. باهر بار ورود کیرم یه اه شهوت وار از سارا میشنیدم. کسش مثل یه جاروبرقی کیرمو هورت میکشید. واقعا از لذت تو اسمون بودم. نمای زیبایی داشت رفتن کیرم تو کس پف کرده سارا که مدام لیزتر میشد دیگه داشت دمای کسش برام عادی میشد و تندتر کیرمو تو کسش فشار میدادم. بهم گفت داریوش دوباره میخوام بیام گفتم الهی فدات بشم میخوای پوزیشنمونو عوض کنیم هرجوری که میخوای ازش لذت ببری. تو یک چشم بهم زدن سریع زیر سارا دراز کشیدم و کسشو روی کیرم میزون کردو روش نسشت یه اه بلند کشید و ازم خواست مراقب باشم که یک وقت ابمو داخل کسش نریزم تا اون دوباره ارضا بشه. سارا شروع کرد کسشو با حرکات بدنش روی کیرم بالا و پایین کشیدن و هر لحظه به سرعتش اضافه میکرد اینکارش به ارضا شدن زودتر منم کمک میکرد . سرعت سارا اینقدر زیاد شد که بعد از چند دقیقه دوباره یه جیغ خفیف کشید و مدام داد میزد داریوشی جونم . داریوش دیونتم داریوش منو کشتی و خودشو ول کرد توی بقلم. منم دیگه نزدیکای اومدنم بود سارا رو برگردوندم و کیرمو هر چه سریعتر توی کسش که حالا شده بود یه اب انبار که خیلیم داغ بود فشار دادن بهش گفتم سارا دارم میام و اونم سریع کیرمو بیرون کشید و با دستش کیرمو به سمت سینه هاش گرفت و برام جلق میزد تا ابم با چند تا پرش کوچولو روی سینه و شکم سارا ریخت. نایی واسم نمونده بود کنار سارا دراز کشیدم و بابت سکس ازش تشکر کردم و بوسیدمش. سارا به سمت حموم خونش رفت و دوش گرفت از منم خواست برم حموم . منم اینکارو کردم وقتی بیرون اومدم سارا گفت حالا که تمیز شدی بذار از داریوش کوچیکه تشکر کنم. جلوم نشست و بوسی به سر کیرم زد و اروم لبای نازشو بروی کیرم فشار داد. داغی زبونش به گرمای کسش نمیرسید ولی طوری واسم کیرمو میک میزد که دوباره مثل قبل سفتو قطور شد. گفتم سارا دیونه شدی گفت اره دیونه این لامنصبم میخوام مال خودم باشه . سارا طوری کیرمو میک میزد که داشت پوست کیرمو ازش جدا میکرد. اینقدر اینکارو انجام داد تا ابم دوباره اومد و لحظه اخر اب ناچیزمو بروی سینه هاش مالید و مقداریشم روی پوست صورتش کشید میگفت کرم خوبیه واسه پوست. گفتم جالبه که ما معدن کرم هستیمو خبر نداریم. وقتی بخودمون اومدیم غروب بود ازش خواستم حاضر بشه و باهم بریم بیرون تا منم مغازرو کامل ببندم. شب هم برنامرو طوری چیندیم که پیش هم باشیم. دنبال این بودم که با سارا صیغه بشیم و با تحقیقات کامل اینکارو کردم و نزدیک به ۶ ماه باهم بودیم. بعد رابطمون دوباره سارا به خاطر بچه هاش به زندگیش برگشت. امیدوارم از خاطره من خوشتون اومده باشه . اینم گفته باشم به خاطر تایپ این داستان با گوشیم مطمئنم اشتباه و کسری زیاد داره که به خوبیه خودتون ببخشید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%b7%d8%a8%db%8c%d8%b9%d8%aa-%d9%88-%d9%86%d8%b4%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176751</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانم اعصاب نداره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b9%d8%b5%d8%a7%d8%a8-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b9%d8%b5%d8%a7%d8%a8-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 22 Sep 2019 07:08:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقمو]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[استقبال]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونایی]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینکار]]></category>
		<category><![CDATA[بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتو]]></category>
		<category><![CDATA[بهترینی]]></category>
		<category><![CDATA[بوداون]]></category>
		<category><![CDATA[بودبلند]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونو]]></category>
		<category><![CDATA[پایینش]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیششون]]></category>
		<category><![CDATA[پیشمون]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[تفریحه]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستن]]></category>
		<category><![CDATA[تونسته]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبونده]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالاها]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خبردار]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[درشتشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستهای]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[روبروش]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[زبونشو]]></category>
		<category><![CDATA[زدگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[سکسیمون]]></category>
		<category><![CDATA[فکرشون]]></category>
		<category><![CDATA[فکرکردم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهامو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینم]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیده]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مشترکمون]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[موزیانه]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[می‏خوردن]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسوند]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میموند]]></category>
		<category><![CDATA[میموندم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوری]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکسی تموم عیار هم بود.اون فیلم سکسی تو سکس هیچی برای من کم نمیذاشت. وقتی سکسو شروع میکرد تمام بدنم رو می خورد و قرق بوسم میکرد. سکسی زیرش که میخوابیدم از لذت بیهوش میشدم شاه کس و دیگه دوست نداشتم از روم بلند شه. کیرش تمام بدنم رو داغ میکرد و کونی زره زره [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>سکسی تموم عیار هم بود.اون فیلم سکسی تو سکس هیچی برای من کم</h2>
<p>نمیذاشت. وقتی سکسو شروع میکرد تمام بدنم رو می خورد و قرق بوسم میکرد. سکسی زیرش که میخوابیدم از لذت بیهوش</p>
<h3>میشدم شاه کس و دیگه دوست نداشتم از روم بلند شه. کیرش</h3>
<p>تمام بدنم رو داغ میکرد و کونی زره زره بدنم رو به لذت سکس آغشته میکرد. اونایی که زیر مردای خوش</p>
<h4>سکس جنده خوابیدن میفهمن چی میگم.منصور فقط یه مرد خوب برای</h4>
<p>من نبود، اون تونسته بود جای پستون پدر میترا رو هم براش پر کنه. منصور و میترا شدیدا با هم خوب</p>
<h5>شده بودن. کوس انقدر خوب که میترا منصور رو بابایی صدا</h5>
<p>میکرد و شب ها که از سر کار میومدیم خونه همدیگرو بقل میکردن و کلی همو میبوسیدن. ازاین بهترنمیشد. اوایل نگران بودم سکس داستان که میترا نتونه</p>
<h6>با منصور ارتباط بر قرار کنه اما حالا ایران سکس خیلی خوشحالم</h6>
<p>که تونستن انقدر خوب پیش برن و همدیگرو انقدر زیاد دوست داشته باشن. اما دیری نکشید که متوجه چیزی شدم که منو خیلی ترسوند.منصور هر شب منو تا خونم میرسوند و تادیر وقت پیشمون میموند و بعد میرفت خونه ی خودش بعضی شب ها هم میموند. یه شب که داشتم تو آشپزخونه قهوه درست میکردم و منصور و میترا داشتن با هم شوخی میکردن و بلند بلند می خندیدن یهو ساکت شدن! کنجکاو شدم. حس کرم که چیزی نظرشون رو جلب کرده. قهوه ها رو برداشتم و آروم از آشپزخونه اومدم بیرون که اون صحنه رو دیدم! میترا تو بقل منصور نشسته بود و لباش رو چسبونده بود به لبای منصور و داشتن از هم لب میگرفتن!!! تمام بدنم سرد شد اما به روی خودم نیاوردم و رفتم پیششون و اونها هم تا منو دیدن سریع خودشون و جمع کردن و شروع کردن دوباره شوخی کردن. لبخند سردی زدم به این معنی که چیزی ندیدم.باورم نمیشد چی دیدم. خیلی ترسیده بودم.تازه یاد اون حرف منصور افتادم : &#8220;تا به حال کون به این گندگی و تنگی نکرده بودم&#8221;. یعنی منصورم یه مرد زن بازه؟ اصلا چرا تا به این سن ازدواج نکرده؟ چند بار ازش پرسیده بودم اما هیچوقت جواب درستی نگرفته بودم. ازاون شب تا یه مدت همش تو این فکرها بودم که نکنه منصور به میترا تجاوز کنه؟! شب ها اصلا خابم نمیبرد و تا دیر وقت تو تختم بیدار میموندم. تصمیم گرفتم سر از گذشته منصور در بیارم. فرداش سر کار ازش پرسیدم منصور یادته وقتی داشتی بار اول منو میکردی گفتی تا به حال کون به این تنگی نکردم؟ گفت آره! گفتم تو که ازدواج نکردی تا حالا.مگه چقدر کون کرده بودی که اینجوری گفتی؟ فقط دروغ نگو! دوست دارم بدونم آخه اون حرفت خیلی حشریم کرد و هر وقت به یادش می افتم حشری میشم! منصور یکم با تعجب نگام کرد و یه لبخند موزیانه ای زد.گفتم بگو دیگه جون من بگو؟ منصور حرفی زد که ترسمو چند برابر کرد. گفت ناراحت نمیشی که؟ گفتم معلومه که نه.هر چی بوده گذشته و مهم اینه که الان بهترینی. یه کم فکر کرد و گفت ژاله من تقریبا تمام دخترها و زنهای فامیلمون رو کردم! البته وقتی جوون تر بودم. من همیشه علاقه زیادی به کون زنا داشتم و به خاطر تیپ و قیافه جذابم تقریبا همه ی دخترها و حتی زن های شوهر دار فامیل رو یک بار هم که شده کردمشون! برای همین هم هست که هیچ وقت ازدواج نکردم. نیازی نداشتم که ازدواج کنم. البته الان میدونم که کار خوبی نمیکردم و سر به راه شدم! بعد بهم یه چشمک زد و دوباره موزیانه خندید. داشتم دیوونه میشدم دیگه باورم شد که یه رابطه ای بین منصور و میترا هست. چون کم نیارم گفتم پس بگو چرا انقدر خوش سکسی و تو سکس محارت داری! گفت آره قدیما همش فکر و ذکرم کردن کون دخترها بود. دختر عمه نوشین رو که یادته؟ گفتم آره گفت انقدر کرده بودمش که سوراخ کونش شده بود اندازه ی سوراخ اگزوز ماشینم! گفتم خوبه حالا لازم نیست تعریف کنی.شب وقتی رسیدیم خونه به چیزایی دقت کردم که هر شب اتفاق می افتاد اما من اصلا بهشون دقت نمیکردم چون تو فکرشون نبودم. میترا آرایش کرده بود و یه تاپ تنگ که هم نصف شکمش معلوم بود و هم سینه هاش، و یه دامن پوشیده بود تا زیر کپل های کونش و کون لخت گندش از زیر اون دامن زده بود بیرون. اول منو بقل کرد و بوسم کرد و بعد پرید بقل منصور.سینه های درشتشو میمالید به منصور و تقریبا لب های همدیگرو میبوسیدن. منصور هم دستشو تقریبا روی کون میترا میبرد و اونو فشار میداد به خودش! دیگه داشتم دیوونه میشدم.سریع رفتم تو اتاقم تا لباسهامو عوض کنم و اونارو نبینمشون. منصور متوجه رفتار من شد و اومد تو اتاق و گفت ژاله عزیزم چیزی شده؟ گفتم نه یه کم سرم درد میکنه. گفت میخوای ببرمت دکتر؟ گفتم نه منصور بخوابم خوب میشه. گفت شام نمیخوری؟ گفتم نه میل ندارم و رفتم تو تختم و پتورو کشیدم رو خودم.منصور اومد یکم دست کشید رو موهامو بوسم کرد و از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. نمیدونستم چیکار کنم. یعنی چیکار میشد کرد؟ شاید زیادی حساس شدم و اصلا چیزی نیست! اما یاد حرف امروز منصور افتادم اون تمام دختر های فامیل رو کرده بود! یهو یادم افتاد که با اومدنم تو اوتاق و بسته شدن در اون دو تا الان تنها هستن و شاید؟! اما نه اشتباه میکنم. تو این فکر ها بودم که خوابم برد و وقتی از خواب پریدم 1 ساعتی خوابیده بودم. ساعت 12 شب بود. به در نگاه کردم دیدم چراغ ها خاموشه.گویا منصور رفته بود.بلند شدم برم یه چیزی بخورم. درو باز کردم اومدم بیرون که دیدم چراغ اتاق میترا روشنه و در بستست! آروم رفتم پشت در و گوشم چسبوندم صدای منصور از تو اتاق میومد که میگفت خیالت راحت مامانت سرش درد میکنه حالا حالاها بیدار نمیشه و امشب مال خود خودتم. تنم از ترس میلرزید. یه صندلی آوردم گذاشتم پشت در و رفتم بالا تا از شیشه ی بالای در ببینم تو چه خبره. دیگه باورم شد. منصور روی تخت نشسته بود و شلوارگرمکنش تا زانوهاش پایین بود و میترا با همون لباس ها تو بقل منصور نشسته بود و داشت با کیر منصور از روی شرتش بازی میکرد که منصور شروع کرد لبای میترارو خوردن و دامن کوتاه میترارو زد بالا و شروع کرد کونشو مالوندن. تازه دیدم که شرت پای میترا نیست! میترا هم دستشو برد داخل شرت منصور و کیرشو کشید بیرون و بلند شد نشست جلوی پای منصور و شرتش و با گرمکنشو از پاش کشید بیرون. نشست روبروش و کیر منصورو کرد تو دهنش و شروع کرد خوردن. وای جوری میخورد انگار 10 ساله اینکارست. منصور چشماشو بسته بود و موهای میترارو گرفته بود و سرشو روی کیرش بالا پایین میکرد و گاهی سر میترارو روی کیرش فشار میداد تا کیرش تا ته بره تو دهنش و میتار بعد از چند ثانیه سرفه های شدیدی میکرد و سرشو میاورد بالا تا کیر از دهنش در بیاد. میترا عین جنده ها شده بود! منصور که موهای میترا تو مشتش بود سر میترارو بلند کرد تا پاشه و میترارو پرت کرد رو تخت.سریع تاپشو از تنش کشید بیرون و رفت روش خوابید و شروع کردن از هم لب گرفتن و دامن میترا هنوز دور کمرش بود.بدن همدیگرو به شدت میمالوندن و لبای همدیگرو میخوردن. منصور شروع کرد از گردن میترا خورد و اومد رو سینه هاش. تا به حال سینه های منو به این شدت نخورده بود عوضی. انقدر با شدت میخوردشون که قرمز شده بودن و تمام سینش پر شده بود از تف منصور.چشمم به کیر منصور افتاد که رو کس میترا مالیده میشد و منصور بالا پایینش میکرد. خیلی بیشرف بود خوب میدونست توسکس چیکارکنه. آروم اومد پایین ترو زبونشو کشید رو کس میترا که آه ه ه میترا رفت هوا. منصور تو کس خوردن دومی نداشت. چنان کس میترارو میخورد که میترا از لذت به ملافه ی روی تخت چنگ میزد و لباشو گاز میگرفت. بعد پا شد دوباره خوابید رو میترا و دوباره لبای همدیگرو خوردن و میترا دستشو برد سمت کیر منصور و اونو گذاشت رو کسش.پیش خودم گفتم دوباره میخواد کیرش مالیده شه رو کسش اما منصور آروم آروم کردتو کس میترا.دیگه خونم به جوش اومده بود.سرم داشت گیج میرفت. همونجا نشستم و زدم توسر خودم. دخترم شده یه جنده.بعد ها فهمیدم که 2 سالی میشه میترا پرده نداره و کس دادن به پسرا براش یه تفریحه. دوباره بلند شدم دیدم منصور همونطور خوابیده روشو با ضربه های محکم، تند تند داره تو کس میترا تلمبه میزنه که کیرشو کشید بیرونو میترا برگشتو چهار دستو پا شد و منصور کیرشو از پشت کرد تو کسشو موهای میترارو جمع کرد تو یه دستشو از عقب میکشید ک باعث شده بود میترا سرشو بیاره بالا و کمرش بیاد پایین تر و کونش بیاد بالاتر و خودشو بده عقب تر تا دردش نیاد و منصور از این عقب اومدن و بالا اومدن کونش برای کردن بیشتر کیرش تو کس میترا استفاده میکرد و با یه دستشم دامن میترارو که دور کمرش بودو گرفته بود و میکشید و محکم ضربه میزد. میترا شدیدا ناله میکرد معلوم بود داره از لذت بیهوش میشه که منصور میترارو ولش کرد و میترا همونطور به شکم افتاد رو تخت و خوابید. اونجا لای پای میترارو دیدم که انقدر ارضا شده بود انگار جیش کرده و خیس خیس بود. منصور ول کن نبود و دستهای میترارو پشت کمرش جمع کرد و سر کیرشو تفی کردو کیرشو گذاشت رو سوراخ کونش و طوری فشار داد که میترا چشاشو بستو خیلی آروم گفت آییییییییی کونممممممممممم و منصور خوابید رو میترا و این باعث شد میترا نتونه از زیرش در بره و کیرشو تو کونش عقب جلو میکرد و میترا همچنان التماس میکرد که بکشه بیرون. من که از اون صحنه ها تو حال خودم نبودم به دیوار کنار در چنگ میزدم. منصور تند تند تلمبه میزد که خودشو محکم چسبوند بهش و تمام آبشو خالی کرد تو کون میترا. من دیگه اومدم پایین و صندلی رو گذاشتم سرجاش و خواستم برم تو اتاقم که قبلش رفتم نزدیک در و دوباره گوشمو چسبوندم به در که شنیدم دارن با هم حرف میزنن. منصور از کون میترا تعریف میکرد که گفت میترا میخوام باتو ازدواج کنم! میترا گفت نه برای چی؟ من مال خودتم دیگه نیازی به اینکار نیست! هر وقت خواستی تو بقلتم عزیزم. منصورم حرفشو تایید کرد و صدای خنده هاشون بلند شد. دویدم تو اتاقمو تا صبح گریه میکردم. میدونستم اونا هم تا صبح دارن سکس میکنن. دیگه هیچی برام مهم نبود.فرداش سر کار نرفتم و به همه چیز فکرکردم. کاری نمیشد کرد.فقط میتونستم ازمنصور جدا بشم و ببینم چطور منصور با میترا ازدواج میکنه. یک هفته به روشون نیاوردم و چیزی بهشون نگفتم. دوست داشتم تلافی کنم که تصمیم گرفتم دیگه عوض بشم اما قبلش باید کاری میکردم، ازدواج! به منصور اسرار کردم که دیگه وقتشه و باید عقد کنیم.اونم قبول کردو این اتفاق افتاد. از فردای اون روز من هم شدم یکی مثل خودشون. یه زن مردباز. مرد های خانواده ی منصورو تنها گیر میاوردم وبهشون پا می دادم و اونها هم با استقبال زیادی منو می کردن. تازه فهمیده بودم تنوع سکسی که میگن یعنی چی! تازه فهمیدم لذت از سکس یعنی چی! منصورم که روحش خبردار نبود و همون همسر خوب باقی مونده بود. این بود تلافی همه ی کارهایی که کرده بود و میکرد . . .موفق باشید</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b9%d8%b5%d8%a7%d8%a8-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176361</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جریمه مامانی لیس زدن کسشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d8%b1%db%8c%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%b2%d8%af%d9%86-%da%a9%d8%b3%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d8%b1%db%8c%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%b2%d8%af%d9%86-%da%a9%d8%b3%d8%b4%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 15 Sep 2019 07:49:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آمپولو]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[استکان]]></category>
		<category><![CDATA[استمنا]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماست]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانت]]></category>
		<category><![CDATA[انباری]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتر]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[اینایی]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوریه]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[بازوشو]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخواید]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بشینید]]></category>
		<category><![CDATA[بشینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بهترینی]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودیمدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونمن]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[بیماری]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پنجشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنمو]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تاثیری]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[چشاتون]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهای]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالشون]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامون]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[خانومی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشا]]></category>
		<category><![CDATA[خودارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلشو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داروخونه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دکترای]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دندونم]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دونستن]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیباترین]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سوپرایز]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخه]]></category>
		<category><![CDATA[سورپرایز]]></category>
		<category><![CDATA[شدمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارتو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شلواره]]></category>
		<category><![CDATA[شمارتون]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صداتون]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدی]]></category>
		<category><![CDATA[فوتسال]]></category>
		<category><![CDATA[قالیچه]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[کلنجار]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لحظهای]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[متنفرم]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلتون]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[معاینه]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرت]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[موافقی]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیته‬]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسید]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میخکوب]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستی]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[میخوری]]></category>
		<category><![CDATA[میخورید]]></category>
		<category><![CDATA[‫میداد]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌رفت]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزنید]]></category>
		<category><![CDATA[میسوزوند]]></category>
		<category><![CDATA[میشدم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میفرستم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کرد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میکنند]]></category>
		<category><![CDATA[میگرده]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوند]]></category>
		<category><![CDATA[میمونم]]></category>
		<category><![CDATA[میمونی]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[میوردم]]></category>
		<category><![CDATA[ناچاری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیدی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نسکافه]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نگیرید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبینم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[‫نمیشد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[همسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[همونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینجور]]></category>
		<category><![CDATA[همینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیه]]></category>
		<category><![CDATA[وایساد]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بودنش اسرار کنم ولی فایده‌ای فیلم سکسی نداره و دوستانی هستند که لطف می‌کنند و به من ناسزا می‌گن. در ضمن این اولین بار هست که توی سکسی این سایت داستان می‌نویسم. چند باری تصمیم شاه کس گرفتم ولی دلم قبول نمی‌کرد ولی در هر صورت می‌خوام این داستان رو براتون تعریف کونی کنم. خواهشا [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>بودنش اسرار کنم ولی فایده‌ای فیلم سکسی نداره و دوستانی هستند که لطف</h2>
<p>می‌کنند و به من ناسزا می‌گن. در ضمن این اولین بار هست که توی سکسی این سایت داستان می‌نویسم. چند باری</p>
<h3>تصمیم شاه کس گرفتم ولی دلم قبول نمی‌کرد ولی در هر صورت</h3>
<p>می‌خوام این داستان رو براتون تعریف کونی کنم. خواهشا از روی تفکر خودتون تصمیم گیری نکنید، چون این داستان کاملا واقعیت</p>
<h4>داره جنده و خواهش می‌کنم خواهش می‌کنم ناسزا نگید. تذکر: شهرها</h4>
<p>و اسامی کاملا مستعار هستند و پستون لی محتوا هیچ گونه مغایرتی با واقعیت نداره. داستان من بر میگرده به 2</p>
<h5>ماه پیش، کوس که هوا کلا خیلی سرد بود. چند مدتی</h5>
<p>مریض شده بودم و حال درست حسابی هم نداشتم. مرتب خونه بهم می‌گفتن برور دکتر ولی از اونجایی که من به شدت سکس داستان از دارو بدم</p>
<h6>میاد، پامو دکتر نمی‌زاشتم (البته خیلی از آمپول ایران سکس خوشم میاد</h6>
<p>چون بعد از استفاده سریع خوب میشی) . همینجور مریضیه من ادامه داشت تا اینکه یه شب حول ساعت 8 شب حالم حسابی بد شد. کسی به جز داداشم خونه نبود. سریع دفترچه رو برداشتم و به دادشم گفتم که منو برسونه مجتمع پزشکی. . . . بعد از نیم ساعت که به مجتمع رسیدیم داداشم یک نوبت برای دیدن دکتر برای من گرفت و منم منتظر بودم. و خودش گفت من میرم، هر وقت کارت تموم شد زنگ بزن تا بیام دانبالت. از شانس بده ما ما آخرین نفر بودیم. همینطور که سر درد و تب به جونم افتاده بود یه دفعه خانم منشی (الان طبقه پایین هستم) اسم منو خوند، وقتی سرمو اوردم بالا دیدم‌ای داد همه رفتن انگار من آخری بودم، البته چند نفری هم بودن ولی وضعیت اونا خیلی بهتر از من بود.بعد از اینکه من رفتم پیشه منشی، منشی با دست برگه ویزیت رو داد به من و گفت برو بالا اتاق 103، منم سریع رفتم دیدم خدا بده برکت انگار همه‌ی اینایی که پایین بودن، اومدن طبقه 2. منم برای اینکه منتظر بمونم و خسته نشم روی صندلی نشستم. الان دیگه حدود ساعت 10 بود که منشی دکتر اسم منو خوند منم پریدم که برم تو اتاق، خانم منشی سریع دستش رو جلوی شکمم اورد گفت: کجا، گفتم خانم مگه شما اسمه منو نخوندی گفت: چرا ولی هنوز یه خانوم تو هست، همین که اینو گفت: اسمه یه آقای دیگه هم رو خوند و اونم اومد کنار من ایستاد. داشتم دیگه عصبی می‌شدم معمولا من آدم راحتی بودم (از لحاظ شکلو قیافه من قدم 1. 68 و وزنم 58 هست. صورتم جو گندمی، چشم‌های سبز وسنم 21 هست) خلاصه. . . همینجو پامو به میز منشی لیز می‌دادم که منشی سرشو برگردوند گفت: آقا مشکلی دارید. منم گفتم: خانوم ما مریضیما. . یک ساعت پایین یودیم، یک ساعت اینجا حالا هم نیم ساعت پشت این اتاق دکتر معطل شدیم اینجوری که پیش میره ما باید همینجا بمیریم دیگه. منشی با لحنی آروم گفت: ببخشید امشب شانس شما شلوغ بوده یه کم تحمل کنید الان بیمار میاد بیرون، شما رو میفرستم تو. با این لحن دیگه هیچی نمی‌تونستم بگم سرمو انداختم پایین و منتظر شدم.بعد از 5 دقیقه خانم بیمار تشریف اوردن بیرون، ولی انصافا اساسی حالشون بد بود. خلاصه. . . من رفتم تو پشت سرمم مرده اومد. رفتم تو که دیدم خانم دکتر سرش زیره و داره اشاره به میز میکنه. منم رفتم نشستم روی میز از پشت میز اصلی در اومد و نشست روی صندلی جلوی روی من. اصلا حالم خوب نبود سرم درد داشت. بعد از بررسی پزشکیش، سری دفترچه رو برداشت و یه چیزایی توی دفترچه نوشت. بعد سرشو اوورد بالا رو به مرده کرد گفت: آقا شما بیاید. من که بلند شدم برم بیرون گفت: آقا کجا گفتم: داروخونه دیگه. دکتر گفت: شما تشریف داشته باشید یه مشکلی هست که باید بهتون گوشزد کنم. با لحنی آروم گفتم: خب همون اول میکردی. سرشو اورد بالا گفت نمیشد. رنگم پرید انگار شنیده بود، مرده با تعجب داشت نگاه میکرد. مرده که کارش تموم شد و نسخه رو گرفت، با یه لبخند به من رفت بیرون. منم که داشتم نگاه بهش می‌کردم، خانم دکتر صدا زد: آقا لطفا بیا بشین. همین که نشستم گفت خوب نیست حرفتو زیر لب بزنی. منم با کمی خجالت گفتم: شما شنیدید. گفت: مگه من کرم. گفت: خب حالا یه مشکلی اینجا هست، شما ضعیف هستید ولی این ضعفتون عادی نیست. همین که اینو گفت من رنگ تو صورتم نبود انگار مشکله منو فهمیده بود (مشکل من خودارضایی هست، البته نه از نوع دالخواهش، من میون هر دوشب خود به خود ارضا میشم، یه بار خودم تنها به پیش یه متخصص رفتم ولی جواب نداد. به خونواده هم روم نمیشد بگم. باور کنید که من بعد از اینکه به سن بلوغ رسیدم یه بار بخاطر این مسئله مسافرت نرفتم.) سریع تو حرفش پریدم گفتم: خانم من زیاد فوتسال بازی می‌کنم (اینم راست گفتم) . گفت این ضعف از این جهت نیست. گفت: این کارت مطبه منه شما حدود ساعت 5 عصر فردا تشریف بیارید مطب. منم با یک لبخند گفتم: فردا! ، دکتر گفت: آره فردا ایرادی داره، گفتم فردا جمعست. یه لحظه عینکشو در اوورد و با دوتا انگشتش به چشاش کشید گفت راست می‌گید، پس شنبه بیاید.منم راه افتادم رفتم داروخونه مقدار دارویی رو گرفتم، چون از قرص و اینا بدم میومد ریختمشون توی سطل و بعد آمپولو رفتم تزریقات زدم و زنگ زدم برای دادشم تا بیاد دنبالم. وقتی رسیدم خونه حسابی تو فکر رفتم، با خودم می‌گفتم: اگه این مسئله دراز بشه چی، خونه بفهمن حسابی زشته. (من علاوه بر اینکه دانشجوام استاد همیار هم هستم ولی کم رو تشریف دارم.) خیلی با خودم کلنجار رفتم که برم یا نه. تا اینکه شنبه رسید. سریع رفتم به دوش گرفتم یه کم به سرو صورتم رسیدم و راه افتادم که برم مطب خانم دکتر. وقتی رسیدم حدود ساعت 4. 45 دقیقه عصر بود. تا رسیدم رفتم پیش منشی گفتم من آقای X هستم، اونم گفت دکتر مریض داره، یه لحظه تشریف داشته باشید الان صداتون میکنم تا برگشتم که یه صندلی خالی پیدا کنم خانومی با عصابانیت داشت نگاه میکرد، اتفاقا فقط صندلی کنارش خالی بود. منم سرمو انداختم زیر و رفتم گوشه صندلی کنارش نشسته بودم. داشت زیر لب به طوری که من بشنوم میگفت: تازه از راه رسیده، ویزیتم زودتر میگیره. من تا این اوضا رو دیدم گفتم: اگه دوست دارید شما برید. اونم با عصبانیت گفت: مرسی، شما راحت باشید. منم گفتم: من راحتم. حسابی زد به سیم آخر سرخ شده بود.منشی منو صدا زد منم با دست پاچگی رفتم توی اتاق خانم دکتر. خانم دکتر گفت: بشین. گفتم همینجا راحتم. گفت: من باید معاینه کنم اونجوری من ناراحتم. منم سرمو تکون دادم رفتم نشستم. کمی خودشو به جلو کشید و گفت: حالا بگو ایراد کجاست. گفتم ایراد؟ گفت: آره، ایراد. شما می‌تونید مشکلتون رو راحت بگید شاید بتونم کمکی کنم. من: ببخشید من مشکلی ندارم فقط سرم و تنم درد میکنه همین. گفت: جدا از اون شما ضعیف هستید. از گودی زیر چشاتون، رنگ پلک، زردی گردن، و از همه مهمتر فرم کمرتون معلومه چه مشکلی دارید. شما اگه این کارو ادامه بدید مطمئنا به مشکل بر می‌خورید. من دیگه حسابی داشتم خجالت میکشیدم. و با لحنی تند گفتمک خانم دکتر شما دارید در چه موردی حرف میزنید. در مورده گودی زیر چشام من رشتم کامپیوتر هست و باید پای کامپیوتر بشینم. کمر هم بخاطر صندلی که روش میشینم شاید باشه.دکتر سرش انداخت پایین، گفت: با یه آزمایش چه طوری؟ گفتم: چه آزمایشی؟ دکتر: خود ارضایی. اصلا دیگه حالم داشت از این موقعیته کوفتی که توش قرار گرفته بودم بهم می‌خود. از اونجایی که روم نمی‌شد بگم نه، گفتم باشه. رفت پشت در، یکم درو باز کرد گفت: خانم صادقی دستگاه Express 320 رو بیارید. اگه اشتباه نکنم همین بود. منشی گفت: خانم من این دستگاه رو نمیشناسم. گفت باشه خوب خودم میرم. منم گفنم که بهترین موقعیته برای در رفتن. رفتم بیرون که خانم منشی گفت: کجا؟ گفتم بیرون باید یه زنگ بزنم شاید کمی طول کشید. منشی: مشکلی نیست، شما شماره تماس رو لطف کنید وقتی خانم اومد من یه میس میزنم. گفتم: چشم. من یه پا داشتم و دو پای دیگه هم قرض کردم و راه افتادم.دیگه خبر نشد. حدود ساعت 9 شب بود، پیش دوستام داشتم طراحی سایت می‌کردم که موبایلم زنگ خورد، گوشی رو برداشتم. صدای یه زن بود، زن: الو، آقای X. من: بله بفرمایید. زن: کار خوبی نکردید که رفتید اینجوری هم به خودتون و هم به آیندتون صدمه زدید، وظیفه من راهنمایی شما بود ولی اصلا کار درستی نبود. من جا خورده بودم، با تعجب گفتم: خانم آقای X هستم ولی من شما رو نمی‌شناسم، و اصلا نمیدونم راجع به چی حرف میزنید. زن: اه ببخشید. من خانم دکتر Y هستم. نفسم بالا نیومد، آره کار منشی بود شماره تماس رو به دکتر داده بود. گفتم: خانم دکتر ببخشید کار واسم پیش اومد. دکتر: ببین آقای X، من دوست دارم مریضام منو به دیگران معرفی کنن. شما مشکل دارید. خب بگید شاید کمکی از دست من بر بیاد. منم دیگه چیزی نبود که بخام زیرش بزنم گفتم: من یه مشکل دارم که الان 4-5 ساله گرفتارشم. من مبتلا به استمنا هستم. خودم تنهایی دکترهای زیادی رفتم و عملا نتیجه نگرفتم ، شاید بخاطر این بوده که راه حل های مشکلی بهم پیشنهاد میشد. 4-5 ساله که الان از ترس این بیماری من مسافرت نرفتم . خونه ی اقوام هم نمی مونم. نه اینکه خودم این کارو کنم نه، بصورت خود به خود تو خواب این اتفاق برام می افته. دکترای دیگه گفتن که این مشکل در لوله حاوی منی هست که گشاده و باید یا اونو قطع کرد و یا قرص های مخصوص بخوری.خانم دکتر به نفس عمیق کشید و گفت: ببنین اگه لوله رو ببندی دیگه نمی تونی تولید مثل کنی. و اگر قرص هایی رو که دکتر میگه مصرف کنی، ممکنه عقیم بشی. بهتره بیای مطب با هم حرف بزنیم. فردا حدود ساعت 4 بیا مطب. گفتم: خانم دکتر شما زیاد روی این مسئله حساس شدید. فکر کنم تا حالا بیماری با این مشکل نداشتید. دکتر: بیشتر به همین خاطره، ولی پسری مثل شما نباید با این مشکل بسوزه. حالا شما فردا بیا مطب تا بهت بگم چکار کنی.فردای اون شب من ساعت 3.20 راه افتام رفتم. و ساعت 3.45 دقیقه مطب بودم. خانم منشی بود ولی خبری از دکتر و بیمار نبود. تا رسیدم توی مطب منشی روه بهم کرد و گفت: به به آقای فراری. گفتم: من فرار نکردم، کار داشتم. منشی گقت: آره واقعا کارتم چه کاری بود. گفتم: خانم دکتر کجاست: گفت : الان میاد یکم صبر کن. ولی فکر نکنم امروز کاری واست پپیش بیاد، چون دیشب خانم دکتر شمارتون رو گرفت. با یه لبخند گفتم : نه کاری ندارم.داشتیم حرف میزدیم که خانم دکتر اومد و رو به من کرد گفت: بیاید تو ، خانم صادقی تا نیم ساعت مریض نگیر. منم سریع بلند شدم رفتم تو. گفت: بشین. تا حالا دکترو با مانتو ندیده بودم. خیلی جذاب بود. موهاشو روی صورتش ریخته بود، پوسته سفید، چشای مشکی، بینی کوچیک، لپای بر اومده و هیکل بسیار قشنگ. کلا هواسم به اون بود. دکتر نشست رو میز گفت: خب بیا اینجا بشین. رفتم نشستم، باز دلهره ی دیروز سراغم اومد و سرمو اینور اونور میکردم، که دکتر گفت: مشکلی پیش اومده. گفتم : نه. دکتر: پس بگو. من: چی؟ دکتر: مشکلت. راستی مشکل شما راه حل دیگه ای هم داره من: میدونم. دکتر: چرا نگفتی؟ حالا ول کن شما می تونی با ارضا شدنه طبیعی مشکلتون رو طی 2-3 سال حل کنی.داشتم از تعجب شاخ در می اوردم. دکتر: تعجب نکن، ما دکتریم وظیفه ماست که به مریض راهنمایی بدیم. من: خانم دکتر، چه فرقی میکنه، جفتش یکیه. دکتر: اگه منظورت خود ارضایی، آره. ولی من منظورم واقعی بود. من: خانم دکتر من گفتم که شرایطش باعث شده تا نتونم درمون بشم دیگه. دکتر: ارضا شدن معمولی؟ من: آره، من ازدواج نمی تونم بکنم، نمی تونم خودمو تو شرایطی بزارم که از توی چاله بیفتم تو چاه. دکتر: منظور؟ من: منظوری ندارم، من الان شرایط ازدواج رو ندارم. دکتر: اولا من نگفتم ازدواج. من: پس چی؟ دکتر گفت: تو چکاره ای؟ من: دانشجو و برنامه نویس و طراحی سایت هم میکنم. دکتر: پس مشکلی نیست، باید با دخترای زیادی دوست باشی. با یکی که مطمئنی، سیغه محرمیت کن. باور کنید من اصلا انتظار چنین حرفی رو نداشتم، شاید شما هم جا خورده باشید ولی باور کنید چنین حرفی رو با گوشای خودم شنیدم. من: خانم دکتر اصلا حرفش رو نزنید. من دوست ندارم خودمو توی این مسائل بکشم.جو ساکت شد. دکتر: یه نفسی کشید و گفت: پیشنهاد من این بود، و در ضمن تنها را کم هزینه و کم خطر. راستی شما باید یه آزمایش بدید تا صحت راهنمایی من کاملا معلوم بشه. من: چه آزمایشی؟. دکتر: پاشو برو رو تخت پشت پرده. بلند شدم بدون هیچ حرفی رو تخت نشستم. همینطور که یه دستکش رو توی دستش می کرد اومد روبه روی من وایساد و پرده رو کشید. دکتر: شلوارتون رو بکشید پایین. من: چرا؟ دکتر: آزمایشه دیگه، اگه شما بعد از این آزمایش مشکلتون حل شد، که بعیده، ولی ممکنه یکم زمانش بین 1 روز بیشتر بشه. معلوم میشه پیشنهاد من درسته، لطف کن شلوارتو درار. وقتی شلوارمو در آوردم، اشاره به شرت کرد. شانس اورده بودم که شب پیش، بعد از اینکه باهاش حرف زدم، بخاطر آزمایش یکمی به خودم رسیده بودم ولی اصلا نمیدونستم به اینجا بکشه. شرت هم در آوردم. گفت: دستتون رو عقب بزارید . راحت بشینید. دستش رو برد سمت کیرم (باید دیگه اینو گفت، ببخشید). تو دستش گرفت و شروع به جلق زدن کرد. من: دکتر ببخشید این دستکش منو اذیت میکنه. دستکش دست چپشو در آورد آخه چپ دست بود. و شروع به کار کرد. من حشری شده بودم ، چشام به سینه هاش بود که داشت زیر فرم پزشکیش بالا و پایین میشد. کاملا سرخ شده بود. من بخاطر مشکلم دیر ارضا میشدم. دیگه داشت عقل از سرم میپرید. با دستم، دستشو گرفتم(دست چپ). خیلی نرم بود و سفید. دیگه جلوتر نرفتم . چشام کلا به چشاش قفل شده بود و همینطور زبونم رو به دندونم می کشیدم. دکتر دیگه ادامه نداد، گقتم: چی شد. دکتر: گرمم شد به لحظه، رفت درو قفل کرد. و اومد دکمه فرمش رو باز کد و کاملا زد کنار، زیرش یه تیشرت خیلی قشنگ داشت ، که روش نوشته بود ( امروز خوبه، ولی فردا معلوم نیست | Today is good. But tomorrow is unknown). سینه هاش داشت پیرهنشو پاره می کرد. صورتش داد میزد که شهوتی شده. منم بشتر از اون شهوتی بودم ولی کاری نکردم. دیگه داشت آبم میومد، بدون اختیار بازوشو گرفتم. گفتم : داااااره ه ه ه میاد. دکتر: بزار بیاد. همین که خواست بیاد سرشو سریع رو به سطل زیر پام گرفتم و همشو اونجا خالی کردم. بی حال شده بودم. دکتر دستشو به تخت زد و صورتشو با کلینیکس خشک میکرد. بعد رو به من کرد گفت: هم چیزت بزرگه و هم دیر ارضا میشی. واسه همسرت باید خوب باشه. من که دیگه کاملا به حالت عادی برگشته بود، سریع با کلینیکس خودمو تمیز کردم. و سرمو انداختم پایین، واقعا از خودم خجالت می‌کشیدم. نمی‌دونم چرا وقتی تو اون حالی مغزت کار نمی‌کته. دکتر: چیه حالت گرفته شده. من: یکم واسم سخته دیگه به شما نگاه کنم. خانم دکتر که داشت شکلات از کیفش در می‌اورد، گفت: ‌ای بابا، من دکترتم، مشکلی نداره راحت باش. حالا این شکلات رو بخور، برو خونه. پس فردا باز بیا، نیاز به ویزیت نداری. ساعت 4 بیا. منم گفتم: چشم. سرمو انداختم زیر، و رفتم.یکم برام سخت بود این ماجرا رو عادی بگیرم. ولی دیگه اتفاق افتاده بود. شب حدود ساعت 1بود که صدای زنگ پیامک گوشی اومد. رفتم گوشی رو برداشتم و نگاه کردم دیدم، یه شماره موبایله، پیامک رو باز کردم. پیامک: چطوری، امروز حالت گرفته شد. من گیج شدم، این پیامک یا می‌تونه از طرف منشی باشه یا دکتر. چون دو پهلو نوشته شده. من جواب دادم: اصلا، اتفاقا خوب بودم. پیامک: آره، خوب دستمو چنگ زدی. دیگه دوزاریم افتاد که خان دکتره. گفتم: ببخشید دست خودم نبود. خانم دکتر (پیامک) : می‌دونم. از صورتت معلوم بود. من: شما هم دست کمی از من نداشتید. خانم دکتر: مودب باشید. من: ببخشید منظوری نداشتم. خانم دکتر: شوخی کردم. نظرت چی بود؟ من: راجع به چی؟ خانم دکتر: امروز دیگه. من: نمی‌دونم جواب بده یا نه. خانم دکتر: من با این موضوع نبودم. خودت چه حسی داشتی. من: می‌تونم بگم. خانم دکتر: واسه همین سوال کردم دیگه. من: تا حالا این حسو نداشتم. دکتر: اسمه کوچیکت، همینه که توی دفترچست. من: اره دیگه. خانم دکتر: راست گفتی دوست دختر نداری. من: اگه بگم آره دروغ گفتم. دوست دختر داشتم. خانم دکتر: الات چی؟ . من: نه، اهمیتی دیگه برام نداره. خانم دکتر: دوست زن هم نداری؟ . من: این چه سوالی هیچ فرقی نمیکنه. خانم دکتر: خب دیگه مزاحمت نمیشم، پس فردا منتظرت هستم (پنج شنبه) . موفق باشی.راستشو بخواید خیلی بهم حال داده بود. ولی واسم کافی نبود. دوست داشتم هنوز دیرتر ارضا شم. واسه همین از چند تا دوستام که سوال کردم گفتن: قبلش که می‌خوای بری 3تا قرص استامینوفن بخور. من گوش کردم. روز پنجشنبه تقریبا همون اتفاقات افتاد، ولی با یکمی تغییرات. رفتم تو، ولی اینبار همون اول کار درو بست. اومد پیشم نشست (خانم دکتر) گفت: اون شب که دیر نخوابیدی. من: من عادت دارم. دکتر: پس بهت بیشتر پیام میدم. من: باشه، خیلی هم خوبه. دکتر: برو بشین رو تخت. رفتم نشستم، اونم اومد صندلی رو گذاشت رو به روی تخت، پرده رو کشید کنار و نشست. این بار همون اول کار دکمه‌ها رو باز کرد. وای چه رونی داشت. با اون شلوار جینی که پوشیده بود میشد صافی شو حس کرد. خیلی قشنگ بود. صندلی کوتاه‌تر از تخت بود. سینه هاش تا زیر صورتم بود، خیلی بزرگ بود. گفت: آماده نشدی که. گفتم: باشه. دکتر: نمی‌خواد خودم برات در میارم. شروع کرد به زیپمو باز کردن. دستشو گرفت زیر کیرم، دستکش دستش نبود. با یک کرم که از قبل بالای تخت گذاشته بود، کارو آسون کرد. شروع به بالا پایین کردن دستش کرد. قشنگ میون سینه هاش معلوم بود، باور کنید سفید‌ترین چیزی بود که دیده بودم. فکر کنم برای عمد این کارو کرده بود.من چشام بدون اختیار به سینه هاش دوخته بودم. که دیگه ادامه نداد. و گفت: چشات کجاست. سرمو سریع چرخ دادم. گفتم: دست خودم نیست. گفت: سعی کن دسته خودت باشه. اصلا هر چه رشته کرده بود پنبه شد. انگاذ نه انگار که داشته می‌مالونده. گفت:‌ترسیدی؟ . گفتم: آره، نباید می‌ترسیدم. باز شروع کرد به بالا پایین کردن. اصلا استامینوفن‌ها تاثیری نداشت. کتفم، همونجوری که چشام بسته بود، به سینش خود، سریع مثل آدم برق گرفته خودمو کشیدم کنار و گفتم: ببخشید چشام بسته بود. اونم چیزی نگفت، همینطور ادامه داد. موج قشنگی روی سینه هاش افتاده بود. باور کنید 3 بار می‌خواستم سینه هاشو بگیرم ولی جرات نداشتم. دیگه داشت میومد. گفتم: داره میاد. گفت اشکالی نداره بریز توی سطل پایین. کاملا صورتش قرمز شده بود، موهای تو صورتش ریخته بودن روی لباش. اونم دیگه چشاشو بسته بود. سریع دستم گرفتم و ریختم توی سطل. ول کن نبود همین جور می‌مالوند. تا که موهای توی صورتشو زد کنار گفت دیگه بسه.پاشد و شروع به بستن دکمه هاش کرد. گفتم: امروز زود گرمتون شد. گفت: نه، خواستم‌اندازه‌ی روز قبل طول نکشه. فهمیدم که خودش به عمد این کارو کرده. گفتم: میشه اسمه کوچیکتون رو بدونم. گفت: واسه چی میخوای. من: همینطوری. گفت: خب روی مهر هست. توی دفترچه. گفتم: از زبون خودتون چیز دیگست. گفت: نه انگار مغ زنی هم بلدی. گفتم: اگه ناراحت میشید نگید. گفت: من ناهیدم. دستش رو اورد جلو و تبریک برای آشنایی داد. امشب که دیر می‌خوابی. گفتم: واسه چی؟ . گفت: پیامک دیگه. گفتم: آره.شی شد. ساعت 12 شد ولی پیامکی نداد. ساعت دیگه نزدیک به 1. 30 بود که پیامک داد: سلام. ببخشید دیر شد نتونستم زودتر پیامک بدم. اگه خوابت میاد بخواب. من: سلام، همسرتون بودن. ناهید: همسر! نه بابا من الان 5 ساله طلاق گرفتم. من: چرا؟ . ناهید: شوهرم دوست نداشت تو بیمارستان کار کنم. من: مگه چند سالته؟ . ناهید: من 31 سالمه. یه سوالی ازت دارم. من: بگو. ناهید: امروز چرا به زیر پیرهنم خیره شده بودی. نمی‌دونستم چی بنویسم. یه قدر طول کشید. پیام داد. ناهید: می‌دونم، اگه خجالت می‌کشی نگو. ولی خجالت خوب نیست. منم که دیگه داشتم یه جوری میشدم. نوشتم: سینه هات. ناهید: ‌ای بابا، چرا؟ . من: خیلی قشنگ و جذاب بودن. ناهید: دوست داری؟ . وحشت کردم جواب بدم. و نوشتم، من: چی رو؟ . ناهید: منو دیگه، شوخی کردم، سینه رو، فرق نمیکنه ماله کی باشه، دوست داری؟ من: تو رو آره. شوخی کردم. ناهید: جدی گفتی یا شوخی کردی که منو دوست داری؟ . منم دیگه هوایی شدم و نوشتم. من: جدی گفتم ولی روم نشد. ناهید: خودمو، یا اونای زیر پیرهنمو. من: خودتو. ناهید: دوست داری باهم دوست بشیم. من: دوست پسرت بشم. ناهید: نه یه دوست معمولی اگه خوب بود اونوقت. من: نمی‌دونم. (واقعا هنگ کرده بودم.) ناهید: بگو دوست داری یا نه؟ من: آره. ناهید: فردا میای. من: فردا جمعس خانوم. دیگه فکر کنم زیادش بد باشه. ناهید: آدرس میدم بیا خونم. خودم می‌دونم دارم چیکار می‌کنم. من: باشه. ناهید: ساعت 10 صبح بیا. منم دیگه داشتم از خوشحالی بال در میوردم. گفتم: باشه. حالا لالا؟ ناهید: آره برو لالا.ساعت گزاشتم روی ساعت 7. صبح پاشدم. حموم کردم. سریع جدیدترین لباسم رو پوشیدم. و یکی از قرصای دکترم رو که از قبل داشتم رو خوردم. (دیر انزالی) رفتم به آدرسش، یه نیم ساعتی طول کشید تا بخونش رسیدم. آیفون رو زدم. گفت: کیه. گفتم: X-م گفت: بیا تو. رفتم تو. واقعا پری به این می‌گفتن. زیباترین زن دنیا شده بود. یه بسته شیرینی دستم بود. همونجوری داشتم نگاش میکردم. اومد روبه روم وایساد. من اصلا هواسم به صحبتش نبود. دستام می‌لرزید. تا حالا اینجوری دلهوره نداشتم. پام شل شده بود. تو همین حال و هوا بودم گفت: آهای پدرام (اسمه کوچیکم) ، کجایی؟ من که دیگه زیر لباسم معلوم نیست. گفتم: ببخشید. آخه. . . یه چرخی خورد. گفت: خوشگل شدم نه. گفتم: باور کن تا به حال همچین زنی ندیده بودم. شیرینی رو گرفت دستش. گفت: حالا پرو نشو. برو بشین واست یه نسکافه داغ بیارم. گفتم: چای بیار. گفت: باشه. چای رو با شیرینی زدیم. گفت: امروز یه سوپرایز دارم واست. گفتم: چی؟ . گفت: امروز می‌خوام برات اونکارو رو تخته خودم انجام بدم. من: وای. سورپرایز شدم. پس می‌خواستی روی قالیچه اینکارو کنی. یه لبخندی زد گفت: زبونم داشتیو ما خبر نداشتیم. گفتم: پس چی. ناهیــــــــد. گفت: جونم. من: میشه بگی چرا بعد از این همه آدم با من دوست شدی. گفت: قول میدی مال خودم باشی. گفتم: آره. گفت: نه بگو دوست دارم ماله ناهید باشم. ماله خوده خودش. منم همین جمله رو تکرار کردم.دستش. انداخت دوره گردنم و کشوندم توی اتاق خوابش. واقعا سلیقه‌ی قشنگی داشت. نور قرمز. تخت قرمز. خیلی حال می‌داد. گفت: چون هنوز دوست پسرم نیسی فقط منو از گونه ببوس. منم تورو از گونه می‌بوسم. لبشو آروم رو گونم گذاشت. باور کنید داشت لبش گونمو می‌سوزوند. با یه چند لحظه مکس، لباشو برداشت. چشاش قرمز شده بود. البته نه از روی شهوت، اشک تو چشاش بود. گفتم: ناهیــد چیه؟ گفت: تا حالا کسی رو با این علاقه نبوسیده بودم. منم سریع لبمو گذاشتم رو گونش و آروم بوسیدمش، لبم کامل رو گونش بود یکم طولش دادم. موقعی که می‌خواستم لبمو در بیارم صورتشو دنبال لبم می‌کشوند.هوای خاصی بود. دیگه شهوت نبود. واقعا عاشقش شده بودم. گفت: شروع کنم. گفتم: نه. با تعجب پرسید چرا؟ . گفتم: چون دوست دارم. تا اینو گفتم سرشو انداخت زیر و گفت: واقعا دوسم داری. گفتم: آره. سرشو آورد بالا. موهاش رو بینیش ریخته بودن. گفتم: ناهید من 21 سالمه و تو 31 سال، پشیمون نمیشی. گفت: من باید آرزوی تو رو داشته باشم. نجیب، دوست داشتنی، قشنگ. گفتم: دیگه بسه. گفت: دست تو بزار پشتت. گفتم: باشه. زیپمو باز کرد. با دست کشیدش بیرون شروع به مالیدن کرد. سرشو برد پایین که کاره دیگه‌ای رو اضافه کنه. صورتشو با دست گرفتم گفتم: ناهید این کارو الان نکن. هر وقت دوست پسرت شدم. سرشو اورد بالا گفت: باشه عزیزم. این قرص کاره خودشو کرده بود. فکر نمیکردم عاشقش بشم. از قرص خوردن پشیمون شده بودم. بعد از چند دقیقه، سرشو (ناهید) اورد بالا گفت: اه چرا امشب تو اینطوری شدی. خیلی داره طول میکشه. می‌خوام باهات حرف بزنم. گفتم: ناهید نمی‌خوام بهت دروغ بگم. من قرص وگادول خوردم. چشاش گرد شد، صورتش سرخ شد. دستشو کشید بیرون. روبه روم وایساد. گفت: پاشو زیپتو ببند. گفتم: چی شده. گفت: پاشو زود باش. گفتمک تو بگو: گفت گومشو برو بیرون. گفتم: مگه چیه. گفت: من دارم این کارو واسه تو میکنم که تو سلامتیتو بدست بیاری. من دوست دارم. تو قرص میخوری. خیلی پستی. مگه من دستگاه ارضای تو هستم. گم شو برو بیرون. گفتم: خواهش میکنم. بخدا من قبل از این موضوع همچین حصی روت نداشتم. تکرار نمیشه. باور کن. گفت: گفتم برو بیرون. منم دیگه چیزی نگفتم و اومدم تا درب ساختمون سرمو روش کردم گفتم: باور کن نمی‌دونستم این قدر عاشقت بشم. چیزی نگفت. و منم رفتم بیرون.من دیگه از‌ترس بهش پیام ندادم. عصر روز سه شنبه رفتم مطب. منشی هم خیال کرد همون جریانه قبلی هست. درو باز کرد رفتم تو. تا دید منو یکم بلند شد. وقتی دید بیمار روبه روش نشسته چیزی نگفت و باز نشست. منم با چهره‌ای پر از شرمنده گی (واقعا بودم) نشستم. تا بیمار بلند شد، ناهیدم پشتش بلند شد و راه افتد، بیمار که رو به بیرون شد، دسته منو هم گرفت کشید که به بیرئن ببره من مقاومت کردم. رو به منشی کرد. گفت: مگه نگفتم کسی رو راه نده. ‌ها چند بار باید اینو تکرار کنم. منشی: آخه آقای. . . ناهید: هر کسی می‌خواد باشه، یه بار دیگه این کارو کردی بیرونی، فهمیدی؟ منشی: چشم. اومد تو. باورم نشد از اومدنم پشیمون شده بودم. ولی دیگه نمی‌خواستم پس بکشم. گفت: آقای محترم، لطف کنید تشریف ببرید بیرون. گفتم: خانم من بیمار شمام. گفت: من بیمار نمی‌بینم برید بیرون.خدا رو شکر کسی تویه مطب نبود. با یه دست دسته درو بستم و بایه دست هم دسته ناهیدو گرفتم، که سریع دستشو کشید. من گفتم: ناهید 5 دقیقه به من وقت بده. 4 دقیفه واسه من. 1 دقیقه هم برای جواب تو همین. گفت: نه، گفتم: خواهش می‌کنم، التماست میکنم. با کمی مکس گفت برو روی اون صندلی بشین. دورترین صندلی نسبت به میزش. گفتم: چشم. سریع نشستم و ناهید گفت: بگو. گفتم: من می‌خوام راستشو بگم. وقتی دعوتم کردی خونتون، من فکر می‌کردم آخرین روزه، واسه همین می‌ترسیدم که باز این بیماری بیاد سراغم آخه توی این دو هفته، 5 روزی یکبار شده بود. من قرصو خودم، حتی تو دلم می‌خواستم کارای دیگه‌ای هم بکنم چون واقعا دیگه اون شبو می‌خواستم تموم کنم. چون دیگه از خودم و این بیماری بدم میومد.وقتی اومدم خونت و با اون شرایط از من پذیرایی کردی، دیگه کلا پشیمون شدم. حتی وقتی سرتو بردی پایین نزاشتم این کارو کنی، تا اینو گفتم سرشو اورد بالا نگاهی کرد. با به همون حالت قبلی برگشت. گفتم: تو خیلی واسه من ایده آلی دوست ندارم با این چیزا از دستت بدم. مطمئن باش این ماجرا ربطی به تو نداشت. از سر ناچاری بود. بلند شدم دستمو بردم تو جیبم و یه انگشتر طلای سفید که اندوخته 8 ماه کارم بود رو گذاشتم رو میز و گفتم: 1 دقیقه واسه تو کافی نیست. امشب منتظر پیامتم.دهنش وا مونده بود، سرجاش میخکوب شده بود. من رفتم از مطب بیرون و به منشی گفتم: ببخشید خانم صادقی واقعا از شما معذرت می‌خوام. گفت: اشکالی نداره خان الان دو روزه اینطوری هست. شما به دل نگیرید. منم گفتم: در هرصورت معذرت می‌خوام، امری نیست. گفت: خواهش می‌کنم به سلامت.شب حدود ساعت 10 بود که از خونه تماس گرفت. گفت: ببین ببخش منم تند رفتم. گفتم: نه من ایراد داشتم. تو بهترینی. گفت: امشب میای؟ گفتم: امشب؟ گفت: آره امشب. منم گفتم: باشه، سریع آژانس گرفتم رفتم خونشون، درو باز کرد. تا دیدمش گفتم هر روز قشنگتر میشی. گفت: آره. گفتم: آره. تا اینو گفتم. پرید تو بغلم سریع به لب گرفتن شد. صورتمو می‌بوسید، موهامو نوازش می‌کرد گردنمو می‌بوسید، و منم همین کارو واسو اون می‌کردم. دستش می‌خواست بره پایین، که دستشو گرفتم. گفت: چیه. گفتم اینجوری. گفت: پس چه جوری؟ گفتم: بزار یکم پیشه هم بشینیم حرف بزنیم. (آخه بعد از 5 سال که از اون بیماری گذشته بود، حسابی از این بابت پوستم کلفت شده بود.)با دو تا استکان چایی، یه ظرف پره شیرینی، و یه لیوان خالی پر از یخ اومد نشست. گفت: چایی رو بخور تا یه چیزی بهت بدم. گفتم باشه. نگام به لیوان بود،‌ترسیدم نکنه منظورش مشروب، یا چیزی باشه (چون من متنفرم، از دود و مشروب) سریع چایی رو بخاطر دونستن بودن اون لیوان خوردم. گفت حالا این لیوان رو برات پر می‌کنم. گفتم: چی. گفت: شراب. گفتم: چی؟ ؟ ؟ ؟ گفت: شراب دیگه. گفتم: راست میگی. گفت: آره تو هم خوشت میاد. گفتم: برو، جمع کن این بساطو، جمع کن. تو دکتری خودت مشروب می‌خوری. سریع خودشو جمع جور کرد گفت: پدرام باور کن می‌خواستم امتحانت کنم. گفتم باید تمام خونتو بگردم، اگه یه چیکه دیدم تمومش می‌کنم. گفت بیا بگرد. ولی باور کن خواستم امتحانت کنم. آخه. . نزاشتم حرفشو بزنه. گفتم: یخچال کجاست؟ گفت بیا تا همه جا رو نشونت بدم. همه جا رو گشتم، کمد، یخچال، فریزر، زیر تخت، پشته پرده، انباری. . . ولی نبود. گفتم: شانس اوردی. گفت: تو به من اعتماد نداری. گفتم: چرا پس منو امتحان کردی. دیگه خنده‌ای کرد گفت: باشه تسلیم بیا حرف بزنیم. بعد از اینکه حرفامون رو زدیم. گفت بیا: کارت دارم. گفتم: کجا گفت: بیا. رفتم تو اتاقش، تا جای نمازش افتاده، قرآن رو برداشت گفت: موافقی امشب یه صیغه بخونیم، گفتم من مهریه ندارم بدما. گفت: همون انگشتر خوشگله گرونت کافیه. گفتم: باشه. سریع آیه رو خوند و منم تکرار کردم. دستمو گرفت و انداختم رو تختش. گفت: پدارم. گفتم: جانم. گفت: پیشم می‌مونی. گفتم: امشب دیگه دیر شده باشه می‌مونم. گفت: اه با امشب نیستم. گفتم: شوخی کردم تا‌اید پیشت می‌مونم. ولی یه شرطی داره. گفت: چیه؟ . گفتم: که تو هم پیشم بمونی.تا اینو گفتم. داد زد: قبوله. قبوله. لبشو گذاشت رو لبم. با عشق واسش می‌خوردمش. اون سرشو اورد پایین، زیپه شلوارمو باز کرد. دستشو برد و کیرم رو کشید بیرون، شروع به مالیدن کرد. و وقتی که بزرگ شد، سرشو اورد بالا گفت: اجازه می‌دی؟ . گفتم: ماله خودته. سرشو آروم اورد پایین. و گفت: پدارم فکر میکنی بعد از امشب بازم دوسم داری. گفتم: یعنی چی؟ گفت: آخه تو تاحالا سکس نکردی معلوم نیست که بعدش پشیمون نشی. گفتم: سکس نکردم درست ولی الان عاشق شدم. راضی شد و شروع کرد به خوردن. همینطور می‌خورد و سرشو می‌اورد بالا و می‌گفت: جون. . . . گفتم: بسه. گفت: اه بزار، گفتم نوبته منه اینا رو ببینم. گفت: اینجوریه پس زود باش. دستم رو از رو لباس به سینه هاش کشیدم. نرم، بزرگ و خوش فرم. باور کنید توی رویا هم چنین لحظه‌ای رو تصور نمی‌کردم.لباسش رو از تنش در اوردم، زیرش هیچی نبود، شروع به خوردن سینش کردم. اینقدر خوردم که دیگه سرم داشت گیج می‌رفت. با احتیاط دستمو زدم به رو کسش (رو شلوار) یه تکون کوچیک خورد. گفتم: چیه بدت میاد. گفت: نه، امشب ماله خودته. سریع زیپشو باز کردم شلواره جینه خوشگلشو کشیدم پایین، و شرتشو در آوردم. تا حالا چیزی به این تمیزی ندیده بودم. تمیزیش منو تشویق به خوردن کرد. شروع به خوردن خودش و چوچولش کردم. دیگه داشت موهامو می‌کند. می‌گفتک پدرام دوست دارم. باور کنید از حرکاتش داشتم تعجب می‌کردم، فکر می‌کردم این فیلما همش اداست.لباسمو در اورد، شلوارم رو هم به همینصورت. باز شروع به خوردن کرد. گفتم: ناهید داره میاد، دیگه ادامه نداد، بعد از چند لحظه بهش گفتم: ناهید می‌خوابی، گفت: چرا، گفتم می‌خوام امشب زنم شی. گفت: من عاشقتم. آروم خوابوندمش، به آرومی سرش رو کردم تو، و یواش یواش عقب جلو می‌کردم. دیگه داشتم تند تند می‌کردم. با دستام پاهاشو زدم بالا، و شروع به کردن، کردم. جلو عقب که می کردم صداش خونه رو پر کرده بود. ناهید هم از سر شهوت داد میزد. از بغل خوابوندمش، و سرشو کردم تو، و جلو عقب می کردم.ناهید بلند شد، گفت: پدرام بخواب. گفتم باشه. به آرومی روش نشست و بالا پایین می کرد. دستام کلا به سینه هاش قفل شده بود. دیگه آهش داشت به جیغ تبدیل می شد. که یک باره دستاش و بدنش به شدت لرزید. کلا ارضا شد. ولی برای اینکه من ارضا شم بصورت سگی خوابید. من از پشت سوراخه کونشو خوردم. گفت: می خوایش. گفتم آره ولی امشب نه. گفت: هر جور دوست داری عشقم. من شروع به خوردن کسش کردم با داشت، به اوج می رسید. منم همینجور می خوردم.سرشو گذاشتم تو کسش، شروع به تلنبه زدن کردم، اینقدر ادامه دادم که اون یه بار دیگه ارضا شد، دیگه داشتم منم ارضا می شدم. گفتم: ناهید داره میاد. گفت بزار بیاد. گفتم: تو کست. گفت قرص خوردم، بریز دارم می سوزم. تا اومدم همشو ریختم تو کسش. داد زد، پدرام سوختم. وای دارم می میرم. رو هم ولو شدیم. همینجور هم دیگه رو می بوسیدیم. و به با هم حرف می زدیم. دیگه کاملا به هم وابسته شده بودیم.دیگه کاملا عاشقش بودم. منشی هم بعد از این مدت روز عید1390، فهمید. و این بود ماجرای من. درضمن این داستان با رضایت ناهید نوشته شده.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d8%b1%db%8c%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%b2%d8%af%d9%86-%da%a9%d8%b3%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2523</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان هل  میده تا کیر بیشتر بره تو کس دخترش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d9%87-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%ae%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d9%87-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%ae%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 10 Sep 2019 05:43:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ارضاشد]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[اوردمو‌]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اینارو]]></category>
		<category><![CDATA[بازیگرای]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پایینو]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنمو]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تخمامو]]></category>
		<category><![CDATA[ترسناک]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[جووووون]]></category>
		<category><![CDATA[‫جووووووون]]></category>
		<category><![CDATA[حسودیم]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانومش]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خداییش]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنه]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتیپ]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلشم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانیمن]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کارامو]]></category>
		<category><![CDATA[کاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[کاندومو]]></category>
		<category><![CDATA[کذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسید]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوایم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاری]]></category>
		<category><![CDATA[میزدمو]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمو]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرده]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدش]]></category>
		<category><![CDATA[میموند]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارم]]></category>
		<category><![CDATA[نبودیم]]></category>
		<category><![CDATA[ندادیم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نشستمو]]></category>
		<category><![CDATA[نکردمو]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونین]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکسی زیادی دارم که واستون فیلم سکسی بگم این اولین خاطره ای که تو این سایت مینویسم لطفا اگه خوشتون اومد نظر بدین تا بازم بنویسمخاطره ای سکسی که میخوام واستون تعریف کنم مربوط میشه شاه کس 2 سال پیش داداشم به خاطر کار خودش مجبور شد واسه کارش خونش رو ببره کونی شهرستان حدوده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>سکسی زیادی دارم که واستون فیلم سکسی بگم این اولین خاطره ای که</h2>
<p>تو این سایت مینویسم لطفا اگه خوشتون اومد نظر بدین تا بازم بنویسمخاطره ای سکسی که میخوام واستون تعریف کنم مربوط</p>
<h3>میشه شاه کس 2 سال پیش داداشم به خاطر کار خودش مجبور</h3>
<p>شد واسه کارش خونش رو ببره کونی شهرستان حدوده 32 سال سن داره و خیلی خوشتیپ اما خوب من ازش خوشتیپترم</p>
<h4>اینو جنده همه میگن تو فامیل خانومش هم 27 سال سن</h4>
<p>داره و فوق العاده خوشگل و پستون خوش اندام ماجرا از اونجا شروع میشه که من تابستون واسه اینکه اب و</p>
<h5>هوایی عوض کوس کنم تصمیم گرفتم مدتی پیش داداشم تو شهرستان</h5>
<p>بمونم صبحا میرفتم پارک و اینور اونور و با دخترا لاس میزدم اما واسه سرگرمی چون خوشم نمیومد ازشون روستایی بودن دیگه سکس داستان خانومه داداشم دکتره</p>
<h6>صبحها تا ظهر بیمارستان بعد از ظهرام مطب ایران سکس و غروب</h6>
<p>میاد خونه داداشمم فقط صبحا تا ظهر سر کاره میره اداره و بر میگرده سارا(زن داداشم) جلوی ماها راحته یعنی با شلوارک و تیشرت میگرده 1 هفته از اومدنم نگذشته بود که نیما(داداشم) اومد گفت باید بریم مشهد چند جا وچند تا اداره کار دارم سارا هم گفت اخ جون منم مامانم اینارو میبینم خلاصه نیما که مرخصی گرفته بود میموند سارا که قرار شد فردا از بیمارستان مرخصی بگره مطبش هم که خودش تعطیل میکرد گذشت و تا اینکه فردا شد با نیما حدود ساعت 6 بعد ازظهر داشتیم تلویزیون میدیم که دیدیم زن داداشم ناراحت و پکر از در اومد تو داداشم گفت چی شده؟ کسی حرفی زد؟ گفت نه بابا نیما گفت پس چت شده؟ گفت به بیمارستان گفتم مرخصی میخوام گفت دیگه شورش رو در اوردین شما خانمه فلانی مرخصی بی مرخصی نیما یهو جوش اورد غلط کرده من باید برم مشهد نمیتونم عقب بندازم تو اینجا تنهایی میخوای پیش کی بمونی؟ گفت نمیدونم اما مرخصی نمیده داداشم که حسابی کلافه شده بوده همش تو خونه راه میرفت یک دفعه با خودم گفت خوب منکه هستم بره برگرده گفتم نیما من هستم تو برو برگرد دیگه انگار جرقه ای از خوشحالی تو ذهنش زده باشن گفت اخخخخخخخ راست میگی اصلا یادم نبود تو هستی باشه پس من فردا میرم 2 روزه کارامو انجام میدم زود برمیگردم سارا هم گفت باشه منم اخراج نمیشم مرسی ارمین جان گفتم بابا قابلی ندارهخلاصه داداشم فردا صبحش داشت میرفت و ازمون خداحافظی کرد و لبای سارا رو هم بوسید و رفت چقد حسودیم شد که اون لبای اناریه خوشگل و میبوسید. رفت و زن داداشم رفت سر کار ظهر اومد ناهارم گرفته بود خوردیمو من مشغول تلویزیون بودم که گفت کاری نداری ارمین جان؟ گفتم کجا؟ گفت مطب دبگه گفتم اها نه به سلامت گفت چیزی خواستی از تو یخچال بر داریا تعارف نکن خونه خودته گفتم چشم خداحافظی کرد و رفت خداییش خیلی خوش لباس و خوشگل بود قد 168 وزن حدوده 58 سفید با موهای شرابی رفت منم تو همین فکرا بودم اما خدایی بهش نظر بد نداشتم اما اون بام راحت بود جلوم هر جکی رو میگفت و هر حرفی میزد خلاصه شب اومد و گفت یه فیلم گرفتم ببینیم منم که خیلی حوصلم سر رفته بود از خدا خواسته فیلمو گذاشتم تو دستگاه تا سارا بیاد لباس که عوض کرد یه تاپ صورتی پوشید با به دامنه خیلی کوتاه از حالت سینه هیای خوشگلشم معلوم بود که سوتینشو باز کرده خیلی تعجب کردم درسته بام راحت بود ولی نه اینقد خلاصه فیلم شروع شد و اومد کناره من رو مبل 2 نفره نشست یکیم از فیلم گذشت که دو نفر از بازیگراش شروع به لب گرفتن کردن گفتم سارا جون مطمئنی فیلمو درست گرفتی؟ فکر کنم اشتباهی بهت فیلم سوپر داده اونم با شیطنت خاصی گفت اره عزیزم بعد لپمو کشید یه جوری شده بود زیادی بام راحت بو گفت من برم برقارو خاموش کنم دیدی وسطاش ترسناک بود بیشتر بترسیم. اره جونه عمت فیلم سوپر خیلی ترسناکه!!! خلاصه برقارو خاموش کرد و اومد یکم از فیلم که گذشت بازیگره دختره رو برد خونشو داشت میمالیدش منکه خیس عرق شده بودم اما سارا حالت چهرش تغییر نکرد خلاصه فیلم همینجوری با همین صحنه ها گذشت که دست سارا رو پام احساس کردم اما به روی خودم نیاوردم ولی سرشو گذاشت رو شونمو داشت فیلم نگا میکرد که صحنه های اون فیلمه به لیس زدنو لب و مالیدن رسید که صداشو شنیدم که زمزمه کرد کاشکی الان تو فیلم بودیم داشتم شاخ در میاوردم نه انگار جدی جدی یه جاییش می خارید گفتم سارا؟ گفت جانم؟ گفتم میشه از مشروبای نیما بیاری بخوریم؟ گفت نه ارمین میدونی که دوس نداره از حالا مشروبخور شی گفتم خواهش دیگه؟ گفت نه. گفتم اکه بیاری جایزه داریااا گفت اخ جون چییی؟ گفتم باهم مشروب میخوریم بعد مثل بازیگرای این فیلمه فیلم بازی میکنیم انگار به همونی که میخواست رسیده بود گفت باشه الام میارم عزیزم رفت و پس از چند دقیقه با دو تا لیوان و یه بطری برگشت سرشو باز کردو لیوانارو پر کرد من یکیشو برداشتم زدیم به هم گفتم به سلامتسه چی؟ گفت امممممم اها به سلامتیه فیلمی که میخوایم بازی کنیم که که منم یه خورده خجالت کشیدمو گفتم به سلامتی و سر کشیدم لیوان اول و دوم و سوم و که خوردیم تو حال خودمون نبودیم سارا گفت کاشکی با تو ازدواج میکردم با تعجب تو همون حال گفتم چرا عزیزم مگه نیما اذیتت میکنه؟ گفت نه اما من از بدن و قیافه ی تو خوشم میاد یهو چرخید اومد رو پامو گفت دوستت دارم ارمین بعد لباشو گذاشت رو لبام بهت زده بودم اصلا باورم نیمشد که دارم همچین کاریو با زن داداشم میکنم خلاصه منم از خدا خواسته گفتم گور بابای بقیه امشبو عشقست شروع کردم به خوردنه لباش وای ی ی ی که چه لبایی داشت بخدا تو عمرم نچشیده بودم اروم اروم اومدم پایینو با ولع گردنشو می خوردمو لیس میزیدم تو همون حال با دستم تاپشو در اوردم وای ی ی عجب بدنی داشت سوتین تنش نبود چه سینه هاب خوشگلی جاتون خالی خیلی سفید و خوشگل بود خیلیم خوش فرم بود گفتم این سینه های خوشگل ماله منه؟ گفت اره عزیزم اینم جایزه ی توئه دیگه. باهم خندیدیم و اروم گردنشو لیس میزیدم میومدم پایین اونم پیراهنمو در اورد لیس زدم تا رسیدم به سینه هاش اینقد خوشگل بودن که دلت نیومد ازشون دل بکنی با ولع هرچه تموم تر شروع کردم به خوردنه سینه هاش سینه هاشو لیس میزدمو باهاشون بازی میکردم نفساش تند تر شده بو بود و میگفت جووووووون همینهههههه سینه هاشو لیسیدمو پستوناشو با ولع مکیددم که صداش میومد گاز نگیریا گلم یا میگفت جووووون عاشقتم داشتم بدنشو لیس میزدم که زیپه شلوارمو باز کرد و منم شلوارمو در اوردمو دامنه اونم با دندون کشیدم پایین وای که چه پاهای سفیدی داشت وای که منم عاشقش بودم یه شورت لاموادا تنش بود دوره نافشو لیس زدمو اومدم پایین هرچی به کسش نزدیکتر میشدم نفساش تندتر میشد اروم شرتشو در اوردم نمیدونین لیس زدنه بدنش چه حالی میداد یه لحظه از دیدنه اون کس تعجبکردم اخه خیلی خوشگل بود یه کسه تر و تمیزه سفید که از شدته حشری باد کرده بود اروم شروع کردم به لیس زدنش دور کسشو لیس میزدم درزه کسشو لیس میزدم و زبونمو میکردم توش صدای سارا همینطور بالا تر میرفت جووووون اه اه اه اه اه و همینطور صدای اه اهش بالا میرفت گفتم دوس داری عزیزم گفت اره تاحالا نیما لیس نزده بود خوشش نمیاد گفتم خاک تو سرش من تا اخرین قطره ی ابتم میخورم یه جونییییی گفت که گوشم کر شد همینطور که لیس میزدم یک دفعه صدای نفساش تندتر شد و جیغ میزد فهمیدم ابش داره میاد دهنمو کامل گذاشتم رو کسش که ابش اومد بریزه تو دهنم. اب داغش اومد و همش ریخت تو دهنم منم با اشتها همشو خوردمکه یهو اروم شد چون ارضاشد و بی حال شد گفتم وای چه تلخه گفت قابلی نداشت بقلش کردم گذاشتن رو مبل سه نفره که بزرگتر باشه بعد لباشو خوردم که یکم به حال اومد گفت عاشقتمممم ارمین. کیرمو تو دستش گرفته بودو باش بازی میکرد گفت چقد بزرگه خیلی کیرتو دوس دارم گفتم ماله خودته گلم حالا نوبته توئه رو مبل نشستمو اونم پایین مبل نشستم با یه دست تخمامو میمالید با دست دیگه کریمو گرفته بوده با اشتها میوخورد گفتم بخور عزیزم ماله خودته یه خورده که ساک زد احساس کردم داره ابم میاد و ما هنوز کاری انجام ندادیم گفتم بسه عزیزم برو کاندوم بیار بدو بدو رفت از تو اتاق خوابش کاندوم اورد میخواستم از دستش بگیرم که گفت کیرت ماله خودمه به هیچ کس نمیدم میخوام لباس تنش کنم از حات با مزش خندم گرفت گفتم باشه عشقم کاندوم و باز کردو کشید رو کیرم منم بغلش کردمو خوابوندمش رو مبل خودمم روش خوابیدمو با کیرم رو کسش بازی میکردمو سینه هاشو میخوردم اروم کیرمو کردم تو کسشو یه لحظه فشار دادمو تا ته کردم توش گفت اییییییییییییییییییییییییییییی چقد کلفته شروع کردم به تلمبه زدنو اونم ای ای میکرد همزمان سینه هاشم میخوردم که یه بار دیکه ارضا شد چون بی حال شد کیرمو در اوردمو یکم که به حال اومد گفتم میخوای ادامه ندیم گفت نه تا صبح باید منو بکونی گفتم ای به چشم گفتم از پشت بکونم؟ گفت اره اما تورو خدا یواش منم اروم کیرمو کذاشتم لای کونش کردم تو تا سرش رفت تو جیغ کشید خداییش خیلی تنگ بود شروع کردم به تلمبه زدن که دیدم ای ایش به گریه تبدیل شده توجه نکردمو مثله وحشیا میکردم تو کونش که احساس کردم داره ابم میاد گفتم ابم داره میاد چیکا کنم گفت زود بریز رو سینه هام منم کیرمو در اوردمو کاندومو برداشتمو همه ی ابمو ریختم رو سینه هاش اونم گفتتت جووووووووووووووون چقد گرمه و شروع کرد به مالیدن اب رو سینه هاشو با دسته دیگش با کیرم ور میرفت گفتم بسه دیگه برنامه های بعدی باشه واسه فردا شب. خودش خیلی مایل نبود فعلا دیگه نکنمش گفت امشب بغل هم میخوابیمو تو کیرتو میزاری تو کسمو تو همون حال میخوابیم گفتم چشم عشق من و شروع کردم به لب گرفتن بعدش بلندش کردم بردم رو تخت دو نفرشون ازم قول گرفت که نیما چیزی نفهمه و هر وقت اینجا بودم حتی اگه نیما هم بود تو مطبش سکس داشته باشیم که نیما نفهمه منم از خدا خواسته گفتم چشم بعدشم کیرمو اروم گذاشتم لای پاشو سرمم گذاشتم لای سینه هاشو خوابیدیماگه خوشتون اومد بگین که ماجرای سکس با خواهر سارا رو هم بگم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d9%87-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%ae%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2590</post-id>	</item>
		<item>
		<title>داره به خودش میرسه که به کیر حال بده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%b3%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%b3%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 31 Aug 2019 07:19:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[ابتدایی]]></category>
		<category><![CDATA[انچنان]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارش]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بفرستم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[تخمامو]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتممن]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کردمرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[لاپایی]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نیومدم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[تو یه تماس تلفنی آشنا فیلم سکسی شدیم که بعد از کمی آشنایی بیشتر فهمیدیم که الناز خواهر دوست خودم تو دوران ابتدایی بوده. البته داستانی که سکسی می خوام براتون تعریف کنم از بین شاه کس تمام سکس هایی که من با الناز داشتم یکی از بهترین سکس هایی هست که کونی من با [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>تو یه تماس تلفنی آشنا فیلم سکسی شدیم که بعد از کمی آشنایی</h2>
<p>بیشتر فهمیدیم که الناز خواهر دوست خودم تو دوران ابتدایی بوده. البته داستانی که سکسی می خوام براتون تعریف کنم از</p>
<h3>بین شاه کس تمام سکس هایی که من با الناز داشتم یکی</h3>
<p>از بهترین سکس هایی هست که کونی من با الناز داشتم.من تو خونه بودم داشتم با کامپیوتر کار می کردم که</p>
<h4>هوایی جنده شده بودم و دوست داشتم یه کس سیر می</h4>
<p>کردم.رفتم برای اینکه به حس و پستون حالم یه حال دیگه ای بدم یه فیلم سوپر گذاشتم . خوب رفتم تو</p>
<h5>حس فیلم کوس و خودمو جای اونا تصور می کردم که</h5>
<p>دارم یه کس تپل و باحال می کنن. دیگه حسابی شهوتی شده بودم &#8230;تلفن زدم به الناز که کمی با اون سکس سکس داستان تلفنی بکنم. الناز</p>
<h6>گفت که شب بابام اینا خونه نیستن و ایران سکس یادم نیست</h6>
<p>دقیقا که کجا رفته بودن . اگه برنامه جوره پاشو بیا اینجا منم تنها هستم.حدود ساعت 11 شب بود منم از خدا خواسته پاشدم و لباسامو پوشیدم و زدم بیرون.زمستان بود و هوا هم سرد شده بود. یه مه جالبی فضا رو پر کرده بود. از خونه ما تا خونه اونا تقریبا 10 دقیقه پیاده را بود. الناز درو باز گذاشته بود من رفتم کمی منتظر شدم دیدم که الناز اشاره کرد به من که همه چی ردیفه بیا تو.جاتون خالی من به اتاق خواب خودش برد و در بست.برق و خاموش کردو فضا تاریک شد و من و الناز تنها ی تنها توی تاریکی به سر می بردیم که پردیم بغلش کردم . چند تا لب سیر ازش گرفتم. کمی با هم صحبت کردیم.که من بهش گفتم دیگه بسه من که نیومدم اینجا واسه صحبت کردن واسه صحبت تلفنم هم هست.من که قبل از اومدنم پیش الناز داشت فیلم سوپر می دیدم حسابی حال به حالی شده بودم اصلا نمی خواستم زمان و از دست بدم.خوابیدم روش شروع کردم به لب گرفتم همین جور که لب می گرفتم و با دستم هم سینه هاشو می مالیدم اومدم پایین پیراهنشو دادم بالا دستم رسید به سینه هاش سینه های نسبتاً کوچیکی داشت. ادامه دادم رسیدم کسش از روی شلوار یه بوسه به کسش زدم و شلوارشو هم کشیدم پایین .تاثیر فیلم سوپر و من دیگه اینجا کاملا روی خودم حس کردم . اصلا فکر نمی کردم هیچ وقت کس بخورم یا کس لیسی کنم ولی اینبار دیگه اصلا دست خودم نبود و پردیم کس شو با انچنان شهوتی می خورم که از من پرسید که الناز هم از کار من متعجب شده بود حسابی سرحالش آوردم اونم دیگه هوس کیر کرده بودو از من خواست که پاشم لباسامو در بیارم من ازش خواستم که من لباسهای تو رو در آوردم توهم باید لباس های منو در بیاری اونم قبول کرد بعد از اینکه لباسامو در آورد من جلوش روی زمین لخت لخت دراز کشیده بودم . اصلا فکرشو نمی کردم که یه دفعه الناز تمام کیرمو کرد توی دهنش و شروع کرد به ساک زدن با دستاش هم با تخمام بازی می کرد که اینکارش خیلی بهم حال می داد گاهی هم تخمامو می کرد تو دهنش و اونارو یه حالی میداد دیگه کیرم حسابی راست شده بود و دیگه وقتش بود که یه کون سیری بکنم.الناز دختر بودو نمی شده که بزنم تو کسش . ولی افسوس که گذشت. الناز برگشت و مدل 69 شدیم اون کیر منو می خورد و من کس اونومن رفتم پشت الناز خوابیدم و کیرم و گذاشتم لای پاش و کمی سکس لاپایی کردیم و الناز گفتش که می خوای بکنی تو کونم من که منتظر این حرف بودم گفته اره چرا که نه اگه اشکال نداره و دردت نمی یاد. گفت که نه یه پماد بی حس کننده دارم. رفت و لی از شانس بد پیداش نکرد.برگشت و گفت بیا همین جوری بکش توش. اما من هنوز تجربه سکس از کون و نداشتم نمی دونستم چه جوری بکنم که کیرم که حسابی بلند شده بود بره تو کون صفر الناز. هرچی سر کیرم و فشار دادم که بره توشو یواش یواش عادت کنه و بعد همشو بفرستم تو نشده که نشد. الان که به اون لحظه فکر می کنم حسرت می خورم.گفتم ولش کن نمی خواد بره و برگشت و به پشت خوابید منم رفتم روی سینش نشستم طوری که بتونم کیرم لای سینه های حرکت بدم وقتی که جلو می رفتم کیرم می خورد به لبای الناز و انقدر این کارو انجام دادم که دیگه اب داشت میومد کمی از سینه الناز فاصله گرفتم. الناز کیرم و گرفت دستش و شروع کرد به جلق زدن که آب پاشید رو صورتش وای که چه لحظه ای بود .اونم اب کیرم و با لباس زیر ش پاک کرد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%b3%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2617</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کون خوب رو باید روغن کاری کرد</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%ba%d9%86-%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%ba%d9%86-%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 30 Aug 2019 06:37:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اينجورى]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بشورمش]]></category>
		<category><![CDATA[بود]]></category>
		<category><![CDATA[بودداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودسينه]]></category>
		<category><![CDATA[بودكيرم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[توواقعا]]></category>
		<category><![CDATA[جلوشروع]]></category>
		<category><![CDATA[چسبيده]]></category>
		<category><![CDATA[حالتون]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيديم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتبا]]></category>
		<category><![CDATA[دستشون]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سيبيلو]]></category>
		<category><![CDATA[شدگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شدهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[شروع]]></category>
		<category><![CDATA[كنمگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماشينش]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[ميترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميداديه]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردمش]]></category>
		<category><![CDATA[ميكنيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[ميمردم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[نميداد]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[وايساده]]></category>
		<category><![CDATA[وسطشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[يك ماه و نيم .10 فیلم سکسی روز از اومدنم گذشته بود كه بد جورى كف كردم.يكى از دوستام خيلى اسرار ميكرد كه يه خانم هست بريم سکسی بكنيمش.راستش يه بار هم رفتيم جاشو ياد شاه کس گرفتم ولى گفتم من خانم نميكنم.خيلى بهم فشار ميومد.شبش تصميم گرفتم فرداش برم سمت خانومه کونی بدون اين [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>يك ماه و نيم .10 فیلم سکسی روز از اومدنم گذشته بود كه</h2>
<p>بد جورى كف كردم.يكى از دوستام خيلى اسرار ميكرد كه يه خانم هست بريم سکسی بكنيمش.راستش يه بار هم رفتيم جاشو</p>
<h3>ياد شاه کس گرفتم ولى گفتم من خانم نميكنم.خيلى بهم فشار ميومد.شبش</h3>
<p>تصميم گرفتم فرداش برم سمت خانومه کونی بدون اين كه كسى بفهمه بكنمش كه ابروم هم جلو دوستم نره.فرداش رسيد و</p>
<h4>با جنده داداشم هماهنگ كردم برام خونشو خالى كرد و ماشينش</h4>
<p>رو هم بهم داد.رفتم پاتق بيتا پستون خانم كه بهش ميگفتن بيتا جون.از دور ديدم يه پاترل وايساده همون جا.رفتم پشتش</p>
<h5>ديدم بيتا کوس از دور داره ميره طرف ماشين.با خودم گفتم</h5>
<p>اين همه راه اومدم نامرديه دست خالى بر گردم.از ماشين پياده شدم دويدم طرف بيتا.يهو جا خورد منو اونجورى ديد.سلام كردم گفتم سکس داستان من از مشترياى</p>
<h6>قديمتم الان هم مسافرم امروز به من يه ایران سکس حالى بده</h6>
<p>جبران ميكنم.گفت مشتريامو چيكار كنم.گفتم هرچى اونا ميدن من دو برابر ميدم تا شب هم فقط با خودم باش.قبول كرد رفتيم سوار ماشين شديم كه يارو پاتروليه شاكى شد.از بغلش رد شديم كه افتاد دنبالمون.منم كه ريده بودم تو خودم.اخه سه تا ادم نخراشيده سيبيلو تو ماشين بودن و گيرشون ميفتادم هم بيتا رو ميبردن يه دست هم كون منو ميزاشتن.كلى گاز و ويراژ دادم تااز دستشون فرار كرديم و رفتيم طرف خونه داداشم.تو ماشين يه بوى بدى ميومد.گفتم لابد تند رفتم چسيده.ولى بو چس نبود.بى خيال شدم رسيديم خونه.رفتيم داخل و نشست رو كاناپه.منم رفتم لباسامو در اوردم و فقط با يه مايو پاچه دار اومدم بيرون.همش ميترسيدم يه چيزى بلند كنه.اخه داداشم عتيقه زياد داره.نشستم پيشش و بهش نزديك شدم.باز هم همون بو ميومد.دستم رو انداختم دور گردنش كه ببوسمش ولى نزديك تر كه شدم حالت استفراغ بهم دست داد.بيتا بود كه بو ميداد.اينقدر عرق كرده بود و يه عطر كيرى به خودش زده بود كه بوى لاشه سگ ميداد.با خودم گفتم اينجورى نميشه بكنمش.گفتم پاشو پاشو بريم تو حموم كارت دارم.ميدونستم اگه يه جورى بگم ناراحت بشه بهم نميده.راضى شد بريم حموم.من كه مايو داشتم ولى بيتا رو بايد لخت ميكردم.اول مانتوش رو خودش در اورد.يه تاپ ابى زيرش نش بود.سينه هاش خيلى گنده بود و اويزون.شلورش رو هم در اورد.پوستش گندمى بود.كون خيلى بزرگى داشت.تاپش رو كه در اورد دوتا پسون گنده افتاد بيرون.بعد نوبت شورتش شد.كشيد پايين يه كون سياه داشت كه حالم رو به هم ميزد.رو به من كرد كه نگام افتاد طرف كسش.چشمتون روز بد نبينه رم داشت به ضخامت سيبيل بابابزرگم.لباساش بوىتعفن ميداد.رفتيم تو حموم.اول ميخواستم فقط تنش رو با صابون بشورم ولى چشمش افتاد به كيسه و سفيد اب حوس كرد كيسش بكشم.يه خورده كه بخار جمع شد كيسه رو برداشتم شروع كردم كيسه كشيدن.من هى سفيداب ميزدم اونم از تنش كثافت ميومد.كف حموم شده بود پر از چرك سياه.با كف پام احساستون ميكردم.بعد نوبت رم زنى شد.ژيلت داداشم رو برداشتم افتادم به جون موهاى پا و كس و كونش.حالا هرچقدر ميزدم تموم نميشد كه.به داس نياز داشت.با هر بدبختى بود موهاشو زديم و سرش رو هم با نصف شامپوى گرون داداشم شست و ليف هم زد و رفتيم بيرون.با حوله داداشم خودم و خشك كدم همون حوله رو دادم بهش.اومديم تو اتاق خواب و سشوار رو روشن كردم و خشكش كردم.تنش كه خشك شد خواست بره لباساشو بياره نزاشتمش.حالا كه لازمش ندارى.باشه واسه بعد.رو تخت خوابيديم منم به خاطر خيس شدن مايو درش اورده بودم.رفتم ازش لب بگيرم .مشغول شدم ولى دهنش هم بو پياز ميداد.خدايا حالا اينو چيكارش كنم.بى خيال شدم رفتم طرف سينه هاش كه نصفش رو نوك احاطه كرده بود.شروع كردم به ليسيدن و خوردن.كلم وسط سينه هاى گندش گم ميشد.وقطى سرم رو وسطشون فشار ميداد نميتونستم نفس بكشم.خلاصه با فشار سرم رو برد طرف كسش.نميخوستم بليسم ولى يه دفعه دهنم رو جلو كسش ديدم.يه بوى عجيبى ميداد با اين كه شته بودمش.دل رو زدم به دريا و شروإع كردم خوردن.اولش مزش ترش بود يه خورده كه ليسيدم و با دستم كس گنده سياهشو ماليدم دهنم تند شد.اون موقع بود كه به اين فكر افتادم كه يه روزى كير سه تا پاتروليه رفته اين تو.يهو حالم به هم خورد و خودمو انداختم اونور تخت.بيتا گفت چت شد؟گفتم معدم خاليه حال تهوع بهم دست داده.كلى تف كردم روى تخت و دهنم رو ماليدم به رختخواب كه مثلا تميز بشه ولى فكرش حالم رو به هم ميزد.گفتم حالا تو بيا جلو.شروع كرد با كيرم ور رفتن كه يه كم بلند شد و كرد تو دهنش.موهاش هنوز خيس ببود و ساك كه ميزد خيسيس با تنم برخورد ميكرد و چون سرد بود حال رو از سرم ميپروند.بى خيال ساك شدم .ميخواستم بكنمش كه گفت من برم جيش كنم و بيام.كفرم در اومده بود گفتم نميخواد من كمرم شله زود ابم مياد تا برى برگردى كيرم دوباره ميخوابه.كاندم رو گذاشتم رو كيرم و رفتم وسط لنگش و كيرم رو كردم تو كسش.خيلى گشد بود مثل اين كه دوتا كيسه فريزر اب ولرم رو به كيرت فشار بدى.شروع كردم به تلمبه زدن ولى هرچى بيشتر و تند تر ميردم كيرم بى حال تر ميشد.واسه اين كه بيشتر حال بده بالشت داداشم رو گذاشتم زير كونش تا كسش بياد بالا تر.چشمام رو هم بستم و رفتم تو خيال انجلينا جولى.همينجورى كه تلمبه زدن.بيتا هم كه داشت سر و صدا ميكرد يهو شروع كرد فحش دادن ولى من اعتنايى نكردم و كار خودمم رو ميكردم.انجلينا بهم خوب حال ميداد.يه دفعه با مشت زد تو دلم كه ريدم به خودم.كيرم رو در اوردم يهو ابش اومد.دو سه ليترى اب داشت شاخم در اومده بود خدايا اين همه اب كجاش بوده.بالشت زير كونش خيس خيس شد. همين طور محو تماشاى ابشار بودم كه بيتا گفت كثافت چرا نزاشتى برم بشاشم.تو يه لحظه كيرم خوابيد.بيتا شاشيده بود رو بالشت داداشم.وقتى ميكردمش و فحش ميداد فكر كردم چون دهنش هرزه سبك دادنش با فحش همراهه.غافل از اين كه داره ميشاشه تو خودش.گه شد تو روحياتمون.نشستم رو زمين و فكر ميكردم اخه اين چه كسى بود كه ما داريم ميكنيم و تو دلم به رفيقم فحش ميدادم.بيتا خودش هم خيلى خجالت كشيده بود و ميخواست جبران كنه.اومد طرفم و روى زمين شروع كرد ور رفتن با تخمم.يه كم كه حالى به حالى شدم دوباره رفتيم رو تخت.بالشت شاشى رو انداختم اونور و افتادم روش.كاندم رو در اوردم و بش گفتم ميخوام بدون كاندم بكنم قبول كرد.به من كه نميخورد ايدزى باشم اونم كه &#8230;&#8230;..خلاصه كيرمو دوباره كردم تو كسش و شروع كردم تلمبه زدن.هر كارى كردم انجلينا حال نميداد و كيرم دوباره داشت ميخوابيد.گفتم ميخوام كونتو بزارم .گفت نميشه.كلى التماس كردم تا راضى شد.برش گردوندم و كيرم رو تف مالى كردم بردم در سوراخش و فشار دادم.رفت تو.واقعا از كسش بهتر بود.درد داشت ولى تحمل ميكرد.شروع كردم به تلمبه زدن و اين بار جنيفر رو تصور ميكردم.تو همين حس ها بودم بازم بو اومد.اينبار بو گه ميومد.كير بدون كاندمم رو كرده بودم تو كون گهيش.بو كون همه فضاى اتاقو پر كرده بود.كيرم رو كشيدم بيرون يه تيكه گه بهش چسبيده بود.داشتم خودم رو لعنت ميكردم و كيرم رو با دستمال كاغذى پاك ميكردم.احساس ميكردم يكى با بيل دهنمو رويس كرده.كيرم دوباره خوابيد.ريده بودم با اين سكس كردنم.افتادم رو تخت.بيتا دلش سوخت و دوباره شروع كرد ساك زدن و همون كير گهى رو كرد تو دهنش.فكر كنم تميز ترين جاى بدنش بود.ربع ساعت ساك ميزد و با تخمام ور ميرفت كه ابم اومد.اولين قطره ابم كه اومد تو دهنش كيرم رو ول كرد.داشتم ميمردم زود شروع كردم جق زدن كه بازم ريدم و گه شد تو حالم.احساس ميكردم شيره جونم از كمرم اومده بيرون.كمرم داشت ميشكست و بيضه هام ورم كرده بود.جون نداشتم بلند شم.بيتا رفت سمت حموم منم نميتونستم تنهاش بزارم به زور بلند شدم رفتم دنبالش.لباساشو همونجا تنش كرد.شورتش اندازه شورت بيگ ماما بود.اماده شو وباره رفت رو كاناپه.دوست داشتم بكشمش.الكى زنگ تلفنم رو در اوردم و گفتم بايد برم جايى و كار دارم بيا برسونمت.بردم تا يه جايى رسوندمش و 100 تومن تيغم زد و رفت.برگشتم خونه و حموم و اتاق خواب رو تميز كردم و بالشت شاشى رو هم گذاشتم صندوق عقب كه بشورمش و بيارمش.فردا صبحش از خواب بيدار شدم ديدم دهنم پر افت شده و باز نميشه.همش يادم به مزه تند كس بيتا مىافتاد و دلم اشوب ميشد.طرف ظهر بود كه داداشم اومد ماشينشو ببره ديدم صورتش يه جوشاى وحشتناكى زده كه ادم دلش ريش ريش ميشد.گفتم صورتت چى شده.گفت شيو كردم فكر كنم ژيلت كثيف بوده.تو دلم گفتم ريدم به قبر پدر بيتا.داداشم گفت بالشتم رو كجاگذاشتى؟يادم اومد تو صندوقه گفتم ازش خوشم اومد برش داشتم واسه خودم.از تو صندوق اوردمش و بردم اتاقم.بعدش هم باقى تعطيلاتم رو با فحش دادن به خودم گذروندم.بعد ازيك سال كه دوباره برگشتم ايران شب اول كه رفتم تو اتاقم بخوابم چون تابستون بود و هوا هم گرم موهام عرق كرد.نصف شب بود كه ديدم يه بويى مياد.نگا كردم ديدم بالشت داداشم كه تو اتاق گذاشته بودم زير سرمه و بو همون بوى شاش بيتا بود.اميدوارم از اين داستان زياد حالتون به هم نخورده باشه.دوستون دارم حتى اگه فحش بديد.نوشته:‌ پدرام</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%ba%d9%86-%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2621</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان سوپر شاه کس خوشگل با سینه های دوست داشتنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Aug 2019 03:12:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبمیوه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشش]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[ابروهای]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احساساتی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استاده]]></category>
		<category><![CDATA[استادی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابمو]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[امروزم]]></category>
		<category><![CDATA[املایی]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتقادات]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتامو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[انگولک]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجام”]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتون]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخواید]]></category>
		<category><![CDATA[بخورید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[براحتی]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برخورده]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسیم]]></category>
		<category><![CDATA[بشینید]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرید]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بنشینم]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهزاده]]></category>
		<category><![CDATA[بودمشاید]]></category>
		<category><![CDATA[بودممن]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمینطور]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایگاه]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفات]]></category>
		<category><![CDATA[تکراری]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جامونو]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیتش]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[جورواجور]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشاتون]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفمون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصیات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابتو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواهان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوراکی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنه]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دادمسلام]]></category>
		<category><![CDATA[داستانا]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوها]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دزدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچگی]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیره]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیم]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سراسیمه]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختن]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[شوهرشو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صداتون]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[ضرباتم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[علاقمند]]></category>
		<category><![CDATA[فاکتور]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فراموشش]]></category>
		<category><![CDATA[فردایی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فروخته]]></category>
		<category><![CDATA[فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فروشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فکرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[فوتسال]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمایی]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترم]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخونه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمساعت]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کنفرانس]]></category>
		<category><![CDATA[کنممن:]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[کیلومتری]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمبا]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مانیتور]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیچه]]></category>
		<category><![CDATA[متاهلی]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مردونگی]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمتون]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلتون]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مغروری]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسی]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواید]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسوند]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاری]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسن]]></category>
		<category><![CDATA[میشنوم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[میوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناچاری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتش]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکش]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیده]]></category>
		<category><![CDATA[نظرتون]]></category>
		<category><![CDATA[نکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنید]]></category>
		<category><![CDATA[ننوشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستید]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همراهم]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[ویندوز]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده</h2>
<p>شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم</p>
<h3>نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا</h3>
<p>بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم کل ماجرا رو از سیر تا پیاز بنویسم، تا اینکه مبادا کسی</p>
<h4>فکر جنده کنه دروغه و ناسزا بگه.البته به شما هم حق</h4>
<p>میدم، خوندن یه خاطره به این پستون بلندی خیلی خسته کنندس، ولی فکر کنم یه جورایی واسه بعضی از شماها چنین</p>
<h5>اتفاقاتی افتاده کوس باشه ولی حوصله روی کاغذ اوردنش رو نداشته</h5>
<p>باشید. امیدوارم که خوب نوشته باشم تا یکم از خستگی چشاتون جبران بشه.و اما خاطره من&#8230;من (اسم مستعار: محسن) همیشه آدم ساکت سکس داستان و مغروری بودم</p>
<h6>(که کاملا تویه این خاطره آدم شدم، یعنی ایران سکس آدمم کرد)،</h6>
<p>همیشه فکر می کردم که با غرور میشه خیلی چیزها را بدست بیارم(اشتباه و اشتباه&#8230;) با افراد هم سن و سال خودم هم صحبت نمی شدم، همیشه افرادی رو انتخاب می کردم که از لحاظ اختلاف سنی با من، سن بالایی داشته باشند و افراد پخته ای توی مسائل زندگی باشن. من در حال حاظر دانشجوی کارشناسی IT هستم که همین، باعث اتفاق افتادن این خاطره شد. اصلا با دخترا ارتباط نداشتم، اگر راستشو بخواید از آبروم میترسیدم. نه اینکه آدم مثبتی باشم، نه&#8230; برعکس کارهای بخصوصی هم انجام میدادم ولی نه در حد دختر و این حرفها&#8230; . من از لحاظ صورت یه جذابیت خاصی داشتم (موهای مشکی، ابروهای کشیده، گونه های برجسته، چشم های سبز و پوست گندمی) ولی از لحاظ فیزیک بدنی اصلا خوب نبودم (قد: 167 وزن 54). درضمن منو مثل یک پسر جوون رشید فرض نکنید، قیافه من خیلی جوونتر از سنم هست و قیافم شبیه بچه هاست. علاقه شدید من به ورزش فوتبال و فوتسال در لاغر بودن من خیلی موثر بوده.گفتم از داشتن دوست دختر می ترسیدم، اما علاقه عجیبی به دوستی با یک زن با تجربه داشم و اصلا به سکس فکر نمی کردم. شاید این هم مثل خصوصیات دوستیم با پسرهای هم سن و سالم باشه که واستون نوشتم، باشه. این خاطره ام شاید از نظر سکسی بودنش زیاد شما رو راضی نکنه، ولی بخاطر اتفاقاتی که واسم افتاده بشتر احساسی تا سکسی. بگذریم&#8230;تازه وارده دانشگاه شده بودم، خیلی اشتیاق تحصیل رو داشتم. شب و روز رو یکی میکردم و درس می خوندم. ترم اول رو با معدل 19.43 پشت سر گذاشتم. ترم دوم که شروع شد از اینکه یکم توی چشم دیگرون بودم بدم میومد. کسانی که توی کلاسای من بودن دیگه کاملا منو می شناختن، و موقعی که سوالی براشون پیش میومد، از من میپرسیدن از این وضعیت یه جورایی راضی بودم ولی از یه نظر هم برام ناخوشایند بود، چون خیلی از افراد با حسادت و &#8230; به من نگاه میکردن و از ارتباط نداشتن و طرز لباس پوشیدنه من، من رو اُمّل صدا میکردن. من خیلی رو جزواتی که می نوشتم حساس بودم. چند باری جزواتم رو زدن. یکی از استادام که خیلی با من خوب بود، میگفت: وقتی می بینی جمعی بخاطر خوب بودنت مسخرت می کنن به خودت افتخار بکن.توی ترم سوم دیگه همیار استاد درس برنامه نویسی Cو ساختمان داده شده بودم. چند باری شده بود که مقاومتم در برابر بعضی از دخترای دانشگاه کم شده بود. شب پیامای جورواجور واسم میومد و همین به غرورم اضافه میکرد (غروری که همش منو احمق تر از همیشه میکرد). کلاس های خصوصی بیرون شروع شده بود. پروژه میگرفتم و حسابی به نون و نوایی رسیده بودم.من درسهایی عمومی رو طبق راهنمایی مدیر گروهم واسه ترم چهارم گذاشتم. انتخاب واحد شروع شده بود و من باید درس فارسی عمومی، پروژه، کارآموزی، پایگاه داده و &#8230; رو برای ترم چهار انتخاب میکردم. درست یادم هست که موقع انتخاب واحد سه تا استاد معرفی شده بود (آقای فارسی، آقای بهرامی و خانم علیخوانی| فامیل واقعی). آقای فارسی خیلی استاد خوبی بود و خیلی ازش تعریف شنیده بودم ولی اصلا با کلاس تربیت بدنی و پایگاه داده-ام جور نمیشد به همین خاطر مجبور شدم که با آقای بهرامی کلاس بگیرم.کلاسا شروع شده و منم طبق معمول به درس خوندن ادامه دادم. اصلا از کلاس آقای بهرامی راضی نبودم. آدم متعصبی بود و اصلا افکار دیگران رو قبول نداشت، منم به همین خاطر تا مهلت حذف و اضافه تموم نشده بود، رفتم کل شهریه داشگاه رو پرداخت کردم و از روی ناچاری با هزارتا دردسر و التماس خودمو توی کلاس خانم علیخوانی جا دادم. اصلا روحیه خوبی، بخاطر انتقادات و یا بهتر بگم مسخره کردنم توسط همکلاسی هام، نداشتم.کلاس ها روال خودش رو طی میکردند، تا اینکه هفته بعد از تغییر کلاس فرا رسید. میخواستم ببینم این استاد چطور استادی (استاد فارسی عمومی، خانم علیخوانی)، خوب به مباحثش گوش می دادم. انصافا معلوم بود استاد با کمالات و درس خونده ای هست. ظاهر کاملا خوب و با حجابی داشت. آرایش معمولی میکرد. چشاش مشکی بود و ابروهای خیلی قشنگی داشت از همه مهمتر صورت خندونش آدمو به خودش جذب میکرد. صورت سفید و لبای رژ خوردش خیلی خوشگلترش میکرد. همیشه چادر سر میکرد. و هنگام درس دادنش هم چادرش رو از سرش نمی کشید.همیشه عادت داشتم که ردیف جلو، صندلی نزدیک استاد بنشینم (از ترم اول و الانم هنوز همین عادت رو دارم، شاید بخاطر جسه کوچکمه). دیگه لحن شعر گفتناش واسم خیلی فرق کرده بود. نمیدونم بهش حسادت میکردم که اینقدر خوب حرف میزنه و یا بهش علاقمند شده بودم. وقتی توی کلاسش می نشستم اصلا دوست نداشتم کلاسش تموم شه و حتی یک کلمه هم نمی نوشتم چون اصلا دیگه حواسم به درس نبود و مرتب به صورت و سیماش نگاه میکردم. اصلا رو نداشتم که باهاش غیر از درس حرفی بزنم و مرتب به بهونه سوالات درسی خودمو باهاش هم کلام میکردم. فارسی عمومی شده بود برام چای و استاد علیخوانی هم واسم شده بود حبه قند، که راحت با هم حضمشون میکردم. کلافگی و سردرگمی، که مخرب اصلی آینده جوونای ماست، کاملا به سراغم اومده بود و کلا حواسم به علیخوانی بود. (البته فقط توی درس فارسی اینطور بودم) همیشه صبح روز بعد از کلاس، تصمیم می گرفتم که دیگه به اون فکر نکنم، ولی توی این یه مورد حسابی کم میاوردم.همیشه عادت داشت وقتی وارد کلاس میشد، اول یک سر، دَم در کلاس، کل بچه ها را ببینه و بعد آروم با دسته راستش صندلی رو بکشه و کیف لپ تاپش رو کنار میز بزاره و روی صندلی بشینه و تا چند دقیقه لیستش رو چک کنه و اونوقت حضور غیاب کنه. وقتی به اسمه من میرسید می گفت: مثل همیشه آقای احسانی(مستعار) حاضر هستش. ولی اونروز حضور غیاب خیلی فرق کرده بود، آخه دو جلسه آخر بود و همه دانشجوها حضور داشتن. تا اسمه منو خوند یکی از دانشجوها که میشناختمش از ته کلاس داد زد: آقای املی حاضر. استاد تشخیص نداد که کی این حرف رو زد. و بعد نگاهی به من کرد و سری تکون داد. اصلا از این بابت ناراحت نشدم چون فکر میکردم شاید همین باعث حرف زدنه من و خانم علیخوانی بشه، ولی اصلا همچین اتفاقی پیش نیومد. دیگه بچه های کلاس هم از رفتار من فهمیده بودند که من چه دردی دارم.دائم تیکه پرونی میکردن. دیگه دخترای کلاس هم روشون باز شده بود. توی وقتای آخر کلاس بودیم که بحث به ازدواج و این چیزا کشیده شد. بچه ها مرتب مخسره و شوخی میکردن. جو کلاس کاملا عوض شده بود و البته از کنترل خانم علیخوانی خارج شد. پسرا به دخترا تیکه مینداختن و دخترا به پسرا. منم که توی این حال و هوا داشتم لبخندای خان علیخوانی رو نگاه میکردم. تا اینکه سرش رو، رو به من کرد و سریع نگام رو ازش دزدیدم تا متوجه نشه.صندلیش رو کشید عقب و اومد روبه روی صندلی من ایستاد. باور کنید از ترس داشتم میمردم و قلبم به ضربان افتاده بود. چون اصلا موقع نگاه کردنش متوجه زیر چشمی پاییدنش نبودم و همین ترسمو بیشتر کرده بود. چادرش کمی باز بود و از لای دکمه مانتشو میشد پیرهن قرمز زیرش رو دید. البته من آدمش نبودم که زل بزنم و سریع سرمو رو بهش کردم. خانم علیخوانی گفت: آقای احسانی چرا شما حرفی نمی زنید؟&#8211;؛. منم با لکنتی که توی زبونم افتاده بود(از سر دستپاچگی)، گفتم: من چی بگم، اونا که دارن خوب حرف میزنن.&#8211;؛. صندلی پشتیم که پسر پرویی بود گفت: خانم، احسانی حواسش جای دیگست. خودش جای دیگه رو داره دید میزنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی کامل دوزاریش افتاد و فهمید که اونم (صندلی پشتیم) فهمیده و مطمئن شد که من داشتم بهش نگاه میکردم(نگاه که نه&#8230;).خانم علیخوانی به روی صندلیش برگشت و گفت: بچه ها کلاس تمومه و خواهش میکنم امروز سوالاتون رو بزارید واسه کلاس بعد.&#8211;؛. مطمئن بودم که با منه. من حرفش رو نشنیده گرفتم و تا از کلاس رفت بیرون، دویدم دنبالش و ازش در مورد زندگینامه (انتخاب پروژه، واسه کنفرانس) مولانا سوال کردم. اونم گفت: آقای احسانی مگه من نگفتم که بزارید واسه جلسه بعد، مگه شما حواستون کجاست؟&#8211;؛. آخ&#8230; که آب سردی بود که با فشار زیاد روم باز شده بود. همونجا میخ کوب شدم، اصلا فکرشو نمیکردم که اینطوری باهام حرف بزنه. توی این موقعیت، پسره صندلی پشتی من بازم سر کلش پیدا شد و گفت: هر کی فکر کنه تو املی، من اینطوری فکر نمی کنم. همه با دوختر دوست میشن، ولی تو دستت رو گذاشتی روی خانم علیخوانی، کلک تر از تو آدم پیدا نمیشه.&#8211;؛. نمیدونم چرا چنین فکری رو پیش خودش میکر. شهر ما یکی از شهرهای گرم جنوب هستش(باور کنید که جرات گفتنش رو ندارم؛ خواهش میکنم درک کنید). من توی اون گرمای آخر فروردین ماه یه فاصله 5-6 کیلومتری رو پیاده تا خونه رفتم، دائم توی راه فکر میکردم و خودخوری میکردم.جلسه بعد هم رسید و منم کنفرانس رو دادم و هیچ سوالیم نپرسیدم. همه بچه ها تعجب کرده بودن. یکی از بچه ها که از همه باهاش صمیمی تر بودم، بهم گفت: اونروز حسابی کلک و پرتو ریختا.&#8211;؛. منم با یک سکوت جوابشو دادم. دیگه کلاسا تموم شد و منم دیگه خانم علیخوانی رو ندیدم. همیشه به اون فکر میکردم. بارها به سرم زد شماره تماسش رو از بچه ها بگیرم و باهاش تماس بگیرم. ولی بعضی از بچه ها نداشتن و بعضی ها هم نمیدادن.فوق دیپلمم رو گرفتم و واسه کنکور کارشناسی خودمو آماده میکردم. کارم کلا، پرداختن به سایتم و رفتن به فروشگاه های لوازم سخت افزار و نرم افزار رایانه بود. خیلی روزگار بدی برام شده بود. اصلا فراموش کردنش واسم سخت بود. ولی چاره چی بود&#8230; دیگه کم کم داشتم فراموشش می کردم، یعنی کلا فراموشش کردم.یه روز (سه شنبه مردادماه بود) داشتم از رَم های فروشگاه سخت افزار رایانه دوستم دیدن میکردم که دیدم خانم علیخوانی داره با صاحب فروشگاه در مورد لپ تاپ حرف میزنه. من گیج مونده بودم. همون لحظه دوستم به ردیف لپ تاپا اشاره کرد و به خانم علیخوانی گفت: شما اگه میخواید مدل ها رو ببینید، برید به دکور شماره 7، اگه سوالی هم داشتید می تونید از آقای احسانی بپرسید.&#8211;؛. من کامل هیجان زده و البته عرق کرده بودم(شاید بعضی از شما منو درک کنید). خانم علیخوانی، به من نگاهی کرد و انگار که اصلا منو نمیشناسه (شایدم واقعا منو فراموش کرده بود، چرا نکنه؟) به دکور شمارع 7 رفت. یکمی اینور اونور شد و صدا زد: آقای احسانی لطف میکنید چند لحظه تشریف بیارید&#8211;؛. منم با تعجب، رو کردم بهش و گفتم: خواهش میکنم&#8211;؛. رفتم نزدیکش وایسادم. کمی از من بلند تر بود. وای جذابیتش صد برابر شده بود. صورت سفید، چشای مشکی و موهای رنگ شرابیش که روی قسمت مشکی موهاش افتاده بود، لبای رژ زده ، همه و همه منو محو خودشون کرده بودن، تا حالا توی عمرم خانم علیخوانی را به اینصورت ندیده بودم.خانم علیخوانی رو به من کرد و گفت: آقای احسانی اینورا میچرخید. تحصیل رو چه کار کردید؟&#8211;؛. بـــلـــه&#8230; کاملا منو یادشه. منم گفتم: من همیشه به این فروشگاه میام. آخه من این لپ تاپ ها رو واسه دوستم میارم. الانم دارم واسه کارشناسی می خونم&#8211;؛. علیخوانی: خیلی هم خوب. بارها تعریف شما رو از استاد های توی اتاق مشاورین دانشگاه شنیده بودم. معلومه پسر فعالی هستید&#8211;؛. من که توی دلم هنوز از برخورده روز های آخر کلاسش، ناراحت بودم. گفتم: خواهش میکنم.&#8211;؛. علیخوانی: میشه منو توی انتخاب لپ تاپ راهنمایی کنید. اگه بتونم یه لپ تاپ خوب بگیرم شیرینی شما، پیش من محفوظه.&#8211;؛. من از این حرفش خیلی ناراحت شدم. توی جوابش گفتم: شما پیش من حق دارید، نا سلامتی شما استاده من بودید. و حسابی منو کمک کردید&#8211;؛. لبخندی زد و گفت: مخصوصاً، جلسه آخری؟&#8211;؛. فهمیدم که دوزاریش افتاده، گفتم: نه&#8230; حتما اونروز عصبی بودید.&#8211;؛. گفت: در هر صورت من از شما معذرت خواهی میکنم. البته نه بخاطر راهنمایی کردن شما، نه.. از اون روز توی دلم بوده.&#8211;؛.منم کل لپ تاپ ها رو با دقتی که بهش داشتم، معرفی کردم. انگار توی چهرش معلوم بود که لپ تاپ ها رو نمی پسنده. گفتم: خانم علیخوانی اگه این مدل ها رو نمی پسندید، من به شما مدل بهتری رو پیشنهاد کنم. اما توی فروشگاه از اون نداریم. مدل سونی وایو، اصل آمریکا هست. اگه دوست دارید تا واستون سفارش بدم&#8211;؛. علیخوانی گفت: جدی میگید؛ آره راست میگید من اصلا از اینا خوشم نیومد. اگه بتونید این کارو کنید که خیلی خوب میشه. من چطوری میتونم ظاهر اونا رو ببینم.&#8211;؛. من گفتم: من می تونم تصویراشون رو به شما نشون بدم. ولی الان توی لپ تاپ خودم دارم، اگه میمونید برم واستون بیارم؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه الان مزاحمتون نمیشم. فقط اگه زحمتی نیست، بعد از اینکه تصویر و قیمتو گرفتید، با شماره ای که الان بهتون میدم تماس بگیرید، تا فردا توی دانشگاه همدیگرو ببینیم.&#8211;؛. من خیلی از این حرف خوشحال شده بودم. شاید توی دانشگاه بود، ولی همینم فعلا از سرم زیاد بود.من سریع به خونه رفتم و مدل لپ تاپ هایی که تا آخر اردیبهشت ماه می رسیدن رو چک کردم و چند تا از تصویرهای اونا رو هم توی اینترنت، به بقیه تصویر مدل های لپ تاپ اضافه کردم. می خواستم باهاش تماس بگیریم ولی گفتم اینطوری که خیلی تابلو میشه؛ حداقل بزارم واسه فردایی که خودش گفت.فردا رسید، حدود ساعت 9 صبح تصمیم گرفتن که باهاش تماس بگیرم، ولی مگه این دو دلی و شک می زاشت. هر بار که از دفترچه تلفن گوشیم، نام Ali-Khani رو جستجو می کردم، از تماس منصرف میشدم. با خودم گفتم من که نمی خوام باهاش حرف خاصی بزنم. دکمه Call رو زدم، چند بار بوق خورد ولی جواب نمی داد، بیش از 5 بار زنگ زدم، ولی اصلا جواب نمی داد. حسابی داغ کرده بودم و با خودم حرف میزدم. همش میترسیدم اتفاقی افتاده باشه.گوشی رو گذاشتم روی میز کامپیوترم و رفتم که کمی توی حیاط خونمون قدم بزنم. بعد از یه ربع قدم زدن، برگشتم و گوشی رو، برای اینکه یه بار تماس بگیرم، باز کردم. بــــــــلـــــــــــه&#8230; خانم علیخوانی تماس گرفته بود، ولی منه احمق با خودم گوشی رو توی حیاط نبرده بودم. هزارتا بدو بیراه به خودم گفتم و با خانم علیخوانی تماس گرفتم. گوشی رو برداشت و با یه صدای ضعیف و نازک گفت: بله&#8211;؛. من که کاملا دست پاچه و حول شده بودم، گفتم: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. مدل لپ تاپ ها رو واستون فهرست کردم، هر وقت خواستید تا واستون بیارم دانشگاه&#8211;؛. خانم علیخوانی: ای وای، ببخشید، در حال رانندگی بودم و اصلا متوجه تماس شما نشدم. من امروز باید بخاطر چیزی که اصلا توقع فراموش کردنش رو نداشتم، به شیراز برم و دکتره پسرم رو ببینم&#8211;؛. شیراز تا شهر ما، حدود 8 ساعت راه هست و شهر ما تا بوشهر حدود 2 ساعت. بگذریم&#8230; من کاملا شکه شده بودم و داشتم از تعجب (واسه بچه دار بودنش) شاخ در می اوردم. با لحنی که اصلا فکر نکنه توقع شنیدن این حرفش رو نداشتم، گفتم: ببخشید که وسط رانندگی مزاحمتون شدم، به همسر و بچتون سلام برسونید و امیدوارم که مشکلتون به زودی رفع بشه&#8211;؛. حسابی به خاطر این سرکاری، داغ کرده بودم و عصبی بودم. خانم علیخوانی گفت: نه موردی نیست، من الان دشت ارژن هستم و وایسادم که واسه بهزاد(اسم بچش) خوراکی بگیرم. درضمن من همسرم فوت شده، تعجب میکنم شما اینو نمیدونستید، کل بچه های دانشگاه اینو می دونن؛ پسر من آلرژی و آسم داره، هر چند مدت یک بار باید بخاطر واکسناش، به شیراز بیام. امیدوارم که بخاطر این بد قولی شما منو ببخشید.&#8211;؛. من گفتم: من اصلا در مورد فوت شوهر شما چیزی نمی دونستم و بخاطر همین بهتون تسلیت میگم. امیدوارم که مشکل پسرتون حل بشه. واقعا فکر نمی کردم این همه مشکل داشته باشید. تصورم چیز دیگه بود&#8211;؛.واقعا همینطور بود، اصلا تصورش رو نمیکردم ، که خانم علیخوانی یک زن بچه دار و شوهر دار باشه. خانم علیخوانی گفت: تصورتون چیز دیگه ای بود! تصور شما از من چی بوده؟، دوست دارم بدونم.&#8211;؛. من گفتم: تصور خاصی نداشتم، ببخشید، ولی اصلا فکرش رو نمی کردم که شوهر داشته باشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما همیشه در مورد مردم همچین فکرایی می کنید؟&#8211;؛. اصلاً فکرشو نمی کردم که بخاطر حرفم عصبانی بشه و بخواد حرفم رو قطع کنه، فهمیدم که با این حرفم حسابی گند زدم. اومدم که جمو جورش کنم که انگار بدترم شد.دیگه بعد از اون جریان تا دو-سه ماهی جرات زنگ زدن رو نداشتم، همیشه به اون فکر می کردم و حس میکردم یه روز باهام تماس میگیره. گذشت، تا یه روز واسه حساب و کتاب لپ تاپ و دادن چند تا فاکتور به دوستم به فروشگاه (سخت افزار رایانه دوستم) رفتم. دوستم تا منو دید گفت: کجایی بابا، زود باش بیا به این شماره زنگ بزن، قول داده بودی براش لپ تاپ جور کنی، مگه ما با هم طی نکردیم که باید تمام خرید و فروشا توی فروشگاه انجام بشه.&#8211;؛ منم گفتم: علی (مستعار) اصلا حوصله ندارم باهات بحث کنم، من به کسی قول ندادم. علی (دوستم) گفت: پس این خانمو که امروز زنگ زده و میگه آقای احسانی قرار بوده برام لپ تاپ سفارش بده کیه دیگه؟. خودشو علیخوانی معرفی کرد. اینجوری نمیشه که تو از من مشتری بگیریا&#8230;&#8211;؛. خیلی تعجب کردم، میدونستم با کی هست. اصلا، انرژی گرفتم و حسابی روم باز شد(پیش دوستم) منم گفتم: یعنی چی، تو سفارشات منو توی فروشگاهت میزاری و 400 تومان 400 تومان سود میکنی، ولی من نمی تونم از فروشگات یه مشتری بگیرم، در ضمن اون مدل لپ تاپ های تو رو نپسندید و گرنه بهش قول نمی دادم. اگه خواستی هم میام سودشو روت پرت می کنم.&#8211; ؛. علی: حالا چرا ترش میکنی، جنبه نداریا، ما 2سال که باهم کار میکنیم چرا هنوز از من به این تندی دلخور میشی..&#8211;؛.بگذریم&#8230;من بلافاصله از فروشگاه اومدم بیرون و سریع گوشی رو برداشتم و شمارش رو گرفتم، بازم همون درد لعنتی، گوشی رو جواب نمی داد. خودم: اصلا من شانس ندارم، خاک تو سر من. این چه وضعیه، هر وقت زنگ زدم گوشیشو برنمیداره.&#8211;؛. دیگه حسابی اونروز رو شانس بودم، گوشی رو هم که بخاطر افتادنش توی خیابون، داغون کردم. دیگه چی میخوام. سریع رفتم از دستگاه های عابر بانک، یه 30 تومان گرفتم رفتم یه گوشی نوکیا معمولی خریدم و تا شب گذاشتم توی شارژ. اصلا خیلی واقعا بدشانسم، شماره خانم علیخوانی رو هم که توی گوشی قبلیم ذخیره بود، از دست داده بودم، حدود ساعت 10.30 شب بود که به علی زنگ زدم، دعا-دعا میکردم که گوشی رو جواب بده، بعد از کلی زنگ خوردن، گوشی رو جواب داد. من: سلام علی خوبی، کجایی بابا، چرا گوشی رو جواب نمیدی.&#8211;؛. علی: بابا تو هم امروز یه چیزیت میشه ها، اون از صبحت و اینم از الان، بابا داشتم مغازه رو می بستم که زنگ زدی. حالا بگو ببینم چته؟..&#8211;؛. من: این شماره خانمه توی حافظه تلفنت نیست، از بس که اعصابمو داغون کردی، گوشی از دستم توی خیابون افتاد و ال سی دی-ش داغون شد، این نوکیا 20 تومانی که ارزش درست کردن رو نداره، رفتم یکی دیگه گرفتم.&#8211;؛. علی: تو که وضعت خوبه چرا یه گوشی خوب نمیگیری.&#8211;؛. من: تو چه کار به این کارا داری، زود باش بگو ببینم شمارش افتاده یا نه.. أه&#8211;؛. علی: باشه بابا چقدر تو بد اخلاق شدی امروز. بزار ببینم؛ ببین قطع کن الان باهات تماس میگیرم.&#8211;؛. علی بعد از چند لحظه با من تماس گرفت و شماره رو بهم داد.من خیلی خوشحال بودم، ولی باز هم دلهوره داشتم، نمی دونستم امروزم چه سرکاری رو میخوام بخورم. خلاصه رفتم توی پارک روبه روی در حیاطمون نشستم، شماره رو گرفتم. بوق ممتد، چرا از صبح تا حالا جواب نمیداد. اصلا دیگه داشت حالم بهم میریخت. یکی – دوبار دیگه زنگ زدم، گوشی رو جواب نداد. دیگه مطمئن شدم یه خبرایی هست.صبح فرداش، حدود ساعت 9 بلند شدم و گوشی تلفن اتاقم رو برداشتم و با تلفن ثابت زنگ زدم. سه تا بوق خورد که گوشی رو برداشت. من: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. چند روز پیش با فروشگاه تماس گرفته بودید. دیشب هر چه با تلفن همراهم باهاتون تماس گرفتم، گوشی رو جواب ندادید. درخدمتم، امری داشتید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید آقای احسانی، دیشب یه شماره همراه افتاده بود روی گوشی، دیر وقت بود واسه همین تماس نگرفتم. فکر نمی کردم شماره شما باشه؛ توی این مدت که تماس نگرفتید، فکر کردم دیگه کار نمیکنید، با فروشگاه که صحبت کردم، گفتن که هنوز تو کار لپ تاپ هستید. چرا پس تماس نگرفتید؟. چند روز پیش-هم بخاطر لپ تاپ با فروشگاه تماس گرفتم. ولی اونجا نبودید. اگه میشه امروز واسم مدل ها رو بیارید تا ببینم.&#8211;؛. من: من فکر میکردم شما شماره تماس منو دارید و از شیراز که تشریف اوردید با من تماس میگیرید. شما شماره تماس منو ندارید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید، میدونم که باید شماره تماس شما رو ذخیره میکردم، ولی اون روز کلا مشغول ماشین پارک کردن شدم و بعدش که از دشت ارژن راه افتادم، در حال رانندگی بودم، به شیراز که رسیدم رفتم خونه مادرم و صبح فرداش رفتم دکتر، دیگه وقت نشد که شماره رو ذخیره کنم&#8211;؛. بازم خدا رو شکر کردم که نگفت، چرا ذخیره کنم؟ من: اشکالی نداره، الان ذخیره کنید. امروز میخوام بیام کار فراغت از تحصیلم رو انجام بدم، اگه میتونید بیاید که مدل ها رو نشونتون بدم&#8211;؛. خانم علیخوانی: من الان دانشگاه هستم، هر وقت اومدید، برید توی کتابخانه و یه تک به من بزنید.&#8211;؛.بعد از خداحافظی رفتم دانشگاه، به کتابخانه که رسیدم گوشی رو برداشتم و واسه خانم علیخوانی یه تک زدم. حدود 15 دقیقه تنها توی کتابخانه نشستم. تا که درو باز کرد و طبق عادت همیشگی کتابخونه رو یه نگاهی کرد اومد صندلی جلوی من نشست. و گفت: من فکر میکردم شما رفتید سالن مطالعه.&#8211;؛. من: شما که به من گفتید بیاید کتابخانه، در ضمن سالن مطالعه آقایون، که نمی تونن خانم ها وارد بشن. خانم علیخوانی گفت: آره راست میگید. حالا میشه مدلا رو ببینم. اگه میشه سریعتر که باید برم کلاس دارم.&#8211;؛. منم 5 تا مدل نشون دادم که مدل سری F12 سونی وایو رو پسندید. و گفتم: شما که یه Dell داشتید، اونو چکار کردید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: من اونو گذاشتم واسه بهزاد، البته خیلی ویروس داره، سرعتش حسابی کند شده. اصلا نمیشه باهاش، دل راحت کار کرد. بهزادم که هنوز بچس نمی تونه ویندوز و این چیزا رو عوض کنه، خودمم که وقت ندارم. راستی میشه یه خواهشی کنم؟ &#8211;؛. من: بله بفرمایید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: وقتی میام دانشگاه، بهزاد تنها میشه، وقتی می خواد با کامپیوتر کار کنه، 10 بار به من زنگ میزنه، منم که دلم نمیاد ناراحتش کنم، گفتم اگه زحمتی نیست، یه روز بیاید هم ویندوز سیستم رو عوض کنید و هم یکم با بهزاد کامپیوتر کار کنید. در ضمن هر چقدر هم زحمت کشیدید من حقتون رو پرداخت می کنم.&#8211;؛ من: این چه حرفیه، مگه می خوام چکار کنم. هر وقت گفتید من میام واستون ویندوز لپ تاپ رو عوض می کنم و حسابی بهش میرسم. ولی نمی دونم بهزاد بتونه همون روز یاد بگیره.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما بیاید، اگه دیدید بهزاد یاد میگیره، هفته ای سه شب، شبی 1 ساعت بهش یاد بدید، شاید واسه تعویض ویندوز پرداختی نکنم، ولی واسه تدریستون حتما باید حقتون رو پرداخت کنم؛ من که دیرم شده، ولی امشب واسه جوابتون، با شما تماس میگیرم هر چند می دونم در گیر درساتون هستید ولی اگه بتونید، خیلی ازتون ممنون میشم.من سال بعد، کنکور دولتی جایی رو که دوست داشتم قبول نشدم واسه همینم گذاشتم واسه دوره ی بعد، از این بابت هم که یه فرصته دیگه به دست میاوردم خوشحال بودم. اما واسه سربازی نرفتن هم باید ترفندهایی رو که جوونای هم سن سال من اجرا میکردن رو پیاده میکردم.بگذریم&#8230;شب شد، خوب یادمه داشتم یکی از فیلم های نیکلاس کیج رو می دیدم که خانم علیخوانی زنگ زد. چند لحظه جواب ندادم تا فکرخاصی نکنه. گوشی رو برداشتم. خانم علیخوانی: سلام. خوبید آقای احسانی؟ ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم. می خواستم ببینم می تونید فرداشب بیاید، لپ تاپه بهزاد رو درست کنید. &#8211;؛. من: آره، حتما. فرداشب ساعت 10 خوبه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نمیشه زودتر، آخه ویندوز عوض کردن خودش طول میده، تازه اگه بشه، می خوام کمی با بهزاد ورد کار کنید. دوست دارم از الان مشغول شه، و کمتر بازی کنه&#8211;؛. من: مانعی نداره، اگه مشکلی نیست ساعت 8.30 میام، چون خودم توی شهر یه سری کار دارم که باید انجام بدم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: من نرم افزار های آفیس رو ندارم اگه شد با خودتون بیارید.شب بعد فرا رسید، قبل از اینکه برم به خونه ی خانم علیخوانی حسابی بخودم رسیدم. از عطرو ، اصلاح صورت بگیر تا &#8230; . دیگه کاملا آماده شدم. ساعت 8.40 راه افتادم. زنگ زدم آدرس رو گرفتم و چون آدرس راحت بود، سریع خونشون رو پیدا کردم. زنگ آیفون رو زدم، درو باز کرد و رفتم توی حیاط ایستادم، تا که خودش اومد. گفت: ای بابا چرا تشریف نمیارید تو، بیاید بالا&#8211;؛. من یواش از پله های توی حیاط رفتم بالا، خیلی کفش و دمپایی جلوی در گذاشته بود، حسابی عرق کردم، فکر کردم مهمون دارن. خونه ی اونا طبقه پایین بود، طبقه بالا که درش (درب به ساختمون بود) توی کوچه اونطرفی باز میشد. یه پیرزن، پیرمرد توی اونجا زندگی میکردن.تا که به خانم علیخوانی رسیدم، با یه لحن نگران گفتم: سلام. انگار بد موقع مزاحم شدم، مهمون دارید نه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی(با یه لبخند) گفت: نه بابا من مهمون کجام بود. عمداً کفش و دمپایی جلو درب میزارم که اگه مامور آبی، برقی و یا چیزی اومد و بهزاد تنها بود فکر کنه کسی خونه هست.&#8211;؛. من که خیالم دیگه از بابت مهمون راحت شده بود، گفتم: (با یک لبخند بابت اینکه خیالم راحت شده بود، زدم گفتم) ای بابا شما خانوما همه جور سیاست رو دارید. من که این به عقلم نمیرسید.&#8211;؛.با یه سری تعارفات معمول وارد خونه شدم. خیلی خونه زیبایی داشت، نه اینکه چیزای گرون داشته باشه، نـــه&#8230; ولی همه چیز با سلیقه کامل چیده شده بود. گفتم: شما درسته خیلی مشغولید، ولی انگار خوب به زندگی خونه میرسید. خانم علیخوانی: آره، از وقتی که شوهرم فوت شده، از ترس اینکه بهزاد یه وقت فکر کنه که به اون اهمیت نمی دم، همیشه اتقاق و خونه رو تمیز می کنم، سعی می کنم غذای گرم بهش بدم و از این طور کارا. حالا چی شد که این حرف رو زدید؟&#8211;؛ من: آخه خیلی لوازم منزلتون با سلیقه و با حوصله چیده شده، قبل از که بیام فکر میکردم خونه شما شلوغ باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: بازم در مورد دیگران فکر غلط کردید؟ خوب نیست، اول همیشه ببینید، بعد حرف چیزی رو بزنید، فکر کنم بهتر باشه.&#8211;؛.خیلی تیپ ساده ای داشت. یه دامن بلند، با یه لباس بلند مردونه، همراه با یک دستمال. خانم علیخوانی لپ تاپ رو رفت همراه با بهزاد اورد. خیلی بهزاد خوشگل و عزیز بود، یه بچه سفید با موهای خرمایی، با چشای آبی. قدش خیلی کوتاه بود، ولی معلوم بود بچه ساکتی هست. بعد از چند لحظه که زبون باز کرد، فقط از بازی های روز ازم سوال می گرفت. خانم علیخوانی که اومد گفت: بهزاد جان، آقای احسانی، مثل شما اهل بازی نیستن، اون با کامپیوتر کار میکنه، درس میخونه.&#8211;؛. من حرفشو قطع کردم و گفتم: البته بازی هم می کنم&#8211;؛. بنظر خودم اوج راستگویی رو داشتم پیاده می کردم، که خانم علیخوانی به حالت چشم غره، بهم گفت: من اینو گفتم که اون بازی رو بزاره کنار حالا شما می گید من خودم بازی می کنم، واقعا که.&#8211;؛. من که خندم گرفته بود گفتم: باور کنید من اصلا نمی دونستم، گفتم شما خانوما با سیاستید، می گید نه.مشغول تعویض ویندوز شدم، کاملا جو خونه ساکت شده بود و همگام با تعویض ویندوز، لیوان شربت رو هم سر میکشیدم. خانم علیخوانی با سوالی که پرسید سکوت رو شکوند، گفت: آقای احسانی، شما از کامپیوتر خوشتون میاد، چرا من اصلا از کامپیوتر خوشم نمیاد، نمیدونم اصلا حس نمی کنم که چیزه مفیدی باشه. منم در جواب گفتم: من تمام زندگیم رو روی کامپیوتر گذاشتم. هر کس یه علاقه ای داره، یکی به کامپیوتر، یکی به ماشین و یکی هم به طلا. شما که اینقدر سیاستمدارید، واقعا خوبی های کامپیوتر رو نمیدونید؟.&#8211;؛. گفت: زدید توی خال، من به طلا خیلی علاقه دارم، فکر کنم واسه عمد گفتید طلا، ولی اگه راستشو بخواید، بابت طلا هیچوقت پول ندادم ، تا زمانی که امیر(اسم مستعاری که واسه همسرش گذاشتم) بود اون فقط طلا واسم می خرید.&#8211;؛.من خیلی کنجکاو بودم که درباره همسرش بدونم، واسه همینم دلو زدم به دریا و ازش پرسیدم که: چطور شد که همسرتون فوت کرده؟&#8211;؛ خانم علیخوانی: من همسرم رو موقعی که بهزاد دوسالش بود از دست دادم، همسرم تو جوونی 2 بار قلبش رو عمل کرد ولی فایده ای نداشت. بارها دکترا بهش گفتم که باید دستگاه توی قلبت بزاری، ولی اون گوش نکرد، واسه همین هم عمر زیادی نکرد. خیلی بعد از اون تنها شدم، خانواده شوهرم که همینجا هستن، بکل رابطشون رو با من قطع کردن، حتی یکبارم نشده که نوه-شون رو بیان ببینن، موقعی که امیر فوت کرد من هنوز دانشجوی کارشناسی ارشد بودم، امیر فقط همین خونه رو واسه ما گذاشت، دیگه نه پولی، نه پس اندازی؛ آخه همون اوایل زندگیمون این خونه رو خریده بود.&#8211;؛. من خیلی ناراحت بودم و به بهونه کار با لپ تاپ چهرمو از اون می دزدیدم.گفتم: فکر کنم شما رو ناراحت کردم. اصلا سوال بجایی نکردم، ببخشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه اشکالی نداره، فقط نمی دونم چرا تا این حد که واسه دیگرون نگفته بودم، واسه شما گفتم. شاید با شما احساس راحتی کردم.&#8211;؛. من: خوشحالم که اینو میشنوم، منم سعی میکنم راز دار خوبی باشم. این از ویندوز حالا باید ورد رو نصب کنم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: نه دیگه بسه، من میخوام شام بکشم، هر وقت صداتون کردم، تشریف بیارید توی آشپزخونه.&#8211;؛. منم با کلی تعارف قبول کردم.وقتی شام می خوردیم یه صحبت های در مورد دانشگاه کردیم، بعد از خودن شام، من باز دوباره مشغول به نصب برنامه های لپ تاپ شدم. خانم علیخوانی بعد از انجام دادن کارهای توی آشپزخونه، اونم اومد نشست. و مشغول میوه پاک کردن شد. خیار سبزی رو که پوست کنده بود رو به من گرفت و گفت: شما که همش سرتون توی این لپ تاپه، هیچ چیزی هم میل نکردید، دیگه حداقل این میوه رو بخورید تا منم مثل شما فکرایی نکنم.&#8211;؛. من گفتم: چرا زحمت کشیدید، من خودم پوست می کندم، دستتون درد نکنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما یکم با بقیه بچه های توی دانشگاه متفاوت بودید، همیشه سرتون تو لاک خودتون بود، کاری به بقیه دانشجوها نداشتید. هنوز اون جلسات آخر رو فراموش نکردم. حسابی اون جلسه بهم ریخته بودم.&#8211;؛. من گفتم: منظورتون با جلسه ای بود که کلاس بهم ریخت، بعدشم گفتید که کسی سوال نپرسه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: آره، ولی یه سوال دارم، که باید بدون هیچ فکر اشتباهی و گمان بدی، به سوالم جواب بدید، وگرنه (با خنده) لپ تاپت رو ازتون میگیرم&#8211;؛. باور کنید که واقعا با این حرفش دیگه نمی تونستم هیچ چیز رو دروغ بگم، هر سوالی رو از من می پرسید مطمئن بودم واقعیت رو می گفتم، آخه چهرش خیلی دوست داشتنی بود. من گفتم: شما بپرسید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: چرا اون روز به من زل زده بودید؟ چیز خاصی بود، من از لحاظ ظاهری مشکلی داشتم.&#8211;؛. خیلی جواب دادن به این سوال واسم سخت بود، ولی باید حتما جواب میدادم. من گفتم: شاید با این حرف نظرتون روی من برگرده، ولی همون طور که خواستید، می خوام واقعیت رو بگم&#8211;؛. باور کنید خیلی برام سخت بود، اصلا به همین آسونی که نوشتم، حرف نزدم. ماجرای کلاس فارسی رو بهش گفتم. ادامه دادم: من بعد از گرفتن کلاس با شما، از شیوه درس دادنتون خیلی خوشم اومد، نمی دونستم، حسادت بود و یا چیزه دیگه، ولی اصلا واسم تکراری نبود. همیشه سعی میکردم که کلاس های شما رو سر وقت بیام. حتی اگه شما هم طول میدادید خیلی ناراحت میشدم. یه جورایی به شما عادت کرده بودم. من اون روز فقط به شما زل نزده بودم، همیشه همینطور بوده.&#8211;؛. دیگه هیچ چیز واسم مهم نبود، سرخ شده بودم. زیر اون کولر حسابی احساس گرما می کردم. داغ داغ بودم. گوشم داشت آتیش می گرفت.می خواستم ادامه بدم که حرفمو قطع کرد و گفت: حسابی داغ کردید بیاید این شربته منو رو هم بخورید.&#8211;؛. اصلا توقع نداشتم به این راحتی برخورد کنه.&#8211;؛. بعد از دادن شربت گفت: ببینید این احساس شماست، و کاملا می دونم چیرو می خواید بگید، ولی شما تنها نیستید که این حرفو به من زدید. همیشه دانشجوهایی بودن که چنین احساسی رو روی من داشتن.&#8211;؛. احساس می کردم که یک تریلر 18 تنی با بار داره روم رانندگی میکنه، کاملا خرد شده بودم، شاید این حرفش بدتر از صدتا توهین بود. حرفاش رو ادامه داد: اما شما رو خوب میشناسم، تا اونجایی که میدیدم شما اهل هیچ چیز نبودید، حالا نمی دونم ظاهرتون اینو نشون میده یا نه، ولی در کل من اینو حس کردم. ببینید، می خوام باهاتون راحت باشم، شاید اگه پیچیدش کنم شما بد برداشت کنید. و ناراحت بشید. در ضمن اگر شما هم به درستی حرفتون و نیتتون رو بگید من بهتر می تونم حرفامو تکمیل کنم.&#8211;؛من می دونستم که می خواد چی جوابمو بده، چون حق داشت واقعا زود بود. واسه همین، سرمو رو به مانیتور لپ تاپ کردم و گفتم: علاقه من به شما از روی دوست داشتن شخصیت شما بود همین. هیچ منظور دیگه ای هم نداشتم. اگه چیزه دیگه رو ثابت کردم ازتون معذرت می خوام&#8211;؛. یه لبخندی زد، و چهرش داد میزد که می گفت خر خودتی.اون شب دیگه هیچ لذتی برام نداشت و فقط می خواستم هر چه زودتر تموم بشه. توقع نداشتم که ازش بله بگیریم ولی فکر نمی کردم که بخواد اینجوری پیش بره. فردای اون روز ساعت 2 بعد از ظهر باهام تماس گرفت و گفت ساعت کلاسا رو مشخص کرده و اگه من مشکلی ندارم باهاش موافقت کنم. منم چاره ای نداشتم، البته هنوزم فکرم پیشش بود، نمی خواستم کم بیارم.کلاسامون روزهای شنبه و سه شنبه و پنج شنبه، ساعات های 9-11 بود. قرار شد که من مجموعه آفیس رو به بهزاد آموزش بدم. روز سه شنبه که شد، اولین جلسه ما بود. من رفتم (البته این بار با یه وایت بورد رفتم). طبق معمول جلوی درب سالن خونشون منتظر من بود، من رفتم تو، یه تغییرات ریزی رو توی ظاهرش احساس می کردم، ولی نمی تونستم بفهمم. از لحاظ تیپ، همون تیپ قبلی رو داشت. فقط یه روسری روشن سرش کرده بود.طبق معمول وسائل پذیرایی روی میز گذاشته بود، بهزاد امروز روش بازتر به نظر میرسید. با یه لبخند اومد پیشم و گفت: آقای احسانی میشه، برام بازی Rise Of Nation رو نصب کنید، خیلی دوسش دارم. مامان هر چه کرد نصبش کنه نتونست.&#8211;؛. من با تعجب از سلیقه خوبش، گفتم: چرا نمیشه، ولی اول از مادرت اجازه بگیر، اون وقت منم واست نصب می کنم.&#8211;؛. اونم با یه حرکت از زمین بلند شدو به سمت آشپزخونه دوید. بلافاصله چیزی طول نکشید که خانم علیخوانی اومد: آقای احسانی اگه میشه، تمام بازی ها رو پاک کنید، و فقط این بازی که میگه رو نصب کنید. این بازی که ایرادی نداره&#8211;؛. من: بازی هایی که روی ویندوز قبلی بودن دیگه قابل اجرا نیستن، این بازی یک بازی فکری و استراتژیکه که خیلی خوبه من خودم این بازی رو 10ها بار کردم.&#8211;؛.بازی رو من نصب کردم و شروع به آموزش مبحث اولیه ورد به آقا بهزاد شدم. بهزاد هم با فکر بازی، خوب به حرفام گوش میگرفت. اگه راستشو بخواید، من حواسم زیاد به درس نبود مرتب به اتفاقات سه شب پیش فکر می کردم.ساعت 10 شد که خانم علیخوانی از اتاق سمت راسته من که ته سالن خونشون بود در اومد. گفت: آقای احسانی یکم استراحت کنید، منم میشینم که با هم حرف بزنیم بلکه دست از این کامپیوتر بکشید.&#8211;؛. منم با یک لبخند جواب دادم، من دیگه به این کامپیوتر عادت کردم، مشکلی ندارم. راستی چرا این پیرمرد و پیرزن بالا زندگی می کنن، اینا سنشون که بالاست، اگه اینجا(طبقه پایین) بودن راحت تر بودن.&#8211;؛. خانم علیخوانی: در اصل خونه ما طبقه بالاست، توافقی جامونو عوض کردیم، اونا مستاجره من هستن. بهزاد تفریحش بیشتر بازی توی حیاط هست، میترسیدم مزاحم اونا بشه، بخاطر همین باهاشون حرف زدم و بندگان خدا نیز قبول کردن&#8211;؛.من: خیلی جالبه، توی این دوره و زمونه کم پیش میاد دو تا خانواده توافقی خونشون رو عوض کنن، معلومه آدمای خوبی هستن. معلومه شما هم خیلی خوبید که قبول کردن&#8211;؛. خانم علیخوانی: واقعا اینطور به نظر میرسه. بعد از اون دو برخورده قبلی فکر نکنم اینطور به نظر برسه.&#8211;؛. من: من پوستم خیلی کلفته، اصلا به این زودیا از دست کسی ناراحت نمی شم، اونم استاد خوبی مثل شما.&#8211;؛. با یک لبخند گفت: امیدوارم که همیشه همینطور باشید. در برابر من باید خیلی مقاوم باشید، چون هر کس جایه شما بود (داشنجوهاش رو می گفت) تا حالا دیگه طرف منم نمی اومد. آخه بعضی ها فقط حرف میزنن، قدرت عمل کردن رو ندارن.&#8211;؛. من: من به خودم ایمان دارم. کارای خیلی سختی رو انجام دادم، الی بعضی چیزا .&#8211;؛. خانم علیخوانی: مثلا چه چیزایی؟&#8211;؛. من: گفتنش سخته. مثلا همین ارتباط پسرا با دخترا و &#8230; &#8211;؛. خانم علیخوانی: می خوای بگی که تو اصلا تا حالا ارتباط نداشتی؟ خیلی عجیبه و شایدم باورم کردنی نباشه. &#8211;؛. من: من ارتباط داشتم ولی نه در حد اینکه بیرون برم، کاری کنم و &#8230; (باور کنید اینو دروغ گفتم، آخه می ترسیدم فکرایی که هم کلاسی هام روم می کردن خانم علیخوانی هم رویه من کنه). &#8211;؛. خانم علیخوانی: من عادت ندارم حرفامو با کنایه بزنم، وقتی تو اینقدر مراقب رفتار و آبروت هستی پس چرا دیده شما رویه من چیز دیگه هست. نگو نه که حسابی شاکی میشم&#8211;؛من حسابی از باز شدن بحث به این صورت متعجب شده بودم، به همین خاطر نمی خواستم این فرصت رو از دست بدم. نگرانی و استرس داشتم. آدمه عجیبی بود، آدمو با دست پس میزنه و با پا پیش می کشه. منم گفتم: بعضی وقتا، بعضی چیزا از کنترل آدم خارجه، من از اول ترم به شما علاقه داشتم، راه ش رو نمی دونستم، فکر می کردم مجرد هستید، بچه ها می گفتن که شما ازدواج کردید ولی من قبول نمی کردم، یعنی قبول کردنش برام سخت بود. موقعی که ترم تموم شد تصمیم داشتم که شماره تماستون رو پیدا کنم ولی ترس نمی زاشت. آخه من تجربه ای نداشتم، جرأت نمی کردم از کسی هم مشورت بگیرم، نه اینکه آدمه ترسویی باشم، نـــه&#8230; ولی بخاطر خانواده ای که دارم از فاش شدن خواستم می ترسیدم.&#8211;؛. حرفام در ظاهر تموم شد، ولی در باطن خیلی خیلی حرفا واسه گفتن داشتم که قادر به گفتنش نبودم.خانم علیخوانی گفت: تو خیلی نقطه ضعف بزرگی داری، اینا ترس نیستن، اینا همش غرور بیجای تو هستش، میترسی مبادا کسی بفهمه که تو هم دوست داری با کسی رابطه داشته باشی. این خیلی کاره من و تو رو سخت می کنه.&#8211;؛. از گفتنه کلمه من و تو هیجان زده شم، خیلی خوشحال بودم که خودش رو کنار من میزاشت. ادامه داد: حالا تو پیشنهادی داری؟&#8211;؛. نمی دونم چی می خواست از زبونه من بشنوه، دیگه آب از سر گذشته، باید همه چیز رو بگم. من: پیشنهاد&#8230;. راستش، دیگه ترس از مخالفت شما ندارم، حرفمو رک میزنم، مثل جلسه قبل حرفمو نمی خورم. من به شما علاقه دارم، نمی دونم چطوری می تونم اینو ثابت کنم، ولی واقعا به شما علاقه دارم. دوست ندارم شما رو از دست بدم. درسته سنه شما از من بزرگتره، ولی اینقدر روش فکر کردم، که دیگه واسم قابل هضم باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی حرفمو قطع کرد و گفت: اجازه بده منم حرفمو بزنم. اینکه تو عاقل و بالغ هستی من شکی ندارم، ولی اینجا من به یه چیزایی شک دارم، تو گفتی با دخترای دیگه ارتباط داشتی ولی یه ارتباط معمولی بوده، درسته؟ خوب چه چیزه ثابت شده ای هست که ثابت کنه تو منو از روی هوس انتخاب نکردی، نمی خوام باهات تعارف کنم ولی من روی علاقه ای که تو به من داری شک دارم و باید به من ثابت بشه، اصلا هم به سن و سال اهمیتی نمی دم، خیلی از استادایی که منو میشناسن هم سن من هستن و خواهان ارتباط با من، ولی من هیچ کدوم رو قبول ندارم، برعکس استادایی هم هستن که نک سوزن از آبروی معلمی و استادی رو به صد تا بهتر از من نمی دن. بگذریم، ولی من به علاقه تو شک دارم.&#8211;؛.من کاملا تسلیم حرفش شده بودم، نمی تونستم حرفی بزنم چون واقعا حرفش حسابه. ولی چرا اصلا این خانم حس زنونه نداره، اصلا کنجکاوی نمی کنه، سوالی نمیکنه. منم گفتم: حرفه شما کاملا حسابه، و من نمی تونم جوابی رو بدم، چون من اصلا علاقمو ثابت نکردم. فقط یه گذشته نصفه و نیمه دارم که اونم می دونم شما بهش شک دارید. در ضمن شما هم باید به من علاقه داشته باشید و این زوری نمی شه&#8211;؛. خانم علیخوانی: اصلا زوری در کار نیست، اگه شما آدمه مناسبی برای من باشید، من هیچ حرفی ندارم. ولی شما به منم فکر کنید، من یه بچه دارم، که ممکنه چند ساله دیگه خیلی چیزا رو براحتی بفهمه، به موقعیت من توجه کنید، من پول، سن، سال واسم اهمیت نداره ولی هیچ چیز نمیتونه بیشتر از پسرم واسم اهمیت داشته باشه. پس سعی کن منو درک کنی.&#8211;؛.من از حرفاش برداشت کردم که از ارتباط با من بدش نمیاد ولی یه چیزایی رو باید به اون ثابت کنم تا باور کنه.&#8211;؛. من گفتم: چطور شما به علاقه من مطمئن میشید. البته می دونم علاقه خریدنی و یا فروختنی نیست که من بتونم تهیه-ش کنم ولی برای اینکه اینو ثابت کنم، هر کاری می کنم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما هر کاری حاضرید بکنید؟&#8211;؛. من: هرکاری که اینو ثابت کنه، من انجام میدم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: من می خوام برید از استاد محبّی (استاد آیین زندگی) سوال کنید، که آیا میتونی با یک زنه شوهر دار ارتباط داشته باشی، اون ارتباط باید چطوری باشه؟، اگه این سوالو رفتی پرسیدی، من می تونم درباره پیشنهادت فکر کنم&#8211;؛. نمی دونم این چه خواسته ای بود که از من می خواست، این خیلی برام سنگین بود، هیچ یک از دانشجوها از من اندازه سر سوزنی نمی دونن، حالا باید برم از استاد آیین زندگی اونم محبّی که روزی 10 تا سمینارو کنفرانس اینطور چیزا می ره برم چنین سوالی کنم، منم گفتم: شما آقای محبّی رو واقعا می شناسید، می دونید که چطور آدمیه که؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: می دونم که گفتم برو از اون بپرس، اگه دوست داری می تونی نپرسی؟&#8211;؛. من نمی خواستم جا بزنم، بخاطر علاقه ای که به اون داشتم. قبول کردم، قرار شد که پنج شنبه، توی جلسه بعد خبرش رو بدم. اول فکر کردم که اگه الکی برم از جای دیگه بپرسم و بهش بگم ، بهتره، ولی تصمیم گرفتم واسه غروره خودمم که شده برم و ازش سوال کنم. منم طبق برنامه ای که آقای محبی داشت رفتم به دانشگاه تا آقای محبی را ببینم. خیلی ترس داشتم، دست و پام میلرزید. احساس می کردم که دارم گناه می کنم. ولی اصلا دیگه واسم مهم نبود.آقای محبی رو توی اتاق 304 دیدم، وایسادم که بیاد بیرون ولی دانشجوها بهش اجازه ندادن، و من مجبور شدم برم توی کلاس. تا که همه رفتن، با سلام و احوالپرسی گفتم: آقای محبی میشه یه سوال شرعی بپرسم؟ &#8211;؛. آقای محبی با لحجه قشنگ و ملایمی که داشت گفت: بفرمایید، من اینجام که به سوالات شما جواب بدم.&#8211;؛ من گفتم: والا نمی دونم چطوری سوالمو طرح کنم، واسم مشکله، می خواستم بدونم که اگه کسی بخواد با یک زنه بیوه ارتباط داشته باشه باید از نظر شرعی چکاری رو انجام بده؟&#8211;؛. آقای محبی با یک لبخند معنی دار گفت:ببینیم کی باشه، اگه میشه راستش رو بگو تا منم بتونم راهنمایی کنم.&#8211;؛. منم گفتم: اون کس خودم هستم، 6ساله که شوهرشو از دست داده، خیلی خانم خوبی هست، یه پسر داره که هشت سالشه، خونه داره، و با آبرو هست، تحصیل کرده و خانواده دار هست، من تا حالا با کسی رابطه ای نداشتم، بعد از 9 ما من از این خانم تقاظای شناخت بیشتر کردم، اونم گفته که بخاطر اینکه روی پیشنهادت فکر کنم، باید بری از کسی که تو مسائل شرعی وارد هست سوال کنی.&#8211;؛. آقای محبی: حالا تو مطمئنی واست مناسبه، زنه خوبیه، من نمی خوام شما رو بترسونم، ولی این رابطه ها عاقبت خوبی نداره، چون طرفت شاید آدم خوبی نباشه، اما از یه جهت که گفته برو مشورت بگیر، میشه گفت آدم روشن فکری هست. تو چه رابطه ای می خوای باهاش داشته باشی.&#8211;؛ من: نمی دونم، ببینم در حین یک رابطه معمولی چه اتفاقی میوفته&#8211;؛. با چشاش یه جوری نگاه کرد که کاملا می گفت تو خیلی دیگه پرویی، جواب داد: تو در هر صورت باید یک اون خانم را متعه (درستش رو نمی دونم، شاید متعمه باشه- یا عقد موقت) کنی، اگر مدت زمانی رو مشخص کردی و مهری رو قبول کردید، (اگر مدت زمان و یا مهر نگی، عقد باطل هست) باید طبق مدت زمان معلوم، مهر رو بپردازی. میشه مهر رو هم بعد از عقد کمو زیاد کنید. هم می تونی فارسی و هم می تونی عربی بگی. &#8211;؛ من متنش رو که فارسی بود یادداشت کردم، می نویسم شاید بعضی دوستان بخوان بدونن «خانم می گوید: خودم را همسر موقت تو قرار دادم در مدت معلوم و بر مهر معلوم و بر شرط.و آقا می گوید: قبول کردم این متعه را.» اگر از زن، بچه دار شدی متعه باطل هست و گناه کردی. پس خیلی مراقب باش.&#8211;؛منم دیگه حسابی گیج شده بودم، خیلی شرایطه سختی داشت، شایدم من سخت فهمیدم، یا اینکه اون برام سخت توضیح داده. خلاصه یه چیزایی دستگیرم شد و منم واسه امشب آماده شده بودم، کار رو تمام شده می دونستم، تصمیم گرفتم با حقوق سه ماهم ، یک گردنبند طلای سیاه واسش بگیرم، همین کار رو هم انجام دادم. شب شد با دستپاچگی، از اینکه باور میکنه یا نه که من پیش آقای محبی رفتم یا نه، زنگ درو زدم. این بار، آیفون رو بهزاد جواب داد، بعد از اینکه منو شناخت هنوز آبفون رو نزاشته داد زد: مامان آقای احسانی اومده.&#8211;؛ من رفتم تو ، دیدم تازه اومده جلوی در سالن ایستاده و داره دکمه پایین لباسش رو می بنده. امروز فرق کرده بود، لباس و شلوارش تنگ تر شده بود، آرایشش غلیظ تر بود، منم با تعجب داشتم بهش نزدیک می شدم. سلامی کردم و با تعارف اون وارد خونه شدم، خونه رو بوی عطر عجیبی گرفته بود. داشتم یه جورایی احساس می کردم که واسه من این تدارکو دیده، ولی این احساس خیلی خوشبینانه بود.با گفتن بفرمایید بشینید خانم علیخوانی به خودم اومد و نشستم. خیلی جذاب شده بود، لباش رژ خورده و برق میزدن، روسری قرمزی پوشیده بود که موهای شرابیش رو خیلی قشنگتر نشون می داد. با لبخندی که داشت، گونه هاش برجسته شده بودن، یه ساعت مشکی دستش کرده بود که سفیدی دستش رو بیشتر نشون می داد. خیلی قشنگ شده بود. دلم داشت شور میزد، پاهام به لرزه افتاده بودن، یه حسی داشتم که قبلا که بچه بودم وقتی میترسیدم برام پیش میومد، شاید شما هم این حسو تجربه کردید، احساس یه جور فشار و یا یک قلقلک دارید. سوکتمو با پرسیدن کارهایی که امروز کردم، شکست. من گفتم: امروز صبح یه کار بیشتر انجام ندادم، اونم رفتن پیش آقای محبی بود، باور می کنی؟&#8211;؛ مهشید (اسم مستعار خانم علیخوانی): چرا باور نکنم، چون من خودم دانشگاه بودم و در حالی که جلوی در کلاس آقای محبی ایستاده بودی، دیدمت.&#8211;؛ دیگه حرفاشو خودمونی تر می زد و این حس خوبی رو به من می داد. خیلی واسم خوشایند بود. مهشید: حالا چیزی هم فهمیدی؟&#8211;؛ من نمی دونستم چرا دوست داشت، من از آقای محبی در مورد این رابطه سوال می کردم اصلا نمی فهمیدم. کل ماجرا رو براش توضیح دادم . مهشید هم با اشتیاق خاصی به حرفام گوش میکرد. منم که حرفام تموم شده گفتم: خانم علیخوانی حالا نظرتون رو می خوام بدونم.&#8211;؛ مهشید: اولا دیگه اسم کوچیکه منو صدا کن، چون خیلی حرفای خصوصی بینمون رد و بدل شده، و منم دوست دارم باهم راحت باشیم تا بتونیم بهتر و بدون هیچ ابهامی با هم حرف بزنیم.&#8211;؛ من دیگه قند تو دلم آب میشد. نمی دونم بعد از اینکه بهزاد درو برام باز کرد دیگه خبری ازش نبود. من گفتم: من که خیلی مشتاقم به اسم کوچک شما رو صدا بزنم. حالا اگه میشه نظرتون رو بگید.&#8211;؛. مهشید: من به عمد تو رو پیش محبی فرستادم، چون قبل از که تو پیشش بری من تو رو معرفی کرده بودم و باهاش در این رابطه صحبت کرده بودم. اون یکم توی این ارتباط شک داشت، ولی با طی شرعش و عرفش موافق بود. در رابطه با تو هم نظر خوبی داشت چون تو رو میشناخت. ولی ازدواج دائم رو پیشنهاد نکرد، چون گفت اگر بخواید بعدا ازدواج دائم داشته باشید، ازدواج موقت یا عقد موقت شرایطش این نیست. و اگه بعد از عقد موقت، عقد دائم کنید، بر هم حرام میشید&#8211;؛من خیلی گیج شدم، توقع نداشتم به این زودی تا اینجا پیش بریم، شاید بگم اصلا حالیم نبود که چه اتفاقی داره میوفته. گفتم: تو که همه چیزو می دونی و همه کارم، انجام دادی، فقط جواب منو ندادی؟&#8211;؛ گفت: اگه جوابتو دادم، پرو نمیشی؟ &#8211;؛ منم سراسیمه منتظر جواب بودم، گفتم: نه، بگو&#8211;؛ مهشید: من موافقم ولی به شرایطی که من می گم، اول یه سوال دارم، معنی کلمه متعه رو میدونی؟&#8211;؛. من گفتم: یعنی عقد موقت دیگه&#8211;؛ مهشید: این که آره ولی معنی اصلی متعه، یعنی طرفین از همدیگه لذت ببرن، شرایط من هم با توجه به همین معنی هستش، تو باید حد حدوده خودت رو تا زمانی که شرایط معلوم نشده بدونی و نزاری که من ازت ناراحت شم، دوم اینکه من از تو مهریه یا چیزی نمیخوام، من ماشین دارم، (ماشینش پارس بود) خونه دارم، من صداقت و وفادری واسم از یه مهریه چند میلیاردی هم مهم تره، فقط یه سکه مهر می کنم، که اونم اگه خوب بودی بهت می بخشم و انو به ربع سکه می رسونم. دیگه اینکه از این رابطه فقط من و خودت و آقای محبی می دونیم، حالا اینا شرطهای منه، درسته به ظاهر ساده هستن ولی انجامشون خیلی سخته.&#8211;؛ من که دیگه به همه چیز که می خواستم برسم، رسیده بودم، جواب دادم: من که قبولمه، حالا کی می خوای اون خطبه یا جمله رو بگی؟&#8211;؛ ای بابا تو چه عجله ای داری، حتما باید همین امشب ما عقد کنیم&#8211;؛ با گفتن این حرف مهشید، احساس غریبی بهم دست داد، حس میکردم که دیگه صاحب یه چیزی شدم که باید مسولیت سنگینی همراهش باشه. گفتم: چرا که نه؟&#8211; مهشید: بهزاد الان تو حمومه، باید اونم بدونه ولی چون هنوز بچس می ترسم فاش کنه، بزار بیاد بیرون، بفرستمش دنبال مانتوم که پیش خیاطه ، راه دوری نیست، دو کوچه اونورتره، تو همین موقعیت ما می تونیم، حرفمون و یا به قول خودت خطبه رو بخونیم، در ضمن فقط خطبه و نه چیزه دیگه.&#8211;؛برای اینکه همدیگر رو بهتر بشناسیم و منتظر باشیم که بهزاد بیاد بیرون، در رابطه با خودمون بیشتر حرف زدیم. تا اینکه بهزاد اومد بیرون و مهشید اونو با وعده کردن یک دست بازی با لپ تاپ، دنبال مانتو فرستاد. و به من اشاره کرد که برم توی اتاقش، رفتم و نشستم، مهشید گفت: آماده ای، همه فکراتو کردی، ببین جنس فروخته شده رو پس نمی گیریما.&#8211;؛ من: بابا کی تو رو پس میده، اره آمادم.&#8211;؛ مهشید: باشه خودت می خوای دیگه&#8211;؛ خلاصه به سفارش استاد محبی، مهشید خطبه رو اول عربی خوند و من جواب دادم، و باز هم فارسی تکرار کرد و در جوابش هم منم فارسی گفتم. ما مدت عقدمون رو 5 سال و با مهریه 1سکه معلوم کردیم. خیلی باورش برام سخت بود، که دارم با یه زنه بیوه عقد می کنم، من کلا روحیم این بود که همیشه فکر می کردم بچم، ولی با این کار حس مردونگی بهم دست داده بود. مهشید به عنوان تبریک دستش رو اورد جلو و همزمان نیز یه بوس از گونه من گرفت، من کامل هنگ بودم شاید اینم املی منو میرسوند. مهشید: تو که حساس تر از منی، بابا ما دیگه عقدیم، نمی خوای منو ببوسی.&#8211;؛ منم می خواستم کم نیارم گفتم: چرا وایسا تا اول هدیمو بهت بدم، رفتم توی حال و از تو کیف لپ تاپم جعبه گردنبند رو در آوردم و رفتم تو اتاق، باورم نمی شد مهشید با یک تی شرت و شلوار بود، دستمالش رو هم در آورده بود. منم خودمو به نفهمی زدم و گفتم: مهشید اینو از من قبول می کنی&#8211;؛ جعبه رو بهش دادم، جعبه رو گرفت و با صدای بلند: یه جیغ کشید، ممنون، خیلی قشنگه، خیلی دوسش دارم ، دستت درد نکنه. گرونه نه؟&#8230;&#8211;؛ اشک تو چشاش کاملا بازی میکرد، منم دیگه داشت اشکم در میومد، مهشید: محسن، اینو خودت برام می بندی.&#8211;؛ من: چرا نبندم، از خدامه&#8211;؛ باور کنید، کاشکی میشد قلبمو براتون توی این صفحه میزاشتم تا بتونید باور کنید که چقدر خوشحال شده بودم، احساساتی بود که توی این 24 سال عمرم، نداشتم. گردنبند رو دستم گرفتم، از پشت سر گردنبند رو جلوی گردنش انداختم، وقتی گردنبند رو می خواستم ببندم، کاملا گردن سفیدش رو می دیدم، با دست موهاشو به بالا کشید و من گردنبند رو بستم ، وقتی گردنبند رو بستم چند ثانیه ای معطل کردم. مهشید گفت: اونجا چه دیدی که هنوز موندی؟ من: قشنگ ترین لحظه عمرم رو دارم حس می کنم&#8211;؛ همون لحظه گردنشو بوسیدم و دستمو از جلو یه شکمش رسوندم، سریع برگشت و نگاه کرد، گفت: داری خیلی تند میری ما باهم قول و قراری گذاشتیم. حالا بو تو سالن تا بیام. زود باش.&#8211;؛ من از دست مهشید نارحت نشدم از دست خودم ناراحت شدم که اینقدر ساده بازی در اوردم، باور کنید اصلا نمی خواستم کار خاصی کنم، فقط همین رو می خواستم انجام بدم. اومد نشست و گفت: من بهت نگفتم این کارو انجام نده حالا؟&#8211;؛ من: مهشید باور کن من نمی خواستم کاری رو انجام بدم.&#8211;؛ مهشید: من به عمد روسری و پیرهنم رو در آوردم تا جنبتو محک بزنم، دیگه هم توضیح نده. تو باید خیلی چیزا رو یاد بگیری&#8211;؛ من هیچ حرفی نداشتم که بزنم ، فقط با گفتن یک چشم ختمش کردم. مهشید: حالا اگه اشکالی نداره برو خونه، تا یکم تنها باشم.&#8211;؛ منم سریع بلند شدم و با گفتن دوست دارم ازش جدا شدم و رفتم، تاصبح خوابم نبرد.طرفای ساعت 5 صبح بود، گوشیم از طرف مهشید تک خورد، سریع گوشی رو برداشتم و پیام دادم:سلام، مشکلی پیش اومده؟مهشید: می خواستم ببینم زنده ای.من: این چه حرفیه؟مهشید: شوخی کردم، گفتم شاید بخاطر من خودتو کشتی.من: نه، ولی خیلی ناراحت شدم.مهشید: به من حق بده، خاطره امیر برام زنده شد.من: بازم معذرت می خوام، ولی باور کن منظوری نداشتم، فقط در همون حد بود.مهشید: می دونم، حالا فرداشب بیا می خوام برات شام درست کنم.من: راست میگی؟ پس منو بخشیدی.مهشید: حالا بیا تو. در ضمن دوست داشتی می تونی شب بمونی. البته تو اتاقه بهزادمن : باشه. ولی مگه تو شنبه کلاس نداری؟مهشید: صبح ندارم، ولی عصر دارم. محسنمن: جانممهشید: همین شبی که گذشت، اندازه هزار شب عاشقت شدم. جواب پیامم رو نده. شب بخیربا هماهنگی هایی که با خونه کردم قرار شد، شب برم خونه دوستم بمونم، یعنی همون مهشید. طبق معمول رفتم ولی امروز با یک بسته شیرینی و 2 تا DVD فیلم(البته بزرگترین صحنه ای که داشت، لب بود) و یه بازی واسه بهزاد. رفتم و آیفون رو زدم، ولی درو باز نکرد دو سه بار این کارو کردم، ولی بازم کسی درو باز نکرد، گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم، از اون پرسیدم که کجاست، اونم جواب داد که پیش حاجیه خانومه. مهمون داشتن رفته کمکشون.خلاصه اومد پایین درو برام باز کرد و رفتم تو، وسائل پذیرایی آماده نبود، ولی به سرعت آماده کرد. تا گلویی تازه کردم، گفتم: بهزاد کو، انگار خبری ازش نیست داره درس می خونه؟&#8211;؛ مهشید گفت: بهزاد بالا پیش نوه حاج خانوم مونده، نشستن دارن دلی از بازی پر میکنن.&#8211;؛ منم گفتم: بیا این شیرینی رو ببر و به بهزاد بگو بیاد واسش بازی اوردم.&#8211;؛. مهشید: بزار راحت باشه، من از بالا غذا اوردم، نترس دست پخته خودمه بیا بشین کوفت کن&#8211;؛ رفتم تو آشپزخونه، یه بوس از گونش گرفتم، گفتم، خیلی بدیا کسی به همسرش اینطوری میگه؟ مهشید با قیافه حق به جانبی که از خودش گرفته بود، اومد جلوم ایستاد و گفت: من بدم، حالا می خوای بدتر بشم&#8211;؛ یقمو گرفت و کشوندم جلو و لباشو توی لبام قفل کرد، و هی می خورد منم دیگه داشتم همراهیش می کردم، اصلا دسته خودم نبود، دستمو به باسنش که داشت به شلوار جینش فشار می اورد رسوندم، و یه فشار دادم، با یه ناز قشنگ داد زد: آخ، دیونه دردم گرفت، دستتو بردار،&#8211;؛ دستمو برداشتم. مهشید: تو هم بی می مستیا، بزار شام بخوریم&#8211;؛شام رو با نگاه کردن به هم خوردیم، بلند شدیم و رفتیم فیلمایی رو که اورده بودم با هم دیدیم، توی هنگامی که فیلم ها رو می دیدیم همدیگه رو انگولک می کردیم، البته اون بیشتر اذیت می کرد. دیگه ساعت 12 شده بود، مهشید: من میرم خونه حاجیه خانم و بهزاد رو میارم تو هم اماده خواب شو، برو اون اتاقه بهزاده، هر جا که راحتی بگو تا بیام رخت خوابتو بندازم. فعلا جایز نیست تو بیای توی تخت دو نفره من.&#8211;؛ این حرفو با یک لبخن زد و رفت.من داشتم اتاقه بهزاد رو می دیدم که، چشم به عکس امیر شوهر مهشید افتاد، از عکسش خجالت کشیدم، واقعا ناراحت بودم. صدای در ساختمون اومد، فهمیدم مهشیده، در اتاق بهزاد رو باز کرد گقت: بهزاد جان امشب آقای احسانی پیش تو می خوابه، خوبه؟&#8211;؛ بهزاد: عالیه، منم با آقای احسانی فوتبال بازی می کنم&#8211;؛ من: بهزاد جان واست بازی جدید اوردم&#8211;؛ بهزاد خوشحال شد، بلافاصله دیدم مهشید بهم اشاره کرد که برم بیرون کارم داره، منم رفتم بیرون، پرسیدم چی شده؟ مهشید: چیه ناراحت به نظر میرسی؟ اتفاقی افتاده، از رفتاره من ناراحت شدی؟&#8211;؛ من: نه بابا این چه حرفیه که میزنی، چیزی نیست.&#8211;؛ مهشید: درسته که ما الان دو شبه عقد کردیم، ولی من چهره ناراحتته تو رو می تونم تشخیص بدم، بگو قضیه چیه؟&#8211;؛ من: عکسه امیرو تو اتاق دیدم، ازش خجالت کشیدم.&#8211;؛ مهشید: چرا؟&#8211;؛ من: حس می کنم که دارم بهش خیانت می کنم. مهشید: مگه اون زندست؟ &#8211;؛ من: نه؟&#8211;؛ مهشید: مگه تو منو گول زدی، مگه ما با رابطه نا مشروع شروع کردیم، مگه ما غیر شرعی جلو اومدیم، مگه تو منو توی خیابون به زور گرفتی؟&#8211;؛ من: نه، هیچ کدوم درست نیست&#8211;؛ مهشید: من تو رو به میل خودم، با رضایت خودم و از طریق شرع و عرف انتخاب کردم، پس دیگه این حرفو نزن باشه؟&#8211;؛ من: چشم، ولی چرا منو بینه این همه دانشجو و استاد انتخاب کردی؟&#8211;؛ مهشید: جانه امیر نمی دونم، شاید بهتر بودی که انتخابت کردم، شاید از همون اول می خواست همین بشه، اصلا چه می دونم(با یه قه قهه)، حالا برو بخواب، اینم یه بوس که ناراحت نباشی، بگی زنم شب خشک و خالی منو ول کرد.&#8211;؛. من: مرسی. دوست دارم، شبت بخیر. مهشید: منم دوست دارم عزیزم. خوب بخوابی&#8211;،؛من رفتم توی اتاق پیش بهزاد، تا حدود ساعت 2 صبح، با کامپیوتر بازی کردیم، دیدم دیگه چشاش داره چرت میزنه، تا اینکه خوابش برد، منم بلندش کردم و رفتم گذاشتمش توی تختش و یه بوس به صورتش زدم. حس میکردم واقعا بچه خودمه، اون موقع 22 سالم بود (الان 24 ساله هستم). چند باری توی رخت خوابم غلط زدم، همش تو فکر بودم اصلا خوابم نمی برد، بلند شدم، رفتم یه آب زدم صورتم، خواستم برگردم توی اتاق دیدم چراغ خواب، اتاق مهشید روشنه، به سمت در اتاق رفتم، دستگیره رو باز کردم، همین که یه قدم گذاشتم توی اتاق مهشید با یه صدای خواب آلود گفت: می دونستم خوابت نمی بره و میای، بیا اینجا پیشم بخواب&#8211;؛ من گفتم: انگار تو هم خوابت نبرده، یا اینکه منتظر من بودی. مهشید: آره؛ بیا بخواب، در رو کلید کن، تا بهزاد ما رو کنار هم نبینه.&#8211;؛وقتی کنارش خوابیدم ، گفت: محسن، تو از چیه من خوشت اومد؟&#8211;؛ من: من از همه چیزه تو خوشم اومد&#8211;؛ مهشید: أه، لوس نشو، بگو دیگه&#8211;؛ من: اول از همه از شخصیتت، بعدش که فهمیدم متاهلی و بچه داری، فهمیدم که تو زندگی زیاد سختی کشیدی و این منو دیگه عاشقت کرد&#8211;؛ مهشید: حالا از لحاظ ظاهر منو چطور دیدی&#8211;؛ وقتی این سوال رو پرسید، همونطور که خوابیده بود سرش رو، رو به پنجره اتقاق، که توی حیاط باز میشد کرد من: از چشات، از گونه هات، از لبات&#8211;؛. مهشید: دیگه از چی؟&#8211;؛ من فهمیدم که منتظر چیزی هست که از شنیدنش باید خوشش بیاد. من: من از هیکلت، از گردنت، از باسنت، (همونطور که داشتم می گفتم دستم رو بردم به باسنش رسوندم و آروم شروع به مالیدن کردم). از سینه هات (دستم چپم رو آروم بردم و سینه هاشو گرفتم و شروع به مالیدن کردم)، &#8211;؛ برگشت و یه نگاهی بهم کرد گفت: محسن دارم دیونت میشم، دارم عاشقت میشم، نمی دونم چرا امشب دوست دارم تا صبح باهات باشم&#8211;؛ تا اینو گفت دیگه نزاشتم ادامه بده، و لبام رو به لباش رسوندم، تاریکی، و روشنی نور بنفش چراغ خواب خیلی محیطه جالبی رو ایجاد کرده بود.همینطور لباش رو می خوردم، زبونم رو محکم توی دهنش می چرخوندم، با دست دیگم داشتم از رو شلوار کسش رو می مالیدم، دیگه داشت حال می کرد، تا چند دقیقه مرتب، فقط لب همدیگه رو می خوردیم، آروم پیرهنشو در آوردم، با دستم سوتینش رو هم در آوردم، خیلی سینه ی ایده آلی داشت، بزرگ و سفت که آدمو به اوج میرسوند، تا خواستم لبم رو به نک سینش برسونم، سرمو کشوند بالا و با چشم خمارش نگاه کرد و گفت: احسان، مطمئنی؟&#8211;؛ من: آره&#8211;؛ دیگه چیزی نگفت، منم شروع کردم به خوردن سینه هاش، سینه چپش رو می خوردم، میرفتم سراغ راستی ، راستی رو می خوردم می رفتم سراغ چپی، با ولع خاصی سینشو می خوردم، اونم فقط دستاشو تو موهام می کشید، سرمو بردم بالا و باز شروع به لب گرفتن شدم، اومدم پایین، گردنشو خوردم، لاله های گوششو می خوردم، دوباره رفتم سراغ سینه هاش، انگار نقطه حساسش همونجا بود، مرتب آه می کشید، همینطور که می خوردم رسیدم به نافش و زبونم رو به نافش می کشیدم، شکمش رو می خوردم، مشغول خوردنه شکمش بودم که اون منو از اون طرف حول داد رو تخت، سریع لباسمو در آورد، شروع به خوردن گردنم کرد، مرتب گردنمو می خورد، اومد پایین سمت شکمم، همزمان با دستش ، شلوارمو کشید پایین، به همراه شلوارم، شرتمم کشید، پایین، باز رفت بالا سراغ گردنم، هم گردنمو لیس میزد و هم با دستش کیرمو تو دستش بازی میداد، دیگه داشتم دیوونه می شدم، سریع خوابوندمش، شلوار و شرتش رو کشیدم پایین، سینه و لباش رو خوردم و رفتم سراغ کسش، کسش خیسه خیس بود، با دستم کشیدم روش، معلوم بود که حسابی تمیزش کرده بود، با زبونم رو آروم به کسش زدم، جیغش بلند شد، سرمو محکم فشار داد به کسش، منم سریع با زبونم، کسش رو می خوردم، چوچولش خیلی کوچیک بود، اصلا به راحتی توی دهن نمی رفت، دیگه از بس خوردم چوچلش که متورم شده بود، مرتب چوچولش رو می خوردم، تا اینکه یه لرزش خفیفی توی بدنش افتاد و به ارگاسم رسید، تا چند لحظه فقط ازش لب می گرفتم.با صدای لرزونی که داشت گفت: بخواب نوبت منه، سرش رو برد لای پام، از تخمم شروع به خوردن کرد، محکم تخمام رو به دهن می گرفت و می لیسید، شروع به لیس زدن کیرم کرد، اصلا سر کیرم رو توی دهن نمی کرد و مرتب زبونش رو به تخمام و دور کیرم می کشید، منم با دستم سرشو گرفتم، با اشاره اینکه بخور، سرشو فشار دادم به کیرم، اونم فهمیده بود که من چی می خوام با یه ضرب، کیرمو تا نیمه کرد تو دهنش، (کیرم زیاد بزرگ نیست، حدود 15 سانته، انصافا مسخره نکنید). مرتب کیرمو می خورد، اون می گفت که کیرم بزرگه ولی من چنین احساسی رو نداشتم، چون فیزیک بدنیم زیاد بزرگ نبود.نزدیک به آب اومدنم بود، که بلندش کردم، و گفتم رو تخت بخواب، اونم خوابید، آروم سر کیرم رو بردم جلوی کسش، به آرومی کردمش تو، و شروع به عقب جلو می کردم، کمرش از شدت عرق شده بود مثل آینه، نور لامپ کاملا توش معلوم بود، منم عرق کرده بودم، قطره های آبی که از صورتم می اومد پایین، میریخت روی کمر مهشید، دیگه داشت عقب جلو کردنم شدت می گرفت، می خواست آبم بیاد که باز سرش رو بیرون کشیدم، داشت دیگه میومد، سریع دستمو گاز گرفم که حس شهوت یک از بدنم بره، این دفعه، رو کمر خوابوندمش توری بود که چشاش تو چشم، بود، سرشو باز کردم تو و شروع به عقب جلو میکردم، هر بار که کسش ضربه می زدم به یه صدا آروم و حالت شکسته شکسته، می گفت: عاشقتم، من مال توهم. این حرفاش حس خوبی بهم می داد، حس می کردم کل هیکلش زیر دستامه. هم زمان با عقب جلو کردن سینه و لباشو می خوردم.مرتب عقب جلو میکردم، نفسم بند اومده بود دیگه پاهام جون نداشت، باز مهشید به ارگاسم رسید، چند لحظه مکس کردم، خوابیدم، و گفتم بیا روم، اونم آروم روم نشست و کیرم رو تو کسش سر داد و شروع به بالا پایین کردن شد، سینه سفتش مثل یه ژله بالا و پایین می شد، با دستام هی اونا رو میگرفتم، ولی همش با بالا رفتنشون، از تو دستم میپرید، بهش گفتم از روم در بیاد، می خواد دیگه آبم بیاد، همین که در اومد، گفتم : میشه از پشت&#8230; &#8211;؛ مهشید: خیلی واسم سخته، ولی من دو بار ارضاء شدم، اگه اینطوری راحتی اشکال نداره، ولی قبلش خوب جاشو باز کن، خیسش کن بعد بکن تو&#8211;؛ منم سریع با آبی که از کسش در اومده بود به زحمت، سوراخ کونشو رو خیس کردم و به آرومی انگشت اشارم رو کردم توی کونش، یه چند دقیقه طول داد تا حتی یک انگشتم جاش باز بشه. انگشت دوم رو هم همینطور ادامه دادم. دوست نداشتم دردش بگیره، سوم رو که کردم، دیگه داشت کم کم آه می کشید، مرتب انگشتامو در می اوردم و می کردم تو، تا اینکه کاملا جا باز کرد، کیرمو خیس کردم و گذاشتم توی سوراخ، یه اوووف کشید که اصلا متوجه نشدم، که تا آخر دارم حولش می دم تو. به آرومی شروع به عقب جلو کردن کردم، دیگه ضرباتم به کونش بیشتر شده بود، همین طور حولش می دادم به جلو، دو سه باری کیرم در اومد، چون کلا ماهیچه های پام گرفته بودن و خشک شده بودن، همین طور داخل و بیرون می کردم، دیگه داشت آبم میومد، گفتم مهشید بیریزم تو، مهشید: بیریز عشقم، همشو خالی کن، من همشو می خوام. –؛ بلافاصله همشو داخل خالی کردم، دیگه نای کاره دیگه ای نداشتم، حس می کردم تمام جونم داره از سر کیرم بیرون میاد، خیلی خسته بودم، هم من و هم اون.ولی مگه گذاشت بخوابیم بعد از نیم ساعت بزور منو کرد تو حموم، و برام آبمیوه و گردو آورد که بخوریم. من بعد از 2 ساعت فوتبال، اینطوری نمی شدم که بعد از این سکس، به این حال و روز افتادم.اینم تا اینجا، دیگه کشش ندم بهتره، باور کنید، خیلی واسه نوشتن این ماجرا خسته شدم، شاید بعضی اوقات از خستگی ، یک کلمه رو 4 بار هی پاک می کردم و باز می نوشتم، چون همش دستم رو کلیده دیگه می خورد، البته اینو تویه یه روز ننوشتم. امیدوارم اگه از لحاظ نگارشی، املایی یا هر چیزه دیگه ایراد داره منو ببخشید.خواهش می کنم، نظر خودتون رو بگید، اگه کسی شک داشت، یا به هر نحو فکر کرد دروغه و یه چیزی نوشت، که رکیک بود، شما از اون تبعیت نکنید و نظر واقعی خودتون رو بزارید.ازتون خیلی ممنون. امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175861</post-id>	</item>
		<item>
		<title>زن حشری و شیطون به شوهرش خیانت میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1%d8%b4-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%aa-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1%d8%b4-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%aa-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 13 Aug 2019 07:24:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[احتمالا]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استخدام]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارش]]></category>
		<category><![CDATA[اومدگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[اومدمنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[ایشالا]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باشهمن]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمتگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[برمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفت]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[تادیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[ترافیک]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[چراگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبخت]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانمو]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیمتا]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانمن]]></category>
		<category><![CDATA[دوهفته]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رفیقام]]></category>
		<category><![CDATA[سرکلاس]]></category>
		<category><![CDATA[شددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[شدیگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[طرفمون]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادن]]></category>
		<category><![CDATA[فرودگاه]]></category>
		<category><![CDATA[قرارها]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کردگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کردیمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مشخصات]]></category>
		<category><![CDATA[میامگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میخندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیمو]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[ناامید]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیارم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نیوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیومدی]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[وایساده]]></category>
		<category><![CDATA[وباهاش]]></category>
		<category><![CDATA[وبیشتر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[اون زمان که تو دانشگاه فیلم سکسی بودم بارفقام خیلی سر به سر دخترای همکلاسی وهمدانشگاهی میزاشتم وتفریح من تودانشگاه وبیرون همین بود اما رفقای من با سکسی خیلی از اونادوست می شدن وحتی کارشون شاه کس به سکس هم میکشید من نمیگم از سکس بدم میاد یا بلد نبودم بادختراصحبت کنم کونی بر عکس [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>اون زمان که تو دانشگاه فیلم سکسی بودم بارفقام خیلی سر به سر</h2>
<p>دخترای همکلاسی وهمدانشگاهی میزاشتم وتفریح من تودانشگاه وبیرون همین بود اما رفقای من با سکسی خیلی از اونادوست می شدن وحتی</p>
<h3>کارشون شاه کس به سکس هم میکشید من نمیگم از سکس بدم</h3>
<p>میاد یا بلد نبودم بادختراصحبت کنم کونی بر عکس خیلی خوب مخشون میزدم ولی برای تفریح کردن واذیت کردن همین.البته میدونم</p>
<h4>کارم جنده درست نبود ولی تفریح من همین بود .ازتفریحات دیگه</h4>
<p>من ورفیقام این بود که با پستون تلفن به این واون زنگ میزدیمو کسشعر میگفتیم و میخندیدیم البته اگه طرف پایه</p>
<h5>بودبا بعضی کوس از این طرفها رفیق هم میشدیم وهنوز هم</h5>
<p>رفیقیم.البته میگم میدونم کارم درست نبوده ولی خوب انجام میدادم نمی تونم دروغ بگم چون داستان آشنایی من وسحرم ازاین قضیه شروع سکس داستان شد. راستی اسم</p>
<h6>عزیز دلم سحر هستش.بعضی وقتهاتلفن هایی که مامیزدیم ایران سکس طرفمون دختر</h6>
<p>ازکاردر میومدوما بازهم شروع به چرت وپرت گفتن میکردیم امابعضی از اونها پایه رفاقت میزاشتن ورفیقای من هم با اونها قرار میزاشتن و تو بعضی از این قرارها من هم میرفتم برای کنجکاوی.من تلفن زدن با رفیقام انجام میدادم وهیچوقت به تنهایی این کارو نکردم تا یه دفعه که انجام دادم. راستی بگم من اصلا این که یک دختر وپسر به هم عشق داشتن قبول نداشتم ومیگفتم اینا همش تو فیلماست ورفقای عاشقمو هم مسخره میکردم اما نمیدونستم خودم یه روز این بلا سرم میاد.خوب بریم سر اصل ماجرا.من بعد دانشگاه وسربازی-2سال پیش رفتم سرکار تو فرودگاه استخدام شدم البته بگم با پارتی.مارو برای 6ماه دوره فرستادن شمال ومن دور شدم از همه اون رفقا واون تفریحات.بالاخره واردمحیط جدیدی شدم بارفقای جدید از شهرهای مختلف. حالا دیگه سرگرمیهای من عوض شده بود ورفته بودم به یه سمت دیگه مثل ورزش-آشنایی با مسائل کارم وغیره وبگم ما 8-9 نفربچه تهران بودیم که میزاشتن هر دوهفته یکبار 5شنبه وجمعه رو بریم خونه.2-3ماه از رفتن من به شمال گذشته بود که یه شب حوصلم سر رفته بود یاد بچه های قدیم وکاراشون افتادم. گفتم بزارامشب یکیو بزارم سرکاروشروع کردم به اس دادنو یه اس خنده دار به یه شماره که شانسکی گرفتم دادم اما جوابی نیومد ومن به کل منصرف شدم.تا این که فردا سرکلاس دیدم گوشیم زنگ میخوره.گوشیم رو ویبره بود ومن هم دیدم شماره غریبست جواب ندادم.اما یه اس داشتم که مال سعت 2نصف شب بود باهمین شماره که الان بهم زنگ زده بودوپیغام اومده بود که u؟(یعنی شما)ومن دوزاریم افتاد که این همون شمارست که من دیشب بهش اس داده بودم.خوب من دیگه از فکرش در اومدم تا این که همون شب دوباره رفتم تو فکر که زنگ بزنم واذیت کنم.اس دادم ویه دستی زدم که شما؟ گفت شما اس داده بودید به گوشیه مامانم.بعد من دیدم ضایع شده گفتم ببخشید آقا احتمالا اشتباه گرفتم.میشه باهم آشنا بشیم؟من سعید هستم شما؟نمی خواستم باهاش حرف بزنم چون به گوشیه مامانش اس داده بودم وتابلو شده بود.اس داد که آشنا بشیم اشکالی نداره منم اسمم سحره.یهو برق گرفتم فکر نمی کردم دختر باشه.اس دادم دختری؟راستشوبگو؟اس داد.به خدا راست میگم خوشحال شدی؟گفتم برام فرقی نمیکنه.بعد شروع کردیم یکم اس بازی کردن.به خودم گفتم بزار زنگ بزنم ببینم واقعا دختره که دیدم آره وقطع کردم ودیگه هم زنگ نزدم واز فکرش دراومدم.چند روز دیگه محرم بودوبه ما مرخصی دادن تا 15 محرم.من دیگه بهش زنگ نزدم و اونم نزد تامن اومدم تهران.یه دوروزازتهران اومدنم گذشته بود که دوباره کنجکاوی اومد سراغم دوباره بهش زنگ زدم وباهاش شروع به صحبت کردم واونم گفت فکر میکردم دیگه زنگ نمیزنی؟گفتم میخوام ببینمت؟گفت آخه من بچه کرجم وتو بچه تهرون.گفت البته من از شب تاسوعا تا روز عاشورا تهران خونه خالمم.میام ببینم.گفتم راستی چند سالته.گفت 18سال.گفتم بابا من 26سالمه.گفت راستی من چادریما.گفتم اشکال نداره.خلاصه یکم شوخی کردیمو تودلم گفتم عجب کیسیه برای اسکل کردن.باهاش در تماس بودم واونم اومد تهران. بهم زنگ زد وگفت بیا ببینمت.گفتم باشه.ساعت چند؟گفت9.30شب.گفتم آخه اون موقع شب دسته های عزاداری میان بیرون وشلوغه نمیشه اومد.گفت خوب زودتر بیا تانیومدن بیرون. گفتم باشه ولی نرفتم واونم زنگ زدو من هم پیچوندمش که تا یه جایی اومدم ولی ترافیک بود وبرگشتم.فردا زنگ زد گفتم امشب نمیشه خودمون هیئت داریم.بزار فردا.گفت ما فردا داریم میریم کرج.من هل شدم وگفتم باشه اصلا میام کرج.گفت برو بابا سر کارمون گذاشتی. گفتم نه باور کن میام.گفت تواینجا نیومدی میای کرج.من دیدم داره راست میگه حالا دیگه نمیشد جمش کرد.گفتم نهپس فردا یه کاری دارم کرج میام اونجا همو می بینیم.اونم گفت باشه.من با خودم گفتم عجب غلطی کردم ولی دیگه راهی نداشتم اصلا دوست داشتم ببینم طرف کیه برای همین صبح اون روز رفتم کرج سر قرار.دیدم نیومده.زنگ زدم گفتم میخوای تلافی کنی پس چرا نیومدی؟گفت تا10دقیقه دیگه اونجا هستم.گفتم باشه.البته بگم تو قراری بعدی که باهم میزاشتیم هم همینطوری تاخیر میکرد ومن هم به خاطر اینکه عاشقش بودم انتظارش بهم لذت میداد.بگذریم چون از قبل مشخصات همو گفته بودیم تادیدمش شناختم .اونور خیابون وایساده بود وزل زده بود توچشای من.از دور مثل یه دختر 25 ساله میمونست.اومد طرفم ونزدیک که شد بایه اشاره چشم گفت بیا بریم.همونجا بود که دلم هوری ریخت پایین.با هم قدم زدیم تا رسیدیم دم خطیهای ماشین.با یه عصبانیت قشنگی بهم گفت چرا دیر کردی بچه پرو. خیلی خوشم اومد یه جور خاصی بود .دوست داشتنی بود.گفت میگه با مشت بزنم تو دماغشا.از این عصبانیتای همراه با خندش خوشم اومد.منم یکم باهاش شوخی کردمو باهام دست داد گفت خوب من برم.گفتم چرا اینقدر زود.گفت آخه به مادرم گفتم زود بر می گردم.دیدم نمی تونم ازش دل بکنم اما بروم نیوردم وگفتم باشه. رفت ومنم رفتم خونه. خونه که رسیدم همش تو فکرش بودم.حالا این من بودم که تا آخر شب 100بار بهش زنگ زدمو تلفن سحر می گفت در دسترس نمی باشد.من ناامید شدم که دیدم فردای همون روز بهم اس داد که سعید از من خوشت نیومد.منم مثل فشنگ جواب دادم.چرا خیلی خوشم اومد.دیشب بهت زنگ زدم اما در دسترس نبودی.گفت دیشب تلفنم آنتن نمی داد ورفاقت ما آغاز شد.دیگه سرتون درد نمیارم از اینکه همیشه این من بودم که بخاطر عشقم میرفتم کرج وباهم میرفتیم قهوه خونه چون خیلی علاقه به قلیون داشت وچه درد دلهایی باهم می کردیم.اون همچیه خودشو خانوادشو به من گفت ومن هم همینطور.بله من عاشق شده بودم اونم بدجور.البته بگم من باهاش اصلا سکس نداشتم فقط در حد بوس ودست زدن.من واقعا دوسش دارم.وقتی بوسم میکرد تمام غمهامو فراموش میکردم.از لبخندش .عصبانیتش.همیچیزش ودوست داشتم ودارم.تا اینکه یه روز من بهش گفتم (البته میخواستم ببینم چی میگه ونظرش چیه)که من وتو نمی تونیم با هم ازدواج کنیم.گفت چرا؟گفتم چون هیچ دوست دختروپسری بعد از ازدواج-ازدواجشون به سر انجام خوبی نرسیده چون بعد از ازدواج به هم مشکوک میشن واز این حرفا.اونم فقط گوش میداد.بگذریم از حرفهای دیگه ای که بهم زدیم وخاطراتی که با هم داشتیم.تا اینکه 2-3 ماهپیش گفت سعد من یه خاستگار دارم که احتمالا با هم ازدواج می کنیم ومنم گفتم مبارک باشه فکر نمی کردم راست بگه گفتم شاید می خواد منو امتحان کنه.تا اینکه 1ماه پیش باهاش ازدواج کردوزنگ زد گفت من ازدواج کردم. من خیلی ناراحت شدم اما به روم نیوردم بهش گفتم ایشالا خوشبخت بشی.برام مهم نیست که داستانمو باور کردید یانه.چون من اینا رو نوشتم شاید یکم آروم بشم اما فایده ای نداره .نمی تونم از فکرش در بیام خیلی برام سخته.دیگه نمی تونم ادامه بدم چون تمام صورتم رو اشک گرفته.سحری من هر جا هستی خوشبخت باشی.بدون تا آخر عمر جات تو قلبمه.ببخشید سرتون درد اوردم.تمام</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1%d8%b4-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%aa-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175757</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.013 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-08 11:12:22 by W3 Total Cache
-->