<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>ايستادم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%a7%d9%8a%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af%d9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:26:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>ايستادم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>زن خوشگل و حشری و سبزه انگشت میشه و بعد کرده میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d8%a8%d8%b2%d9%87-%d8%a7%d9%86%da%af%d8%b4%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%da%a9/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d8%a8%d8%b2%d9%87-%d8%a7%d9%86%da%af%d8%b4%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%da%a9/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 Nov 2019 07:53:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[احتياج]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتهاش]]></category>
		<category><![CDATA[اومديم]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ايستادم]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[پاشيده]]></category>
		<category><![CDATA[پذيرايي]]></category>
		<category><![CDATA[پستونام]]></category>
		<category><![CDATA[پستونامو]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناي]]></category>
		<category><![CDATA[پستونم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولمو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچوله]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خواستي]]></category>
		<category><![CDATA[خورديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلو]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتبعد]]></category>
		<category><![CDATA[دامنمو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[ديوونه]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[كارهاي]]></category>
		<category><![CDATA[كردبعد]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهامو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهاي]]></category>
		<category><![CDATA[لرزيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماجراهاي]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدن]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[ميدادم]]></category>
		<category><![CDATA[ميمكيد]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونم]]></category>
		<category><![CDATA[همونجوري]]></category>
		<category><![CDATA[واااااااي]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بهم حال داد. يكشنبه صبح فیلم سکسی سر كار نرفتم مرخصي بودم و مي خواسم به كارهاي خونه برسم و آرش با دوستاش مسافرت رفته بود. ساعت سکسی نزديك 11 صبح بود كه تلفن زنگ شاه کس زد و برداشتم و ديدم كه آرين جون (پسر خاله ي عزيزم ) هست. يه کونی كم سلام [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>بهم حال داد. يكشنبه صبح فیلم سکسی سر كار نرفتم مرخصي بودم و</h2>
<p>مي خواسم به كارهاي خونه برسم و آرش با دوستاش مسافرت رفته بود. ساعت سکسی نزديك 11 صبح بود كه تلفن</p>
<h3>زنگ شاه کس زد و برداشتم و ديدم كه آرين جون (پسر</h3>
<p>خاله ي عزيزم ) هست. يه کونی كم سلام و احوال پرسي و قربون صدقه ي هم رفتيم و دعوتش كردم</p>
<h4>براي جنده ناهار بياد خونمون. اونم وقتي فهميد آرش (شوهرم) مسافرته،</h4>
<p>قبول كرد. منم تا وقتي اون پستون برسه خونمون رفتم توي اتاقم جلوي آينه ايستادم و لباسهامو عوض كردم و خودمو</p>
<h5>حسابي آرايش کوس كردم. (آخه آرين جون يه كم بيشتر از</h5>
<p>حد شيطونه) و نيم ساعت بعدش زنگ خونه به صدا در اومد و ديدم كه بـلــــــــــه. آرين جون هست. در و باز سکس داستان كردم و اومد</p>
<h6>تو خونه. و تا مونو ديد گفت. خوبه ایران سکس ديگه چشم</h6>
<p>آرش رو دور ديدي كه خودتو جيگر كردي و گفتم بي خيال . و ازش پذيرايي مي كردم، جلوش زياد خم مي شدم تا سينه هام ديده بشه.آخه به رابطه احتاج داشتم. چند روز بود كه حسابي داغ كرده بودم و مي خواسم حسابي حال كنم. و پذيراييم كه تموم شد رفتم روبه روش نشستم و پامو روي پام انداختم و دامنم زيادي بالا رفت. يه كم حرف زديم و توي حرفهام گفتم كه با آرش زياد نميتونم حال كنم. آخه شب كه مياد خونه خيلي خسته هست و تقريبا&#8221; ماهي 1-2 بار با هم رابطه داريم و ديدم پاشد اومد كنارم نشست و گفت خوب ديگه چي؟اگر با من ازدواج مي كردي هر شب بهت حال ميدادم. حيف كه خودسرانه رفتي ازدواج كردي.نزاشتم بقيقه ي حرفشو بزنه و گفتم ديوونه مجبور شدم. اون كاري كه منو اون توي مسافرت انجام داديم اگر ازدواج نمي كرديم از دانشگاه اگر مي فهميدن اخراج مي شديم.بعد دستشو انداخت دور گردنم جوري كه انگشتهاش با نوك سينه ي راستم تماس داشت.بعد بهش آروم گفتم آرين مياي بريم توي اتاقم.بيا بريم.بهت احتياج دارم. مي دونم خودتم مي خواي. من راضيم. و لبمو گذاشتم رو لبش. آرين هم گفت باشه عزيزم و اول من از پله ها بالا رفتم و اونم از پشت سر به من مي گفت قربون اين كون تپلت برم. تو داري پيش آرش حروم ميشي&#8230;&#8230;&#8230;&#8230; و رفتيم تو اتاقم و آرين در رو ست و منو هل داد طرف تختم و محكم ازم يه لب گرفت بعد از روي لباس شروع كرد به ماليدن تنم و يه دفعه گفت: بلا ، تو كرست نبسته بودي؟ من ديدم وقتي دستمو دور گردنت انداخته بودم نوك سينه ات كاملا&#8221; برجسته شده. از قبل برام نقشه كشيده بودي. و منم گفتم. آره. تازه مي خوام شب هم پيشم بموني.البته بايد ببينم كه كارت خوبه يا نه؟ و گفتم خودم لخت بشم يا لختم مي كني و رفت گوشه ي اتاق ايستاد و گفت من نگات مي كنم تو هم آروم آروم خت بش. از بالا به پايين. و منم بلند شدم و اول از همه پيرهنمو در آوردم و تا پستونامو ديد ديدم دستش رفت رو زيپ شلوارش .بهش گفتم خودتو كنترل كن. جاي بهترش هنوز مونده و يه من جلوي چشماش سينه هامو بالا و پايين مسي كردم و بعد دامنمو در آوردم و بهش شورتمو كه جاي خيس شدنش معلوم شده بودو نشون دادمومي خواسم شورتمو در بيارم كه آرين اومد كنارم و گفت اين ديگه كار خودمه و منو روي تخت خوابوند و شروع كرد به ليسيدن گردنم و بعد سرشو گذاشت روي سينه هام و محكم ميمكيد. منم دردم گرفته بود و جيغ مي زدم كه آرومتر ولي آرين احساس کردم خيلي حشري شده و يه گاز كوچيك از هر 2 پستونم گرفت و شروع كرد با يه دست فشار دادن و ماليدن پستونم و اون دستشو هم كرد توي شورتم . از سرماي دستش تو شورتم يه دفه لرزيدم و مور مور شدم.و رو تختي رو چنگ مي زدم.با انگشتش هم چوچولمو تحريك مي كرد كه اين كار برام خيلي لذت بخش بود و ديوونم مي كرد.بعد ديگه سينه هام و كوسمو ول كرد و سريع لباسهاي خودشو هم در آورد و بهش گفتم پس منم شورت تو رو در ميارم و به من گفت بشينم رو تخت و پامو باز كردم و شورتمو در آورد و شروع كرد به ليسيدن كوسم و منم از لذت زياد هم مي لرزيدم و هم رو تختي رو چنگ ميزدم. بعد از 5 دقيقه ليسيدن گفت بيا اين خوشگلو از تو شورت در بيار و دستمو كردم تو شورتش ديدم واااااااي چقدر گرم شده و تا در آوردم آبش پاشيده شد رو سرو صورتم. منم از اينكه اب كير به صورتم پاشيده بشه بدم مياد و صروع كردم به پاك كردن. آرين خنديد و گفت ديوونه جون حيفه. پاك نكن. بخور و گفتم. حالم به هم مي خوره. و اونم نمي دونم چه مرگش شد كه به دفه خش شد و پامو از هم باز كرد و كير گندشو با يه حركت تا ته محكمكرد تو كوسم. جيغم به هوا رفت و گفت الاغ چته؟ كوسم پاره شد؟ چه مرگته؟آرومتر. و گفت آبمو حدر دادي. گفتم به من چه. مي خواستي به جاي اينكه رو صورتم بپاشي، روي پستونام يا كوسم مي پاشيدي&#8230;&#8230;&#8230;. آرين گفت خيلي دردت اومد پريسا جون.؟گفتم آره. ولي مهم نيست. خيلي حال داد. و يه لب بهش دادم و با دستاش هر 2 پستونامو كه قرمز شده بود و مي ماليد و فشار ميداد و كيرشو هم تو كوسم جلو عقب مي برد و صداي آب كوسم هم در اومده بود. تمام تنم مي لرزيد. بد جوري به ارگاسم رسيده بودم. ديگه حتي آخ و اوخ هم نمي تونستم بكنم و چون در اتاق بسته بود. هر 2 مون عرق كرده بوديم و نفسهامون به شماره افتاده بود. دقيق 45 دقيقه كيرشو تو كوسم تكون ميداد و با پستوناي من كه ديگه تبديل به 2 تا لبو شده بود بازي مي كرد، مي مكيد. فشار ميداد. ليس ميزد.2 بار هم آبش اومد كه يه بارشو ريخت روي تنم و منم به تمام بدنم ماليدمش. و يه بار هم روي كوسم آبشو خالي كرد..خلاصه حسابي به من حال داد. وقتي كه حسابي با هم حال كرديم ساعت 3 بعد از ظعر بود. و بلند شديم همونجوري هر 2 تامون رفتيم حموم و توي وان هم با هم نيم ساعت ور رفتيم و بعد 1 ساعت بعدش تر و تميز از حموم اومديم بيرون.. شب هم رفتيم بيرون غذا خورديم. و موقع خواب هم با اينكه از كير خبري نبود ولي با انگشتش حسابي چوچوله ي منو تحريك كرد و آبمو در آورد و كوسمو ليس زد و از روي كرست با پستونام ور ميرفت. چون از بس با پستونام ور رفته بود كه حسابي مي سوخت و بهشون پودر زده بودم.خلاصه من اون روز مجبور شدم 3 بار شورتمو عوض كردم چون همش آرين آب كوسمو در مياورد&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;امشب هم كه آرش از مسافرت مياد. فكر نمي كنم حال داشته باشه كه با هم مشغول بشيم و فقط من بايد جلوش شورتمو در بيارم و كوسمو بهش نشون بدم. فردا هم با پسر خاله ام آرين قرار دارم و مي خوام برم خونش شايد بتونم باهاش حال كنم.(الان هم كه اين ماجرا را نوشتم آبم حسابي اومده و بايد برم شورتمو عوض كنم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d8%a8%d8%b2%d9%87-%d8%a7%d9%86%da%af%d8%b4%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177224</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی خر میشه و به پسرش چه کس خوبی میده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ae%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%b4-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ae%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%b4-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 02 Nov 2019 09:55:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[:نميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[آدمايي]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آويزون]]></category>
		<category><![CDATA[ابروهاش]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقي]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[احتمالا]]></category>
		<category><![CDATA[اختيار]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهي]]></category>
		<category><![CDATA[اطرافش]]></category>
		<category><![CDATA[اطمينان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[اعتمادم]]></category>
		<category><![CDATA[اعتنايي]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارمون]]></category>
		<category><![CDATA[انتهاي]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انداختي]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومديم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجايي]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوري]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونطوري]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ايستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اينبار]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[ايندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[اينطوري]]></category>
		<category><![CDATA[اينقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باحاله]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتنه]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالاشو]]></category>
		<category><![CDATA[بالايي]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشيد]]></category>
		<category><![CDATA[بپوشونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخورتش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوريش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوريم]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوري]]></category>
		<category><![CDATA[بدنشون]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگي]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرديم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بشورمت]]></category>
		<category><![CDATA[بشورمش]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمونه]]></category>
		<category><![CDATA[بگيريم]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بلندشدم]]></category>
		<category><![CDATA[بلوزشو]]></category>
		<category><![CDATA[بلوزمو]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بندازه]]></category>
		<category><![CDATA[بهرحال]]></category>
		<category><![CDATA[بيدارم]]></category>
		<category><![CDATA[بيداره]]></category>
		<category><![CDATA[بيداري]]></category>
		<category><![CDATA[بيشترش]]></category>
		<category><![CDATA[بينمون]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[پررويي]]></category>
		<category><![CDATA[پرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستونا]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناي]]></category>
		<category><![CDATA[پشتشون]]></category>
		<category><![CDATA[پشيمون]]></category>
		<category><![CDATA[پهلوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخند]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيديم]]></category>
		<category><![CDATA[پيچيده]]></category>
		<category><![CDATA[پيرهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پيشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[ترسوند]]></category>
		<category><![CDATA[ترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[تصورات]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلويزيون]]></category>
		<category><![CDATA[توروخدا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جاهارو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[چراغها]]></category>
		<category><![CDATA[چسبيده]]></category>
		<category><![CDATA[‫چشمتون]]></category>
		<category><![CDATA[چيزايي]]></category>
		<category><![CDATA[حالمون]]></category>
		<category><![CDATA[حاليکه]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حرفارو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفايي]]></category>
		<category><![CDATA[حرفمون]]></category>
		<category><![CDATA[خانمها]]></category>
		<category><![CDATA[خداخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خشکشون]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصاً]]></category>
		<category><![CDATA[خطرناک]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيد]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدي]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيديم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستي]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودموني]]></category>
		<category><![CDATA[خورديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشرنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خوشکله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردن]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[درحاليکه]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچه]]></category>
		<category><![CDATA[دستشويي]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دقيقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دگرگون]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتايي]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاي]]></category>
		<category><![CDATA[دوستمه]]></category>
		<category><![CDATA[ديوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[روبروش]]></category>
		<category><![CDATA[روبروشون]]></category>
		<category><![CDATA[روبرومون]]></category>
		<category><![CDATA[روبروي]]></category>
		<category><![CDATA[روسريش]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[زنامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[زودباش]]></category>
		<category><![CDATA[زيبايي]]></category>
		<category><![CDATA[سروصدا]]></category>
		<category><![CDATA[سريعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سوتينش]]></category>
		<category><![CDATA[سيمينم]]></category>
		<category><![CDATA[شديدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشون]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارکم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارو]]></category>
		<category><![CDATA[صابونو]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[صداشون]]></category>
		<category><![CDATA[صدامونو]]></category>
		<category><![CDATA[صداهاي]]></category>
		<category><![CDATA[صورتيه]]></category>
		<category><![CDATA[عصباني]]></category>
		<category><![CDATA[عليرغم]]></category>
		<category><![CDATA[فاکتور]]></category>
		<category><![CDATA[فکرکردم]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکش]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکم]]></category>
		<category><![CDATA[کارامون]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کارمون]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کنارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کنارهم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کونشون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[گرسنمون]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[لباساي]]></category>
		<category><![CDATA[لباستو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدمو]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوي]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مستقيم]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[معمولي]]></category>
		<category><![CDATA[منتظره]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقم]]></category>
		<category><![CDATA[مواقعي]]></category>
		<category><![CDATA[موذيانه]]></category>
		<category><![CDATA[ميبردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميبينم]]></category>
		<category><![CDATA[ميبيني]]></category>
		<category><![CDATA[ميترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونست]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميتوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخنديد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخنديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخنديدن]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوان]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواي]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوردن]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوره]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوري]]></category>
		<category><![CDATA[ميداديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونستيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونن]]></category>
		<category><![CDATA[ميدوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميريخت]]></category>
		<category><![CDATA[ميريزه]]></category>
		<category><![CDATA[ميزديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميفهميد]]></category>
		<category><![CDATA[ميکردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميکردن]]></category>
		<category><![CDATA[ميکردو]]></category>
		<category><![CDATA[ميکرديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميکشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميکنيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگيرم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگيري]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليد]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميمونه]]></category>
		<category><![CDATA[ميوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناخوداگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجي]]></category>
		<category><![CDATA[نامفهوم]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارو]]></category>
		<category><![CDATA[نباشيد]]></category>
		<category><![CDATA[نبوديم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداريم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزديکاي]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نشستيم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواي]]></category>
		<category><![CDATA[نميدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نميکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نميومد]]></category>
		<category><![CDATA[نياورد]]></category>
		<category><![CDATA[نيمخيز]]></category>
		<category><![CDATA[نيومده]]></category>
		<category><![CDATA[هرجوري]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همديگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همديگه]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسايه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجوري]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[همينجا]]></category>
		<category><![CDATA[همينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[همينطور]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[واقعيت]]></category>
		<category><![CDATA[وجودمو]]></category>
		<category><![CDATA[يخورده]]></category>
		<category><![CDATA[يکدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و بعدشم به اين فکر فیلم سکسی ميکردم که خب سعيد که دوستمه و سيمين هم زنش و دوست زنم، از وقتي هم با سعيد آشنا هستم سکسی پسر بدي نبوده و بهش اعتماد دارم شاه کس و خيلي از حرفاي زندگي خصوصيمون رو هم بهم ميگيم و با هم نداريم، تازه کونی از همه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>و بعدشم به اين فکر فیلم سکسی ميکردم که خب سعيد که دوستمه</h2>
<p>و سيمين هم زنش و دوست زنم، از وقتي هم با سعيد آشنا هستم سکسی پسر بدي نبوده و بهش اعتماد</p>
<h3>دارم شاه کس و خيلي از حرفاي زندگي خصوصيمون رو هم بهم</h3>
<p>ميگيم و با هم نداريم، تازه کونی از همه اينا گذشته همونقدر که ما داشتيم کاري ميکرديم اونا هم خب وضع</p>
<h4>مشابه جنده مارو داشتن، پس داشتن شرايط مشابه خودش ميتونست يه</h4>
<p>جور اظمينان خاطري باشه. خلاصه اونشب پستون با همون افکار خوابيدم و بقيه هم خوابيدن تا صبح. صبح که بيدار شدم</p>
<h5>ديدم همه کوس خوابن ولي نازي نيست، ديدم نازي توي آشپزخونه</h5>
<p>بود و داشت چاي درست ميکرد البته چون همه خواب بودن با همون لباسي که خوابيده بود، يعني با همون بلوز تنگ سکس داستان سيمين و شلوار</p>
<h6>کوتاه جينش البته بدون سوتين. چون بقيه خواب ایران سکس بودن منم</h6>
<p>چيزي نگفتم بهش که لباسش خوب نيست.سيمين خواب بود و به پهلو و پشت به من خوابيده بود، دامنش بالا رفته بود و يکي از پاهاش تا بالاي زانو بيرون اومده بود ولي از اون مهمتر کون گرد و بزرگش بود که در حالي بسمت من بود که بالاي دامنش به اندازه چند سانتيمتري پائين رفته بود تا جايي که يه خرده خط لاي کونش پيدا بود و معلوم بود که سيمين خانم ديشب تا صبح بدون شرت خوابيدن! اين صحنه ها و فکرا باعث شد که کيرم علاوه بر بيدارباش صبحگاهي بيش از پيش راست بشه و چاره اي نبود جز اينکه آروم دستم رو بکنم توي شلوارکم و کمر شرتم رو بندازم روش تا مشخص نباشه. يه چند باري سعيد رو ديدم که يخورده اينور و اونور کرد، احساس کردم بايد بيدار شده باشه ولي هنوز نميخواد بلند بشه. وقتي نازي کارش تموم شد اومد تو اتاق کنار من، تا ديد من بيدارم نشست کنارم و يواش گفت بيداري، گفتم آره چايي درست کردي، بعد گفتم ديشب خوب خوابيدي که، راستي بيدار شدي چرا لباستو عوض نکردي، گفت خب همه خواب بودن ديگه، الان ميرم عوض ميکنم، گفتم کجا، گفت توي آشپزخونه يا حموم، گفتم نميخواد بابا زودي همينجا عوض کن ديگه، گفت نميشه که بايد بلوزمو در بيارم سوتين ببندم و يه لباس ديگه بجاش بپوشم، گفتم عيبي نداره اينا که خوابن، تا خوابن عوض کن، گفت اگه يدفه بيدارشن چي، من جوابي ندادم و سرم رو به نشونه اينکه عوض کن تکون دادم، اونم بلوزش رو کشيد بالا و سينه هاش افتادن بيرون و بعد بلوزشو کامل درآورد و لخت شد، همونطور در حالت نشسته با بالاتنه لخت نشسته بود کنارمن. پستوناي سفيد و درشتش انگار داشتن بسمت من نگاه ميکردن، اومد از رو زمين سوتينش رو برداره که من زودتر برداشتم و کشيدم طرف خودم، گفت بده به من چرا اذيت ميکني، گفتم ميخوام ميمياتو خوب ببينم، گفت بسه ديگه پاشو بيا برام ببند که سريعتر لباس بپوشم، توي جام نشستم و گفتم بيا ببندم، اونم کمرش رو کرد طرف من، منکه حسابي راست کرده بودم از پشت کمرش رو کشيدم طرف خودم و دستام رو از پهلوهاش به جلو بردم و سينه هاش رو گرفتم توي دستام و شروع کردم آروم ماليدن، تو اين فکر بودم که سعيد بيداره و احتمالاً ممکنه تاحالا يه چيزايي رو ديده باشه، ولي اينقدر توي حال خودم بودم که اعتنايي نکردم و به کارم ادمه دادم که نازي دستم رو گرفت و گفت ديوونه زودباش الان اينا بيدار ميشن ديگه، منم ديگه چون بيشتر از اين کاري نميتونستم بکنم سوتينش رو بستم و پرسيدم خوبه، اونم گفت دستت درد نکنه ولي حالا بايد بلوزم رو هم بپوشم، گفتم خب بپوش ديگه، نکنه ميخواي اونم من تنت کنم، گفت نخير اين بلوز با سوتين راحت نيست تازه کوتاهم هست، يه چيز بلندتر ميخوام تا يکمي روي رونام بياد، گفتم خب چي ميخواي بپوشي، گفت اون سرمه ايه، گفتم خوبه باشه همونو بپوش پس، گفت اينجا نيست توي ساکه منکه نميتونم با اين وضعم برم بيارم تو پاشو بيار ساک اونطرفه، گفتم پس بشين تا برم بيارم، من بلندشدم رفتم بطرف ساک و اونم با سوتين نشسته بودو داشت ميگفت زير مانتو سبزمه شال آبيه رو هم بيار که ديدم سعيد داره تو جاش ميچرخه، با صداي بلند گفتم صبح بخير که نازي متوجه بشه که الان سعيد داره بلند ميشه و زودي خودشو جمع و جور کنه، با صداي من سيمين بلند شد نشست، تا منو ديد گفت سحرخيز شدي آقا سينا، از کنارش يه شال نازک برداشت و اداخت روي سرش که مثلاً يه چيزي سرش باشه، دکمه هاي پيرهنش بسته بود ولي چون بالايي رو نبسته بود يقيه لباسش يخرده باز بود، نازي رو که ديد بلند با کنايه گفت سعيدجان شما بلند نشو که نازي جون کله سحر رفتن شنا هنوز لباس شنا دارن معلوم نيست اين دوتا کجا داشتن شنا ميکردن صبح به اين زودي! منم سريع لباس و شال نازي رو آوردم و بهش دادم که بپوشه، اونم سريع پوشيد و از جاش بلند شد. ديگه همه بيدار شده بوديم، بعد گفتن صبح بخير به هم خانم ها رفتن توي آشپزخانه تا بساط صبحانه رو آماده کنن. منو سعيد هم داشتيم درباره برنامه امروز صحبت ميکرديم که کجا بريم و چيکار کنيم که سيمين اومد توي اتاق که سفره رو بندازه، يک لحظه من چشمم افتاد به تودهُ دستمال کاغذي هايي که کنار جامون افتاده بود، آخه جاهارو کامل جمع نکرده بوديم و فقط انداخته بوديم کنار اتاق که فضا باز بشه، من سريع رفتم که دستمال هاي مستعمل عمليات ديشب رو جمع کنم که کسي نبينه، تا اومدم جمع کنم سيمين هم همون لحظه اومد و سفره رو پهن کرد، روش بسمت من بود، دستمال هارو که ديد يه خنده موذيانه شيطنت آميزي کرد که من هم خجالت کشيدم و هم نميدونم يه حس خاصي بهم دست داد. خلاصه شروع کرديم به خوردن صبحانه و در همان مدت صرف صبحانه جميعاً تصميم گرفتيم که بعد از صبحانه بريم بيرون گردش و خريد براي ناهار و بعد بيايم کاراي ناهار رو بکنيم تا ظهر بعد بريم دريا شنا بعدم که از شنا اومديم ناهارو بخوريم. بعد از صبحانه همونطور که برنامه ريزي کرده بوديم داشتيم کارامون رو ميکرديم بريم بيرون که از بيرون صداهاي جيغ و داد ميومد، اومدم بيرون ديدم دوتا دختر حدوداً بيست ساله دارن با هم شوخي ميکنن چه شوخيهاي ناجوري هم، با صداي بلند بلند هم به همديگه تيکه مينداختن، متوجه شديم که سوئيت کناريمون هستن و با پدر و مادرشون اومدن، با لباساي راحتي بودن، انگار تو حياط خونشون بودن! سيمين و نازي هم که فضوليشون گل کرده بود اومدن دم در ببينن چه خبره، وقتي برگشتن تو ديدم دوباره دارن با هم پچ پچ ميکنن، سعيد گفت شماها آماده ايد که بريم، اون دوتا هم گفتن نـــــــــــــــــــــــه هنوز، شماها بريد بيرون که ما لباس عوض کنيم و زودي بيايم، بعدم نازي گفت آقا سينا چشم چروني هم ممنوعا! من و سعيد رفتيم توي ماشين و منتظر اين دوتا مادمازل بوديم که بيان.بعد از نيم ساعت انتظار بالاخره اومدن که بريم، اما با چه تيپي! اول سيمين خانم که يه مانتوي نارنجي نازک تنگ و کوتاه پوشيده بود که سينه هاي درشتش انگار داشت دکمه مانتورو پاره ميکرد، سينه هاي سيمين بزرگ نبود فقط مانتوش خيلي تنگ بود، يه شلوار جين تنگ و کوتاه هم پوشيده بود که رونا و کونش داشت توش خودنمايي ميکرد، ساق پاهاش هم دو سومش بيرون بود با صندل و ناخن هاي لاک زده نارنجي که با لباسش ست کرده بود، موهاي مش کردش هم تقريباً بيشترش معلوم بود. سر و وضع نازي هم دست کمي نداشت فقط رنگ مانتوي نازي سبز بود. تا اومدن تو ماشين سعيد گفت ديسکو نميخوايم بريما، من گفتم ميبينم که خانما شدن مداد رنگي. من و سعيد دليل اين جور لباس پوشيدن زنامون رو خوب ميدونستيم &#8220;کم نياوردن&#8221; اون دوتا دختر همسايه موقتمون کارشون رو کرده بودن و زناي ما براي اينکه حواس مارو به خودشون جلب کنن و همينطور از تيپ اون دخترا کم نيارن با اين وضع اومده بودن بيرون. اين يه حس قوي زنونس، خانمها بهتر ميدونن. خلاصه اونروز صبح ما رفتيم يکي از بازارهاي هفتگي که برپا بود و خرت و پرتاي مورد نيازمون رو خريديم. وقتي اومديم بغليامون نبودن، کاراي ناهارو کرديم و گفتيم بريم دريا. جلوي همون محوطه اي که بوديم ساحل خوبي داشت اما نسبتا شلوغ بود. زنا يه خرده بهانه آوردن که اينجا شلوغه و ما نميتونيم بريم تو آب، تصميم گرفتيم وسايل برداريم و بريم يه جاي خلوت تر پيدا کنيم. همون طرفا يه جاي دنج پيدا کرديم که براي آبتني مناسب بود. من و سعيد از ماشين پياده شديم و لباسامون رو درآورديم و با مايو شديم، از اونجايي که هيچ جايي براي تعويض لباس خانما نبود، قرار شد توي ماشين لباس عوض کنن، لاي شيشه هاي ماشين رو براشون پارچه گذاشتيم، بعد اونا هم اومدن که بريم توي آب، نازي و سيمين يه شلوارک گشاد تا بالاي زانو پوشيده بودن، نازي يه پيرهن مردونه و سيمين هم يه بلوز آستين کوتاه. موهاشون رو هم جمع کرده بودن و بسته بودن. وقتي رفتيم توي آب قرار شد همه با هم باشيم، کم کم رفتيم جلوتر تا ديگه کمرمامون کامل توي آب بود، گفتيم بريم جلوتر اما سيمين گفت نه ما ديگه جلوتر نميايم چون نميخوايم سرمون خيس بشه، نازي هم تاييد کرد. من و سعيد گفتيم پس شما همينجا با هم باشيد تا ما بريم شنا کنيم، منو و سعيد يه مقدار که جلوتر رفتيم سعيد گفت بيا برگرديم بريم پيش اينا اذيتشون کنيم، من گفتم موافقم ولي مراقب باشيم که آب نخورن، به سعيد گفتم بريم از پشت سر بترسونيمشون، درحاليکه پشتشون به ما بود تا نزديکياي اونا رفتيم ولي چون نميخواستيم مارو ببينن تصميم گرفتيم بريم زير آب و اونجا بيايم بالا. عمق آب خيلي نبود ولي آب تار بود و از سطح تقريبا چيزي پيدا نبود، من وقتي به اونا رسيدم از زير آب دوتاپا برخورد کردم فکرکردم که پاهاي نازيه، اولش ميخواستم دستم رو ببرم لاي پاي نازي رو قلقلک بدم ولي پشيمون شدم و گفتم بزار باز پشتش بيام بالا و کمرشو بگيرم توي دستام و بغلاي کمرش رو قلقلک بدم، تا اومدم بالا کمرشو گرفتم و شروع کردم به قلقلک، وقتي کمرش افتاد توي دستم صداي جيغ اومد ولي من تاديدم تسيده بازم اذيتش کردم، ولي در حاليکه از پشت گرفته بودمش و چسبيده بودم به کونش تازه از صداش فهميدم که سيمينه!!! يه لحظه خيلي جا خوردم و ناراحت شدم که حواسم رو جمع نکردم، سيمينم داشت بدوبيرا ميگفت ولي تا فهميد منم چون رودروايسي داشت ساکت شد. منم سريع جامو عوض کردم و از سيمين معذرت خواهي کردم، سعيد که اشتباهي رفته بود اونطرفتر، بالا اومده بود، سيمين با لحن خاصي گفت سعيد ببين آقا سينا منو ترسوند، سعيدم اومد پيش ما و به سيمين گفت در عوض ما هم الان تلافيش رو سر نازي خانم درمياريم، هنوز بالاتنه نازي و سيمين تا اون لحظه خيس نشده بود. منکه ديدم سيمين و سعيد دارن بسمت نازي ميرن، با عجله منم رفتم بطرف اونا، سيمين دستاي نازي رو گرفته بود و سعيد هم داشت آب ميپاشيد به نازي، نازي هم هي ميگفت سينا کمک کن ديگه، سيمين همين که خواست نازي رو قلقلک بده، نازي از جاش داشت فرار ميکرد، سيمين گفت سعيد بيا پاهاش رو بگير در نره، من داشتم به سعيد آب ميپاشيدم که ديدم سعيد تو يه چشم بهم زدن پريد از جلو دور کون نازي رو گرفت تا سيمين که پشت نازي بود بتونه قلقلکش بده، نازي هم ميخنديد و مسخره بازي ميکرد و منو صدا ميکرد، من ديدم شوخي شوخي دارن نازي رو قلقلک ميدن و احساس کردم نازي هم بدش نمياد توي جو خودمونيمون باهم شوخي داشته باشيم. خب فکر ميکنم سيمين و سعيدم همينطور بدشون نميومد، آخه ميدونين خانما هم دوست دارن مواقعي که همه تو يه محيط خودموني و مطمئن هستم راحت و خوش باشن. منکه ديدم اينجوريه رفتم به سمت سيمين و اونو هل دادم عقب و پريدم پشتش و سفت گرفتمش و با دستم از جلو آب ميپاشيدم توي صورت و لباسش، در حاليکه از پشت گرفته بودمش خيس خيسش کردم، اونم مسخره بازي ميکرد و مثلا ميخواست دربره ولي هي کونش رو بيشتر فشار ميداد به من. سعيدم هنوز همونجوري نازي رو گرفته بود و داشت آب ميپاشيد تو روي نازي، سيمين و نازي لباسشون کاملاً خيس شده بود و چسبيده بود به بدنشون. من سيمين رو ول کردم و رفتم سمت سعيد و گرفتمش، تا سعيدو گرفتم سيمين هولم داد و با سعيد دوتايي منرو گير اورده بودن، من بخاطر اون صحنه ها راست کرده بودم و ميترسيدم که يکي ببينه، که نميدونم دست کي بود که تو اون شلوغ پلوغي دو سه بار خورد به مايوي من! يا سعيد بود يا سيمين چون نازي يه خرده با ما فاصله داشت. خلاصه بعد از اينکه کلي شوخي کرديم من تونستم از گير اون دوتا در برم و برم پيش نازي، من با نازي بودم و اون دوتاهم کنار هم بودن، زنامون کاملا خيس بودن و همه ميخنديدم. تمام لباسا پر از ماسه شده بود. منکه حسابي کيرم راست شده بود خيلي دلم ميخواست بچسبم به نازي ولي خب چون اونجا نميشد، براي همين به نازي گفتم لباست که پر ماسه شده، بزار بشورم ماسه هارو، به اين بهانه نازي رو از پشت گرفتم تا بتونم کيرم رو روي کون نازي جا بدم و بهش بچسبونم، وقتي کيرم چسبيد بهش، تازه نازي متوجه شد که چه خبره، خودشو هل داد به من، منم که حالم بهم ريخته بود جلوي سيمين و سعيد دستم رو کردم توي لباس نازي و به هواي شستن ماسه ها سوتينش رو باز کردم و درآوردم دادم دستش. نازي گفت ديوونه تو چرا اينجوري ميکني زشته! منم گفتم خب ميخوام خوب ماسه هارو بشورم ديگه، از اونجايي که لباس نازي خيس بود کاملا چسبيده بود به سينه هاش و منم که با دستم به بهانه شستن داشتم زير و ري ممه هاشو ميماليدم دستام بخوبي مشخص بود در زير لباس که دارم چيکار ميکنم، سيمين و سعيدم روبرومون بودن داشتن ميخنديدن، سيمين گفت سعيد همه جونم پر ماسه هست توروخدا بيا اينا رو بشور که من با يه من ماسه از آب نميام بيرون، تا اينو گفت خودش سوتينش رو زودي باز کرد و داد دست سعيد، سعيدم که بدش نيومده بود شروع کردن به شستن پستوناي درشت سيمين از زير لباس. همه اين اتفاقات شستن ماسه ها شايد چند دقيقه بيشتر نشد ولي خيلي حال داد. چون يه محيط خودموني و مطمئن بود بينمون که حدود کاملا رعايت ميشد. خلاصه بعد از اون از آب اومديم بيرون و لب ساحل چهارتايي راه رفتيم تا خوب خشک بشيم و چون گرسنمون بود خانما با همون لباسا و منو سعيدم يه پرهن پوشيديم و نشستيم توي ماشين که بريم به سمت سوئيت تا ناهار بخوريم، اينقدر خسته و گرسنه بوديم که نفهميديم چجوري رسيديم پاي سفره غذا.موقع ناهار همگي خسته و گرسنه و بوديم براي همينم بيشتر مشغول خوردن بوديم تا صحبت! تقريباً ميشه گفت کسي حرف خاص نميزد، تا اينکه سيمين يه دفعه گفت اه سعيد مثلاً تو لباسمو شستي! همه جونم داره ميسوزه با اين ماسه ها! سعيدم فوري با حرص جوابشو داد و گفت اگر خوب نشستم ميخواي بيام الان تميزت کنم. سيمينم حرف سعيد تموم نشده گفت لازم نکرده، تو اگه بلد بودي همون موقع خوب تميز ميکردي که حالا اينجوري همه جام نسوزه!. لباس سيمين خشک خشک شده بود و به جزء برجستگي هاي سينه هاي درشتش که درشت و گرد رو به پايين ايستاده بود چيز ديگه اي مشخص نبود، احساس ميکردم سايز سينه هاي سيمينم بايد مثل سينه هاي نازي باشه، آخه سينه هاي نازي هفتادو پنج بود ولي مال سيمين يخرده پر تر نشون ميداد. سيمين همينطور که داشت غرغر ميکرد روي دو زانو نشست و دستشو کرد توي لباسش و چندتا تکون به خودش و سينه هاش داد و همينطور ماسه بود که از زير لباسش ميريخت پايين. ما هم همگي داشتيم تماشا ميکرديم که چيکار ميکنه، فکر اينکه ماسه هايي که داره ميريزه روي زمين از کجاي سيمين داره درمياد آدمو هوسي ميکرد، که خودش يدفه گفت اه سعيد با اين کارات، ببين نازي، همه جونم پر ماسه شده آخه، وقتي لاش دست ميکشم ميسوزه!!! همه يه لحظه توجهمون به حرف سيمين که اصلاً حواسش نبود چي گفته جلب شد، نازيم براي اينکه حرفو عوض کنه فوري گفت بايد شسته بشه خب سيمين جون، بشين غذاتو بخور، بعد ناهار ميريم با هم درستش ميکنيم. ناهار که تموم شد هر کسي يطرف خوابيده بود و استراحت ميکرد که سيمين از جاش بلند شد ايستاد و رو به نازي گفت نازي جون مياي کمک. نازي گفت باشه تو برو من الان ميام. نازي کنار من دراز کشيده بود، به من گفت با منکه کاري نداري فعلاً، برم کمک سيمين، بدن خودمم داره ميسوزه. منم گفتم خب تو هم برو بشور خودتو، بعد با پوزخند گفتم فقط مواظب باشيد خيلي همديگرو نشوريدا! بعد به سعيد گفتم ميخواي خودت پاشي بري زنتو بشوري؟! سعيد گفت بابا حالا که اينا ميخوان بزارن يخرده راحت باشيم حالا تو نذار، بذار برن بابا! نازي که رفت منو سعيد نزديک هم خوابيده بوديم. از توي حمام صداي تلق تولوق زياد ميومد و بعدشم صداي نامفهوم حرف زدن نازي و سيمين که گاهي هم جيغ ميزدن. سعيد گفت اينا دارن چيکار ميکنن، چقدر صدا ميدن! من گفتم نميدونم حتماً همون کاري که قرار بود ديگه، خب دارن خودشونو ميشورن ديگه احتمالاً. سعيد با نيشخند گفت خدا کنه فقط همين باشه و بلايي سر هم نيارن! منم خودمو زدم به اون راه و گفتم خب دارن دوش ميگيرن ديگه، تازه تو حمام هم که چيز خطرناکي نيست که چيزيشون بشه. سعيد دوباره ادامه داد، دوتا زن که توي حمامن ممکنه خيلي چيزا براشون خطرناک باشه! منکه منظور سعيد رو ديگه کاملاً متوجه شده بودم احساس ميکردم انگار دوست داري توي اون لحظه با هم راحتتر حرف بزنيم، براي همينم گفتم خب چه عيبي داره بابا، بذار راحت باشن، چيه نکنه دلت هواي سيمين رو کرده. سعيدم که ديد منم حواسم هست، گفت بدم نمياد خب، اخه ديشب نشد که درست و حسابي يه حالي بکنيم. گفتم چرا آخه/ گفت خب اون بيشتر از من حال کرد ديگه، آخه حسابي براش ماليدم. منم گفتم خب مگه اون برات نماليد. گفت چرا خب ولي من اونو حالشو آوردم ولي اون نياورد حالمو. گفتم چرا خب. گفت آخه من دوست دارم وقتي حالم مياد سروصدا کنم، براي همين ديشب چون شماها بوديد نميشد. گفتم آهان، مثلاً اگه ما نبوديم ديگه چيکار مونده بود که بکني؟! سعيد با لحن جدي گفت خب دوست داشتم سيمينو ميکردم ديگه. من به شوخي گفتم سعيد، يعني چي!!!!! سعيدم فوري گفت خب همين ديگه، دلم ميخواست کيرمو بکنم تو کس سيمين!!!!!!! صحبت بي پرواي سعيد از کس زنش منو حسابي هوسي کرد، حس ميکردم اونم همين حال رو داره و دلش ميخواد که الان بيشتر در اين مورد حرف بزنيم. منم که ديدم اون داره به اين راحتي حرف ميزنه، گفتم خب منم نتونستم بکنم نازي رو، ولي بجاش نازي حسابي برام ماليد تا آبم اومد، البته منم براي نازي ماليدم، وقتي ميخواستم ادامه بدم نتونستم راحت از کلمه کس زنم استفاده کنم، سعيدم که متوجه اين موضوع شد، مخصوصاً پرسيد تو کجاهاشو ميماليدي خب. منم گفتم خب بالا و پايين رو باهم ماليدم ديگه، بعد کمي مکث گفتم سينه هاشو با کسشو. وقتي از اين الفاظ جلوي سعيد استفاده کردم، نميدونم يه حالي شدم که خيلي خاص بود، يه لذت زيرپوستي از بيان بدن سکسيه زنم داشتم که ناخودآگاه هيکلشو توي ذهنم تصور ميکردم و از ديدنش لذت ميبردم و حال ميکرم. بعد از اينکه همون کلمات رو دو سه مرتبه توي حرفام با سعيد تکرار کردم، ديگه راحت تر شده بودم. که سعيد گفت ميدوني سينا کون سيمين هميشه خيلي شهوتيم ميکنه ولي سيمين از کون نميذاره بکنمش، ديشب حسابي خوابوندمش به بغل و با دستم کونشو ماليدمو انگشتمو از پشت چند بار کردم تو سوراخ کونش. ميخواستم بگم که منم همين صحنه هارو ديدم که با ماليدن نازي آبم اومد، که چيزي نگفتم تا ادمه بده. داشت از انگشت کردنش توي سوراخ کون سيمين ميگفت که صداي داد نازي از تو حموم اومد که ميگفت ســــــــينا کمک! منم بلند گفتم چي شده. اونم هيچ جوابي نداد. سعيد گفت حتماً مال تو رو ميخواد ديگه. گفتم الان آخه! سعيد گفت ببينم سينا مال تو بايد بزرگ باشه که زنت تند تند هوس ميکنه، نه؟! منم گفتم هي بد نيست، اينقدري هست که خب بره تو کسش جا بيفته. بعد قبل از اينکه بپرسم چطور مگه، خود سعيد گفت، آخه يه بار که داشتيم با سيمين حال ميکرديم گفت توهم مثل مال شوهر نازي که قشنگ پرش ميکنه ميخوام حسابي تا ته بکني تو کسم تا پر بشه با کيرت، بعد سعيد ادامه داد منم توي همون حال از سيمين پرسيدم تو از کجا ميدوني&#8221; سيمينم گفت آخه نازي ميگه من مال سينا رو کاملاً حس ميکنم که ميخوره به تهش. در همين حين که من و سعيد هر دو حالمون يه جوري شده بود دوباره صداي نازي اومد که با صداي بلند ميگفت سينا بيا، بيا کارت دارم. سيمينم پشت سرش با صداي بلند ميگفت آقا سينا خانمت نميذاره بشورمش، خانم ميگه فقط سينا بايد منو بشوره. سعيد گفت مثل اينکه اونم حالش مثل خودته، پاشو برو کمکش کن خب. گفتم الان که نميشه، بايد خانمت بياد بيرون تا من برم حمام. بذار برم از پشت در ساکتش کنم بيام. رفتم پشت در حمام و گفتم نازي اين صداها چيه راه انداختي، حمومتو بکن بيا بيرون ديگه. يدفعه در حموم باز شد و نازي جلوي روم ايستاده بود توي حمام!! ولي چون حمام حالت ال مانند داشت سيمين آخر حمام زير دوش بود و چيزي پيدا نبود و فقط نازي لخت لخت ايستاده بود جلوي روي من، همه بدنش خيس بود و برق ميزد فقط لاي پاش پر از کف بود و کسش رو نميتونستم ببينم. بهش گفتم درو ببند الان سرما ميخوري. گفت عيبي نداره بجاش مال تورو ميخورم خب، مياي بشوري منو؟ گفتم حتماً، ميخواي همين الان لخت شم بيام تو جلوي سيمين بشورمت! با خنده گفت نه که بدتم مياد! منم که با ديدن بدن لخت و سينه هاي خيس نازي بدم نميومد يه حالي بکنم، گفتم بسه ديگه زشته، حالا صبرکن سيمين خانم بياد بره بيرون بعد من ميام کمکت ميکنم. هنوز جلوي در حمام روبروي نازي داشتم حرف ميزدم که ديدم يه چيزي افتاد ته حمام، همونجايي که زاويه حمام شکسته ميشد و ميرفت پشت ديوار سرحموم، دقت که کردم صابون بود، همينطور که نازي داشت حرف ميزد حواسم به داخل حمام و خصوصاً اون صابون بود که يه لحظه از پشت ديوار اول سر سيمين رو ديدم که با موهاي خيس داشت کف حمام چهار دست و پا به سمت صابون ميرفت، واي، هرچي به صابون نزديکتر ميشد منم هيجانم بيشتر ميشد تا اينکه ديگه از پشت سر نازي سيمين رو ميديدم که روي دستها و زانوهاش روي زمين صابونو بر ميداشت، کونش خيلي مشخص نبود ولي سينه هاي گندش همينطور آويزون، با سطح زمين زاويه قائمه ميساخت که با حرکتش مثل پاندول ساعت تاب ميخورد. ُسيمين مثلاً اونطوري چهار دست و پا خواسته بود که طوري بره که من نبينمش، چون بهرحال صداي نزديک حرف زدنه من و نازي رو شنيده بود ديگه. نميتونستم قضاوت کنم که تو اون لحظه اين کار سيمين عمداً بود يا سهواً. من با وعده اومدن به حمام از دست نازي راحت شدم و اومدم توي اتاق پيش سعيد. وقتي منو ديد گفت چي شد به توافق رسيديد. گفتم نه کار خاصي نداشت، فقط چون خسته بود ميخواست کمکش کنم يه خورده، گفتم صبرکنه خانمت بياد بيرون، بعد اگر شما ها اجازه بديد من هم برم يه دوشي بگيرم باهاش. سعيدم با پررويي گفت ميخواي دوشو بدي دستش يا&#8230; منم که ديگه واقعاً حالم منغلب بودريال جايي براي رودروايسي نداشتم، گفتم چيه ميخواي بدوني ميخوام چيکار کنم، تو که خب ميدوني ديگه، حالم خيلي بده، ميخوام برم کس زنمو لباشو باز کنم، کيرمو بکنم توش که دارم منفجر ميشم، تو هم اگه ميخواي به نوايي برسي بايد بري زودتر زنتو بياري بيرون تا از فرصت استفاده کني و بري تو حال. سعيد گفت اينجوري که نميشه تا اومد بکنمش، بايد با مقدمه بکنمش تا حال بده، حداقل تو کمک کن! من با تعجب گفتم من چيکار کنم؟!! سعيد گفت ديوونه لازم نيست تو خيلي کاري بکني، فقط وقتي رفتي پيش نازي و خواستي که کاري بکني، کم کم يه سروصدايي راه بنداز که منم به سيمين بگم که ببين اونا دارن چيکار ميکنن، بعدم به هواي کس دادن زن تو منم کس سيمين رو بکنم. منم که ديدم پيشنهاد جالبيه قبول کردم، ولي نميدونستم بايد چيکارکنم دقيقاً، از عاقبتش هم خبر نداشتم که ممکنه چي بشه و يا اينکه اصلاً چه اتفاقي ممکنه پيش بياد. صداي در آلومينيومي حمام اومد که خورد بهم و بسته شد، سيمين بود که با يه حوله کوچيک که دور سرش پيچيده بود و حوله اي که محکم دور بدنش پيچيده بود تا همه جاشو بپوشونه اومد توي اتاق، وقتي ديدمش پاهاش از زانو به پايين لخت بود و ساقش داشت برق ميزد، سينه هاشم که معلوم بود به زور کرده توي حوله و از همه مهمتر باسن گندش بود که به دليل پيچيدن حوله کاملاً مشخص بود، توي اون لحظه اين تصور توي ذهنم نقش بسته بود که اگه اين حوله الان ميوفتاد چي ميشد، که صداي بلند نازي اومد که ميگفت ســــــــــــــــــــــــــينا نمياي؟! به سيمين گفتم آفيت باشيد سيمين خانم. اونم تشکر کرد و رد شد رفت نزديک سعيد پاهاشو باز کرد و نشست. طوري جلوي سعيد نشسته بود که کاملاً زاويه روناش و کسش به طرف سعيد بود و عليرغم اينکه از جهت من هيچ چيزي پيدا نبود، سعيد ميتونست تا توي کسش رو هم ببينه. وقتي من رفتم به سمت حمام، سيمين با کنايه توام با خنده گفت آقا سينا مراقب باشيد، نازي خيلي حساسه ها، آروم بهش ليف بکشيدا! سعيد دستش رو گذاشت بود روي ساقاي سيمين رو داشت ميماليد که من بسمت حمام رفتم.وقتي داشتم به حمام ميرسيدم صداي سيمين رو شنيدم که داشت ميگفت نکن سعيد الان، صبر کن خب! وقتي رومو کردم طرف در حمام، براي يه لحظه دست سعيد رو ديدم که تا کتف از پايين ساقاي سيمين رفته بود زير حوله سيمين. ديدن اين صحنه ها برام جذابيت زيادي داشت، خصوصاً اينکه اونا هم بدشون نميومد که من بدونم يا ببينم دارن چيکار ميکنن. ولي بهرحال نميشد که بمونم، در حمام رو باز کردم و رفتم تو، موقع بستن در رو محکم زدم بهم تا بدونن که من رفتم توي حمام و خيالشون راحت بشه، فکر کردم اينطوري ميتونن راحتتر باشن، نازي انتهاي حمام زير دوش بود و من نميديدش، لباسامو که در آوردم خواستم آويزونشون کنم به جا لباسي توي حمام، که چشمتون روز بد نبينه!!! يدونه شورت و سوتين ست سورمه اي مچاله شده روي جالباسي بود که همينطورم داشت ازش آب ميچکيد!!! ناخوداگاه بمحض ديدن نفهميدم چي شد که ديدم راست شده کيرم، چون ميدونستم نازي لباس زير اين رنگي نداره و بايد صد درصد براي سيمين باشه که شسته و گذاشته اونجا، ولي چرا نبرده بيرون تا آويزون کنه خشک بشه؟! حتماً چون قراره بوده من برم حمام، اونارو به عمد گذاشته اونجا تا اذيتم کنه، ولي اين فقط يه احتمال بود و شايدم يادش رفته ببره. نازي صدام کرد اومدي، گفتم آره دارم لباسمو در ميارم، وقتي لباسمو درآوردم نيگام که به کير شق شدم افتاد، وسوسه شدم که شورت و سوتين رو بردارم و بازش کنم تا بهتر نگاه کنم. تا باز کردم انگار برق گرفتم، نفهميدم چي شد که متوجه شدم کير حسابي راست شدم رو گرفتم توي دستم و دارم محکم فشارش ميدم!، واي چي ميديم، يه شورت که جلوش کاملاً تور بود و از پشت هم فقط يه نخ! تصور اينکه اين کس سيمين رو ميپشونه و از پشت هم ميوفته لاي کون گندش حالم رو شديداً بهم ريخت. تو حال خودم بودم که صداي بسته شدن دوش اومد، خيلي ترسيدم و دستپاچه از اينکه الان نازي منو ببينه، اونارو سريع پرت کردم روي جارختي و گفتم خانمي من بيـــــــــــــام، وقتي با کير شق شدم پيش نازي رسيدم، ديدم نشسته روي چهارپايه پلاستيکي و داره تيغ ميکشه روي ساق پاي کفيش، چشمم افتاد به لاي پاش که داشت با اون رنگ صورتيه خوش رنگش و يه خط تيره مستقيم وسطش، بين دوتا روناش زده بود بيرون، چيزي که خيلي نظرم رو جلب کرد موهاي کوتاه بالاي کسش بود که کاملاً اطرافش تميز و سفيد بود و فقط يه خط باريک تيره ازش مونده بود که ميومد تا بالاي کسش. خيلي خوشم اومد، گفتم به به نازي خانم مدل زدن کوچولوشونو! آب ريخت روي پاش و سرش رو آورد بالا گفت خوب شده؟، چشمش که به کير راست شده من افتاد بلند شد اومد گرفت دستش و گفت چه خبرته دوباره اينو سفتش کردي برا کس من. من داشتم ميگفتم وقتي زن هنرمندي مثل شما داشته باشم بايدم&#8230; که همزمان با يه دستش شروع کرد به ماليدن کيرم و با دست ديگش بيضه هام رو اروم گرفت و باهاش بازي ميکرد. بهش گفتم چي شده حالا خانم مدل زدن؟! گفت آخه داشتيم با سيمين بدنمونو اصلاح ميکرديم که حرف شد و سيمين گفت سعيد دوست داره من موهاي کسمو مدل دار بزنم ولي کمتر پيش مياد که اين کارو بکنم. بهش گفتم خب چرا آخه اونجوري که دوست داره نميزني براش، گفت سخته آخه، معمولاً يخورده که ميزنم خراب ميشه و بعد براي اينکه خراب شده همشو يه جا ميزنم. منم بهش گفتم ميخواي الان برات درستش کنم، گفت ميتوني؟، منم گفتم آره فقط بگو شوهرت چه مدلي دوست داره تا برات همونجوري خوشگلش کنم که تا ديد برات بخورتش. سيمينم گفت خطي، يعني يه خط صاف بالاي کسم. منم همونطوري براش زدم، خيلي خوشش اومده بود، اونم به من گفت حالا تو بگو سينا چجوري دوست داره، منم گفتم خب سينا من هرجوري که باشم خوشش مياد ولي اتفاقاً اونم خطي خيلي دوست داره، اونم فوراً پاهامو از هم باز کرد و با صابونو برداشت ماليد روي کسم رو کفي کرد و شروع به تراشيدن موهاي کسم کرد، وقتي تموم شدو با آب حسابي شستش گفت نازي جون منکه دهنم آب افتاد، حتماً سينا هم خوشش مياد ازين!!! وقتي نازي داشت اين حرفارو ميزد کيرم توي دستش بود و همزمان داشت برام ميماليد، منم با نوک سينه هاش که سفت شده بود و سمت من بود داشتم بازي ميکردم و لذت ميبردم. گفتم خوبه ديگه خانما خوب بهم ميرسن، اين سروصداها هم که راه انداخته بوديد براي همين بود؟. گفت نه همش. گفتم چطور مگه؟ گفت آخه سيمين اذيتم ميکرد، به بهانه شستن لاي پام همش دستشو ميماليد به لباي کسم، منم قلقلکم ميومد. تا اينو گفت نمي دونم چي شد که انگار يه حس خاصي همه وجودمو گرفت و ناله اي کردم. نازي حرفشو تموم کرد و زانو زد جلوي کيرم و اونو کرد توي دهنش. داشتم حسابي با خوردن نازي و تصورات فانتزي خودم که از شوخيهاي نازي و سيمين توي حمام بود لذت ميبردم، حمام ساکت شده بود و نازي هم ولکن نبود و تندتر ميکرد توي دهنش و در مي آورد. صداي ناله هاي کشداري از بيرون حمام ميومد، گوشام رو تيز کردم ولي نيازي نبود چون مثل اينکه داشت بلندتر و شديدتر ميشد، صداي سيمين بود داشت ناله هاي شهوتناکي ميکرد که خيلي هم کشدار بود; &#8220;آااااااااه آه آااااااااه آااااااااه آاااااااااااااااااه&#8221;. صداي به اون بلندي و اون حالتي معلوم بود که فقط ميشه براش يه احتمال رو در نظر گرفت. با اين صداها و فکر اينکه ميدونن ما الان داريم ميشنويم که دارن چيکارميکنن حسابي داغم کرده بود، به سرعت نازي رو بلند کردم و بهش گفتم بسه ديگه، دستات رو بذار به ديوارو کونتو بده عقب، پاهاتم خوب باز کن، ميخوام کس نازتو خوب بتونم از عقب ببينم، تا کست از پشت نيفته بيرون نميکنمت! اونم معطل نکرد و همون کارو کرد، تا چشمم افتاد به اون کس کشيده و پهن نازي که از لاي پاهاش افتاده بيرون و خودنمايي ميکرد، نتونستم خودمو کنترل کنم و با صورت رفتم طرفش و از زير يه زبون محکم کشيدم روش، تا اينکاره کردم نازي ناله اي کرد و لرزيد&#8230; صداي ناله هاي سيمين ميومد که حالا ديگه تندتر شده بود، نازي هم داشت التماس ميکرد که ميخوام، براي همين هم ايستادم و با همون رطوبت کيرم و کس نازي، کيرم رو تا ته کردم از پشت توي کسش. بازم نازي ناله کرد اما بلندتر. اولش آروم آروم عقبو جلو ميکردم ولي چون کاملاً خيس شده بود و روون، منم شرو کردم به تند تند کردن نازي. با هر ضربه اي که در اثر رفتن کيرم توي کس نازي و برخود بدنم با کونش اتفاق ميوفتاد، نازي ناله ميکرد و منم از صداي آخ و اوخش داغتر ميشدم. ديگه از اينکه با وجود سيمين و سعيد در اون نزديکي داره با صداي بلند ناله شهوت ميکنه خيلي خوشم اومده بود و دوست داشتم محکمتر بکنم تا بيشتر صداش دربياد، تا اونا هم صدامونو بشنون، نازي هم همش بين ناله هاش ميگفت چيکار ميکني،،، پارم کردي،،، زشته صدامونو ميشنون،،، منم گفتم عزيزم راحت باش، اونا که غريبه نيستن، تازه خودشونم دارن ميکنن، و با لحن شهوتناکي گفتم: ببين صداي کس دادن سيمينم داره مياد!!!! گفت پس عيبي نداره، تو ناراحت نميشي صداي دادن منم اونا بشنون؟، گفتم نه عزيزم راحت باش. نازي هم تا ميتونست با هر ضربه اي که به کونش ميخورد و کيرم تا ته ميرفت توي کسش با صداي بلند ناله ميکردو ميگفت بازم ميخوام. ديگه صداهاي سيمين و نازي يه ريتم موازي درست کرده بود، ناله هاي سيمين خيلي شديد شده بود و ديگه انگار داشت با صداي بلند فرياد ميکشيد و ما از صداشون حال ميکرديم! فکر کردم که سعيد و سيمين هم بايد با صداي ناله و شلپ شولوپ کردن ما حال ميکنن. توي حال خودم بودم که احساس کردم صداي نازي کمتر شده، تا جايي که ديگه صدايي نميومد! ما هم آرومتر ادامه ميداديم، که يکدفعه صداي زدن به در حمام اومد و پشت سرش سيمين که داشت ميگفت ببخشيد، شرمنده، ميشه لباساي منو بديد بدم به سعيد بيرون آويزون کنه خشک بشن.. منکه هنوز در حال کردن نازي بودم، مکثي کردم و به نازي گفتم برو بهش بده زود بيا، نازي صاف ايستاد و رو به در گفت سيمين جون ما اين طرفيم، خودت درو بازکن بردار. تازه در اون لحظه يادم افتاد که شورت و سوتين سيمين رو که ديدم دوباره مچاله و جمع نکردم مثل اولش بزارم سرجاش و فقط پرت کردم روي جالباسي!.. الان سيمين ميفهميد که من اونارو ديدم. يه لحظه ناراحت شدم، نيگام افتاد به لباس زيراي نازي که افتاده بود کف حمام و خيس خيس بود، فکري به ذهنم رسيد و بلند از پشت ديوار گفتم ببخشيد سيمين خانم اگر زحمتي نيست لباساي نازي رو هم ببريد تا سعيد جان زحمت انداختنشون رو با همونا بکشه که نازي هم لباساش خشک بشه، بعدم دستمو دراز کردم و از پشت ديوار شورت و سوتين قرمز نازي رو دادم دست سيمين. نازي چشماش گرد شد و گفت نميخواد حالا، زحمتشون ميشه، بعداً خودم خشکشون ميکنم، تا اومدم حرفي بزنم سيمين زودتر جوابشو داد و گفت نازي جون اين حرفا چيه، چه زحمتي، خب ميدم اينارم بندازه خشک بشه ديگه. بعد در رو بست و رفت. تا رفت نازي گفت سينا خان زشته لباساي منو اونا بندازن، منکه حسابي مست بودم گفتم مهم نيست تو الکي زشته زشته ميکني، دوتا تيکه پارچس ديگه، عکس لختيمون که نيست، حالا زودباش که ميخوام بکنمت، حالم خيلي بده ها. اونم خوابيد کف حمام و پاهاشو از هم باز کرد و گفت بقيشو اينجوري بيا روم. گفتم يه شرط داره بايد خوب برام بازش کني کستو. تا اومد با دستش کسش رو بگيره مهلت ندادم و کيرم رو گذاشتم روي کسش و خوابيدم روش، تا خوابيدم تا ته کيرم سر خورد توي کسش، شروع کردم به کردنش، اولش سينم روي پستوناش چسبيده بود و مثل فنر پستوناش باعث حرکت بدنم روشون ميشد، ولي چون ديگه خيلي مست بودم و ميخواستم بکنم تا حالم بياد، از روي سينه هاش بلند شدم و نيمخيز ادامه دادم به کردن کسش، اونم دوباره صداي ناله هاش دراومده بود و بلندتر ميشد و نم محکمتر کيرمو ميکوبيدم توي کسش. احساس کردم که خيلي نزديک شدم به اومدن، کيرم رو از توي کسش کشيدم بيرون و اومدم بالا رو سينه هاي نازي و کيرم رو دادم دستش، گفتم ميخواد بياد، اونم سريع گرفت توي دستش و تند تند و محکم ماليد، اينبار ديگه با صداي بلند ناله من، در حاليکه نازي به سرعت و محکم با دو دستش کيرم رو ميماليد، همه آبم با فشار زد بيرون و پاشيد روي پستونا و گردن نازي.از شدت حالي که کرده بودم و لذتي که بهم داده بود، هموجا کنار نازي کف حمام بي حال دراز کشيدم تا خستگيم دربره و بلند شم دوش بگيريم و بريم بيرون از حمام.نازي دوش گرفت و رفت بيرون که لباس بپوشه، وقتي ميخواست بره گفت تو نميخواي دوش بگيري، منم گفتم تو برو منم يه کمي حالم جا بياد دوش ميگيرم ميام، من هنوز توي حمام دراز کشيده بودم که نازي از توي رختکن گفت سينا لباس براي من نياوردي؟! منم گفتم نه، آخه نگفتي که بيارم، بعدم شما چرا لباس نگذاشتي براي خودت! نازي گفت حالا من چيکار کنم، گفتم نميدونم خب برو بيار ديگه، يا اصلاً سيمين رو صدا بزن برات بياره. نازي هم لاي در رو باز کرد و سيمين رو صدا کرد، بعد چند لحظه وقتي سيمين اومد اول در زد، نازي در رو براش باز کرد، قبل از اينکه بخواد حرفي بزنه، سيمين گفت به به خانم خوشکله خسته نباشيد، کارتون تموم شد؟!! آقا سينا کجاس؟! نازي گفت مرسي عزيزم، سينا تو حمامه، شما که انگار بيشتر خسته شدي! سيمين که ديده بود من اونجا نيستم با لحن نازي آروم گفت: خوشمزه بود؟! نازي گفت يواش، حالا برو براي من لباسامو بيار، بعداً ميگم بهت. تا نازي داشت خودشرو خشک ميکرد سيمين هم لباساش رو براش آورد. منکه تا اون لحظه هنوز دراز کشيده بودم، از جام بلند شدم و آب رو باز کردم تا صداي سکوت رو پر کنه. سيمين و نازي نسبتاً آروم صحبت ميکردن. صداي نازي رو شنيدم که گفت اِ اِ اين چيه آوردي سيمين؟!! سيمينم گفت چيه مگه، شلوار خودته ديگه. نازي گفت نه بابا شلوارو نميگم که، اين بلوزو ميگم، زشته آخه، يقش بزرگه يخورده تا شونه هام مياد، سينا ناراحت ميشه يه وقتي. سيمين گفت چه عيبي داره تو هم سخت ميگيري، توي چمدونتون رو خيلي نگشتم، از لباساي خودم برات آوردم، حالا همينو بپوش، تازه خودمم مثل همينو پوشيدم فقط رنگش فرق ميکنه، سعيدم هيچ مشکلي نداره و هيچي بهم نگفته، سينا هم وقتي ببينه که منم بلوزم مثل بلوز تو هست چيزي بهت نميگه. نازي مکثي کرد و گفت چرا ديگه سوتين نياوردي، حتماً اينم برا اينه که خودتم سوتين نبستي! آره؟! سيمين گفت لباس زيرا که رو بندِ خب، بايد خشک بشه ديگه، تازه تو چرا اينجوري هستي، بغير از ما چهار نفر که کسي اينجا نيست، هممونم که همديگرو ميشناسيم و خودموني هستيم ديگه، غريبه هم که نداريم، تازه سعيد احتمالا ميخواد بره بيرون و به جز منو شوهرت که کسي اينجا نيست. بعد از چند دقيقه با صداي بسته شدن در حمام فهميدم که نازي لباسشو پوشيده و رفته بيرون. کم کم در حالي که به حرفايي که شنيده بودم فکر ميکردم رفتم زير دوش، با وجود اينکه هنوز لباس نازي رو نديده بودم، ولي وقتي توي ذهنم تصور ميکردم که بايد چجوري باشه، حالم دگرگون ميشد و ناخوداگاه هيمينطور که داشتم فکر ميکردم يه لحظه احساس کردم که راست کردم و براي لحظاتي با فکر سينه هاي نازي شروع کرم به ماليدن خودم، ولي همه سعيم رو ميکردم که اجازه ندم تصور سينه هاي بزرگ سيمين توي اون لباس، در ذهنم نقش ببنده، هر چي که بود سيمين هم زن دوستم بود و هم دوست زنم و دلم نميخواست ذهنياتم به سمتي بره که دوستم سعيد راضي نباشه، گرچه با هم شوخيهاي ميکرديم گاهي اوقات ولي همه اونا توي شرايط تقريباً يکساني بود که سعيدم توش حضور داشت، شايد يه جور حس انسانيت و يا احترام به آداب بود&#8230; دوش که گرفتم، خودمرو خشک کردم و لباسايي که نازي برام گذاشته بود پوشيدم و اومدم بيرون. موقع بيرون اومدم سعي کردم خيلي آروم و بي سروصدا برم توي اتاق، صحنه جالبي رو ديدم، سيمين و نازي نشسته بودن روبروي سعيد و داشتن سبزي خوردن هايي که صبح گرفته بوديم تميز ميکردن براي شام شب، سعيم روبروشون نشسته بود و داشت مثل يه بچه خوب کمک ميکرد، ولي از همه مهمتر لباس سيمين و نازي بود، هر دو شون شلوار جين تنگ پوشيده بودن، بلوز سيمين صورتي و مال نازي آبي آسموني بود، حالا فهميدم نازي حق داشت که جا بخوره، چون بلوزش پازچه اي تنگ بود و يقه اش از دوطرف تا نزديکه شونه هاش ميومد و از پايين هم تا بالاي سينه هاش ولي خط سينه مشخص نبود و خيلي پايين نميومد، اما بخاطر نبستن سوتين سينه هاي نازي و سيمين چسبيده بود به بلوزشون. نازي خيلي راحت نشسته بود و شال نازک تقريباً بازي رو انداخته بود روي سرش و گردنو شونه هاي لختش کامل مشخص بود، سيمينم که لباسش همونجوري بود ولي روسريش پشت گردنش بود و موهاش باز بود. نکته جالب اينجا بود که سعيد با وجود اين منظره دل انگيزي که روبروش در فاصله چند سانتيمتريش بود، هر از گاهي اونم به اجبار سرش رو کمي بلند ميکرد و دو کلمه حرفي ميزد و دوباره کارش رو ادامه ميداد. وقتي رفتار سعيد رو ديدم خيالم راحتتر شد و خوشحال شدم از اينکه اون هم رعايت احترام رو داره و فکر کردم در اعتمادم اشتباه نکردم و حتي بيشتر از اين هم ميتونيم به اين زوج خوب اعتماد کنيم. سعيد پشتش به سمت من نازي و سيمين تقريباً روبروي من بودن؛ به محض ورود به اتاق از قصد با صداي بلند گفتم چه آب خوبي داشت اين حمام، اينطوري همه متوجه اومدنم شدن، نازي سريع خودشرو جمع و جور کرد و شالش رو طوري انداخت که يقه و گردنشرو بگيره، سيمين با حوصله روسيريش رو همونجوري آورد بالا تا يه خرده روي موهاش رو بگيره و سعيد برگشت به سمت من گفت زودباش بيا که امشب چه شامي بخوريم با اين سبزي خوردن. منم رفتم کنارشون نشستم تا کمکشون کنم. وقتي مشغول بوديم همزمان از همه چي و همه جا حرف ميزديم، سعيدم حالا با اومدن من خيلي راحت تر شده بود و گاهي همه باهم شوخي هم ميکرديم. تنگيه لباس نازي و سيمين به حدي بود که انگار نوک سينه هاشون به سمت من و سعيد هدف گرفته شده بود، سيمين ديگه تو شوخياش راحتتر شده بود، خصوصاً با من. احساس ميکردم جو راحتتري از گذشته بينمون به وجود اومده. وقتي کار سبزيا تموم شد نازي و سيمين بلند شدن تا وسايل رو ببرن توي آشپزخونه، اينقدر شلوارشون تنگ به باسنشون چسبيده بود که اگه کون لخت هم بودن، کونشون به اين زيبايي خودنمايي نميکرد، وقتي از پشت سر کون پهن نازي رو کنار يه کون پهن ديگه ميديدم که بالا و پايين ميره، بي اختيار نگاهم با هر بالا و پايين رفتني به دنبالشون ميرفت، کون نازي پهن تر بود اما کون سيمين هم چون کمر باريکي داشت زيبايي خاص خودش رو داشت، از ديدن اين صحنه لذت ميبردم که متوجه شدم سعيد داره ميگه ببينم تو سير نميشي؟!!! گفتم از چي؟ گفت از هموني که محوش شدي ديگه! گفتم مگر تو دوست نداري خب، منکه ميدونم خودتم دوست داشتي با سر بري تو اين کون! سعيد گفت منظورت کدومشه؟؟!!!!!!!!!! وقتي سعيد اين حرفو زد حس کردم مثل جوي آبي که يکباره آب بيفته توش، يه حسي وجودم رو گرفت و متوجه سفت شدن کيرم شدم&#8230; گفتم به نظرت کدوم قشنگ تره؟ اونم گفت خب ميدوني سيناجان من نميتونم در مورد زن تو اظهار نظر کنم اما خب کون سيمين رو چون لخت ديدم و حسابي ماليدم، ميدونم که خيلي باحاله! گفتم عيبي نداره چون تو و زنت دوستاي خوب ما هستين و اطمينان دارم که اين حرفايي که ميزنيم بين خودمون ميمونه ميتوني در مورد کون نازي هم بگي، همونطور که من الان ناخوداگاه چشمم به کون زن تو افتاد، ناراحت نميشم اگر تو هم راحت باشي سعيدجان. با اين حال سعيد از اظهار نظر در مورد کون نازي تا حدي خودداري و فقط گفت کون زنت مثل خودش قشنگه خب! احساس کردم کمي براش سخته، براي همين حرف رو عوض کردم. همش فکر ميکردم اونشب بايد سکس خوبي در انتظارمون باشه، ولي چون بعد از شام رفته بوديم لب دريا و بعدازظهر هم نخوابيده بوديم، به محض رسيدن خونه چراغها خاموش شد و روسريا برداشته و همه تو رختخواب لالا! فردا صبح که بيدار شديم، بعد از خردن صبحانه تصميم گرفتيم که بريم تله کابين، و چون شب هم بايد برميگشتيم تهران، تمام وسايل رو بايد ميذاشتيم توي ماشين تا چيزي جا نذاريم. نزديکاي ظهر بود که سوييت رو به سمت تله کابين ترک کرديم. طبق معمول خانمها لباساي خوشرنگ و تيپ راحت پوشيده بودن، بخاطر وسط هفته بودن محوطه تله کابين خلوت بود، چهارتايي توي کابين نشستيم، منظره خيلي زيبايي از درختان زير پامون بود، مشغول صحبت بوديم که سيمين پيشنهاد گرفتن عکس داد، همه موافقت کردن، قرار شد اول سيمين و سعيد با هم بگيرن و بعد من و نازي. سيمين و سعيد کنار هم نشستن و من دوربينو آماده ميکردم، سيمين به روسري و موهاش ور ميرفت که سعيد گفت چيکارميکني زودباش ديگه سينا منتظره، سيمين گفت آخه موهام بدجوري جمع شده. سعيد گفت خب برش دار اصلاً، تو عکسم قشنگتره، اينجا هم که کسي نيست. سيمين هم از خداخواسته تو يه چشم بهم زدن روسريش رو برداشت و اماده عکس شدن، ازشون دو سه تا که عکس گرفتم، سيمين با نازي گفت نازي جان مگه شما نميخواي عکس بگيري، بيا برات موهاتو شونه کنم، بعد اومد طرف نازي و شالش رو برداشت و موهاش رو جلوي من و سعيد شونه کرد. بعد من و نازي هم کنارهم عکس گرفتيم. وقتي رسيديم اون بالا هم خلوت بود و هم آدمايي که اونجا بودن خيلي راحت خانماشون روسرياشون رو برداشته بودن، براي همين من و سعيد هم گذاشتيم نازي و سيمين هم راحت باش. اونروز خيلي خوش گذشت و ناهار رو هم همون بالا خورديم. طرفاي عصر بود که قصد داشتيم به سمت تهران راه بيفتيم. توي راه ديگه اتفاق خاصي نيفتاد تا رسيديم تهران، اول همگي اومديم منزل ما. همه کمي خسته بوديم، نازي و سيمين مانتوهاشون رو درآوردن و رفتن آشپزخانه تا شام حاضر کنن و من و سعيد هم پاي تلويزيون خوابيديم و من کانال هاي تلويزيون رو عوض مي کردم، سعيد گفت مثل اينکه خيلي هم خسته نيستي، گفتم نه خيلي. سعيد گفت پس دير ميخوابي امشب، نه؟! گفتم حالا که فعلا هنوز خوابم نمياد&#8230; چطور مگه؟ با لحن خاصي گفت امشب برنامه دارين يا نه؟ منکه ديگه متوجه شده بودم منظورش چيه گفتم نمي دونم، بايد ديد چي پيش مياد، حالا که هنوز سرشبه، تا آخر شب خيلي راهه حالا! شما امشب اينجا بمونين ديگه، فردا سرحال که شدين بريد، تازه دورهمم هستيم خب، اگرم خواستين برنامه اي داشته باشيد بريد توي اون يکي اتاق که راحت باشيد. سعيد بي مقدمه گفت منکه امشب بدم نمياد با سيمين اگه حالشو داشته باشه يخورده بازي کنم. گفتم تو که خودت ميخواي پس چرا به من ميگي ديگه؟! گفت خب ميخوام ببينم شما هم پايه هستيد يا نه. گفتم چيه انگار ديروز خيلي بهت چسبيده!، گفت راستشو بخواي خيلي حال داد، فکر نميکردم يه دفعه اينجوري بشه. با اينکه متوجه منظورش شدم گفتم مگر هر دفعه با زنت سکس داشتي حال نميکردي، که اينجوري ميگي، مگه ايندفعه چجوري بود؟؟!!!! گفت خب آخه ايندفعه فرق داشت، اينبار با هر صداي ناله سيمين، صداي ناله يکي ديگه هم ميومد. گفتم خوبه ديگه، من نازي رو ميکردم، تو حالشو ميبردي، البته اگه راستشو بخواي منم وقتي نازي رو ميکردم و صداي زن تو ميومد، خيلي بهم حال ميداد. سعيد ادامه داد; وقتي همزمان صداي نازي خانم هم ميومد، سيمين با حرفاش بيشتر حسم رو تحريک ميکرد. منکه کنجکاو شده بودم، فوري پرسيدم مگر چي ميگفت؟؟؟ سعيد ادامه داد; آخه تو که رفتي تو حمام، من داشتم با پاهاي سيمين بازي ميکردم، کم کم بالاتر رفتم تا به روناش رسيدم، تا به روناش رسيدم کس تراشيدش رو ديدم و فوراً حوله رو باز کردم از دور کمرش تا براش بخورم، ديدم بالاشو اصلاح کرده، داشتم ميخوردم که سيمين گفت نازي کسمو اينجوري زده تا تو خوب بخوريش برام، راستش منم بيشتر تحريک شدم و حسابي تا تهش رو خوردم براش تا از حال رفت، وقتي هم که داشتم ميکردمش و صداي شما هم ميومد، هي ميگفت ميبيني چه کسي بهت ميدم، صداي نازي رو هم ميشنوي داره سينا پارش ميکنه!!!! سعيد داشت ادامه ميداد که با صداي سيمين حرفمون رو قطع کرديم و موضوع رو عوض کرديم، سيمين اومد بالاي سر ما، به سعيد گفت سعيد نازي ميگه امشب اينجا بمونيد، تو چي ميگي، به نظرت بمونيم يا&#8230; سعيد گفت تو ميگي چيکار کنيم؟، سيمين گفت نمي دونم، آخه نمي خوايم مزاحمشون باشيم ديگه، ممکنه کار داشته باشن. با حالت خنده گفت اونوقت ما مزاحم هستيم. من گفتم نه بابا اين چه حرفيه، خوشحال ميشيم دور هم باشيم. سيمين هم انگار منتظر بود گفت سعيد پس من برم لباسم رو عوض کنم اگر تو حرفي نداري، منتظر جواب سعيد نشد و رفت توي آشپزخونه و به نازي گفت نازي جان يه لباس به من ميدي، از بس اين لباسا بوي نم ميده داره حالم بهم ميخوره. نازي گفت باشه صبرکن کارم تموم بشه بريم تو اتاق بهت لباس بدم. چند دقيقه بعد نازي و سيمين رفتن داخل اتاق و در رو هم به حالت بسته گذاشتن. سعيد بلند شده بود نشسته بود، منم که ديدم يه مقدار احساس خستگيم کمتر شده، بلند شدم و رفتم دستشويي تا يه آبي به سروصورتم بزنم، صورتم رو که شستم، خواستم در دستشويي رو ببندم که از لاي در اتاق منظره جالبي نظرم رو جلب کرد، نازي با شورت و سوتين روبروي سيمين رولبه تخت خوابيده بود و دستش زير سرش بود، اما سيمين که تقريباً پشتش به در بود با شلوار جين به بغل خوابيده بود، همون حالت مقابل نازي، ولي بالا تنش لخت بود و کمرش کاملاً باز بود، پس مطمئناً نبايد چيزي پوشيده باشه، حتي سوتين، و خيلي راحت داشتن بازي دوتايي حرف ميزدن، صداشون نميومد که چي ميگن، با اينکه واقعاً منظره جذابي بود برام، ولي نتونستم به خودم اجازه بدم تا بمونم و بيشتر نگاه کنم، شايد همراه با لذت حس بدي هم داشتم که دارم دزدکي&#8230; اومدم نشستم کنار سعيد مشغول صحبت شديم، هنوز کمر لخت سيمين و اينکه چه راحت با سينه هاي باز جلوي نازي داشتن باهم حرف ميزدن تو ذهنم بود، ولي سعي ميکردم از فکرم بيرون کنم. تا اينکه اومدن بيرون و رفتن توي آشپزخونه. نازي و سيمين هر دو شلوار پارچه اي راحت پاشون کرده بودن با يه پيرهن آزاد، فقط نازي شلوارش کوتاه بود و براي سيمين معمولي. البته طبق معمول هر دو روسري داشتن. شام رو که آوردن همه شام رو خيلي سريع خورديم و بعد از خوردن چاي بعد از شام دورهم نشستيم. سعيد پيشنهاد بازي داد و منو سعيد روبروي هم نشستيم و سيمين و نازي هم با هم نشستن. توي بازي معمولاً منو سعيد با هم ميشينيم و خانمهامون هم با هم و معمولاً هم اونا ميبازن، اونشب هم همين اتفاق افتاد و هفت دست پشت سرهم خانمها باختن. سيمين گفت اينجوري قبول نيست شما دوتا که باهم هستيد همش تقلب ميکنيد، تا حدي راست هم ميگفت، چون يه چند باري من از پايين ورق کشيدم بالا و يه برگ رو دو سه بار بازي کردم!!! منم همش به شوخي ميگفتم خب بازي بلد نيستين ديگه، خانمها نه حکم باز ميشن، نه راننده!!! سعيد هم فقط ميخنديد، منو سعيد هر دو داشتيم از خنده قش ميرفتيم و سيمين و نازي هم حرص ميخوردن و عصباني بودن. سعيد گفت خب عيبي نداره ايندفعه جاهارو عوض ميکنيم، به سيمين گفت تو و سينا روبروي هم بشينين. با کمي مکث همه قبول کردن و منو سيمين باهم نشستيم و نازي سعيد هم باهم. دست هاي اول همچنان بازي به شوخي جلو ميرفت، ولي کم کم داشت حساس ميشد و خصوصاً اينکه من دلم نميخواست کم بيارم، ديگه کم کم با سيمين رفته بوديم تو کار علامت و ندا! يه دست رو راحت همينجوري گرفتيم و سيمين خيلي خوشحال بود و فقط مونده بود که ديگه برقصه! ديگه بازيمون داشت خوب باهم مچ ميشد، کم کم کارمون به چشمک هم کشيده بود ديگه&#8230; تازه داشت از اين طرز بازي خوشم ميومد، خصوصاً وقتي سيمين سعي ميکرد با حرکت ابروهاش که زيرش رو با سايه نقره اي پر کرده بود، چيزي رو به من بفهمونه تا بازي درست انجام بدم. گاهي که تو اون لحظه بازي رو از ذهنم فاکتور ميگرفتم و فقط محو حرکات چشم و ابروي سيمين ميشدم، اين رفتار سيمين رو ميتونستم تو ذهنم دلبري فرض کنم، اما واقعيت اين بود که ما داشتيم بازي ميکرديم و اون فقط سعي ميکرد به من علامت بده! شلوار سيمين تا نزديکاي زانوش بالا رفته بود و با ساق پاهاي لخت و براق دقيقاً روبروي من نشسته بود، با وجود اينکه نازي شلوارش کوتاه بود و پاهاي اون هم لخت و صاف بود ولي پاهاي سيمين جاذبه ديگه اي داشت برام،&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ae%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%b4-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2393</post-id>	</item>
		<item>
		<title>باید منو خوب بکنی , میفهمی یا نه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%86%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%d9%81%d9%87%d9%85%db%8c-%db%8c%d8%a7-%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%86%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%d9%81%d9%87%d9%85%db%8c-%db%8c%d8%a7-%d9%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 26 Sep 2019 09:32:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اندامشم]]></category>
		<category><![CDATA[ايستادم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بشهبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بوداروم]]></category>
		<category><![CDATA[بودخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[بودمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودمنم]]></category>
		<category><![CDATA[پذيرايي]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهن]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پيشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تندتند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبيده]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستشم]]></category>
		<category><![CDATA[زمستون]]></category>
		<category><![CDATA[سوتينشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[صدامونو]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[كوچيكش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[مردانه]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنم]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونستيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدادم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونست]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردمش]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرده]]></category>
		<category><![CDATA[مينويسم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميكنم]]></category>
		<category><![CDATA[نميكنيد]]></category>
		<category><![CDATA[همديگرو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[نيازها قانعش كردم ببرمش سينما فیلم سکسی سينه هاشو بمالم.يادم مياد زمستون بود از بس لباس پوشيده بود به سختي به سينه هاش رسيدم.وقتي شروع كردم با سکسی سينه هاش بازي كردن چشماش عينه چشماي شاه کس گاوي كه دارن شيرشو ميدوشن شهلايي شده بود يه كمم اشك تو چشماش جمع شده کونی بودخلاصه اين [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>نيازها قانعش كردم ببرمش سينما فیلم سکسی سينه هاشو بمالم.يادم مياد زمستون بود</h2>
<p>از بس لباس پوشيده بود به سختي به سينه هاش رسيدم.وقتي شروع كردم با سکسی سينه هاش بازي كردن چشماش عينه</p>
<h3>چشماي شاه کس گاوي كه دارن شيرشو ميدوشن شهلايي شده بود يه</h3>
<p>كمم اشك تو چشماش جمع شده کونی بودخلاصه اين اولين باري بود كه دستم به اندام سميه ميفتاد هر چند كه</p>
<h4>زد جنده حال خوردم اخه ابم نيومدحتي يادم مياد موقع اي</h4>
<p>كه از سينما ميومديم بيرون كيرم پستون سيخ شده بود مجبور شدم بندازمش زيره كمربندم طوري كه سرش چسبيده بود به</p>
<h5>نافم.بگذريم.كارم رسيد کوس به جايي كه در هفته يك شب دزدكي</h5>
<p>ميرفتم خونشون خصوصا موقع اي كه فرداش تعطيل بود اگه بخوام توضيح بدم كه چوري برنامه ريزي كرديم كه شبها موقع اي سکس داستان كه مادرو داداشاي</p>
<h6>كوچيكش خوابن{باباش فوت كرده بود}برم اونجا مفصله كه ایران سکس احساس ميكنم</h6>
<p>لزومي نداره بنويسم.اين مقدمه اي بود تا داستان اولين سكسمونو براتون بگم.فقط داشته باشيد كه خونشون 2 تا در داشت كه در تو كوچه بنبست به اتاق بالا ختم ميشدفقط من بايد از تو راهرو ميگذشتم.خلاصه با قرار قبلي رفتم خونشون. هيچ وقت فراموش نميكنم اولين بار پيراهن مردانه و شلوار لي پوشيده بود اخه ميدونست اين تيپو دوست دارم.همه چراغهاي اتاق خاموش بود اما اتاق تقريبا با نور تير چراغ برق تو كوچه روشن بود طوري كه ميتونستيم همديگرو از فاصله نزديك ببينيم.اينم بگم كه اصلا نميتونستم تو اون شرايط سيگار بكشم مطمئن بودم بوي سيگار خونرو پر ميكنه.بعد از كمي صحبت كردن وكم شدن استرس رو تخت نشستم ازش خواستم بياد بين پاهام بشينه.شروع كردم با موهاش بازي كردن.اينم بگم كه سميه رو يه خورده دوستشم داشتم اون قيافه ي نازي داشت خصوصا چشماش خيلي قشنگ بود اندامشم اگه يه خورده كونش بزرگتر بود دست كمي از مدونا نداشت.موهاش بوي شامپو ميداد معلوم بود تازه از حموم بيرون اومده بود.اروم اروم شروع كرديم به لب گرفتن.از روي پيرهن با سينه هاش بازي ميكردم تا شهوتي بشه.بعد دكمه هايي پيراهنشو باز كردم.بلندش كردم خواستم پيرهن و سوتينشو در بيارم كه خيلي خجالت كشيد از خجالت سرشو بالا گرفت تا اين صحنرو نبينه. شروع كردم خوردن سينه هاش وقتي سينه هاشو فشار ميدادم مثل يه تيكه لاستيك از دستم در ميرفت.دوباره شروع كردم به لب گرفتن واز پشت با دستام كونشو مالش ميدادم خوابوندمش رو تخت شلوارشو دراوردم خيلي مقاومت ميكرد اما اخرش دراوردم .روشو ازم برگردوند.نه اون ونه من ميتونستيم صدامونو بلند كنيم خيلي اهسته صحبت ميكرديم.از اينكه لختش كرده بودم خجالت ميكشيد منم به خاطر اينكه از خجالت ذرش بيارم خودمو لخت لخت كردم اروم رفتم كنارش دستشو گرفتم گذاشتم رو كيرم .مدام دستشو ميكشيد اخرش اروم شد احساس كردم از گرماي كيرم خوشش اومده.كاملا كيرمو تو دستش گرفت و اروم اروم باهاش بازي ميكرد .روبه روش ايستادم از رو شورت با كسش بازي كردم بعد اروم دستمو بردم كسشو لمس كردم كمي خودشو خيس كرده بود.شرتشو دراوردم اصلا مقاومت نكرد شروع كردم به خوردن كسش.چشمم افتاد به 2 تاپرتقالي كه واسه پذيرايي اورده بود اخه نميتونست زياد بياره بهش شك ميكردن.پرتقالارو نصف كردم ريختم رو كسش دوباره شروع كردم به خوردن.وقتي بهش نگاه كردم ديدم خيلي تو حسه ديدم چشماشو بسته وداره لباشو گاز ميگيره.بلندش كردم ازش خواستم كيرمو بخوره خيلي ناراحت شد منم ديگه اصرار نكردم.خلاصه قانع اش كردم كه كونش بزارم.يادم مياد براي هر سانت كيرم 2 دقيقه حداقل طول ميكشيدبره تو بعد از چند بار رفتو برگشت تحملش بيشتر شد .سرشو از بغل خوابوندم رو تخت كونشو قمبل كردم دستاشو از پشت با دستام ميكشيدم و تندتند ميكردمش .دندان قروچه ميرفت اخه خيلي درد ميكشيد ونميتونست داد بزنه.به حمون حالت ابم اومد ريختمش رو كونش..بعد سميه كه مثل من خيس عرق شده بود اروم رفت گوشه تخت نشست وبه بغل لم داد عين بچه ها{راستي سميه 17 سالش بود من 20سال}زانوهاشو بغل كرد وشروع كرد اروم اروم گوزيدن.يكي دوتاي اول خجالت كشيد يه كمي خودشو جمع كرد اما واقعا نميتونست ديگه كنترل خودشو از دست داده بود.منم براي اينكه كمتر خجالت بكشه چند تا جك سكسي در رابطه با گوزيدن براش گفتم و شروع كردم بوسيدنش.بوي تن ماهي فضاي خونرو پر كرده بود .مطمئن شدم شام تن ماهي داشتن.خلاصه اين داستان ما تا چند ماه ادامه داشت .اتفاقهاي جالبيم برام افتاد اگه براتون بگم اخرش به كجا ختم شد مطمئنم هيچ كدومتون باور نميكنيد. اگه مايل بوديد پيشنهاد بدين بقيشو براتو مينويسم. تقديم به ليدا خانم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%86%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%d9%81%d9%87%d9%85%db%8c-%db%8c%d8%a7-%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176429</post-id>	</item>
		<item>
		<title>زنش رو تو خواب میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 07 Sep 2019 05:01:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ازهيكل]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افرادي]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[اونجاست‬]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوري]]></category>
		<category><![CDATA[ايستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاده]]></category>
		<category><![CDATA[باهشون]]></category>
		<category><![CDATA[برادرم]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[پرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشنده]]></category>
		<category><![CDATA[پيچيده]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهن]]></category>
		<category><![CDATA[چرخيدم]]></category>
		<category><![CDATA[خانمها]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خانومي]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيد]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيديم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوانندگان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانهاي]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درمورد]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[ديوانه]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[رويايي]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[كاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[مخابرات]]></category>
		<category><![CDATA[ميبردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگيرم]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نميداد]]></category>
		<category><![CDATA[نميشناسم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[يا آنكه كامل دروغ است فیلم سکسی مي نويسندحال اين افراد روزي مطمئن باشند دچار سخت ترين اشتباه خواهندشد مانند من كه قضاوت درمورد اين داستان بعهده سکسی خوانندگان محترم است اسمهادراين داستان واقعي نيست شاه کس .من محسن هستم 28ساله ازيكي ازاستانهاي جنوب شرقي كشور هستم خيلي اهل غيرت ناموس پرستي کونی هستم از [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>يا آنكه كامل دروغ است فیلم سکسی مي نويسندحال اين افراد روزي مطمئن</h2>
<p>باشند دچار سخت ترين اشتباه خواهندشد مانند من كه قضاوت درمورد اين داستان بعهده سکسی خوانندگان محترم است اسمهادراين داستان واقعي</p>
<h3>نيست شاه کس .من محسن هستم 28ساله ازيكي ازاستانهاي جنوب شرقي كشور</h3>
<p>هستم خيلي اهل غيرت ناموس پرستي کونی هستم از اون تيپ آدماي نيستم لاي پرقو خوابيده باشم برخلاف بعضي نويسندگان كه</p>
<h4>ازچهره جنده خود وقيافه زيباو تيپ خود تعريف مي كنند من</h4>
<p>داراي چهره نه كه زيبا بلكه پستون با صورتي خيلي زشت هم نه نميشه گفت چون كه ناشكري ميشه چون در</p>
<h5>اثر يك کوس تصادف جراهت بسيار ناجوري به فكم وارد شده</h5>
<p>است خلاصه اونجوري كه بعضي از خانمها دوست دارندطرف خوشكل باشه نيستم خلاصه يك روزكه سركاربودم چون من راننده آژانس هستم يك سکس داستان دستگاه اتومبيل پرايد</p>
<h6>دارم داخل آژانس منتظرسرويس بودم خانومي آمدسرويسي براي ایران سکس ترمينال خواست</h6>
<p>سوار كردم توي مسيربه خودم گفتم چي ميشدامروز يكي بود يك حالي حسابي مي كرديم به درك اگر هم متاهل هم بود باوركنيدمن متنفر اززن شوهرداربودم چه كنم كه آتش شهوت &#8230; در همين فكر بودم كه رسيدم به مقصد خانومه كه پائين شد دورزدم ديدم جلوي مخابرات خانومي با سن23ساله ايستاده منتظر ماشين است چندتا ماشين مدل گيردادن سوارش كنن من كه چند متر ازاو ردشدم دنده عقب گرفتم جلوي خانومه ايستادم طرف گفت دربست ميريد آقا گفتم كجا گفت بازرگاني من كه ازهيكل توپ خانم خوشم اومده بود براي اون مسيركمترين كرايه گفتم اون مجبور شدسوار بشه يك مقدار كه رفتم سر حرف باز كردم گفتم اونجا چكارداريد من اهل مخ زدن اين جور حرفا نيستم آخه بلد نيستم طرف گفت من خانه يكي از افوام اونجاست من بعداز خيابان بعدي تغير مسيردادم ديدم چيزي نگفت ايستادم بهش گفتم بياد جلو كه كسي شك نكنه وقتي كه اومد جلو ديدم عجب بدني داره سفيد مثل برف توپور ديگه روناي داشت ازش پرسيدم اسم شما چي گفت محلاه خوب گفتم مي خواهي بري خانه اقوام ياكه كاري ديگه داري گفت نه راستش اومدم دنبال چيزه ديگري اول كه نمي گفت بعدازيك سيگار روشن كردم فهميدم طرف جنس مي خواهدبهش حالي كردم منم اين كاره هستم گفتم كه ازدست من كاري ساخته است گفت كه ترياك مي خواهد خلاصه من كه مصرف مي كردم گفتم باشه برات پيدا مي كنم به شرطي كه چيزي بهم دروغ نگي دوسه جاكه مي دانستم دارند رفتم براش جور كردم ولي طرف 10000توماني گرانتر حساب كرد كه بهم گفت گفتم اين مقدار زياد جنس براي چي مي خواهي چون كه نيم كيلو جنس گرفته بود گفت گه من مي فروشم چون اهل اينجا نيستم افراد زيادي نميشناسم مشتري خودم هم نيست كه هميشه مي گرفتم بهش گفتم بريم خانه تا هم جنس امتحان كنيم هم كه باهم باشيم گفت كه باشه فقط سري بايدزودبرگردم خانه گفتم شوهرداري گفت نه من بابردارم زندگي ميكنم يك سال ميشه ازشوهرم جدا شدم يك دونه دختر هم دارم كه اول دبستانه زنگ زدم به يكي ازدوستانم گفتم كه پيشت كسي نيست من دوست دخترم دارم ميام پيشت گفت كه بيا من ازداروخانه كاندوم گرفتم گاز ماشين گرفتم توي راه پرسيدم اهل كجاي گفت كه شيرازي هستم من ساده هم باوركردم كه راست ميگه رسيديم درب خانه پرسيد تنهاهستي گفتم كه دوستم خانه هست ولي كاري به ما نداره رفتيم مشغول ترياك كشيدن شديم پاي گاز كه بهم گفت زودتمام كن عجله دارم برادرم گيرميده بخاطرهمين من انداختم بالا رفتيم توي اتاق خواب ازچشماي محلاه مي شد فهميد خيلي حشري شده من دراز كشيدم روي تخت خواب محلاه مانتو روبيرون آورد نگاه هم به اون كون بزرگ وكمر باريك با اون روناي چاقش افتاد مي خواستم همنجا آبم بياد چاق زياد نبود ولي بدن گوشتي داشت جلوي آينه ايستاده بود داشن دكمه شلوار پارچه اي كه پاش بود باز ميكرد شلوارش رو از پاش كشيد پائين درآورد اما پيراهن ازنتنش نكند من كه داشتم ديوانه ميشدم محلاه اومد آروم خوابيد روي من من كه زود آبم مياد چرخيدم و خوابيدم روش گفتم عجب كوني داري محلاه خنديد من هم زود كه داشت آبم مياد پيراهن زدم بالا كه زيراون يك سينه بند سفيد بود دوتا سينه بزرگ پنهان كرده بودن با بازشدن سينه بند مثل دوتا سيب سفت افتادن بيرون من هم شروع كردم بااشتياق به خوردن سينه هاي محلاه فقط مي گفت تند باش بزار محسن درش من كه زودتر خراب كرده بودم چون كه مي خواستم كم نيارم گفتم من دراثر استفاده مواد شيمياي كه يك باراستفاده كردم كنترل روي كمرم ندارم شرتم كه در آوردم چشمه هاي محلاه داشت از كاسه بيرون ميومد چون كه خدا اگه قيافه بهم نداده اما بجاش يك كير بهم داده كه قدش باوركنيد 20سانتي ميشه بيشتر هست كمتر نيست دورش هم كلفت هست كه اونم وقتي توي مشتم ميگيرم بهم نمي رسه انگشتام من عادت دارم هميشه به نظافت شخصيم هميشه برسم بخاطر همين سفيد تميزهست محلاه كه داشت حال ميكرد از ديدن اين كيرم گفت اين كه منه پاره مي كنه من كه اون وقت سنم پائين بود جوان تربودم كيرم مثل سنگ شده بود محلاه به پشت خوابيد كه من كه سرش گذاشتم در كوسش گفت كه محسن يواش ترخدا پاره ام مي كني آييييييييييييييييي من داشتم روي اون لذت ميبردم كيرم رو آرو فرستادم داخل محلا گفت آخ آخ آخخخخخخخخ كشتيتم من تاآخرفرستادم كيرم داخل گفت چند لحظه صبركن مي خواهم حسش كنم محسن باور كنيد اون افرادي كه كير كلفت دارن مي فهمن خانوماي كه حداقل يك دونه بچه به دنيا آوردن سكس باهشون چه حالي ميده همينن جور داشتم كه فرو ميكردم ديدم تمام كيرم خيسه تمام كوس محلاه روآب گرفته بود تا به امروز زني به خرشهوتي نديده بودم كيرم بيرون كشيدم يك مايه سفيد تمام كيركلفتم كه كوس محلاه پر كرده بود پوشنده بود با دستمال كوس محلاه رو پاك كردم باكيرخودم روخشك كردم دوباره با همون آب كوس خيسش كه يه مقدار بجابود مانده بود دادم داخل شروع كردم به تلمبه زدن فقط مي خواستم به محلاه ثابت كنم كه من رويش هستم اونم زير من ولي باور كنيد نيروي محلاه بخاطر هيكل بزرگش بيشتر از من بود اما چكار ميشه كرد كه من مردبودم غرورم اجازه نميداد در همين حال بودم كه گفتم به حالت سگي بشه از پشت گذاشتم داخل كوسش محلاه دادزد محسن آروممممم درد داره ببين محسن خيلي كيرت بزرگه آروم تمام بدنم پاره ميكنه ولي كوس محلاه يك مقدار گشاد هم بود ولي چون كه كبرمن كلفت بود شروع كردم به جلو عقب شدن كه نگاهم به اون كون بزرگ محلاه افتاد كه از دوطرف بدنم بيرون زده بود واون كمر باريك از زير دستم رسندم به اون سينه هاي بزركش من شهوت آتيششم بيشتر ميشد وحركاتم رو تندتر ميكردم 20 دقيقه كردم محلاه غرق در لذت بود جونننننننننن بكن محكم بكن آييييي ازشدت ضربه هاي من صداي شلاپ شلاپ توي اتاق پيچيده بود ديگه داشت آبم ميومد گفتم داره مياد چكار كنم گفت بريز داخل كه ناگهان آبم اومد از شدت درد آخخخخخخخ واي واي واي يي ييي رفت به هوا كه محلاه فقط ميگفت جون عزيزم كشتيتم ديوانه شدم يكسال بود حال نكرده بودم از موقع طلاق شوهرم راحت شدم همين جور روي هم خوابيديم كه با صداي محلاه گفت محسن پاشو بريم دير وقت شده است .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2598</post-id>	</item>
		<item>
		<title>آوا و دختر خانوم خوشگل حسابی به کیر حال میدن</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a2%d9%88%d8%a7-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a2%d9%88%d8%a7-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Aug 2019 05:01:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقي]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسي]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهي]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افرادي]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انجامش]]></category>
		<category><![CDATA[انسانها]]></category>
		<category><![CDATA[اونجارو]]></category>
		<category><![CDATA[ايستادم]]></category>
		<category><![CDATA[اينجور]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[باديدن]]></category>
		<category><![CDATA[باصداي]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[برادرش]]></category>
		<category><![CDATA[برادرم]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برميگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بگيريم]]></category>
		<category><![CDATA[بيرونش]]></category>
		<category><![CDATA[بيشترش]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[چرخيدم]]></category>
		<category><![CDATA[چندروز]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاش]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاي]]></category>
		<category><![CDATA[حرومزاده]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستن]]></category>
		<category><![CDATA[خواستي]]></category>
		<category><![CDATA[خوانندگان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرام]]></category>
		<category><![CDATA[خواهيم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودكشي]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[درمورد]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاي]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[ديوانه]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[روزهاي]]></category>
		<category><![CDATA[زندگيش]]></category>
		<category><![CDATA[زيبايي]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[سيگاري]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[صداهاي]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانيت]]></category>
		<category><![CDATA[فراموشش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فهموند]]></category>
		<category><![CDATA[فهميده]]></category>
		<category><![CDATA[كلنجار]]></category>
		<category><![CDATA[گائيدن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[ماشينم]]></category>
		<category><![CDATA[مشكلات]]></category>
		<category><![CDATA[مقداري]]></category>
		<category><![CDATA[ميخاستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدادن]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميريخت]]></category>
		<category><![CDATA[ميفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردن]]></category>
		<category><![CDATA[ميكرديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكنيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[مينشست]]></category>
		<category><![CDATA[ميومدن]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتي]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نامردي]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نزديكاي]]></category>
		<category><![CDATA[نشستيم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمي‌دانم]]></category>
		<category><![CDATA[نيازهاي]]></category>
		<category><![CDATA[هرگونه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همينجا]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناكي]]></category>
		<category><![CDATA[وحشيها]]></category>
		<category><![CDATA[ومشغول]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[دادن چه خوب چه بد فیلم سکسی ازاون اشخاص هم متشكرم ولي بعضي افرا با فحش دادن خلاصه هرچي كه مي خواستن به خودشون اجازه دادن بگن سکسی من كه ناراحت نميشم چون كه از شاه کس اين جريانات كه انسان درون آنها پاي ميگذاره وآلوده ميشه بايد انتظار هرگونه برخورد خوب کونی بد رو [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>دادن چه خوب چه بد فیلم سکسی ازاون اشخاص هم متشكرم ولي بعضي</h2>
<p>افرا با فحش دادن خلاصه هرچي كه مي خواستن به خودشون اجازه دادن بگن سکسی من كه ناراحت نميشم چون كه</p>
<h3>از شاه کس اين جريانات كه انسان درون آنها پاي ميگذاره وآلوده</h3>
<p>ميشه بايد انتظار هرگونه برخورد خوب کونی بد رو بپذيره وناراحت نشه اين داستان بيشتر دراون نخواستم به سكس اون بهاء</p>
<h4>بدم جنده بيشتر بخاطر اين بود كه آدم توي زندگيش خيلي</h4>
<p>بايد حواسش جم باشه تا فريب پستون بعضي از اين انسانها رو نخوره در پايان داستان توضيح كامل ميدم . بيرون</p>
<h5>رفتن شب کوس ها باهم شام خوردن روزها توي خيابانهاي شهر</h5>
<p>چرخيدن شده بود كار منو محلاه با دختر كوچولوش ازطرفي هم دخترش عجيب بامن دوست شده بود يكشب كه رفته بودم براي سکس داستان گرفتن جنس درب</p>
<h6>خانه در كه زدم ديدم محلاه خودش درو ایران سکس باز نكرد</h6>
<p>وبرادرش كه اومد بيرون با سلام احوالپرسي خيلي گرمي كرد گفتم كه محلاه خانم خانه مقداري وسيله مي خواهم (جنس) گفت كه نه محلاه رفته آرايشگاه بيابريم دنبالش موقعي كه رسيديم درب آرايشگاه محلاه كه اومد بيرون ازش جنس برام گرفت چون كه هميشه همراهش جنس داشت گفت تو محسن برو دادش از همينجا خودش پيداه ميره من كه اسرا به بوردن برادرش كردم بهم فهموند كه نه خودش ميره تو نبايد ببريش من كه با ديدن اين جريان رفتم چندروز بعد شب بود رفتم درب خانه محلاه بازم برادرش اومد پائين منوبرد داخل ساختمان من قصد رفتن اونجارو نداشتم وقتي كه رفتم داخل ساختمان ديدم كه محلاه خوابيده وضع داخل خانه محلاه آن چنان زيبا نبود ساده بودن ميشه گفت كه وضع مالي خوبي نداشتن نشستيم برادر طرف كه برام چاي ريخت داشتيم در حال حرف زدن بوديم كه محلاه از خواب بيدار شد ديد من كنار برادرش نشستم محلاه باديدن من شوكه شد همين نبود كله منو برادرش بكنه ديگه كار از كار گذشته وبود پاشد اومد كنارما نشست شروع به سلام كردن و احوالپرسي كردن كرد شريني برام گرفت خلاصه حسابي منو تحويل گرفت من كه بخاطر گوش نكردن به حرفهاي محلاه كه گفت بود سعي نكن داخل خانه ما بيايي يه مقدار شرمنده بودم كه ناگهان برادر محلاه كه اسمش شهروز بود گفت خانم براي محسن ميوه برو بيار كه يك لحظه من كامل هنگ كردم سرم پائين بود سرم كه بالا اومد يك نگاه به محلاه يك نگاه به شهروز كردم داشتم ديوانه ميشدم ديدم كه محلاه دست پاچه شد شروع كرد به يك زبان ديگه كه شباهتي به كردي تركي ميداد حرف زدن با شهروز بطور كه كامل ميشد عصبانيت محلاه ارو از اين جريان واز كنار مارفت من كه داشتم رواني ميشدم وتمام اين جريانات داشت همش كه از روز اول اتفاق افتاده بود كه نزديك به يكسال بود از جلوي چشام ميگذشت نمتونم باور كنم محسني كه كلي توي اين جريانات ناموسي حساس بود حالا خودش داشت با يك زن صاحب دار رفاقت ميكرد اونجابود كه داشتم ميفهميدم كه توي زندگي نبايد شمادت كرد و نيك داد براي كسي كه خلافي ميكنه كار اشتباهي درهمين حال بودم كه محلاه از آشپزخانه اومد بيرون من كه سرم بالا نگرفتم حرچي كه محلاه گفت ميوه بردار محسن چيزي جواب ندادم شهروز شوهرش فهميده بود كه جريان از چه قرار شده است واون طرف دختر كوچولوش الناز خواب بود كه با سرصداها كه شد از خواب بيدار شد تاكه منو ديد كه اومدم خانه شون خوشحال و پريد توي بغلم چند دقيقه بخاطر الناز نشستم بعدكه خواستم بيام محلاه گفت نه بايد بشيني براي شام من كه قاطي كرده بودم جوابش رو ندادم فقط با شهروز و الناز خدا حافظي كردم سوار ماشين شدم مقداري كه از خانه اونها دور شدم ديدم كه محلاه تك زنگ زد روي گوشيم من كه نمي خواستم جوابش رو بدم گوشي رو خاموش كردم داشتم ديوانه ميشدم يك راست اومدم آژانس دفتردار آژرانس گفت كه سرويس ميري داشتم ديوانه ميشدم ناگهان مثل وحشيها حمله كردم مي خواستم تمام ناراحتي كه داشتم از سر او خالي كنم كه بقيه رانندها جلوم گرفتن همه تا به امروز منو اين جوري نديده بودن تعجب كرده بودن شب تا نزديك دم صبح توي ماشين نشستم سيگار كشيدم از طرفي من كه براي همه شاخ شونه ميكشيدم كه نبايد آدم چشم به ناموس مردم داشته باشم حالا خودشخصم داشتم با يك زن شوهردار مي چرخيدم از شدت ناراحتي توي ماشين خواب رفتم از خواب كه بيدار شدم ساعت 10 صبح بود رفتم گوشيم رو كه پايان شارژش بود توي دفتر شارژش كردم تصميم داشتم باهاش يك قرار بگذارم اونجا يك كاري به سرش بدم كه تا عمر داره يادش نره در همين افكار بودم كه گوشيم زنگ خورد شماره همون هرزه بود جواب دادم گفتم خيلي نامردي مگه چه خيانتي بهت كرده بودم كه اين كارو با من كردي حرفي نمي زد كه باصداي بلند گفتم چرا مادر سگ خفه خون گرفتي بگو بي كسوكار بي ناموس چرا من چرا به اون شوهرت خيانت كردي گفتم محلاه عصر ساعت 5 نزديك خونه ات مي بينمت اگه دور كني بخداي قسم ميام دم خانه ات همونجا ميكشمت حرومزاده گوشي رو كه قطع كردم رفتم خانه يكي از دوستام تا اونجاي كه مي تونستم مواد مصرف كردم كه يه مقداري آروم تر بشم دوستم عباس باديدن من كه اينجوري قاطي كرده بودم زياد صحبت نمي كرد كه مبادا من گير بهش بدم آرومتر كه شدم ساعت 45 دقيقه هنوز وقت بود عباس سؤال كرد محسن چيشده اين جوري قاطي كردي چيزي بهش نگفتم مي دونستم اگه سر محله يكي بفهمه آبروم توي كن خر مي كنن ديگه اون وقت كه بايد از محله برم از پيش عباس كه اومدم رفتم سر قرار ديدم محلاه با الناز اومده سوارش كردم از ترس رفت عقب نشست و الناز فرستاد جلو خواستم كه با دستم بزنم توي صورتش ديدم كه به حالت بدبختانه اي جلوي صورتش گرفت كه نزنم از اون طرف الناز هم با ديدن اين كار من همين جور مثل ابر بهار اشك ميريخت من خيلي دل نازك هستم در اوج اين همه ديونه بازي دلم از گريه كردن الناز به رحم اومد فقط داشتم اون چيزي كه سره زبانم ميامد بهش مي گفتم محلاه هيچي نمي گفت و آروم گريه ميكرد الناز كه منو آروم كرد خودم هم سيگاري روشن كردم ومشغول كام گرفتن شدم دروغ نگفته باشم اشك چشام پر كرده بود ولي جلوي خودم گرفته بودم كه يك دفعه صداي گريه محلاه بلند شد كه با صداي بلند شروع به گفتن كرد محلاه : توكه خبرنداري من چه وضعي گرفتارم پس بخاطر چي اين قدر فحش ميدي جلوي بچه من نه پدري دارم كه ازم حمايت كنه نه برادري پدرم كه مرده برادرم كه ندارم من از يك شهركه باتوي 1500 كيلومتر فاصله د اره اومدم 12 ساله كه اومدم توي شهر شما روز اول شوهرم كه پسر خاله ام بود اومد خواستگاريم مادرم منو دادبه اون منو آورد اينجا اون زمان سنم 15سال بود سركار بود داخل نظام 11 سالي شد كه كار كرد روزهاي كه گذشت حقوش پائين بود هرجور بود باهاش ساختم بيشترش بخاطر الناز بود موندم و اون شهر كثيف كه اگه طلاق ميگرفتم برميگشتم برام خودم وخانواده ام حرف در مياوردن بعداز گذشت اين چند سال اون معتاد شده بود منو هم كه بخاطراين كه بهش چيزي نگم منو هم معتاد كرد 10 سالي كه مي گذشت يك روز بازرس اومد واز شهروز تست اعتياد گرفتن جوابش مثبت شد بوردنش دادگاه نظام اونجا خيلي التماس كردم كه بيرونش نكن قاضي گفت اگه دوباره تست ازش بگيريم جوابش مثبت شد باز چي قول دادكه ترك كنه ولي مگه دوستاي كه داشت ميگذاشتن از اون گذشته من هم دوري مادرم خواهرام برام سخت بود يك سالي كه گذشت شهروز ميگفت امروز ترك ميكنم يا فردا كه دوباره زير آبش زدن بردنش براي تست كه اين بار هم دوباره مثبت شد ديگه هرجاي مي تونستم رفتم فقط كارم شده بود صبح شب به اين زنگ بزنم به اون زنگ بزنم خوب ديگه بيرونش كردن وگفتن باز خريدش ميكنيم من كه چند ماهي شهروز انتظار خدمت بود حقوقش ميدادن تاكه نامه باز خريديش اومد ديگه حقوقش قطع كردن و گفتن اين چند ماه رو هم از پولش كم ميكنيم من موندم يا يك شوهر معتاد وخودم يك بچه كه به همه چي نياز داشت خلا صه با دوستاي به اصلاح مرد شوهرم كه همه شون نظر به من داشتن خانه ما ميومدن وخرج ما ميكردن كه ببينن چيزي گيرشون مياد تابهم نزديك بشن وشهروز هم خودشو ميزد به نفهمي برام سخت شده بود زندگي كه مجبور شدم به فروختن مواد كه زندگي نكبت واري كه داشتم بگذره فقط به خاطر الناز بود كه ايستادم چند باري دست به خودكشي زدم كه نتونستم انجامش بدم همين جور آدماي زيادي باهاشون آشنا شدم تا اين كه بعداز يك سال نيم بود بعداز اين جريانات باتو آشنا شدم ببين محسن من تو اين شهر كسي رو ندارم و شهروز از عهده هيچ يك از نيازهاي من برنمياد اون فقط توي خانه مي خوابه و ميكشه اين من كه بايد جورع همه چي رو بكشم پس توبه اون خدا قسمت ميدم كه منو تنها نگذار توي شهر خودتان من غريبم محسن نمني خواستم بهت دروغ بگم اسم واقعي من ميترا هست جان هركي كه دوست داري منو از خودت نرون گريه &#8230;..محسن : من كه داشتم از شدت عصبانيت اول حرف زدن محلاه ديوانه ميشدم دستي محكم كوبيدم به شيشه ماشين كه با زبه من شيشه تمامش شكست بهش گفتم خوب چرا منو انتخاب كردي آينده منو به گائيدن دادي رفت پيش خودم داشتم فكر ميكردم كه چه كار كنم چند دفعه مي خواستم برم پائينش كنم وديگه دوربرش نرم اما يك چيزي توي دلم مي گفت نه محسن آخه گناهش پس چي ميشه اينو مردم ميگن زنا محسنه جواب دوست رفيق اطرافيان رو چي بدم محمتر از همه چي خداي كه تمام عمال مراميبينه فردا چي بهش بگم از يك طرف هم دلم بد جور گير كرده بود توي زندگي جنده بازي زياد كرده بودم دختر فراري زن بيوه اينجور كسا زياد ديده بودم اما هيچ كس جاي اونو برام نمي گرفت از يك طرف خيانتي كه بهم كرده بود دروغي كه گفته بود باز نمي گذاشت همه اينا در يك دقيقه از ذهنم گذشت رو كردم كه به سمت ميترا ديدم داره گريه مي كنه و الناز هم كه سرش گذاشته روي پاي من خواب رفته ميترا كه داشت گريه ميكرد گفت بزار باهات بمونم محسن داشتم كوس خول ميشدم نمي تونستم چكار كنم چي جواب بدم رو كردم بهش گفتم تو منو فريب دادي اما ميترا نميدانم چه كار كنم كه اگر با تو ادامه بدم گناه وخيانتي كه به شوهرت ميكني پس چي اين يك روزي من مطمئن هستم توي آينده من جواب بدي ميده اين كارم ولي تو سر زندگيت هستي من هنوز نه زندگي دارم ومجرد هستم بازم زد زير گريه كه داشتم منو ديگه رواني ميكرد كه دستم رو بردم به سمتش گذاشتم روي سرش و بهش گفتم يك چيزو ازت مي خواهم گفت چي گفتم صداقت داشته باشي ساف ساده باهام باشي كه گفت من اين قولو بهت ميدم تا آخر عمرم دوست داشته باشم ديگه نمي تونستم با اون صبركنم زود بردمش پائينش كردم درب خانه رفتم بيرون از شهر يك جاي ساكت نشستم به فكر كردن به خودم ميگفتم من همون محسني هستم كه يكي به زني دختري چيزي ميگفت مي خواستم كونشو پاره كنم چرا براي من اين اتفاق افتاد راستش اگه بخواهم واقيعت بگم عاشق ميترا شده بودم توي اين مدت نمي تونستم فراموشش بكنم بعداز كلي كلنجار رفتن بعداز چند روز زنگ زدم بهش همين كه صدايم رو شنيد انگار دنيارو بهشش داده بودن ميترا ميگفت كه باورم نميشد ديگه بهم تماس بگيري ولي باورم نميشه من كه بعداز چند روز صداي ميترا رو شنيده بودم كمي راحتر شده بودم ميترا پشت خط گوشي گفت شب شام بيا خانه ما من اول قبول نمي كردم با اسرار زيادميترا مجبور شدم قبول كنم آخه از روي شوهر ميترا شهروز خجالت مي كشيدم شب شد نزديكاي آخر شب بود كه ميترا زنگ زد گفت بيا چرا نميايي رفتم رسيدم خانه همين كه درب باز كرد شوهرش داخل شدم ديدم ميترا با يك دامن تنگ بلند كه كونش داخلش جا نمي شد اومد جلو سلام كرد شهروز هم گفت بشين محسن سراغ الناز گرفتم گفت رفته سر كوچه چيزي بخره مياد آرايش غليظي كرده بود ولي در واقع ميترا زيبايي خداداديي داشن كمر باريك سينه بزرگ پاهاي كشيده خلاصه هرچيزي كه توي اون سن بيست سه و چهاره باعث مي شود هر جواني رو به تحريك بكنه كاراي رو ميكرد تا منو بيشتر تحريك كنه ميومد مينشست روي دو پا سر پنجه از پشت كونش مي افتاد بيرون يا اين كه شوهره نگاهش جاي ديگه ميرفت زبنشو در مي آورد كه همه كاراش فقط تحريك كننده بود پايان شب كه رفتم به گوشيم زنگ زد براي سه روز ديگه گفت ميايم پيشت تا اومدم چيزي بگم گوشيرو قطع كرد مونده بودم چكار كنم روابط منو ميترا همين جموري كه پيش ميرفت وقتي كه پيشم ميرسيد بعداز اين كه خودمونو ميساختيم ميرفتيم سراغ كردن كار من شده بود شب روز كار كردن دو روز هفته رو با اون بيرون خانه يكي از دوستام ميگذروندم بعداز كردن شبش ميرفتم خونشون ميترا تنها چيزي كه توي خانه توي دهنش بود اسم من بود كم كم ديدم رفتار شهروز باهام تغيير كرد زياد تحويل نمي گرفت يادم مياد كه ميترا هربار براي كردن ميومد زير دست پام ميگفت توبايد شوهرم باشي تو بايد منو بكني همين جور كه زيرم بود ديگه حر چي مي خواست ميگفت من با اين حرفهاش بيشتر تحريك ميشدم ولي غافل از اينكه دارم چه غلطي ميكنم ياكه بهتر بگم خودم رو زده بودم به خريت ديگه دعواي منو ميترا همين جور پيش ميومد هر دفعه كه دعوا ميكرديم ميگفت كه شهروز فهميده رابطه منو تو رو من ميگفتم كه خودت خواستي يك روز بهم گفت شهروز سؤال كرده كه با محسن كجا آشنا شده ميترا گفت كه من بهش گفتم توي خانه يكي از مشتريا كه محسن در حال خريد جنس بوده بعداز اون جريان شهروز با ميترا خانه همون طرف ميرن شهروز ميپرسه محسن خانه شما ميومده كه طرف ميگه محسن كيه كه همه چي شهروز با خبر ميشه من كه ديگه به نوعي قسمتي از خانواده شون شده بودم از طرفي هم الناز منو خيلي دوست داشت اگه بهش ميگفتم بمير نه نمي گفت من كه با بد رفتارياي شهروز عادت كرده بودم چن دفعي هم قهرو آشتي داشتيم ميترا بهم مي گفت محسن اسمت از زبانم نمي افته چپ راست ميگم محسن شهروز هم عجيب بدش ميومد دسه باري هم ميترا به باد كتك ميگره ولي راضي نميشد كه از خانه بره بيرون و بره سريك كاره حسابي درست كه زن بچه اش در رفاه باشه فقط مي خواست بكشه مفت بخوره بخوابه من كه ديگه بخاطر ميترا بود به هر دري ميزدم پولي دست پا بكنم تا اين كه خرج اونها كنم تا اين كه ميترا از دست ندهم ميترا هم ابراز عشق زيادي ميكرد در همين حال روزها ميومد ميرفت منم هرروز از ديروز حيرون تر ميشدم تمام سرمايم شده بود يك ماشين كه ديگه هيچي برام باقي نمونده بود يا شهروز باماشين تصادف ميكرد يا خودم همه فهميده بودن چند باري پدرم رفت درب خانه ميترا گفت دست از پسرم بردار كدوم گوش شنوا بود منو ميترا بفكر اجاره يك خانه اول بوديم كه براي راحت تر سكس كردن تا براي اجاره خانه نياز به پول پيش داشتيم من زدم به جاده تا چند روزي با كار زيادي پول پيش خانه رو پيدا كنم كه بايك تصادف سنگين كه ميخاستم كشته بشم ولي بطور معجزه آساي نجات پيدا كردم ماشينم تمام داغون شده بود 2و3 ميليون خرجم بود همه ميگفتن اين عواقب او دوستيت هست كي بود كوش بده من ميترا رو به هيچ قيمتي نمي خواستم هم ديگه رو از دست بديم تا اين كه خانه رو بخاطر ندادن اجاره صاحب خانه از گرفت چون كه من اونجا ميرفتم براي فقط كردن صبح ساعت 8 ميرفتيم ميترا كه شهوت هيچي كم نداشت من كه ديگه با مصرف مواد هر جور بود دو سه باري سعي ميكردم كه آبم رو بيارم ميترا با صداهاي بلندي كه ميداد فهميده بودن كه ما خانه رو فقط براي حال كردن مي خواهيم نه براي زندگي كردن درست خانه كه تحويل داديم صاحب خانه گفت چك منو برگه ميكنه اگه پولش رو ندم ما هم يك چادر مسافرتي برداشته بوديم يك جارو بيرون شهر ميرفتيم تا اين كه يك روز اتفاقي افتاد وحشتناكي افتاد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a2%d9%88%d8%a7-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176033</post-id>	</item>
		<item>
		<title>چه تلمبه ای میزنه به سوراخ کون این جنده خانوم</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d8%aa%d9%84%d9%85%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b2%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d8%aa%d9%84%d9%85%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b2%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 08 Aug 2019 05:37:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[:نميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اصالتاً]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتاديم]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[ايستادم]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بابايي]]></category>
		<category><![CDATA[بازنشسته]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگردی]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[بندازه]]></category>
		<category><![CDATA[بهترين]]></category>
		<category><![CDATA[بيدارت]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پيچيدم]]></category>
		<category><![CDATA[تلويزيون]]></category>
		<category><![CDATA[جورواجور]]></category>
		<category><![CDATA[چسبيدم]]></category>
		<category><![CDATA[چيزايي]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاي]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومي]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيده]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داروخانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتم‬]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[دختربچه]]></category>
		<category><![CDATA[درازتر]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دندونش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دوشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[ديوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[روبروي]]></category>
		<category><![CDATA[رودخونه]]></category>
		<category><![CDATA[روسريش]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[شدمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[شومینه]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانيت]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[‫كاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[كوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهامو]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندي]]></category>
		<category><![CDATA[مجازات]]></category>
		<category><![CDATA[محبتهای]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[مهربوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميبردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميبيني]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواي]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوره]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوند]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[می‏خوردن]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهای]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانم]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نميكرد]]></category>
		<category><![CDATA[نميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همكارام‬]]></category>
		<category><![CDATA[همكاري]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناكي]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[امیدوارم جوابگوی محبتهای شما باشم. فیلم سکسی چند روزي بود كه حال درستي نداشتم، همش بخاطر فشار كاري اين مدتم بود. مراجعی داشتم كه اصلا همكاري نميكرد سکسی و همين مساله باعث شده بود كه شاه کس شديدا اعصابم بهم بريزه. وقتی میومد پیشم گارد گرفته بود، توی تموم مدت مشاوره اصلا کونی به من [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>امیدوارم جوابگوی محبتهای شما باشم. فیلم سکسی چند روزي بود كه حال درستي</h2>
<p>نداشتم، همش بخاطر فشار كاري اين مدتم بود. مراجعی داشتم كه اصلا همكاري نميكرد سکسی و همين مساله باعث شده بود</p>
<h3>كه شاه کس شديدا اعصابم بهم بريزه. وقتی میومد پیشم گارد گرفته</h3>
<p>بود، توی تموم مدت مشاوره اصلا کونی به من نگاه نمیکرد. نمیدونستم چه اتفاقی واسش افتاده و چه جوری میتونم کمکش</p>
<h4>کنم. جنده يه جور احساس عذاب وجدان داشتم انگار مقصر منم</h4>
<p>كه نميتونستم اونو به حرف بيارم. پستون حرفهاي مهدي و همكارام هم نميتونست آرومم كنه. سرم سنگين بود، شبهازودتر از همیشه</p>
<h5>به رختخواب کوس میرفتم اما تا دير وقت بيدار بودم. دلم</h5>
<p>بهم ميخورد اما استفراغ نميكردم. شك كرده بودم كه نكنه حامله ام اما تست حاملگي جوابش منفي بود. دكتر ميگفت يه اسپاسم سکس داستان ساده معده است</p>
<h6>كه بخاطر فشار روحي و عصبي بوجود اومده. ایران سکس اون شب</h6>
<p>مهدي زودتر اومد خونه تا منو به رستوران ببره تا مثلا حالم جا بياد، از صبح صد دفعه از شرکت تماس گرفته بود و با من هماهنگ کرده بود. تا درو باز كرد بلند صدام زد:م- سلامممممم، من اومدم . ندا&#8230;&#8230;. خانومي آماده اي؟روي تخت دراز كشيده بودم و به سقف اتاق نگاه ميكردم. روي صورتم خم شد و لبامو بوسيد:م- چطوري يا بهتري؟ پاشو پاشو ميز رزرو كردمن- سلام . حال ندارمم- حال نداري؟ من نبودم چيكار كردي؟ &#8230;. بيا اول بريم بيرون یه شام توپ بزنیم به رگ ، بعد قول ميدم حالت رو بگيرم و بيارم سر جاش.دستشو انداخت زير كمرم و بلندم كرد، يهو نمیدونم چی شد که بغضم ترکید. خودم هم نمیدونستم چه مرگم شده، مهدی با محكم بغلم كرد:م- چي شد يهو؟&#8230;.. ترو خدا اينجوري گريه نكن، دلم ريش ميشه. چي شده خوب؟ چي ميخواي ؟ هان &#8230;. باباييهميشه وقتي گريه ميكردم با همين لحن باهام حرف ميزد، من ميشدم دختربچه لوس و ننر مهدي كه اون بايد نازم رو ميكشيد،اونم خيلي خوب اين كار رو ميكرد. نميدونم چي شد اما يهو بدون مقدمه گفتم:ن- يه بچه!كمي نگام كرد و برخلاف انتظارم قهقهه زد:م- چي؟ بچه؟ همين؟ن- كجاي حرفم خنده دار بود؟م- خوب من كه حرفي ندارم. اگه تو حالت با يه بچه خوب ميشه باشه &#8230;&#8230;. بيا همين الان بهت بچه ميدملبم رو گاز گرفتم:ن- الان كه نه!م- مگه خودت نگفتي بچه ميخواي؟ پاشو كه ميخوام ترو به آرزوت برسونم.ن- امشب كه نه&#8230;. من آمادگي ندارمم- مگه ميخواي چيكار كني؟ بيا بيا خربزه رو بخور، پاي لرزشم بشينكيرش رو از روي شلوار می ماليد، چراغ رو خاموش كرد و بطرفم اومد:ن- الان كه سیرمم- شب دراز است و قلندر هم بیدار هم از اون درازتر! تا صبح وقت داري كه بخوريشآروم اومد و روم دراز كشيد، لبامون توي هم قفل شد. تنش مثل كوره ميسوخت. دستاشو ميكشيد روي تنم، انگار بار اولي بود كه با من سكس ميكرد. حرص و ولعي داشت كه برام قابل درك نبود. ناخنهاشو روی تنم میکشید و لبامو گاز میگرفت. بعد از اینکه حسابی سر و گردنم رو خورد، رفت سراغ سینه هام. نوک سینه هامو زیر دندونش میگرفت و با دستاش محکم سینه هامو میمالید. کمرمو از روی تخت بلند کردم، با دستش دوباره منو خوابوند روی تخت . با دستش محکم فشارم میداد، چشماش برق عجیبی داشت. همه کاراش با خشونت همراه بود. اون شب يكي از بهترين و قشنگترين سكسهامون رو داشتيم. خدايا چقدر حالم بد بود: ضعف داشتم،‌ گشنه م بود، دلم بهم ميخورد، انگار همه درد و مرضها رو با هم داشتم. با حال زار و نزار رفتم داروخانه سر كوچه و يه تست حاملگي خريدم. هنوز ناشتا بودم و ميتونستم آزمايش كنم. نوار تست نشون ميداد كه حدسم درسته و من ميزبان يه كوچولو شدم. شادي عجيبي زير پوستم دويد.صبحونه رو با اشتهاي كامل خوردم. انگار حالا كه ميدونستم حامله م تكليفم روشن شده بود و هوس غذاهاي جورواجور ميكردم. از فريزر چند تيكه گوشت بيفتكي در آوردم، ميخواستم بذارمشون توي ماكروفر كه زنگ زدن:مادر شوهرم بود.- سلام. خوبي ندا جون؟ن‌- سلام مامان جون، خوش اومدين . چه عجب از اين طرفا؟- رفته بودم خريد، گفتم بيام يه سر بهت بزنم. شما که سراغی از ما نمیگیرین. حالت بهتر شده؟ن- بخدا خیلی سرمون شلوغه، مهدی که صبح میره و شب میاد، منم که فعلا بخاطر حالم یه مدت خونه م. بهترم، شما و پدر جون خوبین؟وقتي گوشتها رو ديد با تعجب نگاهي كرد:- ما هم خوبیم خدا رو شکر. از الان ميخواي ناهار درست كني؟خنده م گرفت، ‌با خجالت سرمو پائين انداختم :ن- خيلي گشنه م بود.- وا &#8230;.. مگه صبحونه نخوردي؟ شماها كه تحصيل كرده اين ، خودت كه بهتر ميدوني صبحونه كاملترين وعده غذاييه.يه لحظه احساس ضعف كردم،‌ چشمام سياهي رفت و دستم رو به صندلی گرفتم. مامان مهدي كه هول شده بود، دويد جلو و دستم رو گرفت:- خدا مرگم بده،‌ چي شد ندا؟ رنگت پريده،‌ پاشو بريم دكتر.ن- نه مامان جون خوبم، چیزی نیست. از دست اين &#8230;..- از دست كي مهدي؟ چيزي شده؟ن- نه بابا، از دست بچه مهديچند لحظه اي چيزي نگفت، بعد انگار تازه فهميد من چي گفتم، اشك توي چشماش جمع شد. محكم بغلم كرد و سر و صورتم رو غرق بوسه كرد:- واي مبارك باشه عزيز دلم، خدايا شكرت چه خبر خوبي بهم دادي!كمي مكث كرد:- مهدي ميدونه؟سرمو به علامت نه تكون دادم. لبخندي زد:- بهتر كه ندونه،‌ بعدا بهش ميگي.بعد مانتو و روسريش رو در آورد و اومد توي آشپزخونه:- چي دوست داري بگو تا برات درست كنم.ن- واي نه مامان جون زحمت ميشه- اين حرفا چيه؟ تو ضعف داري، بايد بخوري تا جون بگيري.گوشتها رو يكي يكي در آورد و كوبيد،‌ بعدش توي روغن داغ انداخت. آشپزي مامان مهدي عالي بود، هر وقت خونشون مهمون بوديم غذاهايي رو درست ميكرد كه من دوست داشتم.گوشتها رو توي بشقاب چيد،‌ با كمي چیپس و گوجه فرنگي و خيارشور جلوم گذاشت. خودش هم روبروي من نشست:- بخور تا سرد نشدهن- شما هم بفرمائيد- نه ممنون عزيزم. من صبحونه كاملي خوردم و اصلا اشتها ندارم.مادر شوهرم اصالتا تبريزي بود و پدرش یکی از فرش فروشهای معروف بازار. تنها دختر خانواده بود و بخاطر ته تغاري بودنش عزيز كرده خانواده، توي زمان خودش معلم خصوصي داشت و به زبان انگليسي و آلماني صحبت ميكرد. با پدر شوهرم توي دفتر بيمه يكي از دوستاش آشنا شده بود. پدر شوهرم مرد آروم و مهربوني بود. دبير بازنشسته ادبيات كه گاه گداري داستان يا شعري هم مينوشت كه البته من تنها كسي بودم كه اجازه ميداد نوشته هاش رو بخونم.مادر شوهرم براي ناهار نموند، ميگفت پدر شوهرم نگران ميشه. ازش قول گرفتم كه به مهدي حرفي نزنه تا خودم به وقتش بهش بگم، قبول كرد و رفت. يه كم به سر و وضع خونه رسيدم، زود خسته شدم و روي تخت دراز كشيدم. دستم رو روي شكمم گذاشتم :ن- خوب حالا چطوري به بابايي بگيم؟همينطور كه داشتم با مهمون كوچيكم حرف ميزدم خوابم برد. با صداي مهدي از خواب بيدار شدم.م- به به خانوم خانوما&#8230;&#8230; بميرم الهي، خيلي خسته شدي؟ن- سلام. كي اومدي گلم؟م- همين الانساعت 4 بعداز ظهر بود و من از ساعت 11 خوابيده بودم.ن- الان ناهارتو ميارمم- نميخواد تو شركت يه چيزايي خوردم. تو برو يه دوش بگير حالم بهم خورد.حوله ام رو برداشتم و همونطور كه بهش دهن كجي ميكردم به طرف حموم رفتم. قطره هاي آب بهم آرامش ميداد و حس ميكردم كه سبك شدم.بعد از يه دوش كه سر حالم آورد، به آشپزخونه رفتم. دو تا فنجون قهوه درست كردم و روي مبل كنار مهدي نشستم، داشت فوتبال نگاه ميكرد و طبق معمول غرق بازی بود. دستمو روي دستش گذاشتم:ن- ميگم مهديم- هووووووومنميدونستم داستان مهمون كوچولومون رو چطوري بهش بگم:ن- هيچي ولش كنم- اوهوم&#8230;&#8230;. راستي ندان- جونم؟م- هيچي بي خيالبا عصبانيت نگاش كردم، همونطور كه به تلويزيون نگاه ميكرد زبون درازي كرد:ن- مسخرهم- خودتيبطرفم برگشت و لبامو بوسيد، كمي تو چشمام خيره شد:م- چي رو داري از من قايم ميكني؟ن- هيچيم- چشات چيزه ديگه اي داره ميگهن- نه بابا توامم- پايه هستي چند روز بريم كلاردشت؟ حال توام جا مياد.مثل بچه ها ذوق كردم و پريدم بغلش. محكم منو گرفت بين بازوهاش و سعي ميكرد كه آرومم كنه:ن- آره بريم بريم &#8230;&#8230;.. فقط &#8230;.. كار تو چي ميشه؟م- هيچي فداي سرت. ميگم رضا چند روز حواسش به شرکت باشه . فردا ميريم و دوشنبه هم برميگرديم.صبح زود راه افتاديم، آخر اسفند ماه بود و هوا هنوز سرد. با اينكه بخاري ماشين روشن بود اما بازم احساس سرما ميكردم. توي فكر خودم غرق بودم كه حس كردم مهدي داره نگام ميكنه، برگشتم و بهش لبخند زدم:م- ندا وقتي ميخندي ديوونه م ميكني!ن- تو از اول ديوونه بودي، تقصیر من نندازم- ما ديوونه، ‌تو كه روانشناسي درمونم كنن- نچ &#8230;&#8230; من دوست دارم تو همين جوري ديوونه بموني.دستش رو گرفتم و فشار دادم:م- ندا &#8230; چشمات صبح يه جوري ميشهن- چه جوري؟م- ديوونه كننده. صدبار گفتم ريمل نزنن- بابا من ريمل نزدمم- خوب خط چشم هم نكشن- خط چشم هم ندارهم- چه ميدونم &#8230;.. پس &#8230;&#8230;ن- پس چي؟ ميخواي چشامو كور كنم تا راحت بشيم- نه &#8230;. اگه چيزي به چشات نزدي پس چرا اينطوريه؟ مژه هات تو هم گره خورده، چشات هميشه عسليه اما الان سبز و آبيه.خنديدم و ديگه حرفي نزدم. صداي ضبط رو زياد كردم، سیروان خسروی داشت ميخوند :بارون که میباره، ترو یاد من میارهمنتظر میشینم تا تو برگردی دوبارههمیشه اینجا تو خونهجای تو خالی میمونهتو دیگه بر نمیگردیدل من تنها میمونه&#8230;&#8230;..دو راهي مرزن آباد و كلاردشت رو رد كرديم، از ديدن منظره هاي جاده لذت ميبردم. وارد حسن كيف شديم، ويلايي كه پدرم برامون خريده بود در منطقه زيبا و خنكي به اسم رودبارك بود. چشم انداز جنگل و رودخونه هميشه آرومم ميكرد.رسيديم به ويلا و در رو باز كرديم. سرماي وحشتناكي بهمون خوش اومد گفت، به مهدي چسبيدم. با خنده بهم نگاه کرد و با هم به اتاق خواب رفتیم . مهدی چمدون رو روی زمین گذاشت و بغلم کرد.م- بیا بریم توی هال تا شومینه رو روشن کنم، اینجا سرده.ن- نه نمیخوام&#8230;. جام خوبهدستشو برد زیرم و از روی زمین بلندم کرد، دستامو دور گردنش حلقه کردم.همونجور که لباشو میخوردم به طرف هال رفتیم. منو روی مبل گذاشت و خودش نشست تا شومینه رو راه بندازه. بعد از چند لحظه گرماي لذتبخشي به صورتم خورد. چشمام به شعله های آتیش بود که داشتن جلوم میرقصیدن.ن- میگم مهدی &#8230;&#8230; مهدي روي كاناپه خوابش برده بود. آروم بلند شدم و بطرف اتاق خواب رفتم، لباسهامو عوض کردم و با یه پتو به هال برگشتم. خیلی آروم پتو رو روی مهدی انداختم و خودم به آشپزخونه رفتم و با چيزايي كه از تهران آورده بوديم مشغول پختن غذا شدم. بعد از تموم شدن كارم هوس كردم كه توي باغ كمي قدم بزنم. از پشت پنجره به مهي كه تا بالاي ساختمون رو گرفته بود خيره شدم. جايي كه ويلاي ما قرار داشت از سطح شهر بالاتر بود. چقدر منظره قشنگی بود، همیشه دوست داشتم توی یه همچین جایی زندگی کنم.به محض باز كردن در احساس لرز كردم. هواي بوي تازگي ميداد و خيلي سرد بود. به ويلا برگشتم و از روي جالباسي كت پشمي و سورمه اي مهدي رو كه توي ماه عسل از كيش خريده بوديم، پوشيدم. بوي عطر مهدي و بوي تنش گيجم كرد. كت رو محكم دور خودم پيچيدم و بطرف باغ حرکت کردم، نفسهای عمیق میکشیدم و از هوا لذت میبردم. بعد حدودا نیم ساعتی که توی باغ پیاده روی کردم به ویلا برگشتم، روی کاناپه کناری مهدی دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد. با نوازش دستهاي مهدي بيدار شدم، داشت رويم پتو ميكشيد:ن- سلامم- بيدارت كردم؟ن- نه خوبه، دیگه باید بیدار میشدم. ساعت چنده؟م- نزديك 4.ن- ناهار خوردي؟م- نه، منم تازه بيدار شدم. از گشنگي دارم ميميرم.ن- جون من الان نمير كه وقت خوبي نيست.بلند شدم اما سرم گيج رفت. توي بغل مهدي ولو شدم:م- چي شد؟ خوبي؟ن- سرم گيج رفت، فكر كنم از گشنگيه.با كمك مهدي بطرف آشپزخونه رفتم و زير غذا رو روشن كردم. دست و صورتم رو شستم و پشت ميز روبروي مهدي نشستم.م- چيه؟ چي شده؟ مشكوك ميزني؟ن- من؟ تو مثل اينكه حالت خوش نيست هام- ميبيني خانوم دكتر انقدر حالم خرابه كه هر كس با يه نگاه ميفهمه.غذا رو كشيدم و مشغول خوردن شديم:م- نظرت چيه بعد ناهار بريم شهر ؟ن- نيكي و پرسش؟م- نه عزيزم اون نيك و نيكو بود&#8230;&#8230; اون دو تا زنبورااز زير ميز پاشو لگد كردم. آخ بلندی گفت و مشغول خوردن شد. بعد از صرف ناهار و شستن ظرفها به اتاق رفتم تا آماده بشم. زيرلب ترانه اي زمزمه ميكردم و دستم رو روي شكمم ميكشيدم و با بچه م حرف ميزدم. يهو ديدم روي هوام، مهدي منو بالاي سرش برده بود و مي چرخوند:م- تا نگي داری چی رو از من قایم میکنی نميزارمت پائين.ن- ديوونه سرم داره گيج ميره، حالم الان بهم ميخورهم- اصلا مهم نيست&#8230;. يالله بگواحساس ميكردم يه چيزي توي دلم تكون ميخوره، حالت تهوع داشتم. دستم رو جلوي دهنم گرفتم و با دست ديگه ام شونه مهدي رو فشار دادم. با ديدن حالت من وايستاد و منو روي تخت گذاشت:م- چيه؟ حالت بده؟ اين مجازات آدميه كه يه چيزو از من قايم كنه.چند تا نفس عميق كشيم:ن- من چيزي رو ازت قايم نكردم.م- تو كه راست ميگي ، كير تو كون آدم خالي بندن- آخخخخخخخخخ جوووووووووووونيه كم با هم سر و كله زديم و آماده بيرون رفتن شديم. توي شهر خريدهاي مورد نظر رو كرديم و به ويلا برگشتيم. هوا سرد و باروني بود، مهدي هم به هر بهونه اي بغلم ميكرد تا مثلا گرم بشم. كنار پنجره ايستادم، به قطره های بارون نگاه میکردم که به شیشه میخوردن. مهدي اومد از پشت بغلم کرد، سرش رو لای موهام کرده بود و بو میکشید:م- مممممممممم چه بوی خوبی میدین- مهدي؟م- جونم؟ن- چقدر منو دوست داري؟م- اندازه دنيان- دنيا؟ دنیا چقدره؟م- همه دنیای من تویی تو.ن- اگه يه وقت يه چيزي بشه، اگه یه اتفاقی بیفته بازم منو اینجوری دوست داري؟سرمو برگردوند و توي چشمام زل زد:م- منظورت چيه؟ چی شده؟ داری نگرانم میکنین- منظورم اينه كه &#8230;&#8230;. اگه بابا بشي منو بيشتر دوست داري يا &#8230;..م- بابا بشم؟توي چشمام نگاه كرد و لباشو گذاشت روی لبام، محکمتر بغلم كرد:م- اي ووروجك&#8230;. چند وقته؟ن- حدودا دو ماهم- دو ماهه اون وقت تو الان داری به من ميگي؟ن- خوب ديگهمنو محكم به خودش چسبوند.م- خوب پس به آرزوت رسیدی؟ تبریک میگم مامانین- مرسیم- حالا بخاطر اینکه به من نگفتی بلایی سرت میارم که دیگه از من چیزی رو قایم نکنیدستشو کرد توی شلوار و انگشتش رو توی کونم فرو کرد:ن- آخ &#8230;.. بخدا خودمم فقط دو روزه که میدونمم- خوب دو روزه که میدونی و به من نمیگی؟انگشتش رو توی کونم میچرخوند، با لباش گوشم رو گاز میگرفت.داشتم شل میشدم، توی بغلش ولو شدم و بهش اجازه دادم که منو تنبیه کنه&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d8%aa%d9%84%d9%85%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b2%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175681</post-id>	</item>
		<item>
		<title>عزیزم دلم میخواد تا ته بکنی تو کسم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85-%d8%af%d9%84%d9%85-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%aa%d9%87-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b3%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85-%d8%af%d9%84%d9%85-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%aa%d9%87-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b3%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 20 May 2019 06:11:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احتمالا]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباطی]]></category>
		<category><![CDATA[استادم]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراف]]></category>
		<category><![CDATA[افتادی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امکانات]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارم]]></category>
		<category><![CDATA[ايستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاده]]></category>
		<category><![CDATA[ايندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[بابامو]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[برادرم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بغلمون]]></category>
		<category><![CDATA[بهترين]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاتو]]></category>
		<category><![CDATA[پستونات]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پشمالو]]></category>
		<category><![CDATA[پيشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تابستونه]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلويزيون]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمونو]]></category>
		<category><![CDATA[جورائی]]></category>
		<category><![CDATA[خنديديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيديم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونسرد]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستشوئی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستمم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستمو]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[کنمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکتره]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مياوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نميومد]]></category>
		<category><![CDATA[نيومده]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[هنگامه]]></category>
		<category><![CDATA[هيچوقت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[زده بود. آخه من زياد فیلم سکسی دوستی باهاش نداشتم. در ضمن اصلا قرار نبود سال بعدهم همون مدرسه بمونم و اونم می دونست. در هر حال سکسی خيلی خوشحال شدم. دلم نمی خواست خونه شاه کس باشم. دائم خونه تنها بودم. بعد از اون جريان برادر بزرگترم اصلا خونه نميومد. و کونی کوچکتره هم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>زده بود. آخه من زياد فیلم سکسی دوستی باهاش نداشتم. در ضمن اصلا</h2>
<p>قرار نبود سال بعدهم همون مدرسه بمونم و اونم می دونست. در هر حال سکسی خيلی خوشحال شدم. دلم نمی خواست</p>
<h3>خونه شاه کس باشم. دائم خونه تنها بودم. بعد از اون جريان</h3>
<p>برادر بزرگترم اصلا خونه نميومد. و کونی کوچکتره هم دائم با هنگامه مشغول بود. هفته ای يکبار ميومد و بهم پول</p>
<h4>می جنده داد و دوباره غيب می شد. منم تمام اون</h4>
<p>پولو سيگار می کشيدم! و تقريبا پستون تمام ذخيره مشروب بابامو هم خورده بودم. غذا هم اصولا نمی خوردم! بعضی وقتها</p>
<h5>پيتزا! يک کوس جورائی از هنگامه و برادرم بدم ميومد. فکر</h5>
<p>می کردم برادرم بهترين دوستمو از من گرفته و هنگامه برادرمو! وقتی ازش اجازه گرفتم فکر کنم خيلی خوشحال شد چون همون سکس داستان روز عصر دو</p>
<h6>تا بليط گرفته بود. حتی بليط دوستمم خريده ایران سکس بود. کادوی</h6>
<p>دعوت من! دوستمم کلی ذوق کرده بود. اولين باری بود که دو تا همکلاسی مسافرت می رفتيم. خواهرش دانشجوی يکی از شهرهای جنوبی بود. و ما با هواپيما رفتيم. دوستم کلی کيف می کرد. و از بالا زمينو نگاه می کرد و منم دائم بالا مياوردم!!! توی فرودگاه؛ کميته جفتمونو چک کرد و برد توی اتاق و کلی ازمون سوال کردن که چرا دو تائی تنها مسافرت می کنيم. مشکل اساسی من بودم که چرا با اين سن و سال دارم می رم ديدن خواهر دوستم. بعد از يک ساعت سوال و جواب و اومدن خواهر دوستم بالاخره راضی شدن که اجازه بدن منم وارد اون شهر بشم. برعکس اون چيزی که فکر می کردم شهر جالبی بود. مردم با لباسهای محلی. خونه دانشجوئی خيلی ساده؛ يک اتاق خوابه با توالت توی حياط بيشتر شبيه يک اتاق کوچيک توی يک خونه بزرگ. دوست داشتنی و صميمی با حداقل امکانات. صاحب خونه توی خونه بزرگتره زندگی می کرد که رفته بود مسافرت. هم خونه ای خواهر دوستم هم ترم تابستونه نداشت. ما از صبح دو تائی بيرون می رفتيم و توی بازار ميگشتيم و بازاريها هم به زبون خودشون احتمالا هزار تا دری وری نصيبمون می کردن. بهمون لبخند می زدن و بعضی وقتا ما را برای صرف چای دعوت می کردن که ما فقط می خنديديم و پای مهمون نوازی می گذاشتيم. هر چند بعدا چيزای ديگه شنيديم. توی بازار هر کی از بغلمون رد می شد پيشنهاد نوار کاست و يا فيلم يا پوستر يا ورق (( پاسور می داد )) که اينم برام خيلی جالب بود. خواهر دوستم امتحان داشت و با ما بيرون نميو مد بايد اعتراف کنم که بهم خوش می گذشت. احساس می کردم يک دختر کاملا معموليم! روزای آخر؛ خواهر دوستم بهمون گفت که يکی از پسرهای دانشگاه را دعوت کرده تا با هم درس بخونن! خوب به ما ارتباطی نداشت؛ عصر که از بازار برگشتيم خونه هنوز درس می خوندن! رفتيم تو اتاق کمی تلويزيون نگاه کرديم و بعد هم خوابيديم. نزديکيهای صبح دستشوئی داشتم. برای رفتن به حياط بايد بود از هال می گذشتم. لای درو آهسته باز کردم. چراغ مطالعه روشن بود. خواهر دوستم لخت لخت بود. پشت به من. نشسته بود روی زمين. همکلاسيش هم لخت بود و ايستاده رو به من. دختره داشت کير پسره رو مک می زد. به عبارتی با شدت ساک می زد. پسره چشماش باز بود. و داشت نگاهش می کرد. رگ گردنش بيرون زده بود. به گمانم از هيجان بود. سرشو آورد بالا منو ديد. خيلی خونسرد بهم چشمک زد. و دستشو به نشونه هيس برد کنار بينی اش. خنده ام گرفته بود. منم با پروئی ايستادم تا تماشا کنم. نمی دونم چرا نگاه می کردم! پسره؛ دختره را بلند کرد. ولی بر خلاف انتظارم نبوسيدش. شونه هاشو گاز می گرفت. صداشو می شنيدم. &#8211; آفرين راه افتادی. ايندفعه خيلی خوب خوردی. دخترک خنديد. &#8211; استادم خوب بوده. پسرک دستشو برد توی کس دختره. &#8211; مگه نگفتم موهاتو نزن. من پشمالو دوست دارم. حالم داشت بهم می خورد. هيچوقت از اينکه کسی موقع سکس باهام کثيف صحبت کنه خوشم نيومده. دختره گفت: آخه تميز نيست. و شروع کرد عشوه اومدن. &#8211; برام می ليسی. نه! هزار بار گفتم بدم مياد. دختره- چطور من بايد هر دفعه بخورم. پسره- تو زنی . تازه تو خوشت مياد. دختره &#8211; کی گفته؟ پسره &#8211; من ميگم!!! پسره &#8211; آخ کثافت چه خودتو خيس کردی. دختره &#8211; آخه دست خودمه انگار. خوب می ماليم. پسره &#8211; باز که ورزش نکردی. پستونات شل شده!! (( می خواستم برم تو اتاق و يکی بزنم تو سر دختره )) دختره &#8211; آخه امتحان داشتم!!پسره &#8211; دفعه ديگه شل باشه نمی کنمت!!! ببين کيرم هم از حال رفت: دوباره بخور. دختره دوباره رفت پائين!! &#8211; هوم!!- داره حالم بهم می خوره. آه تا ته نکن تو دهنم گنده است. آخ. پسره &#8211; &#8211; خفه شو بخور. و دخترک با تمام انرژی ساک می زد. تکيه کن به ميز. دختره کونش به من بود. بدن سفيد قشنگی داشت. پسره هم هيکل معمولی داشت. &#8211; پاهاتو باز کن! دختره &#8211; ببين از جلو نکن! پسره &#8211; چرا هزار بار بهم دادی حالا امروز نه! دختره &#8211; گشاد می شم می گن بعد دوختنش سخت می شه! پسره &#8211; خوب به درک!!! به من چه. می خوام بکنمت. محکم فشار داد تو. دختره جيغ خفه ای زد. احتمالا دستشو جلوی دهنش گرفته بود که مثلا ما نشنويم! دختره &#8211; آخ. يواش. آخ. وحشی پسره &#8211; زهر مار خفه شو. دختره &#8211; آخ. تو را خدا. تو را هر کی دوست داری. آخ درد می گيره. داری جرم می دی. آخ . پسرک بالا و پائين می کرد.- آّه. همچين می کنمت که از جات بلند نشی. دلت کير می خواد. و دخترک آهسته ناله می کرد. يک جورائی نا له هاش به هق هق شبيه بود.با التماس گفت: يواش باباصداتو می شنون اينا! پسره- بگذار بشنون. اونا رم می کنم!!!خلاصه بعد از سه چهار بار تلمبه زدن!! پسره &#8211; آبم داره مياد برگرد. دخترک برگشت. دختره &#8211; نه تو رو خدا نه بدم مياد. پسره &#8211; يعنی چی! مگه مال استاد که بدت مياد.و محکم دهان دخترک را گرفت و آبشو ريخت توش. بوی آب اتاقو برداشته بود. دخترک به سرفه افتاد. پسرک خنديد و گفت: کس و کونمونو خوب امشب ديد زدن. بعد با توجه به نگاه متعجب خواهر دوستم گفت: هيچی بابا. من برم ديگه داره صبح می شه و سريع لباسشو پوشيد و کتاب دفتراشو برداشت.- فردا پشت من می شينيا. خشک خشک می کنمت اگه بهم نرسوننی!! دست شوئیم داشت می ريخت! گريه ام گرفته بود. سعی می کردم به خودم تلقين کنم که اصلا جيش ندارم!!!. خواهر دوستم دهنشو پاک کرده بود و لخت کف اتاق نشسته بود و گريه می کرد. حالت بدی بود. يک کيسه پيدا کردم. ديگه نمی تونستم. آهسته توی کيسه جيش کردم. داغ داغ بود.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85-%d8%af%d9%84%d9%85-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%aa%d9%87-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b3%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174019</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 21/37 queries in 0.012 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-06-19 01:37:13 by W3 Total Cache
-->