<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>اینصورت &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 14 Mar 2024 11:59:24 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>اینصورت &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>جنده خانوم لز خیلی دوست داره با ی سن بالا تر لز کنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%84%d8%b2-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%db%8c-%d8%b3%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%84/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%84%d8%b2-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%db%8c-%d8%b3%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 16 Nov 2019 09:32:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آسانسور]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگلیسی]]></category>
		<category><![CDATA[اویزون]]></category>
		<category><![CDATA[ایرونی]]></category>
		<category><![CDATA[اینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[بابامه]]></category>
		<category><![CDATA[بازرگانی]]></category>
		<category><![CDATA[باشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخواند]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[براندازش]]></category>
		<category><![CDATA[پارکینگ]]></category>
		<category><![CDATA[پدرسوخته]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تااینکه]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تودهنش]]></category>
		<category><![CDATA[تودهنم]]></category>
		<category><![CDATA[جاخالی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهید]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زمستان]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[سکس دختر با دختر]]></category>
		<category><![CDATA[کردمچند]]></category>
		<category><![CDATA[کمربند]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوانه]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولویی]]></category>
		<category><![CDATA[گواهینامه]]></category>
		<category><![CDATA[لزبین]]></category>
		<category><![CDATA[لیسانس]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوشو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[مدیریت]]></category>
		<category><![CDATA[مربوطه]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونا]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میزاری]]></category>
		<category><![CDATA[میزنید]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نشناختم‬]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزنم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستند]]></category>
		<category><![CDATA[نیستید]]></category>
		<category><![CDATA[نیومدن]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یواشتر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[آشنایانم برای کار به کشور فیلم سکسی امارت شهر دبی رفتم که الان قریب به 3 سال است که اونجا هستم .ابتدا بصورت آزمایشی و باویزای مسافری سکسی 3 ماهه و طبعا بدون همسرم ، شاه کس قراربراین بود که اگر شرکت مربوطه و من پس از سه ماه به نقطه مشترک کونی مبنی بر [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>آشنایانم برای کار به کشور فیلم سکسی امارت شهر دبی رفتم که الان</h2>
<p>قریب به 3 سال است که اونجا هستم .ابتدا بصورت آزمایشی و باویزای مسافری سکسی 3 ماهه و طبعا بدون همسرم</p>
<h3>، شاه کس قراربراین بود که اگر شرکت مربوطه و من پس</h3>
<p>از سه ماه به نقطه مشترک کونی مبنی بر ادامه همکاری رسیدیم آنها نیز ویزای دایم رابرای من دربیاورند و من</p>
<h4>نیز جنده درآن شرکت کار کنم. من که پس از 5</h4>
<p>سال زندگی مشترک هیچ موقع بدون پستون همسرم نبودم و تاآن موقع باهیچ زنی بجز همسرم رابطه جنسی و حتی دوستی</p>
<h5>نداشتم (به کوس همین خاطر بودکه زنم با رفتنم به اینصورت</h5>
<p>موافقت نمود) برایم پس از گذشت بیست روز اوضاع و احوال فرق کرد علی الخصوص با دیدن زنهای خوشکل چندملیتی آنجا ، سکس داستان روزهای اول به</p>
<h6>جلق زدن بسنده می کردم و برای اینکه ایران سکس طرف رابطه</h6>
<p>نامشروع و صرف پولهای گزاف نروم یک ماههی به همین منوال گذشت .تااینکه یک روز جمعه نزدیک عید بود(آخرین جمعه سال) که مثل همیشه خودرو فورد شرکت را بداشتم و برای ورزش به باشگاه نزدیک شرکت رفتم در برگشت هنگام ورود به پارکینگ منزلم احساس کردم یه ماشین بنز مدل سال با راننده خانم پشت سرم است و اونیز میخواهد وارد پارکینگ شود اعتنا نکردم و حواسم را جمع هدایت خودرو به محل پارک خودرو در طبقه 5 نمودم . بدلیل پربودن تمامی طبقات ماشین بنز نیز مثل من در همان طبقه پارک نمود وقتی آن خانم پیاده شد کمی براندازش کردم ، طرف بین 30 تا 35 سال سن داشت با موهای بلوند و قدی بلند ، برای رفتن به ساختمان اصلی محل سکونت مجبور شدم به همراه آن خانم سوار آسانسور شوم در همین موقع آن خانم از من به انگلیسی پرسید: طبقه چندم ؟ من هم که دست و پامو گم کرده بودم ابتدا به فارسی و بعد به انگلیسی گفتم طبقه سیزدهم . یکدفعه دیدم خندید و به فارسی به من گفت : سلام سیما هستم و دستش را جلو آورد من هم که دیدم خرابکاری کردم گفتم ببخشید منم فوادم .سیما گفت : چندوقته دبی هستی چرا من تاحالا ندیدمت گفتم : سه ماهی میشه ، ولی از ده روز قبل سوار خودرو میشم ، چون گواهینامه رسمی دولت امارات را ندارم و از ده روز قبل بخاطر حسن انجام کار م مدیرعامل شرکت که با پدرم دوسته اجازه داده سوار ماشین شرکت بشم . سیما گفت : کارت چیه و تحصیلاتت ؟ گفتم من فوق لیسانس مدیریت بازرگانی دارم و امور جاری شرکت را انجام می دهم . یدفعه دیدم طبقه 13 شد که بااشاره سیما متوجه شدم باید بیرون بروم در همین موقع سیما به من گفت تنهایی که یدفعه دلم هررررری ریخت پایین گفتم بله ولی قراره هروقت که ویزام درومد زنم هم بیاد گفت : پس هروقت کاری داشتی من طبقه ۲۳ واحد &#8230;. زندگی میکنم و کار من هم در زمینه کتاب و نشر است (که منم گفتم واحد من هم شماره &#8230;. است ) می تونی با داخلی ساخمان با من تماس بگیری . گفتم ازدیدار شما خوشحال شدم ، و خداحافظی کردم.چند روز بعد ، یعنی شب عید وقتی برای رفتن به خونه مدیرعامل شرکتمون آماده شده بودم و به قول معروف تیپ زده بودم یکدفعه گوشی داخلی ساختمان به صدا درآمد ، که سلام کردم دیدم پشت خط سیما است اول صداشو نشناختم ولی بعد از اینکه خودشو معرفی کرد گفتم باز صوتی دادم اونم خندید و گفت اشکالی نداره پیش میاد مگر تاکنون چندبار صدای منو پشت تلفون شنیدی بی خیال بابا . سپس گفت : آقا فواد امشب قرار اینجا شش ایرونی جمع بشن که برای تکمیل شدن سفره 7 سین مون اگرشماهم تشریف بیاورید ممنون میشم گفتم: مزاحم نباشم گفت: شما مراحم هستید گفتم : پس تا یک ساعت دیگر میام اشکالی که نداره ؟ گفت : نه راحت باش چون هنوز مهمونای منم نیومندن پس می بینمتون خداحافظ.یک ساعت بعد شد و رفتم خانشون ، پس از سلام و احوالپرسی گفتم نیومدن گفت نه مهمونا زنگ زدن و گفتن که رفتن به شارجه اول خونه پدرشون و فرداشب میان گفتم آقاتون کی میاد گفت من مجرد هستم. در همین حال که هنوز ننشسته بودم گفتم پس رفع زحمت می کنم که دیدم اخم کرد و گفت توام اگر مثل وانا جاخالی بدی دیگه باهات حرف نمیزنم گفتم نه خواهش میکنم قصدم این بودم شاید شماهم می خواهید شارجه بروید گفت پدر و مادر من که نیستند برم اونجا ، بعدش گفت تابرم یه چیزی بیارم و بخوریم شماهمین جا تشریف داشته باشید گفتم چشم ، کنجکاوانه در و دیوار را دید میزدم که دیدم عکس یکی از علمای عظام البته بدون عمامه روی میزه !!!!! پیش خودم گفتم بابا این دیگه کیه ؟؟ نه به اون حجابش که اصلا نداره و نه به این عکس ، پیش خودم گفتم از همنجا ازش سوال میکنم ، پرسیدم سیما خانم این عکس آقای &#8230;&#8230;(فلانی) برای چی روی میز شماست؟؟؟ که گفت : این عکس بابامه که گفتم شوخی نکن گفت بخدا سپس از آشپزخانه با یک مانتوی بلند که با یک کمربند بسته شده بود اومد بیرون و پاسپرتشو به من نشون داد ، بله دیدم با یه پسوند کمتر خانوم دختر حاج آقا &#8230;.است. گفت حالا خیالت راحت شد گفتم ببخشید گفت مهم نیست گور پدر من که همه میشناسنش و ماروهم به دردسر انداخته ، تمام خوشی ها رو از ماگرفته ، حتی اینجا ، گفتم بخدا منظورم این نبود که گفت اگر با آخوندای پدرسوخته بدی ، هرستو می تونی همینجا سرم دراری که یهو کمربند مانتوشو باز کرد !!!!! جای همتون خالی ، معلوم بودسیماخانم تو این مدت بدجوری سیماش قاطی کرده بود چون از اتصالی برق بدنش خشکم زد ، دیدم گفت شما مردم ایران فقط حرف میزنید و اهل عمل نیستید که یهویی پریدم سینه هاشو گرفتم ودستم گفتم من مقلد پدرشماهستم میشه آداب شیردادن را به من یادبدی که گفت اگر پسرخوبی باشی و تو این مدت با زن دیگر نباشی کلیه مسائل شرعی را به تو یاد میدم خندیدم و گفتم پس کی عمامه سرم میزاری که گفت خودتو لوس نکن زود باش بریم سراصل مطلب . منم گفتم چشم و یدفعه زبونمو بردم طرف کسش و اون چوچولای اویزون و خوشکل رو کردم تودهنم که یهویی جیغ کوچولویی زد گفت توطلبه خوبی هستی احسنت احسنت . با این شیطونهاش دیگه طاقت نیاوردمه کیرمو کردم تودهنش ، چنان با حرص و ولع میخورد که نگو ، بهش گفتم همش مال تو یواشتر که گفت باشه بعد باخواهش التماس گفت بکون توش منم که تاحالا با زن دیگری رابطه نداشتم با چند دفعه فرو کردن کیرم داخل کسش ارضا شدم و آبمو ریختم روی بدنش ، بهش گفتم ببخشید قول میدم دفعه بعد اسپری بزنم آخه تو امون ندادی گفت برای بار اول خوب بود .خلاصه پس از خوردن شام رفتیم باهم وروی یک تخت خواب خوابیم فردای آنروز قرار شد نزد امام جماعت مسجد دبی بریم و بین ماسیقه بخواند<br />
.از آن روز به بعد و تاوقتی که همسرم بیاد دبی تقریبا هفته ای سه شب من خونه سیما بودم و البته الان کمتر از قبل من سیما رو می بینم اونم گله ای نداره چون زن هرزه ای نبوده و نیست .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%84%d8%b2-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%db%8c-%d8%b3%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177075</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان سوپر شاه کس خوشگل با سینه های دوست داشتنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Aug 2019 03:12:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبمیوه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشش]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[ابروهای]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احساساتی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استاده]]></category>
		<category><![CDATA[استادی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابمو]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[امروزم]]></category>
		<category><![CDATA[املایی]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتقادات]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتامو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[انگولک]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجام”]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتون]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخواید]]></category>
		<category><![CDATA[بخورید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[براحتی]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برخورده]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسیم]]></category>
		<category><![CDATA[بشینید]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرید]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بنشینم]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهزاده]]></category>
		<category><![CDATA[بودمشاید]]></category>
		<category><![CDATA[بودممن]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمینطور]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایگاه]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفات]]></category>
		<category><![CDATA[تکراری]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جامونو]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیتش]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[جورواجور]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشاتون]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفمون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصیات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابتو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواهان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوراکی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنه]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دادمسلام]]></category>
		<category><![CDATA[داستانا]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوها]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دزدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچگی]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیره]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیم]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سراسیمه]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختن]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[شوهرشو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صداتون]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[ضرباتم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[علاقمند]]></category>
		<category><![CDATA[فاکتور]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فراموشش]]></category>
		<category><![CDATA[فردایی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فروخته]]></category>
		<category><![CDATA[فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فروشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فکرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[فوتسال]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمایی]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترم]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخونه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمساعت]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کنفرانس]]></category>
		<category><![CDATA[کنممن:]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[کیلومتری]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمبا]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مانیتور]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیچه]]></category>
		<category><![CDATA[متاهلی]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مردونگی]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمتون]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلتون]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مغروری]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسی]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواید]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسوند]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاری]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسن]]></category>
		<category><![CDATA[میشنوم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[میوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناچاری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتش]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکش]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیده]]></category>
		<category><![CDATA[نظرتون]]></category>
		<category><![CDATA[نکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنید]]></category>
		<category><![CDATA[ننوشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستید]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همراهم]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[ویندوز]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده</h2>
<p>شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم</p>
<h3>نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا</h3>
<p>بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم کل ماجرا رو از سیر تا پیاز بنویسم، تا اینکه مبادا کسی</p>
<h4>فکر جنده کنه دروغه و ناسزا بگه.البته به شما هم حق</h4>
<p>میدم، خوندن یه خاطره به این پستون بلندی خیلی خسته کنندس، ولی فکر کنم یه جورایی واسه بعضی از شماها چنین</p>
<h5>اتفاقاتی افتاده کوس باشه ولی حوصله روی کاغذ اوردنش رو نداشته</h5>
<p>باشید. امیدوارم که خوب نوشته باشم تا یکم از خستگی چشاتون جبران بشه.و اما خاطره من&#8230;من (اسم مستعار: محسن) همیشه آدم ساکت سکس داستان و مغروری بودم</p>
<h6>(که کاملا تویه این خاطره آدم شدم، یعنی ایران سکس آدمم کرد)،</h6>
<p>همیشه فکر می کردم که با غرور میشه خیلی چیزها را بدست بیارم(اشتباه و اشتباه&#8230;) با افراد هم سن و سال خودم هم صحبت نمی شدم، همیشه افرادی رو انتخاب می کردم که از لحاظ اختلاف سنی با من، سن بالایی داشته باشند و افراد پخته ای توی مسائل زندگی باشن. من در حال حاظر دانشجوی کارشناسی IT هستم که همین، باعث اتفاق افتادن این خاطره شد. اصلا با دخترا ارتباط نداشتم، اگر راستشو بخواید از آبروم میترسیدم. نه اینکه آدم مثبتی باشم، نه&#8230; برعکس کارهای بخصوصی هم انجام میدادم ولی نه در حد دختر و این حرفها&#8230; . من از لحاظ صورت یه جذابیت خاصی داشتم (موهای مشکی، ابروهای کشیده، گونه های برجسته، چشم های سبز و پوست گندمی) ولی از لحاظ فیزیک بدنی اصلا خوب نبودم (قد: 167 وزن 54). درضمن منو مثل یک پسر جوون رشید فرض نکنید، قیافه من خیلی جوونتر از سنم هست و قیافم شبیه بچه هاست. علاقه شدید من به ورزش فوتبال و فوتسال در لاغر بودن من خیلی موثر بوده.گفتم از داشتن دوست دختر می ترسیدم، اما علاقه عجیبی به دوستی با یک زن با تجربه داشم و اصلا به سکس فکر نمی کردم. شاید این هم مثل خصوصیات دوستیم با پسرهای هم سن و سالم باشه که واستون نوشتم، باشه. این خاطره ام شاید از نظر سکسی بودنش زیاد شما رو راضی نکنه، ولی بخاطر اتفاقاتی که واسم افتاده بشتر احساسی تا سکسی. بگذریم&#8230;تازه وارده دانشگاه شده بودم، خیلی اشتیاق تحصیل رو داشتم. شب و روز رو یکی میکردم و درس می خوندم. ترم اول رو با معدل 19.43 پشت سر گذاشتم. ترم دوم که شروع شد از اینکه یکم توی چشم دیگرون بودم بدم میومد. کسانی که توی کلاسای من بودن دیگه کاملا منو می شناختن، و موقعی که سوالی براشون پیش میومد، از من میپرسیدن از این وضعیت یه جورایی راضی بودم ولی از یه نظر هم برام ناخوشایند بود، چون خیلی از افراد با حسادت و &#8230; به من نگاه میکردن و از ارتباط نداشتن و طرز لباس پوشیدنه من، من رو اُمّل صدا میکردن. من خیلی رو جزواتی که می نوشتم حساس بودم. چند باری جزواتم رو زدن. یکی از استادام که خیلی با من خوب بود، میگفت: وقتی می بینی جمعی بخاطر خوب بودنت مسخرت می کنن به خودت افتخار بکن.توی ترم سوم دیگه همیار استاد درس برنامه نویسی Cو ساختمان داده شده بودم. چند باری شده بود که مقاومتم در برابر بعضی از دخترای دانشگاه کم شده بود. شب پیامای جورواجور واسم میومد و همین به غرورم اضافه میکرد (غروری که همش منو احمق تر از همیشه میکرد). کلاس های خصوصی بیرون شروع شده بود. پروژه میگرفتم و حسابی به نون و نوایی رسیده بودم.من درسهایی عمومی رو طبق راهنمایی مدیر گروهم واسه ترم چهارم گذاشتم. انتخاب واحد شروع شده بود و من باید درس فارسی عمومی، پروژه، کارآموزی، پایگاه داده و &#8230; رو برای ترم چهار انتخاب میکردم. درست یادم هست که موقع انتخاب واحد سه تا استاد معرفی شده بود (آقای فارسی، آقای بهرامی و خانم علیخوانی| فامیل واقعی). آقای فارسی خیلی استاد خوبی بود و خیلی ازش تعریف شنیده بودم ولی اصلا با کلاس تربیت بدنی و پایگاه داده-ام جور نمیشد به همین خاطر مجبور شدم که با آقای بهرامی کلاس بگیرم.کلاسا شروع شده و منم طبق معمول به درس خوندن ادامه دادم. اصلا از کلاس آقای بهرامی راضی نبودم. آدم متعصبی بود و اصلا افکار دیگران رو قبول نداشت، منم به همین خاطر تا مهلت حذف و اضافه تموم نشده بود، رفتم کل شهریه داشگاه رو پرداخت کردم و از روی ناچاری با هزارتا دردسر و التماس خودمو توی کلاس خانم علیخوانی جا دادم. اصلا روحیه خوبی، بخاطر انتقادات و یا بهتر بگم مسخره کردنم توسط همکلاسی هام، نداشتم.کلاس ها روال خودش رو طی میکردند، تا اینکه هفته بعد از تغییر کلاس فرا رسید. میخواستم ببینم این استاد چطور استادی (استاد فارسی عمومی، خانم علیخوانی)، خوب به مباحثش گوش می دادم. انصافا معلوم بود استاد با کمالات و درس خونده ای هست. ظاهر کاملا خوب و با حجابی داشت. آرایش معمولی میکرد. چشاش مشکی بود و ابروهای خیلی قشنگی داشت از همه مهمتر صورت خندونش آدمو به خودش جذب میکرد. صورت سفید و لبای رژ خوردش خیلی خوشگلترش میکرد. همیشه چادر سر میکرد. و هنگام درس دادنش هم چادرش رو از سرش نمی کشید.همیشه عادت داشتم که ردیف جلو، صندلی نزدیک استاد بنشینم (از ترم اول و الانم هنوز همین عادت رو دارم، شاید بخاطر جسه کوچکمه). دیگه لحن شعر گفتناش واسم خیلی فرق کرده بود. نمیدونم بهش حسادت میکردم که اینقدر خوب حرف میزنه و یا بهش علاقمند شده بودم. وقتی توی کلاسش می نشستم اصلا دوست نداشتم کلاسش تموم شه و حتی یک کلمه هم نمی نوشتم چون اصلا دیگه حواسم به درس نبود و مرتب به صورت و سیماش نگاه میکردم. اصلا رو نداشتم که باهاش غیر از درس حرفی بزنم و مرتب به بهونه سوالات درسی خودمو باهاش هم کلام میکردم. فارسی عمومی شده بود برام چای و استاد علیخوانی هم واسم شده بود حبه قند، که راحت با هم حضمشون میکردم. کلافگی و سردرگمی، که مخرب اصلی آینده جوونای ماست، کاملا به سراغم اومده بود و کلا حواسم به علیخوانی بود. (البته فقط توی درس فارسی اینطور بودم) همیشه صبح روز بعد از کلاس، تصمیم می گرفتم که دیگه به اون فکر نکنم، ولی توی این یه مورد حسابی کم میاوردم.همیشه عادت داشت وقتی وارد کلاس میشد، اول یک سر، دَم در کلاس، کل بچه ها را ببینه و بعد آروم با دسته راستش صندلی رو بکشه و کیف لپ تاپش رو کنار میز بزاره و روی صندلی بشینه و تا چند دقیقه لیستش رو چک کنه و اونوقت حضور غیاب کنه. وقتی به اسمه من میرسید می گفت: مثل همیشه آقای احسانی(مستعار) حاضر هستش. ولی اونروز حضور غیاب خیلی فرق کرده بود، آخه دو جلسه آخر بود و همه دانشجوها حضور داشتن. تا اسمه منو خوند یکی از دانشجوها که میشناختمش از ته کلاس داد زد: آقای املی حاضر. استاد تشخیص نداد که کی این حرف رو زد. و بعد نگاهی به من کرد و سری تکون داد. اصلا از این بابت ناراحت نشدم چون فکر میکردم شاید همین باعث حرف زدنه من و خانم علیخوانی بشه، ولی اصلا همچین اتفاقی پیش نیومد. دیگه بچه های کلاس هم از رفتار من فهمیده بودند که من چه دردی دارم.دائم تیکه پرونی میکردن. دیگه دخترای کلاس هم روشون باز شده بود. توی وقتای آخر کلاس بودیم که بحث به ازدواج و این چیزا کشیده شد. بچه ها مرتب مخسره و شوخی میکردن. جو کلاس کاملا عوض شده بود و البته از کنترل خانم علیخوانی خارج شد. پسرا به دخترا تیکه مینداختن و دخترا به پسرا. منم که توی این حال و هوا داشتم لبخندای خان علیخوانی رو نگاه میکردم. تا اینکه سرش رو، رو به من کرد و سریع نگام رو ازش دزدیدم تا متوجه نشه.صندلیش رو کشید عقب و اومد روبه روی صندلی من ایستاد. باور کنید از ترس داشتم میمردم و قلبم به ضربان افتاده بود. چون اصلا موقع نگاه کردنش متوجه زیر چشمی پاییدنش نبودم و همین ترسمو بیشتر کرده بود. چادرش کمی باز بود و از لای دکمه مانتشو میشد پیرهن قرمز زیرش رو دید. البته من آدمش نبودم که زل بزنم و سریع سرمو رو بهش کردم. خانم علیخوانی گفت: آقای احسانی چرا شما حرفی نمی زنید؟&#8211;؛. منم با لکنتی که توی زبونم افتاده بود(از سر دستپاچگی)، گفتم: من چی بگم، اونا که دارن خوب حرف میزنن.&#8211;؛. صندلی پشتیم که پسر پرویی بود گفت: خانم، احسانی حواسش جای دیگست. خودش جای دیگه رو داره دید میزنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی کامل دوزاریش افتاد و فهمید که اونم (صندلی پشتیم) فهمیده و مطمئن شد که من داشتم بهش نگاه میکردم(نگاه که نه&#8230;).خانم علیخوانی به روی صندلیش برگشت و گفت: بچه ها کلاس تمومه و خواهش میکنم امروز سوالاتون رو بزارید واسه کلاس بعد.&#8211;؛. مطمئن بودم که با منه. من حرفش رو نشنیده گرفتم و تا از کلاس رفت بیرون، دویدم دنبالش و ازش در مورد زندگینامه (انتخاب پروژه، واسه کنفرانس) مولانا سوال کردم. اونم گفت: آقای احسانی مگه من نگفتم که بزارید واسه جلسه بعد، مگه شما حواستون کجاست؟&#8211;؛. آخ&#8230; که آب سردی بود که با فشار زیاد روم باز شده بود. همونجا میخ کوب شدم، اصلا فکرشو نمیکردم که اینطوری باهام حرف بزنه. توی این موقعیت، پسره صندلی پشتی من بازم سر کلش پیدا شد و گفت: هر کی فکر کنه تو املی، من اینطوری فکر نمی کنم. همه با دوختر دوست میشن، ولی تو دستت رو گذاشتی روی خانم علیخوانی، کلک تر از تو آدم پیدا نمیشه.&#8211;؛. نمیدونم چرا چنین فکری رو پیش خودش میکر. شهر ما یکی از شهرهای گرم جنوب هستش(باور کنید که جرات گفتنش رو ندارم؛ خواهش میکنم درک کنید). من توی اون گرمای آخر فروردین ماه یه فاصله 5-6 کیلومتری رو پیاده تا خونه رفتم، دائم توی راه فکر میکردم و خودخوری میکردم.جلسه بعد هم رسید و منم کنفرانس رو دادم و هیچ سوالیم نپرسیدم. همه بچه ها تعجب کرده بودن. یکی از بچه ها که از همه باهاش صمیمی تر بودم، بهم گفت: اونروز حسابی کلک و پرتو ریختا.&#8211;؛. منم با یک سکوت جوابشو دادم. دیگه کلاسا تموم شد و منم دیگه خانم علیخوانی رو ندیدم. همیشه به اون فکر میکردم. بارها به سرم زد شماره تماسش رو از بچه ها بگیرم و باهاش تماس بگیرم. ولی بعضی از بچه ها نداشتن و بعضی ها هم نمیدادن.فوق دیپلمم رو گرفتم و واسه کنکور کارشناسی خودمو آماده میکردم. کارم کلا، پرداختن به سایتم و رفتن به فروشگاه های لوازم سخت افزار و نرم افزار رایانه بود. خیلی روزگار بدی برام شده بود. اصلا فراموش کردنش واسم سخت بود. ولی چاره چی بود&#8230; دیگه کم کم داشتم فراموشش می کردم، یعنی کلا فراموشش کردم.یه روز (سه شنبه مردادماه بود) داشتم از رَم های فروشگاه سخت افزار رایانه دوستم دیدن میکردم که دیدم خانم علیخوانی داره با صاحب فروشگاه در مورد لپ تاپ حرف میزنه. من گیج مونده بودم. همون لحظه دوستم به ردیف لپ تاپا اشاره کرد و به خانم علیخوانی گفت: شما اگه میخواید مدل ها رو ببینید، برید به دکور شماره 7، اگه سوالی هم داشتید می تونید از آقای احسانی بپرسید.&#8211;؛. من کامل هیجان زده و البته عرق کرده بودم(شاید بعضی از شما منو درک کنید). خانم علیخوانی، به من نگاهی کرد و انگار که اصلا منو نمیشناسه (شایدم واقعا منو فراموش کرده بود، چرا نکنه؟) به دکور شمارع 7 رفت. یکمی اینور اونور شد و صدا زد: آقای احسانی لطف میکنید چند لحظه تشریف بیارید&#8211;؛. منم با تعجب، رو کردم بهش و گفتم: خواهش میکنم&#8211;؛. رفتم نزدیکش وایسادم. کمی از من بلند تر بود. وای جذابیتش صد برابر شده بود. صورت سفید، چشای مشکی و موهای رنگ شرابیش که روی قسمت مشکی موهاش افتاده بود، لبای رژ زده ، همه و همه منو محو خودشون کرده بودن، تا حالا توی عمرم خانم علیخوانی را به اینصورت ندیده بودم.خانم علیخوانی رو به من کرد و گفت: آقای احسانی اینورا میچرخید. تحصیل رو چه کار کردید؟&#8211;؛. بـــلـــه&#8230; کاملا منو یادشه. منم گفتم: من همیشه به این فروشگاه میام. آخه من این لپ تاپ ها رو واسه دوستم میارم. الانم دارم واسه کارشناسی می خونم&#8211;؛. علیخوانی: خیلی هم خوب. بارها تعریف شما رو از استاد های توی اتاق مشاورین دانشگاه شنیده بودم. معلومه پسر فعالی هستید&#8211;؛. من که توی دلم هنوز از برخورده روز های آخر کلاسش، ناراحت بودم. گفتم: خواهش میکنم.&#8211;؛. علیخوانی: میشه منو توی انتخاب لپ تاپ راهنمایی کنید. اگه بتونم یه لپ تاپ خوب بگیرم شیرینی شما، پیش من محفوظه.&#8211;؛. من از این حرفش خیلی ناراحت شدم. توی جوابش گفتم: شما پیش من حق دارید، نا سلامتی شما استاده من بودید. و حسابی منو کمک کردید&#8211;؛. لبخندی زد و گفت: مخصوصاً، جلسه آخری؟&#8211;؛. فهمیدم که دوزاریش افتاده، گفتم: نه&#8230; حتما اونروز عصبی بودید.&#8211;؛. گفت: در هر صورت من از شما معذرت خواهی میکنم. البته نه بخاطر راهنمایی کردن شما، نه.. از اون روز توی دلم بوده.&#8211;؛.منم کل لپ تاپ ها رو با دقتی که بهش داشتم، معرفی کردم. انگار توی چهرش معلوم بود که لپ تاپ ها رو نمی پسنده. گفتم: خانم علیخوانی اگه این مدل ها رو نمی پسندید، من به شما مدل بهتری رو پیشنهاد کنم. اما توی فروشگاه از اون نداریم. مدل سونی وایو، اصل آمریکا هست. اگه دوست دارید تا واستون سفارش بدم&#8211;؛. علیخوانی گفت: جدی میگید؛ آره راست میگید من اصلا از اینا خوشم نیومد. اگه بتونید این کارو کنید که خیلی خوب میشه. من چطوری میتونم ظاهر اونا رو ببینم.&#8211;؛. من گفتم: من می تونم تصویراشون رو به شما نشون بدم. ولی الان توی لپ تاپ خودم دارم، اگه میمونید برم واستون بیارم؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه الان مزاحمتون نمیشم. فقط اگه زحمتی نیست، بعد از اینکه تصویر و قیمتو گرفتید، با شماره ای که الان بهتون میدم تماس بگیرید، تا فردا توی دانشگاه همدیگرو ببینیم.&#8211;؛. من خیلی از این حرف خوشحال شده بودم. شاید توی دانشگاه بود، ولی همینم فعلا از سرم زیاد بود.من سریع به خونه رفتم و مدل لپ تاپ هایی که تا آخر اردیبهشت ماه می رسیدن رو چک کردم و چند تا از تصویرهای اونا رو هم توی اینترنت، به بقیه تصویر مدل های لپ تاپ اضافه کردم. می خواستم باهاش تماس بگیریم ولی گفتم اینطوری که خیلی تابلو میشه؛ حداقل بزارم واسه فردایی که خودش گفت.فردا رسید، حدود ساعت 9 صبح تصمیم گرفتن که باهاش تماس بگیرم، ولی مگه این دو دلی و شک می زاشت. هر بار که از دفترچه تلفن گوشیم، نام Ali-Khani رو جستجو می کردم، از تماس منصرف میشدم. با خودم گفتم من که نمی خوام باهاش حرف خاصی بزنم. دکمه Call رو زدم، چند بار بوق خورد ولی جواب نمی داد، بیش از 5 بار زنگ زدم، ولی اصلا جواب نمی داد. حسابی داغ کرده بودم و با خودم حرف میزدم. همش میترسیدم اتفاقی افتاده باشه.گوشی رو گذاشتم روی میز کامپیوترم و رفتم که کمی توی حیاط خونمون قدم بزنم. بعد از یه ربع قدم زدن، برگشتم و گوشی رو، برای اینکه یه بار تماس بگیرم، باز کردم. بــــــــلـــــــــــه&#8230; خانم علیخوانی تماس گرفته بود، ولی منه احمق با خودم گوشی رو توی حیاط نبرده بودم. هزارتا بدو بیراه به خودم گفتم و با خانم علیخوانی تماس گرفتم. گوشی رو برداشت و با یه صدای ضعیف و نازک گفت: بله&#8211;؛. من که کاملا دست پاچه و حول شده بودم، گفتم: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. مدل لپ تاپ ها رو واستون فهرست کردم، هر وقت خواستید تا واستون بیارم دانشگاه&#8211;؛. خانم علیخوانی: ای وای، ببخشید، در حال رانندگی بودم و اصلا متوجه تماس شما نشدم. من امروز باید بخاطر چیزی که اصلا توقع فراموش کردنش رو نداشتم، به شیراز برم و دکتره پسرم رو ببینم&#8211;؛. شیراز تا شهر ما، حدود 8 ساعت راه هست و شهر ما تا بوشهر حدود 2 ساعت. بگذریم&#8230; من کاملا شکه شده بودم و داشتم از تعجب (واسه بچه دار بودنش) شاخ در می اوردم. با لحنی که اصلا فکر نکنه توقع شنیدن این حرفش رو نداشتم، گفتم: ببخشید که وسط رانندگی مزاحمتون شدم، به همسر و بچتون سلام برسونید و امیدوارم که مشکلتون به زودی رفع بشه&#8211;؛. حسابی به خاطر این سرکاری، داغ کرده بودم و عصبی بودم. خانم علیخوانی گفت: نه موردی نیست، من الان دشت ارژن هستم و وایسادم که واسه بهزاد(اسم بچش) خوراکی بگیرم. درضمن من همسرم فوت شده، تعجب میکنم شما اینو نمیدونستید، کل بچه های دانشگاه اینو می دونن؛ پسر من آلرژی و آسم داره، هر چند مدت یک بار باید بخاطر واکسناش، به شیراز بیام. امیدوارم که بخاطر این بد قولی شما منو ببخشید.&#8211;؛. من گفتم: من اصلا در مورد فوت شوهر شما چیزی نمی دونستم و بخاطر همین بهتون تسلیت میگم. امیدوارم که مشکل پسرتون حل بشه. واقعا فکر نمی کردم این همه مشکل داشته باشید. تصورم چیز دیگه بود&#8211;؛.واقعا همینطور بود، اصلا تصورش رو نمیکردم ، که خانم علیخوانی یک زن بچه دار و شوهر دار باشه. خانم علیخوانی گفت: تصورتون چیز دیگه ای بود! تصور شما از من چی بوده؟، دوست دارم بدونم.&#8211;؛. من گفتم: تصور خاصی نداشتم، ببخشید، ولی اصلا فکرش رو نمی کردم که شوهر داشته باشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما همیشه در مورد مردم همچین فکرایی می کنید؟&#8211;؛. اصلاً فکرشو نمی کردم که بخاطر حرفم عصبانی بشه و بخواد حرفم رو قطع کنه، فهمیدم که با این حرفم حسابی گند زدم. اومدم که جمو جورش کنم که انگار بدترم شد.دیگه بعد از اون جریان تا دو-سه ماهی جرات زنگ زدن رو نداشتم، همیشه به اون فکر می کردم و حس میکردم یه روز باهام تماس میگیره. گذشت، تا یه روز واسه حساب و کتاب لپ تاپ و دادن چند تا فاکتور به دوستم به فروشگاه (سخت افزار رایانه دوستم) رفتم. دوستم تا منو دید گفت: کجایی بابا، زود باش بیا به این شماره زنگ بزن، قول داده بودی براش لپ تاپ جور کنی، مگه ما با هم طی نکردیم که باید تمام خرید و فروشا توی فروشگاه انجام بشه.&#8211;؛ منم گفتم: علی (مستعار) اصلا حوصله ندارم باهات بحث کنم، من به کسی قول ندادم. علی (دوستم) گفت: پس این خانمو که امروز زنگ زده و میگه آقای احسانی قرار بوده برام لپ تاپ سفارش بده کیه دیگه؟. خودشو علیخوانی معرفی کرد. اینجوری نمیشه که تو از من مشتری بگیریا&#8230;&#8211;؛. خیلی تعجب کردم، میدونستم با کی هست. اصلا، انرژی گرفتم و حسابی روم باز شد(پیش دوستم) منم گفتم: یعنی چی، تو سفارشات منو توی فروشگاهت میزاری و 400 تومان 400 تومان سود میکنی، ولی من نمی تونم از فروشگات یه مشتری بگیرم، در ضمن اون مدل لپ تاپ های تو رو نپسندید و گرنه بهش قول نمی دادم. اگه خواستی هم میام سودشو روت پرت می کنم.&#8211; ؛. علی: حالا چرا ترش میکنی، جنبه نداریا، ما 2سال که باهم کار میکنیم چرا هنوز از من به این تندی دلخور میشی..&#8211;؛.بگذریم&#8230;من بلافاصله از فروشگاه اومدم بیرون و سریع گوشی رو برداشتم و شمارش رو گرفتم، بازم همون درد لعنتی، گوشی رو جواب نمی داد. خودم: اصلا من شانس ندارم، خاک تو سر من. این چه وضعیه، هر وقت زنگ زدم گوشیشو برنمیداره.&#8211;؛. دیگه حسابی اونروز رو شانس بودم، گوشی رو هم که بخاطر افتادنش توی خیابون، داغون کردم. دیگه چی میخوام. سریع رفتم از دستگاه های عابر بانک، یه 30 تومان گرفتم رفتم یه گوشی نوکیا معمولی خریدم و تا شب گذاشتم توی شارژ. اصلا خیلی واقعا بدشانسم، شماره خانم علیخوانی رو هم که توی گوشی قبلیم ذخیره بود، از دست داده بودم، حدود ساعت 10.30 شب بود که به علی زنگ زدم، دعا-دعا میکردم که گوشی رو جواب بده، بعد از کلی زنگ خوردن، گوشی رو جواب داد. من: سلام علی خوبی، کجایی بابا، چرا گوشی رو جواب نمیدی.&#8211;؛. علی: بابا تو هم امروز یه چیزیت میشه ها، اون از صبحت و اینم از الان، بابا داشتم مغازه رو می بستم که زنگ زدی. حالا بگو ببینم چته؟..&#8211;؛. من: این شماره خانمه توی حافظه تلفنت نیست، از بس که اعصابمو داغون کردی، گوشی از دستم توی خیابون افتاد و ال سی دی-ش داغون شد، این نوکیا 20 تومانی که ارزش درست کردن رو نداره، رفتم یکی دیگه گرفتم.&#8211;؛. علی: تو که وضعت خوبه چرا یه گوشی خوب نمیگیری.&#8211;؛. من: تو چه کار به این کارا داری، زود باش بگو ببینم شمارش افتاده یا نه.. أه&#8211;؛. علی: باشه بابا چقدر تو بد اخلاق شدی امروز. بزار ببینم؛ ببین قطع کن الان باهات تماس میگیرم.&#8211;؛. علی بعد از چند لحظه با من تماس گرفت و شماره رو بهم داد.من خیلی خوشحال بودم، ولی باز هم دلهوره داشتم، نمی دونستم امروزم چه سرکاری رو میخوام بخورم. خلاصه رفتم توی پارک روبه روی در حیاطمون نشستم، شماره رو گرفتم. بوق ممتد، چرا از صبح تا حالا جواب نمیداد. اصلا دیگه داشت حالم بهم میریخت. یکی – دوبار دیگه زنگ زدم، گوشی رو جواب نداد. دیگه مطمئن شدم یه خبرایی هست.صبح فرداش، حدود ساعت 9 بلند شدم و گوشی تلفن اتاقم رو برداشتم و با تلفن ثابت زنگ زدم. سه تا بوق خورد که گوشی رو برداشت. من: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. چند روز پیش با فروشگاه تماس گرفته بودید. دیشب هر چه با تلفن همراهم باهاتون تماس گرفتم، گوشی رو جواب ندادید. درخدمتم، امری داشتید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید آقای احسانی، دیشب یه شماره همراه افتاده بود روی گوشی، دیر وقت بود واسه همین تماس نگرفتم. فکر نمی کردم شماره شما باشه؛ توی این مدت که تماس نگرفتید، فکر کردم دیگه کار نمیکنید، با فروشگاه که صحبت کردم، گفتن که هنوز تو کار لپ تاپ هستید. چرا پس تماس نگرفتید؟. چند روز پیش-هم بخاطر لپ تاپ با فروشگاه تماس گرفتم. ولی اونجا نبودید. اگه میشه امروز واسم مدل ها رو بیارید تا ببینم.&#8211;؛. من: من فکر میکردم شما شماره تماس منو دارید و از شیراز که تشریف اوردید با من تماس میگیرید. شما شماره تماس منو ندارید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید، میدونم که باید شماره تماس شما رو ذخیره میکردم، ولی اون روز کلا مشغول ماشین پارک کردن شدم و بعدش که از دشت ارژن راه افتادم، در حال رانندگی بودم، به شیراز که رسیدم رفتم خونه مادرم و صبح فرداش رفتم دکتر، دیگه وقت نشد که شماره رو ذخیره کنم&#8211;؛. بازم خدا رو شکر کردم که نگفت، چرا ذخیره کنم؟ من: اشکالی نداره، الان ذخیره کنید. امروز میخوام بیام کار فراغت از تحصیلم رو انجام بدم، اگه میتونید بیاید که مدل ها رو نشونتون بدم&#8211;؛. خانم علیخوانی: من الان دانشگاه هستم، هر وقت اومدید، برید توی کتابخانه و یه تک به من بزنید.&#8211;؛.بعد از خداحافظی رفتم دانشگاه، به کتابخانه که رسیدم گوشی رو برداشتم و واسه خانم علیخوانی یه تک زدم. حدود 15 دقیقه تنها توی کتابخانه نشستم. تا که درو باز کرد و طبق عادت همیشگی کتابخونه رو یه نگاهی کرد اومد صندلی جلوی من نشست. و گفت: من فکر میکردم شما رفتید سالن مطالعه.&#8211;؛. من: شما که به من گفتید بیاید کتابخانه، در ضمن سالن مطالعه آقایون، که نمی تونن خانم ها وارد بشن. خانم علیخوانی گفت: آره راست میگید. حالا میشه مدلا رو ببینم. اگه میشه سریعتر که باید برم کلاس دارم.&#8211;؛. منم 5 تا مدل نشون دادم که مدل سری F12 سونی وایو رو پسندید. و گفتم: شما که یه Dell داشتید، اونو چکار کردید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: من اونو گذاشتم واسه بهزاد، البته خیلی ویروس داره، سرعتش حسابی کند شده. اصلا نمیشه باهاش، دل راحت کار کرد. بهزادم که هنوز بچس نمی تونه ویندوز و این چیزا رو عوض کنه، خودمم که وقت ندارم. راستی میشه یه خواهشی کنم؟ &#8211;؛. من: بله بفرمایید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: وقتی میام دانشگاه، بهزاد تنها میشه، وقتی می خواد با کامپیوتر کار کنه، 10 بار به من زنگ میزنه، منم که دلم نمیاد ناراحتش کنم، گفتم اگه زحمتی نیست، یه روز بیاید هم ویندوز سیستم رو عوض کنید و هم یکم با بهزاد کامپیوتر کار کنید. در ضمن هر چقدر هم زحمت کشیدید من حقتون رو پرداخت می کنم.&#8211;؛ من: این چه حرفیه، مگه می خوام چکار کنم. هر وقت گفتید من میام واستون ویندوز لپ تاپ رو عوض می کنم و حسابی بهش میرسم. ولی نمی دونم بهزاد بتونه همون روز یاد بگیره.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما بیاید، اگه دیدید بهزاد یاد میگیره، هفته ای سه شب، شبی 1 ساعت بهش یاد بدید، شاید واسه تعویض ویندوز پرداختی نکنم، ولی واسه تدریستون حتما باید حقتون رو پرداخت کنم؛ من که دیرم شده، ولی امشب واسه جوابتون، با شما تماس میگیرم هر چند می دونم در گیر درساتون هستید ولی اگه بتونید، خیلی ازتون ممنون میشم.من سال بعد، کنکور دولتی جایی رو که دوست داشتم قبول نشدم واسه همینم گذاشتم واسه دوره ی بعد، از این بابت هم که یه فرصته دیگه به دست میاوردم خوشحال بودم. اما واسه سربازی نرفتن هم باید ترفندهایی رو که جوونای هم سن سال من اجرا میکردن رو پیاده میکردم.بگذریم&#8230;شب شد، خوب یادمه داشتم یکی از فیلم های نیکلاس کیج رو می دیدم که خانم علیخوانی زنگ زد. چند لحظه جواب ندادم تا فکرخاصی نکنه. گوشی رو برداشتم. خانم علیخوانی: سلام. خوبید آقای احسانی؟ ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم. می خواستم ببینم می تونید فرداشب بیاید، لپ تاپه بهزاد رو درست کنید. &#8211;؛. من: آره، حتما. فرداشب ساعت 10 خوبه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نمیشه زودتر، آخه ویندوز عوض کردن خودش طول میده، تازه اگه بشه، می خوام کمی با بهزاد ورد کار کنید. دوست دارم از الان مشغول شه، و کمتر بازی کنه&#8211;؛. من: مانعی نداره، اگه مشکلی نیست ساعت 8.30 میام، چون خودم توی شهر یه سری کار دارم که باید انجام بدم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: من نرم افزار های آفیس رو ندارم اگه شد با خودتون بیارید.شب بعد فرا رسید، قبل از اینکه برم به خونه ی خانم علیخوانی حسابی بخودم رسیدم. از عطرو ، اصلاح صورت بگیر تا &#8230; . دیگه کاملا آماده شدم. ساعت 8.40 راه افتادم. زنگ زدم آدرس رو گرفتم و چون آدرس راحت بود، سریع خونشون رو پیدا کردم. زنگ آیفون رو زدم، درو باز کرد و رفتم توی حیاط ایستادم، تا که خودش اومد. گفت: ای بابا چرا تشریف نمیارید تو، بیاید بالا&#8211;؛. من یواش از پله های توی حیاط رفتم بالا، خیلی کفش و دمپایی جلوی در گذاشته بود، حسابی عرق کردم، فکر کردم مهمون دارن. خونه ی اونا طبقه پایین بود، طبقه بالا که درش (درب به ساختمون بود) توی کوچه اونطرفی باز میشد. یه پیرزن، پیرمرد توی اونجا زندگی میکردن.تا که به خانم علیخوانی رسیدم، با یه لحن نگران گفتم: سلام. انگار بد موقع مزاحم شدم، مهمون دارید نه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی(با یه لبخند) گفت: نه بابا من مهمون کجام بود. عمداً کفش و دمپایی جلو درب میزارم که اگه مامور آبی، برقی و یا چیزی اومد و بهزاد تنها بود فکر کنه کسی خونه هست.&#8211;؛. من که خیالم دیگه از بابت مهمون راحت شده بود، گفتم: (با یک لبخند بابت اینکه خیالم راحت شده بود، زدم گفتم) ای بابا شما خانوما همه جور سیاست رو دارید. من که این به عقلم نمیرسید.&#8211;؛.با یه سری تعارفات معمول وارد خونه شدم. خیلی خونه زیبایی داشت، نه اینکه چیزای گرون داشته باشه، نـــه&#8230; ولی همه چیز با سلیقه کامل چیده شده بود. گفتم: شما درسته خیلی مشغولید، ولی انگار خوب به زندگی خونه میرسید. خانم علیخوانی: آره، از وقتی که شوهرم فوت شده، از ترس اینکه بهزاد یه وقت فکر کنه که به اون اهمیت نمی دم، همیشه اتقاق و خونه رو تمیز می کنم، سعی می کنم غذای گرم بهش بدم و از این طور کارا. حالا چی شد که این حرف رو زدید؟&#8211;؛ من: آخه خیلی لوازم منزلتون با سلیقه و با حوصله چیده شده، قبل از که بیام فکر میکردم خونه شما شلوغ باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: بازم در مورد دیگران فکر غلط کردید؟ خوب نیست، اول همیشه ببینید، بعد حرف چیزی رو بزنید، فکر کنم بهتر باشه.&#8211;؛.خیلی تیپ ساده ای داشت. یه دامن بلند، با یه لباس بلند مردونه، همراه با یک دستمال. خانم علیخوانی لپ تاپ رو رفت همراه با بهزاد اورد. خیلی بهزاد خوشگل و عزیز بود، یه بچه سفید با موهای خرمایی، با چشای آبی. قدش خیلی کوتاه بود، ولی معلوم بود بچه ساکتی هست. بعد از چند لحظه که زبون باز کرد، فقط از بازی های روز ازم سوال می گرفت. خانم علیخوانی که اومد گفت: بهزاد جان، آقای احسانی، مثل شما اهل بازی نیستن، اون با کامپیوتر کار میکنه، درس میخونه.&#8211;؛. من حرفشو قطع کردم و گفتم: البته بازی هم می کنم&#8211;؛. بنظر خودم اوج راستگویی رو داشتم پیاده می کردم، که خانم علیخوانی به حالت چشم غره، بهم گفت: من اینو گفتم که اون بازی رو بزاره کنار حالا شما می گید من خودم بازی می کنم، واقعا که.&#8211;؛. من که خندم گرفته بود گفتم: باور کنید من اصلا نمی دونستم، گفتم شما خانوما با سیاستید، می گید نه.مشغول تعویض ویندوز شدم، کاملا جو خونه ساکت شده بود و همگام با تعویض ویندوز، لیوان شربت رو هم سر میکشیدم. خانم علیخوانی با سوالی که پرسید سکوت رو شکوند، گفت: آقای احسانی، شما از کامپیوتر خوشتون میاد، چرا من اصلا از کامپیوتر خوشم نمیاد، نمیدونم اصلا حس نمی کنم که چیزه مفیدی باشه. منم در جواب گفتم: من تمام زندگیم رو روی کامپیوتر گذاشتم. هر کس یه علاقه ای داره، یکی به کامپیوتر، یکی به ماشین و یکی هم به طلا. شما که اینقدر سیاستمدارید، واقعا خوبی های کامپیوتر رو نمیدونید؟.&#8211;؛. گفت: زدید توی خال، من به طلا خیلی علاقه دارم، فکر کنم واسه عمد گفتید طلا، ولی اگه راستشو بخواید، بابت طلا هیچوقت پول ندادم ، تا زمانی که امیر(اسم مستعاری که واسه همسرش گذاشتم) بود اون فقط طلا واسم می خرید.&#8211;؛.من خیلی کنجکاو بودم که درباره همسرش بدونم، واسه همینم دلو زدم به دریا و ازش پرسیدم که: چطور شد که همسرتون فوت کرده؟&#8211;؛ خانم علیخوانی: من همسرم رو موقعی که بهزاد دوسالش بود از دست دادم، همسرم تو جوونی 2 بار قلبش رو عمل کرد ولی فایده ای نداشت. بارها دکترا بهش گفتم که باید دستگاه توی قلبت بزاری، ولی اون گوش نکرد، واسه همین هم عمر زیادی نکرد. خیلی بعد از اون تنها شدم، خانواده شوهرم که همینجا هستن، بکل رابطشون رو با من قطع کردن، حتی یکبارم نشده که نوه-شون رو بیان ببینن، موقعی که امیر فوت کرد من هنوز دانشجوی کارشناسی ارشد بودم، امیر فقط همین خونه رو واسه ما گذاشت، دیگه نه پولی، نه پس اندازی؛ آخه همون اوایل زندگیمون این خونه رو خریده بود.&#8211;؛. من خیلی ناراحت بودم و به بهونه کار با لپ تاپ چهرمو از اون می دزدیدم.گفتم: فکر کنم شما رو ناراحت کردم. اصلا سوال بجایی نکردم، ببخشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه اشکالی نداره، فقط نمی دونم چرا تا این حد که واسه دیگرون نگفته بودم، واسه شما گفتم. شاید با شما احساس راحتی کردم.&#8211;؛. من: خوشحالم که اینو میشنوم، منم سعی میکنم راز دار خوبی باشم. این از ویندوز حالا باید ورد رو نصب کنم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: نه دیگه بسه، من میخوام شام بکشم، هر وقت صداتون کردم، تشریف بیارید توی آشپزخونه.&#8211;؛. منم با کلی تعارف قبول کردم.وقتی شام می خوردیم یه صحبت های در مورد دانشگاه کردیم، بعد از خودن شام، من باز دوباره مشغول به نصب برنامه های لپ تاپ شدم. خانم علیخوانی بعد از انجام دادن کارهای توی آشپزخونه، اونم اومد نشست. و مشغول میوه پاک کردن شد. خیار سبزی رو که پوست کنده بود رو به من گرفت و گفت: شما که همش سرتون توی این لپ تاپه، هیچ چیزی هم میل نکردید، دیگه حداقل این میوه رو بخورید تا منم مثل شما فکرایی نکنم.&#8211;؛. من گفتم: چرا زحمت کشیدید، من خودم پوست می کندم، دستتون درد نکنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما یکم با بقیه بچه های توی دانشگاه متفاوت بودید، همیشه سرتون تو لاک خودتون بود، کاری به بقیه دانشجوها نداشتید. هنوز اون جلسات آخر رو فراموش نکردم. حسابی اون جلسه بهم ریخته بودم.&#8211;؛. من گفتم: منظورتون با جلسه ای بود که کلاس بهم ریخت، بعدشم گفتید که کسی سوال نپرسه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: آره، ولی یه سوال دارم، که باید بدون هیچ فکر اشتباهی و گمان بدی، به سوالم جواب بدید، وگرنه (با خنده) لپ تاپت رو ازتون میگیرم&#8211;؛. باور کنید که واقعا با این حرفش دیگه نمی تونستم هیچ چیز رو دروغ بگم، هر سوالی رو از من می پرسید مطمئن بودم واقعیت رو می گفتم، آخه چهرش خیلی دوست داشتنی بود. من گفتم: شما بپرسید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: چرا اون روز به من زل زده بودید؟ چیز خاصی بود، من از لحاظ ظاهری مشکلی داشتم.&#8211;؛. خیلی جواب دادن به این سوال واسم سخت بود، ولی باید حتما جواب میدادم. من گفتم: شاید با این حرف نظرتون روی من برگرده، ولی همون طور که خواستید، می خوام واقعیت رو بگم&#8211;؛. باور کنید خیلی برام سخت بود، اصلا به همین آسونی که نوشتم، حرف نزدم. ماجرای کلاس فارسی رو بهش گفتم. ادامه دادم: من بعد از گرفتن کلاس با شما، از شیوه درس دادنتون خیلی خوشم اومد، نمی دونستم، حسادت بود و یا چیزه دیگه، ولی اصلا واسم تکراری نبود. همیشه سعی میکردم که کلاس های شما رو سر وقت بیام. حتی اگه شما هم طول میدادید خیلی ناراحت میشدم. یه جورایی به شما عادت کرده بودم. من اون روز فقط به شما زل نزده بودم، همیشه همینطور بوده.&#8211;؛. دیگه هیچ چیز واسم مهم نبود، سرخ شده بودم. زیر اون کولر حسابی احساس گرما می کردم. داغ داغ بودم. گوشم داشت آتیش می گرفت.می خواستم ادامه بدم که حرفمو قطع کرد و گفت: حسابی داغ کردید بیاید این شربته منو رو هم بخورید.&#8211;؛. اصلا توقع نداشتم به این راحتی برخورد کنه.&#8211;؛. بعد از دادن شربت گفت: ببینید این احساس شماست، و کاملا می دونم چیرو می خواید بگید، ولی شما تنها نیستید که این حرفو به من زدید. همیشه دانشجوهایی بودن که چنین احساسی رو روی من داشتن.&#8211;؛. احساس می کردم که یک تریلر 18 تنی با بار داره روم رانندگی میکنه، کاملا خرد شده بودم، شاید این حرفش بدتر از صدتا توهین بود. حرفاش رو ادامه داد: اما شما رو خوب میشناسم، تا اونجایی که میدیدم شما اهل هیچ چیز نبودید، حالا نمی دونم ظاهرتون اینو نشون میده یا نه، ولی در کل من اینو حس کردم. ببینید، می خوام باهاتون راحت باشم، شاید اگه پیچیدش کنم شما بد برداشت کنید. و ناراحت بشید. در ضمن اگر شما هم به درستی حرفتون و نیتتون رو بگید من بهتر می تونم حرفامو تکمیل کنم.&#8211;؛من می دونستم که می خواد چی جوابمو بده، چون حق داشت واقعا زود بود. واسه همین، سرمو رو به مانیتور لپ تاپ کردم و گفتم: علاقه من به شما از روی دوست داشتن شخصیت شما بود همین. هیچ منظور دیگه ای هم نداشتم. اگه چیزه دیگه رو ثابت کردم ازتون معذرت می خوام&#8211;؛. یه لبخندی زد، و چهرش داد میزد که می گفت خر خودتی.اون شب دیگه هیچ لذتی برام نداشت و فقط می خواستم هر چه زودتر تموم بشه. توقع نداشتم که ازش بله بگیریم ولی فکر نمی کردم که بخواد اینجوری پیش بره. فردای اون روز ساعت 2 بعد از ظهر باهام تماس گرفت و گفت ساعت کلاسا رو مشخص کرده و اگه من مشکلی ندارم باهاش موافقت کنم. منم چاره ای نداشتم، البته هنوزم فکرم پیشش بود، نمی خواستم کم بیارم.کلاسامون روزهای شنبه و سه شنبه و پنج شنبه، ساعات های 9-11 بود. قرار شد که من مجموعه آفیس رو به بهزاد آموزش بدم. روز سه شنبه که شد، اولین جلسه ما بود. من رفتم (البته این بار با یه وایت بورد رفتم). طبق معمول جلوی درب سالن خونشون منتظر من بود، من رفتم تو، یه تغییرات ریزی رو توی ظاهرش احساس می کردم، ولی نمی تونستم بفهمم. از لحاظ تیپ، همون تیپ قبلی رو داشت. فقط یه روسری روشن سرش کرده بود.طبق معمول وسائل پذیرایی روی میز گذاشته بود، بهزاد امروز روش بازتر به نظر میرسید. با یه لبخند اومد پیشم و گفت: آقای احسانی میشه، برام بازی Rise Of Nation رو نصب کنید، خیلی دوسش دارم. مامان هر چه کرد نصبش کنه نتونست.&#8211;؛. من با تعجب از سلیقه خوبش، گفتم: چرا نمیشه، ولی اول از مادرت اجازه بگیر، اون وقت منم واست نصب می کنم.&#8211;؛. اونم با یه حرکت از زمین بلند شدو به سمت آشپزخونه دوید. بلافاصله چیزی طول نکشید که خانم علیخوانی اومد: آقای احسانی اگه میشه، تمام بازی ها رو پاک کنید، و فقط این بازی که میگه رو نصب کنید. این بازی که ایرادی نداره&#8211;؛. من: بازی هایی که روی ویندوز قبلی بودن دیگه قابل اجرا نیستن، این بازی یک بازی فکری و استراتژیکه که خیلی خوبه من خودم این بازی رو 10ها بار کردم.&#8211;؛.بازی رو من نصب کردم و شروع به آموزش مبحث اولیه ورد به آقا بهزاد شدم. بهزاد هم با فکر بازی، خوب به حرفام گوش میگرفت. اگه راستشو بخواید، من حواسم زیاد به درس نبود مرتب به اتفاقات سه شب پیش فکر می کردم.ساعت 10 شد که خانم علیخوانی از اتاق سمت راسته من که ته سالن خونشون بود در اومد. گفت: آقای احسانی یکم استراحت کنید، منم میشینم که با هم حرف بزنیم بلکه دست از این کامپیوتر بکشید.&#8211;؛. منم با یک لبخند جواب دادم، من دیگه به این کامپیوتر عادت کردم، مشکلی ندارم. راستی چرا این پیرمرد و پیرزن بالا زندگی می کنن، اینا سنشون که بالاست، اگه اینجا(طبقه پایین) بودن راحت تر بودن.&#8211;؛. خانم علیخوانی: در اصل خونه ما طبقه بالاست، توافقی جامونو عوض کردیم، اونا مستاجره من هستن. بهزاد تفریحش بیشتر بازی توی حیاط هست، میترسیدم مزاحم اونا بشه، بخاطر همین باهاشون حرف زدم و بندگان خدا نیز قبول کردن&#8211;؛.من: خیلی جالبه، توی این دوره و زمونه کم پیش میاد دو تا خانواده توافقی خونشون رو عوض کنن، معلومه آدمای خوبی هستن. معلومه شما هم خیلی خوبید که قبول کردن&#8211;؛. خانم علیخوانی: واقعا اینطور به نظر میرسه. بعد از اون دو برخورده قبلی فکر نکنم اینطور به نظر برسه.&#8211;؛. من: من پوستم خیلی کلفته، اصلا به این زودیا از دست کسی ناراحت نمی شم، اونم استاد خوبی مثل شما.&#8211;؛. با یک لبخند گفت: امیدوارم که همیشه همینطور باشید. در برابر من باید خیلی مقاوم باشید، چون هر کس جایه شما بود (داشنجوهاش رو می گفت) تا حالا دیگه طرف منم نمی اومد. آخه بعضی ها فقط حرف میزنن، قدرت عمل کردن رو ندارن.&#8211;؛. من: من به خودم ایمان دارم. کارای خیلی سختی رو انجام دادم، الی بعضی چیزا .&#8211;؛. خانم علیخوانی: مثلا چه چیزایی؟&#8211;؛. من: گفتنش سخته. مثلا همین ارتباط پسرا با دخترا و &#8230; &#8211;؛. خانم علیخوانی: می خوای بگی که تو اصلا تا حالا ارتباط نداشتی؟ خیلی عجیبه و شایدم باورم کردنی نباشه. &#8211;؛. من: من ارتباط داشتم ولی نه در حد اینکه بیرون برم، کاری کنم و &#8230; (باور کنید اینو دروغ گفتم، آخه می ترسیدم فکرایی که هم کلاسی هام روم می کردن خانم علیخوانی هم رویه من کنه). &#8211;؛. خانم علیخوانی: من عادت ندارم حرفامو با کنایه بزنم، وقتی تو اینقدر مراقب رفتار و آبروت هستی پس چرا دیده شما رویه من چیز دیگه هست. نگو نه که حسابی شاکی میشم&#8211;؛من حسابی از باز شدن بحث به این صورت متعجب شده بودم، به همین خاطر نمی خواستم این فرصت رو از دست بدم. نگرانی و استرس داشتم. آدمه عجیبی بود، آدمو با دست پس میزنه و با پا پیش می کشه. منم گفتم: بعضی وقتا، بعضی چیزا از کنترل آدم خارجه، من از اول ترم به شما علاقه داشتم، راه ش رو نمی دونستم، فکر می کردم مجرد هستید، بچه ها می گفتن که شما ازدواج کردید ولی من قبول نمی کردم، یعنی قبول کردنش برام سخت بود. موقعی که ترم تموم شد تصمیم داشتم که شماره تماستون رو پیدا کنم ولی ترس نمی زاشت. آخه من تجربه ای نداشتم، جرأت نمی کردم از کسی هم مشورت بگیرم، نه اینکه آدمه ترسویی باشم، نـــه&#8230; ولی بخاطر خانواده ای که دارم از فاش شدن خواستم می ترسیدم.&#8211;؛. حرفام در ظاهر تموم شد، ولی در باطن خیلی خیلی حرفا واسه گفتن داشتم که قادر به گفتنش نبودم.خانم علیخوانی گفت: تو خیلی نقطه ضعف بزرگی داری، اینا ترس نیستن، اینا همش غرور بیجای تو هستش، میترسی مبادا کسی بفهمه که تو هم دوست داری با کسی رابطه داشته باشی. این خیلی کاره من و تو رو سخت می کنه.&#8211;؛. از گفتنه کلمه من و تو هیجان زده شم، خیلی خوشحال بودم که خودش رو کنار من میزاشت. ادامه داد: حالا تو پیشنهادی داری؟&#8211;؛. نمی دونم چی می خواست از زبونه من بشنوه، دیگه آب از سر گذشته، باید همه چیز رو بگم. من: پیشنهاد&#8230;. راستش، دیگه ترس از مخالفت شما ندارم، حرفمو رک میزنم، مثل جلسه قبل حرفمو نمی خورم. من به شما علاقه دارم، نمی دونم چطوری می تونم اینو ثابت کنم، ولی واقعا به شما علاقه دارم. دوست ندارم شما رو از دست بدم. درسته سنه شما از من بزرگتره، ولی اینقدر روش فکر کردم، که دیگه واسم قابل هضم باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی حرفمو قطع کرد و گفت: اجازه بده منم حرفمو بزنم. اینکه تو عاقل و بالغ هستی من شکی ندارم، ولی اینجا من به یه چیزایی شک دارم، تو گفتی با دخترای دیگه ارتباط داشتی ولی یه ارتباط معمولی بوده، درسته؟ خوب چه چیزه ثابت شده ای هست که ثابت کنه تو منو از روی هوس انتخاب نکردی، نمی خوام باهات تعارف کنم ولی من روی علاقه ای که تو به من داری شک دارم و باید به من ثابت بشه، اصلا هم به سن و سال اهمیتی نمی دم، خیلی از استادایی که منو میشناسن هم سن من هستن و خواهان ارتباط با من، ولی من هیچ کدوم رو قبول ندارم، برعکس استادایی هم هستن که نک سوزن از آبروی معلمی و استادی رو به صد تا بهتر از من نمی دن. بگذریم، ولی من به علاقه تو شک دارم.&#8211;؛.من کاملا تسلیم حرفش شده بودم، نمی تونستم حرفی بزنم چون واقعا حرفش حسابه. ولی چرا اصلا این خانم حس زنونه نداره، اصلا کنجکاوی نمی کنه، سوالی نمیکنه. منم گفتم: حرفه شما کاملا حسابه، و من نمی تونم جوابی رو بدم، چون من اصلا علاقمو ثابت نکردم. فقط یه گذشته نصفه و نیمه دارم که اونم می دونم شما بهش شک دارید. در ضمن شما هم باید به من علاقه داشته باشید و این زوری نمی شه&#8211;؛. خانم علیخوانی: اصلا زوری در کار نیست، اگه شما آدمه مناسبی برای من باشید، من هیچ حرفی ندارم. ولی شما به منم فکر کنید، من یه بچه دارم، که ممکنه چند ساله دیگه خیلی چیزا رو براحتی بفهمه، به موقعیت من توجه کنید، من پول، سن، سال واسم اهمیت نداره ولی هیچ چیز نمیتونه بیشتر از پسرم واسم اهمیت داشته باشه. پس سعی کن منو درک کنی.&#8211;؛.من از حرفاش برداشت کردم که از ارتباط با من بدش نمیاد ولی یه چیزایی رو باید به اون ثابت کنم تا باور کنه.&#8211;؛. من گفتم: چطور شما به علاقه من مطمئن میشید. البته می دونم علاقه خریدنی و یا فروختنی نیست که من بتونم تهیه-ش کنم ولی برای اینکه اینو ثابت کنم، هر کاری می کنم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما هر کاری حاضرید بکنید؟&#8211;؛. من: هرکاری که اینو ثابت کنه، من انجام میدم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: من می خوام برید از استاد محبّی (استاد آیین زندگی) سوال کنید، که آیا میتونی با یک زنه شوهر دار ارتباط داشته باشی، اون ارتباط باید چطوری باشه؟، اگه این سوالو رفتی پرسیدی، من می تونم درباره پیشنهادت فکر کنم&#8211;؛. نمی دونم این چه خواسته ای بود که از من می خواست، این خیلی برام سنگین بود، هیچ یک از دانشجوها از من اندازه سر سوزنی نمی دونن، حالا باید برم از استاد آیین زندگی اونم محبّی که روزی 10 تا سمینارو کنفرانس اینطور چیزا می ره برم چنین سوالی کنم، منم گفتم: شما آقای محبّی رو واقعا می شناسید، می دونید که چطور آدمیه که؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: می دونم که گفتم برو از اون بپرس، اگه دوست داری می تونی نپرسی؟&#8211;؛. من نمی خواستم جا بزنم، بخاطر علاقه ای که به اون داشتم. قبول کردم، قرار شد که پنج شنبه، توی جلسه بعد خبرش رو بدم. اول فکر کردم که اگه الکی برم از جای دیگه بپرسم و بهش بگم ، بهتره، ولی تصمیم گرفتم واسه غروره خودمم که شده برم و ازش سوال کنم. منم طبق برنامه ای که آقای محبی داشت رفتم به دانشگاه تا آقای محبی را ببینم. خیلی ترس داشتم، دست و پام میلرزید. احساس می کردم که دارم گناه می کنم. ولی اصلا دیگه واسم مهم نبود.آقای محبی رو توی اتاق 304 دیدم، وایسادم که بیاد بیرون ولی دانشجوها بهش اجازه ندادن، و من مجبور شدم برم توی کلاس. تا که همه رفتن، با سلام و احوالپرسی گفتم: آقای محبی میشه یه سوال شرعی بپرسم؟ &#8211;؛. آقای محبی با لحجه قشنگ و ملایمی که داشت گفت: بفرمایید، من اینجام که به سوالات شما جواب بدم.&#8211;؛ من گفتم: والا نمی دونم چطوری سوالمو طرح کنم، واسم مشکله، می خواستم بدونم که اگه کسی بخواد با یک زنه بیوه ارتباط داشته باشه باید از نظر شرعی چکاری رو انجام بده؟&#8211;؛. آقای محبی با یک لبخند معنی دار گفت:ببینیم کی باشه، اگه میشه راستش رو بگو تا منم بتونم راهنمایی کنم.&#8211;؛. منم گفتم: اون کس خودم هستم، 6ساله که شوهرشو از دست داده، خیلی خانم خوبی هست، یه پسر داره که هشت سالشه، خونه داره، و با آبرو هست، تحصیل کرده و خانواده دار هست، من تا حالا با کسی رابطه ای نداشتم، بعد از 9 ما من از این خانم تقاظای شناخت بیشتر کردم، اونم گفته که بخاطر اینکه روی پیشنهادت فکر کنم، باید بری از کسی که تو مسائل شرعی وارد هست سوال کنی.&#8211;؛. آقای محبی: حالا تو مطمئنی واست مناسبه، زنه خوبیه، من نمی خوام شما رو بترسونم، ولی این رابطه ها عاقبت خوبی نداره، چون طرفت شاید آدم خوبی نباشه، اما از یه جهت که گفته برو مشورت بگیر، میشه گفت آدم روشن فکری هست. تو چه رابطه ای می خوای باهاش داشته باشی.&#8211;؛ من: نمی دونم، ببینم در حین یک رابطه معمولی چه اتفاقی میوفته&#8211;؛. با چشاش یه جوری نگاه کرد که کاملا می گفت تو خیلی دیگه پرویی، جواب داد: تو در هر صورت باید یک اون خانم را متعه (درستش رو نمی دونم، شاید متعمه باشه- یا عقد موقت) کنی، اگر مدت زمانی رو مشخص کردی و مهری رو قبول کردید، (اگر مدت زمان و یا مهر نگی، عقد باطل هست) باید طبق مدت زمان معلوم، مهر رو بپردازی. میشه مهر رو هم بعد از عقد کمو زیاد کنید. هم می تونی فارسی و هم می تونی عربی بگی. &#8211;؛ من متنش رو که فارسی بود یادداشت کردم، می نویسم شاید بعضی دوستان بخوان بدونن «خانم می گوید: خودم را همسر موقت تو قرار دادم در مدت معلوم و بر مهر معلوم و بر شرط.و آقا می گوید: قبول کردم این متعه را.» اگر از زن، بچه دار شدی متعه باطل هست و گناه کردی. پس خیلی مراقب باش.&#8211;؛منم دیگه حسابی گیج شده بودم، خیلی شرایطه سختی داشت، شایدم من سخت فهمیدم، یا اینکه اون برام سخت توضیح داده. خلاصه یه چیزایی دستگیرم شد و منم واسه امشب آماده شده بودم، کار رو تمام شده می دونستم، تصمیم گرفتم با حقوق سه ماهم ، یک گردنبند طلای سیاه واسش بگیرم، همین کار رو هم انجام دادم. شب شد با دستپاچگی، از اینکه باور میکنه یا نه که من پیش آقای محبی رفتم یا نه، زنگ درو زدم. این بار، آیفون رو بهزاد جواب داد، بعد از اینکه منو شناخت هنوز آبفون رو نزاشته داد زد: مامان آقای احسانی اومده.&#8211;؛ من رفتم تو ، دیدم تازه اومده جلوی در سالن ایستاده و داره دکمه پایین لباسش رو می بنده. امروز فرق کرده بود، لباس و شلوارش تنگ تر شده بود، آرایشش غلیظ تر بود، منم با تعجب داشتم بهش نزدیک می شدم. سلامی کردم و با تعارف اون وارد خونه شدم، خونه رو بوی عطر عجیبی گرفته بود. داشتم یه جورایی احساس می کردم که واسه من این تدارکو دیده، ولی این احساس خیلی خوشبینانه بود.با گفتن بفرمایید بشینید خانم علیخوانی به خودم اومد و نشستم. خیلی جذاب شده بود، لباش رژ خورده و برق میزدن، روسری قرمزی پوشیده بود که موهای شرابیش رو خیلی قشنگتر نشون می داد. با لبخندی که داشت، گونه هاش برجسته شده بودن، یه ساعت مشکی دستش کرده بود که سفیدی دستش رو بیشتر نشون می داد. خیلی قشنگ شده بود. دلم داشت شور میزد، پاهام به لرزه افتاده بودن، یه حسی داشتم که قبلا که بچه بودم وقتی میترسیدم برام پیش میومد، شاید شما هم این حسو تجربه کردید، احساس یه جور فشار و یا یک قلقلک دارید. سوکتمو با پرسیدن کارهایی که امروز کردم، شکست. من گفتم: امروز صبح یه کار بیشتر انجام ندادم، اونم رفتن پیش آقای محبی بود، باور می کنی؟&#8211;؛ مهشید (اسم مستعار خانم علیخوانی): چرا باور نکنم، چون من خودم دانشگاه بودم و در حالی که جلوی در کلاس آقای محبی ایستاده بودی، دیدمت.&#8211;؛ دیگه حرفاشو خودمونی تر می زد و این حس خوبی رو به من می داد. خیلی واسم خوشایند بود. مهشید: حالا چیزی هم فهمیدی؟&#8211;؛ من نمی دونستم چرا دوست داشت، من از آقای محبی در مورد این رابطه سوال می کردم اصلا نمی فهمیدم. کل ماجرا رو براش توضیح دادم . مهشید هم با اشتیاق خاصی به حرفام گوش میکرد. منم که حرفام تموم شده گفتم: خانم علیخوانی حالا نظرتون رو می خوام بدونم.&#8211;؛ مهشید: اولا دیگه اسم کوچیکه منو صدا کن، چون خیلی حرفای خصوصی بینمون رد و بدل شده، و منم دوست دارم باهم راحت باشیم تا بتونیم بهتر و بدون هیچ ابهامی با هم حرف بزنیم.&#8211;؛ من دیگه قند تو دلم آب میشد. نمی دونم بعد از اینکه بهزاد درو برام باز کرد دیگه خبری ازش نبود. من گفتم: من که خیلی مشتاقم به اسم کوچک شما رو صدا بزنم. حالا اگه میشه نظرتون رو بگید.&#8211;؛. مهشید: من به عمد تو رو پیش محبی فرستادم، چون قبل از که تو پیشش بری من تو رو معرفی کرده بودم و باهاش در این رابطه صحبت کرده بودم. اون یکم توی این ارتباط شک داشت، ولی با طی شرعش و عرفش موافق بود. در رابطه با تو هم نظر خوبی داشت چون تو رو میشناخت. ولی ازدواج دائم رو پیشنهاد نکرد، چون گفت اگر بخواید بعدا ازدواج دائم داشته باشید، ازدواج موقت یا عقد موقت شرایطش این نیست. و اگه بعد از عقد موقت، عقد دائم کنید، بر هم حرام میشید&#8211;؛من خیلی گیج شدم، توقع نداشتم به این زودی تا اینجا پیش بریم، شاید بگم اصلا حالیم نبود که چه اتفاقی داره میوفته. گفتم: تو که همه چیزو می دونی و همه کارم، انجام دادی، فقط جواب منو ندادی؟&#8211;؛ گفت: اگه جوابتو دادم، پرو نمیشی؟ &#8211;؛ منم سراسیمه منتظر جواب بودم، گفتم: نه، بگو&#8211;؛ مهشید: من موافقم ولی به شرایطی که من می گم، اول یه سوال دارم، معنی کلمه متعه رو میدونی؟&#8211;؛. من گفتم: یعنی عقد موقت دیگه&#8211;؛ مهشید: این که آره ولی معنی اصلی متعه، یعنی طرفین از همدیگه لذت ببرن، شرایط من هم با توجه به همین معنی هستش، تو باید حد حدوده خودت رو تا زمانی که شرایط معلوم نشده بدونی و نزاری که من ازت ناراحت شم، دوم اینکه من از تو مهریه یا چیزی نمیخوام، من ماشین دارم، (ماشینش پارس بود) خونه دارم، من صداقت و وفادری واسم از یه مهریه چند میلیاردی هم مهم تره، فقط یه سکه مهر می کنم، که اونم اگه خوب بودی بهت می بخشم و انو به ربع سکه می رسونم. دیگه اینکه از این رابطه فقط من و خودت و آقای محبی می دونیم، حالا اینا شرطهای منه، درسته به ظاهر ساده هستن ولی انجامشون خیلی سخته.&#8211;؛ من که دیگه به همه چیز که می خواستم برسم، رسیده بودم، جواب دادم: من که قبولمه، حالا کی می خوای اون خطبه یا جمله رو بگی؟&#8211;؛ ای بابا تو چه عجله ای داری، حتما باید همین امشب ما عقد کنیم&#8211;؛ با گفتن این حرف مهشید، احساس غریبی بهم دست داد، حس میکردم که دیگه صاحب یه چیزی شدم که باید مسولیت سنگینی همراهش باشه. گفتم: چرا که نه؟&#8211; مهشید: بهزاد الان تو حمومه، باید اونم بدونه ولی چون هنوز بچس می ترسم فاش کنه، بزار بیاد بیرون، بفرستمش دنبال مانتوم که پیش خیاطه ، راه دوری نیست، دو کوچه اونورتره، تو همین موقعیت ما می تونیم، حرفمون و یا به قول خودت خطبه رو بخونیم، در ضمن فقط خطبه و نه چیزه دیگه.&#8211;؛برای اینکه همدیگر رو بهتر بشناسیم و منتظر باشیم که بهزاد بیاد بیرون، در رابطه با خودمون بیشتر حرف زدیم. تا اینکه بهزاد اومد بیرون و مهشید اونو با وعده کردن یک دست بازی با لپ تاپ، دنبال مانتو فرستاد. و به من اشاره کرد که برم توی اتاقش، رفتم و نشستم، مهشید گفت: آماده ای، همه فکراتو کردی، ببین جنس فروخته شده رو پس نمی گیریما.&#8211;؛ من: بابا کی تو رو پس میده، اره آمادم.&#8211;؛ مهشید: باشه خودت می خوای دیگه&#8211;؛ خلاصه به سفارش استاد محبی، مهشید خطبه رو اول عربی خوند و من جواب دادم، و باز هم فارسی تکرار کرد و در جوابش هم منم فارسی گفتم. ما مدت عقدمون رو 5 سال و با مهریه 1سکه معلوم کردیم. خیلی باورش برام سخت بود، که دارم با یه زنه بیوه عقد می کنم، من کلا روحیم این بود که همیشه فکر می کردم بچم، ولی با این کار حس مردونگی بهم دست داده بود. مهشید به عنوان تبریک دستش رو اورد جلو و همزمان نیز یه بوس از گونه من گرفت، من کامل هنگ بودم شاید اینم املی منو میرسوند. مهشید: تو که حساس تر از منی، بابا ما دیگه عقدیم، نمی خوای منو ببوسی.&#8211;؛ منم می خواستم کم نیارم گفتم: چرا وایسا تا اول هدیمو بهت بدم، رفتم توی حال و از تو کیف لپ تاپم جعبه گردنبند رو در آوردم و رفتم تو اتاق، باورم نمی شد مهشید با یک تی شرت و شلوار بود، دستمالش رو هم در آورده بود. منم خودمو به نفهمی زدم و گفتم: مهشید اینو از من قبول می کنی&#8211;؛ جعبه رو بهش دادم، جعبه رو گرفت و با صدای بلند: یه جیغ کشید، ممنون، خیلی قشنگه، خیلی دوسش دارم ، دستت درد نکنه. گرونه نه؟&#8230;&#8211;؛ اشک تو چشاش کاملا بازی میکرد، منم دیگه داشت اشکم در میومد، مهشید: محسن، اینو خودت برام می بندی.&#8211;؛ من: چرا نبندم، از خدامه&#8211;؛ باور کنید، کاشکی میشد قلبمو براتون توی این صفحه میزاشتم تا بتونید باور کنید که چقدر خوشحال شده بودم، احساساتی بود که توی این 24 سال عمرم، نداشتم. گردنبند رو دستم گرفتم، از پشت سر گردنبند رو جلوی گردنش انداختم، وقتی گردنبند رو می خواستم ببندم، کاملا گردن سفیدش رو می دیدم، با دست موهاشو به بالا کشید و من گردنبند رو بستم ، وقتی گردنبند رو بستم چند ثانیه ای معطل کردم. مهشید گفت: اونجا چه دیدی که هنوز موندی؟ من: قشنگ ترین لحظه عمرم رو دارم حس می کنم&#8211;؛ همون لحظه گردنشو بوسیدم و دستمو از جلو یه شکمش رسوندم، سریع برگشت و نگاه کرد، گفت: داری خیلی تند میری ما باهم قول و قراری گذاشتیم. حالا بو تو سالن تا بیام. زود باش.&#8211;؛ من از دست مهشید نارحت نشدم از دست خودم ناراحت شدم که اینقدر ساده بازی در اوردم، باور کنید اصلا نمی خواستم کار خاصی کنم، فقط همین رو می خواستم انجام بدم. اومد نشست و گفت: من بهت نگفتم این کارو انجام نده حالا؟&#8211;؛ من: مهشید باور کن من نمی خواستم کاری رو انجام بدم.&#8211;؛ مهشید: من به عمد روسری و پیرهنم رو در آوردم تا جنبتو محک بزنم، دیگه هم توضیح نده. تو باید خیلی چیزا رو یاد بگیری&#8211;؛ من هیچ حرفی نداشتم که بزنم ، فقط با گفتن یک چشم ختمش کردم. مهشید: حالا اگه اشکالی نداره برو خونه، تا یکم تنها باشم.&#8211;؛ منم سریع بلند شدم و با گفتن دوست دارم ازش جدا شدم و رفتم، تاصبح خوابم نبرد.طرفای ساعت 5 صبح بود، گوشیم از طرف مهشید تک خورد، سریع گوشی رو برداشتم و پیام دادم:سلام، مشکلی پیش اومده؟مهشید: می خواستم ببینم زنده ای.من: این چه حرفیه؟مهشید: شوخی کردم، گفتم شاید بخاطر من خودتو کشتی.من: نه، ولی خیلی ناراحت شدم.مهشید: به من حق بده، خاطره امیر برام زنده شد.من: بازم معذرت می خوام، ولی باور کن منظوری نداشتم، فقط در همون حد بود.مهشید: می دونم، حالا فرداشب بیا می خوام برات شام درست کنم.من: راست میگی؟ پس منو بخشیدی.مهشید: حالا بیا تو. در ضمن دوست داشتی می تونی شب بمونی. البته تو اتاقه بهزادمن : باشه. ولی مگه تو شنبه کلاس نداری؟مهشید: صبح ندارم، ولی عصر دارم. محسنمن: جانممهشید: همین شبی که گذشت، اندازه هزار شب عاشقت شدم. جواب پیامم رو نده. شب بخیربا هماهنگی هایی که با خونه کردم قرار شد، شب برم خونه دوستم بمونم، یعنی همون مهشید. طبق معمول رفتم ولی امروز با یک بسته شیرینی و 2 تا DVD فیلم(البته بزرگترین صحنه ای که داشت، لب بود) و یه بازی واسه بهزاد. رفتم و آیفون رو زدم، ولی درو باز نکرد دو سه بار این کارو کردم، ولی بازم کسی درو باز نکرد، گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم، از اون پرسیدم که کجاست، اونم جواب داد که پیش حاجیه خانومه. مهمون داشتن رفته کمکشون.خلاصه اومد پایین درو برام باز کرد و رفتم تو، وسائل پذیرایی آماده نبود، ولی به سرعت آماده کرد. تا گلویی تازه کردم، گفتم: بهزاد کو، انگار خبری ازش نیست داره درس می خونه؟&#8211;؛ مهشید گفت: بهزاد بالا پیش نوه حاج خانوم مونده، نشستن دارن دلی از بازی پر میکنن.&#8211;؛ منم گفتم: بیا این شیرینی رو ببر و به بهزاد بگو بیاد واسش بازی اوردم.&#8211;؛. مهشید: بزار راحت باشه، من از بالا غذا اوردم، نترس دست پخته خودمه بیا بشین کوفت کن&#8211;؛ رفتم تو آشپزخونه، یه بوس از گونش گرفتم، گفتم، خیلی بدیا کسی به همسرش اینطوری میگه؟ مهشید با قیافه حق به جانبی که از خودش گرفته بود، اومد جلوم ایستاد و گفت: من بدم، حالا می خوای بدتر بشم&#8211;؛ یقمو گرفت و کشوندم جلو و لباشو توی لبام قفل کرد، و هی می خورد منم دیگه داشتم همراهیش می کردم، اصلا دسته خودم نبود، دستمو به باسنش که داشت به شلوار جینش فشار می اورد رسوندم، و یه فشار دادم، با یه ناز قشنگ داد زد: آخ، دیونه دردم گرفت، دستتو بردار،&#8211;؛ دستمو برداشتم. مهشید: تو هم بی می مستیا، بزار شام بخوریم&#8211;؛شام رو با نگاه کردن به هم خوردیم، بلند شدیم و رفتیم فیلمایی رو که اورده بودم با هم دیدیم، توی هنگامی که فیلم ها رو می دیدیم همدیگه رو انگولک می کردیم، البته اون بیشتر اذیت می کرد. دیگه ساعت 12 شده بود، مهشید: من میرم خونه حاجیه خانم و بهزاد رو میارم تو هم اماده خواب شو، برو اون اتاقه بهزاده، هر جا که راحتی بگو تا بیام رخت خوابتو بندازم. فعلا جایز نیست تو بیای توی تخت دو نفره من.&#8211;؛ این حرفو با یک لبخن زد و رفت.من داشتم اتاقه بهزاد رو می دیدم که، چشم به عکس امیر شوهر مهشید افتاد، از عکسش خجالت کشیدم، واقعا ناراحت بودم. صدای در ساختمون اومد، فهمیدم مهشیده، در اتاق بهزاد رو باز کرد گقت: بهزاد جان امشب آقای احسانی پیش تو می خوابه، خوبه؟&#8211;؛ بهزاد: عالیه، منم با آقای احسانی فوتبال بازی می کنم&#8211;؛ من: بهزاد جان واست بازی جدید اوردم&#8211;؛ بهزاد خوشحال شد، بلافاصله دیدم مهشید بهم اشاره کرد که برم بیرون کارم داره، منم رفتم بیرون، پرسیدم چی شده؟ مهشید: چیه ناراحت به نظر میرسی؟ اتفاقی افتاده، از رفتاره من ناراحت شدی؟&#8211;؛ من: نه بابا این چه حرفیه که میزنی، چیزی نیست.&#8211;؛ مهشید: درسته که ما الان دو شبه عقد کردیم، ولی من چهره ناراحتته تو رو می تونم تشخیص بدم، بگو قضیه چیه؟&#8211;؛ من: عکسه امیرو تو اتاق دیدم، ازش خجالت کشیدم.&#8211;؛ مهشید: چرا؟&#8211;؛ من: حس می کنم که دارم بهش خیانت می کنم. مهشید: مگه اون زندست؟ &#8211;؛ من: نه؟&#8211;؛ مهشید: مگه تو منو گول زدی، مگه ما با رابطه نا مشروع شروع کردیم، مگه ما غیر شرعی جلو اومدیم، مگه تو منو توی خیابون به زور گرفتی؟&#8211;؛ من: نه، هیچ کدوم درست نیست&#8211;؛ مهشید: من تو رو به میل خودم، با رضایت خودم و از طریق شرع و عرف انتخاب کردم، پس دیگه این حرفو نزن باشه؟&#8211;؛ من: چشم، ولی چرا منو بینه این همه دانشجو و استاد انتخاب کردی؟&#8211;؛ مهشید: جانه امیر نمی دونم، شاید بهتر بودی که انتخابت کردم، شاید از همون اول می خواست همین بشه، اصلا چه می دونم(با یه قه قهه)، حالا برو بخواب، اینم یه بوس که ناراحت نباشی، بگی زنم شب خشک و خالی منو ول کرد.&#8211;؛. من: مرسی. دوست دارم، شبت بخیر. مهشید: منم دوست دارم عزیزم. خوب بخوابی&#8211;،؛من رفتم توی اتاق پیش بهزاد، تا حدود ساعت 2 صبح، با کامپیوتر بازی کردیم، دیدم دیگه چشاش داره چرت میزنه، تا اینکه خوابش برد، منم بلندش کردم و رفتم گذاشتمش توی تختش و یه بوس به صورتش زدم. حس میکردم واقعا بچه خودمه، اون موقع 22 سالم بود (الان 24 ساله هستم). چند باری توی رخت خوابم غلط زدم، همش تو فکر بودم اصلا خوابم نمی برد، بلند شدم، رفتم یه آب زدم صورتم، خواستم برگردم توی اتاق دیدم چراغ خواب، اتاق مهشید روشنه، به سمت در اتاق رفتم، دستگیره رو باز کردم، همین که یه قدم گذاشتم توی اتاق مهشید با یه صدای خواب آلود گفت: می دونستم خوابت نمی بره و میای، بیا اینجا پیشم بخواب&#8211;؛ من گفتم: انگار تو هم خوابت نبرده، یا اینکه منتظر من بودی. مهشید: آره؛ بیا بخواب، در رو کلید کن، تا بهزاد ما رو کنار هم نبینه.&#8211;؛وقتی کنارش خوابیدم ، گفت: محسن، تو از چیه من خوشت اومد؟&#8211;؛ من: من از همه چیزه تو خوشم اومد&#8211;؛ مهشید: أه، لوس نشو، بگو دیگه&#8211;؛ من: اول از همه از شخصیتت، بعدش که فهمیدم متاهلی و بچه داری، فهمیدم که تو زندگی زیاد سختی کشیدی و این منو دیگه عاشقت کرد&#8211;؛ مهشید: حالا از لحاظ ظاهر منو چطور دیدی&#8211;؛ وقتی این سوال رو پرسید، همونطور که خوابیده بود سرش رو، رو به پنجره اتقاق، که توی حیاط باز میشد کرد من: از چشات، از گونه هات، از لبات&#8211;؛. مهشید: دیگه از چی؟&#8211;؛ من فهمیدم که منتظر چیزی هست که از شنیدنش باید خوشش بیاد. من: من از هیکلت، از گردنت، از باسنت، (همونطور که داشتم می گفتم دستم رو بردم به باسنش رسوندم و آروم شروع به مالیدن کردم). از سینه هات (دستم چپم رو آروم بردم و سینه هاشو گرفتم و شروع به مالیدن کردم)، &#8211;؛ برگشت و یه نگاهی بهم کرد گفت: محسن دارم دیونت میشم، دارم عاشقت میشم، نمی دونم چرا امشب دوست دارم تا صبح باهات باشم&#8211;؛ تا اینو گفت دیگه نزاشتم ادامه بده، و لبام رو به لباش رسوندم، تاریکی، و روشنی نور بنفش چراغ خواب خیلی محیطه جالبی رو ایجاد کرده بود.همینطور لباش رو می خوردم، زبونم رو محکم توی دهنش می چرخوندم، با دست دیگم داشتم از رو شلوار کسش رو می مالیدم، دیگه داشت حال می کرد، تا چند دقیقه مرتب، فقط لب همدیگه رو می خوردیم، آروم پیرهنشو در آوردم، با دستم سوتینش رو هم در آوردم، خیلی سینه ی ایده آلی داشت، بزرگ و سفت که آدمو به اوج میرسوند، تا خواستم لبم رو به نک سینش برسونم، سرمو کشوند بالا و با چشم خمارش نگاه کرد و گفت: احسان، مطمئنی؟&#8211;؛ من: آره&#8211;؛ دیگه چیزی نگفت، منم شروع کردم به خوردن سینه هاش، سینه چپش رو می خوردم، میرفتم سراغ راستی ، راستی رو می خوردم می رفتم سراغ چپی، با ولع خاصی سینشو می خوردم، اونم فقط دستاشو تو موهام می کشید، سرمو بردم بالا و باز شروع به لب گرفتن شدم، اومدم پایین، گردنشو خوردم، لاله های گوششو می خوردم، دوباره رفتم سراغ سینه هاش، انگار نقطه حساسش همونجا بود، مرتب آه می کشید، همینطور که می خوردم رسیدم به نافش و زبونم رو به نافش می کشیدم، شکمش رو می خوردم، مشغول خوردنه شکمش بودم که اون منو از اون طرف حول داد رو تخت، سریع لباسمو در آورد، شروع به خوردن گردنم کرد، مرتب گردنمو می خورد، اومد پایین سمت شکمم، همزمان با دستش ، شلوارمو کشید پایین، به همراه شلوارم، شرتمم کشید، پایین، باز رفت بالا سراغ گردنم، هم گردنمو لیس میزد و هم با دستش کیرمو تو دستش بازی میداد، دیگه داشتم دیوونه می شدم، سریع خوابوندمش، شلوار و شرتش رو کشیدم پایین، سینه و لباش رو خوردم و رفتم سراغ کسش، کسش خیسه خیس بود، با دستم کشیدم روش، معلوم بود که حسابی تمیزش کرده بود، با زبونم رو آروم به کسش زدم، جیغش بلند شد، سرمو محکم فشار داد به کسش، منم سریع با زبونم، کسش رو می خوردم، چوچولش خیلی کوچیک بود، اصلا به راحتی توی دهن نمی رفت، دیگه از بس خوردم چوچلش که متورم شده بود، مرتب چوچولش رو می خوردم، تا اینکه یه لرزش خفیفی توی بدنش افتاد و به ارگاسم رسید، تا چند لحظه فقط ازش لب می گرفتم.با صدای لرزونی که داشت گفت: بخواب نوبت منه، سرش رو برد لای پام، از تخمم شروع به خوردن کرد، محکم تخمام رو به دهن می گرفت و می لیسید، شروع به لیس زدن کیرم کرد، اصلا سر کیرم رو توی دهن نمی کرد و مرتب زبونش رو به تخمام و دور کیرم می کشید، منم با دستم سرشو گرفتم، با اشاره اینکه بخور، سرشو فشار دادم به کیرم، اونم فهمیده بود که من چی می خوام با یه ضرب، کیرمو تا نیمه کرد تو دهنش، (کیرم زیاد بزرگ نیست، حدود 15 سانته، انصافا مسخره نکنید). مرتب کیرمو می خورد، اون می گفت که کیرم بزرگه ولی من چنین احساسی رو نداشتم، چون فیزیک بدنیم زیاد بزرگ نبود.نزدیک به آب اومدنم بود، که بلندش کردم، و گفتم رو تخت بخواب، اونم خوابید، آروم سر کیرم رو بردم جلوی کسش، به آرومی کردمش تو، و شروع به عقب جلو می کردم، کمرش از شدت عرق شده بود مثل آینه، نور لامپ کاملا توش معلوم بود، منم عرق کرده بودم، قطره های آبی که از صورتم می اومد پایین، میریخت روی کمر مهشید، دیگه داشت عقب جلو کردنم شدت می گرفت، می خواست آبم بیاد که باز سرش رو بیرون کشیدم، داشت دیگه میومد، سریع دستمو گاز گرفم که حس شهوت یک از بدنم بره، این دفعه، رو کمر خوابوندمش توری بود که چشاش تو چشم، بود، سرشو باز کردم تو و شروع به عقب جلو میکردم، هر بار که کسش ضربه می زدم به یه صدا آروم و حالت شکسته شکسته، می گفت: عاشقتم، من مال توهم. این حرفاش حس خوبی بهم می داد، حس می کردم کل هیکلش زیر دستامه. هم زمان با عقب جلو کردن سینه و لباشو می خوردم.مرتب عقب جلو میکردم، نفسم بند اومده بود دیگه پاهام جون نداشت، باز مهشید به ارگاسم رسید، چند لحظه مکس کردم، خوابیدم، و گفتم بیا روم، اونم آروم روم نشست و کیرم رو تو کسش سر داد و شروع به بالا پایین کردن شد، سینه سفتش مثل یه ژله بالا و پایین می شد، با دستام هی اونا رو میگرفتم، ولی همش با بالا رفتنشون، از تو دستم میپرید، بهش گفتم از روم در بیاد، می خواد دیگه آبم بیاد، همین که در اومد، گفتم : میشه از پشت&#8230; &#8211;؛ مهشید: خیلی واسم سخته، ولی من دو بار ارضاء شدم، اگه اینطوری راحتی اشکال نداره، ولی قبلش خوب جاشو باز کن، خیسش کن بعد بکن تو&#8211;؛ منم سریع با آبی که از کسش در اومده بود به زحمت، سوراخ کونشو رو خیس کردم و به آرومی انگشت اشارم رو کردم توی کونش، یه چند دقیقه طول داد تا حتی یک انگشتم جاش باز بشه. انگشت دوم رو هم همینطور ادامه دادم. دوست نداشتم دردش بگیره، سوم رو که کردم، دیگه داشت کم کم آه می کشید، مرتب انگشتامو در می اوردم و می کردم تو، تا اینکه کاملا جا باز کرد، کیرمو خیس کردم و گذاشتم توی سوراخ، یه اوووف کشید که اصلا متوجه نشدم، که تا آخر دارم حولش می دم تو. به آرومی شروع به عقب جلو کردن کردم، دیگه ضرباتم به کونش بیشتر شده بود، همین طور حولش می دادم به جلو، دو سه باری کیرم در اومد، چون کلا ماهیچه های پام گرفته بودن و خشک شده بودن، همین طور داخل و بیرون می کردم، دیگه داشت آبم میومد، گفتم مهشید بیریزم تو، مهشید: بیریز عشقم، همشو خالی کن، من همشو می خوام. –؛ بلافاصله همشو داخل خالی کردم، دیگه نای کاره دیگه ای نداشتم، حس می کردم تمام جونم داره از سر کیرم بیرون میاد، خیلی خسته بودم، هم من و هم اون.ولی مگه گذاشت بخوابیم بعد از نیم ساعت بزور منو کرد تو حموم، و برام آبمیوه و گردو آورد که بخوریم. من بعد از 2 ساعت فوتبال، اینطوری نمی شدم که بعد از این سکس، به این حال و روز افتادم.اینم تا اینجا، دیگه کشش ندم بهتره، باور کنید، خیلی واسه نوشتن این ماجرا خسته شدم، شاید بعضی اوقات از خستگی ، یک کلمه رو 4 بار هی پاک می کردم و باز می نوشتم، چون همش دستم رو کلیده دیگه می خورد، البته اینو تویه یه روز ننوشتم. امیدوارم اگه از لحاظ نگارشی، املایی یا هر چیزه دیگه ایراد داره منو ببخشید.خواهش می کنم، نظر خودتون رو بگید، اگه کسی شک داشت، یا به هر نحو فکر کرد دروغه و یه چیزی نوشت، که رکیک بود، شما از اون تبعیت نکنید و نظر واقعی خودتون رو بزارید.ازتون خیلی ممنون. امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175861</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده سگ سینه کس میده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%b3%da%af-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%b3%da%af-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 22 May 2019 06:51:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اصرارش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتاش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینكارو]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[بزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[حركاتش]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارك]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستانی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[‫كاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[كوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مقدمات]]></category>
		<category><![CDATA[میتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزنه]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[، ( به خاطر برخی فیلم سکسی مسائل، روابط دو تا خانواده كمی به هم خورده بود و بزرگای خانواده با هم صحبت نمی كردن. البته شنیده سکسی بودم كه مقدمات سفر دائمیشون به اروپا شاه کس هم جور شده و همین روزهاست كه برای همیشه از ایران برن .) در این کونی مدت بد [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>، ( به خاطر برخی فیلم سکسی مسائل، روابط دو تا خانواده كمی</h2>
<p>به هم خورده بود و بزرگای خانواده با هم صحبت نمی كردن. البته شنیده سکسی بودم كه مقدمات سفر دائمیشون به</p>
<h3>اروپا شاه کس هم جور شده و همین روزهاست كه برای همیشه</h3>
<p>از ایران برن .) در این کونی مدت بد جوری تو كف یه سكس با جمال مونده بودم ، ولی اصلا</p>
<h4>دوست جنده نداشتم خودم پا پیش بزارم و باهاش تماس بگیرم</h4>
<p>. در هر صورت بعد از پستون چند روز كه به این شكل گذشت دل به دریا زدم و بهش زنگ</p>
<h5>زدم . کوس از شنیدن صدای من خیلی خوشحال شد و</h5>
<p>بدون اینكه من چیزی بگم خودش گفت : كامی جون كجائی ، كوچولو حسابی تو لك رفته و با من اصلا حرف سکس داستان نمیزنه و همش</p>
<h6>بهانه تورو میگیره . جمال به كیرش كوچولو ایران سکس میگفت. من</h6>
<p>از شنیدن این حرف خوشحال شدم و خوشحال تر اینكه خود جمال حرفو پیش كشید و ازم خواست كه حتما به خونشون برم و گفت : كه اگه نیای دیگه نمیتونیم همدیگرو ببینیم ، چون ما یه مدت كوتاه ایران هستیم و برای همیشه از اینجا میریم .از شنیدن این حرف حسابی ناراحت شدم ولی خودمو كنترل كردم و با یه حالت تقریبا بی تفاوت گفتم : باشه سعی میكنم قبل از رفتنتون یه سر بهت بزنم، ولی اون اصرار كرد و گفت : امروز ، فردا هیچكی خونه نیست و میتونیم حسابی باهم حال كنیم ، همین امروز راه بیفت بیا چون میخوام اینبار دیگه كونتو جر بدم. من هم كه منتظر اصرارش بودم گفتم باشه همین الان راه می فتم…خونه ما یك شهرستان و خونه خالم شهرستانی دیگه بود با فاصله سه ساعت ، حدود ساعت 4 بعد از ظهر به اونجا رسیدم ، وقتی به در خونشون رسیدم ، دیدم دم در اییستاده و منتظر منه از دیدن همدیگه خیلی خوشحال شدیم ، و حسابی همو بغل كردیم و بوسیدیم … حدود نیم ساعتی كه از اومدنم گذشت ، جمال ازم خواست برم و یه دوش بگیرم و كمی به خودم برسم ، از جام بلند شدم و رفتم سامسونتمو كه یه گوشه ای بود باز كردم كه وسائل حمومو بردارم ، در این وقت جمال اومد كنارم نشست و آروم دستشو از روی شلواركی كه پوشیده بودم روی كونم كشید كمی كه این كارو انجام داد دستشو برد توی شرتم و با نوك انگشتاش شروع كرد به نوازش سوراخ كونم و با دست دیگش كیرشو از روی شلوارش می مالید، ازش خواستم كه بزاره واسه بعد از حموم، اونم گفت: باشه زیاد ادامه نمیدم ،فقط قبلش یه ذره كوچولو رو بخور ، بلافاصله بلند شد كیرشو در آورد و نزدیك دهنم گرفت ،كیرش كاملا راست شده بود منم كیرشو كمی تو دستم گرفتم و بعد تا آخر اونو توی دهنم كردم و شروع كردم به لیسیدن ، چند لحظه بعد خواستم بلند شم كه دستشو روی شونه هام گذاشت و خواست كه ادامه بدم بعدشم دستاشو پشت سرم حلقه كرد و شروع به تلمبه زدن توی دهنم كرد با هر بار فشار دادن، كیرش تا ته گلوم میرسید به شكلی كه پیشونیم به شكمش می چسپید . بعد از اینكه تقریبا 2 دقیقه ای این كارو انجام داد خودش كیرشو از دهنم درآورد و گفت : كافیه بزاریم واسه بعد از حموم و شام.من رفتم دوش گرفتم و بعد ز من هم جمال رفت و دوش گرفت .بعد از اینكه شامو خوردیم ویه استراحت كوتاه كردیم جمال از روی كاناپه بلند شد و روی زمین نشست ، پشتشو به كاناپه تكیه داد ، پاهاشو دراز كرد و از من خواست كه دست به كار شم ، منم رفتم وسط پاهاش نشستم ، گرمكنشو از پاش درآوردم كیرشو كه كمی راست شده بود تو دهنم گرفتم و شروع به ساك زدن كردم چند لحظه بعد كیرش حسابی شق شده بود، همینطور كه داشتم كیرشو ساك می زدم ، كونمو به طرفش چرخوندم كه اونم كارشو شروع كنه ، بعد از ینكه كمی از روی شلوارك كونمو دست زد به آرومی شلوار و شرتمو پایین كشید و شروع كرد به مالیدن كونم ، انگار اولین باری بود كه كونمو میدید همش از خوشگلی كونم تعریف می كرد ، و با صدایی لرزان و شهوت آلود می گفت : من این همه دختر و پسر رو گائیدم ولی تو یه چیز دیگه ای و… با شنیدن حرفاش و حركاتش منم حسابی تحریك شده بودم، از ساك زدن دست كشدم ، بلند شدم لباسامو در آوردم و جلوش روی زمین دراز كشیدم ، یه متكا زیر كونم گذاشت منم پاهامو بالا دادم ، یه كم پماد به انگشتش زد و اونو توی كونم كرد ، ازش خواستم كه اروم اینكارو انجام بده و با یه انگشت، چون درغیر اینصورت كونم گشاد می شد و وقت كردن اصلا بهم حال نمی داد وحتی خودشم بعدا معترض می شد كه چرا كونم اینقدر گشاد شده ؟با شنیدن این حرف تازه یادش اومد كه راسم میگم و این چند سال گذشته كونم بدجوری باز شده و نمیشه زیاد دستكاریش كرد به همین خاطر منو به پهلو خوابوند ، خودشم اومد كنارم دراز كشید . یه پاشو زیر پام گذاشت و كیرشو دم سوراخ كونم، با یه فشار كیرش تا خایه تو كونم فرو رفت ، كیر جمال چندان بزرگ نبود و فقط سر كیرش بود كه یه مقدار بزرگتر بود و با كمی درد وارد كونم میشد بعدش هم كه یه كم تلمبه میزد ، كونم درست و حسابی باز می شد و راحت كیرشو تو خودش جا می داد .اون شب جمال وقت كردن بیشتر از دفعات قبل از گشادی كونم معترض بود و همش غر میزد به هر حال بعد از اینكه به شكلهای مختلف كونمو گائید ، منو سرپا کرد و بعد از چند بار تلمبه زدن آبشو با فشار توی كونم خالی كرد… اون شب تا صبح دو بار دیگه هم با هم سكس داشتیم &#8230;ادامه&#8230;		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%b3%da%af-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174108</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خوشگل خانوم جنده دوباره نشسته سر کیر کلفت</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 May 2019 06:10:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[احساس‬]]></category>
		<category><![CDATA[احساسات]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[استخون]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراف]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افزوده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[امتداد]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتهاي]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندرون]]></category>
		<category><![CDATA[انگار‬]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتاش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتاشو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتاي]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[‫اونجا]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینارو]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[‫اینكار]]></category>
		<category><![CDATA[اینكارو]]></category>
		<category><![CDATA[باتجربه]]></category>
		<category><![CDATA[باخودم]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بخشیده]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[‫برگشت]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمند]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیایند]]></category>
		<category><![CDATA[بیش‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پانزده]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[‫پاهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار‬]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمان]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[تابحال]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلوزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جاهارو]]></category>
		<category><![CDATA[جریانات]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[جوراباش]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حیاطشون]]></category>
		<category><![CDATA[حیوانات]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادگي]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[‫خجالت]]></category>
		<category><![CDATA[‌خلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستند]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[‫خودمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردن‬]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالي]]></category>
		<category><![CDATA[خوشرنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیالات]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردن]]></category>
		<category><![CDATA[دربیارم]]></category>
		<category><![CDATA[دلنشین]]></category>
		<category><![CDATA[‫دماغمو]]></category>
		<category><![CDATA[دوازده]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوچندان]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیگشون]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدند]]></category>
		<category><![CDATA[روبروي]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زیباتر]]></category>
		<category><![CDATA[زیباترین]]></category>
		<category><![CDATA[سرتاسر]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شهواني]]></category>
		<category><![CDATA[صمیمیت]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عصباني]]></category>
		<category><![CDATA[فرارسید]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[كارمند]]></category>
		<category><![CDATA[‫كاملا]]></category>
		<category><![CDATA[كنترلم]]></category>
		<category><![CDATA[كنجكاو]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتند‬]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماموریت]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[‫منتظر]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[‫موقعیتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتي]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجي]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[همانند]]></category>
		<category><![CDATA[‫همیشه]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[وانمود]]></category>
		<category><![CDATA[وجودشو]]></category>
		<category><![CDATA[وجودمو]]></category>
		<category><![CDATA[‫وحشتناك]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/8oRI2-rGXEmU4xAxhWNBIA/008/877/955/1280x720.8.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="خوشگل خانوم جنده دوباره نشسته سر کیر کلفت" title="خوشگل خانوم جنده دوباره نشسته سر کیر کلفت" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>گذاشته‬ ‫شده كه همین امر فیلم سکسی باعث صمیمیت و رفت و آمد بیشتر دو خانواده مي شد. عموم حیاط بزرگي داشت كه همیشه‬ براي بازي به سکسی خونشون مي رفتم‬ . ‫حدودا دوازده سال شاه کس داشتم و عموم اینا هنوز بچه اي نداشتند. حیاطشون درخت هاي زیادي داشت كه پر کونی میوه بود.‬ [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/8oRI2-rGXEmU4xAxhWNBIA/008/877/955/1280x720.8.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="خوشگل خانوم جنده دوباره نشسته سر کیر کلفت" title="خوشگل خانوم جنده دوباره نشسته سر کیر کلفت" decoding="async" /></p><br />
<h2>گذاشته‬ ‫شده كه همین امر فیلم سکسی باعث صمیمیت و رفت و آمد</h2>
<p>بیشتر دو خانواده مي شد. عموم حیاط بزرگي داشت كه همیشه‬ براي بازي به سکسی خونشون مي رفتم‬ . ‫حدودا دوازده</p>
<h3>سال شاه کس داشتم و عموم اینا هنوز بچه اي نداشتند. حیاطشون</h3>
<p>درخت هاي زیادي داشت كه پر کونی میوه بود.‬ ‫همین ها هر روز منو به اونجا مي كشوند. هر وقت حیاطشون</p>
<h4>مي جنده رفتم، با چشام دنبال جورابا و كفشاي زن‬ ‫عمو</h4>
<p>مي گشتم و اگه پیدا مي پستون كردم، اونقدر اونارو مي لیسیدم كه خسته بشم. آرزوي لیسیدن پاهاش چنان در دلم‬</p>
<h5>‫بود كه کوس گاه ساعت ها تو حیاط مخفي مي شدم</h5>
<p>تا از خونه بیرون بیاد و من یواشكي از لاي درختها ساق سفید‬ پاهاشو نگاه كنم‬ . ‫ پدرم تو نیروي انتظامي سکس داستان كارمند بود و</p>
<h6>مادرم نیز تو بیمارستان پرستار بود. درست همون ایران سکس سال قرعه</h6>
<p>به نام‬ ‫بخت من افتاد و پدرم براي ماموریت به اهواز رفت و مادرم هم براي ماموریت از طرف هلال احمرراهي‬ ‫یكي از شهرهاي نزدیك شد. چون من تو خونه تنها مي موندم و از سوي دیگه وقت امتحانات هم بود، به ناچار‬ ‫براي اینكه هم من تنها نمونم و هم خونه بي صاحب نمونه قرار شد زن عموم شب بیاد پیش من بخوابه و عموم‬ ‫هم شبانه هر از چند گاهي به حیاط سر بزنه. از شدت هیجان و لذت داشتم پرواز مي كردم. مادرم كه این‬ ‫حالمو دید گفت: زیاد دلتو صابون نزن، یهو فكر نكني تو این مدت مي توني بازیگوشي بكني و درس نخوني.‬ ‫من همین فردا مي یام و اگه زن عموت بگه درس نخوندي و بازیگوشي كردي و&#8230; كلي نصیحت و تهدید و‬ &#8230; غیره كه وقت امتحاناته ها‬ ‫. من هم قول دادم كه تو این یه روز حسابي درس بخونم و پسر خوبي باشم‬ . ‫خلاصه شب رسید و زن عموم اومد خونمون. 27 سال داشت و بسیار زیبا و ظریف اندام بود. جوراباي بسیار ‫بسیار نازكي پوشیده بود و شلوار لي ساق كوتاه آزین بخش پاهاي خوشگلش بود. لاك قرمز ناخناي پاهاش كاملا معلوم بود و انگشتاي ظریف خوشگلش بیشتر از اون موقعي كي جوراب نمي پوشید خوشگل به نظر مي ‫رسید. من كتابام رو زمین پهن بود و داشتم الكي خودمو مشغول مي كردم. زن عموم رو به من كرد و بهم ‫گفت: ‫ببین اشكان جون اگه برات زحمتي نیست تو برو اون یكي اتاق تا من هم بتونم به تلوزیون نگاه كنم. چند روزدیگه امتحان داري. مامانت تورو به من سپرده ها. برو عزیزم برو‬ ‫به حرفش گوش كردم و به اتاق بغلي رفتم. كتابامو اونجا گذاشتم و به بهونه دستشویي پریدم حیاط. زن عموم‬ ‫دمپایي هاي پلاستیكي قشنگي پوشیده بود كه منو بیشتر وسوسه مي كرد. با احتیاط دمپایي هاشو بوسیدم و همه‬ ‫طرفشو حسابي لیسیدم. فكر اینكه هنگام پوشیدن دمپایي ها پاهاي زن عموم خیس مي شه منو واقعا دیوونه مي‬ ‫كرد. بعد از حدود 01 دقیقه به اتاقم برگشتم. زن عموم روي مبل لم داده بود و صداي تلوزیون را كم كرده بود. ‫در رو نیمه باز رهاش كردم. یعني طوري تنظیم كردم كه پاهاي قشنگ زن عموم درست در زاویه دید واقع ‫بشه. دراز كشیدم و كتابامو جلوم باز كردم ولي به تنها چیزي كه فكر نمي كردم درس و كتاب بود. پاهاي بسیار زیباي زن عموم در زیر جوراباي نازكش دو چندان زیبا شده بود. هر وقت كه پاهاش رو آروم تكون مي‬ ‫داد انگار با احساسات من بازي مي كرد. انگشتاي پاهاش رو باز مي كردو مي بست و گه گداري پاهاش رو‬ ‫مي رقصوند و بالا و پائین مي كرد. انگار پاهاش بهم لبخند مي زدند و سلام مي دادند. از دور پاهاش مي‬ ‫بوسیدم و در خیالات خودم مي لیسیدمشون. فكر خوابیدن در شب آن هم زیر پاهاي زن عموم یكم آرومم مي‬ کرد‬ . ‫بالاخره شب فرارسید و موقع خواب شد. زن عموم جاشو كنار من پهن كرد و بعدش هم به اتاقم اومد و ‫گفت‬ : ‫.اشكان جون درست كه تموم شد بیا بخواب‬ . گفتم: چشم زن عمو. الآن مي یام. یه صفحه ام مونده‬ ‫زن عمو رفت روي تخت خواب نشست و مشغول درآوردن جوراباش شد بعدش هم دراز كشید. بلافاصله‬ ‫خودمو به رخت خوابم رسوندم و گفتم: زن عمو من سردمه مي خوام برعكس بخوابم صورتم رو به بخاري‬ ‫باشه.) اگه برعكس مي خوابیدم دهنم درست زیر پاهاش قرار مي گرفت(. خدا خدا مي كردم مخالفت نكنه و‬ ‫چیي نگه. زن عمو هم اتفاقا خنده بي تفاوتي زد و گفت: خلاصه زود بخواب من فردا باید برم خونه خواهرم.‬ ‫.باید زود از خواب بند شم. شب بخیر‬ ‫نمي تونید تصورش رو بكنید كه چقدر خوشحال شدم. ملافه رو روي پاهاش انداخته بود و چیزي معلوم نبود.‬ ‫كنارش دراز كشیدم منتظر خروپفش شدم. گذشت لحظات برام به اندازه حركت ساعت شمار طول مي كشید.‬ ‫تیك تیك ساعت دیواري وعده لحظات خوش و به یاد ماندني را مي دادند كه الآن هم به هنگام نوشتن این‬ خطوط انگار یخ تو دلم آب مي شه. فكر بوي پاهاي میسترس تمام بدنم رو به لرزه مي انداخت‬ ‫بالاخره صداي نفس هاي زن عمو سنگین تر شد و خواب سرتاسر وجودشو گرفت. مثل یه حیوانات شكارچي‬ ‫كه منتظر رسیدن شب مي شوند تا دست بكار شوند، من هم بهترین فرصت رو وسطهاي شب بعد از ساعت‬ یک و نیم مي دونستم. شكارچي اي كه اون شب یكي از بهتري شب هاي زندگیش به شمار مي رفت‬ . ‫خلاصه. بعد از اندك زماني صداي نفس ها و خروپف هاي خفیف زن عمو بلند شد. خروپف شاید جزء‬ ‫وحشتناك رفیق شب هركس بشمار بره كه همیشه ازش فراري بودم. اما اینبار این صداي زیبا بیشتر از‬ .هروقت دیگه برام دلنشین شده بود‬ ‫آروم و با ترس و لرز دوچندان ملافه رو از روي پاهاش كنار كشیدم. ملافه تو دستام داشت به شدت مي لرزید‬ ‫چون هر لحظه امكان داشت كه زن عمو از خواب بیدار شه. ولي شكر خدا اینطور نشد. آروم سر جاي خودم‬ ‫دراز كشیدم تا یكم لرزش بدنم كم شه. تو همین لحظات زن اعمو برگشت و روش به طرف من شد. اعصابم‬ ‫خرد شد و شروع به سرزنش خودم كردم كه باید كارمو آروم انجام مي دام. چون صورت زن عمو بطرف من‬ ‫بود هر لحظه امكان داشت كه چشاشو باز كنه و در اینصورت بلافاصله چشمش بهم مي افتاد. كاري نكردم و‬ ‫منتظر موندم. اینبار دقایق به شدت مي گذشت و فرصت برام كمتر مي شد. تو این مدت چشمام فقط به پاهاش‬ ‫بود و دعا مي كردم كه یه وقت پاهاشو نبره زیر ملحفه. انگشتاي پاش به طرفم بود و و همچون دونه هاي انار‬ ‫به نظر مي رسیدند. چراغ خواب روشن بود و همین نور اندك كافي بود تا حسابي در بحر پاهاي خانوم فرو‬ ‫برم. ناخن انگشت بزرگش یكم بزرگر بود و بقیه حسابي تراشیده شده و مرتب بودند. البته ناخن انگشت كوچیك‬ ‫پاش خیلي كوتاه تر بود و به نظر مي رسید كه تو گوشت پاش مخفي بود. چون من علاقه بسیاري به پا دارم تا‬ ‫الآن كه بیست و شش سالمه هر دختري رو كه مي بینم فوري به پاهاش نگاه مي كنم ولي اینو هم بگم كه خیلي هم مشكل‬ ‫پسندم. كف پاي همه شاید یكنواخت به نظر برسه اما این انگشتاي پاست كه یه پارو خوشگل مي كنه و پاي‬ ‫دیگرو از چشم آدم مي اندازم. ولي اعتراف مي كنم كه پاي زن عموم زیباترین پایي بود كه تا اون لحظه دیده‬ ‫بودم. جرئت نزدیك شدن به پاهاش رو نداشتم به همین خاطر از این فاصله نمي تونستم تشخیص بدم كه ساق‬ ‫پاهاشون چقدر صاف و سفیده. هروقت تكون بسیار خفیفي به پاهاشون مي دادند، انگشتاي پاش تكون مي خورد‬ ‫و استخون هاي ریز انگشتاش كه تا مچ پاهاش اومده بود هویدا مي شد و بعدش هم در اندرون پوست لطیف‬ ‫پاهاش مخفي مي شدند. انگار داشتند باهام قائم موشك بازي مي كردند.احساس مي كردم كه دارم با پاهاش‬ صحبت مي كنم و پاهاش هم منو سركار گذاشتند‬ . ‫حدود نیم ساعت بعد زن عمو با صداي كشیدن نفس عمیقي درست صدو هشتاد درجه برگشت اما اینبار صداي نفس‬ ‫هاش عمیق تر از پیش شده بود و این حاكي از خواب سنگین و خوش خانم و به تبع اون وعده دقایق و شاید‬ ساعاتي خوش براي من بود‬ ‫اینبار این كف پاهاش بود كه بهم لبخند مي زدند و منو به هیجان و تحریك بیشتر دعوت مي كردند. به آرومي‬ ‫به طرف پاهاش خیز برداشتم. از این فاصله چند سانتي كه نگاه مي كردم مي دیدم كه پاهاش خیلي زیباتر از‬ ‫اون چیزي بود كه من فكرش رو مي كردم. به نظر نمي رسید كه پاهاش كثیف باشه. رنگ كف پاش از قسمت‬ ‫انتهایي پاشنه و در امتداد بغل پاش تا پنجه پاش و ابتداي انگشتاش به رنگ غلیظتر پوست پاهاش بود. رنگي‬ ‫شبیه به نارنجي پررنگ. پاي چپش زیر پاي راستش بود ولي پاي راستش به همراه ده سانتي از ساق پاش‬ ‫كاملا بیرون بود. كف پاي راستش كشیده و كاملا صاف شده بود. قسمت كمان پاهاش سفید سفید بود و رگهاي‬ ‫ریز بیرون زده از پاهاش اونجا رو زیباتر كرده بود. به نظر مي رسید كه كمان پاهاش از دیگر قسمت ها تمیز‬ ‫تر باشه ولي مي دونستم كه نباید زبونم رو به اون طرفا برسونم و باید بیشتر خودمو در قسمت هاي زبر و‬ ‫نسبتا سفت پاهاش مشغول مي كردم. به همین خاطر قسمت انتهایي پاشنه رو به عنوان اولین شكار شب انتخاب‬ كردم‬ . ‫كف پاشو بو كردم. كمترین بویي از پاهاش نمي اومد فقط یكم بوي عرق اونم خیلي خیلي خفیف از قسمت زیر‬ ‫انگشتاش مي اومد. نفسم رو تو سینه حبس كردم و زبونم رو به حالت شق درآوردم و نوك تیزش كردم و اونو‬ به انتهاي پاشنه پاش چسبوندم. زبونم به پاشنش خورد و هیجانم بیشتر شد اما خیلي زود نفسم تموم شد و‬ ‫بنابرین سرمو عقب كشیدم و دوباره نفس عمیق كشیدم. نمي تونستم در حین لیسیدن پاش نفس بكشم چون با‬ ‫خوردن نفسم به پاهاش، امكان داشت كه زن عمو از خواب بیدار بشه. آروم شروع به كشیدن نوك زبونم به‬ ‫پاشنه پاش شدم. نوك زبون حساسترین قسمت چشایي هركسي هستش. به همین خاطر ترشي پاشنشو در نوك‬ ‫زبونم احساس كردم. انگار كه به غذا چاشني زده باشند. دوباره سرمو عقب كشیدم و نفس عمیقي كشیدم اما‬ ‫تصمیم گرفتم كه از این به بعد، خیلي آروم دم و بازدم كنم تا نیاز به حبس نفس نداشته باشم. اینبار از تیزي نوك‬ ‫زبونم كمي كاستم و اونو دوباره به پاشنه زن عمو چسبوندم. وااااااااااااااااااااااااااي. با مالوندن زبونم ترشي‬ ‫پاشنش هم بیشتر میشد. انگار آتش به انبار نفت زده باشند. طعم خوشمزه ترشي پاشنش منو به طرف بغل پاش‬ ‫كشید. زبونم رو خیلي آروم به طرف پنجش حركت دادم. زبوني كه همچون فلزیاب در جستجوي چیزي بود.‬ ‫.من در جستجوي فلز یا طلا نبودم بلكه در جستجوي چیزي پر بهاتر از اون‬ ‫&#8221;طعم غلیظتر چرك پا&#8221;‬ ‫زبونم رو در میان چین و چروك هاي ریز و درشت پنجه پاهاش كه اشكال غیر هندسي لطیفي رو بوجود‬ ‫آورده بودند، به حركت درآوردم. هر لحظه بر شدت غلظت ترشي پاش افزوده مي شد. اصلا باورم نمي شد كه‬ ‫پاهاش اینقدر ترش باشه. پاهایي كه خیلي تمیزتر از این حرفها به نظر مي رسیدند. كم كم بوي پاش بلند شد و‬ ‫دماغمو متوجه خودش كرد. نفس عمیقي كشیدم و بوي پاشو تا انتهاي ریه هام كشوندم. مي خواستم تمام وجودم‬ ‫این زیبایي رو درك كنه. بوي پا از یه طرف و طعم غلیظ چرك پاش از طرف دیگه منو دیوانه وار به ادامه‬ ‫این حالت مي كشوند. ولي نمي خواستم كنترلم رو از دست بدم و بیدار شدن زن عمو رو متوجه نشم. با خودم‬ ‫فكر مي كردم كه چون زن عمو همیشه و حتي در خونه خودشون جوراب مي پوشه به همین خاطر پاهاش‬ ‫اینقدر لطیف و خوشرنگ و به ظاهر تمیز مونده و چرك خارجي ناشي از گرد و خاك فرش و كفش و&#8230; بهش‬ ‫نچسبیده . و واقعا هم اینطور بود. اون همیشه جوراب مي پوشید و این طعم زیبا عرق پاهاش بود كه بعد از‬ ‫مدتها پیاده روي و نیز گرماي خونه و&#8230; در این چند روز از پاهاش متصاعد شده و چون اونارو نشسته رفته‬ رفته خشك شده به شكل یه لایه نازك به پوست كف پاش چسبیده‬ ‫تصور این لایه نازك از چرك كف پاش منو بر اون داشت تا به سمت داخلي كمان پاش حركت كنم و در اونجا‬ ‫هم دلي از عزا دربیارم. زبونم رو روي رگهاي ریز این قسمت از پاهاش حركت مي دادم و تك تك رگاشو مي‬ لیسیدم‬ ‫جهت احتیاط سرمو بلند كردم و به زن عمو نگاه كردم. معلوم بود كه هنوز خواب خوابه و هنوز بي خبر از‬ ‫&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;لذت تك تك سلول هاي پاش در یك شب آرام و گرم مهتابي آخر اردیبهشت ماه‬ ‫دوباره برگشتم سر كار اصلي خودم. نور ماه از پنجره به پاهاي خانم مي تابید و اونارو نوازش مي داد. سرم‬ ‫رو كه برگردوندم دیدم ماه درست در روبروي ما ایستاده. انگار ماه هم كنجكاو شده بود و مي خواست در لذت‬ شب تنهایي خلوت من سهیم باشه‬ . ‫نور ماه درخشش زیبایي به پاهاي خانوم داده بود. درخشش از پنجه پاهاشون شروع شده بود و تا انتهاي پاشنه‬ ‫خط عمودي نوراني فوق العاده زیبایي بوجود آورده بود. ولي هنوز زیر انگشتا كدر بود و من مي دانستم كه‬ ‫الآن دیگه نوبت به این قسمت رسیده است.چین هاي كف پاش كاملا مشخص تر شده بود و معلوم بود كه پوست‬ پاي راستش كه مشغول سرویس دهیش بودم، نرم تر و لطیف تر شده است‬ ‫به یكباره احساس كردم تموم موجودات طبیعت به حال من غبطه مي خورند و التماس كنان به من نگاه مي‬ ‫كنند. حس غرور عجیبي منو گرفته بود. درست مثل كسي كه از زیر خاك یه مجسمه طلا پیدا كرده باشه، به‬ ‫.پاهاي خانم نگاه مي كردم و دوست داشتم كه امشب به اندازه صد سال طول بكشه‬ ‫لیسیدن زیر انگشتاشو شروع كردم. زبونم رو بي مهابا لاي انگشتاش مي بردم و اونجا اندكي مي چرخوندم.‬ ‫حس عجیبي داشتم. زبونم رو كاملا پهن كرده بودم و زیر انگشتاشو مالش مي دادم. به خاطر ناخن‬ ‫درازش،انگشت بزرگش بیشتر جلب توجه مي كرد. زبونم رو از پاشنه تا نوك انگشتش بالا مي آوردم و دوباره‬ ‫و دوباره این كار رو تكرار مي مردم. آخرین بار، وقتي به نوك انگشت بزرگش رسیدم زبونم رو نوك تیز‬ ‫كرده بردم زیر ناخن درازش. كمي كه اونجا رو تفتیش كردم طعم بسیار شور لاي ناخنش منو به خودم آورد و‬ ‫حریص تر كرد. با اینكه حسابي لاك زده بود و از روي ناخنش چیزي دیده نمي شد اما برخلاف ظاهرش،‬ ‫توش پر چرك و كثافت بود. منم كه تمام این مدت دنبال چرك و كثیفي پاهاي خانوم مي گشتم، انگار كه چیز‬ ‫گرانبهایي پیدا كرده باشم با ولع هرچه تمام تر كارمو ادامه مي دادم. ولي از این ترسي كه در وجودم بود خیلي‬ ‫ناراحت بودم. با خودم مي گفتم كاش الآن زن عمو بیدار بشه و با خوشحالي بهم اجازه لیسیدن بده تا من با خیال‬ ‫راحت كارمو انجام بده. من كه به سیم آخر زده بودم پس چقدر خوب بود كه اونم همه چیز رو مي فهمید، شاید‬ خوشحال هم مي شد. اما نه اگه ناراحت و عصباني بشه چي‬ ‫به طرف انگشت دیگه پاش رفتم و نوكش رو لیسیدم. زبونم رو همانند سوهان در زیر انگشتاش چپ و راست‬ ‫مي كردم. دقایقي بعد سراخ انگشت كوچیكش رفتم.زبونم رو كه لاي این انگشتش بردم احساس طعم بسیار‬ ‫غلیظي كردم. طعمي بین ترش و شور. احساس مي كردم تكه اي چرك له شده در بین انگشت هاي كوچیكش‬ ‫گیر كرده. زبونم رو دوباره به درون لاي انگشت كوچیكش بردم و مرتب عقب و جلو كشیدم. بعدش هم كه‬ ‫احساس كردم كلي چرك با آب دهنم قاطي شده، با لذت تمام همشو قورت دادم و فرو كشیدم. در گلوم‬ ‫. خوشمزگي پاهاش رو به صراحت تمام احساس مي كردم‬ ‫موقعیتم رو عوض كردم و خودمو به روبروي خانم رسوندم تا بتونم با روي پاهاش هم سرویس بدم. تا چشم به‬ ‫چهره زیباي زن عمو خورد یه دفعه ترس برم داشت. كه نكنه یه دفعه بیدار بشه. ولي اینبار كه لذت پاهاي‬ خانوم بخصوص با قورت دادن عرق و چرك و كثافت پاهاش تا اعماق وجودم ریشه دوانده بود، با خودم گفتم‬ ‫&#8230; ایرادي نداره . اگه بلند شد بهش التماس مي كنم و بهش مي گم كه چقدر از لیسیدن پاهاش لذت بردم‬ ‫این دلداري از خودم كمي آرومم كرد. خم شدم و شروع به لیسیدن بالاي انگشتاش كردم. زبونمو گذاشتم روي‬ ‫ناخن هاش و حسابي به طرف چپ و راست دووندم. انگار كه زبونم رو روي شیشه مي مالیدم. زبونم رو به‬ ‫طرف روي پا و قسمت هاي مچ بردم. صاف و لطیف بود اما اصلا بو و مزه اي نداشت. به همین خاطر‬ ‫دوباره به سر جاي اولم برگشتم. اینجا بیشتر احساس امنیت مي كردم. تا دوباره صورتمو به طرف كف پاش‬ ‫بردم، بوي غلیظ كف پاش كه بسیار هم تند بود به مشامم رسید. بله چون من چند دقیقه پیش در جو كف پاهاش‬ ‫بودم زیاد بوش رو احساس نمي كردم. بوي پاش واقعا دیوونم كرده بود. در دریاي زیبایي پاهاش واقعا غرق‬ ‫شده بودم. نفس هاي عمیقي مي كشیدم و در یك حالت بي هوشي رفته بودم. انگار كف پاهاش كه با بزاق دهن‬ ‫من قاطي شده بودند دریایي لبریز از چرك و عرق پاش بوجود آورده بودند كه من داشتم در اون شنا مي كردم.‬ ‫كاش مي شد سرمو بزارم رو پاهاش و تا صبح بخوابم. كمي بلند شدم و به طرف ساق پاش رفتم. خانوم كمي‬ ‫تكون خورده بود و روش تقریبا به طرف زمین بود. سرش در وسط بالنج نرم فرو رفته بود. به ساق پاش خیره‬ ‫شدم. موهاي بسیار ریزي كه به نظر مي رسید تازه مي خواستند بیرون بیایند در پوست پاهاش هویدا بود.‬ ‫انگار موهاش رو همین دو سه روز پیش زده بود چون نوك موهاش تازه تازه داشت بیرون مي اومد و مي شه‬ گفت نوك موها همسطح پوست ساق پاش بود. انگار زن عمو اونشب سفره پاهاش رو براي من پهن كرده بود‬ . ‫زبونم رو تا انتها در آوردم و به حالت كاملا مسطح طوري كه سطح زیادي از پاشونو بگیره گذاشتم رو ساق‬ ‫پاش. از مچ پا تا حدودا ده پانزده سانت از پاش رو كه از شلوار لي آبي رنگ چات دار بیرون زده بود رو با‬ ‫زبونم تر كردم. دنبال مزه پاش بودم بنابر این دوباره همون مسیر رو با زبونم لیسیدم. یواش یواش زبونم‬ ‫احساس شوري مي كرد اما نه به اندازه كف پاهاش. شاید بیش از سی مرتبه ساق پاشو لیسیدم. باور كنید‬ ‫هرچقدر مي لیسیدم طعمش شدیدتر و شورتر مي شد تا اینكه بزاق دهانم بهش عادت كرد و دیگه از مزش‬ ‫چیزي نفهمیدم. شاید هم تمیزش كرده بودم و دیگه چیزي براي متصاعد كردن بو و مزه نداشت. لیسیدن ساق‬ ‫پاهاش رو بهتر و تند تر از كف پاش انجام مي دادم چون هرچه مي لیسیدم جسورتر و دیوانه وارتر مي شدم.‬ ‫با خودم گفتم دیگه وقتشه كه سراغ اونیكي پاشون برم تا دیگه بعد از این هروقت زن عمو رو دیدم بتونم با‬ ‫.افتخار به پاهاش نگاه كنم و به خودم ببالم كه زماني هر دوي این پاهاي خوشگلو لیسیده ام‬ ‫اما اینبار زبده تر و باتجربه تر قبل بودم و مي دونستم كجاي پاهاشون چرك زیادي داره. به خاطر همین هم‬ ‫همون اول درست سراغ كف پاش رفتم و زبونمو به حالت پهن روي كف پاي چپش گزاشتم. از ته پاشنه تا نوك‬ ‫انگشتاش زبونم رو با جسارت هرچه تمام تر كشیدم. مثل شیري كه پس از شكار خرگوش، اونو پاره مي كنه و‬ ‫با افتخار مي لیسه درست همین احساس در منم بود. اما در كف پاي چپش هیچ اثري از طعم چرك ندیدم. به‬ ‫خاطر همین حسابي بزاق جمع شده در دهان و روي زبونمو قورت دادم تا اونو براي فاز دوم كارم آماده كنم.‬ ‫حدود یه دقیقه بعد كارمو از نو شروع كردم و اینبار برخلاف پاي راستشون كه زبونم رو نوك تیز كرده و با‬ ‫ترس و لرز رو پاهاشون مي كشیدم، زبونم رو كاملا رو كف پاش پهن كردم و بدون اینكه فشار بدم به طرف‬ نوك انگشتاش حركت كردم. اینكار رو چندین بار تكرار كردم. پاي چپشون زیر ساق پاي راستشون قرار‬ ‫داشت از این رو كف پاي چپشون زیر فشار پاي دیگشون پ چین و چروك شده بود. وقتي زبونمو حركت مي‬ ‫دادم انگار از روي كوه دشت مي گذرم. زبري و ناصافي این پاشون بیشتر بود و این خودش هم یه زیبایي‬ ‫دیگه اي به پاشون بخشیده بود. چون بنا به تجربه الآنم مي دونستم كه كدوم قسمت پاهاشون چرك و بو و مزه‬ ‫بیشتري داره به همین خاطر بلافاصله سراغ لاي انگشت كوچیك پاشون رفتم و و زبونم رو تا تهش داخل اون‬ ‫فرو بردم. كاملا احساس مي كردم كه چیزي اون تو گیر كرده و چون نمي تونستم با انگشتاي دستم درش بیارم‬ ‫با زبونم حسابشو رسیدم. رفته رفته كه زبونم به اون چرك له و لورده شده مي خورد طعم و بوي اونم بیشتر‬ ‫مي شد. خلاصه اونقدر زبونم رو جلو و عقب بردم كه دیگه تمیز تمیز شد و طعمش هم از بین رفت. احساس‬ ‫مي كردم كه ماموریتم اینه كه باید تموم مناطق چركین رو تمیز كنم و همین تمایل به لیسیدنمو بیشتر مي كرد.‬ ‫كمي به همین منوال گذشت و من بي محابا مشغول لیس زدن بودم. نمي دونستم زمان چه شكلي مي گذره اما‬ تموم دنیا رو از آن خودم مي دونستم. فكر مي كردم كه بهترین غذاي دنیا رو خوردم. یه دفعه زن عمو برگشت‬ ‫و پاهاشو تكون داد و صدایي شبیه اه كشید. تموم بدنم سست شد. فكر كردم الآن بلند مي شه و هرچه بد و بیراه‬ هستش بهم مي گه. بعدش هم داد و بیداد كنان مي ره سراغ عموم و بعد از این هم د بیا درستش كن‬ ‫به سرعت برق لولیدم تو رخت خواب و همچون مجسمه اي خودمو بي حركت نگه داشتم. چشامو بسته بودم و‬ ‫منتظر عكس العمل شدید خانوم بودم. از تموم كارام پشیمان شده بودم و داشتم خودمو سرزنش مي كردم. انگار‬ ‫هرچي لذت دیده بودم از گلو بیرون كشیده بودند. احساس اشتباه بد جوري آزارم مي داد. هرچه دنبال یه توجیه‬ ‫بودم نمي تونستم جور كنم. آخه چي مي تونستم بگم. با خودم گفتم یكم گریه مي كنم و ازش خواهش مي كنم كه‬ ‫به مادر و پدرم چیزي نگه. فكر كتك خوردن و داد و بیداد پدر و مادرم عرق سردي بر پیشونیم گذاشته بود.‬ ‫چیكه هاي عرق رو در سر و صورتم احساس مي كردم. به غلط كردن افتاده بودم. با خودم مي گفتم اگه عموم‬ ‫یا پدر و مادرم بفهمند از خونه فرار مي كنم و مي رم به ناكجاآباد. آنجا كه عرب ني انداخت. آره این بهترین‬ ‫كاري بود كه مي تونستم بكنم. چون دیگه بعد از این كه نمي تونم به چهره خانوادم نگاه كنم. اما انگار انتظار‬ ‫من زیادي طول كشیده بود. یه ساعت كه همینطوري گذشته بود تمام بدنم به خاطر قرار گرفتن در موقعیت بد‬ ‫درد افتاده بود. آروم چشامو باز كردم. زن عمو خوابیده بود ولي اینبار دیگه خروپف مي كرد. طرز خوابیدنمو‬ ‫درست كردم. نگاهي به دسته گلي كه به آب انداخته بودم كردم. خیسي پاهاش تقریبا خشك شده بود. ولي الآن‬ ‫دیگه برخلاف چند دقیقه قبل، پشیماني و ندامت سرتاسر وجودمو گرفته بود و از نگاه كردن به پاهاش خجالت‬ ‫مي كشیدم. پشتم رو به زن عمو كردم و وانمود نمودم كه در خوابي عمیق فرو رفتم. كمي بعد زن عمو چند‬ ‫نفس عمیق كشید.از خواب بلند شد و رفت سر و روشو شست. باخودم مي گفتم چرا صبح به این زودي)یا شاید‬ ‫هم نصف شب( از خواب بلند شد. به همون حالت خوابیدم و تكون نمي خوردم. در افكار كودكانه ام كمي هم‬ ‫خروپف مي كردم كه واقعي تر جلوه كنه. با اینكه چشام بسته بود ولي مي تونستم كاراي خانوم رو تصور كنم.‬ ‫وقتي برگشت جاي پهن كردشو جمع كرد، بافیده اي كه براي مشغول كردن خودش آورده بود رو برداشت‬ ‫حدود دو سه دقیقه بعد هم رفت. صداي پاهاش داشت دورتر و دورتر مي شد تا اینكه قطع شد. مي خواستم بلند‬ ‫شم و زود در و پنجره ها رو ببندم. چون فكر مي كردم الآن عموم با چماقي غرش كنان از راه مي رسه و منو‬ ‫مي كوبه. آخه خیلي زیاده روي كرده بودم. با خودم مي گفتم اگه لآاقل آروم مي لیسیدم، متوجه نمي شد. اي‬ كاش اصلا نمي لیسیدم‬ . ‫كمي گذشت.اما از عموم خبري نشد. چشامو باز كردم. همه جا كاملا روشن بود. به ساعت نگاه كردم. واي‬ ‫خداي من درست هشت و نیم صبح بود. بلند شدم و جاهارو جمع كردم. بدون اینكه سر و صورتمو بشورم كمي نون‬ ‫و پنیر خوردم ولي از گلوم چیزي پائین نمي رفت. دم ظهر كه رسید با خودم گفتم، حالا دیگه براي نهار اگه‬ ‫زن عمو صدام كرد چه خاكي به سرم بریزم. چطور به صورتش نگاه كنم. اگه یه دفعه بهم گفت شب چه غلطي‬ ‫مي كردي چه جوابي دارم كه بهش بدم. به خاطر همین دو ساعت مونده به وقت مدرسه مون، یعني حدود‬ ‫ساعت 11 از خونه زدم بیرون. تو راه فقط خودمو سرزنش مي كردم. آخه از ساعت یك شب تا ساعت 7 من .پاهاي زن عمو رو لیسیده بودم. یعني درست 6 ساعت تمام. ‬ ‫عصر، پاي برگشتن به خونه رو نداشتم. مي خواستم از همون جا فرار كنم. تو همین افكار بودم كه دیدم به دم‬ در رسیدم‬ . ‫درو كه زدم مامانم باز كرد. انتظار یه سیلي محكم و بعدش هم هزار تا بد و بیراه داشتم. مادرم چیزي نگفت.‬ ‫كمي محبت كرد كه گشنه نیستم و&#8230; رفتیم كه تو دیدم زن عموم نشسته. در جام خشكم زد. دیگه احساس مي‬ ‫كردم كه همه چیزمو باختم. با خجالت سرمو پائین انداختم و سلام كردم. ولي اون با محبت جوابمو داد و حتي‬ ‫گلایه كرد كه ظهر چرا براي نهار نرفته بودم. مادرم هم با ناراحتي به اون پیوست و حسابي سر نصیحت و‬ ‫گلایه و دعوا باز شد ولي این شیرین ترین دعوایي بود كه تابحال باهام مي شد. نفس راحتي كشیدم و تازه‬ فهمیدم كه به شدت گشنمه‬ ‫از اون روز تصمیم گرفتم كه دیگه این كارو نكنم اما مگه مي شد. چطور پاهاي به اون زیبایي كه اینبار برام‬ ‫زیباتر از پیش بودند رو ول مي كردم. انگار جعبه جواهراتي رو براي آدم باز كنند و بعدش هم بگند بهش‬ دست نزن‬ . ‫بعد از اون تا سن ۱۴ سالگي دوبار دیگه همینطور ماموریت پدر و مادرم با هم تلاقي كرد و زن عموم پیشم ید‫.اومد. و درست به همون شكل پاهاشو لیسیدم ‫الآن كه به گذشته بر مي گردم مي فهمم كه غیر ممكنه كه زن عموم نفهمیده باشه چون حتي چند بار كه داشت ‫با مادرم صحبت مي كرد بدون اینكه متوجه حضور من بشه از خواب سبك شبانش گلایه مي كرد و مي گفت که تا صبح چند بار به خاطر سر و صداي كوچیك از خواب مي پره. ‫ولي وقتي من پاهاشو مي لیسیدم تا صبح مي خوابید.!!! شاید مي خواست حریم خانوادگي رو حفظ كنه و ‫احترام رو از میان نبره. در هر حال آدم بادرایتي بود كه هیچ گاه به روي خودش نیاورد. چون اگه اینكارو مي ‫كرد الآن چطور به روي هم نگاه مي كردیم. روابط خانوادگي با احترام متقابل پابرجاست نه با نگاه شهواني ‫طرفین به هم. و زن عمو اینارو مي دونست و من ۱۱ ساله خبري از این جریانات نداشتم‬ .		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/8oRI2-rGXEmU4xAxhWNBIA/008/877/955/1280x720.8.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173825</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 33/44 queries in 0.009 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-14 12:04:45 by W3 Total Cache
-->