<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>بابامم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%85%d9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:18:48 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.1</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>بابامم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>سکس ناز سه نفره با دو تا شاه کس سینه گنده خوردنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Dec 2019 04:39:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[:نميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[اختيار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[التماسم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بابامم]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوري]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برشگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بفرماييد]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدمش]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[تری سام]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[چسبيدم]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرت]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[دبيرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دستشويي]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[ديوانه]]></category>
		<category><![CDATA[ديوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[روناشو]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[سه نفره]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[كوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گروهی]]></category>
		<category><![CDATA[گوشيشو]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌بوسيدمش]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميزديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميمردم]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارو]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزديكه]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[همديگرو]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[وايستاده]]></category>
		<category><![CDATA[يادتون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بود از لحاظ درسي وضمون فیلم سکسی شبيه هم بود واسه همين باهام معلم خصوصي ميگرفتيم احمديه خواهر داشت كه 20 سالش بود ميدونستم من قيافم بد سکسی نبود اما خوبم نبود متوسط ! اما شاه کس خيلي بدنسازي كار ميكردمجونم براتون بگه ما 2تا معلم داشتيم رياضي خونه ما بود زيست کونی خونه احمدينا [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>بود از لحاظ درسي وضمون فیلم سکسی شبيه هم بود واسه همين باهام</h2>
<p>معلم خصوصي ميگرفتيم احمديه خواهر داشت كه 20 سالش بود ميدونستم من قيافم بد سکسی نبود اما خوبم نبود متوسط !</p>
<h3>اما شاه کس خيلي بدنسازي كار ميكردمجونم براتون بگه ما 2تا معلم</h3>
<p>داشتيم رياضي خونه ما بود زيست کونی خونه احمدينا ! مامان احمد فوت كرده بود باباشم مندس بود وقتي من ميرفتم</p>
<h4>خونه جنده احمدينا خواهرش چايي اينا ميوورد خواهر احمد صدف به</h4>
<p>نظر من خوشگل بود با اين پستون كه يه كم چاق بود اما من واقعا ازش خوشم اومده بود قدش 165</p>
<h5>بود چشماي کوس مشكي ابروي كشيده صورت گرد وزنشم 75 اينا</h5>
<p>بود يه روز ما صبح كلاس داشتيم چون پيش بوديم 3 روز تطيل بوديم آقا يه صبح كه كلاس داشتيم ساعت 1 سکس داستان كلاسمون تموم شد</p>
<h6>صدف گفت آرمين جون ناهارو پيش ما بمون ایران سکس منم بابام</h6>
<p>امروز نيست گفتم منون بايد برم بعد كلي تعارف موندم جونم واستون بگه احمد رفت دستشويي منم زنگ زدم به خونه بگم آقا همين كه داشتم با تلفن حرف ميزدم چشمم به چشمه صدف افتاد يه لحظه ذوب شدم آخه واقعا خوشكل بود خلاصه ناهار خوردم شب اومدم خونه اصلا حال نداشتم بي رمق بودم ميدونستم پسري مثله منو به حساب نمياره زدم زيره گريه خلاصه 2ماه گذشت من ديوانه وار عاشق صدف شدم ديگه واقعا نميتونستم تحمل كنم از يه طرفم از احمد خجالت مي كشيدم تا اينكه يه روز تو مدرسه بوديم احمد گوشيشو داد كه آهنگ بزنم براش وسط ديدم گوشي احمد زنگ خورد احمدم آبخوري بود ديدم نوشته صدف شمارهناكس خيلي روند بود. منم فوري حفظ كردم بعد گفتم احمد خواهرت زنگ زده اون روز گذشت فرداش گذشت من به كلم زد بهش زنگ بزنم اما ترسيدم از من 2سال بزرگتر بود در ثاني منم قيافه نداشتم اما اون بدجور خوشكل بودگفتم خودتو كوچيك نكن بعد 1 هفته من رفتم خونشون احمد معلمو راه انداخت منم جزوه هامو برميداشتم يه دفعه صدف اومد تو گفت سلام من تا ديدمش 1دقيقه مات و مبحوت وايستاده بودم تا اينكه به خودم اومدم صدف گفت احمد كجاست گفتم دم دره خلاصه جونم براتون بگه رسيدم خونه داشتم ميمردم گفت زنگ ميزنم بهش مرگ يك بار شيونم يك بار زنگ زدم بهش گفتم الو سلام صدف خونوم گفت بله بفرماييد آقا جونم براتون بگه ما گفتيم صدف خانوم ميدونم من چندان قيافم خوب نيست اما بد جور ازتون خوشم مياد ميشه بامن دوست بشين يه ديگه لب تلفن خشكش زد وگفت مگه ميتونم به كسي كه دوسش دارم نه بگم اما 2تا شرط دارماولا احمد نبايد بفهمه دوم اينكه درساتو خوبه خوب بايد بخوني منم كه فكر ميكردم گفتم باشه 1ماه گذشت ما هر شب 1ساعت اينا حرف ميزديم دوشنبه شب بود كه داشتيم حرف ميزديم صدف گفت ديگه برو بخواب گلم ديره صبح بايد بري مدرسه سه شنبه ها ما كلا شيمي داشتيم نميرفتم شيميم خوب بود گفتم صدف جون نميرم بعد 15 دقيقه حرف زديم صبح ساعت 9 بود ديدم صدف ميزنگه گفت گلم احمد رفت مدرسه بابامم سر كاره مياي پيشم خوشكم زد بعد 1دقيقه گفتم چشم گلم ميام آقا ما حسابي به خودمون رسيديم موهامونو فشن كرديم عطر زديم و 9:30رسيدم خونشون ديدم صدف يه شلوار جين پوشيده با يه بلوز رفتم تو صدفمن و برد اتاقش بعد از پذيراي اومد جلوم نشت گفتم چطوري گفت خوبم گلم بعد من به چشماش خيره شدم گفتم صدف من بد جوري بهت وابسته شدم اگه تو ازدواج كني من ميرم اونم تو چشمام نگاه كرد و گفت ديوونه من فقط ماله تووم نميدونم چرا بي اختيار اشك از چشام اومد سرم و گذاشتم رو شنشو گفتم دوست دارم اونم تو چشمام نگاه كردو گفت دوست دارم بعد من لبام و نزديك لباي نازكش بردم بوسيدمش ديدم صدف دست انداخت گردنم لباشو گذاشت رو لبام يه 5 دقيقه همديگرو حسابي بوسيدم حسابي حشري شده بوديم داشتم ميمردم همين طور كه ميبوسيدمش دستمو خيلي آروم بردم رو سينش و فشارش دادم ديدم چيزي نگفت اين بار دو تا سينشو ماليدم ديدم بدجوري حشري شده بلوزيشو زدم بالا دوتا سينه تقريبا كوچولو داشت دهنمو گذاشتم رو سينشوشروع به خوردن نوك سينش شدم همين جوري داشتم ميكش ميزدم دستمو بردم اون يكي سينش اونم فشار دادم بعد دراز كشيد رو تخت و سينشو خوردم اونقدر خوردم كه نوكش قرمز قرمز شده بود ليس ميزدم آه ميكشيد نفسش تند شده بود رفتم پايين شكمشو ليس زنون رفتم پايين رسيدم دست بردم رو شلوارش كه بازش كنم دست رو دستم گذاشت گفت نه آرمين گفتم كاريت ندارم فقط ليست ميزنم گفت نه موداره نزدمش گفتم از رو شرتت بوسش ميكنم بعد دكمه و زيپشو باز كرم از رو شرتش يه بوس كردم بعد رفتم كنار روناشو ليس زدم آروم آروم اومدم بالا نزديكه شورتش شدم زبونم رو شرتش كشيدم بعد كناره شورتشو ليس ميزدم بعد شورتشو زدم كنار حدودا 2 سانتي متر كسش مو داشت آروم يه ليس از كسش زدم گفت چي كار ميكني ديوونه نگفتممو داره ليس نزن گفتم من همه جوره دوست دارم آروم زبونمو بردم رو كسش حسابي ليسش زدم با چوچولش حسابي ور رفتم حسابي خيس كرده بود خودشو اين بار پايين كوسشو يه 10 دقيقه ليس زدم ديگه التماسم ميكرد بسه بعد من لخت شدم آروم كيرمو گذاشتم لاي پاش دراز كشيدم روش بهش گفتم صدف ماله مني ديگه اونم گفت آره برا هميشه بعد شرو كرديم به لب گرفتن بعد برشگردوندم واي عجب كونه بزرگي داشت لاي كونشو باز كردم گفت آروم آرمين جان من يه تف به سر كيرم زدم سرشو بردم دم سوراخش يه كم فشار دادم گفت آي ولم كن درد داره گفتم يه كم صبر كن تموم ميشه كيرمو تو دهانه ي كونش نگه داشتم چسبيدم بمش دستمو بردم رو سينه هاش بعد پشت گردنشو آروم بوسكردم من داشتم از حال ميمردم نصف كيرمو بردم توش داد زد مردم درش بيار گفتم الان تموم ميشه گلم دستمو بردم گذاشتم رو كسش يه كم بازيش دادم 2دقيقه تو همون حال بوديم ديدم آبم مياد ميخواستم كيرمو در بيارم نتونستم آبم ريخت تو كونش بعد پا شدم يه بوس از لبش برداشتم ديدم ساعت12 گفتم گلم ديره الان احمد مياد. حدودا 7 ساله بعد من صدف باهم ازدواج كرديمنويسنده A&amp;Tنظر يادتون نره</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177640</post-id>	</item>
		<item>
		<title>زن زندگی و ساک زدن خوشگلش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d8%b2%d8%af%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d8%b2%d8%af%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 26 Aug 2019 07:13:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بابامم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختم]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگرده]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترم]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمونم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[پارسال]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهش]]></category>
		<category><![CDATA[دنیایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کرددستم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[وایییییییی]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بلوغ جنسی رسیدم این دختر فیلم سکسی خالم از فکرم بیرون نمیرم اسمش میناست.نسبتا قشنگه ولی وایییییییی یه کونی داره که خدا میدونهمن از داستان های سکسی سکسی که تو اینترنت خونده بودم یکم یاد شاه کس گرفتم که چجوری بهش بفهمونم ولی یک مشکلی که داشتم این بود که مینا از کونی من خیلی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>بلوغ جنسی رسیدم این دختر فیلم سکسی خالم از فکرم بیرون نمیرم اسمش</h2>
<p>میناست.نسبتا قشنگه ولی وایییییییی یه کونی داره که خدا میدونهمن از داستان های سکسی سکسی که تو اینترنت خونده بودم یکم</p>
<h3>یاد شاه کس گرفتم که چجوری بهش بفهمونم ولی یک مشکلی که</h3>
<p>داشتم این بود که مینا از کونی من خیلی بزرگتر بود 21سال.من بدبختم هی میگفتم بابا بیخیال اگه جرات داری بهش</p>
<h4>بگو جنده یه داد بزنه اون دنیایی ابروت رفته ولی بخت</h4>
<p>با من یار بودمن یک داداش پستون دارم که تقریبا 2سال پیش از ایران رفت بابامم که تو هتل مدیره و</p>
<h5>صبح میره کوس شب میاد مخصوصا اون موقع که عید بودیک</h5>
<p>روز یادمه دسته جمعی رفته بودین بیرون شهر تو ماشین من کنارش نشسته بودم از الکی گفتم حالم بده خودم رو انداختم سکس داستان رو پاش و</p>
<h6>یواشکی پاش رو با دستان میمالوندم وقتیم که ایران سکس رسیدیم تا</h6>
<p>خواست بشینه پام رو گذاشتم زیر کونشاون موقع بهم به یک چشم دیگه نگاه کرد که اینم دیگه بزرگ شده و پدر سوختهخلاصه اون روز اومدن خونمون.خونه ی ما دوطبقست که اتاق من طبقه بالاشهمنم اون روز تو مدرسه دوستم چندتا فیلم سوپر بهم داده بود منم که دیدم بهترین موقعست رفتم تو اتاقم که نگاهش کنم داشتم فیلم رو نگاه میکردم و مشغول دیدنش بودم که یکهو دیدم یکی داره میاد تو اتاقم منم انقدر رم کامپیوتر رو پر کرده بودم که تا اومدم صفحه رو ببندم دیدم هنگ کرده حالا هر چی رو ضربدر کلیک میکنم بیاد بیرون فیلم stop شده بود و یک جورایی مثل عکس رو صفحه مونده بود (مطمئنم که واه همتون پیش اومده) اومدم ریست کنم که دیگه کار از کار گذشته بود مینا درست پشت سرم ایستاده بود گفتم حالا خوبه مامانم نبوده ولی به هر حال دیدم از همه چی بوبرده ولی به روم نمیاره.بهم گفت که برم تو سایت دانشگاهش و واحداشون رو بهش نشون بدم خودش هم به بهانه ی اینکه نور خیلی سفیده و کلمات کوچیک صورتش رو اورد نزدیک صورت من ولی صاف تو صفحه نگاه میکرد منم گفتم اگه این بدش میومد چشاش اینجوری نمیشد واسه همین دستم رو بردم طرفه گوشش و تا خورد به گوشش هم چین با اخم نگام کرد که زهرم ترکیدتو دلم گفتم غلط کردم ولی دیدم بازم هیچی نگفت واسه همین دلمو به دریا زدم و گفتم دوست دارم اگه همسنم بودی حتما باهات ازدواج میکردم که جوابی بهم داد که یکی از ارزوهام به حقیقت پیوستگفت برو من میدونم چی میخوای ولی خجالت بکش من دختر خالتم و 5سال ازت بزرگترم منم که دیدم انقدر بی پرده حرفش رو زد گفتم ترو خدا به قران من از بچگی یکی از ارزوهام این بوده جون مادرت که دیدم سکوت کرددستم رو بردم تو گوشاش و یکم با گوشش بازی کردم بعد از یک رب یک ماچ کوچیک ار لپش کردم و گفتم اماده ایگفت مگه تو اسکولی اگه یکی بیاد بالا چی منم که در اوج شهوت بودم گفتم نه بابا اونا سرشون به کار خوشون گرمهاروم و بی سر صدا خوابیدیم رو زمین منم اومدم کارای که فیلما میکنن بکنم و کمکم برم جلو که بازم پا بده تا از رو شلواررفتم رو کونش از شدت هیجان 30ثانیه نشد آبم اومد حالا منم خجالت کشیدم بهش چیزی بگم سری طبیعیش کردم که صدا پا میاد و بلند شدم گفتم باشه واسه وقت دیگه که هنوز اون وقته نرسیده. باید بگم که حالا اون منو خیلی دوست داره و تا موقیت گیر میارم بوسش میکنم اونم همش باهام دعوا میکنه که اخر یکی میفهمهاین داستان کاملا راست بودو جون مادرتون فهش ندین من فقط یک بار سکس کردم اونم این بود.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d8%b2%d8%af%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2638</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی خیلی کار دارم زود ابم رو بیار</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%b2%d9%88%d8%af-%d8%a7%d8%a8%d9%85-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%b1/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%b2%d9%88%d8%af-%d8%a7%d8%a8%d9%85-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 22 Aug 2019 07:52:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[بابامم]]></category>
		<category><![CDATA[باسنشو]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمند]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودمبه]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهاییم]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالیشه]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتمنم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[سرتونو]]></category>
		<category><![CDATA[شدوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کردمدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کنمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[کنیمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتماون]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماموریت]]></category>
		<category><![CDATA[میادمنم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیرسید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاشت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[‫نیاورده]]></category>
		<category><![CDATA[هستگفت]]></category>
		<category><![CDATA[همسایمون]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[واویلا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکس و این چیزا را فیلم سکسی یاد گرفتماون موقع خیلی دلم میخواست یکیو بکنمتوی محله ی ما فقط 2 تا دختر بود یکی دختر همسایمون ندا سکسی خانوم و یکیم دختر داییمحدودا 13 یا شاه کس 14 سالم بوددختر همسایمونم 14 سالش بودتا حالا دید سکسی بهش نداشتم ولی اون روز کونی یه دید [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>سکس و این چیزا را فیلم سکسی یاد گرفتماون موقع خیلی دلم میخواست</h2>
<p>یکیو بکنمتوی محله ی ما فقط 2 تا دختر بود یکی دختر همسایمون ندا سکسی خانوم و یکیم دختر داییمحدودا 13</p>
<h3>یا شاه کس 14 سالم بوددختر همسایمونم 14 سالش بودتا حالا دید</h3>
<p>سکسی بهش نداشتم ولی اون روز کونی یه دید کلی بهش انداختمپوستش سبزه بود سینه های تقریبا بزرگ و باسن خیلی</p>
<h4>تپل جنده مپلداشتم منفجر میشدماز شانس خوب من مامانم اینا خونه</h4>
<p>نبودن بابامم طبق معمول ماموریت بودندا پستون اومد در خونمون گفت یه تحقیق میخوام میتونی واسم پیدا کنیمنماز خدا خواسته بهش</p>
<h5>گفتم چرا کوس که نه حتما بیا تو تا واست تحقیق</h5>
<p>پیدا کنمخلاصه اومد توتا خونه رو دید گفت مامانت اینا اینجا نیستن گفتم نه رفتن بیرون مشکلی هستگفت نه ولی اگه همسایه سکس داستان ها بفهمند منو</p>
<h6>تو تنهاییم چی پشت سرمون میگنمن فهمیدم که ایران سکس یه چیزایی</h6>
<p>حالیشه به خاطر همین امیدم بیشتر شدوقتی رفتیم سراغ کامپیوتر دروغی بهش گفتم اینترنت قطع شده ببین سیمش از پشت کامپیوتر در اومدهاونم خم شد و دنبال سیم میگشتمن نتونستم جلوی خودمو بگیرم بخاطر همین باسنشو با دستم نوازش کردمدیدم چیزی نمیگهبلند شدم سر پا یه دفه سرشو اور بیرون گفت نکنه میخوای کار بد بکنی گفتم طوری نیست که کسی هم اینجا نیست که بفهمهگفت اگه خودت گفتیاین حرفو که زد فهمیدم که خودشم دلش میخوادگفتم به هیچکس نمیگمگفت باشه فقط زوداگفتم باشهشروع کردم به در اوردن لباساش اولش نمیزاشت ولی بعد خودش لباساشو در اورد یه شرت آبی داشتمنم شرتمو در اوردم تا کیرمو دید گفت اگه اینو بکونی تو کونم که پاره میشم(آخه من یکم کیرم بزرگه(حدود 20 سانتو الان هست))بهش گفتم همشو نمیکنم تو کونت کهنصفشواونم قبول کردخوابوندمش (چهار دستو پا)وبهش گفتم یکم آب دهنشو بریزه روی کیرم اونم آب دهنشو یخت رو کیرمتا که سره کیرمو کردم تو کونش جیغ زدگفت فقط تورو خدا آروم بکن دردم میادمنم آروم آروم کیرمو تا ته کردم تو کونش و بعد شروع کردم به کردنشمن یکمم زود انزال بودمبه دو دقیقه نمیرسید که آبم میومد ولی میدونستم واسه ی بار دوم 10 دقیقه ایو طول میکشهبار اول که آبمو ریختم تو کونش گفت چی بود ریختی تو کونم منم بهش گفتم آب تخممهگفت بد بختم کردی حالا اگه حامله شدم چیشرو کردم خندیدن بهشگفت چته خنده داره من حامله بشمگفتم آخه از کون حامله نمیشی کهبا هزاره التماس دوباره قبول کرد که بدهخوابوندمش و شروع کردم به کردنشبهم گفت میخوای خارجیش کنیمگفتم ؟آرهیه دفه یدم شروع کرد به آه آه کردن و خودشو عقب جلو کردنبهش گفتم آبم دوباره داره میادیه دفه برگشت گفت بریز تو دهنم میخوام ببینم چه مزه ایهخلاصه آبمو ریختم تو دهنش بعدش گفت چقدر ترشه ولی چون ماله توه خوش مزسبعد از اون روز تا حالا حدود 1000 بار کردمش ولی تا حال کسشو نکردمخیلی دلم میخواد کسشم بکم ولی پرده داره و آگه پاره شد واویلا میشهامید وارم سرتونو درد نیاورده باشمنظر حتما بدین</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%b2%d9%88%d8%af-%d8%a7%d8%a8%d9%85-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2650</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی ونظر داشتن به کیر جوان</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88%d9%86%d8%b8%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88%d9%86%d8%b8%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 18 Jul 2019 07:13:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشناییمون]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اطمینان]]></category>
		<category><![CDATA[التماسم]]></category>
		<category><![CDATA[انتقالی]]></category>
		<category><![CDATA[انداختمش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونموقع]]></category>
		<category><![CDATA[اینهمه]]></category>
		<category><![CDATA[باباشو]]></category>
		<category><![CDATA[بابامم]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتون]]></category>
		<category><![CDATA[بدنسازی]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمه]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتره]]></category>
		<category><![CDATA[پرستاری]]></category>
		<category><![CDATA[تعمیرگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهراش]]></category>
		<category><![CDATA[خودکشی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشفرم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داستانو]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاههای]]></category>
		<category><![CDATA[دنباله]]></category>
		<category><![CDATA[دوستون]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[زانتیا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمو]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخه]]></category>
		<category><![CDATA[شدوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[شهرشون]]></category>
		<category><![CDATA[شیطانی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقونه]]></category>
		<category><![CDATA[فروختیم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[کارخونه]]></category>
		<category><![CDATA[کنماونم]]></category>
		<category><![CDATA[کنماین]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[مادرشو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانشم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مربوطه]]></category>
		<category><![CDATA[مشغوله]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[‫موقعیتم]]></category>
		<category><![CDATA[موندمو]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میترکید]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[میفرستم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمش]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمو]]></category>
		<category><![CDATA[میمیرم]]></category>
		<category><![CDATA[نازنین]]></category>
		<category><![CDATA[نازنینم]]></category>
		<category><![CDATA[نازنینه]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[وافتاد]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[اوایله دوره دانشجوییم که اون فیلم سکسی زمان 20 سالم بود.از نظر من تو اوایله دوره دانشجووییم دانشگاه جای درس بود نه زید بازی و اوایله دوره سکسی دانشجوییم جوه درس منو گرفته بود و شاه کس از همون روزای اول شروع کردم به مرور روزانه درسه استاد.یه مدت گذشتو خوب که کونی دورو برمو [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>اوایله دوره دانشجوییم که اون فیلم سکسی زمان 20 سالم بود.از نظر من</h2>
<p>تو اوایله دوره دانشجووییم دانشگاه جای درس بود نه زید بازی و اوایله دوره سکسی دانشجوییم جوه درس منو گرفته بود</p>
<h3>و شاه کس از همون روزای اول شروع کردم به مرور روزانه</h3>
<p>درسه استاد.یه مدت گذشتو خوب که کونی دورو برمو نگاه کردم دیدم همه بچه ها زیده دانشجو دارن و درسته خارجه</p>
<h4>دانشگاه جنده زید داشتم ولی خوب که فک کردم دیدم زیده</h4>
<p>تحصیل کرده و هم دانشگاه یه پستون چیزه دیگس از طرفی خوب کسایی تو دانشگاه ریخته و تصمیم گرفتم یه حرکتی</p>
<h5>بکنم.اینم بگم کوس که من رشتم پرستاری یکی از دانشگاههای آزاده</h5>
<p>تهران بود.از اونجایی که تیپم خوب بود(تعریف از خود نباشه) قدم 182یه و اون زمان بدنسازی کار میکردمو حسابی بدنم ساخته بود سکس داستان قیافمم خوبه و</p>
<h6>بابامم رئیس کارخونه بود و یه زانتیا انداخته ایران سکس بود زیره</h6>
<p>پام. دخترا زیاد بم پا میدادن.بلاخره تصمیم گرفتم دنباله یه مورده خوب بگردم تا اینکه چشم افتاد به دختری بسیار خوش اندام&#8221;خوشکل و مهربون به نامه نازنین.نازنین رشتش پرستاری بود منتها یه سال از من عقبتر بود.همه پسرا تو کفش بودن ولی به هیچکی پا نمیداد.یه روز تصمیمه خودمو گرفتمو رفتم سراغش وقتی دیدم اصلا پا نمیده یه فکره شیطانی اومد تو سرم اونم این بود که با تریپ ازدواج مخشو بزنم.به یکی از زیدامم سپردم خودشو مامانم معرفی کنه و بهش بزنگه تا باورش بشه حرفم حرفه.خلاصه نازنینم باورش شد و از اونجایی که من موقعیتم بد نبود و اونم بچه شهرستان بود یه دل نه صد دل عاشقم شد.وقتی از زندگیش حرف میزد خیلی دلم واسش میسوخت.میگفت باباش فوت شده و مامانشم پیره و بقیه برادرو خواهراش ازدواج کردن و تمامه امیدش نازنینه و بیشتره حقوقه بازنشستگیه باباشو میده برا خرجه دانشگاهه نازنین.ولی من دلم بیشتر برا کیرم میسوخت که تو کفه کونه دست نخورده نازنین بمونه.یه روز بهش گفتم بیا بریم خونمون تا با مامانم آشنات کنم.اونم از اونجایی که تو مدته آشناییمون سنگه صبورش بودم و بهم شدیدا دل بسته بودو اطمینان کرده بود قبول کرد.همینکه وارده خونه شدیم و دید بهش دروغ گفتم زد زیره گریه وافتاد به پام و التماسم کرد که بذارم برم.ولی من اونموقع عقلم تو کیرم بود اون موقع و جز کردنش به هیچی فکر نمیکردم.یه شربت واسش درست کردم و یه کم داروی خواب آور یواشکی توش ریختم و گفتم:بخورش آروم که شدی چشم میریم بیرون اصلا بریم بگردیم.اونم بازم اطمینان کرد و شربتو سر کشید.بعد چند دقیقه گیج شد و تو همون حال لباساشو در آوردم&#8230;جوون چه بدنه نازی داشت.یه ذره مو تو بدنش دیده نمیشد.و هیکلش عینه باربی بود.بدنش مثه برف سفید بود.خوابوندمش رو تخت و نازنین تو حالت گیجی میگفت:ولم کن چیکار میکنی و از اونجایی که صداش خمارگونه بود بیشتر تحریک میشدم به کردنش!!!از بالا به پایین شروع کردم به بوسیدن و خوردنش:پیشونی/گونه و لبشو میبوسیدم به به چه لبای شیرین و خوشمزه ای داشت لامصب!! بعد شروع کردم به خوردنه گردن و سینه هاش.سینهاش سایزشون 85بود و خیلی خوشفرم و خوشکل و خوشمزه بودن دیوونه وار شروع کردم به خوردنشون دیدم تو حالت گیجی صدای آه و نالش در اومد و خوشحال شدم که اونم داره لذت میبره.اونقد خوردمشون که سفته سفت شدن سینه هاش.بعدش شیکمو نافشو خوردم تا اینکه رسیدم به کس کوچولوش.انگاری یه تیکه هلو گذاشته بودن لا پاش خیسه خیس شده بود با ولعه زیاد کسشم خوردم و در حینه خوردنه کسش دستمو کرمی کردمو با سوراخه کونش بازی میکردم تا باز بشه.با زبونم حسابی به کسش حال دادم اونم تو اون حالش حال میکرد خلاصه بعده 10دقیقه که به پشت خوابوندمش و سره کیرمو که داشت میترکید سریع کردم تو کونش و تا بیخ کردمش تو کونش&#8230; جووون چه گرمو تنگ بود.تا حالا همچین کونی نگاییده بودم با ورود کیرم تو کونش صدای جیغش رفت هوا.شانسم گرفت خونمون ویلاییه وگرنه دهنم سرویس بود.موقعه تلمبه زدن تو کونش با دستم با کسش بازی میکردم و گاهیم با سیتهاش بازی میکردم.و کم کمک اونم حال میکرد.خلاصه بعده یه رب دیدم داره آبم میاد آبمم تو کونش خالی کردم و انداختمش رو تخت و یه لب ازش گرفتم.زد زیره گریه.تازه فهمیده بود چه بلایی سرش آوردم.دیدم حرف از شکایت میزنه تو منم از بدنه لخته مادرزادش چنتا عکس گرفتمو تهدیدش کردم اگه به کسی بگه مادرشو میگام و عکسشو واسه نه نه ش میفرستم اونم گریه زاری کرد و منم همه چیزو بش گفتم و گفتم هدفم از دوستی باهاش چی بوده اونم نفرینم کرد.گفت:امیدوارم یه روزه خوش نبینی منم با خنده گفتم:وای تورو خدا نفرینم نکن الان میمیرم!!! بعد انداختمش از خونمون بیرون.نمیدونم چه کرمی داشتم که حتما باید میکردمش. با اینکه اینهمه زید تو شهر داشتم ولی کردنه نازنین برام آرزو شده بود.1هفته گذشت و نفریناش گرفت:بابام شرکتش ورشکست کرد و با ایسته قلب فوت شد.برا پاسه چکای برگشتیش همه زندگیمونو فروختیم و دیگه هیچی برامون نموند.یه پسره سره آبجیم همون بلایی رو آورد که من سره نازنین آوردم و آبجیمم در نهایت خودکشی کرد و من موندمو مامانم که الان از غصه روانی شده.2ساله پیش ترکه تحصیل کردمو الان تو یه تعمیرگاه اتوموبیل مشغوله به کارم.هر چی دنباله نازنین گشتم که ازش حلالیت بخوام پیداش نکردم.مثه اینکه انتقالی گرفته بود. روم نمیشد برم شهرشون و تو چشاش نگاه کنم.این داستانو نوشتم که به همه شما پسرای همجنسم بگم که چوبه خدا صدا نداره و آهه یه دختر که عاشقونه دوستون داره چه کارا که نمیتونه باهاتون بکنه.من همه چی داشتم ولی برا نیم ساعت لذت کله زندگیمو به باد دادم.اگه کسی پایه دوستی نبود با تریپ ازدواج مخشو نزنید.امیدوارم همگی موفق باشین.و التماسه دعا دارم از همنون.بای</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88%d9%86%d8%b8%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175302</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف  جوان و خوشگل</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jul 2019 08:55:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ازهمون]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابش]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[العملی]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانای]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظاری]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونهمه]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[ایندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[بابامم]]></category>
		<category><![CDATA[باخودم]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[برادرزاده]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[بگذرونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پیششون]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[جراتشو]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[حاملگی]]></category>
		<category><![CDATA[حدودای]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشون]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاریم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرزاده]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودکشی]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردین]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبخت]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادت]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادم]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[خیانتی]]></category>
		<category><![CDATA[داداشام]]></category>
		<category><![CDATA[داداشت]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشبورد]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترایی]]></category>
		<category><![CDATA[درخواست]]></category>
		<category><![CDATA[درمیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درمیون]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[رابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدن]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زنداداش]]></category>
		<category><![CDATA[زنداداشم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمو]]></category>
		<category><![CDATA[سرانجام]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[صحبتای]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[عموهام]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلامون]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کارامون]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینا]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانا]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونا]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میخندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میریختم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدمو]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذروندم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میموندم]]></category>
		<category><![CDATA[میموندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میمیره]]></category>
		<category><![CDATA[میندازن]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نامزدم]]></category>
		<category><![CDATA[نامزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[نبودیم]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستن]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نهایتا]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیشو]]></category>
		<category><![CDATA[و‌رفتیم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[6 سال رو دارم خلاصه فیلم سکسی میکنم وقتی یه جاهایشو حذف میکنم کیفیتش پایین میاد ولی امیدوارم بتونم این قسمت رو خوب بنویسم ببخشید طولانی شد سکسی قرار بود تو سه قسمت تموم بشه شاه کس که نشد تقریبا داشتم احمد و از ذهنم بیرون میکردم اصلا دوست نداشتم وقتی میخوام کونی زندگیمو شروع [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>6 سال رو دارم خلاصه فیلم سکسی میکنم وقتی یه جاهایشو حذف میکنم</h2>
<p>کیفیتش پایین میاد ولی امیدوارم بتونم این قسمت رو خوب بنویسم ببخشید طولانی شد سکسی قرار بود تو سه قسمت تموم</p>
<h3>بشه شاه کس که نشد تقریبا داشتم احمد و از ذهنم بیرون</h3>
<p>میکردم اصلا دوست نداشتم وقتی میخوام کونی زندگیمو شروع کنم افکار اون تو ذهنم باشه ، به خصوص اینکه نامزدم هم</p>
<h4>مثل جنده یه پرنسس باهام رفتار میکرد،کارامون خیلی خوب و سریع</h4>
<p>حاضر شد احمد هم همش زنگ پستون میزد و با گریه خواهش میکرد نامزدیمو بهم بزنم ولی من قبول نمیکردم خیلی</p>
<h5>واسم سخت کوس بود، روز عقد رسید کار آرایشم انجام شد</h5>
<p>و وحید(نامزدم) ساعت 5 اومد دنبالم که تا 7 بریم آتلیه و بعد 7 هم بریم تالار،در ماشینو باز کرد وسوارشدم و سکس داستان حرکت کردیم ،به</p>
<h6>اولین 4 راه که رسیدیم وحید داشت حرف ایران سکس میزد منم</h6>
<p>میخندیدم اتفاقی سرمو برگردوندم به سمت راست خودم وای چی میدیدم یخ کردم خنده رو لبم خشک شد احمد کنارم بود داشت نگاه میکرد تو چشاش اشک بود اعصابم خرد شد بغض داشت خفم میکرد ای خدا این چه تقدیریه؟ اگه قسمت هم نبودیم چرا سر راه همدیگه قرارمون دادی؟ رفتیم آتلیه و باغ و اینجور جاها واسه عکس و فیلم ، بالاخره رفتیم تالار، زمان خوندن خطبه عقد شد باخودم میگفتم رها مطمئنی این میتونه خوشبختت کنه؟ اگه نمیخوای بگو نه یهو با اشاره وحید که به پهلوم زد به خودم اومدم ،حاج آقا گفت عروس خانم بار آخره ها وکیلم ؟؟ با اجازه پدر و مادرم و بزرگترا بله با مهریه 1368 سکه بهار آزادی زنش شدم ،صدای سوت و جیغ و داد مهمونا بلند شد و حاج آقا رفت و مراسم روال خودشو ادامه داد،همش تو فکر بودم چقد مراسم برام سخت و عذاب آور بود ولی محکوم به تحملش بودم ساعت حدودای یک بود که از تالار اومدیم که بریم خونه قبلش تو شهر دور زدیم وقتی رفتیم بالا کل مهمونای دو طرف اومدن خونمون و بعد یک ساعت زدن و رقصیدن خداحافظی کردن و رفتن وحید هم اومد تو جمع جلو پام زانو زد و دستمو گرفت و بوسید و تعظیم کرد و رفت فامیلامون داشتن سکته میکردن فکر میکردن رها دیگه داره از خوشبختی میمیره که این پسره با 2 متر قد اینجور جلوش زانو زد،بالاخره مهمونای ما هم رفتن و منم رفتم وسایلامو جمع کنم فردا باید میرفتم دانشگاه ، فرداش ساعت 9 وحید اومد دنبالم ازهمون روز چهره واقعیشو نشون داد وحید اون چیزی که قبلا نشون میداد نبود و اصلا منو دوست نداشت و فقط فکر کرده بود بابای من یه آدمه خیلی پولداریه که اومده بود خواستگاریم بدبختیای من شروع شد جوری با حرف زخم زبون میزد که از صد تا شکنجه بدتر بود کلا با هم قهر بودیم فقط هفته ای یه بار میومدم خونه میومد دنبالم میرفتیم بیرون ادای آدمای خوشبختو بازی میکردیم که خودمونم باورمون نمیشد که چقد مشکل داریم اصلا زندگی بر وفق مراد نبود هر شب قبل خواب باید یک ساعت گریه میکردم تا خوابم ببره چند بار خواستم خودکشی کنم و خودمو راحت کنم ولی جراتشو نداشتم یه شب که تو خوابگاه بودمو کلی از دست وحید گریه کرده بودم احمد زنگ زد با عصبانیت گفتم چرا زنگ زدی گفت عاشقتم دوریت واسم سخته عذابه– آخه چرا دروغ میگی تو اگه عاشق بودی بی خیال عشقت نمی شدی – رها از زندگیت راضی نیستی؟- چرا خیلی راضیم خوشبختی داره خفم میکنه باید ببینی تا بفهمی اصلا به تو هیچ ربطی نداره که من خوشبختم یا نیستم ولی اگه احساس میکنی که خوشبخت نیستم تنها دلیلش تو هستی ، اینو گفتم و گوشی رو با حرص قطع کردم ،اونم دیگه زنگ نزد ،40 روز از نامزدیم میگذشت تقریبا خونوادم هم فهمیده بودن از زندگیم راضی نیستم و تموم کارامون فیلمه و از تو دارم داغون میشم ولی وقتی بهم میگفتن با انکار من مواجه میشدن نمیخواستم با طلاق گرفتن آبرو خونوادم بره و انگشت نما بشیم ،تا اینکه یه روز از خونه بهم زنگ زدن و گفتن پاشو بیا داداشم با زن و پسرش از شیراز اومده بودن و میخواست همگی بریم باغ و خوش بگذرونیم منم قبول کردم و به وحید هم زنگ زدم و دعوتش کردم با اکراه قبول کرد وگفت که میاد، فرداش رفتم خونه و وحید هم اومد به جز خونواده خودمون و داداشم و خواهرم خونواده عموهام هم بودن ،همه جمع شدیم ورفتیم بعد یه ساعت که وسایلارو پیاده کردیم قرار شد جوونا با هم برن کوه و بابا مامانا وایسن غذا رو درست کنن همه جونا جز داداشم رفتیم کوه بعد دو ساعتی برگشتیم همه خسته بودیم هر کی یه طرف ولو بود دیدم خونوادم (بابا، مامان،خواهرم و شوهرش و داداشم و زنش)دارن باهم صحبت میکنن و بین حرفاشون یه نگاه به من و یه نگاه به وحید میندازن ،بهشون مشکوک شدم و سریع رفتم پیششون تا منو دیدن بحثو عوض کردن منم گفتم قضیه چیه چرا من اومدم حرفتونو خوردین بگید ببینم گفتن که نه چیزی نبوده منم دیدم دوست ندارن بگم خودمو بی خیال نشون دادم و رفتم با برادرزاده خواهرزاده هام بازی کردن بعد چند دقیقه که دیدم پخش شدن سریع رفتم به زنداداشم گفتم قضیه چی بود چی شده چی میگفتین گفت هیچی بابا چیز خاصی نشده کلی بهش گیر دادم تا بالاخره مجبور شد بهم بگه – رها ببین من بهت میگم ولی شتر دیدی ندیدیا نگی از من شنیدی ok ؟ &#8211; باشه بابا بگو جون به لبم کردی – رها وقتی ما رفتیم کوه داداشت میره از تو داشبورد ماشین وحید سی دی ورداره که اونجا پایپ و شیشه پیدا میکنه – خب پایپ و شیشه چیه؟- ای بابا چقد تو گیجی همون شیشه که موادمخدره پایپ هم وسیله ای هست که باهاش شیشه میکشن – وای نه دروغ میگی – تابلو نکنیا بدبخت بشم گفتن بهت نگم – ازش تشکر کردم و رفتم یه گوشه نشستم، وای خدا این یعنی چی الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ از طرفی دارم از این زندگی کوفتی راحت میشم از طرفی هم طلاق وای نه طلاق یعنی تا چند سال حرف من نقل و نبات مجلس مردم بودن یعنی بدبختی دوباره یعنی هزار تا چیز دیگه وای خدا بکش و راحتم کن دیگه نمی خوام تو این زندگی باشم داشتم تو دلم با خدا حرف میزدمو اشک میریختم که یهو یه دستی رو شونم اومد نگاه کردم آبجیم بود کنارم نشست &#8211; بیخیال رها غصه نخور درست میشه حتما یه مصلحتی تو کار خدا هست – کاشکی میفهمیدم مصلحت این بدبختیایی که داشتم چیه ؟ &#8211; بی خیال پاشو بریم غذا بخوریم بابا اعصابش خرده حوصله نمیکنه وایسه امروزمونم بهم خورد – نه آبجی جون امروزمونو وحید مثل زندگی من بهم زد ، رفتیم نشستیم غذا خوردیمو برخلاف همیشه که تا آخر شب اونجا میموندیم زود جمع شدیم رفتیم خونه هر کی بین راه جدا شد و رفت خونش و موند خونواده خودمون ، وقتی رسیدیم بابام و داداشم و شوهر خواهرم موندن پایین و بقیه هم رفتیم بالا ولی همه پشت پنجره بودیم و به صحبتای اونا نگاه میکردیم ، وحید مثل مرغ سرکنده آروم و قرار نداشت و همش دستشو تکون میداد بالاخره داداشام و بابام اومدن تو و شوهر خواهرم موند باهاش صحبت کرد و بعد چند دقیقه اومد و گفت که وحید گفته زنمه طلاقش نمیدم پایپ و شیشه هم مال دوستش بوده که تو ماشین این جا مونده ، بابامم بهم گفت اگه زنگ زد جوابشو نده میدونم از اینکه نامزدته اصلا راضی نیستی تو خیالت راحت باشه خودم طلاقتو میگرم، فردا رفتیم درخواست دادیم و وکیل گرفتیم و من رفتم دانشگاه یه هفته بعد زنگ زدن گفتن بیا واسه آزمایش حاملگی و گواهی بکارت ،رفتم گواهی گرفتم و آزمایشم دادم و دو روز بعد طلاق گرفتم همه مهریمو بخشیدم و کل طلاهامو دادم و خرج مراسم عقد رو هم بابام بهش داده بود که راضی به طلاق شده بود ،شبی که طلاق گرفتم آخرای شب طبق روال دوران نامزدیم داشتم اشک میریختیم و از خدا حکمتشو می پرسیدم که گوشیم زنگ خورد شماره احمد بود قلبم به تپش افتاد یعنی جوابشو بدم یا ندم تو دودلی بودم که دیدم الان که آزادم و خیانتی هم در بین نیست پس جوابشو میدم چون هنوزم دیوانه وار دوسش داشتم – الو سلام –سلام رهای من حالت خوبه؟ – مرسی خوبم تو خوبی؟- خوبم خیلی خوبم اصلا عالیم وقتی میبینم رها جونم مثل یه گنجشکی که از قفس رها شده آزاده خیلی خوشحالم، از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم یعنی این از کجا میدونست؟ &#8211; چطور فهمیدی که طلاق گرفتم ؟- یکی از دوستای مشترک من و وحید داشت حرفتو میزد شنیدم وحید همه جا میگه بهش خیانت کردی و طلاقت داده- از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم – واقعا جدی میگی ؟- آره بخدا- نظر تو چیه؟ &#8211; من حتی اگه تورو لخت تو بغل یکی دیگه ببینم اونقد بهت اعتماد دارم که بهت شک نکنم – مرسی – خواهش عزیز دلم خیلی خوشحالم که بازم مال خودم شدی- از کجا اینقد مطمئنی؟- منظورت چیه رها؟!!! – منظورم اینه که دیگه نمیخوام کسی تو زندگیم باشه دوبار شکست برام کافیه- دوبار چرا؟ &#8211; یه بار عشق تو که به سرانجام نرسید یه بار هم اون وحید احمق- بیخیال رها خب من نمردم که اومدم عشقمو به سرانجام برسونم – متاسفم قلبم اینقد پاره پاره شده که دیگه عشقی رو نمی تونه قبول کنه ، اونقد حرف زد و گریه کرد که بازم رابطمون شروع شد گرمتر و بهتر از قبل همه عشق و امیدم شده بود احمد هر روز باهم بودیم دستش که به بدنم میخورد همه بدختیامو فراموش میکردم ترم سه هم به خیر و خوشی گذشت ترم چهار بودم که کم کم میدیدم احمد داره سرد میشه هفته ای یکبار بیشتر همدیگرو نمی دیدیم اونم خیلی کوتاه ایندفعه احمد بود که از دخترایی که خونوادش براش انتخاب میکردن و اون رد میکرد میگفت، خونوادش منو دوست داشتن خواهرش مادرش زنداداشش ولی نمیدونم چرا داشتن واسش خواستگاری میرفتن؟ بازهم اون غرور لعنتی بهم اجازه نمیداد که مانع جدایی دوبارمون بشم و فقط یه کلمه بگم احمد خونوادت که از عشق ما خبر دارن علت این خواستگاری رفتنشون چیه هیچوقت حرفی نزدم و فقط بغض تو گلومو میخوردم و اینقد ساکت میموندم و تو فکر میرفتم که احمد خودش بحث رو عوض میکرد،روزها رو با ترس از دست دادن احمد میگذروندم که بالاخره اتفاقی که نباید می افتاد افتاد، تو فرجه امتحانای ترم آخر بودم و اومده بودم که مثلا خونه درس بخونم تقریبا یه هفته بود که از احمد خبر نداشتم یه روز که بیرون بودم یه نگاه سنگین رو خودم احساس کردم وقتی به اون طرف برگشتم دیدم ماشین احمد رد شد و یه دختره صندلی جلونشسته بود نمیتونستم عکس العملی نشون بدم پاهام شل شد برای اینکه نیوفتم رفتم رو یه جدول نشستم وای چی دیده بودم تقریبا مطمئن بودم که اون دختر نه زنداداش و نه خواهرش بود، تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم که خیالم راحت بشه وقتی زنگ زدم جواب نداد یه بار دوبار ده بار زنگ زدم ولی جواب نداد نهایتا گوشی رو خاموش کرد داشتم روانی میشدم صورتم خیس اشک بود و همش دعا میکردم اشتباه دیده باشم یه ساعتی گذشت تو راه خونه بودم که احمد زنگ زد با دعوا و گریه گفتم احمد اون کی بود ؟؟- رها ترو خدا گریه نکن زنداداشم بود – گوشام دراز شده یا پوستم مخملیه ؟ من زنداداشتو نمیشناسم بگو کیه تا خودمو ننداختم جلو این ماشینا خودت میدونی که دیونم – باشه بهت میگم آروم باش رها واقعا متاسفم نامزدم بود– متاسفی؟ تاسف تو حال خراب منو درست میکنه؟ دلیل کم محل کردنت این بود؟ چرا خودت بهم نگفتی؟ حتما باید خودم میدیدم که داغون بشم ؟- رها چه انتظاری از من داری من واقعا دوست داشتم فقط -حرفشو قطع کردم با داد گفتم تو منو دوست نداشتی بهت گفته بودم اگه باز اومدی تو زندگیم دیگه نمیتونی بری ،نفهمیدی رفتن تو یعنی مردن من ؟– رها اجازه بده برات توضیح بدم خونوادم تورو خیلی دوست داشتن ولی نمیتونستن قبول کنن که من یه دختر دست خورده رو واسه زندگیم انتخاب کنم ، وای تا اسم دست خورده اومد دنیا آوار شد تو سرم گفتم منظورت از دست خورده وحیده؟تو بهتر از هر کسی میدونی وحید حتی دستشم به دستم نخورده احمد اگه من دست خوردم دست تو بهم خورده خدایا من چه بدبختم – گفتم احمد ازت خواهش میکنم دیگه بهم نه زنگ بزن نه سرراهم سبز شواز ته دلم برات آرزوی خوشبختی میکنم حتما من لیاقت اونهمه خوبی تورو نداشتم ، دیگه نذاشتم حرف بزنه گوشیمو خاموش کردم چند ساعت تو خیابون گشتم تا حالم بهتر بشه که رفتم خونه شک نکنن ،روزهای سختی بهم میگذشت و باز هم احمد زنگ میزد که یه خط درمیون جواب میدادم اصلا از زندگیش راضی نبود ومنم سعی میکردم خیلی باهاش صحبت نکنم، بالاخره درسم تموم شد و رفتم تو یه شرکت خصوصی که مدیرعاملش پسردایی احمد بود حسابدارشدم ، زندگی عادی جریان داشت جدیدا احمد زیاد زنگ میزد و همش از زندگیش گله داشت و&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175124</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم عاشق کیر هستش تو همه سوراخ هاش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d9%87%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 03 Jul 2019 07:24:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آشناست]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آمیخته]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاج]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکاشو]]></category>
		<category><![CDATA[اشکامو]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[انباری]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختی]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرونی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[بابامم]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشتگاه]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهای]]></category>
		<category><![CDATA[باغمون]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهامون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بترسونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برقرار]]></category>
		<category><![CDATA[برگردند]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[بشینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بود]]></category>
		<category><![CDATA[بوداول]]></category>
		<category><![CDATA[بودحالا]]></category>
		<category><![CDATA[بودداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودفقط]]></category>
		<category><![CDATA[بودمدلم]]></category>
		<category><![CDATA[بودوای]]></category>
		<category><![CDATA[بیادمن]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیالش]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[بیکینی]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامونو]]></category>
		<category><![CDATA[پایانی]]></category>
		<category><![CDATA[پاییزی]]></category>
		<category><![CDATA[پدربزرگم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیداست]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیش]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تقصیری]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونسته]]></category>
		<category><![CDATA[جاخالی]]></category>
		<category><![CDATA[جاشونو]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[چرخیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چرخیدن]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبونده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[چمباتمه]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستند]]></category>
		<category><![CDATA[خواستنی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خودارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خوندیم]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادت]]></category>
		<category><![CDATA[خیالات]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشمو]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دختربچه]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[درخواست]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامون]]></category>
		<category><![CDATA[دستمون]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتامون]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونستی]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدم]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدن]]></category>
		<category><![CDATA[روزایی]]></category>
		<category><![CDATA[رویاهام]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیباتر]]></category>
		<category><![CDATA[زیرزمین]]></category>
		<category><![CDATA[سرازیر]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[شدهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شدیمتا]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطانی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عزیزان]]></category>
		<category><![CDATA[عشقمون]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیه]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادمش]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کدوممون]]></category>
		<category><![CDATA[کردماومد]]></category>
		<category><![CDATA[کردماون]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[کردمخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمنم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدند]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کنترلمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنماونم]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گرسنمون]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لالایی]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامونو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانتو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[معصومانه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومیت]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مممممم]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[مواظبت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میافته]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میمیرم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجی]]></category>
		<category><![CDATA[نازنینم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمو]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشش]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشم]]></category>
		<category><![CDATA[نیشخند]]></category>
		<category><![CDATA[هایمان]]></category>
		<category><![CDATA[هردومون]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[هندونه,]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وپایین]]></category>
		<category><![CDATA[وجودمو]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یکدیگر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[اون لباس قرمز افتادم. لامپا فیلم سکسی رو خاموش کردمو با اون لباس به رخت خواب رفتم. یه بوی خیلی آشنایی می داد&#8230; بویی که با بو سکسی کشیدنش یواش یواش چشام سنگین می شدن&#8230; شاه کس فصل سوم (عشق بهاری)سه روز از روز تولد بهار گذشته بود و تو این مدت کونی فقط با [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>اون لباس قرمز افتادم. لامپا فیلم سکسی رو خاموش کردمو با اون لباس</h2>
<p>به رخت خواب رفتم. یه بوی خیلی آشنایی می داد&#8230; بویی که با بو سکسی کشیدنش یواش یواش چشام سنگین می</p>
<h3>شدن&#8230; شاه کس فصل سوم (عشق بهاری)سه روز از روز تولد بهار</h3>
<p>گذشته بود و تو این مدت کونی فقط با هم اس بازی می کردیم. یک روز دیگه که من عشقم رو</p>
<h4>می جنده دیدم، رسیده بود. اون روز مامانم و داداشم با</h4>
<p>داییم اینا رفته بودن بانه و پستون می خواستند پس فردا برگردند. اون روز می خواستم ببرمش تو باغ پدربزرگم که</p>
<h5>نزدیک خونمون کوس بود، یکم باهم تنها باشیم. خیلی هم دوست</h5>
<p>داشتم علت گریه ی اون شبشو بدونم&#8230;اون روز هوا ابری بود و خیلی خنک تر از چند روز قبل شده بود. وقت سکس داستان قرار رسید. ساعت</p>
<h6>تقریباً سه بود، که بهار با لباس های ایران سکس زیبا پیداش</h6>
<p>شد. اون گردنبند قلب رو هم به گردنش بسته بود که زیباییشو چند برابر می کرد.پس از سلام و احوال پرسی، اون شاخه گل نسترنی رو که قبلاً براش گرفته بودمو بهش دادم. ب: وای!!! من عاشق نسترنم. بلا از کجا می دونستی که نسترن گل مورد علاقه ی منه؟؟؟دیدم که وضعیت خوبه، خواستم یکم شیطونی کنم. برای همین گفتم: عزیزم دیشب اومده بودی تو خوابم. یه شاخه ی این شکلی تو موهات بود&#8230;خندید و لپمو کشید.وقتی به باغمون رسیدیم، بعد از یکم میوه چیدن رفتیم تو آلاچیق نشستیم. خیلی دوست داشتم که علت ناراحتیه اون شبشو زودتر بگه اما نمی خواستم بهش فشار بیارم. چون قرار بود امروز بهم بگه، دیگه خیلی دغدغه نداشتم و بهش فرصت دادم تا بتونه بیشتر با خودش کنار بیاد. کنار هم نشسته بودیم و دستای همدیگرو گرفته بودیم. همدیگر رو نوازش می کردیم و از هم لب می گرفتیم. بهم گفت: امیر یه سؤال بپرسم راستشو می گی؟ا: البته خوشگلمب: تو خوابت من چه شکلی بودم؟ا: یه زن قد کوتاه چاق با یه بینی اندازه ی هندونه. تازشم یه خال گنده هم داشتی!!!!!ب: امیر لوس نشو&#8230; جدی پرسیدم&#8230;.ا: راستشو بگم؟ب: آره دیگها: مممممم&#8230; مثل همیشه زیبا&#8230; یه لباس مجلسی قرمز رنگ هم به تنت بود&#8230; خیلی بهت میومد. اگه نمی شناختمت فکر می کردم فرشته ای چیزی هستی!!!! این گردنبندو هم زده بودی&#8230;ب: آرایشم کرده بودم؟ا: عزیزم تو به این خوشگلی که به آرایش نیاز نداری. فقط یه رژ براق زده بودی که واقعاً خواستنی تر شده بودی&#8230; اما یه چیزت از همه بیشتر منو دیوونه می کرد&#8230;ب: چی؟ا: اون چشای سبزت&#8230;. آی وقتی که خمارشون می کردی که دیگه اصلاً&#8230;..یکم سکوت کرد. می دونستم می خواد چی بپرسه اما خودمو به اون راه زده بودم&#8230;ب: امیر&#8230;.ا: جونمب: ممممم&#8230; با من چی کار کردی؟ا: هیچی&#8230; فقط تا صبح تو بغلم بودی و نازت می کردم&#8230;ب: ای شیطون فکر می کنی من باور می کنم؟؟؟ا: عزیزم همین که تو کنارم باشی خیلی از اون مسئله برام با ارزش تره&#8230;لبخند شیرینی زد و گل رو بهم داد وگفت: بیا اینو مثل تو خواب بذار تو موهام!!!!!منم اون کارو کردم. وقتی نگاش کردم مثل یه تیکه جواهر شده بود&#8230;. اون گل زیبا تو موهای فر دارش با ترکیب های صورتش آمیخته شده بود و شاهکاری هنری به وجود آورده بود. وای که چقدر ناز شده بود. همون جوری بهش خیره شده بودم. نمی تونستم نگاهمو از صورتش بردارم، که دوباره لباشو رو لبام حس کردم. بعد از یکم لب گرفتن حواسمون به میوه هایی که چیده بودیم رفت. هر میوه ای رو باهم می خوردیم و آخر میوه لبامون بهم گره می خورد. طعم لبش واقعاً مزه ی میوه ها رو بی نظیر کرده بود!!!! یکم همون جوری گذشت که چشم بهار به گیتاری که با خودم آورده بودم، افتاد:ب: راستی اونو برا چی آوردی؟ا: اِ&#8230; خوب شد گفتی&#8230; پاک داشت یادم می رفت&#8230;گیتارو دراوردمو بهش گفتم: می دونستی من استاد گیتار زدنم؟؟؟؟ب: نه بابا؟؟؟ا: پس چی فکر کردی!!! بیا بریم زیر اون درخت بشینیم، بهت نشون بدم!!!من به درخت تکیه دادمو اون سرشو گذاشت رو رون پای راستمو دراز کشید.منم شروع به اجرای یه آهنگ خیلی آرامش بخشی کردم&#8230;اون تو این مدت با موهاش بازی می کرد و به من نگاه می کرد. وای که چقدر ناز بود!!! دوباره منو یاد اون دختربچه انداخت&#8230;وقتی تموم شد، اون همون جوری داشت به من زل می زد:ا: کجایی شیطون؟؟؟ب: ممم&#8230; با منی&#8230; هیچ جا&#8230; همین جام&#8230;ا: خیلی زرنگی&#8230; راستشو بگو داشتی به چی فکر می کردی؟؟؟ب: هیچی بابا&#8230; بی خیال&#8230;یه نیشخند زدمو گفتم: نه باید بگی&#8230; فکر شیطانی که نمی کردی ناقلااااااااااا؟؟؟؟ب: فکر شیطانی کجا بود!!! فقط داشتم به این فکر می کردم که چقدر زندگیم، از وقتی که با تو دوست شدم عوض شده&#8230;ا: حالا خوب شده یا بد؟؟؟ب: زده به سرتا!!!! بد کجا بود&#8230; من قبل دوستی با تو شاید چند هفته یه بار می خندیدم&#8230;ا: آخ الان یه کاری می کنم که دیگه از خنده بترکی!!!!اینو گفتمو سریع دستامو بردم طرف شکمش و شروع به قلقلک دادنش کردم&#8230;خیلی با مزه می خندید و یکم که گذشت، هی می گفت: ای وای&#8230; امیر&#8230; بسه&#8230; ترکیدم&#8230; هههه!!!همون لحظه یکدفعه رعد و برقی زد و بارون گرفت. خیلی تعجب کرده بودیم. تابستون و بارون!!!!!!!!!!!! بلند شدیم و دوباره رفتیم تو آلاچیق.بارون خیلی نم نم می بارید و جلوه ی باغ رو خیلی بیشتر کرده بود. بهار سرشو رو شونم گذاشته بود و آروم میوه می خورد و از بارش بارون تو اون باغ سرسبز لذت می برد. یکم تو خودش بود. کم تر حرف می زد. حدود یه ربع گذشت. نمی دونم چرا!!!! اما یکدفعه هوس کردم برم زیر بارون. داشت نم نم می بارید. رفتم زیرشو دستامو باز کردم و شروع به چرخیدن دور خودم کردم. همین جوری می چرخیدم و داد می زدم: یووهووووووو!!!!!!!بعد چند ثانیه ایستادم و به بهار گفتم: تا کی می خوای مثل جنازه ها، بی حال اون جا بشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یه اخم نازی بهم کرد. منم دستامو باز کردم و گفتم: بیا!!! بیا تو بغلم!!!!!!!بلند شد و به سمتم دوید و محکم پرید تو بغلم. زیر بارون تو بغلم هم، بهم چسبیده بودیم. حرارت بدن نازش رو حس می کردم. اصلاً نمی خواستم از خودم جداش کنم. کاش زمان در اون لحظه برای همیشه متوقف می شد!!!!! بعد چند لحظه شروع کردم به چرخوندنش دور خودم. اونم پاهاشو بلند کرده بود و من با سرعت هر چی بیشتر دور خودم می چرخوندمش!!!! یکم که گذشت، بهم گفت: آآآآآآآی&#8230;. دیوونه!!! داره سرم گیج می ره!!!!! منو بذار پایین&#8230;.گفتم: تازه گیرت آوردم&#8230; فکر کردی به همین راحتی می ذارم بری؟؟؟؟؟؟همین جوری داشتم به چرخوندنش ادامه می دادم، که یه لحظه سرم گیج رفت و افتادم رو زمین. اونم افتاد روم. یکم همین جوری داشتیم می خندیدیم که بعدش خنده های هر دومون محو شد. اون روم بود و به چشام خیره شده بود. خیلی بدنش داغ شده بود، طوری که زیرش داشتم می سوختم.موهاشو که یکم اومده بود جلوی صورتش کنار زدم و بهش گفتم: خیلی دوستت دارم.اونم گفت: من بیشتر دوستت دارم&#8230;زیر اون بارون بازم لبامون بهم گره خورد و چند دقیقه از هم لب گرفتیم. چشامون رو بسته بودیم و فقط از عشقمون لذت می بردیم. در این مدت اون سرمو تو دستاش نگه داشته بود و منم دستامو دورش حلقه کرده بودم و بالا و پایینشون می کردم، طوری که انگار داشتم کمرشو ماساژ می دادم. تا این که یکم بارون شدیدتر شد. اونم عین بچه ها از روم بلند شد و گفت: هرکی زودتر برسه شهر!!!!!!!!!! و شروع کرد به دویدن. منم سریع بلند شدم و دنبالش دویدم. یکم که دویدیم، ازش جلو زدم و داشتم برنده می شدم که یکدفعه بهار خورد زمین!!!!! مثل این که پاش تو گل گیر کرده بود و زمین خورده بود!!!! لباساش گلی شده بودن. اومدم کنارش چمباتمه زدم و شروع کردم به خندیدن و گفتم: آخی نی نی خورد زمین!!!! چیزیت که نشد ناناز؟؟؟؟ اونم یک مشت گل برداشت و با حرص انداخت روم!!!!گفتم: منو گلی می کنی؟ منم یکم گل بهش پرت کردم. سریع بلند شدیم و یه گل بازی حسابی کردیم و آخرش علاوه بر این که از بارون خیس خالی شده بودیم، لباسامون هم گلی شده بود. با نهایت خنده نشستیم کنار هم و به سر و وضع هم می خندیدیم. یکم گل با انگشتم برداشتم و زدم نوک دماغش!!!! خیلی بانمک شده بود.با خنده گفت: دیووووونه!!!! حالا چی کار کنم؟؟؟؟ چه جوری برم خونه؟؟؟؟یکم فکر کردم و گفتم: بیا بریم خونه ی ما!!!! مامان و داداشم رفتن بانه و امشب نمیان. بابامم آخر شب میاد. یکم فکر کرد وگفت: آخه راه دیگه ای نیست؟ اصلاً آژانس می گیرم می رم.خندیدم و گفتم: آخه کی با این سر و وضعت حاضره سوارت کنه!!!!! تابلو بود هول کرده بود و نمی دونست باید چی کار کنه!!!!!!!!! منم با شیطونی تمام ازش پرسیدم: به من اعتماد نداری؟یکم سکوت کرد. گفتم: نترس!!!! کاری باهات نمی کنم!!!!!!!!!با یه قیافه ی حق به جانب گفت: من نمی ترسم!!!! مثل این که چاره ی دیگه ای نیست&#8230;. بریم دیگه&#8230;. هردومون با اون سر و وضع راه افتادیم به سمت خونه ی ما. در مسیر تقریباً بارون بند اومده بود. هرکس هم که تو راه ما رو می دید، جوری بهمون زل می زد که انگار دیوونه ایم!!! اما برای ما این کارشون مهم نبود. نه تنها این کار بلکه اصلاً هیچ کارشون برامون اهمیت نداشت و وقتی باهم بودیم، تمام حواسمون فقط به همدیگه بود&#8230;&#8230;بالاخره به خونه ی ما رسیدیم. همون تو حیاط یکم پاهامونو شستیم و رفتیم تو. من یه دست از لباسای مامانمو براش آوردم تا بپوشه. مامانم زن لاغر اندامی بود و لباساش تقریباً تن بهار می شد. با هم رفتیم تو بالکن و شروع به شستن لباسامون کردیم. بعد لباسا رو گذاشتیم تو خشک کن. فقط دو ساعت زمان لازم بود که لباسا خشک بشن. اون وسط بازم یکم آب بازی کردیم و جفتمون کفی شدیم. دیگه چاره ای نبود. اول بهار رفت دوش گرفت و بعد من. وقتی اومدم بیرون دیدم داره تو کمد لباسای مامانم سرک می کشه. وقتی منو دید، یه سری لباس از کمد درآورد و گفت: اشکال نداره اینا رو بپوشم؟؟؟؟یه نگاهی به لباسا کردم. یکم جا خوردم. گفتم: این حرفا چیه؟؟؟ این جا خونه ی خودته&#8230; عزیزم هر کدومو دوست داری بپوش&#8230;تو مدتی که رفت لباساشو عوض کنه، لپ تاپمو روشن کردم. اما یکم تو فکر بودم: چرا خواست اون لباسا رو بپوشه؟؟؟؟ من که لباسای خوشگل و بسته ای بهش دادم. نکنه می خواد. نه&#8230; نه&#8230; حتی فکرشم ناراحتم می کرد. آخه واقعاً به پاکی اون دختر ایمان داشتم. برای همین اصلاً اجازه ندادم این افکار وارد ذهنم بشن. با خودم گفتم: حتماً می خواد خودشو برام خوشگل تر کنه و خودشو بیشتر تو دلم جا کنه.یکم طولش داد. اما بالاخره سر و کلش پیدا شد. لحظه ای که در اتاقو باز کرد، دهنم باز موند. یه لباس مجلسی قرمز رنگ به تنش بود و کفشای پاشنه بلند مامانم رو هم پوشیده بود. خودشو شبیه همونی درست کرده بود که تو خواب دیده بودم. مدل لباس یکم تنگ بود و انداماش به خوبی قابل دیدن بودن. وای که بدنش چه قوسایی داشت. صورتش رو که دیدم کوب کردم. نگو خانم تو این مدت داشتند آرایش می کردن!!! دقیقاً مثل اون چیزی که براش تعریف کرده بودم. یکی از رژ لب های براق مامانم رو زده بود. اون چشمان بهاریشم که اصلاً بدون آرایش مثل همیشه می درخشیدند. خیلی کم آرایش کرده بود، اما همونش قشنگیش رو چند برابر کرده بود. به اون موهای قهوه ایشم یه اتویی کشیده بود و یکم موهاشو بیشتر فر کرده بود، که واقعاً زیباتر نشونش می داد&#8230; با دیدن اون گردنبند قلب هم مثل همیشه قوت قلب گرفتم. من واقعاً داشتم بهارو اونجوری می دیدم که توی رویاهام آرزو داشتم!!!! برای یه لحظه شک کردم که خوابم یا بیدار!!!! اون لحظه داشت از لپ تاپ آهنگ ملایمی پخش می شد. با ناز و عشوه ی تمام روی یه صندلی نشست و پاشو انداخت رو اون یکی پاش. بی هوا رفتم جلوش زانو زدم و دستمو دراز کردم و گفتم: افتخار رقص می دید؟یه پوز خندی بهم زد و گفت: شما؟اون لحظه یه نگاهی به خودم انداختم. به خودم گفتم: آخه منگل!!! آدم با این لباسای گشاد خونگی می ره با چنین فرشته ای برقصه؟؟؟ گفتم: الان بر می گردم.یک کت و شلوار تقریباً مشکی براق داشتم. اونو سریع پوشیدم و کراوات زدم. یکمم موهامو ژل مالی کردم و با نهایت وقار برگشتم. بازم جلوش زانو زدم و دستمو دراز کردم و گفتم: این بار افتخار رقص می دید؟لبخند شیرینی زد و دستشو گذاشت تو دستم. آروم بلندش کردم. آوردمش تو بغلم. یه دستمو گذاشتم پشت کمرش و اونم دستشو گذاشت رو شونم. اون یکی دستمون هم که بهم گره خورده بود. آهنگ آرومی در حال پخش شدن بود و ما همون جوری خیره به هم و با لبخندی بی پایان به آرامی می رقصیدیم. اون لحظه آرامش عجیبی داشتم.یکم که گذشت بهم اسم یه آهنگی رو گفت و اشاره کرد که اگه دارم، بذارم. بهش گفتم: اون آهنگو ندارم اما یه آهنگ محشر دیگه دارم&#8230;. وایسا بذارم&#8230;.آهنگ:همه چی آرومهتو به من دل بستیاین چقدر خوبه که تو کنارم هستی&#8230;بعد برگشتم تو بغلش. این دفعه کاملاً به هم چسبیده بودیم و سرامونو رو شونه های هم گذاشته بودیم. دستامون هم داشتند رو کمر دیگری بالا و پایین می شدند و به رقصیدن ادامه می دادیم.آهنگ: همه چی آرومهمن چقدر خوش حالمپیشم هستی حالابه خودم می بالم&#8230;.همین جوری که می رقصیدیم تو گوشش زمزمه می کردم: با این لباسا خیلی قشنگ تر از اونی شدی که تو خواب دیده بودم&#8230; عزیزم اگه تو نباشی من می میرم&#8230;آهنگ: تشنه ی چشماتم منو سیرابم کنمنو با لالایی دوباره خوابم کنبگو این آرامش تا ابد پا برجاستحالا که برق عشق تو نگاهت پیداست همون جوری داشتیم به رقصیدن ادامه می دادیم، که حس کردم داره هق هق می زنه. ازش فاصله گرفتم، دیدم دوباره داره گریه می کنه. نشوندمش روی تختم و با شستم اشکاشو پاک کردم و سرشو تو دستام گرفتم و گفتم: نازنینم! خیلی برام سخته می بینم ناراحتی. نمی خوای بهم بگی چی شده؟؟؟ با هق هق گفت: می خوام بگم اما نمی دونم از کجا شروع کنم&#8230;.یه بوس به پیشونیش زدمو گفتم: نترس هرچی باشه، من همه جوره کنارتم و نمی ذارم دیگه این قضیه ناراحتت کنه&#8230;ب: راستش این قضیه به دو سال پیش برمی گرده. اون موقع پدرم یکم اهل دود و دم بود اما فقط برای تفریح سیگار و قلیون می کشید. سال پیش یه بار اتفاقی دیدم با دوستاش تو زیرزمین خونمون دور هم نشسته بودند و داشتند یک چیزی به یک شکل عجیب غریب می کشیدند. یه مدت بعد فهمیدم، پدرم تریاکی شده و کم کم داره دز مصرفش می ره بالا. این کاراش تا جایی ادامه پیدا کرد، که از سر کارش اخراجش کردند. مامانمم تو این مدت هرکاری کرد، نتونست ترکش بده و وقتی دید داره تمام حساب بانکی رو برای اون آشغالا خالی می کنه مهریه شو گذاشت اجرا. از اون به بعد، همش تو خونه ی ما دعواست و بابام مامانمو می زنه. تا چند وقته پیش که مامانم دیگه طاقتش برید و درخواست طلاق داد. بابامم برای اینکه مامانمو بترسونه تهدید کرده که منو می دزده. برای همین مامانم می خواد من و داداشمو برداره و بریم خارج پیش خاله م اینا برای همیشه زندگی کنیم. الانم مامانم خیلی شکننده شده و زانوی غم بغل گرفته. اعصابشم ضعیف شده و وقتی کوچک ترین حرفی بهش می زنیم، از کوره در می ره! نمی دونم اگه من نبودم چی کار می کرد&#8230; آخه همیشه با من درد و دل می کنه و من سنگ صبورشم&#8230; الانم موقعیت طوریه که مامانم خیلی بهم احتیاج داره و نمی تونم تنهاش بذارم&#8230;با شنیدن این حرف ها مات و مبهوت شدم. از یک طرف داشتم کسی رو که تموم زندگیم بهش بند بوده رو از دست می دادم، از یک طرفم هی تو دلم می گفت: خدا!!! قربون عدالتت&#8230; چرا این همه بلا رو سر این دختر معصوم ریختی؟؟؟؟!!!!اگه بهار پیشم نبود یه دل سیر گریه می کردم.با کمی استرس گفتم: حالا کی قراره برید خارج؟ب: هفته ی بعد شنبه. باید خیلی زودتر از این ها بهت می گفتم اما می ترسیدم که از دستت بدم. نمی تونستم باور کنم. یعنی فقط 4 روز دیگه پیشم بود. زبونم بند اومده بود. دیگه نتونستم تحمل کنم. بغضم ترکید و اشکام همین جوری شروع به سرازیر شدن کردند. ذهنم در اون لحظه خالی شده بود. نمی تونستم باور کنم که اون همه خرشانسی فقط بازیه تقدیر بوده!!!! دوباره همدیگر رو بغل کردیم. این دفعه باهم زدیم زیر گریه. با هق هق تو گوشش گفتم: اگه تو می خوای با خونوادت بری، بهم بگو که برم یه قبر برای خودم بخرم&#8230;.اونم با هق هق گفت: خیلی سعی کردم نظرشونو عوض کنم اما نشد. امیر! من نمی خوام با اونا برم. آخه من بدون تو میمیرم. نفسم به نفست بنده&#8230; همین جوری تو فکر بودم که یکهو یه فکری به سرم زد&#8230;ازش فاصله گرفتم. اشکامو پاک کردم و با اعتماد به نفس گفتم: نگران نباش!!! خونوادمو راضی می کنم میایم خواستگاریت!!!!!!! اگه براشون شرایطو توضیح بدم درکم می کنند. مطمئن باش مال خودم می شی!!!! خوبه؟ب: چی بگم واالله&#8230; هر چی تو بگی&#8230;.ا: آخ قربون اون حیات برم!!!یه خنده ی شیرینی زد. برای یه مدت سکوت بینمون برقرار شد.من داشتم به این فکر می کردم، که قضیه رو چه جور به بابا، مامانم بگم که بهار گفت:- امیر&#8230;ا: جانم&#8230;ب: از دستم ناراحتی که بهت دیر گفتم؟ا: نه، چرا باید ناراحت باشم؟؟؟!!!! بالاخره که گفتی&#8230;می دونستم که اگه حرف دلمو می زدم بازم گریه می کرد&#8230;اشکاشو پاک کردم و گفتم: گریه کردن دیگه بسه!!! هیچ می دونستی من استاد رقص ایرانیم!!!!!!!!!!!باورش نمی شد. تا این که یه آهنگ ایرونی خوب گذاشتم. یکم تنهایی رقصیدم. خیلی خوشش اومده بود. جوری که یکم جوگیر شده بود. بلند شد و منو هل داد رو تخت و خودش شروع کرد به رقصیدن&#8230; وای که چه عشوه ای می ریخت!!! چقدر ناز!!! نتونستم دیگه تحمل کنم. بلند شدم و باهاش شروع کردم به رقصیدن.آهنگ که تموم شد هردومون با خنده رو تخت نشستیم. اون دیگه بهار چند دقیقه ی قبل نبود. دیگه غمو تو چشاش نمی دیدم. درست عین بچه های 4 ساله ای که وقتی بهشون وعده ی چیزی رو که می خوان می دی از این رو به اون رو می شند. با این حرکتشم فهمیدم که چقدر بهم اعتماد داره و حرفامو خیلی قبول داره!!!! بعد یکم، بازم به چشای هم خیره شدیم و خنده هامون محو شد. دوباره لب گرفتن هامون شروع شد. همین جوری کنار هم خوابیده بودیم و از هم لب می گرفتیم که گوشی بهار زنگ زد. طبق معمول مامانش بود.- سلام- ممنون، یکم کار دارم انجام میدم، بعد میام.- چشم&#8230;- حتماً&#8230; خداحافظ&#8230;ب: مامانم بود. ازم خواست زودتر برم خونه. حالا لباسا خشک نشدن؟؟؟ا: وایسا&#8230; الان میرم چک می کنم.تقریباً خشک شده بودند. اونارو براش آوردم. خواست بره تو اتاق لباسشو در بیاره که بهم گفت: این لباس یکم تنگه!!! به زور زیپشو بستم اما فکر نمی کنم بتونم تنهایی زیپشو باز کنم. کمکم می کنی؟- البته خوشگلم&#8230;تو اتاق مامانم جلوی آینه ایستاده بود و من از پشت، به آرومی زیپشو باز می کردم. بعدش اون لباس با کمی کمک من از تنش افتاد. حالا بهار فقط با یه بیکینی جلوم ایستاده بود. منم به اون بدن نازش نگا می کردم. آخ که چه بدنی بود. با قوس هایی واقعاً زیبا و پوستی به رنگ برف!!!! هیچ شکم نداشت و هیکلش رو فرم بود. قوس پستون و کونش واقعاً اون بدن رو بی همتا کرده بود. بیکینیش سیاه بود و خیلی بهش میومد.یکم بهش نزدیک تر شدم و از پشت دستامو گذاشتم رو بازوهاش و اونارو به آرامی بالا وپایین می کردم. بهار هم با همون چهره ی معصومانه ش فقط از تو آینه به چشام خیره شده بود، تا این که من شروع به بوسه زدن بر روی گردنش کردم. اونم چشاشو بست و سرشو بالا کرد. گردنشو بوسه بارون کردم. بعدش به آرومی بلندش کردم و روی تخت بابا مامانم خوابوندمش. احساس خاصی داشتم. فکر می کردم که وقتش رسیده بین ما اتفاقی بیافته&#8230;.بعد از این که تمام بدنشو بوسه بارون کردم، اون موقع بود که دیگه توان به دوش کشیدن اون همه لباسو نداشتم. سریع از شر همشون خودمون رو راحت کردم و همدیگر رو به آغوش کشیدیم. در اون گرمای تابستون احساس سرمایی می کردم که فقط با گرمای بدن بهارم تسکین می یافت. از همون موقع دیگه در این دنیا سیر نمی کردیم. دوست داشتم برای همیشه در آغوشم می ماند و نوازشش می کردم. وقتی بهش می گفتم: یک لحظه ی دیگه تحمل دوریتو ندارم، اون هیکل ظریفشو بیشتر به من فشار می داد و تو بازوهای مردونم جا می کرد. بعد یکم حتی در آغوش کشیدن هم برایمان کم می آمد و روح هایمان در کالبدهایمان سنگینی می کرد. دوست داشتیم در هم جریان پیدا کنیم و روح هایمان را با هم یکی کنیم. طوری که فکر می کردیم اصلاً ما از اولش هم یکی بودیم و روح ما را دوتا کرده اند. پس احساس نقص در دنیا بدون عشق واقعی امری عادی به حساب می آید. در آن لحظه پرواز روح هایمان با هم آغاز می شد و تا جایی که توان داشتیم بالا می رفتیم و در راه برای کنار هم ماندن محکم همدیگر را می گرفتیم و به هم چنگ می زدیم. تا جایی که با هم به اوج می رسیدیم و آن موقع دیگر مرحله ی آزادی بود. بهار که سبک تر پرواز می کرد، زودتر از من به اوج می رسید و تا رسیدن من به اوج آن بالا منتظرم می ماند. وقتی منم بهش اون بالا می رسیدم، محکم تر از همیشه همدیگرو به آغوش می کشیدیم، گویی که برای مدت زیادی یکدیگر را ندیده بودیم و کم کم آماده ی فرود می شدیم. برای فرود بال هایمان را می بستیم و سوار بر ابرها به سمت زمین سقوط می کردیم تا جایی که بتوانیم برای خودمان در کالبدی جایی پیدا کنیم&#8230;.آن موقع باز هم بهارم رو در آغوش می گرفتم و همدیگر رو نوازش می کردیم اما روح هایمان به خاطر یک سفر طولانی خسته بودند. برای مدتی در آغوش هم آرام می گرفتیم و سپس تا پرواز بعدی در دنیا با عشقی چند برابر به شکل عادی زندگی می کردیم&#8230;..هر دوتامون خیس عرق شده بودیم و خیلی گرسنمون بود. قرار شد تا وقتی که پیتزایی رو که سفارش داده بودیم بیارن، بریم باهم دوباره دوش بگیریم. زیر دوش چون خسته بودیم فقط از هم لب می گرفتیم؛ تا این که یه لحظه صابون از دستش افتاد. همین که خم شد، برش داره من شق!!! زدم در کونش&#8230; خیلی صداش بلند بود جوری که چند بار تو حموم پیچید!!! داشت میسوخت&#8230; اونم برای تلافی یه لگد بهم پرت کرد اما جا خالی دادم&#8230; خلاصه با شوخی همدیگه رو حسابی شستیمو بیرون اومدیم.موقع پوشیدن لباسا بازم به بدن نازش خیره شدم. اونم از تو آینه منو دید که دارم بهش زل می زنم. با خنده گفت: خیلی خوشم میاد بعد اون همه عشق بازی هنوزم منو دید می زنی!!!!!! بازم تو بغل هم نشستیم و از هم لب گرفتیم تا بالاخره پیتزا رو آوردند. داشتیم با هم می خوردیم. تقریباً آخراش بود که بابام درو باز کرد و اومد تو خونه!!!!!!!!!!!!!! خیلی جا خوردم. نمی دونستم باید چی کار کنم&#8230; سریع خونسردیه خودمو حفظ کردم و بعد ورود بهش سلام کردیم و بهار رو بهش معرفی کردم. معلوم بود خیلی از دستم عصبانیه&#8230; از تو چشاش می خوندم&#8230; اما خودشو کنترل می کرد&#8230; بهار عجله داشت. دیگه می خواست بره. تقریباً ساعت 9 بود. نمی خواستم بذارم اون موقع شب تنها بره اما بابام اجازه نداد که باهاش برم. براش یه آژانس گرفتم و فرستادمش خونه. ازشم عذرخواهی کردم که نمی تونستم همراهیش کنم.اونم برای تسکیم من می گفت: عیب نداره&#8230; درکت می کنم&#8230;.نمی دونستم چی کار باید بکنم. می ترسیدم با بابام حرف بزنم. حتماً فکر می کرد اون دختره جنده است که اومده بوده اینجا&#8230; تقصیری هم نداشت. هرکسی بود این فکرو می کرد&#8230; اون موقع شب&#8230; تنها&#8230;. به خودم گفتم: نترس اگه وضعیت رو کامل براش توضیح بدی درکت می کنه و بساط عروسی رو برات راه میاندازه&#8230;خواستم از جام بلند شم، برم باهاش صحبت کنم که از اتاق خواب با عصبانیت اومد بیرون. یه ملافه دستش بود. یه لکه ی خون نشون داد و گفت: این چیه؟ اوه اوه!!!! به کلی یادم رفته بود که اونو پاک کنم. سریع دویدم رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم. بابام فقط از پشت در این حرفو زد و رفت: امیر آقا دستت درد نکنه. این جوری جواب اعتماد ما رو میدی دیگه؟؟؟؟؟ یه روز چشم مامانتو دور دیدی، بساط جنده بازی راه انداختی؟؟؟ مگه دستم بهت نرسه!!!!!!!!!!آبروم جلوی بابام رفته بود اما مشخص شدن تکلیفم با بهار خیلی برام مهم تر بود. نمی دونستم باید چی کار کنم. این ایده ی ازدواج بعد این گندکاری که دیگه منتفی شده بود&#8230;.فقط یه راه برام باقی مونده بود: فـــــــــــرار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چشام باز شدن. صبح شده بود. اون لباس قرمز هنوز تو بغلم بود. یه خوش حالی تو خودم حس می کردم. آخه بعد چند روز کابوس دیدن یه خواب درست حسابی دیده بودم. اون لباسو محکم تر بغل کردم و خواستم چند دیقه دیگه ام بخوابم که مامانم صدام زد.- امیر&#8230; پاشو&#8230; پاشو یه چیز بخور که می خوایم بریم&#8230;یواش یواش بلند شدم و موقع خوردن صبحونه به مامانم گفتم: من یه گیتار دارم، درسته؟؟؟م: آره عزیزم اما چیزی یادت اومده؟؟؟- ممم&#8230; آره، چه روزایی رو که باهاش نگذروندم!!!!م: خدا رو شکر داری خوب میشی. تو انباریه. خواستی برو بردار.بعد صبحونه سریع رفتم تو انباری و پیداش کردم. وقتی داشتم لمسش می کردم یه سوزش خفیفی تو قلبم احساس کردم. یواش یواش داشت شدت می گرفت. تا جایی پیش رفت، که چشام پر اشک شدن، زانوهام شل شدن و زمین خوردم. بعد چند لحظه، سوزشش فروکش کرد و تونستم رو پام بیاستم. همون لحظه مامانم صدام کرد و باهم راه افتادیم. تو راه بهم گفت که قراره دکتر هم باهامون بیاد.من که دل خوشی ازش نداشتم یکم غر زدم اما دوباره پای مادری رو وسط کشید و دهن منو بست. مامانم منو داشت می برد قبرستون. وقتی رسیدیم دکتر هم اونجا بود.اول رفتیم سر قبر پدر بزرگم و یه فاتحه ای برای ایشون خوندیم. تو راهم دکتر بهم گفت که قراره یه چیز بهم نشون بدن، فقط باید خونسردیمو حفظ کنم.همین جوری گوشم به دکتر بود که یکدفعه ایستاد.- چرا وایسادید؟؟؟- زیر پاتو نگا کن.وقتی نگا کردم یه سنگ قبر بود با نام بهار&#8230;- خب منظورتون چیه؟؟؟یه کاغذ از جیبش دراورد و بهم داد.مراسم چهلم بهار دادگر. همین که چشمم به عکسش افتاد، خشکم زد&#8230; کوب کرده بودم&#8230; زبونم بند اومده بود&#8230; اشکام بی اختیار شروع به سرازیر شدن کردند.به خودم گفتم: یعنی بهارم دیگه پیشم نیست؟ تنها کسی که قبولم داشت&#8230; بهش اعتماد داشتم&#8230;- نه&#8230; اون نمرده&#8230; زندست&#8230; خودم هرشب می بینمش&#8230;دکتر: اون عشقی که بهش داری باعث اون خیالات می شه&#8230;- نه&#8230; این طوری نیست&#8230; اینم یه بازیه دیگست&#8230; منو ببرید خونه&#8230;نمی خواستم حرفشونو باور کنم. بهارم همین دو روز پیش، پیشم بود آخه چجوری میشه مرده باشه&#8230; تو ماشین فقط سرمو چسبونده بودم به شیشه و آروم گریه می کردم.وقتی رسیدیم خونه بدون گفتن کوچیک ترین حرفی، فوری رفتم تو اتاقم. فکر از دست دادن بهار داشت دیوونم می کرد&#8230; بی اختیار سمت اون لباس قرمز رفتم. همون جوری که اشکام سرازیر می شدن اونو محکم به خودم فشار دادم&#8230; یه لحظه یه صدایی اومد&#8230;- امیر آروم تر&#8230; دارم له میشم.صدا از تو بغلم بود. وقتی دستامو باز کردم، بهارو دیدم که اون لباس قرمز تنش بود و داشت بهم لبخند میزد. آروم با شستش اشکامو پاک کرد و سرمو بین دو تا دستش گرفت و گفت: خیلی دوستت دارم&#8230; بعد آروم لبشو رو لبم گذاشت. بعد یکم لبشو ازم دور کرد و گفت: خیلی دلم برای رقصیدن باهات تنگ شده&#8230;فوری لپ تاپو روشن کردم. اشکام دیگه بند اومده بودن و جاشونو به خنده داده بودن. آهنگو باز کردمو برگشتم تو بغلش.آهنگ:همه چی آرومه تو به من دل بستیاین چقدر خوبه که تو کنارم هستی&#8230;کاملاً به هم چسبیدیم و سرامونو رو شونه های هم گذاشتیم و دستامون هم داشتند رو کمر دیگری بالا و پایین می شدند.گرمای تنش بهم آرامش خاصی می داد&#8230;آهنگ: همه چی آرومه من چقدر خوش حالمپیشم هستی حالا به خودم می بالم&#8230;.هنوز یه دیقه نگذشته بود که حس کردم داداشم داره از گوشه ی باز در با گریه ما رو نگا می کنه&#8230; سریع از تو بغل بهار بیرون اومدم و رفتم درو بستم. وقتی برگشتم بهارو ندیدم. فقط همون لباس قرمز بود که تو دستام بود&#8230;زانوهام شل شدن و خوردم زمین. آهنگ همین جوری داشت پخش میشد و اشکای منم دوباره شروع به سرازیر شدن کردن&#8230;آهنگ:تشنه ی چشماتم منو سیرابم کنمنو با لالایی دوباره خوابم کناون لباسو دوباره محکم به خودم چسبوندم و هی بوسش می کردم. اشکامم با سرعت بیشتری سرازیر می شدن&#8230;آهنگ:بگو این آرامش تا ابد پا برجاستحالا که برق عشق تو نگاهت پیداست&#8230;یه لحظه احساس کردم دوباره صدای بهار میاد. این دفعه از بیرون اتاق بود. وقتی درو باز کردم، دیدمش که دم در اتاق مامانم ایستاده و داره بهم میگه: این لباس یکم تنگه!!! به زور زیپشو بستم&#8230; اما فکر نمی کنم بتونم تنهایی زیپشو باز کنم&#8230; کمکم می کنی؟بی اختیار سمتش رفتم. لباسشو دراوردمو رو تخت خوابوندمش. بدون هیچ مقدمه ای روش خوابیدمو کیرمو آروم کردم تو کسش&#8230; شروع کردم به جلو و عقب کردن. یواش یواش سرعتم بیشتر می شد و لبامون روهم بود. اون دستشو رو کمرم بالا و پایین می کرد و آروم ناله می کرد.تا اینکه ارضا شدم و تموم آبمو ریختم تو کسش&#8230;بعدش آروم کنارش افتادم و چشامو بستم تا یکم نفس تازه کنم. وقتی چشامو باز کردم کنارم فقط یه لباس قرمز دیدم که نجس شده بود&#8230;وای خدای من!!! یعنی من خودارضایی کرده بودم؟؟؟دلم گرفته بود. نمی دونستم داره برام چه اتفاقی میافته&#8230; اما می دونستم نباید بهارم اون جوری کثیف بمونه&#8230;سریع خودمو جمع و جور کردم و با اون لباس رفتم حمومو شروع کردم به شستنش&#8230;تو اونجا هم دوباره بهار پیداش شد و شروع به کف بازی باهام کرد.وقتی کارم تموم شد، هردومون یکم کفی شده بودیم. لباسامونو دراوردیم و با هم شروع به دوش گرفتن کردیم. خنده از لبای هیچ کدوممون محو نمی شد. هر از چند گاهی هم لب تو لب می شدیم&#8230;تا اینکه یه لحظه خم شد که یه چیزی از رو زمین برداره که من شق زدم به کونش! داشت کونشو مالش میداد که سوزش بخوابه، که شروع به خندیدن کردم. اونم از روی حرص فوری یه لگد بهم پرت کرد. خواستم جاخالی بدم که پام لیز خورد و&#8230;&#8230;&#8230;.وقتی چشامو باز کردم تو وسط یه جنگل تاریک و مه آلود بودم. درختا لخت لخت بودن و زمین پر از برگای نارنجی رنگ بود. یکم احساس سرما می کردم. یه لحظه صدای هق هق کسی رو از پشتم شنیدم. سریع برگشتم و با یکم دقت تونستم صاحب اون صدا رو پیدا کنم. یه دختربچه ای که پشتش به من بود. آروم پشتش نشستم و ازش پرسیدم که چی شده؟وقتی که به سمتم برگشت همون جوری که نشسته بودم به عقب حرکت کردم. ای وای همون دختر 4 ساله بود!!! با همون چشای سبز و موهای قهوه ای که با یه کش خیلی خوشگل سبز بسته شده بودن&#8230; اولش خیلی ترسیدم اما بعدش جلوتر رفتم و اشکاشو پاک کردم و گفتم: به من نمی گی چی شده؟با همون معصومیت همیشگی با هق هق گفت: عمو من اشتباه کردم!!! همش تقصیره شک و تردیدی بود که اجازه دادم تو وجودم راه پیدا کنه و برای همین، تنهای تنها همین جا منتظر مرگمم&#8230;با شنیدن این حرفا اشک تو چشام جمع شد و دخترک رو در آغوشم گرفتم و سرشو رو شونم گذاشتم. اون دخترک بوی بهاری رو می داد، که حس می کردم تو اون حال و هوای پاییزی گم شده&#8230; آرامشی که با گرمای وجود اون رقم خورده بود و تونسته بود، سرمای بدنمو فروکش کنه&#8230;.یکم بعد گفتم: نگران چیزی نباش!!!! من خودم، همه کست می شم و ازت برای همیشه مواظبت می کنم&#8230; خوشگلم!!! غصه ی چیو می خوری!!! خودم کمکت می کنم تا همه ی مشکلاتتو حل کنی&#8230;داشتم همین جوری آرومش می کردم و بهش دل داری می دادم و با دستم آروم موهاشو نوازش می کردم، که حس کردم دیگه تکون نمی خوره&#8230; سرشو از رو شونه ام برداشتم. صحنه ای که دیدم قلبمو به درد آورد&#8230; دخترک همون جا رو شونه ام روحشو که در کالبدش سنگینی می کرد، پرواز داده بود. واقعاً چطور اون همه فهم و شعور می تونست در بدنی به این کوچیکی جا بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با نگاه کردن بهش، فقط چشمان معصومانه ی فرشته ای رو دیدم که با لبخندی ملیح به چشام زل زده بود و با نگاش ازم چیزی می خواست. آروم اونو زمین گذاشتم.در همین لحظه چشام باز شدن&#8230; تو کف حموم دراز کش افتاده بودم و دونه های آسیاب شده ی آبو میدیدم که از بالا سرم رو صورتم می ریختن&#8230;خیلی از چیزا برام حل شده بودن اما این دختربچه هنوز برام معما بود. هیچی از حرفاش و منظورش سر درنمیاوردم. دوباره بیخیال شدم.از حموم اومدم بیرون، مامان و داداشم بهم گفتن که دارن میرن خونه ی دایی اینا. شب برمی گردن.بعد از پوشیدن لباسام، رفتم جلوی آینه که سری به اون زخم بزرگ روی صورتم بزنم. اصلاً فرق نکرده بود. یکم باهاش ور رفتم اما چیزی نشد. بیخیالش شدم و داشتم می رفتم تو اتاقم که یه لحظه یه صدایی حس کردم. سرجام ایستادم و دقت کردم، صدا از اون زخم بود. وقتی بهش دست زدم، انگار یه چیز سفتی ازش بیرون اومده بود، بیرون. سریع رفتم جلو آینه که یه لحظه خشکم زد. یه چیزای خار مانند مشکی رنگی داشت ازش بیرون میومد. باورم نمی شد. ترس تمام وجودمو فرا گرفته بود. همون جوری که صورتم رو به آینه بود، داشتم عقب عقب می رفتم و هی میگفتم: نه&#8230; نه&#8230; این امکان&#8230; این امکان نداره&#8230;تا اینکه یه لحظه پام به یه چیزی گیر کرد و خوردم زمین. اون خارا رشدشون سریع تر شد و کل صورتمو گرفت و دیگه چیزی نفهمیدم&#8230;تو یه روستا، پشت فرمون یه پراید بودم. آهنگ چاوشی داشت پخش میشد:گلای یاس تو باغچه غروبا خونه می گیرنهمشون یه عهدی بستن سر خاک تو بمیرندیگه تصمیممو گرفته بودم، شکی هم توش نداشتم. ماشینو روشن کردم و شروع به حرکت کردم. نگاهم فقط پرتگاهی رو میدید که چند صد متر ازم جلوتر بود&#8230;آهنگ:قاب عکس سرد وخالی آخرین خنده ی مادرگل سر یه یادگاری ولی با گلای پر پرهر لحظه سرعتمو بیشتر و بیشتر می کردم، که یه لحظه کنترلمو از دست دادمو محکم خوردم به یه درخت&#8230;به محض برخورد چشام باز شدن. یکم سرم درد می کرد و سر گیجه داشتم. سریع رفتم سراغ آینه&#8230; اما فقط یه زخم ساده بود&#8230;می دونستم اون زخم از کجا اومده و به خاطر چیه اما دیگه چه فایده&#8230;حالم خیلی گرفته بود. لباسامو پوشیدمو رفتم تو پارک دم خونمون.رو همون صندلی همیشگی نشستم. یه احساس خیلی بدی داشتم. احساس تنفر&#8230; کوب کرده بودم&#8230; هیچ وقت چنین پایانی رو برای عشق خودمو بهار تصور نمی کردم&#8230;بعد از اون داستان تصادف حافظم برگشته بود&#8230;حالا می تونستم معنی همه چیزو بفهمم و دلیل خیلی از اتفاقاتی که برام افتاده بود رو درک کنم اما راستش خیلی برام سخت بود. آخه اون همه سختی یکدفعه یادم اومده بود&#8230;.برا همینم از خونه زده بودم بیرون&#8230; آخه اعصابم خیلی داغون بود و نمی خواستم اگه کسی اومد خونه، بفهمه&#8230;تو عالم خودم بودم و داشتم این خاطرات تلخو مرور می کردم و آروم گریه می کردم، که با صدای خندیدن دختر و پسری یکم اون طرف تر به خودم اومدم. یه نگاه پر از حسرتی به اونا کردم و آهی از ته دلم کشیدم. سرمو رو به آسمون کردم و با صورتی خیس و گلویی بغض کرده، گفتم: خدایا! چی می شد الان بهارم کنارم نشسته بود و با هم می خندیدیم؟؟ دستشو می گرفتم و نازش می کردم؟؟؟؟؟ آخه بعد اون همه بدبختی این حق من نبود&#8230;.این حرفا رو زدم و سرمو گذاشتم رو دستامو زدم زیر گریه&#8230; خیلی نگذشته بود، که صدای دختربچه ای رو کنارم احساس کردم&#8230;- عمو جون تو رو خدا ازم یه شاخه گل بخر&#8230;وقتی سرمو آوردم بالا خشکم زد. همون دختر بچه بود که تو ذهنم از بهار داشتم. همون جوری&#8230; با همون چشای معصومانه ی سبز و موهای قهوه ای و صورتی کثیف&#8230;- عمو جون چرا گریه می کنی؟؟؟دوست داشتم یه دل سیر تو بغلش گریه می کردم&#8230;.اومد نشست کنارم&#8230;- عمو جون ناراحت نباش&#8230; خدا خیلی بزرگه&#8230; خودش درستش می کنه&#8230;هنوز خیلی نگذشته بود، که صدای کلفت زن خشنی اومد: بهار&#8230; تخم سگ&#8230; بهت جا ندادم بیای اینجا بتمرگیا&#8230; پاشو برگرد سرکارت&#8230;اما اون همون جوری اونجا نشسته بود و بهم زل زده بود.- آقا قیافتون خیلی آشناست&#8230; شما رو کجا دیدم؟؟؟- مگه با تو نیستم بهار&#8230;اون زن اومد، دستشو گرفتو برد. اما اون همون جوری بهم زل زده بود و می دونستم ازم چیزی می خواد اما من جز شمردن قدم هاش کار دیگه ای نمی تونستم بکنم&#8230;تنها چیزی که تونستم بگم این بود که: اسم توام بهاره؟؟؟اما اونقدر حالم گرفته بود، که خودم به زور صدای خودمو می شنیدم&#8230;اون خیلی بیشتر منو یاد عشقم انداخت و باعث شد اشکام شدیدتر جاری بشن&#8230;خیلی احساس تنهایی می کردم. دوست داشتم اون لحظه یکی میومد پیشم&#8230; سرمو تو بغلش می گرفت و نوازشم می کرد تا یکم آروم تر میشدم اما جز صدای خش خش جاروهای رفتگران مونس دیگه ای نداشتم&#8230;دوباره سرمو رو دستام گذاشتم و شروع به هق هق زدن کردم. نمی دونم چقدر گذشته بود که تونستم یکم به خودم بیام اما وقتی سرمو بلند کردم، همه جا تاریک بود&#8230;داشتم اطافمو نگاه می کردم، که یه لحظه چشمم به یه کش موی سبز رنگ افتاد&#8230; اونو برداشتم و تو سینم گرفتم.به خودم گفتم: عمو جون! دوباره اومده بودی و من حواسم نبود&#8230; ببخشید&#8230; این کش مو&#8230; مرسی&#8230;وقتی بوش کردم، دقیقاً یاد همون بویی افتادم که دخترک تو اون شب پاییزی میداد. نمی دونستم چرا اما اون کش بهم آرامش خاصی میداد.یواش یواش بلند شدم و به سمت خونه راه افتادم. وقتی به درمون رسیدم یه سری پلیس اونجا بودن&#8230; می دونستم برا چی اومدن&#8230; ازشون اجازه گرفتم و رفتم اون لباس قرمزه رو از تو خشک کن برداشتم. بعد منو سوار کردن و با خودشون بردن&#8230;برام مهم نبود، چون بهارمو کنارم حس می کردم اما وقتی که بهم اجازه ندادن اون لباسو با خودم ببرم تو بازداشتگاه انگار دنیا رو سرم خراب شده بود. از همه ی عزیزان دعوت می کنم که از وبلاگ من دیدن فرمایند:http://gharribeh.persianblog.ir</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175012</post-id>	</item>
		<item>
		<title>فیلم سکسی از استورمی دنیلز</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%b1%d9%85%db%8c-%d8%af%d9%86%db%8c%d9%84%d8%b2/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%b1%d9%85%db%8c-%d8%af%d9%86%db%8c%d9%84%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 24 Jun 2019 07:35:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[بابامم]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمت]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[برگزار]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگرده]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[چسبونده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[روزایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرایدار]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[کلاسها]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مسابقات]]></category>
		<category><![CDATA[مسابقه]]></category>
		<category><![CDATA[میبینمت]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میموند]]></category>
		<category><![CDATA[میموندیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[من کلاس سکسی سوم دبیرستان بودم سرایدار مدرسه یک دختر شاه کس داشت هم سن من خیلی خوشگل بود لاغر سفید با موهای بلوند . من و کونی چند تا از دوستام چون در تیم فوتبال مدرسه بودیم بعد از تمام شدن مدرسه جنده تمرین فوتبال داشتیم این دختر رو میدیدیمو همیشه از خوشگلی این [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				من کلاس سکسی سوم دبیرستان بودم سرایدار مدرسه یک</p>
<h3>دختر شاه کس داشت هم سن من خیلی خوشگل بود لاغر سفید</h3>
<p>با موهای بلوند . من و کونی چند تا از دوستام چون در تیم فوتبال مدرسه بودیم بعد از تمام شدن</p>
<h4>مدرسه جنده تمرین فوتبال داشتیم این دختر رو میدیدیمو همیشه از</h4>
<p>خوشگلی این به بچه های دیگه پستون می گفتیم هیچ کدوم حرف ما رو باور نمیکردند.بگذریم من ودوستم همیشه موقع تمرین</p>
<h5>هواسمون به کوس این بود که این برمیگرده ببینیمش کم کم</h5>
<p>اون هم متوجه شده بود که ما میپاییمش بعضی وقتا میومد کنار زمین تمرین ما رو میدید تا اینکه یه بار جلوی سکس داستان در مدرسه دیدمش</p>
<h6>و باهاش حرف زدم. اسمش زهرا بود ایران سکس از من</h6>
<p>2 ماه بزرگتر بود و باهاش قرار گذاشتم که یک نامه هر روز بزاره توی جا میز م من هم جوابشو بزارم تو جامیز تا اون برداره همین جوری حدود 2 ماه طی شد ماه رمضون بود وجام رمضان بین مدارس ما. روزایی که بازی داشتیم افطاری مدرسه میموندیم . یک روز که مسابقه داشتیم مسابقات به خاطر رفتن برق لغو شد وما برگشتیم مدرسه همه بچه ها رفتن خونشون من هم به دوستم گفنتم برم جامیزمو چک کنم بیام. برق مدرسه هم رفته بود و راهروها و کلاسها تاریک بود. من رفتم کلاس دیدم زهرا امده تا نامشو بزاره تا منو دید ترسید گفت خیلی خوشحالم میبینمت من هم گفتم آره؟ آمد جلو منو بغل کرد و گفت دوستت دارم من باورم نمیشد این بخواهد همچین کاری کنه من هم بغلش کردم و لبامون تو هم گره خورد حسابی داشتیم لب مگرفتیم من جرات کار دیگه نکردم بعد از این جریان مراسم نامه ادامه داشت تا اینکه مدرسه تموم شد من توی آخرین نامه واسش نوشته بودم میخوام ببینمت و باهاش سر یه تاریخ و یک ساعت مشخص باهاش قرار گذاشته بودم من با نا امیدی رفتم سر قرار چون نمیدونستم میاد یا نه! اما من رسیدم چند دقیقه بعد امد اون روز مخشو زدم تا باهم سکس کنیم. من بخاطر فوتبال دو روز در هفته باید میرفتم مدرسه باهاش یک روز قرار گذاشتم توی کلاس اما چون می ترسیدیم کسی بیاد قرار بود من یواشکی برم بالا اون هم کلید کلاس مارو از باباش کش بره خلاصه اون روز رسید من رفتم بالا در کلا سقفل بود ته راهرو یه راه پله بود که همیشه تاریک بود من اونجا نشستم با کمی تاخیر زهرا امد و در و باز کرد و رفت تو کلاس من هم سریع رفتم تو دیدم دوتا میزو به هم چسبونده تا مراسممون بهتر برگزار بشه و روی میز نشسته من رفتم تو و سلام کردیم و پاشد رفت در کلاسو بست من بهش گفتم کسی دنبال تو نمیاد؟گفت نه مامانم نیست خونه بابامم گفتم میرم بیرون کسی دنبال من نمیاد. بعد از یه ذره حرف زدن لبامون تو هم گره خورد دفعه اول فقط لب بود اما دفعه دوم من دستمو از پشت گردنش کردم تو و بند سوتینشو باز کردم بعد از اتمام لب تاپ و سوتینشو از تنش در اوردم و سینه هاشو میخوردم و میمالیدم تنش خیلی سفید بود و رد دستم رو بدنش میموند اون هم بکار نبود داشه با مهدی کوچولو بازی میکرد البته دیگه کوچیک نبود از حد معمولشم بزرگتر شده بو د من اونو رو میز خوابوندم و شلوارمو در آوردم و شلوار اون رو هم از اش در آوردم و از رو شورت کسشو میمالوندم. حسابی خیس شده بود دستمو کردم تو شرتش معلوم بود تازه حموم بوده چون اصلا بو نمیداد حسابی به خودش رسیده بود. بعد از یک ذره مالوندن انگشتمو کردم تو کونش خوشش امدهی انگوشتمو تو کونش بازی میدادم تا عضلش شل کرد برگردوندمش و کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش میترسیدم دردش بگیره کونشو تف مالی کردم و کیرمو اروم هل دادم تو اروم اروم همه کیرم توش بود حسابی داشتیم حال مکردیم بعد از گذشت 10 دقیقه خیس عرق بودیم و داشتم تلنبه میزدم احساس کردم دارم ارضا میشم کیرمو کشیدم بیرون و آبمو رختم زمین بعد بغلش کردم و حسابی لب گرفتیم . بعد از سیر شدن هر جفتمون لباس پوشیدیم من سریع رفتم بیرون در مدرسه بسته بود باز گذاشتم و امدم بیرون .		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%b1%d9%85%db%8c-%d8%af%d9%86%db%8c%d9%84%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2007</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 25/41 queries in 0.930 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-05-29 21:03:17 by W3 Total Cache
-->