<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>بازکنه &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%a9%d9%86%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:24:30 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.1</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>بازکنه &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>بزرگ جنده کس ده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 04 Dec 2019 08:57:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[انتقالی]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتای]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[باحالی]]></category>
		<category><![CDATA[بازکنه]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[بگذاره]]></category>
		<category><![CDATA[بوداون]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتبعد]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردن]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[درجواب]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمای]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدمش]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدنش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[همچنین]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[وکیرمو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[آغاز میشه که همسایه ما فیلم سکسی به دلیل گرفتن انتقالی مجبور میشه خونشو بفروشه وبه شهر دیگری بره خانه ی آن هارا یک خانواده ی چهار سکسی نفری که یک پسر خوشگل و ناز شاه کس و یک دختر کوچک داشتن خریدن دختره که اسمش پوپک بود و پنج سالش بود کونی و اما [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>آغاز میشه که همسایه ما فیلم سکسی به دلیل گرفتن انتقالی مجبور میشه</h2>
<p>خونشو بفروشه وبه شهر دیگری بره خانه ی آن هارا یک خانواده ی چهار سکسی نفری که یک پسر خوشگل و</p>
<h3>ناز شاه کس و یک دختر کوچک داشتن خریدن دختره که اسمش</h3>
<p>پوپک بود و پنج سالش بود کونی و اما پسره کلاس دوم راهنمایی بود هر چی من از خوشگلی این پسر</p>
<h4>بگم جنده کم گفتم سفید بود مثل برف خوشگل و ناز</h4>
<p>بود مثل دخترا. با این که پستون اصلا چاق نبود ولی کون خیلی گنده و ردیفی داشت بدن خوش فرم وخوش</p>
<h5>اندامی هم کوس داشت چون کلاس فوتبال هم میرفت خلاصه اسم</h5>
<p>این پسر پدرام بود از وقتی که این پسره آمده بود تو محله ما من حسابی توی کفش رفته بودم ودلم می سکس داستان خواست اون کون</p>
<h6>گنده و خوش تراش پدرام را بگایم یه ایران سکس چند روزی</h6>
<p>گذشت ویک روز من و چند تا ازاین بچه محل ها داشتیم فوتبال بازی میکردیم که پدرام هم آمد و گفت می تونم با شما بازی کنم ما هم او را بازی دادیم واو هم عجب فوتبالی بازی کرد، این مقدمه ای شد برای دوستی من و پدرام و همچنین مقدمه ای برای گاییدنش، من با اون دوست شدم و روز به روز باهاش صمیمی ترشدم هر روز باهم توی محل فوتبال بازی میکردیم و من به بهانه های مختلف به کون نازش دست میزدم و اونو انگشت میکردم بدون آن که خودش متوجه این کار من بشهبالآخره من با اون رفیق شیش شدم البته این کار یه چند هفته ای طول کشید. وقتی باهاش حسابی رفیق شدم و رومون به هم باز شد من شروع کردم به باز کردن سر زبان درباره ی سکس و این حرفا و حسابی نرمش کردم و حتی چند تا از قشنگ ترین فیلمای سکسی که داشتم را بهش دادم که نگاه کنه، پدرام بچه خیلی ساده ای بود و زود حرفامو باور می کرد وهمین هم خیلی خوب بود که باعث شد بگذاره بهش تجاوز کنم وبکنمش یک روز با هم صحبت کردیم و قرار شد که به بهانه ی درس دادن بهش واشکال گیری درسی برم خونشون آخه من از اون چند سال بزرگ تر بودم ودرسهایم نسبتا خوب بود،اون روز رسید و من رفتم خونشون وباهم رفتیم تو اتاقش و در اتاق را قفل کردیم پدر مادر بی چاره پدرام که آن ها هم ساده بودند و از همه جا بی خبر فکرمیکردن که ما داریم درس میخونیم،خلاصه وقتی رفتیم تو اتاق من پدرامو پرت کردم رو تخت و پریدم روش و شروع کردم به بوسیدنش وای که چه پوست نرم و خوش بویی داشت،بعد از بوس هایی که کردمش شروع کردم به درآوردن لباس هاش بعد از چند دقیقه کاملا لختش کردم وای که چه کونی داشت عجب بدن سفید و هوسناکی داشت بدنش کاملا بی مو بود حتی یک لاخه مو هم نداشت از بدن دخترا تمیز تربود با تعجب ازش پرسیدم چرا مو نداری اونم درجواب گفت که بدنش را کرم مو بر زده ومن با خوش حالی شروع کردم به و خوردن و لیسیدن پاهاش و سفید راناش وقتی حسابی از خوردنش سیر شدم به پشت درازش کردم و شروع کردم به خوردن کونش عجب کون نرم و خوش بو و سفید باحالی داشت نسبت به سن و هیکلش هم کون خیلی گنده ای داشت وقتی حسابی کونشوخوردم لباسامو در آ وردم و گفتم که کیرمو که حالا کاملا شق شده بود بخوره اما گفت نمی خورم منم حرفی نزدم و سر کیرمو کمی تف زدم و لای پا های اونم حسابی تف زدم وکیرمو لای پاهاش گذاشتم و خیلی آروم شروع به تلمبه زدن کردم وقتی کیرم لای پاهاش بالا پایین می رفت صدای شق شق باحالی می داد راستش این اولین تجربه سکس من بود من تا اون موقع با جق زدن خودمو ارضا میکردم.وقتی حسابی با لا پا های نرمش حال کردم هوس کونشو کردم ولی اون مخالفت کرد منم باز چرب زبانیمو شروع کردم و شروع کردم به خر کردن اون و خالی بستن درباره ی کردن تو کون که چه فوایدی براش داره تفلک پدرام ساده دل باورش شد واین اجازه رو بهم داد منم بدون معتلی انگشتمو تفی کردم وتو کونش فرو کردم خیلی آروم انگشتموعقب جلومیکردم وپدرام با صدایی لرزان و کشیده آه آه میکرد واین بیشتر منو شهوتی میکرد یکی یکی انگشتای دیگه مو تو کونش میکردم تا قسنگ کونش جا بازکنه وقتی کاملا کونش جا باز کرد کیرمو که حالا خشک شده بود دوباره با تف تر کردم وخیلی آروم توی کونش کردم وقتی سرش رفت تو پدرام یک آه بلند کشید،یواش یواش کیرمو میدادم داخل وپدرام هم هر لحظه دردش و صدای آه گفتنش بیشترمی شد بعد از این که چند بارتلنبه زدم دردش خابید وحالا از روی شهوتی که داشت آه آه میکرد بعد از چند دقیقه تلنبه زدن وقتی احساس کردم که آبم داره میاد کیرمو در آوردم تا یک چند دقیقه ای استراحت کنم تا آبم بره تو و دوباره شروع کنم آخه نمی خواستم به این زودی کارو تموم کنم ودلم می خواست بازم این کون خوش تراشو بکنم،بعد از چند دقیقه که شهوتم خوابید دوباره کارو شروع کردم و پدرامو به حالت سگی روی تخت نشوندم و بعد از گشاد کردن کونش با انگشتام کیرمو تو کونش کردم ودیوانه وار و تند تند تلنبه زدم بعد از چند دقیقه تمام آبمو با یک فشار تو کونش ریختم وقتی کار تمام شد لباسامو پوشیدم و خواستم برم که دیدم پدرام گشاد گشاد راه میره گفتم چی کار میکنی این جوری که پدرو مادرت متوجه ماجرا می شن پدرام گفت چی کار کنم درد میکنه.تفلک حق داشت من خیلی بد جور گاییدمش خلاصه بعد از چند دقیقه که نشستیم درد پدرام کم تر شد و تونست خوب راه بره واون وقت من تونستم برم خونمون. از اون به بعد هفته ای یک باربه بهانه ی درس میرفتم خونشون و حسابی می گاییدمش و کلی باهاش حال میکردم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177316</post-id>	</item>
		<item>
		<title>چه کسی میده و ابی از مرد میکشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b3%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%85%db%8c%da%a9%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b3%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%85%db%8c%da%a9%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 26 Oct 2019 09:48:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[آنچنان]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعي]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختيار]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[اختیارم]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اسپورت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اعتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتاديم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[العملي]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امروزه]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارمون]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اورگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اوناهم]]></category>
		<category><![CDATA[اونطرف]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[اووردم]]></category>
		<category><![CDATA[اویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اينارو]]></category>
		<category><![CDATA[اينبار]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[اينقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اينکارو]]></category>
		<category><![CDATA[اینجای]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارا]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[بازشون]]></category>
		<category><![CDATA[بازکنم]]></category>
		<category><![CDATA[بازکنه]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالاها]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمش]]></category>
		<category><![CDATA[ببينيم]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابيم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوريم]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردیم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بلندشد]]></category>
		<category><![CDATA[بلوزشو]]></category>
		<category><![CDATA[بمونید]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[بيدارم]]></category>
		<category><![CDATA[بيشتري]]></category>
		<category><![CDATA[بيشترين]]></category>
		<category><![CDATA[بیایید]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشونو]]></category>
		<category><![CDATA[پرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناشو]]></category>
		<category><![CDATA[پستونام]]></category>
		<category><![CDATA[پستونامو]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناي]]></category>
		<category><![CDATA[پستونش]]></category>
		<category><![CDATA[پستونشو]]></category>
		<category><![CDATA[پنجشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيديم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدی]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهن]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پيشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهن]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنمو]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تصورات]]></category>
		<category><![CDATA[تصويري]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلويزيون]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[توروخدا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونسته]]></category>
		<category><![CDATA[تیشرتش]]></category>
		<category><![CDATA[جالبتر]]></category>
		<category><![CDATA[جنسیمون]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندن]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبيده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[چهاردست]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چوچوله]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالشون]]></category>
		<category><![CDATA[حاليکه]]></category>
		<category><![CDATA[حسودیت]]></category>
		<category><![CDATA[حواسشون]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظي]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصاً]]></category>
		<category><![CDATA[خندشون]]></category>
		<category><![CDATA[خنديدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابونده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيد]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدي]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهیم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودموني]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خورديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دامنشو]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردن]]></category>
		<category><![CDATA[درآورده]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دربيارم]]></category>
		<category><![CDATA[درحاليکه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دعوامون]]></category>
		<category><![CDATA[دقيقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دندونام]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوچندان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستيمون]]></category>
		<category><![CDATA[دوهفته]]></category>
		<category><![CDATA[ديوونه]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[ذهنتون]]></category>
		<category><![CDATA[رابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[روبرومون]]></category>
		<category><![CDATA[روبروي]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[رودرواسی]]></category>
		<category><![CDATA[روسريش]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[زبونشو]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[زودباش]]></category>
		<category><![CDATA[زيبايي]]></category>
		<category><![CDATA[ساقهای]]></category>
		<category><![CDATA[سکسمون]]></category>
		<category><![CDATA[سوتينش]]></category>
		<category><![CDATA[سوتينشو]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینو]]></category>
		<category><![CDATA[سيمينم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارکم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارو]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[شوهرشو]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[ضرباتم]]></category>
		<category><![CDATA[‫ظاهرا]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فيلماي]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کردنمون]]></category>
		<category><![CDATA[کرستشو]]></category>
		<category><![CDATA[کمربند]]></category>
		<category><![CDATA[کنارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکتر]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشون]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشونو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[لباستو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماجراي]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماليده]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوت]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوشو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتومو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفتي]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمتون]]></category>
		<category><![CDATA[مستقيم]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئني]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومتي]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبي]]></category>
		<category><![CDATA[منتظره]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[مهمانی]]></category>
		<category><![CDATA[موذيانه]]></category>
		<category><![CDATA[ميبردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميبينه]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونست]]></category>
		<category><![CDATA[ميتوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميخنديد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخنديدن]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواي]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوای]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوردن]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدادم]]></category>
		<category><![CDATA[ميداديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونه]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدن]]></category>
		<category><![CDATA[ميذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميريختم]]></category>
		<category><![CDATA[ميشديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[ميکردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميکردن]]></category>
		<category><![CDATA[ميکرده]]></category>
		<category><![CDATA[ميکرديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميکشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميکنيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[ميگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليد]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميوفته]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میاوورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوایید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواییم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میذارم]]></category>
		<category><![CDATA[میذاریم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکرده]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرده]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمکید]]></category>
		<category><![CDATA[میمکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتي]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نامردیه]]></category>
		<category><![CDATA[نامفهوم]]></category>
		<category><![CDATA[نباشيد]]></category>
		<category><![CDATA[نباشید]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابيدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[نسکافه]]></category>
		<category><![CDATA[نشستيم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[نظراتشون]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهاي]]></category>
		<category><![CDATA[نفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نکرديم]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نميداد]]></category>
		<category><![CDATA[نميدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[نميزنه]]></category>
		<category><![CDATA[نميکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نميکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نميومد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[نياوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نيفتاده]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[همانطور]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهي]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همکاري]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونجوري]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[هميشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[همينطور]]></category>
		<category><![CDATA[هيچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واحدشون]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وايساده]]></category>
		<category><![CDATA[يخورده]]></category>
		<category><![CDATA[يکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یکباره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[شد سيمين از اين پيروزي فیلم سکسی خيلي خوشحال بود، براي همين پيشنهاد يه هفت دست ديگه رو داد. نازي گفت فعلاً کافيه و بلند شد رفت سکسی آشپزخانه که چايي بياره. سعيد به سيمين شاه کس گفت بد نگذره سيمين خانم. سيمين هم جوابشو داد و گفت نه که نميگذره، عرضه کونی نداشتي باختي، [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>شد سيمين از اين پيروزي فیلم سکسی خيلي خوشحال بود، براي همين پيشنهاد</h2>
<p>يه هفت دست ديگه رو داد. نازي گفت فعلاً کافيه و بلند شد رفت سکسی آشپزخانه که چايي بياره. سعيد به</p>
<h3>سيمين شاه کس گفت بد نگذره سيمين خانم. سيمين هم جوابشو داد</h3>
<p>و گفت نه که نميگذره، عرضه کونی نداشتي باختي، اين که گريه نداره آقا سعيد!، من و آقا سينا اگه تا</p>
<h4>صبحم جنده بازي کنيم ميبريمتون. سعيد گفت اينقدر کري نخون، جوجه</h4>
<p>رو آخر پائيز ميشمارن! نازي با پستون سيني چاي اومد و نشست، گفت خب حالا يه چايي بخوريم، بعد اگه خواستين</p>
<h5>بازم بازي کوس ميکنيم. بعد از خوردن چاي براي ادامه بازي</h5>
<p>توافق حاصل شد. اما يه قرار جالب گذاشتيم، اينبار قرار شد مرد تيم بازنده هرچي امشب خانمش بهش بگه و ازش بخواد سکس داستان بي چون و</p>
<h6>چرا قبول کنه و زن تيم بازنده هم ایران سکس هرچي که</h6>
<p>شوهرش ازش بخواد نبايد نه بياره! بازي حساس بود و هر کسي براي خودش انگيزه اي داشت تا توي گروه برنده باشه. من و سيمين روبروي هم نشستيم و نازي و سعيدم با هم. بازم ما دو دست اول رو گرفتيم، ديگه همه خيلي خودموني تر از قبل شده بوديم و درصورت اشتباه حتي گاهي پرخاش هم ميکرديم به هم. يه بار نزديک بود که نازي بپره طرف سعيد ديگه! سيمينم ديد که نازي داره راحت با سعيد شوخي ميکنه، اونم از فرصت استفاده کرد و پاشو آورد بالا و به شوخي صندل راحتي که پاش بود با پاش پرت کرد به من! من فقط خنديدم و عکس العملي از خودم نشون ندادم، ولي بار دومي که خواست با اون پاش اين کارو بکنه، منم که ديدم دختر خاله شده، کم نياوردم و پاشو که تو هوا دراز کرد، فوراً گرفتم و يه پاش تو دستم من مونده بود، سعيد قه قه ميخنديد و به سيمين ميگفت حقته!، تو عالم شوخي بودم، به خودم که اومدم ديدم واي!!!!!! يه پاي ناز با ناخن هاي لاک زده توي دستمه!!!!!!! و اونم مثلاً پاشو ميکشيد!!! شايد همه اين اتفاق چند ثانيه هم طول نکشيد ولي پيشرفت چشمگير رابطمون برام خيلي جالب بود، شايد براي اعتمادي که بود و اينکه هممون مستعد اين وضعيت بوديم&#8230; بازي ادامه پيدا کرد و منو سيمين هم همچنان دو دست جلوتر از نازي و سعيد بوديم.من و سيمين همه سعيمون رو ميکرديم که برنده اون بازي بشيم، تشکيل اين تيم بين من و سيمين و تلاش مشترک براي برنده شدن، اين احساس رو بوجود مي آورد که به سيمين خيلي نزديک شدم و همينطور سيمين خيلي خودموني تر از گذشته شده. گاهي تصادفي و در حين بازي از لابلاي فاصله بين دکمه هاي پيراهن سيمين، چشمم به رنگ پوست و حتي بالاي سينه هاي بزرگ اون ميفتاد که منظره وسوسه انگيزي رو از بدن سيمين در ذهنم مي ساخت، اما با اين حال دلم نمي خواست حتي براي يک لحظه به نزديکي و رابطه خصوصي با اين بدن زيبا فکر کنم، چون اين کار خلاف اصول خودم بود و دلم ميخواست اگر هر ارتباطي که هست در برابر همين جمع چهارنفره باشه و نه خصوصي بين من و سيمين!!!! رعايت اين اصول ساده مي تونست به تداوم دوستيمون در اين جمع کمک کنه و همينطور ادامه و خصوصاً پيشرفت بيشتر اين ارتباط. مدتها تصويري که گاه گاهي در ذهنم نقش مي بست، ارتباط راحت و مطمئني بود که متاسفانه با وضع فرهنگي و اجتماعي جامعه ما ظاهراً غيرممکن بود، اگرچه نمي شد چيزي رو در جامعه عوض کرد اما به نظر من ميشد فضاي راحتي که مورد توافق طرفين باشه رو در يک اجتماع کوچکتر بوجود آورد. همانطور که افراد در رفت و آمدهاي خارج از اجتماع ما با حفظ اصول داراي چنين وضعيتي بودند و آسيبي به بنيان زندگيشان هم وارد نمي کرد، پس براي ما نيز اين نوع ارتباط ممکن بود! درسته که اونشب توي اون بازي، شرايط با چيزي که مورد انتظارمون بود هنوز فاصله داشت ولي خوب، انصافاً پيشرفت خوبي هم داشتيم که همه هم از اين وضع راضي بوديم. در حين بازي چندباري روسري از سر نازي افتاد و نازي بعد از چند لحظه اي که همينطور به بازي ادامه مي داد، اونرو کمي به بالاي موهاش ميکشيد. سيمين هم رفتار نازي رو که ميديد، روسريش رو به بهانه درست کردن باز ميکرد و دوباره ميذاشت روي سرش. کم کم بازي به دستهاي آخرش نزديک ميشد تا اينکه نازي گفت من خسته شدم، برم نسکافه بيارم، با اينکه شلوارش تقريباً آزاد بود اما موقع بلند شدن پيراهنش رفته بود بالا و شلوارش از پشت چسبيده بود به باسنش و کاملاً کونش از بالا و پايين مشخص بود، خصوصاً اينکه چون رنگ شلوارش روشن بود و شورتش خيلي تيره و پشتش شورتش رفته بود لاي درز باسنش، مي خواستم بهش بگم لباستو درست کن ولي فکر کردم بزارم راحت باشه و چيزي بهش نگفتم، چون موقع حرکت داشت صحبت ميکرد و ميرفت، نگاه هر سه تاييمون بهش بود. همگي نسکافه که خورديم از هيجان بازي افتاديم و ديگه خيلي حس و حال بازي نداشتيم، نازي و سيمين پيشنهاد دادن بخوابيم و فيلم ببينيم، من و سعيدم چون خسته بوديم قبول کرديم، من چراغ ها رو خاموش کردم و چون يه فيلم بيشتر توي خونه نداشتم آوردم که ببينيم، البته فرقي هم نمي کرد چون اگر فيلم ديگه اي هم بود بازم همون فيلم رو مي آوردم، رو کردم به همه و گفتم فقط همينو توي خونه داريم الان، بعد دي وي دي &#8220;امريکن پاي نيکد مايل&#8221; رو گذاشتم توي دستگاه و کنار بقيه خوابيدم. سيمين با کنايه گفت واقعاً خسته نباشيد با اين فيلم آوردنتون، نازي گفت فکر کنم فيلم جالبي باشه، سيمين با خنده موذيانه اي گفت بله اصلاً سريه فيلماي امريکن پاي همه جالبن!!! سعيد گفت بزار يناجان، هر کسي ناراحت بود چشماش رو ببنده!!!! بالاخره فيلم رو پلي کردم، نازي و سيمين وسط خوابيده بودن، من کنار نازي و سعيد کنار سيمين خوابيده بود. فيلم از همون دقايق ابتدايي وارد مقولات خاص سکسي ميشد ولي کسي صداش در نميومد و همه داشتن فقط تماشا ميکردن و صحنه هاي فيلم رو به روي خودشون نمي آوردن! تا اينکه کم کم با خنده هاي من و سعيد، نازي و سيمين هم ديگه با ديدن صحنه هاي کمدي فيلم ميخنديدن، البته سکانس هاي خنده دار، بيشتر کمدي سکسي بودن تا کمدي! اتاق تقريباً تاريک بود و بيشترين نوري که توي اتاق بود از صفحه تلويزيون بود، سيمين و نازي هم مثلاً چون تاريک بود روسريشون رفته بود عقب تا حد زيادي و ديگه پشت سرشون بود. ديگه کم کم اظهار نظرها هم درباره اتفاقات درون فيلم شروع شده بود و سيمين و نازي هم کمابيش همکاري ميکردن و با نظراتشون بحث رو داغ ميکردن. سيمين گفت خوشبحالشون ببين چه راحتن! سعيد با نگاهي به سيمين گفت شماهم که راحتي خب!، ديگه مي خواي چجوري راحت باشي. سيمين گفت ماها مثل اينا که راحت نيستيم خب! من فوراً گفتم خب ميدونيد اونا توي اون محيطي که هستن خيلي براشون مهم نيست و راحتن، ما چون محيط زندگيمون با اونا فرق ميکنه نميتونيم به اندازه اونا راحت باشيم، ولي خب ميشه چون توي يه جمع خودموني و آشنا هسيتم، ماهم راحت باشيم و روبه نازي گفتم ببينيد من چون با شما و سعيد آشنا هستيم برام مهم نيست و اجازه دادم نازي هم راحت باشه. هنوز حرفم تموم نشده بود که سعيد به سيمين گفت آره ديگه توهم ميتوني هرچقدر دوست داري راحت باشي، سينا و نازي که غريبه نيستن. سيمين گفت بسه ديگه سعيد من تو رو مي شناسم، خودت نميدوني چي داري ميگي. حرف عوض شد و همگي ادامه فيلم رو دنبال ميکرديم که يه لحظه ديدم سيمين آروم داره به سعيد ميگه خيلي گرممه، آقا سعيد هم دکمه بالاي پيرهن سيمين رو باز کرد براش و بهش گفت اينجا که تاريکه اگه گرمته ميخواي همه دکمه هاتو بازکنم. سيمينم گفت نـــــــــــه زشته!!! فيلم ادامه داشت و همه تو فيلم بوديم، براي يه لحظه نگاهم رو برگردوندم سمت سعيد، ديدم به به سعيد دستش رو از بالاي لباس سيمين کرده توي لباس و داره آروم بالاي سينه هاي سيمين رو با انگشتش ميماله!!!!!!! بعد چند لحظه دستشو درآورد و دوتا ديگه از دکمه هاي پيراهن سيمين رو باز کرد، ولي اينبار بدون هيچ حرف و مخالفتي از جانب سيمين اينکارو کرد!!! سعيد سرش رو گذاشته بود روي بالش به طرف صورت سيمين، فکر ميکنم داشت لاله گوش سيمين رو ميمکيد، چون سيمين سرش رو حرکت نميداد اصلاً و صورت سعيد کاملاً چسبيده بود به سيمين، شايد براي همين بود که راحت و بدون مخالفت تونسته بود دکمه هاي لباسش رو بازکنه. هرچي که زمان ميگذشت جالبتر مي شد. من هر چند لحظه نگاهي غير مستقيم مي انداختم بهشون اما نازي توي فيلم بود و حواسش به اونا نبود. سعيد ديگه همونطور که صورتش به سمت سيمين بود دستش رو هم برده بود زير سوتين سيمين، اتاق تاريک بود ولي وقتي صحنه هاي پر نور صفحه تلويزيون ميومد، ميشد با کمي دقت بخوبي همه چيزو تشخيص داد، سوتين سيمين سفيد بود، لااقل سفيد نشون مي داد، چون اتاق نيمه تاريک بود، با تعويض رنگ نور تلويزيون اون هم تغيير رنگ مي داد، آخرش هم نفهميدم دقيقاً چه رنگي بود، چون هيچ چراغي اونشب روشن نشد! سعيد بعد از بازي با سينه هاي بزرگ سيمين از زير سوتين، کم کم با دو انگشتش نوک پستوني که سمت خودش بود ميگرفت و ميماليد، تا يکدفعه که سوتين سيمين رو يخورده کشيد پايين و دوتا پستون ناز سيمين رو کشيد بالا از توي سوتين!!!!! منکه ديگه حواسم به اون صحنه ها بود، حسابي تحت تاثير قرار گرفته بودم، سينه هاي سيمين مثل دوتا توپ رو به بالا وايساده بودن، خصوصاً اينکه فشار سوتين هم از پايين باعث شده بود تا بيشتر از پايين فشار بهشون بياد&#8230; با اينکه بعد از ماجراي شمال اين بار دومي بود که شاهد چنين صحنه اي بودم، جذابيت خيلي بيشتري از اون موقع برام داشت، چون هم حالا اتاق روشنتر بود و هم فاصله نزديکتر، ولي در اون اتفاق قبلي، بيشتر، تصورات ذهني بودن که باعث تکميل تصاوير تقريباً نامفهوم بصري ميشدن. سعيد تا ميتونست حسابي با نوک پستون هاي سيمين بازي ميکرد&#8230; منم حسابي تحت تاثير قرار گرفته بودم و رفته بودم تو حس، با اون صحنه ها حسابي کيرم راست شده بود. حواسم نبود دارم چيکار ميکنم که پاهام رو چسبوندم از بقل به رون نازي، تا نازي سفتي کيرم رو حس کرد، فوراً به طرف من نگاه کرد و گفت مثل اينکه خيلي رفتي تو جو فيلم! آروم گفتم نه بابا، اينارو ببين دارن چيکار ميکنن، آروم فقط نفهمن! نازي کمي به بغل نگاه کرد، تا اونارو ديد گفت: هـــين، واي، اينارو، حالشون خوب نيست!!!!!!!!!!!! گفتم تو چيکار داري بذار راحت باشن خوب. بعد گفتم منم ميخوام، حالم بد شده خب. نازي گفت برو ببينم فکر کرده اينجا&#8230; ديوونه نمي شه که&#8230; گفتم خب آروم يه جوري که معلوم نباشه. اونم که ديد من اصرار ميکنم و سيمين هم با سعيد راه اومده، دستش رو از روي شلوار کشيد روي کير شق شدم و شروع کرد به ماليدن از روي شلوار&#8230; کيرم که داشت از ديدن صحنه ماليدن پستون هاي سيمين توسط سعيد منفجر ميشد، با ماليدن نازي هم ديگه به اوج خودش رسيده بود&#8230; با يه دستم شروع کردم به آرومي به بازکردن دکمه هاي پيرهن نازي&#8230; تا بازشون کردم دستم رو بردم توي سوتين توري که پوشيده بود&#8230; نازي ميگفت سينا نکن زشته به خدا،،، منم ادامه ميدادم و ميگفتم خب حالم بده، تازه اوناهم خودشون دارن همين کارو ميکنن&#8230; نازي مقاومتي نميکرد ولي کمي خجالت کشيده بود چون ديگه کم کم بدون حرکت دادن سوتينش از جاش، سينه هاشو به سختي در آورده بودم و انداخته بودم بيرون و داشتم باهاشون بازي ميکردم، اونم همينطور از روي شلوار محکمتر کيرمو ميماليد&#8230; سعيد هنوز سرش کنار سيمين بود و فقط سيمين ديده ميشد که گاهش چشمهاشو ميبست&#8230; سرمو بردم روي سينه هاي نازي و شروع کردم به بوسيدن يواش زير سينه هاش، ولي خيلي طول نکشيد چون نتونستم خودمو کنترل کنم و نوک پستون نازي رو کردم توي دهنم، اولش آروم آروم نوک پستونشو با لبام ميمکيدم، ولي اينقدر حالم بد بود که يک دفعه نوک قهوه اي شو گذاشتم لاي دندونام آروم فشار دادم، نازي از شوکي که يدفعه بهش وارد شده بود بي اختيار جيغ کوتاهي زد&#8230; با صداي نازي سعيد و سيمين هر دو سرشون رو به طرف ما چرخوندن که در همون لحظه نوک سينه نازي خانم توي دهنم بود و داشتم ميمکيدمش!!!!&#8230;.. يه لحظه سيمين نگاه خاصي به من کرد که مصمم تر شدم براي ادامه دادن به کارم&#8230; سعيد که ديگه سرش رو آورده بود بالا، دستشو کرد تو شلوار سیمین و شروع به ماليدن کس سيمين کرد، سيمين گاهي برميگشت سمت و من و نازي و به ما نگاه ميکرد، وقتي با سيمين چشم تو چشم ميشدم نگاه خاصي با لبخند خفيفي ميکرد که حالم رو بدتر ميکرد&#8230; سيمين در حاليکه سعيد داشت براش کسشو ميماليد، دستشو کرده بود تو شلوار و شورت سعيد و داشت کير سعيد رو از تو شلوار براش ميماليد&#8230; با اين اتفاقات و صحنه ها اينقدر مست شده بودم که به نازي گفتم درش بيار برام بيرون، حالم بده، بيارش بيرون بمالش برام،،، نازي که پستونش تو دست من بود، دستشو کرد توي شلوارم و کير شق شدم رو انداخت بيرون از شلوار، چون من به بغل به سمت نازي بودم و سيمين و سعيد هم کنار نازي، کير من به سمت سعيد و سيمين افتاده بود بيرون،،، سيمين وقتي رو کرد به ما و يه کير دراز و سفيد شق شدرو تو دست نازي ديد، فوري کير شوهرشو درآورد و محکم شروع به ماليدن کرد&#8230; نازي روشو برگردوند سمت سيمين و کير سعيد رو تو دست سيمين ديد، به سرعت کير من رو ميماليد، منم بيکار نبودم و شلوار نازي رو کمي با دستم دادم پايين و حالا ديگه از کنار شورتش با لبه هاي کسش بازي ميکردم و روناي پرش توي نور تلويزيون برق ميزد&#8230;. سعيد و سيمين همه حواسشون به ما بود و داشتن ميديدن که چجوري افتادم با انگشتام به جون کس نازي!&#8230; صداي ناله سيمين مي اومد که اوهوم اوهوم ميکرد، آخه سعيد در حاليکه کيرش تو دست سيمين بود داشت کسشو براش ميماليد، اما از توي شلوار!&#8230;. خيلي دلم ميخواست تو اون لحظه کس سيمين رو ببينم&#8230; لبام رو گذاشتم روي لباي نازي و با دستم دکمه هاي باقي مونده پيراهنشو باز کردم و پيراهنش رو از دوطرف دادم کنار، کمرشو دادم بالا و از پشت قفل سوتينشو باز کردم، تا سوتينش باز شد ناله اي کرد و منم سوتينش رو کشيدم انداختم اونطرف، حالا ديگه پستوناش کامل افتاده بود بيرون و آزاد بودن، دوتا سينه درشت و سفت!!!!!!&#8230; دوباره با دستم رفتم سراغ کس نازي و به ماليدن لباش ادامه دادم&#8230; ديدم داره پاهاشو به هم فشار ميده، فکر کردم شلوارش اذيتش ميکنه، خواستم اول با دستم و بعد با پام شلوارشو بدم پايين تا دربيارم، اما ناگهان دستمو گرفت گفت نـــــــــــه&#8230;، فکر کرد ميخوام شورتشو در بيارم، بعد که فهميد قصدم درآوردن شلوارش هست، مقاومتي نکرد و من شلوارش رو کاملا کشيدم از پاهاش بيرون&#8230;. حالا نازي فقط با يه شورت و پيراهن با دکمه هاي باز بود که کنار من و سيمين و سعيد خوابيده بود&#8230; و منم داشتم فقط با يه انگشتم که از کنار شورتش برده بودم رو کسش به آرومي و با حوصله با کسش بازي ميکردم، شايد بخاطر اينکه عمده راه رو براي لخت کردن نازي رفته بودم و حالا ديگه خيالم راحت بود و از ماليدن کيرم تو دستاي نازي و بازي با کس نازي و همينطور ديدن صحنه هاي سعيد و سيمين حسابي لذت ميبردم&#8230;&#8230; اينقدر تو حال خودم بودم که متوجه نشدم سعيد کي دکمه هاي سيمين رو باز کرده بود و پيراهنش رو کاملاً از تنش درآورده بود!!!!!!!! دوتا پستون درشت سيمين وقتي داشت کير سعيد رو ميماليد، در حاليکه از پايين کمي به سوتينش گير کرده بود لمبر ميخوردن!!!!!! اما شلوار سيمين هنوز کاملاً پاش بود و فقط دست سعيد تو شلوار سيمين بود و معلوم بود داره براش کسشو ميماله&#8230; نازي چشماش رو بسته بود و ناله ميکرد، من که همچنان به کار ماليدن کس نازي ادامه ميدادم، اينقدر توحال بودم که احساس ميکردم هيچوقت اينجوري نرفته بودم تو حال، ديگه شورت نازي رو در حاليکه کاملاً تو پاش بود از روي کسش زده بودم کنار و با چوچولش بازي ميکردم، اينقدر احساس ميکردم زير انگشتم خيسه که فکر کنم آبش تا سوراخ کونش رفته بود پايين!!!!!!!&#8230;. نمي دونم سيمين به سعيد چي گفت که يکدفعه سعيد از جاش کمي بلند شد و شلوار و شورت سيمين رو با هم از پاهاي ناز سيمين کشيد بيرون،،، و با سر رفت به سمت کس سيمين خانم! فکر ميکردم سيمين هر لحظه ممکنه کير سعيد رو بکنه توي دهنش و براش بخوره اما حالا اين سعيد بود که با کير شق شدش رفته بود بين پاهاي سيمين و سرش رو کرده بود لاي پاهاش و داشت کس سيمين رو با ملچ و مولوچ ميخورد و سيمين هم راحت آه و ناله راه انداخته بود&#8230; منکه هنوز داشتم با چوچوله کس نازي بازي ميکردم، اصلاً حواسم نبود، متوجه شدم دستم توي دستاي نازيه و اون داره دستم رو بيشتر به کسش فشار ميده،،، منم باهاش همراهي کردم و در همين حال دوتا انگشتم رو با هم گذاشتم جلوي سوراخ کسش و آروم کردم توش، نفسهاي نازي خيلي تند شده بود و گاهي باسنش رو ميآورد بالا تا دستم بيشتر بره تو کسش، با صداي زياد پشت سرهم ناله ميکرد که براي يک لحظه نفس عميقي کشيد و دست من رو کشيد بيرون از لاي پاش!!!!!! با اينکارش فهميدم که بايد ارضا شده باشه، ولي معمولا تازه اين شروع ماجرا بود، چون نازي به محض حال اومدن، کير منرو به شدت ميماليد و يخورد، در اون لحظه هم کمي که با دستش ماليد، و به سرعت از جاش بلند شد و بين پاهاي من طوري قرار گرفت که بتونه راحت کيرمو برام بخوره&#8230; هنوز شورت و پيراهنش با دکمه هاي باز تنش بود. منکه حالم خيلي بد بود بهش گفتم عزيزم بيا از کنارم بخور، ميخوام لاي پاتو بتونم ببينم&#8230; نازي اومد توي حالتي که کنار من، چهاردست و پا سرش رو آورده بود روي کيرم و سر کيرم رو ميمکيد برام&#8230; اما از اون مهمتر کونش بود که قمبل شده بود به سمت سيمين!!!!!! و همينطور به سمت سعيد که هنوز مشغول ليس زدن کس سيمين بود!!!!! وايييييييييييي،،، براي يه لحظه چشمم از لاي پاهاي نازي به سيمين افتاد که سعي ميکرد دستش رو به کس نازي از زير شورت برسونه!!!!!! آخر دستشو رسوند و با انگشتش، با اون ناخناي بلندش رسوند به کس نازي و از زير شورت شروع به ماليدن کس نازي کرده بود!!! نازي که به صدا افتاد بود همش ميگفت نکن سيمين، سيمين، سيمين نکن زشته، سيمين حالمو بد کردي&#8230;&#8230;. سيمين هم به آه و ناله افتاده بود و کس نازي رو از زير ميماليد براش و نازي همچنان مشغول خوردن کير من&#8230; تا اينکه سيمين سر سعيدو کشيد بالا و گفت بسه ديگه، فکر ميکردم ميخواد براي سعيد کاري بکنه، اما سعيد رو خوابوند اونطرف کنارش&#8230; سيمين از جاش بند شد و تو يه چشم به هم زدن يکدفعه شورت نازي رو از پشت کشيد پايين&#8230;!!!!!!!! نازي جيغ زد ولي سيمين اجازه نداد که مقاومت بکنه و به زور شورت نازي رو از پاش درآورد&#8230; معلوم بود حال سيمين هم دست کمي از ماها نداره! سيمين به محض لخت کردن کس و کون نازي، خودش هم به سمت کون نازي چهاردست و پا زانو زد و به سعيد گفت زودباش که خيلي ميخوام!!!!!! سعيدم که در حال ماليدن کيرش بود فورا اومد به سمت کون گنده و لخت سيمين درحاليکه که يه کون ديگه هم جلوي زنش بود&#8230; سعيد از پشت کيرش رو تا انتها فرو برد به آرومي توي کس سيمينو سرعتش رو به آرومي بيشتر کرد، تا اينکه پشت سر هم طوري کيرش رو ميکوبيد ته کس سيمين که اگر سيمين خودشو نگه نميداشت باسر ميرفت لاي کون نازي!&#8230; من که حالا دلم ميخواست کيرمو بکنم تو کس نازي، به نازي گفتم بسه ديگه، مگه ميخواي اينجوري آبمو بياري!&#8230; بعد گفتم همينجوري که خوابيدم بيا بشين روي کيرم عزيزم،،، نازي گفت آخه جلوي اينا بيام بشينم رو کير شوهرم، منم گفتم خانمي بيا ديگه مهم نيست عزيزم، زودباش فقط&#8230; نازي بلند شد و اومد وسط پاهام و چشماش رو بست، کيرم رو گرفت توي دستش و روي کسش ميزون کرد و آروم با آخ و اوخ نشست روش، تا کيرم تا ته بره تو کسش&#8230; نازي هنوز پيرهن تنش بود و وقتي خودشو بالا و پايين ميکرد روي کيرم، منظره خيلي زيبايي بود&#8230; منم در حاليکه نازي روي کيرم نشسته بود به کس سيمين نگاه ميکردم و سيمين در حاليکه داشت به شوهرش کس ميداد و ممه هاش مثل پاندول جلوي من ميلرزيد، تو چشماي من ثابت شده بود و لباي سرخش رو از هم باز کرده بود&#8230; سعيدم همونطور که داشت از پشت از سيمين سواري ميگرفت، چشماش تو پستوناي نازي بود که بالا و پايين ميرفت و لمبر مي خوردن!&#8230; چند لحظه که همينطور کار چهارتاييمون ادامه پيدا کرد، سعيد به سيمين گفت; عزيزم برگرد، سيمين فوراً برگشت و زانو زد جلوي کير سعيد و اونو گرفت توي دستش و به سرعت ماليد، با صداي ناله سعيد فهميدم که آبش ميخواد بياد، سيمين اينقدر فشارش داد که با اينکه پشتش به من بود فکر مي کنم پاشيد تو گردن و سينه هاش!!!!!!!!!! با اينکه دلم ميخواست روش هاي ديگه هاي رو هم بکار گيرم، ديگه حالم خيلي نزديک شده بود و ناگهان احساس کردم که ميخواد بياد، تنها کاري که تونستم سريع انجام بدم اين بود که کيرمو بکشم بيرون از کس نازي، تا ابم توش نريزه،،، تا با دستم کشيدم بيرون، همه آبم با آنچنان فشاري اومد که تاحالا سابقه نداشت، وقتي داشت ميومد سعي کردم کيرمو صاف نگه دارم، اينقدر فشار داشت که فکر ميکنم سي چهل سانتي به بالا پرتاب شد و از روي شکمم تا سينم پاشيد!!!!! همونطور بي حال خوابيده بودم که ديدم سعيدم افتاده اونطرف خوابيده، سيمين و نازي هم بلند شده بودن و داشتن با دستمال کاغذي خودشون رو تميز ميکردن، لباساشون رو برداشتن و رفتن توي اتاق، سيمين گفت ما ميريم تو اتاق بخوابيم، من و سعيدم لباسامون رو از دوروبرمون جمع کرديم و پوشيديم و از فرط خستگي بدون هيچ حرفي همونجا خوابيديم.اينقدر خسته بودم که نفهميدم چطور خوابم برد. با لمس يه چيزي روي صورتم بيدار شدم، چشمام رو که باز کردم همه جا تاريک بود ولي صداي نازي ميومد که گفت صبح بخير خوب خوابيدي! يک لحظه بعد همه جا روشن شد و تازه فهميدم نازي خانم با لمس سينه هاش روي صورتم از خواب بيدارم کرده!!! نازي سوتين نداشت، اصلاً لخت لخت بود!!! و روي من که خوابيده بودم، همونطور نشسته بود! گفتم تو کي بيدار شدي؟ گفت يک ساعتي ميشه. پرسيدم مگر ساعت چنده؟! گفت 9. گفتم پاشو زود الان سعيد بيدار ميشه تورو اينجوري اينجا ميبينه، نگاهي دوروبرم کردم، ديدم اثري از سعيد نيست!، گفتم پس سعيد کجاست؟؟ سيمين تو اتاق هنوز خوابه؟&#8230; نازي نه اونا رفتن! نازي خيلي عادي رفتار ميکرد، اصلاً انگار که ديشب اينجا هيچ اتفاق خاصي نيفتاده، گفتم کي رفتن، بدون خداحافظي رفتن؟ نازي گفت نه، سيمين با من خداحافظي کرد و گفت از قول اونا از تو معذرت خواهي بکنم و بگم که ببخشيد ديگه خيلي مزاحمتون شديم و چون بايد سعيد ميرفت محل کارش بايد زود ميرفتيم، ديديم شما خوابيد بيدارتون نکرديم&#8230; گفتم کي رفتن حالا؟ نازي گفت نزديک هشت بود فکر کنم. گفتم حالا هوا خوبه؟! انگار خيلي گرمته؟! با همين وضع ديشب خوابيدي شما؟!!!! نازي گفت خب آره، مگه چيه، خب کسي نبود که با سيمين رو تخت خوابيديم، صبح با صداي آقا سعيد از خواب بيدار شدم، ولي چشمام رو باز نکردم، داشت با صداي آروم از پشت در سيمين رو صدا ميکرد، منم خودمو زدم به خواب، هرچي سيمينو صدا کرد بيدار نشد، منم خوابيده بودم، يه لحظه صداي سعيدو شنيدم که خيلي نزديک بود، اومده بود بالاس سر سيمين پواش بهش ميگفت بلند شه!!!! گفتم اونوقت شما چيکار کرديد؟؟؟ گفت هيچي خب، خواب بودم ديگه! گفتم با چه وضعي؟ گفت خب لباس نداشتم ولي ملافه تا روي پاهام رفته بود پايين ديگه، بعدم زشت بود يه دفعه بلند ميشدم کلي بازي درمي آوردم و خودمو ميپوشوندم، نميدونستم که ممکنه کسي بياد توي اتاق خب، ولي پشتم به سيمين بود&#8230; يه لحظه ناراحت شدم! تو دلم گفتم به به، خانم کون لخت خوابيده جلوي سعيد، کس نازي هم چون برجسته هست، وقتي ميخوابه از پشت ميوفته بيرون از لاي پاش! که نازي ادامه داد: فکر کنم آقا سعيد داشت به سيمين ور ميرفت، چون سيمين به آقا سعيد ميگفت نکن نازي يه موقع بيدار ميشه! گفتم همينجوري از خواب بيدار شدي ديگه، مگه سيمينم لخت خوابيده بود؟؟!! درحاليکه هنوز روم نشسته بود، کمي لاي پاشو فشار داد روي من و گفت اِ اِ&#8230; به توچه که اون ديشب چي پوشيده بود؟ سعي کردم خودم رو بي تفاوت نشون بدم تا فکر کنه برام اهميت آنچناني نداره که بدونم، بعد گفتم خب از اين لحاظ که ميخواستم بدونم راحت خوابيديد يا نه!!! نازي با حالت ناراحتي گفت نه بابا!!! گفتم چرا؟؟ گفت آخه اونم لخت خوابيد، ولي همش با سينه هاش ميومد تو صورت من، نذاشت راحت بخوابم. منم که خيلي دلم ميخواست اين بحث ادامه پيدا کنه گفتم ببخشيد مگر سينه هاي سيمين تيغ داره که با صورت شما برخورد ميکرده؟؟!!!!! گفت نخير، آهان،،، توکه اصلاً نديدي سينه هاي سيمينو؟!!! ادامه نداد، سينه هاش با اينکه درشتن ولي آدمو اذيت نميکنه، فقط يه چيزي بود که نميذاشت بخوابم! گفتم چي؟ گفت آخه وقتي رفتيم رو تخت سيمين خودشو انداخت و همونجوري ولو شد، خودشو خوب تميز نکرده بود، به سيمين گفتم ميخواي چراغو روشن کنم و برات با دستمال گردن و سينه هاتو تميز کنم، اون گفت نه خودم تميز کردم خوبه ديگه، اصرار نکردم، ولي همش وقتي ميومدسمت صورتم، بوش ميخورد توي دماغم!!!! اين بحث با نازي کم کم داشت حال من رو تغيير ميداد، براي همين دلم ميخواست بيشتر کشش بدم، خودمو زدم به اون راه و پرسيدم; مگه چه بويـــــــي ميداد؟؟؟ نازي گفت يعني تو نميدوني؟؟!!!!!! گفتم نه باور کن، منکه ديشب تو بغل سيمين نخوابيدم! نازي با حرص گفت حالا توروخدا، تشريف مياورديد، شماروهم جاتون ميداديم! گفتم ببيخشيد شوخي کردم عزيزم. نازي گفت يه بويي ميداد ديگه، بابا بوي آب شوهرشو ميداد!!!!، همينو ميخواستي بشنوي؟!! گفتم آهــــــــــــــان، خب بگو!!! نازي خيلي حساس بود و معمولا بعد از سکس هميشه خودشو خوب تميز ميکرد، گفتم مگه خيلي مونده بود روي بدنش؟ گفت آره، آخه خشک شده بود با دستمال پاک نميشد، بهش گفتم برات پاک کنم، ولي گفت نميخواد!! يواش يواش کيرم از زير شلوارکي که پوشيده بودم داشت ميزد بالا، نازي هم حين صحبت کسش رو ميماليد روي لباس من و گاهي هم روي کيرم فشاري مي آورد که حالم رو دوچندان تغيير ميداد. گفتم حتماً دوست داره خب. گفت آره بدش نمياد خيلي! گفتم يعني چي، مگه چي ميگه خودش؟! نازي يکدفعه درحاليکه شلوارکم رو کشيد پايين، کسش رو گذاشت روي کيرم و شروع کردن به ماليدن کسش روي کير سفت من، گفت: &#8220;ديشب که خوابيده بوديم، سيمين همش از کير سعيد حرف ميزد، ميگفت دوست دارم آخر کار خودم کير سعيدو بگيرم دستم، بمالم تا آبشو بيارم و بريزم رو پستونام!!!، منم بهش گفتم انگار خيلي آب کير دوست داري، اونم گفت آره خيلي دوست دارم بمالم روي بدنم، تازه دلم ميخواست همه آب سيناجونتون رو هم که تو هدر داديش، ميريختم با همينا روي پستونام ميماليدم، سعيد ميدونه، من عاشق آب کيرم&#8221;!!!! من تا نازي اينو گفت قاطي کردم و کيرم رو تو يه چشم به هم زدن کردم تو کسش و در همون حالت خوابيده شروع کردم به کردن نازي&#8230; نازي که ديد من حسابي شهوتم زده بالا، به حرفاش ادامه داد و گفت &#8220;من به سيمين گفتم مگه تو آب سينا رو ديدي؟! سيمينم گفت آره وقتي کيرشو کشيد از تو کست بيرون و همه آبش اومد، خوب ديدم که همشو ريخت روي شکم و سينش، دلم ميخواست پستونامو ميماليدم روش تا آبش ماليده بشه روي بدنم!!! ولي خودمونيما، چه کير سفيد و کلفتي داره شوهرت، خوش بحالت، جون ميده براي خوردن&#8221; !!! نازي ديگه خودش داشت روي کيرم بالا و پايين ميرفت و به حرفاش ادامه ميداد. از بس که حالم خراب شده بود احساس ميکردم کيرم از سفتي مثل چوب شده و الانه که از دهن نازي بزنه بيرون! نازي در ادامه تعريفاش از حرفاي سيمين گفت; &#8220;من به سيمين گفتم مگه کير سعيد بده؟! گفت نه ولي مثل مال سينا سفيد نيست، من هميشه که براش کيرشو ميخورم، دوست دارم زودتر بکنه تو کسم، اما اگه به اين سفيدي بود، دوست داشتم کلي ميخوردم و باهاش بازي ميکردم!!!!!!&#8221; منکه ديگه واقعاً مست تعاريف نازي شده بودم، تو يه چشم بهم زدن نازي رو از روم بلند کردم و سريع لباسم رو کاملاً درآوردم، نازي رو خوابوندم و در يک آن اومدم روش، پاهاشو دادم بالا و کيرم رو بسرعت تا ته کردم توي کسش و شروع کردم به شدت و با قدرت زياد به کوبيدن کيرم توي کس داغ نازي، اينقدر شهوتم زياد شده بود که با هربار که تا ته ميکردم توي کس نازي، نازي چند سانتيمتري به سمت بالا روي زمين جابجا ميشد، سينه هاش طوري سريع لمبر ميخورد که انگار توي پستوناي نازي ويبره بود!!!! حال نازي هم حسابي اومده بود و همش آه و ناله با صداي بلند ميکرد و همين باعث شده بود که منم بيشتر حال کنم، همش ميگفت آرومتر&#8230; چه خبرته&#8230; پارم کردي&#8230; دوتا پستوناشو با دستاش سفت گرفته بود و ناله شهوت ميکرد&#8230; من دلم ميخواست بيشتر حالم ادامه پيدا کنه و از طرفي فکر کردم موقع مناسبي نظر واقعيش رو بدونم که آيا اونم مثل من دوست داره که گاهي در شرايط خاصي باهم سکس داشته باشيم يانه، بهش گفتم تو ديگه چي گفتي به سيمين&#8230; نازي گفت: &#8220;هيچي گفتم سينا هم عاشق خوردن کس منه، خيلي کسمو دوست داره بخوره، همش بهم ميگه ميخوام از کست لب بگيرم، سيمين گفت معلومه، فکر کنم سينا خيلي کس دوست داره، امشبم موقع حال کردنمون همش چشمش توي کس من بود، فکر کنم دلش ميخواست يه ليس بزنه بهش!!!!&#8221; وقتي نازي اين جمله رو که گفت از حال، آنچنان کيرمو کوبيدم تا ته توي کسش که اگه راه داشت از يه جايي اون بالاها ميزد بيرون!!! گفتم خب تو چي گفتي بهش؟؟؟ نازي گفت: گفتم نه، شايد سينا ديده ولي اون بغير از کس من زبونشو به هيچ کس ديگه اي نميزنه!، سيمينم گفت اونکه بله، ولي شوهرت با چشماش داشت کس منو ميخورد، منم گفتم چرا شوهر خودتو نميگي همش نگاش توي پستوناي من بود،،، همون موقع که کونتو دادي بودي بالا براش و اونم داشت ميکردت، همش حواسش توي سينه هاي من بود که داشتم رو کير سينا بالا و پايين ميرفتم!!!!&#8230; من به نازي گفتم تو چي، حال کردي نشستي رو کير من داري جلوي سعيد و سيمين کس ميدي&#8230;؟ نازي گفت اِ&#8230; اذيت نکن&#8230; نفهميدم چي شد که يکدفعه احساس کردم همه چيز دست به دست هم دادن که من حالم به اوج خودش برسه&#8230; کيرمو تندي از تو کس نازي درآوردم و گرفتم دستم به طرف سينه هاش و با ناله هاي بلند آبم رو ريختم روي سينه هاي نازي&#8230; خيلي انرژي صرف کرده بودم و خسته، همونجا يه نيم ساعتي خوابيدم و بعد از خوردن صبحانه، از منزل بيرون رفتم تا کارهاي عقب افتاده اون چند روز رو انجام بدم. شب که خونه اومدم نازي گفت سيمين تلفن زده و از جانب خودش و سعيد خيلي خيلي تشکر کرده و گفته تشريف بياريد اينطرفا. چند وقتي گذشت و خبري از سعيد نبود تا دوهفته بعد سعيد باهام تماس گرفت و براي آخر هفته از شام دعوت کرد بريم منزلشون، من چون برنامم مشخص نبود گفتم باشه ببينم چي ميشه خبر ميدم، ولي اون زياد اصرار کرد و من قول دادم که باشه حتماً مزاحمتون ميشيم.روز پنجشنبه ظهر کمی زودتر به خونه برگشتم، تو فکر مهمونيه امشب خونه سعيداينا بودم که وارد خونه شدم، خبری از نازی نبود، طبق عادت هميشگی رفتم سراغ تلفن تا شماره هارو چک کنم ببینم چه شماره هايی تماس گرفتن، در بين تماس های صبح، شماره منزل سعيد رو ديدم، پس بايد سيمين زنگ زده باشه و در مورد مهمانی شب با نازی صحبت کرده باشه. احساس کردم صدايی مياد، وقتی دنبال منبع صدا رفتم، به حمام رسيدم&#8230; نازی خونه بود و رفته بود حمام&#8230; نازی که اومد بعد از خوردن ناهار صحبت کرديم. به نازی گفتم سيمين زنگ زده بود؟، نازی هم گفت آره برای شب سفارش کرد که زودتر بيايد و&#8230; حدود دو سه ساعتی بعد از ناهار خوابيدم تا عصر. بعدم يه دوش گرفتم و صورتم رو اصلاح کردم، تا يخورده اينورو اونور کرديم، غروب شد و بايد آماده ميشديم که راه بيفتيم بريم خونه سعيد. اولش شلوار فاستونی با يه پيراهن برداشتم که بپوشم، اما نازی اومد توی اتاق و گفت اينا چيه؟! شلوار جين و تيشرت بپوش که راحت باشی، تيپت اسپورت باشه هم بهتره، هم راحتتری. منم قبول کردم و همونايی که نازی گفت تنم کردم، به نازی گفتم راستی تو ميخوای چی بپوشی؟ نازی هم گفت یه لباسی باید بپوشم که اونجا هم راحت باشم گفت یه بلوز با دامن میپوشم که اونجا مانتومو که در اوردم راحت باشم منم گفتم خیلی خوبه و رفت داخل اتاق که لباس بپوشه بعد از یک ساعت خانم بالاخره تشریف اوردن که بریم یه دامن سفید نازک تنگ پوشیده بود با یه مانتوی سفید تنگ و شال سفید رنگ خودشو با رنگ سفید ست کرده بود منم چون عجله داشتم زیاد بهش توجه نکردم و گفتم خیلی خوبه زود بریم و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم دیگه نزدیک خونه سعیداینا بودیم که حواسم افتاد به پاهای نازی از روی دامن که داشت برق میزد به نازی گفتم شلوار نپوشیدی اونم گفت با خودم فکر کردم هوا گرمه ممکنه اونجا اذیت بشم اگه میخوای برگردیم برم شلوار بپوشم منم که دیدم این همه راه رو باید برگردم تازه سعید که غریبه نیست به نازی گفتم نه خوبه تازه امروزه مد اکثر زنها همینه و لبخندی زدم که فکر کنه ناراحت نشدم در خونه سعیداینا که رسیدیم سعید ایفن رو برداشت و گفت بیایید بالا دم در واحدشون که رسیدیم دیدم سعید دم در منتظره و بعد از سلام الیک و احوالپرسی رفتیم داخل. من و نازی کنار هم روی مبل نشستیم و سعید هم اومد روبرومون نشست که نازی به سعید گفت اقا سعید سیمین خانم کجاست سعیدم گفت همین جاها بود که سمین رو صدا کرد که بیاد سمین بعد از چند لحظه از اتاق اومد بیرون و اومد طرف ما سمین رو که دیدم محوش شدم انگار با نازی هماهنگ کرده بودن چون لباسشون تفریبا یه جور بود شال سفید که از جلو باز بود و اویزون بود با یه پیراهن سفید استین کوتاه که از بالا میشد پوست ظریف و سفیدش رو دید با یه دامن سفید که کمی پایین تر از زانوهاش بود و ساقهای لختش برق میزد سیمین اومد طرف ما و سلام کرد و کنار سعید نشست و شروع کردیم به صحبت کردن سیمین رفت داخل اشپزخونه که چای بیاره منم به نازی گفتم تو هم باهاش برو و مانتوت رو در بیار که نازی گفت نیازی نیست همین جا در میارم و بلند شد رفت کنار مبل و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوش و سعیدم همین طور داشت بهش نگاه میکرد انگار منتظر همچین لحظه ای بود وقتی مانتوش رو در اوورد اونو به چوب لباسی روی دیوار اویزون کرد که تازه متوجه شدم نازی یه بلوز سفید تنگ نازک پوشیده که سوتین مشکیش از زیر بلوز به خوبی معلوم بود و یقش به قدری باز بود که خط بالای سینشو میشد به خوبی دید فکر کردم نازی عمدی اینکارو کرده و تو دلم گفتم ولش کن ما با سعید بیش تر از این جلو رفتیم این که چیزی نیست تازه اگرم اونو در میاوورد ناراحت نمیشدم نازی اومد کنار من نشست و سیمینم با سینی چای اومد و گفت به به نازی خانم چه خوشکل شده با این لباسا نازی هم کمی خجالت کشید و سرش رو انداخت پایین که سعید متوجه شد به سیمین گفت چیه حسودیت میشه تو هم دوست داری&#8230; و سکوت کرد در حین خوردن چای سعید به من گفت این چه شلوار تنگیه پوشیدی اذیت نمیشی بیا بریم بهت لباس راحتی بدم و با سعید رفتیم داخل اتاق دو تا شلوارک کتان اورد گفت بیا تازه خریدم من شوارم ودر اووردم و یکیشو پوشیدم خودشم سریع شلوارشو در اورد و یکیشم خودش پوشید و رفتیم تو حال که دیدم سیمین و نازی به قدری مشغول حرف زدن شدن که شال رو سرشون دور گردنشونه و ما هم نشستیم کنارشون ولی دیگه فضای بینمون خیلی خودمونی شده بود که این چیزا اصلا برای من و سعید مهم نبود سمین روبروی من و نازی هم روبروی سعید نشسته بود نازی و سیمین یکی از پاهاشونو گذاشته بودن رو اون یکی پاشون که این عمل باعث شده بود که دامنشون بالا بره و تا بالای زانوشون معلوم بشه من حدس میزدم که اینکارا عمدی باشه ولی از این که نازی هم با این موضوع مثل من کنار اومده احساس راحتی میکردم سعید داشت فقط به بدن نازی نگاه میکرد و با این که میدونست من متوجه این موضوع شدم اصلا اهمیتی نمیداد سیمین هم خودشو به بهانه این که جاشو درست کنه هی در جای خودش تکون میخورد که حسابی دامنش رفته بود بالا و دیگه میشد شورتش رو دید و هر چند گاهی نگاهی با لبخند خفیفی به من میکرد که ارامش خاصی به من میداد که بعد از کمی صحبت کردن در همین حال سیمین گفت که من برم میز شامو بچینم و نازی هم باهاش رفت با سعید مشغول صحبت بودیم که سعید بدون رودرواسی از رابطه جنسیمون با نازی پرسید که حال میکنید یا نه میگفت سیمین چند وقتی که پریود بوده و حال درست حسابی نکردن تازه امروز خوب شده منم گفتم پس امشب تا صبح برنامه دارین سعیدم گفت تا خدا چی بخواد در همین حین سیمین بلند گفت که شام امادست بیایید سر میز شامو همگی دور هم خوردیم و دیگه از شال روی سر سیمین و نازی خبری نبود نشسته بودیم که سیمین گفت راستی اخرین بار بازی ورقمون نصفه کاره موند بیایید بازی کنیم همه گی رفتیم سر میزی که شام خورده بودیم تا روی میز بازی کنیم و من گفتم کی با کی نازی گفت هر کی با شوهر خودش همه قبول کردن سیمین گفت سر چی که سعید گفت چون هفت دست خیلی طول میکشه بعد از هر یه دست زوج بازنده باید باهمدیگه یه حرکت عاشقانه یا هر چیز دیگه ای&#8230; منظورش سکسی بود ولی به زبان نیاورد و همه متوجه شدند ولی کسی چیزی نگفت سعیدم گفت سکوت نشانه رضاست دیگه منم باسرم تکونی به علامت رضا دادم نازی و سیمینم که معلوم بود بعدشون نیومده بود لبخندی زدند بازی شروع شد سعید حاکم شد دست خوبی برای من نیومده بود و امیدوار بودم نازی دست خوبی داشته باشه چون بازی خیلی حیسیتی بود بازی بدی داشتیم و معلوم بود که دستو میخواییم ببازیم و همین طور هم شد دست اول و من و نازی باختیم و سعید و سیمین صدای خندشون فضای خونه رو پر کرده بود و سمین به نازی میگفت خوب نازی جون شروع کن دیگه من دیدم چاره ای ندارم از جام بلند شدم و رفتم سمت نازی صورت نازی رو اووردم جلو که ببوسمش نازی معلوم بود که خجالت کشیده و چشماشو بست منم لبامو گذاشتم رو لباش و شروع کردم به لب گرفتن ازش در حین لب گرفتن سیمینو دیدم که داره با یه نگاه خاصی به ما نگاه میکنه منم دستمو دور کمر نازی حلقه کردم و با کمرش کمی ور رفتم و بعد از یه مدت اومدم سر جام نشستم سعید گفت خوب میخوام این بارم ببرمتون که من گفتم کور خوندی و خندیم بازی شروع شد دست بعدی هم دست خوبی نبود ولی فقط یه برگ میخواستم که شانس با ما نبود اون دستم باختیم همش تو این فکر بودم که این بار با نازی چه کار کنم که سعید وسیمینم بلند بلند میگفتن زود باش زود باش سیمین به نازی گفت نازی جون نوبت توئه نازی هم چاره ای نداشت این بار نازی از جاش بلند شد اومد سمت من منم صندلی مو کمی کشیدم عقب و نازی اومد نشست روی پام نازی شروع کرد به لب گرفتن از من منم دیگه خجالت رو گذاشتم کنار و بلوز نازی رو تا زیر سینش دادم بالا و بعد از کمی ور رفتن با دستام لبمو از لبای نازی جدا کردم و صورتم اووردم پایین و چند تا مک از شکم نازی گرفتم و گفتم بسته دیگه سیمین میگفت کمه این که چیزی نیست که سعید بهش گفت ممکنه نوبت ما بشه و سیمین میگفت من که عمرا ببازم و نازی یه خنده قه قه هانه بهش زد گفت خواهیم دید بازی شروع شد این دست رو من و نازی بردیم و سعید و سیمین حسابی ساکت شده بودند و نازی میگفت سیمین جون دیدی حالا دیگه باید یه حال درست و حسابی به سعید بدی و سیمین میگفت باشه دست بعد تلافی میکنیم و منم میگفتم حالا تا دست بعد سعید از جاش بلند شد رفت سمت سیمین و سیمینو بلند کرد و به پشت خوابود روی میز و پاهاشو از هم باز کرد و رفت بین پاهای سیمین این حرکت باعث شد که دامن سیمین تا بالای روناش بالا بره من فقط منتظر بودم ببینم سعید با سیمین میخواد چه کار کنه سعید خودشو روی سیمین انداخت و شروع کرد به لب گرفتن ازش سیمین چشاش بسته بود معلوم بود بعدش نیومده سعید شروع کرد به باز کردن دو تا از دکمه های پیرهن سیمین کمی از بالای سینه باهاشون ور رفت ولی معلوم بود داره حال میکنه برای همین همه دکمه پیرهن سیمین رو باز کرد و پیرهنشو از دو طرف داد کنار و از روی سوتین داشت با سینه های سیمین بازی میکرد من با خودم گفتم هر لحظه ممکنه که کیرشو در بیاره و بکنه تو کس سیمین ولی سریع بلندشد وسیمینم بلند کرد گفت فعلا بسته تا ببینیم دست بعدی برد با کیه سعید اومد سر جاش نشست و سیمینم رو صندلیش نشست ولی دکمه های پیرهنشو نبست و دو تا سینه که از تو سوتین داشت میزد بیرون با ادم حرف میزد من با این که اون شب سینه های سیمینو دیده بودم ولی خیلی دوست داشتم یه بار دیگه اونا رو ببینم چون اون شب کمی تاریک بود توی این نور یه حال دیگه ای بهم میداد برای همین فقط به برد فکر میکردم چون با باخت سعید و سیمین احتمال دیدن سینه های سیمین وجود داشت بازی شروع شد نازی همه تمرکزش تو بازی بود و میخواست که ببره منم یه نگام به برگه ها بود یه نگاه دیگم به سینه های سیمین سعید هم متوجه این موضوع شده بود بخت بازم با ما بود بازی رو سعید اینا باختن سعید بازم سیمینو خوابود روی میز به همون شکل قبلی و شروع کرد به بازی کردن سینه هاش من دیگه کیرم داشت توی شلوار منفجر میشد و دوست داشتم این جریان حساس تر بشه سعید کمر سیمینو کمی اوورد بالا و دستش رو از پشت برد و قفل سوتین سیمینو باز کرد و سوتینو در اورد حالا دو تا سینه درشت سیمین رو به اسمون بود و سعید شروع به مکیدن سینه های سیمین کرد سعید در حالی که سینه های سیمینو میمکید داشت به نازی نگاه میکرد و با نازی چشم تو چشم شده بودن بعد از یه مدت دستشو از پایین دامن سیمین برد داخل و با کس سیمین داشت بازی میکرد سیمین داشت اه و ناله میکرد و چشاش بسته بود دیگه جلو تر نرفتن و بازی دوباره شروع شد ولی این بار دیگه سیمین سوتین نداشت و سینه هاش در حالی که دکمه های پیرهنش باز بود اویزون بود من دیگه حواسم به بازی نبود ولی نازی با جون و دل بازی میکرد که بازم ببره من انقدر محو سینه های سیمین شده بودم که نفهمیدم که کی و چه جوری بازی رو باختیم و نازی داشت به من پرخاش میکرد که تو خراب کردی سعیدم داشت میخندید و میگفت نوبتی هم که باشه نوبت شماست من که کیرم راست راست شده بود از جام بلند شدم و در حالی که داشتم به سمت نازی میرفتم سیمینو دیدم که داره به کیر من نگاه میکنه که از تو شلوار داره خود نمایی میکنه سریع بدون هیچ مکثی رفتم پشت نازی و در حالی روی صندلی نشسته بود بلوزشو از بالا از تنش در اووردم و یکم که از روی سوتین با سینه هاش بازی کردم از پشت قفل سوتینشو باز کردم و اونو پرت کردم یه گوشه از اتاق نازی که فهمیده بود حال من خرابه هیچ چیزی نمیگفت وبی حرکت بود سرمو اوردم روی سینه های نازی و شروع به مکیدن نوک پستوناش شدم و دیگه برام هیچ اهمیتی نداشت که سعید و سیمین دارن مارو نگاه میکنند بعد از یه دو سه دقیقه مکیدن نازی رو بلند کردم بردم یه دومتری اون طرف تر و در حالی که پشت به سیمین و سعید بودم نازی رو اووردم روبه روم و نشوندمش جلوی خودم نازی که فهمیده بود منظور من از این حرکت چیه خودش زیپ شلوارکم رو کشید پایین و کیرم رو در اوورد و شروع به ساک زدن کرد انقدر تو اوج بودم که به ادامه بازی فکر نمیکردم و میخواستم ارضاء بشم تا این که سرمو به عقب برگردوندم دیدم سعید سیمینو خوابونده روی میز و دامنشو از پاش در اوورده و شورت سیمینو زده کنار و داره کسش رو براش میخوره و با دستاش با سینه های سیمین بازی میکنه و سیمینم داره اه و ناله میکنه نازی یه لحظه بلند شد و گفت بسته دیگه زشته بریم بازی که چشمش افتاد به سعید و سیمین که افتاده بودن به جون هم منم گفتم خوب ما هم بریم مثل اونا بازی کنیم و زیپ شلوارمو کشیدم بالا و نازی رو بردم روی میز مثل سیمین خوابوندم البته به خلاف همدیگه که سراشون از بالا چسبیده بود به هم و سریع دامن نازی رو از پاش در اوردم و شورتشو زدم کنار و با زبونم با چوچولش بازی میکردم سعیدم من رو که دید افتادم به جون نازی شورت سیمینو از پاش کشید بیرون و پاهاشو از هم باز کرد و با زبونش میکرد تو کوس سیمیمن البته چون سیمین پشت به من بود من کوسشو دقیق نمیتونستم ببینم ولی میشد یه چیزایی دید منم شورت نازی رو از پاش در اوردم و نازی حالابدون هیچ لباسی جلوی سعید توی اون نور زیاد بود و سعید به بهانه اینکه از سیمین لب بگیره اومد کنار سیمین ولی تمام حواسش به کوس نازی بود سعید بعد از چند تا لب گرفتن از سیمین سیمینو بلند کرد و پیرهنشو از تنش در اوورد و سیمینو لخت لخت کرد سیمین بلند شد گفت اقا سینا اجازه میدید من کمکتون کنم منم گفتم حتما و سیمین اومد جای من و من رفتم عقب سیمین سرشو برد لای پای نازی و شروع به خوردن کوس نازی کرد که وقتی خم شده بود کوسش از عقب زده بود بیرون و داشت ادمو دیوانه میکرد من یه صندلی برداشتم و پشت سیمین با فاصله یک متری نشستم که سعید هدف من رو فهمید و یه صندلی هم اون بر داشت و کنار من نشست و میگفت اقا سینا این خوبه یا مال نازی من گفتم هر دوشون خوبن و نشستیم به تماشا سیمین بعد از چند لحظه خوردن بلند شد و نازی رو بلند کرد و دوتایی روی میز نشستن و شروع به لب گرفتن کردن و با هم بازی میکردن دیدن این صحنه ها خیلی منو تحریک کرده بود که بی اختیار کیرمو از تو شلوارکم در اورده بودم و داشتم باهاش بازی میکردم سعید که کیر منو دید اونم کیرشو در اوورد و تو دستش گرفته بود که سعید و دیدم بلند شد و تیشرتش رو در اوورد و رفت سمت نازی و سیمین من یه لحظه فکر کردم میخواد با نازی کاری کنه ولی دست سیمینو گرفت و اوورد پایین میز و گفت زود باش بخورش که دارم دیونه میشم و سیمین کیر سعیدو کرد تو دهنش و داشت براش میخورد منم به نازی گفتم نازی تو نمیخوای بیای نازی اومد خواست کیر منو بخوره که گفتم نه بشین روش من در حالی که روی صندلی نشسته بودم نازی روی کیرم نشست و بالا و پایین میشد نازی تیشرت منو از بالا کشید بیرون سعید که دید نازی داره کوس میده سیمینو روی میز خوابوند وشلوارو شورتش رو از پاش در اورد وپاهای سیمینو از هم باز کرد و کیرشو کرد تو کوس سیمین و داشت به شدت تلمبه میزد که نگاهش به ما بود ومنم نگاهم به اونا من نازی رو از روی پام بلند کردم و کنار سیمین خوابوندم وعین سعید شروع به کردن نازی کردم و نگاهم به کوس سیمین بود که یه لحظه همه چی دست در دست هم دادن که من به اوج اورگاسم برسم و کیرمو از کوس نازی کشیدم بیرون و ابم رو رو ریختم روی شکم و سینه های نازی که انقدر فشار داشت چند قطره از ان ریخت روی سینه های سیمین و سیمینم که متوجه شد اونا رو مالید روی سینه هاش و با یه دستش داشت سینه های نازی که از اب کیر من پر شده بود رو میمالید سعیدم کیرشو در اوورد و به سمت نازی گرفت و همه ابشو ریخت روی شکم نازی من فهمیدم که عمدی این کارو کرده ولی برام مهم نبود چون منم این کارو با زنش کرده بودم سیمین اب کیر من وسعیدو با هم میمالید روی خودش و نازی. بعد همه بلند شدند و رفتن دنبال لباساشون و لباساشونو پوشیدن من با خودم فکر میکردم که کارم اشتباه بوده و نباید این موضوع تا این جا کش پیدا میکرد ولی دیگه این یه چیز عادی شده بود و منم خودمو میزدم به بی خیالی چون این موضوع دو طرفه بود تازه حالش خیلی بیشتر از سکس تنهایی بود اون شب بعد از سکس کسی با کسی زیاد حرف نزد همه تو فکر خودشون بودن و معلوم بود به این کاری کردن دارن فکر میکنند خلاصه من به نازی گفتم اماده شو که بریم دیر وقته نازی هم مانتوشو پوشید و اماده رفتن شدیم که سعید میگفت شب و اینجا بمونید که من گفتم ممنون تنهاتون میذاریم شاید بخوایید کاری بکنیید اخه خیلی وقته سیمین خانوم حالش خوب نبوده تازه خوب شده سیمین به سعید گفت سعید تو به اقا سینا گفتی سعیدم گفت اره مگه چیه ما که با هم این حرفا رو نداریم و نازی کنجکاو شد که مگه سیمین خانوم مریض بوده که من گفتم نه بابا سرش درد میکرده حالا بهتر شده و خداحافظی کردیم و رفتیم خونه خودمون داخل که شدیم نازی رفت داخل اتاق لباشاش رو در اوورد که لباس خواب بپوشه که منم کامل لخت شدم و از پشت پریدم بهش کیرم تو یک ان راست شد و گفتم نازی بازم میخوام و شورتشو از پاش کشیدم بیرون وروی تخت خوابوندمش و شروع به کردن کوسش شدم با این که نازی رو میکردم ولی همش قیافه سیمین تو ذهنم بود نازی که خیلی شهوت زده شده بود اخ و اوخش خونه رو بر داشته بود من نازی رو قنبل کردم وبعد از چند بار تلمبه زدن از کوسش یه فکری به سرم زد که از کون بکنمش اخه نازی هیچ وقت نمیذاشت از کون بکنمش اوایل ازدواج یک بار این کارو کردم که بعد از چند تا عقب و جلو خودشو از زیر دستم کشید بیرون و نزدیک بود دعوامون بشه و سکسمون نیمه کاره موند خلاصه خواستم یه امتحان بکنم نازی که تو اوج لذت بود یه ان کیرمو از کوسش در اوردم و روی سوراخ کونش میزون کردم و فشار دادم که نصف بیشتر کیرم رفت تو نازی جیقی کشید و گفت دیوانه چه کار میکنی که خواست بره جلو که کیرم در بیاد ولی من همزمان باش رفتم جلو به طوری که نازی روی تخت خوابید و منم روش و کیرم هنوز توی کونش بود نازی داد میزد و میگفت نکن من که دیگه شهوت وجودم رو بر داشته بود گفتم یه دقیقه دندون رو جیگر بذار الان تموم میشه حرکت نمیدم تو فقط خودتو شل نگر دار نازی که دید چاره ای نداره جز تسلیم شدن خودشو شل کرد که من به یکباره کیرمو تا ته فشار دادم داخل کون نازی جیقی همراه با اشک زد ولی من دیگه دیونه شده بودم هیچ اعتنایی نکردم و اروم شروع به تلمبه زدن کردم که دیدم نازی دیگه به جای اخ و اوخ و داد و هوار داره نفس نفس میزنه معلومه داره حال میکنه حتی کونشم بالا پایین میکنه من سرعتم رو بیشتر کردم و ضرباتم رو به قدری محکم میزدم به کون نازی که با برخورد هر ضربه به کون نازی چند سانتی روی تخت میرفت جلو نفسام تند تند شد و دیدم میخواد ابم بیاد کیرم رو در اووردم و ابم رو ریختم رو کون نازی و با یه دستم اونا رو میمالیدم روی کونش و افتادم روی تخت بغل نازی همون جا بغلش خوابم برد. یکی دو هفته ای گذشت زندگیمون همچنان ادامه داشت چند باری هم با نازی سکس داشتم ولی هردفعه از کونم میکردم نازی دیگه مشکلی نداشت بلکه حالم میکرد منم حسرت میخوردم که چرا زود تر از اینا نازی رو از کون نکرده بودم وتلافی این چند سالو حسابی سرش در میاوردم یک روز وقتی که بعد از ظهر از سر کار برگشتم تا وارد خونه شدم سیمینو دیدم که با نازی توی حال نشستن و مشغول صحبت کردن هستن سیمین یه شلوارک پوشیده بود و با یه پیرهن بلند کمی پایین تر از کونش روسری هم نداشت در یک نگاه فهمیدم که این لباسا مال نازیه سیمین از جاش بلند شد و با من سلام و خسته نباشید کرد نازی رو دیدم که یه لباس راحتی یه تیکه پوشیده که تا بالای روناش بازه و نصفی از سینه هاشو گرفته با خودم گفتم یعنی نازی جلوی سعید با همین وضع بوده یا سعید هنوز نیومده این فکرا تو سرم بود که گفتم سیمین خانوم اقا سعید کجاست سیمینم گفت دو روزه که برا کاری رفته به شهرستان منم که دیگه تو خونه حوسلم سر رفته بود گفتم یه سری به نازی بزنم من گفتم برا شب که بر میگرده سیمین گفت نه فردا میاد منم گفتم شب تنها نمیترسید تو خونه سیمین گفت کارش نمیشه کرد باید ساخت که نازی گفت خوب امشب پیشه ما بمون خوشحال میشیم سیمین گفت نه مزاحم نمیشم باید برم کمی کار دارم منم گفتم کار که تمومی نداره فردا انجام بده امشب نمیذاریم بری سیمینم بعد از کمی مکث قبول کرد شب شامو همه دور هم خوردیم و بعد از شام نشسته بودیم مشغول خوردن چای و میوه بودیم و دیگه با سیمین خیلی خودمونی بودم همش با هم شوخی میکردیم سیمین به نازی گفت خونتون چه قدر گرمه نازی بهش گفت میخوای یه لباس مثل مال خودم بهت بدم سیمین گفت نه همین خوبه نازی بهش گفت سینا که غریبه نیست من فکر کردم چون سعید نیست سیمین خجالت میکشه گفتم سیمین خانم میخوایید من برم بیرون تا راحت باشید سیمین گفت نه خیلیم خوبه منم گفتم هر طور که راحتید من کنار نازی نشسته بودم سیمینم روبرومون من با خودم فکر میکردم کاشکی سعیدم اومده بود تا یه سکس گروهی داشته باشیم ولی فایده ای نداشت تو این فکرا بودم که نازی به سیمین گفت راستی از روابط جنسی تون با سعید چه خبر که سیمین نگاهی به من کرد و گفت ما که راضی هستیم شما چه طور که من به سیمین گفتم ما روز به روز اشتیاق مون به سکس بیشتر میشه اینو بی پرده گفتم و نازی رو بغل کردم و یه لب ازش گرفتم نازی گفت نکن جلوی سیمین چون اقا سعید نیست درست نیست تنهایی کاری بکنیم منم به شوخی گفتم اون دیگه مشکله سعیده و یه لب دیگه ازش گرفتم و به سیمین گفتم ولی ای کاش سعیدم بود تا&#8230; دیگه چیزی نگفتم و سیمین گفت شما ها راحت باشید منم دستمواز روی لباس نازی میمالیدم به سینه هاش و بعد از کمی بازی کردن بند لباسشو از دو طرف دادم کنار و کشیدم پایین و شروع کردم به خوردن سینه هاش سیمینم فقط داشت ما رو نگاه میکرد من کم کم لباس نازی رو از تنش کشیدم بیرون و فقط یه شورت پای نازی بود نازی رو خوابوندم روی زمین به طوری که رو به من بود و سیمینو نمیدید و سرموبردم لای پاش و شورتشو زدم کنار و زبونمو از کنار شورتش به چوچولش میزدم و میمکیدم نازی اه و اوه میکرد که چشمم به سیمین افتاد که دستشو برده بود توی شلوارش و داشت با کوسش ور میرفت دیدن این صحنه منو حسابی حشری کرده بود که در یک ان شورت نازی رو از پاش در اوردم و نازی رو بردم کنار سیمین و به بغل خوابودم به سمت سیمین و خودمم پشت نازی خوابیدم که کیر راست شدمو از توی شلوار به کونش چسبوندم و با سینه هاش بازی میکردم این کار رو کردم که نازی بتونه با سیمین حال کنه و سیمین بی نسیب نمونه نازی هم دکمه های پیرهن سیمینو باز کرد و پیرهنشو از تنش در اوورد سیمین انگار منتظر چنین لحظه ای بود نازی کمر سیمینو کمی بالا برد و کرستشو باز کرد و در اوورد و با سینه های سیمین بازی میکرد سیمینم چشاشو بسته بود و دستش همچنان توی شلوارش بود و داشت با کوسش بازی میکرد من به نازی گفتم بیا نوبت من نازی از جاش بلند شد و منم از این فرصت استفاده کردم به بهانه درست کردن جام کنار سیمین خوابیدم و کمربند شلوارمو باز کردم نازی خودش کمک کرد و شلوارو باز کرد و از پام کشید بیرون و کیرمو که داشت از شق درد توی شورت میزد بیرون در اوورد و کرد توی دهنش سیمینم در حالی که داشت با کوسش بازی میکرد داشت به کیر من نگاه میکرد من سرمو کامل چرخونده بودم به سمت سیمین و صورتم خورده بود به موهاش سیمینم سرشو برگردوند سمت من و لبامون تو فاصه چند متری از هم شد و من تو فکر سعید بودم که این کار نامردیه و درست نیست نباید این طور بشه که یه لحظه داغی لبای سیمینو روی لبام حس کردم و بی اختیار شروع به لب گرفتن از هم شدیم یه بار سرمو برگردوندم سمت نازی و در حالی که داشت ساک میزد به ما نگاه میکرد و یه لبخند به من زد من که دیدم نازی از این کار ناراحت نمیشه به خودم جرات دادم و دستمو گذاشتم روی سینه های سیمین و باهاشون بازی میکردم سیمینم چشاشو بست و اه واوه میکرد من کم کم سرموبردم روی سینه هاش و شروع به خوردن ممه هاش کردم و یه دستمو بردم تو شلوارش و با چوچولش بازی میکردم نازی هم شورت منو از پام در اوورد و اومد جلوی سیمین و شلوارک و شورتشو با هم از پاش در اوورد اومد روی سیمین خوابید و شروع به لب گرفتن از هم شدن منم بلند شدم پیرهنمو از تنمدر اووردم و در حالی که دو تا زن خوشگل جلوم بودن رفتم بین پاهای اونا و یه لیس به کون و کوس نازی زدم و سرمو بردم روی کوس سیمین و شروع به خوردن کوسش کردم حس عجیبی داشتم تا حالا دو تا زن هم زمان در اختیارم نبود سیمین معلوم بود خیلی حال اومده و صدای نفساش به گوش میرسید من بعد از چند دقیقه خوردن کوس سیمین بلند شدم و کیرم روی سوراخ کون نازی میزون کردم و با یه فشار کل کیرمو کردم تو کونش و با یه دستم با کوس سیمین بازی میکردم تا به اینجای داستان و نوشتم ولی به علت فوت بستگان الباقی داستان رو به اینده میذارم اگرم دوست دارید خودتون توی ذهنتون تصور کنید که چی میخواد بشه ولی من حتما در اینده ادامش رو مینویسم. شب خوش.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b3%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%85%db%8c%da%a9%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176839</post-id>	</item>
		<item>
		<title>زیاد حرف نزن ااا کن  میخوام بزارم تو دهنت</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b2%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d9%86%d8%b2%d9%86-%d8%a7%d8%a7%d8%a7-%da%a9%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b2%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d9%86%d8%b2%d9%86-%d8%a7%d8%a7%d8%a7-%da%a9%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 30 Aug 2019 06:37:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ابتدای]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواجم]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بازکنه]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمند]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[پارکینگ]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوندم]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دخترایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدم]]></category>
		<category><![CDATA[سیگارش]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[کمربند]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[مالوند]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتی]]></category>
		<category><![CDATA[نگهبان]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[هیجانی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[خاله بگیر تا دخترای همسایه فیلم سکسی و همکار و &#8230; ولی این داستان یک چیز دیگه است .داستان از اینجا شروع می کنم که با یکی سکسی از دخترای فامیل(به اسم مستعار مریم)چند سالی شاه کس دوست بودم از اون دخترایی بود که اولش دهن من رو سرویس کرد تا بده کونی ولی بعدش [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>خاله بگیر تا دخترای همسایه فیلم سکسی و همکار و &#8230; ولی این</h2>
<p>داستان یک چیز دیگه است .داستان از اینجا شروع می کنم که با یکی سکسی از دخترای فامیل(به اسم مستعار مریم)چند</p>
<h3>سالی شاه کس دوست بودم از اون دخترایی بود که اولش دهن</h3>
<p>من رو سرویس کرد تا بده کونی ولی بعدش رام من شد هرجا بگید من با اون سکس داشتم خیلی حشری</p>
<h4>بودمخصوصاً جنده وقتی مشروب می خورد که دیگه وحشت ناک می</h4>
<p>شد. از خودم هم بگم خیلی پستون معمولیم ولی خوب بخاطر کارم که فروش هست خیلی حراف با روابط عمومی خیلی</p>
<h5>قوی(کارشناس ارشد کوس MBA)، خلاصه از مریم گفتم ما چند سالی</h5>
<p>با هم بودیم بعد فاصله ای افتاد بین من و مریم ولی جسته گریخته سکس داشتیم تا زمانی که من داشتم برای سکس داستان مراسم ازدواجم حاضر</p>
<h6>می شدم ، تلفنی با هم در تماس ایران سکس بودیم که</h6>
<p>می گفت باید آخرین سکس رو باهم داشته باشیم تا تو زن نگرفتی و از این حرفا که من همیشه به مسخره می گفتم زن گرفتم ایدز که نگرفتم&#8230;خلاصه هر کار کردیم تواین مدت نشد که بشه با هم باشیم. تا شب عروسیمعروسیم تو یک باغ تو کرج بود که خیلی باغ بزرگی بودخود من که دوماد بودم ته مست و پاتیل بودم ، وسط رقص تو سن رقص این خانم هی خودشو به من می مالوند، با اینکه خیلی مست بودم چند بار بهش گفتم که نکن من رو همه دارن نگاه می کنن ولی اون حس زنونگی (حسودی یا شهوت) نفهمدیم که کدومش بود. من خودمو جمع جور کردم و رفتم نشستم ولی همش داشتم به مریم فکر می کردم به لحظه لحظه سکس هامون چون تو فامیل بود ما سکس های هیجانی زیادی با هم داشتیم(تو مسافرت ها با وجود همه فامیل)، یک لحظه اولین سکس مون رو یادا آوری کردم که خیلی بچه بودیم خیلی حشری شده بودم از یک طرف هم داشتم فکر می کردم که لاشی تو زن گرفتی شب عروسیت داری با یکی لاس می زنی که یک هو برام SMS امود. SMS که باز کردم از مریم بود که نوشته بود خواهش می کنم بیا تو پارکنیگ(پارکینگ باغ ابتدای باغ سمت راست بود و یک زمین بزرگ و خاکی که دورش پر درخت و شمشاد بود) این جا رو بگم که اون باغ یک مامور نگهبان داشت به نام امیر که از اون لاتو لووت های قدر بود.که وظیفه داشت جلوی در ورودی و پارکینگ نزاره کسی مشروب بخوره و از این کارا ولی من سیبیل این آقا رو حوب چرب کرده بودم که خرم بود.من با کلی بدبختی که من گرمم شده و از این حرفا پیچوندم و رفتم طرف پارکینگ امیر اونجا بود گفتم من دارم می مشروب بخورم مواظب باش کسی نیاد دوباره شاباش دادم بهش و خلاصه رفتم سمت محوطه پارکینگ که موبایلم زنگ زد دیدم خودشه که بیا این طرف خلاصه پیداش کردم دیدم دره ماشین خودشون بازه نشسته روی صندلی راننده و سیگار می کشه. رسیدم بهش تو اون تاریکی با هر با پک زدن به سیگارش چشمای خومار و حشری شو می شد به وضوخ دید. یک لباس تنگ کوتاه طلایی زیبا هم تنش بود که اندام قشنگش شو جذاب تر می کرد . تا رسیدم به ماشین گفتم مریم اینجا اگه ما رو ببینن که آبرو برام نمی مونه از این حرفا ساکت بود. یک لحظه از جاش بلند شد و گفت خواهش می کنم و لب شو گذاست رو لب من تو همون لحظه اول با چشیدن لبش مزه و بازدم های گرم و طولانیش می شد فهمید که خیلی مسته من که می دونستم و قتی مست میشه غیر قابل کنترله چنه لحظه ای به لب گیری مشغول بودیم که گفتم اینجا ضایع است بریم یک جای دیگه گوچه اونجا یک حالت خرابه بود که جلوش ماشین پارک کرده بود و از تاریکی نمی شد جایی رو ببینی ،پیش خودم گفتم بهترین جاس برای کار.دست شو گرفتم و با دست دیگم دور کمرشو رفتیم پشت درختای قسمت خرابه چسبودمش به دیوار دستم از زیر لباس کوتاش خیلی راخت رسوندم به کسش که خیس خیس بود داشت دیونه می شد لبای من رو گاز می گرفت جوری که گفتم الان که باد کنه همه بعداً بفهمند، لبام نجات دادم و شروع کردم به کس مالی اینقدر خیس بود که انگشتم خیس خیس شده بود اون بیکار نبود زیپ شلواروم باز کرد تا کمربند من خواست بازکنه من نزاشتم گفتم دیگه اگه کسی بیاد نمی تونم جمع جور کنم ،تو اون حال خیلی فکر از ذهنم می گذشت که باعث شد به خودم بیام و هرچی خوره بودم بپره و لی از یک طرف خیلی خیلی حشری بودم تو این فکر را بودم که دیدیم بله کیرم تو دهن مریم و داره با ولع می خوره داشت آبم می امد بهش گفتم آب من داره می باد که سرعت ساک زدنشو بیشتر کرد و آب من با فشار زیاد ریخت تو دهنش چون چند وقتی بود بخاطر هیجان های شب عروسی وقت فکر کردن هم نداشتم چه برسه به سکس آب من خیلی زیاد بود فضای دهنش پر شده بود و کمی از آبم روی گردن و لباس ریخت بلندش کردم و گفتم من چکار کنم نمیشه الان سکس کنیم گفت با دست ،من هم نامردی نکردم انگشتم کردم تو دهن خودش خیس شد و شروع کردم بارش جق زدن بالا و پایین سریع روی چوجولشو دستمو می چرخوندم تا یک لحظه آه بلندی کشد و ارضاء شد داشت از سستی عظلات می افتاد که گرفتمش تو بغلم و چنتا لب گرفتم که مزره مشروب با آب خودم درهم بود تمام این داستان کمتر از 15 دقیقه طول کشید ولی برای من خیلی بیشتر طول کشیدخلاصه به اوضاع سرو سامون دادم خودم خودشو جمع جور کرئم یک لب خفنی گرفتم بو خودم سزیع رفتم به سمت سالن عروسی ، یک رب بعد مریم هم امو تو سالن من که شارژ شارژ بودم داشتم اون وسط با عروس می رقصیدم که چشم خورد به مریم یک بوس ریز برام فرستاد من هم با یک چشمک جوابش و دادمعزیزان این خاطره برای خودم که خیلی تجربه سکس داشتم با اینکه قسمت سکسیش خیلی زیاد نبود ولی یک چیز دیگه بود که لحظه به لحظه اون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.وقت همگی خوش امیدوارم که از خاطره من رازی باشد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b2%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d9%86%d8%b2%d9%86-%d8%a7%d8%a7%d8%a7-%da%a9%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2615</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شاه کس خوشگل و ناز حسابی کرده میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 27 May 2019 07:19:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایان]]></category>
		<category><![CDATA[آفریده]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[احساسم]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباطمون]]></category>
		<category><![CDATA[ارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[ازخجالت]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استخوان]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اضطرابم]]></category>
		<category><![CDATA[اطرافم]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراف]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندامهای]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتت]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اوقاتم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنش]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونروزم]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینجاش]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینکار]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارش]]></category>
		<category><![CDATA[اینهمه]]></category>
		<category><![CDATA[باتجربه]]></category>
		<category><![CDATA[باتمام]]></category>
		<category><![CDATA[باخنده]]></category>
		<category><![CDATA[باخودم]]></category>
		<category><![CDATA[بادستش]]></category>
		<category><![CDATA[بادستم]]></category>
		<category><![CDATA[بازکردم]]></category>
		<category><![CDATA[بازکنم]]></category>
		<category><![CDATA[بازکنه]]></category>
		<category><![CDATA[باشهبعد]]></category>
		<category><![CDATA[باکمال]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[بایستم]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمش]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بچسبون]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[برآمدگی]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برادرم]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[برقرار]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشت]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بفرستم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسه]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودآخه]]></category>
		<category><![CDATA[بودخودش]]></category>
		<category><![CDATA[بودمادرم]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمیشه]]></category>
		<category><![CDATA[بودیم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پسربچه]]></category>
		<category><![CDATA[پسرونه]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پهلوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشروی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابحال]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تجربگی]]></category>
		<category><![CDATA[تختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[تخمهام]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تعادلم]]></category>
		<category><![CDATA[تغییراتی]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[چنددقیقه]]></category>
		<category><![CDATA[چهاردست]]></category>
		<category><![CDATA[چوچوله]]></category>
		<category><![CDATA[چیزهای]]></category>
		<category><![CDATA[چیزهایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حرارتش]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[حقیقتش]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خدادادی]]></category>
		<category><![CDATA[خدمتتون]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خورشید]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشرنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خوشکلی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[دختربازی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترخاله]]></category>
		<category><![CDATA[دخترعمو]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهایی]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دراختیار]]></category>
		<category><![CDATA[دربیاد]]></category>
		<category><![CDATA[دربیار]]></category>
		<category><![CDATA[دربیارم]]></category>
		<category><![CDATA[دربیاره]]></category>
		<category><![CDATA[دربیاریم]]></category>
		<category><![CDATA[درحالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچگی]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دلخوری]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتاشون]]></category>
		<category><![CDATA[دودستم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهاین]]></category>
		<category><![CDATA[دیواره]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رمانتیک]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[روسریش]]></category>
		<category><![CDATA[روگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زودباش]]></category>
		<category><![CDATA[زیباترین]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتها]]></category>
		<category><![CDATA[سرازیر]]></category>
		<category><![CDATA[سربالا]]></category>
		<category><![CDATA[سرصحبت]]></category>
		<category><![CDATA[سرکلاس]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سفیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارکش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شورتهای]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عکسهای]]></category>
		<category><![CDATA[غافلگیر]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[فریادی]]></category>
		<category><![CDATA[فکرکردم]]></category>
		<category><![CDATA[فکر‌کنم]]></category>
		<category><![CDATA[فکرمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمها]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[قسمتهای]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کردمچند]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کمربندم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتار]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گفت:من]]></category>
		<category><![CDATA[گوشتیش]]></category>
		<category><![CDATA[لاپایی]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهامون]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لذت‏بخش]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[متشکرم]]></category>
		<category><![CDATA[متوسطی]]></category>
		<category><![CDATA[محترمانه]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مقداری]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[موذیانه]]></category>
		<category><![CDATA[موقعها]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتش]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میبنده]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسید]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میبینی]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میپوشید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونست]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوان]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتی]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناختم]]></category>
		<category><![CDATA[میشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمید]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکرده]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذروندم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میمکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجی]]></category>
		<category><![CDATA[نامحرم]]></category>
		<category><![CDATA[نباشید]]></category>
		<category><![CDATA[نبودیم]]></category>
		<category><![CDATA[نپوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهاش]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناختم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نوکشون]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هردومون]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هرکدوم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایمون]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[هنرپیشه]]></category>
		<category><![CDATA[هیچکدومشون]]></category>
		<category><![CDATA[وپایین]]></category>
		<category><![CDATA[ورانداز]]></category>
		<category><![CDATA[یکراست]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بده.توی زندگیش یک دختر قشنگ فیلم سکسی باشه که آدم دوستش بداره، براش هدیه بخره، شعرای عاشقانه براش بنویسه، هر از گاهی ببینتش و بالاخره&#8230;.. حالی به سکسی حولی!منهم مثل خیلی از پسرها همینطور بودم. شاه کس از لحاظ مردی که مطمئن بودم مرد شدم، ولی هنوز موقعیتش پیش نیومده بود تا کونی از آلت [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>بده.توی زندگیش یک دختر قشنگ فیلم سکسی باشه که آدم دوستش بداره، براش</h2>
<p>هدیه بخره، شعرای عاشقانه براش بنویسه، هر از گاهی ببینتش و بالاخره&#8230;.. حالی به سکسی حولی!منهم مثل خیلی از پسرها همینطور</p>
<h3>بودم. شاه کس از لحاظ مردی که مطمئن بودم مرد شدم، ولی</h3>
<p>هنوز موقعیتش پیش نیومده بود تا کونی از آلت مردانگیم استفاده کنم! دنبال یک مورد مناسب، یعنی یک دختر خوب میگشتم</p>
<h4>تا جنده زودعاشقش بشم و مردونگیم رو براش بکار بگیرم!هروقت به</h4>
<p>حمام میرفتم و خودم رو لخت پستون میدیدم با خودم میگفتم: بالاخره همه چیزهایی که خدا آفریده حکمت داره و حیفه</p>
<h5>که آدم کوس از موهبتهایی که خدا بهش داده استفاده نکنه!</h5>
<p>اندامهای جنسی با این ظرافت و قشنگی چرا باید سالها بدون استفاده بمونن تا آدم ازدواج کنه و بتونه بکارشون بگیره. اصلا&#8221; سکس داستان شاید زبونم لال</p>
<h6>من به اون سن نرسیدم،اون وقت چی؟ حیف ایران سکس نیست ناکام</h6>
<p>از این دنیا برم؟!مدتها بود که این افکار مغز منو پرکرده بود و تصمیم گرفته بودم هرچه زودتر ازنعمتهای خدادادیم استفاده کنم.ولی چطوری؟ آخه دوست دختر چیزی نیست که آدم بتونه هروقت دلش خواست بره در مغازه ، یکیش رو بخره و بیاره خونه.تازه باید خونه خالی هم داشته باشه!واقعا&#8221; زندگی چقدر سخته!! بالاخره چاره ای نبود باید برای خودم کسی رو پیدا میکردم تا مثل دوتا پرنده عاشق باهم پرواز کنیم و به یکجای امن بریم و باهم حال کنیم! دست بکار شدم و اول لیست تمام دخترهایی رو که میشناختم نوشتم.بعضی هاشون از من بزرگتر بودن و حذفشون کردم.دخترهای فامیل نزدیک مثل دخترخاله و دخترعمو و&#8230;. هم که ناموس آدمن و نمیشه باهاشون کاری کرد! از بین غریب ترها چندتاشون خیلی افاده ای بودن،اونها رو هم حذف کردم. یکی از دوستای بابام هم دختر خوشکلی داشت ولی اونها به یک شهر دیگه رفته بودن و نمیشد باهاش مکاتبه ای حال کرد! از بین اون همه اسم که نوشتم فقط چندتاش باقی موند تازه این دوسه تاهم این قدر زشت بودن که حالم ازشون بهم میخورد.توی این فکربودم که دنیاچقدر کوچیکه و من چقدر بدبختم که هیچ دختر مناسبی برای من پیدا نمیشه.با نامیدی کنارپنجره اومدم تا غروب غمگین خورشید رو نگاه کنم که یهو چشمم به خونه همسایه افتاد. چرا تاحالا به فکرم نرسیده بود&#8230; یادم اومد&#8230; مرجان دختر همسایمون&#8230; دبیرستانی و همسن و سال خودم،خوشکل و زیبا،با وقار،تازه هرروز میتونستم از پنجره اتاقم هم ببینمش! خدایا متشکرم.خانواده مرجان سالهاهمسایه ما بودند و اونها رو خوب میشناختم.خونه اونها درست روبروی منزل ما بود و من از طبقه بالا و پنجره اتاقم خیلی راحت میتونستم حیاط خونه شون رو دید بزنم.من و مرجان وقتی بچه بودیم اکثر اوقات توی کوچه باهم بازی میکردیم.ولی بتدریج که من بزرگتر شدم از او فاصله گرفتم و ارتباطمون قطع شد.آخه پسربچه ها از اینکه با یک دختر دوست باشن خیلی خجالت میکشن.(ولی وقتی مرد شدن میخوان خودشون رو بکشن تا دوباره بتونن با همون دختره دوست بشن!) من گاهی بدون هیچ منظوری از پنجره اتاقم اونو توی حیاط خونه شون میدیدم.پوست روشن با موهای خرمایی و بلند داشت.معمولا&#8221; دامن کوتاه میپوشید که ساق پاهای سفیدش از اون بالا کاملا&#8221; معلوم بود.اندام متوسطی داشت که سینه هاش مثل دوتا انار در بالای اون خودنمایی میکرد.عجیبه که من تابحال متوجه این همه نعمت خدادادی که اطرافم بود نشده بودم و بی تفاوت از کنارش میگذشتم! ولی حالا دیگه متوجه همه این زیبایی ها شده بودم و تصمیم گرفتم هرطورشده مرجان رو شکارکنم.مرجان برای من بهترین بود.از اون شب تمام فکر و ذکرم مرجان شده بود.بیشتر اوقات کنار پنجره میومدم تا شاید بتونم اونو ببینم.ولی مشکل اصلی این بود که چطور باهاش ارتباط برقرار کنم و منظورم رو بهش بگم.اگه بمن راه نده&#8230; اگه نخواد باهم دوست باشیم&#8230; اگه نذاره باهم حال کنیم&#8230; اونوقت چی؟ همه دنیای من در مرجان خلاصه شده بود و باید به هرقیمتی که شده شکارش میکردم. ولی چطوری؟ فردا که به مدرسه رفتم ،توی راه و سرکلاس فقط به مرجان فکر میکردم. وقتی مدرسه تعطیل شد عمدا&#8221; بخونه نرفتم و توی کوچه پرسه میزدم تا مرجان رو موقع برگشتن از مدرسه ببینم.آخرکوچه ایستادم تا وقتی مرجان اومد درخلاف جهت همدیگه راه بریم و صورتش رو ببینم وشاید بتونم به بهانه ای سرصحبت رو باهاش بازکنم.بالاخره مرجان با کیف مدرسه اش از سرخیابون پیدا شد. منهم در جهت روبروی او شروع به حرکت کردم.چقدرلباس فرم مدرسه بهش میومد. بااون مقنعه آبی، زیبایی صورتش بیشتر شده بود. حتی راه رفتنش هم بنظرم قشنگ میومد.بتدریج به هم نزدیکتر میشدیم. ضربان قلبم تند شد و دلشوره گرفتم.اصلا&#8221; روم نمیشد مستقیم توی صورتش نگاه کنم چه خواسته با اینکه باهاش حرف بزنم. از شدت خجالت و ترس پشیمون شدم و میخواستم برگردم ولی اینطوری بدتر بود و پیش خودش فکرمیکرد چقدر بی ادب هستم که تا اون رو دیدم برگشتم.به چندقدمی هم رسیدیم، حالا دیگه صورتش رو بطور کامل میدیدم. چقدر زیبا بود.چرا درخلال این همه سال متوجه این زیبایی نشده بودم؟ عشق چشم دل آدم رو بازمیکنه! خیلی هیجان داشتم. فکرمیکردم که مرجان از قصد من خبرداره و ممکنه ناراحت بشه. صدای ضربان قلبم رو خودم هم میشنیدم. نگاه مرجان به نگاه من گره خورد. وای خدای من چه نگاه گرم وگیرایی. دلم میخواست همون موقع بهش بگم عزیزم اجازه میدی من تو رو دوست داشته باشم؟!! وقتی منو دید لبخند زد و سلام کرد.آنقدر مجذوب او شده بودم که یادم رفته بود بهش سلام کنم.بادستپاچگی سلام کردم. مونده بودم بعد از سلام چی بگم.مرجان پرسید:خانواده چطورند؟ و من با خجالت جواب دادم : حال شماخوبه؟! هردومون از این اشتباه خندیدیم. من قبلا&#8221; مرتب مرجان رو میدیدم ولی تاحالا اینطوری نشده بودم.دست و پاهام بی حس شده بود،زبونم بند اومده بود و لته پته میکردم.اوکه متوجه حال من شده بود گفت: آقا مهیار مثل اینکه کسالت دارید، چون صورتتون خیلی قرمز شده! راست میگفت، خودم هم احساس میکردم که از صورتم داره بخار بلند میشه! با دستپاچگی جواب دادم : آره فکرکنم تب کردم. مرجان خیلی محترمانه خداحافظی کرد و رفت و من مات و مبهوت او را نگاه میکردم. واقعا&#8221; تب کرده بودم. تب عشق!به خونه برگشتم. اولین برخورد عاشقانه من با مرجان هر چند خیلی معمولی بود ولی تاثیرزیادی روی من گذاشت. حالا دیگه من اکثر اوقاتم رو کنار پنجره میگذروندم تا هروقت مرجان به حیاط خونه شون بیاد، بتونم ببینمش. پنجره اتاق من به« کانال مرجان» تبدیل شده بود و م<br />
دام تصویر اونو پخش میکرد! گاهی برای درس خوندن به حیاط میومد و کتابش رو بدست میگرفت و راه میرفت. گاهی برای نرمش میدیدمش. وقتی طناب بازی میکرد نمیتونستم از سینه هاش که بالا وپایین میپریدند چشم بردارم. همش در حسرت این بودم که بتونم اون سینه های قشنگش رو لمس کنم.ولی از همه اینها قشنگتر وقتی بود که لباسهای شسته اش را روی بند پهن میکرد.من مخصوصا&#8221; عاشق شورت و کرستش بودم. چقدر باسلیقه بود.همیشه بهترین رنگها رو انتخاب میکرد و اونها رو با ظرافت خاصی روی بند لباس پهن میکرد. شاید هم عمدا&#8221; اونها رو طوری آویزون میکرد که من ببینم و حشری بشم!من سعی میکردم هرروز به بهانه های مختلف سرراه مرجان سبز بشم. برخورد او با من صمیمانه تر شده بود و من کمتر خجالت میکشیدم. بعد از مدتی متوجه شدم که مرجان بیشتر از سابق به بهانه درس خوندن یا ورزش به حیاط میاد و جالبه که لباسش هم راحتتر شده بود.بعضی وقتها آرایش دخترانه ای میکرد و تاپ و شلوارک کوتاهی میپوشید و ساعتها در حیاط خونه شون وقت میگذروند. از خودم میپرسیدم یعنی او متوجه منظور من شده و به عمد این کارها رو انجام میده؟یعنی میشه مرجان هم منو دوست داشته باشه؟ قلبم گواهی میداد که مرجان هم منو دوست داره و دلش بامنه فقط رویش نمیشه تا علاقه اش رو ابراز کنه. اینو از نگاهش، از لبخندهایی که توی کوچه بمن میزد، و از اینکه همیشه توی حیاط بود وجلب توجه میکرد، میفهمیدم. این اواخر دیگه ارتباط پنجره اتاق من به حیاط اونها خیلی قوی شده بود!مادرم سالی یکبار آش نذری میپخت و بین در و همسایه و آشنایان پخش میکردیم. روز پختن آش، پابپای مادرم بهش کمک میکردم. مادرم هم مدام منو دعا میکرد و میگفت آش رو هم بزن و نذر کن و حاجت بخواه. منهم ازصبح پای دیگ آش نشسته بودم و اونو هم میزدم و توی دلم میگفتم: خدایا من مرجان رو میخوام، ما رو بهم برسون! (نمیدونستم دعای اونروزم اینقدر زود مستجاب میشه.) کار پختن آش که تموم شد لباس مرتبی پوشیدم و تیپ کردم و کاسه ها رو بدر خونه چندتا از همسایه ها بردم تا نوبت به خونه اونها رسید. بخت با من یار بود و مرجان خودش برای گرفتن کاسه اومد. هردومون بهم لبخند معنی داری زدیم. با نگاهش بمن میگفت که خیلی وقته منتظرم بوده. چادری که بسرکرده بود نمیتونست زیبایی صورتش رو مخفی کنه. تازه سینه اش روهم باز گذاشته بود تا تاپ نارنجی که پوشیده بود کاملا&#8221; مشخص باشه. موقعی که کاسه رو از من میگرفت عمدا&#8221; دستم رو بدستش کشیدم. خیلی نرم و لطیف بود. حرارتش تمام بدنم رو گرم کرد. من با چشمام داشتم سینه هاش رو میخوردم که مرجان روبمن گفت: «آقا مهیار یادتونه قدیمها که بچه بودیم روزی که شما آش میپختید، توی خونه تون ما باهم بازی میکردیم؟ یادش بخیر چقدر خوش میگذشت،اون موقعها ما بیشتر از الان باهم بودیم.» دیگه برام ثابت شده بود که داره چراغ سبز نشون میده، بدون معطلی گفتم من همیشه بیاد شما هستم ولی این اواخر کمی گرفتار شده بودم و کمتر خدمتتون میرسیدم.ولی پس فردا خانواده ما به مشهد مسافرت میکنن و شما اگه دوست داشتید میتونید بیاید تا خاطرات گذشته رو باهم زنده کنیم.فکر میکردم الان محکم میزنه توی گوشم یا اینکه هرچی فحش بلده بارم میکنه و در رو میبنده. ولی اصلا&#8221; اینطوری نشد،مرجان لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: پس فردا؟ حتما&#8221;!خدایا ازت متشکرم که نذر منو به داین زودی ادا کردی.با خوشحالی به خونه برگشتم. دیگه سر از پا نمیشناختم. به برادرم گفتم بره بقیه آش ها رو پخش کنه و خودم یکراست به حمام رفتم تا بیاد مرجان یه جلق درست و حسابی بزنم!در فاصله این دو روز من فقط در این فکربودم که موقع روبرو شدن با مرجان چکار کنم و باراول چطوری باهاش حال کنم. از شما چه پنهان یواشکی چندتا فیلم سوپرهم نگاه کردم، ولی هیچکدومشون بدردم نخورد، آخه منو مرجان که هنرپیشه توی فیلم نبودیم که راحت بتونیم همدیگه رو بکنیم!!صبح روزی که خانواده ام منو تنها میگذاشتن و به مسافرت میرفتن با خوشحالی اونها رو بدرقه کردم و گفتم اصلا&#8221; نگران من نباشید و هرچقدر دلتون خواست باخیال راحت اونجابمونید! اتفاقا&#8221;همین موقع بود که مرجان هم از خونه بیرون اومد و بعد از احوالپرسی به مادرم گفت خانم شماخیالتون راحت باشه،مگه ما آقامهیار رو تنها میذاریم!خانواده ام بسوی مشهد حرکت میکردن و من در حالیکه به مرجان خیره شده بودم برای آنها دست تکان میدادم.به خونه برگشتم. هردقیقه برایم یک ساعت و هرساعت برایم یکروز طول میکشید. پس این دخترهمسایه کی میخواد بمن سربزنه و منو از تنهایی در بیاره؟ مدام پشت پنجره منتظر ایستاده بودم تا اومدنش رو ببینم.ناهارم رو با بی میلی خوردم. همش میترسیدم نکنه نیاد و منو سرکارگذاشته باشه. تا بعدازظهر هم هیچ خبری از مرجان نشد. یه دفعه فکری بخاطرم رسید: آخه اون برای اومدنش یه بهانه ای میخواست، همینطوری که نمیتونست زنگ خونه ماروبزنه و بگه اومدم باهم باشیم! به تراس رفتم. یکی از شورتهای خیلی قشنگم رو که شسته بودم و روی رخت آویز پهن کرده بودم تا خشک بشه برداشتم و اونو با هر بدبختی که بود به حیاط خونه مرجان پرتاب کردم.خودم هم به اتاقم رفتم تا کمی بخوابم. عصر دوباره کنار پنجره اومدم. از مرجان هیچ خبری نبود.مدتی گذشت تا اینکه برای نرمش به حیاط اومد. نگاهی به پنجره من انداخت،براش دست تکون دادم و خندید. بعد کنار دیوار اومد و دولا شد و شورت منو برداشت. از اینکه دختر نامحرم داشت شورتم رو میدید خیلی خجالت کشیدم!! بلافاصله به داخل ساختمان برگشت. من خودم رو مرتب کردم و با دلهره منتظر مرجان نشستم<br />
.بیشتر از یک ساعت گذشت تا زنگ خونمون بصدا در اومد. باعجله آیفون رو برداشتم. شنیدن صدای مرجان از پشت آیفون اضطرابم رو چند برابر کرد. در رو براش بازکردم. برای اینکه کسی نبیندش فورا&#8221; بالا اومد. سلام علیک گرم و صمیمانه ای باهم کردیم. باهاش دست دادم.وقتی دستم روگرفت یه حالی شدم! میخواستم ببوسمش، ولی هنوز خیلی زود بود. من و مرجان داخل پذیرایی اومدیم و روبروی هم نشستیم. مدتی به سکوت گذشت. نمیدونستم در این موقعیت چکار باید بکنم. بی اختیار پرسیدم از این طرفها؟ با خنده معنی داری گفت: یکی از لباسهای شما توی حیاط ماافتاده بود، براتون آوردمش. هردومون خندیدیم. از جا بلند شدم و موزیک ملایمی گذاشتم.حالا ضربان قلبم آرومتر شده بود و احساس آرامش میکردم. مرجان روسریش رو در آورد. موهای فوق العاده زیبایی داشت. به سمت او رفتم و از سبد روی میز یک شاخه گل جداکردم و به او دادم.هردومون احساس عجیبی داشتیم.نگاهمون به هم گره خورد و هرکدوم منتظر بودیم تا اون یکی شروع کنه.من با ترس دستم رو جلوبردم.خیلی راحت دستش رو توی دستم گذاشت. حالا دیگه میتونستم باخیال راحت دستش رو نوازش کنم و از لطافت پوستش لذت ببرم. وقتی دستش رو بوسیدم دیگه طاقت نیاورد و منو بغل کرد و بوسید. من گیج شده بودم و نمیدونستم چکار باید بکنم. آخه توی اون فیلمها از این صحنه های احساسی نبود که آدم یاد بگیره!خودم رو به مرجان سپردم تا هرکاری میخواد بامن بکنه.بدون تعارف بگم:اون داشت با من حال میکرد! من بی تجربه برای اینکه کم نیارم هرکاری که اون میکرد منهم میکردم. یه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که اون لب منو میخورد منهم لبش رو میخوردم. خیلی خوشمزه بود! یه دفعه گفت: مواظب باش کبودش نکنی! سرش رو بالا گرفت و گردنش روبمن چسبوند. متوجه منظورش شدم، شروع به لیسیدن و خوردن گردنش کردم. بوی عطرش منو مست کرده بود و هرچی میخوردم سیر نمیشدم.دستم رو که روی پاش گذاشته بودم بالا آوردم و با احتیاط از روی لباس روی سینه اش گذاشتم.احساس لمس سینه یک دختر برای اولین بار غیرقابل توصیفه. دلم میخواست محکم فشارش بدهم،ولی میترسیدم دردش بیاد.آروم اونو با انگشتام گرفتم و مثل لیمو چلوندم.مرجان چشمش رو بسته بود و آه میکشید. او منو میبوسید و با دستش سینه ام رو نوازش میکرد. دکمه بالایی پیراهنم رو باز کرد و دستش رو از اون بالا داخل فرستاد. از نوازش و گرفتن موهای سینه ام با دستش خیلی لذت میبرد. دوست داشتم همه دکمه هام رو باز میکرد تا راحت بشم! درست در لحظه ای که من خیلی تحریک شده بودم و میخواستم یه قدم دیگه جلو برم، مثل برق گرفته ها از جا پرید و گفت:من باید برم،الان مامانم از خریدبرمیگرده و همه چی لو میره.دلیلی برای اصرار وجود نداشت.با دلخوری از جا پاشدم و پرسیدم پس کی میای باهم باشیم؟ همینطور که خودش رو مرتب میکرد گفت سعی میکنم فردا برای دیدنت بیام.هروقت اوضاع مرتب بود و تونستم بیام نیم ساعت قبلش حوله و لباسم رو روی بند پهن میکنم تا بفهمی،تو هم که همیشه کنار پنجره هستی و منو میبینی!! خیلی خجالت کشیدم. نمیدونستم که در تمام این مدت او متوجه حضور من در پشت پنجره اتاقم و دید زدنش بوده است.از خجالت سرم رو پایین انداختم.چونه منو گرفت و بوسید و گفت خجالت نکش،من در تمام این روزها متوجه تو بودم و خوشحال بودم که منو میبینی،مخصوصا&#8221; وقتی با خودت ور میرفتی خیلی خوشم میومد! دیگه میخواستم زمین دهن بازکنه و منو ببلعه، یعنی اون حتی جلق زدن من پشت پنجره رو هم دیده بود!! چه افتضاحی!موقع خداحافظی، مرجان شورت منو از توی جیب لباسش درآورد و گفت:راستی این توی حیاط ما افتاده بود. خیلی خوشرنگه یادت باشه فردا همینو بپوشی، خیلی بهت میاد!من با خوشحالی زایدالوصفی مرجان رو تا دم در رسوندم و منتظر فردا شدم. اون روز حال و هوای دیگه ای داشتم. صبحونه ام رو که خوردم، شورت قرمز راه راهم رو که توی حیاط همسایه انداخته بودم و مرجان ازش خوشش اومده بود برداشتم و اتو کردم! آخه حالا که مرجان خانم میخواست منو با این شورت خوشکل ببینه نباید چروک داشته باشه.بعد به فکرم رسید که بهش عطر هم بزنم تا خوشبو بشه! فکر کنم توی حمام سه بار بدنم رو با صابون شستم. وسواس داشتم که نکنه بدنم بوی عرق بده و مرجان ناراحت بشه. موهای زاید بدنم رو تراشیدم تا کیرم سفیدتر و بلندتر بنظر بیاد. وقتی خودم رو توی آینه دیدم از اون تن و بدن سفید توی اون شورت قرمز راه راه حظ کرده بودم. وااای&#8230;. خوش به حال مرجان که میخواد منو بغل کنه!لباس راحتی پوشیدم و در انتظار دیدن مرجان پشت پنجره اتاقم لحظه شماری میکردم. خوشبختانه طولی نکشید که مرجان با حوله و لباسش به حیاط خونه شون اومد تا اونها رو روی رخت آویز پهن کنه. مطمئن بودم منو پشت دریچه دیده ولی عمدا&#8221; سرش رو بالا نمیکنه. دیگه دل توی دلم نبود. طبق قرارمون باید تا نیم ساعت دیگه پیش من میومد. فقط مسئله بی تجربگیم منو آزار میداد. من قبلآ از این کارها نکرده بودم و نمیدونستم چطوری با دخترها حال کنم. شاید اگر میفهمید که من تجربه دختربازی ندارم،از من خوشش نمیومد، اصلا&#8221; هم دلم نمیخواست توی دلش به سادگی من بخنده. ولی مجبور بودم حقیقت رو بهش بگم. بالاخره حقیقت بهتر از هرچیزیه. بابرخوردی که دیروز باهاش داشتم معلوم بود او برخلاف من چندان هم بی تجربه نیست. این مسئله تهاجم فرهنگی همه جوونها رو فاسد کرده! توی این فکرها بودم که مرجان زنگ خونمون رو زد. زیباترین صدای زنگی بود که در تمام عمرم شنیده بودم. مرجان از پله ها بالا اومد. مانتو تیره و لباس رسمی که پوشیده بود<br />
منو به شک انداخت. ازش پرسیدم مگه قراره جایی بری؟ او که از این همه ساده دلی من خنده اش گرفته بود با نیشخندگفت:به مامانم نمیتونستم بگم که دارم میرم خونه پسر همسایه!! هردومون خندیدیم. بدون تعارف مقنعه اش رو درآورد و دکمه های مانتوش رو یکی یکی باز کرد. یک تاپ و شلوارک زرد و نارنجی پوشیده بود که رنگش منو حسابی تحریک میکرد. من نمیتونستم ازش چشم بردارم. روبروی من نشست و همینطور که فنجان چایی رو برمیداشت پرسید: مگه تاحالا دختر ندیدی که اینطوری نگاه میکنی؟! منم از روی سادگی گفتم نه! نمیدونم چی شد که یه دفعه توی اون وضعیت بحرانی صداقتم گل کرد! رفتم کنار دستش نشستم و همینطور که دستش رو توی دستم گرفته بودم و با انگشترش بازی میکردم سرم رو پایین انداختم و گفتم: مرجان، من تو رو خیلی دوست دارم و دلم میخواد باهم باشیم، ولی راستش نمیدونم وقتی ما باهم هستیم چکار باید بکنم! مرجان که از این اعتراف من خوشش اومده بود، دست منو توی دستش گرفت و با غرور گفت: عیبی نداره عزیزم من خودم بهت یاد میدم، فقط باید به حرفهای من خوب گوش بدی تا هردومون لذت ببریم!تنهاکاری که دراون موقع به ذهنم رسید این بود که ببوسمش. مرجان ازجا بلند شد و گفت عجله کن که وقت نداریم. من مثل بچه ها دستم رو توی دستش گذاشتم و باهم به سمت اتاقم رفتیم. نگاهی به در و دیوار و عکسهای اتاقم انداخت. با کنجکاوی اونها رو ورانداز میکرد. یه دفعه چشمش به پنجره افتاد. کنار پنجره اومد و گفت: از اینجا حیاط خونه ما خیلی خوب معلومه، این مدت خوب منو دید میزدی و صفامیکردی! باخجالت ازش پرسیدم از کی متوجه حضور من در پشت پنجره بودی؟ همینطور که پرده اتاق رو میکشید گفت: همیشه میدیدمت! فکر کردی اون همه قدم زدن و طناب بازی کردنم توی حیاط بدون حکمت بود؟! باخودم فکر میکردم که حدسم درست بوده و مرجان هم منو دوست داره و به عمد اون کارها رو میکرده، ولی حالا دیگه احساس میکردم جای شکار و شکارچی باهم عوض شده! مرجان کنار من روی تخت نشست، اول نگاههامون بهم قفل شد و بعدش یه دفعه باران بوسه بود که نثار هم کردیم. بدن همدیگه رو از روی لباس نوازش میکردیم و خودمون رو بهم میمالیدیم. البته من فقط تا اینجاش رو بلد بودم! مثل بچه ها ازش پرسیدم حالا چکار کنیم؟ و مرجان مثل خانم معلمهای خوشکل و مهربون گفت: اول باید لباسهامون رو دربیاریم! با اون تاپ و شلوارکی که پوشیده بود، خودش که تقریبا&#8221; نیمه لخت بود، پس منظورش این بود که من باید لخت بشم. از خجالت خیس عرق شده بودم. نمیدونم صورتم چقدر سرخ شده بود که گفت: پسر این قدر خجالت نکش، اول تو بیا لباسهای منو دربیار. لباسش دو تیکه بیشتر نبود ولی واقعا&#8221; نمیدونستم اول از کدومش شروع کنم! دستم رو روی رونش گذاشتم و آروم بالا اومدم، پهلوهاش رو تا زیربغل نوازش کردم و بعد دوباره دستم رو پایین بردم و تاپش رو بالا کشیدم. سرش رو بمن چسبوند. شلوارکش رو هم سریع درآوردم.پوست سفید بدنش با شورت توری مشکی منو حسابی حشری کرده بود. در حالیکه میبوسیدمش سینه هاش رو بادستم فشار میدادم. خیلی سفت شده بود و نوکشون بیرون زده بود. دستش رو از روی شلوار روی کیر من گذاشت و باخنده گفت: اوه چه خبره!! چندبار فشارش داد و بعد کمربندم رو باز کرد و زیپ شلوارم رو پایین کشید. حالا دیگه شرم و حیا رو از یاد برده بودم. کمرم رو کمی بالا گرفتم تا بتونه شلوارم رو دربیاره. بهش گفتم عزیزم همون شورتی رو پوشیدم که خواسته بودی. از دیدن منظره کیرشق شده من توی اون شورت قرمز اینقدر خوشش اومد که دیگه یادش رفت باید پیرهنم رو دربیاره و سرش رو روی کیرم گذاشت و از روی شورت میبوسیدش. من مجبور شدم خودم دکمه های پیراهنم رو بازکنم و از شرش خلاص بشم. پاهام رو ازهم باز کردم و بحالت نیمه نشسته روی تخت دراز کشیدم. اولین باری بود که کسی کیر منو لمس میکرد. خیلی خوشم اومده بود.مرجان به آرومی شورت منو پایین میکشید و قسمتهای بالای کیرم رو بادستش نوازش میکرد. موقعی که کش شورت از روی کیرم رد شد احساس کردم از زندان خلاص شده! حالا کیر شق ده من باتمام وجود برای مرجان خودنمایی میکرد. کیرم رو گرفت و دستش رو چند بار از بالا تا پایین کشید.نوکش رو بوسید و از اونجا تا بیضه هام رو بو کرد. بعدش خیلی آروم کیر منو وارد دهانش کرد. نمیتونم احساسم رو درست بیان کنم. فقط میتونم بگم یه چیزی بود شبیه غلغلک ولی خیلی لذتبخش تر. من همیشه از اینکه کسی موقع غذاخوردن دهنش صدا بده خیلی بدم میومد، ولی اونروز عاشق صدای ملچ و ملوچ مرجان بودم! معلوم بود که خیلی باتجربه ست. هر وقت من میخواست آبم بیاد و ناله میکردم، کیرم رو ول میکرد و تخمهام رو زبون میزد. بعدش مرجان روی پاهای من نشست و بدنش رو بمن چسبوند و بالا کشید. از گردن تا سینه و شکمش رو به کیر من مالید. چندبار همینطور بالا و پایین کرد. بعد خودش رو طوری بالاتر از من قرار داد که من بتونم راحت سینه هاش رو بخورم. این قدر خوشکل بودن که دلم میخواست دهنم جا داشت، هر دوتاشون رو باهم میخوردم! همینطور که سنه هاش رو یکی یکی میمکیدم دستم رو از کمرش پایین بردم و باسن گوشتیش رو نوازش کردم. عمدا&#8221; خودش رو طوری تکون میداد که شورتش پایین بیاد. منهم راحتش کردم و اونو کامل از پاش درآوردم! دستم رو لای پاش و روی کسش کشیدم. خیس خیس شده بود. کسش رو مرتب روی کیر شق ده من میمالید. منهم باسنش رو به سمت خودم فشار میدادم تا بدنش بمن بچسبه. کم کم داشتم از این وضعیت خسته میشدم. کار ما بر عکس شده بود، مرجان روی من افتاده بود و داشت با من حال میکرد! دلم میخواست ببینم کسش چه شکلیه. به هر<br />
کلکی بود خودم رو از زیرش بیرون کشیدم و روی تخت جای خودم خوابوندمش. پاهاش رو محکم بهم چسبوند تا من نتونم کسش رو ببینم. کمی در همین حالت باهم بازی کردیم. من سرم رو پایین شکمش گذاشتم و رونش رو میمالیدم. یواش یواش لای پاش از هم باز شد و من برای اولین بار در زندگیم کس دیدم!! یک برآمدگی گوشتی، با لبهای قرمز روشن و خط برجسته ای در وسطش، چه لحظه باشکوهی! کسش رو نه یکبار که چندین بار بوسیدم. مثل بچه های فضول باانگشتم تمام جاهاش رو وارسی کردم. موقعی که میخواستم نوک انگشتم رو توش فرو کنم یه باره پاهاش رو بهم فشار داد و گفت چکار میکنی؟ملتمسانه نگاهش کردم. میدونست این نگاه من از درماندگیه. ازم خواست براش قوطی کرم بیارم و به پشت خوابید.بمن گفت اول تمام پشت و کمرش روبراش ماساژ بدهم و همین طوری پایین بیام. از ماساژ بدنش خیلی لذت میبردم. شونه و پشتش رو خوب مالیدم. گاهی سینه هاش رو از پشت سر توی هر دودستم میگرفتم و اینقدر فشار میدادم تا جیغ بکشه. بعد از کمر نوبت به باسنش رسید. دلم میخواست همین جا بمونم و دیگه پایین تر نروم! لمبه هاش رو یکی یکی با دو دستم مثل حلقه میگرفتم و از بیرون به سمت داخل فشار میدادم. سرش رو بعقب برگردوند و گفت مثل اینکه شاگرد بااستعدادی هستی! خوشحال شدم که از اینکار من خوشش اومده. چندین بار اینکار رو کردم. با دستم درز کونش رو باز کردم. سفید سفید بود، بدون یک تار مو! بعد یواش یواش دستم رو لای پاهاش بردم و اونها رو از هم باز کردم. شاید تنها چیزی که توی دنیا وارونه اش هم مثل خودش قشنگه، کسه!! از این زاویه هم که وارونه میدیدمش خیلی ازش خوشم میومد. مرجان ازم خواست که بین پاش رو بمالم. بدون اینکه خودم هم بفهمم چکار میکنم، بادستم کون و کس و هرچیز دیگه ای اون وسطها بود میمالیدم! اصلا&#8221; نمیدونستم چکار میکنم، فقط از صدای نفسهاش که بلندتر میشد میفهمیدم که داره خیلی حال میکنه. هروقت آه میکشید منهم همون جا رو بیشتر میمالیدم! کم کم داشت عرق میکرد. دست منو گرفت و گفت دیگه بسه. بعدش ازجا پا شد و کنار پنجره ایستاد (البته پرده ها رو قبلا&#8221; کشیده بود و کسی ما رو نمیدی) و منو بغل کرد و گفت لبم رو بخور. این قدر لباشو خوردم که حسابی ورم کرده بود. وقتی زبونش رو توی دهنم فرو کرد خیلی تعجب کردم، عجب زبون نرمی بود، اون رو هم خوردم! تازه فهمیدم که زبون فروکردن توی دهن همدیگه از آداب حال کردنه! بعدش منهم یاد گرفتم و زبونم رو توی دهنش میچرخوندم.مرجان قوطی کرم رو برداشت و با دستش تمام کیر منو چرب کرد. از اینکارش خیلی خوشم اومد.اول فکرکردم میخواد برام جق بزنه ولی وقتی کیر منو خوب چرب کرد به دیوار تکیه داد و پاهاش رو بهم چسبوند و بمن اشاره کرد. کیرم رو لای پاها و درست زیر کسش فرو کردم.چند بار عقب و جلو کردم.سرکیرم حساس بود و اذیتم میکرد. با کرم رون مرجان رو چرب کردم و دوباره کیرم رو لای پاش گذاشتم، عالی شده بود. دستم رو روی شونه اش گذاشتم و عقب&#8230; جلو&#8230; عقب&#8230; جلو&#8230;کردم. اولش خیلی رمانتیک بود و آروم اینکار رو میکردم و بینش میبوسیدمش،ولی بعد دیگه کنترل خودم رو از دست دادم و کیرم رو با تمام قوا لای پای مرجان فرو میکردم و حرکت میدادم. اونهم از اینکار من خیلی حال میکرد و پاهاش رو محکمتر بهم فشار میداد تا کیر منو بهتر لمس کنه.دیگه احساس کردم داره آبم میاد. میخواستم کیرم رو دربیارم تا آبم روی مرجان نریزه، ولی او محکم منو بخودش چسبوند و شونه ام رو گاز گرفت.نمیدونم از شدت درد بود یا از لذت اینکه آبم اومد که یهو داد بلندی کشیدم. تمام عضلات بدنم منقبض شده بود. برای آخرین بار کیرم رو بین پاش فشار دادم. دیگه رمق نداشتم. مرجان رو بوسیدم و خودم رو روی تختخواب انداختم. آب من روی رون مرجان ریخته بود و از اونجا به سمت زانوش سرازیر شده بود.خودش رو با دستمال کاغذی تمیز کرد. میخواستم ازش عذر خواهی کنم ولی او گفت که از ریختن آب روی بدنش خیلی لذت میبره. (نمیدونم تا حالا چندبار تجربه کرده بود!) مرجان میخواست لباسش رو بپوشه. سرم رو جلو بردم تا یکبار دیگه کس ملوسش رو ببوسم. برخلاف نیم ساعت پیش، حالا دیگه کسش نه تمیز بود و نه بوی خوبی میداد! هردومون لباسامون رو پوشیدیم. من از مرجان بخاطر اومدنش تشکر کردم و ازش خواستم توی این چند روز منو تنها نذاره! شاید بشه گفت اون چند روزی که خانواده ام به مسافرت رفته بودن بهترین ایام زندگیم بود. اولین و بهترین خاطرات سکسی من مربوط به همون چند روزه که با مرجان حال میکردم. از روزی که برای مرجان لاپایی زدم و آبم رو روی بدنش ریختم، هرروز عطش من برای سکس بیشتر میشد و دوست داشتم جلوتر برم. زمان زیادی تا برگشتن خانواده ام از سفر باقی نمونده بود و من غصه میخوردم که چرا سفر اونها به زودی تموم میشه! بعدازظهر بود و من با یک تاپ پسرونه و شورت روی تختم به شکم دراز کشیده بودم و مجله میخوندم و همینطور کیرم رو به تشک فشار میدادم! نمیدونم چه مدت اینکار رو انجام دادم ولی کیرم حسابی شق شده بود و بی قراری میکرد! تلفن زنگ زد، وقتی گوشی رو برداشتم باکمال تعجب صدای مرجان رو شنیدم. آهسته صحبت میکرد تا کسی صداش رو نشنوه. به شوخی گفت:خواب که نبودی؟ میخواستم حالت رو بپرسم،چون دیگه مدتیه پشت پنجره پیدات نمیشه نگران بودم نکنه کار دست خودت داده باشی! خیلی موذیانه جواب دادم:تو که برای من خواب نگذاشتی،الآن هم از تنهایی حوصله ام سررفته و روی تخت دراز کشیدم. بلافاصله گفت خب حالا که این طوره یه سری میام بهت میزنم تا تنها نباشی،فقط در حیاط رو باز بذار که توی کوچه معطل نشم و بعدش گوشی رو قط<br />
ع کرد. دیگه بهتر از این نمیشد. از جام بلند شدم و دکمه دربازکن رو زدم تا مجبور نباشه زنگ بزنه. فکر میکردم هنوز چنددقیقه ای وقت دارم و میخواستم خودم رو مرتب کنم ولباس بپوشم که یهو در هال باز شد و چهره مرجان رو دیدم. هیچ فکرش رو نمیکردم که به این سرعت خودش رو به خونه ما برسونه. از اومدنش هم خوشحال شدم و هم غافلگیر، آخه من هنوز لباس نپوشیده بودم و نیمه لخت بودم! مرجان همینطوری که در رو پشت سرش میبست گفت توی خونه ما کسی نبود و دیدم فرصت خوبیه تا بیام ببینم چیزی کم وکسر نداری! بعدش گفت:چیه خشکت زده؟ نمیخوای تعارف کنی بیام توی اتاقت؟ من هاج و واج مونده بودم که چی بگم و چکار بکنم؟ هردومون به اتاق من رفتیم و روی تخت نشستیم. مجله منو برداشت و ورق زد و با شیطنت پرسید: خودت رو هم که خیس کردی!! راست میگفت. موقعی که دمر خوابیده بودم و کیرم رو به تشک میمالیدم اینقدر تحریک شده بودم که پیش آبم اومده بود و جلوی شورتم کمی خیس شده بود. ازخجالت نمیدونستم چکار کنم! دستش رو جلو آورد و بدون مقدمه کیر منو از روی شورت فشار داد و گفت با این زبون بسته چکار کردی؟!!دیگه وقتش بود، دستم رو دور کمرش انداختم و بدنم رو بهش چسبوندم و مشغول بوسیدنش شدم. خودش رو خیلی راحت دراختیار من گذاشت تا ضمن بوسیدنش،لباسش رو هم در بیارم. سوتین نپوشیده بود و من همه لباس هاش رو غیر از شورتش در آوردم. حقیقتش جرات اینکار رو نداشتم! همینطور که گردنش رو میخوردم با دستم سینه هاش رو هم فشار میدادم. تاپ منو از تنم درآورد و با دست موهای نازک سینه ام رو نوازش کرد. بعدش از همدیگه لب گرفتیم. عجب زبون خوشمزه ای داشت! اینقدر حشرش بالا زده بود که دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه. دیوونه وار شورت منو درآورد. کیرم مثل تیرآهن سفت شده بود و دیگه نیازی به مالیدنش برای شق شدن نبود. سرش رو پایین برد و کیرم رو بوسید و اونو به صورت نرم و لطیفش مالید. فکر میکردم میخواد برام ساک بزنه ولی اصلا&#8221; اینکار رو نکرد. بلکه سراغ بیضه هام رفت و شروع به مکیدن اونها کرد. کمی درد داشت ولی خیلی لذتبخش بود. من به پشت خوابیدم و پاهام رو از هم باز کردم تا اون راحتتر بتونه تخمم رو بخوره. دیگه بیضه هام حساس شده بود و از درد فریاد میکشیدم. بعد مرجان خودش روی من انداخت و طوری روی من خوابید که استخوان لگنش درست روی کیرم بود. مرتب خودش رو بمن فشار میداد. من به گرمی میبوسیدمش و با دستم پشت و کمرش رو میمالیدم. از گردن شروع کردم و پایین اومدم،پهلوها و وسط کمر رو ماساژ دادم و بعدش دستم رو توی شورتش بردم و باسنش رو مالیدم. کمرش رو بالاگرفت تا من بتونم شورتش رو پایین بکشم. شورتش را تا زانو پایین بردم و بعد پای خودم رو توی شورتش انداختم و بطرف پایین فشار دادم تا کاملا&#8221; از پاش دربیاد. حالا داغی کسش رو روی پوستم احساس میکردم. اونهم میتونست داغی کیر منو بهتر لمس کنه. با موهای من بازی میکرد و لگنش رو آروم تکون میداد تا کیر من زیر بدنش بلغزه. پاهاش رو ازهم باز کرد احساس کردم کیرم لای خط وسط کسش درست روی چوچوله اش قرار گرفت، حرارت زیادی داشت! بعد دوباره پاهاش رو بهم چسبوند و دوباره خودش رو روی من تکون میداد. از آهی که کشید فهمیدم خیلی داره حال میکنه. منهم با کونش ور میرفتم و باسنش رو میمالیدم. وقتی دستم رو توی درز کونش از بالا تا پایین کشیدم خیلی خوشش اومد و لبخند معنی داری زد. متوجه منظورش شدم و بدون اینکه بتونم ببینم سعی کردم قسمت اطراف سوراخش و ناحیه بین کون و کسش رو آروم بمالم. پاهاش رو از هم باز کرد تا دست من بتونه بیشتر پیشروی کنه! حالا دیگه نفسهاش به آه تبدیل شده بود. بعد از مدتی وقتی حسابی با مالشهای من تحریک شده بود از روی من بلند شد و روی چهاردست و پا خوابید. منکه هنوز متوجه منظورش نشده بودم کنارش نشستم و مشغول لیسیدن و بوسیدن لمبه های قشنگش شدم. کونش به نرمی پنبه و به لطلفت پرقو بود! از خنگ بازی من حوصله اش سررفت و با دلخوری گفت: زودباش دیگه! من هاج و واج مونده بودم که برای چه کاری باید زودباشم و به علامت سوال سرم رو تکون دادم!! درحالیکه خیلی حشری شده بود داد زد:چرا معطلی بکن، توش دیگه! دهنم از تعجب باز مونده بود. پیشنهاد خوبی بود ولی من جرات پذیرفتنش رو نداشتم! مرجان رو بوسیدم و بهش گفتم آخه عزیزم تو دختری،من نمیخوام&#8230; مرجان که از اینهمه خنگی من لجش گرفته بود باعصبانیت حرف منو قطع کرد و گفت:از جلو نمیخوام که&#8230; از پشت بکن! منکه خجالت میکشیدم بی تجربگی خودم رو بهش اظهار کنم، با لته پته گفتم باشه عزیزم، ولی باید کمکم کنی. خوشبختانه مرجان اینقدر تیز بود که منظور منو از کمک بفهمه. مرجان چهاردست و پا درست مثل حالت سجده روی تخت خوابید و از من خواست پشتش روی زانوهام بایستم. او مرحله به مرحله منو راهنمایی میکرد و جلو میبرد و منهم دستوراتش رو اجرا میکردم:حالا کمی جلوتر بیا&#8230; با دستت باسنم رو ماساژ بده تا بدنم شل بشه&#8230; با انگشتت اطراف سوراخم رو بمال&#8230; آه&#8230; آه&#8230; خودت رو بمن بچسبون&#8230; فشارش بده تا بره تو دیگه!!این هیجان انگیزترین قسمت کار بود،آخه من تا حالا این جور جاها نرفته بودم! درز کونش رو از هم باز کردم. تمام موهاش رو تراشیده بود و سفید سفید شده بود. وسطش یه سوراخ قرمز خوشرنگ خودنمایی میکرد. خودم رو جلوتر بردم و به مرجان چسبوندم. کیرم رو با دست گرفتم و نوکش رو بطرف سوراخ کونش بردم و فشار دادم. تصور میکردم که الآن راحت توی سوراخش میره، ولی اینطور نشد. با دستم چند ضربه به باسنش زدم. مرجان کیر منو گرفت و اونو لای پای خودش مالید. داغی کسش رو احساس کردم.<br />
پیش خودم فکر کردم لابد مقصد عوض شده و قراره اینجا برم! مرجان سرش رو بعقب برگردوند و گفت برات لیزش کردم حالا راحتتر میره توش. اطراف سر کیرم با مایع غلیظ سفید رنگی پوشیده شده بود،ترشحات کسش بود! دوباره خودم رو به باسنش چسبوندم و کیرم رو گرفتم و بطرف سوراخ کونش فشار دادم،چشمام رو بستم، حلقه تنگی رو دور کیرم حس کردم، مرجان با شهوت آخ بلندی کشید. من خودم رو به اون فشار میدادم. مرجان از شدت درد چهره اش رو درهم کشیده بود. کیرم تقریبا&#8221; تا محل ختنه وارد شده بود. خودم رو به سمت جلو فشار دادم تا بقیه اش رو هم داخل بفرستم! مرجان از درد فریادی کشید و گفت کمی صبر کن و خودت رو تکون نده. مدتی شاید حدود 30 ثانیه بدون حرکت ایستادم. بتدریج احساس کردم اون حلقه سفتی که دور کیرم بود داره شل تر میشه. بعد مرجان با مهارت خودش رو به سمت عقب هل داد و بیشتر کیر من وارد سوراخش شد&#8230; هردومون آه کشیدیم. آروم و با احتیاط شروع به عقب و جلو کردم. بتدریج دیواره مقعدش شلتر میشد و من راحتتر کیرم رو حرکت میدادم. دیدن منظره کیرم از اون بالا لای کون سفید و تپلش خیلی جالب بود. مرجان دستش رو بین پاهاش برده بود و داشت خودش رو تحریک میکرد. من برای اینکه تعادلم رو حفظ کنم با دستام پهلوهای مرجان رو گرفته بودم و تلمبه میزدم و او هم ضمن اینکه از حرکت کیر من حال میکرد داشت با چوچوله اش بازی میکرد. این اولین بار در زندگیم بود که کسی رو میگایدم. بهمین خاطر خیلی زود تحریک شدم و احساس کردم که میخواد آبم بیاد. کیرم رو بیرون کشیدم و سربالا لای درز کونش گذاشتم. آبم با فشار زیادی بیرون پاشید و روی کمر مرجان ریخت. مرجان با دستش مقداری از منی منو برداشت و بعد خودش به پشت خوابید و پاهاش رو باز کرد و با دستش که به منی آغشته بود شروع به تحریک خودش کرد و چوچوله اش رو میمالید. من بعد از اینکه خودم رو بادستمال تمیز کردم کنارش دراز کشیدم و سینه هاش رو میمالیدم. من فقط همین یکبار شاهد خود ارضایی یک دختر در مقابل خودم بودم و هرگز اونو فراموش نمیکنم. بعد از مدتی مرجان دستش رو سریعتر حرکت داد و چشماش روبست و چند آه بلند کشید. من و مرجان نیم ساعتی کنار هم دراز کشیدیم و همدیگه رو بوسه و نوازش کردیم. من باید به حمام میرفتم و خودم رو میشستم و مرجان باید زودتر به خونه شون برمیگشت تا کسی متوجه غیبتش نشه. متاسفانه فردای اون روز پدر و مادرم از سفر برگشتن و من دیگه نتونستم از مرجان چیزهای بیشتری یاد بگیرم!الآن مدتها از اون ایام گذشته،هرچند من خاطره سکس با مرجان رو هرگز فراموش نمیکنم ولی هنوز یک سوال برای من باقی مونده: واقعا&#8221; در این چند روز من با مرجان حال میکردم یا اینکه مرجان با من حال میکرد؟!!		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174179</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 21/41 queries in 0.015 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-05-29 21:38:01 by W3 Total Cache
-->