<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>بردارد &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%a8%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:04:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>بردارد &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>پسرک و مامان بازیگوش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b3%d8%b1%da%a9-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%da%af%d9%88%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b3%d8%b1%da%a9-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%da%af%d9%88%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 17 Sep 2019 07:46:11 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبرومون]]></category>
		<category><![CDATA[آنچنان]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاج]]></category>
		<category><![CDATA[احساساتش]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباطم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استعداد]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افکارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمت]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگی]]></category>
		<category><![CDATA[بردارد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بشینید]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمائید]]></category>
		<category><![CDATA[بنشینم]]></category>
		<category><![CDATA[بودبلند]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پایدار]]></category>
		<category><![CDATA[پرونده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تفکرات]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خیابان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دریایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شناختمش]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[موذیانه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سنگین شهوت از چشم هایش فیلم سکسی به لبانش غوطه ور می شد. لبخند مضطربی بر لبانم آمد. این بار من در آغوش کشیدمش و آرام دست سکسی بر سرش گذاشتم. او داشت داشت می شاه کس لرزید.سال دوم دانشگاه در جمع بسیجیان دانشگاه بودم نه برای ارشاد ملت بلکه برای اصلاح کونی تفکرات خام [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>سنگین شهوت از چشم هایش فیلم سکسی به لبانش غوطه ور می شد.</h2>
<p>لبخند مضطربی بر لبانم آمد. این بار من در آغوش کشیدمش و آرام دست سکسی بر سرش گذاشتم. او داشت داشت</p>
<h3>می شاه کس لرزید.سال دوم دانشگاه در جمع بسیجیان دانشگاه بودم نه</h3>
<p>برای ارشاد ملت بلکه برای اصلاح کونی تفکرات خام بسیج. فعالیت های من هرگز فایده ای هم نداشت چرا که تار</p>
<h4>پوسیده جنده افکارشان اصلاح شدنی نبود. من همیشه بدین گونه فعال</h4>
<p>بودم و دوستان و دشمانان زیادی پستون داشتم. از طرفی ارتباطم با خانم ها و دختر ها خوب بود. از تهران</p>
<h5>آمده بودم کوس و در بین شهرستانی های دوست داشتنی و</h5>
<p>آرام، سر زبان بیشتری داشتم. این استعداد من، داستان های بیشماری برای من ایجاد کرد.در حین جلسه و صحبت بودم که با سکس داستان چشمان خیره شده</p>
<h6>ی یک دختر مذهبی و چادری صحبتم را ایران سکس قطع کردم</h6>
<p>و گفتم: بفرمائید من صحبتم تمام شد.گفت: صحبتی ندارم!لبخند بسیار موذیانه ای زد و دستش را روی میز به زیر چانه اش زد و به من نگاه می کرد. گاه به من و گاه به شلوارم!!! دور میز چند نفر دیگر از بسیجیان و مذهبیان هم بودند. رفتار او اگر منظور بدی داشت در این جمع تحمل نمی شد و البته من هم در جمع آبروی خودم را نمی بردم. باز به نگاه کردنش ادامه داد این بار نگاهش به چشمانم نبود و کیرم را می پائید. دیگر نگاهش نمی کردم چرا که رشته ی بحث جلسه از دستم خارج می شد. صحبتم را تمام کردم و دور میز نشستم که نگاهش را قطع کنم. اما نگاهش در نگاهم گره خورد، من هم با جدیت و کمی عصبانیت در چشمانش خیره شدم تا دیده از نگاهم بردارد. صورت خندانش ناراحت شد و سرش را پائین انداخت. من هیچ نمی دانستم که چه اتفاقی در حال وقوع است. بعد از اتمام جلسه، کنارم آمد و گفت: من کار خصوصی با شما دارم اگر لطف کنید تشریف بیارید کلاس بغلی. من هیچ فکر عجیبی به سرم نزد چون ایشان دختری بسیار محجبه و مومن بودند که من مدت ها می شناختمش. با این که با هم بسیار صمیمی بودیم اما فاصله ها حفظ می شد. لذا این بار هم من خیالم راحت بود. او بسیار خشک مذهب بود و این را فقط من نمی گفتم، خیلی ها می دانستند بخصوص که در دانشگاه پخش شده بود که پدرش در وزارت اطلاعات فعالیت می کند.به سمت کلاس کناری می رفتم که متوجه کیرم شدم که بی علت شق شده بود. شلوار پارچه ای تنگی که پوشیده بودم جایی برای پنهان کردنش نداشت و تمام طول و عرضش را به نمایش گذاشته بود. حواسم را به موضوع دیگری پرت کردم تا کیرم بخوابد. در کلاس را باز کردم و داخل شدم. دیدم او مضطرب و نگران منتظر من ایستاده است. جلو رفتم. کیرم خوابیده بود.گفتم: در خدمتم. او ساکت بود و به زمین نگاه می کرد اما مردد بود. من هم سکوتم را حفظ کردم تا او به حرف بیاید. چادرش باز شد و مانتوی بسیار تنگی تنش بود معلوم بود چیزی تنش نیست حتی کرست چون سر سینه هایش عیان بود. من باز در شرف شق کردن بودم که به روی خودم نیاوردم و &#8230;_گفتم: چیزی شده خانم محمودی؟با صدای لرزان _گفت: مطلبی هست که مدتیه می خوام بهتون بگم اما نمی شه!_من: بگید راحت باشید.هیچ جوابی نداد اما یک قدم جلوتر آمد و ناگهان&#8230;. من را در آغوش کشید و فشار داد. انتظار نداشتم یک دختر چادری مذهبی من را بغل کند آن هم در حالی که لباس هایش را در کیفش می دیدم. سینه های بزرگی داشت و مدام به من می مالاند. من دز شوک بودم اما شق کرده بودم. خودش را به برجستگی کیرم فشار می داد و لبانم را می بوسید. من فقط متحیر بودم و اصلا تشخیص نمی دادم چه کنم. سرش را روی شانه ام گذاشت و تا روی شکمم کشید. دست به کیرم کشید و زیپ شلوارم را باز کرد. مچ دستش را گرفتم و با تعجب نگاهش کردم. دستش را برد داخل شلورم و شرتم را کنار زد و کیرم را مدتی مالاند. ناگهان من پردیم!!!یک قدم عقب رفتم و در چشمان اشک آلودش نگاه کردم. موج سنگین شهوت از چشم هایش به لبانش غوطه ور می شد. لبخند مضطربی بر لبانم آمد. این بار من در آغوش کشیدمش و آرام دست بر سرش گذاشتم. داشت می لرزید.من او را واقعا مثل خواهرم می دانستم و نمی خواستم به سادگی رابطه سالم ام با ایشان خراب شود._با گریه گفت: من فقط دوستت دارم و می خوام مال من باشی، تورو خدا با کسی راجع به این قضیه حرف نزنآمیزش شهوت، محبت و رحمت در دلم فوران کرد و از سر محبت لبخندی زدم و _از سر ترحم گفتم: نگران نباش من به کسی حرفی نمی زنم ولی با خودت باید صحبت کنم. فعلا وقتش نیست. باید برم.ذهنم آنقدر مشغول بود که کلاس های بعد از ظهرم را نرفتم. قدم زنان در افکارم غرق بودم و داشتم در خیابان به سمت خوابگاه قدم می زدم که تلفنم زنگ خورد. با شتابی بیشتر از معمول تلفن را برداشتم. خودش بود!_من: الو سلام [خیلی متفاوت و بی اشتیاق] [با صدایی خیلی لرزان] گفت: علی یه لحظه گوش کن، من الان چند ماهه که می خوام بهت بگم اما نمی تونستم دیگه کلافه شدم و طاقت ندارم بیشتر نگه دارم حرفمو من دوست دارم می خوام ببینمت، علی تورو خدا نه نگو.. من و تو یک ساله همکاریم تو خودت می دو..همه چیزو خراب کردی با این کارت بی خود گریه نکن! من اصلا ازت انتظار نداشتم، فرض کنیم قبول دوستم داری اما دیگه بقیه کارات چی به خدا علی من [گریه] …[خیلی ناراحت گفتم] آخه من الان دیگه چطوری توی چشمای تو نگاه کنم [عصبانی سرش داد زدم] چرا همه چیزو به گند کشیدی؟ این همه اعتقاد و چادر نتیجش اینه؟ آخه کدوم آدمی از یکی خوشش می آد دستشو می کنه توی شرتش؟ بگو د بگو دیگه !خیلی عصبانی بودم و شهوت هنوز آرامم نکرده بود! من با او بسیار همکاری داشتم و شاید تنها کسی بود که اگر قرار بود با خانم ها کار کنم همیشه در تیمم بود. اگر این رابطه به رابطه دیگری می کشید برایم در کل خوش آیند نبود. از طرفی این رابطه نمی توانست پایدار بماند چرا که من اهل ازدواج هم نبودم و ما از لحاظ فکری و ایمانی هیچ تشابهی نداشتیم. حال آنکه این رابطه نمی توانست زودگذر باشد چون من به او احتیاج داشتم برای فعالیت ها و به علاوه او کسی بود که زیاد می دیدمش و هم کلاسی هم بود. اما گویا او قصدش دوستی نبود چون تماما حواسش به کیرم بود از سر جلسه تا توی کلاس که برایم مالید. این بود که فهمیدم تازه برایم تماس های دستی اتفاقی قدیم معنی پیدا کرده بودند._گفت: می شه ازت خواهش کنم فردا بعد از کلاس بری توی دفتر بسیج بمونی؟ من 20 دقیقه جایی کار دارم و ده دقیقه به شش می رسم پیشت تورو خدا نه نگو بذار من برات توضیح بدم&#8230; تو هم تا فردا فرصت داری فکر کنی با هم حرف می زنیم_گفتم: نمی دونم حالا شاید اومدم اما بخدا اگر تکرار کنی &#8230;[نسبتا خوشحال تر گفت] نه حواسم هست به جان علی امروز حالم خوب نبودنمی خواد توضیح بدی، الان اصلا حالم خوب نیستفردا شد و من که در دلم دریایی شور افتاده بود مضطرب به سمت دفتر رفتم. می دانستم هیچ کس در آن ساعت آنجا نخواهد بود. من همه نگرانی هایم از این بود که داستان لو برود و برای من آبرو ریزی شود یا حراست برایم پرونده سازی کند و من با این همه سابقه فعالیت دچار دردسر های زیادی می شدم. از کلاس تربیت بدنی بر می گشتم و با این که ورزش زیادی نکرده بودم، خسته بودم. خواستم در را باز کنم که صدایی آمد! برگشتم دیدم&#8230;_مسئول دفتر بسیج بود گفت: آقای صادقی امروز جلسه دارید؟_گفتم: والا رسمی نیست اما تقریبا بله، مگه کسی جلسه داره؟_نه آخه من دارم می رم، کلید رو بهت می دم فقط فردا صبح قبل از 8 بهم برسونید_چشم حتما ممنون، می آرم در رو باز می کنم می ذارم توی کشوی دوم. درسته؟_آره آره ممنون. خداحافظ_تو دلم گفتم کون لقتبه سمت مبل رفتم که بنشینم که متوجه خاکی بودن شلوارم شدم. شلوار شل سیاه ورزشی که دوستش داشتم را در آوردم و خاکش را تکاندم. شهوت دوباره آتش گرفت و نقشه ها و افکار دیوانه واری دور سرم چرخان بودند که بر خودم قلبه کردم و دوباره پوشیدمش. ساعت نزدید شش بعد از ظهر بود که وارد دفتر شد. دیوانه از نگاهش و سلامش معلوم بود که تمام وعده هایش را شکسته و آمده است. سلام کردم و بلند شدم و کمی قیافه ی حق به جانبم را نگه داشتم. به سمت جا لباسی رفت و چادرش را در آورد._گفتم: معلومه که جدا می خوای صحبت کنی [به طعنه]_او گفت: پس واسه چی اومدم؟_نمی دونم والا!_تشریف می آرید پشت این میز [میز جلسه] بشینید با هم صحبت کنیم علی آقا؟_بله بفرمایید[سکوت شرم]خب بذار من شروع کنم تو نسبت به من احساس پیدا کردی؟ می دونم و چون می دونی من دین و ایمون ندارم با خیال راحت &#8230;&#8230;اما&#8230;.داشتم حرف می زدم که دیدم صندلی شو جلو تر آورد و باز من دیدم که زیر مانتو لخت شده است. دکمه ی مانتواش را از پایین داشت باز می کرد. من خودم را زدم به کوچه علی چپ! اما او داشت باز می کرد و من داشتم با حرارت صحبت می کردم و شرایط را برایش توضیح می دادم که چرا این کار درست نیست. اما نا خودآگاه شق کردم و اتفاقی که نباید افتاد. شلوارم نایلونی بود و بشدت کیرم خود نمایی می کرد. خط و خطوط کله اش کاملا مشخص بود. با دیدن کیرم خودم را جمع کردم. مجبود بودم جابجایش کنم تا مشخص نشود اما نمی شد دست بزنم چون او می دید و نمی خواستم از حرکتم برداشت چراغ سبز کند البته که کیر شق شده از چراغ سبز هم بدتر بود. بالاخره یکی دوتا اشاره جزئی با دستم به کیرم کردم تا جابجا بشود. زهرا دید و به من نزدیک و نزدیک تر شد. من خودم را کمی عقب کشیدم ولی در یک حمله وحشیانه من را باز گرفت و بغل کرد. تمام دکمه های مانتو اش باز بود و من متوجه نشده بودم. سینه هایش را به من می مالاند و روی کیرم نشسته بود. خواستم حرفی بزنم._گفت: ببین علی من به تو احتیاج دارم و یک ساله دارم آتیش می گیرم پس دهنتو ببند!!!_من هم پیش خودم گفتم بابا بی خیاللللل! حالشو ببراما نمی خواستم راضی به نظر برسم. دکمه های پیرهن من را باز کرد و سینه هایش رو به من مالید. گردم را می بوسید و گوشم را لیس می زد. کیرم داشت منفجر می شد. لذت دیوانه واری چشمانم را مست و شهلا کرده بود و من فقط به آن لحظه فکر می کردم. در یک لحظه دستش را به زیر شرتم برد و شلوارم را پایین کشید و گفت: جوووون!یک لحظه فکر کردم با یک فاحشه طرف هستم. کلمه جون دیگر برایم قابل هضم نبود مخصوصا از زبان همچین دختری. شهوتش را می شد به پای غرایز و نیاز های جنسی اش گذاشت اما این جون گفتن معنی دیگری داشت.ادامه دادیم و من هم فعال شدم شلوار پارچه ای شلی که بر تن داشت را از پایش کندم. حتی شرت هم پایش نبود. نشاندمش روی کیرم. کسش غرق آبش بود و روی کیرم لیز می خورد. خودش را کاملا آماده کرده بود حتی یک خال مو در تمام بدنش نبود و آنچنان خوشبو بود و کرم زده بود که دستم از بالا تا پایین بدنش لیز می خورد و از بوی خوش عشق مب کردم. تمام شهوتم عیان شده بود. چشمانم حالت معمول را نداشتند و با ادامه داشتم وحشی می شدم.ناگهان!!!!!!!!صدایی آمد که از جایم پریدم و در یک چشم بهم زدم لباسم را پوشیدم. در را باز کردم دیدم کسی بیرون نیست. برگشتم دیدم زهرا روی مبل نشسته و زمین را نگاه می کند. کنارش نشستم. کمی آروم شده بودم. دیگر نمی خواستم بحث این ماجرا را جلو بکشم تا لذتمان کم رنگ شود پی رفتم جلو و &#8230;_گفتم: تجربه اولت بود؟_گفت: آره تو که راست می گی! بابا بخدا فقط فیلم دیدم اونم یکی دو بار_ولی جدی معلوم بود خوب بلدی اما فقط کاش .._اما نگو دیگه، خوب بود همین نه خیرچرا خوب نبود؟ چه اش بود؟[بلند خندیدم به تمسخر] اولا که من می خواستم بگم این پرده ای که بین ما بود دیگه رفت کاش این نمی رفت بعدشم تو چی کار کردی؟ نه خوردی نه دادی نه هیچی!پاشد رفت در اتاق پشتی و من را صدا زد. من فکر کردم ناراحت شد از حرفم و به دنبال اش رفتم و به نگاه کردنش ایستادم. او باز لخت شد. این بار لباس هایش را پرت می کرد!_من گفتم: زهرا بخدا تو دیوانه شدی! اصلا تو خودتی؟ بابا الان یکی می آد آبرومون می ره! این مسخره بازیا چیه توی دانشگاه؟ بابا هر کاری جایی داره! می گیرن اخراجمون می کنن پوستومنو می کنن ها! یا بار کردیم بسه دیگه!_گفت: علی ساکت شو، اون با من دیگهاومد جلو و کیر منو در آورد، کیرم خوابیده بود اما چند ثانیه نشد که شق شق شد. در دستان نازش کیرم را می مالاند می بوسید و شروع کرد به خوردن. چیزی از ساک زدن نمی دونست دندان هایش داشت پوست کیرم را می کند. گفتم که نباید دندانهایت به کیرم بخورد. روش اش را اصلاح کرد و ادامه داد. من واقعا در حال لذت بردن بودم. سینه هایش را از بالا می دیدم که چه زیبا و چه بزرگ شهوتم را پرواز می دهد. معلوم بود که ورزش می کند چون بدنش سفت و بدون چربی بود. از لمس کردنش دیوانه می شدم. در ورای تمام گفته هایم من از اوایل دانشگاه کشکش جنسی به او داشتم. البته به عنوان یک مرد او تنها کسی نبود که من کشش جنسی به او داشتم. واقعیت این بود که روز قبل جلق زده بودم و دیر ارضا می شدم. بیست دقیقه تمام درحال و هوای گرمای دهن و لیزی زبانش روی کیرم بودم و صدایم بلند شده بود اما آبم نیامد. بالاخره متوجه خستگی اش شدم، بلندش کردم. برای دامن زدن به احساساتش به سراغ لب و گردنش رفتم که مثل گوهر می درخشیند. با شهوت و وحشی گری نفسم را روی گردن و گوشش روانه می کردم و صدایش بالا رفت. جلو آمد و کیرم را به روی کسش سر داد. کسش که از خیسی همچون جایی که قابل توصیف نیست با گرمایی دلپذیر، فریاد می زد که بیا بیا بیا!</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b3%d8%b1%da%a9-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%da%af%d9%88%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2517</post-id>	</item>
		<item>
		<title>وقتی یه دختر خانوم و یک میلف شاه کس رو باهم میکنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%db%8c%d9%87-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%88-%db%8c%da%a9-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%db%8c%d9%87-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%88-%db%8c%da%a9-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 16 Jul 2019 04:37:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرام‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[آرزوهام]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[آشنايي]]></category>
		<category><![CDATA[آنچنان]]></category>
		<category><![CDATA[احساست]]></category>
		<category><![CDATA[احساسي]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انگاري]]></category>
		<category><![CDATA[اينطور,]]></category>
		<category><![CDATA[اينهمه]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگي‌هاي]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برميگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمند]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارد]]></category>
		<category><![CDATA[بگوييم]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدنش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[بيدارم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايش]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايم]]></category>
		<category><![CDATA[پذيرايي]]></category>
		<category><![CDATA[پرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيديم]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنم]]></category>
		<category><![CDATA[تحويلش]]></category>
		<category><![CDATA[تختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلويزيون]]></category>
		<category><![CDATA[چرخاندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسباند]]></category>
		<category><![CDATA[چسباندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبيده]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهاي]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهايش]]></category>
		<category><![CDATA[چهره‌اش]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاي]]></category>
		<category><![CDATA[خواباندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيد]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيده]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرت]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهيم]]></category>
		<category><![CDATA[خورديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتراش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتراشش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلم]]></category>
		<category><![CDATA[داريگفت]]></category>
		<category><![CDATA[داشتم؛]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنش]]></category>
		<category><![CDATA[داشتني]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترشو]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردن]]></category>
		<category><![CDATA[دربياري]]></category>
		<category><![CDATA[دست‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[دندان‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[دوازده]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[ديوانه]]></category>
		<category><![CDATA[رانهاي]]></category>
		<category><![CDATA[ران‌هايش]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[سرنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سينهاش]]></category>
		<category><![CDATA[سينهام]]></category>
		<category><![CDATA[سينهاي]]></category>
		<category><![CDATA[شدهبود]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[طولاني]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهميديم]]></category>
		<category><![CDATA[كارهاي]]></category>
		<category><![CDATA[كردنهاي]]></category>
		<category><![CDATA[كوچكترش]]></category>
		<category><![CDATA[كوچكترم]]></category>
		<category><![CDATA[گاييدن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباس‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[لبهايش]]></category>
		<category><![CDATA[لبهايم]]></category>
		<category><![CDATA[لحظه‌اي]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماجراهاي]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدن]]></category>
		<category><![CDATA[موقعيتي]]></category>
		<category><![CDATA[موهايم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌افتاد]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌برد]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌بوسيدمش]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواي]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌داد]]></category>
		<category><![CDATA[ميدادم]]></category>
		<category><![CDATA[ميداديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدانستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدمش]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌ذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيد]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌رفت]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميريخت]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌زدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميشدبعد]]></category>
		<category><![CDATA[ميشدمن]]></category>
		<category><![CDATA[ميشناختم]]></category>
		<category><![CDATA[ميفهميد]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كرد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكرديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كنم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كني]]></category>
		<category><![CDATA[ميكنيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكنين]]></category>
		<category><![CDATA[ميگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميليسيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميليسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليد]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليدمش]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتي]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابيدم]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزديكتر]]></category>
		<category><![CDATA[نشستيم]]></category>
		<category><![CDATA[نفس‌هايش]]></category>
		<category><![CDATA[نفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[نگذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[نگذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نگفتگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[نهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشابه]]></category>
		<category><![CDATA[نيمخيز]]></category>
		<category><![CDATA[نيومده]]></category>
		<category><![CDATA[همانطور]]></category>
		<category><![CDATA[همديگر]]></category>
		<category><![CDATA[همراهي]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همينطور]]></category>
		<category><![CDATA[همينطوري]]></category>
		<category><![CDATA[‫وحشتناك]]></category>
		<category><![CDATA[يكباره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[مي‌رفت روي زنم كه نكند فیلم سکسی از ماجرا بويي برد. بعد، حمام را گرم كردم و رفتم دوش گرفتم. وقتي بيرون آمدم، از هر وقت ديگر سکسی مريم را بيشتر ميطلبيدم.مريم هم به اصرار شاه کس من و خواهرش و البته به خواست نهاني خودش، رفت و دوش گرفت. توي اين کونی فاصله، رفتم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>مي‌رفت روي زنم كه نكند فیلم سکسی از ماجرا بويي برد. بعد، حمام</h2>
<p>را گرم كردم و رفتم دوش گرفتم. وقتي بيرون آمدم، از هر وقت ديگر سکسی مريم را بيشتر ميطلبيدم.مريم هم به</p>
<h3>اصرار شاه کس من و خواهرش و البته به خواست نهاني خودش،</h3>
<p>رفت و دوش گرفت. توي اين کونی فاصله، رفتم و چند تا قرص خواب‌آور قوي را در ليواني حل كردم و</p>
<h4>رويش جنده نوشابه ريختم. وقتي مريم از حمام بيرون آمد، توي</h4>
<p>بقية ليوان‌ها هم نوشابه ريختم و پستون بردم توي هال. همان اول، به بهانة تعارف به مهمان، بردمش جلوي مريم. با</p>
<h5>ابرو اشاره کوس كردم كه كدام را بردارد. مدام صاف توي</h5>
<p>چشمهايم نگاه ميكرد.ليواني برداشت و من سيني را بردم جلوي زنم. عمدي جوري سيني را گرفته‌بودم كه ليوان مخصوص را بردارد. او سکس داستان هم برداشت.بعد، ديگر</p>
<h6>مي‌بايست بنشينيم به انتظار. نگاه‌هاي آتشين و خيرة ایران سکس مريم، هم</h6>
<p>داشت ديوانه‌ام ميكرد و هم به هراسم انداخته‌بود كه زنم چيزي نفهمد.ساعت حدود دوازده شده‌بود كه زنم پا شد و رفت كه بخوابد. سخت خوابش گرفته‌بود و روي پا بند نبود. دم اتاق خواب برگشت و پرسيد: «شماها نميخواين بخوابين؟»قبل از من، مريم جواب داد: «فعلا كه داريم تلويزيون ميبينيم. تو برو بخواب.»زنم كه رفت توي اتاق خواب، از شوق داشتم ديوانه ميشدم. برگشتم و به مريم نگاه كردم. ديدم دارد همينطور صاف توي چشمهايم خيره خيره نگاه ميكند. آرام گفتم: «بذار كامل بخوابه، بعد…»علنا داشت نفس نفس ميزد. خودم هم بيطاقت شده‌بودم. چنان كيرم راست شده‌بود كه سرش داشت زق زق ميكرد.پا شدم و رفتم كنار مريم نشستم. دستم را گذاشتم روي ران پايش و آرام ماليدم. دست روي دستم گذاشت و آه كشيد. هر دو بي آنكه بگوييم و يا به روي هم بياوريم، مي‌دانستيم كه چه ميخواهيم.دستم را دور كمرش انداختم و لپش را بوسيدم. زود واداد. خودش را توي بغلم ول كرد و كنج لبهايش را آورد توي دهانم. مست‌تر از آن چيزي بود كه گمان ميكردم.دست انداختم زير پاهايش و نشاندمش روي رانهايم. خودش هم دست انداخت دور گردنم و لبهاي خيس و گرمش را گذاشت روي لبهايم. چه بوسه‌اي بود. من مي‌بوسيدمش و نرمي كمرش را مي‌ماليدم؛ او هم موهايم را چنگ مي‌زد و لب‌هايم را مي‌مكيد.يك چشمم توي صورت مريم بود و يك چشمم به در اتاق خواب. ديدم اينطور نمي‌شود. توي گوشش گفتم: «وايستا ببينم كپة مرگشو گذاشته يا نه.» باز لبهايم را بوسيد. از من بيطاقت‌تر بود. دست بردم و پستان‌هايش را مشت كردم؛ گفتم: «من خودم از تو خراب‌ترم؛ فقط بذار ببينم خواب رفته يا نه.»به اكراه از روي پاهايم بلند شد اما گردنم را ول نكرد. سينه به سينة هم ايستاديم و بوسه‌اي طولاني از هم گرفتيم. نفسم ديگر سخت سنگين شده‌بود. گفتم: «تو برو روي تخت توي اتاق من. منم الان مي‌ام.» و همچنانكه به سمت اتاق خواب مي‌رفتم، بار ديگر بوسيدمش و پستان‌هايش را نوازش كردم.هنوز هيچ نشده، زنم خواب خواب بود. چنان سنگين افتاده‌بود كه اگر توپ هم مي‌زدي، بيدار نمي‌شد. دلم داشت غنج مي‌رفت. برگشتم و سينه به سينة مريم قرار گرفتم. پشت سرم آمده‌بود و منتظر بود. نفس‌زنان گفت: «خوابيده؟» گفتم: «مث فيل.» و معطل نكردم؛ خم شدم و روي دستهايم گرفتمش و بردمش روي تخت خواباندم. بوسه‌اي برداشتم و برگشتم چراغ هال و تلويزيون را خاموش كردم. شب زفافمان بود؛ يا لااقل مي‌خواست باشد.وقتي رفتم توي اتاقم، خودش پيراهنش را درآورده‌بود و با زيرپوش، موهايش را داشت رها ميكرد روي پشتش.رفتم و آرام خزيدم كنارش زير پتو. خم شدم روي سينه‌اش و سينه‌ام را گذاشتم روي نرمي بيقرار پستان‌هايش و فشار دادم. يك لحظه توي چشم‌هاي هم خيره شديم؛ هزار راز نگفته توي نگاهمان بود. گونه‌ام را نوازش داد و زمزمه كرد: «دوستت دارم.» و دست‌هايش را حلقه كرد دور گردنم و خودش لب‌هايم را برد طرف لب‌هايش. عجيب گرم و نرم بود.تا همين سه روز پيش، باورم هم نمي‌شد كه به اين راحتي به كسي كه اين همه در هوسش بودم، برسم. در طول شش سال زندگي مشترك با زنم، هرگز چيزي به نام عشق بين ما وجود نداشت. ما را مادرهايمان براي هم پيداكرده‌بودند و در تمام اين مدت، ما داشتيم تاوان پاي‌بندي به حرف‌هاي مادرانمان را مي‌داديم. و خدامي‌داند كه اگر مريم نبود، شايد همان سال اول كارمان به جدايي مي‌كشيد. مريم، خواهر زن كوچكترم بود. آن‌ها چهار دختر بودند كه زنم اولين، و مريم سومين‌شان بود. اولين بار كه چشمم به مريم افتاد، شب عقدكنانمان بود. اولش فكر كردم جزو ميهمانهاست؛ اما وقتي زنم گفت كه خواهر كوچكترش است، از تعجب دهانم باز ماند. سه خواهر ديگر، هر سه مثل ماست سفيد، و مثل ني‌قليان باريك و لاغر بودند؛ اما مريم سبزة مليحي داشت و با وجود سن كمش، اندام خيلي قشنگ و پري داشت؛ با قدي متوسط، چشم و ابرويي سياه و قيافه‌اي اگر چه نه خيلي زيبا، ولي بسيار بانمك و دوست داشتني. از همان اولين نگاه، فهميدم كه اين يكي مي‌بايست مال من مي‌شده و اين وسط، يك جاي قسمت لنگيده. از فردايش هم كه بيشتر با هم آشنا شديم، هر دو فهميديم كه خيلي شبيه هم هستيم. اين را حتي زنم هم فهميده‌بود. آن وقت‌ها من سي و دو سال داشتم و مريم تازه نوزده را تمام كرده‌بود.فوق ديپلم بهداشت بود و درست همانطور كه من مي‌خواستم، آرام و ساكت. از اولين برخورد، با هم خيلي صميمي شديم و كلي حرف با هم زديم.شش سال گذشته‌بود و در تمام اين شش سال، من داشتم از عشق مريم؛ از هوس داشتنش مي‌سوختم. خيلي شب‌ها مريم مي‌آمد و خانة ما مي‌ماند. خدايا چه شب‌هاي بيقراري داشتم آن شب‌ها. تا صبح مثل مار به خود مي‌پيچيدم و هوس هماغوشي با مريم ديوانه‌ام ميكرد و راهي نداشتم. يك شب كه دو خواهر و بچه‌مان توي هال خوابيده‌بودند، من روي راحتي نشسته‌بودم و مثلا داشتم ماجراهاي شرلوك هلمز را تماشا مي‌كردم؛ اما نگاهم برجستگي‌هاي بدن مريم را از روي ملحفه مي‌ليسيد. كيرم مثل گرز رستم بلند شده‌بود و با دستي كه توي شورتم بود، مي‌ماليدمش. بعد، درست در لحظه‌اي كه شرلوك هلمز دست قاتل را رو كرد و همزمان با غلت خواب‌آلودة مريم، دستم خيس شد و آبم آمد.حتي يكي از همين شب‌ها كه مريم توي پذيرايي خوابيده‌بود، چنان شهوت به سرم زد كه پا شدم و تا بالاي سرش رفتم؛ اما ترس از بي‌آبرويي و واهمة از دست دادن همين لذت كوچك صحبت‌هايمان، مرا برگرداند.همه چيز از چند روز پيش شروع شد: داشتم از ديدن يكي دوستان برمي‌گشتم كه توي راه مريم را ديدم. از هنركده به خانه مي‌رفت. مريم هم مثل خودم عاشق نقاشي بود و همين، بهانه‌اي شد تا آن روز به اصرار ازش بخواهم كه به خانة ما بيايد.توي راه، تنگ غروب رسيديم به يكي از پاركها. گفتم: بريم يه كم بنشينيم. كه قبول كرد و آمد. هميشه با من همراهي داشت و از حرفم بيرون نبود. نشاندمش روي نيمكت و رفتم چيزي براي خوردن خريدم. وقتي برگشتم، كارهاي نقاشي‌اش را نشانم داد. محشر بود. بهش هم گفتم؛ خنديد و به آب ميوه‌اش مك زد.ديدم موقعيتي از اين بهتر دست نخواهد داد. كم پخمگي نكرده‌بودم در عمرم. پس همچنانكه به نقاشي غروب دريايش چشم دوخته‌بودم، آه كشيدم و گفتم: خوش به حال مردي كه تو همسرش مي‌شي.تابي به گردنش داد كه: تعارفا ميكنين علي آقا.گفتم: نه به خدا. راس ميگم. تو رو بايد خيلي درك كرد مريم جان. تو خيلي خوبي. و وقتي لبخند شرمگينانه‌اش را ديدم، اضافه كردم: لااقل من يكي اينو خوب ميفهمم.گفت: لطف دارين.گفتم: دقت كردي ببيني چقده من و تو به هم شبيهيم؟ (عمداً نگفتم ما) من چون خيلي باهات احساس صميميت دارم، خيلي هم خوب دركت ميكنم.نفسش را پرصدا بيرون داد و چيزي نگفت. زير چشم نگاهش كردم كه سرماي هوا لبهايش را مثل انار كرده‌بود و هوس بوسيدنشان ديوانه‌ام ميكرد.گفتم: سرنوشت بازي‌هاي عجيبي داره. مي‌بايس من اينهمه سال مجرد بمونم تا با خواهرت وصلت كنم. بعد تو رو بشناسم.هنوز حرفم را نگرفته‌بود. انگار فكر ميكرد از همين تعارفهاي آبگوشتي دارم تحويلش ميدهم. آه كشيدم و گفتم: اگه هزار سال ديگه هم بپرسن، من بازم از آشنايي باهات خوشحال خواهم بود. من و تو، (حالا وقتش بود كه قدم دوم را بردارم) اصلا بذار بهت بگم: ما، خيلي با هم علاقه‌هاي مشتركي داريم. قبول داري؟سر تكان داد و از توي دماغش گفت: اوهوموقتش بود؛ بازي داشت به همانجايي مي‌رسيد كه ميخواستم. سر تكان دادم و آرام گفتم: سرنوشت غريبيه مريم جان. (آهي كشيدم كه: ) كاش…. كاشكي ميتونستم خيلي حرفا رو بهت بگم.سكوتش برايم معنا داشت. تا اينجايش سخت بود. از اين به بعد را مثل حركات شطرنج حفظ بودم.مكثي كردم و گفتم: اجازه ميدي يه اعترافي پيشت بكنم.بي آنكه نگاهم كند (و اين، خودش معنا داشت) گفت: بفرمايين.باز مكثي كردم و گفتم: تا روز قيامت اين حسرتو خواهم داشت كه . . . (و سكوت كردم كه يعني ) كاش مريم، تو رو قبل از همة اين ماجراها مي‌شناختم. ميفهمي؟برگشتم و نگاه خيره و تارش را به جان خريدم. بعد، باز رو گرداندم و گذاشتم تماشايم كند. گفتم: هميشه به طالعم لعنت ميكنم كه چرا تو رو از دست دادم. همة عمرم دنبال تو بودم. توي خوابهام، توي آرزوهام، تو بودي. تو.تو. (و آرام آرام اداي يك آدم بغض‌كرده را درآوردم.)يك لحظه احساس كردم ميخواهد حرفي بزند. اگر چيزي ميگفت، شايد همه چيز به هم مي‌ريخت. برگشتم و توي چشمهايش نگاه كردم. گفتم: با سرنوشت هر دومون بازي شد. من و تو رو خدا واسه هم خلق كرده‌بود. اينو ميدونستي؟نگاهش رنگ هراس داشت. سياهي قشنگ چشمهايش مدام مي‌دويد.امان ندادم. گفتم: حالا كه گفتم، بذار بهت بگم كه اگه شيش سال پيش بود، مي‌اومدم دم خونه‌تون و به هر قيمتي تو رو واسه هميشه مال خودم ميكردم. التماس باباتو مي‌كردم كه تو رو داشته‌باشم. كاش تو از دلم خبر داشتي مريم.باز مكث كردم تا حرفهايم را كامل هضم كند. بعد گفتم: بذار بهت بگم كه شيش ساله توي چه آتشي دارم دست و پا ميزنم. بذار بهت بگم كه چقده برام عزيزي. بذار بهت بگم كه چقده… چقده…اداي آدماي كلافه را درآوردم و بعد آرام گفتم: كه چقده . . . دوستت دارم.واقعا دست‌هايم داشت ميلرزيد. اگه اون پدرزن نره‌خرم ميفهميد كه دارم قاپ دخترشو مي‌زنم، اگه اون زن سليطه‌ام بو مي‌برد كه چي‌ها دارم به خواهرجونش ميگم!خم شدم و چهره‌ام را در دستها گرفتم. گفتم: دوستت دارم مريم. عاشقتم. اينو ميخوام بدوني.نفسش پرصدا و لرزان بود. خوب مي‌دانستم كه بار اولي است كه يك نفر بهش اظهار عشق ميكنه و همين هم سرحالم مي‌آورد.دقيقه‌ها در سكوت نشستيم و حرفي نزديم. بعد، وقتي گفتم: بريم. اولش نمي‌خواست بيايد. مي‌دانستم كه حالش چيست. اما نمي‌بايست خانه برود. به اصرار آمديم خانة ما. دم در هم، وقتي كليد را در قفل چرخاندم، در را باز نكرده، برگشتم و توي چشمهايش نگاه كردم، گفتم: خيلي دوستت دارم. اين همة راز زندگي منه. دوستت دارم.آن شب مريم آنچنان توي فكر بود و بي‌حواسي نشان مي‌داد؛ كه زنم چند بار ازش پرسيد چشه. آخر شب هم به بهانة اين كه بروم ببينم اطاق سرد نباشد، آمدم ديدم نشسته روي تخت زمان مجردي‌ام كه حالا توي اطاق كارم بود و به رو برو خيره شده. وقتي مرا ديد، مات نگاهم كرد. پچ پچ كردم: كاري نداري؟به نفي، سر تكان داد. باز پچ پچ كردم: اصلا خوابم نمي‌بره. دلم ميخواد از حرفاي امشبم منو ببخشي. دست خودم نبود. نمي‌بايس راز دلمو بهت ميگفتم. باس ميذاشتم واسه هميشه توي قلبم بمونه.با آزردگي، نگاهش را از پيش پايش برنداشت. نگاهي به در اطاق خواب انداختم و گفتم: ولي باور كن خيلي دوستت دارم. خيلي. با تمام وجودم عاشقتم.سر بلند كرد و با همان نگاه تار، نگاهم كرد و چيزي نگفت.آن شب تا صبح واقعا نخوابيدم. از يك سو هوس داشت ديوانه‌ام ميكرد و از سوي ديگر هراسهايي به دلم راه پيداكرده‌بود. وحشت اين كه ماجرا رو شود و همه بفهمند. وحشت اين كه مريم مرا نخواهد.از اطاقم هم تا صبح صداي غلتيدنهاي ناآرام مريم مي‌آمد. خوب مي‌دانستم چه حالي دارد. لرزش‌هاي شيرين عشق‌هاي اول را سالها پيش آموخته و تجربه كرده‌بودم.صبح، بعد از صبحانه، مريم را تنها گير آوردم و زير گوشم نجوا كردم: نرو. بمون، باهات حرف دارم. چيزي نگفت. سكوتش برايم معني‌دار و در عين حال، مرموز و وحشتناك بود.بعد، سر درد را بهانه كردم تا زنم برود و بچه را بگذارد مهد. انگار همه چيز داشت بر وفق مراد مي‌شد. زنم به مريم سفارش مرا كرد؛ رفت كه خريد هم بكند.وقتي تنها شديم، مريم رفت توي اتاقم. انگاري از من هراس داشت يا خجالت مي‌كشيد. خودم پا شدم و رفتم پيشش. نشسته‌بود لبة تختخواب و داشت با چين دامنش بازي ميكرد. آخ كه چه آرزوي غريبي بود هماغوشيمان در اين خلوت.اتاق خودم بود؛ اما رودست زدم و گفتم: اجازه هست؟ و بي‌آنكه منتظر جواب باشم، رفتم و كنارش نشستم، البته اين بار بر خلاف هميشه صميمانه‌تر و نزديك‌تر. او هم چيزي نگفت.گفتم: مريم… من … من…دودلي نشان دادم؛ آنگاه يكباره پرسيدم: از حرفاي ديشبم كه ناراحت نيستي؟آرام گفت: نهپرسيدم: اگه ناراحتي، من … من… حرفامو … پس ميگيرم.چيزي نگفت. باز گفتم: ازم بيزاري؟ متنفري از كسي كه زني رو دوس داره كه …نگذاشت حرفم را تمام كنم. گفت: نه. واسه چي متنفر؟پرسيدم: پس ازم بدت نيومده؟ اصلا؟سر تكان داد. گفت: شما حرفتونو، حرف دلتونو گفتين. اين كه عيب نيست. ولي …باور نمي‌كردم. خيلي زود رام شده‌بود. كجا بود آن دخترة از دماغ فيل افتادة همكلاسي دانشگاهم كه شاشيد به احوالم و رفت؟گفتم: ولي چي؟و تيز نگاهش كردم تا اگر نگاهش را بالا آورد، نگاهم را بخواند.ـ آخه اين رابطه … اين نوع علاقه…حرفش را كامل كردم. گفتم: خيلي نامعقوله. نه؟گفت: نامعقول كه نه.پرسيدم: پس چي؟برگشت و توي چشمهايم خيره شد. گفت: خيلي ناممكنه. هيچ فرجامي براش نيست.دستم را آرام گذاشتم پشت دستش. ميخواستم ببينم عكس‌العملي دارد يا نه. اما چيزي نگفت. پشت دستش را نوازش كردم و خيلي نرم، انگشتهايم را خزاندم لاي انگشتهايش. حالا دستش توي دستم بود.گفتم: قلب من اينو نميگه.نگاهش را از نگاهم دزديد. گفتم: يه احساسي همش به من ميگه كه من و تو واسه هم خلق شديم، يه كم دير، اما آخرش مال هميم.به چشمهايم نگاه كرد. گفتم: از من كه بدت نمياد؟ و مالش دستش را آغاز كردم. ديگر چيزي به آخر ماجرا نرسيده‌بود.باز پرسيدم: ازم بدت نمياد؟آرام گفت: واسه چي؟پرسيدم: مياد؟چشم از چشمم برنداشت و سر تكان داد. آخ كه چه هوسي داشتم براي بوسيدنش. گفتم: احساست نسبت به من چيه؟ و دست ديگرم را جوري ستون بدنم كردم كه پشت سر او قرار بگيرد؛ آمادة بغل گرفتن.باز گفتم: من پيش تو كي‌ام؟نفسش را بيرون داد و نگاهش را دزديد. خواست دستش را بيرون بكشد و برخيزد؛ اما دستش را رها نكردم و باز پرسيدم: چه احساسي بهم داري مريم؟با بيقراري گفت: نه. و نيمخيز شد كه برود. دستش را رها نكردم؛ گفتم: مريم! كه سكندري خورد و دوباره نشست روي لبة تخت؛ اما اين بار نزديك‌تر و تقريبا توي بغلم. من هم زود دست ديگرم را دور شانه‌هايش انداختم و محكم بغلش كردم. اين، اولين باري بود كه در آغوشش داشتم؛ ولي عجيب خوش‌بدن و هوس‌انگيز بود. گفتم: مريم!ناليد: علي آقا! كه امان ندادم و نگذاشتم حرفش را تمام كند؛ دستي كه تا حالا داشت دستش را مي‌ماليد، گذاشتم زير چانه‌اش. صورتش را بالا آوردم و توي چشم‌هايش نگاه كردم؛ گفتم: فقط بهم بگو. . . دوستم داري؟ابروهايش بالا رفت و كوشش كمي كرد تا از آغوشم دربيايد. باز گفتم: دوستم داري مريم؟ كه ناليد: آخه چه فايده؟ و من كار را تمام كردم: يك لحظه لبهايم را گذاشتم روي لب‌هايش و گذاشتم تا تكان‌هاي آرام و كوشش بي‌علاقه‌اش براي بيرون آمدن از بغلم تمام شود. اين، بوسه‌اي بود كه آنهمه شب‌هاي دراز و پرهوسم در انتظارش سرشده‌بود. بوسه‌اي بود براي پايان آنهمه، و آغازي نو براي هر دومان.بعد، لب‌هايمان براي دقيقه‌ها روي هم بود. لب‌هايش مثل سنگ سفت و به هم چسبيده بود؛ اما آنقدر با زبانم باهاشان بازي كردم كه عاقبت بوسه‌هايش، بوسه شد. وقتي دل‌هايمان آرام‌تر شد، سرش را گذاشت روي سينه‌ام و گفت: ما ديوونه‌ها داريم چكار مي‌كنيم علي. (شده‌بودم علي، براي اول كار بد نبود.)بار اولي نبود كه قاپ دختري را مي‌زدم؛ ولي واقعا داشت همة تنم و دست‌هايم مي‌لرزيد. نوك و پرة دماغش را بوسيدم و گفتم: دوستت دارم مريم. و يكباره اتفاق غريبي افتاد. مثل ارنست همينگوي توي «وداع با اسلحه» ناگهان احساس كردم كه واقعا در تمام اين سال‌ها عاشقش بوده‌ام.باز گفتم: عاشقتم مريم. و لب‌هايم را روي دهانش دوختم. هر لحظه كه مي‌گذشت، تنش نرم‌تر و آغوشش صميمانه‌تر مي‌شد. عاقبت لحظه‌اي رسيد كه فهميدم سراپا شهوت شده: ميان بوسه‌ها، يكباره دستش را انداخت دور گردنم و چهره به چهره‌ام گفت: آخ كه ميخوامت. دوستت دارم عزيزم. و لب‌هايش را نرم و آبدار چسباند به لب‌هايم.همانطور كه دست‌هايش دور گردنم بود، كمرش را بغل كردم و خودم را نرم فشار دادم روي سينه‌اش تا بخوابد. همين طور هم شد. آرام به پشت خوابيد روي تخت و من خوابيدم روي سينه‌اش. كيرم مثل ديلم توي شلوارم سيخ شده‌بود و دستي فشارش مي‌دادم به ران و كپلش.بعد، روسري را از سرش برداشتم. اولين باري بود كه سر لخت مي‌ديدمش. لب‌هايم را ليز دادم روي صورتش و تمام چهره‌اش را ليس زدم. گونه‌ها، نرمة گوش‌هايش، چانه‌اش، دماغش، همه را ليسيدم و مك زدم. مريم افتاده‌بود به نفس نفس و واداده‌بود توي بغل من. فقط وقتي پستان درشت و سفتش را توي مشتم گرفتم و شروع كردم به مالش، چشم‌هايش را باز كرد و ناليد: چكار مي‌كني؟بي آنكه جواب بدهم، به ليسيدن صورتش ادامه دادم و در همان حال، پستانش را به نرمي و شهوت‌انگيز مالش دادم. خدايا كه چه پستان‌هاي خوش‌تراش و سفتي داشت؛ در همة عمرم عاشق همچين سر و سينه‌اي بودم. بعد، همان دستم را آرام بردم زير لباسش و پيراهنش را دادم بالا. اگر صورت سبزه‌اي داشت، تن خيلي سفيدي هم زير آن صورت قايم بود. لب‌هايم را گذاشتم روي شكمش و شروع به ليسيدن كردم. بعد، وقتي كرستش را كشيدم و نوك صورتي و كوچولوي پستانش را توي دهانم فروكردم، باز چشم‌هايش را باز كرد و دوباره پرسيد: چكار ميكني علي؟ چي ميخواي؟با بوسه‌اي ساكتش كردم و باز پستانش رامكيدم. نوك پستانش را مي‌گرفتم لاي دندانهايم و آرام گازش مي‌گرفتم؛ با زبانم آن را مالش مي‌دادم و نوك و گاهي تمام پستانش را توي دهانم فرومي‌بردم و مي‌مكيدم.چنان بيقرار شده‌بود كه خودش مدام ران‌هايش را مي‌انداخت دور كمرم. با اين كار، دامنش هر لحظه بيشتر كنار مي‌رفت؛ تا جايي كه وقتي پستان ديگرش را هم بيرون آوردم و نوك سرخ و صورتي‌اش را گاز گرفتم، دامنش كاملا كنار رفته‌بود و افتاده‌بود دور كمرش و شورت قرمزش پيدا بود. بي‌اختيار دستم رفت روي كفل لخت‌شده‌اش و شروع كردم به ماليدن توي ران‌ها و زير كفلش.ديگر حسابي مست مست شده‌بود. پيراهنم را با يك حركت درآوردم و سينة لختم را چسباندم به پستان‌هاي سفت و لرزانش. كم كم هم ژاكتش را از يقه‌اش درآوردم و كرستش را بيرون كشيدم. كف دست‌هايش را روي موهاي سينه‌ام كشيد و باز پرسيد: چكارم مي‌كني؟ انگار مي‌خواست از زبان خودم بشنود كه مي‌خواهم بكنمش.ـ چه كار مي‌خواي باهام بكني علي؟ كه دستم را از روي شورت گذاشتم روي كسش و توي چشم‌هايش گفتم: كاري كه خيلي وقت پيش بايس مي‌كرديم عزيزم. و كسش را توي مشتم فشردم و دهانش با بوسه دوختم. ناله كرد: نه. نه ترو خدا. نكن. اما تلاشي براي جلوگيري از كارم نكرد. تمام شورتش خيس بود. چنان كسش توي دستم مي‌لرزيد و مي‌تپيد كه نگو. درست عين يك قلب داشت مي‌زد.همانطور كه لبة تخت افتا‌ده‌بودبه پشت و حالا تقريبا لخت بود، خودم را خزاندم بين پاهايش و لب‌هايم را از روي شورت گذاشتم روي چاك بادكردة كسش. موهايم را چنگ انداخت و سرم را عقب كشيد. ناله كرد: چكارم ميكني؟ گفتم: هيس س س . و شروع كردم با لب‌هايم كسش را مالاندن. دهانم خيس و ترش مزه شده‌بود.آرام، لبة شورتش را با دندان كنار كشيدم و با انگشت نگه داشتم. زبانم را بردم توي چاك كسش و شروع كردم به ليسيدن.نيمخيز شد و نفس نفس زنان گفت: نكن علي. نكن. و دوباره به پشت افتاد. هنوز موهايم را توي مشتش داشت ولي حالا داشت سرم را به خودش فشار ميداد.چند دقيقه، همينطور از كنار شورت، لاي كسش را ليس زدم؛ بعد آرام شورتش را درآوردم. محشري بود. كسش مثل آيينه صاف بود. گويي خبر داشت كه من و او امروز چكارها خواهيم كرد كه اينطور تيغش انداخته‌بود. چنان آب افتاده‌بود كه تا وسط ران‌هايش خيس بود. گفتم: عشق مني. و دهانم را كامل گذاشتم روي كسش و با ولع شروع كردم به ليسيدن و مك زدن. چنان شهوتي بودم كه آب كسش را توي دهانم جمع مي‌كردم و فرومي‌دادم پايين. او هم هي نيمخيز مي‌شد و با ديدن صحنة كس خوردن من، باز به پشت مي‌افتاد و ناله مي‌كرد.بالاي كسش را مي‌گرفتم لاي دندان‌هايم و مي‌كشيدم. كسش را مي‌كردم توي دهانم و چچول كوچولويش را با زور تمام مك مي‌زدم و مي‌ليسيدم. زبانم را فرومي‌كردم توي شكاف كسش و از پايين تا بالا مي‌ليسيدم و آبش را قورت ميدادم. اين را هر بار مي‌ديد، به خودش قوسي مي‌داد و سرم را بيشتر به لاي ران‌هايش مي‌فشرد.يك ده دقيقه‌اي همينطور كسش را ليس زدم و خوردم تا عاقبت لحظه‌اي رسيد كه احساس كردم آماده‌شده. نيمخيز شدم و زانوانم را گذاشتم زير كپلش، روي لبة تخت و ران‌هايش را بالا آوردم و انداختم دو طرف كمرم. شورت و شلوارم را از قنبلم پايين انداختم و كيرم را گرفتم و سرش را با تف خيس و ليز كردم و كشيدم لاي كسش و گذاشتم لاي شكافش.ناله‌ها و نفس‌هايش بلند و پرصدا بود. سر كيرم را ماليدم لاي چاك كسش. مي‌خواستم با آب كس مريم تطهير بشود. بعد ، هنوز ميخواستم كيرم را فشار بدهم تو، كه ديدم زنگ خانه به صدا درآمد. بد بياري از اين بدتر نمي‌شد. اولش نمي‌خواستم اعتنا كنم؛ اما بعد فكر كردم نكنه زنيكه يادش رفته‌باشد كليدهايش را بردارد و اگر باز نكنم، مشكوك شود. اين بود كه با افسوس، روي مريم دراز كشيدم و بوسيدمش. بعد هم پاشدم و آيفون را برداشتم. حدسم درست بود. زنم بود كه مي‌خواست بالا بيايد.دكمة آيفون را زدم و به سرعت، با مريم لباس‌هايمان را پوشيديم و من پريدم پشت كامپيوترم و مريم هم نفس‌زنان رفت نشست روي راحتي توي هال. بعد هم كه زنم آمد بالا، تا رفت توي آشپزخانه، بيخ گوش مريم گفتم: شب بمون. كه گفت: نه. نميشه. و من فهميدم كه عذاب وجدان آمده سراغش. اما كيرم هم غم نداشت؛ اگر هم مي‌خواست، نمي‌توانست مزة آغوش مرا به اين زوديها فراموش كند. مي‌دانستم كه يكي از همين شبها مي‌آيد پيشم و كيرم را مي‌طلبد. همينطور هم شد.و حالا، بعد از گذشت فقط دو روز من و مريم، تنگ بغل هم، روي تخت افتاده‌بوديم و زير و رو مي‌شديم.بازويم زير سر مريم بود و دست ديگرم رفته‌بود توي كرستش و پستان خوش‌تراشش را مي‌ماليد. لب از روي لبش برداشتم و گفتم: دوستت دارم. امشب ديگه مال مني.گفت: بيدار كه نميشه، نه؟گفتم: حالا بيدارم بشه، ديگه باكيم نيست. اصل، من و توييم كه داريم كارمونو مي‌كنيم. بعد آهسته‌تر گفتم: كيرمو دوست داري مريم؟مكثي كرد و گفت: نمي‌دونم. و ديدم كه سينه‌اش را بيشتر چسباند به سينه‌ام.باز گفتم: خوشت مي‌آد كه كستو ميخورم؟ دوست داري بليسمش؟كه باز گفت: نمي‌دونم. و رانش را انداخت دور باسنم.گفتم: دستتو بده. و دستش را گرفتم و از روي شلوار گذاشتم روي كيرم. گفتم: دوست داري امشب بكنمش توي كست؟آرام شروع كرد به ماليدن كيرم و گفت: نمي‌دونم. هر جور تو بخواي.بوسيدمش. گفتم: دوست دارم بدونم كه كيرمو ميخواي يا نه. و خودم هم كسش را از روي شورت شروع كردم به مالش.گفتم: مي‌خواي با اين كير كستو پاره كنم؟ اجازه مي‌دي؟گفت: هر كار مي‌خواي، بكن. مال خودته.پرسيدم: كست مال منه؟گفت: آره. همة بدنم ما توئه.پرسيدم: دوست داري كونتو هم پاره كنم عزيز دلم؟داشت از شهوت توي بغلم پيچ و تاب ميخورد.باز پرسيدم: دوست داري؟ و كيرم را درآوردم و گذاشتم توي دستش. مشتش كرد و از بالا به پايين شروع كرد به ماليدن. گفتم: مي‌خواي تو هم كيرمو بخوري؟پرسيد: چه جوري؟ با انگشت يادش دادم و باز پرسيدم: دوست داري كير منو بخوري؟گفت: نمي‌دونم. اگه تو بخواي آره. ميخورمش.گفتم: چي رو مي‌خوري؟گفت: اينو. و كيرم را توي مشتش فشار داد.باز پرسيدم: چي رو؟ اسم داره بيچاره.با حجب و آهسته گفت: اينو. كيرتو.گفتم: دوستش داري؟گفت: آره. ديگر از شهوت داشت كور مي‌شد. خودم هم همين را مي‌خواستم.گفتم: مي‌خواي هر شب بكنمش توي كس و كونت؟ دوستش داري زن خوشگلم؟ كه نفس‌زنان گفت: آره. دوست دارم. مال منه. امشب و هر شب. دوستت دارم مرد من. تو شوهرمي.گفتم: پاشو لخت شيم. و نشستم و شروع كردم به درآوردن لباس‌هايم. مريم هم با بدني لرزان، نشست و لباس‌هايش را درآورد و با شورت و كرست نشست مقابلم.گفتم: پس اينا چي؟ كه خودش را انداخت روي سينه‌ام و كيرم را گرفت توي مشتش و گفت: دوست دارم باقي رو خودت دربياري. و همچنانكه من كرست و شورتش را درمي‌آوردم، خودش را سروته كرد و كيرم را كرد توي دهانش.به عمرم كسي آنطور ساكم نزده‌بود: كيرم را گرفته‌بود و تا خايه مي‌كردش توي دهان گرم و خيسش. بيرون مي‌آوردش و سرش را مي‌ليسيد؛ بعد باز فرو مي‌بردش توي دهانش و با زبان، توي دهانش با نوك كيرم بازي مي‌كرد؛ جوري كه بدنم مرتعش مي‌شد.من هم شورتش را در آوردم و مريم را سر و ته خواباندم روي خودم. رانهايش را باز كردم دو طرف سرم و كسش را كردم توي دهانم. اگر پريروزش كسش آب افتاده‌بود، الان تمام كسش آب بود. چنان خيس بود كه هر بار كه آبش را ليس مي‌زدم و قورت مي‌دادم، باز به لحظه‌اي خيس مي‌شد.بعد كه خوب كير و كس هم را خورديم، مريم چرخيد و روي سينه‌ام خوابيد و پستانش را كرد توي دهانم. در همان حال هم با كيرم بازي مي‌كرد. حالا كه چهره به چهره بوديم، تازه مي‌ديدم در فاصلة رفتن و آمدن من، آرايشي هم كرده؛ اگر اون باباي قرمساقش مي‌فهميد!بعد، مريم را غلتاندم و رفتم روي سينه‌اش. دقيقه‌ها هم را بوسيديم و سر و سينه و پستان هم را ليسيديم و گاز گرفتيم. بعد، باز رفتم لاي رانهاي مريم و حسابي كسش را خوردم. اين اولين كسي بود در تمام زندگي‌ام كه از ته دل مي‌خوردم.بالاخره لحظه‌اي رسيد كه مريم نفس‌زنان مرا كشيد بالا و روي سينه‌اش آورد. توي صورتم عطر نفس شهوت‌آلودش را پخش كرد كه: ديگه بسه. با دهنت نه. و خودش دستش را برد لاي پاهايم و كيرم را گرفت و كردش لاي چاك كسش.خودم را روي سينه‌اش جابه‌جا كردم و همانطور كه سر كيرم را مي‌ماليدم به كسش، گفتم: مريم، تو مي‌خواي كه بكنمش توي كست؟گفت: آره مي‌خوام. بكنش. خودش داشت سر كيرم را فشار مي‌داد توي كسش.گفتم: مريم درد داره يه كم هان!ناليد: بكن توش. درد داشته‌باشه.باز گفتم: مريم دردت مياد يه كمي هان!گفت: دردشم دوست دارم. بكن توش. كشتي منو. بكن توش ديگه. من ديگر نفهميدم چه مي‌كنم. كمي خودم را بالاتر كشيدم و سر كيرم را گذاشتم وسط سوراخ كسش و رانهايش را خوب كشيدم بالا. ديگر نيازي به تف زدن نبود؛ چنان كسش آبكي شده‌بود كه همينطوري كيرم را داشت مي‌كشيد توي خودش. گفتم: مريم. كه ناليد: بكن توش مرد. بكن. منو بكن. و من كمرم را فشار دادم و كيرم را آرام فرو كردم توي سوراخ كسش.نفس مريم بند آمد. حسابي دردش گرفته‌بود؛ لبش را گاز مي‌گرفت و بدنش سفت شده‌بود؛ اما هنوز هم شهوت داشت. چون كه ناله‌هايش بيشتر شده‌بود و گردنم را چنان توي بغلش گرفته‌بود و سرم را به خودش فشار مي‌داد كه نفسم داشت بند مي‌آمد. من مي‌بوسيدمش و مي‌ليسيدمش و حالا ديگر به محكمي و سخت توي كسش تلمبه مي‌زدم. او ناله مي‌كرد و من مي‌غريدم. كس مريم حسابي كوچك و تنگ بود. تمام بدنش سفت شده‌بود و پستانهايش توي مشتم ميلرزيد.چنان سفت همديگر را بغل كرده‌بوديم كه انگار يك جسميم. هوس داشتم كه از انواع روش‌هاي گاييدن استفاده كنم و بهش حال بدهم؛ اما چون بار اول بود و درد داشت، گذاشتم براي دفعات بعد. غمي نبود، مريم ديگر از اين لحظه براي هميشه مال من بود.بعد، شهوتم به اوج رسيد: پايين و بالا كردن‌هاي كيرم بيشتر و پرفشارتر شد، و درست در لحظه‌اي كه مريم نفسش را يكباره بيرون داد و ارضا شد، من هم آبم فواره زد بيرون. مي‌خواستم بلند شوم تا آبم توي كسش نريزد، اما مريم چنان رانهايش را محكم انداخته‌بود دور كمرم كه نتوانستم و تمام آبم توي كسش خالي شد و ريخت.و آخ كه بعدش، چه آرامشي سراغم آمده‌بود. دراز كشيده‌بودم روي سينة مريم و خيس از عرق و ارضاشده از تن و بدن سفت و جوانش، نفس‌نفس مي‌زدم و تراوش آبم را توي كسش احساس مي‌كردم. مريم هم بر خلاف تصورم، با وجود درد كسش، ارضا شده‌بود . حالا هنوز دستهايش دور گردنم حلقه بود و تنش زير بدنم شل و بيحال شده‌بود.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%db%8c%d9%87-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%88-%db%8c%da%a9-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175315</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دلت میاد اینو بکنی با این قیافه ناز</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d9%84%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%81%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d9%84%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%81%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jul 2019 08:55:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبدارش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[احتياط]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[احساسات]]></category>
		<category><![CDATA[احساسش]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احمقانه]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[استوار]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اطمينان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتمادش]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتاديم]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امتداد]]></category>
		<category><![CDATA[امتناع]]></category>
		<category><![CDATA[اميدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتهاي]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندامش]]></category>
		<category><![CDATA[اندامم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامي]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتان]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتانش]]></category>
		<category><![CDATA[ايرادي]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاده]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[ببينمش]]></category>
		<category><![CDATA[برآورده]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگي]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرداند]]></category>
		<category><![CDATA[برگرديم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارد]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بگوييم]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بيداري]]></category>
		<category><![CDATA[پاشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايش]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایش]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایم]]></category>
		<category><![CDATA[پايينتر]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمان]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[پيچيده]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پيشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[تاريكي]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تماشاي]]></category>
		<category><![CDATA[تمامتر]]></category>
		<category><![CDATA[تنهايي]]></category>
		<category><![CDATA[جذابتر]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چرخاندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسباند]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهاي]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهايش]]></category>
		<category><![CDATA[چنداني]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[چهره‌اش]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظي]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خورديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتراش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالي]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[داستانهاي]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درحالي]]></category>
		<category><![CDATA[دست‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[دستهایم]]></category>
		<category><![CDATA[دلخواهش]]></category>
		<category><![CDATA[دلنشین]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[ديواري]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[رانهاي]]></category>
		<category><![CDATA[ران‌هايش]]></category>
		<category><![CDATA[رساندم]]></category>
		<category><![CDATA[زيبايي]]></category>
		<category><![CDATA[سازمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتها]]></category>
		<category><![CDATA[سالهای]]></category>
		<category><![CDATA[سرازير]]></category>
		<category><![CDATA[سرانجام]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سيگاري]]></category>
		<category><![CDATA[سينهاش]]></category>
		<category><![CDATA[سينهام]]></category>
		<category><![CDATA[سينههاي]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شديدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شهریور]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[ضربدري]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[‫ظاهرا]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازي]]></category>
		<category><![CDATA[فراوان]]></category>
		<category><![CDATA[فريادي]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[‫كاملا]]></category>
		<category><![CDATA[كردنهاي]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسها]]></category>
		<category><![CDATA[لباس‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندي]]></category>
		<category><![CDATA[لبهايش]]></category>
		<category><![CDATA[لبهايم]]></category>
		<category><![CDATA[لحظه‌اي]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماندانا]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[متناسب]]></category>
		<category><![CDATA[متناوب]]></category>
		<category><![CDATA[محافظت]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخلفات]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مرطوبش]]></category>
		<category><![CDATA[مسافران]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئني]]></category>
		<category><![CDATA[مقابلش]]></category>
		<category><![CDATA[مقابلم]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومتي]]></category>
		<category><![CDATA[مقداري]]></category>
		<category><![CDATA[ملايمي]]></category>
		<category><![CDATA[ممانعت]]></category>
		<category><![CDATA[منصرفش]]></category>
		<category><![CDATA[موجودی]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتی]]></category>
		<category><![CDATA[موهايم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌برد]]></category>
		<category><![CDATA[ميبردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهي]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوري]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌داد]]></category>
		<category><![CDATA[ميدانستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيد]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌رفت]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌زدم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كرد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردند]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردي]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كنم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كني]]></category>
		<category><![CDATA[ميگذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيد]]></category>
		<category><![CDATA[مينشست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کرد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانست]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزديكي]]></category>
		<category><![CDATA[نفس‌هايش]]></category>
		<category><![CDATA[نگذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگراني]]></category>
		<category><![CDATA[نمانده]]></category>
		<category><![CDATA[نمي‌دانم]]></category>
		<category><![CDATA[نميكنم]]></category>
		<category><![CDATA[نيفتاده]]></category>
		<category><![CDATA[نيمخيز]]></category>
		<category><![CDATA[هدایتش]]></category>
		<category><![CDATA[هرگونه]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همراهي]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همينجا]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[وسايلش]]></category>
		<category><![CDATA[ویلایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سالگي را پشت سر گذاشته فیلم سکسی است. دختركي بود زيباروي و خوش‌اندام كه صلابت و البته شيطنتي دل‌نشين در چهره‌اش موج مي‌زد. با اين همه، تا سکسی پيش از آن شب، تنها در دفتر شاه کس شركت و در قامت و هيئت كارمندي سخت‌كوش او را ديده بودم كه جديت‌اش احتمال کونی هرگونه مؤانست [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>سالگي را پشت سر گذاشته فیلم سکسی است. دختركي بود زيباروي و خوش‌اندام</h2>
<p>كه صلابت و البته شيطنتي دل‌نشين در چهره‌اش موج مي‌زد. با اين همه، تا سکسی پيش از آن شب، تنها در</p>
<h3>دفتر شاه کس شركت و در قامت و هيئت كارمندي سخت‌كوش او</h3>
<p>را ديده بودم كه جديت‌اش احتمال کونی هرگونه مؤانست را منتفي مي‌كرد و از اين رو، تا به اين اندازه به</p>
<h4>زيبايي جنده و جذابيتش پي نبرده بودم. در اواخر تابستان، دهكدة</h4>
<p>ساحلي برخلاف سال‌هاي گذشته بيش از پستون اندازه خلوت بود. وقتي از سر اتفاق دريافتم كه تعطيلاتش را در آنجا سپري</p>
<h5>خواهد كرد، کوس ناخودآگاه و بي هيچ اميدي ـ حتي بي‌آنكه</h5>
<p>بدانم آيا مردي او را همراهي مي‌كند يا نه ـ در پي‌اش به راه افتادم و ويلاي مجاور را اجاره كردم. هیچ‌گاه سکس داستان تا آن اندازه</p>
<h6>خود را در رابطه‌ای عاطفی، درگیر و مفتون ایران سکس احساس نکرده</h6>
<p>بودم. در سی‌وپنج سالگی احساسی بود کاملاً متفاوت از آنچه پیشتر تجربه کرده بودم. اما اکنون آن چنان دلباختۀ موجودی ظریف و دلنشین شده بودم که بی‌آن‌که بدانم چه می‌کنم، ساعت‌ها رانندگی کرده بودم تا دستکم در هوایی تنفس کنم که محبوبم از آن استنشاق می‌کند. كمي به نيمه‌شب مانده، از راه رسيد و انتظارم پايان يافت. بر روي سكوي مقابل ويلا، زير آسماني بي‌ابر، به صداي امواج دريا گوش سپرده بودم و مي‌كوشيدم حلقه‌هايي با دود سيگار درست كنم. خود را از ديدنش شگفت‌زده نشان دادم. با لطافتي كه پيشتر در او نديده بودم، پرسيد:ـ شما هم اينجاييد؟گفتم:ـ سازمان همیشه اینجا را برای مدیرانش اجاره می‌کند.و احمقانه روی کلمۀ «مدیران» تأکید کردم. بعد از چند ماه مراودۀ تجاری و مکاتبات اداری بین شرکت آنها و سازمانی که من در آن کار می‌کردم، به خوبی همدیگر را می‌شناختیم و تأکید بیهوده‌ام، تنها از سر خودپرستی کودکانه بود.به رغم مخالفت سرسختانه‌اش، كمك كردم تا وسايلش را به درون ببرد. به كنايه گفتم:ـ اگرچه استقلال و اتكاي به نفس‌تان را تحسين مي‌كنم، اما حتماً به تنهاييِ حتمي و ابدي خودبسندگي بيش از اندازه هم فكر كرده‌ايد؟لبخند مليحي بر لبانش نشست:ـ گمان نمي‌كنم مستقل بودن ضرري داشته باشد.ـ بستگي به اين دارد كه دريافت‌تان از استقلال چه باشد. اگر لوله‌كشي خانةتان را خودتان تعمير كنيد، اسمش استقلال و اتكاي به نفس نيست.و به طعنه اضافه كردم:ـ كرة شمالي با همين نگاه به خاك سياه نشسته است.بيش از اين، چنين گفت‌وگوي ملال‌آوري را در آن شب دل‌پذير ضروري نديدم. خداحافظي كردم و كرة شمالي با طمئنينه در ويلا را پشت سرم بست. آشفته‌تر از پيش، در حالي كه چهرة زيبا و پيكر خوش‌تراش محبوبم را در ذهن تجسم مي‌كردم، به خانه رفتم. گيرايي و جذابيتش در جامه‌اي كه براي سفر شبانه‌اش بر تن كرده بود، دوصد چندان شده بود و افسوس مرا دوصد بار افزون‌تر كرد كه چرا پيش از اين در گذر از ديواري كه بين خود و بيگانگان مي‌كشد، نكوشيده‌ام.كمي چاي درست كردم و با مشقت فراوان خود را به بالاي شيرواني ويلا بركشيدم تا سپيدي امواج را كه چند ده متر آن‌سوتر مي‌خروشيدند، نظاره كنم. دقايقي نگذشته بود كه نوري برون‌تاب از سقف ويلاي مجاور نگاهم را به خود خواند. پاهايم ناخودآگاه و لرزان از سقفي به سقف ديگر لغزيدند و به سوي منبع نور گام برداشتند، هرچند چيزي از درونم نهيب مي‌زد كه آنچه مي‌كنم، برخلاف اصول اخلاقي است. روشنايي مورد نظر در واقع نوري بود كه از نورگير اتاق خواب محبوبم رو به آسمان مي‌تابيد. مردد مانده بودم كه چه بكنم. سرانجام بر ترديدم غالب آمدم و بر روي سينه دراز كشيدم. با احتياط از گوشة نورگير سرك كشيدم و به درون خانه نگريستم. دختركي پري‌گون كه تنها لباس زير بر تن داشت، در برابر آيينه ايستاده بود، با حوله‌اي كوچك خود را خشك مي‌كرد و اي‌بسا از زيبايي‌اش لذت مي‌برد. از موهاي خوش‌رنگش قطرات آب به پايين مي‌چكيد و پيدا بود كه گرد سفر را در زير دوش حمام زدوده است. آنچه مي‌ديدم، بيش از انتظار يا حتي آرزويم بود. از فراز نورگير برجستگي سينه‌هايش كه چون دو ليمويي هوس‌انگيز بر سر شاخساري آويخته بودند، به خوبي آشكار بود و سينه‌بند كوچكي كه پوشيده بود، تنها نوك‌هاي آن را از زاويه‌اي كه دراز كشيده بودم، پنهان مي‌ساخت. وقتي خم شد تا شانه‌اي را از درون كيف دستي‌اش بردارد، چيزي نمانده بود كه فريادي از تحير و ستايش سر بر دهم. باسن مسحوركننده و لرزانش از ميان آنچه برپوشيده بود، آشكار شد و ذهن و خيال مرا با هر جنبشي به اين‌سو و آن‌سو كشاند. در واقع، تنها بندي باريك از ميان شكاف باسنش مي‌گذشت؛ آنچه پوشيده بود، بر وسوسة فشردن اندام خوش‌تراش‌اش مي‌افزود. دخترك مهيا مي‌شد تا به بستر برود. بار ديگر نهيبی دروني مرا به خود آورد. از آنچه كرده بودم، شرمسار شدم و با خود انديشيدم كه اگر او يا هركسي من را بر شيرواني خانه به دام مي‌انداخت، شرمندگي‌ام بسا افزون‌تر مي‌شد. با اين همه، پيش از آن‌كه خود را پس بكشم، چراغ درون ويلا خاموش شد و بيم آن مي‌رفت كه از تاريكي درون خانه بر فراز بامي كه در نور مهتاب مي‌درخشيد، ديده شوم. آرام به عقب لغزيدم و لحظه‌اي بعد با آميزه‌اي از احساسات ناهمگون و متضاد، در بستر خود به خواب رفتم. نخستين‌بار كه براي پي‌گيري تهية قطعات كامپيوتري به دفتر شركت رفتم، با او روبه‌رو شدم و در همان گفت‌وگوي آغازين احساس كردم كه چيزي در درونم مي‌خروشد و غليان مي‌كند. شوربختانه، در مراجعات بعدي جديت رفتار و سردي گفتارش سبب شد كه به آرامي از او بگريزم. با خود مي‌انديشيدم كه اگرچه دست آفرينش در طراحي پيكر و چهرة او هيچ قصوري نكرده است، اما گويا در هنگام افزودن لطافت و ظرافت، جنسيت او را از ياد برده است. با اين همه، در ديدارهاي بعدي كه سلوك او را با نزديكانش ديدم، به گمان باطل خود پي بردم و دريافتم كه سردي ظاهري‌اش، در سرشت او نيست؛ بلكه به مثابة ابزاري دفاعي است كه در برابر بيگانگان براي محافظت از خود يا شاید براي ممانعت از آشفته‌حال شدن آنها، به كار مي‌گيرد، غافل از آن‌كه اگرچه تيغ‌هاي گل سرخ، او را در برابر تهاجم کودکی بوته‌چین حفظ می‌کند، اما ممکن است باغبان عاشق را نیز خود براند.باری، آمدوشدهاي مستمرم به شركت سبب شد تا به تدريج با من مأنوس شود و بيش‌وكم از جديت خود بكاهد. گاه به لبخند دلبرانه‌اش، حركت چشم و ابرويي نيز مي‌افزود که روح و روانم را آشفته می‌ساخت، اما هيچ‌گاه نشانه‌اي بيش از اين از او نديدم. رفته‌رفته بيشتر با او آشنا شدم و هرچه بيشتر او را مي‌ديدم، بيشتر شيفته‌اش مي‌شدم و آرزوي با او بودن را در سر مي‌پروراندم؛ اما هيچ مجالي براي برآوردن تمناي دروني‌ام فراهم نمي‌آمد. سرانجام، از سر اتفاق و هنگام گفت‌وگوي تلفني دخترك با دوستي، دريافتم كه تعطيلات خود را در دهكدة ساحلي سپري خواهد كرد؛ شهرکی ویلایی در مجاورت دریای شمال که از سال‌های گشته برایم آشنا بود. صبحگاه كمين كردم تا هنگام خروج محبوبم از خانه با او رو‌به‌رو شوم. ديري نپاييد كه انتظارم برآورده شد. براي تهية وسايل صبحانه به فروشگاهي مي‌رفت كه در آن نزديكي بود. از رفتن منصرفش كردم و دعوت كردم كه صبحانه را با هم صرف كنيم. با تعلل و ترديد فراوان پذيرفت. از خوشحالي‌اي كه مي‌كوشيدم آشكار نشود، در خود نمي‌گنجيدم. لباس بيرون را از تن به در كرد و نشست. زيباتر و جذاب‌تر از آنچه بود كه شب پيش از ميان نورگير ديده بودم. ناخودآگاه تصوير بدن نيمه‌برهنه‌اش بر چهره‌اش مي‌نشست و نفس را در سينه‌ام حبس مي‌كرد. فرورفتگي گوشة لبانش، آتش بوسيدن‌شان را در درونم شعله‌ور مي‌كرد. پرسيدم:ـ هميشه تنها مسافرت مي‌كني؟ـ بله.ـ بدون همسفر، مشكل نيست؟ـ مگر براي شما هست؟راست مي‌گفت؛ نمي‌دانستم چه بگويم. اشاره به تفاوت زن و مرد هم ابلهانه به نظر مي‌رسيد و پاسخش را از پيش مي‌دانستم. دوباره گفتم:ـ هم‌ركاب نمي‌خواهيد؟ در تالاب انزلي، كوچه‌آب‌هايي در ميان ني‌زارهاي بلند جريان مي‌يافتند كه گويي هيچ پاياني داشتند. كوچه‌آب‌ها كه به دريا راه داشتند، در هزارتويي پيچ در پيچ از هم منشعب مي‌شدند يا به يكديگر مي‌پيوستند. در محل اتصال آنها به دريا، قايق‌هاي پدالي كوچك دونفره‌اي را به مسافران كرايه مي‌دادند. صاحب قايق گفت:ـ چندان دور نرويد؛ به زودي باران شديدي مي‌بارد و شكل تالاب را عوض مي‌كند. مسير برگشت‌تان را پيدا نمي‌كنيد.حرف پيرمرد به نظرم بي‌معني آمد. مسير برگشت همان سمتي بود كه آب جريان داشت و سرانجام هم به دريا مي‌پيوست. وانگهي، در آن گرماي اواخر تابستان باريدن باران، آن هم شديدش، برايم عجيب بود. دستش را گرفتم و كمك كردم تا بنشيند. با فشار پای پيرمرد به قايق، از اسكله فاصله گرفتيم و به سوي ني‌زارها ركاب زديم.كمي جلوتر چندين راه فرعي به روي‌مان باز مي‌شد. يكي را انتخاب كرديم و واردش شديم. لحظه‌اي بعد ساحل دريا در پس ني‌ها و گياهان آبزي بلندي كه اينجا و آنجا از ميان باتلاق سر برآورده بودند، ناپديد شد و جريان منظم آب تقريباً از ميان رفت. در واقع آب از هر طرف به سمت كنارة رود كه با ديواره‌اي از ني‌ها پوشيده ‌شده بود، موج مي‌خورد. بي‌توجه به زمان گرم صحبت بوديم و ركاب مي‌زديم؛ و من كه سكان را در دست داشتم، بيشتر مسحور حركات پاهاي دخترك بودم كه به زيبايي مي‌خراميدند و روح و روانم را برمي‌آشفتند. ظهر از راه رسيد و در ساية درختچه‌اي كه بر روي تلي از خاك روييده بود، استراحتي كرديم و قدري از آذوقه‌اي را كه با خود آورده بوديم، خورديم. به عرقي كه بر پيشاني‌اش نشسته بود، اشاره كردم:ـ فكر كنم خسته شده‌اي. بهتر است كم‌كم برگرديم.ـ نه، از گرماست. چندان به هواي شرجي عادت ندارم. دوست دارم آن دورترها برويم و جاهاي ناشناخته‌اش را كشف كنيم.مانتو و روسري‌اش را درآورد و با انگشت ابري را كه به بالاي سرمان آمده بود، نشان داد:ـ باعث مي‌شود كه از شدت تابش آفتاب كم شود و راحت‌تر حركت كنيم.با خرسندي پذيرفتم و به راه افتاديم. واقعاً هم هوا خنك‌تر شده بود و نسيم ملايمي از مقابل به صورت‌مان مي‌وزيد. موهاي پريشان دخترك به زيبايي در باد مي‌رقصيدند و گاه چهره‌اش را مي‌پوشاندند. سينه‌هايش از فراز تاپي كه پوشيده بود، پيدا بودند و با تلاشي كه براي ركاب زدن مي‌كرد، مي‌جنبيدند و دل مي‌ربودند. به یاد نداشتم که در سراسر زندگانی‌ام چنان لحظات دلپذیر و شیرینی را تجربه کرده باشم.اما در ميان آن خوشي ژرف، ناگهان هوا به شدت متغيير شد و ابرهاي تيره از هر سو هجوم آوردند. گفتم:ـ بايد برگرديم.دخترك بي‌آن‌كه كلامي بگويد، با حركت سر گفته‌ام را تأييد كرد. نگراني معصومانه‌اي از چهره‌اش پيدا بود. ديري نپاييد كه شدت باد فزوني گرفت و در پي آن، باران سيل‌آسايي، بی‌مقدمه، از آسمان فروريخت. جريان متلاطم آب، نافرمان از ارادة ما، قايق كوچك را به هر سويي مي‌كشاند و با تكان‌هاي شديد، آن را به بالا و پايين حركت مي‌داد. حق با پيرمرد قايق‌ران بود. امكان نداشت در آن وضعيت بتوانيم مسير بازگشت را بيابيم. از اين گذشته، بارش پياپي باران به صورت‌مان، به شدت از ميدان ديدمان مي‌كاست و كلافةمان مي‌كرد. هر لحظه امكان داشت كه قايق واژگون شود. محبوبم از سرما مي‌لرزيد و با وحشت پيش روي خود را مي‌نگريست. ناگهان از ميان ني‌زارها جزيرة كوچكي در مقابل‌مان ظاهر شد كه در واقع تل بزرگي از خاك و سنگ بود. بعدها دانستم که این خشکی کوچک، حاصل از انشعاب یکی از نهرهای تالاب بود که کمی آن سوتر دوباره به هم می‌پیوستند. جزيره پوشيده از درختچه‌ها و بيدهاي مجنون بود كه در برابر ماسه و نمك مقاوم‌اند. هرچند يافتن چنين جزيره‌اي در ميان تالاب اميدوارم كرد كه از خطر فروغلتيدن و غرق شدن در آب غران و گل‌آلود مرداب گريخته‌ايم، اما اطمينان يافتم كه راه بازگشت را به اشتباه پيموده‌ايم. با مشقت فراوان خود را به كنارة ساحل جزيره رسانديم. طنابي را كه به قايق متصل بود، به درختي كه استوار به نظر مي‌رسيد، گره زدم و چندبار محكم بودن گره را آزمودم. با خود اندیشیدم که اگر در مدتي كه در جزيره هستیم، طناب باز شود و طوفان، قايق را در دستان امواج رها کند، ديگر اميد چنداني به زنده ماندن و بازگشت‌مان نیست؛ به‌ويژه آن‌كه بعيد مي‌نمود كسي در اعماق چنين مردابي ما را بيابد و به ياري‌مان بيايد.كوله‌پشتي‌ام را به ساحل پرت كردم و از قايق پياده شدم. دستم را به سوي دختر دراز كردم:ـ ماندانا، دست‌ات را به من بده.شدت باران بيشتر شد و غرش رعد از دوردست‌ها به گوش رسيد.ـ مطمئني كار درستي است كه قايق را رها كنيم.ـ نه؛ نمي‌دانم، اما مي‌دانم كه اگر سوار بر قايق راه‌مان را بي‌هدف ادامه دهيم، مطمئناً غرق مي‌شويم. زياد هم طول نمي‌كشد. دخترك نيم‌خيز شد و كوشيد دستم را بگيرد. قايق در جريان متلاطم و گل‌آلود امواج لغزيد و سرنشين زیبای خود را به آب پرت كرد. محبوبم در تالاب فروغلتيد. به سويش خيز برداشتم. جريان آب او را در امتداد ساحل پيش مي‌برد. به سرعت كفش‌ها را از پا در آوردم و به طرفش دويدم. آماده مي‌شدم كه به درون مرداب بپرم. اما چند متر جلوتر دخترك به شاخة درختي چنگ زد و متوقف شد. دستش را گرفتم و با دشواري بسيار از آب بيرون كشيدم. هر دو نفس‌زنان بر ساحل افتاديم. ناگهان بغض دخترك تركيد و به صداي بلند گريست؛ آن‌چنان‌كه تا اعماق وجودم از معصوميتش آتش گرفت. خيس از آب و غرق در گل و لاي بود. بااين‌همه، زيبايي‌اش در ميان آن آشفتگي و پراكندگي طره‌هاي مو بر سيمايش، دوصد چندان شده بود. به جواهر درخشاني مي‌مانست كه در خاك افتاده باشد. در آغوشش گرفتم و پيشاني‌اش را بوسيدم. بدنش از سرما يا تشويش، یا ازهر دو، مي‌لرزيد. بلندش كردم و به سمت قايق و كوله‌پشتي‌ام به راه افتاديم. پاشنة پايم را نشان داد:ـ از پايت خون مي‌آيد.تازه متوجه دردي شدم كه در پاشنه داشتم. هنگامي كه پابرهنه به سويش مي‌دويدم، تكه شيشه‌اي پايم را بريده بود. با خوشحالي گفتم:ـ پس معلوم مي‌شود اينجا آن اندازه هم دور از دسترس و آمدوشد مردم نيست.و البته به سرعت دريافتيم كه جزيره بزرگ‌تر از آن چيزي است كه در آغاز مي‌نمود. در واقع، ما از سمت دماغة جزيره كه در ني‌ها و درختچه‌ها محصور بود، پاي به آن گذاشته بوديم و هرچه در اعماق آن جلوتر مي‌رفتيم، وسعتش از هر دو سو گسترش مي‌يافت. كفش‌ها و كوله را برداشتم و به اميد يافتن تخته‌سنگ يا سرپناهي كه در برابر باران محافظت‌مان كند، به سمت برآمدگي پشت بيدهاي مجنون رفتيم. كمي جلوتر در كمال شگفتي كلبة كوچكي يافتيم كه در پس بوته‌ها و درخت‌هاي انبوه جزيره از ديده پنهان شده بود. كلبه بيشتر به آلونك شكارباني مي‌مانست كه در پاييز ـ هنگام كوچ پرندگان مهاجر از شمال روسيه به مرداب انزلي ـ محل اقامت شكارچيان بود. طول و عرض آن كمتر از چهار گام بلند بود و به كمك چند پايه، به ارتفاع تقريباً يك متر، بالاتر از سطح زمين قرار داشت. با احتياط از پلكان چوبي بالا رفتم و به درون كلبه سرك كشيدم. درون آن كم و بيش مرتب بود و وسايل آشپزي و شكار از ديواري آويزان بودند. كف كلبه نيز گليم فرسوده‌اي پهن شده بود.ـ ماندانا بيا تو؛ كسي اينجا نيست.دخترك درحالي كه خود را از شدت سرما جمع كرده بود، به درون آمد و با ترديد و واهمه نگاهي به اطراف انداخت. هوا رو به تاريكي مي‌رفت و كور سوي نوري از ميان پنجره‌اي كوچك به درون كلبه مي‌تابيد. ترنم باران بر شيرواني حلبي به گوش مي‌رسيد. از گوشه‌اي چراغ گردسوزي يافتم و با فندكي كه در كوله‌پشتي داشتم، روشن كردم. دخترك دست خود را بر بالاي چراغ گرفت تا گرم شود. اجاق سنگي آلونك آكنده از چوب خشك و هیزم بود. مقداري از هيزم‌ها را بيرون آوردم و باقي‌مانده را روشن كردم. نور و حرارت، اميد به زندگي را دوباره در وجودم شعله‌ور كرد. پوستيني را مقابل آتش، روي گليم، گذاشتم و دست محبوبم را گرفتم.ـ بنشين اينجا. الآن گرم مي‌شوي.ـ خيلي سردمه.ـ براي اين‌كه سر تا پاي لباس‌هايت خيس است. بايد همه را در بياوري.با حركت سر مخالفت كرد.ـ دختر! كار دست خودت مي‌دهي. اين طوري تا صبح دوام نمي‌آوري.با ترديد و پرسش به صورتم نگريست. مظلوميت دلبرانه‌اي در نگاهش موج مي‌زد. مي‌خواستم گونه‌اش را ببوسم، اما دست نگاه داشتم تا مبادا او را از خود برانم. پشت به من ايستاد و به آهستگي دكمه‌هاي پيراهنش را باز كرد. مانتو‌ و روسري‌اش در قايق مانده بود. كمك كردم تا پيراهنش را دربياورد. دست بردم و دكمة شلوارش را كه آكنده از آب گل‌آلود نهر بود، باز كردم. با هر حركت من، از خود مقاومت نشان مي‌داد، اما بي‌آن‌كه هيچ‌يك كلامي بگوييم، شلوار را از تن به در كرد. پيكر پري‌گونش در نور لغزان چراغ گردسوز و آتش اجاق سنگي مي‌درخشيد و دلم را در درونم فرومي‌ريخت. همان شورت كوچكي را به تن داشت كه بخش چنداني از باسن وسوسه‌كننده‌اش را نمي‌پوشاند. دست بردم تا بند سوتين‌اش را باز كنم. به شدت ممانعت كرد:ـ نه، اين را روي تنم خشك مي‌كنم.ـ ببين چقدر خيس است. سينه‌پهلو مي‌كني. نگران نباش، نگاه نمي‌كنم.به رغم مخالفتش، سوتين‌اش را باز كردم. در حالي كه پشت به من و رو به آتش ايستاده بوده، دست‌ها را بالا آورد و ضربدري بر روي سينه‌هايش گذاشت. حولة كوچكي را كه براي محافظت در برابر آفتاب آورده بودم، از ته كوله يافتم و بر روي شانه‌هاي محبوبم انداختم. حوله تا كمي پايين‌تر از كمر او را پوشاند و دخترك آن را به شدت دور خود پيچيد. دست به زير حوله بردم و شورت خيسش را به آرامي پايين كشيدم. بي‌فايده مقاومت كرد . . . از كلبه بيرون زدم. در ميان گودالي سنگي آب تميز باران يافتم و كتري و سطلي را كه با خود برداشته بودم، از آب پر كردم. از قايق ته‌ماندة وسايل‌مان را برداشتم و بار ديگر از محكم بودن گره و استواري درختي كه طناب را به آن بسته بودم، اطمينان پيدا كردم. هوا كاملاً تاريك شده بود. از ميان چاله‌هاي آب‌گرفته به سوي كلبه بازگشتم. در اندك زماني كه بيرون بودم، كلبه نظمي يافته بود كه نشان از حضور زني در آن داشت. دختر قدري ژامبون و مخلفات آن را در ظرفي ريخته بود و لباس‌ها را بر چهارپايه‌اي مقابل اجاق آويخته بود. درحالي كه حوله را دور خود پيچيده بود، چهار زانو مقابل آتش نشسته بود. با صداي باز شدن در، روي برگرداند. اشك در چشم‌هايش حلقه زد و با نگاهي محزون به نقطه‌اي خيره شد. در سكوت كنارش نشستم. كوشيد بدن سيم‌گونش را در حوله پنهان كند. با صدايي گرفته گفتم:ـ معذرت مي‌خواهم. من مقصرم كه تو را به اين تفريح ابلهانه آوردم.انگشتش را به زير مژه برد تا اشكي را كه در چشمانش حلقه زده بود، پاك كند، اما نتوانست و قطره اشكي چون دُر غلتان بر گونه‌اش سرازير شد. بغض در صدايش موج مي‌زد:ـ نه، من بودم كه با پيشنهاد تو براي برگشتن مخالفت كردم. تازه خودم هم هيجان داشتم كه . . .نتوانست ادامه دهد. شانه‌هاي لرزانش را در آغوش گرفتم و صورتم را به گونه‌اش چسباندم:ـ ايرادي ندارد. اين هم لحظه‌اي از زندگي‌مان در ميان روزمرگي ملال‌آور شهرنشيني است. وقتي اين ماجرا تمام شود، داستان‌هاي جالبي داري كه براي خانواده و دوستان‌ات تعريف كني.به زحمت لبخندي زد؛ گويي باور نداشت كه به سلامت از اين حادثه گذر كنيم. خواست كه ظرف غذا را پيش بكشم. آتش اجاق گرماي مطبوعي به فضاي كوچك كلبه بخشيده بود و صداي جوشيدن آب درون كتري همراه با نواي باراني كه بي‌وقفه بر شيرواني فرومي‌ريخت، حسي آميخته از رخوت به هردوي‌مان بخشيده بود. لقمه‌هاي كوچكي درست مي‌كردم و در دهان محبوبم مي‌گذاشتم، زيرا دخترك كه ناگزير بود با هر دو دست لبه‌هاي حوله را نگاه دارد، در خوردن دچار مشكل شده بود. بطري كوچك مشروبي را كه با خود آورده بودم، از جيب كوله درآوردم و كمي از محتوياتش را در ليواني مسي ريختم:ـ بخور عزيزم.با تكان سر مخالفت كرد. ليوان را به لبش نزديك كردم.ـ گرم مي‌شوي و كمك مي‌كند كه اين ماجرا را راحت‌تر تحمل كني. بخور.كمي از آنچه را در ليوان ريخته بودم، لب زد و روي ترش كرد:ـ نمي‌توانم، خيلي تلخه.ـ فرض كن داري دوا مي‌خوري.و ليوان را به سوي دهانش كج كردم. به سختي جرعه‌اي نوشيد و آشفته‌حال دست بلند كرد تا از ظرف غذا، لقمه‌اي بردارد و تلخي الكل را بزدايد. همراه با حركت سريع دست‌ها، حوله به كناري رفت و ران‌ها و سينه‌هاي زيبايش آشكار شدند. شكاف دخترانه‌اش را در ميان ران‌هايي كه هر بيننده‌اي را آشفته مي‌كردند، پنهان كرده بود. هيچ‌گاه تا به اين اندازه از حضور زني مفتون و مشعوف نشده بودم. بي‌ترديد اگر در آن وضعيت خاص به دام نيفتاده بوديم، بي‌درنگ در آغوشش مي‌كشيدم و سرتاپاي وجودش را مي‌بوييدم:ـ آه، تا معده‌ام سوخت.ليوان را با اكراه پس زد. باقي‌ماندة آن را لاجرعه سر كشيدم. صورتش گل انداخته بود. مشروبي بود قوي و بي‌اندازه گيرا. آتشي در درونم شعله گرفت و پلك‌هايم سنگين شدند. خستگي ركاب زدن‌هاي چندساعته و سنگيني رواني آنچه بر ما گذشته بود، خستةمان كرده بود. قدري دیگر هيزم در آتش ريختم، حفاظ پنجره را انداختم و صندوق بزرگ و سنگيني را به پشت در هل دادم:ـ حالا راحت بخواب عزيزم. صبح به دنبال راه بازگشت مي‌گرديم.دخترك با درنگ گفت:ـ لباس‌هايم را بپوشم . . .ـ محال است كه در اين هوا خشك شده باشند. بايد تا صبح صبر كني. هواي كلبه هم كه به اندازة كافي گرم است.و براي اطمينان لباس‌ها را يكي يكي با دست امتحان كردم. وقتي شورت ظريفش را لمس مي‌كردم، بار ديگر چيزي در درونم خروشيد. لطافت اندامش را بر جامة زيرش احساس مي‌كردم:ـ همين‌جا كنار آتش، روي پوستين بخواب. من روي تخت دراز مي‌كشم.تخت چوبي زهوار دررفته‌اي بود كه تنها با تشك مندرسي پوشيده شده بود. كوله‌پشتي را مچاله كردم تا دخترك به جاي بالشت زير سر بگذارد. اثر الكل در چشم‌هايش پيدا بود و دچار رخوت شده بود. به آهستگي دراز كشيد و حوله را از روي سينه تا زير شمكش كشيد. با لبخندي گفت:ـ اين‌كه هيچ جاي آدم را نمي‌پوشاند. وقتي تا روي سينه‌ام مي‌كشم، پايين پايم معلوم مي‌شود، وقتي هم تا روي . . .مردد ماند چه كلمه‌اي به كار به برد. هر دو خنديديم؛ نخستین خندۀمان پس از گرفتاری در تالاب بود. بلند شدم و چراغ گردسوز را خاموش كردم. تنها شعلة آتش اجاق سنگي، كورسوي نور لرزاني را به فضاي كلبه مي‌رساند:ـ ديگر نگران بالا و پايين نباش. در اين تاريكي چيزي مشخص نيست.چنين نبود. سپيدي بدن دخترك در نيمه‌تاريكي اتاق چون مرواريدي مي‌درخشيد. لحظه‌اي به سكوت گذشت.ـ باز هم از آن چيزها داري؟ حسابي گرمم كرد.با شعف از جا پريدم و تا نيمه در ليوان مشروب ريختم. محبوبم درحالي كه صورتش را از شدت تلخي الكل جمع كرده بود، قدري از آن را نوشيد و ليوان را چون طفلي شيرين به دستم داد. محو تماشاي چشمانش و لغزش نور اجاق بر سيمايش شدم. انگشتان ظريف و خوش‌تراش دخترك را در دست گرفتم و بر لب گذاشتم. لبخندي محو بر گوشة لبانش نشست و شرمگينانه، شرمي آميخته به شيطنت دخترانه، شب‌بخير گفت. بر روي تخت دراز كشيدم. پلك‌هايم سنگين شدند، اما خوابم چندان سنگين نبود. صداي نفس كشيدن‌هاي منظم محبوبم خبر از احساس آرامشش مي‌داد. ساعتي از شب نگذشته بود كه در ميان خواب و بيداري با صداي سرفه‌هايش از تخت جستم. ظاهراً الكل گلويش را خشك كرده بود. بلند شدم تا آبي را كه جوشانده بوديم، به او بدهم و در اجاق نيز هيزم بگذارم. اما آنچه ديدم در جايم ميخكوبم كرد. دخترك به آرامي بر روي شكم به خواب رفته بود و در اثر گرما حوله را به كناري انداخته بود. اندام لطيفش عقل از سرم ربوده بود. مردد مانده بودم. با خود انديشيدم كه شايد سرفه‌ها از سر عمد بوده‌اند. به آرامي نفس مي‌كشيد و سينه‌اش كه چون ليمويي آبدار از ميان بازوي سپيدش پيدا بود، با هر دم و بازدمي، بالا و پايين مي‌رفت. به پايين نگاه كردم. گويا وقتي خواب بودم، شورت نيمه مرطوبش را بر تن كرده بود. نمي‌دانستم چه بكنم. از يك‌سو مي‌ترسيدم كه بي‌تحركي‌ام را در دل به حساب بلاهتم بگذارد و از سوي ديگر از آن بيم داشتم كه محبوبم واقعاً در خواب باشد و از اين‌كه از اعتمادش سوء استفاده كرده‌ام، خشمگين شود. هملت‌وار بر سر دوراهي بودن يا نبودن مانده بودم. سرفه‌ها قطع شده بودند و پلك‌هايش تكاني نمي‌خوردند. دخترك كوله‌پشتي را به كناري انداخته و بازو را زير سر و گونه‌اش گذاشته بود. لحظاتي سپري شدند. يك پايش را زير شكم جمع كرد و در كنار گرماي مطبوع آتش به آرامي نفس كشيد. سرانجام بر ترديدم غالب آمدم. زيبايي اندام برهنه و باسن‌هاي سپيد و فربه‌اي كه در تاريكي شب مي‌درخشيدند، راهي براي مقاومت نگذاشته بودند. در كنارش زانو زدم و در سكوت دراز كشيدم. يك دستم را دورش انداختم. صداي نفس كشيدنش تغييري نكرد. در دل اميدوار بودم كه بيدار باشد و همة اينها شگردي باشند براي فراخواندن من به سويش. به نرمي گوش‌ها و موهايش را نوازش كردم و شانة برهنه‌اش را بوسيدم. با صدايي كه به زحمت شنيده مي‌شد، نامش را صدا كردم:ـ ماندانا، عزيزم.چيزي نگفت.ـ ماندانا ، آب مي‌خواهي؟اين بار نجوا‌كنان گفت:ـ نه، ممنونم.در میان باران سیل‌گون شهریور ماه شمال، صدايش به نرمي نسيم بهاري بود. يكّه خوردم و قدري خود را پس كشيدم. بي‌آن‌كه چشم بگشايد يا حركتي به خود بدهد، دست بلند كرد و لاي موهايم برد. سرم را به سوي گونه‌اش كشيد.ـ خيلي سرفه مي‌كردي. آب مي‌خواهي عزيزم؟ـ نه، تو را . . .ادامه نداد. نيازي هم نبود. با ملاطفت هرچه تمام‌تر، چنان‌كه ظرفي بلورين و پربها را جابه‌جا مي‌كنم، محبوبم را به سوي خود چرخاندم و در آغوشش گرفتم. لب‌هايم را بر لبان آتشين‌اش گذاشتم. مشتاقانه آنها را مكيد و بوسيد. بازويم را زير سرش بردم و با دست ديگرم، كمر و باسن نرمش را نوازش كردم و به سوی خود کشیدم. بدنش را به من چسباند. با سستی پيراهنم را از تن درآوردم و پاهايم را دورش حلقه كردم. عطر خوشش مدهوشم كرده بود و روحم را نوازش مي‌داد. سخت مشغول بوسيدن لب‌ها و سينه‌هايش شدم. به محض اين‌كه نوك سينه‌هايش را با زبانم نوازش كردم، نفس‌هايش شديدتر شد و از ژرفاي وجودش آهي ممتد كشيد. دست‌هايم را در دو سويش ستون كردم و غرق تماشاي محبوبم شدم. چشم‌هايش را گشود و لبخندي زد. با انگشتانش موي سينه‌ام را نوازش كرد. با لحنی شیطنت‌بار پرسید:ـ چرا اين طوري نگاهم مي‌كني؟ـ براي اين‌كه تو بي‌نظيري عسلم.صورتم را قدري عقب بردم تا بهتر ببينمش، اما بي‌درنگ مرا به سوي خود كشيد. رويش دراز كشيدم تا با تمام وجودم احساسش كنم. گردن و زير گونه‌اش را بوسيدم. دخترك از خود بي‌خود شد.دقایقی طولانی را به نوازش و بوسیدن همدیگر گذراندیم. برخورد دستم با هر نقطۀ حساسی از اندامش با آهی ممتد همراه می‌شد. كوشيدم تا دستم را به درون شورتش ببرم. ممانعت كرد و با دست مانع از نفوذ انگشتانم شد. با دست ديگرم به آرمي دستش را پس كشيدم و به آنچه مي‌جستم، رسيدم. ميان دو پايش كاملاً لزج و آبدار، مانند تالابی از شهوت، بود و خيسي آن تا روي ران‌هايش سرايت كرده بود. ديگر تاب مقاومت نداشتم. نيم‌خيز شدم و به آرامي تنها چيزي را كه بر تن داشت و بين‌مان حائل شده بود، پايين كشيدم. بدون آن‌كه از خود مقاومتي نشان بدهد، گفت:ـ نه . . . نه . . .شورتش در بالاي زانويش لوله شد و از پايش درآمد. محبوبم كاملاً برهنه پيش رويم دراز كشيده بود. به آرامي پاهايش را باز كردم؛ زيباترين منظرة آفرينش در مقابلم آشكار شد. خطي زيبا و خيس در ميان ران‌هاي بي‌مانند، لرزان و مسحوركننده‌اش، همچون رد سم آهويي بر برف مي‌درخشيد و مرا به خود مي‌خواند. بار ديگر در كنارش دراز كشيدم و با شدتي كه در توانم بود، در آغوشش كشيدم. می‌خواستم به او فرصتی بدهم تا اگر از همبستر شدن با من پشیمان شده یا تحت تأثیر الکل و موقعیتی که در آن گیر افتاده بودیم، تن به خواسته‌ام داده است، خود را پس بکشد و امتناع کند. چنین نکرد و آتش اشتیاقی که در چشمانش می‌سوخت، مرا بیش از پیش در عزم‌ام راسخ‌ کرد.انگشتانم در حالي كه باسن محبوبم را لمس مي‌كردند، از ميان ران‌هايش به تنگ‌ترين و خيس‌ترين مجراي موجود در كلبه رسيدند و با تمام وجود ميان آن را كاويدند. صداي دخترك، آميخته با آهي تمناگونه، بلند شد. دستش بر روي زيپ شلوارم رفت:ـ اين را درش بيار ديگه، زود باش.شتابان شلوار از تن به در كردم. محبوبم شيفته‌وار دست برد و آلتي را كه از هر روزگاري سخت‌تر و افراشته‌تر شده بود، در دست گرفت و فشرد. در هم آميخته بوديم و تن يكديگر را مي‌بوسيديم و مي‌بويديم:ـ ماندانا، خيلي دوستت دارم، ديوانه‌وار مي‌خواهمت.چشم‌هايش خمار و اندامش سست شده بود. بار ديگر آن را در دست فشرد و با نجوايي كه عاري از هوشياري مي‌نمود، گفت:ـ مي‌خواهمت، زود باش.و اين بار هوشيارانه‌تر اضافه كرد:ـ ولي عزيزم مواظب باش.بي‌آن‌كه فشاري به او بياوريم، بر رويش نشستم و آلتم را از روي شكمش به ميان سينه‌هاش راندم و به نرمي حركت دادم. با چشم‌هاي بسته، لب‌هايش را نيمه باز كرد، گويي اندامم را براي مكيدن مي‌جست. لذتي غريب در وجودم زبانه كشيد. آلتم را پيشتر راندم و ميان لب‌هايش رساندم. حريصانه سرش را در دهان گذاشت و مكيد. از خود بي‌خود شدم و آن را بيشتر در دهان دخترك فروبردم. نتوانست، دستش را بالا آورد، با انگشتان ظريفش قطر آن را گرفت و از دخول بيشتر ممانعت كرد. با اين همه، ظرافت انگشتانش بر دور آلت افراشته‌ام، مدهوش‌ترم كردم و آن را در دهانش فشردم، قدري آن را مكيد و از دهانش در آورد:ـ دارم خفه مي‌شوم.و زبانش را به زير آلتم رساند و ليسيد. از جا پريدم.ـ زود باش ديگه. مي‌خواهم.از روي محبوبم برخواستم، پاهايش را بلند كردم و بر شانه‌ام گذاشت. آنچه را مي‌جست، بر روي آنچه در آرزويش بودم، گذاشتم؛ قطرش را در دست گرفتم و چندين بار از بالا به پايين به ميان شكاف دخترك كشيدم. نفس‌هايش كه آكنده از شهوت و ميل به عشق‌بازي بود، به شماره افتاد:ـ آه . . . بكن تو . . . ديگر نمي‌توانم تحمل كنم.از سر شيطنت گفتم:ـ چي را بكنم تو عزيزم؟پرسشم را نشنيده گرفت و خود را به سمت جلو فشرد و باز و بسته كرد:ـ زود باش بكن! من را بكن!ـ چي مي‌خواهي؟ـ اذيتم نكن. بكن ديگه . . . مي‌خواهم . . . مي‌خواهم . . .ـ چي مي‌خواهي خوشگله؟جيغي كشيد:ـ زود باش . . . آه . . . مي‌خواهم، من را با آن . . . بكن.ديوانه شده بودم. ران‌هايش را گرفتم و همراه با پوستيني كه در زيرش بود، به سوي خود كشيدم. احساس كردم اندامي قطور شكافي تنگ را مي‌شكافد و پيش مي‌رود. جيغي كشيد:ـ آي‌ي‌ي‌ . . . يواش‌تر، نمي‌توانم. خيلي . . . آه . . . آي . . . چيزي را كه مي‌خواست با شدتي عاشقانه در درونش فرو كردم و بيرون كشيدم؛ و دوباره و دوباره؛ با همان شدت. جيغ مي‌كشيد و تمنا مي‌كرد:ـ نمي‌خواهم تمام شود . . . تا ته بگذار تو . . . تا آخرش . . .در آستانة انزال، آلتم را بيرون كشيدم. ناليد:ـ نه . . . در نيار!ـ برگرد عزيزم. چهاردست‌وپا؛ زود باش بچرخ!با هیجان و شتاب چرخيد، چهاردست‌وپا شد و باسنش را به سويم بالا گرفت. كل آن مجموعة هوس‌برانگيز و بي‌نظير در اختيارم بود. هيجان عقلم را ربوده بود. از يك‌سو اندام متناسب، باسن گرد و مجراي دخترانة تنگش مدهوشم كرده بود و از سوي ديگر، كلام شهوت‌آلودش بر هيجان و لذتم دامن مي‌زد. با كف دست چند ضربه به باسن نرمش زدم:ـ زود باش . . . بده . . .ـ دارم مي‌دهم ديگه . . . پاره‌اش كن . . .دست‌هايم را بر باسنش ستون كردم و تمام وزنم را رويش انداختم. آلتم را در سوراخش فرو مي‌بردم، و هم‌زمان او را به سوی خود می‌کشیدم. با لذت به محل فرو رفتن خيره شده بودم و گهگاه به نرمي باسنش را سيلي مي‌زدم. تنگي مجراي دخترك قطر اندام كلفتم را مي‌فشرد. متعجب بودم كه چگونه چنين چيزي را در خود جاي مي‌دهد. گاهي در فرو كردن‌هاي عميق، سر آلتم به انتهاي فرج دختر مي‌خورد و جيغش را بلندتر مي‌كرد. باسنش در اثر تكان‌هاي شديد مي‌لرزيد و موج مي‌خورد.بر رویش دراز کشیدم، با ران‌هایم باسن و میان دو رانش را گشودم و دوباره تا انتها فروکردم. سابیدن موهای زبر سینه و پاهایم بر آن اندام سپید و صاف هیجان هردوی‌مان را به اوج رسانده بود. دست‌هایم را در زیرش حلقه کردم و لیموهای آبدارش را در مشت‌هایم فشردم. با هر ضربۀ من به درون، ماندانا نیز باسن و آلت دخترانه‌اش را به سمت بالا حرکت می‌داد؛ گویا می‌خواست مطمئن شود که خست به خرج نمی‌دهم و چیزی را بیرون نگه نمی‌دارم.ـ چه خوب مي‌خوري دختر!با لذت مشغول كردن دختر و ماليدن پستان‌هايش بودم. احساس می‌کردم سوراخ دخترانه‌اش آش و لاش شده است. ناگهان شدت جيغ‌هايش افزايش يافت. چيزي از درون منفذش به بيرون تراويد. شل شد:ـ آه . . . آه . . . صبر كن . . . ديگر نمي‌توانم . . . يك كمي صبر كن! ماندانا بي‌حال بر زمين افتاد. قدري درنگ كردم. هر دو به نفس نفس افتاده بودیم. در مقابلش دو زانو نشستم و از او خواستم تا بر روی آلت افراشته‌ام بنشیند. نیم‌خیز شد و با دیدنش آه بلندی از تعجب کشید:ـ وای . . . چقدر بزرگه . . . این توی من بود؟! دستش را گرفتم و با احتیاط بر روی آلتم نشاندم. آرام آرام و در حالی که با دست هدایتش می‌کرد، بر رویش نشست تا سرانجام دستۀ دلخواهش تا انتها در فرج نرم و سفیدش فرورفت. شروع به بالا و پایین رفتن کرد. دست‌هایم را به زیر باسنش بردم و در حالی که نوک سینه‌هایش را می‌مکیدم، کمک کردم تا حرکاتش را آسان‌تر انجام دهد. ديري از حركات متناوب و مستمرمان نگذشته بود كه ديگر نتوانستم مقاومت كنم. بی‌آن‌که از او دربیاورم، بر کف کلبه خواباندمش، پاهایش را بالا گرفتم، دست‌هایم را در دو سویش ستون کردم و با شدتی وحشیانه و تجاوزگونه در او فرو کردم. دیری نگذشت که در میان جیغ‌ها و تمناهای مشتاقانۀ دخترک، آلتم را ـ خيس و افراشته ـ همراه با آه بيرون كشيدم و مايع لزجي را با فشار بر روی ناف و خط گشوده‌شدة آلت دخترانه‌اش پاشيدم. بوسيدمش، تشكر كردم، و در كنارش دراز كشيدم. سرش را بر روي سينه‌ام گذاشت. سيگاري روشن كردم و با مو‌هايش مشغول بازي شدم. اميدوارانه گفتم:ـ نگران نباش دلبندم. فردا به هر ترتيبي كه شده، راه بازگشت را پيدا مي‌كنم و به خانه‌ات مي‌رسانم.لبخندي زد و گلايه‌كنان گفت:ـ مگر لازمه كه حتماً فردا برگرديم؟ فعلاً كه همه چيز داريم!</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d9%84%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%81%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175125</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.007 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-16 05:13:08 by W3 Total Cache
-->