<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>بزارید &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%a8%d8%b2%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%af/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:25:29 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>بزارید &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>سکس گروهی و سه نفره داغ با جنده خانوم های سبزه و حشری</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 09 Dec 2019 06:14:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقشون]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استقبال]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاقی]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارا]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگشون]]></category>
		<category><![CDATA[بسکتبال]]></category>
		<category><![CDATA[بلاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بندازه]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بیارند]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پسرشون]]></category>
		<category><![CDATA[پنهانی]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهن]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[چپوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چوچوله]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحاله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیر]]></category>
		<category><![CDATA[دندونم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبائی]]></category>
		<category><![CDATA[سرکیرم]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانی]]></category>
		<category><![CDATA[صداشون]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کامران]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مردانه]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیکی]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نبودند]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نشناختم‬]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهاش]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[همدردی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[این یه داستان تخیلی نیست فیلم سکسی بلکه واقعیتی است که 5 سال قبل واسه من اتفاق افتاد و تا الان هم ادامه دارد. من 21 سال سکسی داشتم و دانشگاه میرفتم. پدر و مادرم شاه کس شیراز بودند و من تو تهران یه اتاق کرایه ای داشتم. اتاقی که من کرایه کونی کرده بودم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>این یه داستان تخیلی نیست فیلم سکسی بلکه واقعیتی است که 5 سال</h2>
<p>قبل واسه من اتفاق افتاد و تا الان هم ادامه دارد. من 21 سال سکسی داشتم و دانشگاه میرفتم. پدر و</p>
<h3>مادرم شاه کس شیراز بودند و من تو تهران یه اتاق کرایه</h3>
<p>ای داشتم. اتاقی که من کرایه کونی کرده بودم تو یه خانه ای بود در پایین شهر و من همراه صاحب</p>
<h4>خونه جنده با سه پسرش زنده گی می کردم. پسرای صاحب</h4>
<p>خونه 23، 20 و 13 ساله پستون بودند و با من خیلی دوست بودند. اونها اهل مدرسه یا دانشگاه نبودند و</p>
<h5>همشون کار کوس می کردند. پسر بزرگه سی دی های غیر</h5>
<p>مجاز می فروخت و دو پسر دیگه هم تو یه مکانیکی شاگرد بودند. من واسه اینکه بتونم کرایه خونه و خرج تحصیلمو سکس داستان پیدا کنم یه</p>
<h6>کمپیوتر خریده بودم و کارم طراحی وب لاگ ایران سکس واسه بعضی</h6>
<p>شرکت ها و ترجمه اسناد بود. تقریباً به جزء ساعاتی که دانشگاه بودم بقیه وقت تو اتاقم بودم. بهار سال 1384 بود که صاحب خونه من تصمیم گرفت واسه پسر بزرگشون زن بگیرد و چون اهل روستا بودند تصمیم گرفتند برای پسرشون یه دختر روستائی عروس بیارند. اواخر بهار همان سال بود که عروسشون رو از روستا آوردند. اون شب یه شب فراموش نشدنی بود وقتی که من بتول عروس صاحب خونه را دیدم. یه دختر20 ساله خوشگل با چشم های سبز، پوست گندمی، دوتا سینه خوشگل که مثل انار جلوه می کردند و از همه مهمتر پاهائی مثل رون اسب خوش استیل و یک کون گرد و سفت که چشم هر بیننده را خیره می کرد. من در همان لحظه اول مات و مبهوت زیبائی این دختر شدم اما طولی نکشید که فهمیدم پسر بزرگ صاحب خونه یعنی رحیم خان از این دختر خوشش نمی اومد. نمیدونم چرا اما فکر کنم چون دختر روستائی بود و رحیم هم قبلاً با یک دختر از همان محل دوست بوده و گویا پدر و مادرش با ازدواج اونها مخالفت کرده بودند. دو ماه از اون روز گذشت و من هر روز که خونه بودم سعی می کردم تا یه جوری این دختر خوشگل رو دید بزنم اما بعضی وقتا حسابی حالم گرفته می شد وقتی می دیدم اون بیچاره هر روز غروب خودشو آماده می کند تا از شوهرش استقبال کنه اما رحیم به اون بی محلی می کرد. اواخر تابستان همان سال بود که یک روز صبح با صدای جیغی از خواب پا شدم، رفتم تو حیاط دیدم وای دختر بیچاره از رو پله ها پاش لیز خورده و رو زمین افتاده بود. بدون توجه به اینکه کسی ممکن اونجا باشه طرفش دویدم بغلش کرده و از جاش بلندش کردم. پاهاش خیلی درد می کرد واسه همین خودش به من تکیه داده بود. بغلش کردم و بردمش تو اتاقشون و روی قالی خوابوندمش. یهو به خودم اومدم و خواستم بیرون بیام که با صدای که معلوم بود ترسیده رو به من کرد و گفت ممنون آقا کامران.من گفتم بابا و مامان رحیم کجا هستند تا من صداشون کنم. اون گفت اونا امروز صبح زود رفتند روستا و من داشتم می رفتم تا واسه شب یه چیزی بخرم. من گفتم پس من میرم به رحیم زنگ بزنم تا بیاد و شمارو درمانگاه ببره، اما اون گفت خواهش می کنم این کارو نکنید. گفتم پس بزارید من ببرمتون درمانگاه اما اون مخالفت می کرد. بلاخره گفتم پس اجازه بدید من واسه تون خرید بکنم و بعدش رفتم و خریداشو واسش کردم. تو اون لحظه اصلاً به فکر سکس یا چیز دیگه ای نبودم فقط به فکر این بودم تا بتونم به این دختره کمک کنم. بیرون رفتم و همه چیزهائی را که می خواست واسش خریدم و یه پماد موضعی هم واسه پاش گرفتم. همه چیزهائی را که خریده بودم به اون دادم و بعد به اتاق خودم اومدم. سه روز بعد بود که تلفن زنگ زد وقتی گوشی را برداشتم یه خانمی بود که اول نشناختم اما بعداً فهمیدم که بتول خوشگل خودمه که می خواد از من تشکری کند. تشکر کامران خان بابت اونروز واقعاً لطف کردید. نمی دونم چطوری لطف شما را جبران کنم. منم جواب دادم خواهش می کنم بتول خانم وظیفه ام بود و شروع کردم در مورد وضعیت پاش سؤال کردن که اونم جواب داد حالا دیگه بهتر شده است. و بعدش هم خداحافظی کردیم و تیلفون قطع شد. فردای همان روز بتول باز هم به من زنگ زد و گفت که واسه تشکری می خواد یه چیزی به من هدیه بده اما من رد کردم ولی چون اون اصرار می کرد باالاجبار قبول کردم. اون یه پیراهن مردانه خیلی قشنگ به من هدیه داد و من هم که اینو یه بهانه خوبی واسه شروع ارتباط خودم با اون میدیدم بلافاصله واسش یه سری وسایل آرایش با یه مانتو هدیه دادم. حالا دیگه متوجه شدم که اون نگاهاش به من تغییر کرده و بیشتر با من راحت بود. یه روز نزدیکای ظهر نشسته بودم که واسه من یک بشقاب زرشک پلو خیلی خوشمزه آورد و منم واسه اینکه بتونم بیشتر توجه اونو جلب کنم واسش یه روسری خوشگل گرفتم و با بشقاب خالی واسش فرستادم و بدین ترتیب دوستی پنهانی من و اون بیشتر و بیشتر شد تا اینکه یه روز خبر اومد که رحیم به جرم حمل سی دی های غیر مجاز دستگیر شده است. کسی خونه نبود و من به بتول زنگ زدم تا باهاش همدردی کنم اما اون بر عکس خیلی خوشحال بود و از من خواست که برم بالا تا باهاش صحبت کنم.وقتی رفتم بالا همه چی واسم یه جوری دیگه ای معلوم شد حتی بتول هم اون دختر همیشگی نبود. چادرو که اصلاً گذاشته بود کنار و فقط با یه دامن تقریباً دراز و یک تاپ تنگ با یه روسری آبی اومد و پهلوم نشست. کامران خان چائی یا شربت؟ چی دوست دارید واسه تون بیارم. منم گفتم: شربت لطفاً و بعدش رفت طرف آشپزخانه تا واسه من شربت بیاره، وای خدای من چه کون خوش تراشی و چه اندامی زیبائی داشت، حتی راه رفتنش فرق کرده بود و وقتی راه میرفت انگار که کونش داشت آدامس می جوید. وقتی شربت واسه من می آورد اون سینه های قشنگش مثل دو انار که من به خوردن خودشان دعوت می کردند جلوه می کرد. چشاش مثل یه آمپول شهوت شدیدی را به من تزریق می کرد. کیرم حالا دیگه کاملاً قد علم کرده بود و می خواست در این فضای شهوانی خودنمائی کند. بتول اومد و کنار من نشست و شربتی را که آورده بود به من تعارف کرد. بعد خودش شروع کرد به صحبت در مورد اینکه چقدر از دستگیری شوهرش خوشحاله و می خواهد اون تا ابد تو زندان باقی بموند، و اینکه تا وقتی دوست خوبی مثل شما دارم نگران هیچ چیزی نیستم. من وقتی صحبت های اونو شنیدم دیگه کم کم مطمئن می شدم که اون می خواد امروز من باهاش سکس داشته باشم اما نمی خواستم عجولانه کار کنم. واسه همین کمی تعارف تیکه پاره کردم که آره من همه جوره در خدمت شما هستم اما شوهر یه چیز دیگه است و آدم می تونه شب و روز به اون مثل یک تکیه گاه امید داشته باشد. این<br />
حرف را که زدم یهو بتول شروع کرد به گریه و می گفت کامران خان کدوم تکیه گاه اون واسه من مثل یه چوبی بوده که همیشه تو سر من خورده ، تو این چند ماهی که با اون بودم همش منو اذیت می کرد. من یه لحظه تصمیم گرفتم تا بهش نزدیک تر بشم دست بتول گرفتم و اونو به طرف خود کشیدم، اونم انگار که منتظر همین بود خودشو انداخت تو بغل من و هق هق کنان گریه می کرد. من کمی تو بغلم فشارش دادم و سعی می کردم تا پشت شانه هاشو بمالم تا کمی آرومش کنم غافل از اینکه نیروی شهوانی عجیب لب های منو بصورت و لب های اون نزدیک کرده بود. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که منو و اون لب های همدیگرو با اشتیاقی عجیب می خوردیم. تقریباً ده دقیقه ای با سرعت سپری شد و من لب های دریائی اونو می خوردم و حال دیگه سعی می کردم روسری آبی و تاپشو از تنش در آورم. یک ساعت طول کشید تا تمام لباس هاشو از تنش در آورم و اونم لباس های منو از تنم در آورد. نمی دونستیم داریم چکار می کنیم مثل دو کشتی گیری بودیم که سعی می کردند بر همدیگر غالب شوند. من با اشتیاق مصروف بوسیدن تمام بدن اون بودم، حتی بوی عرق که از بدنش بر می خواست واسه من مثل عطر بود که هیچ دختر شهری نمی توانست از مغازه بخرد. کم کم به طرف کوسش می رفتم تا زبانم را که مثل آدم لب تشنه ای له له می زد سیراب کنم. با دو دستم پاهاشو باز گرفتم و با زبونم چند باری کوسشو لیس زدم. خیس خیس شده بود. مزه شور پیش آب کوسش مثل چاشنی بود که دهان تشنه منو تشنه تر می کرد. آروم با زبونم چوچوله شو پیدا کردم و با دندونم اونو به طرف بیرون کشیدم وبعد مثل یک آدم قحطی زده با لبام نگهش داشتم و شروع کردم به مکیدن اون مثل بچه ای که سینه مادرو می مکد. اونقدر کوسشو خوردم و با زبونم داخل کوسشو ماساژ دادم که برای یه لحظه احساس کردم لرزهای به تنش اومده و آب کوسش که قبلاً مثل یه مایه لزج بود الان بیشتر شده بود که این از ارضاء شدن اون بشارت میداد. بعد رفتم به طرف سینه های خوشگلش و اونارو با زبونم نوازش می کردم در حالیکه با دستم کیرمو به کوسش میمالیدم. بعد از چند دقیقه که حسابی سینه هاشو خوردم آروم کیرمو تو کوسش که حسابی خیس شده بود هل دادم. کوسش شده بود مثل یه کوره آتش داغ داغ&#8230;. اما به نحو عجیبی تنگ بود. احساس می کردم که کیرم داره مثل یه مار پوست از تنش جدا میشه. بعد شروع کردم به تلمبه زدن داخل کوسش.. پاهاشو بالا آوردم رو سینم و کیرمو تو کسش جلو و عقب می کردم. صدای شالپ شولوپ خایه هام که حسابی خیس شده بود و به کون اون که از آب کوسش خیس شده بود می خورد منو حسابی حشری تر و حشری تر می کرد. بعد از 10 دقیقه گاییدن بتول به این صورت کیرمو از کوسش در آوردم و پاهای بتول را گرفتم از بتول خواستم که دستشو بندازه دور گردن من و رو هوا بلندش کردم. کیرمو گزاشتم در کوسش و با یه فشار کوچولو دوباره داخل کوسش هول دادم. کوسش حسابی خیس شده بود. بعد شروع کردم به بالا و پائین کردن اون رو کیرم که صدای برخورد کوسش با کیرم و رفتن کیرم تا ته تو کسش به من لذتی میداد که هرگز نمی تونم فراموش کنم. هر دفعه که اونو با فشار رو کیرم پائین می آوردم احساس می کردم که کیرم داره به سقف کوسش برخورد می کند. و اونم در این جریان سه چهار بار پی هم در حالی که فریاد می زد آره کامران آره منو جر بده پارم کن و کیرتو تا ته بزن تو کوسم ارضا شد. من با خوردن لبش سعی می کردم مانع سر و صدای زیاد اون بشم اما اونم با ناخن هاش نه تنها من بغل کرده بود و بلکه حسابی با ناخن هاش رو شونه ها و پشت منو خراش می داد که لذت همراه با درد زیادی را در درون من بوجود می آورد.بعد از مدتی که بدین منوال گذشت با شدت تمام آب کیرمو تو کوسش خالی کردم و بعدش بی حال اونو از رو کیرم پائین آوردم. اما بتول هنوز بعد از چندین دفعه ارضاء شدن انرژی فوق العاده ای داشت. اومد به طرف من و شروع به خوردن کیر من کرد. کاری که اصلاً از اون منحیث یه دختر روستائی انتظار نداشتم. ( اما بعداً خودش به من گفت چون با شوهرش زیاد سکس نداشته فلم های پورنو که شوهرش می آورده خونه دزدکی نگاه می کرده و واسه همین اینکارا رو بلد بوده).بعد چهار پنج دقیقه کیرم دوباره حسابی شق کرد. منم به بتول جون گفتم حالا که کیرمو از خواب بلند کردی منم اینبار کون تو جر میدم. بتول را کشیدم تو بغلم و شروع کردم با آب کوسش کونش مالش دادن &#8230; بعد با یه انگشت آروم آروم داخل سوراخ کونشو باز کردم. اما حسابی بیچاره دردش اومد. کمی کرم زدم در کونش و دوباره انگشتمو تو کونش کردم اینبار گویا درد کمتری واسش داشت بعدش آروم شروع کردم به ماساژ دادن داخل کونش &#8230; یواش یواش یه انگشت دیگرو هم داخل کردم و کونشو حسابی مالش دادم. بعد کمی کرم گرفتم مالیدم سر کیرم و ازش خواستم که قمبل بگیرد. وای چه کپلائی داشت. سفت مثل دو توپ بسکتبال&#8230;. کیرمو گذاشتم در کونش و بعدا شروع کردم با کیرمو رو سوراخ کونش مالیدن و اروم اروم کیرمو داخل کونش کردم. وقتی سرکیرم داخل سوراخ کونش شد یه تکون خورد و کمی آخ کرد. منم کمی بیشتر فشار دادم که یهو شروع کردن به خود پیچیدن&#8230;. فهمیدم داره خیلی درد می کشه واسه همین یه چند لحظه کیرمو همونجا نگه داشتم. بعد آروم شروع کردم به فشار بیشتر و بعد با یه فشار کیرمو تا ته تو کونش چپوندم. جیغ کوتاهی کشید که نشون میداد درد شدید برای اون داشته، واسه همین باز کیرمو همونجا نگه داشتم و بعد آروم آروم شروع کردم به تلمبه زدن&#8230;. کم کم صدای دردآلود بتول تبدیل به جیغ های همراه با یک لرزش شهوانی در صداش می شد. سرعت تلمبه هامو تو کونش زیاد کردم و کیرمو محکم تو کونش می کوبید<br />
م. بتول جیغ های شدید می زد و با دستش قالی رو محکم چنگ می زد. بعد از یه نیم ساعت تلمبه زدن تو کون بتول احساس کردم که یه چیزی می خواد تو کیرم منفجر بشه &#8230;. واسه همین کیرم از کونش در آوردم و آب کیرمو رو کمرش خالی کردم. دیگه حسابی هر دومون بی حال شده بودیم. بعد این هر دو مون با خجالت به همدیگه نگاه می کردیم. مات این بودیم که چرا اینکارو کردیم. من لباس هامو جمع کردم و بدون اینکه با هم صحبت کنیم من به اتاق خودم رفتم.عصر همان روز پدر و مادر رحیم که از موضوع پسرشون آگاه شده بودند از روستا برگشتند و من فکر کردم دیگه هیچ موقع بتول را نخواهم دید. اما دو شب از این واقعه گذشته بود که یه شب ساعت 2 وقتی داشتم چت می کردم یهو صدای درو شنیدم. فکر کردم حتماً گربه ای چیزی هست اما وقتی اومدم بیرون بتول خودشو انداخت تو اتاق من و بدون هیچ حرفی شروع کردیم به بوسیدن همدیگه من با تمام وجود اونو در اغوش گرفته بودم و باز هم &#8230;..اونشب بتول تا ساعت 4 صبح با من بود و الان بعد از 5 سال اگرچه من دیگه در اون خونه نیستم و الان یه خونه واسه خودم دارم اما رابطه من و بتول ادامه دارد. &#8230;..</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177461</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ابم رو ریختم تو لیوان دادم جنده خانوم خورد</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a7%d8%a8%d9%85-%d8%b1%d9%88-%d8%b1%db%8c%d8%ae%d8%aa%d9%85-%d8%aa%d9%88-%d9%84%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%85-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a7%d8%a8%d9%85-%d8%b1%d9%88-%d8%b1%db%8c%d8%ae%d8%aa%d9%85-%d8%aa%d9%88-%d9%84%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%85-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 04 Nov 2019 06:18:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکانم]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[باداباد]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بکونمت]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[تهرونی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفایی]]></category>
		<category><![CDATA[خداخدا]]></category>
		<category><![CDATA[خداخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهای]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلی]]></category>
		<category><![CDATA[فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مسابقات]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستن]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میندازن]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[وایستادم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[که خالم اینا برای عید فیلم سکسی میخواستن بیان شاهرود راستی بزارید کمی تعریف از نسیم کنم اون دختری اس هستش که تموم پسرای فامیل براش سرو سکسی دست میشکونند البته تعریف از خود نباشه شاه کس من بسیار صورتی زیبا دارم که حتی دختر خاله هام جلوم لنگ میندازن به غیر کونی از نسیم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>که خالم اینا برای عید فیلم سکسی میخواستن بیان شاهرود راستی بزارید کمی</h2>
<p>تعریف از نسیم کنم اون دختری اس هستش که تموم پسرای فامیل براش سرو سکسی دست میشکونند البته تعریف از خود</p>
<h3>نباشه شاه کس من بسیار صورتی زیبا دارم که حتی دختر خاله</h3>
<p>هام جلوم لنگ میندازن به غیر کونی از نسیم بگذریم داستان از اونجایی شروع میشه که بعد از عید خالم اینا</p>
<h4>اومدن جنده شاهرود و چون فامیلی نداریم ما در شاهرود چند</h4>
<p>روز باقی مونده از عید رو پستون خونه ی ما موندن. من با نسیم هم سنم اون دختری شوخ با هال</p>
<h5>با معرفت کوس و.. که هرچی بگم کم گفتم من با</h5>
<p>نسیم خیلی نداریم یعنی با هم خیلی را حتیم برای مثال جلوی من با تاپ شلوارکه راه میره و کونش رو برام سکس داستان در راه رفتن</p>
<h6>میلرزونه روز 5 فروردین مامانم اینا با خالم ایران سکس رفتن بیرون</h6>
<p>یعنی کاملا خونواده ی ما به غیر از من که تازه از خواب بیدار شده بودم رفتن بیرون نسیم که دید من بیرون نمیرم اونم پیش من موند گرم صبحونه خوردن بودم که ناگهان یادم اومد غیر از من و نسیم هیچ کس خونه نیست نسیم گفت من از روزی که اومدم حموم نرفتم و حسابی کثیف شدم تا تو صبحونه بخوری من میرم حموم و میام یه ده دقیقه ای گذشت یهو خیال خامی به سرم زد اونم این بود که دلو به دریا بزنم و بپرم تو حموم اما کمی دو دل بودم از یه طرف میتر سیدم کسی سر برسه از طرفه دیگه میترسیدم لجبازی در بیاره و بره منو لو بده من که از شق درد داشتم میمیردم با خودم گفتم جهنم و ضرر هر چه باداباد در حمومم رو باز کردم پریدم تو حموم که دختر خالم تادید من بایه شورت جلوش وایستادم شوکه شد و گفت اشکی برو بیرون اون مخفف اسمم رو میگه اشکی راستی از استیل نسیم بگم سینه هایی نسبتا گرد و تپل که مثل هلو بود رون های پاشکه خیلی سفید بود و منو میکشت و کس سفید بیمو و یه کون که خیلی نرم بود ادامه بدم گفتم تو که نیدونی برای بدست اوردن این موقعیت چه قدر خداخدا کردم و ارزوش رو داشتم تو که با من شوخی و منی که تو دخترای فامیل به غیر تو اهمیت نمیدم دلت میاد دلم رو بشکونی و&#8230; وکمی رو مخش راه رفتم تا این رضایت داد گفت فقط سریع باش که الان مامانت اینا میان. منم از خداخواسته شورتم رو در اوردم وگفتم حالا کمی برام بخور و اونم چون دلش با حرفایی که زدم برام رحم اومد شروع کرد به ساک زدن وای انگاری بهترین لحظه ی عمرم بود 2دقیقه ای برام ساک زد بهم گفت حالا نوبت توست من با مال میل شروع کردم به خوردن کسش چون وقت کم بود کارها به خوبی پیش میرفت و بعد 7دقیقه ای دیدم کاملا حشری شده راستی اینم بگم چون دختر خالم پرده ی کسش تو مسابقات تکواندو پاره شده بود میشد از جلو اون رو کرد و من سریع کیرم رو که کمی بزرگ و کلفت هست کردم تو که جیغ دادش شروع شد من هی میگفتم نسیم صدات رو بیار پایین وچون اون گوش نمیداد من سرعتم رو بیشتر کردم وداشت از درد میمیرد چند لحظه ای نگذشت که گفتم نسیم می خوام از کون بکونمت و چون دخترهای تهرونی همه ازعقب عادت کردن که بدن اونم بی هولو هراس سریع به پشت خاوبید و من چون بدون تر کردن کیر کردم تو کونش درد ش گرفت تلمبه زدن رو شروع کردم کمکم سرعت رو بردم بالا اون هم اه و ناله هاش بیشتر شد داشابم میومد که سریع کیرم رو در اوردم گذاشتم لا ی سینه هاش وابم با فشارزیاد ریخت روش بعد از این که ابم اومد من از حموم زدم بیرون وسرعت خودم رو خشک کردم نشستم پای کامپیتور که مامانم اینا اومدن به من گفتن نسیم کجاست گفتم حموم اونم سریع در اومد که بعد این قضیه دیگه نتونستم بکنمش و از اون به بعد رابطه ی من و اون بهتر شد منتظر داستان های بعدی من با شید بای</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a7%d8%a8%d9%85-%d8%b1%d9%88-%d8%b1%db%8c%d8%ae%d8%aa%d9%85-%d8%aa%d9%88-%d9%84%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%85-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176911</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جریمه مامانی لیس زدن کسشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d8%b1%db%8c%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%b2%d8%af%d9%86-%da%a9%d8%b3%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d8%b1%db%8c%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%b2%d8%af%d9%86-%da%a9%d8%b3%d8%b4%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 15 Sep 2019 07:49:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آمپولو]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[استکان]]></category>
		<category><![CDATA[استمنا]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماست]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانت]]></category>
		<category><![CDATA[انباری]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتر]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[اینایی]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوریه]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[بازوشو]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخواید]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بشینید]]></category>
		<category><![CDATA[بشینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بهترینی]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودیمدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونمن]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[بیماری]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پنجشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنمو]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تاثیری]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[چشاتون]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهای]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالشون]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامون]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[خانومی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشا]]></category>
		<category><![CDATA[خودارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلشو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داروخونه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دکترای]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دندونم]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دونستن]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیباترین]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سوپرایز]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخه]]></category>
		<category><![CDATA[سورپرایز]]></category>
		<category><![CDATA[شدمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارتو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شلواره]]></category>
		<category><![CDATA[شمارتون]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صداتون]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدی]]></category>
		<category><![CDATA[فوتسال]]></category>
		<category><![CDATA[قالیچه]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[کلنجار]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لحظهای]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[متنفرم]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلتون]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[معاینه]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرت]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[موافقی]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیته‬]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسید]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میخکوب]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستی]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[میخوری]]></category>
		<category><![CDATA[میخورید]]></category>
		<category><![CDATA[‫میداد]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌رفت]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزنید]]></category>
		<category><![CDATA[میسوزوند]]></category>
		<category><![CDATA[میشدم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میفرستم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کرد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میکنند]]></category>
		<category><![CDATA[میگرده]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوند]]></category>
		<category><![CDATA[میمونم]]></category>
		<category><![CDATA[میمونی]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[میوردم]]></category>
		<category><![CDATA[ناچاری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیدی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نسکافه]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نگیرید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبینم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[‫نمیشد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[همسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[همونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینجور]]></category>
		<category><![CDATA[همینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیه]]></category>
		<category><![CDATA[وایساد]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بودنش اسرار کنم ولی فایده‌ای فیلم سکسی نداره و دوستانی هستند که لطف می‌کنند و به من ناسزا می‌گن. در ضمن این اولین بار هست که توی سکسی این سایت داستان می‌نویسم. چند باری تصمیم شاه کس گرفتم ولی دلم قبول نمی‌کرد ولی در هر صورت می‌خوام این داستان رو براتون تعریف کونی کنم. خواهشا [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>بودنش اسرار کنم ولی فایده‌ای فیلم سکسی نداره و دوستانی هستند که لطف</h2>
<p>می‌کنند و به من ناسزا می‌گن. در ضمن این اولین بار هست که توی سکسی این سایت داستان می‌نویسم. چند باری</p>
<h3>تصمیم شاه کس گرفتم ولی دلم قبول نمی‌کرد ولی در هر صورت</h3>
<p>می‌خوام این داستان رو براتون تعریف کونی کنم. خواهشا از روی تفکر خودتون تصمیم گیری نکنید، چون این داستان کاملا واقعیت</p>
<h4>داره جنده و خواهش می‌کنم خواهش می‌کنم ناسزا نگید. تذکر: شهرها</h4>
<p>و اسامی کاملا مستعار هستند و پستون لی محتوا هیچ گونه مغایرتی با واقعیت نداره. داستان من بر میگرده به 2</p>
<h5>ماه پیش، کوس که هوا کلا خیلی سرد بود. چند مدتی</h5>
<p>مریض شده بودم و حال درست حسابی هم نداشتم. مرتب خونه بهم می‌گفتن برور دکتر ولی از اونجایی که من به شدت سکس داستان از دارو بدم</p>
<h6>میاد، پامو دکتر نمی‌زاشتم (البته خیلی از آمپول ایران سکس خوشم میاد</h6>
<p>چون بعد از استفاده سریع خوب میشی) . همینجور مریضیه من ادامه داشت تا اینکه یه شب حول ساعت 8 شب حالم حسابی بد شد. کسی به جز داداشم خونه نبود. سریع دفترچه رو برداشتم و به دادشم گفتم که منو برسونه مجتمع پزشکی. . . . بعد از نیم ساعت که به مجتمع رسیدیم داداشم یک نوبت برای دیدن دکتر برای من گرفت و منم منتظر بودم. و خودش گفت من میرم، هر وقت کارت تموم شد زنگ بزن تا بیام دانبالت. از شانس بده ما ما آخرین نفر بودیم. همینطور که سر درد و تب به جونم افتاده بود یه دفعه خانم منشی (الان طبقه پایین هستم) اسم منو خوند، وقتی سرمو اوردم بالا دیدم‌ای داد همه رفتن انگار من آخری بودم، البته چند نفری هم بودن ولی وضعیت اونا خیلی بهتر از من بود.بعد از اینکه من رفتم پیشه منشی، منشی با دست برگه ویزیت رو داد به من و گفت برو بالا اتاق 103، منم سریع رفتم دیدم خدا بده برکت انگار همه‌ی اینایی که پایین بودن، اومدن طبقه 2. منم برای اینکه منتظر بمونم و خسته نشم روی صندلی نشستم. الان دیگه حدود ساعت 10 بود که منشی دکتر اسم منو خوند منم پریدم که برم تو اتاق، خانم منشی سریع دستش رو جلوی شکمم اورد گفت: کجا، گفتم خانم مگه شما اسمه منو نخوندی گفت: چرا ولی هنوز یه خانوم تو هست، همین که اینو گفت: اسمه یه آقای دیگه هم رو خوند و اونم اومد کنار من ایستاد. داشتم دیگه عصبی می‌شدم معمولا من آدم راحتی بودم (از لحاظ شکلو قیافه من قدم 1. 68 و وزنم 58 هست. صورتم جو گندمی، چشم‌های سبز وسنم 21 هست) خلاصه. . . همینجو پامو به میز منشی لیز می‌دادم که منشی سرشو برگردوند گفت: آقا مشکلی دارید. منم گفتم: خانوم ما مریضیما. . یک ساعت پایین یودیم، یک ساعت اینجا حالا هم نیم ساعت پشت این اتاق دکتر معطل شدیم اینجوری که پیش میره ما باید همینجا بمیریم دیگه. منشی با لحنی آروم گفت: ببخشید امشب شانس شما شلوغ بوده یه کم تحمل کنید الان بیمار میاد بیرون، شما رو میفرستم تو. با این لحن دیگه هیچی نمی‌تونستم بگم سرمو انداختم پایین و منتظر شدم.بعد از 5 دقیقه خانم بیمار تشریف اوردن بیرون، ولی انصافا اساسی حالشون بد بود. خلاصه. . . من رفتم تو پشت سرمم مرده اومد. رفتم تو که دیدم خانم دکتر سرش زیره و داره اشاره به میز میکنه. منم رفتم نشستم روی میز از پشت میز اصلی در اومد و نشست روی صندلی جلوی روی من. اصلا حالم خوب نبود سرم درد داشت. بعد از بررسی پزشکیش، سری دفترچه رو برداشت و یه چیزایی توی دفترچه نوشت. بعد سرشو اوورد بالا رو به مرده کرد گفت: آقا شما بیاید. من که بلند شدم برم بیرون گفت: آقا کجا گفتم: داروخونه دیگه. دکتر گفت: شما تشریف داشته باشید یه مشکلی هست که باید بهتون گوشزد کنم. با لحنی آروم گفتم: خب همون اول میکردی. سرشو اورد بالا گفت نمیشد. رنگم پرید انگار شنیده بود، مرده با تعجب داشت نگاه میکرد. مرده که کارش تموم شد و نسخه رو گرفت، با یه لبخند به من رفت بیرون. منم که داشتم نگاه بهش می‌کردم، خانم دکتر صدا زد: آقا لطفا بیا بشین. همین که نشستم گفت خوب نیست حرفتو زیر لب بزنی. منم با کمی خجالت گفتم: شما شنیدید. گفت: مگه من کرم. گفت: خب حالا یه مشکلی اینجا هست، شما ضعیف هستید ولی این ضعفتون عادی نیست. همین که اینو گفت من رنگ تو صورتم نبود انگار مشکله منو فهمیده بود (مشکل من خودارضایی هست، البته نه از نوع دالخواهش، من میون هر دوشب خود به خود ارضا میشم، یه بار خودم تنها به پیش یه متخصص رفتم ولی جواب نداد. به خونواده هم روم نمیشد بگم. باور کنید که من بعد از اینکه به سن بلوغ رسیدم یه بار بخاطر این مسئله مسافرت نرفتم.) سریع تو حرفش پریدم گفتم: خانم من زیاد فوتسال بازی می‌کنم (اینم راست گفتم) . گفت این ضعف از این جهت نیست. گفت: این کارت مطبه منه شما حدود ساعت 5 عصر فردا تشریف بیارید مطب. منم با یک لبخند گفتم: فردا! ، دکتر گفت: آره فردا ایرادی داره، گفتم فردا جمعست. یه لحظه عینکشو در اوورد و با دوتا انگشتش به چشاش کشید گفت راست می‌گید، پس شنبه بیاید.منم راه افتادم رفتم داروخونه مقدار دارویی رو گرفتم، چون از قرص و اینا بدم میومد ریختمشون توی سطل و بعد آمپولو رفتم تزریقات زدم و زنگ زدم برای دادشم تا بیاد دنبالم. وقتی رسیدم خونه حسابی تو فکر رفتم، با خودم می‌گفتم: اگه این مسئله دراز بشه چی، خونه بفهمن حسابی زشته. (من علاوه بر اینکه دانشجوام استاد همیار هم هستم ولی کم رو تشریف دارم.) خیلی با خودم کلنجار رفتم که برم یا نه. تا اینکه شنبه رسید. سریع رفتم به دوش گرفتم یه کم به سرو صورتم رسیدم و راه افتادم که برم مطب خانم دکتر. وقتی رسیدم حدود ساعت 4. 45 دقیقه عصر بود. تا رسیدم رفتم پیش منشی گفتم من آقای X هستم، اونم گفت دکتر مریض داره، یه لحظه تشریف داشته باشید الان صداتون میکنم تا برگشتم که یه صندلی خالی پیدا کنم خانومی با عصابانیت داشت نگاه میکرد، اتفاقا فقط صندلی کنارش خالی بود. منم سرمو انداختم زیر و رفتم گوشه صندلی کنارش نشسته بودم. داشت زیر لب به طوری که من بشنوم میگفت: تازه از راه رسیده، ویزیتم زودتر میگیره. من تا این اوضا رو دیدم گفتم: اگه دوست دارید شما برید. اونم با عصبانیت گفت: مرسی، شما راحت باشید. منم گفتم: من راحتم. حسابی زد به سیم آخر سرخ شده بود.منشی منو صدا زد منم با دست پاچگی رفتم توی اتاق خانم دکتر. خانم دکتر گفت: بشین. گفتم همینجا راحتم. گفت: من باید معاینه کنم اونجوری من ناراحتم. منم سرمو تکون دادم رفتم نشستم. کمی خودشو به جلو کشید و گفت: حالا بگو ایراد کجاست. گفتم ایراد؟ گفت: آره، ایراد. شما می‌تونید مشکلتون رو راحت بگید شاید بتونم کمکی کنم. من: ببخشید من مشکلی ندارم فقط سرم و تنم درد میکنه همین. گفت: جدا از اون شما ضعیف هستید. از گودی زیر چشاتون، رنگ پلک، زردی گردن، و از همه مهمتر فرم کمرتون معلومه چه مشکلی دارید. شما اگه این کارو ادامه بدید مطمئنا به مشکل بر می‌خورید. من دیگه حسابی داشتم خجالت میکشیدم. و با لحنی تند گفتمک خانم دکتر شما دارید در چه موردی حرف میزنید. در مورده گودی زیر چشام من رشتم کامپیوتر هست و باید پای کامپیوتر بشینم. کمر هم بخاطر صندلی که روش میشینم شاید باشه.دکتر سرش انداخت پایین، گفت: با یه آزمایش چه طوری؟ گفتم: چه آزمایشی؟ دکتر: خود ارضایی. اصلا دیگه حالم داشت از این موقعیته کوفتی که توش قرار گرفته بودم بهم می‌خود. از اونجایی که روم نمی‌شد بگم نه، گفتم باشه. رفت پشت در، یکم درو باز کرد گفت: خانم صادقی دستگاه Express 320 رو بیارید. اگه اشتباه نکنم همین بود. منشی گفت: خانم من این دستگاه رو نمیشناسم. گفت باشه خوب خودم میرم. منم گفنم که بهترین موقعیته برای در رفتن. رفتم بیرون که خانم منشی گفت: کجا؟ گفتم بیرون باید یه زنگ بزنم شاید کمی طول کشید. منشی: مشکلی نیست، شما شماره تماس رو لطف کنید وقتی خانم اومد من یه میس میزنم. گفتم: چشم. من یه پا داشتم و دو پای دیگه هم قرض کردم و راه افتادم.دیگه خبر نشد. حدود ساعت 9 شب بود، پیش دوستام داشتم طراحی سایت می‌کردم که موبایلم زنگ خورد، گوشی رو برداشتم. صدای یه زن بود، زن: الو، آقای X. من: بله بفرمایید. زن: کار خوبی نکردید که رفتید اینجوری هم به خودتون و هم به آیندتون صدمه زدید، وظیفه من راهنمایی شما بود ولی اصلا کار درستی نبود. من جا خورده بودم، با تعجب گفتم: خانم آقای X هستم ولی من شما رو نمی‌شناسم، و اصلا نمیدونم راجع به چی حرف میزنید. زن: اه ببخشید. من خانم دکتر Y هستم. نفسم بالا نیومد، آره کار منشی بود شماره تماس رو به دکتر داده بود. گفتم: خانم دکتر ببخشید کار واسم پیش اومد. دکتر: ببین آقای X، من دوست دارم مریضام منو به دیگران معرفی کنن. شما مشکل دارید. خب بگید شاید کمکی از دست من بر بیاد. منم دیگه چیزی نبود که بخام زیرش بزنم گفتم: من یه مشکل دارم که الان 4-5 ساله گرفتارشم. من مبتلا به استمنا هستم. خودم تنهایی دکترهای زیادی رفتم و عملا نتیجه نگرفتم ، شاید بخاطر این بوده که راه حل های مشکلی بهم پیشنهاد میشد. 4-5 ساله که الان از ترس این بیماری من مسافرت نرفتم . خونه ی اقوام هم نمی مونم. نه اینکه خودم این کارو کنم نه، بصورت خود به خود تو خواب این اتفاق برام می افته. دکترای دیگه گفتن که این مشکل در لوله حاوی منی هست که گشاده و باید یا اونو قطع کرد و یا قرص های مخصوص بخوری.خانم دکتر به نفس عمیق کشید و گفت: ببنین اگه لوله رو ببندی دیگه نمی تونی تولید مثل کنی. و اگر قرص هایی رو که دکتر میگه مصرف کنی، ممکنه عقیم بشی. بهتره بیای مطب با هم حرف بزنیم. فردا حدود ساعت 4 بیا مطب. گفتم: خانم دکتر شما زیاد روی این مسئله حساس شدید. فکر کنم تا حالا بیماری با این مشکل نداشتید. دکتر: بیشتر به همین خاطره، ولی پسری مثل شما نباید با این مشکل بسوزه. حالا شما فردا بیا مطب تا بهت بگم چکار کنی.فردای اون شب من ساعت 3.20 راه افتام رفتم. و ساعت 3.45 دقیقه مطب بودم. خانم منشی بود ولی خبری از دکتر و بیمار نبود. تا رسیدم توی مطب منشی روه بهم کرد و گفت: به به آقای فراری. گفتم: من فرار نکردم، کار داشتم. منشی گقت: آره واقعا کارتم چه کاری بود. گفتم: خانم دکتر کجاست: گفت : الان میاد یکم صبر کن. ولی فکر نکنم امروز کاری واست پپیش بیاد، چون دیشب خانم دکتر شمارتون رو گرفت. با یه لبخند گفتم : نه کاری ندارم.داشتیم حرف میزدیم که خانم دکتر اومد و رو به من کرد گفت: بیاید تو ، خانم صادقی تا نیم ساعت مریض نگیر. منم سریع بلند شدم رفتم تو. گفت: بشین. تا حالا دکترو با مانتو ندیده بودم. خیلی جذاب بود. موهاشو روی صورتش ریخته بود، پوسته سفید، چشای مشکی، بینی کوچیک، لپای بر اومده و هیکل بسیار قشنگ. کلا هواسم به اون بود. دکتر نشست رو میز گفت: خب بیا اینجا بشین. رفتم نشستم، باز دلهره ی دیروز سراغم اومد و سرمو اینور اونور میکردم، که دکتر گفت: مشکلی پیش اومده. گفتم : نه. دکتر: پس بگو. من: چی؟ دکتر: مشکلت. راستی مشکل شما راه حل دیگه ای هم داره من: میدونم. دکتر: چرا نگفتی؟ حالا ول کن شما می تونی با ارضا شدنه طبیعی مشکلتون رو طی 2-3 سال حل کنی.داشتم از تعجب شاخ در می اوردم. دکتر: تعجب نکن، ما دکتریم وظیفه ماست که به مریض راهنمایی بدیم. من: خانم دکتر، چه فرقی میکنه، جفتش یکیه. دکتر: اگه منظورت خود ارضایی، آره. ولی من منظورم واقعی بود. من: خانم دکتر من گفتم که شرایطش باعث شده تا نتونم درمون بشم دیگه. دکتر: ارضا شدن معمولی؟ من: آره، من ازدواج نمی تونم بکنم، نمی تونم خودمو تو شرایطی بزارم که از توی چاله بیفتم تو چاه. دکتر: منظور؟ من: منظوری ندارم، من الان شرایط ازدواج رو ندارم. دکتر: اولا من نگفتم ازدواج. من: پس چی؟ دکتر گفت: تو چکاره ای؟ من: دانشجو و برنامه نویس و طراحی سایت هم میکنم. دکتر: پس مشکلی نیست، باید با دخترای زیادی دوست باشی. با یکی که مطمئنی، سیغه محرمیت کن. باور کنید من اصلا انتظار چنین حرفی رو نداشتم، شاید شما هم جا خورده باشید ولی باور کنید چنین حرفی رو با گوشای خودم شنیدم. من: خانم دکتر اصلا حرفش رو نزنید. من دوست ندارم خودمو توی این مسائل بکشم.جو ساکت شد. دکتر: یه نفسی کشید و گفت: پیشنهاد من این بود، و در ضمن تنها را کم هزینه و کم خطر. راستی شما باید یه آزمایش بدید تا صحت راهنمایی من کاملا معلوم بشه. من: چه آزمایشی؟. دکتر: پاشو برو رو تخت پشت پرده. بلند شدم بدون هیچ حرفی رو تخت نشستم. همینطور که یه دستکش رو توی دستش می کرد اومد روبه روی من وایساد و پرده رو کشید. دکتر: شلوارتون رو بکشید پایین. من: چرا؟ دکتر: آزمایشه دیگه، اگه شما بعد از این آزمایش مشکلتون حل شد، که بعیده، ولی ممکنه یکم زمانش بین 1 روز بیشتر بشه. معلوم میشه پیشنهاد من درسته، لطف کن شلوارتو درار. وقتی شلوارمو در آوردم، اشاره به شرت کرد. شانس اورده بودم که شب پیش، بعد از اینکه باهاش حرف زدم، بخاطر آزمایش یکمی به خودم رسیده بودم ولی اصلا نمیدونستم به اینجا بکشه. شرت هم در آوردم. گفت: دستتون رو عقب بزارید . راحت بشینید. دستش رو برد سمت کیرم (باید دیگه اینو گفت، ببخشید). تو دستش گرفت و شروع به جلق زدن کرد. من: دکتر ببخشید این دستکش منو اذیت میکنه. دستکش دست چپشو در آورد آخه چپ دست بود. و شروع به کار کرد. من حشری شده بودم ، چشام به سینه هاش بود که داشت زیر فرم پزشکیش بالا و پایین میشد. کاملا سرخ شده بود. من بخاطر مشکلم دیر ارضا میشدم. دیگه داشت عقل از سرم میپرید. با دستم، دستشو گرفتم(دست چپ). خیلی نرم بود و سفید. دیگه جلوتر نرفتم . چشام کلا به چشاش قفل شده بود و همینطور زبونم رو به دندونم می کشیدم. دکتر دیگه ادامه نداد، گقتم: چی شد. دکتر: گرمم شد به لحظه، رفت درو قفل کرد. و اومد دکمه فرمش رو باز کد و کاملا زد کنار، زیرش یه تیشرت خیلی قشنگ داشت ، که روش نوشته بود ( امروز خوبه، ولی فردا معلوم نیست | Today is good. But tomorrow is unknown). سینه هاش داشت پیرهنشو پاره می کرد. صورتش داد میزد که شهوتی شده. منم بشتر از اون شهوتی بودم ولی کاری نکردم. دیگه داشت آبم میومد، بدون اختیار بازوشو گرفتم. گفتم : داااااره ه ه ه میاد. دکتر: بزار بیاد. همین که خواست بیاد سرشو سریع رو به سطل زیر پام گرفتم و همشو اونجا خالی کردم. بی حال شده بودم. دکتر دستشو به تخت زد و صورتشو با کلینیکس خشک میکرد. بعد رو به من کرد گفت: هم چیزت بزرگه و هم دیر ارضا میشی. واسه همسرت باید خوب باشه. من که دیگه کاملا به حالت عادی برگشته بود، سریع با کلینیکس خودمو تمیز کردم. و سرمو انداختم پایین، واقعا از خودم خجالت می‌کشیدم. نمی‌دونم چرا وقتی تو اون حالی مغزت کار نمی‌کته. دکتر: چیه حالت گرفته شده. من: یکم واسم سخته دیگه به شما نگاه کنم. خانم دکتر که داشت شکلات از کیفش در می‌اورد، گفت: ‌ای بابا، من دکترتم، مشکلی نداره راحت باش. حالا این شکلات رو بخور، برو خونه. پس فردا باز بیا، نیاز به ویزیت نداری. ساعت 4 بیا. منم گفتم: چشم. سرمو انداختم زیر، و رفتم.یکم برام سخت بود این ماجرا رو عادی بگیرم. ولی دیگه اتفاق افتاده بود. شب حدود ساعت 1بود که صدای زنگ پیامک گوشی اومد. رفتم گوشی رو برداشتم و نگاه کردم دیدم، یه شماره موبایله، پیامک رو باز کردم. پیامک: چطوری، امروز حالت گرفته شد. من گیج شدم، این پیامک یا می‌تونه از طرف منشی باشه یا دکتر. چون دو پهلو نوشته شده. من جواب دادم: اصلا، اتفاقا خوب بودم. پیامک: آره، خوب دستمو چنگ زدی. دیگه دوزاریم افتاد که خان دکتره. گفتم: ببخشید دست خودم نبود. خانم دکتر (پیامک) : می‌دونم. از صورتت معلوم بود. من: شما هم دست کمی از من نداشتید. خانم دکتر: مودب باشید. من: ببخشید منظوری نداشتم. خانم دکتر: شوخی کردم. نظرت چی بود؟ من: راجع به چی؟ خانم دکتر: امروز دیگه. من: نمی‌دونم جواب بده یا نه. خانم دکتر: من با این موضوع نبودم. خودت چه حسی داشتی. من: می‌تونم بگم. خانم دکتر: واسه همین سوال کردم دیگه. من: تا حالا این حسو نداشتم. دکتر: اسمه کوچیکت، همینه که توی دفترچست. من: اره دیگه. خانم دکتر: راست گفتی دوست دختر نداری. من: اگه بگم آره دروغ گفتم. دوست دختر داشتم. خانم دکتر: الات چی؟ . من: نه، اهمیتی دیگه برام نداره. خانم دکتر: دوست زن هم نداری؟ . من: این چه سوالی هیچ فرقی نمیکنه. خانم دکتر: خب دیگه مزاحمت نمیشم، پس فردا منتظرت هستم (پنج شنبه) . موفق باشی.راستشو بخواید خیلی بهم حال داده بود. ولی واسم کافی نبود. دوست داشتم هنوز دیرتر ارضا شم. واسه همین از چند تا دوستام که سوال کردم گفتن: قبلش که می‌خوای بری 3تا قرص استامینوفن بخور. من گوش کردم. روز پنجشنبه تقریبا همون اتفاقات افتاد، ولی با یکمی تغییرات. رفتم تو، ولی اینبار همون اول کار درو بست. اومد پیشم نشست (خانم دکتر) گفت: اون شب که دیر نخوابیدی. من: من عادت دارم. دکتر: پس بهت بیشتر پیام میدم. من: باشه، خیلی هم خوبه. دکتر: برو بشین رو تخت. رفتم نشستم، اونم اومد صندلی رو گذاشت رو به روی تخت، پرده رو کشید کنار و نشست. این بار همون اول کار دکمه‌ها رو باز کرد. وای چه رونی داشت. با اون شلوار جینی که پوشیده بود میشد صافی شو حس کرد. خیلی قشنگ بود. صندلی کوتاه‌تر از تخت بود. سینه هاش تا زیر صورتم بود، خیلی بزرگ بود. گفت: آماده نشدی که. گفتم: باشه. دکتر: نمی‌خواد خودم برات در میارم. شروع کرد به زیپمو باز کردن. دستشو گرفت زیر کیرم، دستکش دستش نبود. با یک کرم که از قبل بالای تخت گذاشته بود، کارو آسون کرد. شروع به بالا پایین کردن دستش کرد. قشنگ میون سینه هاش معلوم بود، باور کنید سفید‌ترین چیزی بود که دیده بودم. فکر کنم برای عمد این کارو کرده بود.من چشام بدون اختیار به سینه هاش دوخته بودم. که دیگه ادامه نداد. و گفت: چشات کجاست. سرمو سریع چرخ دادم. گفتم: دست خودم نیست. گفت: سعی کن دسته خودت باشه. اصلا هر چه رشته کرده بود پنبه شد. انگاذ نه انگار که داشته می‌مالونده. گفت:‌ترسیدی؟ . گفتم: آره، نباید می‌ترسیدم. باز شروع کرد به بالا پایین کردن. اصلا استامینوفن‌ها تاثیری نداشت. کتفم، همونجوری که چشام بسته بود، به سینش خود، سریع مثل آدم برق گرفته خودمو کشیدم کنار و گفتم: ببخشید چشام بسته بود. اونم چیزی نگفت، همینطور ادامه داد. موج قشنگی روی سینه هاش افتاده بود. باور کنید 3 بار می‌خواستم سینه هاشو بگیرم ولی جرات نداشتم. دیگه داشت میومد. گفتم: داره میاد. گفت اشکالی نداره بریز توی سطل پایین. کاملا صورتش قرمز شده بود، موهای تو صورتش ریخته بودن روی لباش. اونم دیگه چشاشو بسته بود. سریع دستم گرفتم و ریختم توی سطل. ول کن نبود همین جور می‌مالوند. تا که موهای توی صورتشو زد کنار گفت دیگه بسه.پاشد و شروع به بستن دکمه هاش کرد. گفتم: امروز زود گرمتون شد. گفت: نه، خواستم‌اندازه‌ی روز قبل طول نکشه. فهمیدم که خودش به عمد این کارو کرده. گفتم: میشه اسمه کوچیکتون رو بدونم. گفت: واسه چی میخوای. من: همینطوری. گفت: خب روی مهر هست. توی دفترچه. گفتم: از زبون خودتون چیز دیگست. گفت: نه انگار مغ زنی هم بلدی. گفتم: اگه ناراحت میشید نگید. گفت: من ناهیدم. دستش رو اورد جلو و تبریک برای آشنایی داد. امشب که دیر می‌خوابی. گفتم: واسه چی؟ . گفت: پیامک دیگه. گفتم: آره.شی شد. ساعت 12 شد ولی پیامکی نداد. ساعت دیگه نزدیک به 1. 30 بود که پیامک داد: سلام. ببخشید دیر شد نتونستم زودتر پیامک بدم. اگه خوابت میاد بخواب. من: سلام، همسرتون بودن. ناهید: همسر! نه بابا من الان 5 ساله طلاق گرفتم. من: چرا؟ . ناهید: شوهرم دوست نداشت تو بیمارستان کار کنم. من: مگه چند سالته؟ . ناهید: من 31 سالمه. یه سوالی ازت دارم. من: بگو. ناهید: امروز چرا به زیر پیرهنم خیره شده بودی. نمی‌دونستم چی بنویسم. یه قدر طول کشید. پیام داد. ناهید: می‌دونم، اگه خجالت می‌کشی نگو. ولی خجالت خوب نیست. منم که دیگه داشتم یه جوری میشدم. نوشتم: سینه هات. ناهید: ‌ای بابا، چرا؟ . من: خیلی قشنگ و جذاب بودن. ناهید: دوست داری؟ . وحشت کردم جواب بدم. و نوشتم، من: چی رو؟ . ناهید: منو دیگه، شوخی کردم، سینه رو، فرق نمیکنه ماله کی باشه، دوست داری؟ من: تو رو آره. شوخی کردم. ناهید: جدی گفتی یا شوخی کردی که منو دوست داری؟ . منم دیگه هوایی شدم و نوشتم. من: جدی گفتم ولی روم نشد. ناهید: خودمو، یا اونای زیر پیرهنمو. من: خودتو. ناهید: دوست داری باهم دوست بشیم. من: دوست پسرت بشم. ناهید: نه یه دوست معمولی اگه خوب بود اونوقت. من: نمی‌دونم. (واقعا هنگ کرده بودم.) ناهید: بگو دوست داری یا نه؟ من: آره. ناهید: فردا میای. من: فردا جمعس خانوم. دیگه فکر کنم زیادش بد باشه. ناهید: آدرس میدم بیا خونم. خودم می‌دونم دارم چیکار می‌کنم. من: باشه. ناهید: ساعت 10 صبح بیا. منم دیگه داشتم از خوشحالی بال در میوردم. گفتم: باشه. حالا لالا؟ ناهید: آره برو لالا.ساعت گزاشتم روی ساعت 7. صبح پاشدم. حموم کردم. سریع جدیدترین لباسم رو پوشیدم. و یکی از قرصای دکترم رو که از قبل داشتم رو خوردم. (دیر انزالی) رفتم به آدرسش، یه نیم ساعتی طول کشید تا بخونش رسیدم. آیفون رو زدم. گفت: کیه. گفتم: X-م گفت: بیا تو. رفتم تو. واقعا پری به این می‌گفتن. زیباترین زن دنیا شده بود. یه بسته شیرینی دستم بود. همونجوری داشتم نگاش میکردم. اومد روبه روم وایساد. من اصلا هواسم به صحبتش نبود. دستام می‌لرزید. تا حالا اینجوری دلهوره نداشتم. پام شل شده بود. تو همین حال و هوا بودم گفت: آهای پدرام (اسمه کوچیکم) ، کجایی؟ من که دیگه زیر لباسم معلوم نیست. گفتم: ببخشید. آخه. . . یه چرخی خورد. گفت: خوشگل شدم نه. گفتم: باور کن تا به حال همچین زنی ندیده بودم. شیرینی رو گرفت دستش. گفت: حالا پرو نشو. برو بشین واست یه نسکافه داغ بیارم. گفتم: چای بیار. گفت: باشه. چای رو با شیرینی زدیم. گفت: امروز یه سوپرایز دارم واست. گفتم: چی؟ . گفت: امروز می‌خوام برات اونکارو رو تخته خودم انجام بدم. من: وای. سورپرایز شدم. پس می‌خواستی روی قالیچه اینکارو کنی. یه لبخندی زد گفت: زبونم داشتیو ما خبر نداشتیم. گفتم: پس چی. ناهیــــــــد. گفت: جونم. من: میشه بگی چرا بعد از این همه آدم با من دوست شدی. گفت: قول میدی مال خودم باشی. گفتم: آره. گفت: نه بگو دوست دارم ماله ناهید باشم. ماله خوده خودش. منم همین جمله رو تکرار کردم.دستش. انداخت دوره گردنم و کشوندم توی اتاق خوابش. واقعا سلیقه‌ی قشنگی داشت. نور قرمز. تخت قرمز. خیلی حال می‌داد. گفت: چون هنوز دوست پسرم نیسی فقط منو از گونه ببوس. منم تورو از گونه می‌بوسم. لبشو آروم رو گونم گذاشت. باور کنید داشت لبش گونمو می‌سوزوند. با یه چند لحظه مکس، لباشو برداشت. چشاش قرمز شده بود. البته نه از روی شهوت، اشک تو چشاش بود. گفتم: ناهیــد چیه؟ گفت: تا حالا کسی رو با این علاقه نبوسیده بودم. منم سریع لبمو گذاشتم رو گونش و آروم بوسیدمش، لبم کامل رو گونش بود یکم طولش دادم. موقعی که می‌خواستم لبمو در بیارم صورتشو دنبال لبم می‌کشوند.هوای خاصی بود. دیگه شهوت نبود. واقعا عاشقش شده بودم. گفت: شروع کنم. گفتم: نه. با تعجب پرسید چرا؟ . گفتم: چون دوست دارم. تا اینو گفتم سرشو انداخت زیر و گفت: واقعا دوسم داری. گفتم: آره. سرشو آورد بالا. موهاش رو بینیش ریخته بودن. گفتم: ناهید من 21 سالمه و تو 31 سال، پشیمون نمیشی. گفت: من باید آرزوی تو رو داشته باشم. نجیب، دوست داشتنی، قشنگ. گفتم: دیگه بسه. گفت: دست تو بزار پشتت. گفتم: باشه. زیپمو باز کرد. با دست کشیدش بیرون شروع به مالیدن کرد. سرشو برد پایین که کاره دیگه‌ای رو اضافه کنه. صورتشو با دست گرفتم گفتم: ناهید این کارو الان نکن. هر وقت دوست پسرت شدم. سرشو اورد بالا گفت: باشه عزیزم. این قرص کاره خودشو کرده بود. فکر نمیکردم عاشقش بشم. از قرص خوردن پشیمون شده بودم. بعد از چند دقیقه، سرشو (ناهید) اورد بالا گفت: اه چرا امشب تو اینطوری شدی. خیلی داره طول میکشه. می‌خوام باهات حرف بزنم. گفتم: ناهید نمی‌خوام بهت دروغ بگم. من قرص وگادول خوردم. چشاش گرد شد، صورتش سرخ شد. دستشو کشید بیرون. روبه روم وایساد. گفت: پاشو زیپتو ببند. گفتم: چی شده. گفت: پاشو زود باش. گفتمک تو بگو: گفت گومشو برو بیرون. گفتم: مگه چیه. گفت: من دارم این کارو واسه تو میکنم که تو سلامتیتو بدست بیاری. من دوست دارم. تو قرص میخوری. خیلی پستی. مگه من دستگاه ارضای تو هستم. گم شو برو بیرون. گفتم: خواهش میکنم. بخدا من قبل از این موضوع همچین حصی روت نداشتم. تکرار نمیشه. باور کن. گفت: گفتم برو بیرون. منم دیگه چیزی نگفتم و اومدم تا درب ساختمون سرمو روش کردم گفتم: باور کن نمی‌دونستم این قدر عاشقت بشم. چیزی نگفت. و منم رفتم بیرون.من دیگه از‌ترس بهش پیام ندادم. عصر روز سه شنبه رفتم مطب. منشی هم خیال کرد همون جریانه قبلی هست. درو باز کرد رفتم تو. تا دید منو یکم بلند شد. وقتی دید بیمار روبه روش نشسته چیزی نگفت و باز نشست. منم با چهره‌ای پر از شرمنده گی (واقعا بودم) نشستم. تا بیمار بلند شد، ناهیدم پشتش بلند شد و راه افتد، بیمار که رو به بیرون شد، دسته منو هم گرفت کشید که به بیرئن ببره من مقاومت کردم. رو به منشی کرد. گفت: مگه نگفتم کسی رو راه نده. ‌ها چند بار باید اینو تکرار کنم. منشی: آخه آقای. . . ناهید: هر کسی می‌خواد باشه، یه بار دیگه این کارو کردی بیرونی، فهمیدی؟ منشی: چشم. اومد تو. باورم نشد از اومدنم پشیمون شده بودم. ولی دیگه نمی‌خواستم پس بکشم. گفت: آقای محترم، لطف کنید تشریف ببرید بیرون. گفتم: خانم من بیمار شمام. گفت: من بیمار نمی‌بینم برید بیرون.خدا رو شکر کسی تویه مطب نبود. با یه دست دسته درو بستم و بایه دست هم دسته ناهیدو گرفتم، که سریع دستشو کشید. من گفتم: ناهید 5 دقیقه به من وقت بده. 4 دقیفه واسه من. 1 دقیقه هم برای جواب تو همین. گفت: نه، گفتم: خواهش می‌کنم، التماست میکنم. با کمی مکس گفت برو روی اون صندلی بشین. دورترین صندلی نسبت به میزش. گفتم: چشم. سریع نشستم و ناهید گفت: بگو. گفتم: من می‌خوام راستشو بگم. وقتی دعوتم کردی خونتون، من فکر می‌کردم آخرین روزه، واسه همین می‌ترسیدم که باز این بیماری بیاد سراغم آخه توی این دو هفته، 5 روزی یکبار شده بود. من قرصو خودم، حتی تو دلم می‌خواستم کارای دیگه‌ای هم بکنم چون واقعا دیگه اون شبو می‌خواستم تموم کنم. چون دیگه از خودم و این بیماری بدم میومد.وقتی اومدم خونت و با اون شرایط از من پذیرایی کردی، دیگه کلا پشیمون شدم. حتی وقتی سرتو بردی پایین نزاشتم این کارو کنی، تا اینو گفتم سرشو اورد بالا نگاهی کرد. با به همون حالت قبلی برگشت. گفتم: تو خیلی واسه من ایده آلی دوست ندارم با این چیزا از دستت بدم. مطمئن باش این ماجرا ربطی به تو نداشت. از سر ناچاری بود. بلند شدم دستمو بردم تو جیبم و یه انگشتر طلای سفید که اندوخته 8 ماه کارم بود رو گذاشتم رو میز و گفتم: 1 دقیقه واسه تو کافی نیست. امشب منتظر پیامتم.دهنش وا مونده بود، سرجاش میخکوب شده بود. من رفتم از مطب بیرون و به منشی گفتم: ببخشید خانم صادقی واقعا از شما معذرت می‌خوام. گفت: اشکالی نداره خان الان دو روزه اینطوری هست. شما به دل نگیرید. منم گفتم: در هرصورت معذرت می‌خوام، امری نیست. گفت: خواهش می‌کنم به سلامت.شب حدود ساعت 10 بود که از خونه تماس گرفت. گفت: ببین ببخش منم تند رفتم. گفتم: نه من ایراد داشتم. تو بهترینی. گفت: امشب میای؟ گفتم: امشب؟ گفت: آره امشب. منم گفتم: باشه، سریع آژانس گرفتم رفتم خونشون، درو باز کرد. تا دیدمش گفتم هر روز قشنگتر میشی. گفت: آره. گفتم: آره. تا اینو گفتم. پرید تو بغلم سریع به لب گرفتن شد. صورتمو می‌بوسید، موهامو نوازش می‌کرد گردنمو می‌بوسید، و منم همین کارو واسو اون می‌کردم. دستش می‌خواست بره پایین، که دستشو گرفتم. گفت: چیه. گفتم اینجوری. گفت: پس چه جوری؟ گفتم: بزار یکم پیشه هم بشینیم حرف بزنیم. (آخه بعد از 5 سال که از اون بیماری گذشته بود، حسابی از این بابت پوستم کلفت شده بود.)با دو تا استکان چایی، یه ظرف پره شیرینی، و یه لیوان خالی پر از یخ اومد نشست. گفت: چایی رو بخور تا یه چیزی بهت بدم. گفتم باشه. نگام به لیوان بود،‌ترسیدم نکنه منظورش مشروب، یا چیزی باشه (چون من متنفرم، از دود و مشروب) سریع چایی رو بخاطر دونستن بودن اون لیوان خوردم. گفت حالا این لیوان رو برات پر می‌کنم. گفتم: چی. گفت: شراب. گفتم: چی؟ ؟ ؟ ؟ گفت: شراب دیگه. گفتم: راست میگی. گفت: آره تو هم خوشت میاد. گفتم: برو، جمع کن این بساطو، جمع کن. تو دکتری خودت مشروب می‌خوری. سریع خودشو جمع جور کرد گفت: پدرام باور کن می‌خواستم امتحانت کنم. گفتم باید تمام خونتو بگردم، اگه یه چیکه دیدم تمومش می‌کنم. گفت بیا بگرد. ولی باور کن خواستم امتحانت کنم. آخه. . نزاشتم حرفشو بزنه. گفتم: یخچال کجاست؟ گفت بیا تا همه جا رو نشونت بدم. همه جا رو گشتم، کمد، یخچال، فریزر، زیر تخت، پشته پرده، انباری. . . ولی نبود. گفتم: شانس اوردی. گفت: تو به من اعتماد نداری. گفتم: چرا پس منو امتحان کردی. دیگه خنده‌ای کرد گفت: باشه تسلیم بیا حرف بزنیم. بعد از اینکه حرفامون رو زدیم. گفت بیا: کارت دارم. گفتم: کجا گفت: بیا. رفتم تو اتاقش، تا جای نمازش افتاده، قرآن رو برداشت گفت: موافقی امشب یه صیغه بخونیم، گفتم من مهریه ندارم بدما. گفت: همون انگشتر خوشگله گرونت کافیه. گفتم: باشه. سریع آیه رو خوند و منم تکرار کردم. دستمو گرفت و انداختم رو تختش. گفت: پدارم. گفتم: جانم. گفت: پیشم می‌مونی. گفتم: امشب دیگه دیر شده باشه می‌مونم. گفت: اه با امشب نیستم. گفتم: شوخی کردم تا‌اید پیشت می‌مونم. ولی یه شرطی داره. گفت: چیه؟ . گفتم: که تو هم پیشم بمونی.تا اینو گفتم. داد زد: قبوله. قبوله. لبشو گذاشت رو لبم. با عشق واسش می‌خوردمش. اون سرشو اورد پایین، زیپه شلوارمو باز کرد. دستشو برد و کیرم رو کشید بیرون، شروع به مالیدن کرد. و وقتی که بزرگ شد، سرشو اورد بالا گفت: اجازه می‌دی؟ . گفتم: ماله خودته. سرشو آروم اورد پایین. و گفت: پدارم فکر میکنی بعد از امشب بازم دوسم داری. گفتم: یعنی چی؟ گفت: آخه تو تاحالا سکس نکردی معلوم نیست که بعدش پشیمون نشی. گفتم: سکس نکردم درست ولی الان عاشق شدم. راضی شد و شروع کرد به خوردن. همینطور می‌خورد و سرشو می‌اورد بالا و می‌گفت: جون. . . . گفتم: بسه. گفت: اه بزار، گفتم نوبته منه اینا رو ببینم. گفت: اینجوریه پس زود باش. دستم رو از رو لباس به سینه هاش کشیدم. نرم، بزرگ و خوش فرم. باور کنید توی رویا هم چنین لحظه‌ای رو تصور نمی‌کردم.لباسش رو از تنش در اوردم، زیرش هیچی نبود، شروع به خوردن سینش کردم. اینقدر خوردم که دیگه سرم داشت گیج می‌رفت. با احتیاط دستمو زدم به رو کسش (رو شلوار) یه تکون کوچیک خورد. گفتم: چیه بدت میاد. گفت: نه، امشب ماله خودته. سریع زیپشو باز کردم شلواره جینه خوشگلشو کشیدم پایین، و شرتشو در آوردم. تا حالا چیزی به این تمیزی ندیده بودم. تمیزیش منو تشویق به خوردن کرد. شروع به خوردن خودش و چوچولش کردم. دیگه داشت موهامو می‌کند. می‌گفتک پدرام دوست دارم. باور کنید از حرکاتش داشتم تعجب می‌کردم، فکر می‌کردم این فیلما همش اداست.لباسمو در اورد، شلوارم رو هم به همینصورت. باز شروع به خوردن کرد. گفتم: ناهید داره میاد، دیگه ادامه نداد، بعد از چند لحظه بهش گفتم: ناهید می‌خوابی، گفت: چرا، گفتم می‌خوام امشب زنم شی. گفت: من عاشقتم. آروم خوابوندمش، به آرومی سرش رو کردم تو، و یواش یواش عقب جلو می‌کردم. دیگه داشتم تند تند می‌کردم. با دستام پاهاشو زدم بالا، و شروع به کردن، کردم. جلو عقب که می کردم صداش خونه رو پر کرده بود. ناهید هم از سر شهوت داد میزد. از بغل خوابوندمش، و سرشو کردم تو، و جلو عقب می کردم.ناهید بلند شد، گفت: پدرام بخواب. گفتم باشه. به آرومی روش نشست و بالا پایین می کرد. دستام کلا به سینه هاش قفل شده بود. دیگه آهش داشت به جیغ تبدیل می شد. که یک باره دستاش و بدنش به شدت لرزید. کلا ارضا شد. ولی برای اینکه من ارضا شم بصورت سگی خوابید. من از پشت سوراخه کونشو خوردم. گفت: می خوایش. گفتم آره ولی امشب نه. گفت: هر جور دوست داری عشقم. من شروع به خوردن کسش کردم با داشت، به اوج می رسید. منم همینجور می خوردم.سرشو گذاشتم تو کسش، شروع به تلنبه زدن کردم، اینقدر ادامه دادم که اون یه بار دیگه ارضا شد، دیگه داشتم منم ارضا می شدم. گفتم: ناهید داره میاد. گفت بزار بیاد. گفتم: تو کست. گفت قرص خوردم، بریز دارم می سوزم. تا اومدم همشو ریختم تو کسش. داد زد، پدرام سوختم. وای دارم می میرم. رو هم ولو شدیم. همینجور هم دیگه رو می بوسیدیم. و به با هم حرف می زدیم. دیگه کاملا به هم وابسته شده بودیم.دیگه کاملا عاشقش بودم. منشی هم بعد از این مدت روز عید1390، فهمید. و این بود ماجرای من. درضمن این داستان با رضایت ناهید نوشته شده.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d8%b1%db%8c%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%b2%d8%af%d9%86-%da%a9%d8%b3%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2523</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سوپرایز شدن مامان حشری در حال جلق زدن</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1%d8%a7%db%8c%d8%b2-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%ac%d9%84%d9%82-%d8%b2%d8%af%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1%d8%a7%db%8c%d8%b2-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%ac%d9%84%d9%82-%d8%b2%d8%af%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Aug 2019 03:12:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اصطلاح]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[امنیتی]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشتگاه]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برمگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرید]]></category>
		<category><![CDATA[بیهوده]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[جایگاه]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[کلانتری]]></category>
		<category><![CDATA[کنمگفت]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مامان]]></category>
		<category><![CDATA[نیستگفت]]></category>
		<category><![CDATA[یادتون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[در میون براتون بزارمفقط اگه فیلم سکسی خواستید ازش کپی بگیرید یادتون نره از کجا اوردیدشاین شعر نسخه تغییر یافته یکی از شعرای پروین اعتصامیه با اجازه سکسی ازشون!میتونین به جای نقطه چینا اسم هر شاه کس کدوم از شخصیتای اجتماع رو که خواستید بزارید من به دلایل امنیتی نقطه چین میزارمفقط کونی نظرات خوب [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>در میون براتون بزارمفقط اگه فیلم سکسی خواستید ازش کپی بگیرید یادتون نره</h2>
<p>از کجا اوردیدشاین شعر نسخه تغییر یافته یکی از شعرای پروین اعتصامیه با اجازه سکسی ازشون!میتونین به جای نقطه چینا اسم</p>
<h3>هر شاه کس کدوم از شخصیتای اجتماع رو که خواستید بزارید من</h3>
<p>به دلایل امنیتی نقطه چین میزارمفقط کونی نظرات خوب خوب یادتون نره! &#8230;&#8230;&#8230;&#8230; دافی به ره دید و چیزش گرفتداف گفت</p>
<h4>ای جنده دوست این سوتین است افسار نیستگفت بی حجابی ،</h4>
<p>زان دلیل غمزه کنان راه میرویگفت پستون نیست جرم بی حجابی ، شلوارش گشاد نیست!گفت من باید تو را تا دم</p>
<h5>بازداشتگاه برمگفت کوس رو صبح آی ، بازداشتگاه شبها که باز</h5>
<p>نیست!گفت نزدیک است کلانتری محل ، آنجا شویمگفت افسر شیفت از کجا رو کار نیست؟!گفت تا بیسیم زنم مرکز ، در ماشین سکس داستان بشینگفت ماشین &#8230;&#8230;..</p>
<h6>، جایگاه دختر بدکار نیست!گفت یه کله بده ایران سکس پنهان (</h6>
<p>یه اصطلاح یزدیه آخه من یزدیم یعنی کون یا کس بده! ) و خود را وارهانگفت کار &#8230;&#8230; ، کار کس و پستان نیست!گفت از بهر غرامت سوتین بیرون کنمگفت تنگ است ، مناسب هیچ کار نیست!گفت اگه نیستی از پشتت در افتاده غمبل ( ما در یزدی به کون میگیم غمبل )گفت کون سفید باید ، بزرگ بودنش عار نیستگفت کیر بسیار خوردی ، کانت بگشته بس بزرگگفت این بیهوده گو حرف ما سر کان نیست!گفت باید حد زند &#8230;&#8230;. دختر بدکاره راگفت &#8230;&#8230;&#8230; بیار اینجا کسی &#8230;&#8230; نیست</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1%d8%a7%db%8c%d8%b2-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%ac%d9%84%d9%82-%d8%b2%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2699</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان سوپر شاه کس خوشگل با سینه های دوست داشتنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Aug 2019 03:12:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبمیوه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشش]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[ابروهای]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احساساتی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استاده]]></category>
		<category><![CDATA[استادی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابمو]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[امروزم]]></category>
		<category><![CDATA[املایی]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتقادات]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتامو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[انگولک]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجام”]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتون]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخواید]]></category>
		<category><![CDATA[بخورید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[براحتی]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برخورده]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسیم]]></category>
		<category><![CDATA[بشینید]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرید]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بنشینم]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهزاده]]></category>
		<category><![CDATA[بودمشاید]]></category>
		<category><![CDATA[بودممن]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمینطور]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایگاه]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفات]]></category>
		<category><![CDATA[تکراری]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جامونو]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیتش]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[جورواجور]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشاتون]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفمون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصیات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابتو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواهان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوراکی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنه]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دادمسلام]]></category>
		<category><![CDATA[داستانا]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوها]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دزدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچگی]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیره]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیم]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سراسیمه]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختن]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[شوهرشو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صداتون]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[ضرباتم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[علاقمند]]></category>
		<category><![CDATA[فاکتور]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فراموشش]]></category>
		<category><![CDATA[فردایی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فروخته]]></category>
		<category><![CDATA[فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فروشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فکرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[فوتسال]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمایی]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترم]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخونه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمساعت]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کنفرانس]]></category>
		<category><![CDATA[کنممن:]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[کیلومتری]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمبا]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مانیتور]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیچه]]></category>
		<category><![CDATA[متاهلی]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مردونگی]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمتون]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلتون]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مغروری]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسی]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواید]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسوند]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاری]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسن]]></category>
		<category><![CDATA[میشنوم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[میوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناچاری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتش]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکش]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیده]]></category>
		<category><![CDATA[نظرتون]]></category>
		<category><![CDATA[نکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنید]]></category>
		<category><![CDATA[ننوشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستید]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همراهم]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[ویندوز]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده</h2>
<p>شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم</p>
<h3>نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا</h3>
<p>بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم کل ماجرا رو از سیر تا پیاز بنویسم، تا اینکه مبادا کسی</p>
<h4>فکر جنده کنه دروغه و ناسزا بگه.البته به شما هم حق</h4>
<p>میدم، خوندن یه خاطره به این پستون بلندی خیلی خسته کنندس، ولی فکر کنم یه جورایی واسه بعضی از شماها چنین</p>
<h5>اتفاقاتی افتاده کوس باشه ولی حوصله روی کاغذ اوردنش رو نداشته</h5>
<p>باشید. امیدوارم که خوب نوشته باشم تا یکم از خستگی چشاتون جبران بشه.و اما خاطره من&#8230;من (اسم مستعار: محسن) همیشه آدم ساکت سکس داستان و مغروری بودم</p>
<h6>(که کاملا تویه این خاطره آدم شدم، یعنی ایران سکس آدمم کرد)،</h6>
<p>همیشه فکر می کردم که با غرور میشه خیلی چیزها را بدست بیارم(اشتباه و اشتباه&#8230;) با افراد هم سن و سال خودم هم صحبت نمی شدم، همیشه افرادی رو انتخاب می کردم که از لحاظ اختلاف سنی با من، سن بالایی داشته باشند و افراد پخته ای توی مسائل زندگی باشن. من در حال حاظر دانشجوی کارشناسی IT هستم که همین، باعث اتفاق افتادن این خاطره شد. اصلا با دخترا ارتباط نداشتم، اگر راستشو بخواید از آبروم میترسیدم. نه اینکه آدم مثبتی باشم، نه&#8230; برعکس کارهای بخصوصی هم انجام میدادم ولی نه در حد دختر و این حرفها&#8230; . من از لحاظ صورت یه جذابیت خاصی داشتم (موهای مشکی، ابروهای کشیده، گونه های برجسته، چشم های سبز و پوست گندمی) ولی از لحاظ فیزیک بدنی اصلا خوب نبودم (قد: 167 وزن 54). درضمن منو مثل یک پسر جوون رشید فرض نکنید، قیافه من خیلی جوونتر از سنم هست و قیافم شبیه بچه هاست. علاقه شدید من به ورزش فوتبال و فوتسال در لاغر بودن من خیلی موثر بوده.گفتم از داشتن دوست دختر می ترسیدم، اما علاقه عجیبی به دوستی با یک زن با تجربه داشم و اصلا به سکس فکر نمی کردم. شاید این هم مثل خصوصیات دوستیم با پسرهای هم سن و سالم باشه که واستون نوشتم، باشه. این خاطره ام شاید از نظر سکسی بودنش زیاد شما رو راضی نکنه، ولی بخاطر اتفاقاتی که واسم افتاده بشتر احساسی تا سکسی. بگذریم&#8230;تازه وارده دانشگاه شده بودم، خیلی اشتیاق تحصیل رو داشتم. شب و روز رو یکی میکردم و درس می خوندم. ترم اول رو با معدل 19.43 پشت سر گذاشتم. ترم دوم که شروع شد از اینکه یکم توی چشم دیگرون بودم بدم میومد. کسانی که توی کلاسای من بودن دیگه کاملا منو می شناختن، و موقعی که سوالی براشون پیش میومد، از من میپرسیدن از این وضعیت یه جورایی راضی بودم ولی از یه نظر هم برام ناخوشایند بود، چون خیلی از افراد با حسادت و &#8230; به من نگاه میکردن و از ارتباط نداشتن و طرز لباس پوشیدنه من، من رو اُمّل صدا میکردن. من خیلی رو جزواتی که می نوشتم حساس بودم. چند باری جزواتم رو زدن. یکی از استادام که خیلی با من خوب بود، میگفت: وقتی می بینی جمعی بخاطر خوب بودنت مسخرت می کنن به خودت افتخار بکن.توی ترم سوم دیگه همیار استاد درس برنامه نویسی Cو ساختمان داده شده بودم. چند باری شده بود که مقاومتم در برابر بعضی از دخترای دانشگاه کم شده بود. شب پیامای جورواجور واسم میومد و همین به غرورم اضافه میکرد (غروری که همش منو احمق تر از همیشه میکرد). کلاس های خصوصی بیرون شروع شده بود. پروژه میگرفتم و حسابی به نون و نوایی رسیده بودم.من درسهایی عمومی رو طبق راهنمایی مدیر گروهم واسه ترم چهارم گذاشتم. انتخاب واحد شروع شده بود و من باید درس فارسی عمومی، پروژه، کارآموزی، پایگاه داده و &#8230; رو برای ترم چهار انتخاب میکردم. درست یادم هست که موقع انتخاب واحد سه تا استاد معرفی شده بود (آقای فارسی، آقای بهرامی و خانم علیخوانی| فامیل واقعی). آقای فارسی خیلی استاد خوبی بود و خیلی ازش تعریف شنیده بودم ولی اصلا با کلاس تربیت بدنی و پایگاه داده-ام جور نمیشد به همین خاطر مجبور شدم که با آقای بهرامی کلاس بگیرم.کلاسا شروع شده و منم طبق معمول به درس خوندن ادامه دادم. اصلا از کلاس آقای بهرامی راضی نبودم. آدم متعصبی بود و اصلا افکار دیگران رو قبول نداشت، منم به همین خاطر تا مهلت حذف و اضافه تموم نشده بود، رفتم کل شهریه داشگاه رو پرداخت کردم و از روی ناچاری با هزارتا دردسر و التماس خودمو توی کلاس خانم علیخوانی جا دادم. اصلا روحیه خوبی، بخاطر انتقادات و یا بهتر بگم مسخره کردنم توسط همکلاسی هام، نداشتم.کلاس ها روال خودش رو طی میکردند، تا اینکه هفته بعد از تغییر کلاس فرا رسید. میخواستم ببینم این استاد چطور استادی (استاد فارسی عمومی، خانم علیخوانی)، خوب به مباحثش گوش می دادم. انصافا معلوم بود استاد با کمالات و درس خونده ای هست. ظاهر کاملا خوب و با حجابی داشت. آرایش معمولی میکرد. چشاش مشکی بود و ابروهای خیلی قشنگی داشت از همه مهمتر صورت خندونش آدمو به خودش جذب میکرد. صورت سفید و لبای رژ خوردش خیلی خوشگلترش میکرد. همیشه چادر سر میکرد. و هنگام درس دادنش هم چادرش رو از سرش نمی کشید.همیشه عادت داشتم که ردیف جلو، صندلی نزدیک استاد بنشینم (از ترم اول و الانم هنوز همین عادت رو دارم، شاید بخاطر جسه کوچکمه). دیگه لحن شعر گفتناش واسم خیلی فرق کرده بود. نمیدونم بهش حسادت میکردم که اینقدر خوب حرف میزنه و یا بهش علاقمند شده بودم. وقتی توی کلاسش می نشستم اصلا دوست نداشتم کلاسش تموم شه و حتی یک کلمه هم نمی نوشتم چون اصلا دیگه حواسم به درس نبود و مرتب به صورت و سیماش نگاه میکردم. اصلا رو نداشتم که باهاش غیر از درس حرفی بزنم و مرتب به بهونه سوالات درسی خودمو باهاش هم کلام میکردم. فارسی عمومی شده بود برام چای و استاد علیخوانی هم واسم شده بود حبه قند، که راحت با هم حضمشون میکردم. کلافگی و سردرگمی، که مخرب اصلی آینده جوونای ماست، کاملا به سراغم اومده بود و کلا حواسم به علیخوانی بود. (البته فقط توی درس فارسی اینطور بودم) همیشه صبح روز بعد از کلاس، تصمیم می گرفتم که دیگه به اون فکر نکنم، ولی توی این یه مورد حسابی کم میاوردم.همیشه عادت داشت وقتی وارد کلاس میشد، اول یک سر، دَم در کلاس، کل بچه ها را ببینه و بعد آروم با دسته راستش صندلی رو بکشه و کیف لپ تاپش رو کنار میز بزاره و روی صندلی بشینه و تا چند دقیقه لیستش رو چک کنه و اونوقت حضور غیاب کنه. وقتی به اسمه من میرسید می گفت: مثل همیشه آقای احسانی(مستعار) حاضر هستش. ولی اونروز حضور غیاب خیلی فرق کرده بود، آخه دو جلسه آخر بود و همه دانشجوها حضور داشتن. تا اسمه منو خوند یکی از دانشجوها که میشناختمش از ته کلاس داد زد: آقای املی حاضر. استاد تشخیص نداد که کی این حرف رو زد. و بعد نگاهی به من کرد و سری تکون داد. اصلا از این بابت ناراحت نشدم چون فکر میکردم شاید همین باعث حرف زدنه من و خانم علیخوانی بشه، ولی اصلا همچین اتفاقی پیش نیومد. دیگه بچه های کلاس هم از رفتار من فهمیده بودند که من چه دردی دارم.دائم تیکه پرونی میکردن. دیگه دخترای کلاس هم روشون باز شده بود. توی وقتای آخر کلاس بودیم که بحث به ازدواج و این چیزا کشیده شد. بچه ها مرتب مخسره و شوخی میکردن. جو کلاس کاملا عوض شده بود و البته از کنترل خانم علیخوانی خارج شد. پسرا به دخترا تیکه مینداختن و دخترا به پسرا. منم که توی این حال و هوا داشتم لبخندای خان علیخوانی رو نگاه میکردم. تا اینکه سرش رو، رو به من کرد و سریع نگام رو ازش دزدیدم تا متوجه نشه.صندلیش رو کشید عقب و اومد روبه روی صندلی من ایستاد. باور کنید از ترس داشتم میمردم و قلبم به ضربان افتاده بود. چون اصلا موقع نگاه کردنش متوجه زیر چشمی پاییدنش نبودم و همین ترسمو بیشتر کرده بود. چادرش کمی باز بود و از لای دکمه مانتشو میشد پیرهن قرمز زیرش رو دید. البته من آدمش نبودم که زل بزنم و سریع سرمو رو بهش کردم. خانم علیخوانی گفت: آقای احسانی چرا شما حرفی نمی زنید؟&#8211;؛. منم با لکنتی که توی زبونم افتاده بود(از سر دستپاچگی)، گفتم: من چی بگم، اونا که دارن خوب حرف میزنن.&#8211;؛. صندلی پشتیم که پسر پرویی بود گفت: خانم، احسانی حواسش جای دیگست. خودش جای دیگه رو داره دید میزنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی کامل دوزاریش افتاد و فهمید که اونم (صندلی پشتیم) فهمیده و مطمئن شد که من داشتم بهش نگاه میکردم(نگاه که نه&#8230;).خانم علیخوانی به روی صندلیش برگشت و گفت: بچه ها کلاس تمومه و خواهش میکنم امروز سوالاتون رو بزارید واسه کلاس بعد.&#8211;؛. مطمئن بودم که با منه. من حرفش رو نشنیده گرفتم و تا از کلاس رفت بیرون، دویدم دنبالش و ازش در مورد زندگینامه (انتخاب پروژه، واسه کنفرانس) مولانا سوال کردم. اونم گفت: آقای احسانی مگه من نگفتم که بزارید واسه جلسه بعد، مگه شما حواستون کجاست؟&#8211;؛. آخ&#8230; که آب سردی بود که با فشار زیاد روم باز شده بود. همونجا میخ کوب شدم، اصلا فکرشو نمیکردم که اینطوری باهام حرف بزنه. توی این موقعیت، پسره صندلی پشتی من بازم سر کلش پیدا شد و گفت: هر کی فکر کنه تو املی، من اینطوری فکر نمی کنم. همه با دوختر دوست میشن، ولی تو دستت رو گذاشتی روی خانم علیخوانی، کلک تر از تو آدم پیدا نمیشه.&#8211;؛. نمیدونم چرا چنین فکری رو پیش خودش میکر. شهر ما یکی از شهرهای گرم جنوب هستش(باور کنید که جرات گفتنش رو ندارم؛ خواهش میکنم درک کنید). من توی اون گرمای آخر فروردین ماه یه فاصله 5-6 کیلومتری رو پیاده تا خونه رفتم، دائم توی راه فکر میکردم و خودخوری میکردم.جلسه بعد هم رسید و منم کنفرانس رو دادم و هیچ سوالیم نپرسیدم. همه بچه ها تعجب کرده بودن. یکی از بچه ها که از همه باهاش صمیمی تر بودم، بهم گفت: اونروز حسابی کلک و پرتو ریختا.&#8211;؛. منم با یک سکوت جوابشو دادم. دیگه کلاسا تموم شد و منم دیگه خانم علیخوانی رو ندیدم. همیشه به اون فکر میکردم. بارها به سرم زد شماره تماسش رو از بچه ها بگیرم و باهاش تماس بگیرم. ولی بعضی از بچه ها نداشتن و بعضی ها هم نمیدادن.فوق دیپلمم رو گرفتم و واسه کنکور کارشناسی خودمو آماده میکردم. کارم کلا، پرداختن به سایتم و رفتن به فروشگاه های لوازم سخت افزار و نرم افزار رایانه بود. خیلی روزگار بدی برام شده بود. اصلا فراموش کردنش واسم سخت بود. ولی چاره چی بود&#8230; دیگه کم کم داشتم فراموشش می کردم، یعنی کلا فراموشش کردم.یه روز (سه شنبه مردادماه بود) داشتم از رَم های فروشگاه سخت افزار رایانه دوستم دیدن میکردم که دیدم خانم علیخوانی داره با صاحب فروشگاه در مورد لپ تاپ حرف میزنه. من گیج مونده بودم. همون لحظه دوستم به ردیف لپ تاپا اشاره کرد و به خانم علیخوانی گفت: شما اگه میخواید مدل ها رو ببینید، برید به دکور شماره 7، اگه سوالی هم داشتید می تونید از آقای احسانی بپرسید.&#8211;؛. من کامل هیجان زده و البته عرق کرده بودم(شاید بعضی از شما منو درک کنید). خانم علیخوانی، به من نگاهی کرد و انگار که اصلا منو نمیشناسه (شایدم واقعا منو فراموش کرده بود، چرا نکنه؟) به دکور شمارع 7 رفت. یکمی اینور اونور شد و صدا زد: آقای احسانی لطف میکنید چند لحظه تشریف بیارید&#8211;؛. منم با تعجب، رو کردم بهش و گفتم: خواهش میکنم&#8211;؛. رفتم نزدیکش وایسادم. کمی از من بلند تر بود. وای جذابیتش صد برابر شده بود. صورت سفید، چشای مشکی و موهای رنگ شرابیش که روی قسمت مشکی موهاش افتاده بود، لبای رژ زده ، همه و همه منو محو خودشون کرده بودن، تا حالا توی عمرم خانم علیخوانی را به اینصورت ندیده بودم.خانم علیخوانی رو به من کرد و گفت: آقای احسانی اینورا میچرخید. تحصیل رو چه کار کردید؟&#8211;؛. بـــلـــه&#8230; کاملا منو یادشه. منم گفتم: من همیشه به این فروشگاه میام. آخه من این لپ تاپ ها رو واسه دوستم میارم. الانم دارم واسه کارشناسی می خونم&#8211;؛. علیخوانی: خیلی هم خوب. بارها تعریف شما رو از استاد های توی اتاق مشاورین دانشگاه شنیده بودم. معلومه پسر فعالی هستید&#8211;؛. من که توی دلم هنوز از برخورده روز های آخر کلاسش، ناراحت بودم. گفتم: خواهش میکنم.&#8211;؛. علیخوانی: میشه منو توی انتخاب لپ تاپ راهنمایی کنید. اگه بتونم یه لپ تاپ خوب بگیرم شیرینی شما، پیش من محفوظه.&#8211;؛. من از این حرفش خیلی ناراحت شدم. توی جوابش گفتم: شما پیش من حق دارید، نا سلامتی شما استاده من بودید. و حسابی منو کمک کردید&#8211;؛. لبخندی زد و گفت: مخصوصاً، جلسه آخری؟&#8211;؛. فهمیدم که دوزاریش افتاده، گفتم: نه&#8230; حتما اونروز عصبی بودید.&#8211;؛. گفت: در هر صورت من از شما معذرت خواهی میکنم. البته نه بخاطر راهنمایی کردن شما، نه.. از اون روز توی دلم بوده.&#8211;؛.منم کل لپ تاپ ها رو با دقتی که بهش داشتم، معرفی کردم. انگار توی چهرش معلوم بود که لپ تاپ ها رو نمی پسنده. گفتم: خانم علیخوانی اگه این مدل ها رو نمی پسندید، من به شما مدل بهتری رو پیشنهاد کنم. اما توی فروشگاه از اون نداریم. مدل سونی وایو، اصل آمریکا هست. اگه دوست دارید تا واستون سفارش بدم&#8211;؛. علیخوانی گفت: جدی میگید؛ آره راست میگید من اصلا از اینا خوشم نیومد. اگه بتونید این کارو کنید که خیلی خوب میشه. من چطوری میتونم ظاهر اونا رو ببینم.&#8211;؛. من گفتم: من می تونم تصویراشون رو به شما نشون بدم. ولی الان توی لپ تاپ خودم دارم، اگه میمونید برم واستون بیارم؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه الان مزاحمتون نمیشم. فقط اگه زحمتی نیست، بعد از اینکه تصویر و قیمتو گرفتید، با شماره ای که الان بهتون میدم تماس بگیرید، تا فردا توی دانشگاه همدیگرو ببینیم.&#8211;؛. من خیلی از این حرف خوشحال شده بودم. شاید توی دانشگاه بود، ولی همینم فعلا از سرم زیاد بود.من سریع به خونه رفتم و مدل لپ تاپ هایی که تا آخر اردیبهشت ماه می رسیدن رو چک کردم و چند تا از تصویرهای اونا رو هم توی اینترنت، به بقیه تصویر مدل های لپ تاپ اضافه کردم. می خواستم باهاش تماس بگیریم ولی گفتم اینطوری که خیلی تابلو میشه؛ حداقل بزارم واسه فردایی که خودش گفت.فردا رسید، حدود ساعت 9 صبح تصمیم گرفتن که باهاش تماس بگیرم، ولی مگه این دو دلی و شک می زاشت. هر بار که از دفترچه تلفن گوشیم، نام Ali-Khani رو جستجو می کردم، از تماس منصرف میشدم. با خودم گفتم من که نمی خوام باهاش حرف خاصی بزنم. دکمه Call رو زدم، چند بار بوق خورد ولی جواب نمی داد، بیش از 5 بار زنگ زدم، ولی اصلا جواب نمی داد. حسابی داغ کرده بودم و با خودم حرف میزدم. همش میترسیدم اتفاقی افتاده باشه.گوشی رو گذاشتم روی میز کامپیوترم و رفتم که کمی توی حیاط خونمون قدم بزنم. بعد از یه ربع قدم زدن، برگشتم و گوشی رو، برای اینکه یه بار تماس بگیرم، باز کردم. بــــــــلـــــــــــه&#8230; خانم علیخوانی تماس گرفته بود، ولی منه احمق با خودم گوشی رو توی حیاط نبرده بودم. هزارتا بدو بیراه به خودم گفتم و با خانم علیخوانی تماس گرفتم. گوشی رو برداشت و با یه صدای ضعیف و نازک گفت: بله&#8211;؛. من که کاملا دست پاچه و حول شده بودم، گفتم: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. مدل لپ تاپ ها رو واستون فهرست کردم، هر وقت خواستید تا واستون بیارم دانشگاه&#8211;؛. خانم علیخوانی: ای وای، ببخشید، در حال رانندگی بودم و اصلا متوجه تماس شما نشدم. من امروز باید بخاطر چیزی که اصلا توقع فراموش کردنش رو نداشتم، به شیراز برم و دکتره پسرم رو ببینم&#8211;؛. شیراز تا شهر ما، حدود 8 ساعت راه هست و شهر ما تا بوشهر حدود 2 ساعت. بگذریم&#8230; من کاملا شکه شده بودم و داشتم از تعجب (واسه بچه دار بودنش) شاخ در می اوردم. با لحنی که اصلا فکر نکنه توقع شنیدن این حرفش رو نداشتم، گفتم: ببخشید که وسط رانندگی مزاحمتون شدم، به همسر و بچتون سلام برسونید و امیدوارم که مشکلتون به زودی رفع بشه&#8211;؛. حسابی به خاطر این سرکاری، داغ کرده بودم و عصبی بودم. خانم علیخوانی گفت: نه موردی نیست، من الان دشت ارژن هستم و وایسادم که واسه بهزاد(اسم بچش) خوراکی بگیرم. درضمن من همسرم فوت شده، تعجب میکنم شما اینو نمیدونستید، کل بچه های دانشگاه اینو می دونن؛ پسر من آلرژی و آسم داره، هر چند مدت یک بار باید بخاطر واکسناش، به شیراز بیام. امیدوارم که بخاطر این بد قولی شما منو ببخشید.&#8211;؛. من گفتم: من اصلا در مورد فوت شوهر شما چیزی نمی دونستم و بخاطر همین بهتون تسلیت میگم. امیدوارم که مشکل پسرتون حل بشه. واقعا فکر نمی کردم این همه مشکل داشته باشید. تصورم چیز دیگه بود&#8211;؛.واقعا همینطور بود، اصلا تصورش رو نمیکردم ، که خانم علیخوانی یک زن بچه دار و شوهر دار باشه. خانم علیخوانی گفت: تصورتون چیز دیگه ای بود! تصور شما از من چی بوده؟، دوست دارم بدونم.&#8211;؛. من گفتم: تصور خاصی نداشتم، ببخشید، ولی اصلا فکرش رو نمی کردم که شوهر داشته باشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما همیشه در مورد مردم همچین فکرایی می کنید؟&#8211;؛. اصلاً فکرشو نمی کردم که بخاطر حرفم عصبانی بشه و بخواد حرفم رو قطع کنه، فهمیدم که با این حرفم حسابی گند زدم. اومدم که جمو جورش کنم که انگار بدترم شد.دیگه بعد از اون جریان تا دو-سه ماهی جرات زنگ زدن رو نداشتم، همیشه به اون فکر می کردم و حس میکردم یه روز باهام تماس میگیره. گذشت، تا یه روز واسه حساب و کتاب لپ تاپ و دادن چند تا فاکتور به دوستم به فروشگاه (سخت افزار رایانه دوستم) رفتم. دوستم تا منو دید گفت: کجایی بابا، زود باش بیا به این شماره زنگ بزن، قول داده بودی براش لپ تاپ جور کنی، مگه ما با هم طی نکردیم که باید تمام خرید و فروشا توی فروشگاه انجام بشه.&#8211;؛ منم گفتم: علی (مستعار) اصلا حوصله ندارم باهات بحث کنم، من به کسی قول ندادم. علی (دوستم) گفت: پس این خانمو که امروز زنگ زده و میگه آقای احسانی قرار بوده برام لپ تاپ سفارش بده کیه دیگه؟. خودشو علیخوانی معرفی کرد. اینجوری نمیشه که تو از من مشتری بگیریا&#8230;&#8211;؛. خیلی تعجب کردم، میدونستم با کی هست. اصلا، انرژی گرفتم و حسابی روم باز شد(پیش دوستم) منم گفتم: یعنی چی، تو سفارشات منو توی فروشگاهت میزاری و 400 تومان 400 تومان سود میکنی، ولی من نمی تونم از فروشگات یه مشتری بگیرم، در ضمن اون مدل لپ تاپ های تو رو نپسندید و گرنه بهش قول نمی دادم. اگه خواستی هم میام سودشو روت پرت می کنم.&#8211; ؛. علی: حالا چرا ترش میکنی، جنبه نداریا، ما 2سال که باهم کار میکنیم چرا هنوز از من به این تندی دلخور میشی..&#8211;؛.بگذریم&#8230;من بلافاصله از فروشگاه اومدم بیرون و سریع گوشی رو برداشتم و شمارش رو گرفتم، بازم همون درد لعنتی، گوشی رو جواب نمی داد. خودم: اصلا من شانس ندارم، خاک تو سر من. این چه وضعیه، هر وقت زنگ زدم گوشیشو برنمیداره.&#8211;؛. دیگه حسابی اونروز رو شانس بودم، گوشی رو هم که بخاطر افتادنش توی خیابون، داغون کردم. دیگه چی میخوام. سریع رفتم از دستگاه های عابر بانک، یه 30 تومان گرفتم رفتم یه گوشی نوکیا معمولی خریدم و تا شب گذاشتم توی شارژ. اصلا خیلی واقعا بدشانسم، شماره خانم علیخوانی رو هم که توی گوشی قبلیم ذخیره بود، از دست داده بودم، حدود ساعت 10.30 شب بود که به علی زنگ زدم، دعا-دعا میکردم که گوشی رو جواب بده، بعد از کلی زنگ خوردن، گوشی رو جواب داد. من: سلام علی خوبی، کجایی بابا، چرا گوشی رو جواب نمیدی.&#8211;؛. علی: بابا تو هم امروز یه چیزیت میشه ها، اون از صبحت و اینم از الان، بابا داشتم مغازه رو می بستم که زنگ زدی. حالا بگو ببینم چته؟..&#8211;؛. من: این شماره خانمه توی حافظه تلفنت نیست، از بس که اعصابمو داغون کردی، گوشی از دستم توی خیابون افتاد و ال سی دی-ش داغون شد، این نوکیا 20 تومانی که ارزش درست کردن رو نداره، رفتم یکی دیگه گرفتم.&#8211;؛. علی: تو که وضعت خوبه چرا یه گوشی خوب نمیگیری.&#8211;؛. من: تو چه کار به این کارا داری، زود باش بگو ببینم شمارش افتاده یا نه.. أه&#8211;؛. علی: باشه بابا چقدر تو بد اخلاق شدی امروز. بزار ببینم؛ ببین قطع کن الان باهات تماس میگیرم.&#8211;؛. علی بعد از چند لحظه با من تماس گرفت و شماره رو بهم داد.من خیلی خوشحال بودم، ولی باز هم دلهوره داشتم، نمی دونستم امروزم چه سرکاری رو میخوام بخورم. خلاصه رفتم توی پارک روبه روی در حیاطمون نشستم، شماره رو گرفتم. بوق ممتد، چرا از صبح تا حالا جواب نمیداد. اصلا دیگه داشت حالم بهم میریخت. یکی – دوبار دیگه زنگ زدم، گوشی رو جواب نداد. دیگه مطمئن شدم یه خبرایی هست.صبح فرداش، حدود ساعت 9 بلند شدم و گوشی تلفن اتاقم رو برداشتم و با تلفن ثابت زنگ زدم. سه تا بوق خورد که گوشی رو برداشت. من: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. چند روز پیش با فروشگاه تماس گرفته بودید. دیشب هر چه با تلفن همراهم باهاتون تماس گرفتم، گوشی رو جواب ندادید. درخدمتم، امری داشتید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید آقای احسانی، دیشب یه شماره همراه افتاده بود روی گوشی، دیر وقت بود واسه همین تماس نگرفتم. فکر نمی کردم شماره شما باشه؛ توی این مدت که تماس نگرفتید، فکر کردم دیگه کار نمیکنید، با فروشگاه که صحبت کردم، گفتن که هنوز تو کار لپ تاپ هستید. چرا پس تماس نگرفتید؟. چند روز پیش-هم بخاطر لپ تاپ با فروشگاه تماس گرفتم. ولی اونجا نبودید. اگه میشه امروز واسم مدل ها رو بیارید تا ببینم.&#8211;؛. من: من فکر میکردم شما شماره تماس منو دارید و از شیراز که تشریف اوردید با من تماس میگیرید. شما شماره تماس منو ندارید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید، میدونم که باید شماره تماس شما رو ذخیره میکردم، ولی اون روز کلا مشغول ماشین پارک کردن شدم و بعدش که از دشت ارژن راه افتادم، در حال رانندگی بودم، به شیراز که رسیدم رفتم خونه مادرم و صبح فرداش رفتم دکتر، دیگه وقت نشد که شماره رو ذخیره کنم&#8211;؛. بازم خدا رو شکر کردم که نگفت، چرا ذخیره کنم؟ من: اشکالی نداره، الان ذخیره کنید. امروز میخوام بیام کار فراغت از تحصیلم رو انجام بدم، اگه میتونید بیاید که مدل ها رو نشونتون بدم&#8211;؛. خانم علیخوانی: من الان دانشگاه هستم، هر وقت اومدید، برید توی کتابخانه و یه تک به من بزنید.&#8211;؛.بعد از خداحافظی رفتم دانشگاه، به کتابخانه که رسیدم گوشی رو برداشتم و واسه خانم علیخوانی یه تک زدم. حدود 15 دقیقه تنها توی کتابخانه نشستم. تا که درو باز کرد و طبق عادت همیشگی کتابخونه رو یه نگاهی کرد اومد صندلی جلوی من نشست. و گفت: من فکر میکردم شما رفتید سالن مطالعه.&#8211;؛. من: شما که به من گفتید بیاید کتابخانه، در ضمن سالن مطالعه آقایون، که نمی تونن خانم ها وارد بشن. خانم علیخوانی گفت: آره راست میگید. حالا میشه مدلا رو ببینم. اگه میشه سریعتر که باید برم کلاس دارم.&#8211;؛. منم 5 تا مدل نشون دادم که مدل سری F12 سونی وایو رو پسندید. و گفتم: شما که یه Dell داشتید، اونو چکار کردید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: من اونو گذاشتم واسه بهزاد، البته خیلی ویروس داره، سرعتش حسابی کند شده. اصلا نمیشه باهاش، دل راحت کار کرد. بهزادم که هنوز بچس نمی تونه ویندوز و این چیزا رو عوض کنه، خودمم که وقت ندارم. راستی میشه یه خواهشی کنم؟ &#8211;؛. من: بله بفرمایید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: وقتی میام دانشگاه، بهزاد تنها میشه، وقتی می خواد با کامپیوتر کار کنه، 10 بار به من زنگ میزنه، منم که دلم نمیاد ناراحتش کنم، گفتم اگه زحمتی نیست، یه روز بیاید هم ویندوز سیستم رو عوض کنید و هم یکم با بهزاد کامپیوتر کار کنید. در ضمن هر چقدر هم زحمت کشیدید من حقتون رو پرداخت می کنم.&#8211;؛ من: این چه حرفیه، مگه می خوام چکار کنم. هر وقت گفتید من میام واستون ویندوز لپ تاپ رو عوض می کنم و حسابی بهش میرسم. ولی نمی دونم بهزاد بتونه همون روز یاد بگیره.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما بیاید، اگه دیدید بهزاد یاد میگیره، هفته ای سه شب، شبی 1 ساعت بهش یاد بدید، شاید واسه تعویض ویندوز پرداختی نکنم، ولی واسه تدریستون حتما باید حقتون رو پرداخت کنم؛ من که دیرم شده، ولی امشب واسه جوابتون، با شما تماس میگیرم هر چند می دونم در گیر درساتون هستید ولی اگه بتونید، خیلی ازتون ممنون میشم.من سال بعد، کنکور دولتی جایی رو که دوست داشتم قبول نشدم واسه همینم گذاشتم واسه دوره ی بعد، از این بابت هم که یه فرصته دیگه به دست میاوردم خوشحال بودم. اما واسه سربازی نرفتن هم باید ترفندهایی رو که جوونای هم سن سال من اجرا میکردن رو پیاده میکردم.بگذریم&#8230;شب شد، خوب یادمه داشتم یکی از فیلم های نیکلاس کیج رو می دیدم که خانم علیخوانی زنگ زد. چند لحظه جواب ندادم تا فکرخاصی نکنه. گوشی رو برداشتم. خانم علیخوانی: سلام. خوبید آقای احسانی؟ ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم. می خواستم ببینم می تونید فرداشب بیاید، لپ تاپه بهزاد رو درست کنید. &#8211;؛. من: آره، حتما. فرداشب ساعت 10 خوبه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نمیشه زودتر، آخه ویندوز عوض کردن خودش طول میده، تازه اگه بشه، می خوام کمی با بهزاد ورد کار کنید. دوست دارم از الان مشغول شه، و کمتر بازی کنه&#8211;؛. من: مانعی نداره، اگه مشکلی نیست ساعت 8.30 میام، چون خودم توی شهر یه سری کار دارم که باید انجام بدم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: من نرم افزار های آفیس رو ندارم اگه شد با خودتون بیارید.شب بعد فرا رسید، قبل از اینکه برم به خونه ی خانم علیخوانی حسابی بخودم رسیدم. از عطرو ، اصلاح صورت بگیر تا &#8230; . دیگه کاملا آماده شدم. ساعت 8.40 راه افتادم. زنگ زدم آدرس رو گرفتم و چون آدرس راحت بود، سریع خونشون رو پیدا کردم. زنگ آیفون رو زدم، درو باز کرد و رفتم توی حیاط ایستادم، تا که خودش اومد. گفت: ای بابا چرا تشریف نمیارید تو، بیاید بالا&#8211;؛. من یواش از پله های توی حیاط رفتم بالا، خیلی کفش و دمپایی جلوی در گذاشته بود، حسابی عرق کردم، فکر کردم مهمون دارن. خونه ی اونا طبقه پایین بود، طبقه بالا که درش (درب به ساختمون بود) توی کوچه اونطرفی باز میشد. یه پیرزن، پیرمرد توی اونجا زندگی میکردن.تا که به خانم علیخوانی رسیدم، با یه لحن نگران گفتم: سلام. انگار بد موقع مزاحم شدم، مهمون دارید نه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی(با یه لبخند) گفت: نه بابا من مهمون کجام بود. عمداً کفش و دمپایی جلو درب میزارم که اگه مامور آبی، برقی و یا چیزی اومد و بهزاد تنها بود فکر کنه کسی خونه هست.&#8211;؛. من که خیالم دیگه از بابت مهمون راحت شده بود، گفتم: (با یک لبخند بابت اینکه خیالم راحت شده بود، زدم گفتم) ای بابا شما خانوما همه جور سیاست رو دارید. من که این به عقلم نمیرسید.&#8211;؛.با یه سری تعارفات معمول وارد خونه شدم. خیلی خونه زیبایی داشت، نه اینکه چیزای گرون داشته باشه، نـــه&#8230; ولی همه چیز با سلیقه کامل چیده شده بود. گفتم: شما درسته خیلی مشغولید، ولی انگار خوب به زندگی خونه میرسید. خانم علیخوانی: آره، از وقتی که شوهرم فوت شده، از ترس اینکه بهزاد یه وقت فکر کنه که به اون اهمیت نمی دم، همیشه اتقاق و خونه رو تمیز می کنم، سعی می کنم غذای گرم بهش بدم و از این طور کارا. حالا چی شد که این حرف رو زدید؟&#8211;؛ من: آخه خیلی لوازم منزلتون با سلیقه و با حوصله چیده شده، قبل از که بیام فکر میکردم خونه شما شلوغ باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: بازم در مورد دیگران فکر غلط کردید؟ خوب نیست، اول همیشه ببینید، بعد حرف چیزی رو بزنید، فکر کنم بهتر باشه.&#8211;؛.خیلی تیپ ساده ای داشت. یه دامن بلند، با یه لباس بلند مردونه، همراه با یک دستمال. خانم علیخوانی لپ تاپ رو رفت همراه با بهزاد اورد. خیلی بهزاد خوشگل و عزیز بود، یه بچه سفید با موهای خرمایی، با چشای آبی. قدش خیلی کوتاه بود، ولی معلوم بود بچه ساکتی هست. بعد از چند لحظه که زبون باز کرد، فقط از بازی های روز ازم سوال می گرفت. خانم علیخوانی که اومد گفت: بهزاد جان، آقای احسانی، مثل شما اهل بازی نیستن، اون با کامپیوتر کار میکنه، درس میخونه.&#8211;؛. من حرفشو قطع کردم و گفتم: البته بازی هم می کنم&#8211;؛. بنظر خودم اوج راستگویی رو داشتم پیاده می کردم، که خانم علیخوانی به حالت چشم غره، بهم گفت: من اینو گفتم که اون بازی رو بزاره کنار حالا شما می گید من خودم بازی می کنم، واقعا که.&#8211;؛. من که خندم گرفته بود گفتم: باور کنید من اصلا نمی دونستم، گفتم شما خانوما با سیاستید، می گید نه.مشغول تعویض ویندوز شدم، کاملا جو خونه ساکت شده بود و همگام با تعویض ویندوز، لیوان شربت رو هم سر میکشیدم. خانم علیخوانی با سوالی که پرسید سکوت رو شکوند، گفت: آقای احسانی، شما از کامپیوتر خوشتون میاد، چرا من اصلا از کامپیوتر خوشم نمیاد، نمیدونم اصلا حس نمی کنم که چیزه مفیدی باشه. منم در جواب گفتم: من تمام زندگیم رو روی کامپیوتر گذاشتم. هر کس یه علاقه ای داره، یکی به کامپیوتر، یکی به ماشین و یکی هم به طلا. شما که اینقدر سیاستمدارید، واقعا خوبی های کامپیوتر رو نمیدونید؟.&#8211;؛. گفت: زدید توی خال، من به طلا خیلی علاقه دارم، فکر کنم واسه عمد گفتید طلا، ولی اگه راستشو بخواید، بابت طلا هیچوقت پول ندادم ، تا زمانی که امیر(اسم مستعاری که واسه همسرش گذاشتم) بود اون فقط طلا واسم می خرید.&#8211;؛.من خیلی کنجکاو بودم که درباره همسرش بدونم، واسه همینم دلو زدم به دریا و ازش پرسیدم که: چطور شد که همسرتون فوت کرده؟&#8211;؛ خانم علیخوانی: من همسرم رو موقعی که بهزاد دوسالش بود از دست دادم، همسرم تو جوونی 2 بار قلبش رو عمل کرد ولی فایده ای نداشت. بارها دکترا بهش گفتم که باید دستگاه توی قلبت بزاری، ولی اون گوش نکرد، واسه همین هم عمر زیادی نکرد. خیلی بعد از اون تنها شدم، خانواده شوهرم که همینجا هستن، بکل رابطشون رو با من قطع کردن، حتی یکبارم نشده که نوه-شون رو بیان ببینن، موقعی که امیر فوت کرد من هنوز دانشجوی کارشناسی ارشد بودم، امیر فقط همین خونه رو واسه ما گذاشت، دیگه نه پولی، نه پس اندازی؛ آخه همون اوایل زندگیمون این خونه رو خریده بود.&#8211;؛. من خیلی ناراحت بودم و به بهونه کار با لپ تاپ چهرمو از اون می دزدیدم.گفتم: فکر کنم شما رو ناراحت کردم. اصلا سوال بجایی نکردم، ببخشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه اشکالی نداره، فقط نمی دونم چرا تا این حد که واسه دیگرون نگفته بودم، واسه شما گفتم. شاید با شما احساس راحتی کردم.&#8211;؛. من: خوشحالم که اینو میشنوم، منم سعی میکنم راز دار خوبی باشم. این از ویندوز حالا باید ورد رو نصب کنم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: نه دیگه بسه، من میخوام شام بکشم، هر وقت صداتون کردم، تشریف بیارید توی آشپزخونه.&#8211;؛. منم با کلی تعارف قبول کردم.وقتی شام می خوردیم یه صحبت های در مورد دانشگاه کردیم، بعد از خودن شام، من باز دوباره مشغول به نصب برنامه های لپ تاپ شدم. خانم علیخوانی بعد از انجام دادن کارهای توی آشپزخونه، اونم اومد نشست. و مشغول میوه پاک کردن شد. خیار سبزی رو که پوست کنده بود رو به من گرفت و گفت: شما که همش سرتون توی این لپ تاپه، هیچ چیزی هم میل نکردید، دیگه حداقل این میوه رو بخورید تا منم مثل شما فکرایی نکنم.&#8211;؛. من گفتم: چرا زحمت کشیدید، من خودم پوست می کندم، دستتون درد نکنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما یکم با بقیه بچه های توی دانشگاه متفاوت بودید، همیشه سرتون تو لاک خودتون بود، کاری به بقیه دانشجوها نداشتید. هنوز اون جلسات آخر رو فراموش نکردم. حسابی اون جلسه بهم ریخته بودم.&#8211;؛. من گفتم: منظورتون با جلسه ای بود که کلاس بهم ریخت، بعدشم گفتید که کسی سوال نپرسه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: آره، ولی یه سوال دارم، که باید بدون هیچ فکر اشتباهی و گمان بدی، به سوالم جواب بدید، وگرنه (با خنده) لپ تاپت رو ازتون میگیرم&#8211;؛. باور کنید که واقعا با این حرفش دیگه نمی تونستم هیچ چیز رو دروغ بگم، هر سوالی رو از من می پرسید مطمئن بودم واقعیت رو می گفتم، آخه چهرش خیلی دوست داشتنی بود. من گفتم: شما بپرسید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: چرا اون روز به من زل زده بودید؟ چیز خاصی بود، من از لحاظ ظاهری مشکلی داشتم.&#8211;؛. خیلی جواب دادن به این سوال واسم سخت بود، ولی باید حتما جواب میدادم. من گفتم: شاید با این حرف نظرتون روی من برگرده، ولی همون طور که خواستید، می خوام واقعیت رو بگم&#8211;؛. باور کنید خیلی برام سخت بود، اصلا به همین آسونی که نوشتم، حرف نزدم. ماجرای کلاس فارسی رو بهش گفتم. ادامه دادم: من بعد از گرفتن کلاس با شما، از شیوه درس دادنتون خیلی خوشم اومد، نمی دونستم، حسادت بود و یا چیزه دیگه، ولی اصلا واسم تکراری نبود. همیشه سعی میکردم که کلاس های شما رو سر وقت بیام. حتی اگه شما هم طول میدادید خیلی ناراحت میشدم. یه جورایی به شما عادت کرده بودم. من اون روز فقط به شما زل نزده بودم، همیشه همینطور بوده.&#8211;؛. دیگه هیچ چیز واسم مهم نبود، سرخ شده بودم. زیر اون کولر حسابی احساس گرما می کردم. داغ داغ بودم. گوشم داشت آتیش می گرفت.می خواستم ادامه بدم که حرفمو قطع کرد و گفت: حسابی داغ کردید بیاید این شربته منو رو هم بخورید.&#8211;؛. اصلا توقع نداشتم به این راحتی برخورد کنه.&#8211;؛. بعد از دادن شربت گفت: ببینید این احساس شماست، و کاملا می دونم چیرو می خواید بگید، ولی شما تنها نیستید که این حرفو به من زدید. همیشه دانشجوهایی بودن که چنین احساسی رو روی من داشتن.&#8211;؛. احساس می کردم که یک تریلر 18 تنی با بار داره روم رانندگی میکنه، کاملا خرد شده بودم، شاید این حرفش بدتر از صدتا توهین بود. حرفاش رو ادامه داد: اما شما رو خوب میشناسم، تا اونجایی که میدیدم شما اهل هیچ چیز نبودید، حالا نمی دونم ظاهرتون اینو نشون میده یا نه، ولی در کل من اینو حس کردم. ببینید، می خوام باهاتون راحت باشم، شاید اگه پیچیدش کنم شما بد برداشت کنید. و ناراحت بشید. در ضمن اگر شما هم به درستی حرفتون و نیتتون رو بگید من بهتر می تونم حرفامو تکمیل کنم.&#8211;؛من می دونستم که می خواد چی جوابمو بده، چون حق داشت واقعا زود بود. واسه همین، سرمو رو به مانیتور لپ تاپ کردم و گفتم: علاقه من به شما از روی دوست داشتن شخصیت شما بود همین. هیچ منظور دیگه ای هم نداشتم. اگه چیزه دیگه رو ثابت کردم ازتون معذرت می خوام&#8211;؛. یه لبخندی زد، و چهرش داد میزد که می گفت خر خودتی.اون شب دیگه هیچ لذتی برام نداشت و فقط می خواستم هر چه زودتر تموم بشه. توقع نداشتم که ازش بله بگیریم ولی فکر نمی کردم که بخواد اینجوری پیش بره. فردای اون روز ساعت 2 بعد از ظهر باهام تماس گرفت و گفت ساعت کلاسا رو مشخص کرده و اگه من مشکلی ندارم باهاش موافقت کنم. منم چاره ای نداشتم، البته هنوزم فکرم پیشش بود، نمی خواستم کم بیارم.کلاسامون روزهای شنبه و سه شنبه و پنج شنبه، ساعات های 9-11 بود. قرار شد که من مجموعه آفیس رو به بهزاد آموزش بدم. روز سه شنبه که شد، اولین جلسه ما بود. من رفتم (البته این بار با یه وایت بورد رفتم). طبق معمول جلوی درب سالن خونشون منتظر من بود، من رفتم تو، یه تغییرات ریزی رو توی ظاهرش احساس می کردم، ولی نمی تونستم بفهمم. از لحاظ تیپ، همون تیپ قبلی رو داشت. فقط یه روسری روشن سرش کرده بود.طبق معمول وسائل پذیرایی روی میز گذاشته بود، بهزاد امروز روش بازتر به نظر میرسید. با یه لبخند اومد پیشم و گفت: آقای احسانی میشه، برام بازی Rise Of Nation رو نصب کنید، خیلی دوسش دارم. مامان هر چه کرد نصبش کنه نتونست.&#8211;؛. من با تعجب از سلیقه خوبش، گفتم: چرا نمیشه، ولی اول از مادرت اجازه بگیر، اون وقت منم واست نصب می کنم.&#8211;؛. اونم با یه حرکت از زمین بلند شدو به سمت آشپزخونه دوید. بلافاصله چیزی طول نکشید که خانم علیخوانی اومد: آقای احسانی اگه میشه، تمام بازی ها رو پاک کنید، و فقط این بازی که میگه رو نصب کنید. این بازی که ایرادی نداره&#8211;؛. من: بازی هایی که روی ویندوز قبلی بودن دیگه قابل اجرا نیستن، این بازی یک بازی فکری و استراتژیکه که خیلی خوبه من خودم این بازی رو 10ها بار کردم.&#8211;؛.بازی رو من نصب کردم و شروع به آموزش مبحث اولیه ورد به آقا بهزاد شدم. بهزاد هم با فکر بازی، خوب به حرفام گوش میگرفت. اگه راستشو بخواید، من حواسم زیاد به درس نبود مرتب به اتفاقات سه شب پیش فکر می کردم.ساعت 10 شد که خانم علیخوانی از اتاق سمت راسته من که ته سالن خونشون بود در اومد. گفت: آقای احسانی یکم استراحت کنید، منم میشینم که با هم حرف بزنیم بلکه دست از این کامپیوتر بکشید.&#8211;؛. منم با یک لبخند جواب دادم، من دیگه به این کامپیوتر عادت کردم، مشکلی ندارم. راستی چرا این پیرمرد و پیرزن بالا زندگی می کنن، اینا سنشون که بالاست، اگه اینجا(طبقه پایین) بودن راحت تر بودن.&#8211;؛. خانم علیخوانی: در اصل خونه ما طبقه بالاست، توافقی جامونو عوض کردیم، اونا مستاجره من هستن. بهزاد تفریحش بیشتر بازی توی حیاط هست، میترسیدم مزاحم اونا بشه، بخاطر همین باهاشون حرف زدم و بندگان خدا نیز قبول کردن&#8211;؛.من: خیلی جالبه، توی این دوره و زمونه کم پیش میاد دو تا خانواده توافقی خونشون رو عوض کنن، معلومه آدمای خوبی هستن. معلومه شما هم خیلی خوبید که قبول کردن&#8211;؛. خانم علیخوانی: واقعا اینطور به نظر میرسه. بعد از اون دو برخورده قبلی فکر نکنم اینطور به نظر برسه.&#8211;؛. من: من پوستم خیلی کلفته، اصلا به این زودیا از دست کسی ناراحت نمی شم، اونم استاد خوبی مثل شما.&#8211;؛. با یک لبخند گفت: امیدوارم که همیشه همینطور باشید. در برابر من باید خیلی مقاوم باشید، چون هر کس جایه شما بود (داشنجوهاش رو می گفت) تا حالا دیگه طرف منم نمی اومد. آخه بعضی ها فقط حرف میزنن، قدرت عمل کردن رو ندارن.&#8211;؛. من: من به خودم ایمان دارم. کارای خیلی سختی رو انجام دادم، الی بعضی چیزا .&#8211;؛. خانم علیخوانی: مثلا چه چیزایی؟&#8211;؛. من: گفتنش سخته. مثلا همین ارتباط پسرا با دخترا و &#8230; &#8211;؛. خانم علیخوانی: می خوای بگی که تو اصلا تا حالا ارتباط نداشتی؟ خیلی عجیبه و شایدم باورم کردنی نباشه. &#8211;؛. من: من ارتباط داشتم ولی نه در حد اینکه بیرون برم، کاری کنم و &#8230; (باور کنید اینو دروغ گفتم، آخه می ترسیدم فکرایی که هم کلاسی هام روم می کردن خانم علیخوانی هم رویه من کنه). &#8211;؛. خانم علیخوانی: من عادت ندارم حرفامو با کنایه بزنم، وقتی تو اینقدر مراقب رفتار و آبروت هستی پس چرا دیده شما رویه من چیز دیگه هست. نگو نه که حسابی شاکی میشم&#8211;؛من حسابی از باز شدن بحث به این صورت متعجب شده بودم، به همین خاطر نمی خواستم این فرصت رو از دست بدم. نگرانی و استرس داشتم. آدمه عجیبی بود، آدمو با دست پس میزنه و با پا پیش می کشه. منم گفتم: بعضی وقتا، بعضی چیزا از کنترل آدم خارجه، من از اول ترم به شما علاقه داشتم، راه ش رو نمی دونستم، فکر می کردم مجرد هستید، بچه ها می گفتن که شما ازدواج کردید ولی من قبول نمی کردم، یعنی قبول کردنش برام سخت بود. موقعی که ترم تموم شد تصمیم داشتم که شماره تماستون رو پیدا کنم ولی ترس نمی زاشت. آخه من تجربه ای نداشتم، جرأت نمی کردم از کسی هم مشورت بگیرم، نه اینکه آدمه ترسویی باشم، نـــه&#8230; ولی بخاطر خانواده ای که دارم از فاش شدن خواستم می ترسیدم.&#8211;؛. حرفام در ظاهر تموم شد، ولی در باطن خیلی خیلی حرفا واسه گفتن داشتم که قادر به گفتنش نبودم.خانم علیخوانی گفت: تو خیلی نقطه ضعف بزرگی داری، اینا ترس نیستن، اینا همش غرور بیجای تو هستش، میترسی مبادا کسی بفهمه که تو هم دوست داری با کسی رابطه داشته باشی. این خیلی کاره من و تو رو سخت می کنه.&#8211;؛. از گفتنه کلمه من و تو هیجان زده شم، خیلی خوشحال بودم که خودش رو کنار من میزاشت. ادامه داد: حالا تو پیشنهادی داری؟&#8211;؛. نمی دونم چی می خواست از زبونه من بشنوه، دیگه آب از سر گذشته، باید همه چیز رو بگم. من: پیشنهاد&#8230;. راستش، دیگه ترس از مخالفت شما ندارم، حرفمو رک میزنم، مثل جلسه قبل حرفمو نمی خورم. من به شما علاقه دارم، نمی دونم چطوری می تونم اینو ثابت کنم، ولی واقعا به شما علاقه دارم. دوست ندارم شما رو از دست بدم. درسته سنه شما از من بزرگتره، ولی اینقدر روش فکر کردم، که دیگه واسم قابل هضم باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی حرفمو قطع کرد و گفت: اجازه بده منم حرفمو بزنم. اینکه تو عاقل و بالغ هستی من شکی ندارم، ولی اینجا من به یه چیزایی شک دارم، تو گفتی با دخترای دیگه ارتباط داشتی ولی یه ارتباط معمولی بوده، درسته؟ خوب چه چیزه ثابت شده ای هست که ثابت کنه تو منو از روی هوس انتخاب نکردی، نمی خوام باهات تعارف کنم ولی من روی علاقه ای که تو به من داری شک دارم و باید به من ثابت بشه، اصلا هم به سن و سال اهمیتی نمی دم، خیلی از استادایی که منو میشناسن هم سن من هستن و خواهان ارتباط با من، ولی من هیچ کدوم رو قبول ندارم، برعکس استادایی هم هستن که نک سوزن از آبروی معلمی و استادی رو به صد تا بهتر از من نمی دن. بگذریم، ولی من به علاقه تو شک دارم.&#8211;؛.من کاملا تسلیم حرفش شده بودم، نمی تونستم حرفی بزنم چون واقعا حرفش حسابه. ولی چرا اصلا این خانم حس زنونه نداره، اصلا کنجکاوی نمی کنه، سوالی نمیکنه. منم گفتم: حرفه شما کاملا حسابه، و من نمی تونم جوابی رو بدم، چون من اصلا علاقمو ثابت نکردم. فقط یه گذشته نصفه و نیمه دارم که اونم می دونم شما بهش شک دارید. در ضمن شما هم باید به من علاقه داشته باشید و این زوری نمی شه&#8211;؛. خانم علیخوانی: اصلا زوری در کار نیست، اگه شما آدمه مناسبی برای من باشید، من هیچ حرفی ندارم. ولی شما به منم فکر کنید، من یه بچه دارم، که ممکنه چند ساله دیگه خیلی چیزا رو براحتی بفهمه، به موقعیت من توجه کنید، من پول، سن، سال واسم اهمیت نداره ولی هیچ چیز نمیتونه بیشتر از پسرم واسم اهمیت داشته باشه. پس سعی کن منو درک کنی.&#8211;؛.من از حرفاش برداشت کردم که از ارتباط با من بدش نمیاد ولی یه چیزایی رو باید به اون ثابت کنم تا باور کنه.&#8211;؛. من گفتم: چطور شما به علاقه من مطمئن میشید. البته می دونم علاقه خریدنی و یا فروختنی نیست که من بتونم تهیه-ش کنم ولی برای اینکه اینو ثابت کنم، هر کاری می کنم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما هر کاری حاضرید بکنید؟&#8211;؛. من: هرکاری که اینو ثابت کنه، من انجام میدم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: من می خوام برید از استاد محبّی (استاد آیین زندگی) سوال کنید، که آیا میتونی با یک زنه شوهر دار ارتباط داشته باشی، اون ارتباط باید چطوری باشه؟، اگه این سوالو رفتی پرسیدی، من می تونم درباره پیشنهادت فکر کنم&#8211;؛. نمی دونم این چه خواسته ای بود که از من می خواست، این خیلی برام سنگین بود، هیچ یک از دانشجوها از من اندازه سر سوزنی نمی دونن، حالا باید برم از استاد آیین زندگی اونم محبّی که روزی 10 تا سمینارو کنفرانس اینطور چیزا می ره برم چنین سوالی کنم، منم گفتم: شما آقای محبّی رو واقعا می شناسید، می دونید که چطور آدمیه که؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: می دونم که گفتم برو از اون بپرس، اگه دوست داری می تونی نپرسی؟&#8211;؛. من نمی خواستم جا بزنم، بخاطر علاقه ای که به اون داشتم. قبول کردم، قرار شد که پنج شنبه، توی جلسه بعد خبرش رو بدم. اول فکر کردم که اگه الکی برم از جای دیگه بپرسم و بهش بگم ، بهتره، ولی تصمیم گرفتم واسه غروره خودمم که شده برم و ازش سوال کنم. منم طبق برنامه ای که آقای محبی داشت رفتم به دانشگاه تا آقای محبی را ببینم. خیلی ترس داشتم، دست و پام میلرزید. احساس می کردم که دارم گناه می کنم. ولی اصلا دیگه واسم مهم نبود.آقای محبی رو توی اتاق 304 دیدم، وایسادم که بیاد بیرون ولی دانشجوها بهش اجازه ندادن، و من مجبور شدم برم توی کلاس. تا که همه رفتن، با سلام و احوالپرسی گفتم: آقای محبی میشه یه سوال شرعی بپرسم؟ &#8211;؛. آقای محبی با لحجه قشنگ و ملایمی که داشت گفت: بفرمایید، من اینجام که به سوالات شما جواب بدم.&#8211;؛ من گفتم: والا نمی دونم چطوری سوالمو طرح کنم، واسم مشکله، می خواستم بدونم که اگه کسی بخواد با یک زنه بیوه ارتباط داشته باشه باید از نظر شرعی چکاری رو انجام بده؟&#8211;؛. آقای محبی با یک لبخند معنی دار گفت:ببینیم کی باشه، اگه میشه راستش رو بگو تا منم بتونم راهنمایی کنم.&#8211;؛. منم گفتم: اون کس خودم هستم، 6ساله که شوهرشو از دست داده، خیلی خانم خوبی هست، یه پسر داره که هشت سالشه، خونه داره، و با آبرو هست، تحصیل کرده و خانواده دار هست، من تا حالا با کسی رابطه ای نداشتم، بعد از 9 ما من از این خانم تقاظای شناخت بیشتر کردم، اونم گفته که بخاطر اینکه روی پیشنهادت فکر کنم، باید بری از کسی که تو مسائل شرعی وارد هست سوال کنی.&#8211;؛. آقای محبی: حالا تو مطمئنی واست مناسبه، زنه خوبیه، من نمی خوام شما رو بترسونم، ولی این رابطه ها عاقبت خوبی نداره، چون طرفت شاید آدم خوبی نباشه، اما از یه جهت که گفته برو مشورت بگیر، میشه گفت آدم روشن فکری هست. تو چه رابطه ای می خوای باهاش داشته باشی.&#8211;؛ من: نمی دونم، ببینم در حین یک رابطه معمولی چه اتفاقی میوفته&#8211;؛. با چشاش یه جوری نگاه کرد که کاملا می گفت تو خیلی دیگه پرویی، جواب داد: تو در هر صورت باید یک اون خانم را متعه (درستش رو نمی دونم، شاید متعمه باشه- یا عقد موقت) کنی، اگر مدت زمانی رو مشخص کردی و مهری رو قبول کردید، (اگر مدت زمان و یا مهر نگی، عقد باطل هست) باید طبق مدت زمان معلوم، مهر رو بپردازی. میشه مهر رو هم بعد از عقد کمو زیاد کنید. هم می تونی فارسی و هم می تونی عربی بگی. &#8211;؛ من متنش رو که فارسی بود یادداشت کردم، می نویسم شاید بعضی دوستان بخوان بدونن «خانم می گوید: خودم را همسر موقت تو قرار دادم در مدت معلوم و بر مهر معلوم و بر شرط.و آقا می گوید: قبول کردم این متعه را.» اگر از زن، بچه دار شدی متعه باطل هست و گناه کردی. پس خیلی مراقب باش.&#8211;؛منم دیگه حسابی گیج شده بودم، خیلی شرایطه سختی داشت، شایدم من سخت فهمیدم، یا اینکه اون برام سخت توضیح داده. خلاصه یه چیزایی دستگیرم شد و منم واسه امشب آماده شده بودم، کار رو تمام شده می دونستم، تصمیم گرفتم با حقوق سه ماهم ، یک گردنبند طلای سیاه واسش بگیرم، همین کار رو هم انجام دادم. شب شد با دستپاچگی، از اینکه باور میکنه یا نه که من پیش آقای محبی رفتم یا نه، زنگ درو زدم. این بار، آیفون رو بهزاد جواب داد، بعد از اینکه منو شناخت هنوز آبفون رو نزاشته داد زد: مامان آقای احسانی اومده.&#8211;؛ من رفتم تو ، دیدم تازه اومده جلوی در سالن ایستاده و داره دکمه پایین لباسش رو می بنده. امروز فرق کرده بود، لباس و شلوارش تنگ تر شده بود، آرایشش غلیظ تر بود، منم با تعجب داشتم بهش نزدیک می شدم. سلامی کردم و با تعارف اون وارد خونه شدم، خونه رو بوی عطر عجیبی گرفته بود. داشتم یه جورایی احساس می کردم که واسه من این تدارکو دیده، ولی این احساس خیلی خوشبینانه بود.با گفتن بفرمایید بشینید خانم علیخوانی به خودم اومد و نشستم. خیلی جذاب شده بود، لباش رژ خورده و برق میزدن، روسری قرمزی پوشیده بود که موهای شرابیش رو خیلی قشنگتر نشون می داد. با لبخندی که داشت، گونه هاش برجسته شده بودن، یه ساعت مشکی دستش کرده بود که سفیدی دستش رو بیشتر نشون می داد. خیلی قشنگ شده بود. دلم داشت شور میزد، پاهام به لرزه افتاده بودن، یه حسی داشتم که قبلا که بچه بودم وقتی میترسیدم برام پیش میومد، شاید شما هم این حسو تجربه کردید، احساس یه جور فشار و یا یک قلقلک دارید. سوکتمو با پرسیدن کارهایی که امروز کردم، شکست. من گفتم: امروز صبح یه کار بیشتر انجام ندادم، اونم رفتن پیش آقای محبی بود، باور می کنی؟&#8211;؛ مهشید (اسم مستعار خانم علیخوانی): چرا باور نکنم، چون من خودم دانشگاه بودم و در حالی که جلوی در کلاس آقای محبی ایستاده بودی، دیدمت.&#8211;؛ دیگه حرفاشو خودمونی تر می زد و این حس خوبی رو به من می داد. خیلی واسم خوشایند بود. مهشید: حالا چیزی هم فهمیدی؟&#8211;؛ من نمی دونستم چرا دوست داشت، من از آقای محبی در مورد این رابطه سوال می کردم اصلا نمی فهمیدم. کل ماجرا رو براش توضیح دادم . مهشید هم با اشتیاق خاصی به حرفام گوش میکرد. منم که حرفام تموم شده گفتم: خانم علیخوانی حالا نظرتون رو می خوام بدونم.&#8211;؛ مهشید: اولا دیگه اسم کوچیکه منو صدا کن، چون خیلی حرفای خصوصی بینمون رد و بدل شده، و منم دوست دارم باهم راحت باشیم تا بتونیم بهتر و بدون هیچ ابهامی با هم حرف بزنیم.&#8211;؛ من دیگه قند تو دلم آب میشد. نمی دونم بعد از اینکه بهزاد درو برام باز کرد دیگه خبری ازش نبود. من گفتم: من که خیلی مشتاقم به اسم کوچک شما رو صدا بزنم. حالا اگه میشه نظرتون رو بگید.&#8211;؛. مهشید: من به عمد تو رو پیش محبی فرستادم، چون قبل از که تو پیشش بری من تو رو معرفی کرده بودم و باهاش در این رابطه صحبت کرده بودم. اون یکم توی این ارتباط شک داشت، ولی با طی شرعش و عرفش موافق بود. در رابطه با تو هم نظر خوبی داشت چون تو رو میشناخت. ولی ازدواج دائم رو پیشنهاد نکرد، چون گفت اگر بخواید بعدا ازدواج دائم داشته باشید، ازدواج موقت یا عقد موقت شرایطش این نیست. و اگه بعد از عقد موقت، عقد دائم کنید، بر هم حرام میشید&#8211;؛من خیلی گیج شدم، توقع نداشتم به این زودی تا اینجا پیش بریم، شاید بگم اصلا حالیم نبود که چه اتفاقی داره میوفته. گفتم: تو که همه چیزو می دونی و همه کارم، انجام دادی، فقط جواب منو ندادی؟&#8211;؛ گفت: اگه جوابتو دادم، پرو نمیشی؟ &#8211;؛ منم سراسیمه منتظر جواب بودم، گفتم: نه، بگو&#8211;؛ مهشید: من موافقم ولی به شرایطی که من می گم، اول یه سوال دارم، معنی کلمه متعه رو میدونی؟&#8211;؛. من گفتم: یعنی عقد موقت دیگه&#8211;؛ مهشید: این که آره ولی معنی اصلی متعه، یعنی طرفین از همدیگه لذت ببرن، شرایط من هم با توجه به همین معنی هستش، تو باید حد حدوده خودت رو تا زمانی که شرایط معلوم نشده بدونی و نزاری که من ازت ناراحت شم، دوم اینکه من از تو مهریه یا چیزی نمیخوام، من ماشین دارم، (ماشینش پارس بود) خونه دارم، من صداقت و وفادری واسم از یه مهریه چند میلیاردی هم مهم تره، فقط یه سکه مهر می کنم، که اونم اگه خوب بودی بهت می بخشم و انو به ربع سکه می رسونم. دیگه اینکه از این رابطه فقط من و خودت و آقای محبی می دونیم، حالا اینا شرطهای منه، درسته به ظاهر ساده هستن ولی انجامشون خیلی سخته.&#8211;؛ من که دیگه به همه چیز که می خواستم برسم، رسیده بودم، جواب دادم: من که قبولمه، حالا کی می خوای اون خطبه یا جمله رو بگی؟&#8211;؛ ای بابا تو چه عجله ای داری، حتما باید همین امشب ما عقد کنیم&#8211;؛ با گفتن این حرف مهشید، احساس غریبی بهم دست داد، حس میکردم که دیگه صاحب یه چیزی شدم که باید مسولیت سنگینی همراهش باشه. گفتم: چرا که نه؟&#8211; مهشید: بهزاد الان تو حمومه، باید اونم بدونه ولی چون هنوز بچس می ترسم فاش کنه، بزار بیاد بیرون، بفرستمش دنبال مانتوم که پیش خیاطه ، راه دوری نیست، دو کوچه اونورتره، تو همین موقعیت ما می تونیم، حرفمون و یا به قول خودت خطبه رو بخونیم، در ضمن فقط خطبه و نه چیزه دیگه.&#8211;؛برای اینکه همدیگر رو بهتر بشناسیم و منتظر باشیم که بهزاد بیاد بیرون، در رابطه با خودمون بیشتر حرف زدیم. تا اینکه بهزاد اومد بیرون و مهشید اونو با وعده کردن یک دست بازی با لپ تاپ، دنبال مانتو فرستاد. و به من اشاره کرد که برم توی اتاقش، رفتم و نشستم، مهشید گفت: آماده ای، همه فکراتو کردی، ببین جنس فروخته شده رو پس نمی گیریما.&#8211;؛ من: بابا کی تو رو پس میده، اره آمادم.&#8211;؛ مهشید: باشه خودت می خوای دیگه&#8211;؛ خلاصه به سفارش استاد محبی، مهشید خطبه رو اول عربی خوند و من جواب دادم، و باز هم فارسی تکرار کرد و در جوابش هم منم فارسی گفتم. ما مدت عقدمون رو 5 سال و با مهریه 1سکه معلوم کردیم. خیلی باورش برام سخت بود، که دارم با یه زنه بیوه عقد می کنم، من کلا روحیم این بود که همیشه فکر می کردم بچم، ولی با این کار حس مردونگی بهم دست داده بود. مهشید به عنوان تبریک دستش رو اورد جلو و همزمان نیز یه بوس از گونه من گرفت، من کامل هنگ بودم شاید اینم املی منو میرسوند. مهشید: تو که حساس تر از منی، بابا ما دیگه عقدیم، نمی خوای منو ببوسی.&#8211;؛ منم می خواستم کم نیارم گفتم: چرا وایسا تا اول هدیمو بهت بدم، رفتم توی حال و از تو کیف لپ تاپم جعبه گردنبند رو در آوردم و رفتم تو اتاق، باورم نمی شد مهشید با یک تی شرت و شلوار بود، دستمالش رو هم در آورده بود. منم خودمو به نفهمی زدم و گفتم: مهشید اینو از من قبول می کنی&#8211;؛ جعبه رو بهش دادم، جعبه رو گرفت و با صدای بلند: یه جیغ کشید، ممنون، خیلی قشنگه، خیلی دوسش دارم ، دستت درد نکنه. گرونه نه؟&#8230;&#8211;؛ اشک تو چشاش کاملا بازی میکرد، منم دیگه داشت اشکم در میومد، مهشید: محسن، اینو خودت برام می بندی.&#8211;؛ من: چرا نبندم، از خدامه&#8211;؛ باور کنید، کاشکی میشد قلبمو براتون توی این صفحه میزاشتم تا بتونید باور کنید که چقدر خوشحال شده بودم، احساساتی بود که توی این 24 سال عمرم، نداشتم. گردنبند رو دستم گرفتم، از پشت سر گردنبند رو جلوی گردنش انداختم، وقتی گردنبند رو می خواستم ببندم، کاملا گردن سفیدش رو می دیدم، با دست موهاشو به بالا کشید و من گردنبند رو بستم ، وقتی گردنبند رو بستم چند ثانیه ای معطل کردم. مهشید گفت: اونجا چه دیدی که هنوز موندی؟ من: قشنگ ترین لحظه عمرم رو دارم حس می کنم&#8211;؛ همون لحظه گردنشو بوسیدم و دستمو از جلو یه شکمش رسوندم، سریع برگشت و نگاه کرد، گفت: داری خیلی تند میری ما باهم قول و قراری گذاشتیم. حالا بو تو سالن تا بیام. زود باش.&#8211;؛ من از دست مهشید نارحت نشدم از دست خودم ناراحت شدم که اینقدر ساده بازی در اوردم، باور کنید اصلا نمی خواستم کار خاصی کنم، فقط همین رو می خواستم انجام بدم. اومد نشست و گفت: من بهت نگفتم این کارو انجام نده حالا؟&#8211;؛ من: مهشید باور کن من نمی خواستم کاری رو انجام بدم.&#8211;؛ مهشید: من به عمد روسری و پیرهنم رو در آوردم تا جنبتو محک بزنم، دیگه هم توضیح نده. تو باید خیلی چیزا رو یاد بگیری&#8211;؛ من هیچ حرفی نداشتم که بزنم ، فقط با گفتن یک چشم ختمش کردم. مهشید: حالا اگه اشکالی نداره برو خونه، تا یکم تنها باشم.&#8211;؛ منم سریع بلند شدم و با گفتن دوست دارم ازش جدا شدم و رفتم، تاصبح خوابم نبرد.طرفای ساعت 5 صبح بود، گوشیم از طرف مهشید تک خورد، سریع گوشی رو برداشتم و پیام دادم:سلام، مشکلی پیش اومده؟مهشید: می خواستم ببینم زنده ای.من: این چه حرفیه؟مهشید: شوخی کردم، گفتم شاید بخاطر من خودتو کشتی.من: نه، ولی خیلی ناراحت شدم.مهشید: به من حق بده، خاطره امیر برام زنده شد.من: بازم معذرت می خوام، ولی باور کن منظوری نداشتم، فقط در همون حد بود.مهشید: می دونم، حالا فرداشب بیا می خوام برات شام درست کنم.من: راست میگی؟ پس منو بخشیدی.مهشید: حالا بیا تو. در ضمن دوست داشتی می تونی شب بمونی. البته تو اتاقه بهزادمن : باشه. ولی مگه تو شنبه کلاس نداری؟مهشید: صبح ندارم، ولی عصر دارم. محسنمن: جانممهشید: همین شبی که گذشت، اندازه هزار شب عاشقت شدم. جواب پیامم رو نده. شب بخیربا هماهنگی هایی که با خونه کردم قرار شد، شب برم خونه دوستم بمونم، یعنی همون مهشید. طبق معمول رفتم ولی امروز با یک بسته شیرینی و 2 تا DVD فیلم(البته بزرگترین صحنه ای که داشت، لب بود) و یه بازی واسه بهزاد. رفتم و آیفون رو زدم، ولی درو باز نکرد دو سه بار این کارو کردم، ولی بازم کسی درو باز نکرد، گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم، از اون پرسیدم که کجاست، اونم جواب داد که پیش حاجیه خانومه. مهمون داشتن رفته کمکشون.خلاصه اومد پایین درو برام باز کرد و رفتم تو، وسائل پذیرایی آماده نبود، ولی به سرعت آماده کرد. تا گلویی تازه کردم، گفتم: بهزاد کو، انگار خبری ازش نیست داره درس می خونه؟&#8211;؛ مهشید گفت: بهزاد بالا پیش نوه حاج خانوم مونده، نشستن دارن دلی از بازی پر میکنن.&#8211;؛ منم گفتم: بیا این شیرینی رو ببر و به بهزاد بگو بیاد واسش بازی اوردم.&#8211;؛. مهشید: بزار راحت باشه، من از بالا غذا اوردم، نترس دست پخته خودمه بیا بشین کوفت کن&#8211;؛ رفتم تو آشپزخونه، یه بوس از گونش گرفتم، گفتم، خیلی بدیا کسی به همسرش اینطوری میگه؟ مهشید با قیافه حق به جانبی که از خودش گرفته بود، اومد جلوم ایستاد و گفت: من بدم، حالا می خوای بدتر بشم&#8211;؛ یقمو گرفت و کشوندم جلو و لباشو توی لبام قفل کرد، و هی می خورد منم دیگه داشتم همراهیش می کردم، اصلا دسته خودم نبود، دستمو به باسنش که داشت به شلوار جینش فشار می اورد رسوندم، و یه فشار دادم، با یه ناز قشنگ داد زد: آخ، دیونه دردم گرفت، دستتو بردار،&#8211;؛ دستمو برداشتم. مهشید: تو هم بی می مستیا، بزار شام بخوریم&#8211;؛شام رو با نگاه کردن به هم خوردیم، بلند شدیم و رفتیم فیلمایی رو که اورده بودم با هم دیدیم، توی هنگامی که فیلم ها رو می دیدیم همدیگه رو انگولک می کردیم، البته اون بیشتر اذیت می کرد. دیگه ساعت 12 شده بود، مهشید: من میرم خونه حاجیه خانم و بهزاد رو میارم تو هم اماده خواب شو، برو اون اتاقه بهزاده، هر جا که راحتی بگو تا بیام رخت خوابتو بندازم. فعلا جایز نیست تو بیای توی تخت دو نفره من.&#8211;؛ این حرفو با یک لبخن زد و رفت.من داشتم اتاقه بهزاد رو می دیدم که، چشم به عکس امیر شوهر مهشید افتاد، از عکسش خجالت کشیدم، واقعا ناراحت بودم. صدای در ساختمون اومد، فهمیدم مهشیده، در اتاق بهزاد رو باز کرد گقت: بهزاد جان امشب آقای احسانی پیش تو می خوابه، خوبه؟&#8211;؛ بهزاد: عالیه، منم با آقای احسانی فوتبال بازی می کنم&#8211;؛ من: بهزاد جان واست بازی جدید اوردم&#8211;؛ بهزاد خوشحال شد، بلافاصله دیدم مهشید بهم اشاره کرد که برم بیرون کارم داره، منم رفتم بیرون، پرسیدم چی شده؟ مهشید: چیه ناراحت به نظر میرسی؟ اتفاقی افتاده، از رفتاره من ناراحت شدی؟&#8211;؛ من: نه بابا این چه حرفیه که میزنی، چیزی نیست.&#8211;؛ مهشید: درسته که ما الان دو شبه عقد کردیم، ولی من چهره ناراحتته تو رو می تونم تشخیص بدم، بگو قضیه چیه؟&#8211;؛ من: عکسه امیرو تو اتاق دیدم، ازش خجالت کشیدم.&#8211;؛ مهشید: چرا؟&#8211;؛ من: حس می کنم که دارم بهش خیانت می کنم. مهشید: مگه اون زندست؟ &#8211;؛ من: نه؟&#8211;؛ مهشید: مگه تو منو گول زدی، مگه ما با رابطه نا مشروع شروع کردیم، مگه ما غیر شرعی جلو اومدیم، مگه تو منو توی خیابون به زور گرفتی؟&#8211;؛ من: نه، هیچ کدوم درست نیست&#8211;؛ مهشید: من تو رو به میل خودم، با رضایت خودم و از طریق شرع و عرف انتخاب کردم، پس دیگه این حرفو نزن باشه؟&#8211;؛ من: چشم، ولی چرا منو بینه این همه دانشجو و استاد انتخاب کردی؟&#8211;؛ مهشید: جانه امیر نمی دونم، شاید بهتر بودی که انتخابت کردم، شاید از همون اول می خواست همین بشه، اصلا چه می دونم(با یه قه قهه)، حالا برو بخواب، اینم یه بوس که ناراحت نباشی، بگی زنم شب خشک و خالی منو ول کرد.&#8211;؛. من: مرسی. دوست دارم، شبت بخیر. مهشید: منم دوست دارم عزیزم. خوب بخوابی&#8211;،؛من رفتم توی اتاق پیش بهزاد، تا حدود ساعت 2 صبح، با کامپیوتر بازی کردیم، دیدم دیگه چشاش داره چرت میزنه، تا اینکه خوابش برد، منم بلندش کردم و رفتم گذاشتمش توی تختش و یه بوس به صورتش زدم. حس میکردم واقعا بچه خودمه، اون موقع 22 سالم بود (الان 24 ساله هستم). چند باری توی رخت خوابم غلط زدم، همش تو فکر بودم اصلا خوابم نمی برد، بلند شدم، رفتم یه آب زدم صورتم، خواستم برگردم توی اتاق دیدم چراغ خواب، اتاق مهشید روشنه، به سمت در اتاق رفتم، دستگیره رو باز کردم، همین که یه قدم گذاشتم توی اتاق مهشید با یه صدای خواب آلود گفت: می دونستم خوابت نمی بره و میای، بیا اینجا پیشم بخواب&#8211;؛ من گفتم: انگار تو هم خوابت نبرده، یا اینکه منتظر من بودی. مهشید: آره؛ بیا بخواب، در رو کلید کن، تا بهزاد ما رو کنار هم نبینه.&#8211;؛وقتی کنارش خوابیدم ، گفت: محسن، تو از چیه من خوشت اومد؟&#8211;؛ من: من از همه چیزه تو خوشم اومد&#8211;؛ مهشید: أه، لوس نشو، بگو دیگه&#8211;؛ من: اول از همه از شخصیتت، بعدش که فهمیدم متاهلی و بچه داری، فهمیدم که تو زندگی زیاد سختی کشیدی و این منو دیگه عاشقت کرد&#8211;؛ مهشید: حالا از لحاظ ظاهر منو چطور دیدی&#8211;؛ وقتی این سوال رو پرسید، همونطور که خوابیده بود سرش رو، رو به پنجره اتقاق، که توی حیاط باز میشد کرد من: از چشات، از گونه هات، از لبات&#8211;؛. مهشید: دیگه از چی؟&#8211;؛ من فهمیدم که منتظر چیزی هست که از شنیدنش باید خوشش بیاد. من: من از هیکلت، از گردنت، از باسنت، (همونطور که داشتم می گفتم دستم رو بردم به باسنش رسوندم و آروم شروع به مالیدن کردم). از سینه هات (دستم چپم رو آروم بردم و سینه هاشو گرفتم و شروع به مالیدن کردم)، &#8211;؛ برگشت و یه نگاهی بهم کرد گفت: محسن دارم دیونت میشم، دارم عاشقت میشم، نمی دونم چرا امشب دوست دارم تا صبح باهات باشم&#8211;؛ تا اینو گفت دیگه نزاشتم ادامه بده، و لبام رو به لباش رسوندم، تاریکی، و روشنی نور بنفش چراغ خواب خیلی محیطه جالبی رو ایجاد کرده بود.همینطور لباش رو می خوردم، زبونم رو محکم توی دهنش می چرخوندم، با دست دیگم داشتم از رو شلوار کسش رو می مالیدم، دیگه داشت حال می کرد، تا چند دقیقه مرتب، فقط لب همدیگه رو می خوردیم، آروم پیرهنشو در آوردم، با دستم سوتینش رو هم در آوردم، خیلی سینه ی ایده آلی داشت، بزرگ و سفت که آدمو به اوج میرسوند، تا خواستم لبم رو به نک سینش برسونم، سرمو کشوند بالا و با چشم خمارش نگاه کرد و گفت: احسان، مطمئنی؟&#8211;؛ من: آره&#8211;؛ دیگه چیزی نگفت، منم شروع کردم به خوردن سینه هاش، سینه چپش رو می خوردم، میرفتم سراغ راستی ، راستی رو می خوردم می رفتم سراغ چپی، با ولع خاصی سینشو می خوردم، اونم فقط دستاشو تو موهام می کشید، سرمو بردم بالا و باز شروع به لب گرفتن شدم، اومدم پایین، گردنشو خوردم، لاله های گوششو می خوردم، دوباره رفتم سراغ سینه هاش، انگار نقطه حساسش همونجا بود، مرتب آه می کشید، همینطور که می خوردم رسیدم به نافش و زبونم رو به نافش می کشیدم، شکمش رو می خوردم، مشغول خوردنه شکمش بودم که اون منو از اون طرف حول داد رو تخت، سریع لباسمو در آورد، شروع به خوردن گردنم کرد، مرتب گردنمو می خورد، اومد پایین سمت شکمم، همزمان با دستش ، شلوارمو کشید پایین، به همراه شلوارم، شرتمم کشید، پایین، باز رفت بالا سراغ گردنم، هم گردنمو لیس میزد و هم با دستش کیرمو تو دستش بازی میداد، دیگه داشتم دیوونه می شدم، سریع خوابوندمش، شلوار و شرتش رو کشیدم پایین، سینه و لباش رو خوردم و رفتم سراغ کسش، کسش خیسه خیس بود، با دستم کشیدم روش، معلوم بود که حسابی تمیزش کرده بود، با زبونم رو آروم به کسش زدم، جیغش بلند شد، سرمو محکم فشار داد به کسش، منم سریع با زبونم، کسش رو می خوردم، چوچولش خیلی کوچیک بود، اصلا به راحتی توی دهن نمی رفت، دیگه از بس خوردم چوچلش که متورم شده بود، مرتب چوچولش رو می خوردم، تا اینکه یه لرزش خفیفی توی بدنش افتاد و به ارگاسم رسید، تا چند لحظه فقط ازش لب می گرفتم.با صدای لرزونی که داشت گفت: بخواب نوبت منه، سرش رو برد لای پام، از تخمم شروع به خوردن کرد، محکم تخمام رو به دهن می گرفت و می لیسید، شروع به لیس زدن کیرم کرد، اصلا سر کیرم رو توی دهن نمی کرد و مرتب زبونش رو به تخمام و دور کیرم می کشید، منم با دستم سرشو گرفتم، با اشاره اینکه بخور، سرشو فشار دادم به کیرم، اونم فهمیده بود که من چی می خوام با یه ضرب، کیرمو تا نیمه کرد تو دهنش، (کیرم زیاد بزرگ نیست، حدود 15 سانته، انصافا مسخره نکنید). مرتب کیرمو می خورد، اون می گفت که کیرم بزرگه ولی من چنین احساسی رو نداشتم، چون فیزیک بدنیم زیاد بزرگ نبود.نزدیک به آب اومدنم بود، که بلندش کردم، و گفتم رو تخت بخواب، اونم خوابید، آروم سر کیرم رو بردم جلوی کسش، به آرومی کردمش تو، و شروع به عقب جلو می کردم، کمرش از شدت عرق شده بود مثل آینه، نور لامپ کاملا توش معلوم بود، منم عرق کرده بودم، قطره های آبی که از صورتم می اومد پایین، میریخت روی کمر مهشید، دیگه داشت عقب جلو کردنم شدت می گرفت، می خواست آبم بیاد که باز سرش رو بیرون کشیدم، داشت دیگه میومد، سریع دستمو گاز گرفم که حس شهوت یک از بدنم بره، این دفعه، رو کمر خوابوندمش توری بود که چشاش تو چشم، بود، سرشو باز کردم تو و شروع به عقب جلو میکردم، هر بار که کسش ضربه می زدم به یه صدا آروم و حالت شکسته شکسته، می گفت: عاشقتم، من مال توهم. این حرفاش حس خوبی بهم می داد، حس می کردم کل هیکلش زیر دستامه. هم زمان با عقب جلو کردن سینه و لباشو می خوردم.مرتب عقب جلو میکردم، نفسم بند اومده بود دیگه پاهام جون نداشت، باز مهشید به ارگاسم رسید، چند لحظه مکس کردم، خوابیدم، و گفتم بیا روم، اونم آروم روم نشست و کیرم رو تو کسش سر داد و شروع به بالا پایین کردن شد، سینه سفتش مثل یه ژله بالا و پایین می شد، با دستام هی اونا رو میگرفتم، ولی همش با بالا رفتنشون، از تو دستم میپرید، بهش گفتم از روم در بیاد، می خواد دیگه آبم بیاد، همین که در اومد، گفتم : میشه از پشت&#8230; &#8211;؛ مهشید: خیلی واسم سخته، ولی من دو بار ارضاء شدم، اگه اینطوری راحتی اشکال نداره، ولی قبلش خوب جاشو باز کن، خیسش کن بعد بکن تو&#8211;؛ منم سریع با آبی که از کسش در اومده بود به زحمت، سوراخ کونشو رو خیس کردم و به آرومی انگشت اشارم رو کردم توی کونش، یه چند دقیقه طول داد تا حتی یک انگشتم جاش باز بشه. انگشت دوم رو هم همینطور ادامه دادم. دوست نداشتم دردش بگیره، سوم رو که کردم، دیگه داشت کم کم آه می کشید، مرتب انگشتامو در می اوردم و می کردم تو، تا اینکه کاملا جا باز کرد، کیرمو خیس کردم و گذاشتم توی سوراخ، یه اوووف کشید که اصلا متوجه نشدم، که تا آخر دارم حولش می دم تو. به آرومی شروع به عقب جلو کردن کردم، دیگه ضرباتم به کونش بیشتر شده بود، همین طور حولش می دادم به جلو، دو سه باری کیرم در اومد، چون کلا ماهیچه های پام گرفته بودن و خشک شده بودن، همین طور داخل و بیرون می کردم، دیگه داشت آبم میومد، گفتم مهشید بیریزم تو، مهشید: بیریز عشقم، همشو خالی کن، من همشو می خوام. –؛ بلافاصله همشو داخل خالی کردم، دیگه نای کاره دیگه ای نداشتم، حس می کردم تمام جونم داره از سر کیرم بیرون میاد، خیلی خسته بودم، هم من و هم اون.ولی مگه گذاشت بخوابیم بعد از نیم ساعت بزور منو کرد تو حموم، و برام آبمیوه و گردو آورد که بخوریم. من بعد از 2 ساعت فوتبال، اینطوری نمی شدم که بعد از این سکس، به این حال و روز افتادم.اینم تا اینجا، دیگه کشش ندم بهتره، باور کنید، خیلی واسه نوشتن این ماجرا خسته شدم، شاید بعضی اوقات از خستگی ، یک کلمه رو 4 بار هی پاک می کردم و باز می نوشتم، چون همش دستم رو کلیده دیگه می خورد، البته اینو تویه یه روز ننوشتم. امیدوارم اگه از لحاظ نگارشی، املایی یا هر چیزه دیگه ایراد داره منو ببخشید.خواهش می کنم، نظر خودتون رو بگید، اگه کسی شک داشت، یا به هر نحو فکر کرد دروغه و یه چیزی نوشت، که رکیک بود، شما از اون تبعیت نکنید و نظر واقعی خودتون رو بزارید.ازتون خیلی ممنون. امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175861</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم کیر شوهرش جواب نمیده یکی جدید میابه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1%d8%b4-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%ac%d8%af%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1%d8%b4-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%ac%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 13 Aug 2019 07:24:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اوردمو‌]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامونو]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[می‌خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[جالال ال عمته: بدیش این فیلم سکسی بود که برای کردن کون هم باید از گلدسته ها بالا میرفتیم.ما هیچ کاری به کار گلدسته ها نداشتیم اما سکسی فقط میخواستیم با کون هم حال کنیم شاه کس تو کلاس که نشسته بودیم و مشق می نوشتیم یا تو حیاط که همدیگرو انگوشت کونی میکردیم گل [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>جالال ال عمته: بدیش این فیلم سکسی بود که برای کردن کون هم</h2>
<p>باید از گلدسته ها بالا میرفتیم.ما هیچ کاری به کار گلدسته ها نداشتیم اما سکسی فقط میخواستیم با کون هم حال</p>
<h3>کنیم شاه کس تو کلاس که نشسته بودیم و مشق می نوشتیم</h3>
<p>یا تو حیاط که همدیگرو انگوشت کونی میکردیم گل دسته ها به ما چشکم میزد و میگفت: حسن جلالو بیار کون</p>
<h4>هم جنده بزارید حسن!خود گلدسته چنگی به دول نمیزد اما عجب</h4>
<p>مکانی بود ساکت ساکت.راستی گلدسته ها پستون کنار مدرسه بودن و از توی کلاس هم معلوم بودند!یه روز که صبح ابم</p>
<h5>زده بود کوس بالا رفتم در خونه ی حسن اینا ننش</h5>
<p>درو باز کرد گفتم: سلام جنده خانوم برو به پسر کونیت بگو بیاد ننش رید به خودش رفت حسنو صدا کنه حسن سکس داستان اومد جلو در</p>
<h6>یه لب ازش گرفتمو یه انگشت هم کردم ایران سکس تو کونش</h6>
<p>بعد گفتم بزن بریم راه افتاد رفتیم در گل دسنه هارو پیدا کردیم قفلو با کیرم باز کردم حسنو انداختم جلو از پله ها ی گلدسته که بالا میرفتیم حسنو انگوشت میکردم طفلکی 1 متر میپرید بالا نتیجه این شد که 300 پله رو سه سوته اومد بالا. سریع شرتو از پاش در اوردمو یه تف کردم دم کونش بعد سر کیرمو گزاشتم دم کونش یه هو کردم تا دسته تووش چنان دادی زد که صداش از بالای گل دسته تو کل محل پیچید!ناگهان کل بچه ها که اومده بودن زنگ تفریح مارو دیدن شروع کردن به جق زدن من میکردم حسن داد میزد و بچه ها جق!مدیر مدرسه تا مارو از تو دفترش دید گفت فرصت از بهتر برای بچه بازی نیست بابای مدرسه رو که اونم قزوینی بود و فرستاد از اون بالا بیارتمون پایینخلاصه تا بیاد بالا من کون حسنو جر داده بودم ازون پایین هم بچه ها منو تشویق میکردن:شیر سماور &#8230;اگزوز خاور&#8230;ابتو درآور.یههو بابای مدرسه رسید بالا هم زدمون هم کلی کردمون بعد بردمون دفتر مدیرمدیر گفت فلک و بیارید پاهامونو بست به فلک چوب فلک هم کیر 22 سانتیش بود اول منو کرد:نه تف نه کرم نه واسکازینی فرو کردن همانا ریدن به کیرش همانا! بقیش هم این شد که تا 6 ماه نتونستیم درست حسابی راه بریم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1%d8%b4-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%ac%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175756</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف شیطون عاشق کیر جوون هستش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 23 Jul 2019 04:26:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[احتمالا]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباطمون]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اسانسور]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اطمینان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراضی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[اقتصادی]]></category>
		<category><![CDATA[امکانات]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[اونطرف]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[ایندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[اینطرف]]></category>
		<category><![CDATA[باردار]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشتگاه]]></category>
		<category><![CDATA[بازنشسته]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخونید]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برادری]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترها]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرمش]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودمچند]]></category>
		<category><![CDATA[بیاریم]]></category>
		<category><![CDATA[بیافته]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایینتر]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمونی]]></category>
		<category><![CDATA[پولداری]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانی]]></category>
		<category><![CDATA[حقیقتا]]></category>
		<category><![CDATA[حقیقتش]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خوندید]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشام]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوییدم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[رویاهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیتم]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلا]]></category>
		<category><![CDATA[فکرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[قانونی]]></category>
		<category><![CDATA[کارایی]]></category>
		<category><![CDATA[کارخونه]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[کلانتری]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکترم]]></category>
		<category><![CDATA[کیلویی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مجازات]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مشترکمون]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنم]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسید]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستن]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواین]]></category>
		<category><![CDATA[میخورم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونید]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشکست]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزه]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[میموندم]]></category>
		<category><![CDATA[مینداختم]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نامزدی]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[‫نیاورده]]></category>
		<category><![CDATA[هرکدوم]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[هیچکدوم]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واسمون]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناک]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناکی]]></category>
		<category><![CDATA[وسایلش]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[میکنمقبل از شروع داستان میگم فیلم سکسی که این یه داستان سکسی حشری کننده نیست . این واقعیت تلخ زندگی من هست . مینویسم تا هم خودم سکسی سبکتر بشم هم اینکه شاید درس عبرتی شاه کس باشه برای سایرین . البته نمیدونم که این داستان توی سایت قرار داده میشه یا کونی نه .من [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>میکنمقبل از شروع داستان میگم فیلم سکسی که این یه داستان سکسی حشری</h2>
<p>کننده نیست . این واقعیت تلخ زندگی من هست . مینویسم تا هم خودم سکسی سبکتر بشم هم اینکه شاید درس</p>
<h3>عبرتی شاه کس باشه برای سایرین . البته نمیدونم که این داستان</h3>
<p>توی سایت قرار داده میشه یا کونی نه .من شادمهر هستم 31 ساله و 5 ساله ازدواج کردم ( که ای</p>
<h4>کاش جنده هیچوقت ازدواج نکرده بودم)چند سال پیش با همسرم توی</h4>
<p>دانشگاه اشنا شدم . هم رشته پستون ای و هم سن بودیم هردو ترم 3 کارشناسی ارشد حسابداری.به نظرم دختر خوبی</p>
<h5>بود . کوس نسبتا خوشگل هم بود . تقریبا چند ماهی</h5>
<p>زیر نظر گرفته بودمش تا اینکه یک روز( روزهای اخر ترم 3) دل رو به دریا زدم و شماره موبایلم رو بهش سکس داستان دادم و گفتم</p>
<h6>اگه مایل هست بیشتر باهم اشنا بشیم باهام ایران سکس تماس بگیره</h6>
<p>. چند روز بعد تماس گرفت و از اونجا دوستی ما شروع شد و ادامه یافت تا ترم 5 که پایان ناممون رو تموم کردیم . توی این مدت که با هم بودیم حسابی به هم وابسته شده بودیم ارتباطمون بیشتر با تلفن بود و البته بعضی مواقع که توی دانشگاه همدیگه رو میدیدم حضوری نیم ساعت حرف میزدیمتوی این چند وقت از تمام زندگیش با خبر شده بودم . باباش بازنشسته بود و یه زندگی معمولی داشتناز خودم هم بگم که ما 4 تا داداش هستیم که من از همه کوچیکترم . بعد از تموم شدن پایان نامه بهش پیشنهاد ازدواج دادم و اون هم خیلی سریع قبول کرد و گفت کلا با قصد ازدواج با من دوست شده بوده . من چون 3 تا داداشام رفته بودن سربازی با استفاده از قانون 3برادری از سربازی معاف شدم و تقریبا یک ماه بعد با مشورت و همراهی پدر و مادرم رفتم خواستگاری و در کمتر از دو هفته ما با هم عروسی کردیم و رفتیم خونه بخت ( چون همسرم یه خواهر هم داشت که فقط 2 سال ازش کوچیکتر بود بزرگترها به این نتیجه رسیدن که دیگه ما دوران عقد و نامزدی و &#8230; نداشته باشیم )اینم بگم که بابام یه واحد اپارتمان واسمون گرفت و نصفش رو به نام من زد و نصف دیگش رو هم به نام همسرم ( مثل کاری که برای 3 تا دیگه داداشام کرده بود )از اینجا زندگی ما شروع شد . خوب ؛ اروم و عاشقانه . همونی که همیشه توی رویاهام تصور میکردم .یک ماه از زندگی مشترکمون گذشته بود که من توی یک شرکت حسابرسی کار پیدا کردم . حقوق نسبتا خوبی داشت و باعث شد زندگیمون حسابی بیافته روی ریل &#8230;تقریبا زندگی ما مثال زدنی شده بود . هرکدوم از فامیلا که میخواستن یه زندگی خوب رو مثال بزنن ما رو اسم میبردناز هیچ لحاظی مشکل نداشتیم . نه اقتصادی نه عاطفی و نه سکسی &#8230; ( فقط اینو توی پرانتز بگم که زن من یکمی هات بود و من هم واسش کم نمیزاشتم ! و همین خودش باعث عمیقتر شدن رابطه ی بینمون شده بود )تا اینکه 2 سال پیش توی اپارتمان ما یه همسایه پیدا کردیم . توی اپارتمانی که ما زندگی میکردیم توی هر طبقه 3 تا واحد وجود داشت که از شانس ما تا دو سال پیش اون دوتا دیگه واحد خالی بودنبله همسایه ما از راه رسید &#8230;یه پسر 22 ساله بود که بعد از اینکه رفته بود سربازی و برگشته بود توی کنکور شرکت کرده بود و دانشگاه ازاد تهران رشته کامپیوتر(نرم افزار) قبول شده بود و باباش هم برای اینکه راحت باشه این واحد رو براش خریده بود . به نظر میرسید خانواده ی پولداری باشن و پسره هم پسر خوبی به نظر میرسید و ظاهر معمولی ای داشت . همون شبی که وسایلش رو اورده بود من رفتم پایین با هم اشنا شدیم و کلی کمکش کردم تا همه وسایلش رو اورد توی واحد . شب هم به همسرم گفتم بیشتر غذا درست کنه تا ببرم برای اقا پسر که هنوز اسمش رو نمیدونستم و فقط فامیلیش رو گفته بود . اون شب غذا رو براش بردم و اسمش رو پرسیدم . اسمش ساسان بود بهش گفتم چه جالب ! منم شادمهر هستم . ( اگه میدونستم این ساسان قراره باعث بشه زندگیم از هم بپاشه همون شب میکشتمش ! و جنازه ی لعنتیش رو میبردم مینداختم خارج از شهر که سگا بخورن )از کارم براتون بگم گه حسابی توش پیشرفت کرده بودم و پله ها رو صدتا یکی طی کرده بودم . تقریبا یه حسابرس نیمه حرفه ای شده بودم . اکثر کارایی که شرکت ما میگرفت مربوط به کارخونه های اراک بود که من بعضی از هفته ها مجبور میشدم با ماشین هر روز صبح زود حرکت کنم برم اراک و اخر شب برگردم . البته بستگی به امکانات کارخونه ای که کار حسابرسیش رو انجام میدادم داشت و بعضی وقتا که جای خواب درست و حسابی داشت و فردا هم اونجا کار داشتم همونجا میموندم و به همسرم زنگ میزدم که بره خونه ی مامانش اینا چون شبا تنهایی میترسید توی خونه بمونهیکسال گذشت &#8230;فشار خانواده همسرم و خانواده خودم رومون زیاد شده بود که دیگه وقتشه &#8230; ! بچه میخواین . منم مخالفت میکردم که باید یه سال دیگه صبر کنن تا وضعیت مالیم بهتر بشه یه اپارتمان یه جای بهتر بگیرم بعدا &#8230;همه چی خیلی عالی پیش میرفت تا اینکه یه شب کارم دو ساعت زودتر تموم شد و راه افتادم اومدم خونه . وقتی رسیدم طبقه ی خودمون و در اسانسور رو باز کردم دیدم ساسان یه بشقاب دستشه که سه تا سیب زمینی توش چیده شده بود و از دم در اپارتمان ما رفت سمت اپارتمان خودش و بدون اینکه متوجه من بشه در رو باز کرد و رفت تو . اون شب به محض اینکه رفتم خونه همسرم بهم گفت که ساسان اومده ازش سیب زمینی گرفته . منم بی خبر از همه جا و بدون هیچ شکی به همسرم ، گفتم مگه اشپزی هم میکنه ؟ همسرم هم گفت لابد !چند هفته بعد هم واسم همین اتفاق تکرار شد با این تفاوت که اینبار ساسان رو در حالی دیدم که داشت میرفت تو خونه خودش و یه کاسه که چند تا تخم مرغ توش بود دستش بود . ایندفعه که من رفتم توی خونه همسرم چیزی نگفت منم هیچی نپرسیدم( جای هیچ شکی نداشتم . به همسرم کاملا اطمینان داشتم و به هیچ عنوان به خیانت و اینجور چیزا فکر نمیکردم )چند هفته دیگه هم گذشت تا اینکه اون روز نحس فرا رسید &#8230; ( که ای کاش مرده بودم و هرگز به این روز نرسیده بودم )حدودا شش ماه پیش روز سشنبه بود که من مثل همیشه ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدم ( هنوز همسرم خواب بود ) صبحانه خوردم و از خونه زدم بیرون &#8230; یادمه اون روز ، روز شلوغی بود و حسابی خسته شدم . سرم هم درد گرفته بود تصمیم گرفتم خیلی زود برم خونه . وقتی رسیدم با اسانسور اومدم بالا و در اسانسور رو باز کردم یهو یک جفت کفش مردونه دم در اپارتمان توجهم رو جلب کرد (اینم بگم که چون همسرم خیلی وسواس داشت اجازه نمیداد کفشا رو بیاریم داخل. همونجا میزاشتیم توی جا کفشی که مخصوص دم در بود و قفل هم داشت) وقتی کفشا رو دیدم یهو انگار یکی زد تو سرم ! که اقا شادمهر خوابی یا &#8230; فکرای بدی تو ذهنم گذشت که نکنه یکی به زوررفته تو و داره همسرم رو اذیت میکنه . زود اومدم پشت در که برم تو کلید رو دراوردم که یهو یه فکری از ذهنم گذشت .چند تا پله رفتم بالا سمت طبقه ی بعدی ، موبایلم رو دراوردم و یه زنگ به همسرم زدم . دستام میلرزید و یه جورایی دلشوره داشتم که یهو همسرم گوشی رو برداشت بعد از احوالپرسی معمولی گفت چیه چیزی شده گفتم نه ! همینجوری زنگ زدم ببینم چیکار میکنی ( خیلی تند نفس میکشید ) ازم پرسید کی میای گفتم دو ساعت دیگه ، گفت باشه و خداحافظی کردیمتمام بدنم یخ کرده بود و یه فکرایی توی ذهنم میگذشت که تا یک ساعت پیش تصورش رو هم نمیکردم .همونجا توی پله ها نشستم . انگار سقف رو سرم خراب شده بود . دستام چنان میلرزید که اومدم موبایلم رو بزارم تو جیبم افتاد چند تا پله پایینتر و باتریش دراومد . بلند شدم رفتم بیارم . پاهام تکون نمیخوردن انگار که یه وزنه ی صد کیلویی بهش بسته بودندوباره نشستم . احساس میکردم سرم داره منفجر میشه . نمیدونم چند دقیقه توی اون حالت بودم و هزار جور فکر و خیال از سرم میگذشت . یهو یه صدایی منو به خودم اورد . رفتم کنار نرده ها تا صداها رو خوب بشنوم . دیدم صدای ساسانه ! حدسم درست بود ! اولین جمله ای که ازش شنیدم این بود که به همسر من داشت میگفت : خودت از دستپختت خوشمزه تری ! صدای همسرم رو شنیدم که گفت برو تا حالم رو دوباره خراب نکردی ! یهو صدای همسرم رو شنیدم که با عصبانیت به ساسان گفت واای کفشت رو نیاورده بودی داخل ؟ دیگه صدایی نیومد &#8230;من فک کردم ساسان رفته مثل دیوونه ها شروع کردم به پایین اومدن از پله ها . مغزم کار نمیکرد فقط قدم برمیداشتم . چند پله مونده بود برسم پایین یهو صحنه ای رو دیدم که منو داغون کرد . ساسان نرفته بود بلکه با هم یه چند متر رفته بودن تو و در حالی که در باز بود داشتن لب میگرفتن . وقتی رسیدم پایین اولین نفر همسرم منو دید ( چون روش به طرف در بود ) . فقط منو دید با صدای لرزون گفت شادمههر &#8230; من با همون قدم ها به سمت در رفتم . با هر قدمی که بر میداشتم ده برابر عصبانیتم بیشتر میشد &#8230; وقتی ساسان یهو برگشت و منو دید مثل یه موش ترسو پا گذاشت به فرار اومد از کنار من رد بشه دستمو دراز کردم دستشو بگیرم نتونستم . یه لحظه توی پله ها خورد زمین ولی دوباره بلند شد و رفت . حقیقتش خیلی تو اون لحظه نمیخواستم بگیرمش . نگاهم بیشتر به طرف همسرم بود که رنگش حقیقتا مثل گچ سفید شده بود . همسری که تا چند ساعت پیش واسش میمردم الان ارزشش از یه سگ ولگرد واسم کمتر شده بود . رفتم طرفش توی خونه ، دستاشو اورد بالا فک کرد میخوام بزنمش . دستشو گرفتم کشوندمش پرتش کردم روی مبل &#8230; بدجوری شکه شده بودیه لحظه دوباره رفتم تو فکر ساسان کثافت . رفتم دم در دیدم در واحدش بازه فک کردم اومده یه چیزی برداره دوییدم از تو خونه یه چاقو برداشتم و رفتم سراغش . ولی هرچی گشتم هیچکس نبود . از شدت عصبانیت هیچی حالیم نبود هرچی وسیله توی خونش دیدم اوردم ریختم توی پذیرایی خونش روی فرش . لپ تاب ، کیس کامپیوتر و &#8230;رفتم توی خونه دیدم همسرم به شکل وحشتناکی داره میلرزه و اروم اروم گریه میکنه . وقتی چاقو رو دست من دید ترسش صد برابر شد . منم همینو میخواستم ( تو اون لحظه لذت میبردم ) رفتم یه بطری یک و نیم لیتری نفت تو خونه داشتم برداشتم رفتم توی خونه ی ساسان ریختم روی وسایلش و اتیش زدم ، در واحدش رو بستم ! و اومدم خونه ( مطمئنم اگه خودشم بود میکشتمش و با وسایلش اتیشش میزدم ) اومدم توی خونه همسرمو ندیدم رفتم توی اتاق دیدم گوشه اتاق نشسته و هیچی نمیگههم عصبانی بودم هم یه بغض بزرگ داشت گلوم رو فشار میداد . بهش گفتم چی واست کم گذاشتم ؟ که یهو دوباره زد زیر گریه ولی من خیلی عصبانی بودم و اون لحظه ذره ای رحم توی وجودم نبود . نمیدونم چی شد که یهو تصمیم گرفتم از خونه پرتش کنم بیرون . یه دستش رو گرفتم و تا توی پله ها کشوندمش . هرچی از دهنم در میومد بهش گفتم . یه لگد بهش زدم و داشتم میرفتم تو که یهو یکی از همسایه ها ی طبقه بالاای رو دیدم که داره میاد پایین . من رفتم داخل و در رو بستم . رفتم نشستم روی مبل تا 5 دقیقه هنوز تو این فکر بودم که برم همسرم رو بکشم . ولی هرچی زمان گذشت ( حتی تا الان که دارم این داستان رو مینویسم ) خوشحالتر شدم که دستم رو به خون الوده نکردم .نمیدونم چقدر وقت گذشت . شاید دو ساعت شد . سر و صدا توی راه پله ها زیاد بود ( اتشنشانی اومده بود اتیش خونه ساسان رو خاموش کنه ) چند دفعه هم در زدن که من به هیچکدوم توجه نکردم . ولی بعد از دو ساعت دیدم وحشتناک دارن در میزنن به شکلی که داشت در میشکست . با ارامش نسبی رفتم در رو باز کردم . دیدم پلیسه و بدون هیچ حرف اضافه ای من رو بازداشت کرد . منم با رضایت کامل رفتم سوار ماشین پلیس شدم ! و بردنم ، بدون هیچ اعتراضی .شب رو توی بازداشتگاه کلانتری به صبح رسوندم با چشمانی کاملا باز و فکری که به شدت گیرپاژ کرده بود.( توی اون شب تازه فهمیدم که قضیه ی سیب زمینی و تخم مرغ هم احتمالا ظاهر سازی بوده که اگه من یهو اومدم و یا یکی از همسایه ها دید مشکوک نشیم . که ساسان کثافت توی منزل ما چیکار میکرد )صبح در کمال صداقت رفتم پیش بازپرس و منم از سیر تا پیاز قضیه رو براشون تعریف کردم فقط با این تفاوت که به همسرم تهمت زنا ( سکس با غیر ) رو نزدم و ازش هم به این خاطر شکایت نکردم که بررسی بشه . (در حقیقت اون با ابرویی که ازش میرفت تا اخر عمر شکنجه میشد و نیازی به کار دیگه نبود) خوب میدونستم که این کار من ممکن هست حتی باعث اعدام یا چند سال حبس براشون بشه . بلافاصله بعد از اظهارات من پنج نفر رو به کلانتری فراخوندن :همسرم ، پدرش ، پدرم ، ساسان و پدرش که مالک اون واحد اتیش گرفته بودمن دوباره به بازداشتگاه منتقل شدم . تا بعد از ظهر توی بازداشتگاه بودم و بعد از بازداشت هم نفهمیدم که توی اون لحظات چی گذشته و بقیه ( مخصوصا همسرم ) چه اعترافی کردن . فقط فهمیدم پدر زن بیچاره من وقتی فهمیده دخترش چیکار کرده قلبش گرقته و به بیمارستان منتقل شده و ساسان هم همچنان فراری بود و کسی ازش خبر نداشت. وقتی بعداز ظهر من به قید وثیقه ازاد شدم فقط پدرم منتظرم بود و البته داشت گریه میکرد ! (احتمالا به بخت سیاه من فک میکرد و گریه میکرد )من توی اون لحظه هیچ حس پشیمونی و یا ناراحتی نداشتمسه روز بعد ساسان هم خودش رو معرفی کرده بوده . البته با فک شکسته ! ( من دست باباش رو از همینجا میبوسم )خلاصه بعد از یکماه دادگاه و پزشکی قانونی و اینطرف و اونطرف من به جریمه 5 میلیونی محکوم شدم اقا ساسان به شلاق و چند ماه حبس محکوم شد و همسر بنده هم به چند ماه زندانالبته به خاطر اینکه دو ماهه باردار بود حکمش فعلا اجرا نشد &#8230; (دلیل حقوقی دقیقش رو نمیدونم)بله همسر خیانتکار من وقتی رفته بوده پزشکی قانونی تازه فهمیده که دو ماهه بارداره &#8230; واین سوال توی ذهن همه هست که ایا این بچه ی منه ؟؟؟؟!!!چند هفته پیش مادر همسرم اومده بود خونمون . تا وسایل و لباسای دخترش رو جمع کنه . بیچاره روش نمیشد توی صورت من نگاه کنه ..این داستان تلخ زندگی من هست ، من که میتونستم بهترین زندگی رو برای همسرم بسازمولی این روزا فقط سیگار میکشم و مثل کیشمیش قرص ارامبخش میخورم . اوقات مسخره ام رو هم پای اینترنت میگذرونم ولی لحظه ای یک فکر و یک سوال بزرگ منو رها نمیکنه : من چه گناهی کردم که مستحق همچین مجازات وحشتناکی بودم ؟ ببخشید اگه یکم زیادی طولانی شد &#8230; تا جایی که راه داشت نکته های غیر ضروری رو حذف کردمنمیتونم بگم امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه . چون هیچکس از خیانت خوشش نمیاددر ضمن اگه دوباره داستان رو خوندید میتونید به جای کلمه &#8221; همسرم &#8221; هر کلمه ای که لایق اون میدونید رو به جاش بزارید و بخونید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175398</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گاییدن جنده خانوم میلف اول صبح</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d8%b5%d8%a8%d8%ad/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d8%b5%d8%a8%d8%ad/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 18 Jun 2019 04:58:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابش]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختیم]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بدنسازی]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بکنیمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بیاریم]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونمن]]></category>
		<category><![CDATA[پانزده]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستونات]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناشو]]></category>
		<category><![CDATA[پستونای]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترامادول]]></category>
		<category><![CDATA[تماشای]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داروخانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دروغگو]]></category>
		<category><![CDATA[دستشوئی]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[زمستانی]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سیگارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شناختیم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[کاندومو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدنشون]]></category>
		<category><![CDATA[مالیده]]></category>
		<category><![CDATA[ماهواره]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعها]]></category>
		<category><![CDATA[موندیم]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میارمش]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکسی این داستان که می خوام براتون شاه کس تعریف کنم حشری کننده نیست و یک کم خنده داره . این داستان مربوط به کونی همین امسال می شه. منو بچه ها یکی دو سالی بود که حشری بودیم و جنده نه مکان درست و حسابی داشتیم نه ماشین و نه هیچی. اینم بگم که [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				سکسی این داستان که می خوام</p>
<h3>براتون شاه کس تعریف کنم حشری کننده نیست و یک کم خنده</h3>
<p>داره . این داستان مربوط به کونی همین امسال می شه. منو بچه ها یکی دو سالی بود که حشری بودیم</p>
<h4>و جنده نه مکان درست و حسابی داشتیم نه ماشین و</h4>
<p>نه هیچی. اینم بگم که بچه پستون های شهر ما همشون حشرین. کار من شده بود نگاه کردن فیلم سوپرهای ماهواره</p>
<h5>تا سه کوس چهار شب و دیگه بدجوری قاطی کرده بودم.</h5>
<p>تو همین موقعها بود که با یکی از بچه های کوچه(مرتضی) که اونم خیلی حشری بود و دو سه سال از من سکس داستان و رفیقم(حسین) بزرگتر</p>
<h6>بود گرم شدیم و فهمیدیم که اونم به ایران سکس شدت حشری.</h6>
<p>خلاصه اونم برگشت گفت که یه یک هفته ای باباش اینا می خوان برن مسافرت و اگه می تونید یک کس ردیف کنید بیارید بکنیم. خلاصه ما از آن روز هر کسی رو که می شناختیم بهش رو انداختیم اما فایده نداشت. تا اینکه من به یکی از رفیقای مشتیم به اسم وحید قضیه رو گفتم و اونم گفت که به یکی از بچه ها می گه. خلاصه با هم رفتیم سراغ اون پسره و اون ما رو برد پهلوی یه کسکش و با اون صحبت کردیم و اونم گفت که من خودم همیشه اون جنده رو میکنم و یه سری بردمش باغ که گفت من تو باغ نمی دم نرخشم پانزده چوب بعد از کلی کس شعر گفتن بالاخره قرار شد که فردا زنگ بزنم و اونم اوکی رو بده. بالاخره روز موعود فرا رسید و منو بچه ها به اون پسره زنگ زدیم و اونم گفت که ساعت دو میارمش. منم رفتم حموم و یه دستی به سر و روی آنتنم کشیدم و یهو زنگ درو زدن و رفتم بیرون دیدم که مرتضی و وحید بیرون نشستن دارن کس شعر می گن رفتم پیشششون گفتم پس حسین کجاست گفتن اونو با اون کسکش با ماشین فرستادیم کرج تا جنده رو بیارن با هم کلی صحبت کردیم تا چه جوری جنده رو بیاریم تو خونه که تابلو نشیم اون کسکششم دکش کنیم که بره بالاخره قرار شد که وحید با اون صحبت کنه و خرش کنه که بره منو مرتضی رفتیم تو خونه و منتظر موندیم. یکهو دیدیم که دارن زنگ می زنن مرتضی رفت درو باز کرد من به محض اینکه دیدم جنده داره از پله ها بالا میاد یه احساس ترس توام با حشریت بهم دست داد اون نزدیک اومد و سلام داد فهمیدم که اون زنه نه دختر. بعد زنه شروع کرد به کسشعر گفتن و گفت که بچه هاتون پایین نمی زارن راننده ماشین بیاد بالا و اگه اون نیاد منم نمی دم. وحیدم که نتونست اون کسکشو دک کنه اومد بالا تازه اون کسکشم شاکی بود و می گفت که خونتون خیلی تابلو و از بیرون دید داره . بعد اون زنه یک سیگار وینستون لایت پایه بلند روشن کرد و مشغول سیگار کشیدن شد. من قصدم این بود که اونو شب نگه داریم خلاصه چند نفری تا صبح همه جای خونه تو حمام و روی اوپن آشپزخانه بکنیمش اما اون گفت که خونشون مهمون آمده و بچه هاش خونه تنهان و باید سریع بره خونش منم به شانس بدم لعنت گفتم. بعد خواستیم بریم شروع کنیم که جنده برگشت گفت که اول پولتونو بدید. مرتضی شروع به چونه زدن با زنه و کسکشش کرد و گفت که من به خاطر این بچه ها راضی شدم که کس بیاریم(حالا خودش هر روز می گفت که امشب کیرمو می زارم لای پتو ولی هر جور شده تا فردا یه کس ردیف کنید) و من 10 تومان بیشتر نمی دم اتفاقا اون روز روز مادر بود و من گفتم که بابا روز مادر یه تخفیفی بده دیگه بچه ها زدن زیر خنده و اونم خندش گرفت خلاصه بعد از کلی چونه زنی آخر سر نفری 10 تومان و مرتضی 15 تومان(جمعا 45 تومان) بهش دادیم. اون کسکش اومد تو اتاق و به منو مرتضی گفت که بزارید من اول بزنم بهش گفتیم برو کسکش کونی و دیگه خفه شد. خلاصه تشکو پهن کردیم و امودیم بیرون جنده رفت تو اتاق و مرتضی به من گفت که اول تو برو بزن منم چون خونه واسه اون بود بزرگتر از ما بود گفتم که خودت برو و اون رفت تو ما تو حال مشغول تماشای ماهواره که شوی جدید آرشو نشون می داد شدیم که صدای کلید در آمد مرتضی بود که داشت درو از پشت قفل می کرد. از این جا به بعدشو مرتضی برام تعریف کرد که چه کار کرده اون گفت که وقتی کیرمو درآوردم جنده گفت که پسر عجب خر کیری تو و شروع کردم به لب گرفتن ازش و پستوناشو می خوردم و بعد کیرمو میزان کسش کردم و فشار داده که دردش اومد و گفت آرومتر و من باز فشار دادم اما همه کیرم تو کسش نمی رفت و نصفش بیرون بود و خلاصه کردمو کردم بعد که از این وضعیت خسته شدم من زیر خوابیدم و اون آمد رو و کسشو میزان کیرم کرد و آمد روش و کسکش آنقدر کسشو رو کیرم چرخوند که داشت آبم میومد اونو از روی کیرم کشیدم کنار و آب کیرم ریخت روی خودم. بعد مرتضی اومد بیرون و به ما اشاره کرد منم به حسین گفتم که برو تو اونم رفت تو از این جا به بعدو از زبان حسین بشنوید اون گفت که رفتم تو و لباسامو در آوردم و یه کاندوم برداشتم که بکشم رو کیرم جنده گفت که بلدی گفتم آره اما حواسم نبود و حول شده بودم که سر کاندومو برعکس کنم که اون کاندومو گرفت و برعکسش کرد و کشید روی کیرم و من شروع کردم به خوردن سینه هاش و نوک سینه هاش یکم شق شد و کیرمو گرفت دستش و میزان کسش کرد و من یه ذره فشار دادم کیرم رفت تو کسش و چند تا تلمبه زدم که یهو آبم اومد و کیرمو کشیدم بیرون بعد اومدم که کاندومو در بیارم که یه ذره از آبم ریخت روی فرش و جنده گفت که چکار می کنی و دوباره یه کاندوم دیگه برداشتم که بکشم رو کیرم و گفت که چکار می کنی گفتم حال نداد که گفت 10 تومنتو بده بعد بیا بکن منم اعصابم کیری لباس پوشیدم و زدم بیرون.من که تو حال نشسته بودم دیدم که حسین درو باز کرد و اومد بیرون و دیدم که یه ور یه ور راه می ره و ریدم به خودم و پیش خودم گفتم که حتما کس با جلق خیلی  فرق داره که آب حسینو اینجور کشیده و گفتم که دهنم سرویس و خلاصه بعد از تعارف زدن به وحید بالا خره من رفتم تو. دیدم که لخت لخت روی تشک دراز کشیده و درو بستم و از بس حواسم پرت بود سریع لخت شدم من اون موقع سرمو با تیغ زده بودم و اون به من گفت که تو سربازی اما من گفتم که نه همینجوری موهامو تیغ زدم.بدنش یه ذره چاق بود خودشو با آرایش خوشگل کرده بود و بدون آرایش مثل اَن بود پشمای کسشو نتراشیده بود و من اصلا اینجوری حال نمی کردم پستوناش کوچیک بودن ازش پرسیدم که چرا پستونات کوچیکن گفت که بدنسازی کار می کنم منم پیش خودم گفتم تو که راست می گی اما دمبل تو کس ننه دروغگو تازه یادم رفته بود از داروخانه<br />
قرص ترامادول بگیرم کیر منم که همیشه بلند بود انگار به خواب زمستانی رفته بود یه ذره به دستش تف زد و اومد کیرمو مالید انگار که روی کیرم یه سطل آب ریختن یهو از جا پرید و بلند شد اما اون جوری که باید بلند نشد و من حال نمی کردم اومدم با پستوناش یکم بازی کردمو پیش خودم فکر کردم که مرتضی دهن سرویس حتما کیرشو به پستونای این زنه مالیده و از لیسیدنشون پشیمون شدم و یه کاندوم از جیب شلوارم در آوردم و آمدم بکشم روی کیرم که زنه گفت بدون کاندوم بکن با کاندوم حال نمی ده اما من توجه نکردم و کاندومو کشیدم روی کیرم و کیرمو میزان کسش کردمو یه ذره فشار دادمو و پاهاشو انداختم روی شانه هام و با دست زانوهاشو گرفتم و تلمبه زدم یه ذره که رفتم تو حس دیدم آبم داره می یاد و آبم همانجور که کیرم تو کسش بود ریخت تو کاندوم و کیرمو کشیدم بیرون و کاندومو از روش برداشتم و یه دستمال بهم داد و کاندومو گذاشتم تو اون وقتی می خواستم شلوار بپوشم یه 200 تومنی از جیبم افتاد بیرون و مثل ندیده ها اونو چنگ زد و گفت که پول سیگارم در آمد. بعد من آمدم بیرون و وحید رفت تو وکاراونم تمام شد و اونم اومد بیرون بعد اون کسکش به مرتضی گفت که می خوام تو حمام بکنمش مرتضی اعصابش کیری شد و گفت که لازم نکرده اون کسکشم رفت تو اتاق و بعد از چند دقیقه اومد بیرون و زنه رفت دستشوئی و بعد اونا رفتن و بعدا که خانواده مرتضی از سفر اومدن معلوم شد که اون زنه از دستشوئی یه جفت دمپائی بچه هم بلند کرده بود. خلاصه خیلی داستان کیری بود و از هر چی کس سیر شده بودم.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d8%b5%d8%a8%d8%ad/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2017</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم های لز چه حال توپی با هم میکنن</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%84%d8%b2-%da%86%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%aa%d9%88%d9%be%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%84%d8%b2-%da%86%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%aa%d9%88%d9%be%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 24 May 2019 08:07:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاج]]></category>
		<category><![CDATA[استادی]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بایستی]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمت]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برگردیم]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بمونهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بهشتیش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پاسپورت]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پسرخاله]]></category>
		<category><![CDATA[پولدار]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تحریکم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهایی]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[دارممن]]></category>
		<category><![CDATA[داریگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دریایی]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سینهاش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[صحبتهای]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قوربونت]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کردگفت]]></category>
		<category><![CDATA[کردماین]]></category>
		<category><![CDATA[کردیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گنجیدم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسات]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهام]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لواسون]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مواقعی]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستمیه]]></category>
		<category><![CDATA[هستاون]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[والبته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[همیشه دوست داشتم این داستان فیلم سکسی رو تو این سایت برای شما بنویسم و ثانیاً چند داستان در مورد سکس خانوادگی و مخصوصاً سکس با خاله سکسی تو سایت هست که امیدوارم با این شاه کس داستان این مجموعه کامل تر بشه و اینو هم بگم که این داستان کاملاً واقعی کونی هست و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>همیشه دوست داشتم این داستان فیلم سکسی رو تو این سایت برای شما</h2>
<p>بنویسم و ثانیاً چند داستان در مورد سکس خانوادگی و مخصوصاً سکس با خاله سکسی تو سایت هست که امیدوارم با</p>
<h3>این شاه کس داستان این مجموعه کامل تر بشه و اینو هم</h3>
<p>بگم که این داستان کاملاً واقعی کونی هست و حالا این هم از داستان سکس من و خاله فریبا:جریان مربوط به</p>
<h4>تابستون جنده سال 83 می شه. خاله من 43 سالش هست</h4>
<p>و خیلی اندام و قیافه سکسی پستون داره والبته خیلی هم پولدار هست.اون 3 تا بچه داره و من همیشه به</p>
<h5>علت دوستی کوس زیاد با پسرخاله هام خیلی به اونجا رفت</h5>
<p>و آمد دارم.من همیشه تو کف خالم بودم، خیلی از مواقع سعی می کردم(مخصوصاً زمان دانشجویی) صبحها که می دونستم به جز سکس داستان خالم هیچ کس</p>
<h6>خونه نیست برم اونجا تا اگر احیاناً میره ایران سکس حمام از</h6>
<p>سوراخ درب حمام اون بدن رویایی رو نگاه کنم و لذت ببرم.یا مثلاً خانواده خالم چون به من اعتماد کامل دارند همیشه وقتی می رفتند مسافرت یه کلید به من می دادند تا در نبودشون به اونجا سر بزنم. من هم از فرصت استفاده می کردم و با لباسهای زیر خالم چند بار حسابی جق می زدم و دلی از عزا در می آوردم.تابستون سال 83 که شوهر خالم به سفر کاری رفته بود. مامانم به خاله فریبا زنگ زد و گفت: ما می خوایم بریم لواسون( ما اونجا یه ویلا دارم) شما هم بیاید بریم که اونها هم گفتند باشه.همه تا شب توی ویلا بودیم و قرار بود که 2 شب هم اونجا باشیم که شوهر خالم ساعت 10 شب به موبایل خاله زنگ زد و گفت به کپی پاسپورت بچه ها احتیاج پیدا کرده و حتما همین امشب باید کپی پاسپورت ها رو براش فکس کنن در نتیجه خاله بایستی حتما بر میگشت تهران. چون تمام بچه ها رفته بودند قدم بزنند و من چون حوصله نداشتم نرفته بودم قرار شد من و خاله برگردیم تهران و شب رو هم تهران باشیم و صبح برگردیم به لواسون.ساعت 11 شب از لواسون حرکت کردیم به سمت تهران. همش پیش خودم می گفتم چی می شه من و این پری دریایی با هم سکس کنیم ولی نمی دونستم که امشب رویای من به حقیقت می پیونده.تو همین افکار بوده که یه دفعه خاله گفت : هومن یه سوال کنم راستش رو می گی؟ گفتم : البته خاله جون.خاله گفت: دوست دختر داری؟گفتم: نمی دونم چی بگم خاله جون. چون اگر بگم آره که می گید بده(خاله من یه مقدار مذهبی هست) و اگر بگم نه هم دروغ گفتم(اتفاقاً من اون موقع یه دوست دختر توپ داشتم)خاله گفت: نه عزیزم.اگر فقط با یکی باشی خوبه ولی به شرط اینکه فقط یه دونه باشه و هر روز با یکی نباشی (این حرف خاله برام خیلی جالب بود چون اولین بار بود که اینو ازش می شنیدم)تا تهران به همین صحبتهای معمولی گذشت و رسیدیم به خونه خاله فریبا. خاله سریع کپی پاسپورتها رو فکس کرد و گفت : من می رم یه دوش بگیرم. داشتم از شوق می ترکیدم چون می تونستم باز خالم رو لخت ببینم.اون به حمام رفت و من سریع از سوراخ درب حمام شروع به تماشا کردن اون کردم.اولش بلوز و شلوارش رو در آورد و بعد سوتین و شورت سفیدش رو به کناری انداخت و به زیر دوش رفت.داشتم از شدت شهوت می ترکیدم. کیرم رو در آوردم و در حالی که داشت منفجر می شد مرتب می مالوندمش و از دیدن اون صحنه رویایی لذت می بردم. همینطور داشتم خاله فریبا رو می دیدم و جق می زدم که کم کم داشت آبم می اومد و دیگه آخرهای کار بودم که چشمام رو بسته بوده و می خواستم موقعی که آبم می یادش در فکر کردن اون باشم که یه دفعه صدای باز شدن درب حمام رو شنیدم. وای خدای من چی می بینم. خاله برای برداشتن حوله درب حمام رو باز کرد و من رو کیر در دست جلو حمام دید!!!داشتم سکته می کردم. یه دفعه خاله که بدنش رو پشت درب قایم کرده بود داد زد: زود پاشو گم شو تو اتاق.وای خدای من چه آبرو ریزی شده بود. یعنی اون می خواد چی کار کنه؟ داشتم از ترس می مردم و همش تو این فکر و خیال بودم که اون می خواد چی کار کنه. من رفتم و نشستم توی اتاق پذیرایی و بعد از حدوداً 10 دقیقه خاله اومد. از صورتش می شد فهمید که اون هم یه کم ترسیده ولی معلوم بود که عصبانی هست. بدون اینکه چیزی بگه نشست کنارم و بعد از چند لحظه و در حالی که من سرم رو پایین انداخته بودم گفت: چرا این کارو کردی؟من هیچ چیزی جواب ندادم و اون باز اینو ازم پرسید و من در جوابش گفتم: ببخشید.اون گفت: ببخشید بدرد من نمی خوره و من علتش رو می خوام بدونم.گفتم: قول می دید همیشه بین خودمون بمونه.گفت: قول می دمگفتم: قول قول که ناراحت نشید و به کسی هم نگید.گفت: قول می دم ولی به شرط اینکه همه چیز و به من بگی.بدش من نزدیک به نیم ساعت همه چیز و میزان علاقم به اون رو براش توضیح دادم و گفتم که تقصیر خودم نیست و توی این همه آدم از تو خوشم می یاد.و بعدش اون در حالی که آرومتر شده بود گفت: که هومن جون من خاله تو هستم و از طرفی شوهر دارم و باید اینو درک کنی.من گفتم: خوب آخه چی کار کنم. خودم همه اینها رو می دونم ولی نمی تونم جلوی این علاقم رو بگیرم. اگر حتی فقط بزارید هر چی می خوام ببوسمت شاید کم کم با همین قانع بشم و دیگه از سرم بیوفته(می دونستم اگر بتونم راضیش کنم کم کم می شه پیش رفت کرد)گفت: نه اصلاً نمی شه. مگه من نگفتم به هیچ وجه همچین حرفهایی نزن.و من خیلی بهش التماس کردم. خیلی زیاد. و تونستم راضیش کنم که حداقل بزاره لبهاش رو ببوسم.البته گفت: فکر نکنی دیگه هر کاری بخوای می تونی بکنی یا اینکه هر روز بیای لبهای من رو کبود کنی.من که از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم گفتم: فقط شما بزارید من ببوسمتون بقیش حل می شه(یقین داشتم اگر بتونم کم کم روم بهش باز بشه می تونم خیلی کارهای دیگه باهاش کنم)صورتم رو آوردم جلو و نزدیک لباش کردم. وای خدای من. داشتم از حرارت ذوب می شدم. این لحظه رو توی خواب هم نمی دیدم. لبام رو گذاشتم رو لباش. مثل عسل شیرین بودند. نمی دونم چقدر طول کشید ولی یکی از بهترین لحظات زندگیم رو تجربه کردم.کم کم به زیر گلوش رفتم و وقتی اونجا رو مکیدم یه آه کوچک کشید و کم کم داشت به صورت ناله در می آمد و فهمیدم تحریک شده ولی خودش زود من رو عقب زد و گفت: دیگه بسه. بعد سریع پاشد و رفت تو اتاقش.من که حسابی راست کرده بودم دستم رو روی کیرم گذاشتم و با مالوندن اون در فکر دست آورد بزرگ امشب بودم.ساعت نزدیکیهای 1 صبح بود و من رفتم تلویزیون رو روشن کردم و شروع کردم به نگاه کردن. بعد از چند دقیقه خاله از اتاقش اومد بیرون و در حالی که یه لباس خواب کوتاه تا بالای زانو که شورت و سوتینش کاملاً مش<br />
خص بود رو بر تن داشت آمد نشست توی حال.هیچ کدام حرفی نزدیم و من دیدم کم کم شاید بشه استفاده کرد رفتم کنارش نشستم.یه دفعه مثل اینکه از آدم ناراحت باشه گفت: هومن چرا آخه این کارو کردی. پسر بی عقل حالم رو خراب کردی!گفتم: یعنی چی خاله جون؟گفت: تو که استادی پس چرا خودتو به نفهمی زدی؟یعنی نمی فهمی چی شده؟ تحریکم کردی بچه جون.وای خدای من. چی می شنیدم. به من گفت تحریک شده.دیدم بهترین فرصت رو به دست آوردم. سریع دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: خاله تو رو خدااینقدر من و خودت رو اذیت نکن. هیچ کس از رابطه من و تو مطلع نمی شه. بیا سعی کنیم از این رابطه لذت ببریم. مطمئن باشید همیشه بین من و شما می مونه.خاله هیچ چیزی نگفت و من خودم رو بهش چسبوندم و لبم رو گذاشتم رو لباش. وای خدای من مثل آتیش بود. کیرم مثل برق از جاش بلند شده بود. مثل سنگ سفت شده بود.کم کم به زیر گردنش رفتم و تمام گردنش رو مکیدم. دیگه آه و نالش شروع شده بود و من هم یه دستم رو آروم گذاشتم روی سینه هاش و خیلی آروم شروع به مالوندن کردم که یه دفعه گفت: خاله جون اینجا نه. بریم تو اتاق. هر دو پا شدیم رفتیم تو اتاق خواب خاله و در رو بست و فقط یه چراغ خواب کم نور روشن کرد.نمی دونم چه شکلی رفتم طرفش و باز شروع به لب گرفتن کردیم.هر دو مثل دیونه ها به جون هم افتاده بودیم. در همون حال لباس خوابش رو در آوردم و خوابوندمش روی تخت که گفت: عزیزم لباسات رو در بیار. من لباسهام رو به جز شرتم در آوردم .بعدش خوابیدم روش و شروع کردم تمام بدنش رو از پایین خوردن. معلوم بود خیلی لذت می بره. یه مقدار سینهاش رو از روی سوتین مالوندم و در حالی که یه کم به سمت بالا خم شده بود سوتینش رو باز کردم. مشغول خوردن سینه های خاله عزیزم شدم.چقدر شیرین بودن. همینطور که این کارو کردم آروم آروم به پایین آمدم و دور بهشتیش رو می بوسیدم.وقتی شروع کردم بهشتیش رو خوردم دیگه داشت جیغ می زد و همش قربون و صدقم می رفت.میگفت: بخورش قوربونت برم. بخورش عزیز دلم&#8230;بعد از اینکه حسابی براش خوردم گفت بخواب و در حالی که شورتم خیس خیس شده بود شرتم رو در آورد و شروع کرد برام ساک زدن.آخ که چقدر ماهر بود. خیلی با ولع این کار رو می کرد(بعدها بهم گفت که بر خلاف خودش شوهرش از این کار خوشش نمی میومده)خیلی خوب این کار رو انجام می داد و معلوم بود خیلی دوست داره.بعدش به اون گفتم می خوام بکنمت و اون در حالی که یه لب ازم گرفت به صورت طاق باز خوابید. خودش کیرم رو به داخل بهشتیش هدایت کرد. خیس خیس بود و خیلی داغ.جاتون خالی تا حالا اونقدر لذت نبرده بودم. خاله فریبا هم که از بس جیغ می زد داشت نفسش بند می اومد و غرق لذت بود. کم کم سرعتم رو تند کردم و همینطور اون رو می بوسیدم. که گفت : حالا تو بخواب و من بشینم روت. این کارو کردم.این طوری هم خیلی حال می داد. کیرم تا ته می رفت توی کسش و مثل قبل همش قربون صدقم می رفت.یه دفعه بدنش شروع کرد به لرزش و در حالی که من رو تو بغلش گرفته بوداز فرط شهوت جیغ می زد و بعدش آروم شد که فهمیدم ارضاء شده.یه کم بعدش به خاله گفتم: من کم کم داره آبم می یاد و اون از روم بلند شد و در حالی که سریع برام ساک می زد تمام آبم رو توی دهنش خالی کردم و اون هم تا آخرش رو خورد و بعدش هر دو تا صبح تو بغل هم خوابمون برد.صبح با هم رفتیم حمام و توی حمام هم یه بار دیگه کردمش.توی راه که داشتیم بر می گشتیم لواسون ازم تشکر کرد و گفت که خیلی لذت برده.منم بهش گفتم: خاله جون دیدید که خوبه و برای هر دومون لذت بخشه.خاله گفت: از این به بعد مواقعی که با هم تنها می شیم بهم بگو فریبا و نمی خواد بگی خاله.بعد از اون جریان تقریباً هفته ای دو بار با هم سکس داریم و هر دو از این وضعیت کاملاً راضی هستیم.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%84%d8%b2-%da%86%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%aa%d9%88%d9%be%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174185</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.016 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 06:05:46 by W3 Total Cache
-->