<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>بسیجی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%a8%d8%b3%db%8c%d8%ac%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 23 May 2018 06:55:26 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>بسیجی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>بزرگ ترین افتخار:‌ کردن فرمانده بسیج</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%b1%e2%80%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d9%81%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%b3%db%8c%d8%ac/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%b1%e2%80%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d9%81%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%b3%db%8c%d8%ac/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 04 Mar 2018 22:55:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[بسیجی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جنده بازی]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[دختر خراب]]></category>
		<category><![CDATA[دوست دختر]]></category>
		<category><![CDATA[زن خراب]]></category>
		<category><![CDATA[کردن از کس]]></category>
		<category><![CDATA[کس ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[کس دادن]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مخ زدن]]></category>
		<category><![CDATA[مکان عمومی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=1824</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/03/بزرگ-ترین-افتخار‌-کردن-فرمانده-بسیج.jpg?resize=210%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="بزرگ ترین افتخار:‌ کردن فرمانده بسیج" title="بزرگ ترین افتخار:‌ کردن فرمانده بسیج" decoding="async" fetchpriority="high" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/03/بزرگ-ترین-افتخار‌-کردن-فرمانده-بسیج.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/03/بزرگ-ترین-افتخار‌-کردن-فرمانده-بسیج.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/03/بزرگ-ترین-افتخار‌-کردن-فرمانده-بسیج.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="(max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p>دوستان داستانی که الان میخوام واستون بنویسم برمیگرده به 1 سال پیش .تصمیم گرفتم از اسم مستعار استفاده کنم و اسمم رو میزارم متین من توی دانشگاه دبیر انجمن کامپیوتر هستم و زیاد قیافه ندارم اما بجاش یه زبون دارم که باهاش مخ میزنم و میکنم واسه همین بچه ها بهم میگن روباه. تا الان [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/03/بزرگ-ترین-افتخار‌-کردن-فرمانده-بسیج.jpg?resize=210%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="بزرگ ترین افتخار:‌ کردن فرمانده بسیج" title="بزرگ ترین افتخار:‌ کردن فرمانده بسیج" decoding="async" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/03/بزرگ-ترین-افتخار‌-کردن-فرمانده-بسیج.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/03/بزرگ-ترین-افتخار‌-کردن-فرمانده-بسیج.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/03/بزرگ-ترین-افتخار‌-کردن-فرمانده-بسیج.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="(max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p><p style="text-align: right;"><img decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-1825" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/03/بزرگ-ترین-افتخار‌-کردن-فرمانده-بسیج.jpg?resize=300%2C200&#038;ssl=1" alt="" width="300" height="200" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/03/بزرگ-ترین-افتخار‌-کردن-فرمانده-بسیج.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/03/بزرگ-ترین-افتخار‌-کردن-فرمانده-بسیج.jpg?w=210&amp;ssl=1 210w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" data-recalc-dims="1" /></p>
<div class="panel-body" style="text-align: right;">
<p>دوستان داستانی که الان میخوام واستون بنویسم برمیگرده به 1 سال پیش .تصمیم گرفتم از اسم مستعار استفاده کنم و اسمم رو میزارم متین<br />
من توی دانشگاه دبیر انجمن کامپیوتر هستم و زیاد قیافه ندارم اما بجاش یه زبون دارم که باهاش مخ میزنم و میکنم واسه همین بچه ها بهم میگن روباه. تا الان بیشتر دخترای انجمن رو با چندتای دیگه کردم که بعدا اگر تونستم داستانش رو میزارم و فعلا میخوام بزرگترین افتخارم که کردن فرمانده ی بسیج دخترا بود رو بگم.</p>
<p>پسر عموی من اسمش نوید هست 1 سال از من بزرگتره یه پسر خیلی خوش تیپ و خوشکل هست اما متاسفانه خیلی کسخله و به اندازه ی یه حلزون می فهمه و فقط بلده سوراخایی که من میارم رو پر کنه.این داستان واسه زمانی هست که ترم 6 بود و الان دانشگاه رو تموم کرده.<br />
یه روز با نوید رفتم واسه ثبت نام بسیج توی دانشگاه و اون روز دخترا توی دفتربسیج بودن(دفتر بسیج دانشگاه ما مشترک هست و 1 روز دخترا هستن 1 روز پسرا).توی دفتر فرمانده بسیج با دوستش نشسته بودن که ازشون پرسیدم که برای ثبت نام چی میخواد و از این حرفا.خلاصه یه نیم ساعتی حرف زدیم تا اینکه با نوید هم رشته در اومد اما خوب ترم 2 بود و واسه گرفتن چند تا کتاب و جزوه شماره ی نوید رو گرفت. نوید بز شماره ی اون تیکه ی بهشتی رو نگرفت.خلاصه سر این قضیه کلی دعواش کردم.<br />
اون دختره ی دختر قد بلند با سینه های متوسط و هیکل خوش تراش بود اما خوب چادری و محجبه بود و اسمش نازنین بود(بعدا فهمیدم).<br />
به نوید گفتم عجب هیکلی داره همه چی کردیم غیر از بسیجی.گفت که این بسیجی هست و نمیشه و این حرفا<br />
خلاصه این دختره همیشه با گوشی ثابت به نوید زنگ میزد و همیشه هم از خونه و جلوی مامانش !<br />
بهش گفتم هر وقت زنگ زد سعی کن شمارشو بگیری تا راحتتر باشیم و روی مخش کار کنیم.اونم شمارشو به هر ترفندی بود گرفته بود و کم کم به هم اس ام اس می دادن و کتاب و جزوه رد و بدل می کردن.بعد به نوید گفتم اس ام اس عاشقانه بفرست و یه جوری وانمود که ازش خیلی خوشت میاد تا کم کم عاشقت بشه.<br />
خلاصه اینا بعد از یه مدت دیگه دل میدادن و قلوه میگرفتن و حسابی نازنین عاشق نوید شده بود<br />
به نوید گفتم برو توی حمام از اونجا به نازنین زنگ بزن و باهاش صحبت کن(البته توی این قسمت منم کنار نوید بودم و راهنماییش میکردم) تا روتون به هم باز بشه و کم کم به اونم بگو توی حمام بهت زنگ بزنه و صحبت کنین.<br />
نازنین خیلی خیلی دختر ساده ای بود و توی یه خانواده ی مذهبی و بسته بزرگ شده بود و توی عمرش چیزی به اسم کیر نه دیده بود و نه شنیده بود واسه همین چندتا فیلم نیمه سوپر نوید واسش برد تا هم واژه ی کیر رو بفهمه هم اینکه تحریکش کنه و با هم که بیرون میرفتن یه دستی بهش میکشید و یکم میمالیدش تا راحتتر بکنیمش<br />
خلاصه اینا دیگه صبح تا شب در مورد کیر و کس و کردن و این حرفا صحبت میکردن تا اینکه داداشم رفت سفر و خونش خالی شد.<br />
نوید زنگ زد به نازنین و ادرس بهش داد که بیاد خونه داداش من با هم صحبت کنن و اونم با تاکسی اومد و من رفتم توی یکی از اتاقها قایم شدم.<br />
رفتن توی اتاق داداشم و زنش منم رفتم یه صندلی گذاشتم کنار در و از بالای در که شیشه بود می دیدم.<br />
یکم با هم صحبت کردن و نوید کم کم شروع کرد نازنین رو بوسید(ازش لب نگرفت چون بدش میاد ) و کم کم لباساشو بیرون اورد و نازنین با یه سوتین و شرت سفید نشسته بود روی تخت .همونجوری که حدس میزدم یه بدن خیلی خوش تراش و گوشتی با سینه های متوسط داشت که هر کسی رو از خودش بیخود میکرد.<br />
نوید همینجوری میبوسیدش و ماساژش میداد و اونم آه و ناله میکرد.کیرم توی شلوارم داشت کم کم قد علم میکرد و فشار میاوردبه کیرم هم اسپری زدم تا زمانی که میخوام بکنمش اثر کرده باشه.سوتینشو بیرون اورد و شروع کرد سینه هاشو مثل بچه ها میخورد و میمالیدشون و اونم دیگه از خودش بیخود شده بود<br />
شورتشو کشید پایین و کس پف کردش نمایان شد.دیگه داشتم از حال میرفتم و تحمل نداشتم<br />
نوید کس هیچ دختری رو نمیخوره و فقط شروع کرد به انگشتاش با خروسکش بازی کردن و اونم داشت دست و پا میزد تا اینکه شروع به لرزیدن و کرد و از حال رفت<br />
نوید وازلین رو برداشت و انگشتشو کاملا چرب کرد و پاهای نازنین رو باز کرد و انگشتشو یواش کرد توی کونش و شروع کرد به جلو عقب کردن و نازنین هم صداش در اومده بود و میگفت نوید یواش.کم کم 2 تا انگشتشو کرد داخل و جلو عقب کرد بعد انگشتشو در اورد و کیرشو چرب کرد و نازنین رو کشید لبه ی تخت و یه بالش گذاشت زیر کمرش و کیرشو گرفت و کرد توی کونش و یواش یواش جلو عقب کرد و همینجوری بهش سرعت داد تا اینکه دیدم نوید داره ارضا میشه و کیرم توی شلوارم لبخند زد.<br />
نوید که ارضا شد ابشو ریخت رو ی شکمش چون بهش گفتم اگر بریزی توی کونش بجای نازنین تو رو میکنم.<br />
از روی صندلی اومدم پایین و چند بار بلند گفتم نوید کجایی و در رو باز کردم و رفتم داخل (مثلا خبر ندارم).نازنین چشمش به من افتاد شد مثل مرده ها!!!رنگش پرید و زبونش قفل شد.<br />
گفتم شما اینجا چیکار میکردین که زد زیر گریه.به نوید اشاره کردم یکم ازش دور بشه و رفتم نشستم کنارش و گرفتمش توی بغلم(کل عضلاتش قفل شده بود و نمیتونست تکون بخوره) و گفتم که عیبی نداره و این نیاز توی وجود همه هست و &#8230;.<br />
به هر بدبختی بود راضیش کردم و مخشو زدم وکم کم اروم شد و وقتی ساکت شد گفتم باید منم راضی کنی.خجالت کشید و یواش گفت باشه.<br />
سریع لباشو گرفتم تو دهنم و شروع کردم ازش لب گرفتم.اونم که بلد نبود و فقط همینجوری من میخوردمش.بعد رفتم زیر گردنش رو بوس کردم و لیسیدم انگار از این کارم خیلی خوشش اومده بود و خودشو ولو کرد توی بغلم و شل شد<br />
سریع لخت شدم و سینه های خوش فرمش رو گرفتم و یکی رو با دهنم میخوردم یکی رو با دستم میمالیدم اونم حسابی آه و ناله میکرد که حشریم بیشتر می شد.شکمش رو لیسیدم و رسیدم به کسش.با دستمال کسش رو پاک کردم چون ترشحاتش زیاد بود .<br />
زبونم که روی کسش کشیدم یه جیغ زد و پاهاشو دور سرم قفل کرد و منم حسابی کسش رو لیسیدم و اونم حسابی حال کرد اما ارضا نشد واسه همین یکم کسش رو مالیدم کاملا ارضا شد<br />
کیرمو چرب کردم و مثل قبل اوردمش لب تخت و بالش گذاشتم زیر کمرش که سوراخش بیاد بالاتر و راحت بره داخل.کیرمو گذاشتم جلوی سوراخش و با یه هل رفت داخل چون قبل از من نوید گشادش کرده بود اما کیر من هم بزرگتر از نوید بود هم کلفت تر.نازنین دردش میومد اما چیزی نمیگفت و فقط چشماشو بسته بود و لذت میبرد.منم 2 تا پاشو گرفته بودم بالا و تند تند تلنبه میزدم.<br />
پاهام خسته شده بود واسه همین کیرمو کشیدم بیرون و به نازنین گفتم حالت چهار دست و پا بگیره و رفتم پشت سرش و دوباره کیرمو کردم تو کونش و تند تند شروع کردم به کردنش و کیرم که میرفت داخل و میامد بیرون یه صدایی میداد که دیوونم میکرد.<br />
اصلا حواسم به نوید نبود که چیکار میکنه.رفته بود و کیرشو شسته بود و به زور کردش توی دهن نازنین و کم کم یادش می داد چطوری ساک بزنه و دقیقا شده بود مثل فیلمای سکسی و خیلی حال میکردم.<br />
این سپری لامصب دیگه خیلی بد اثر کردم بود و ارضا نمیشدم و کم کم کون نازنین داشت پاره میشد و صداش در اومده بود واسه همین کیرمو دادم یکم جلق بزنه و وقتی فهمیدم دارم ارضا میشم دوباره کردم توی کونش و بعد 2 دقیقه همه ی ابم رو خالی کردم توی کونش .خوابید وسط من و نوید و باهاش صحبت میکردیم اما اصلا نا نداشت جواب بده و فقط روی بدن نوید دست میکشید.<br />
لباسشو پوشید و رسوندیمش خونشون و از اون به بعد دیگه جواب هیچ تلفنی رو از من و نوید نمی داد اما بعد فهمیدم با یه پسر دیگه رخته روی هم و از بسیج هم اومد بیرون<br />
این رو به عنوان بزرگترین افتخار توی کارنامه خودم میدونم.نظر شما چیه؟</p>
</div>
<div class="row" style="text-align: right;">
<div class="col-sm-4 col-sm-push-8"></div>
</div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%b1%e2%80%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d9%81%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%b3%db%8c%d8%ac/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://avizoone.com/wp-content/uploads/2018/03/بزرگ-ترین-افتخار‌-کردن-فرمانده-بسیج.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1824</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس با زن یه سپاهی (بسیجی)</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86-%db%8c%d9%87-%d8%b3%d9%be%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d8%b3%db%8c%d8%ac%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86-%db%8c%d9%87-%d8%b3%d9%be%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d8%b3%db%8c%d8%ac%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Feb 2018 19:32:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[بسیجی]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[دختر بازی]]></category>
		<category><![CDATA[دختر خراب]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالی]]></category>
		<category><![CDATA[دوست دختر]]></category>
		<category><![CDATA[زن خراب]]></category>
		<category><![CDATA[سکس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://avizoone.com/?p=1002</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/02/سکس-با-زن-یه-سپاهی-بسیجی.jpg?resize=210%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="سکس با زن یه سپاهی (بسیجی)" title="سکس با زن یه سپاهی (بسیجی)" decoding="async" loading="lazy" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/02/سکس-با-زن-یه-سپاهی-بسیجی.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/02/سکس-با-زن-یه-سپاهی-بسیجی.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/02/سکس-با-زن-یه-سپاهی-بسیجی.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p>با سلام خدمت دوستان عزیز من اسمم بهروزه و 23 سال دارم میخوام داستان خودمو که دو سال پیش اتفاق افتاد براتون تعریف کنم. من بچه شهرستانم  و خوزستانیم و در نوع خود یک بچه بسیار باهوش (خرخون) و ریاضیم هم خیلی توپه . بالاخره تو کنکور ، دانشگاه تهران قبول شدم و بهمون تو [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/02/سکس-با-زن-یه-سپاهی-بسیجی.jpg?resize=210%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="سکس با زن یه سپاهی (بسیجی)" title="سکس با زن یه سپاهی (بسیجی)" decoding="async" loading="lazy" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/02/سکس-با-زن-یه-سپاهی-بسیجی.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/02/سکس-با-زن-یه-سپاهی-بسیجی.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/02/سکس-با-زن-یه-سپاهی-بسیجی.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p><p style="text-align: right;"><img loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-1003" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/02/سکس-با-زن-یه-سپاهی-بسیجی-300x200.jpg?resize=300%2C200" alt="" width="300" height="200" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/02/سکس-با-زن-یه-سپاهی-بسیجی.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/02/سکس-با-زن-یه-سپاهی-بسیجی.jpg?w=210&amp;ssl=1 210w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" data-recalc-dims="1" /></p>
<p style="text-align: right;">با سلام خدمت دوستان عزیز<br />
من اسمم بهروزه و 23 سال دارم میخوام داستان خودمو که دو سال پیش اتفاق افتاد براتون تعریف کنم.<br />
من بچه شهرستانم  و خوزستانیم و در نوع خود یک بچه بسیار باهوش (خرخون) و ریاضیم هم خیلی توپه . بالاخره تو کنکور ، دانشگاه تهران قبول شدم و بهمون تو تهران خوابگاه دادن.<br />
از قیافه خودم بگم که از بس آفتاب جنوب خورده یکم سبزه شده ولی چشمای سبزم داخل اون رنگ صورتم خودنمایی میکنه واسه همین قیافه بدی ندارم و نسبتاً خوش قیافم.<br />
ماجرا از اونجا شروع شد که میخواستم با مترو برم مصلی برا یه کاری. تو مترو که وایستاده بودم که یهو یه خانم 23-22 ساله (که بعدااًفهمیدم 28 سالش بوده) چادری ولی فوق العاده خوشگل اومد وایستاد بغلم . چون چادری بود تخم کاری رو نداشتم . تو فکر این بودم که چطور راه ارتباطی باز کنم که یهو گوشیش که داشت حرف میزد و میخواست بذاره تو کیفش از دستش اوفتاد زیر پای من، من سریع خم شدم و گوشی رو اوردم . یه نوکیا 5800 داشت که یه Wallpaper قشنگ روش بود وقتی گوشی رو بهش دادم ازم تشکر کرد و من هم ازش خواستم wallpaper رو اگه میشه برام بفرسته   با یکم تاخیر قبول کرد و فرستادش حالا اسم بلوتوثش رو می دونستم .<br />
به ایستگاه اولی که رسیدیم سریع جیم فنگ شدم تو واگن بغلی و باید شانس می آوردم که گوشی دستش باشه و بلوتوثشم روشن. رفتم رو یکی از note های داخل گوشی که برای چنین مواقعی (توی پارک و مترو و جاهای شلوغ) که حاوی  جملاتی بود که از طرف درخواست دوستی میکرد و send via Bluetooth زدم و دیدم بولوتوثش روشن و ok هم کرد تو کونم عروسی شد . حالا باید میدیم جواب میده یا نه ؟ داشتم به جمله بعدیم فکر میکردم که یهو بلوتوث اومد . خودش بود !! سریع yes زدم و بازش کرد مثل من با Note جواب داده بود و شماره ای داده بود و نوشته بود «بعد از ساعت 11 شب sms بده» حالا 50% راه رو رفته بودم.<br />
کارم و کردم رفته بودم خوابگاه و منتظر شدم ساعت 11 بشه. اینو بگم که من فقط میخواستم باهاش دوست بشم و ابداً فکراینو نمیکردم که شوهر داره و فکرسکس باهاش رو نداشتم. فقط یه جورایی ازش خوشم اومده بود.<br />
ساعت حدود 11.15 بود که بهش sms دادم و اونم جواب داد و sms بازی شروع شد. همون شب فهمیدم که بابای دختر یکی از خر فرمانده های سپاهه و وضعشون از صدقه سری آقا بزرگه به شدت توپه و شوهر گرامیشم شغلش لنگه بابای بزرگوارشونه واسه همینم دختره این تیپی میاد بیرون. و فهمیدم 28 سالشه و کپ کردم و دیگه قید دوستی باهاش رو زدم.<br />
دو سه شبی sms ندادم تا اینکه دیدم یه اس ام اس داد و گفت برم به یه رستوران روبروی سینما آفریقا تو خیابون ولیعصر اسم رستوران رو الان یادم نیست . وساعتش رو برام تعیین کرد.<br />
وقت قرار که رفتم اونجا و منتظرش شدم ( البته یکم هم ترس داشتم) اومد. بیچاره با همون تیپی بود که تو مترو دیدش بودم منتها یکم با آرایش بیشتر و یه چادر نازکترو خوشگلتر . بعد از سلام و احوالپرسیهای معمولی رفتیم تو رستوران و نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم. اون از خودش میگفت منم از خودم و یه مشت کس شعر واسه هم می گفتیم. سه چهار بار دیگه هم با هم رفتیم بیرون و یه طوری از حرفاش فهمیدم که تو این 3 سالی که ازدواج کردن شوهرش زیاد بهش توجه نمیکنه.<br />
یه روز که تو خوابگاه گرم درس خوندن بودم حدودای ساعت 12 ظهر بود که موبایلم زنگ زد و دیدم طرفه نمیخواستم جواب بدم ولی خیلی نامردی میشد جواب دادم بعد از سلام و احوالپرسی کردن منو دعوت کرد واسه شام برم خونشون تا به شوهرش معرفیم کنه من دیگه از تعجب شاخ دراورده بودم و تخمام جفت کرده بودن و به گه خوری افتادم که بابا غلط کردم و دیگه دختر بازی نمیکنم نمیخواد منو به شوهرت تحویل بدی ، عجز و ناله و التماس میکردم که دیدم گفت نه بابا تو رو به عنوان معلم ریاضی واسه خواهر شوهرم معرفی کردم و اون میخواد ببیندت و اگه تو گزینش قبول بشی یه پول خوبی واسه درس دادن گیرت میاد. قبلاً گفته بودم که ریاضیم خیلی توپ بود . ولی من قبول نکردم ولی یه طوری مطمئن حرف زد که دیگه گفتم یا خایه مال میشیم یا گشاد.<br />
شب با یه تیپ خفن بچه مثبتی رفتم در خونشون که یه خونه ویلایی شیک توی شهرک غرب بود. درو زدم و انتظار همه چیز رو میکشیدم به غیر از &#8230;.. . که در باز شد رفتم تو یه خونه ویلایی توپ با استخرو باغچه بزرگ . کس کش شوهرش 32 سال نمیکنه معلوم نبود از کجا پول این ویلا رو اورده بود.<br />
وقتی توی راه پله به استقبالم اومد از تعجب داشتم شاخ که چه عرض کنم دم هم در آوردم. خودش بود . با یه بلوز آستین سه ربع چسبون که رنگ سرخش با رنگ شلوارک سه ربعش هم جور بود پوشیده بود اینقدر سفیدو خوشکل شده بود که حد نداشت. موهای لختش که خیلی قشنگ مش شده بود داشت دیوونم میکرد.<br />
داشتن چشمام در می اومدن که با صداش که میگفت چیزی شده به خودم اومدم و گفتم نه و دستشو کشید جلو و باهام دست داد داشتم بیشتر تعجب میکردم داخل ویلا از چیزها و وسایل لوکس هیچی کم نداشت بعد از مدتی پذیرایی مختصر شامل شربت و میوه بهم گفت بریم شام بخوریم گفتم صبر نمیکنید تا آقا بیاد گفت بعد از غذا میاد!! من هم بلند شدم و رفتم سر میز بعد از غذا کمکش کردم ظرفارو جمع کنه .<br />
بعد رو کاناپه نشستم به صورت خیلی مودب و مشغول تماشای تلویزیون بودم که اومد پهلوم به فاصله 10 سانتیم نشت و شروع کرد به حرف زدن. داشت حرف میزد که گفتم خوش به حاتون عجب خونه بزرگی دارین!! که دیدم خندش قطع شد و با حالتی ناراحت گفت : هیچکدومشون بدرد نمیخوره وقتی تو ازشون لذت نمیبری . گفت که چی شده دیدم بغضش ترکید شروع کرد به درددل کردن که بله حاج آقا از 30 روز ماه یک هفته درمیون خونه نیستن و به کاراشون تو مانورها و پایگاه ها این جور جاها تو شهرستانها میرسن و اون دو هفته ای هم که تهران تشریف دارن شب تنها میان خونه و از صبح تا شب به خایه مالی برای بالا دستیها مشغولن و اصلاً به نیازهای خانمشون رسیدگی نمیکنن.<br />
یه حالتی داشت که خودش رو برای بغل کردن فراهم میکرد منم دلو زدم به دریا و سرشو رو شونم گذاشتم که دیدم بله خانمم بدش نمیاد و من شروع به دست کشیدن تو موهاش کردم .<br />
همون طور که تو بغلم بود گفت نمیدونم چه گناهی کردم که توی چنین خانواده ای به دنیا اومدم که همه چی باید زوری باشه به زور باید چادر بزنی به زور باید شوهر کنی همه چی باید طبق گفته آقایون باشه و سالی یکی دو بار بیشترم بهت نرسن. از گفتن این حرف شاخ در اووردم وهمون طور که سرش رو شونم بود سرش رو اورد بالا و لپم رو بوسید من جا خوردم و خودمو عقب کشیدم . مثل گچ سفید شده بودم و به کنج کاناپه پناه اورده بودم که دیدم دست وردار نیست و اومد به طرفم با دست جلوشو گرفتم و گفتم جون خودت بس کن الان شوهرت میاد بدبخت میشم و بقیه عمرمو باید تو کهریزک و اوین باشم. در حالی که سرش پایین بود گفت : شوهرم شهرستانه و تا آخر هفته نمیاد ، من پشت تلفن اون حرفا رو به تو زدم که بکشونمت اینجا آخه اگه همین طوری دعوتت میکردم و بهونه نداشتم عمراً میومدی . یکم آروم شدم و به طرفم اومد لبشو رو لبم گذاشت وای عجب لبی بود نرم و خوردنی داشتم لذت میبردم که یاد یه چیزی اوفتادم سریع عقب کشیدمش گفتم : اگه یه وقت کسی اومد چی کار کنیم ؟ گفت : نگران نباش. و یه درو اونطرف سالن بهم نشون داد گف اون در پشتیه حیاطه از اون میری بیرون و بعد از در کوچیکی که آخر حیاطه میری تو خیابون. من درو برات باز گذاشتم و قفلش نکردم .<br />
دوباره طرفم اومد ولی ترس و رو تو چشام میدید که دستمو گرفت و برد تو اتاق خواب. بعد دیگه منم که خیالم راحت بود شروع کردم به لب گرفتن ازش شغول لب گرفتن بود که دستش رفت طرف کیر (معظم له) بنده و اون رو گرفت منم دستمو بردم زیر بلوزش کرست نبسته بود و خودشو آماده کرد بود با یک حرکت بلوزش رو در آوردم و شروع به خوردن سینه هاش کردم دیگه داشت پرواز میکرد وبلند آه و آه میکرد و معلوم بود که مدت زیادیه سکس نداشته که دیدم که یه دفعه از زیرم در رفت و منو رو تخت نشوند و کیرم رو در آورد و گذاشت تو دهنش و شروع به ساک زدن کرد . چقدر خوب ساک میزد !!!!!!! داشت آبم میومد که بلندش کردم تا دروازشو ببینم خوابوندمش رو تخت و شلوارشو در اوردم و به شرتش رسیدم از رو شرت شروع کردم به خوردن کسش بعد شرتشو درآوردم عجب کسی بود بدون مو و سفید و زیبا. شروع کردم به خوردن چوچولش و زبونم رو هی تو کسش میکرد و در می آوردم دیگه داشت پرواز میکرد می خواستم یه حال اساسی بهش بدم اینقدر براش خوردم که ارضا شد و یکم آب پاشید رو صورتم. بی حال اوفتاده بود<br />
بعد از مدتی که به خودش اومد بهش گفتم از کجا بذارم گفت از هر کجا دلت میخواد منم گفتم از دو طرف . خندید و گفت : من در اختیارتم هر کاری میخوای بکن . از جلو مشغول شدم سر کیرم رو به سمت کسش هدایت کردم و آروم واردش کردم جیغ خفیفی زد و من آروم شروع کردم به تلمبه زدن. کسه خیلی تنگ و گرمی داشت معلوم بود باهاش زیاد بازی نشده. کم کم با اخ و اوخش و گفتن تندتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتر جرم بدههههههههههه. ریتم منم تندتر شد حدود چهار تا پنج دقیقه تلمبه میزدم که یه جیغ کشید و بدنش لرزید و شل شد و دوباره به اورگاسم رسید ولی من هنوز آبم نیومده بود<br />
دوباره وایستادم تا حالش جا بیاد و من این بار از در عقب میخواستم وارد بشم یکم ترسید و گفت از عقب نه منم اخمی کردم و اون واسه اینکه دلمو نشکونه گفت باشه برو روغن زیتون رو بیار و آروم بذار توش. منم جنگی رفتم روغن زیتون رو اوردم یکم به کیرم زدم و یکم هم به سوراخ اون مالوندم بعد وارد عمل شدم اول یه انگشتم رو گذاشتم تو سوراخش بعد با دو انگشت میکردمش. وقتی یکم باز شد آروم سرش رو توش گذاشتم جیغی زدو گفت : آرومتر درد داره . منم آروم آروم کیرمو میکردم تو کونش وقتی نصف کیرم تو کونش جا دادم یدفعه یه تکون به خودم دادم و همه کیرمو تو کونش کردم یه داد بلند کشید و دستشو زد رو تخت و گفت وای کونم پاره شد داغونم کردییییییییییییی.. ولی من بدون توجه بهش تلمبه میزدم اونم محکم. دیگه اونم داشت لذت میبرد و اخ و اوخ میکرد. کونشم مثل کسش گرم و تنگ بود و اصطکاک کیرم با دیواره ی تنگ کونش لذت خاصی داشت. بعد حدود سه &#8211; چهار دقیقه تلنبه زدن بش گفتم داره میاد چیکار کنم گفت بریز تو کونم بعد از چند ثانیه آبمو با تمام شدت تو کونش ریختم و اونم با یه فریاد بلند ارضا شد. بعد دوتامون بی حال روی هم اوفتادیم و همون طور خوابیدیم.<br />
صبح بود که پاشدم دیدم هنوز لخت رو تخت اوفتادم ولی اون بیدار شده بود رفته بود صبحانه درست کنه لباس پوشیدم و میخواستم برم که گفت تا آخر اون روزی که شوهرم بیاد پیشم بمون منم از خدا خواسته اونجا موندم.<br />
یه دوماهی اونطور گذشت و هر وقت شوهرش میرفت شهرستان ما با هم بودیم تا اون میومد و بعداً هم رفتیم یه دفتر ازدواج و با پول دادن به دفتر دار اونجا کاری کردیم که حاج آقا ما رو عقد کنه و بدون نوشتن اسم همدیگه تو شناسنامه ( به کمک دفتر دار عزیز) ما با هم عقد شدیم و هنوز که دو سالی میگذره ماهی 7-8 شب پیش همیم و با هم میخوابیم .</p>
<p style="text-align: right;">
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86-%db%8c%d9%87-%d8%b3%d9%be%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d8%b3%db%8c%d8%ac%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://avizoone.com/wp-content/uploads/2018/02/سکس-با-زن-یه-سپاهی-بسیجی.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1002</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گایش فاطی کوماندو</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%af%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d9%81%d8%a7%d8%b7%db%8c-%da%a9%d9%88%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%88/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%af%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d9%81%d8%a7%d8%b7%db%8c-%da%a9%d9%88%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Jan 2018 17:00:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[بسیجی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جنده بازی]]></category>
		<category><![CDATA[کردن از کس]]></category>
		<category><![CDATA[کس دادن]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مخ زدن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://avizoone.com/?p=741</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/گایش-فاطی-کوماندو.jpg?resize=211%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="گایش فاطی کوماندو" title="گایش فاطی کوماندو" decoding="async" loading="lazy" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/گایش-فاطی-کوماندو.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/گایش-فاطی-کوماندو.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/گایش-فاطی-کوماندو.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p>چند ماه قبل بود . روز جمعه . برای یه کاری رفته بودم انقلاب . خلاصه دم دمای ظهر داشتم از جلوی دانشگاه تهران رد میشدم. نماز جمعه تموم شده بود و همه داشتن بر میگشتن .یه دفعه چشمم افتاد به یه کس تمیز و بچه مثبت. این کس با اون هایی که تا به [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/گایش-فاطی-کوماندو.jpg?resize=211%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="گایش فاطی کوماندو" title="گایش فاطی کوماندو" decoding="async" loading="lazy" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/گایش-فاطی-کوماندو.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/گایش-فاطی-کوماندو.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/گایش-فاطی-کوماندو.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p><p style="text-align: right;"><img loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-742" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/گایش-فاطی-کوماندو-300x199.jpg?resize=300%2C199" alt="" width="300" height="199" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/گایش-فاطی-کوماندو.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/گایش-فاطی-کوماندو.jpg?w=211&amp;ssl=1 211w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" data-recalc-dims="1" /></p>
<p dir="RTL" style="text-align: right;" align="RIGHT">چند ماه قبل بود . روز جمعه . برای یه کاری رفته بودم انقلاب . خلاصه دم دمای ظهر داشتم از جلوی دانشگاه تهران رد میشدم. نماز جمعه تموم شده بود و همه داشتن بر میگشتن .یه دفعه چشمم افتاد به یه کس تمیز و بچه مثبت. این کس با اون هایی که تا به حال کرده بودم کلی فرق داشت. این یکی چادری بود و تا به حال سبیلا شو حتی نزده بود . نمی دونم چرا یه دفه کونم خارید برم مخش رو بزنم. آقا ما گفتیم نگاه هم به ما نمیکنه . رفتیم جلو و بعد از کلی قر دادن و دلقک بازی مخش رو ریختم تو کاسه. خلاصه شماره رو دادیم و زدیم به چاک . اصلآ چشمم آب نمیخورد تماس بگیره . از اون روز به بعد دهن موبایل منو گایید. اسمش فاطمه بود و از اونجایی که آمار میداد از اون خونواده های خفن حزب ا&#8230; داشت . میگفت بابا ننش اجازه نمیدن از خونه بره بیرون میگفت درسش تموم شده و حتی توی عمرش با یه پسر درست و حسابی حرف نزده چه برسه با یکی دوست بشه.</p>
<p style="text-align: right;">
<p dir="RTL" style="text-align: right;" align="RIGHT">خلاصه از اونجایی که من تخمام میخواره واسی این جور دختر ها شروع کردم به خر کردنش. خودمونیم ها این جور دختر ها خوب خر میشن . ما هم تا جایی میتونستیم روش کار کردم تا راضیش کردم یه تریپ قرار بزاریم بیرون. خلاصه قرار شد جمعه ی بعد یه جوری نماز جمعه رو دو در بزنه تا همدیگه رو ببینیم. جمعه بعد رفتم انقلاب تا دیدمش یهو کس خانوم شکفت اومد جلو . دستم رو طرفش دراز کردم اما یهو دیدم اخم کرد و گفت من دست نمیدم چون گناه کبیره هست. آقا ما رو میگی از همون لحظه تصمیم گرفتیم دهن خوشگل خانومو بگاییم. برای همین مجبور شدم از شیوه های درجه اول مخ زنی استفاده کنم. کلی باهاش صحبت کردم بد جوری عاشقش کردم . از اون روز به بعد فقط با تلفن با هم در ارتباط بودیم .کلی پشت تلفن گریه میکرد و میگفت از عاشقی داره میمیره . تا اینکه همین جمعه قبل یه تریپ تصمیم گرفتم بیارمش خونه ببینم چند زنه حلاجه .</p>
<p style="text-align: right;">
<p dir="RTL" style="text-align: right;" align="RIGHT">فکر نمیکردم بیاد ولی مثل آب کیری که میپاشه اون هم پرید تو خونه. نماز جمعه رو دو در زده بود . وقتی اومد تو حتی چادر ش رو هم نکند ما هم یه جورایی بیخیال گاییدنش شده بودم پیش خودم میگفتم این بدبخت چه گناهی داره به همین زودی بی پرده بشه . اومد نشست رو کاناپه . من هم رسیور رو روشن کردم و نشستم کنارش . گفت: ببین محسن اصلآ فکر بد بدی به ذهنت نرسه من اصلآ از اون دختر ها نیستم که بدنم رو نا محرم ببینه. از ودکا و آبجو براش حرف زدم میگفت اصلآ تو عمرش این چیزا رو نشنیده چه برسه بخواد بخوره. تا اینکه نمیدونم چی شد خواست بزنم شبکه شو . من هم از خدا خواسته زدم شبکه شو سوپر. فکر میکردم ناراحت میشه . ولی خوشش هم اومده بود . برای چند لحظه سکوت حکمفرما بود. دیدم چهرش داره عوض میشه.کیر ما هم داشت شق میشد. هی میگفتم بابا محسن بیخیال تو توبه کردی ولی فشار کیر نمیذاشت. دستم رو حلقه کردم دور گردنش فکر میکردم ناراحت میشه ولی به روی خودش نیوورد.تازه فهمیدم خوشگل خانوم هم حشری شده.</p>
<p style="text-align: right;">
<p dir="RTL" style="text-align: right;" align="RIGHT">
<p style="text-align: right;">
<p dir="RTL" style="text-align: right;" align="RIGHT">کم کم لاله ی گوشش رو مالیدم. دیدم خودش رو زده کوچه علی چپ. گفتم فاطمه جون چادرت رو در بیار گرمت میشه ها. تو همون حس گفت : خودت درش بیار. من هم از خدا خواسته شروع کردم اولش چادرش رو در اووردم . کس خانوم هم فکر میکرد من نمیدونم همش چشم دوخته بود به تلویزیون. ما هم داشتیم عملیات انجام میدادیم. حشرم زده بود بالا. لبم رو گذاشتم رو لبش.بدبختی لب دادن هم بلد نبود.تا جایی میتونستم زبونم رو کردم تو دهنش در اوردم. کردم و در اوردم. یهو دیدم یه چیزی داره کیرم رو میماله. دستش رو گذاشته بود رو کیرمو داشتم میمالید.گفت: محسن این کارا که گناه نداره؟ منم گفتم: نه عزیزم تازه اگر دو طرف راضی باشن صواب هم داره!(پیش خودم هم میگفتم: آره جنده خانوم برو عمت رو خر کن چرا خودت رو خر میکنی) روسریش رو کندم. چه موهای قشنک و بلندی داشت.کم کم رفتم به سمت پایین . خابوندمش رو کاناپه. پستونش رو که دیدم داشت آبم میومد. تا حالا اینطور پستونی ندیده بودم. نوک پستونش خفن شق کرده بود.منم یه ربع لیسش زدم. شروع کرد به آه آه کردن. داد میزد. حشرش زده بود بالا. رفتم پایین تر مانتوش رو در اووردم.و بعدش شلوار و شرتش رو که کیشیدم پایین نزدیک بود غش کنم.چه کس تمیزی.چه کس تنگ و جمع و جوری .بابا اصلآ حیفم میومد این چنین کسی رو بازش کنم. گفتم پاتو باز کن. اونم باز کرد . شروع کردم لیسیدن. عجب چوچولی داشت.چقدر ناز وتمیز بود . چه بوی خوبی داشت کسش. دیدم داره از حال میره. گفتم محسن حالا نوبت منه. شلوار رو کشیدیم پایین و خانوم شروع کرد به ساک زدن. چنان کیر ما رو میخورد که فکر کردم الانه که کیرم تموم بشه.داشتم ارضا میشدم که از دهنش کشیدم بیرون. دلم نیومد بزنم تو کسش گفتم برگرد گفت واسیه چی از عقب.تعجب کردم .همونطوری که روش خابیده بودم کیرم رو گرفت کرد تو کس نازش.گرمای کسش رو حس کردم. چه گرمای دلپذیری. چه کس تنگی داشت.</p>
<p style="text-align: right;">
<p dir="RTL" style="text-align: right;" align="RIGHT">
<p style="text-align: right;">
<p dir="RTL" style="text-align: right;" align="RIGHT">تازه فهمیدم جنده خانوم از اون حرفه ای هاست.و داشته تا الان برای ما فیلم بازی میکرده. ما هم شروع کردیم به بالا پایین کردم. چقدر داد و ناله میکرد. بهش گفتم فاطمه جون آهسته تر میگفت نمیشه دست خودم نیست. نتونستم خودم رو نگه دارم و تنگی کسش هم باعث میشد کیر ما زود تر تف کنه. بهش گفتم فاطمه ابم داره میاد بزار بکشمش بیرون گفت نه من دارم ارگاسم میشم.آقا ما کف کردیم اسم ارگاسم رو دیگه از کجا بلده! خلاصه راضی شد به جای کسش ما ابمون رو بریزیم تو کون مبارکش. عجب کون تنگ و تمیزی داشت. گفتم بزار ابم دیر بیاد .کشیدم از کسش بیرون و شروع کردم به لیسیدن کونش. وای چه حالی میداد. کونش اینقدر تنگ بود که زبونم نمیرفت توش حالا ما مونده بودیم چطوری کیری به این کلفتی بکنم توش. خلاصه هرچی تف و مف بود زدیم به آقا کیره و از فاطمه جون هم یه ذره تف قرض کردیم و با تمام قدرت سر کیره رو فشار دادیم تو سوراخ کون خانوم.چنان داد و قالی میکرد که گفتم الان شهید میشه.گفتم فاطمه دردت اومده بکشم بیرون داد میزد نه بکن تو ما هم با تما م توان کیر رو تا دسته کردیم تو خودم هم موندم چطوری کیر به اون کلفتی رفت تو اون سوراخ دو میلیمتری یهو دیدم آقا کیره داره فوران میکنه خلاصه تا میتونستیم کون مبارک خانوم رو پره آب کردیم فکر کنم یه دو لیتری اومد. بعدش دوتا یه نیم ساعت بی حرکت افتادیم رو کاناپه.آخرش که داشت میرفت بهش گفتم فاطمه کی اپنت کرده؟ گفت یه پسر عمویی داره که 10 سال ازش بزرگتره و تازه زن وبچه داره و از اون ریشوهاست اولین بار اون اپنش کرده و هر سری خونه تنها هست میاد سراغش و تا دسته ترتیبش رو میده. خلاصه بعد از اینکه رفت ما تا چند ساعت منگ و گیج میزدیم و هنوز باورم نمیشد دختر چادری که به من حتی دست نمیداد بیاد و تا دسته بکنمش و اونم زمانی که از نماز جمعه جیم شده.</p>
<p style="text-align: right;">
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%af%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d9%81%d8%a7%d8%b7%db%8c-%da%a9%d9%88%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/گایش-فاطی-کوماندو.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">741</post-id>	</item>
		<item>
		<title>آخوند هوسباز</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a2%d8%ae%d9%88%d9%86%d8%af-%d9%87%d9%88%d8%b3%d8%a8%d8%a7%d8%b2/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a2%d8%ae%d9%88%d9%86%d8%af-%d9%87%d9%88%d8%b3%d8%a8%d8%a7%d8%b2/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 20 Dec 2017 16:42:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[بسیجی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[زن شوهر دار]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://avizoon.co/?p=279</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=249%2C139&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="آخوند هوسباز" title="آخوند هوسباز" decoding="async" loading="lazy" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?w=249&amp;ssl=1 249w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p>سال 77 بود كه از اخراج شدم .. علتشم نفهميدم&#8230;&#8230; اما خودم خوب ميدونم كه علتش چي بود&#8230;&#8230; يه سوتي داده بودم &#8230; يه سوتي وحشتناك &#8230;&#8230;.. بذارين ماجرا رو بگم: من از سال 70 وارد سپاه شدم و به مرور مراحل ترقي رو طي كردم و سال 74 محافظ يكي از مسولين قوه قضاييه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=249%2C139&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="آخوند هوسباز" title="آخوند هوسباز" decoding="async" loading="lazy" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?w=249&amp;ssl=1 249w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p><p><img loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-280 alignright" src="http://avizoon.co/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز-300x169.jpg" alt="" width="300" height="169" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg?w=249&amp;ssl=1 249w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<div class="panel-body">
<div class="date" style="text-align: right;"></div>
<div class="panel-body">
<p dir="RTL" style="text-align: right;" align="RIGHT">
<p dir="RTL" style="text-align: right;" align="RIGHT">سال 77 بود كه از اخراج شدم .. علتشم نفهميدم&#8230;&#8230; اما خودم خوب ميدونم كه علتش چي بود&#8230;&#8230; يه سوتي داده بودم &#8230; يه سوتي وحشتناك &#8230;&#8230;.. بذارين ماجرا رو بگم:<br />
من از سال 70 وارد سپاه شدم و به مرور مراحل ترقي رو طي كردم و سال 74 محافظ يكي از مسولين قوه قضاييه در قم شدم و بعد از گذشت يكسال با حاج آقا خيلي خودموني شده بودم و تقريبا از تمام جيك و پيك زندگيش خبر داشتم.<br />
البته بگم ها .. الان كه دارم اين مطالبو مينويسم اون حاج آقا از كار بركنار شده و گندكارياش برملاشده.. والا من هيچ وقت جرات نميكردم بنويسم.<br />
به هر حال&#8230;.. بعد از گذشت يه مدتي.. حاج آقا به من گفت كه حاضري راننده شخصي منم بشي و هم حقوق محافظت رو بگيري و هم حقوق رانندگي رو .. مام كه برامون فرقي نداشت (چون هميشه بايد با حاج آقا ميبوديم)&#8230;. از خدا خواسته قبول كرديم&#8230;. حاج آقا بعدها گفت كه من به رانندم اعتماد نداشتم .<br />
ما شديم هم راننده و هم محافظ&#8230; حتي خريد خونه حاج آقا رو هم انجام ميدادم.. اينقدر با حاج آقا عياق شده بودم كه حتي بعضي شبا كه دير ميومديم خونه و صبح زود فردا هم بايد ميرفتيم سر كار منزل حاج آقا ميموندم.<br />
ما جوون بوديم و سربزير&#8230;&#8230; اما خب اينقدر خونه حاج آقا رفته بودم و ارتباط زيادي با خونواده حاج آقا داشتم كه دختر و همسر حاج آقا مثل خواهر و مادراي من شده بودند&#8230;&#8230; پسراي حاج آقام .. منو عمو خطاب مي كردند &#8230;.. مسايلي كه بعدها با خونواده حاج آقا پيدا كردم رو بي خيال ميشم و ميرم سر اصل مطلب كه همانا علت اخراج من هست!<br />
دوستان &#8230;&#8230; من متاسفانه در هر روز فرصت خيلي كمي براي نوشتن دارم .. بخاطر همين اجازه بدين همين طور تيكه تيكه بنويسم.<br />
حاج آقا خيلي اهل خوشگذروني بود.. البته مشروب نمي خورد ها !.. اما ترياك خيلي مي كشيد &#8230;. اونم نه ازون ترياكهاي تقلبي&#8230;.. ترياكي كه برا حاج آقا مياوردن يه رنگ قهوه اي خيلي ملايمي داشت و واقعا وقتي ميشستي پاي منقل ٬ حسابي نعشه ميشدي!(چندين بار حاج آقا ما رو هم دعوت كرد كه چند پك بزنيم!!!)<br />
البته حاج آقا ميگفت دكتر براش تجويز كرده .. اما من اينطور فكر نمي كنم.<br />
در ضمن حاج آقا يه باغ خيلي زيبا هم در يكي از ييلاقات اطراف قم داشت كه اكثرا اونجا ميرفت و بساط منقلشو راه مينداخت&#8230;&#8230;. خيلي وقتهام دوستان حاج آقا هم ميومدن و دسته جمعي صفا ميكردند&#8230;&#8230; حتي چند بار يكي از مسوولين بلند پايه هم اومد اونجا و مهمان حاج آقا بود!<br />
ازونجايي كه اين حاج آقاي ما خيلي مرد بود.. زياد با خانمش اين ور و اون ور نميرفت و هميشه براي تفريح يا تنها ميرفت يا با چند نفر از دوستانش كه اونها هم معمم بودن&#8230;..<br />
بساط حاج آقا هم حسابي بود&#8230;.. انواع و اقسام ميوه جات (مخصوصا انگور)٬ چند نوع كباب . جوجه كباب (حاج آقا برنج نمي خورد.. اما تا دلتون بخواد كباب مي خورد) و شربت و فالوده و&#8230;&#8230;.<br />
اكثر مواقع كه حاج آقا ميرفت باغش&#8230; منم همراش بودم و البته بعضي وقتهام خودش سويچ ماشين و مي گرفت و به من مي گفت چون خسته اي برو استراحت كن و خودش تنهايي ميرفت&#8230;&#8230;.<br />
ماهها مي گذشت و لطف و كرم حاج آقا به من بيشتر و بيشتر ميشد &#8230;.. هم حقوقم كلي رفته بود بالا و هم كلي وام براي خريد خونه و ماشين و غيره به من ميدادند&#8230;&#8230; البته شوخي هاي حاج آقا هم با من خيلي بيشتر شده بود .. به طوري كه يكبار بشوخي زوركي مي خواست براي ما يك زن بيوه رو صيغه كنه.. كه البته چون ما نامزد داشتيم زير بار نرفتيم &#8230;.<br />
البته بعد از اون قضيه تا يه مدتي حاج آقا با ما سرسنگين شده بود&#8230;.. اما ما فكر مي كرديم كه حاج آقا مي خواد ما رو امتحان كنه!.. نيست دخترشو بايد ميبردم مدرسه و مياوردم .. گفتيم شايد احساس ناراحتي ميكنه .. ميخواد ما رو آزمايش كنه كه مورد اعتماد هستيم يا نه !(براي اطلاع اون عزيزي هم كه گفت حتما ترتيب دخترش يا خانمشو دادي بايد عرض كنم كه من هيچ وقت تو زندگيم خيانت نكردم و اميدوارم نكنم&#8230;.. اون دختر امانت بود)&#8230;&#8230; البته من نيست نامزد داشتم ٬ حتي يكبارم نشد كه با ديد بد به اين دختر نگاه كنم يا يه فكرايي بره تو سرم&#8230;&#8230; خانمشم واقعا مثل مادر بود براي من.. خدا از بزرگي كمش نكنه.<br />
رزوها سپري ميشد و ما كم كم حاليمون ميشد كه حاج آقا خيلي سر و گوشش ميجنبه!&#8230; به مقتضاي كارش ٬مردم زياد بهش مراجعه مي كردن&#8230;.. وقتي يك زن يا دختري ميومد پيشش .. يه لحظه چشم از تو چشمش بر نميداشت!&#8230;..<br />
ما پيش خودمون ميگفتيم .. حتما همون طوري كه دكتر به بيمارش محرمه ٬ نگاه كردن به صورت خانمها هم براي حاج آقا ٬ طبق روايات شرع ٬ مشكلي نداره.<br />
عرض ميكردم كه يواش يواش داشت سر و گوشمون باز ميشد!&#8230;.. حالا گناه حاج آقا رو نمي خوام بشورم٬&#8230;. بهش تهمت بزنم &#8230; اما اگه غلط نكنم يه چند باري كه خانمها براي حل مشكلاتشون پيشش ميرفتن&#8230;&#8230; با بعضيهاشون كه چشم خواهري قشنگ تر بودن يه طور ديگه رفتار ميكرد&#8230;.. نمي دونم .. اصلا بي خيال !!!<br />
مدتها ميگذشت و ما همچنان در خدمت حاج آقا بوديم&#8230;.. تا اينكه يك بار براي حل يك مسئله حقوقي٬ به آمل رفتيم. يك ماموريت مثل همه ماموريتهاي ديگه بود &#8230; گويا ٬ يك تازه دامادي كه ظاهرا وضع مالي خوبي هم داشته فوت كرده بوده و بين بيوش و خانواده پسر ٬ بر سر ارث و ميراث اختلاف بوجود اومده بوده&#8230;.<br />
ما شب رو مهمان رئيس دادگستري آمل بوديم و چون حاج آقا از مسئولين بلند پايه بود.. هر جا ميرفتيم حسابي تحويلش ميگرفتند.. اون شبم ٬ اون بنده خدا سنگ تموم گذاشت&#8230;.. البته چون ميدونستن كه حاج آقا بعلت بيماري (كه ما آخرش نفهميديم چه بيماريي بود!).. ترياك ميكشن&#8230; بساط منقل هم به پا بود&#8230;&#8230;&#8230; با تجربه اي كه من كسب كردم ٬ اصولا اون كسايي كه تو دادگستري كار ميكنن و مسئوليتي دارن٬ ترياكي كه بهشون ميرسه .. هم مجاني هست .. هم درجه يك<br />
به هر جهت&#8230;&#8230; اون شب كذايي گذشت و فردا صبحش حاج آقا بايست ميرفت دادگاه&#8230;. اما قبل از دادگاه حاج آقا گفت كه مي خواد با طرفين صحبت كنه كه اگه بشه كارشون قبل از دادگاه تموم بشه و مصالحه كنن&#8230;. تو دفتر رئيس دادگستري نشسته بوديم كه خانواده ي اون پسر مرحوم و پشت سرشون بيوه ي تازه دادماد وارد شدن&#8230;&#8230; به محض اينكه چشم حاج آقا به اون بيوه افتاد &#8230;. من قشنگ متوجه شدم كه حاج آقا بدنش لرزيد!!!!!!<br />
واقعا ٬ چشم خواهري٬ زن زيبايي بود.. من زياد به زن و دخترا نگاه نمي كردم&#8230; اما وقتي لرزش حاج اقا رو ديدم .. ناخدآگاه توجهمو جلب كرد&#8230;&#8230;.. يك زن 22و23 ساله&#8230;&#8230; سفيد مثل برف٬ چشماي آبي&#8230; يه ذرم تپل .. موهاي بور &#8230;&#8230; و سينه هاي درشت!&#8230; سينه هاش با اينكه چادر سرش بود.. اما قشنگ تو چشم ميومد!!!! .. استغفر الله &#8230;&#8230;. زن به اين قشنگي خيلي كم ديده بودم!<br />
البته عشوه هايي كه ميومد و ابروي كه براي حاج آقا ميكشيد.. اين دلبري رو صد چندان كرده بود.<br />
با ديدن تغيير احوال حاج آقا (البته براي من كه همش با حاج اقا بودم اين تغيير حالت مشخص بود).. تمام حواسم رفت كه ببينم حاج آقا چيكار مي خواد انجام بده!<br />
البته حاج آقا يه پسر جوون يا يه آدم بي تجربه نبود كه دست و پاشو گم كنه&#8230;.. با طرفين صحبت كرد و بر خلاف هميشه .. من احساس كردم كه داره يه طوري صحبت ميكنه كه طرفين رو به جون هم بندازه.. كه همين طورم شد.. تو جلسه دادگاه حسابي دعو بالا گرفت و حاج آقام عصبوني شد و گفت : حالا كه حاضر نيستين كنار ياين و دعوا راه انداختين بايد بياين قم.. هفته ي ديگه جلسه دادگاهتون رو تو قم ادامه ميديم&#8230;.. من بيكار نيستم كه اين همه راه پاشم بيام اينجا ٬ دعواي شما رو ببينم&#8230;.. حكم شما رو من بايد صادر كنم&#8230;&#8230; منم فرصت ندارم .. و ازين حرفا.<br />
من چشم آب نمي خورد كه كاسه اي زير نيم كاسه باشه.. چون اين اولين بار بود كه دادگاه شهرستاني رو مي خواست ببره قم!!!!</p>
<p dir="RTL" style="text-align: right;" align="RIGHT">
<p dir="RTL" style="text-align: right;" align="RIGHT">
<p dir="RTL" style="text-align: right;" align="RIGHT">تو راه برگشت به قم حاج آقا هيچ حرفي نميزد و تو فكر بود.. مام هيچي نگفتيم.<br />
چند روز بعد دمدماي ظهر بود كه حاجي مارو خواست و بهم گفت كه مهمون داره و برم وسائل پذيرايي رو براش تو باغ اماده كنم.<br />
مام رفتيم و ميوه و متخلفات ديگه رو آماده كرديم و طبق دستور حاج آقا چند تا قالب يخ هم گرفتيم و انداختيم داخل حوضي كه وسط ايوون خونه بود و چون تابستون بود هوا گرم بود روشم با يه پارچه برزنتي كشيدم كه ديرتر يخا اب شه.<br />
اين باغ حاج آقا خيلي موقعيت استراتژيكي داشت&#8230;. يه باغ خيلي بزرگ با يه ويلا درست وسطش. در باغم توي يه كوچه اي بود كه هيچ در ديگه اي داخلش نبود و اصلا تا كيلومترها هيچ روستايي زندگي نميكرد.<br />
ويلاي باغ هم يه ساختمون يك طبقه با معماري سنتي بود كه درست در مركزش يه ايوون كوچيك داشت كه حاج آقا معمولا اونجا ميشست و بساطشو اونجا راه مينداخت.<br />
خلاصه بگم كه هيچ كس نمي تونست بفهمه كه تو باغ چه خبره&#8230;&#8230; به خاطر همينم بود كه معمولا مهمونيهاي خصوصي حاج آقا اونجا برگزار ميشد و مسئولان ديگه هم با خيال راحت كه كسي خبردار نميشه از حضورشون تو اين مهمونيها حاضر ميشدند.<br />
وقتي برگشتم به دفتر حاج آقا گفت كه برم دنبال مهمونش تو ترمينال و وقتي بهم گفت كه مهمونش كيه شكم به يقين تبديل شد&#8230;&#8230;. بله همون خانم بيوه كه تو آمل ديده بوديمش!<br />
راس ساعت مقرر رفتيم ترمينال و خانم رو كه منتظر ما بود سوارش كرديم و برديمش به سمت باغ. تو راه هم طبق دستور حاج اقا يه كباب حسابي هم برا خانم خريديم .<br />
خانم رو كه خودشو مهناز معرفي كرده بود به باغ رسوندمش و همه چيز رو براش مرتب كردم و طبق دستور حاج آقا تلفنم رو بهش دادم كه هر وقت كاري داره بهم زنگ بزنه و اونجا رو ترك كردم.<br />
به دفتر كه رسيدم حاج آقا منتظر من بود كه ببرمش خونه&#8230;.. ازم پرسيد كه همه چي مرتبه و منم بهش گزارش كارمو دادم&#8230; اونم تو راه كلي از بي كسي خانم و اينكه اينجا كس و كاري نداره و در حقش ظلم شده و بايد مراقبش بود و ازين جور حرفا زد كه مثلا من باور كنم كه از روي انساندوستي اين كارو انجام داده&#8230;&#8230;<br />
حاج آقا رو كه رسوندم خونه ديگه شب شده بود. حاج آقا بهم گفت كه فردا خودش ميره دفتر و من حدود ساعت 9 صبح برم دنبال مهناز تا ببرمش دادگاه.<br />
خداحافظي كرديم و رفتيم خونه&#8230;.. اما مگي شيطون دست بردار بود&#8230;&#8230;&#8230; هي گولمون ميزد كه بريم باغ !&#8230;&#8230;. مام برا اينكه يه مقدار از اين حال و هواي گناه آلود دور شيم رفتيم مسجد و نمازمونو خونديم و هي به خودمون القا مي كرديم كه بي خيال موضوع شيم&#8230;&#8230;&#8230;.<br />
اما نخير&#8230;&#8230;&#8230;. نميشد كه نميشد&#8230;&#8230;.. زن به اين هلويي داخل يه باغ كه كليد دارش هم شما باشين تك و تنها ست&#8230;&#8230; اونم زني به اين لوندي كه وقتي داشتم از ترمينال ميبردمش باغ كلي باهام لاس زده بود&#8230;&#8230;&#8230;.. نه !&#8230;&#8230;.. نميشد كه نميشد اين فرصت رو از دست داد.<br />
خلاصه بالاخره تصميم گرفتيم كه بريم &#8230;&#8230;.<br />
نزديكاي باغ كه رسيدم ماشين و يه جايي مخفي كردم كه كسي نبيندش و پياده رفتم به سمت باغ&#8230;&#8230;. كليد و انداختم به در و در باز كردم و آهسته رفتم به طرف ويلا.<br />
هنوز به ساختمون نرسيده بودم كه صداي خنده هاي مهناز و شنيدم!&#8230;&#8230;.. چي شد ؟!!!!!! ..<br />
رفتم لاي درختا و تو دل تاريكي رفتم مقابل ايوون &#8230;&#8230;&#8230; چراغ ايوون روشن بود و منم تا اونجايي كه ميشد رفتم جلو (چون وسط درختا تاريك بود منو هيچ كس نمي تونست ببينه)&#8230;&#8230;..<br />
بله&#8230;&#8230;&#8230; فهميدم كه چقدر ساده هستم&#8230;&#8230;&#8230;. حاج آقا با اون شيكم گندش لم داده بود كنار مهناز خانم و مهنازم با دستش ميزد رو شيكم حاج آقا و دوتايي مبخنديدن!<br />
مهناز يه شلوار لي تنگ تنگ پوشيده بود با يه تاپ&#8230;&#8230;. با اين لباس صدبرابر جيگر تر شده بود&#8230;&#8230;<br />
يواش يواش رفتن تو كاراي سكسي&#8230;&#8230;&#8230; همون كارايي كه همتون بهتر از من بلدين&#8230;&#8230;..<br />
اما اين مهناز استاد مسلم سكس بود&#8230;. وقتي داشت معامله حاج آقا رو ميكرد تو دهنش٬ با چشمش حالات حاج‌اقا رو نيگاه ميكرد و هر وقت حاجي از يه حركتي بيشتر حالي به حالي ميشد اون حركتو بيشتر انجام ميداد&#8230;&#8230;<br />
موقعي كه حاج آقا مي خواست شروع كنه به تلمبه زدن يه حركتي كرد كه براي من خيلي جديد بود!<br />
مهنازو بغل ميكرد و مهناز و ميشوند داخل حوض آب يخ&#8230;&#8230;.. مهنازم با جيغ هاي شيطنت بارش ميگفت كه :حاج آقا يخ كردم&#8230;.. حاج آقا يخ كردم&#8230;&#8230;.. يه چند دقيقه اي كه تو آب يخ نيگرش ميداشت مياوردش بيرون و شروع ميكرد به تلمبه زدن&#8230;&#8230;.. مي دونين چرا اينكارو ميكرد؟&#8230; برا اينكه فرج مهناز خانم تنگ تر بشه و لذت بيشتري به حاج آقا دست بده!.. عجب مارمولكي بود اين حاجي ها .. نه؟!!!!<br />
ترياكها هم كه كار خودشونو خوب انجام داده بودن و هرچي تلمبه ميزد ارضا نميشد&#8230;&#8230; البته مهناز خيلي فعال بود&#8230; هم زير و رو كار ميكرد و به ارضا شدن حاج آقا كمك ميكرد&#8230;&#8230;&#8230;..<br />
حاجي مثل يه سگ سفيد پير كه دويده باشه ٬عرق كرده بود و او .. او .. ميكرد. به هر ترتيب&#8230;&#8230; چند باري خودشو ارضا كرد.<br />
از شما چه پنهون كه ما هم چند بار خودمونو راحت كرديم!<br />
چند روز بعد از اين ماجرا يه روز مهناز به من زنگ زد و ازم خواست كه به خاطر زحمات حاج اقا ازش تشكر كنم!<br />
تو راه برگشت به خونه بوديم كه حاج آقا خيلي سر كيف بود و با من حسابي شوخي راه انداخته بود&#8230;&#8230;.. تلفن مهناز يادم افتاد و ما هم با خنده گفتيم راستي مهناز خانم هم زنگ زد از زحماتي كه براش كشيدين تشكر كرد&#8230;&#8230;.. گفت مهناز كيه ديگه &#8230;.. مام گفتيم هموني كه اون شب بردينش باغ و براش زحمت كشيدين!<br />
همه چي تموم شد&#8230;&#8230;.. شب كه رسيدم خونه از مقرمون احضار شدم&#8230; فرماندمون حكم اخراج منو داد دستم و گفت برو خدا رو شكر كن كه به همين همه چي ختم شده و دادگاهيت نكردن&#8230;&#8230;. مام دممونو گذاشتيم رو كولمونو با يه تجربه بزرگ خارج شديم :<br />
لعنت بر دهاني كه بي موقع باز شود!</p>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a2%d8%ae%d9%88%d9%86%d8%af-%d9%87%d9%88%d8%b3%d8%a8%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/آخوند-هوسباز.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">279</post-id>	</item>
		<item>
		<title>پایگاه مقاومت</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%be%d8%a7%db%8c%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%be%d8%a7%db%8c%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 17 Dec 2017 13:28:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[بسیجی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://avizoon.co/?p=147</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/پایگاه-مقاومت.jpg?resize=234%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="پایگاه مقاومت" title="پایگاه مقاومت" decoding="async" loading="lazy" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/پایگاه-مقاومت.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/پایگاه-مقاومت.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/پایگاه-مقاومت.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p>‫ ‫تقریبا ساعت از ۱۲ شب هم گذشته بود. خیابونا شلوغ بود. و پایگاه ما هم کنار یکي از پارک هاي بزرگ شهر ‫واقع شده. ما پنجشنبه ها مراقبت داریم. تو پایگاه ما ۴ نفر بودیم. حاج علي &#8211; من-ماهان-حسن. من و حسن ‫همیشه دم در پایگاه کشیک مي دیم.و حاج علي و ماهان داخل [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/پایگاه-مقاومت.jpg?resize=234%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="پایگاه مقاومت" title="پایگاه مقاومت" decoding="async" loading="lazy" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/پایگاه-مقاومت.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/پایگاه-مقاومت.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/پایگاه-مقاومت.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p><p style="text-align: right;"><img loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-148" src="http://avizoon.co/wp-content/uploads/2017/12/پایگاه-مقاومت-300x179.jpg" alt="" width="300" height="179" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/پایگاه-مقاومت.jpg?resize=300%2C179&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/پایگاه-مقاومت.jpg?w=234&amp;ssl=1 234w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p class="western" style="text-align: right;">‫</p>
<p class="western" style="text-align: right;" align="RIGHT">‫تقریبا ساعت از ۱۲ شب هم گذشته بود. خیابونا شلوغ بود. و پایگاه ما هم کنار یکي از پارک هاي بزرگ شهر ‫واقع شده. ما پنجشنبه ها مراقبت داریم. تو پایگاه ما ۴ نفر بودیم. حاج علي &#8211; من-ماهان-حسن. من و حسن ‫همیشه دم در پایگاه کشیک مي دیم.و حاج علي و ماهان داخل دفتر بودن همیشه تا ساعت ۴ صبح که باید ‫جاهامونو عوض کنیم. خاطره من بر میگرده به حاج علي و ماهان.حاج علي حدودا ۳۵ ساله هیکلي و ورزشکاره و مثل همه بسیجي هاي دستمال ریش هاي بلندي داره.وماهان هم واقعا ماه وخیلي خوشگل. این پسر‬ ‫خیلي خوش هیکل و تر و تمییزه (چون خودم با هاش پریدم) شب ماجرا حاج علي با ماهان مي رن داخل پایگاه ‫واز پله ها بالا مي رن و داخل اتاق حاج علي مي شن. من و حسن هم کشیک وایسادیم طبقه پایین پایگاه.</p>
<p class="western" style="text-align: right;" align="RIGHT">
<p class="western" style="text-align: right;" align="RIGHT">چند‬ ‫ساعتي گذشت ساعت تقریبا ۲ شب بود. دیدم حسن خوابش گرفته منم گشنم شده . با خودم همیشه از خونه غذا ‫میارم وتو اتاق حاج علي مي ذارم.از پله ها رفتم بالا رسیدم دم در اتاق اول گفتم از پنجره نگاهي بندازم ببینم ‫چه خبره. دیدم به به حاج علي و ماهان رفتن تو هم اتاق تاریک بود و نوري که از بیرون تو اتاق مي یومد‫. قشنگ مشخص کرده بود دارن چي کار مي کنن.منم همون طور از جلو در رفتم کنار و پشت پنجره‬ ‫کوچیکی که کنار دره قایم شدم. ماهان رو شکم خوابیده بود و حاج علی ریشو داشت از کون بهش می ذاشت. یه لحاف ارتشی هم تا روی زانوهاشون بود. ماهان هم گوشه های متکارو محکم گرفته بود و داشت متکارو گاز‬ ‫می زد. منم راست کردم.حاجی هی تند تند تف می زد و به سر عت تلمبه. نمی خواست بذاره آبش بیاد. سریع در‬ آورد ماهان هم بلند شد خیلی ترسیده چشماش همش در حال چرخشه به اطراف که حاجی با دستش سر ماهانو گرفت و به سمت کیرش آورد وکیرشو کرد تو دهن ماهان و هی عقب و جلو می کرد.تا اینکه در آورد . همون‬ ‫که در آورد آب حاجی محکم پاشید رو صورت ماهان .</p>
<p class="western" style="text-align: right;">
<p class="western" style="text-align: right;">حاجی دیگه بی حال بی حال شده.بیهوش شد. ماهان هم ‫رو به پشت افتاد. و با دستمال کاغذی صورتشو پاک می کرد.از جاش بلند شد عجب بدن سفیدی چه باریک بدون هیچ پشمی. وای چی می دیدم.حاج علی هم با اون پشم و ریشش بلند شد عجب کیری داشت بی پدرچه ‫کلفت بود. رفت به سمت ماهان و از لب گرفتن انگار هنوز ارضا نشده.از ماهان لب می گرفت و با انگشتش می کرد تو کون ماهان. ماهان بی چاره هیچی نمی گفت انگار گرفتار شده باشه. بیچار باباش ماهانو آورد بسیج‬ ‫تا از این آدما دور باشه نمی دونست که گوشت و دست گربه داده. ماهان از دست حاجی فرار کرد و تند تند ‫لباساشو پاش می کرد و حاجی هم دیگه بی خیالش شده بود.اونم لباساشو پوشید و هر دو آماده تحویل پست ‬بودن.اما نمی دونم دقیقا چند دقیقه یا ساعت که همین طوری نشستم ودارم بهشون نگاه می کنم. پاهام خواب‬ ‫رفته بود.</p>
<p class="western" style="text-align: right;">
<p class="western" style="text-align: right;">یواش بلند شدم و رفتم پایین دیدم حسن هم بیدار شده و آماد اس که بره بخوابه. از اون بالا هم ماهان که‬ ‫تابلو راه می یومد اومد از من تابلو ایست رو گرفتو رفت سر پست وایساد. منم همش بهش یه جوری نگاه می‬ ‫کردم که دیگه برام اون ماهان قبلی نیست و الان یه پسره کونیه. حسن رفت خونشون. منم رفتم تو اتاق استراحت‬ ‫کنم.حاج علی رو دیدم.بهش گفتم خدا قوت .اونهم مثل همیشه بود جواب داد علی یارت.بعد ازم پرسید اذان داده‬ ‫که برم وضو بگیرم. منم گفتم آره و ما رو هم دعا. دیگه از فردا رفتم رو مخ ماهان که چرا این کارو با حاج‬ ‫علی کرده. بنده خدا خیلی ناراحت شد و گریش گرفت. گفت مردیکه عوضی ازم آتو گرفته بود. دیده بود سیگار‬ ‫می کشم می خواست بره و به بابام بگه.منم نذاشتم و برام شرط گذاشت. منم مجبور شدم.ماهان چه گریه ای می‬ ‫کرد.منم حالم گرفته شد‬ .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%be%d8%a7%db%8c%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/پایگاه-مقاومت.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">147</post-id>	</item>
		<item>
		<title>رزمنده و زیدش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b1%d8%b2%d9%85%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%b2%db%8c%d8%af%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b1%d8%b2%d9%85%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%b2%db%8c%d8%af%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 17 Dec 2017 12:12:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[بسیجی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[دوست دختر]]></category>
		<category><![CDATA[سکس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://avizoon.co/?p=122</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/رزمنده-و-زیدش.jpg?resize=222%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="رزمنده و زیدش" title="رزمنده و زیدش" decoding="async" loading="lazy" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/رزمنده-و-زیدش.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/رزمنده-و-زیدش.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/رزمنده-و-زیدش.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p>‫داستان بر میگرده به سال ۶۲ كه من ۲۲ سالم بود . تازه از جبهه برگشته بودم كه شنیدم یكی از دوستانم به نام ‫كورش كه مدتی رو با هم جبهه بودیم دو روز دیگه عروسیشه . خیلی خوشحال شدم و رفتم سراغش ، اما ‫وقتی دیدم كه طرفش كیه سرم داشت از درد میتركید [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/رزمنده-و-زیدش.jpg?resize=222%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="رزمنده و زیدش" title="رزمنده و زیدش" decoding="async" loading="lazy" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/رزمنده-و-زیدش.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/رزمنده-و-زیدش.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/رزمنده-و-زیدش.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p><p><img loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-123" src="http://avizoon.co/wp-content/uploads/2017/12/رزمنده-و-زیدش-300x189.jpg" alt="" width="300" height="189" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/رزمنده-و-زیدش.jpg?resize=300%2C189&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/رزمنده-و-زیدش.jpg?w=222&amp;ssl=1 222w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>‫داستان بر میگرده به سال ۶۲ كه من ۲۲ سالم بود . تازه از جبهه برگشته بودم كه شنیدم یكی از دوستانم به نام ‫كورش كه مدتی رو با هم جبهه بودیم دو روز دیگه عروسیشه . خیلی خوشحال شدم و رفتم سراغش ، اما ‫وقتی دیدم كه طرفش كیه سرم داشت از درد میتركید . آره با معشوقه من میخواست ازدواج كنه . اونا دو تا ‫خواهر دو قلو بودند به اسم میترا و رویا كه من با میترا دوست بودم و رویا هم خیلی شیطونی میكرد و زیاد دور و برم می چرخید ولی بخاطر میترا من باهاش كاری نداشتم. ‫خلاصه كورش وقتی وضعیت منو دید حسابی نگران شد و همش میپرسید محمد چرا یهو بهم ریختی مگه ‫اتفاقی افتاده ؟ ولی من بهش چیزی نگفتم و با عذرخواهی از پیش اونا رفتم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>بعد از ظهر همون روز رویا بهم ‫زنگ زد و گفت اگه به آینده میترا علاقمند هستم امشب ساعت ۱۲ شب برم خونشون كه البته چون هوا كمی گرم بود روی پشت بام میخوابید البته همراه مادرش و بلافاصله هم منتظر جواب من نموند و تلفنو قطع كرد‫. مایوس و ناراحت توی خودم سردرگم بودم تا ساعت ۱۲ شب دیدم كنار خونشون هستم. ‫از طریق خونه رضا دوستم به پشت بام خونه رویا رفتم و دیدم كه مادرش هم نیست و تنها منتظر من بود.‬<br />
ازش پرسیدم مامانت كجاست؟ گفت همه پایین هستند چون فردا مراسم عقد میتراست‬<br />
‫گفتم خوب اومدم ، كارت چیه ، كه اومد نزدیكم و ازم پرسید میترا رو خواهی بخشید یا نه چون بدجوری در ‬<br />
‫حقت نامردی كرده و بعد از رفتن تو به جبهه با كورش رو هم ریخته و با ازدواج با اون موافقت كرده . من ‫گفتم خوب منظورت چیه گفت هنوز دوسش داری گفتم تا عمر دارم هرگزاونو فراموش نمیكنم و براش آرزوی‬<br />
‫خوشبختی دارم یهو پرید وسط حرفم و چیزی گفت كه منوبیشتر نگران كرد اضطراب تمام وجودمو گرفته بود‫. اون گفت میخواد بره و به كورش بگه كه میترا با من 2 ساله كه رفیقه و حتی موضوع زدن دختریشو توسط ‫من به كورش بگه ، خیلی ازش خواهش كردم كه با آبروی خواهرت بازی نكن ، التماسش كردم ولی همش به ‫من میخندید و ناگهان بغزش تركید و شروع به گریه كرد و گفت به تلافی اینكه من باهاش دوست نشدم و میترا ‫رو انتخاب كردم میخواد اینكارو بكنه ولی اگه قول بدم كه اونو از این به بعد دوست داشته باشم میگذاره همه ‫چیز به خوبی و خوشی تموم بشه ، منم بخاطر اینكه فقط موضوع رو فعلا مخفی نگه داره یه قول سر سریع ‫بهش دادم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>ولی اون قبول نكرد و گفت الان بایستی به قولت عمل كنی ،گفتم چطوری كه دیدم یه طنابو از زیر ‫تشكی كه روی تخت بود (تخت سیمی فلزی كه روی پشت بام میزاشتن واسه خوابیدن) در اورد و گفت برو‬<br />
روی تخت بخواب به ناچار قبول كردم گفتم شاید با كمی بوسیدن و لاس زدن قانع بشه‬<br />
‫دست و پاهامو محكم به تخت بست جوری كه واقعا نمیتونستم خودمو خلاص كنم قدرت هیچگونه حركتی‬<br />
‫نداشتم . شروع كرد به لخت شدن وای خدای من باورم نمیشد كه این همه عاشقم بوده و تا این حد بهش فشار‬<br />
اومده باشه. سینه های نازش مثل مروارید درخشان توی نور مهتاب میدرخشید چقدر نرم و لطیف ، اومد سراغ‬<br />
‫من و دكمه های پیرهنمو باز كرد و شلوارمو از پاهام پایین كشید و شورتمو تا زیر زانوهام پایین اورد . به‬<br />
‫نرمی و آرومی ، خیلی ماهرتر ازمیترا شروع به لیسیدن كیرم كرد طوری میخورد كه انگار یه هفته هیچی‬<br />
‫نخورده مثل گرسنها با ولع خاصی كیرمو لیس میزد و كلشو میمكید داشت تموم شیره جونمو میخورد بعد از‬<br />
‫مدتی دست از كار كشید و كوسشو جلوی صورتم گذاشت و گفت وقتی سكستو با میترا میدیدم از لیس زدنت‬<br />
‫واسه میترا بیشتر از هر چیز خوشم میومد حالا برای منم لیس بزن.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>‫بدجوری حشری شده بودم كنترلم دست خودم نبود و شروع كردم واسش لیسیدن و چوچولشو گهگاهی یه گاز‬<br />
‫كوچولو میزدم 5 دقیقه تموم واسش لیس زدم ، ازش خواستم دستامو باز كنه تا كارمو بهتر انجام بدم ولی ‫توجهی نكرد و دوباره با لیس زدن كیرم اونو واسه ورود به بهشتی كه انصافا هیچ كمی از بهشت میترا نداشت ‫بلكه كمی هم از اون سر بود آماده میكرد ، به آرومی روی كیرم نشست و كیرمو به داخل بهشتش هدایت كرد ‫هر چه گفتم رویا جون تو هنوز دختری اینكارو با خودت نكن ، فایده ای نداشت چون بدجوری حشری شده بود ‫و با یه فشار و گفتن یه آخ كوچولو كیرم تا دسته توی كوسش فرو رفت و گرمایی رو به بدنم انتقال داد كه تا به ‫حالا هنوز كه هنوزه همچین گرمایی رو توی هیچ كوسی حس نكردم . حتی موقعی كه تلمبه زدنهاش روی ‫كیرم تموم شد و با یه تكون كه خورد فهمیدم ارضا شده كارشو رها نكرد تا آب منم توی كوسش فوران زد و ‫همشو توی خودش جا داد . داشتم از لذت و تعجب منفجر میشدم ولی كار از كار گذشته بود و اون توسط من‬<br />
‫زن شده بود‬<br />
.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>ناخواسته همه چیزو قبول كردم و در گوشش گفتم زن شدنت مبارك‬<br />
! ‫روزها و شبها كارم شده بود سكس با اون تا چند سال بعد میترا بر اثر صانحه تصادف فوت كرد و تنها یه‬<br />
‫دختر بجاش موند كه اسمشو گذاشته بود مهرانه و شوهرمیترا یعنی كورش بعد از مدتی از رویا خواستگاری‬<br />
‫كرد و رویا هم بخاطر بچه خواهرش قبول كرد تا با اون ازدواج كنه . رویا شب قبل از عروسیش بهم زنگ‬<br />
‫زد و از من خواست تا سر قرار همیشگیمون برم و آخرین سكسمو باهاش داشته باشم . از ساعت ۱۲ شب با ‫قفل شدن لبهامون بروی لبهای همدیگه شروع شد . به آرومی و ظرافت خاصی سینه هاشو لیس میزدم و ‫با انگشتم چوچولشو نوازش میدادم پایین تر اومدم و بهشتشو حسابی براش لیس زدم و آب از كوسش سرازیر شده بود و آماده انجام كار آخر شدم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>‬</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>‫كیرمو به آرومی داخل كسش كردم و شروع به تلمبه زدن كردم و باتمام وجود میگفت محمد كوسمو پاره كن‬<br />
‫مال خودته واسه خودته فقط مال تو با این حرفهاش منم سرعتمو تند تر كردم و دیگه داشت آبم میومد بهش گفتم‬<br />
‫داره میاد بریزم روی سینه هات كه یهو پاهاشو قفل كرد دور كمرم و اجازه نداد ازش جدا بشم و تمام آبم داخل‬<br />
‫كوسش ریخت و در پایان هم وقتی گفتم چرااینكارو كردی برو قرص بخور اونم گفت هرگز اینكار نمیكنه چون‬<br />
‫میخواداولین بچه اش ازمن باشه و تا صبح دوباردیگه این كار تكرا شد و صبح من رفتم خونه و خوابیدم چون‬<br />
دیگه نایی برام نمونده بود‬<br />
.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>‫هفته بعد از عروسیش رفتم جبهه و سه ماه بعد از جبهه اومدم مرخصی و شنیدم خانم خانوما سه ماهه بچه به‬<br />
‫شكم داره و بعد از نه ماه صاحب یه پسر شد و اسمشو گذاشت محمد . دیگه باهام سكس نداشت فقط یادگارمو‬<br />
‫نزد خودش داشت وقتی اون بچه رو میبینم احساس پدری نسبت بهش دارم . بخاطر رابطه زیادی كه بین من و‬<br />
‫كورش بوده همه فامیل میگن بچه تو شكم مادرش تو صورت من تكون خورده و شبیه من شده ، چه میدونم از‬<br />
‫این جور خرافاتها .خیلی بچمو دوست دارم بعضی وقتها اونقدر بهش ابراز علاقه میكنم كه كورش هم شك‬<br />
‫ورش میداره . كاش میشد یه جوری بچم مال خودم میشد‬</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b1%d8%b2%d9%85%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%b2%db%8c%d8%af%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/رزمنده-و-زیدش.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">122</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 31/43 queries in 0.005 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 04:17:46 by W3 Total Cache
-->