<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>بودالان &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%a8%d9%88%d8%af%d8%a7%d9%84%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:28:25 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>بودالان &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>مامانی امروز دلش هوای کیر  کرده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d9%84%d8%b4-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d9%84%d8%b4-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 31 Aug 2019 07:19:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسش]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اعتنايي]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اينقدر]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[برسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[بودالان]]></category>
		<category><![CDATA[بوداونم]]></category>
		<category><![CDATA[بودخيلي]]></category>
		<category><![CDATA[بودكيرم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيديم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواهيم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختي]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوششون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[خيابون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دانشكاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشكده]]></category>
		<category><![CDATA[دبيرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[زندكيم]]></category>
		<category><![CDATA[زيبايي]]></category>
		<category><![CDATA[شدمالبته]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهي]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[كارخونه]]></category>
		<category><![CDATA[كذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندي]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارممن]]></category>
		<category><![CDATA[واقعيت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ازشون عذرخواهي مي كنم در فیلم سکسی ضمن داستان هاي من فقط داستان هستند و به واقعيت مربوط نمي شن.بعضي وقت ها به كذشته ي خودم فكر سکسی مي كنم،به كذشته اي بر از عقده شاه کس ،عقده هايي كه تو دلم فرمانروايي ميكردن،منم منتظر يه شورش براي از بين بردن اونا کونی ،آره اون [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>ازشون عذرخواهي مي كنم در فیلم سکسی ضمن داستان هاي من فقط داستان</h2>
<p>هستند و به واقعيت مربوط نمي شن.بعضي وقت ها به كذشته ي خودم فكر سکسی مي كنم،به كذشته اي بر از</p>
<h3>عقده شاه کس ،عقده هايي كه تو دلم فرمانروايي ميكردن،منم منتظر يه</h3>
<p>شورش براي از بين بردن اونا کونی ،آره اون شورش به با شد اون شورش قبول شدن تو دانشكاه بود،به قوله</p>
<h4>بدرم جنده زندكيم تازه شروع شده بود ،راست مي كفت تازه</h4>
<p>طعم زندكيو جشيدم ،من كه كل پستون دبيرستان رو فقط درس خونده بودم تا به دانشكاه برم ،خونواده ي ما وضع</p>
<h5>مالي خوبي کوس نداشتنبه همين دليل من مي خواستم در آينده</h5>
<p>به تمام خواسته هام برسم،وقتي وارد دانشكاه شدم با يه محيط ديكه اي مواجه شدم ،محيطي كه بعضي از حس هارو در سکس داستان وجودم قوي تر</p>
<h6>كرد،باعث شد كه من ديكه اون سروش قبلي ایران سکس نباشم اما</h6>
<p>من ،يه جوان بي تجربه جه طوري بايد با اين حس ها مواجه شم جه طوري بايد اين غريزه ها رو ارضا كنم،نه ،من توانايي اين كارو نداشتم،نمي تونستم جلوي قوي ترينشون يعني سكس و عشق بايستم مي خواستم عاشق يكي باشم،كه بتونه منو به خواسته هام برسونه اما من تواناييشو نداشتم،هيج وقت خنده ي دختر را رو وقتي كه من با ديدنشون صورتم سرخ ميشد فراموش نمي كنم ،هيج وقت نكاه هاي بد بسر هارو كه تحقير كننده بود فراموش نميكنم،من بايد تصميم جدي ميكرفتم تا خودم رو نشون بدم بايد به تمام خواسته هام ميرسيدم ،كم كم با بيشتر بسرهاي دانشكده سعي كردم دوست شم،كارهايي رو كه اونا مي كردن رو تقليد مي كردم ،با كذشت زمان زندكيم عوض شد من ديكه اون آدم سابق نبودم،تازه معناي لذتو كشف كرده بودم ،با بيشتر دختر ها دوست شدم(البته از نوع هم كلاس بودن) از حرف زدن با دخترا لذت مي بردم روزها مي كذشت تا اين كه من نيوشا رو ديدم اينقدر از اين دختر خوشم اومده بود كه به هيج جيز فكر نمي كردم،تمام فكرم شده بو نيو شا،يه دختري با ظاهري زيبا قدي متوسط و اندام متناسب،مي خواستم سر صحبتو باز كنم اما نميشد ،يعني اون توجهي به من نمي كرد انكار من رو نمي ديد،اصلا واسش اهميت نداشتم،اما من تسليم نمي شدم تمام كارام به اون مربوط ميشد يك روز تو يه هواي باروني داشتم به سمت خيابون ميرفتم كه تاكسي بكيرم ،نيوشا برام نكه داشت كه منو برسونه منم قبول كردم ،ازش تشكركردم كه منو سوار كرده ديكه هيج حرفي زده نشد فقط صداي برف باك كن ماشين رو ميشد شنيدتا اينكه اون برسيد شهرستاني هستي كفتم آره كفت اينجا خونه داري؟كفتم خونه ي داداشم هستم.درباره ي خودش برسيدم مي كفت اهله همين شهره باباش كارخونه داره و&#8230; حالا مي تونستم دليله اين كم اعتنايي اونو نسبت به خودم بفهم اون روز هم كذشت روز به روز رابطه ي منو اون بهتر ميشد ،كه يه روز حرف دلمو بهش كفتم،كفتم دوسش دارم اون با حالت بريشان كفت من ارزش دوست داشتنتو ندارم،من كاملا كيج شده بودم،برسيدم جرا ؟اون كفت كه قبلا نامزد داشته ولي اونو ول مي كنه اون بسره هم از خونشون ميره و ديكه بر نمي كرده و خبري هم ازش نميشه،منم تو فكر بودم كه يهو به من كفت :الان هم عذاب وجدان داره _من هم لال شدم اما بهش كفتم :من تورو خيلي دوست دارم اون هم لبخندي زد و رفت.دوروز بعد دوباره ديدمش اون كفت كه فكراشو كرده و مي خواد خاطرات بدشو از بين ببره كفت كه دوست دخترم ميشه من باور نمي كردم ،خيلي خوشحال بودم به آرزوم رسيده بودم ،اين نيوشا ديكه اون آدم سابق نبود خيلي مهربون تر شده بود،خيلي بهتر از قبل شده بود،من كم كم صحبت ازدواج رو بيش كشيدم اونم قبول كرد كه با بدرش صحبت كنه خلاصه قرار شد ما با هم نامزد كنيم،و همين طور هم شد ،ديكه نيوشا ماله من شده بود ،يه روز باهم رفتيم شمال اونا اونجا يه ويلا داشتند كه خيلي زيبا بود من هم از خوشبختي خودم خوشحال بودم ،شب شد و وقت خواب من و نيوشا روي تخت خوابيدم،حس خيلي زيبايي بود حسي كه تا به حال احساسش نكرده بودم وقتي تو آغوشم مي كرفتمش آرامشي تو وجودم به وجود ميو مد كه تا به حال وجود نداشتمي خواستم آرامشم را بيشتر كنم به همين دليل بوس كردنش رو شروع كردم كم كم بوس ها به لب كرفتن تبديل شد لب هاش كرماي خاصي به وجودم مي داد بايينتر رفتم لباس خوابش رو باز كردم سينه هاي كوجيكش من رو به اوج لذت برد لذتي كه تا به حال وجود نداشت شروع به خوردن سينه هاش كردم اون هم فقط تند تند نفس مي كشيد و تكون مي خورد تمام شكمش رو ليس زدم به شرتش رسيدم آروم شرتش رو در آوردم شروع كردم به بوسيدن و خوردن كسش خيلي زيبا بود،اونم فقط نفس هاي تند و سريع مي كشيد ،من به كمك او لباس هام رو در آوردم كيرم رو روي كسش كذاشتم يه نكاه بهش انداختم يه لبخند از روي رضايت زد آروم كيرم رو فرو كردم كرم ترين و نرم ترين بخش بدنش بود،كيرم رو بيرون آوردم ،كيرم خوني بود جند بار عقب جلو كردم تاآبم اومد و روي شكمش خودمي خالي كردم ،تاصبح كنار هم خوابيديم وقتي بيدار شدم و خون هاي خشك شده رو ديدم به نوشا نكاه كردم اون خواب بود.الان ما با هم ازدواج كرديم و هنوزم عاشق هميم و خواهيم بود&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d9%84%d8%b4-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2616</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس داغ با میلف شیر ده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%db%8c%d8%b1-%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%db%8c%d8%b1-%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 22 Aug 2019 07:56:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکاشو]]></category>
		<category><![CDATA[اولمون]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بودالان]]></category>
		<category><![CDATA[بودمنم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[دادنیه]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دلداریش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دیدمیه]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[رابطمو]]></category>
		<category><![CDATA[رفتبعد]]></category>
		<category><![CDATA[صورتیه]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[گداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبامونو]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[می کرد.اسم دختر داییم النازه.می فیلم سکسی گفت که خیلی تنهاسو دوست پسر نداره.یعنی اصلن خوشش نمی اد.می گفت باباش خیلی به حجابش گیر میده.اخه معمولا یه سکسی شال می ندازه که همه ی موهاشو شاه کس گردنش پیداس.منم یه خورده دلداریش دادم.چند شب همینجوری بهم اس می دادیم که یه شب کونی بهش گفتم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>می کرد.اسم دختر داییم النازه.می فیلم سکسی گفت که خیلی تنهاسو دوست پسر</h2>
<p>نداره.یعنی اصلن خوشش نمی اد.می گفت باباش خیلی به حجابش گیر میده.اخه معمولا یه سکسی شال می ندازه که همه ی</p>
<h3>موهاشو شاه کس گردنش پیداس.منم یه خورده دلداریش دادم.چند شب همینجوری بهم</h3>
<p>اس می دادیم که یه شب کونی بهش گفتم که می خوای فردا بیام دنبالت.اون اولش قبول نکرد ولی اخرش گفت</p>
<h4>بیا جنده فقط کسی نفهمه.الناز 16 سالشه منم 21 سالمرفتم دنبالش</h4>
<p>با ماشین بعد یه خورده دلداریش پستون دادم اخرشم بوسش کردمو اون می رفت.بعد دو سه هفته که خیلی به هم</p>
<h5>وابسته شده کوس بودیم رفتم دنبالش.میبردمش یه جای خلوت که راحت</h5>
<p>حرف بزنیم.دیدم داره گریه میکنه اخه با یکی از دوستاش دعواش شده بود.منم بغلش کردمو لپاشو بوس کردمو اشکاشو پاک کردم.اخرش که سکس داستان داشت پیاده میشد</p>
<h6>گفتم الناز جان نگران نباش برو با دوستت ایران سکس اشتی کن</h6>
<p>دستمو گداشتم دوره گردنشو لباشو بوسیدم.دیگه خیلی به الناز وابسته شده بودم.شب بهش اس دادمو گفتم ببخشید که لباتو بوس کردم.ا.نم گفت اشکال نداره.بعد بهش گفتم که پس دفعه دیگه توام لبامو بوس کن.فرداش که رفتم دنبالش لبمو گذاشتم رو لبشو بوسش کردم بعد اونم بوس کرد انگار دوتامونم نمیخواستیم که لبامونو جدا کنیمبهد من لبشو خوردم لبشو کشید بعد گفتم عزیزم توام بخور.لبامون به هم چسبیدو 1 دقیقه لب دادیم .اون روز رسوندمشو کارهما هر روز شده بود لب دادن.یه روز که داشتیم لب میدادیم دسمو گذاشتم رو سینشو یه خورده فشار دادم.الناز هیچی نگفت فقط لبمو می خورد.بعدش که لبامون جدا شد همینجوری میمیالیدم.گفتش امیر قرارمون فقط لب بودا.گفتم عزیزم اخه دسه خودم نبود بزار بمالم دیگه.گفت باشه.اومدم دکمشو باز کنم گفت امیر بسه دیگه گفتم بزار بخورم دیگه عزیزم .بالاخره دکمشو باز کردم.یه تیشرت داشت.اونو دادم بالا سوتیانش معلوم شد.یه سوتیانه مشکی بود.دادم بالا سوتیانشو.واییییییییییییی.سینشو دیدم.یه سینه سفید که نوکش صورتیه کمرنگ بود.دهنمو گداشتم رو سینش داشتم میخوردم که سرمو اورد بالا شروع کرد به لب دادن.میگفت دوست دارم عزیزمم.منم میگفتم دوست دارم.د.باره اومدم سینشو خوردمو دسمو کردم لای پاش کسشو از رو شلوارمالیدن تا کسش خیس شد.دسشو گذاشت رو کیرمو مالید تا اینکه ابم اومد.دوتامون باره اولمون بود.الان 1ماهه کارمون همینه.اما اخره هفته باباش اینا قراره برن مسافرت.قول داده یه سکسه توپ کنیم که اونو اخره هفته واستون مینویسم.مرسی بای</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%db%8c%d8%b1-%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2649</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس سه نفره باحال با جنده مو قرمز</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jul 2019 08:39:11 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرزوشو]]></category>
		<category><![CDATA[آسمونا]]></category>
		<category><![CDATA[آموزشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقمو]]></category>
		<category><![CDATA[احساسم]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[التماست]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[العملی]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتهای]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگیزی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنش]]></category>
		<category><![CDATA[اونایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونشبو]]></category>
		<category><![CDATA[اونطرف]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ایندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بادستاش]]></category>
		<category><![CDATA[باشهاز]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمش]]></category>
		<category><![CDATA[بچرخیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بدمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[بذارمش]]></category>
		<category><![CDATA[بذاریم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگردیم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودالان]]></category>
		<category><![CDATA[بودباورم]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بوددلم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمتو]]></category>
		<category><![CDATA[بودمرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیاد:یه]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیالش]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارش]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارم]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پسرعموی]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پنجشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تاثیری]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[تحقیرم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[توخونه]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[توهمین]]></category>
		<category><![CDATA[جاخورد]]></category>
		<category><![CDATA[جاهامون]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامش]]></category>
		<category><![CDATA[چنددقیقه]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفایی]]></category>
		<category><![CDATA[حساسیت]]></category>
		<category><![CDATA[حواسمو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خریدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستن]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشا]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دادمبا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دربیار]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستمم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رودخونه]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[رویاهام]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمو]]></category>
		<category><![CDATA[سرقرار]]></category>
		<category><![CDATA[سوالای]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختمش]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صادقانه]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقونه]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فروشنده]]></category>
		<category><![CDATA[فشردمش]]></category>
		<category><![CDATA[فکرشون]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کردمنمی]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسات]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لبهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[لبهامو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوشو]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[مظلومانه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مغروری]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مکافاتی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرش]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[می‏خوردن]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادن]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناختن]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[ناامید]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونسته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمید]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمون]]></category>
		<category><![CDATA[نگهشون]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونن]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[‫نیاورده]]></category>
		<category><![CDATA[هردوتامون]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هرلحظه]]></category>
		<category><![CDATA[هزاران]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همونطوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیپنوتیزم]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وایساد]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[وایساده]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادیم]]></category>
		<category><![CDATA[وجودشو]]></category>
		<category><![CDATA[وجودمو]]></category>
		<category><![CDATA[ودستشو]]></category>
		<category><![CDATA[ویترین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکس و سکسه و اونایی فیلم سکسی که وقتی شهوت وجودشون رو میگیره دیگه نمیدونن چیکار کنن پیشنهاد میکنم حتما این داستان رو بخوننیه روز معمولی بود سکسی تو مغازه نشسته بودم و مثل همیشه شاه کس مشتری ها میرفتن و میومدن.مثل همیشه خسته کننده مثل همیشه شلوغ و پرکار.من تو کافی کونی نت دوستم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>سکس و سکسه و اونایی فیلم سکسی که وقتی شهوت وجودشون رو میگیره</h2>
<p>دیگه نمیدونن چیکار کنن پیشنهاد میکنم حتما این داستان رو بخوننیه روز معمولی بود سکسی تو مغازه نشسته بودم و مثل</p>
<h3>همیشه شاه کس مشتری ها میرفتن و میومدن.مثل همیشه خسته کننده مثل</h3>
<p>همیشه شلوغ و پرکار.من تو کافی کونی نت دوستم کار میکردم.من همش 17 سالمه ولی خیلی وقته که کار میکنم تو</p>
<h4>این جنده مغازه هم جز من کسی دووم نیاورده و دوستمم</h4>
<p>به کسی جز من اعتمادنداشت.البته اعتماد پستون از لحاظ این که وقتی نیست کسی باشه که بتونه ازپس تموم کارها بر</p>
<h5>بیاد.یه آهنگ کوس ملایم گذاشته بودم و تو اینترنت چرخ میزدم</h5>
<p>وگاهی هم چت میکردم.بی حوصله بودم.تو همین حال و هوا بودم که یکی از مشتری ها صدام کرد . با بی میلی سکس داستان رفتم بالا سرش</p>
<h6>.بهم گفت که نمیتونه ایدیشو ان کنه. منم ایران سکس یکم با</h6>
<p>یاهومسنجر ور رفتم و درستش کردم . نمیدونم چی شد که توجهم به ایدیش جلب شد.من حافظه خوبی دارم واسه همین با یک نگاه ایدیش تو ذهنم موند.اولش اصلا برام مهم نبود . موقع رفتن یه لحظه باهاش چشم توچشم شدم .انگار هیپنوتیزم شدم.یه لحظه توچشاش خیره شدم.لبخندی زدکه هنوزم جلوچشامه.همینطورکه میرفت نگاش میکردم&#8230;بعد از اون روز همش منتظر بودم ازدر مغازه بیاد تو . صبح ها زودتر میرفتم و ظهرها هم دیرمیومدم تا یه وقت نشه که بیاد و من نباشم.چند روز همینطور به انتظار گذشت.تصمیم گرفتم رو ایدیش واسش آف بذارم . این اولین بار بود که میخواستم به یه دختر پیشنهاد دوستی بدم . خیلی نگران بودم آخه میترسیدم ناراحت بشه از اینکه آیدیشو بدون اجازه برداشتم.دلمو به دریا زدم و واسش آف گذاشتم و گفتم که یه قرار بذاره تاباهم آن بشیم و صحبت کنیم.یه روز که از اومدنش ناامید شده بودم با دوستش اومدن تو مغازه من یه کم هول شده بودم ولی سعی کردم که نشون ندم .وقتی که نشستن پشت سیستمشون زود آیدیمو آن کردم و صدای اسپیکرو بستم تا صدای پی ام هاش نیاد.آیدیش که آن شد بعد از چند دقیقه بهم پی ام داد که شما ؟؟. منم پشت سیستم جوابشو میدادم ولی تموم سعیمو میکردم که تابلو نشه من دارم پی ام میدم . هرچی پرسید ایدیشو از کجا آوردم من میپیچوندم و جواب نمی دادم.با کلی اصرار و خواهش راضیش کردم که برای بعد از ظهر قرار بذاریم .قرارمون بعد از ظهر ساعت 6 بود . منم کلاس گیتارمو زودتر تموم کردم تا به قرارم برسم . نزدیک ساعت 6 بود که یه شماره غریب رو گوشیم تک زد . فهمیدم که خودشه . این اولین بار بود که وقتی کسی رو گوشیم تک میزد براش زنگ میزدم . وقتی زنگ زدم همون صدای قشنگی که چند روز بود تموم حواسمو پرت کرده بود پشت خط باهام حرف میزد.ازش پرسیدم که اومده سرقرار یا نه . اون گفت اونجا که من گفتم نمی تونه بیاد . خیلی بدجور خورده بود تو حالم . گفتم خودمو خراب کردم آخرشم دخترِ قبول نکرد .آخه من خیلی آدم مغروری بودم حتی وقتی دخترها هم بهم پیشنهاد میدادن قبول نمی کردم چه برسه که خودم بخوام به کسی پیشنهاد بدم.خلاصه گفت که تو کافی نت خودمونه و ازم خواست برم اونجا ولی من قبول نکردم . حس کردم که یه بوهایی برده که من کیم . بهش گفتم بیاد کوچه کنار کافی نت . همش دلهره داشتم حتی خودمو آماده کرده بودم که یه دونه بخوابونه تو گوشم .هرچی نزدیک تر میشدم استرسم بیشتر میشد .سرکوچه که رسیدم بهش زنگ زدم . گفت تو کوچه است ولی منو نمی بینه . بایه کم نگاه ته کوچه دیدمش و بهش گفتم بیاد سمت انتهای کوچه.بهم گفت که بدون هیچ عکس العملی از کنارش رد بشم . اومد ، وقتی بهم رسید بهم گفت حس ششم قوی دارم . پیش خودم گفتم دیگه تموم شد فهمید من کیم .همونطوری رفتم کافی نت . خواستم بهش اس ام اس بدم ولی دوباره گفتم ولش کن . الان میگه یا پسره خیلی تو کف منه یا فکر میکنه من خیلی بی شخصیتم. خیلی حالم گرفته بود. چنددقیقه گذشت و بهش زنگ زدم . جوابمو نداد مطمئن شدم که باید بیخیالش بشم.چند دقیقه بعد اس ام اس داد و گفت پیش خواهرش بوده و نتونسته جوابمو بده.ازش پرسیدم نظرش چیه که بهم گفت باید فکر کنه . تو همین حال شارژش تموم شد.برای اولین بار تو زندگیم بهش پیشنهاد دادم که براش شارژ بگیرم ولی منتظر جوابش نشدم و شارژ گرفتم براش . تاحالا کسی واسم مهم نشده بود . این اولین بار بود.الان یادم نیست اونشب دقیقاً چه حرفایی باهم زدیم ولی یادمه بهم گفت قبول میکنه باهم دوست باشیم ولی فقط دوتا دوست معمولی که با اصرار من گفت دوتا دوست صمیمی .اونشب تا صبح تو فکرش بودم.بدجور تو دلم جاشده بود . صبح تا از خواب بیدار شدم بهش اس ام اس دادم . هنوز خواب بود واسه همین دیر جواب داد . چند وقت اس ام اسی باهم حرف زدیم بعضی وقتها هم میومد کافی نت تا اینکه پنجشنبه شب بهش پیشنهاد دادم که باهم دیگه بریم کوه . اصلا فکرشم نمی کردم که قبول کنه ولی بهم گفت که میاد .از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم.همیشه دلم می خواست با کسی که دوسش دارم دوتایی بریم کوه و حالا اون قبول کرده بود که با من بیاد . صبح خیلی زود بیدار شدم .همه وسیله هامو آماده کردم . وقتی آماده شدم و موقع قرارمون شد بهش زنگ زدم تا بیدارش کنم . وقتی تک زدم بهم اس ام اس داد که بیدارم . خیلی خوشحال بودم خیلی . رفتم سر قرار همش بهش زنگ میزدم و لحظه به لحظه میپرسیدم که کجاست . وقتی رسید از دور دیدمش خیلی زیبا به نظرم اومد . مثل دیونه ها محوش شدم وفقط نگاهش میکردم.اومد جلو باهم سلام و علیک کردیم . سوار تاکسی شدیم و رفتیم.با اینکه بافاصله نشسته بودیم ولی گرمای وجودشو حس میکردم.بالاخره رسیدیم و راه افتادیم . تومسیر خیلی باهم حرف زدیم.کوه هم خلوت بود.کنار یه رودخونه تقریبا خشک نشستیم و یکم حرف زدیم و از چیزایی که دوست داشتیم و دوست نداشتیم گفتیم . کنجکاوی تو چشماش موج میزد ولی من فوق العاده ریلکس بودم.تو راه یه جا از یه قسمت که شیب زیادی داشت رد میشدیم که وقتی می خواست بیاد بالا دستشو به سمت من دراز کرد . نمی دونستم چیکار باید بکنم . اولش خجالت کشیدم ولی دوباره خجالت رو کنار گذاشتم و دستشو گرفتم و کمکش کردم بیاد بالا . این اولین بار بود که دستشو لمس کردم . با هم رفتیم و توی سنگا یه جای دنج و خلوت پیدا کردیم و نشستیم . ازم خواست از خودم براش بگم . من خیلی باهاش احساس راحتی میکردم . انگار سال هاست که باهم بودیم . سرموگذاشتم رو پاهاش و تموم زندگیمو براش تعریف کردم . حتی اشک هامم یه کم پایین اومدن .اونجا بود که بهم گفت نمیتونه با من باشه . خوب میدیدم که دلش جای دیگه اس.خیلی داغون شدم . خیلی روش حساب میکردم ولی حالا با چشمای خودم میدیدم که دلش یه جای دیگه است . البته خودش هیچی نگفت فقط بهونه میاورد که بگه نمیتونیم باهم باشیم ولی من از چشماش حرفای دلشو میخوندم . باهم راه افتادیم تا برگردیم . تو راه جسارتم بیشتر شده بود ودستشو میگرفتم . ولی دستام سرد شده بود. تموم شور و شوقم یخ کرده بود.باورم نمی شد تموم رویاهام تموم شده بود اون بهم گفته که نمیخواد و نمیتونه با من باشه .قشنگ یادمه که بهم یه حوزچه آب رو نشون داد و گفت که اگه روز دوستیمون عمیق تر شد همونجا تو چشمام نگاه میکنه و میگه که چی تو چشمام می بینه.(اتفاقی که هیچوقت نیفتاد)تو راه برگشت برعکس راه رفت خیلی ساکت بودم. تموم راه رو تا خونه پیدا رفتیم . تقریبا راه خیلی خیلی طولانی بود . توکوه رو سنگها بهم گفت که ما چقدر زود باهم صمیمی شدیم . آخه همش 2 روز بود که باهم دوست شده بودیم .وقتی رسیدیم جایی که باید از هم جدا می شدیم . جلوم وایساد و گفت امروز بهترین روز زندگیش بوده وخیلی بهش خوش گذشته بوده. نمی دونم چرا ولی همش یه چیزی تو چشاش می گفت که این خداحافظی خداحافظی آخره .از هم که جدا شدیم رفتم خونه حوصله نداشتم برم مغازه. هرلحظه منتظر اس ام اسی بودم که بهم بگه میخواد تمومش کنه . بالاخره انتظار به پایان رسید و اس ام اس داد و گفت که من پسر خوبیم ولی نمیتونه که با من باشه . خیلی احساس بدی بود . مثل یه ماهی بال بال میزدم . هرکاری میکردم که نره .آخه من تاز پیداش کرده بودم . با هر مکافاتی بود راضیش کردم که از هم جدا نشیم .خیلی باهاش حرف زدم تا قبول کرد .روزهای خیلی خوبی داشتم . احساس میکردم تنها نیستم و یه نفر کنار منه . از هرفرصتی استفاده میکرد تا از من جدا بشه . احساس عذاب وجدان رو تو وجودش حس میکردم.حس میکردم که داره به کسی خیانت میکنه و حالا پشیمونه.بالاخره ماجرا رو برام تعریف کرد و گفت که پسرعموشو دوست داشته و داره . و به من هم دروغ گفته که ازش جدا شده .وقتی برام تعریف می کرد داشتم ذوب میشدم . دلم میخواست فریاد بزنم . ولی سکوت کردم و به تموم حرفاش گوش کردم.نمی خواستم فکر کنه که من خودخواهم. بدجور داغون بودم . بهش گفتم که درکش میکنم و می تونم فقط واسش یه دوست باشم . هرچند می دونستم نمی تونم . من دوسش داشتم ، صادقانه و از صمیم قلب . واسم خیلی سخت بود سکوت کردن و شنیدن تعریف هاش از اون . روزها واسم سردشده بود.همش استرس داشتم . میترسیدم هر لحظه بهم بگه خداحافظ و بره . اونم همش دنبال بهونه بود تا تمومش کنه ولی تموم حواسم جمع بود که بهونه دستش ندم.میدونستم که به زور نگهش داشتم و بالاخره از دستم میره ولی نمی تونستم بذارم بره . روز به روز احساسم بهش بیشتر شد.میرفتم دنبالش و از کلاس میاوردمش و میرسوندمش خونه.احساس میکردم اونم بهم یه کم احساس داره .یه روز خونه تنها بودم . دلم میخواست پیشم باشه .بهش زنگ زدم و ازش خواهش کردم که بیاد و واسم صبحونه درست کنه.اولش قبول نکرد کلی خواهش کردم و براش توضیح دادم تا راضی شد . خیلی خوشحال بودم ولی همش فکر میکردم اگه نیاد چی ؟؟بالاخره اومد . باورم نمی شد تو خونه کنار منه . باور کنین حتی یک لحظه هم فکر بدی به ذهنم نرسید . واسه من فقط بودنش کافی بود. من از اون جز محبت هیچی نمی خواستم . فکر می کنم اونم بهم اعتماد داشت که اومد پیشم. خب این اولین بار بود که اومده بود خونمون . و باهم تنها بودیم .حتی یک لحظه هم تنهایی وسوسه ام نکرد. فقط محو نگاه کردنش بودم . اونروز برای اولین بار تونستم تو آغوشم بگیرمش.وای که چه ارامشی داشتم وقتی تو بغلم بود .هیچی جز اون تو ذهنم نبود. سرش رو سینه من بود و من تو آسمونا بودم . وای که چقدر زیبا بود.دلم نمی خواست از آغوشم بره .هنوز عکسی که اون روز گرفتیم رو دارم . اون رو دست من نوشت I love you m منم رو دستش نوشتم I love you p .اون روز رفت و من موندم و تمام خاطرات اون روز.روزها گذشت و گذشت دیگه فراموش کرده بودم که اون مال من نیست . باورش داشتم . دوسش داشتم .یه روز براش یه تی شرت خریدم . اولین بارم بود واسه کسی هدیه می خریدم .همش می ترسیدم خوشش نیاد. قشنگ یادمه که 1:30 دقیقه تو اون مغازه بودم . تموم لباسای تو ویترین و تو مغازه رو یکی یکی واسم آورد . اشک فروشنده رو در آورده بودم. آخرش بعد از اون همه گشتن یه تیشرت سفید آبی خشگل پیدا کردم . به فروشنده گفتم میترسم خوشش نیاد . بهم گفت اینقدر حساسیت که شما نشون میدین و منو بیچاره کردین حتما خیلی دوسش دارین پس حتما خوشش میاد . بهم گفت مهم نیست چه هدیه واسش می خرین مهم اینه چجوری هدیه رو بهش بدین . اگه با تموم احساستون و صادقانه این کارو بکنید حتما خوشش میاد حتی اگه هدیه شما رو دوست نداشته باشه.از حرفاش خیلی خوشم اومد . فکرم مشغول شده بود با حرفای اون فروشنده .حتی یادمه کادو هم نکرده بودم.رفتم جلوی آموزشگاه و منتظرش شدم تا بیاد . دیگه همه اونایی که میومدن دنبال بچه هاشون منو میشناختن و با هم سلام و علیک میکردیم. هرکس می پرسید می گفتم اومدم دنبال خواهرم . مهناز هیچ وقت این موضوع رو نفهمید. راستی یادم رفته بود اسمشو بگم . اسمش &#8230; نمیدونم اسمش چی بود هیچوقت هم بهم نگفت .ولی من به اسم مهناز می شناختمش .بالاخره کلاسشون تعطیل شد و مهنازم اومد . مثل همیشه با خنده و خوشحال . بهترین لحظه های زندگیم وقتی بود که باهم قدم می زدیم . تو راه تو یه کوچه خلوت اون تی شرت رو در آوردم و بهش دادم . خیلی خوشحال بود می تونستم این خوشحالی رو تو چشماش ببینم . هوا تاریک بود و کوچه خلوت بود . از خوشحالیش وسط کوچه بغلم کرد و لپمو بوس کرد. اولین بار بود که منو می بوسید. از خوشحالیش خوشحال بودم.مسیر همیشگیمونو قدم زدیم. ( هنوز یکشنیه ها و سه شنبه ها تنهایی اون مسیر رو میرم )روز به روز بیشتر دوسش داشتم و بهش وابسته می شدم . اصلا فکرشم نمی کرد یه روز جدایی میرسه . روزهای خوب پشت سر هم می گذشت و من بی توجه به این گذشت زمان فقط ازبودن با عشقم لذت می بردم&#8230;یه روز که داشتم می رسوندمش کلاس . ازش خواهش کردم امروز کلاس نره بیاد با هم بریم و بیرون بچرخیم. اون روز خیلی دلم می خواست بیشتر پیشش باشم .بهم گفت که نمی تونه قبول کنه . خیلی حالم گرفته شده بود با بی میلی قدم بر می داشتم اصلا دلم نمیخواست برسیم . نزدیک آموزشگاه بودیم که وایساد و دستم و کشید گفت بیا بریم . گفتم پس آموزشگاه چی ؟؟ گفت نمی رم . وای که چقدر خوشحال شدم . دستشو محکم گرفتم و راه افتادیم . خیلی جاها رفتیم . تقریبا نصف شهر و گشتیم حتی رفتیم بالای اون پل عابر پیاده ای که من خیلی دوست داشتم با عشقم اونجا وایسم و خیابون و آدمارو از بالا نگاه کنم . بهش گفتم که بیا بریم گنجنامه . ولی قبول نکرد. ناراحت شدم . مثل همیشه.میدونم با ناراحتی های بیخودم خیلی اذیتش کردم . ولی بخدا دست خودم نبود .خیلی ناراحت بودم . تقریبا دیگه باهاش حرف نمی زدم . داشتیم به مرکز شهر نزدیک می شدیم . خوب حس می کردم که می خواد به هر نحوی شده از دلم در بیاره . بهم گفت بریم خیابون بوعلی واسه خرید . می خواست واسه بچه یکی از دوستاش یه عروسک بگیره . منم با اخم های تو هم و قیافه درهم همراهیش میکردم . تموم پاساژ ها و مغازه ها رو گشتیم. بالاخره یه خاله قورباغه سبز خریدیم .در آخرین لحظه ازش خواستم بیاد تا از مسیری که من می خوام بریم ولی اون باز هم قبول نکرد. دیگه واقعا آخرین ضربه رو خورده بودم . دلم می خواست داد بزنم . ولی اصلا حواسم نبود که اون امروز به خاطر من بود که کلاس نرفت و اون همه مدت بامن بود فقط فکر می کردم که اون به خواسته های من اهمیت نمی ده . رفتیم و سوار تاکسی شدیم .خیلی دیر شده بود . من همیشه کاری می کردم که تا 7:20 خونه باشه ولی اون روز وقتی تازه سوار تاکسی شدیم ساعت نزدیک 7:30 بود . توتاکسی اینقدر حرف زدم و گلایه کردم که می خواست گریه کنه . نزدیک خونشون بودیم . بهم گفت بیا بریم پارک پرواز . با عصبانیت گفتم نه اون هم مظلومانه گفت باشه ببخشید . خیلی دلم سوخت ولی غرورم نمی ذاشت نشون بدم . نزدیک پارک پرواز به راننده گفتم که نگه داره ما پیاده میشیم . رفتیم و بالا اون تپه وایسادیم . تموم شهر زیر پاهای ما بود . همه جا تاریک و ساکت بود . بجز یه ماشین پر پسر که حضورشون اذیتم می کرد هیچ چیز دیگه ای اونجا نبود. اونشب حال و هوای عجیبی داشتم . واقعا احساس می کردم کنار عشقم وایسادم . چیزی که همیشه تو رویاهام می دیدم . وقتی به لبهاش نگاه می کردم دلم میخواست محکم بغلش کنم و ببوسمش ولی &#8230;ازش خواستم بریم و اونطرف کنار دیوار پارک وایستیم . آخه نمی خواستم چندتا پسر همش نگاهمون کنن . مثل همیشه قبول کرد. واقعا دختر خوبی بود و خیلی برام ارزش قائل بود.کنار دیوارکه وایسادیم کیفش بینمون فاصله انداخته بود. بهش گفتم دیدی می خوای همیشه بینمون فاصله باشه واسه همین کیفتو بینمون گذاشتی .اونم با خنده کیفشوانداخت اونطرف و بهم گفت خوب شد ؟؟ اصلا می خوای بغلت کنم . نگاهش کردم و با چشمام گفتم آره . آروم اومدوروبروم وایساد و خیلی آروم بغلم کرد. وای خدای من باورم نمی شد.شب خیلی عجیبی بود دیگه هیچ چیز رو احساس نمی کردم. جز مهناز هیچ چیز رو نمی دیدم . دستاشو دور کمرم حلقه کرد.اروم اروم خودشو کشید بالا سرشو گذاشت رو شونه من آخه من قدم از مهناز بلند تر بود. بعد اروم اروم خودش رو کشید بالا جوری که رو پنجه های پاش وایساده بود .گرمای لبهاشو رو صورتم حس می کردم . اروم گونه هامو بوسید. خیلی داغ بود . احساس میکردم که لبهاش داره خیلی خیلی آروم به لبهام نزدیک میشه . دلشوره عجیبی داشتم . تو اون تاریکی خیابون خلوت بالای اون تپه و نور ضعیفی که از تو پارک رو صورت مهناز می تابید . احساس شگفت انگیزی بود. تموم دنیا واسم مهناز بود . خدایا باورم نمیشد که تموم رویاهام داشت به واقعیت تبدیل می شد.تو همین فکرا بودم که داغی لبهاش روی لبهام بود.شوکه شده بودم. اصلا باورم نمی شد.مبهوت نگاش می کردم ولی اون چشاشو بسته بود. فکر میکردم خوابمو الانه که بیدار بشم . وقتی لباهاشو با لبهام فشار دادم مطمئن شدم که خواب نیستم .خیلی آروم از هم دیگه لب می گرفتیم . چیزی که همیشه آرزوشو می کردم . اونشب یه شب رویایی بود . هرچند که بعضی وقتها عبور یه ماشین لحظات عاشقونه مارو از هم می پاشید ولی چیزی نمی تونست مارو از هم جدا کنه . باورم نمی شد که این همون مهنازه .دلم می خواست زمان همونجا وایسه و تا ابد تو بغلش باشم .دیگه خیلی دیر شده بود ساعت نزدیک 8:10 بود. تاحالا این موقع شب نفرستاده بودمش خونه . باید از هم جدا می شدیم . خیلی ازش تشکر کردم . تا آخر اون خیابون همراهش رفتم ولی ازم خواست که برگردم . اخه دیگه تقریبا به خونشون رسیده بودیم و نمی خواست کسی مارو باهم ببینه . نمی تونستم ازش دل بکنم . ولی بخاطر قدردانی از محبتش هم که شده باید به حرفش گوش میکردم . باهاش خداحافظی کردم. ولی &#8230;ولی من هنوز هم مست مست بودم. طعم لبهاش از روی لبهام پاک نمی شد و تازه بود. همونطور که تو خیابون های خالی قدم میزدم به تموم اون لحظه ها فکر میکردم و هزاران بار مرورش کردم. وقتی سرم رو بالا اوردم دیدم ساعت نزدیک 10 و من کلیومترها از خونمون دور شدم . سوار تاکسی شدم و رفتم سمت خونه . از تنها مغازه ای که باز بود یه هدفون خریدم و رفتم خونه . بدون اینکه حرفی بزنم رفتم و رو تختم دراز کشیدم . چراغ رو خاموش کردم . MP3 پلیرمو روشن کردم و هدفون گذاشتم تو گوشم . دیگه از این دنیا بریده بودم . تا صبح آهنگ گوش دادم و اونشبو مرور کردم.اونشب واقعا بهترین شب زندگی من بود.بعد از اون خیلی وقتهامنوبوسید.خیلی وقتها ازش لب گرفتم ولی هیچوقت طعم اون بوسه اول رو فراموش نکردم و نمی کنم.بالاخره اون روزی که همیشه ازش فرار می کردم فرا رسید و مهناز گفت که باید از هم جدا بشیم . ایندفعه با همیشه فرق میکرد . معلوم بود که تصمیمشو گرفته . وفتی دیدم هیچ راهی واسم باقی نمونده تنها چیزی که ازش خواستم این بود که برای آخرین بار یه بار باهم ناهار بخوریم و رابطمون واسه همیشه تموم بشه.باورم نمی شد. بهش قول دادم تا روزی که بیاد خونمون واسه آخرین بار نه بهش زنگ بزنم نه اس ام اس بدم.روز اول برام یه عمر گذشت . هزار بار رفتم سرگوشیم تا بهش زنگ بزنم ولی یادم می افتاد که بهش قول دادم .عموم از مکه اومده بود و همه اونجا بودن . روز سالن بهش زنگ زدم وازش خواهش کردم که امروز بیاد واسه آخرین قرارمون.بالاخره ازم قول گرفت بعد از این قرار واسه همیشه از زندگیش برم بیرون . میتونستم تو صداش ببینم که دیگه همه چیز واقعا تموم شده . واسه همون روز ( جمعه ) قرار گذاشتیم که ساعت 3 بیاد پیشم . من وسطای سالن از بابام خواستم که منو برسون آموزشگاه آخه اون روز آزمون داشتم . ساعت 2:45 رسیدم آموزشگاه . واسه ساعت 3 می خواستن آزمون رو شروع کنن . منم خیلی عجله داشتم. آخه عشقم می خواست واسه آخرین بار بیاد پیشم . به مشاورمون که خیلی هم ازش بدم میاد گفتم که من باید ساعت 3 برم . گفت یا باید آزمون ندی یا وسط ازمون نمیشه بری. دلم می خواست یه مشت بذارم وسط اون صورتش . گفتم باشه ازمون نمی دم . دوباره گفت خوب بشین آزمونتو بده بعد برو . نشستم و سوالای ادبیات و زبان خارجه و یکم از شیمی رو جواب دادم که دیدم ساعت 3 شده . منم خیلی زود برگه آزمون رو تحویل دادم و رفتم . سوار تاکسی شدم. استرس عجیبی داشتم.مهناز چندین بارخونمون اومده بود ولی اینبار با همیشه فرق میکرد. منتظرش وایساده بودم که از تاکسی پیاده شد و اومد. بهم سلام داد و گفت که مبارک باشه . گفتم چی ؟ گفت لباسات . منم تشکر کردم و راه افتادیم سمت خونه ما . رسیدیم و رفتیم توخونه . مهناز مانتو شالشو در آورد و رفت رو مبل نشست خیلی دور از من . میتونستم درکش کنم که دیگه نمی خواد نزدیک من باشه . نمی دونستم چیکار کنم . دلم می خواست گریه کنم . اون روز آخرین روز باهم بودنمون بود . یعنی پایان تموم خوشحالی ها و آرامش.همش می خواستم به یه چیزی گیر بدم . خیلی کلافه بودم . چندتا آهنگ غمگین گذاشتم و باهم گوش کردیم .مثل همیشه رفتیم تو اتاق من و مهناز همه جای اتاقمو بهم ریخت . ازش خواهش کردم بیاد و رو تخت کنار من بخوابه . ولی قبول نکرد. رفتیم تو هال باهاش قهر کردم و رفتم تو اتاقم . بهم گفت : حالا ببین چجور منو دنبال خودش میکشه ها . بعد اومد تو اتاق و کنار تخت نشست. به زور بغلش کردم و آوردمش رو تخت . کنارم خوابید و بغلم کرد.تازه فهمیدم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم دوسش دارم و نمی تونم ازش جدا بشم . محکم بغلش کرده بودم . دیونه اش بودم . می خواستم واسش هرکاری بکنم .فکر این که این آخرین باره که مهناز پیش منه داشت مثل خوره روحمو می خورد. هیچ چیزی نداشتم که بتونم اونو پیش خودم نگه دارم. مثل اسپند رو اتیش شدم . بهش گفتم :- به یه شرط قبول می کنم امروز روز آخر دوستیمون باشه- پارسا ما حرفانو زدیم . خواهشا نزن زیر حرفت- همین که گفتم .- چه شرطی ؟- این که همه لباس هاتو دربیار . همین الان- پارسا الان وقت ان مسخره باز ها و شوخی های الکی نیست- اصلا شوخی نکردم .- پارسا میفهمی چی داری میگی ؟ پارسا منم . مهناز- میدونم تو کی هستی . مهناز امروز باید برای من باشی- با این چیزا ؟ متاسفم براتخواست که از رو تخت بلند بشه که محکم گرفتم و کوبیدمش رو متکا ، از حرکتم جاخورد آخه من تاحالا باهاش اینطوری رفتار نکرده بودم . باچشمهای لبریز از تعجب نگاهم می کرد ،- پارسا چت شده ؟ چرا اینطوری می کنی ؟- من کاری نمیکنم میفهمی ؟ یعنی هنوز کاری نکردم ولی می کنم- من تورو می شناسم اگه بهت اعتماد نداشتم نمی اومدم اینجا.تو دست بهم نمی زنی- کاملا در اشتباهی . من تورو میخواموقتی این حرفو زدم توچشمامش خیره شدم &#8230; این چشم ها چشم های کسی بود که با تموم وجود دوستش داشتم ، اشک توی چشمام حلقه زد و بهش گفتم- اگه تو تموم این مدت منو می دیدی ، اگه تحقیرم نمی کردی ، اگه در جواب محبت هام بهم بی محبتی نمی کردی الان من اینجوری نمی شدم . تو منو خورد کردی مهناز &#8230; نابودم کردی &#8230;مهناز با دیدن این صحنه سرمو گرفت توی بغلش و محکم فشارش داد ، گفت :- پارسا &#8230; می دونستم تو این کارو نمی کنی ، ولی داشتم ازت می ترسیدمباشنیدن این حرف دوباره آتیش گرفتم . گفتم داشتی می ترسیدی ؟ الان ترس رو نشونت میدم . دستم رو انداختم و تاپشو پاره کردم ، مهناز داشت سکته میکرد. یه لحظه پشمون شدم ولی غلطی بود که کرده بودم و باید تا آخرش می رفتم . ترسش خیلی زود جای خودش رو به عصبانیت داد و تو چشماش شعله های خشم بود که موج می زد.دستاشو که از اون موقع محکم دستامو گرفته بودن شل کرد و گفت هر کار دلت می خواد بکن ولی بدون پامو از اینجا بذارم بیرون خودمو می کشم . با خود خواهی تمام ت چشمامش نگاه کردم و گفتم که واسم مهم نیست چی کار می کنی فقط باید امروز بدنت رو در اختیار من بذاری. مهناز باز هم مطمئن بود که کاری باهاش ندارم . اخه خیلی بهم اعتماد داشت ولی من نامرد سوتینشو در اوردم .مهناز تو چشمام نگاه کرد و گفت حالم ازت بهم میخوره و صورتش رو چرخوند . با دستام محکم صورتش رو گرفتم و چرخوندم و گفتم که به من نگاه کنه . گفتم یالا شلوارمو در بیار . گفت به من هیچ ربطی نداره من صد سال دیگه این کارو نمی کنم . من فقط بهت مدم اگه می خوای خودت دربیار . منم یه دونه محکم خوابوندم توی گوشش که برق از سرش پرید . گفت باشه پارسا هرچی تو بخوای . بعد محکم لبهامو گرفت و دکمه شلوارمو باز کرد . من خواستم مانعش بشم ولی حالا اوضاع عوض شده بود . مهناز روی من خوابید لبهامو گرفت و شلوارمو تا بالای زانو کشید پایبن و مقاومت من هم تاثیری نداشت . حالا دیگه شهوت وجودمو گرفته بود نمی دونستم دارم چه غلطی میکنم . دکمه های شلوارشو باز کردم و دادمش پایین. حالا جاهامون عوض شد و مهناز زیر من خوابید . برعکس شهوت من اون به جی شهوت نفرت بود که تو وجودش موج می زد و این منو عصبی میکرد. میخواستم بیشتر تو منگنه بذارمش برای همین گفتم که مهناز من پرده تورو میخوام . میخوام پردتو بزنم . بهم نگاه کرد و با اکراه گفت . هر غلطی می خوای بکن . پردمم مال تو . من مکث کردم &#8230; انتظار این جواب رو نداشتم . گفت چیه ؟ توکه همیشه میگی کسی واست ارزش قائل نیست حالا یکی پیدا شده حاضره پردشو بهت بده . داشتم دیوونه می شدم . ان اولن بار بود که منو مهناز اینقدر بی رودوایستی راجع به سکس و کس و پرده میحرفیدیم. باحرص شورتشو پاره کردم. شلوار مهناز و خودمو با شرتم در اوردم پاهاشو از هم باز کردم. کیرمو گذاشتم دم کسش . خواستم فشار بدم که نتونستم . تموم بدنم داشت میسوخت از حرارت . مهناز هم همینطور. باورم نمی شد که این منم که دارم همچین غلطی میکنم . توهمین فکرا بودم که مهناز بادستاش منو به سمت خودش کشید کمرمو فشار داد. کیرم داشت میرفت توکسش که خودمو عقب کشیدم.ولی مهناز باعصبانیت و حرص داشت منو میکشید.باتمام نیرو خودمو عقب کشیدم . از رو تخت اومدم پایین .مثل سگ پشیمون بودم ولی دیگه فایده ای نداشت من احمق مهناز رو برای همیشه ازدست دادم . از اتاق رفتم بیرون فقط به خودم فحش میدادم . چشمم به ساعت افتاد . ساعت 9 بود. تاحالا این موقع شب مهناز بیرون نمونده بود. گوشی های هردوتامون روی میز توی سالن بود. روی هرکدومش یه عالمه میس کال و میسیج بود. برگشتم سمت اتاق مهناز باهمون حالت رو تخت بود. دستشو گرفتم و آوردمش لبه تخت . شلوارش رو پاش کردم . پاره های شورت و تاپشو جمع کردم و مانتوشو تنش کردم جلوش زانو زدم و سرمو انداختم پایین . گفتم مهناز بزن تو صورتم . منتظر بودم تا محکم ترین سیلی دنیا رو بخورم ولی هیچ صدایی نیومد. سرمو بلند کردم دیدم داره نگاهم میکنه . گفتم :- مهناز بزن- نه !- تورو خدا بزن- نه !- التماست میکنم مهناز بزن- نه پارسا . من دوستت دارم- مهناز اگه دوستم داری بزن- نه ، نه ، نه بخدا نمیتونمدستشو گرفتم و محکم به صورت خودم می کوبیدم . پشت سرهم . مهناز گریه می کرد و میگفت نه . من فریاد می زدم و میگفتم بزن . مهناز سرمو محکم گرفت و رو سینه اش فشار داد. همونطور که گریه می کرد اشکهای منم روی صورتم سر میخوردن .کلی توبغل هم گریه کردیم . ککهناز واقعا دوسم داشت .تمو صورتش رو غرق بوسه کردم . اشکهاشو پاک کردم و تو بغلم فشردمش. براش یه لیوان آب آرودم و زنگ زدم به آژانس. حسابی دیر شده بود میدونستم که براش خیلی گرون تمو میشه وقتی بره خونه . موقع رفتن خیلی گریه کردم .نمی تونستم ازش جدا بشم ولی اون میخواست هرچی زودتر این اتفاق بیفته .اون موقع ها یه روز دلش گرفته بود وقتی بهش زنگ زدم گفت که دلش گرفته بوده و حرفاش رو تو یه نامه نوشته ازش خیلی خواهش کردم تا اون نامه رو برام بیاره . اون شب اون نامه رو هم برام اورده بود. هنوز هم اون نامه رو دارم و مثل جونم ازش نگه داری می کنم . اونشب وقتی رو تخت تو بغلم بود دست بندش پاره شد و همش ریخت رو تخت . منم تک تک دونه هاشو جمع کردم و تو کیسه ای که خودم دوخته بودم نگهشون داشتم . هنوز هم وقتی دلم براش تنگ میشه میرم و اونا رو نگاه می کنم و نامه ای که برام نوشته بود رو می خونم .مهناز برای همیشه از پیشم رفت و من هم برای همیشه تنها شدم . هنوزم که هنوز من با کسی دوست نشدم . یعنی نتونستم کس دیگه ای رو جز مهناز تو قلبم جا بدم . هنوز هم مثل همون موقع ها دوسش دارم حتی شاید بیشتر از اون موقع و هر روز منتظرم تا برگرده پیشم . ولی حتی اگه برگرده هم نمی تونم قبولش کنم . اون دیگه مال من نیست . تااونجا که من خبر دار بودم آخرین بار شنیدم که باهمون پسرعموی نامردش به اجبار نامزد کرده . پس نمی خوام دیگه پیش من برگرده . ولی این چیزی از دوست داشتنم کم نمی کنه .امروز 1389/11/13 و من رو تختم نشسته ام و داره برف میاد . ( خدانگهدار )</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175019</post-id>	</item>
		<item>
		<title>بخور حال کن عزیزم که کم گیر میاد</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%da%a9%d9%86-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%85-%da%af%db%8c%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%da%a9%d9%86-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%85-%da%af%db%8c%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 17 May 2019 15:57:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمانی]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[آنجلینا]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[احساسش]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[العملی]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونوری]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینوری]]></category>
		<category><![CDATA[باحاله]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بودالان]]></category>
		<category><![CDATA[بوددلم]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونبعد]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[توصیفش]]></category>
		<category><![CDATA[توضیحات]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشش]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهای]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهایی]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دومرتبه]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگیه]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کردخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مساعده]]></category>
		<category><![CDATA[معروفم]]></category>
		<category><![CDATA[مودبانه]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[میارمش]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[ناگفته]]></category>
		<category><![CDATA[نامردم]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نیفتاده]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[واسشون]]></category>
		<category><![CDATA[وایستا]]></category>
		<category><![CDATA[وایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[می سکسی خوام یه داستان سکسی از خودم رو شاه کس که تابستان همین امسال(85) برام رخ داد رو براتون تعریف کنم. امیدوارم خوشتون بیاد.تابستون بود کونی و هوا داغ و من مثل همیشه حشری و تو کف. یکی از دخترهای آشناهامون جنده چند وقتی بود که به خاطر مسائل کلاس کامپیوتر به پر و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				می سکسی خوام یه داستان سکسی از خودم</p>
<h3>رو شاه کس که تابستان همین امسال(85) برام رخ داد رو براتون</h3>
<p>تعریف کنم. امیدوارم خوشتون بیاد.تابستون بود کونی و هوا داغ و من مثل همیشه حشری و تو کف. یکی از دخترهای</p>
<h4>آشناهامون جنده چند وقتی بود که به خاطر مسائل کلاس کامپیوتر</h4>
<p>به پر و پای من پیچیده پستون بود. البته ناگفته نمونه که من هم مثله خیلی ها خیلی وقت بود که</p>
<h5>تو کفش کوس بودم. حتی چند دفعه تا نزدیکی های گا</h5>
<p>بردمش ولی آخرش نگرفت. واسه توصیفش همین رو بگم که یک بار که یک چیزی رو که مادرم داده بود تا من سکس داستان بهشون بدم رو</p>
<h6>بردم از قضا اون تنها بود وقتی داشتم ایران سکس چایی می</h6>
<p>خوردم صدام کرد ومن رفتم پیشش و دیدم که با دامن کوتاه و سوتین جلو روم وایستاده نفهمیدم که چی شد ولی یک لحظه حس کردم تو شلوارم یک چیزی سنگینی می کنه نگو که حاج عبدالله بیدار شده و می خواد بیاد بیرون( آخه مهشید هیکلش خیلی توپ بود بر خلاف آنچه فکر می کردم اصلا لاغر نبود واسه خودش یک پا جنیفر بود سینه هاشم که خیلی توپ بود پوستش هم برنزه و بدون هیچ مویی موهای سرش هم که مثل آبشار می موند مشکی و لخت بود و آدم حال می کرد باهاشون بازی کنه) به من گفت این تیپی واسه عروسی سمیه خوبم یا نه!من دیدم موقعیت جوره خواستم بکشونمش طرف سکس بهش گفتم تو هر طوری باشی خوبی که یک دفعه مامانش رسید من داشتم سرخ می شدم که خودم رو کنترل کردم و خیلی مودبانه بهش سلام کردم و قضیه اومدنم رو گفتم.اونهم جواب سلامم رو داد و هیچ چیزی نگفت آخه من تو فامیل به یه بچه خفن مثبت معروفم ( فقط دوست دارم هنگامی که تو جمع فامیل ها از من تعریف می کنند قیافه دخترهایی که از زیر من رد شدند رو ببینید شرط می بندم اگه اون موقع چاقو داشته باشن در جا منو میکشن آخه من عادت دارم بعد از اینکه از یکی سیر شدم دیگه ولش می کنم البته فکر نکنید من نامردم ها نه من از اول به همشون می گم فقط واسه ارضا شدن اول خودم و بعد تو این کار رو می کنم. یک بار از یکی ازاین دخترها پرسیدم چرا با اینکه من خوشگل نیستم با من دوست می شید گفت به خاطر اینکه تو یک جذابیت خاصی داری.) خوب زیاده گویی نمی کنم. خلاصه اونروز گذشت تا اینکه اواخر تابستون یک بار به من گفت می خوام بیام تا با من کامپیوتر کار کنی . من هم چون اونروز حوصله نداشتم جواب درست و سرمون بهش ندادم. تا اینکه یک هفته بعد وقتی کسی خونمون نبود زنگ زد که من می خوام بیام تا با من کامپیوتر کار کنی. من هم تو کونم عروسی بود گفت کی خونتون؟ گفتم پدرم سر کار و مادرم هم رفته بیرون گفته شاید یک سر بیاد خونه شما. اونهم خداحافظی کرد و گفت که میاد. ولی ای کاش من لال می شدم و اون حرف رو نمی زدم. یک 3 چهار ساعتی گذشت نیومد زنگ زدم گفتم چیه؟ چرا من رو علاف کردی؟ گفت مادرم گفته وایستا وقتی مادر مهدی اومد با اون برو خونشون ولی مادر من هم وقت نکرده بود که بره اونجا. من واسه این که لو نره با لحن تندی گفتم خداحافظ و گوشی رو گذاشتم. بعدش هزار بار به خودم لعنت گفتم به خاطر حرف نا بجایی که زدم. اون شب حسابی رفتم تو کف می خواستم خودم رو خالی کنم که به زور جلو خودم رو نگه داشتم. و عوضش به امید اینکه دوباره بیاد کلی برنامه ریختم.هنوز یک هفته از اون روز نگذشته بود که دومرتبه زنگ زد و گفت که می خواد بیاد بهش گفتم این دفعه که علافم نمی کنی و دیگه هیچ حرف اضافی نزدم. اونهم گفت نه حتما میام و خداحافظی کرد.خیلی خوشحال شدم چون مادر و پدرم رفته بودن شمال و تا پس فرداش نمیومدن.من هم وقت رو غنیمت شمردم و خواستم تمام برنامه هایی که قبلا واسه خودم ساخته بودم رو اجرا کنم. سریع رفتم و اسپری رو آماده کردم و بعد از معذرت خواهی از حاج عبدالله رو سرش خالیش کردم. بعد هم کامپیوتر رو روشن کردم و یه عکس حشری کننده توپ از آنجلینا جولی انداختم رو دسکتاپ بعد تو جت ائودیو یک فیلم سوپر ایرانی توپ باز کردم گذاشتم رو دقیقه حساس و بستمش چو می دونستم وقتی بازش کنم از همون دقیقه شروع می شه. بعد تو مدیا پلیر هم یک آهنگ رپ به نام سکس پارتی رو گذاشتم تا همه چیز جور بشه. کرم رو هم اوردم گذاشتم رو کمدم تا دمه دست باشه. بعد هم رفتم نشستم تو هال تا که بیاد با اینکه اون همه اسپری زده بودم ولی حاج عبدالله دست بردار نبود و داشت بیدار می شد می ترسیدم ضایع بشه واسه همین بازم اسپری بهش زدم( آخه حاج عبدالله خیلی وقت بود که تو کف بود) دیدم که یک صدایی میاد از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم که داداشش باهاش اومده(یعنی با ماشین داداشش اومد) کیرم که داشت دوباره راست می شد یک دفعه به یک خواب سنگین فرو رفت. خلاصه امدن تو خونه و من واسشون شربت آوردم و اونها خوردن داشتم تو دلم به مانی فحش می دادم که یک دفعه گفت راستی شما کارتون کی تموم میشه تا من بیام دنبال مهشید. من که داشتم از خوشحالی می ترکیدم نمیدونستم چی بگم. گفتم که بستگی به خود مهشید داره و مانی هم چیزی نگفت من هم بهش گفتم که خودم میارمش و بعد مانی رفت. بعد من هم به مهشید گفتم خوب بریم و شروع کنیم و بعد رفتیم و مهشد مانتوش رو در آورد و با یک تاپ یقه گرد باز و یک شلوار لی تنگ سفید نشست روبروم.مانیتور رو که خاموش بود روشن کردم تا عکس رو دید یه طوری شد معلوم بود که می خواد این حالتش رو نفهمم. دستش رو گذاشت رو دسکتاپ(درس رو همون قسمت سینه هاش که بیشتر معلوم بود) گفت چه عکس قشنگیه. ای همون بازیگره است؟ خیلی باحاله؟ عکسش رو از کجا گرفتی؟ گفتم از اینترنت و اگر بخوای بازم دارم بعدا بهت نشون می دم.مثلا شروع کردم به توضیح دادن بهش که یاد آهنگ افتادم گفتم بزار یک آهنگ هم گوش کنیم. سریع آهنگ رو پخش کردم رسید به این قسمتش &#8221; دختر یه دیقه برگرد / وای&#8230;&#8230;&#8230; / شدم سر درد / می بینیش دوباره این شق کرد / بدو بیا بخورش که دیگه یخ کرد &#8221; تا اینو شنید خندش گرفت گفت که چه آهنگ با حالی این چیه بهش گفتم که آهنگ رپ. گفت چندتا از این ها داری که من بهش گفتم خیلی و اگه بخوای می تونم بهت بدم. گفت بزار چندتاشو تا گوش کنیم من هم چند تا آهنگ تو این مایه ها واسش گذاشتم. و شروع کردم به بقیه توضیحات وقتی که حرف میزد صورتش رو می آورد نزدیک صورت من و نفسش می خورد به صورتم و من حشری می شدم همین باعث شد که دستم رو بزارم رو شونش و سعی کنم دستم رو<br />
به طرف سینه هاش هل بدم. یک کم که گذشت دیدم ریتم نفسش عوض شده. خیلی خوشحال شدم با این کار می خواست دستم راحتتر به طرف سینه هاش سر بخوره من هم فرصت رو مناسب دیدم و گفتم چطوره که یکم استراحت کنیم اونهم قبول کرد. همش منتظر بودم از عکس ها بگه سریع دسکتاپ رو آوردم اونهم تا عکس رو دید گفت که راستی عکسهات رو بیار تا ببینیم من هم معطل نکردم و اونها رو اوردم در تمام این مدت دستم رو شونش بود. من قبلا که عکس ها رو ریخته بودم همشون رو قاطی با عکس های سکسیم کرده بودم. تازه بین اونها عکس های سکسی رو هم که از آویزون گرفته بودم نیز وجود داشت. چند تا عکس اول درست بود از آنجلینا و جنیفر وقتی که چندتا جلوتر رفتم به یک عکس رسیدیم که یک مرد داشت تو کون یه دختر می کردم. من گفتم که ببخشید و خواستم پنجره رو ببندم که اون گفت نه بزار لطفا نگاه کنم.(دفعه اولم نبود ولی نمیدونم چرا از مهشید خجالت می کشیدم و نمیتونستم خودم رو کنترل کنم) بهش گفتم پس خودت بزن بعدی. بعد دستم رو از روی صفحه کلید برداشتم و اون شروع کرد به جلو بردن عکس ها میشد خیلی راحت شهوت رو تو چشاش دید. من هم بیکار نشستم ودستم رو به سریع به سمت گلو و بالای سینه هاش بردم . در یک آن جا خورد ولی بعدش شروع به دیدن بقیه عکس ها کرد. گرمای گلوش من رو حسابی حشری کرده بود. دستم رو بردم زیر بلیزش و از روی کرستش داشتم سینه هاش رو می مالیدم و اصلان حواسم به کامپیوتر نبود که یک دفعه گفت اه اینها که تموم شد. بهش گفتم که جت آئودیو رو باز کنه و پلی کنه و اونهم همین کارو کرد دیگه نمی تونست خودش رو کنترل کنه شهوت از سر و روش می بارید یک ده دقیقه ای گذشت ومن هنوز داشتم سینه هاش رو می مالیدم. که یک دفعه اون یکی دست من رو گرفت و کشید سمت کسش. بعد هم دست خودش رو برد تو شلوارک من و کیرم رو محکم گرفت. من هم دیگه تحمل نداشتم بغلش کردم و گذاشتمش رو مبل. و شروع کردم به در آوردن لباس هاش اون هم تا دید من این کار رو می کنم شروع کرد به در آوردن لباسهای من. یک شرت و کرست ست سفید و توری داشت وای که داشتم می مردم. مهلت ندادم و کرستش رو باز کردم تا سینه هاش رو دیدم پریدم روش و یک گاز کوچولو از نوک سینه های لیموییش گرفتم. بعد شروع کردم به خوردن اون شیرین عسل ها وای.. که چه مزه ای داشت. بعد رفتم بالا و شروع کردم به لب گرفتن ازش رفتم سراغ لاله های گوشش و جند تا لیس کوچک زدم وای موهاش ریخته بود تو صورتم و من هم شروع کردم به خوردن گوش و گردنش که صدای ناله هاش رفت بالا فهمیدم که خیلی تو کف. بعد از اینکه یک بار دیگه مزه سینه هاش رو چشیدم رفتم سراغ کسش و با یک حرکت شرتش رو در آوردم. خیلی سفید بود من دهنم باز بود و ازش آب میومد پریدم جلو و شروع کردم به خوردن و گاز زدن کسش که خیلی هم خوشمزه بود(الان که مینویسم مزش یادم میاد و دهنم آب می افته) هنوز خیلی نخورده بودم که یک جیغ زد و کلی آب ازش اومد بیرون چقدر خوشمزه بود.(دلم میخواست بزنم تو سرم که چرا تا حالا روی مهشید کار نکرده بودم.) خلاصه اون ارضا شد و من میخواستم مخش رو بزنم تا واسم ساک بزنه. ولی من تا کیرم رو بردم جلو دهنش خودش یک نگاه کرد و شروع کرد به ساک زدن خیلی ماهر نبود ولی بازم خیلی بهم فاز می داد دستم رو انداخته بودم تو موهاش و داشتم با اون ها بازی می کردم یکدفعه احساس کردم که داره آبم میاد چیزی بهش نگفتم و آبم رو تو دهنش خالی کردم. گفتم الان که کونم رو پاره می کنه ولی اون تمام آب رو قورت داد. من افتادم کنارش و شروع کردم به خوردن کسش بعد هم رفتم بالا و شروع کردم به خوردن سینه هاش. اون کیرم رو گرفت تو دستش و بعد هم شروع کرد به ساک زدن تا اینکه دوباره حاج عبدالله بیدار شد من هم کیرم رو از تو دهنش درآوردم و دستش رو گرفتم و برش گردوندم و رو تخت خوابوندمش. یک بالش هم گذاشتم زیر شکمش گفت میخوای چکار کنی؟ گفتم می خوام برم سراغ اصل کار گفت پس چرا اینوری گفتم حالا اونوری هم میشیم. سریع کرم رو آوردم و زدم دم کونش و کیرم رو هم چرب کردم. سر حاج عبدالله رو گذاشتم دم کونش که یکدفعه گفت مهدی تو رو خدا مواظب باش گفتم چشم عزیزم. من عادت ندارم زیاد منت بکشم و یا طرف رو پوف پوف کنم واسه همین یکدفعه یک هل محکم دادم و نصف کیرم رفت تو کونش که یک دفعه دادش رفت هوا ولی خوشبختانه ما خونمون آپارتمانی نیست و خیالم از بابت همسایه ها راحت بود. من هم سریع افتادم روش تا دیگه هیچ عکس العملی نشون نده و یکم آروم بشه یکم که گذاشت شروع کرد به قربون صدقه رفتن واسه من &#8221; مهدی جون هر کاری می کنی فقط آروم فدات شم آرومتر همش ماله تو عزیزم&#8230;&#8221; من هم فهمیدم شرایط مساعده کم کم کیرم رو هل دادم تا کلش رفت تو و بعد یواش یواش شروع به تلمبه زدن کردم کونش خیلی تنگ بود و حاج عبدالله در عذاب می خواست بیاد بیرون و یک نفس بگیره ولی من نذاشتم و کمر مهشید رو گرفتم و بلندش کردم و آروم به تلمبه زدنم ادامه دادم حالا یکم جا باز شده بود ولی هنوزم تنگ بود من که یک بار آبم اومده بود دیگه به این زودی ها آبم نمیومد ولی مهشید یک بار دیگه ارضا شد دهنم وا مونده بود که این دختر انقدر آب داشت معلوم بود خیلی وقت که تو کف. کیرم رو درآوردم و مهشید رو به پشت بر گردوندم. یک لیس از کسش زدم و بقیه آب کسش رو مالیدم به دم سوراخ کونش. بعد پاهاش رو انداختم رو دوشم و کیرم رو کردم تو کونش دوباره یک جیغ خیلی بلند زد که من ترسیدم نگاه کردم دیدم که نه اتفاق خاصی نیفتاده و ادامه دادم یک 5 دقیقه از این حالت گذشته بود که فهمیدم براش عادی شده من هم سریع رفتم زیر و از اون خواستم که بشین پاشو کنه اون اول سختش<br />
بود و با کمک من شروع کرد بعد از چند بار که این حالتی رفت تو واسش عادی شد و خیلی به سرعت این کار رو میکرد که من احساس کردم آبم داره میاد سریع کشیدمش زیر و افتادم روش و آب با فشار زیادی رفت تو کونش اونهم یک داد زد و گفت:&#8221; سوختم. با اینکه تو کونم کردی ولی من تو کسم هم احساسش می کنم.&#8221; چند لحظه نگذشت که اون باز هم ارضا شد. و ما کنار هم دیگه خوابمون برد.بعد از حدود نیم ساعت بیدار شدیم و بهش گفتم بهتره بریم یک دوش بگیریم تا سر حال بیایم وقتی پاشد دیدم کلی سوراخ کونش باز شده و ازش آب بیرون میاد انگار نه انگار که این همون کون تنگ و دست نخورده یک ساعت پیش. بعد با هم رفتیم حموم ولی مهشید اصلا حال نداشت واسه همین آب سرد رو باز کردم و شروع کردم به لاس زدن با مهشید تا اینکه حالش جا اومد ما اومدیم بیرون.بعد از اینکه یک چیزی به بدن زدیم خواستم مهشد رو ببرم خونشون. در تمام این مدت دستم لا پاهای مهشید بود نمیتونستم خودم رو کنترل کنم حتی تو خیابون نزدیک بود چند بار انگشتش کنم.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%da%a9%d9%86-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%85-%da%af%db%8c%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174021</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.007 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 04:37:03 by W3 Total Cache
-->