<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>تحویلم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%D8%AA%D8%AD%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:31:11 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>تحویلم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>مامان خواب بود که &#8230;</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d9%88%d8%af-%da%a9%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d9%88%d8%af-%da%a9%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 11 Nov 2019 07:27:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احساساتی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیاری]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اسکناس]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجام”]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تری سام]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چهارزانو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[سفیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[سه نفره]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[طولانیه]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کمربندم]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهش]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گروهی]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میزنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[نگذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[همانجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[یادگار]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[.خوب که چرخی زد خود فیلم سکسی را خسته روی مبل راحتی انداخت . شال سرش را برداشت و با حرکتی موهای افشان و حالت دارش را سکسی روی شانه هایش ریخت . همان اول شاه کس مرا یاد نگین انداخت که اولین عشقم بود. رو به من با خنده ای نگاه کونی کرده و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>.خوب که چرخی زد خود فیلم سکسی را خسته روی مبل راحتی انداخت</h2>
<p>. شال سرش را برداشت و با حرکتی موهای افشان و حالت دارش را سکسی روی شانه هایش ریخت . همان</p>
<h3>اول شاه کس مرا یاد نگین انداخت که اولین عشقم بود. رو</h3>
<p>به من با خنده ای نگاه کونی کرده و راحت تکیه می دهد . -&#8220;خب! نکنه قراره تموم شب همونجا وایستی</p>
<h4>و جنده بروبر نیگام کنی؟! &#8221; به خود می آیم -&#8220;</h4>
<p>. . . البته که نه! پستون چیزی می خوری ؟&#8221; -&#8221; والا چه میدونم، شما صاحب اختیاری !&#8221; فکر نمی</p>
<h5>کنم چیزی کوس در یخچال باشد . سه روزی که صفورا</h5>
<p>ترکم کرده است هیچی نخریده ام . جلو می روم و کنارش می نشینم . باز هم دقیقتر نگاهش می کنم . سکس داستان تمیزتر و مرتب</p>
<h6>تر از چیزی است که فکر می کردم ایران سکس .- &#8220;جنده</h6>
<p>ای؟!&#8221; زیر خنده می زند، آنقدر می خندد که اشکش در میآید . -&#8221; نه خیرم! یه دوشیزه از آکادمی آکسفورد هستم . . . خب معلومه!&#8221;- &#8220;باور کردنش سخته&#8221; -&#8221; چی، جنده بودن من؟! خب معلوم شد از اون احساساتی هاش هستی . من یکی حوصله ندارم یه ساعت جفنگ بگیم . زود شروع کن .&#8221; -&#8220;چرا اینقدر عجله داری ؟ . . . آخه بهت نمیاد، مثل همه دخترا و زنای معمولی هستی!&#8221; -&#8221; حالا شما فرض کن ما جنده ی معمولی هستیم . مشکلی داری گلم؟&#8221; دستش را از روی شلوار به کیرم می رساند .- &#8220;ای بابا این که هنوز خوابه! &#8220;- &#8221; اسمت چیه؟&#8221; -&#8221; چه فرقی میکنه! لاله ، ژیلا،آرزو. . . &#8221; -&#8220;من فرهادم&#8221;-&#8220;خب منم ندا&#8221; دستم را به موی سرش می کشم.نوازشش آرامم می کند . -&#8220;میخوام باهام باشی&#8221;-&#8221; فعلا که اینجام! خوب حساب کنی مردی کردی&#8221; -&#8221; نه منظورم یه مدت طولانیه .شاید . . . شاید ازدواج کنیم!&#8221; یک لحظه جا میخورد . تبسمی کرده و شالش را سر می کند . -&#8221; نه خیر! مثل اینکه شما مشتری نیستی!خدا روزیتو جا دیگه حواله کنه !&#8221; به سمت در می رود.خودم را زودتر از ندا به در می رسانم-&#8220;کجا؟! . .چرا عجله داری؟&#8221; -&#8220;جندتم به خدا . ولم کن برم . شما خودت معمولی نمیزنی!این شر و ورا چیه میگی،مگه زن و زندگی نداری؟میخوای ما رو کیر کنی!&#8221; دستش را میگیرم .- &#8220;زنم ترکم کرده . اصلا تنهام. هیچکس رو ندارم .&#8221; -&#8221; خب ، پس دپرسی داری هذیون میگی. آ قربونت،برو پیش یه دکتر. &#8221; -&#8221; تو با یه عاشق چیکار میکنی؟&#8221; -&#8220;هیچی! اگه کیر داشته باشه میخورمش!&#8221; -&#8221; باشه! همون کارو کن&#8221; همانجا روی زانو می نشیند . شالش را بر می دارم . کمربندم را بازکرده و شلوار و شورت را پایین می کشد . نوکش را می بوسد. با گرمای دهانش و دستان ظریفی که لمسم می کنند کیرم شق می شود. آرام مو هایش را نوازش می کنم .- &#8221; خیلی خوشگلی!حیف نیست! بیا زن من باش. تا حالا کسی عاشقت شده ؟&#8221; چشمان شوخش نگاهم می کنند. معلوم است می خندد. دکمه های مانتو اش را باز می کند . از زیر مانتو بنفش و کوتاهش فقط تابی پوشیده با شلوار جین تنگ . پوست بدنش سفیدتر از صفوراست . -&#8220;چته! زود باش دیگه!&#8221; شلوارم را کاملآ در می آورم . ندا روی زمین دراز می کشد و عشوه گر نگاهم می کند . مثل مار می پیچد . کنارش می نشینم و تابش را در میآورم . لب روی لب می گذارم و تن نرمش را می مالم . با باز شدن کورست پستان هایش رها می شوند . برایش می مالم و می مکم . در سکوتمان فقط نفس فریاد می کشد. شلوارش را که کاملا به بدنش چسبیده است پایین می کشم . برای اینکه باور کند دوستش دارم کسش را لیس می زنم . کمی ناله می کند وسرم را به خودش می فشارد. -&#8220;برگرد . . . &#8221; سریع برمی گردد و چهارزانو می شود . راحت تا ته ئکسش را می کنم . آبم می ریزد. از پشت بغلش می کنم و خود را به او می مالم .- &#8221; ندا&#8221; -&#8221; جووونم&#8221; -&#8221; خوب بود&#8221; -&#8221; ای . . . بدک نبود&#8221; -&#8221; میخوام کونت بزارم&#8221; -&#8221; اوکی&#8221; انگشتش می کنم و بازهم به راحتی اینبار کونش می گایم .کنارش دراز می کشم و ندا هم روی زمین ولو می شود. رو به من می خندد. پس از حمام روی تخت می خوابیم .می خواست برود، نگذاشتم .-&#8220;ندا جون واقعا عشقم رو باور می کنی؟&#8221; می خندد. -&#8221; میدونی فرهاد جون من و امثال من کارگر جنسی هستیم . . . &#8221; -&#8221; این دیگه یعنی چی؟&#8221; -&#8221; یه پیرمرد که می گفت استاد دانشگاهه بعد چهار بار سرویس به جای پول درست و حسابی این شر ورا رو تحویلم داد. البته چون آدم متشخصی بود ازش خوشم اومد، گفتم حالی هم به این داده باشیم مفتی &#8221; -&#8221; نه ندا جون حرفاش رو فراموش کن . تا حالا عاشق داشتی ؟!&#8221; -&#8221; آره که داشتم! بهرام سیریش! شونزده هفده سالم بود به بهانه ی عاشقی منو برد به یه خراب شده ای . با دوستاش ریختن سرم ! حالا نکن کی بکن! پشتم و ندیدی؟!&#8221; بر می گردد و حوله را کنار زده قمبل می کند . درست روی هر دو طرف کونش جای سوختگی است . وقتی می کردمش متوجه نشدم . -&#8221; اینا یادگار همون روزن . &#8221; -&#8221; میدونم سختی کشیدی خونواده چی؟ &#8221; -&#8221; یتیمم . عمه گلی مثلا قیمم بود. شوهرش مفنگی بود .میدونستم یه روز میفروشتم، از کجا میدونستم قرار ه بهرام اوراقم کنه!&#8221;تا نصفه های شب حرف میزنیم . با بوسه بر لبش آخرین جمله ام را می گویم &#8221; دوست دارم&#8221;صبح زود از خواب بیدار میشوم . ندا کنارم نیست . صدایش می کنم . کاغذی برایم نوشته است:&#8221;فرهاد جون ببخشی فضولی کردم و سری به کمد و کشو زدم . میدونم صفورا جانت رو طلاق دادی چون یه ماه دیگه قراره بمیری . لابد دوسش داشتی . خوش به حالش . با اجازه به قدر کارمزدم اسکناس زدم به جیبم . دیشب واقعا باورم می شد . ولی حرفای اون پیرمرد خیلی ارزشمند بوده! آقا فرهاد، من شاید کارگر جنسی باشم، ولی هیچوقت برده ی عشقی نمیشم !&#8221;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d9%88%d8%af-%da%a9%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2570</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان سکس پیشه خوشگل من</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%be%db%8c%d8%b4%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%85%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%be%db%8c%d8%b4%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%85%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 02 Nov 2019 09:55:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمانی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقای]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقها]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراضی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراف]]></category>
		<category><![CDATA[اعتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[العملی]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتشو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اوقاتم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدبعد]]></category>
		<category><![CDATA[اونجاهم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اونورتر]]></category>
		<category><![CDATA[اینارو]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ایندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[اینکار]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[اینهمه]]></category>
		<category><![CDATA[بادستش]]></category>
		<category><![CDATA[باسرعت]]></category>
		<category><![CDATA[باشیمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوربعد]]></category>
		<category><![CDATA[بخورین]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بوداما]]></category>
		<category><![CDATA[بودخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[بودخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[بودیمو]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیاریم]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیروون]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پلاستیک]]></category>
		<category><![CDATA[تاثیری]]></category>
		<category><![CDATA[تحریکش]]></category>
		<category><![CDATA[تحریکم]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[توهمون]]></category>
		<category><![CDATA[جمعمون]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[جوووون]]></category>
		<category><![CDATA[جووووون]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چشممون]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[حالتون]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتم]]></category>
		<category><![CDATA[حرومزاده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصاً]]></category>
		<category><![CDATA[خطرناکه]]></category>
		<category><![CDATA[خندمون]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدو]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونهبه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهای]]></category>
		<category><![CDATA[درخواست]]></category>
		<category><![CDATA[درمورد]]></category>
		<category><![CDATA[درمیون]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دستهاش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دهنشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[رابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[راحتیم]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارش]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارم]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدن]]></category>
		<category><![CDATA[ریختمو]]></category>
		<category><![CDATA[زبونشو]]></category>
		<category><![CDATA[زیادتر]]></category>
		<category><![CDATA[سراغشو]]></category>
		<category><![CDATA[سرشونو]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتشو]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[سکسمون]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سوالهای]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینمو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صداهای]]></category>
		<category><![CDATA[صمیمیم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقشم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقونه]]></category>
		<category><![CDATA[عاقلانه]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فابریک]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قربونت]]></category>
		<category><![CDATA[قسمتهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارارو]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کردیمو]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[کلنجار]]></category>
		<category><![CDATA[کلیدشو]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کنمنمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمه]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گردوند]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گفتمباشه]]></category>
		<category><![CDATA[گوشامو]]></category>
		<category><![CDATA[گوشتیش]]></category>
		<category><![CDATA[لاپایی]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهاش]]></category>
		<category><![CDATA[لبهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[لبهامو]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینم]]></category>
		<category><![CDATA[مامان]]></category>
		<category><![CDATA[مامانا]]></category>
		<category><![CDATA[ماهواره]]></category>
		<category><![CDATA[متنفرم]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفتی]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مشخصات]]></category>
		<category><![CDATA[مشروبو]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مقابله]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعها]]></category>
		<category><![CDATA[موندمو]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میافتاد]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسید]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میبینه]]></category>
		<category><![CDATA[میبینی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[میخندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوامت]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوایید]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردو]]></category>
		<category><![CDATA[میخورم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورمش]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادو]]></category>
		<category><![CDATA[میدادیه]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونیم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتو]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدمو]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکرددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمبه]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمو]]></category>
		<category><![CDATA[میکرده]]></category>
		<category><![CDATA[میکردو]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیمو]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میگیری]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلیسید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوند]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوندو]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدش]]></category>
		<category><![CDATA[میمکید]]></category>
		<category><![CDATA[میندازه]]></category>
		<category><![CDATA[میوفتادم]]></category>
		<category><![CDATA[میومددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ندادمو]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نظرتون]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهاش]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهام]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهای]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نکردمو]]></category>
		<category><![CDATA[نگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[نموندم]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیرسید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیرفت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیمونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومدم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشیدنی]]></category>
		<category><![CDATA[هزاران]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیم]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگیش]]></category>
		<category><![CDATA[هیچکدومشون]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واحساس]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[ورزیده]]></category>
		<category><![CDATA[وقتتون]]></category>
		<category><![CDATA[یواشتر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[همدیگرو میدونیم &#8230;یه دوره ای فیلم سکسی هم بود که باهم خیلی شیطونی میکردیم &#8230;هر شیطونی که باعث میشد بهمون خوش بگذره ..کلی هم هوای همدیگرو داریم&#8230;بگذریم&#8230; سکسی یه روز حدود ساعت 11 ظهر بود شاه کس که داشتیم باهم حرف می زدیمصدف:برنامت چیه ؟دوست داری کجا بریم؟- نمیدونم فعلاً که برنامه کونی ای ندارممیای [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>همدیگرو میدونیم &#8230;یه دوره ای فیلم سکسی هم بود که باهم خیلی شیطونی</h2>
<p>میکردیم &#8230;هر شیطونی که باعث میشد بهمون خوش بگذره ..کلی هم هوای همدیگرو داریم&#8230;بگذریم&#8230; سکسی یه روز حدود ساعت 11 ظهر</p>
<h3>بود شاه کس که داشتیم باهم حرف می زدیمصدف:برنامت چیه ؟دوست داری</h3>
<p>کجا بریم؟- نمیدونم فعلاً که برنامه کونی ای ندارممیای با شهاب اینا بریم یه مشی بزنیم؟- شهاب؟شهاب کیه؟بابا همونی که تو</p>
<h4>با جنده دوستش دوست بودی &#8230;اسمش بابک بود &#8230;و..خلاصه شروع کرد</h4>
<p>توضیح دادن تا بالاخره یادم اومد.تقریباً پستون 3-4 ماه پیش صدف با یه پسری دوست شده بود به نام شهاب منم</p>
<h5>با دوستش کوس دوست شده بودم که اسمش بابک بود.بابک پسری</h5>
<p>بود چشم و ابرو مشکی با قد بلند و هیکلی که کلی ساخته بودش ، خیلی هم از همدیگه خوشمون میومد ولی سکس داستان چون از طریق</p>
<h6>صدف با همدیگه دوست شده بودیمبه خاطر قطع ایران سکس شدن رابطه</h6>
<p>ی شهاب و صدف ،منو بابکم رابطمون خیلی کم شده بود و فقط گه گاهی باهم تلفنی حرف میزدیم. البته من این جوری می خواستم، چون کلی هوایصدفو داشتم ویه جورایی مثلاً می خواستم با این کارم شهابو تنبیه کنم که یعنی چرا صدفو ناراحت کردی و جمعمون اینجوری خراب کردی..!!؟!!پس ساعت 4 بیا دنبالم ok؟ok.بلند شدمو رفتم یه دوش گرفتم &#8230;موهامو خشک کردمو شروع کردم به لاک زدن پاها و دستام&#8230; که صدف اس ام اس داد که برنامه او کی شده ولی بابک میگه بزاریم واسهفردا چون امروز باید زود بره آخه باباش اینا دارن از استرالیا میان نظرت چیه بریم یا نه ؟داشتم به صدف اس میدادم که بابک زنگ زد و بعد از کلی احوال پرسی و قربون صدقه رفتنو دلم برات تنگ شده ، دوباره جریان و گفت و بعدم خواهش کرد برنامه رو بزاریمواسه فردا چون خیلی دلش برام تنگ شده و میخواد یه دل سیر منو ببینهمنم گفتم اگه امروزباشه بهتره و اگه میخوای بری موردی نداره منم بعد تو میام خونه ،چون هم حوصلم خیلی سر رفته هم اینکه حالا که صدفو شهاب آشتی کردن تا پشیمون نشدن بزار همدیگرو ببینن فوقش یه روز دیگه یه برنامه ی خوب می چینیم که کلیم خوش بگذره الان هدف از دوره هم جمع شدن آشتی کردن اون دوتاست و&#8230;.ازین حرفاخلاصه با توضیح دادن من اونم قانع شد و گفت اگه تونست یه کاری میکنه که دیرتر بره تا بیشتر پیشه هم باشیم.بعد از اون یه اس به صدف دادم که برنامه ok شد و رفتم یه چیزی خوردم ساعت نزدیکای 4 بود که کاملاً حاضر شده بودم و کلی خوشگل کرده بودم چون میخواستم بعد از اینهمه مدت که بابک منو میبینه خیلی خوبتر از قبل باشم خلاصه صدف اومدو باهم راهی خونه شهاب اینا شدیم&#8230;شهاب یه پسری بود با موهای قهوه ای تیره و چشمای روشن ،که چشماش تقریباً شبیه گربه بود آخه هم سبز بود هم توسی روهم رفته چهره ی بامزه ای داشت قدش یه کمی از بابک کوتاه تر بوداما هیکلش مثه بابک ورزیده بود اینو راحت میشد فهمید چون بیشتر اوقات از زیر لباسهاش شکم تیک اش معلوم بود توی راه شهاب زنگ زدو گفت مشروب چی میخوایید منو صدفم باشیطنت بهم نگاه کردیمو گفتیم هه نه سی.اونجا که رسیدیم اول کلی باهم گپ زدیمو از خاطرات گذشتمون حرف زدیم گاهی اوقاتم از شوخی یایی که شهاب میکرد از خنده ریسه می رفتیم چون باهم راحت بودیم شوخی یای سکسیزیاد میکردیمو شهاب تکنیکای خفتگیری دخترهارو که بلد بودن یکی یکی و به نوبت روی منو صدف پیاده میکردو همه میخندیدیم .باهم این حرفا رو نداشتیم لعنتی انقد حرفه ای بود که با یهحرکت جوری دستو پاتو واست گم میکرد که نمیفهمیدی از کجا خفت شدی واقعاً راه در رو نداشتی جز اینکه جیغ بزنی یه سری که صدف از درد دستش داد زدو کمک خواست شهاب لباشومحکم گذاشت رو لبای صدف.که دیکه صداشم در نمیومد یعنی یه خفت کامل و درست و حسابی &#8230;!!اینم از راه آخر دیدین فوت کوزه گریمم بتون گفتم بعد برید بگید شهاب بده..!!!بایه خنده ی شیطنت آمیز به من چشمکی زد و موقعی که داشتیم همه به سمت میز بار میرفتیم بادستش یه اسمک دت محکم به کونم زد که یه هو شوکه شدم بعدم پغیزدم زیر خندهو گفتم کثافت &#8230;.پدرتو در میارمآهای شهاب با کون زنه من شوخی نکنا که کونت میزارم.خوب توام با کون زنه من شوخی کن.دیوس مگه مثه تو بی ناموسم؟! منو بابک همش پیشه هم بودیمو بابک هی توی گوشم میگفت که دلش خیلی برام تنگ شده بوده و میخواد بعداً کلی باهام سر فرصت حرف بزنه ماچم میکرد تواین حین شهاب همش بابکومخاطب قرار میداد و حرفهایی میزد که یعنی مثلاً بسه بابا چقد میبوسیش &#8230;.بزار برسه بعد برید تو اتاق و &#8230;شهااااااب!!!!!جونم؟خیلی بی شعوریبخورمتخفه شوووووخلاصه حرفهایی میزد که باعث خندمون میشد و چون میدونستیم شوخی میکنه به دل نمیگرفتیم کلاً شهاب ازاین جور آدمهایی بود که اگه جلوت فش ناموسم میداد میمردی از خنده به جای اینکهبه دل بگیری، این وسط فقط صدف بود که گه گاهی از شوخی هاش عصبانی میشد.خلاصه بساط مشروب چیده شده بود و قرار شد من ساقی شم که دستم از همه سنگین تره.از نظر جنبه ی مشروب اول از همه شهاب خیلی دزش بالا بود بعد بابک بعد من و آخر هم صدفولی شهابو صدف معمولاً خیلی مشروب میخوردنو من بدبخت ساقی ام، باید پا به پاشون میخوردمتقریباً شیشه تموم شده بود که شروع کردیم به بازی پانتومیم. بازی میکردیمو میخندیدیم شهابو صدف تو یه گروه منو بابکم تو یه گروه تا به من میرسید شهاب چیزای سکسی می گفت که پانتومیمشواجرا کنم مثه : کوس دادن جنیفر لوپز، رقصیدن با میله و لب گرفتن از همه و&#8230;.موقعه ی اجرای آخرین حکم که لب گرفتن از همه بود اول از همه صدفو بوسیدم و بعد بابکو خیلی عاشقانه و سکسی بوسیدم چون یکمی مشروب گرفته بودتم خیلی با عشوه این کارو انجام دادموبه قول معروف لب پر سر و صدایی ازش گرفتم که صدای شهاب در اومدهو توله سگها تو اتاق نیستینا .داشتم از بابک و چشای قرمزش که فرط عشق و سکس برق می زد، به سمت شهاب می رفتم و تا بهش رسیدم خودش دستشو دوره گردنم کردو یه لب درست و حسابی و آبدار اما کوتاهازم گرفت تعجب کردم اما ازشم بعید نبود چون خیلی باهام تیک می زدچون همه مست بودیم گذاشتم به حساب مستیش فقط متعجب بودم که چرا بابک و صدف اعتراضی نمیکنند که تا نگاه کردم دیدم بابک داره به سمت دستشویی میره و صدفم داره یکمی رو مبلچرت می زنه تا شارژ شه.فهمیدم که هیچکدومشون شاهد اون صحنه نبودن وگرنه شهاب جرات نمیکرد ازین شوخیا کنه و اونجوری منو ببوسهشهاب و دیدم که داره با اون چشماش براندازم میکنه بهش اعتنایی نکردمو به سمت آشپزخونه رفتمدلم مشروب میخواست واسه این که جو عوض کنم داد زدم من بازم مشروب میخوام !!بابک گفت من تا یکی دو ساعت دیگه باید برما! بعدم فک نکنم دیگه مشروب باشهکه دیدم شهاب از سمت آشپزخونه ابسولوت به دست داره میاد و با ابرو اش اشاره میکنه که ایناهاش .باخوشحالی مشروبو ازش گرفتم و به سمت میز بار رفتم اما از چشم غره ای که بابک به شهاب رفتو شهابم با بی خیالی شونه هاشو بالا انداخت غافل نموندم. پیک هارو خیلی سنگین ریختمو بعدبلند گفتم بریم سلامتیدوتاشون اومدنو صدفم انگار شارژر بهش وصل کرده بودن چشماش و باز کردو به ما ملحق شد و انگار کمی سرحال اومده بود&#8230;2 تا پیک رفتیم بالا که نمیدونم چی شد که شروع کردیم به بطری بازی وقرار شد عملی نباشه و فقط سوال باشه اونم سوال سکسی ، سوالهایی مثه اینکه : چندبار سکس داشتی؟ با چند نفر ؟چه چیزی تو سکس بیشتر از همه ارضات میکنه ؟ با چی شل میشی میدی؟ وحشی دوست داری یا ملایم؟ میک لاو یا کردن؟ و هزاران هزار سوال سکسی و شخصی دیگه &#8230;.و قرار هم براین شد که همه صادق باشند و همه ی سوالها با جواباش همین امشب و همین جا چال شه و کسی از کسی آتو نگیره ..خلاصه از هم سوال میکردیمو میخندیدیم و از عقیده های سکسی همدیگه هم اطلاعات فراونی بدست آوردیم که این جمعمونو صمیمی تر میکردو مارو بهم نزدیکتر مخصوصاً منو بابک ، شهاب و صدفوآخه دوستی منو بابک دوستی فابریکی نبود فقط یه مدتی باهم دوست بودیم و بعدم دوستای معمولی شده بودیم و تا اونجایی که من خبر داشتم برای شهاب و صدفم همین طور بود برای همین اگه اونا از دختردیگه ای حرف می زدن یا منو صدف باهم پچ پچ میکردیم بحثی بینمون پیش نمی اومد اما بابک زیاد از دخترای دیگه حرف نمیزد و غلط نکنم تو فکر دوستی فابریک با من بود چون رفتارش اینو نشون میداد.خلاصه همین طور که مشروب میخوردیموقلیون میکشیدیمو بازی میکردیم متوجه شدم که شهاب هر چند دقیقه یه بار میره ته آشپزخونه و چند دقیقه دیگه بر میکرده اولش عادی بود ولی این کارشو 3 -4 بار تکرار کرد که حس کنجکاویم تحریک شد و با صدف درمیون گذاشتم اونم گفت تو برو دنبالش بیبین چیه بعد منم میام بابک داشت ماهواره تماشا میکرد داری کجا میری؟ الان میامچیزی نگفت و به تماشا کردنش ادامه داد. خونه ی شهاب اینا آپارتمانی بود در طبقه سوم . که هر طبقه دو واحد داشت و اونها اون دو واحد طبقه ی سوم و باهم یکی کرده بودن طوری که ته آشپزخونه ی خونه ی اول به پذیرایی خونه دوم میرسید و از اونجاهم به اتاقها، این همون مسیری بود که شهاب هی میرفتو میومد &#8230;کلی کنجکاو شده بودم و فکر میکردم موادی چیزی قایم کرده که هی میره سر میزنه میاد پیش خودم گفتم اگه کار دیگه ای داره چرا تو این اتاقای خونه اولی نمیره؟ خلاصه مسیری و که شهاب دوباره اونو طی کرده بود که بره نمی دونم چیکار کنه ؟!! پاورچین پاورچینو آروم رفتم. دیدم در یکی از اتاقها بازه آروم از لای در نگاه کردم دیدم شهاب یه پلاستیک مشکیو زیر تختشقایم کرد تا چشمش به من افتاد و دوید به سمتم اومد تا اومدم بجنبم با سرعت توی چند ثانیه منو در حالی که پشت بهش به خیال خودم در حال در رفتن بودم گرفتو چسبوند به خودش یه میک به گردنم زد که موهای تنمسیخ شد و با اون دست دیگش یکی از سینه هامو گرفت همه ی این کارارو توی چند ثانیه ای که من میخواستم در برم جلوی در اتاق انجام داد که با اومدنه بابک سریع حالت خودشو عوض کردو حالت دیگه ای به خودشگرفت که یعنی مثلاً مچ منو گرفته.هوی حرومزاده با داف من چیکار داری ولش کن ببینم .بی میل منو به دست بابک داد که داشت به زور منو از بغلش در میاوردداف شما داشت زاق سیاه ما رو چوب می زد منم مچشو گرفتمروبه من گفت :خوب کردی عشقم منواز لبام بوسید و دوتایی به سمت اون یکی خونه ،و سمت صدف رفتیم که داشت داد میزد که کجا غیبمون زده.به خاطر این رفتار شهاب موذب شده بودم ،اما نه میتونستم به صدف بگم ،نه به بابک چون اونجوری یه دعوای درست و حسابی را میافتاد خصوصاً که هممون مستم بودیمو جو دعوا بیشتر میگرفتموناز طرفی هم همش میگفتم نکنه توهم خودمه ، یا اینکه چون مست بوده شاید منو با صدف اشتباه گرفته و &#8230; ازین حرفای قانع کننده . خلاصه تصمیم عاقلانه این بود که اگرم از روی منظور این کارو کردهبهتره برای اینکه امشب به خیر بگذره ازش فاصله بگیرم تا تموم شه بعداً یه جوری این قضیه رو حلش میکردم &#8230;و درمورد کارهای مشکوک شهاب دیگه مطمئن شده بودم موادی ، چیزیه که میخواد ما نفهمیم یا شایدم میخواست ازش نپیچونیم .نمیدونستم میکشه یا نه &#8230;هر چی بود از هرچی آدم معتاد و دودی متنفر بودم از نظر من خلاف فقط مشــــــروب(که خلاف نیستفریحه) دودم فقط قلیون.خلاصه رفتم پیش صدف و ماجرارو براش گفتم البته به غیر از اون کار شهاب چون میدونستم حالا که مسته داد و قال را میندازه و شبه همرو زهره مار میکنه ترجیح دادم بزارم موقعی که حالش سر جاشه بش بگموقتی موضوع بهش گفتم قرار شد باهم بریم سراغشو به قول معروف خفتش کنیمو ته و توی قضیه رو در بیاریم که شهاب اومدشهاب جان من دیگه برم خیلی دیر شد.صبر کن منم لباس بپوشم باهات بیام.نه عشقم من خیلی دیرم شده تو با بچه ها بمون بعد برو خونه.دیگه ادامه ندادم و گفتمباشه مواظب خودت باشمنو یه عالمه بوسید و گفتفردا زنگ میزنم کارت دارم باید حتماً ببینمتباشه عزیزمشهاب داداش خدافظخدافظبابک رفتو من موندمو شهاب با یه صدف مستو پاتیل .سعی کردم خودمو با گوشیم مشغول کنمو الکی با وسایلا ور برم قلیون بکشم تا چشمم به چشش نیوفتو خاطره ی چند لحظه پیش جلوی چشممون تداعی نشه.بابا بزار پاشو از در بزاره بیرون بعد شروع کن اس دادن .در جوابش فقط خنده ای کردمو چون دیدم صدف خیلی مسته طوری که نمیدونه اصلاً کجاست و چه خبره و اینکه جلو شهابم یکمی موذبتر از قبل بودم آروم آروم به صدف گفتم که سریع لباسشو بپوشه که ماهم کم کم بریم ساعت تقریباً 11 شب بودخلاصه به زور صدفو وادار کردم که لباساشو نصفه نیمه بپوشه و عینه یه مامان حواسم بود که چیزی جا نزاره .کاش منم ازین مامانا داشتم که کلی هوامو داشت باور کن اگه یه مامان مثه تو داشتم تا 60 سالگی شیر میخوردم.از حرفش خندیدم تا فکر کنه که این حرفشو به پای شوخی های همیشگیش گذاشتم اونم لبخند شیطنت آمیزی تحویلم دادشهاب میشه ماشینم اینجا بمونه چون اصلاً نمیتونم رانندگی کنم لطفاً از آژانس واسه منو صدفم یه ماشین بگیر بی زحمت ،صبح میام ماشین و میبرمکجا حالا بشین یه گپی بزنیم بعد برو نمیخوریمت که!نه دیونه از بعدازظهر تا حالا داشتیم گپ میزدیم دیگه بسه رودل میکنیماتا عشقت رفت پیچیدی به بازی؟ ها خوشگله؟!نه . ولی هم اون هم اینکه حاله صدفو که میبینی بریم خونه بهترهدوتا ماشین بگیرم ؟نه یه دو مسیره بگیر نزدیکیماگه دیرت نشده بمون برای صدف ماشین میگیرمنه ممنون بابک گفت رسیدم خونه بهش زنگ بزنماینو گفتم که بفهمه و ازین حرفهای چرت نزنه اما بازم به خودم میگفتم تو چرا به خودت میگیری شاید بیچاره خواسته تعارف کنه.تو این فکرا بودم که دیدم دوباره داره به سمت اتاقش میرهسریع سغولمه ای به صدف زدمو باهم آروم دنبالش رفتیم.تا بهش رسیدیم دوتایی گرفتیمش و با داد و هوارو خنده، من پلاستیکو از دستش گرفتم و هر چی توش بود در آوردم2 تا آبجوی اصل با چندتا قوطی ویسکی بود بی اعتنا به التماسهای اون در آبجوهارو باز کردمو صدف مثله جنگی زده ها پریدو کف آبجوها رو نوشیدتا مبادا ذره ایش روی زمین بریزه خلاصه با کتک ازش اعتراف گرفتیم که گفت چون خیلی مستبودین میومدم ببینم که اینارو پیدا نکنین بخورین حالتون بدتر شه فقط هم برای اینکار نمیومدم کارای دیگه ای هم داشتم تو همین حین متوجه شدیم که آیفون داره خودشو میکشه از زنگ و صدا صدف که خیلی هم مست و بود، مدام باباش زنگ می زد و میگفت کجاییناونم میگفت تو راهیم برای اینکه زودتر به خونه برسه با سرعت جت به سمت در رفتو توی راهش به من گفت که خیلی دیرش شده باید زود بره،فکر کنم متوجه نشده بود که شهاب یه ماشین گرفته و باید صبر کنه تا منم بیام به ثانیه نکشید به محض بیرون رفتنه صدفتوی چند ثانیه &#8230;.نگاهم به نگاه شهاب برخورد کرد وتوی ذهنم یادم اومد که نباید با اون تنها باشم به خاطر همین درنگ نکردمو سریع به سمت در اتاق رفتم اونم انگار ذهنمو خونده باشه به سرعت خودشوبه در رسوندیعنی توی چند ثانیه یه نگاه به شهاب کردم یه نگاه به در ال فرارکه شهاب زودتر از من درو بستو پشت درو قفل کردو نمیدونم کلیدشو کجا گذاشتتنها راه چاره ام فقط داد و فریاد بود &#8230;که با التماس صدفو صدا می زدم وبه در می کوبیدم تا به کمکم بیاد ولی انگار هیچ اثری از صدف نبود و با صدای بلند موزیک صدابه صدا نمیرسید . همش صحنه های شوخیامون توی ذهنم سپری میشد که شهابچقدر حرفه ای حرکتها ی خفت کردنو روی صدف پیاده میکردو ما میخندیدیم &#8230;..با داد فریاد صدفو صدا میکردم که یه هو تنه داغشو روبه من سمت دیوار چسبوند اونقد محکم نگهم داشته بود که نمیتونستم جم بخورم فقط چون زورم یکمی از دخترهای دیگه زیادتر بود گه گاهییه وولی میخوردمبا اینکه جونی برای مقابله نداشتم و خسته و خواب آلود بودم اما از آخرین قدرتهام برای فرار کردن از دستش استفاده میکردم و میزدمش اما اون اعتنایی نمیکردلبای سوزانشو بعد از چند لیس که روی لبام زد روی لبام گذاشت اول بوسیدشو بعد کم کم زبونشو توی دهنم کرد محکم و با نفسهای پی در پی و بلند لبهامو میخوردو میمکیداصلاً نمیبوسیدمشو فقط صدای ادمهایی و میدادم که جلوی دهنشون چسب زدن اما دارن فریاد میزننبا ولع تمام، اما در حین حال سکسی لبامو میبوسید طوری که گاهی وادار میشدم همراهیش کنم تا بتونم نفس بکشمبا نفسهای تند و مردونه اش لبامو میخورد .وقتی دید که من لبهاشو نمیببوسم با زبونش از زیر گونه ام به سمت گوشم رفت و میمکیدو میخوردش گاهیم زبونشو توی گوشم میچرخوند که یه احساسی مورموری بهم دست میدادیه چند دقیقه ای گوشامو خوردو بعدم به سمت گردنم رفتوای چه غلطی کردم جواب اون سوالهای لعنتی و دادما &#8230;.خوب میدونست که چند چیز دیونه ام میکنه که باعث میشه بی حرکت بشم و اماده ی سکس.یکی خوردن زیر گوشمو گردنمه &#8230;.خوردن کمرم و خوردن اصل کاری&#8230;&#8230;..!!!!داد میزدمو همچنان کمک میخواستم همین طور که گردنمو میمکیدو میخورد به سمت گوشم اومد و نفس نفس زنون گفتبی خودی داد و قال نکن عشقه من هیچکی نیست که به دادت برسه حالا میتونم یه دل سیر بخورمتهمین طور که گردنمو میخوردو با دستهاش سینه ها مو میمالوند چشمام رو به سقف سفید شد و دهنمو باز نگه داشتم که هوا بهم برسه و بتونم نفس بکشم. وای&#8230; !داشت دیونه ام میکردمن بیشتر اوقات که مشروب میخورم خیلی دوست دارم سکس کنم و فکر کنم همه همین جورین اما من نمیتونم خودمو کنترل کنم مخصوصاً اگه طرف نقطه ضعفامم بدونهچند دقیقه ای میشد که داشت گوشو گردنمو میمکیدو لیس میزد فکر کنم منتظر بود تا کاملاً شل شم اما من هنوز کمی مقاومت میکردمبه زور زحمت تاپمو در آورد که فکر کنم یه گوشش هم پاره شده با سه شماره سوتینمو باز کردو سینه هامو میمالوندو گاهیم نکشونو با دست میگرفت و تو دستش میچرخوند وقتی کهکاملاً شل شدم دوباره شروع به لب گرفتن کرد منم همراهیش کردمنمیفهمیدم دارم چیکار میکنم ؟!!! فک کنم داشتم جوری میبوسیدمش که انگار بابک روبرومه &#8230;حرکاتش تحریکم کرده بود اما دوست نداشتم با دوست پسر دوست صمیمیم صدف این کارو بکنم حالا میخواد فاب باشن میخواد نباشن واسه همین دیگه به کارم ادامه ندادمو سعی کردم از دستش خلاص شم که شنیدم باز آروم همین طور که لبای گوشتیش رو لبام بود روی لبام زمزمه کرد خواهش میکنم عشقه من فقط ایندفعه ،بزار به آرزوم برسم .اعتنایی نکردمو همش تقلا میکردم شلوارمو به سرعت پایین کشیدو باسرعت دستشو توی شورتم برد تا انگشت داغش به کسم خورد شروع به تکون دادن کرد یه آه کوتاه کشیدم واونم با نفس نفس زدن و هر سر و صدای من میگفتجووونعشقم!!&#8230;بعدم دوباره شروع کرد به خوردن گوشو گردنم و خودشم با صدای سکسی مردونه اش آه وناله میکرد که نشون میداد از لسیدنم لذت میبره که همین بیشتر تحریکم میکرددیگه کاملاً شل شده بودمو داشتم از کنار دیوار یواش یواش آب میرفتم میوفتادم زمین دلم میخواست دراز بکشم انگار کوه کنده بودم حرکاتم خیلی کند شده بود اما انگار شهاب سرعتش یشتر از حد معمول شده بود با یه حرکت بغلم کردو منو پرت کرد روی تختش با ولو شدنم روی تخت و بالا پایین رفتم روی خوشخواب چشمامو بستم تو همین حین اون کاملاً لخت شده بودو شلوارمم در آورده بودو فقط شرت پام بودروم خوابیدو دستشو کرد توی شورتمو کسمو میمالید داشتم کمکم خیس میشدم چند دقیقه ازم لب گرفتو بعداز خوردن گردنم به سمت سینه هام اومد تا یکیشو گذاشت توی دهنش یه حس خوبی اما محکم وسنگین به بدنم وارد شد و واسه مهار کردنش کمرمو از روی تخت به سمت بالا قوس دادم خوشش اومدو گفتجووون سکسی من. مورمورت میشه؟ میدونم&#8230;.. حالا دارم واست سکسی &#8230;بعدم اون یکی دستشو برد زیر کمرم و سفت فشارم داد به سمت خودش با اون یکی دستشم سینمو گرفته بود توی دهنشو میک میزد اول یکم سرشو میک میزد و بعد ول میکردو یه هو همشو میکرد توی دهنش با این حرکت بی اختیار دستمو به سمت موهاش بردمو چنگی توی موهاش زدم که بیشتر تحریکش کردو بیشتر میک میزد که صدام در میومددیگه صدام در اومده بودو مدام آه ناله میکردم اونم مدام میگفت جووووون میخوامت&#8230;.. آره &#8230;.میخوام آبتو بیارماون یکی سینه ام هم خیلی محکم فشار میدادو میمکیدش کم کم به سمت نافم اومدو زبونشو از زیر پرسینگم کرد توش که احساس کردم یه جایی اون وسطای کسم با هر ضربه ی زبونش به نافم ذوق ذوق میکنه وای به حال اینکه به کسم برسهانگشتشو روی کسم میچرخوندو یه حس فوق العاده ای بهم دست میداد نفسهام تندتر شده بود و صدام بلندتر و با صدای نفسها و آه و ناله های مردونه ی اون قاطی شده بود دیکه دست از خوردنم برداشته بود و با اون چشمای خمار گربه ایش ذول زده بود به من که چه عکس العملی از اینکه افتاده به جونه کسم نشون میدملذت میبرد و میگفت جووووون جووووون ناله کن ناله کن عشق من عاشق این ناله کردناتمفقط برای من ناله کن جوووون (اینو میگفتو سرعتشو زیادتر میکرد که باعث میشد جیغم بره هوا)آهان همینه ناله کن چقدر منتظر این لحظه بودم بالاخره بهش رسیدماز یه طرف اوج لذت از یه طرف هم دلم میخواست تمومش کنه و این همه لذتو یه جا نبرم خیلی موقعها که به این حال میرسیدم از ادامه دادن صرف نظر میکردم اما اینجا امر امر شهاب بود و من حق انتخاب نداشتم فقط حق لذت بردن داشتمیه لحظه به خودم اومدم&#8230;.حق؟! کدوم حق ؟! به خودت بیا اون دوست پسر صدفه هر چقدر هم سکسیه به تو مربوط نیست بااین فکر دوباره شروع به تقلا کردمو اونم که زود ذهنمو خوند دستامو محکم گرفتو نا فمو خورد وقتی دید اینجوری نمیشه با یه حرکت برم گردوند و جفت دستای لاغرو ظریفمو با یه دستش که خیلی مردونه و قوی بود گرفتانگار دنبال چیزی میگشت با اون نور کم سوی چراغ خواب که روشن بود نمیتونستم ببینمش خلاصه با یه چیزی که نفهمیدم چی بود منو روبه خودش برگردوند و دستامو به تخت گره کرد با داد و فریاد لنگو لقد میخواستم که از این حالت بیرون بیام اما خیلی سفت بسته بود.خیلی عصبی شده بودم که دستامو بسته بود ولی تقصیر خودم بود یا باید به خواستش تن در میدادم یا به زور میخواست این کارو کنه یعنی به معنی واقعی خــــــفـــــــــتــــــــــــم کرد.همین طور که داد میزدم پاهامو باز کرد همش سعی میکردم با قدرتم کاری کنم که به هدفش نرسه اما انگار قدرت اون بیشتر بود از نوک پاهام میلیسید و میمکید اما به کسم که میرسید میرفت سراغ اون پا چند بار این کارو انجام داد اونقدر ساق پامو لیس میزد که تنم کمی میلرزید خلاصه کلی قلق بدنم اومده بود دستش و همین رضایتشو بیشتر جلب میکردو بیشتر تحریک میشد اینو واضح میشد از صدای آه و ناله هاشو نفسهاش و اظهار نظر های سکسیش درمورد هیکلم فهمید.پاهامو که باز کرد چند دقیقه مکث کرد انگار داشت نفسشو تو سینه حبس میکرد و نگاه میکرد برخورد نفساش به تنموحس میکردم و بعد از چند بار لیس زدن به کسمعین آدمهایی که سرشونو توی کیک تولد میکنن سرشو میون پاهام برد ویه میک محکم از کسم زد که از حال رفتمو دیگه داد و بی داد نکردم و فقط به یه آه بلند که بیشتر شبیه جیغ بود و انعکاس احساس لذتم بود بسنده کردم با دو دستش لپها ی کونمو گرفت توی دستشو میمالید با صدای من انگار که بیشتر تحریک شده باشه فشاری محکم به کونم داد و با سرعت و ولع تمام به جون کسم افتاد و شروع کردن به لیسیدنو خوردن .. صدام تا هفتا خونه اونورتر میرفت و تمام اتاق پر از گرما و صداهای ناله ی من بود . اونقدر داد میزدم که دیگه صدام در نمیومد غافل از این که با هر داد من بیشتر لذت میبره و انقدر کسمو میخوره که کسی برام نمیمونه چند لحظه اونقدر مکیدش که گفتم الانس که کسمو مثه ژله ازجا بکنه و قورتش بده بعد از کلی لیسیدن و مکیدن کسم یه هو زبونش و صاف کرد توش که این بار با یه آه بلند تر انگار که شارژ شده باشم تمام قدرمو جمع کردم و بی اختیار دستامو به سمت موهاش کشوندم که اون چیزی که دستامو باهاش بسته بود پاره شد و تونستم دستمو به موهاش برسونمو یه چنگی تو موهاش بزنم ،بی اختیار سرشو به کسم فشار میدادم اونم همراهیم میکرد و میگفت: اومممممممممممممممممم چه کسی جوووون&#8230;اونقدر میخورمش تا از حال بری&#8230;آه &#8230;&#8230;آی&#8230;..یواش&#8230;.اوووووه&#8230;..اااااااااااااااااااااااه!جووووووون عشقم &#8230;.ناله کن &#8230;&#8230;دیونم کن &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..یه نیم ساعتی بود که داشت کسمو میخورد و دیگه نایی برام نمونده بود احساس میکردم سِر شده به زور و التماس ازش خواستم که ادامه نده یا حداقل یواشتر بمکه&#8230;که با لرزشی به تنم بی اختیار آبمو تو دهنش خالی کردم بعد تو یه تایم کوتاه که برای من به ثانیه هم نکشید رفت دستشویی و اومدبعد از اون کیرشو گذاشت لای پاهام خودشم افتاد روم و لبامو میخورد و یه کم لاپایی بهش دادم بعد پاهامو باز کرد و کیرشو گذاشت روی کسم و هی میمالیدش به کسم گاهیم چند ضربه بهش میزدداشتم دیونه میشدم کیر شهاب داشت رو کسم سر میخورد و احساس فوق العاده ای داشتم دیگه به هیچی فکر نمیکردم گفتم بزار هرچی میخواد بشه.. من الان دلم میخواد&#8230;&#8230;کاملاً خیس شده بودم اونقدر کیرشو سر داد روی کسم که بالاخره رفت توش یه هو دوباره یه اهی کشیدمو با هر ضربه ی اون تو کسم توهمون رده امواج جیغ میزدماول آروم کیرشو کرد تو و عقب جلو کرد موقش که شد تا ته کرد توی کسم بعد یکم میورد بیرون دوباره محکم میکوبیدش توی کسم اونقد محکم میزد که صداشو میشنیدم دو سه بار این کارو کرد بعد تند تند شروع کرد به عقب وجلو کردن منم مثله یه آهنگ نفسهام با تلمبه زدناش هماهنگ شده بود هر چند دقیقه یه باز که خسته میشد چند ضربه میزدو دوباره با سرعت تندتری منو میکرد واقعاً نمیتونم توصیف کنم چه حالی داشتم یه سکس وحشی و ایده آل&#8230;.انگار توی فیلم سوپر بازی میکردیماحساس میکردم موقعی که آبش میخواد بیاد نمی زاره تا بیشتر از با من بودن لذت ببره فک کنم قرصی چیزیم خورده بود چون فکر نمیکنم کسی تا این حد بتونه دوام بیاره &#8230;.؟!منو به پشت خوابوند و یه چندتا بالشت نرم و خنک زیر شکمم گذاشت و با دستاش کونمو قمبل کرد بعد انگشت شصتشو روی سوراخ کونم تکون داد و زبونشو باز کرد تو کسم همین جوری انگشتش توی کونم بودو کسم و میخورد از پشت بعد زبونشو توی سوراخ کونم کردو انگشتشو توی کسم وای &#8230;.. چه حالی می داد فکر کنم آب خنکی، دلستری، چیزی خورده بود چون زبونش خیلی خنک بودووقتی به کس داغم میخورد کیف میداد بعد از این که کلی انگشتم، کرد. زبونشو از روی کسم به سمت سوراخ کونم میکشد و همه جاشو میمکیدو میخورد منم سرمو بی حال به بالشت تکیه داده بودم جوری که لپام زده بود از روی بالشت بیرون بی حال آه و ناله میکردمو کوسو کونم رو هوا تو دهن شهاب داشت میلغزید&#8230;.یه هو دوباره آبمو ریختم توی دهنش که با صدای ملچ و مولوچ فهمیدم با ولع داره لیس میزنه تا همشو بخورهخیلی بی حال بودم اما در عین حال انگار رو ابرا بودم و کلی خسته گیم در رفته بود دلم میخواست بخوابم یه هو ولو شدمو استیل سکسمون بهم خورد از پشت بغلم کردو گفتعزیزم به این زودی خسته شدی من هنوز باهات کار دارم تازه گیرت آوردمبعدم همین طور که بغلم کرده بود آروم کیرشو گذاشت لای کسم که هنوز خیس بود و هی آروم عقب جلو میکرد که خیلی حس خوبی بهم میداد از طرفی دیگه هم از پشت داشت پشت گوشمو گردنمو میخورد و حرفهای عاشقونه تو گوشم زمزمه میکردزندگی من &#8230; نمیدونی چه حسه خوبیه تو رو داشتن &#8230;نمیدونی چقدر دوست دارم &#8230; کاش میدونستی !!!همین طور که تو گوشم حرف میزد یه تکونی به خودم دادم که باعث شد کیرش لیز بخوره و دوباره بره تو کسم سرمو به سمت عقب به سرش فشار دادم از ته دل آه کشیدم و دستمو بردم پشت گردنشو با ناخونام موهاشو گردنشو خیلی آروم چنگ می زدمو آخ و اوخ میکردمسرعتشو خیلی زیاد کرد &#8230;. دیگه گوشام داشت سوت می کشید از فرط لذت که یه هو دیدم صدای ناله هاش داره بلند و بلند تر میشه اه اه اههه&#8230;به سرعت برم گردوندو بعد چند ثانیه کف دستی تمام آبشو روی سینه هام خالی کرد چند ثانیه بعدم برای سومین بار ارضا شدم بعد از چند دقیقه رفت و اومد وقتی دید من بیهوش روی تخت افتادم خودش بغلم کردو برد توی وان ولوم کرد من همین طور چشام نیمه باز بود و گه گاهی میدیدمش که خیره به دستاش شده که داره آبو روی تنم سور میده و میمالونهکلاً خستگی از تنم در اومد و شارژ شدم و خودم با چشمایی خماروخواب آلود از وان بیرون اومدم وشهاب و دیدم که با یه حوله سفید آغوششو برام باز کرده به سمتش رفتم اونم حولرو دورم پیچیدو بغلم کرد و روی تخت رهام کرد و خودشم لبه تخت نشستفکر کنم یه نیم ساعتی میشد که چرت زده بودم که از سنگینی نگاه یه نفر بی اختیار چشام باز شدو شهابو دیدم که بالای سرم با یه لیوان نوشیدنی خیلی خنک نشسته و همین طور ذول زده به منو داره با موهای بلندو مشیکیم بازی میکنه &#8230;نمیدونستم بعد اون همه اتفاق که بینمون رد بدل شد چه طوری باید باهاش حرف بزنم ؟! یا اینکه صحبتمو با چی شروع کنم؟!!فحشش بدم؟ بگم واقعاً لذت بردم؟ بگم ازش متنفرم یا که عاشقشم ؟ نصیحتش کنم؟!نمیدونم &#8230;.نمی دونستم واقعاً باید چی بگم نگاهی به ساعت انداختم که داشت ساعت 3:30 صبح رو نشون میدادخوشبختانه خودش سکوت و شکست و گفت :بیا این نوشیدنی و بخوربعد از خوردن نوشیدنی که یه هو سر کشیدمو تا آخرین قطره خوردم پرسیدبازم میخوایدر جوابش فقط نگاش کردم و تو نگاهم همش این سوال موج میزد که چرا؟ چرا من ؟چرا این جوری نگام میکنی؟جوابی ندادمبه خدا از اون روزی که دیدمت دیونت شدم فکرت از سرم یه لحظه بیروون نمیرفت نمیدونی چقدر با خودم حرف زدمو کلنجار رفتم تا بفهمم این احساس واقعی یا نه؟ بعد بیام سمتت &#8230;.نمیدونی چقدر از این که به درخواست دوستی بابک او کی دادی عصبی بودم و همین باعث شد رفتارم با صدف عوض بشه و رابطمون بهم بخوره&#8230;.قربونه اون چشمای مشکی درشتت برم که آوارم کرد &#8230;تو رو خدا اونجوری نگام نکن به خدا این کارو از روی هوس نکردم همش از روی عشق بودبا عصبانیت جواب دادمعشق ؟! هه&#8230; اگه عشق بود چرا به زور اینکارو کردی ؟چون میدونستم دست رد به سینم میزنیو هیچوقت حرفهامو باور نمیکنیحالا فکر میکنی باور میکنم؟مگه به تو بد گذشت ؟سکوت کردمو جوابی ندادم تا بلند شدم که حاضر شم برای رفتن ازم خواهش کرد که تا صبح پیشش بمونم چون الان خطرناکه به خصوص اینکه من خواب آلودم هستم کلی م دهنم بو مشروب میدادحتی گفت اگه بودنش اذیتم میکنه میتونه بره توی اتاق دیگه بخوابه(توی دلم خند ه ام گرفت &#8230;.گفتم حالا که کار از کارگذشته ادای پسر مومنا رو برای من در میاره)خلاصه بعد از کلی اصرارقبول کردم که تا صبح بمونمو صبح برم خونهبه سمت تخت رفتم و پشت بهش سرمو زیر پتو کردم و طوری رو تخت خوابیدم که نتونه پیشم بخوابهاما اون پررو تر بود انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش واسه موندنه من قول داده بود که جدا بخوابیم اومد کم کم خودشو جا کرد منم مخالفتی نکردماگه الان میخواستم مخالفت کنم خیلی خنده دار بود (از حق نگذریم ازش خوشمم اومده بود و حرفاش روم تاثیر گذاشته بود واحساس میکردم یه حس تازه ای نسبت بهش پیدا کردم) زیر پتو از پشت بغلم کرد و تو گوشم زمزمه کرد قربونت برم که من عاشق همین غد بازیاتم خانومی&#8230;کاش میدونستی چقدر دوستت دارمچشمامو روی هم گذاشتمو به حرفهای قشنگش که با اون صدای جذاب توی گوشم زمزمه میشد گوش میدادمکم کم صداش توی گوشم کمرنگ و کمرنگتر میشدو داشتم به این فکر میکردم که آیا این اتفاقا واقعاً از روی عشق بوده یا هوس؟!!&#8230;.. سوالات و نظر سنجیدوستای خوبم ضمن تشکر ازاین که وقتتون رو برای خوندن مطلبم گذاشتیدخواستم که لطفاً نظرتون هم راجع به داستانم بدونموبعد لطفاً به این سوالاتم جواب بدید&#8230;پیشاپیش ممنون 1.به نظرت آیا واقعاً این عشق بوده یا هوس؟از کجا اینو فهمیدی؟2.سبک نوشتنمو دوست داری؟3.دوستداری ادامه شو بنویسم؟4.آیا تفسیر کردن داستانم طوری بوده که روت تاثیری بزاره؟یعنی از هر صحنهویا شخصیت تو داستان یه تصویرخیالی با همون مشخصات تو ذهنت ساخته میشد یا نه؟5. قسمتهای سکسی داستان روت تاثیر داشت؟تحریک شدی؟6.دوست داری بازم این نوع اتفاقاتی که توزندگیم افتاده رو بنویسم؟</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%be%db%8c%d8%b4%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176904</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی کنترلش رو از دست داده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%84%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%84%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 30 Aug 2019 02:03:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آنچنان]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بلاخره]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهن]]></category>
		<category><![CDATA[تجربیات]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[عملیات]]></category>
		<category><![CDATA[فانتزی]]></category>
		<category><![CDATA[فرمودند]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میگردم]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[وخودمو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و با جند تا از فیلم سکسی دوستا داوطلبانه و زورکی با توهم فانتزی فیام های رمبو رفتیم جبهه &#8230; &#8230; من نوچه حاج مرتضی &#8230; بودم سکسی تو یه عملیات تفحص 3 نفری رفتیم شاه کس تو دل دشمن که بیسیم داده بودند 15-20 نفر تو یه منطقه محاصره هستن بعد کونی از 4 [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>و با جند تا از فیلم سکسی دوستا داوطلبانه و زورکی با توهم</h2>
<p>فانتزی فیام های رمبو رفتیم جبهه &#8230; &#8230; من نوچه حاج مرتضی &#8230; بودم سکسی تو یه عملیات تفحص 3 نفری</p>
<h3>رفتیم شاه کس تو دل دشمن که بیسیم داده بودند 15-20 نفر</h3>
<p>تو یه منطقه محاصره هستن بعد کونی از 4 ساعت پیاده روی رسیدبم تو یه خاکریز و با نفله کردن 2</p>
<h4>تا جنده عراقی وارد منطقه شدیم و 8 تا کشته و</h4>
<p>6 زخمی بودن 4 نفر سالم پستون بدون غذاو مهمات سریع موقعیت منطقه گذارش شد و نیروی کمکی اومدو منظقه دست</p>
<h5>ما افتاد کوس و من با زخمی ها برگشتم عقب رسیدم</h5>
<p>جادر بهداری اونجا زخمی هارو تحویل بدم که موقع طهر بود و هوا داغ داغ بی هوا وارد جادر شدم یهو دیدم سکس داستان 2 تا از</p>
<h6>خانمهای دکتر پرستار تو چادر یا لباس توری ایران سکس مانند استراحت</h6>
<p>میکنن سریع رفتم بیرون و بعد کفتم یا الله مریض داریم کپ کرده بودم خلاصه مریضا رو تحویل دادم و همونجا شبو موندم البته یه جورایی هالی به هالی شده بودم چون خانم پرستاره خیلی تحویلم گرفت بعد از 3 روز دیگه شده بودیم با هم پسر خاله و یه شب به بهانه گرفتن قرص سر درد رفتم جادر صدا کردم کسی جواب نداد داخل شدم کسی نبود پس منتظر شدم تا چند دقیقه بعد خانم پرستارسراسیمه وارد شد ومن و دید خشکش زد و بدون سوال نشست ومن مات و مبهوت داشتم پاهای سفیدش رو که از لایه جادر مشکی دیده میشد ورنداز میکردم ! زیر چادر چیزی جز یک پیراهن نداشت ! جند دقیقه نفس کشید و بعد گفت حالم خوب نیست چی میخوای منم گفتم مهم نیست . تو چت شده ؟ گفت بدن درد داره و منم اروم نزدیک شدم و شروع به ماساژ دور گردن کردم خلاصه بعد از ساعتی کار بالا گرفت و به مالیدن سینه و &#8230; و خانم آروم تر شده یود و من راست کرده و با تجربیات تئوری جلو میرفتم وخودمو تو بغل یه زن 32 ساله جا دادم و کیرمو لا پاهاش که خانم فرمودند رو زمین دراز بکشم منهم اطاعت کردم و خودش برعکس رو من اومد وشروع به خوردن کیرم کرد وبه من گفت بخور ! منم موندم آخه جی رو ؟؟؟ فقط پشم بود بلاخره کوسشو چسبوند به دهنم و منم آروم شروع به مکیدن کردم بوی بدی میداد ! ولی آنچنان کیرمو میخورد که هر لحظه حس میگردم داره آبم میاد و ضریه های که به تخمام میزد مانع میشد . بعد خودش اومد کنارم خوابید وگفت بیا رومو بکن من هم رفتم روشو خودش کیرمو گرفت کرد تو .حسه عجیبی بود اون موقع که من شروع به عقب جلو کردم هیجی حس نمیکردم آخه خیلی گشاد بود خودش هم متوجه شد وبه پشت خوابید و گفت از پشت بکن لا پام منم فک کردم میگه بکنم تو کونش از پشت یه هویی کردم تو کونش که با دست محکم زدتو پامو گفت تو کونم نه ! متم که تازه یه سوراخ تنگ پیدا کرده بودم گفتم فقط یه ذره وشروع به تپوندن کردم اولش خیلی تنگ میرفت و کم کم نرم شد و یعد از چند دقیقه خیلی خبلی شل میرفت و پرستار هم سرشو تو بالش کرده بود وصداش در نمیومد که من متوجه بوی بد و بیرون زدن اسهال خانم از تو کونش شدم (وای مریضیش اسهال بوده ) داشتم یالا میاوردم کشیدم بیرون و سریع با چفیه کیرمو پاک کردمو با حالته تهوو از چادر پا یه فرار گذاشتم و از اون یه بعد قسم خوردم تو کون نکنم .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%84%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2608</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گایده شدن میلف  حشری بیرون از خانه</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%af%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%af%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Aug 2019 07:56:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آفریده]]></category>
		<category><![CDATA[آمیخته]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاج]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباطی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[انتهاش]]></category>
		<category><![CDATA[انگیزه]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بدهمنم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[بزنهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمونم]]></category>
		<category><![CDATA[بکنمش‬]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تااینکه]]></category>
		<category><![CDATA[تابحال]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تصمیمی]]></category>
		<category><![CDATA[تفکرات]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[چیکارکنم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[خونسردی]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دریافت]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالت]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوساعت]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانه]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[زمانیکه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[زیباست]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد]]></category>
		<category><![CDATA[سیگاری]]></category>
		<category><![CDATA[شدهبود]]></category>
		<category><![CDATA[صورتیکه]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشقولانه]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاده]]></category>
		<category><![CDATA[کنمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[گفت:آره]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهامو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینشو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینم]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[متوالی]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[ملاقات]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلش]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوان]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادی]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میگذره]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرن]]></category>
		<category><![CDATA[میگیری]]></category>
		<category><![CDATA[میومدی]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نامرتب]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارو]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگهداری]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگیره]]></category>
		<category><![CDATA[نیازهای]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[واکنشی]]></category>
		<category><![CDATA[وخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[وقتیکه]]></category>
		<category><![CDATA[یکنواخت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بود که رفت و آمدش فیلم سکسی به منزل نامرتب شده بود و گه گاه وقتی بمنزل میومد بوی عطر زنونه میداد و میشد حدسزد که با سکسی زن یا زنانی در ارتباط باشه از شاه کس همین جهت و با اینکه من همیشهتلاش میکردم که وقتی میاد خونه حسابی آرایش کنم کونی و شیکترین [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>بود که رفت و آمدش فیلم سکسی به منزل نامرتب شده بود و</h2>
<p>گه گاه وقتی بمنزل میومد بوی عطر زنونه میداد و میشد حدسزد که با سکسی زن یا زنانی در ارتباط باشه</p>
<h3>از شاه کس همین جهت و با اینکه من همیشهتلاش میکردم که</h3>
<p>وقتی میاد خونه حسابی آرایش کنم کونی و شیکترین و جذابترین وسکسترین لباسهامو بپوشم و غذاهایی که بیشتر دوست داره براش</p>
<h4>آماده جنده کنمبازم تصمیم گرفتم که تلاشمو بیشتر کنم تا زندگیم</h4>
<p>حفظ بشه و تنها پسرم که11 پستون سالشه متوجه غمی که در دل دارم نشه.در مورد خودم توضیح بدم من رنگپوستم</p>
<h5>سفید و کوس رنگ طبیعی موهام مشکی قدم 168 سانت وزنم</h5>
<p>57 کیلو چهره ام همنسبتا زیباست و خوش لباسم هستم و معمولا در مهمونیها و مراسمها نظردیگران بمن جلب میشه و کاملا سکس داستان میشه از نگاه</p>
<h6>اطرافیان فهمید که با یک نگاهتحسین آمیز و ایران سکس آمیخته به</h6>
<p>شهوت من رو زیر نظر میگیرن و اما همسرم رضامردیست موفق خوش تیپ شیک پوش نسبتا زیبا و جذاب شوخ طبع و شیطون و کلا دراجتماعات دوستانه صمیمی و دوست داشتنی که هر زنی آرزو داره یک همچین مردیهمسرش باشه.البته تا زمانیکه ندونه این آقا شیطنتهاش جنبه و بوی خیانت همداره.من و رضا کلا زندگی خوبی داشتیم و منم تا وقتیکه فقط شک بود تلاشبیشتری میکردم که رضا کمبود محبت نداشته باشه و زندگیمون حفظ شه تا اینکهمکررا و چندین بار دیدم که دیر بمنزل میاد و وقتی هم میاد بدون اینکه سکسبخواد میخوابه در صورتیکه رضا همیشه حشریه و بقول خودش تشنه سکسه تااینکه تصمیم گرفتم با رضا صحبت کنم و بقول معروف سنگهام رو وابچینم.یکروز به رضا گفتم دو نفری شامو بریم بیرون و صحبت کنیم و به اونگفتم که حس بدی دارم و احساس میکنم با خانمی در ارتباطی اما او کتمان کردو با کلمات عاشقانه و اصرار و قسمهای متوالی گفت تو همه چیز منی و هیچکسیدر زندگی من نیست و من فقط تو رو میخوام و علت دوریم از تو مربوط میشه بهمشغله زیاد و گرفتاریهای کاری و&#8230;خلاصه بعد از اینکه احساس کرد منو قانعکرده و غائله ختم شده بمنزل برگشتیم و برای اینکه ناراحتی رو از دلمدربیاره هنگام خواب منو در آغوش کشید و نوازش کرد و بوسید و گفت نگراننباش دیوونه تو همیشه عشق منی و هیچکس جای تو رو توی دلم نمیگیره و آنشببه پایان رسید تا اینکه چند روز بعد که باید پسرمو میبردم مدرسه چوناونروز سرویسش نیومده بود رفتم داخل ماشینم ولی هر کاری کردم روشن نشدچون چند روزی بود که از ماشین استفاده نکرده بودم باطریش دچار مشکل شدهبود به ناچار رفتم داخل منزل و چون رضا خواب بود و میدونستم تا ساعت 9صبح از منزل خارج نمیشه سوییچ ماشینشو از جیبش برداشتم و راه افتادم بطرفمدرسه پسرم و اونو رسوندم.در برگشت یک سیگار روشن کردم و درب زیر سیگاریماشینو باز کردم که دیدم چند ته سیگار که انتهاش ماتیکی هست در زیرسیگاری هست؟؟/؟؟ بللللللله وقتی خوب دقت کردم دیدم پنج ته سیگار ماتیکیتوی زیر سیگاری هست که نشون دهنده این مطلبه که یک خانم حداقل یکی دوساعت در ماشین بوده.از طرفی خیلی ناراحت شدم و از طرفی هم خیلی عصبی رفتممنزل و وقتی رضا بیدار شد پرسیدم در چند روز گذشته چه کسانی توی ماشینتنشستن ؟/؟ اون چند تا از دوستانشو نام برد.من با عصبانیت گفتم کدومشونماتیک میزنه هاااااااان؟/؟ اون گفت منظورت چیه؟/؟ منم ته سیگارها رو بهشنشون دادم گفتم نمیدونستم نادر یا امیر ماتیک میزنن.اون گفت من نمیدونمباور کن مربوط بمن نیست یکروز ماشینو دادم به امیر شاید اون با زنش رفتنبیرون و زنش سیگار کشیده و خلاصه باز منو بغل کرد و گفت بابا تو دیوونهشدی هاااااا من اهل این حرفها نیستم و&#8230;. تا اینکه من تصمیم گرفتم هرجور شده سر از کارش در بیارم و تا شب صبر کردم که بیاد و بخوابه رفتمسراغ موبایلش تموم دفتر تلفن و مسیج هاشو چک کردم شماره هایی که رمزی یامخفف سیو کرده بود دیدم با شماره های مسیج های ثبت شده در بعضی مواردتطبیق میکنه فرداش شروع کردم تماس با اون شماره ها تماس گرفتن دیدم با دوتا از شماره ها وقتی تماس میگیرم خانمهایی گوشی رو برمیدارن که اتفاقا هرمسیجی که از طریق این دو شماره فرستاده یا دریافت شده از اون مسیج هایسکسی و یا عشقولانه هستن؟/؟ خلاصه دلشکسته و خسته و عصبانی به رضا تلفنزدم و گفتم بیاد خونه کارش دارم ولی اون گفت گرفتارم و شب می بینمت.منمگفتم باشه ولی اگه شب اومدی و دیدی خونه نیستم بیا خونه پدرم تا تکلیفمونروشن شه.اون پرسید مگه چی شده باز دیوونه شدی؟؟/؟؟ گفتم آره همون روزیکهسعی کردم اولین دروغت رو باور کنم دیوونه شدم و خلاصه رضا گفت باشه اجازهبده ظهر بیام دنبالت ناهارو بریم بیرون و بیشتر صحبت کنیم من گفتم فکرنمیکنم حرفی برای گفتن مونده باشه اون گفت ظاهرا تصمیمت رو گرفتی ومیخوای بدون محاکمه حکم اعدامم رو صادر کنی و خلاصه گفت بگذار منتوضیحاتم رو بدم بعد خودت تصمیم بگیر ولی فرصت صحبت بهم بده.منم قبولکردم که ناهار بریم بیرون و بیشتر صحبت کنیم به خواهرم تلفن کردم بیادخونه ما و چون من و رضا کاری داریم که باید بریم بیرون پسرم که از مدرسهمیاد پشت در نمونه خلاصه من تا ظهر فکر میکردم که چه واکنشی نشون بدممیدونستم که قرار نیست جواب قانع کننده ای بشنوم تقریبا همه چیز روشن بودو بنا نبود چیز جدیدی بشنوم همون توجیهات همیشگی که قراره آخر کار اونقیافه حق به جانب بگیره و توی دلش هم به من بخنده و بگه عجب زن خری دارمبازم تونستم خرش کنم خدا رو شکر خدا زنها رو ناقص العقل و خر آفریده ازجهتی فکرش برام چندش آور بود و شاید بگم توهین به عقلم و از جهتی چیکارمیشد کرد؟/؟ فرض کن قهر کردم و رفتم خونه مادرم آخرش که چی؟/؟ پسرم چیمیشه؟؟/؟؟ نمیدونستم چکار کنم به شوهرم از نظر مادی نیاز نداشتم ولی پسرمچی میشد؟/؟ لطمه روحی و بحران و خودم دربدر و یک زن شکست خورده و نا امیدو از جهتی هم ملامت اطرافیان برام قابل پیش بینی بود که اولش همه حق روبمن میدن ولی بعد کم کم میگن حتما اشتباه میکنی رضا اهل این حرفها نیستتو خوشی زیر دلت زده بود و یا اینکه همه مردها همینطورن این یک قانونههمه همینن تو بیخود سخت میگیری کون لقش بزار هر گوهی میخوره بخوره ویکسری هم میخوان بگن از این به بعد چهار چشمی مواظبش باش و نذار از جلویچشمت دور شه اصلا خودت هر روز باهاش برو شرکت و&#8230; خلاصه این تفکرات مثلآوار روی سرم خراب میشد و داشت واقعا دیوانم میکرد تا اینکه فکری به سرمرسید.در همین افکار بودم که رضا تلفن زد و گفت تا چند دقیقه میرسم خونهآماده شو که بوق زدم بیای دم در تا بریم من رفتم دم در و تا رسید سوارماشین شدم توی راه گفت چی شده باز دیوونه شدی؟/؟ گفتم برو سمت اوشون فشمیک ناهار بخوریم نمیخوام ناهار کوفتت شه خیال دعوا هم ندارم تصمیمی همبرای جدایی ندارم فقط میخوام حرف بزنیم و با کمک هم یک نتیجه بگیریم رضاگفت اوکی خدا رو شکر اول که تلفن زدی خیلی ترسیدم خیال کردم مشکلی پیشاومده ولی انگار لطفت شامل حالم شده و میخوای افتخار بدی یک ناهار درخدمتت باشم و یک نفس راحت کشید و یک دستی به رونم کشید که واقعا برایاولین بار چندشم شد و از پر رو بازیش بدم اومد اما چیزی نگفتم و رفتیمناهار رو در یکی از باغات خونوادگی خوردیم.بعد از نهار سفارش یک چای وقلیون دادیم و شروع به صحبت کردیم.رضا گفت خانم گل تعریف کن ببینم از چیناراحتی؟/؟ من با خونسردی گفتم رضا من فقط حرف میزنم و تو گوش میدی وقتیتموم شد تو حرف میزنی و من گوش میدم اصلا هم توی حرف هم نمی پریم قبوله؟؟/؟؟ گفت هر چی خانم گلم بگه گفتم رضا اصلا دلم نمیخواد توجیه کنی و بهشعورم توهین کنی من تلفن و مسیج هاتو کنترل کردم و برام یقین شده کهحداقل و خوشبینانه اگه بخوام فرض کنم با دو تا زن در ارتباطی اما ایناصلا برام مهم نیست شاید لیاقتت همین باشه که با یک مشت لاشی بگردی شایدممن جوابگوی نیازهای جنسیت نیستم و شایدم تو حریصتر از این حرفها هستی بههر حال برام فرق زیادی نمیکنه اما یک تصمیم دارم برای حفظ آبروم و بهحرمت پسرمون نه تصمیم به قهر دارم نه تصمیم به جدایی و نه دعوا ولی فقطبه یک شرط که تا آخر عمر این اجازه رو بهت نمیدم بمن دست بزنی و دیگهکاری بکارت ندارم ولی اگه یکروز تصمیم بگیری که دست بمن بزنی میزنم تویگوشت و بی درنگ خونه رو ترک میکنم تو برو و با همون جنده ها خوش باشکاریتم ندارم حتما با اونها بهت بیشتر خوش میگذره و بعد تا اومد حرف بزنهگفتم حرفم تموم نشده و دست کردم توی کیفم و تلفنها و مسیج ها رو کهیادداشت کرده بودم دادم دستش و گفتم خوب حالا هر چی میخوای بگو ولی نهتوجیه کن نه سعی کن خرم کنی و نه توهین به شعورم کن در جواب دادنم عجلهنکن و فکر کن تا سنجیده جواب بدی چون اگه سعی کنی کوس شعر تحویلم بدیاحتمال داره که کار به دعوا و جدایی بکشه و دیگه شاید راهی برای ادامههمین زندگی مسخره هم برامون نمونه هااااااا.رضا فکری کرد بعد از یک سکوتطولانی گفت اوکی فرض بر اینکه تو درست میگی و من به تو خیانت کردم اولباید از برخورد صمیمی و عاقلانت تشکر کنم و دوم اینکه بگم خیلی خانمی ولیحالا که تو تنهایی این تصمیمات رو گرفتی میتونم ازت خواهش کنم بگی چیکارکنم و چه تعهدی بدم که تو منو ببخشی و زندگیمون سرد و بی انگیزه و بی روحنشه؟/؟ گفتم آقا رضا این فکرها رو باید اونموقعکه من برای حفظ زندگیمونبهت هشدار میدادم و با تموم وجودم تلاش میکردم بهت بفهمونم که همه چیزومیدونم میکردی ولی تو در عالم خودت منو خر میکردی و ترجیح میدادی بقولخودت دودرم کنی حالا چرا فکر میکنی که باید تو رو ببخشم؟؟/؟؟ اصلا اگهخودت جای من بودی و منو در حال خیانت میدیدی می بخشیدیم؟/؟ رضا گفت آرهمن می بخشیدم.گفتم تو غلط کردی که می بخشیدی مردها در این مواقع میگنزنمون جنده بود که یا کشتیمش یا طرفشو کشتیم یا حداقل اینکه بعد از اینکهپیش در و همسایه و فامیل بی آبرو و خار و ذلیلش کردن طلاقش میدن و بعد بهاستناد اینکه طرف جنده است حتی بچه شو ازش میگیرن مهرش رو پایمال میکنن واجازه نگهداری که سهله ملاقات با بچه شم ازش میگیرن جز اینه ؟/؟ رضا گفتآره درست میگی ولی من اینطوری نیستم منو هنوز نشناختی.گفتم رضا دیگه داریمنو عصبی میکنی هاااااااا یعنی اگه امروز تو جای من بودی و میشنیدی یامیفهمیدی که من با کسی ارتباط جنسی دارم تو میومدی و خیلی ریلکس میگفتیعزیزم خسته نباشی اگه کیر یارو اذیتت کرده ببرمت دکتر؟/؟ برو رضا حتماباز یک کلکی سوار کردی و میگی خوب دیگه باز پری خر شد و خیلی آروم ازکنار قضیه گذشت و قرار شد ازم بگذره و همه چیز فراموش بشه چون رضا جونمدر یک بحران روحی لازم دید یک چند تایی خانم بکنه و حالا هم که دیگهبحران تموم شده و خدا رو شکر همه چیز به خیر و خوشی تمام شد و حتما بعداز یکی دو ماه هم میخوای بگی حالا که اوندفعه گذشت کردی و دیدی که هیچیاز تو کم نشد و ثابت شد که بحران روحی من با چند بار کوس کردن حل میشهلطف کن از خونه برو بیرون چون من دوباره دچار بحران روحی شدم و لازمه یکخانم رو بیارم و روی تخت تو بکنمش؟/؟ بعدشم وقتی توی بغل خانمه هستی بگیدیدی من میگم زنم خرتر از این حرفهاست اون کوس خوله و حتما از دفعه بعدممیگی بعد از این وقتی من خانم میارم تو برو برای ایشون غذا درست کن چونطفلک بعد از کوس دادن ضعف میکنه و نیاز داره که یک چیزی بخوره و موردمحبت قرار بگیره هاااااااان؟؟/؟؟ رضا خندید و گفت خوب دیگه خانم تو یکضربداری حرف میزنی و اجازه نمیدی من حرف بزنم لطفا بمن هم اجازه بده حرفمتموم شه و زود نتیجه گیری نکن.گفتم خوب شما بفرمایید گفت پری میخوامچشمهام رو ببندم و حرف دلمو بزنم ولی تو رو خدا توی حرفم نپر و اجازه بدهحرفم تموم شه و قول میدم بعد از پایان حرفم هر تصمیمی بگیری بی چون و چراقبول کنم اینو مردونه بهت قول میدم حتی اگه از من جدا هم بشی‎ با اینکهنیاز مالی بمن نداری ولی قول‎ ‎میدم نصف داراییمو بنامت کنم و تا آخر عمرحمایتت کنم.گفتم اوکی حرفتو بزن.رضا گفت ببین پری شک نداشته باش که باتموم وجودم دوستت دارم و حاضر نیستم یک تار موهات رو هم با تموم دنیا عوضکنم و خودت میدونی که هنوز از اول زندگیمون حتی یکبار سالگرد ازدواج یاتولدت رو فراموش نکردم تو توی زندگی من همه چیزی امید و انگیزمی وعاشقونه دوستت دارم و اینها رو همیشه در طول زندگیمون بهت ثابت کردم و تابحال نشده چیزی از من بخوای ولی من در حد توانم برای خواسته تو تلاشنکرده باشم اینها رو که قبول داری؟/؟ گفتم آره درست میگی ولی حرفمو بریدو گفت ادامه نده فقط میخواستم تایید کنی که میدونی چقدر دوستت دارم ولیحرفم ادامه داره گفتم خوب بگو گفت ببین پری شاید من بیمار باشم شاید احمقباشم و شاید یک مرد هیز و زن باز باشم تموم اینها قبول ولی با تموم وجودمدوستت دارم و زندگی بدون تو برام از مرگم سختره یعنی از ته دل میگم اگهبنا باشه یکروز جدا از تو زندگی کنم آرزو میکنم که اونروز بمیرم چون فکرمیکنم سختی مرگ از سختی دوری از تو کمتر و لذت زندگی بمراتب کمتر از تلخیدوری از توئه بعد کمی بفکر فرو رفت و ادامه داد پری من دیوونه و مریض وعاشق سکسم از یکنواختی خسته شدم از یکنواختی سکس نه از تو.نمیدونم میتونمحرفم رو برسونم یا نه؟/؟ تو برام یکنواخت نشدی بلکه سکس برام یکنواخت شدهاحساس میکنم به تنوع احتیاج دارم به یک شکل تازه.گفتم یعنیچیییییییییی؟/؟ حتما دو روز دیگه هم من برات یکنواخت میشم و هوس یک زنتازه میکنی؟/؟ منکه گفتم برو به سکست برس فقط با من کاری نداشته باش وبمن دست نزن و سکست رو به داخل خونه نیار بعد از این من با تو کاریندارم&#8230;.ادامه دارد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%af%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175825</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم حشری کس و کونش رو نشون میده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%d8%b3-%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d9%86%d8%b4%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%d8%b3-%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d9%86%d8%b4%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 09 Aug 2019 06:41:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آمادست]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[احساسم]]></category>
		<category><![CDATA[اردنگی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراض]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[التحصیل]]></category>
		<category><![CDATA[امروزه]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختمش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنش]]></category>
		<category><![CDATA[اونجای]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادن]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجای]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینهمه]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهام]]></category>
		<category><![CDATA[باشهمنم]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختم]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایین]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرین]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بهداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[بودتازه]]></category>
		<category><![CDATA[بودخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[بودرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمدر]]></category>
		<category><![CDATA[بودممن]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمیشه]]></category>
		<category><![CDATA[بودیمتا]]></category>
		<category><![CDATA[بیخودی]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارم]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونمن]]></category>
		<category><![CDATA[پاییزی]]></category>
		<category><![CDATA[پایینیه]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پررویی]]></category>
		<category><![CDATA[پلاستیک]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرزنه]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلش]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تخمهام]]></category>
		<category><![CDATA[ترمینال]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفش]]></category>
		<category><![CDATA[تفریحی]]></category>
		<category><![CDATA[تلوزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[توجهمو]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[حالمون]]></category>
		<category><![CDATA[حسابداری]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادت]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خریدارانه]]></category>
		<category><![CDATA[خریدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خشکیده]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابتو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[دارهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتبهش]]></category>
		<category><![CDATA[داشتم؛]]></category>
		<category><![CDATA[داشتماز]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[درندشت]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستامون]]></category>
		<category><![CDATA[دوستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[دوییدم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتماز]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[رودخونه]]></category>
		<category><![CDATA[روزایی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سازمان]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سیگارم]]></category>
		<category><![CDATA[شدحالا]]></category>
		<category><![CDATA[شدشروع]]></category>
		<category><![CDATA[شدهبابا]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینیش]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشون]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[قربونش]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کرددستم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمحالا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمنم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمنمی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[کردنبا]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کلاسیک]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوانه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذروندیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردوند]]></category>
		<category><![CDATA[گفت:چه]]></category>
		<category><![CDATA[گوسفند]]></category>
		<category><![CDATA[لباساتو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[ماهرانه]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورت]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورش]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[ملتمسانه]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسی]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخنده]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخونم]]></category>
		<category><![CDATA[میذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میندازه]]></category>
		<category><![CDATA[نازنینم]]></category>
		<category><![CDATA[ناشناس]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[ندارین]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتی]]></category>
		<category><![CDATA[نمایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نیازمند]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیرویی]]></category>
		<category><![CDATA[نیستیه]]></category>
		<category><![CDATA[نیوفته]]></category>
		<category><![CDATA[همبازی]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناکی]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[باش نیوفته رو سینش منم فیلم سکسی دستاش رو می گیرم.-چشمام و باز کردم و دیدم فرید و مرتضی بالا سرم ایستادن و دارن سعی میکنن هالتر سکسی و از دستم بگیرن!هالتر رو دادم دست شاه کس فرید و بلند شدم،در حالی که نفسم به سختی بالا میومد و صورتم خیس عرق کونی بود گفتم: [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>باش نیوفته رو سینش منم فیلم سکسی دستاش رو می گیرم.-چشمام و باز</h2>
<p>کردم و دیدم فرید و مرتضی بالا سرم ایستادن و دارن سعی میکنن هالتر سکسی و از دستم بگیرن!هالتر رو دادم</p>
<h3>دست شاه کس فرید و بلند شدم،در حالی که نفسم به سختی</h3>
<p>بالا میومد و صورتم خیس عرق کونی بود گفتم: ولم کنین تو رو خدا، اینجا هم نمی ذارین تو حال خودم</p>
<h4>باشم؟یهو جنده احساس کردم گوشم داره زنگ می زنه و صورتم</h4>
<p>رفته رفته داغ تر میشه.سرم رو پستون چرخوندم و مرتضی رو دیدم،در حالی که داشت دستش رو پایین میاورد گفت:هر غلطی</p>
<h5>می خوای کوس بکنی بکن فقط بیرون از در اینجا؛ می</h5>
<p>خوای اول جوونی بدبختم کنی؟بار اولت که نیست،اگه باهات نون و نمک نخورده بودم که الان با اردنگی انداخته بودمت بیرون.فرید:بسه دیگه سکس داستان مرتضی تو هم</p>
<h6>زیادی تند رفتی!حتما بنده خدا باز یاد قضیۀ ایران سکس لیلا افتاده!مرتضی:افتاده</h6>
<p>که افتاده!آدم یاد کسی می افته خودش رو به کشتن میده؟- سرم و انداختم پایین و آروم گفتم:شرمنده دست خودم نبود،یهو یادم رفت کجام و چیکار میکنم!مرتضی روش رو بر گردوند و غرغر کنان رفت نشست پشت میزش.مرتضی مربی باشگاهمون بود؛با هیکلی درشت و اندامی ورزیده؛خب بیخودی مربی پرورش اندام نبود که!سوای این ،از قبل با هم دوست بودیم و گه گداری برا پیک نیک بیرون می رفتیم. یادمه یه بار که رفته بودیم پیک نیک سر یه شرط بندی مرتضی باخت و مجبورش کردیم بره بالای درخت و برامون ادای میمون رو در بیاره!منم رفتم روی تخته سنگ کنار رودخونه نشستم تا بتونم فیلمش رو بگیرم.غافل از اینکه شاخه خشکیده درخت تاب وزن آقا رو نداره!اون وقت دیدیم مرتضی با کله اومد تو زمین و گرد و خاک همه جا رو گرفت!منم که داشتم فیلمش رو می گرفتم با دیدن این صحنه تا اومدم بخندم گوشیم از دستم سر خورد رفت تو آب!دیگه همه از خنده ولو شده بودن رو زمین ،حالا تصور کنین من به مرتضی می خندیدم و مرتضی به من،بچه ها هم به هر دوتامون!خلاصه با اینکه دو مورد تلفات داشتیم ولی اون روز خیلی خوش گذشت…….هی! یادش بخیر! دوران خوشی چه زود میگذره&#8230;فرید:خوبی بابک؟بابک با توام کجایی باز؟بابـ&#8230;-هوم!فرید:تو امروز معلومه چت شده؟اون قضیه که خیلی وقته تموم شده.-کدوم قضیه!؟فرید:قضیۀ لیلا دیگه!-خب!فرید:خب به جمالت،دیگه اتفاقیه که افتاده؛نمیشه کاریش کرد.آدم بهتره بعضی جاها بیخیالی طی کنه.آخه اینجوری نابود میشی.یکم فکر خانوادت باش.هر بار میام در خونتون مامانت سین جیمم می کنه،می گه تو می دونی بابک چرا چند وقته اینجوری شده؟بابا من چقدر دست به سرشون کنم آخه؟اصلا اینبار اگه پرسید همه چی رو می گم بهش!-تو بیخود می کنی.اصلا دیگه نمی خواد بیای در خونمون،اینجوری از کسی هم سین جیم نمی شی!فرید:ما رو باش به خاطر کی داریم خودمون رو به آب و آتیش می زنیم!پاشو لباساتو بپوش بریم یه چرخی تو این خراب شده بزنیم شاید دلت وا شه.-من حوصلشو ندارم،خودت بروفرید:بازم این زد رو دندۀ لجبازی،تو پاشو بریم وا کردن دلت با من!پشیمون نمی شی ها!-گفتم که حسش نیست.می خوام یکم تنها باشم.خوب می دونی که من از اصرار خوشم نمیاد،پس بیخود خودتو خسته نکن.فرید:باشه هر جور راحتی!پس من برم لباسامو عوض کنم.-تو برو من فعلا می شینم تا کمی عرقم خشک بشه.فرید بهترین دوستم بود.با اینکه همش سر به سرش میذاشتم ولی ته دلم خیلی دوستش داشتم.از بچگی با هم همبازی بودیم.تا سال آخر دبیرستان هم توی یه نیمکت درس خوندیم،تا اینکه من مکانیک قبول شدم و اون عمران.یادش به خیر اون روزی که نتایج کنکور رو گرفتیم.چون سعید کامپیوتر نداشت قرار شد نتیجه اونم من چک کنم.ساعت 8:30 بود که نتایج اومد رو سایت سازمان سنجش؛با اینکه وضع و اوضام تو کنکور بد نبود ولی باز دلشوره داشتم.اول یوزر پسورد سعید رو وارد کردم؛دیدم مهندسی عمران شهر خودمون قبول شده.لبخندی از رضایت تو صورتم نشست.حالا نوبت خودم بود؛تا دیدم که مکانیک قبول شدم از خوشحالی همچین پریدم هوا که زانوم به لبۀ میز گرفت،درد وحشتناکی تو زانوم پیچید و فکر کنم صدای آی گفتنم رو تا 7تا کوچه اونور تر هم شنیدن!حالا خوب بود کسی خونه نبود و الا زهر ترک می شد از صدای نکرم!(مامان و بابام هر دو شاغل بودن).با خودم گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست!احتمالا تو جشن فارغ التحصیلی هم باید تو تابوت حملمون کنن!از فکر خودم خندم گرفت!تو این گیر و دار هم صدای زنگ تلفن بلند شد.غرغر کنان رفتم سمت تلفن.فرید بود،با لحنی که حاکی از اعصاب به هم ریختم بود جواب دادم!-الوفرید:سلام بابک جان،با زحمت های ما؟-اولا صد بار گفتم که آدم باباش رو با اسم کوچیک صدا نمی کنه،دوما از اون روزی که نطفۀ نحست ازکاندوم جر خوردم ریخت اونجای ننت فهمیدم که دردسر سازی و چیزی جز زحمت برام نداری،سوما برا اینکه ضایع نشی سلام!فرید:باز تو بی تربیت شدی و پاچه گرفتی آقا سگه؟مگه سهمیۀ استخونت رو نگرفتی که باز صدای پارست همه جا رو ورداشته؟-سگ تویی و اون پدر سگ مصبت.مگر اینکه دستم بهت نرسه.بچه هم بچه های قدیم!حالا بنال ببینم چی می خواستی بگی؟فرید:الان تو تلوزیون گفتن نتایج رو گذاشتن تو سایت.جون من زود برو نگاه کن خبرشو به منم بده.-اشتباه گرفتی جناب!به جای 8 آخرش 2 بگیری میشه شماره کافی نت سر کوچه!منتظر جواب نشدم و زود قطع کردم.نمی دونم چرا باز کرمم گرفته بود و می خواستم اذیتش کنم.دوباره زنگ زد.به زور جلوی خندم رو گرفته بودم و جوابش رو دادم:-الو بفرمایید؟فرید:تو آدم بشو نیستی بابک؟-تخم سگ بازم که تویی!مگه نگفتـ&#8230;فرید:جون مادرت اذیت نکن بابک.دیشب نتونستم از استرس بخوابم.-اه اه اه!حالم بهم می خوره از این سوسول بازیا!استرس کیلو چنده؟من خواب نازنینم رو با هیچی تو دنیا عوض نمی کنم.بَسِته دیگه!نمی خوام به گریه بیفتی. عمران همین جا قبول شدی!برا شیرینیش هم باید 2 سِت کون مارو مهمون کنی!فرید با صدای بلندی که خوشحالی توش موج می زد گفت:جدی میگی بابک؟-آره دروغم چیه؟فقط شیرینیه ما یادت نره!آخه باید روحیه بگیرم که تا سال بعد حسابی درس بخونم!فرید که انگار پنچر شده باشه با لحنی پر از سوال گفت:یعنی چی؟مگه تو قبول نشدی؟-نه دیگه!کنکور 99% شانسه که اونم بر می گرده به بچگی آدم!اگه به کسی داده باشی حتما سال اول قبول میشی وگرنه باید مثل من بمونی کونت رو پاره کنی برا سال بعد که اونم شاید یه جای درندشت قبول شی!فرید:الهی برات بمیرم.الان خیلی ناراحتی؟-نه!باید باشم؟فرید:اصلا منم باهات میشینم میخونم که سال بعد دوتایی یه رشته بهتر قبول بشیم!من دلم نمیاد بدون تو برم دانشگاه.-بابا جمع کن این کاسه کوزتو!کسی ندونه خیال می کنه لیلی و مجنونیم.فرید:بابک،جون مادرت راست میگی که قبول نشدی؟قَسمِت دادم ها!نقطه ضعفم رو خوب می دونست،هر جا کم میاورد جون مادرم و قسم میداد.-آره بابا،یعنی نه!راست نگفتم که قبول نشدم!فرید:پاک گیجمون کردی.بالاخره قبول شدی یا نه؟- تو هم کشتی ما رو با این آیکیوت!برو یه تست بده حتما؛فکر می کنم جلبک بیشتر از تو حالیشه!مکانیک همینجا قبول شدم.فرید:جون می کندی همون اولش بگی؟همیشه آدم و نصفه جون می کنی تـ&#8230;-جووون!تو بده،من قول میدم تموم جون بکنمت!اصلا با جون و دل میکنمت.فرید:کیرم دهنت با این صحبت کردنت.اصلا انگار یه رودۀ راست تو شکمت نیست.-چرا اتفاقا یکی داشتم؛ کندمش گذاشتم لای پام!فرید:بابا تمومش کن.اونقدر کس شعر گفتی که یادم رفت اصلا واسه چی زنگ زده بودم!من برم به مامانم خبرشو بدم،حتما خیلی خوشحال میشه.-الهی قربونش برم من!از عوض منم یه بوس از لباش بکن بگو شب در و باز بزاره برا&#8230;فرید:آدم بشو نیستی تو!عصر می بینمت،خداحافظ این وگفت و گوشی رو قطع کرد.لبخندی از رو رضایت رو لبم نشته بود.حال می کردم وقتی حرص یکی رو در میاوردم! بابک!بابک باز خل شدی؟صدای فرید بود که من رو به خودم آورد.-با من بودی؟فرید:نه پس با عمت بودم! 10 دقیقه پیش داشتی خودتو به کشتن می دادی الانم که نشستی اینجا داری خود به خود می خندی!هر چی هم صدات می کنم جواب نمیدی.-اه بابا گیر دادی تو هم ها!جون من یه امروزه رو بی خیال ما شو.فرید:اکی، من دارم میرم،مطمئنی که نمی خوای با من بیای؟-نه گفتم که! تو برو من می خوام یکم پیاده روی کنم.با هم خداحافظی کردیم و من رفتم سمت رختکن.عضلات بازوم گرفته بودن.به سختی لباسام رو عوض کردم و اومدم بیرون که با مرتضی خداحافظی کنم.-خسته نباشی داداش،شرمندتم،دیگه از این اتفاقا نمی افته.از رو صندلی باند شد و اومد طرفم.بغلم کرد و گفت: اونی که باید ببخشه تویی.من زیاده روی کردم.بابک من نگرانتم.ببین چی به روز خودت آوردی!؟تو اون بابکی که من می شناختم نیستی.نذاشتم ادامه بده.از بغلش اومدم بیرون و در حالی که به زور جلوی اشکام رو گرفته بودم که تابلو نشه بهش گفتم:دیرم شده مرتضی،باید برم.مرتضی:از دستم دلگیر نباش!به سلامت داداش.مواظب خودت باش. ساک ورزشیم رو از شونم آویزون کردم و از پله ها بالا رفتم.از در که اومدم بیرون لرزشی تو تنم از سرما احساس کردم که حاکی از فطرت غروب سرد پاییزی بود.به ناچار زیپ سوییشرتم(sweat shirt (رو تا آخر کشیدم بالا،دست هام رو گذاشتم تو جیبم و به راه افتادم.هنوز دو قدم نرفته بودم که خروشی از آسمون نگاه من رو به سمت خودش ربود.انگار دل آسمون هم مثل دل من پر بود،یاد ترانه ای از همدم تنهایی هام افتادم و زیر لب زمزمه کردم:آسمون سنگی شدهخدا انگار خوابیدهانگار از اون بالا هاگریه ها مو ندیدهبه اینجای شعر که رسیدم سدی که برای اشک هام ساخته بودم شکست و سیل اشکم جاری شد.دلم پر بود از گلایه ها،ناله ها و چراها.چرا این بلا باید سر من میومد؟ای خدا مگه من چیکار کرده بودم؟چه بدی در حق کسی کرده بودم؟تنها پاسخم برا این سوالا قطره های اشکم بودن که بی پروا ریخته می شدن. بالاخره بغض آسمون هم شکست و مونس چشمام شد.قبلا از بارون متنفر بودم ولی الان نمیدونم چرا دوستش دارم.شاید حس سبکی بهم میده،یا سرپوشی هست برای گریه هام،شاید هم من و یاد چیزی میندازه&#8230; درست 6ماه پیش بود!تازه 2 روز بود که پروژم رو ارائه داده بودم و دیگه فارغ التحصیل محسوب می شدم.احساس سبکی میکردم.انگار که یه بار سنگین و از رو دوشم برداشته باشن.می خواستم چند روزی رو برم مسافرت که کمی دلم وا شه بیام بشینم برا ارشد بخونم.آخر سر تصمیم گرفتم که با فرید یه سر بریم نمایشگاه کتاب تهران و چند روزی هم اونجا خونۀ دانشجویی یکی از دوستامون سر کنیم و برگردیم.هم فال بود هم تماشا!اینجوری هم یه آب وهوایی عوض می کردیم و هم اینکه کتابای مورد نیاز کنکورمون رو تهیه می کردیم.روز موعود فرا رسید.مامان:عزیزم مواظب خودتون باشین.رسیدی حتما زنگ بزن.-باشه مامان جان حتما.مامان: این میوه و آجیله.برا راحتون گذاشتم.- مگه می خوایم بریم سفر قندهار که اینهمه گذاشتی؟یا نکنه قراره مسافرای اتوبوس رو هم به صرف دسر مهمون کنیم؟مامان:دو قلم میوه که این حرفا رو نداره مادر.تازه دوتاتونم جوونین و نیازمند انرژی!بابام:خانوم کم لوسش کن این بچه رو،الان اتوبوس میره جا می مونن ها!با این حرف بابام چاره ای جز خداحافظی و سوار شدن به ماشین نداشتم.فرید قبل از من رسیده بود.با هم خوش و بشی کردیم و رفتیم سوار اتوبوس شدیم. -کیرم دهنت با این بلیط گرفتنت.یهو می گفتی اگه جا ندارین می تونیم دنبال اتوبوس هم بدوییم!آخه اینجا کلاس اخلاق اسلامیه که برام لــژ نگه داشتی؟فرید:خب چیکار کنم!جا نداشتن.-لابد اگه بهت تاکید نمی کردم که می رفتی از این بنز لاک پشتی ها می گرفتی!اینو گفتم و پاهام رو انداختم رو پشتی صندلی جلویی،هدفونم رو گوشم کردم،چشمامو بستم و رفتم تو فاز متالیکا:So close, no matter how farCouldn’t bi much more from my heartForever trusting who we areAnd nothing else mattersاینجای آهنگ که رسید احساس کردم یه چیزی داره به پام فشار میاره!چشامو باز کردم دیدم نفر جلویی می خواد صندلیش رو بخوابونه ولی چون پام و گذاشته بودم پشت صندلیش نمی تونست تکونش بده!قیافش به سپاهی ها می خورد.دوباره سادیسمم عود کرد.منتظر شدم تا وقتی دوباره دسته رو کشید و خواست با کمرش به پشتی فشار بیره یهو پام رو آوردم پایین!صندلی با سرعت اومد عقب و دیدم یه صدای تقی اومد و یارو همراه صندلیش ولو شد رو پام!با صدای شکستن صندلی همه سر ها به طرف عقب برگشت و کله کچل جناب شوفر هم از این قاعده مستثنی نبود.فرید که فهمیده بود من عمدا این کار رو کردم رنگ به صورتش نموند!با همکاری گروه امداد(مسافرای اتوبوس)یارو رو بلند کردن و صندلی از رو پام برداشته شد.جناب شوفر که کله و صورتش عین لبو شده بود(شبیه اون شکلک عصبانی یاهو مسنجر شده بود!) تشریف فرما شدن.کلی با برادر سپاهیمون جر و بحث کردن که دست آخر برادر مجبور به ترک اتوبوس شدن!!منم که خودم و زده بودم به موش مردگی(مثلا پام درد گرفته بود خب!) لطف جناب شوفر شامل حالمون شد وبه همراه فرید از لژ اتوبوس به صندلی مهمان ویژه راننده(ردیف اول) نقل مکان کردیم وتا خود تهران با چای و سیگار ومیوه و آجیلی که مامانم داده بود از خودمون پذیرایی کردیم.خلاصه 3 روزی رو هم تو تهران سر کردیم و با بچه ها کلی خوش گذروندیم و موعد برگشت فرا رسید.تو ترمینال جلوی گیشه بلیط فروشی دو تا دختر ناز رو دیدم که داشتن بلیط می خریدن .یکیشون مانتوی کوتاه مشکی با شلوار جین تنگ آبی و کفش all star پوشیده بود که با گونه های برجسته، پوست برنزه و موهای های لایتش که از جلوی شالش زده بود بیرون دل هر جوون و پیری رو اسیر خودش می کرد.اون یکی کمی ساده تر و در عین حال با کلاس تر به نظر می رسید. مانتوی کرم با شلوار قهوه ای و یه روسری با رنگ های شاد که زمینۀ کرمش با مانتوش کاملا هم خونی داشت دورنمای زیبایی ازش ساخته بود.صورتی که سفیدی توش موج می زد با چشمای براق عسلی و موهای قهوه ای با فر ریز که حسابی هم با ژل برقشون انداخته بود به جذابیت چهرش اضافه می کرد.یه لحظه برگشتتم سمت فرید تا اشاره ای بهش بدم که از دیدن این موهبت الهی بی نصیب نمونه که دیدم آقا با لب و لوچه ای آویزون محو تماشا شده و اصلا حواسش به من نیست!یه ابروم رو انداختم بالا و با لحنی کنجکاوانه و کاملا جدی بهش گفتم:ببخشید جناب الان تو چه مرحله ای هستین!؟فرید که با صدای من کمی به خودش اومده بود گفت:یعنی چی تو چه مرحله ای هستم؟-یعنی داری لختش می کنی،می مالی،می کنی،یا آبت اومده داری لباساشو میپوشونی؟تخم سگ تو که با چشات اونو حامله ش کردی!فرید:خدایی عجب چیزای ردیفین بابک.کاش کی کمی شانس داشتیم تو اتوبوس ما هم دو تا از اینا سوار می شدن!اومدنی که از بوی داشّاق نتونستیم نفس بکشیم!-زر نزن بدو بریم زود بلیط بگیریم،اون موقع دیدی جا تموم شد و مجبورت کردم خودِ داشّاق رو بخوری!فرید:باز تو ادب یادت رفت؟مثلا مهندس مملکتی آخه!بی توجه به حرفش راه افتادم سمت باجه و دو تا بلیط گرفتم.هنوز یه ربع به حرکت مونده بود.رفتیم بوفه و کمی آت آشغال خریدیم که تو اتوبوس بخوریم تا شاید این شیکم صاب مرده یکم آروم بگیره!آخه خونه دانشجویی که جز نیمرو و املت چیزی نصیب آدم نمیشه!اونم تا بیای یه لقمه بزنی می بینی ده تا دست یجا رفت تو ظرف و نصف ظرف خالی شد!حالا بیا با این دو لقمه غذایی بهت دادن تا وعده بعدی سر کن! :آقا ساری؟مشهد؟تبریز؟اهواز؟کجا می رین شما داداش؟ارزون حساب میکنم ها!محوطه ترمینال پر بود از این جارچی ها.سرم و انداختم پایین و بی توجه به سمت اتوبوس حرکت کردم.فرید هم مثل گوسفند دنبالم میومد. کناراتوبوس که رسیدیم یه بار دیگه بلیط رو چک کردم که یهو اشتباهی سوار نشیم.خودش بود!صندلی 9و10!در حین اینکه سوار می شدیم یه حساب کتاب کردم ببینم ردیف چندم میشه.اممممم ردیف سوم سمت شاگرد.سه ردیف شمردم و با کمال نا باوری دیدم که همون دوتا دختری که تو سالن دیدم جای ما نشستن!یه قیافۀ حق به جانب گرفتم و به دختره گفتم:خانوم ظاهرا شما اشتباه نشستین.من برا این صندلی بلیط دارم.دختره (مانتو مشکیه)یه نگاه به بلیط توی دستش انداخت و گفت:بلیط من شمارش 9و10!اینجا هم که نوشته 9و10.پس ظاهرا شما اشتباه می کنین!یه نگاه به بلیطش کردم،ساعت،تاریخ،تعاونی و حتی شماره صندلیش با مال من یکی بود!شاگرد راننده که متوجه قضیه شده بود اومد جلو و گفت:داداش بده منم یه چک کنم.بلیط ها رو دادم دستش و منتظر شدم ببینم که تکلیفمون چی میشه!سری تکون داد و گفت: ظاهرا اشتباهی صادر کردن،حالا موردی نداره شما این ردیف بغل بشینین،فکر میکنم خالی باشه.دیگه معطل نکردم و رفتم نشستم کنار پنجره،فرید هم نشست بغل دستم.فرید یه نگاه به دخترا انداخت و زیر لب گفت:ای کاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم.-ای خاک بر سر بی جنبت کنم!آخه اینا نشستن اینجا چیزی به تو رسید جز اینکه آوارمون کردن!؟فرید:از سبیل کلفت که بهتره!باز چشم آدم یه تفریحی می کنه!خواستم یه نگاه خریدارانه بهشون بندازم که با مانتو کرمی چشم تو چشم شدیم.چشاش برق خاصی داشت.بهش می خورد 25 سال رو داشته باشه.برا اینکه تابلو نشه سرمو چرخوندم سمت شیشه و بی هدف به بیرون نگاه کردم.پیره مردی که گوشه ای زنبیل به دست نشسته بود توجهمو جلب کرد.راحت 70 سال رو داشت!تو زنبیل قرمزش چند تایی دستمال کاغذی داشت که ظاهرا سعی میکرد بفروشه!صداش تو ماشین نمیومد ولی از نگاه ملتمسانه ای که به مردم میکرد معلوم بود که برا کاسبی اونجا نشسته؛آهی کشیدم و زیر لب گفتم :هی خدا یکی در عرش و یکی در فرش!آخه اینم شد زندگی؟تصویر پیره مرد هر لحظه داشت دور تر می شد و این نشون دهنده این بود که اتوبوس شروع به حرکت کرده!فرید:نه بابا این چه حرفیه؟تقصیر شما که نبوده.از این چیزا پیش میاد.طبیعیه!-:آخه دوستتون انگار خیلی دلخور شده!راستی بفرمایین از این پسته ها میل کنین به دوستتون هم تعارف کنین،شاید کمی حرصش بخوابه!این رو با یک حالت مسخره گفت.برگشتم دیدم دختر مانتو مشکیه ست که داره با فرید صحبت می کنه.فرید:مرسی زحمت نکشین من میل ندارم!منم که از رفتار دختره حرصم گرفته بود دستم و دراز کردم وکل پاکت رو از دستش گرفتم.-حالا که اصرار می کنین چند تایی برمیدارم!دختره با صدایی آروم گفت: خواهش میکنم.یهو دردی رو بغل شکمم احساس کردم!فرید بود که با آرنج زد به پهلوم. مثلا خواست به پررو بازی من اعتراض کرده باشه!منم درجا یه آیـــــــــــــــــــی با صدای بلند گفتم و رو به فرید:چرا می زنی خب؟آدم مگه به تعارف یه همچین دختر خوشگلی دست رد می زنه؟فرید که کلی پیش دختره تریپ شخصیت ریخته بود با این حرکت من همه باد فنا شد.از حرص سرش رو انداخت پایین و مثل لبو سرخ شد!منم عین دهاتی ها دو سه تا مشت پر کردم ریختم تو جیب هام و پاکت رو برگردوندم سمت دختره.(نصف کمترش مونده بود!)-دست شما درد نکنه،دو سه تا بیشتر بر نداشتم!دختره یه نگاه به داخل پاکت انداخت و با کنایه گفت:کاش می دونستم چهار نفریم؛بیشتر می خریدم!-من زیاد میل ندارم!اول اینا رو بخورم، یه بار دیگه بردارم کافیمه!فرید سرش رو بلند کرد و یه چشم غره بهم کرد!منم برگشتم سمت دختره وگفتم:خانوم شرمنده این دوست ما اشاره میکنه برا من هم برداشتی!؟اجازه بدید دو سه تا هم برا ایشون بردارم.کارد می زدی خون فرید در نمیومد!دختره که از پررویی من کفری شده بود، پاکت رو گرفت سمت فرید و با لحن عصبی گفت:بفرمایید.تا فرید بیاد چیزی بگه دستم رو دراز کردم و یه مشت دیگه پر کردم و گفتم:این دوستم کمی خجالتیه!به من گفت تو بردار!دختره در حالی که داشت پاکت پسته رو پس میکشید طوری که من بشنوم گفت خجالت هم خوب چیزیه!به روی خودم نیاوردم و شروع کردم به شکستن پسته!فرید هم که انگار لال شده باشه اصلا صحبت نمی کرد! کمی به جلو خم شدم یه نگاه به ردیف بغل انداختم ببینم چه خبره!دیدم دختره روش رو برگردونده سمت دوستش و داره غرغر میکنه.دوستش هم داره من رو نگاه میکنه و میخنده!من هم یه لبخند تحویلش دادم و تکیه دادم به صندلی.وای خدا!چه چهرۀ جذابی داره.وقتی هم که میخنده دل آدم رو می لرزونه.فرید:تموم شد دهاتی بازارتون!؟من دیگه غلط کنم با تو جایی برم.آبرو واسه آدم نمی ذاری.تکیه دادم به صندلی وگفتم:من که کاری نکردم!تعارف کرد و منم برداشتم!دوتا پسته گرفتم سمتش و گفتم: حرص نخور پسته بخور!فرید یه نگاه غضبناک بهم کرد و هندزفریش رو کرد تو گوشش و چشماش رو بست.یه نیرویی داشت بهم می گفت که چشمای دختره الان منتظر نگاهته!برگشتم سمتش. باز نگاهامون تو هم قفل شد.تمام تنم لرزید؛انگار که جادو شده باشم.هر دو می دونستیم که چی می خوایم!لفتش ندادم.شمارمو نوشتم گذاشتم داخل پلاستیک تنقلاتی که خریده بودیم.هرچی پسته برداشته بودم خالی کردم تو پلاستیک.فقط یه بیسکوییت از داخلش برداشتم که فرید بعدا غر نزنه!پلاستیک رو گرفتم سمت مانتو مشکیه و گفتم:-ظاهرا اینجا رسم شده که هرکی بخواد چیزی رو از دل کسی در بیاره باید خوردنی تعارفش کنه؛بفرمایید!برگشت یه نگاه به پلاستیک پر از تنقلات انداخت و گفت::ممنون ما میل نداریم.یه نگاه پر از خواهش به مانتو کرمیه انداختم و گفتم:شما بگیرین خانوم انگار ایشون اشتهاشون نابینا تشریف دارن!دختره خندید و دستش رو دراز کرد که بگیره که مانتو مشکیه گفت:واااااا!لیلا!!تو هم که شدی عین اینا!!خجالت هم خوب چیزیه!لیلا بدون توجه به حرف دوستش پلاستیک رو از دستم گرفت و یه نگاهی توش انداخت و گفت:نسرین اینم اون پسته هایی که کلی حرصش رو می خوردی!گفتم که شوخی می کنه!نسرین:من حرص پسته رو می خوردم!؟فقط از آدم پررو خوشم نمیاد.(اینو مثلا طوری گفت که من نشنوم)لیلا چشمش به کارت ویزیتی خورد که پشتش شمارم رو نوشته بودم.در حالی که برش می داشت یه نگاه زیر چشمی به من انداخت و لبخندی تحویلم داد.هنوز 5 دقیقه از اون ماجرا نگذشته بود که دیدم یه اس ام اس از یه شماره ناشناس اومد. متنش این بود:همیشه اینقدر بانمکی؟یه نگاه به لیلا انداختم دیدم گوشی دستشه و داره میخنده! جواب اس ام اس رو دادم.-نه!تقریبا یک روز در میون!!لیلا:چطور؟-آخه سال اصلاح الگوی مصرفه!منم یک روز در میون میرم حموم!اون روزایی که حموم نمی رم از بس عرق میکنم بدنم شوره میبنده!لیلا:لوس!حالم به هم خورد!-پس الان آمادست که بذاریمش تو فر!لیلا:یعنی چی؟!!!-آخه همچین گفتی به هم خورد یاد برنامه های آشپزی افتادم!لیلا:لووووس!چند سالته؟اسمت چیه؟-عشقعلی هستم.72 سال دارم!!!لیلا:لوووووس!راستشو بگو- تا این لوستون تبدیل به ملوس نشده راستش رو میگم! بابک،22لیلا:پس بچه ای!!من 26 سالمه.-آره بچم و نیازمند مراقبت!به یه مامان خوشگلی مثل تو هم نیاز دارم!لیلا:لووووس!فرید که تازه از خواب بیدار شد یه نگاهی به اطراف انداخت و گفت کجاییم؟-ساعت خواب!تو اتوبوسیم دیگه یادت رفته بود؟فرید:در حالی که چشماشو می مالید و این ور اونور و نگاه میکرد گفت: شد یه بار یه سوالی بپرسم که بچه آدم جواب بدی؟- اینا رو بیخیال! کجایی آقا سوسماره که دنیا رو آب برد و تو رو خواب!قضیۀ شماره دادنم رو تعریف کردم براش،کلی کف کرد،قرار شد که نسرین رو هم برا اون حلش کنم. دو ماه از آشنایی من و لیلا گذشته بود.توتخت خواب داشتم وول میخوردم که یهو صدای زنگ موبایل من و به از جا پروند!ای تف تو ذاتت خروس بی محل!اگه دستم بهت برسه کونت رو گریس میمالم که دیگه وقت و بی وقت برام ننالی!!!در حالی که چشام و میمالیدم نگاه به ال سی دی گوشیم انداختم دیدم لیلاست!-سلام گلم!!!چطوری؟لیلا:سللااااام!خوبی عشق من-اتفاقا الان داشتم خواب بدی میدیدم.خوب شد که بیدارم کردی!لیلا:راست می گی؟چه خوابی؟-خواب دیدم که داشتن دنبالم میکردن ،منم می دوییدم که رسیدم به یه پرتگاه؛ چاره ای جز پریدن نداشتم که زنگ زدی!منم گفتم این کسی نیست جز فرشته نجات من!!!لیلا:راس میگی؟-آره جون مادر زنم که اینقدر برام عزیزه!لیلا:اولا جون مادرم رو قسم نخور!دوما که پاشو بیا در خونه بریم بیرون.من امروز دلم خیلی گرفته.-اولا که کی گفته مادر زن من میشه مامان جنابعالی!؟دوما که صبح خروس خون هم مگه دل آدم می گیره که دل تو گرفته؟سوما که&#8230;.همون دوتا کافیته!لیلا:خیلی هم دلت بخواد من زنت بشم!پاشو بیا که دلم برات تنگ شده!یه آب به دست و صورتم زدم،موهامو درست کردم.رفتم سر کمدم،حالا چی بپوشم!؟این سوالی بود که هر بار که می خواستم برم بیرون از خودم می پرسیدم!شلوار جین آبی روشن دیزل با تی شرت مغز پسته ای رو انتخاب کردم.لیلا این تی شرتم رو خیلی دوست داشت.می گفت به رنگ چشات خیلی میاد!کفشای آدیداس سفیدم رو هم پام کردم.یه نگاه به خودم تو شیشه های رفلکس در خروجی انداختم و خودم رو سر تا پا بر انداز کردم.حالا وقتش بود که سوار ماشین بشم و راه بیافتم. سر کوچه که رسیدم سیگارم رو گذاشتم رو لبم و با فندک زیپو که لیلا برام خریده بود روشنش کردم.عادت داشتم که هر صبح ناشتا یه سیگار بکشم.برام به اندازه یه بسته لذت داشت!آخه کل نیکوتینش جذب میشد.رسیدم جلو در لیلا اینا و یه میس انداختم که بیاد پایین.پشت سرش یه اس ام اس اومد که: ماشین رو پارک کن بیا بالا!مثل یه بچه حرف گوش کن ماشین رو پارک کردم و رفتم تو خونه.لیلا 2سالی می شد که از شوهر سابقش طلاق گرفته بود. به علت اختلافی که با باباش داشت خونۀ اونا زندگی نمی کرد.یه آپارتمان نقلی گرفته بود و تنها زندگی میکرد.پول مهریه اش رو گذاشته بود بانک و خرج زندگیش رو از سود اون تامین میکرد.روز آشنایی هم به خاطر نسرین (دختر خالش) رفته بود تهران.(نسرین تو دانشگاه تهران حسابداری می خوند)در ورودی رو پشت سرم بستم.همیشه اولین چیزی که به چشمم می خورد تابلو نقاشی یه پیر زن روستایی بود که داشت بافتنی می بافت،بالا سر پیرزنه توی طاقچه یه کوزۀ سفالی آبی رنگ بود و بغل دستش یه سماور که داشت ازش بخار خارج میشد.لیلا خودش اون رو کشیده بود و واقعا ماهرانه از پسش بر اومده بود.خونۀ شیکی داشت. دیوارهاش رو با تابلوهای نقاشیش تزئین کرده بود.مبلمان راحتی یاسمنی با فرش پیازی که به حالت اریب وسط سالن پهن بود نمای خونه رو از حالت کلاسیک خارج میکرد.دست راست در ورودی آشپز خونه بود. سمت چپ هم دو تا اتاق خواب و سرویس بهداشتی بودن که با یک راهرو خصوصی از سالن پذیرایی جدا میشدن.اومدی عزیزم؟بیا اینجا.دارم حاضر می شم.صدای لیلا بود که از تو اتاق خواب میومد.بدون اینکه جوابی بدم رفتم سمت اتاق خواب.دیدم جلو میز آرایش داره به خودش می رسه!یه تاپ مشکی با شلوار جین تنگ آبی پوشیده بود.-سلام جیگرم!کجایی پس؟دو ساعته من رو کاشتی جلو در!لیلا:نمی بینی مگه؟دارم حاضر میشم.الان تموم میشه.نشستم لبۀ تخت و بهش از تو آینه خیره شدم.با اینکه مدت زیادی نبود که میشناختمش ،با تمام وجودم دوستش داشتم.خیلی ماه بود،آرایش هم که می کرد دل من براش قش می رفت. وای به حال بقیه!-لیلا یه سوال ازت بپرسم؟لیلا:بپرس عزیزم.10 تا بپرس!-می دونی چرا به میز آرایش میگن میز توالت!؟لیلا:نه!تا حالا بهش فکر نکردم.- هه! چون خانوما میرن جلوش و میرینن به صورتشون!!! این وگفتم و با صدای بلند خندیدم.لیلا:لوووووووس!(تکیه کلامش بود!)خیلی بی مزه ای! این رو گفت و دست از آرایش کردن برداشت و از توآینه تو چشام نگاه کرد.-یادمه اون اوایل بهم می گفتی خیلی با نمکی!الان چی شد که شدیم بی مزه؟لیلا:برا اینکه بی مزه ای.اصلا من باهات قهرم.با گفتن این کلمه مثل دختر بچه ها چشماشو بست و سرش رو به طرف دیگه چرخوند.همیشه وقتی می خواست نازش رو بکشم این کارو می کرد!-اوکی!حالا که قهری دیگه اون حرفی رو که می خواستم بهت بگم دیگه نمیگم!چشماشو باز کرد و برگشت روبروی من ایستاد و گفت:چه حرفی!!!!؟؟-تو که با من قهری دیگه نمی تونم که بگم!لیلا:لوس نشو دیگه!یالا بگو&#8230;از لبۀ تخت بلند شدم و تو چشاش نگاه کردم.برق چشاش دیوونم کرد.دستم رو دور گردنش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم.لبامو گذاشتم رو لباش و خیلی آروم میک زدم.با تمام احساسم لباش رو می بوسیدم.طوری جذب چشاش شده بودم که حتی پلک هم نمی زدم. انگار که لبهام و چشمام جای زبونم حرف میزدن و بهش می گفتن عاشقتم.ضربان قلبم داشت تند تر می شد.دست راستم و از پشت سرش کشیدم پایین و کمرش رو نوازش می کردم.عشق و شهوت با هم قاطی شده بودن.لبهام رو جدا کردم و بهش گفتم :لیلا خیلی دوستت دارم؛ می خوام که تا آخر دنیا کنارم باشی،تنهام نذار&#8230;.اون حرفی که هم می خواستم بگم این بود.لیلا چشماش رو بست و یه قطره اشک از کنار چشمش سر خورد اومد رو گونش.زبونم رو کشیدم رو گونش و رد اشکش رو پاک کردم.چشماش رو باز کرد و اینبار اون بود که لباش رو گذاشت رو لبام.زبونم رو فرو کردم تو دهنش و لباش رو میک میزدم.یه دست چپم رو گذاشتم زیر باسنش و دست راستم و زیر گردنش.بلندش کردم و انداختمش رو تخت.زبونم رو کشیدم رو لباش.خواست بکشه تو دهنش که نذاشتم.اینبار زبونم رو گذاشتم زیر گلوش و لیس زدم.با لبام پوست گلوش رو گاز می گرفتم.دستم رو گذاشتم روی سینش و مشتش کردم.چشماش رو بست و نفسش رو داد بیرون و آه کشید.تاپش رو دادم بالا.گره سوتینش رو از پشت گردنش باز کردم.سوتینش رو در آوردم و زبونم رو گذاشتم رو سینش.دور نوکش رو لیس زدم.سرم و فشار داد رو سینش به نشانه اینکه براش بخورم. دوتا دستاش رو با یه دستم گرفتم و بالا سرش نگه داشتم.دوباره زبونم رو گذاشتم رو نوک سینش.با ریتم ثابتی زبونم رو میکشیدم رو نوکش و بر میداشتم.داشت دیوونه میشد.نوک سینش رو با لبم گرفتم و با تمام وجودم میکش زدم.نوک اون یکی سینش رو هم با دوتا انگشتام گرفتم و به چپ و راست تکونش میدادم.دیگه اشکش در اومده بود. دستاشو ول کردم.زبونم رو گذاشتم وسط سینه هاش و لیسش زدم.با یک خط صاف زبونم رو کشیدم پایین رو نافش.دور نافش رو یک گردی کشیدم و میکش زدم.دکمه های شلوارش رو باز کرد.دستام رو گذاشتم دو طرف باسنش و شلوارش رو با کمک خودش کشیدم پایین.یه شورت بنفش سکسی پاش بود. یه بالش گذاشتم زیر کمرش.زبونم رو از رو شورت کشیدم رو کسش .با لبام کسش رو گاز گرفتم .گرمای نفسم رو دادم رو کسش.طاقت نیاورد؛من و پس زد و خودش شورتش رو در آورد.زبونم رو از پایین به بالا کشیدم لای کسش.تنش لرزید.بعد رفتم رو چوچولش و یه گاز آروم از چوچولش گرفتم.صدای نفس هاش به وضوح شنیده می شد.شروع کردم به میک زدن چوچولش.دوتا انگشتم رو کردم تو کوسش و با ریتم تندی شروع به جلو عقب کردن کردم!صداش در اومده بود و میگفت:اومممممممم بابـــــــــــک تندتر،داره میااااااااااااااااااااااااااااااااااد.یه لحظه باز سادیسمم عود کرد!دستم رو کشیدم بیرون،سرپا ایستادم!تو چشمام نگاه کرد.التماس رو می شد تو چشاش دید!ولی دوست داشتم اذیتش کنم.خیلی با حوصله لباس هام رو در آوردم! اومدم جلو. بدون معطلی کیرم رو گرفت تو دستش،سرش رو آورد جلو و شروع به ساک زدن کرد.دستش رو آورد پایین و تخمهام رو گرفت تو دستش و خیلی با احتیاط برام می مالید.کیرم رو از دهنش در آورد. با زبونش رو تخمهام میکشید.بعد یکی از تخمهام رو کرد تو دهنش و آروم میک زد.کمی درد داشت ولی به تجربۀ لذتش میارزید.تخمم رو از دهنش در آورد و یه لیس از پایین به بالای کیرم زد.بلندش کردم طاق باز خوابوندمش رو تخت و کیرم رو آروم فشار دادم تو.با ورود کیرم تو کسش کل نفسش رو داد بیرون و بازوهام رو چنگ انداخت.شروع کردم به تلنبه زدن.هر چی زمان بیشتر می گذشت سرعتم رو بیشتر میکردم.پاهاش رو دور کمرم قلاب کرد و من رو کشید سمت خودش.می دونستم که لبام رو میخاد.لبام رو گذاشتم رو لباش و به تلنبه زدنم ادامه دادم.ناخن هاش رو فرو کرد تو کمرم.لبام رو بردم سمت گوشش و شروع به میک زدن کردن.با بلند شدن صدای جیغش فهمیدم که کارم رو خوب انجام دادم.لرزه های تنش داشت بیشتر میشد و صداش میلرزید.فهمیدم که اومدنش نزدیکه.با سرعت به کارم ادامه دادم و با چند تا تکون همزمان با هم ارضا شدیم.آبم رو تو کسش خالی کردم و روش دراز کشیدم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%d8%b3-%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d9%86%d8%b4%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175676</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف شگفت انگیز با کیر کلفت پمپاژ میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jul 2019 08:23:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمپولو]]></category>
		<category><![CDATA[آهستگی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[استخونی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اسمتون]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکاشو]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[‫افتاد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماساش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[ایشالا]]></category>
		<category><![CDATA[بابامو]]></category>
		<category><![CDATA[بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[باشهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشم]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بخاطرش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بذاریم]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[برنداشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودآروم‬]]></category>
		<category><![CDATA[بودسرمو]]></category>
		<category><![CDATA[بودیکم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیالش]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارت]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[بیکینی]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستانی]]></category>
		<category><![CDATA[بینشون]]></category>
		<category><![CDATA[پایینش]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پشتشون]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخندی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوند]]></category>
		<category><![CDATA[پیچونده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیمو]]></category>
		<category><![CDATA[تایتانیک]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدی]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیبی]]></category>
		<category><![CDATA[تفریحی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تماشای]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستی]]></category>
		<category><![CDATA[جاخالی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندن]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[چشامونو]]></category>
		<category><![CDATA[چشماتو]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[چیکارت]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[حواسشون]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابونده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردم‌]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خورشید]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلت]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونسرد]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادم]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشمه]]></category>
		<category><![CDATA[داداشی]]></category>
		<category><![CDATA[دادبعد]]></category>
		<category><![CDATA[دادگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دختربچه]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورده]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[درخشید]]></category>
		<category><![CDATA[درنیاد]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالم]]></category>
		<category><![CDATA[دستمون]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دلسوزی]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دندونام]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاناین]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دوشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونفره]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[رفتگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[رنگارنگ]]></category>
		<category><![CDATA[روکیرم]]></category>
		<category><![CDATA[روناشو]]></category>
		<category><![CDATA[رونایی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زمینیه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرتاسر]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سوالای]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شدهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شماگفت]]></category>
		<category><![CDATA[شناختی‬]]></category>
		<category><![CDATA[شهگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عزیزترین]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[غیرتیم]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قربونت]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[کردخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردماز]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمتو]]></category>
		<category><![CDATA[کردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[کردیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کنترلمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنمسریع]]></category>
		<category><![CDATA[کنهولی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولویی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنش]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لیمویی]]></category>
		<category><![CDATA[ماشالا]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتیکه]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومانه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومیت]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مممممم]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورشو]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونیه]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونا]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[میومده]]></category>
		<category><![CDATA[میومدی]]></category>
		<category><![CDATA[میومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نازنین]]></category>
		<category><![CDATA[ناسلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهانی]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمو]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمایان]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشش]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیستیه]]></category>
		<category><![CDATA[نیفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[هارمونی]]></category>
		<category><![CDATA[هرجوری]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هردوشون]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وررفتم]]></category>
		<category><![CDATA[وسطشون]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیتم]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم. انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم.</h2>
<p>انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که</p>
<h3>باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار</h3>
<p>می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس کردم. تصویر به مرور واضح تر شد تا این که شخصی با</p>
<h4>روپوش جنده سفید جلوم ظاهر شد. به نظر دکتر میومد. همین</h4>
<p>که اینو درک کردم، فوری با پستون چرخوندن سرم اطرافمو نگاه کردم. استرس خاصی سرتاسر وجودم رو گرفت.خواستم بلند بشم که</p>
<h5>دکتره گفت: کوس عزیزم خونسردیتو حفظ کن&#8230; الان تو بیمارستانی&#8230; جات</h5>
<p>امنه&#8230; خیالت راحت&#8230;نفهمیدم منظورش از این حرفا چی بود&#8230; فقط داشتم با تعجب اطرافمو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم: سکس داستان من اینجا چیکار</p>
<h6>می کنم؟؟؟ مگه چم شده؟؟؟سریع یه نگاهی به ایران سکس بدنم کردم&#8230;</h6>
<p>دست راستم تو گچ بود و یه سرمم به دست چپم وصل بود&#8230; با کج کردن سرم درد شدیدی رو تو گردنم حس کردم&#8230; بدجور رگ به رگ شده بود&#8230; انگار ضربه ی شدیدی خورده باشه یا حرکت ناگهانی کرده باشه. سرم هم بدجور درد می کرد. وقتی دست به سرم زدم، متوجه همون چیزی شدم که باعث شده بود سرم خیلی سنگین بشه&#8230; یه بانداژ اساسی&#8230; همین جوری داشتم با خودم ور می رفتم که دکتر گفت: الان حالت چطوره؟؟؟- چطور من اومدم اینجا؟؟؟- می دونم خیلی سؤال داری اما باید صبر کنی&#8230;.نفهمیدم چرا اون حرفو زد!!!! چرا اصلاً با من اون جوری صحبت می کرد؟؟؟؟ یه لحنی داشت انگار داره بهم ترحم می کنه&#8230;.دکتر همون جوری که داشت به سمته در می رفت، گفت: چیزی نیاز نداری؟گفتم: فقط چند تا جواب می خوام&#8230;یه لبخندی زد و گفت: یکم صبر داشته باش&#8230; به وقتش همه چی حل می شه&#8230;دکتره به نظرم خیلی عجیب میومد. چرا با من اون جوری برخورد می کرد؟ من که بچه نیستم&#8230; با گفتن این حرف یه سؤال تو ذهنم شکل گرفت: راستی من چند سالمه؟؟؟؟؟ همون جوری داشتم به خودم فشار می آوردم اما هیچی یادم نیومد&#8230; یکم گیج شدم&#8230;به خودم گفتم: آخه چطور ممکنه ندونی چند سالته آقا&#8230;&#8230;بازم گیر کردم&#8230; راستی اسم من چیه؟؟؟ اصلاً من کیم؟؟؟ هر چی زور زدم بازم فایده نکرد&#8230; تنهایی داشت حوصلمو سر می برد. دکمه پرستارو زدم و چند لحظه بعد یکی با یه آمپول پیداش پیداش شد. گفتم: شما می دونید من کیم؟؟؟ چرا اینجام؟؟؟گفت: البته که می دونم&#8230; در حالی که میومد آمپولو تو سرم خالی کنه ادامه داد: راستش چند شب پیش که داشتی از فضا میومدی زمین ، مثل این که سفینت سوخت تموم کرد و سقوط کردی اما حالا شانس آوردی که زنده ای و ما در خدمتتیم!!!!!!گفتم: تو رو خدا اذیتم نکنید دیگه&#8230; این جا همه منو سرکار می ذارن&#8230; اون از دکتر اینم از شما&#8230;گفت: تقصیر من نیست، دکتر این جوری دستور داده&#8230; ولی این دفعه کور خوندی&#8230; عمراً بذاریم از دستمون فرار کنی&#8230; یکم مسکن بهت تزریق کردم&#8230; راحت بخواب&#8230; مطمئن باش فردا جواب تمام سؤالاتتو می گیری&#8230;چراغ اتاقو خاموش کرد و رفت&#8230;بازم منظورشو نفهمیدم&#8230; یعنی من قبلاً هم اینجا بودم و فرار کردم!!!! آخه برای چی؟؟؟؟ همین جوری به این سؤال فکر می کردم که حس کردم، یواش یواش چشام دارن سیاهی می رن&#8230;.صبح با صدای کنار زدن پرده ها بیدار شدم&#8230; خورشید داشت مستقیم تو چشای من می تابید&#8230; فوری دستمو گرفتم جلوی چشامو به پرستار گفتم: آخه مگه اسیر گرفتید؟؟؟ هرچی که دلتون می خواد می گید&#8230; جواب منو هم نمی دید&#8230; حالا هم نمی ذارید یه دو دیقه بخوابیم&#8230;پرستار همون جوری که داشت به سمتم میومد، غرغر کنون گفت: خبه خبه&#8230; لنگه ظهره دیگه&#8230; نمی خواستید بیدار شید&#8230;. پاشو یه آبی به صورتت بزن که سریع یه چیز بیارم بخوری قراره امروز ملاقاتی داشته باشی&#8230;با خوش حالی گفتم: کی؟گفت: به وقتش می فهمی&#8230;اول اون دستگاه سوند ادراری رو باز کرد، بعد کمکم کرد بلند شم اما مثل این که پاهام خوابیده بودن&#8230; به سختی و به زور رو پاهام ایستادم و با کمکش رفتم یه آبی به سر و صورتم بزنم&#8230; داشتم دستامو می شستم اما همه ی حواسم به دردی بود که بدنم داشت به خاطر بی تحرکی می کشید&#8230; یک لحظه حس کردم یکی داره نگام می کنه&#8230; سرمو که آوردم بالا پسری رو دیدم که داره با یه صورت پر از زخم و کبودی و سری بانداژ شده با چشای گود افتاده ی پژمرده به چشای من زل میزنه. خشکم زد. خیلی جا خوردم&#8230;به خودم گفتم: این یارو دیگه کیه؟؟؟؟ اصلاً باورم نمی شد که اون من باشم&#8230; به نظر میومد که چشام به خاطر گریه ی خیلی زیاد به اون روز افتاده باشه&#8230;. همون جوری داشتم با صورتم ور می رفتم که پرستار سر و کلش دوباره پیدا شد و گفت: بِهَع&#8230; تا حالا خودتو ندیده بودی؟؟؟ فس فس نکن بیا سریع اینا رو بخور که الان مهمونا می رسنا!!!!!!مشغول به خوردن چیزایی که جلوم گذاشته بود شدم که یهو در باز شد و زن مسن لاغر اندامی اومد تو&#8230; یه مانتو و شال مشکی پوشیده بود. به نظر میومد که چشای اونم به خاطر گریه ی زیاد گود افتاده بود. یه دستمالم دستش بود. یه خوش حالی تلخی تو چشاش موج میزد&#8230; اومد نشست کنارمو گفت: سلام مادر چطوری؟؟؟یکم ازش خجالت می کشیدم. اصلاً هم تا اون موقع یادم نمیومد جایی دیده باشمش.گفتم: خانم ببخشید من شما رو می شناسم؟ مطمئنید اتاقو درست اومدید؟؟؟چشاش پر اشک شد و گفت: می دونی تو این چند هفته ای که تو کما بودی چقدر دعا و نذر کردم تا زنده بمونی&#8230; پسرم چرا با خودت این کارو کردی؟؟؟گفتم: خانم اصلاً منظورتونو نمی فهمم&#8230; من خودم مامان دارم&#8230; خیلی هم دوستش دارم و نیازی به دلسوزی شما ندارم&#8230;بغضش ترکید و سیل اشکش جاری شد. هق هق می زد و یه چیزای نامفهومی زیر لب زمزمه می کرد: امیر&#8230; چرا&#8230;فکر کردم دیوونست&#8230; اون گریه می کرد و من تو دلم به کاراش می خندیدم&#8230; تا اینکه دکتر اومد و اونو به بیرون هدایت کرد&#8230; بعد خودش اومد پیشم نشست و گفت: این خانومه رو می شناختی؟ جایی ندیده بودیش؟گفتم: اون دیوونهه رو می گی!!!! نه باید بشناسم؟ دکی از صبح تا حالا هی گفتن مهمون مهمون این بود؟؟؟دکتر گفت: همه پشت درن اما نمی خوام روز اول زیاد بهت فشار بیاد&#8230;گفتم: دکتر! بابا حوصلم سر رفت&#8230; بفرستشون تو&#8230; مثل این یکی شاید دیوونه باشن&#8230;. ما هم کلی می خندیم دیگه&#8230;گفت: نمی شه!!!گفتم: بابا یه تنوعی می شه&#8230; پوسیدیم این جا&#8230; تو رو خدا دکتر&#8230; تو رو خدا&#8230;دکتر رفت تو فکر و همون جوری که به سمت در می رفت، گفت: بذار یکم روش فکر کنم&#8230; اگه صلاح ببینم می فرستمشون پیشت&#8230;منم گفتم: آقایی&#8230;.فکر می کردم که منو پیچونده&#8230; اما یه ربع بعد با کمال ناباوری دیدم 4 نفر اومدن تو اتاق&#8230; با خنده بهم سلام کردن&#8230; یه مرد مسن هیکلی که یه دست کت و شلوار شیک تنش بود با عصبانیت تمام اومد جلو و یه سیلی آبدار روی کبودی هام نشوند و گفت: دستت درد نکنه&#8230; خوب جواب اون همه اعتمادو دادی&#8230; آخه مگه اون چی داشت که بخاطرش همه ی ما رو فروختی؟؟؟!!!خیلی درد گرفت. قاطی کردم. نمی تونستم با اون وضعیتم دعوا کنم. پس فقط با عصبانیت تمام گفتم: مرتیکه!!! فکر می کنی کی هستی که دستتو رو من بلند می کنی؟؟؟زن مسنه اومد جلو و اون مرده رو دور کرد و بهش گفت: خودتو کنترل کن دیگه&#8230; اون که یادش نمی یاد چی کار کرده&#8230; خودتو اذیت نکن&#8230;- آخه خانوم نمی شه&#8230; می بینمش دلم کباب می شه&#8230;- خونسرد باش&#8230; بیا بشین رو این صندلی&#8230; همه چی به وقتش&#8230;یه پسر نوجوون بینشون بود. اومد جلو و عرض اندامی کرد و گفت: امیر&#8230; منو نمی شناسی؟؟؟- نه&#8230;- ای بابا داداشتم دیگه&#8230; همونی که همش اذیتت می کرد و از دستش آسی بودی&#8230; یادت نیومد؟؟؟اون زن مسنه گفت: نیما ااااااااه&#8230;. مگه دکتر نگفت زیاد بهش فشار نیارید&#8230;.راستش یکم از اون مرده می ترسیدم&#8230; اما در کل خیلی مسخره بودن&#8230; همش داشتم تو دلم بهشون می خندیدم که با حرف این زنه نتونستم جلوی خندمو بگیرم و نیشم باز شد&#8230; همین جوری که داشتم می خندیدم نگاهم با یه دختر گره خورد. خندم محو شد. دختر خوشگلی بود. یه مانتوی سفید به تنش بود. تنگ نبود اما از اون فاصله می شد به بزرگی پستوناش پی برد. یه شال طرح دار تقریباً لیمویی رنگ هم سرش بود. خیلی ازش خوشم اومد&#8230; پیش خودم گفتم: وای چی می شد اگه مخ اونو می تونستم بزنم!!!! وای&#8230;بقیه که متوجه نگاهام شده بودن گفتن: این دختره رو شناختی؟؟؟ نازنین&#8230; دختر داییت&#8230;.پیش خودم گفتم: اگه واقعاً دختر داییم بود، چرا باید با اینا تنهایی میومد؟؟؟ اینا می خوان بزور خودشونو خونواده ی من بکنن&#8230; چرا فقط اونا منو سرکار بذارن&#8230; حالا که این جوریه براشون دارم&#8230;.گفتم: آها نازنین&#8230;. یه چیزایی داره یادم میاد&#8230; آها&#8230; آره&#8230; بیا بغلم دلم برات تنگ شده بود&#8230; همه نیشاشون باز شد و با نگاها و حرکات سرشون به نازنین اشاره کردن که بیاد پیشم&#8230;به خودم گفتم: باریکلا&#8230; خوب داری استفاده می کنی&#8230; حالا که اومد تو بغلت می خوای باهاش چی کار کنی؟؟؟؟آروم سلام و احوال پرسی کرد و اومد تو بغلم. سرم رو شونش بود و داشتم بقیه رو نگاه می کردم. همه داشتن با نیش باز نگام می کردن&#8230;تو دلم گفتم: ماشّالا هیچ غیرتیم که ندارن!!! انگار دارن فیلم سوپر نگاه می کنن!!!!اوه اوه!!! با اون نگاها که کاریش نمی تونستم بکنم!!!!برای اینکه گندش درنیاد، سریع از بغلش اومدم بیرون و گفتم: خانوم بابت کارم ببخشید&#8230; اما شما رو نمی شناسم&#8230; فقط می خواستم یکی رو بغل کنم&#8230; ببخشید&#8230;مرده از رو صندلی بلند شد وگفت: تخم سگ!!! خانوم ببین این آدم بشو نیستا!!! ببین کی بهت گفتم.خانوم مسنه با یه حالت کلافه گفت: بابا مگه دکتر نگفت یکم کمبود عاطفه پیدا کرده&#8230; بشین سر جات دیگه&#8230; آروم باش ببینم چه خاکی می تونم تو سرم بریزم&#8230;یه لحظه حس کردم سرم یه تیر کشید. دستمو گذاشتم رو سرم.- داداشی چیزیت شد؟؟؟- نه&#8230; چیز خاصی نیست، خوب شد.زن مسنه- ما دیگه میریم&#8230; تو باید یکم استراحت کنی&#8230;اتاق خالی شد و من یه نفس راحت کشیدم. سمت راستم حس کردم یه نفر به پنجره تکیه داده&#8230; وقتی نگاش کردم، یکم ترسیدم. آفتاب از کنارش تو چشمم می تابید، برا همین نتونستم خوب ببینمش. فقط فهمیدم که یه دختر جوونه&#8230;- شما کی اومدید تو اتاق؟؟؟همون جوری که داشت به سمت در می رفت، گفت: خیلی وقته همین جا ایستادمو دارم نگات می کنم&#8230;وقتی قیافش معلوم شد، چشام 4 تا شدن!!! یه دختر سفید با چشایی سبز و موهای قهوه ای که از گوشه ی شالش بیرون ریخته بودن. وای که چقدر ناز بود. یه مانتوی کرم هم تنش بود. لاغر و خوش اندام بود. سینه هاش برجسته بودن و یه شلوار لی تنگ هم پاش بود که روناشو بزرگ و خوش تراش جلوه می داد&#8230;.گفتم: شما کی هستید؟ خیلی به نظرم آشنا میاید؟؟؟ فکر می کنم یه جا شما رو دیدم&#8230;بهم پوزخندی زد و گفت: من دیگه باید برم. کاری نداری؟گفتم: بازم بهم سر می زنید دیگه؟؟؟گفت: معلومه عشقم&#8230;نمی دونستم داره اون جا چی می گذره و چرا اون قدر آدما عجیب شدن&#8230; چرا اون خانوم بهم گفت: عشقم&#8230; نکنه برام خواب و خیال دیده&#8230; شایدم می شناسمش&#8230; شاید ضربه ای که به سرم خورده باعث شده اونو یادم بره&#8230; پس&#8230; اون 4 نفر چی؟؟؟؟ نکنه واقعاً خونوادمن؟؟؟ شاید اون ضربه باعث شده حافظمو از دست بدم&#8230;. تو حال و هوای خودم بودم که حس کردم یکی داره صدام می کنه&#8230; دکتر بود&#8230; می گفت: کجایی؟؟ کسی رو شناختی؟- آره&#8230; اتفاقاً پیش پای شما رفت&#8230;- خب کدومشون؟؟؟- ¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬اون دختر جوونه&#8230; مانتو کرمه&#8230;یکم فکر کرد. بعد گفت: فقط یه دختر جوون بود که اونم مانتوش سفید بود&#8230;- مثل این که حواستون نبوده اما دفعه ی بعد که اومد نشونتون می دم&#8230;دکتر رفت تو فکر&#8230;- دکتر یه سؤال دارم.- جانم بپرس&#8230;- من حافظمو از دست دادم درسته؟؟؟- خوش حالم که خودت تونستی به این نتیجه برسی&#8230; راستش آره&#8230; سه هفته ی پیش روز دوشنبه مثل این که پشت فرمون بودی و با سرعت کوبیدی به یه درخت&#8230; از اون موقع تا حالا هم تو کما بودی و چند روز پیش که از کما بیرون اومدی همه ی دکترایی که ازت قطع امید کرده بودن داشتن شاخ در می آوردند&#8230; یه چیزیو می دونی؟؟؟ تو خوش شانس ترین پسر روی زمین هستی&#8230;این حرف خوش شانس بودن خیلی برام آشنا میومد&#8230; حس می کردم این یه حس خیلی قوی ای بود که از خیلی وقت پیش یدک می کشیدم&#8230; اما بازم هرچی زور زدم چیزی یادم نیومد&#8230;خیلی احساس بدی داشتم&#8230; آخه همه چیز در عین آشنا بودن ناآشنا بودن&#8230;دکتر- دوباره کجا رفتی؟؟؟ چیزی شد؟؟؟- راستش خوش شانس بودنم یکم آشنا می زد&#8230; راستی دکتر من کیم؟؟؟- ممممم&#8230; اسمت امیره&#8230; 18 سالته&#8230;. دانشجوی ترم اول دانشگاه امیرکبیر هستی اونم تو رشته ی مکانیک&#8230;.همون لحظه احساس کردم برق منو گرفت&#8230;با کمال ناباوری گفتم: امیرکبیر؟؟؟ مکانیک؟؟؟ من؟؟؟؟- برای امروزت کافیه&#8230; زیاد به خودت فشار نیار&#8230; استراحت کن&#8230; من یه سری کار دارم انجام می دم؛ عصر دوباره میام پیشت&#8230;.دکتر منو با هزار ویک پرسش رها کرد و رفت&#8230;دو احساس متضاد داشتم. خوش حال بودم به خاطر اینکه ناسلامتی مهندس مملکت بودم دیگه!!! ناراحتم بودم، به خاطر اینکه از وقتی چشامو باز کرده بودم، همه هر چی دلشون می خواست بهم می گفتن و منم باید باور می کردم. آخه کاری هم جز اعتماد نمی تونستم بکنم&#8230;بازم رفته بودم تو عالم خودم که اون دختر مانتو کرمه دوباره سر و کلش پیدا شد&#8230; یه شاخه گل نسترن صورتی هم تو دستش بود&#8230; اونم خیلی آشنا می زد&#8230; خدایا!!! یعنی من این گل و این دختره رو کجا دیده بودم؟؟؟ بعد سلام و احوال پرسی تو یه لیوان آب پر کرد و گل رو گذاشت روی میز و اومد نشست رو تخت پیشم&#8230;شروع به نوازش زخمام کرد و گفت: ای وای&#8230; ببین تو رو خدا با خودش چیکار کرده&#8230;- ببخشید هر چی سعی می کنم شما رو یادم نمی یاد&#8230; اسمتون چیه؟؟؟- بازم داری عجله می کنیا&#8230; یکم صبر کن&#8230; همه چیو به وقتش می فهمی&#8230; حالا یکم برو اون ور تر می خوام پیشت بخوابم&#8230;از یه طرف یکم ازش خجالت می کشیدم&#8230; از یه طرف دیگه نمی خواستم از دستش بدم&#8230; خیلی هم ازش خوشم میومد&#8230; دلو زدم به دریا و یکم براش جا باز کردم&#8230;سرشو گذاشت رو سینم و یه پاشو انداخت رو پام و دست چپشو آروم رو شکمم بالا و پایین می کرد&#8230;یه آرامش خاصی پیدا کرده بودم&#8230; آرامشی که باز هم برام آشنا میومد&#8230; بعد از اون همه فشاری که به سرم آورده بودم، تازه یکم حس می کردم آروم شدم تا اینکه بهم گفت: امیر دوستت دارم&#8230;یکم جا خوردم اما با این حرفش منم احساس نزدیکی بیشتری بهش کردم&#8230; آروم دست چپمو رو شونش گذاشتم و شروع به نوازشش کردم&#8230; تو همون وضعیت با یه آرامش خیلی خاصی تو بغل هم خوابمون برد&#8230; اونم بدون مسکن!!! آخه راستش وقتی پیشم بود دیگه اون دغدغه های قبلی رو نداشتم&#8230;عصر وقتی از خواب بیدار شدم اون دختره از پیشم رفته بود&#8230; یه چیزی خوردم و یه قدمی زدم&#8230; شبم که دکتر اومد پیشم بهش گفتم که اون دختره دوباره اومده بود&#8230;دکتر گفت: از وقتی که رفتم پرستارا کسی رو ندیدن که بیاد تو اتاقت&#8230;- آقای دکتر باور کنید همین جا بود&#8230; تازه برام یه گلم خریده بود&#8230;سرمو چرخوندم اما فقط یه لیوان خالی دیدم&#8230;- شاید با خودش برده یا پرستارا برش داشتن ولی اون اینجا بود&#8230; مطمئنم&#8230;- باشه جوون&#8230;یکم باهام صحبت کرد، بعدشم رفت&#8230; تا یه هفته این کار هرروزمون بود&#8230; خونوادم و دکتر میومدن پیشم و باهام حرف می زدن&#8230; اما خیلی چیزا برام آشنا بودن اما چیزی یادم نمی یومد&#8230; در اون لا به لا هم دکتر بهم گفت که داداش و دختر داییم هردوشون 1 سال ازم کوچیکترند و انگار همدیگه رو خیلی دوست دارن. اون دختره هم، تقریباً هرروز بهم سر می زد و نوازشم می کرد، جوری که حس می کردم یواش یواش دارم عاشقش می شم&#8230; اما نمی دونستم که این دختر چرا انقدر یواشکی پیشم میاد&#8230; طوری که هیچ کسی تو این یه هفته ندیده بودش&#8230; اکثر سوالای من رو هم می پیچوند و جواب نمی داد&#8230;بعد یه هفته دکتر بعد یه سری آزمایش گرفتن بهم گفت: بهت تبریک می گم&#8230; تقریباً خوب شدی&#8230; آخر همین هفته به امید خدا مرخص می شی&#8230;یه احساس خاصی داشتم. زیاد با خونوادم راحت نبودم&#8230; اما دوست نداشتم تو اون بیمارستان بو گندو هم بمونم&#8230; خیلی حوصلم سر می رفت&#8230; می دونستم که همیشه هم نمی تونم اون جا بمونم&#8230;.تقریباً همه ی زخما و کبودیام خوب شده بودن اما رو گونه ی سمت چپم جای یه خراش بود که حس می کردم داره هی بزرگتر می شه&#8230; دکتر گچ و بانداژمو باز کرد و خونوادم منو راهی خونه کردن&#8230;دم خونمون غلغله بود&#8230; نگو مامانم برای من مهمونی گرفته و می خواد به همه ی همسایه ها نذری بده&#8230; دود اسپند یکم دیدمو کم کرده بود اما یکم جلوتر قصاب سبیل کلفت و چاقی رو تونستم تشخیص بدم، که داشت چاقوشو تیز می کرد&#8230; جلو پام یه بره زد زمین و با انگشتش یه قطره خونشو به پیشونیم مالید و گفت: چشم حسود بترکه&#8230; ایشالّا باقی زندگیت پر از خیر و برکت باشه جوون&#8230;بعد از این حرف قصاب، زنا شروع به کل زدن کردن و از بین جمعیت یه پیرزن کوتاه قد نسبتاً چاقی با یه دامن گلدار و روسری سبز رنگ که یه عینک ته استکانی هم داشت جلوتر اومد و منو بوسید و گفت: آخ&#8230; قربون نوه ی خوشگلم برم&#8230; منو یادت نمیاد؟؟؟بعد از اون هرکس یه بوس ازم کرد و همین سؤالو ازم پرسید&#8230; مثل مجسمه تو اون جمعیت این دست و اون دست می شدم تا این که نگاهم به یه دختر بچه ی 4 ساله ای افتاد، که داشت تو حیاط تاب بازی می کرد&#8230; هرچی فکر کردم بازم هیچی&#8230; اما یه احساسی بهم می گفت که از این دختر بچه خاطره ی خیلی بدی دارم&#8230; یکم به خودم فشار آوردم تا این که یکم سرم گیج رفت و حس کردم دارم بالای دست اون مردم جا به جا می شم&#8230;وقتی چشامو باز کردم، خودم رو تو یه روستا دیدم. یکم هوا مه آلود بود طوری که چند متر جلوترم بیشتر دیده نمیشد&#8230; اطرافمو داشتم نگاه می کردم، که یه چیزی نگاهمو به خودش دوخت&#8230;دختر بچه ای که سعی می کرد میوه ای از درخت بکنه اما قدش نمی رسید&#8230; به سمتش رفتم و یه میوه براش چیدم و بهش دادم. همون دختری بود که داشت توی حیاطمون تاب بازی می کرد&#8230; وای خدای من!!!! چقدر شبیه اون دختر مانتو کرمه بود&#8230; دختری با چشای سبز و موهای قهوه ای. موهاشو با یه گیره ی خیلی ناز سبز بسته بود. معصومیت رو می شد از تو چشاش خوند. همین که منو دید، خنده ی کودکانش محو شد. سیب رو بهش دادم و اونم گرفت&#8230; همون جوری به معصومیت اون دختر زل زده بودم که داشت ازم دور می شد. یکم ازم فاصله گرفت. بعد برگشت و با یه صدای خیلی لطیف گفت: آقا مرسی!!!! مگه می شه آقایی به مهربونیه شما کسی رو بکشه؟؟؟حس کردم یکم صورتم داره خیس می شه&#8230;- امیر خوبی؟؟؟؟ خانوم دیدی گفتم اتفاق خاصی نیوفتاده&#8230; الکی فقط خودتو نگران کردی&#8230;وقتی چشامو باز کردم یکم سرم گیج می رفت. دیدم رو یه تخت تو یه اتاق با دیوارای استخونی رنگم&#8230; قلبم تند تند می زد. نمی دونستم چطور اومدم تو اون اتاق&#8230; بهت زده فقط داشتم به اون حرفا فکر می کردم&#8230;تو یه قاتلی&#8230; قاتل&#8230; چطور دلت اومد؟؟؟ تو وجدان نداری. حقت مرگ بود، نه یه تصادف ساده&#8230; قاتل&#8230;همین جوری این افکار داشتند از تو ذهنم رد می شدن که فریاد زدم: نه&#8230; مــــن قاتـــــل نیســــــتم!!!!- پسرم خوبی؟؟؟ چته؟ چرا داد می زنی؟؟؟ چیزی یادت اومد؟؟؟نفس نفس می زدم&#8230; خیلی ترسیده بودم&#8230; یکم که به خودم اومدم مامان و بابامو کنارم دیدم&#8230; با این که تا اون موقع هنوز خوب نمی شناختمشون اما ناخودآگاه رفتم تو بغل مامانم و شروع کردم به گریه کردن&#8230;مامانم یکم نوازشم کرد تا حالم بهتر بشه&#8230; وقتی نگاش کردم چشای اونم پر اشک بود&#8230; یه جاذبه ی خیلی قوی و پرمعنایی بین خودم و اون احساس می کردم&#8230; با هق هق بهش گفتم: می خوام باهات تنهایی حرف بزنم.وقتی تنها شدیم همون جوری که تو بغلش بودم و نوازشم می کرد، با هق هق گفتم: مامان، من قبلاً آدم بدی بودم؟؟؟- نه عزیزم، خیلی ماه بودی&#8230; آزارت حتی به یه مورچه هم نمی رسید&#8230; دلت خیلی پاک بود. همشم سرت تو کتاب بود. مگه چی یادت اومده؟؟؟- مامان توی یه روستا بودم. یه دختر بچه بهم گفت قاتل&#8230; همونی که وقتی میومدیم تو خونه دیدم داره تو حیاط بازی می کنه&#8230;با گفتن این حرف گریه کردنم شدیدتر شد&#8230;یکم مامانم سکوت کرد&#8230; از سکوتش فهمیدم که یه چیزی هست اما اون نمی خواد بهم بگه&#8230;- مامان تو رو خدا بهم بگو چی شده. سرم داره می ترکه.- عزیزم چیز خاصی نیست. فکر می کنم اینم یکی از اون کابوسایی بود که بعضی شبا می دیدی&#8230; حالا یکم دراز بکش&#8230; قول می دم یکم استراحت کنی حالت خوب میشه&#8230; بگیر بخواب موقع ناهار بیدارت می کنم&#8230;دراز کشیدم اونم یکم پیشم نشست&#8230; خودمو زدم به خواب تا اون بره&#8230;خیلی آروم تر شده بودم. به خودم می گفتم: مگه چی شده بود که مامانم اونجوری منو پیچوند&#8230; البته&#8230; شایدم راست می گفت&#8230; آخه چطور ممکنه پسری به این درس خونی آدم بکشه؟؟؟ راستی اصلاً من با اون دختر بچه چه برخوردی می تونستم تو گذشته داشته باشم؟؟؟ چرا اون، انقدر شبیه عشق من بود؟؟؟ یعنی اونا باهم نسبتی دارن؟؟؟سعی کردم هرجوری می شه به یه نتیجه ای برسم اما هرچقدر بیشتر فکر می کردم، بیشتر گیج می شدم. برای همین با خودم تصمیم گرفتم تا وقتی که اطلاعاتم کامل تر نشده و کل قضیه رو نفهمیدم دیگه بهش فکر نکنم اما یه حسی بهم می گفت که قبل تصادف، زندگی خیلی پیچیده ای داشتم&#8230;خواستم بخوابم اما حس کنجکاویم نذاشت&#8230; تو اتاق یه میز مطالعه، یه کمد و یه پاتختی بود.کشوی پاتختیمو بیرون کشیدم. یه سری خرت و پرت توش بود تا اینکه چشمم به یه گوشی افتاد&#8230; به نظر مال خودم بود&#8230; رمز نداشت&#8230; بعد یکم سرک کشیدن، رفتم تو قسمت اس ام اساش&#8230; تو اونا بیشتر یه اسمی دیده می شد&#8230; اونم اسم یه دختر: بهـــــــاریکی از اس هاشو باز کردم: امیر، بابات وقتی اون جوری دیدمون چیکارت کرد؟؟؟ قضیه ی خواستگاری رو بهش گفتی؟؟؟گیج بودم گیج تر شدم&#8230; اون اس هیچیو یادم نیاورد. خواستم یه اسه دیگه بخونم که شنیدم یکی داره در می زنه&#8230; سریع گوشیمو گذاشتم سر جاش و گفتم: بفرمایید داخل&#8230;- سلام&#8230; صاب خونه مهمون نمی خواید؟؟؟- سلام، آدرس این جا رو از کجا آوردی؟- دستت درد نکنه دیگه!!! مامانت همه رو دعوت کنه ما رو نه!!!- یعنی فامیلی، همسایه ای چیزی هستیم دیگه، درسته؟؟؟؟- بازم که عجله کردی&#8230;.- اه!!! تو بیمارستانم همش همینو می گفتی&#8230; یه سؤال می پرسم راستشو بگو&#8230;- تا چی باشه&#8230;- اسمت بهاره&#8230; درسته؟؟؟؟- مممم&#8230; آره عشقم&#8230;با خوندن اون اس و مشخص شدن شخصیت بهار دیگه مطمئن شدم من با این دختر قبلاً یه عشق عمیقی داشتم&#8230; یه چیزشم برام خیلی جالب بود&#8230; اونم این که مثل بقیه اصلاً به حافظه و فراموشیم گیر نمی داد&#8230;بهم گفت: نمی خوای منو بغل کنی؟؟؟؟- آخه ممکنه ما رو ببینن&#8230; برام بد می شه&#8230;- عزیزم خیالت راحت اون با من&#8230;اون قدر با اعتماد به نفس گفت که منم باورم شده بود&#8230; راستش دلمم حسابی برای تو بغل گرفتنش تنگ شده بود&#8230;آروم بلندش کردم و رو تخت خوابوندمش و کنارش دراز کشیدم&#8230; به زیبایی همدیگه رو بغل کرده بودیم&#8230; دوباره به آرامش خاصی رسیده بودم&#8230; فکر می کردم در آغوش کشیدنش بهترین دوا برای سر پردرد منه&#8230; یواش یواش پلکام سنگین شدن تا این که&#8230;وقتی چشامو باز کردم تو یه اتاق با یه تخت دو نفره و یه میز توالت بودم&#8230; بهار تو دستام بود&#8230; فقط یه بیکینی مشکی تنش بود&#8230; آخ که چه بدن سفیدی داشت&#8230; پستوناشم به قدر کافی رشد کرده بودن و خوش تراش بودن&#8230; داشتم دیوونه ی اون قوسای بدنش می شدم&#8230; آروم گذاشتمش رو تخت و خوابیدم روش&#8230; آروم شروع به لب گرفتن ازش کردم&#8230; از اونجا سمت گوشش رفتم و شروع به خوردن لاله ی گوشش کردم&#8230; همون جوری همه جای صورتشو می خوردم تا به گردنش رسیدم. وقتی شروع به خوردنش کردم، آروم سرشو داد بالا و یه آه خفیفی کشید&#8230; وقتی نگاش کردم دلم آتیش گرفت. اون چشای سبز رنگشو خمار کرده بود که داشتم دیوونه می شدم. همون جوری که مشغول به خوردن گردنش بودم، آروم با دستام سینه هاشو بازی می دادم. از روش یکم بلند شدم تا سوتینشو باز کنم که دیدم با اون خنده های شیطانیش داره نگام می کنه و انگشت اشاره ی دست چپشم رو لبشه&#8230; این کارش بدجور آتیشیم کرد. یه بوس کوتاه ازش گرفتم و رفتم سراغ سینه هاش. آروم براش می خوردم. اونم یواش یواش صدای آهش دراومده بود. یکم براش خوردم. بعد با بوسه زدن بر روی بدنش پایین تر رفتم&#8230; دور نافش یه حلقه زدم و راهو ادامه دادم تا به اون شورت مشکی رنگ رسیدم&#8230; آروم از همون رو شورت زبونمو از پایین به بالا کشیدم که حس کردم یکم داره به خودش پیچ و تاب می ده&#8230; شورتو از پاش درآوردم. از اون وسط یه کس صورتی خوشگل بدون مو نمایان شد. یکم ترشح کرده بود، اما برام مهم نبود. شروع به لیس زدن دور کسش کردم&#8230; می خواستم یکم داغ تر بشه برا همین اونو بی خیال شدم و رفتم سراغ روناش&#8230; وای که عجب رونایی داشت&#8230; انگار میکل آنژ اونا رو تراشیده بود&#8230; یکم اونا رو بوسه بارون کردم، باز برگشتم سراغ اون کس صورتی&#8230; با دور کسش داشتم ور می رفتم که دیگه طاقت نیاورد و گفت: اه!!! بخور دیگه دیوونم کردی!!!!با شنیدن این حرف شروع کردم. آروم زبونمو از پایین به بالا کشیدم. آهش بدجوری در اومد&#8230; آروم لبه های کسشو از هم وا کردم&#8230; با زبونم خیلی آروم با چوچولش بازی می کردم. اونم با چشای خمار کردش فقط داشت لذت می برد. بعدش با دستم شروع به بازی کردن با چوچولش کردم. زبونمم هی رو کسش می چرخوندم. یواش یواش سرعتمو بیشتر کردم. اونم پیچ و تاباش با سرعت گرفتنم بیشتر می شد. گاهی هم سرشو میاورد بالا و به من نگا می کرد که چه جور دارم براش می خورم بعدشم محکم خودشو به تشک می کوبید&#8230; آه آهش بلندتر و شدیدتر شده بود&#8230; تا جایی که دستاشو گذاشت رو سرمو محکم تر به کسش فشارم داد. بعدشم یه نفس عمیق کشید و دستشو از سرم برداشت. چون فهمیدم که ارضا شده رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. یکم نوازشش کردم تا سرحال بیاد&#8230;همون جوری که سرش رو سینم بود، گفت: امیر&#8230;- جانم&#8230;- خیلی دوستت دارم.سرشو بوسیدم و گفتم: من بیشتر دوستت دارم.حالا من بودم که با تمام وجود تمناش می کردم. خواستم ازش بخوام که به منم حال بده اما یه فکر بهتر به سرم زد. برای همین با شیطونی تمام گفتم: خوشگلم! دیدی هیچ ترس نداشت!!! الکی می ترسیدی&#8230; سرشو از رو سینم بلند کرد.یه اخم شیرینی کرد وگفت: من بترسم!!! الان نشونت می دم&#8230; بلوزو شلوارمو دراورد و منو خوابوند رو تخت و اومد روم. یکم ازم لب گرفت. بعد رو شورتم نشست و اون کس نازنازیشو آروم روکیرم که از زیر شورت شق شده بود، تکون داد. یکم اون کارو کرد. من داشتم اون زیر به اون ترکیبی که صورت و موهاش با قوس های بدنش ساخته بودن نگا می کردم و از اون هارمونی زیبا لذت می بردم!!!! وای که بدنش وقتی به اون قوس کون می رسید چه فرمی پیدا می کرد!!! اون همون جوری داشت با کسش رو کیرم بازی می کرد که منم نتونستم اون ترکیب های اغوا کننده ی اون قوسا رو تحمل کنم، برا همین با دوتا دستام شروع به بازی کردن با پستوناش کردم&#8230;- امیر جون&#8230; امیر&#8230; هو&#8230; با توام&#8230; تنبل چقدر می خوابی؟؟؟ پاشو غذا آمادس&#8230; همه ی مهمونا منتظر توان&#8230;وقتی چشامو باز کردم، دیدم داداشمه که داره صدام می کنه&#8230; یکم عصبانی شدم. اونم که اینو فهمید داشت همون جوری که منو نگاه می کرد، که حرکت ناگهانی نکنم آروم آروم داشت به سمت در می رفت&#8230; یه لحظه نگام به یه دمپایی کنار تختم افتاد. سریع اونو برداشتم و به سمتش پرت کردم و گفتم: ای تو دهنت&#8230; تازه رسیده بودم قسمت خوبشا!!!! اه!!!یکم سرعت عملم پایین بود. بهش نخورد.کلشو آورد تو اتاقو گفت: تازه می خواستی چی کارش کنی بلا؟؟؟!!!! پس به موقع رسیدم!!!! موندی تو کف!!!!اون یکی لنگه رو هم سریع به سمتش پرت کردم اما بازم نخورد.اولش که عصبانی بودم داشتم به زمین و زمان فحش می دادم. یکم که آروم تر شدم به خودم گفتم: حالا این یه خاطره بود یا یه رویا؟؟؟ بیشتر می خورد رویا باشه&#8230; آخه دختر هم مگه اون جوری می شه!!!! اونی که تو خواب دیدم حتماً یه فرشته بود فقط با صورت بهار!!!!یکم حالم بد شد. آخه دوباره بهار منو خوابونده بود و رفته بود&#8230;تو این فکرا بودم که صدای قار و قور شکمم دراومد. بلند شدم که برم با بقیه ناهار بخورم اما وقتی از در اتاق رفتم بیرون ، با دیدن یه چیز کوب کردم. یه تخت دونفره تو یه اتاق دقیقاً رو به روی اتاق من&#8230; وقتی داخل اتاق شدم حس کردم همین چند دیقه پیش با بهار اونجا بودم. وای خدای من!!! یعنی اون خاطره بود؟؟؟ قضیه ی خواستگاری پس چی؟ من با بهار هم سکس داشتم، هم درباره ی خواستگاری باهاش حرف زده بودم&#8230;وای!!!! یعنی دختر به اون خوشگلی و خوش هیکلی زن من بود؟؟؟!!!!!ناخودآگاه نیشم باز شد!!!! باریکلا امیر جوون!!!! عجب چیزی گرفتی!!! خوشم میاد که آدم زرنگی هستی&#8230; پس بگو چرا اون بدون ترس میومد تو بغلم می خوابید&#8230;ولی چرا الان تو خونه ی خودم پیش بهارم نیستم؟؟؟خواستم برم پیش بقیه ناهار بخورم، که چشمم به خودم تو آینه افتاد. صورتم تقریباً به حالت عادی برگشته بود اما اون زخمی که رو گونه ی سمت چپم داشتم نه تنها بهتر نشده بود، بلکه حس می کردم بدتر و بزرگتر هم شده&#8230; جلوی آینه یکم باهاش وررفتم که باعث شد یه درد لحظه ای و شدیدی بگیره&#8230; بیخیالش شدم و رفتم پیش بقیه&#8230;سفره ی آقایون از خانوما جدا بود. وقتی ناهارم تموم شد، مامانمو صدا زدم و بهش گفتم: مامان بی زحمت بهارو صدا بزن کارش دارم.یکم رفت تو فکر بعد گفت: عزیزم چی ازش یادت اومده؟- مامان معلومه چی می گی؟؟؟ یعنی برای این که زنمو ببینم باید چیزی یادم بیاد؟؟؟- آخه چیزه&#8230; راستش دعوتش کردم اما نتونست بیاد.- چی می گی؟ همین چند ساعت پیش تو اتاقم بود.با یکم مِن و مِن گفت: شاید اومده من ندیدیمش&#8230; پسرم من یکم سرم شلوغه. بعداً با هم حرف می زنیم.نفهمیدم چرا اونقدر دست پاچه شده بود. بازم بیخیال شدم.تو حیاط پیش بقیه ی مردا نشسته بودم، که دوباره اون دختر بچه رو دیدم که داره با اون پاهای کوچیکش به سمت در خروجی می دوه. سریع رفتم دنبالش اما وقتی کوچه رو نگا کردم انگار آب شده بود رفته بود تو زمین. بی هوا برگشتم و تاب تو حیاطو نگاه کردم. بهار روش بود. به خودم گفتم: واااا!!!! چرا این جلوی این همه مرد داره تاب بازی می کنه؟؟؟ولی هیچ کسی حواسش بهش نبود. رفتم سمتش اما چند قدمی برنداشته بودم که سرم گیج رفت و خوردم زمین&#8230;چشمامو که باز کردم تو یه باغ سرسبز بودم و داشتم بهارو که روی یه تاب بزرگ نشسته بود هل می دادم.- امیر تند تر&#8230; یوهووووو&#8230; چه کیفی می ده!!!!خیلی نگذشته بود که نگهش داشتم و رفتم که کنارش سوار بشم. وقتی از جلو دیدمش قلبم ریخت! یه لباس مجلسی سفید تنش بود. بازوهاش و از زانو به پایینش همش بیرون بودن!!! موهاشو فر درشت کرده بود که به اون چشمای بهاریش میومد. آرایشم نکرده بود فقط یه رژ لب ملایم براق طبق معمول زده بود. داشتم همون جوری وراندازش می کردم تا این که چشمم به یه گردنبند قلب از جنس طلا افتاد. می دونستم که اونو من براش خریده بودم اما کی و کجا نمی دونستم.آروم پیشش نشستم. خیلی هیجان زده شده بود. داشتیم باهم می خندیدیم که با دستم یکم مویی رو که اومده بود رو صورتش کنار زدم و در حالی که با پشت دستم آروم رو گونش از بالا به پایین می کشیدم، گفتم: خیلی دوستت&#8230; هنوز حرفم تموم نشده بود که لباشو رو لبام حس کردم. اون دستاشو دورگردنم حلقه کرده بود. منم دست چپمو رو کمرش بالا و پایین می کردم و دست راستمو برده بودم زیر لباس مجلسیشو داشتم اون رونای لطیف و نازشو نوازش می کردم. نمی دونم چی شد که یه لحظه تاب لرزید و تعادلمونو از دست دادیم. من افتادم رو اون زمین سرسبز و بهارم افتاد روم. سرش خورد به سرم. یکم دردش گرفت، جوری که اخماش رفتن تو هم.لپشو کشیدم و گفتم: ووویییی!!!! وقتی این جوری اخم می کنی دلم می خواد بخورمت!!!!با این حرف اخمش به لبخند تبدیل شد و دوباره لب تو لب شدیم. با دو دستش سرمو نگه داشته بود و منم با دستام کمرشو نوازش می کردم و اونو به خودم فشار می دادم. تا این که لبشو ازم جدا کرد و گفت: انقدر فشار می دی پس حتماً&#8230;.حس کردم صورتم داره داغ می شه&#8230;- امیر&#8230; بابا خوبی&#8230; دوباره چت شد؟؟؟ بابا&#8230;. امیر&#8230;.چشامو که باز کردم یه سری کله بالا سرم دیدم که از وسطشون آسمون آبی رنگی به صورت دایره، شکل گرفته بود.- نیما مگه نمی بینی حالش بده. برو یه لیوان آب وردار بیار&#8230;به خودم گفتم: اااااااه!!! اینا باز جاهای خوب منو بیدار کردن&#8230; تازه می خواستیم شروع کنیم! ای بگم خدا چی کارتون نکنه!!!!!!- امیر، بابا بهتری؟؟؟ سرت که دیگه گیج نمی ره؟؟؟ بیا اینو بخور ایشالا حالت بهتر می شه&#8230;با یه نفس تا ته سر کشیدم. یکم آروم تر شدم.به خودم گفتم: این تاب اونجا چیکار می کرد؟ چجوری رفته بود اونجا؟کمرمو از رو زمین بلند کردم وبا دستم به بقیه اشاره کردم که برن کنار&#8230; هرچی نگاه کردم، تابی ندیدم. سریع از سر جام بلند شدم و عین دیوونه ها دور خودمو نگا کردم&#8230;- امیر چیه؟ چیزی یادت اومد؟- تاب&#8230; اینجا یه تاب بود. کجا بردیدش؟- کدوم تاب پسرم؟ ما که اصلاً تابی نداریم.- بابا خودم دیدم!!! ببین&#8230; اونا&#8230;. اونجا بود، یه دختربچه هم روش بازی می کرد.- نه بابایی&#8230; توهم زدی، اشتباهی دیدی&#8230;آروم کمکم کردن و به اتاقم بردنم. همین جوری داشتم فکر می کردم: یعنی چی؟ مگه می شه؟ اول که اون دختربچه بعدم بهار!!! اونا خیلی شبیه همن. یعنی چه نسبتی می تونن باهم داشته باشن؟؟؟ چرا هردوشونو رو یه تاب دیدم؟؟؟- شاید اون بچگی بهاره&#8230; شاید اون موقع تاب داشتیم و اون فامیلی، همسایه ای، چیزی بوده، میومده اینجا و با من بازی می کرده&#8230; برای توجیهش چیزی بهتر از این پیدا نکردم. همین جوری تو عالم خودم بودم که مامانم صدام زد: امیر&#8230; با توام&#8230; امیر&#8230; کجایی؟؟؟به خودم که اومدم دیدم تو اتاقمم و مامان، بابام کنارم نشستن&#8230;- مامان، من چرا این جوری شدم؟؟؟ یعنی چه بلایی داره سرم میاد؟؟؟اشک تو چشای مامانم جمع شد و گفت: عزیزم دکترتم گفت اینا یه چیزای موقتی&#8230; زود حالت خوب می شه&#8230; قول می دم.رفتم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو سینش. ریتم صدای تپش قلبش برام نقش یه موسیقیه ملایمو بازی می کرد&#8230; راستش خیلی آرومم می کرد&#8230;خیلی نگذشته بود، که بابام گفت: فردا جمعه قرار ببرمت یه جای باصفا تو دل کوه&#8230; وقتی بچه بودی عاشق اونجا بودی&#8230; عشقت این بود که ببریمت اونجا. وقتی هم بهت می گفتیم قراره بریم مثل فرشته ی کوچولویی بال درمیاوردی&#8230;مامانم دستشو کشید رو سرمو گفت: هی&#8230; یادش بخیر&#8230; انگار همین چند دیقه پیش بود&#8230; بچه ی خیلی بانمکی بودی&#8230; چقدر زود بزرگ شدی.این حرفاشون خیلی آروم ترم کرد و بعد یه نفس عمیق، به حالت عادیم برگشتم.مامانم سرمو تو دستاش گرفت و از رو سینش بلند کرد. پیشونیمو بوسید. تو چشام نگاه کرد و گفت: شنبه هم میریم پیش دکتر، ببینه حالت چقدر بهتر شده.گفتم: باشه. راستی یه چیز یادم اومد.همون جوری که سرمو ول می کرد، گفت: چی؟- این که قدیم تو حیاط یه تاب داشتیم.یکم سکوت کرد. بعد گفت: نه نداشتیم.بابامم با تکون دادن سرش حرف مامانمو تأیید کرد و گفت: این قضیه ی تاب چیه که تو حیاطم هی می گفتی؟- راستش بهارو دیدم که داره روش تاب بازی می کنه&#8230; خیلی ناز شده بود&#8230;حس کردم بابام خشکش زد. مامانمم یه دونه اشک از گوشه ی چشمش رو اون گونه ی لطیفش سر خورد و پایین اومد.یکم تعجب کردم، گفتم: چرا ماتتون برد؟ هم بازیه بچگیام بود درسته؟هیچی نمی گفتن. فقط داشتن بهت زده همدیگه رو نگاه می کردن&#8230;- چرا اونجوری نگا می کنین؟؟؟ زنمه دیگه&#8230; راستی الان کجاس؟؟؟ مگه من خودم خونه ندارم، پس اینجا چیکار می کنم؟؟؟بابام به پته پته افتاد: مممممم&#8230; مادرش مریض بود، اومد سریع رفت&#8230;گفتم: دیدی مامان!!!! گفتم بهار اینجا بود گفتی نه&#8230; تازه بابا! اومد بهم سرم زد&#8230;نمی دونم چرا ولی حس کردم بابام چشاش چهار تا شد&#8230;- ما دیگه یواش یواش بریم مهمونا رو بدرقه کنیم.اونا رفتنو منو با هزارتا سوال تنها گذاشتن. من هنوز نفهمیده بودم که چرا بابام اون روز منو اون جوری زد. چرا وقتی درباره ی بهار صحبت می کنم همه یه جوری می شن و&#8230;.اما می دونستم که خیلی چیزا درباره ی خودم بود که باید کشفشون می کردم. چیزایی که هرروز پیچیده تر میشن و منو بیشتر درگیر می کنن&#8230;اون روز خیلی به خودم فشار آورده بودم. برا همین اولای شب ازشون یه مسکن گرفتم و با یاد عشقم دفتر اون شب رو بستم.فردای اون روز، تا عصر اتفاق خاصی نیفتاد. عصر هم طبق گفته ی بابام به همون کوه رفتیم. تو راه بیشتر درباره ی خاطرات بچگیم و این جور چیزا برام تعریف کردن اما چیزی یادم نیومد. یه حدود نیم ساعتی تو راه بودیم که بالاخره رسیدیم.- پسرم تنهات می ذاریم. راه برو و با خودت فکر کن شاید حافظت برگرده. ببین ما اونجا می شینیم. خسته شدی بیا اونجا.- باشه&#8230;وقتی وارد اون مکان تفریحی شدم، خودم یه لحظه شک کردم که اونجا بهشته یا زمین!!!!یه پارک بسیار زیبا و سرسبز در دامنه ی کوه با آبشارهایی نسبتاً بلند که در نهایت تشکیل یک رود می دادند و از وسط پارک می گذشتند. یک سفره خانه ی سنتی هم کنار رود بود که خیلی با صفا بود و اونجوری که بابام تو راه می گفت، غذاهاش معرکه بودند.بابام راست می گفت، اونجا خیلی برام آشنا بود. همون جوری داشتم قدم می زدم و از اون هوای پاک بالای کوه لذت می بردم، که یهو دو نفرو لب رود کنار پل دیدم. خیلی آشنا میومدن. یکم که نزدیک تر رفتم قلبم ریخت!!!! خدای من چی می دیدم؟؟؟؟ خودمو بهارو می دیدم، که خیلی آروم اونجا نشسته بودن و داشتن با هم می خندیدن و به اردکا غذا می دادن.بهار یه مانتوی مشکی خیلی ناز و نسبتاً تنگ تنش داشت، جوری که تمام انداماش مشخص بودن. یک شال سفید طرح دار هم که با مانتوش ست بود، رو سرش داشت.اونجا شلوغ بود اما اونا فقط حواسشون به همدیگه بود و غرق در دنیای قرمز رنگ خودشون شده بودن&#8230; هردوشون پشتشون به من بود اما من می تونستم شادی رو تو صورت هردوشون حس کنم&#8230; یکم که گذشت شروع کردن به آب بازی و خیس کردن همدیگه!!!همون جوری غرق تماشای اونا بودم، که یکدفعه بهار برگشت و منو نگا کرد. سریع بلند شد و سمتم دوید. سرجام خشکم زده بود. نمی دونستم چرا اما یکم ترسیده بودم!!! هر قدمی که به سمتم میومد ترسم بیشتر میشد. تا این که به سادگی از کنارم گذشت و سمت آبشار پشت سرم رفت&#8230;برگشتم ببینم امیر چیکار می کنه که دیدم یه قدمی منه و اونم داره می دوه اما اون داشت می خورد به من. خواستم جاخالی بدم که&#8230;- وای امیر&#8230; این آبشار چقدر قشنگه&#8230;- خیلی تند میدویا&#8230; فکر من پیرمردم باش دیگه&#8230;زد تو سینمو گفت: خودتو لوس نکن&#8230;دستشو کرد زیر آبشار و برگشت منو نگا کرد و گفت: وووووویییییی!!!! امیر خیلی سرده&#8230; آخ چه کیفی میده!!! بیا&#8230; توام دستتو بیار&#8230; خیلی حال میده!!!!یکم با هم خندیدیم، تا این که خنده هامون محو شد. یکم جدی چشم تو چشم شدیم که دیدم بهار داره نیش خند می زنه!!!گفتم: چی شده می خندی؟- می خوای بدونی چرا؟؟؟- آره دیگه&#8230;- خب پس سرتو بیار جلو تو گوشت بگم&#8230;گوشمو که بردم نزدیک سریع یکم آب ریخت رو سرمو فرار کرد. منم سریع دهنمو پر آب کردم و افتادم دنبالش&#8230; رفت تو چمنا. داشت منو نگا می کرد و می خندید که نمی دونم چی شد خورد زمین آخه بیچاره کفشاش یکم پاشنه داشتن!!!!!همین که رسیدم بهش، خندید و گفت: حال کردی چه جور حالتو گرفتم؟؟؟منم آب تو دهنمو تو لپامو دادم و سرمو به نشونه ی آره گفتن تکون دادم&#8230;لپامو که اونجوری دید، خندش بیشتر شد و گفت: چرا لپاتو اون جوری کردی؟یه لحظه خندش محو شد و گفت: نه&#8230; امیر نه&#8230;. تو رو خدا&#8230;. نه&#8230;من چشمامو یکم گنده کرده بودم و با همون لپای آویزون سرمو تکون می دادم. اون همون جوری که رو زمین بود خودشو به عقب می کشید و من مثل آدم آهنی خودمو بهش نزدیک می کردم. التماساش بهم افاقه نکرد و تموم آبو با همه ی مخلفاتش رو سرش خالی کردم!!!!!!همون جاری آب داشت از رو صورتش میومد پایین. اونم دهنشو باز کرده بود و فکر کنم داشت خودشو کنترل می کرد که سر و تهم نکنه!!!!!!!! بدجور کفری شده بود و منم داشتم بهش می خندیدم که گفت: ای خدا بگم چی کارت نکنه&#8230; ببین چی کارم کردی!!! من یه ذره ریختم، بعد تو اومدی منو شستی؟؟؟!!!!!نمی دونم چرا اما دوست داشتم اذیتش کنم. برا همین یه حالت بی گناه بودن به خودم گرفتم و گفتم: به خدا منم یه ذره آب برداشته بودم، نمی دونم بقیش چی بودن که قاطیش شده بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!محکم زد تو سینمو گفت: ای کثافت&#8230; حالمو بهم زدی&#8230;یه دستمال از کیفش دراورد و خودشو پاک کرد، که صدای قار و قور شکمم دراومد!!!! بهار خندش گرفت و گفت: وای وای!!!! منو نخوری؟؟؟؟ بهش یه خنده ای کردم و گفتم: الان میریم یه غذایی بهت می دم که انگشتاتم باهاش بخوری!!!! اما قبلش می خوام بریم چند تا عکس یادگاری بندازیم.وای که موقع گرفتن اون عکسا خوشگلم چه نازی می کرد!!!!!! ساعت حدوداً هفت شده بود. بردمش یه سفره خونه که دقیقاً کنار رود بود. جایی که بهمون برای نشستن دادن خیلی باصفا بود. صدای شرشر آب کنارمون و آبشار نقش یه موسیقی آرامش بخشی رو برامون بازی می کرد. شامو با هم زدیم. انصافاً خوش مزه بود و بهار هم خیلی خوشش اومد. اون وسطا هم هر از چند گاهی یکم از نونامونو تیکه تیکه می کرد و می ریخت جلوی اردک ها. اردک ها هم دورش جمع می شدن و اون با یه زیبایی خاصی غرق تماشای اون اردکا می شد.- امیر&#8230; امیر&#8230; اونو ببین چقدر نازه&#8230; اون مشکیه رو ببین چجور می خوره&#8230;وای!!! با این کاراش بازم یاد همون دختر بچه ی معصوم افتادم!!! بعدش یه قلیون برامون آوردن و یه چند پکی باهم زدیم. یواش یواش خورشید داشت غروب می کرد و نسیم خنکی می وزید. وای که قلیون تو اون هوای بالای کوه چقدر می چسبید!!! من که زیاد اهل دود نبودم و بهار هم به خاطر خجالت از من خیلی کم کشید.یکم که گذشت دستشو گرفتمو ازش خواستم دنبالم بیاد تا یه چیزی نشونش بدم. هوا تقریباً تاریک شده بود.یکم که راه رفتیم، بهش گفتم: چشماتو ببند، که می خوام یه چیز خیلی خوشگلی نشونت بدم&#8230;از پشت دستامو گذاشته بودم رو چشاش. چند قدم بردمش جلوتر تا به یک سری حصار رسید. آروم دستمو از روی چشاش برداشتم. کمکش کردم یه پله بره بالای حصارا. بعدم دستاشو باز کردم.از پشت هم هی تو گوشش می خوندم: جر نزنی بلا!!! چشاتو وا نکنی!!!!خودمم پشتش ایستادم. نسیم خیلی خنک و ملایمی می وزید.وقتی همه چی آماده شد، گفتم: حالا وقتشه&#8230; باز کن. آروم چشاشو وا کرد و با نهایت تعجب گفت: وای!!! خدای من!!!!! امیر!!!! چقدر خوشگله!!!!!!!! وای من دارم پرواز می کنم!!!یه پرتگاه از پارک بود که از اونجا کل شهر دیده می شد. تو شب نور چراغا جلوه ی خاصی به شهر داده بودن. من پشت بهار بودم و بهار همون جوری مات و مبهوت به شهر نگاه می کرد و دستاش باز بودن.یه لحظه زیر پاشو دید و با ترس گفت: امیر من می ترسم&#8230; یه وقت نیفتم؟؟؟؟- نترس&#8230; حواسم بهت هست&#8230;- امیر&#8230;- جانم- اگه خودمو ازین جا بندازم پایین چی کار می کنی؟؟؟- هیچی می خوای چی کار کنم؟؟؟!!! تا چهلمت صبر می کنم بعدشم میرم با اون دختر خاله ی خوشگلت دوست می شم!!!!- لوس نشو دیگه&#8230; جدی پرسیدم&#8230;- ممم&#8230; اون موقع منم پشت سرت می پرم!!! عین تایتانیک &#8220;You jump, I jump&#8221;با شنیدن این حرف یه خوش حالی خاصی رو تو چشاش حس کردم&#8230; دوباره مشغول دید زدن شهر شد، که تو یه لحظه یه گردنبند طلا با پلاک قلب دور گردنش بستم. از همون پشتم تو گوشش زمزمه کردم: تموم زندگیم تولدت مبارک&#8230; یه نگاه به گردنبند کرد. یه نفس عمیق کشید و لبخند خیلی زیبایی تحویلم داد.بعد دستاشو با دستام بستم و تو سینش گرفتم و از پشت یکم بیشتر خودمو بهش چسبوندم. به پوست لطیف گونه اش بوسه ای زدم و گردنمو گذاشتم رو شونشو سرامونو بهم تکیه دادیم و برای یک مدت هر دومون به اون ترکیب نور های زیبای شهر خیره شدیم. در این مدت هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. بعد یکم سرمو از رو شونش برداشتم. در همون لحظه با صدایی یکم بغض کرده بهم گفت: خیلی دوستت دارم و سرشو چرخوند و منو نگاه کرد. لباش تو نور ضعیفی که پشت سرمون بود می درخشید. اون چشمان سبز رنگش رو هم خمار کرده بود. اون جایی که ایستاده بودیم، تاریک بود و دید ضعیفی نسبت به ما داشتند. اون درخشش لب ها و اون خماری دیوونه کننده باعث شد که به آهستگی و زیبایی لبامون به هم گره بخوره. اون لحظه چشامونو بستیم و شروع به خوردن لبای همدیگه کردیم. آروم با دندونام لباشو می کشیدم و زبونمو می بردم تو دهنش. اونم داشت همکاری می کرد و با زبونش دور لبامو می کشید. هم زمان دستاشو آورد دورگردنم حلقه کرد. من هنوز پشتش بودم و اون با کج کردن سرش داشت ازم لب می گرفت. نمی دونم چقدر گذشت تا این که من دستامو از پشت دور سینش حلقه کردم و یواش یواش اونو به خودم فشار دادم. در همون لحظه لبشو از لبم جدا کرد و یکم ازم فاصله گرفت و گفت: داری چی کار می کنی؟ وقتی صورتمو دید چیزی نگفت و دوباره شروع کرد به دیدن شهر. اون لب گرفتن یه حالی بهم داده بود که تا چند دقیقه نمی دونستم کجام!!!!!!!! وای که چه احساس شیرینی بود. از اون حالتی که داشتم فهمیدم این اولین بوسه ی عاشقانه ی زندگیم بوده. یکم که حالم بهتر شد، به خودم اومدم و یکم خودمو سرزنش کردم که چرا باعث شدم عزیزترین کَسم فکر کنه به خاطر سکس باهاشم. واقعاً هم تو فکر سکس باهاش نبودم. همین که می دیدم خیلی دوستم داره، خیلی بیشتر از سکس برام ارزش داشت. رفتم ازش به خاطر این که کنترلمو از دست دادم، عذرخواهی کنم که دیدم داره گریه می کنه. اولش فکر کردم به خاطر کار منه.بعد از این که عذرخواهی کردم گفت: به خاطر چیز دیگه ایه&#8230; آوردمش و روی نیمکتی نشستیم و بهش گفتم بهم نمی گی چی شده عزیزم؟ بعد یکم سکوت با هق هق ازم خواست که بهش اجازه بدم یکم روش فکر کنه و دفعه ی بعد بهم بگه. منم اصلاً نمی خواستم بهش فشار بیارم.گفتم: باشه خوشگلکم&#8230; سرشو گرفتم تو سینمو یکم نوازشش کردم. با موهاش بازی کردم تا یکم آروم تر بشه. همون جوری که سرش رو سینم بود گفت: امیر- جانم.- ببخشید که بخاطر گریه هام این همه خوشی رو خراب کردم.با دستام سرشو از رو سینم برداشتم و بین دستام گرفتم. با شستم اشکاشو پاک کردم و با لبخندی گفتم: این چه حرفیه عزیزم؟؟؟؟ چشماش تو نور درخشش خاصی داشتند. خیلی معصومانه دوباره بهم خیره شدیم و همون جوری که سرش تو دستام بود، دوباره شروع به لب گرفتن کردیم.یکم که گذشت گوشیه بهار زنگ زد. مادرش بود. ازش پرسید: کی جشنتون تموم میشه؟گفت: خوشگلم آخراشه تا دو ساعت دیگه خونم. من از خودم پرسیدم چرا از خونه کسی به من زنگ نمی زنه؟ این اعتماده یا بی اهمیتی؟؟؟؟؟؟ گوشیمو درآوردم و دیدم یک اس اومده. از داداشم بود. نوشته بود: گردن بندو بهش دادی؟به خودم گفتم: اون از کجا می دونه؟خندیدم و گوشیمو گذاشتم تو جیبم.وقتی بهارو نگا کردم، دیدم یک آینه از کیفش درآورده و داره گردن بندو نگا می کنه.ا: از قلبش خوشت میاد؟ب: خیلی خوشگله، مرسی!دستمو انداختم دور گردنشو کنار هم بهمدیگه چسبیدیم. سرشو گذاشت رو شونم. یکم سکوت کرد. بعد گفت: امیر&#8230;- مممم&#8230;- امروز بهترین روز زندگیم بود&#8230; ازت ممنونم که چنین روزی رو برام خلق کردی&#8230;با شیطونی تمام گفتم: اما اصلاً به من خوش نگذشت&#8230;سرشو از رو شونم برداشت و با اخم نگام کرد و گفت: آخه چرا؟- همه ی غذامونو که دادی به اون اردکا!!!! به من هیچی نرسید!!!! دارم از گشنگی میمیرم!!!!با دستش محکم کوبید تو سینم و گفت: اه&#8230; چقدر لوسی!!!!!گفتم: چته دیوونه دردم اومد!!!!- آره دیوونه ی توام دیگه امیر جووون!!!!یه لحظه حس کردم دست یکی رو چشامه&#8230; نمی دونم چرا اما گفتم: بهار تویی؟؟؟یه صدای مردونه گفت: بهار کیه دیگه؟؟؟ دستشو از رو چشام برداشت وگفت: منم نیما&#8230;. چیه عین منگلا دو ساعت نشستی اردکا رو نگا می کنی!!! پاشو که شامو آوردن بیا بزنیم که داره از دهن میافته&#8230;گفتم: لعنت به تو&#8230; تازه داشتم&#8230;- تازه چی؟ می خواستی بکنیش!!!!!!!!- وایسا بهت بگم می خواستم چی کارش کنم!!!سریع دوید و رفت پیش خونواده&#8230; بعد از این که شامو خوردم، رفتم کنار همون لبه ی پرتگاه و شروع به نگاه اون ترکیب نورای شهر کردم. همش تو فکر بودم&#8230;.یعنی من انقدر تو زندگیم خوش بخت بودم؟ یکم خوش حال شدم. سرمو رو به آسمون کردم و از ته دل گفتم: خدا جون قربونت برم، که چنین عشقی رو به من هدیه کردی&#8230;یه احساس خیلی خوبی رو یدک می کشیدم اما این خاطره بازم سوالای زیادی برام ایجاد کرده بود. مثل: دختر خاله ی بهار کیه؟ چرا بهار گریه می کرد؟ و&#8230; اما مهم ترین سوالی که از چند وقت پیش تو ذهنم ایجاد شده بود این بود که این کارا مثل عشق بازی و بعدشم تازه عروسی! برای یه پسر 18 ساله زود نیست؟؟؟!!!شاید این سوال پیچیده ترین سوالی بود که تا اون موقع تو ذهنم داشتم اما بازم در جواب دادن بهش&#8230;تو عالم خودم بودم، که یه صدایی شنیدم&#8230;- قشنگه؟وقتی سرمو چرخوندم، بهار خودمو دیدم که با همون لباسای تو خاطرم کنارم ایستاده بود. یه ناراحتی خاصی رو تو چشاش می تونستم ببینم.بهش گفتم: آره خیلی قشنگه اما پیش زیبایی تو، هیچی نیست&#8230;.یه لبخند تلخی زد و اومد کنارم ایستاد. گفت: امیر هنوز دوستم داری؟- معلومه دیگه&#8230; عاشقتم&#8230;- امیر- جانم- من می ترسم.- چرا؟- آخه می خوان&#8230; آخه می خوان&#8230;- ده بگو نصفه جونم کردی&#8230;- آخه می خوان ما رو از هم جدا کنن.- معلومه داری چی می گی؟؟؟ کیا؟؟؟- مامانت، بابات و همه&#8230; می گن ما به درد هم نمی خوریم. ادامه ی دوستیمون به صلاح نیست و باید ادامه تحصیل بدیم&#8230;با شنیدن این حرف داشتم دیوونه می شدم. برای چند لحظه دوباره سرمو چرخوندمو به شهر خیره شدم. پس بگو چرا هر وقت حرف بهارو وسط می کشیدم اونا هی رنگارنگ می شدن!!! من که دیگه بچه نیستم که اونا برام تصمیم بگیرن. اونا اصلاً حق چنین کاریو ندارن&#8230;- امیر&#8230; داریم می ریم بدو بیا.به خودم که اومدم بهار پیشم نبود و نیما داشت صدام می کرد&#8230;موقع رفتن هی اطرافمو نگا می کردم. فکر می کردم خوشگلم از ترس خونوادم قایم شده اما کسی رو ندیدم. می خواستم بهش دل گرمی بدم. آخه نمی خواستم بذارم اونجوری از پیشم بره. حرفم تو گلوم خشک شد. موقع برگشتن تو ماشین سریع گوشیمو دراوردمو بهش اس دادم اما جواب نداد. از یه طرف تمام حواسم پیش بهار بود، از یه طرفم باید سوالای مسخره ی بابامو جواب می دادم&#8230; تا آخر شب منتظر موندم و چند بار دیگه هم بهش اس دادم اما ازش اصلاً خبری نشد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175311</post-id>	</item>
		<item>
		<title>زن جنده خوشگل و بلند تو خونه تنها مونده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%aa%d9%88-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%aa%d9%88-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 07 Jul 2019 05:53:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظاری]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنش]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنی]]></category>
		<category><![CDATA[اونجات]]></category>
		<category><![CDATA[اونجام]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اینارو]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجام”]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوریه]]></category>
		<category><![CDATA[باباته]]></category>
		<category><![CDATA[بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمت]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بخشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایین]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارم]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[بیوفته]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلش]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تصمیمم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستی]]></category>
		<category><![CDATA[چیکارش]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاش]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهایی]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستنی]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرت]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خیالات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانها]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دلخوری]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندن]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فراموشش]]></category>
		<category><![CDATA[فرودگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کارایی]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[گائیدن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتار]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مانکنی]]></category>
		<category><![CDATA[مردیکه]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمم]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرش]]></category>
		<category><![CDATA[منتظره]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتش]]></category>
		<category><![CDATA[میبینه]]></category>
		<category><![CDATA[میبینی]]></category>
		<category><![CDATA[میترسم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوان]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاره]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمش]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میوفته]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[.لازم به ذکر هست که فیلم سکسی اسامی باد شده مستعار هستند . بعد از اینکه اونا رفتن من تنها شدم با خاطره ای که ازشون برام سکسی مونده بود . حوصله هیچ چیزی رو شاه کس نداشتم یه دلتنگی اومده بود سراغم ، برگشتم تو رفتم رو تخت دراز کشیدم و کونی به همه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>.لازم به ذکر هست که فیلم سکسی اسامی باد شده مستعار هستند .</h2>
<p>بعد از اینکه اونا رفتن من تنها شدم با خاطره ای که ازشون برام سکسی مونده بود . حوصله هیچ چیزی</p>
<h3>رو شاه کس نداشتم یه دلتنگی اومده بود سراغم ، برگشتم تو</h3>
<p>رفتم رو تخت دراز کشیدم و کونی به همه اتفاقات و حرفهایی که بینمون رد و بدل شده بود فکر میکردم</p>
<h4>و جنده برا خودم داشتم تو این دو روز گذشته سیر</h4>
<p>میکردم . تقریبا ظهر شده بود پستون که موبایلم زنگ خورد ، سیمین بود- الو سلام- سلام سیمین خوبی ؟- مرسی</p>
<h5>، کجایی کوس زنگ نزدی بهم ؟ پری شب چه مرگت</h5>
<p>بود ؟!- ولم کن سیمین وقت گیر آردوی ؟- کجایی ؟ اگه خونه ای دارم میام اونجا- باشه سیمین اومدنی نهار بگیر سکس داستان بیابعد از یک</p>
<h6>ساعتی زنگ در خورد رفتم در رو باز ایران سکس کردم که</h6>
<p>با ماشینش بیاد تو . امد تو درو بستم بر گشتم طرف ویلا که از ماشینش اومد پایین و گفت :- هوووی یارو مثل اینکه یه خانوم برات مهمون اومده ها با ادب !!!! این چه طرزه خوش آمد گویی ؟گفتم بابا بی خیال شو دیگه بیا تو صحبت میکنیم در موردش .یکم راجع به این سیمین خانوم براتون بگم . دختر بامزه و تو دل برویی هست خیلیم با مرام هست همون قدر هم دل و جرات داره اگه با کسی حرفش بشه انقدر جرات داره که پامیشه چکیده رو میزاره زیر گوش طرف .ورزشم میکنه و بدن اندامی خوبی داره . تو رستوران باهاش آشنا شده بودم . تو یه شرکت سر منشی میشه گفت بهش چون تقریبا همه کارس اونجا خودش به بقیه دستور میده . یه بار که رفته بودم اونجا خودم دیدم این موضوع رو .خلاصه رفتیم نشستیم که نهار مون رو کوفت کنیم گفت آخه تو چه مرگت شده چرا اینجوری میکنی ؟؟چته ؟؟منم شروع کردم بین نهار خوردن ماجرا رو براش تعریف کردم که اینجوری شده حالام که رفتن ته دلم خالی شده جا خالیشو حس میکنم .گفت خره تو که کردیش و مزه ش رو چشیدی بعدشم تو که اینطوری نبودی دلتنگ کسی نمیشدی حالا چی شده ؟ گفتم بابا همه چی که گائیدن نیست خب منم دل دارم دیگه شیفتش شدم چیکار کنم .برگشت خیلی جدی گفت جمع کن این لوس بازی رو هر کی بوده و نبوده حالا که تموم شده گذاشتن رفتن تو هم که بی نصیب نموندی حالا اگه بازم ادامه بدی میزارم میرم .راستم میگفت دیگه نمیشد کاریش کرد و تموم شده بود منم حرفش رو تایید کردم و مشغول صحبت از اینو رو اونور کردیم و انم تعریف کرد که پری شب با کی بود و چیکارا کردن . پدر سوخته ها برا خودشون یکی از شبهای پاریس رو ساخته بودن . تقریبا ساعت 5 بود که گفتم پاشو بریم لب دریا میخوام برم تو آب . فصل امتحانات که بود همه جا خلوت بود رفتیم یه ساحل دنج و من زدم به آب و اینم کنار ساحل داشت آب بازی میکرد برا خودش . تو داستان قبلی هم گفتم اینجا تنها زندگی میکرد و جون اخلاق لوتی منشی که داره خانوادش بهش گیر نمیدن و اونجایی هم که کار میکنه آشناشون هستن اینکه از همه جا خیالش راحته و هر کجا بخواد متونه بره و بمونه .تقریبا عصر بود برگشتیم شهر و یکم تور شهری زدیم تا موقع شام شد و رفتیم جایی شاممونم خوردیم و برگشتیم ویلا . این ویلای ما محله خیلی آرومی هست کسی کاری به کار کسی نداره و تقریبا همه باهم غریبه که نمیشه گفت ولی آشنا هم نیستن . از این بابتم همیشه خیالم راحته که کسی مزاحم نیست .تقریبا آخر وقت بود که ازم پرسید پرستو رو فراموش کردی یا نه ؟؟ منم خواستم سر به سرش بذارم گفتم فراموشش کردم ولی تو رو هم نمیکنم که اونجات بسوزه العانم دارم میرم بخوابم مزاحمم نشو . گفت خفه شو بابا ، میدونستم احمق تر از این حرفایی که به این زودی فراموشش کنی . کمی هم زدیم سرو کول همدیگه که گفت میره دوش بگیره منم خسته بودم گفتم شب بخیر تا بیای من خوابیدم و رفتم اتاق خواب .کولر اتاق رو روشن کردم وتا خودمو رسوندم رو تخت خوابم برد واقعا منتظرش نشدم .نصف شب بود که از گرما نتونستم بخوابم پاشدم دیدم خانوم چون از حموم در آمده با همون حوله ای که دورش پیچیده اومده خوابیده و سردش شده کولر رو خاموش کرده حالا داریم هر دومون دم میکشیم.یه لحظه چشم افتاد به بدن و پاهای این لامسب ( خودم میدونم درستش لامذهبه) خواب از چشام پرید حوله رو زده بود کنار و لخت خوابده بود . اینجا بود که حس شهوت گل کرد و آمپر شروع کرد بالا رفتن . خیلی آروم نزدیک شدم متوجه نشه ، به به کامل به خودشم رسیده بود تو اون نور کم میشد دید که تمیز و تازه آماده بهره برداریه !!خودمو رسوندم نزدیک کوسش و دهنم و باز کردم سریع تا اونجایی که میتونستم کوسش رو جا کردم تو دهنم . که کم موند دیوانه بشه یه جیغی زد و از خواب پرید ولش کردم و گفتم زهر مار چته کیر که نزدم بهت چرا داری جیغ میزنی ؟! دهنشو باز کرد و چند تا کلمه آبدار تحویلم داد و گفت کثافت تو که مرده بودی !! چرا مثل آدم بیدارم نمیکنی ؟؟ به حرفاش توجهی نکردم دوباره شیرجه زدم رو کسش و حالا نخور کی بخور !!!اونم داشت اولش با ناله و خوشی فحشم میداد ولی کم کم داشت حال کردنش شروع میشد . تا اینکه حسابی سر حال اومد و داشت رو ابرا سیر میکرد و لذت میبرد منم نامردی نکردم و حسابی براش حال دادم که فراموش نکنه . ولی یه عادتی که داشت دوست نداشت قبل از طرفش ارضاء بشه مثلا من باید میکردمش و آبم میومد بعد حالا بیا با حال خسته و بی حالی اونو ارضاء کن . نمودونم دیگه این چه جورش بود . خلاصه نزدیکای اومدنش که بود گفت بسه و بیا بالا منم کارم و بلد بودم و میدونستم چیکار کنم چه مدلی دوست داره. و بعد چند دقیقه تلمبه زدن تو دو سه حالت من آبم امد . حالا بدبختی شروع شده و من دوباره باید اونم ارضاء میکردم و باید دو تا انگشتم رو میکردم تو کوسش و سینه هاش رو براش میخوردم تا اونم تموم بشه . خلاصش کنم بعد از ینکه هر دومون تموم شدیم رفتیم یه دوش کوچیک گرفتیم و قبل از خوابیدن خدا حافظی کردیم چون قرار بود اون صبح زود بره سر کار منم که قبل از ظهر میخواستم برگردم تهران اینکه همدیگرو دیگه نمیدیدیم . ولی صبح به زور پاشدم و راهیش کردم .بگذریم برگشتم تهران و یواش یواش زندگی روزمره رو طی میکردم . تا اینکه بعد از حدود 3 ماه تو دفتر مشغول کارام بودم موبایلم زنگ خورد منم مثل هر روز و همه مشتریا جواب دادم ولی اینبار صدا برام آشنا بود بله پرستو خانوم بود . حسابی ذوق کردم و حال و احوال این حرفا کمی گله کردم که چرا شمارش رو بهم نداده که اونم گفت بعدا برات میگم چرا . شمارم که رو گوشی آقا رضا سیو بود از اونجا برداشته بود و از اولشم میدونست که شمارم رو گوشی هست ولی تا حالا بهم زنگ نزده بود . گفت که اگه میتونم برم شیراز یه کار واجب باهام داره و میخواد ببینه منو . پرسیدم چیه چیزی نگفت فقط گفت اگه تونستی قبل از شروع شدن درس و دانشگاه بیا . منم تعجب کردم که موضوع چیه ما چه ربطی به درس و مشق داریم !! بهش گفتم باشه اوکی شد خبرش رو میدم بهت . برنامه هام رو راست وریست کردم و تو یه آژانس هواپیمایی رفیق دارم بهش زنگ زدم و برا فردا بعد از ظهر بلیت رزرو کردم . فردا صبح با اون شماره که پرستو بهم زنگ زده بود تماس گرفتم و گفتم که امروز بعد از ظهر اونجام اونم از این سرعت عمل من تعجب کرده بود گفت رسیدم که شیراز برم یه هتل بگیرم و بعدش به رضا زنگ بزنم که اینجام و بیاد دنبالم یه چیزی هم سر هم کن که به خاطر اون اومدی اینجا .!!جریان داشت حسابی پلیسی میشد و کم کم داشتم شک میکردم که این چرا انقدر داره برنامه ریزی میکنه میخواد چیکار کنه ؟؟!! ولی ته دلم قرص بود که اگر اتفاقی بیوفته بیشتر از من خودش آسیب میبینه و زندگیش به خطر میوفته . شب قبلشم که تو خونه به مامانینا (چه باحال گفتم مامانینا) گفتم که یه سفر شغلی برام پیش اومده و مشتری هست باید حضوری برم شیراز که بابا پرید تو حرفم که پسر جون زیر سرت بلند نشده باشه ؟؟ ما رو چیکار به شیراز و از این سوالات سخت که سر و ته قضیه رو به سختی هم آوردم و فردا بعد از ظهر پرواز کزدم . طبق گفته پرستو عمل کردم و به راننده تاکسی که از فرودگاه سوارم کرده بود گفتم برو یه هتل که به در بخور باشه واسه استراحت. گفت حاجی چند ستارش رو میخوای ؟ گفتم اولا که حاجی باباته دوما ستاره هاش رو بخشیدم به تو یه جایی باشه که بشه ازش استفاده کرد ستارش مهم نیست . ولی اون پرو تر از من بود مردیکه هیز بهم گفت ای به چشم حاجی نمیگم خوشگل بابایی بگم چطوره ؟؟!! تو دلم گفتم ای داد چی فکر میکردم چی شد !! به هوای گوشت اومدم اینجا ولی مثل اینکه اینا میخوان منو بکنن!! اگه جون سالم به در ببرم خوبه .خلاصه منو خدا رو شکر به سلامت رسوند به به هتل خوب و رفت . عصر یه برنامه کاری توپ واسه خودم جور کردم که به رضا زنگ زدم اینارو بگم بهش . زنگش زدم که جریان اینطوریه و العان اینجام و تو فلان هتلم اونم گفت عصر میاد دنبالم . نزدیک ساعت 8 بود داشت حوصلم سر میرفت که رضا زنگ زد که پایین منتظره زود آماده شدم رفتم پایین که دیدم بله پرستو خانوم هم تو ماشین اومدن پایین و باهاشون دست دادم و احوال پرسی و از این داستانها و راه افتادیم . حالا من غریب بودم و اینا باید منو میگردودند . اونجا هم تور شهری زدیم و گشتیم تا شد وقت شام و رفتیم یه رستوران کاردرست . ولی بازم کمی ته دلم استرس داشتم که قراره چی بشه . شاممون که تموم شد پرستو رو به من گفت تو چرا ازدواج نمکینی ؟ دیگه دیر میشه ها برات تو که موقعیتش رو داری چرا معطل میکنی ؟؟ شستم خبر دار شد که آره حتما یه خبر هایی هست . رضا گفت چیکارش داری شاید نمی خواد خودش رو گرفتار کنه که پرستو بهش چپ نیگا کرد و اونم دیگه ادامه نداد گفتم چی بگم آخه هنوز که بهش فکر نکردم حالا پطور مگه ؟ گفت میخوام تو رو با یکی آشنا کنم که باز رضا با تعجب پرید تو حرفش و پرسید با کی ؟؟ فهمیدم واقعا خود رضا از جریان بی خبر هست و همه خبرا پیش خود پرستو هست .به رضا گفت حالا بعدا بهت میگم کیه اول بزار از سعید اوکی بگیریم بعد . حقیقت من دلخور شده بودم ، من به خاطر خود پرستو اومده بودم اینجا ولی این هدفش چیزه دیگه ای بود . تو یه حالت دلخوری و کمی عصبانیت دیگه پیش رضا هم چاره ای نداشتم جز اینکه قبول کنم . منو رسوندن هتل قرار شد نهار برم خونشون اونجام با طرف آشنام کنه.رفتم بالا واقعا داشت فکر و خیالات کفریم میکرد که من احمق این همه راه رو کوبیدم اومدم اینجا که اونو ببینم حالا خود اون داره پیشنهاد میده که با کس دیگه ای میخواد آشنام کنه . آخه مگه خودم ناقصم که کس دیگه ای برام لقمه بگیره تو این فکرا بودم که خواب سگینیشو کرد و منو با خودش برد .صبح با صدای زنگ موبایل بیدار شدم خودش بود شروع کردم که منظورت از این کارا چیه میخوای چیکار کنی ؟؟ من این همه راه رو اومده بودم با تو باشم نه با کس دیگه ای آشنا بشم . العان هم تصمیمم رو گرفتم جمع میکنم برگردم تهران به رضا زنگ میزنم که مجبور شدم برم نمیتونم بمونم . ازت همچین انتظاری نداشتم که بخوای باهام بازی کنی !!که گفت خب باشه برو ولی حرفامو گوش کن بعد برو . گفتم بفرمایین میشنوم.ادامه داد که من زندیگیمو دوست دارم و خودت هم میبینی که رضا خیلی پسر خوبیه ولی تنها مشکلی که باهاش دارم اینکه رضا سرد مزاج هست و ماهی دو سه بار بیشتر نزدیکی نداریم منم که حس نیازم زیاده ولی یه جوری با این موضوع کنار اومدم و خودم خودمو راحت میکنم از طرفیم زندیگیم و رضا رو دوست دارم و نمی خوام بهش لتمه زده باشم اما تو با رضا خیلی فرق داری و تو شمال هم همین باعث شد که به سکس با تو راضی بشم . شب اول که اونجا بودیم بعد از دو هفته اولین سکسی بود که با رضا داشتم و بقیه روزها هم همینطوره . تو تنها کسی بودی که به این کار باهاش راضی شدم و نتونستم خودم رو کنترل کنم و از اون موقع هم فراموشت نکردم ولی از این میترسم که به زندگیم دل سرد بشم و تحملش سختم بشه وازت انتظار دارم درکم کنی و این واقعیت زندگیم رو بهت گفتم که هم بهتر بشناسی منو و هم اینکه بدونی که برام محترمی و هیچوقت باهات بازی نمیکنم العانم که دعوتت کردم اینجا هم واقعا دلم میخواست ببینمت هم اینکه میخواستم با خواهر خودم آشنات کنم . حالا مختار خودتی و میتونی بری ولی اگه رفتی برای همیشه ما رو فراموش کن&#8230;&#8230; موندم سر دو راهی و حرفاش روم تاثیر گذاشت .کمی آرومتر شده بودم داشتم به حرفهاش فکر میکردم که آره تو زندگی بعضی چیزا میتونه باعث بشه که آدمها یه کارایی بکنن که شاید با شخصیت و مقام خودشون فرق داشته باشه .گفت خب حالا چی میگی میری یا میای؟؟ گفتم همه حرفات درست و بهت حق میدم حتی میام به احترامت با خواهرت هم آشنا میشم ولی آخه حالا چرا باید با خواهرت آشنا بشم و لزوم این کار واسه چیه ؟ این وسط من چی میشم من به عشق تو اومده بودم باید بیشتر برام توضیح بدی تا راضی بشم . که گفت میخوام با خواهرم آشنات کنم که منو فراموش کنی و یه خواسته دیگه هم دارم ولی بعدا میگم و به وقتش بیشتر توضیح میدم بهت . دیگه راضیم کرده بود و بعد از خدا حافظی یه دوش گرفتم و به خودم رسیدم لباس شیک پوشیدم و منتظر که باز آقا رضا بیاد دنبالمزیاد طول نکشید که اومد دنبالم و رفتیم تو مسیرم به اصرار من یه کادو براشون گرفتم و رفتیم خونه .انگار داشتم میرفتم خواستگاری واقعا هیجان و استرس زیادی داشتم انگار تا حالا دختر ندیده بودم . تو یه محله خوب و آپارتمان قشنگی بودن زنگ رو زد که بالا هم آماده بشن رفتیم بالا پرستو در رو باز کرد ، واقعا خوشگل و ناز شده بود یه آرایش تقریبا غلیظ و لباس شیک مجلسی تنش کرده بود . خیلی خواستنی شده بود با یه لباس بلند زرد رنگ که خیلی بهش اومده بود . توپ توپ بود دست دادمو کادو رو تحویلش دادم روفتم تو بوی عجیبی هم از خونه میومد که آدم رو جزب میکرد بوی خوب و جذابی بود خونه شیکی هم داشتن وارد پذیرایی که شدم خواهر پرستو اومد جلو و سلام کرد و باهام دست داد .حالا باید خواهرش رو براتون تعریف کنم چه مانکنی بود برا خودش . خوشگل ، موهای بلند مشکی ، لاغر تر از پرستو ولی اندام جذابی داشت و لباس صورتی رنگی که پوشیده بود با آرایش صورتی خیلی ماهش کرده بود چهرش خوشگل تر از پرستو بنظرم رسید و اگه دروغ نگم خوشحال شدم از اینکه موندم تا ببینمش .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%aa%d9%88-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175119</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کس ژله ای خوشگل رو باید زیر نور آفتاب خوب کرد</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b3-%da%98%d9%84%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%a2%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%ae%d9%88/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b3-%da%98%d9%84%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%a2%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%ae%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 20 May 2019 06:11:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[اناریش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[اونجاها]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجاش]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخواید]]></category>
		<category><![CDATA[برادرم]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمائید]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پررویی]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تهرانه]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستی]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولشو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانومی]]></category>
		<category><![CDATA[خجالتم]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستند]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودکشی]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتیپ]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتیپی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دانشکده]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دندونام]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[شرمندگی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[صداهای]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلی]]></category>
		<category><![CDATA[فریادی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کوچمون]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینی]]></category>
		<category><![CDATA[مالوند]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندش]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانندی]]></category>
		<category><![CDATA[مبارکه]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفتی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[موتوری]]></category>
		<category><![CDATA[موقعها]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میخوایم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنند]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرند]]></category>
		<category><![CDATA[ناامید]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نکشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگاههای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشیدنی]]></category>
		<category><![CDATA[همشهری]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[وسایلم]]></category>
		<category><![CDATA[ویلایی]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[24 سالم سکسی بود … اما هنوز بی کار بودم شاه کس . از دار دنیا یه خونه 40 متری داشتم و دیگه هیچ ، نه خونواده کونی ای ، نه فامیلی ، فقط هیچ و هیچ و هیچ …. کسی بهم زن جنده نمیداد چون بیکار بودم . چون خرج خودم رو نمی تونستم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				24 سالم سکسی بود … اما هنوز بی کار</p>
<h3>بودم شاه کس . از دار دنیا یه خونه 40 متری داشتم</h3>
<p>و دیگه هیچ ، نه خونواده کونی ای ، نه فامیلی ، فقط هیچ و هیچ و هیچ …. کسی بهم</p>
<h4>زن جنده نمیداد چون بیکار بودم . چون خرج خودم رو</h4>
<p>نمی تونستم در بیارم . با پستون پنجاه هزار تومن حقوقو بیمه فوت پدرم زندگیم رو سر میکردم . کارم فقط</p>
<h5>این شده کوس بود که صبحهای زود از خواب بلند میشدم</h5>
<p>و میرفتم سر کوچه یه روزنامه همشهری میخریدم و اگهی های استخدامش رو ورق میزدم تا شاید بتونم واسه خودم یه کاری سکس داستان پیدا کنم .</p>
<h6>اما هیچ کس من رو قبول نمی کرد ایران سکس .آخه نه</h6>
<p>ضامنی داشتم ، نه ماشینی ، نه موتوری … !تا اینکه یه روز که مثله بقیه روزا داشتم کاغذای توی روزنامه رو ورق میزدم ، چشمم خورد به یه اگهی که به یک کارگر جوون برای نظافت منزل شخصی نیاز داشتند . شماره رو با یه چند تا شماره دیگه تویه کاغذ یادداشت کردم و رفتم سراغ تلفن عمومی سر کوچمون و اولین کاری که کردم با شماره همون اگهیه که نظافتچی می خواستند تماس گرفتم … یه خانوم تقریبا میان سالی گوشی رو برداشت . گفتم :&#8221; من در مورد اون اگهی که توی روزنامه دادید مزاحم میشم &#8221; ازم پرسید : تحصیلاتتون چیه ؟ گفتم : دیپلم .گفت : وسیله نقلیه هم دارید ؟ گفتم : نه !گفتش : متاسفیم . شخصی رو که ما در نظر داریم باید وسیله نقلیه در اختیار داشته باشه . چون منزل ما بد مسیره و سمت کوهپایه های شماله تهرانه . . منم که از این اگهی هم ناامید شده بودم ،به شوخی جواب دادم : بابا ماشین ندارم ، خوشتیپ که هستم ! یه خنده نازی پشت گوشی کرد و گفت : ازت خوشم اومد . پاشو بیا ببینیم چقدر خوشتیپی ! خلاصه آدرس و ازش گرفتم و همون موقع به سمت خونشون حرکت کردم . دو ساعتی تو راه بودم تا اینکه بالاخره رسید م . یه خونه ویلایی بزرگ که ته خیابون ولنجک بود ! زنگ رو فشار دادم . بعد از چند لحظه همون خانومی که از پشت گوشی تلفن باهام صحبت کرده بود گوشی رو برداشت . گفتم من همونی هستم که امروز در مورد اون اگهی با …. هنوز حرفم تموم نشده بود که با آیفن در رو باز کرد و گفت : بفرمایید داخل . چقدر خونه زیبایی بود . دور تا دور ویلا حیاط پارک مانندی بود که آدم وقتی از وسطش رد می شد حظ می کرد. در زدم . بعد از چند لحظه یه خانوم خوشگل و ناز در رو باز کرد و گفت : بفرمائید ! از همون برخورد اول فهمیدم که اینجا مثله جاهای دیگه نیست که قبلا به اونجاها رفت و آمد داشتم . چراش رو خودتون یه کم جلوتر می فهمید . داخل که نشستم یه صندلی گذاشت جلوی من و رو کرد بهم و گفت : نه ! مثل اینکه واقعا&#8221; خوش تیپ هستید . من مینو هستم . شما خودتون رو معرفی نمی کنید ؟ منم که تا حالا یه زن بیحجاب رو به جز مادرم محارمم جلوی روم ندیده بودم ، یه کم منو من کردم و گفتم : منم کامیار هستم که البته صدام میکنند کامی ! گفت : خیلی خوشبختم ! بعد ازم خواست تا خودم رو با میوه ها پذیرایی کنم تا برام یه نوشیدنی گرم یباره ! خیلی تعجب کرده بودم . انگار نه انگار که من برای نظافت کردن خونه اومده بودم . راستش رو بخواید یه جورایی باور کرده بودم که واقعا خوش قیافه خوش تیپ هستم که انقدر تحویلم میگیرند . اما از هرچی بگذریم نمی تونم از کون مینو بگذرم که بد چیزی بود !! یه پیرهن یقه هفت گشاد صورتی تنش بود طوری که راحت میتونستی سینه بندش رو ببینی ! یه شلوار پاچه کوتاه تنگ ساده رنگه پاش کرده بود که وقتی پشت به من کرد تا برام یه نوشیدنی بیاره ، اون کون قلمبه شدش داشت دیوونم میکرد . از شما چه پنهون همون موقع کیرم بد جوری شق کرد ، دستم رو تو کردم تو جیبم و سر کیرم رو از همونجا گرفتم تا معلوم نشه کیرم راست شده ! دو سه دقیقه بعد دیدم یه سینی دستش گرفته و داره میاد . دو تا فنجون قهوه ریخته بود . ازش تشکر کردم و گفتم : دیگه شما خیلی خجالتم دادید . خوب ! اگه ممکنه بریم سر اصل مطلب ، کار من اینجا چیه ؟ یه ته خنده ای کرد و گفت : تنها کاری که ما اینجا از آقا کامی می خوایم اینه که مراقب گلهای گلخونه ما باشید ، همین ! منم که اصلا&#8221; فکرش رو نمیکردم که کارم انقدر راحت باشه سریع قبول کردم و پرسیدم : ببخشید که اینو میپرسم ! حقوق من چقدره ؟ جواب داد ؟ حقوق شما فعلا ماهی 140 هزار تومانه و اولین حقوقتون رو هم همین امروز میگیرید ! دیگه داشتم از تعجب شاخ در می آ وردم . رفت و یه دسته چک آورد و صد و چهل هزار تومن نوشت و برگه چک رو بهم داد و گفت : مبارکه ! میتونید از همین امروز مشغول شید ! منم از جام بلند شدم و اومدم که برم سمت گلخونه گفت : راستی کامی ! یادم رفت بقیه اعضای خانواده رو خدمتت معرفی کنم … من یه دختر دارم که 21 سالشه و یه پسر 14 ساله هم دارم اما شوهرم خیلی وقته عمرش رو داده به شما . بعد گفت : الان هم دخترم دانشگاست و پسرم هم مدرسه . تا یکی دو ساعت دیگه پیداشون میشه . من هم خودم فعلا خانه دارم اما قبلا پرستار بودم ! سرم رو به علامت خوشحال شدن از آشنایی با مینو تکون دادم و لبخند کوچیکی زدم و به سمت گلخونه رفتم . یه دو ساعتی گذشت که صدای زنگ در اومد . مینو داد زد : کامی جان ؟! لطفا&#8221; در رو باز کن . آیفون رو زدم . دختر مینو بود با پسر 14 سالش ! اما چه دختری و چه پسری . یکی از یکی حوری تر !! ای کاش هیچ وقت نمیدیدمش ! تا وارد خونه شد سلام ریزی داد ! و مقنعش رو جلوی من در آورد و پشت سرش هم مانتوش رو . یه تاپ سفید تنگ تنش بود طوری که سینه های اناریش هر کسی رو وسوسه میکرد . از اون ورم یه دامن کوتاه نقرهای ! اومد طرف من و گفت : من ژینا هستم و اونم برادرم باربد ! گفتم : از آشناییتون خیلی خوشحالم . منم کامیار هستم ! این اولین لحظه آشنایی من و ژینا بود . ژینایی که بعدها … بگذریم . من روزها سر کار می اومدم و سعی میکردم شبها دیر وقت برم خونه تا بتونم هرچه بیشتر ژینا رو ببینم ، ژینا هم کم کم با من خودمونی شد . بعد از ظهرها که خونه میومد خیلی با هم حرف میزدیم تا اینکه اون اتفاق افتاد ….. یه روز صبح که ژینا و باربد به دانشکده و مدرسشون رفته بودند ، همینطور که داشتم روی نردبون شیشه های پاسیو ی گلخونه رو تمیز میکردم ، نمی دونم یه دفعه چی شد که سرم گیج رفت و از بالای نردبون افتادم پایین و یه فریادی زدم . مینو هم که صدای منو شنید ، سریع دوید طرف من و گفت : چی کار کردی با خ<br />
ودت کامی ؟ منم خودمو به اه و ناله کردن زدم و گفتم نمی دونم . فکر کنم کتفم شکست ! بهم گفت : تکون نخور ببینم چیشده . پرسید کجات درد میکنه ؟ با سر به کتفم اشاره کردم . یه کم که با کتفم ور رفت گفت : پاشو دیگه نازنکن ! ما یه عمر پرستار بودیم! راست میگفت ! اصلا درد نداشت ! خواستم که از جام بلند شم گفت : کجا ؟! پیرهنت رو در بیار ببینم حالا واقعا چیزی نشده ؟ جواب دادم : نمیخواد . اما گفت : نمیشه ! باید ببینم ! خودش دگمه های پیرهنم رو یکی یکی باز کرد و وقتی قشنگ پیرهنم رو در آورد یه نگاهی به چشمام انداخت و شروع به ور رفتن با کتفام کرد : &#8221; اینجاش درد داره ؟! … اینجاش ؟ … اینجا چی …؟ اینجا …. &#8221; دست لطیف مینو داشت وسوسم میکرد . زیر چشمی یه نگاه به چشماش انداختم . غافل از اینکه اونم زیر چشمی منو نگاه میکرد . هر دومون از نگاههای هم فهمیدیم که از هم چی میخوایم ! دستم رو بردم سمت شونه هاش و کتفاش رو مالوندم … مخالفتی نکرد . اینبار عمیق تر نگاهش کردم ! لبام رو بردم جلو .. جلوتر … چسبوندم رو لباش . شروع کردم بوسه های ریز رو از لب و صورتش گرفتن … همینجوری که غرق بوسش کرده بودم ، بغلش کردم و تنش رو رو تن خودم رو زمین انداختم . با زبونم بین لبهاش رو خیس کردم و آروم پیرهنش رو از سرش کشیدم بیرون . خودش دستش رو برد پشت کمرش و بند کرست صورتی رنگش و و با دستای نحیفش باز کرد . حالا دیگه گرمی تنش و نرمی سینه هاش رو رو تنم حس میکردم دهنمو بردم طرف سینه هاش و و نوک سینه شو گذاشتم لای دندونام و گاز کاز کردم … اونجا بود که صدای اخ اه اووف مینو به هوا رفت … هرچی بیشتر داد میزد کیرم بیشتر شق میکرد . وای که چه لذتی داشت . دستمو بردم جلو شلوارش تا زیپ شلوارش رو بکشم پایین . اما گفت : کامی نه ! ولی من توجهی نکردم . دستش رو کنار زدو رو زیپش رو پایین کشیدم . مینو انقدر حشری شده بود که دیگه اصلا&#8221; مخالفتی نکرد . دستمو بردم تو زیپش . شورت پاش نبود … آررو دستمو گذاشتم رو کسش ، یه کم مرطوب شده بود … با دو تا انگشتام شروع کردم به مالوندن روی کسش .. مینو هم با یه دستش چوچولشو می مالوندش و با یه دست دیگش کیر منو می مالوند . یه کم که با کیرم بازی کرد ، دگمه های شلوارم رو باز کرد و کیرم رو از لای جای زیپش آورد بیرون . کف دستش و با زبونش لیس زد و با همون دست شروع کرد به مالوندن کیرم … هنوز هیچی نشده بود داشت آبم میومد . نمی خواستم نکرده تو سوراخ آبم بیا د … واسه همین از جام بلند شدم و شلوارم رو کامل در آوردم و سر کیرم رو یه کم با آب دهنم خیس کردم و خوابیدم رو مینو …. یه کم سر کیرم و رو کسش مالیدم و تا اومدم تو کسش فرو کنم از شانس بدم یهو متوجه شدم یکی در خونه رو باز کرد . انقدر فاصله ما با در ورودی کم بود که تا در باز شد دیدم …. اون ژینا بود . هیچ وقت تاحالا تو عمرم انقدر از خودم خجالت نکشیده بودم . سریع خودمو از رو تن مینو جمع کردم &#8230; از جام بلند شدم و یه گوشه ای نشستم . نمی تونستم تصور کنم که ژینا منو تو اون وضع دیده . جرات نگاه کردن تو چشماش رو نداشتم . چند لحظه ای سرم پایین بود و صدای هیچ کی در نمی اومد ، مینو هم شلوارشو پاش کرد و سینه بندش رو بست و رفت تو اتاقش . من موندم و ژینا &#8230; با پررویی یه کم سرم رو بلند کردم که ببینم ژینا چه حالی داره &#8230; آروم و با شرمندگی سرم و آوردم بالا ، صاف داشت تو چشمای من نگاه می کرد در حالی که یه قطره اشک کوچیک از کنار چشمای قشنگش ، رو گونه هاش سر می خورد &#8230; بدون اینکه چیزی به من بگه در رو بست و از خونه زد بیرون ، اون لحظه بود که از خودم متنفر شدم ، تنفر از اینکه چطور تونستم از اعتمادی که ژینا به من کرده بود سوء استفاده کنم . اون حتی یه فحش کوچولو هم به من نداد &#8230;. از روی خجالت حتی نمی تونستم برم دنبال ژینا تا ازش معذرت خواهی کنم . آخه بهش چی میگفتم ؟ میگفتم ببخشید که با مادرت حال کردم ؟! دیگه خودم حساب کار خودم دستم اومده بود &#8230;. تو اون سکوتی که تو خونه حاکم شده بود ، وسایلم رو جمع کردم و ساکم رو انداخت رو کولم و برای همیشه با اون خونه خداحافظی کردم . دیگه اونجا جای موندن من نبود ، تازه به اونجا عادت کرده بودم ! ای کاش هیچ وقت از اون نردبون پرت نمی شدم . نمی دونم مقصر کی بود ؟ من یا مینو ؟! اما به هر حال من در حق ژینا نامردی تمام کرده بودم . نمی دونستم ژینا انقدر منو دوست داره ، اینو از نگاه اخرش فهمیدم که بدون اینکه به من چیزی بگه از خونه زد بیرون، آره ! منم ژینا رو دوست داشتم ، شاید عاشقش بودم ؛ اما آخه کی میومد با یه پسری که حقوقش ماهی چهل هزار تومن بود ازدواج کنه ؟ اونم ژینایی که حداقل یه خونه دو هزار متری تو ولنجک داشت ؟ هان !؟ کی میومد &#8230; خلاصه اون روز گذشت و من از اون خونه زیبا رفتم و کارم رو هم خودم از دست خودم گرفتم ! دیگه از اون روز به بعد هیچ وقت سر کار نرفتم ، هیچ وقت صبحهای زود بلند نشدم که برم روزنامه همشهری بخرم ، هیچ وقت آگهی های روزنامه رو ورق نزدم &#8230;. مثله دیوونه ها هر روز تا دیر وقت تو رختخواب می خوابیدم ؛ وقتی پا میشدم یه چیزی می خوردم و باز میرفتم تو رختخواب و به ژینا و خاطراتم از اون خونه فکر می کردم ؛ به این فکر می کردم که چطور خودم رو بدبخت کردم . همش به خودم فحش میدادم که خره ! شاید ژینا هم عاشق تو بود ، شاید می تونستی با اون ازدواج کنی ، شاید &#8230;. گذشت &#8230;. یه دو ماهی از اون روز گذشت و منم دیگه پس اندازم تموم شده بود و به سختی به زندگی دیوونه وارم ادامه میدادم تا اینکه یه روز که مثل همیشه تو خواب عمیق بودم ، با صدای زنگ در از خواب پریدم . از جام بلند شدم و همینجوری که یه شورتک بلند پام بود و چشم<br />
ام هم از هم باز نمی شد ، رفتم سراغ در ؛ گفتم : کیه ؟ کسی جوابمو نداد . باز پرسیدم کیه ؟ اینبار هم کسی جوابم رو نداد . در رو باز کردم . یه که به اونی که پشت در بود نگاه کردم ! باورم نمی شد . چشمام رو باز مالوندم . فکر کردم هنوز خوابم . نه ! اشتباه نمی دیدم . اون ژینا بود !! انقدر جا خورده بودم که سلامم یادم رفت ، تا اینکه خودش گفت : سلام ! با همون قیافه ژولیده از خواب بلند شده با صدای آروم گفتم : سلام ژینا &#8230; گفت : دعوت نمی کنی بیام تو ؟ با تعجب گفته : تو ؟! گفت : آره دیگه ! نمیذاری بیام ؟ در رو باز کردم و گفتم : بفرمایید &#8230; دست و پام رو گم کرده بودم . نمی دو نستم واسه چی اومده اینجا ! خونه هم خیلی به هم ریخته بود . خیلی هم کوچیک ! وسایل داخل خونه فقط یه تخت خواب بود یه تلویزیون! از خونمون هم جلوی ژینا خجالت کشیده بودم &#8230;. اومد داخل و خودش رفت رو تخت نشست . منم گفتم : شما چند لحظه منتظر باشید من الان میام . گفت : باشه . سریع رفتم تو دستشویی و یه دستی به سر و روم کشیدم . بعدش بدو بدو رفتم سر کوچه وچند نوع میوه و یه بسته شکلات گرفتم و برگشتم . میوه ها رو شستم و ریختم تو یه ظرف و اومدم تو اتاق . ظرف میوه ها رو کنار ژینا رو تخت گذاشتم و خودم هم کنار ظرف نشستم ! هنوز نمی دونستم ژینا با من چی کار داره . گیج بودم &#8230; از رو شرمندگیم هم نمی تونستم حرفی بزنم . چند لحظه ای هر دو مون ساکت بودیم . تا اینکه ژینا سر صحبت رو باز کرد . ازم پرسید : فکر کردی برای چی اومدم اینجا ؟! گفتم : نمی دونم . یه کم مکث کرد و گفت : میدونی چی شده ؟ گفتم نه ! گفت : مینو یه ماه پیش مرد ! اینو که گفت خیلی جا خوردم . پرسیدم : چطوری ؟ آهسته جواب داد : تصادف ! حالم خیلی گرفته شد سرم رو انداختم پایین و با ناراحتی به ژینا گفته : من واقعا متاسفم . تسلیت میگم . بقای جون خودت باشه . ادامه داد و گفت : اومدم اینجا تا ازت راهنمایی بگیرم ! گفتم : از من ؟! گفت : آره ، فقط از تو بر میاد . جواب دادم هر کاری از دستم بر بیاد دریغ &#8230; هنوز حرفم تموم نشده بود ، پرید تو حرفم و گفت : میدونی گناه من چیه ؟ پرسیدم : منظورت چیه ؟ گفت : گناه من اینه که عاشق مردی شدم که با مادرم سکس داشته ، عاشق یه مرد نامرد شدم ؛ عاشق یه مرد بی معرفت . عاشق یه مردی که میدونست من دوسش دارم اما &#8230;. از بس خجالت کشیدم ، با صدای بلند حرفاشو قطع کردم و گفتم : بسه دیگه ژینا ! انقدر منو اذیت نکن ! خودم می دونم چه غلطی کردم ! بغض ژینا شکست و گفت : نه تو نمی دونی چی کار کردی ، نمی دونی ! مادر من به خاطر تو مرد . اون تصادف نکرده . اون خود کشی کرده ! &#8230; دیگه سرم داشت گیج می رفت . نمی دونستم چه جوابی بدم . همینطور به شیون هاش ادامه داد و گفت : با این همه دوستت دارم . اما نمی تونم با تو باشم و نمی تونم هم که با تو نباشم ! من می خواستم تو مال من باشی اما تو همه چیز رو خراب کردی ، خراب &#8230; یه دستمال کاغذی برداشتم و اشکاش رو پاک کردم . صورتش رو نوازش کردم . بغلش کردم . گونه هاشو بوسیدم &#8230; اما اشکهاش بند نمی اومد . نمی دونم چش شده بود . یه چند لحظه بعد از جاش بلند شد و گفت : خوب دیگه من باید برم . دستش رو گرفتم و گفتم کجا ؟ گفت : یه نفر اون بیرون منتظر منه . گفتم : کی ؟ گفت : شوهرم ! آه &#8230;. دنیا رو سرم خراب شد . دست و پام سست شد . نشستم رو تخت . ژینا گفت : خداحافظ . خداحافظ تا همیشه ! &#8230; یه نگاهی تو عمق چشماش کردم و با چشمام بهش حالی کردم که منو ببخش ژینا &#8230; ژینا روش رو پشت به من کرد . من فکر کردم می خواد از خونه بره بیرون ، در کیفش رو با کرد ، یه چاقوی بزرگ در آورد . بلند داد زدو گفت : خدااا &#8230;&#8230;&#8230;. و با ضربه های چاقو سینش رو پاره پاره کرد ! انگار داشتم خواب میدیدم . سر جام خشک شده بودم . نمی دونم چرا نمی تونستم جلوی ژینا رو بگیرم . انگار پاهام خشک شده بود . جلوی من داشت خودش و پر پر میکرد . بغض جلوی چشمام رو گرفت . از ته دل داد زدم : ژینا &#8230; آخه چرا این کار رو با خودت کردی دختر &#8230; چرا &#8230; چاقو رو از دستاش گرفتم . بی حال افتاد رو زمین . بلد نبودم این موقعها چی کار کنم . با چی خون رو بند بیارم . اخه کجاش رو با دستمال می بستم ، همه جای بدنش با کارد ، پاره پاره شده بود . آروم دستمو گذاشتم رو صورت ژینا &#8230; همینجوری که بغض کرده بودم ، تو چشمای نازش نگاه کردم و گفتم : دوست دارم ژینا ! به اندازه تمام دنیا و لبهای خونیش رو بوسیدم . ژینا هم لبخندی زد و چشماش رو بست &#8230; ژینا مرد &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;. آره ! من باعث خودکشی ژینا بودم . چاقو رو از دست ژینا در آوردم . دیوونه شده یودم . می خواستم خودم رو مثل ژینا از زندگی راحت کنم . می خواستم خودم رو به سزای اعمالم برسونم . دست ژینا رو تو دستم فشار دادم و آروم گفتم : منم الان میام ژینا . &#8230; همین الان &#8230;. چاقو رو بردم بالا تا تو سینم فرو کنم که &#8230; صدای زنگ اومد . زنگ در ! جا خوردم &#8230; یه چیزی بهم می گفت : برو ببین کیه &#8230; بلند شدم . از لای پنجره نگاه کردم . یه مرد خوش تیپ بود که زنگ در رو داشت از جا می کند ! فکر کنم متوجه سر و صداهای داخل شده بود . دوزاریم افتاد که شوهر ژیناست ! دست پاچه تر شدم و &#8230;.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b3-%da%98%d9%84%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%a2%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%ae%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174008</post-id>	</item>
		<item>
		<title>یه فیلم پورن ساده</title>
		<link>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 13 May 2019 06:19:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[استادی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتر]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اووردم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادن]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[برقصیم]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدنم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پولدار]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتیپ]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[درسخون]]></category>
		<category><![CDATA[درندشت]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دهنشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[روابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سرگیجه]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[صحبتای]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخونه]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورم]]></category>
		<category><![CDATA[مدتهاست]]></category>
		<category><![CDATA[مدیرمون]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[مواقعی]]></category>
		<category><![CDATA[نامزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسید]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[ندیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهشون]]></category>
		<category><![CDATA[هزاران]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[ورداشت]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکسی امیر از اون خفن پولدارا شاه کس بود . یعنی هنوزم هست . از بچگی با دخترا تریپ رفاقت زیادی داشت . کونی تقریبا هر چی دختر با کلاس و خوشگل تو محل بود اون رو می شناخت جنده و امکان نداشت یه دختری اون رو بشناسه و بهش دو سه باری زنگ نزده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				سکسی امیر از اون خفن</p>
<h3>پولدارا شاه کس بود . یعنی هنوزم هست . از بچگی با</h3>
<p>دخترا تریپ رفاقت زیادی داشت . کونی تقریبا هر چی دختر با کلاس و خوشگل تو محل بود اون رو می</p>
<h4>شناخت جنده و امکان نداشت یه دختری اون رو بشناسه و</h4>
<p>بهش دو سه باری زنگ نزده پستون باشه . البته هیچ دختری به جز من چرمنگ ! اولین بار تو خیابون</p>
<h5>دیدمش . کوس بعد تو یه پارتی و بعدش تقریبا تو</h5>
<p>هر مهمونی که می رفتم . پسری بود که من خیلی می پسندیدمش . با کلاس ، بر خلاف پسرای دیگه ی سکس داستان محل درسخون و</p>
<h6>خوشتیپ . البته از نظر من . خیلی ایران سکس ها می</h6>
<p>گفتن قیافه اش بی نمکه اما خوب من قیافه اش رو می پسندیدم . ماجرا گذشت تا اینکه یه بار تو یه پارتی بهش گفتم دلم براش تنگ می شه . اونم یه ذره سرخ و سفید شد و همه دخترا از تعجب دهنشون کف کرد. سابقه نداشت اون جلوی دختری خجالت بکشه خصوصا سر این مسائل . اونم زیر لب گفت منم همینطور و بعد رفت سوار ماشینش شد و رفت که رفت . دیگه مدتها ندیدمش . اما همه جا ازش حرف می زدن . منم آهی از ته دل می کشیدم و به مواقعی که با هزاران منت کشی بلندش می کردم با هم برقصیم فک می کردم . دو سال گذشت و من رسیدم به سوم دبیرستان . درست موقع تریپ مثبت گذاشتنام بود . با هر چی پسر بود قطع رابطه کرده بودم و رفته بودم تو لاک خودم . گاهی می رفتم دانشگاه و درس می خوندم و خلاصه شده بودم مریمیه عزیز مامان ! یه دفعه سرم رو عین بچه های خوب انداخته بودم پایین و داشتم می رفتم تو کتابخونه ی دانشگاه که دیدم یه نردبون درازی ایستاد جلوم . وقتی سرم رو بردم بالا دیدم سیناس . لبخند زد و گفت : چطوری مریم ؟ یه ذره شوکه شده بودم . باورم نمی شد خودش باشه اما خودش بود . فقط باز هم قد کشیده بود و صورتش مرونه تر شده بود . خلاصه آقا امير به جای کتابخونه من رو با ماکزیماش برد رستوران جام جم و یه ناهار حسابی بهم داد . کلی با هم گپ زدیم . فهمیدم تو همون دانشگاه درس می خونه و قراره مهندس مکانیک بشه . وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم شمارش رو که روی کارت نوشته شده بود بهم داد و بازم سرخ و سفید شد . بعدشم گفت خیلی زود می بینمت . اوایل روم نمی شد بهش زنگ بزنم . از وقتی با شهاب دوست پسر آخریم بهم زده بودم حرف زدن با پسرا یادم رفته بود . بالاخره هم اون تحمل نیوورد و اومد دم مدرسه دنبالم . بعد از اون کم کم عادت کردم که بهش زنگ بزنم . اگر چه بیشتر اوقات سر کار بود و وقت نمی کرد با هام حرف بزنه . سه 4 ماه به این منوال گذشت تا اینکه یه روز با یه مبایل اومد و اونو داد به من . بعدشم گفت از این به بعد منتظر زنگم باش . خلاصه دیدارامون کمتر شد اما در عوض تماسهامون بیشتر . ماه رمضون بود که یه روز باز اومد دم مدرسه دنبالم . خیلی شیک و پیک کرده بود . درست جلوی چش مدیر مدرسه اومد سلام کرد و گلی رو که دستش بود داد بهم . پیش خودم گفتم دیگه حتما اخراجم اما چیزی نشد. امير با مدیرمون آشنا در اومد و من رو هم دختر خاله اش معرفی کرد . گفت بیا با هم بریم کارت دارم . گفتم : آخه مامانم &#8230; گفت : بهش زنگ بزن بگو دیرتر می رسی . نشتس پشت فرمون و یه راست منو برد الهیه . رفتیم جلوی یک مغازه که بیشتر شبیه یه گاو صندوق بزرگ می موند . بعد از گذشت از شونصد تا در بود که فهمیدم اونجا یه طلا فروشیه . بعدا فهمیدم که مال مامان سیناس . با کلی عزت و احترام ما رو نشوندن امير یه ژورنال داد دستم و گفت یکی از اینا رو انتخاب کن . وقتی که بازش کردم دیدم همه اش انگشتره . نمی فهمیدم که منظورش از این کارا چیه . ازش پرسیدم . گفت می خوام برای مامانم بخرم . وقتی نگاهشون می کردم سرم گیچ می رفت . قیمتهای چند هزار دلاری با برلیان های چند قیراتی &#8230; بالاخره یکیشون رو انتخاب کردم و بعدا فهمیدم که امير اون رو برای من سفارش داده بوده . کم کم ماجرای دوستیمون رو به مامان گفتم اما نه مستقیم . مامانم هم چیزی نمی گفت و فقط لبخند می زد . من و امير دیگه خیلی با هم صمیمی شده بودیم طوری که وقتی با هم بودیم و بین دوستان اون مجبورم می کرد انگشتر رو دست چپم بندازم و همه جا هم می گفت که نامزدشم . بالاخره کار از اینم بالاتر گرفت . یه روز دوباره امير اومد دنبالم و منو برد به خونشون که تو خیابون مریم بود . یه خونه ی درندشت وسط یه باغ دردندشت تر . امير تو یه سوییت مستقل از ساختمون اصلی بود که باباش براش ساخته بود . اولش با صحبتای همیشگی شروع شد . بعد امير یه گیلاس مشروب رو گذاشت جلوم و خودشم یکی ورداشت و گفت به سلامتی هم دیگه . من با وجودی که تا حالا مشروب نخورده بودم یه ذره خوردم که دیدم حالم داره بد می شه . بهش گفتم . اونم گفت خیلی ناز نازی هستی . بعد اومد پیشم نشست و دستش رو انداخت دور کمرم . منتظر بودم که باز ازم لب بگیره . عادتش بود که همیشه در این حالت لب بگیره که دیدم گفت می خوام لختت رو ببینم . دو تا شاخ رو سرم سبز شد . از این حرفا تا حالا نزده بود . حرفش رو تکرار کرد و منم باز فقط نگاهش کردم که این دفعه شاکی شد و داد زد . می خوام لختت رو ببینم . تا اون موقع عصبانیتش رو ندیده بودم گریه ام گرفته بود . من حتی جلوی مامانم هم بدون لباس اونم بلوز شلوار نمی رفتم . به هر حال حرفش رو گوش کردم و لباسم رو در اووردم . با قدی در حدود 176 و 55 کیلو وزن حدس بزنید چطور هیکلی می تونستم داشته باشم . امير که حسابی کیفش کوک شده بود ازم لب گرفت . این کارش بهم آرامش داد و برای یه لحظه اشکم رو بند آورد اما بعد کرواتش رو باز کرد و گفت لباسم رو در بیار . منم شروع کردم به باز کردن دکمه هاش . در عین حال گریه می کردم اما اون هیچی نمی گفت . شلوارش رو هم در آورد و من رو خوابوند روی تختش . سوتینم رو باز کرد و شروع کرد به لیسیدن سینه هام . من حال عجیبی داشتم . تا اون موقع نه فیلم سکسی دیده بودم و نه از لب گرفتن جلو تر رفته بودم اما اون تو کارش استاد بود . یه کم که گذشت سرش رو برد روی شرتم و کسم رو بوسید . دیگه واقعا حالم خراب شده بود . یه ذره با کسم از روی شرت ور رفت و بعد اونو در آورد . اول انگشتش رو کرد توم . آروم شروع کرد به گردوندن اون توی کسم . خیلی بهم حال می داد اما سرم داشت گیچ می رفت . چون رشته ام تجربی بود می دونستم که این سرگیجه طبیعیه . کم کم انگشتش رو بیرون آورد . پاهام ر از هم باز نگه می داشت و لیسم می زد . منم در عین اینکه گریه می کردم لذت می بردم . بالاخره اونقدر لیسم زد که حالم خراب شد . شورتش رو در آورد و کیر شق شده اش رو تحویلم داد و گفت بخورش . گفتم چطوری که دیدم تلویزیون رو روشن کرد و زد روی یه فیلم سکسی . . سعی می کردم که درست مثل دختره کیرش رو بخورم اما خوب بلد نبودم . امير فقط گفت اشکالی نداره زود یاد می گیری . دوباره شورع کرد به لیسیدن سینه هام و بوسیدنم . بعد چنند لحظه مکث کرد وو گفت . مریمی اینجوری حال نمی ده می خوام بکنمت . وا ویلا ! همینم مونده بود . حالا بیا و درستش کن . می دونست من بهش نه نمی گم . البته یه صدایی از ته حلقم در اومد و گفت بذار برای بعد اما اون یه اخم کرد و صدا هم خفه شد . یه بالش گذاشت زیر باسنم و یه کرم مالید سر کیرش . بعد هم آروم اون رو گذاشت تو . اولش خیلی آروم می رفت جلو بعد یه فشار داد که تمام بدنم تا مغز سرم سوخت . اما جیکم در نیومد . کیر اون خیلی کلفت بود و کس من تنگ و جفتمون حسابی داشتیم لذت می بردیم . البته من بیشتر می ترسیدم اما چند بار که جلو عقبم کرد حالم بهتر شد و التماس کردم که بیشتر این کار رو بکنه . اونم تند تر این کار رو می کرد تا اینکه یهو همه جای بدنم لرزید و جیغ زدم . اونم کیرش رو کشید بیرون و آبش رو ریخت روی سینه هام . بعدم دوباره چند دیقه ازم لب گرفت . نشست کنارم و با موهام بازی کرد و یه ذره آرومم کرد . با هم دوش گرفتیم . ایستادن برام سخت بود . سرم گیج می رفت . اون بدنم رو شست و بعد رسوندم خونه . به محض رسیدن به خونه رفتم تو اتاقم و یه دل سیر گریه کردم . هیچ کس ازم نپرسید چی شده . الآن از اون ماجرا 3 سال می گذره و من دیگه 20 سالمه . همون سال تابستون با امير نامزد کردم . فک نمی کردم بابام رضایت بده به اون زودی نامزد کنم اما خوب کی بدش میاد دامادش پولدار باشه . هنوزم من و امير نامزدیم . مثلا ! چو مدتهاست که روابطمون بیشتر شبیه زن و شوهرا می مونه . به هر حال ماجرای سکس من برای خودم عحیب بود چون تا اون موقع سکسی نداشته بودم و حتی از شنیدن اسم سکس هم حالم بد می شد . اما الآن تو این 3 ساله واسه خودم استادی شدم !		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173836</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شاه کس خوشگل و خوش هیکل رو باید هرجا دیدی بکنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d9%87%db%8c%da%a9%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d9%87%d8%b1%d8%ac%d8%a7-%d8%af%db%8c%d8%af/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d9%87%db%8c%da%a9%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d9%87%d8%b1%d8%ac%d8%a7-%d8%af%db%8c%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 07 May 2019 04:44:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آسانسور]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[استایل]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[العملی]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتاش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوریه]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[بخاطره]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیحالی]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونش]]></category>
		<category><![CDATA[پارکینگ]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوزیشن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلش]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[چپوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولشو]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشو]]></category>
		<category><![CDATA[خداخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خدافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونه]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانشو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[دسشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتاشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوربین]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زنداییم]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سامورایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتشو]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سوپرایز]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شمارشو]]></category>
		<category><![CDATA[صدامون]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[فشارشون]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتین]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیشو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوشو]]></category>
		<category><![CDATA[متنفرم]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابی]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوری]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادی]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدمو]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگاییدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکه]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخورم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاشت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هیکلیم! فقط مث سگ زبون فیلم سکسی بازو کصکشمD:این خاطره مربوط به سه روز پیشه و اینقدر این داستان واسم جالب بود که نتونستم جلوی خودمو بگیرم سکسی و با شما به اشتراک نزارمش:)دقیقا &#8220;۱۱&#8221; شاه کس روز پیش ما دعوت شدیم به خونه داییم و ازونجایی که من از داییم و کونی اون پسره [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>هیکلیم! فقط مث سگ زبون فیلم سکسی بازو کصکشمD:این خاطره مربوط به سه</h2>
<p>روز پیشه و اینقدر این داستان واسم جالب بود که نتونستم جلوی خودمو بگیرم سکسی و با شما به اشتراک نزارمش:)دقیقا</p>
<h3>&#8220;۱۱&#8221; شاه کس روز پیش ما دعوت شدیم به خونه داییم و</h3>
<p>ازونجایی که من از داییم و کونی اون پسره اوبیش و زنه مشترکش با کل ۲۱ منطقه تهران متنفرم در همون</p>
<h4>لحظه جنده اول مخالفت کردم و سریعا به دوست دخترم یه</h4>
<p>پی ام با مضمون: &#8220;امشب مامان پستون اینا نیستن سر راه یه پَک وید گُل بگیر بیا لش کنیم&#8221;ولی مامانم گفت</p>
<h5>تو بیجا کوس میکنی زشته دعوت کردن و باید بیای وگرنه</h5>
<p>شب تو کوچه میخوابی و منم اون پی ام رو ادیت کردم به مضمون:&#8221;من میرم خونه داییم اینا آفلاینم فعلا خدافظ&#8221;:(((نا امید سکس داستان لش کرده بودم</p>
<h6>رو تختم و داشتم خودمو واسه رو به ایران سکس رو شدن</h6>
<p>با اون کصخلا آماده میکردم که مامانم گفت پاشو آماده شو!لباسامو پوشیدم یکم به خودم عطر زدم موهامو شونه کردم و رفتم پارکینگ منتظر مامانم اینا و ازونجایی که مامانم ۱ ساعت آماده شدنش طول میکشه یه نصف رول که از قبل قایمش کرده بودمو روشن کردم کشیدم و نفازولینو چکوندم و منتظر بودم که بیان پایین اومدن حرکت کردیم و چون خونمون بهشون یکم نزدیکه پنج دقیقه ای رسیدیم!آیفونو زدیم درو باز کردن رفتیم بالا سلام علیکو این کصشرا نشستیم و پکیج سوالات تخمی تخیلی داییم که شامله &#8220;خب دانشگاه چطوره؟! کاروبار چجوری پیش میره؟! این چرا اینجوریه اون چرا اونجوریه چرا پنگوئنا زانو ندارنو ازین قبیل کصشرا!زنداییم گفت اگه حوصلت سر رفته برو تو اتاق علی منم خداخواسته قبول کردم خلاصه سر و کله زدن با اون اوبی بهتر از جواب دادن به سوالات تخمی داییم و جوکای مسخرش بود رفتم تو اتاق دیدم رو صندلی یه گوشه افتاده و سرش تو گوشیه و اصلا متوجه من نشد رفتم جلو سلام کردم سرشو اورد بالا تا منو دید یه لبخند کیری همراه جواب سلام تحویلم داد و شروع کرد به زر زدن راجب دوس دختر جدیدش که خونشون طبقه دوم ساختمون خودشونه! و هی میگفت آره خوشگله ممه هاش اینجوریه کونش اونجوریه و معلوم بود بدجوری تو کفه منم حرفاشو جدی نمیگرفتم و تعریفاشو میزاشتم پای هَوَل بودنش!تا اینکه عکسشو نشون داد و فهمیدم طفلی حق داره یه دختره ۱۸ ساله به اسم نیوشا خوش استایل و تو دل برو با لبای برجسته و چشمایی که هر پسریو دیوونه میکرد! باورم نمیشد تو ۲ ثانیه اینجوری تو نخش برم با خودم گفتم &#8220;به هر قیمتی شده باید بکنمش&#8221;همینجوری تو خیالاتم داشتم نیوشارو به ۹۸ روش سامورایی میگاییدم که علی پا شد و رفت سمت دسشویی گوشیش رو برداشتم قفلش الگو بود گرفتم جلو نور و جای انگشتاش مونده بود سریع قفلشو باز کردم و شماره دختره رو زدم تو گوشیم گوشیشو گذاشتم سر جاش و وقتی علی اومد یه لبخنده معنی دار تحویلش دادم که میشد تو چشمام کونی تورو چه به این حرفا رو خوند صبر نداشتم بریم خونه تا بهش مسیج بدمو داشتم جملات مناسب رو واسه پی ام دادن آماده میکردم که زنداییم صدامون زد بریم برا شام شامو خوردیم و بیست دقیقه بعد راهی خونه شدیم تو راه دل تو دلم نبودرسیدیم خونه رفتم تو اتاقم درو بستم و پریدم رو تختم تلگرامو باز کردمرفتم رو پروفایلش پره گل و بلبل و این متنای دخترونه دری وری بوددلو زدم به دریا و پی ام رو دادم :سلامچند دقیقا صبر کردم جوابی نیومدرفتم تو بالکن یه نخ سیگار کشیدم اومدم سر گوشیم دیدم جواب داده:شما؟!من:اگه معرفی کنم میشناسی؟گفت:نه:/گفتم: پس برای چی میپرسی!<img src="https://s.w.org/images/core/emoji/17.0.2/72x72/1f610.png" alt="😐" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /><img src="https://s.w.org/images/core/emoji/17.0.2/72x72/1f602.png" alt="😂" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" />منتظر بودم برینه بهم که دیدم جواب داد:که آشنا شیم دیگه:/این پی ام چراغ سبزی بود که جرقه کل فکرای پلید تو سرم رو زدآره خلاصه کلی چت کردیم حدود دو شبشب سوم عکسشو گرفتم و باهاش قرار گذاشتم یه کافه نزدیک خونشون و رفتیم سر قرار و فهمیدم اصلا دوس پسر نداره و این پسر دایی جقیه بنده فقط شمارشو داشته و برام خالی میبسته مث بنز شایدم دوست بودن و دختره جنده بود من نمیدونم قاضی خداس<img src="https://s.w.org/images/core/emoji/17.0.2/72x72/1f602.png" alt="😂" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" />البته احتمال مورد دوم رو بیشتر میدم چون سر قرار دوم ازش قول گرفتم بیاد خونمون!بعله قرار شد دو شنبه شب بیاد خونمون و هرچی منتظر شدم خونه خالی شه نشد ولی جا نزدماومد پایین زنگ زد گفتم وایسا میام پایینرفتم پایین و کلید پشت بومو بهش دادم و گفتم اول برو طبقه پنجم از آسانسور که خارج شدی برو پشت بوم چند دقیقه دیگه میام چون آسانسور دوربین داشت نمیشد دو نفری بریمخلاصه رفت منم یه سیگار کشیدمو رفتم بالا از تو اتاقم یه عرق کیریه دست ساز که 70% اتانول بود ۱۰% شاش اون 20% ام نمیدونم چی شد مملکت بخور بخوره به خدا خلاصه برداشتم با دوتا لیوان یبار مصرف زدم زیر هودیم و بردم بالا در پشت بومو وا کردیم رفتیم بالا و من چون خودم پاتوقم بالاس یه کاناپه داغون و یه سری خرت و پرت گذاشته بودم از قبل! رفت نشست رفتم کنارش و عرقو در آوردم و گفتمدادادادام سوپرایز دیدم قیافش عوض شد و قیافه میخوای مستم کنی سولاخیمو بچاقی رو به خودش گرفت:))گفتم مشروب میخوری دیگه گفت نه تا حالا نخوردم البته کص میگفت میخواست از زیر کار در ره شروع کردم به خالی بستن که این عرقه فلانه اینجوریه اونجوریه نابه عموم انداخته در صورتی که به سگ میدادی چپه میشد خلاصه یه پیک ریختم خوردیم مزه ام نداشتیم و این موضوع به نفع من بود چون سک میخوردیم زودتر مست میشد و من زودتر به هدف شیطانیم میرسیدم<img src="https://s.w.org/images/core/emoji/17.0.2/72x72/1f608.png" alt="😈" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" />پیک دوم و سوم رو هم رفتیم و دیدم دستو پاش شله:)) پیک چهارم رو ریختم خوردیم سر پنجمی گفت نه بسه نمیخورم! با اصرار پنجمی رو هم خوروندم و صبر کردم یه زره بگیرتش تا باقیشم به خوردش بدم خلاصه ۸ تا پیک خورد و ته دبه عرقه اندازه سه تا پیک مونده بود دستمو انداختم دور گردنش کشیدمش سمت خودم دیدم بیچاره نا نداره اصلا تو عالم دیگه ایه!کشیدمش سمت خودم لبشو بوسیدم و هی لباشو میخوردم سیر نمیشدم انگار به آرزوی بچگیم رسیده بودم وحشیانه و با ولع میخوردم و زبونمو تو دهنش میچرخوندم اومدم پایین و گردنشو میخوردمو لیس میزدم ولی عکس العملی نداشت انگار حسی نداشت دستمو گذاشتم رو اون سینه های لعنتیش یکم فشارشون دادم و لباشو محکم تر بوسیدم مانتوشو در آوردم یه تاپ نیم تنه و یه سوتین زرد تنش بود سرمارو حس نمیکرد الکله کاملا برده بودش به یه بعد دیگه دستمو بردم زیر تاپش سوتینشو هول دادم به سمت بالا ممه هاش افتاد بیرون دیدم با بیحالی یه تکون خورد و با صدای خمارو کش دار گفت بــــردیـــــا چیکـــار میـــکــنـی؟!گفتم هیشش هیچی نگو میخواست مخالفت کنه اما جون نداشت تاپشو کشیدم بالا دوتا ممه سفید با نوک قهوه ای روشن که نوکاش حسابی سیخ شده بود و فهمیدم زیادم بی اختیار نیس یه چیزایی میفهمه:)))نوکشو گرفتم بین انگشتام و اون یکی ممشو چپوندم تو دهنم میک میزدم و با زبونم نوکشو بازی میدادم تو دهنمو هی لیس میزدم و میرفتم سراغ اون یکی ممه اینکارو واسه چند دقیقه ادامه دادم مدام صدای ناله های بی جونش میخورد به گوشم و بیشتر حشریم میکرد دکمه شلوارشو باز کردم زیپشو کشیدم پایین و دستمو بردم زیر شرتش دستم سرد بود باعث شد یکم به خودش بیاد و فازش بپره سعی کرد دستمو بکشه بیرون ولی نتونست شروع کردم با مالیدن و بالا پایین کردن زل زدم تو چشمای خمارش دیدم داره نفس نفس میزنه خواستم انگشتمو بکنم تو جیغ ضعیفی زدو خودشو کشید عقب گفتم چته گفت من هنوز دخترم روانی پرده دارم منصرف شدم نمیخواستم شر شه شلوارشو شرتشو تا زانو کشیدم پایین رفتم پایین کاناپه سرمو گذاشتم بینه پاش یه کصه تمیز بیرونش کرمی تیره و توش کاملا قرمزو مرطوب بود بوی آب لزجه کصش تو دماغم پیچیده بودو کیرم مث چوب سیخو مث سنگ سفت شده بود زبونمو گذاشتم رو کصش از پایین با بالا کشیدم یه رعشه خواصی افتاد بین دوتا رونش شروع کردم به میک زدنو لیس زدن زبونمو همه جاش میکشیدم و میبُردم تو سوراخش میچرخوندمو چوچولشو بوس میکردم دستشو گذاشته بود رو سرم و فشار میداد به کصش پاهاشو قفل کرده بود و من کاملا چسبیده بودم به اون ۲۰۰ گرم گوشته بهشتی لرزه هاش بیشتر شد میخواست ارضا شه ولی حشرش اگه میخوابید نمیزاشت بکنمش! سرمو کشیدم عقب که یه ضد حال اساسی خورد گفت چیکار میکنی گفتم حشریتو لازم دارم کارم تموم شه چشم! دمر خوابوندمش رو کاناپه لای چاک کونشو وا کردم یه تف غلیظ کردم رو سوراخش گفت اییی چیکار میکنی گفتم بعدا بخاطر این تفه ازم تشکر میکنی!سرشو گذاشتم رو سوراخ کونش آروم سرشو کردم تو جا خورد یه جیغ زد و خواست پاشه دستمو گذاشتم رو کمرش و چسبوندمش به کاناپه و گفتم تکون نخور! شروع کرد به گریه و بدو بیرا که درد داره بکش بیرون نمیخوام گفتم تکون نخور دردش کمتر میشه یکم تقلا کرد دید نمیشه دیگه تکون نخورد! درش آوردم دیدم سوراخش یکم وا شده یکم دیگه کیرمو تف مالی کردم دوباره راهیش کردم به سوراخ محترم آروم آروم سانت به سانت میبردم جلو و واسه هر سانت یه جیغ میزد با بدبختی نصفشو کردم تو و خوابیدم روش شروع کردم گردنشو خوردم و سعی کردم یکم حشریش کنم تا کمتر دردو حس کمه حدود پنج دقیقه گذشت و بیخیال گردنش شدم کاملا کبود شده بود! اینبار حوصله آروم آرومو نداشتم‌ دستمو گذاشتم جلو دهنشو تا خایه بش فرو کردمو خوابیدم روش یه ثانیه نفسش بند اومدو شروع کرد به جیغ زدنو تقلا کردن هی تکون میخورد و جیغ میزدو فحش میداد ولی فایده نداشت چند دقیقه ادامه داد ولی نطیجه ای نگرفت تا اینکه بیخیال شد تو همون حالت روش خوابیده بودم و منتظر بودم دردش کم شه تا تلمبه زدنو شروع کنم! شروع کردم به عقب جلو کردن و هی سرعتشو بیشتر کردم توی دوقیقه رسما داشتم تلبمه میزدمو جاش وا شده بود همینجوری که تلمبه میزدم ازش لب میگرفتمو گردنشو میخوردم دیدم این پوزیشن زیاد مناسب نیس داگ استایل شدیم و ادامه دادم حدود سه چهار دقیقه کردم که یه حسی از نوک پام شروع کرد به بالا اومدن و یه حسی سرم شروع کرد به پایین اومدن و دوتاشون تو کیرم به هم متصل شدن و سرعت تلمبه هامو بیشتر کردمو کل آبمو خالی کردم تو کونش! انگار یکی منو از پریز کشید لش افتادم روش و سنگینیمو انداختم روش افتادیم رو کاناپه چند دقیقه همینجوری روش بودم افتاده بودمو نفس نفس میزدم تا اینکه کشیدم بیرون و دیدم سوراخش کاملا گشاد شده پا شدم شلوارمو کشیدم بالا و اونم خودشو جمع جور کرد سواره آسانسور شد و منم درو قفل کردم و بخاطره دوربین از پله ها رفتم پایین دم در بوسیدمش هیچی نمیگفت خدافظی کردیم رفت و تا یه هفته جوابمو نمیداد کم کم دوباره دلشو به دست آوردم اما فعلا که بام بیرون نمیاد!اگه تونستم بازم بکنمش حتما داستانشو براتون مینویسم شرمنده طولانی شد و ممنون که وقت گذاشتین خوندین!<img src="https://s.w.org/images/core/emoji/17.0.2/72x72/1f339.png" alt="🌹" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" />[بدرود]<img src="https://s.w.org/images/core/emoji/17.0.2/72x72/2764.png" alt="❤" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /><img src="https://s.w.org/images/core/emoji/17.0.2/72x72/2764.png" alt="❤" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" />		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d9%87%db%8c%da%a9%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d9%87%d8%b1%d8%ac%d8%a7-%d8%af%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173753</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.014 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-08 03:36:22 by W3 Total Cache
-->