<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>ترسیدی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:19:12 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>ترسیدی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>مامانی بلوند و خوشگل چه ناز نشسته و با فشار کیر پسرش رو حل میده تو کس خودش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%da%86%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%81/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%da%86%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%81/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 28 Oct 2019 09:02:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آنجایی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ایندفه]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باجناقم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمائید]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدی]]></category>
		<category><![CDATA[ترمینال]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دعوامون]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رویاهام]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[شهرشون]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فراوان]]></category>
		<category><![CDATA[فکرکردم]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورت]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلات]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[مواقعی]]></category>
		<category><![CDATA[میافته]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتوان]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میمیرم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونسته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نکردنی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[وهمزمان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[آنی(خواهر خانمم) هم باهاشونه با فیلم سکسی بچه سختشونه، با تعجب پرسیدم چرابا اتوبوس اومدن پس شاهین (باجناقم )؟ گفت مرخصی نداشته نتونسته بیاد من از رفتار سکسی آنی متنفر بودم چون هم فضول بود شاه کس هم حسود بود هم من نمیتونستم بکنمش این سومی از همه مهمتر بود ولی یه کونی جورایی عاشق [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>آنی(خواهر خانمم) هم باهاشونه با فیلم سکسی بچه سختشونه، با تعجب پرسیدم چرابا</h2>
<p>اتوبوس اومدن پس شاهین (باجناقم )؟ گفت مرخصی نداشته نتونسته بیاد من از رفتار سکسی آنی متنفر بودم چون هم فضول</p>
<h3>بود شاه کس هم حسود بود هم من نمیتونستم بکنمش این سومی</h3>
<p>از همه مهمتر بود ولی یه کونی جورایی عاشق هیکلش بودم قد بلند مانکن پستونهایی روفرم راستش از اومدن آنی خوشحال</p>
<h4>نشدم جنده چون زیادی به زندگی ما حسودی میکنه ولی اجبارن</h4>
<p>اطاعت عمر کردیم آوردیمشون خونه دیدم پستون آنی لباس تنگی پوشید عجیب تو کفش رفتم دکی دوبار هم موقع شیر دادن</p>
<h5>بچه پستوناش کوس رو دید زدم بیشتر تحریک شدم شب تا</h5>
<p>بچه خوابید گفت من یه دوش بگیرم که یهو راست کردم پردیم تو حیاط از هواکش حسابی لخت شدنش رو دید زدم سکس داستان وای که کس</p>
<h6>رویایی من بود ولی با تمام این اوصاف ایران سکس از آنجایی</h6>
<p>که ازش بدم میومد حس میکردم اونم از من زیاد خوشش نیاد پس هیچ وقت تصور کردنش رو نمیتونستم بکنم حتی توی رویاهام هم میخواستم بکنمش یا پا نمی داد یا دعوامون میشد یا به زنم میگفت زندگیم خراب میشد !!! دید زدن تنها کار ممکن بود بعداز سه روز شاهین زنگ زد که عجیب مریض شده مادر زنم اصرار کرد که آنی برگرده چون دکتر و آزمایشگاه رفتن پدر زنم یک هفته دیگه طول میکشید خانمم از من خواهش کرد که با بچه خیلی سختشه اگر ممکنه برسونش منم با اخم و غر فراوان قبول کردم. تا شهرستانشون 4 ساعت راه بود و طبیعاتا نمیشد چهار ساعتشم ساکت بود بالاجبار سر صحبت باز شد ازهر طرف وارد صحبت میشدم به مشکلات زندگی ختم میشد و اصلا پا نمیداد که یهو فکرم کار کرد بحث رو کشیدم به هزینه های زندگی وپولی که همسرم خرج لاغر شدنش میکنه وگفتم خوبه تو چنین خرجی نداری البته خیلی دوست دارم مینو(همسرم) لاغر بشه ، که یهو گفت : مثل من . منم سریعا گفتم: دقیقا یهو تعجب کرد یه لحطه ریدم به خودم از اونجایی که خیلی به زندگی ما حسودی میکرد مطمئن بودم اگه سوتی بدم زندگیم رو از هم میپاشه پس خیلی با احتیاط حرکت میکردم تا شهرشون کلی حرف زدیم ولی نشد که نشد بیخیال شدم وخودم رو لعنت میکردم که چرا قبول کردم، رسیدیم خونشون که طبقه بالای خونه پدر خانمم ایناست تعارف کرد که برم بالا ولی قبول نکردم گفتم میخوام یکی دو ساعت استراحت کنم برگردم همین پایین راحت ترم آنی گفت : پس برای نهار صدات میکنم گفتم : باشهخواستم بخوابم که یهو فکرم رفت به سمت آنی و اینکه الان داره لباس عوض میکنه و لخت شده و &#8230; یهو کیرم راست شد حالا مگه میخوابه لاجرم گفتم یه جق مهمونش کنم بخوابه ما هم بخوابیم وسط رویای کردن آنی بودم که یهو از در وارد شد منم کیر 30 سانتی تو دستم ایندفه واقعا ریدم اونم تا این صحنه رو دید برگشت بیرون مونده بودم چکار کنم با این سوتی بزرگ هرچی فکرکردم دیدم بگا رفتم با خودم گفتم باید یه سوتی ازش بگیرم تا نتونه کاری بکنه کیرم که از ترس خوابیده بود رو تو شرت گذاشتم و بلند شدم رفتم ببینم کجا رفت دیدم از من بیشتر اون ترسیده کفتم آنی چی شده ؟ گفت یه دفعه خیلی ترسیدم گفتم مگه من ترس دارم گفت : نه توی اون وضعیت جا خوردم منم سریعا بحث رو چرخوندم به نفع خودم و گفتم : اولا اشکالی نداره من میبخشمت بی اجازه وارد اتاق شدی ! دوما تو غریبه که نیستی خواهر خانم منی سوما شاهین هم یه چنین چیزی داره و اون یهو گفت : اگه داشت که من تا الان مرده بودم ، رنگم پرید چون اولین باری بود که یه پایی داد سریع گفتم : یعنی مینو الان چند ساله مرده و بلند خندید و گفت : اون عادت کرده خواستم بگم تو هم عادت میکردی اشتباهی گفتم : تو هم عادت میکنی ! یدفعه نگام کرد دیدم این سوتی از جق زدنه بدتر شد با خودم گفتم این زن که من میشناسم اگر بخواد با همین سه کلمه زندگیم رو از هم میپاشه زدم سیم آخر و با خنده گفتم باز سوتی دادم آنی ! میخوای بکشمت بشه سه تا سوتی گفت : دلت میاد خواهر خانمت رو بکشی گفتم : من دلم نمیخواد ولی تو میگی میمیرم! با خنده گفت :پس منظورت اون کشتنه!!! نه من نمیخوام بمیرم . راستش تا حالا اینقدر باهاش حرف نزده بودم با خودم گفتم باید بکنمش اگر چه با زور !!! گفتم آنی منو میبخشی گفت : چی رو ببخشم مال خودته دوست داری هر کاره باهاش بکنی گفتم :من این کارو دوست ندارم ولی مجبور میشم گفت کی مجبورت میکنه گفتم همون که دیدی و ترسیدی گفت منظورت چیه گفتم: راستش رو بخوای اینجوری خرش میکنم ! مثلا این از من چلوگوشت میخواد من بهش نون پنیر میدم گفت: طفلکی چرا ؟ گفتم تو شهر غریب چلو گوشت از کجا بیارم بدم بخوره ؟ نمیدونم به چه منظوری گفت : من که گفتم بیا بالا نهار بخور ! در جوابش گفتم منم که گفتم برای نهار میام ! گفت : پس چرا نون پنیر دادی خورد ؟ داشتم با این جملات دو پهلو حال میکردم ولی باز میترسیدم گفتم : تو که نزاشتی نون پنیرش رو بخوره گفت :عیب نداره نهارم حاضره بریم بالا. همش با خودم میگفتم منظورش چیه ؟ رفتیم بالا گفتم : شاهین کی از اداره میاد ؟ گفت ساعت 2/5 گفتم پس منتظر بشیم اونم بیاد با هم بخوریم آنی گفت : مگه نگفتی گرسنشه با خنده گفتم: یه خورده دیر تر ولی بجاش چلو گوشت میدم بهش! آنی گفت : تو که میگی توشهر غریب از کجا بیارم گفتم : نمیره خواهر خانم گلم گفت : پس روی من حساب باز کردی ؟ برای سومین بار ریدم به خودم با ترس گفتم : خودت گفتی بریم بالا نهار بخوریم گفت : اولا من نهار برای سه نفر درست کردم دوما : خورشت قیمه گذاشتم با عصبانیت گفتم : بابا جون نه من گرسنمه نه این بزار بریم بخوابیم و به سمت در حرکت کردم بدو بدو اومد جلوی در رو گرفت گفت :چرا قهرمیکنی شوخی کردم برای اونم چلو گوشت گذاشتم بیا غذای بچه رو بدم تا قهر نکرده دیگه نمیتونستم طاقت بیارم هشت سال بود منتظر این لحظه بودم پریدم بغلش و وحشیانه فشارش دادم کیرم سریعا راست شد فشارش دادم روی کسش داشت از هوش میرفت یواش یواش آوردمش کنار کاناپه خوابوندمش روی کاناپه مونده بودم چکارش کنم مبخواستم دستم رو ببرم تو شلوارش خودش زود تر کمر بندش روباز کرد و با صدایی سر شار از شهوت گفت زود باش الان از دهن میافته منم بد تر از اون گفتم : صد بارم شده گرمش میکنم بهش میدم با خنده گفت : مثل اینکه قصد تهران رفتن نداری ! منم تیز تر از آنی گفتم تو همین یه ساعت صد دفه گرمش میکنم ! رفتم تو کار لباش خیلی حرفه ای عمل میکردم برام همه چیز تازگی داشت اونم متفاوت بود رفتم سمت پستوناش وهمزمان گفتم : میشه لیمو ترش بریزم رو غذاش ؟ گفت بفرمائید لیمو هاش تو دستام بود گفتم :حیفه از درخت بکنمش همین جا میمکمش صدای نفساش لذتم رو چند برابر میکرد گفت فقط یواش بکن این کس تا حالا اینقدر باز نشده؟ سر کیرم رو گزاشتم روی کس خیسش به حدی خیس بود که به راحتی کیرم رفت تو تا حالا چنین کس تنگی نکرده بوده گفتم شاهین تا حالا ترو نکرده ؟ گفت یک سوم کیر تو هم نمیشه گفتم پس حالشو ببر گفت : دارم میبرم گفتم دوست دارم بشینی روش که مثل فنر پرید رو کیرم نتونستم بهش نگم گفتم : چرا این هشت سال پایه نبودی گفت : همین الان هم که کیر 30 سانتیت تو کسمه باورم نمیشه چطوری منو گائیدی نوش جانت بریز تو کسم آبتو زندگی و منم که انگار منتظر این دستور بودم سهم آب هشت سالشو ریختم تو کسش گفتم دیگه مدیونت نباشم انم اونم گفت : ما اومدیم چلو گوشت بدیم شما به ما هات داگ دادی منم به شوخی گفتم ای بابا آدم برای خوردن که جایی مهمونی نمیره ! هنوزم که هنوزه من و آنی با هم دو پهلو صحبت میکنیم حتی جلوی جمع چون فقط خودمون میفهمیم که چی میگیم .نتیجه گیری داستان :((((((( با دو پهلو صحبت کردن میتوان تمام نکردنی ها را کرد ))))))موضوع این خاطره من معطوف بحث مخ زنی آنی شد در قسمت های بعدی براتون میگم که با چه مهارتی از سکس با خواهر زنم و در چه مواقعی لذت بردم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%da%86%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%81/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2411</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف شگفت انگیز با کیر کلفت پمپاژ میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jul 2019 08:23:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمپولو]]></category>
		<category><![CDATA[آهستگی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[استخونی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اسمتون]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکاشو]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[‫افتاد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماساش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[ایشالا]]></category>
		<category><![CDATA[بابامو]]></category>
		<category><![CDATA[بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[باشهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشم]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بخاطرش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بذاریم]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[برنداشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودآروم‬]]></category>
		<category><![CDATA[بودسرمو]]></category>
		<category><![CDATA[بودیکم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیالش]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارت]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[بیکینی]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستانی]]></category>
		<category><![CDATA[بینشون]]></category>
		<category><![CDATA[پایینش]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پشتشون]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخندی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوند]]></category>
		<category><![CDATA[پیچونده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیمو]]></category>
		<category><![CDATA[تایتانیک]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدی]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیبی]]></category>
		<category><![CDATA[تفریحی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تماشای]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستی]]></category>
		<category><![CDATA[جاخالی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندن]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[چشامونو]]></category>
		<category><![CDATA[چشماتو]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[چیکارت]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[حواسشون]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابونده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردم‌]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خورشید]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلت]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونسرد]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادم]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشمه]]></category>
		<category><![CDATA[داداشی]]></category>
		<category><![CDATA[دادبعد]]></category>
		<category><![CDATA[دادگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دختربچه]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورده]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[درخشید]]></category>
		<category><![CDATA[درنیاد]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالم]]></category>
		<category><![CDATA[دستمون]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دلسوزی]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دندونام]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاناین]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دوشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونفره]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[رفتگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[رنگارنگ]]></category>
		<category><![CDATA[روکیرم]]></category>
		<category><![CDATA[روناشو]]></category>
		<category><![CDATA[رونایی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زمینیه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرتاسر]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سوالای]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شدهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شماگفت]]></category>
		<category><![CDATA[شناختی‬]]></category>
		<category><![CDATA[شهگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عزیزترین]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[غیرتیم]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قربونت]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[کردخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردماز]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمتو]]></category>
		<category><![CDATA[کردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[کردیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کنترلمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنمسریع]]></category>
		<category><![CDATA[کنهولی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولویی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنش]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لیمویی]]></category>
		<category><![CDATA[ماشالا]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتیکه]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومانه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومیت]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مممممم]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورشو]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونیه]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونا]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[میومده]]></category>
		<category><![CDATA[میومدی]]></category>
		<category><![CDATA[میومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نازنین]]></category>
		<category><![CDATA[ناسلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهانی]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمو]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمایان]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشش]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیستیه]]></category>
		<category><![CDATA[نیفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[هارمونی]]></category>
		<category><![CDATA[هرجوری]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هردوشون]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وررفتم]]></category>
		<category><![CDATA[وسطشون]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیتم]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم. انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم.</h2>
<p>انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که</p>
<h3>باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار</h3>
<p>می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس کردم. تصویر به مرور واضح تر شد تا این که شخصی با</p>
<h4>روپوش جنده سفید جلوم ظاهر شد. به نظر دکتر میومد. همین</h4>
<p>که اینو درک کردم، فوری با پستون چرخوندن سرم اطرافمو نگاه کردم. استرس خاصی سرتاسر وجودم رو گرفت.خواستم بلند بشم که</p>
<h5>دکتره گفت: کوس عزیزم خونسردیتو حفظ کن&#8230; الان تو بیمارستانی&#8230; جات</h5>
<p>امنه&#8230; خیالت راحت&#8230;نفهمیدم منظورش از این حرفا چی بود&#8230; فقط داشتم با تعجب اطرافمو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم: سکس داستان من اینجا چیکار</p>
<h6>می کنم؟؟؟ مگه چم شده؟؟؟سریع یه نگاهی به ایران سکس بدنم کردم&#8230;</h6>
<p>دست راستم تو گچ بود و یه سرمم به دست چپم وصل بود&#8230; با کج کردن سرم درد شدیدی رو تو گردنم حس کردم&#8230; بدجور رگ به رگ شده بود&#8230; انگار ضربه ی شدیدی خورده باشه یا حرکت ناگهانی کرده باشه. سرم هم بدجور درد می کرد. وقتی دست به سرم زدم، متوجه همون چیزی شدم که باعث شده بود سرم خیلی سنگین بشه&#8230; یه بانداژ اساسی&#8230; همین جوری داشتم با خودم ور می رفتم که دکتر گفت: الان حالت چطوره؟؟؟- چطور من اومدم اینجا؟؟؟- می دونم خیلی سؤال داری اما باید صبر کنی&#8230;.نفهمیدم چرا اون حرفو زد!!!! چرا اصلاً با من اون جوری صحبت می کرد؟؟؟؟ یه لحنی داشت انگار داره بهم ترحم می کنه&#8230;.دکتر همون جوری که داشت به سمته در می رفت، گفت: چیزی نیاز نداری؟گفتم: فقط چند تا جواب می خوام&#8230;یه لبخندی زد و گفت: یکم صبر داشته باش&#8230; به وقتش همه چی حل می شه&#8230;دکتره به نظرم خیلی عجیب میومد. چرا با من اون جوری برخورد می کرد؟ من که بچه نیستم&#8230; با گفتن این حرف یه سؤال تو ذهنم شکل گرفت: راستی من چند سالمه؟؟؟؟؟ همون جوری داشتم به خودم فشار می آوردم اما هیچی یادم نیومد&#8230; یکم گیج شدم&#8230;به خودم گفتم: آخه چطور ممکنه ندونی چند سالته آقا&#8230;&#8230;بازم گیر کردم&#8230; راستی اسم من چیه؟؟؟ اصلاً من کیم؟؟؟ هر چی زور زدم بازم فایده نکرد&#8230; تنهایی داشت حوصلمو سر می برد. دکمه پرستارو زدم و چند لحظه بعد یکی با یه آمپول پیداش پیداش شد. گفتم: شما می دونید من کیم؟؟؟ چرا اینجام؟؟؟گفت: البته که می دونم&#8230; در حالی که میومد آمپولو تو سرم خالی کنه ادامه داد: راستش چند شب پیش که داشتی از فضا میومدی زمین ، مثل این که سفینت سوخت تموم کرد و سقوط کردی اما حالا شانس آوردی که زنده ای و ما در خدمتتیم!!!!!!گفتم: تو رو خدا اذیتم نکنید دیگه&#8230; این جا همه منو سرکار می ذارن&#8230; اون از دکتر اینم از شما&#8230;گفت: تقصیر من نیست، دکتر این جوری دستور داده&#8230; ولی این دفعه کور خوندی&#8230; عمراً بذاریم از دستمون فرار کنی&#8230; یکم مسکن بهت تزریق کردم&#8230; راحت بخواب&#8230; مطمئن باش فردا جواب تمام سؤالاتتو می گیری&#8230;چراغ اتاقو خاموش کرد و رفت&#8230;بازم منظورشو نفهمیدم&#8230; یعنی من قبلاً هم اینجا بودم و فرار کردم!!!! آخه برای چی؟؟؟؟ همین جوری به این سؤال فکر می کردم که حس کردم، یواش یواش چشام دارن سیاهی می رن&#8230;.صبح با صدای کنار زدن پرده ها بیدار شدم&#8230; خورشید داشت مستقیم تو چشای من می تابید&#8230; فوری دستمو گرفتم جلوی چشامو به پرستار گفتم: آخه مگه اسیر گرفتید؟؟؟ هرچی که دلتون می خواد می گید&#8230; جواب منو هم نمی دید&#8230; حالا هم نمی ذارید یه دو دیقه بخوابیم&#8230;پرستار همون جوری که داشت به سمتم میومد، غرغر کنون گفت: خبه خبه&#8230; لنگه ظهره دیگه&#8230; نمی خواستید بیدار شید&#8230;. پاشو یه آبی به صورتت بزن که سریع یه چیز بیارم بخوری قراره امروز ملاقاتی داشته باشی&#8230;با خوش حالی گفتم: کی؟گفت: به وقتش می فهمی&#8230;اول اون دستگاه سوند ادراری رو باز کرد، بعد کمکم کرد بلند شم اما مثل این که پاهام خوابیده بودن&#8230; به سختی و به زور رو پاهام ایستادم و با کمکش رفتم یه آبی به سر و صورتم بزنم&#8230; داشتم دستامو می شستم اما همه ی حواسم به دردی بود که بدنم داشت به خاطر بی تحرکی می کشید&#8230; یک لحظه حس کردم یکی داره نگام می کنه&#8230; سرمو که آوردم بالا پسری رو دیدم که داره با یه صورت پر از زخم و کبودی و سری بانداژ شده با چشای گود افتاده ی پژمرده به چشای من زل میزنه. خشکم زد. خیلی جا خوردم&#8230;به خودم گفتم: این یارو دیگه کیه؟؟؟؟ اصلاً باورم نمی شد که اون من باشم&#8230; به نظر میومد که چشام به خاطر گریه ی خیلی زیاد به اون روز افتاده باشه&#8230;. همون جوری داشتم با صورتم ور می رفتم که پرستار سر و کلش دوباره پیدا شد و گفت: بِهَع&#8230; تا حالا خودتو ندیده بودی؟؟؟ فس فس نکن بیا سریع اینا رو بخور که الان مهمونا می رسنا!!!!!!مشغول به خوردن چیزایی که جلوم گذاشته بود شدم که یهو در باز شد و زن مسن لاغر اندامی اومد تو&#8230; یه مانتو و شال مشکی پوشیده بود. به نظر میومد که چشای اونم به خاطر گریه ی زیاد گود افتاده بود. یه دستمالم دستش بود. یه خوش حالی تلخی تو چشاش موج میزد&#8230; اومد نشست کنارمو گفت: سلام مادر چطوری؟؟؟یکم ازش خجالت می کشیدم. اصلاً هم تا اون موقع یادم نمیومد جایی دیده باشمش.گفتم: خانم ببخشید من شما رو می شناسم؟ مطمئنید اتاقو درست اومدید؟؟؟چشاش پر اشک شد و گفت: می دونی تو این چند هفته ای که تو کما بودی چقدر دعا و نذر کردم تا زنده بمونی&#8230; پسرم چرا با خودت این کارو کردی؟؟؟گفتم: خانم اصلاً منظورتونو نمی فهمم&#8230; من خودم مامان دارم&#8230; خیلی هم دوستش دارم و نیازی به دلسوزی شما ندارم&#8230;بغضش ترکید و سیل اشکش جاری شد. هق هق می زد و یه چیزای نامفهومی زیر لب زمزمه می کرد: امیر&#8230; چرا&#8230;فکر کردم دیوونست&#8230; اون گریه می کرد و من تو دلم به کاراش می خندیدم&#8230; تا اینکه دکتر اومد و اونو به بیرون هدایت کرد&#8230; بعد خودش اومد پیشم نشست و گفت: این خانومه رو می شناختی؟ جایی ندیده بودیش؟گفتم: اون دیوونهه رو می گی!!!! نه باید بشناسم؟ دکی از صبح تا حالا هی گفتن مهمون مهمون این بود؟؟؟دکتر گفت: همه پشت درن اما نمی خوام روز اول زیاد بهت فشار بیاد&#8230;گفتم: دکتر! بابا حوصلم سر رفت&#8230; بفرستشون تو&#8230; مثل این یکی شاید دیوونه باشن&#8230;. ما هم کلی می خندیم دیگه&#8230;گفت: نمی شه!!!گفتم: بابا یه تنوعی می شه&#8230; پوسیدیم این جا&#8230; تو رو خدا دکتر&#8230; تو رو خدا&#8230;دکتر رفت تو فکر و همون جوری که به سمت در می رفت، گفت: بذار یکم روش فکر کنم&#8230; اگه صلاح ببینم می فرستمشون پیشت&#8230;منم گفتم: آقایی&#8230;.فکر می کردم که منو پیچونده&#8230; اما یه ربع بعد با کمال ناباوری دیدم 4 نفر اومدن تو اتاق&#8230; با خنده بهم سلام کردن&#8230; یه مرد مسن هیکلی که یه دست کت و شلوار شیک تنش بود با عصبانیت تمام اومد جلو و یه سیلی آبدار روی کبودی هام نشوند و گفت: دستت درد نکنه&#8230; خوب جواب اون همه اعتمادو دادی&#8230; آخه مگه اون چی داشت که بخاطرش همه ی ما رو فروختی؟؟؟!!!خیلی درد گرفت. قاطی کردم. نمی تونستم با اون وضعیتم دعوا کنم. پس فقط با عصبانیت تمام گفتم: مرتیکه!!! فکر می کنی کی هستی که دستتو رو من بلند می کنی؟؟؟زن مسنه اومد جلو و اون مرده رو دور کرد و بهش گفت: خودتو کنترل کن دیگه&#8230; اون که یادش نمی یاد چی کار کرده&#8230; خودتو اذیت نکن&#8230;- آخه خانوم نمی شه&#8230; می بینمش دلم کباب می شه&#8230;- خونسرد باش&#8230; بیا بشین رو این صندلی&#8230; همه چی به وقتش&#8230;یه پسر نوجوون بینشون بود. اومد جلو و عرض اندامی کرد و گفت: امیر&#8230; منو نمی شناسی؟؟؟- نه&#8230;- ای بابا داداشتم دیگه&#8230; همونی که همش اذیتت می کرد و از دستش آسی بودی&#8230; یادت نیومد؟؟؟اون زن مسنه گفت: نیما ااااااااه&#8230;. مگه دکتر نگفت زیاد بهش فشار نیارید&#8230;.راستش یکم از اون مرده می ترسیدم&#8230; اما در کل خیلی مسخره بودن&#8230; همش داشتم تو دلم بهشون می خندیدم که با حرف این زنه نتونستم جلوی خندمو بگیرم و نیشم باز شد&#8230; همین جوری که داشتم می خندیدم نگاهم با یه دختر گره خورد. خندم محو شد. دختر خوشگلی بود. یه مانتوی سفید به تنش بود. تنگ نبود اما از اون فاصله می شد به بزرگی پستوناش پی برد. یه شال طرح دار تقریباً لیمویی رنگ هم سرش بود. خیلی ازش خوشم اومد&#8230; پیش خودم گفتم: وای چی می شد اگه مخ اونو می تونستم بزنم!!!! وای&#8230;بقیه که متوجه نگاهام شده بودن گفتن: این دختره رو شناختی؟؟؟ نازنین&#8230; دختر داییت&#8230;.پیش خودم گفتم: اگه واقعاً دختر داییم بود، چرا باید با اینا تنهایی میومد؟؟؟ اینا می خوان بزور خودشونو خونواده ی من بکنن&#8230; چرا فقط اونا منو سرکار بذارن&#8230; حالا که این جوریه براشون دارم&#8230;.گفتم: آها نازنین&#8230;. یه چیزایی داره یادم میاد&#8230; آها&#8230; آره&#8230; بیا بغلم دلم برات تنگ شده بود&#8230; همه نیشاشون باز شد و با نگاها و حرکات سرشون به نازنین اشاره کردن که بیاد پیشم&#8230;به خودم گفتم: باریکلا&#8230; خوب داری استفاده می کنی&#8230; حالا که اومد تو بغلت می خوای باهاش چی کار کنی؟؟؟؟آروم سلام و احوال پرسی کرد و اومد تو بغلم. سرم رو شونش بود و داشتم بقیه رو نگاه می کردم. همه داشتن با نیش باز نگام می کردن&#8230;تو دلم گفتم: ماشّالا هیچ غیرتیم که ندارن!!! انگار دارن فیلم سوپر نگاه می کنن!!!!اوه اوه!!! با اون نگاها که کاریش نمی تونستم بکنم!!!!برای اینکه گندش درنیاد، سریع از بغلش اومدم بیرون و گفتم: خانوم بابت کارم ببخشید&#8230; اما شما رو نمی شناسم&#8230; فقط می خواستم یکی رو بغل کنم&#8230; ببخشید&#8230;مرده از رو صندلی بلند شد وگفت: تخم سگ!!! خانوم ببین این آدم بشو نیستا!!! ببین کی بهت گفتم.خانوم مسنه با یه حالت کلافه گفت: بابا مگه دکتر نگفت یکم کمبود عاطفه پیدا کرده&#8230; بشین سر جات دیگه&#8230; آروم باش ببینم چه خاکی می تونم تو سرم بریزم&#8230;یه لحظه حس کردم سرم یه تیر کشید. دستمو گذاشتم رو سرم.- داداشی چیزیت شد؟؟؟- نه&#8230; چیز خاصی نیست، خوب شد.زن مسنه- ما دیگه میریم&#8230; تو باید یکم استراحت کنی&#8230;اتاق خالی شد و من یه نفس راحت کشیدم. سمت راستم حس کردم یه نفر به پنجره تکیه داده&#8230; وقتی نگاش کردم، یکم ترسیدم. آفتاب از کنارش تو چشمم می تابید، برا همین نتونستم خوب ببینمش. فقط فهمیدم که یه دختر جوونه&#8230;- شما کی اومدید تو اتاق؟؟؟همون جوری که داشت به سمت در می رفت، گفت: خیلی وقته همین جا ایستادمو دارم نگات می کنم&#8230;وقتی قیافش معلوم شد، چشام 4 تا شدن!!! یه دختر سفید با چشایی سبز و موهای قهوه ای که از گوشه ی شالش بیرون ریخته بودن. وای که چقدر ناز بود. یه مانتوی کرم هم تنش بود. لاغر و خوش اندام بود. سینه هاش برجسته بودن و یه شلوار لی تنگ هم پاش بود که روناشو بزرگ و خوش تراش جلوه می داد&#8230;.گفتم: شما کی هستید؟ خیلی به نظرم آشنا میاید؟؟؟ فکر می کنم یه جا شما رو دیدم&#8230;بهم پوزخندی زد و گفت: من دیگه باید برم. کاری نداری؟گفتم: بازم بهم سر می زنید دیگه؟؟؟گفت: معلومه عشقم&#8230;نمی دونستم داره اون جا چی می گذره و چرا اون قدر آدما عجیب شدن&#8230; چرا اون خانوم بهم گفت: عشقم&#8230; نکنه برام خواب و خیال دیده&#8230; شایدم می شناسمش&#8230; شاید ضربه ای که به سرم خورده باعث شده اونو یادم بره&#8230; پس&#8230; اون 4 نفر چی؟؟؟؟ نکنه واقعاً خونوادمن؟؟؟ شاید اون ضربه باعث شده حافظمو از دست بدم&#8230;. تو حال و هوای خودم بودم که حس کردم یکی داره صدام می کنه&#8230; دکتر بود&#8230; می گفت: کجایی؟؟ کسی رو شناختی؟- آره&#8230; اتفاقاً پیش پای شما رفت&#8230;- خب کدومشون؟؟؟- ¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬اون دختر جوونه&#8230; مانتو کرمه&#8230;یکم فکر کرد. بعد گفت: فقط یه دختر جوون بود که اونم مانتوش سفید بود&#8230;- مثل این که حواستون نبوده اما دفعه ی بعد که اومد نشونتون می دم&#8230;دکتر رفت تو فکر&#8230;- دکتر یه سؤال دارم.- جانم بپرس&#8230;- من حافظمو از دست دادم درسته؟؟؟- خوش حالم که خودت تونستی به این نتیجه برسی&#8230; راستش آره&#8230; سه هفته ی پیش روز دوشنبه مثل این که پشت فرمون بودی و با سرعت کوبیدی به یه درخت&#8230; از اون موقع تا حالا هم تو کما بودی و چند روز پیش که از کما بیرون اومدی همه ی دکترایی که ازت قطع امید کرده بودن داشتن شاخ در می آوردند&#8230; یه چیزیو می دونی؟؟؟ تو خوش شانس ترین پسر روی زمین هستی&#8230;این حرف خوش شانس بودن خیلی برام آشنا میومد&#8230; حس می کردم این یه حس خیلی قوی ای بود که از خیلی وقت پیش یدک می کشیدم&#8230; اما بازم هرچی زور زدم چیزی یادم نیومد&#8230;خیلی احساس بدی داشتم&#8230; آخه همه چیز در عین آشنا بودن ناآشنا بودن&#8230;دکتر- دوباره کجا رفتی؟؟؟ چیزی شد؟؟؟- راستش خوش شانس بودنم یکم آشنا می زد&#8230; راستی دکتر من کیم؟؟؟- ممممم&#8230; اسمت امیره&#8230; 18 سالته&#8230;. دانشجوی ترم اول دانشگاه امیرکبیر هستی اونم تو رشته ی مکانیک&#8230;.همون لحظه احساس کردم برق منو گرفت&#8230;با کمال ناباوری گفتم: امیرکبیر؟؟؟ مکانیک؟؟؟ من؟؟؟؟- برای امروزت کافیه&#8230; زیاد به خودت فشار نیار&#8230; استراحت کن&#8230; من یه سری کار دارم انجام می دم؛ عصر دوباره میام پیشت&#8230;.دکتر منو با هزار ویک پرسش رها کرد و رفت&#8230;دو احساس متضاد داشتم. خوش حال بودم به خاطر اینکه ناسلامتی مهندس مملکت بودم دیگه!!! ناراحتم بودم، به خاطر اینکه از وقتی چشامو باز کرده بودم، همه هر چی دلشون می خواست بهم می گفتن و منم باید باور می کردم. آخه کاری هم جز اعتماد نمی تونستم بکنم&#8230;بازم رفته بودم تو عالم خودم که اون دختر مانتو کرمه دوباره سر و کلش پیدا شد&#8230; یه شاخه گل نسترن صورتی هم تو دستش بود&#8230; اونم خیلی آشنا می زد&#8230; خدایا!!! یعنی من این گل و این دختره رو کجا دیده بودم؟؟؟ بعد سلام و احوال پرسی تو یه لیوان آب پر کرد و گل رو گذاشت روی میز و اومد نشست رو تخت پیشم&#8230;شروع به نوازش زخمام کرد و گفت: ای وای&#8230; ببین تو رو خدا با خودش چیکار کرده&#8230;- ببخشید هر چی سعی می کنم شما رو یادم نمی یاد&#8230; اسمتون چیه؟؟؟- بازم داری عجله می کنیا&#8230; یکم صبر کن&#8230; همه چیو به وقتش می فهمی&#8230; حالا یکم برو اون ور تر می خوام پیشت بخوابم&#8230;از یه طرف یکم ازش خجالت می کشیدم&#8230; از یه طرف دیگه نمی خواستم از دستش بدم&#8230; خیلی هم ازش خوشم میومد&#8230; دلو زدم به دریا و یکم براش جا باز کردم&#8230;سرشو گذاشت رو سینم و یه پاشو انداخت رو پام و دست چپشو آروم رو شکمم بالا و پایین می کرد&#8230;یه آرامش خاصی پیدا کرده بودم&#8230; آرامشی که باز هم برام آشنا میومد&#8230; بعد از اون همه فشاری که به سرم آورده بودم، تازه یکم حس می کردم آروم شدم تا اینکه بهم گفت: امیر دوستت دارم&#8230;یکم جا خوردم اما با این حرفش منم احساس نزدیکی بیشتری بهش کردم&#8230; آروم دست چپمو رو شونش گذاشتم و شروع به نوازشش کردم&#8230; تو همون وضعیت با یه آرامش خیلی خاصی تو بغل هم خوابمون برد&#8230; اونم بدون مسکن!!! آخه راستش وقتی پیشم بود دیگه اون دغدغه های قبلی رو نداشتم&#8230;عصر وقتی از خواب بیدار شدم اون دختره از پیشم رفته بود&#8230; یه چیزی خوردم و یه قدمی زدم&#8230; شبم که دکتر اومد پیشم بهش گفتم که اون دختره دوباره اومده بود&#8230;دکتر گفت: از وقتی که رفتم پرستارا کسی رو ندیدن که بیاد تو اتاقت&#8230;- آقای دکتر باور کنید همین جا بود&#8230; تازه برام یه گلم خریده بود&#8230;سرمو چرخوندم اما فقط یه لیوان خالی دیدم&#8230;- شاید با خودش برده یا پرستارا برش داشتن ولی اون اینجا بود&#8230; مطمئنم&#8230;- باشه جوون&#8230;یکم باهام صحبت کرد، بعدشم رفت&#8230; تا یه هفته این کار هرروزمون بود&#8230; خونوادم و دکتر میومدن پیشم و باهام حرف می زدن&#8230; اما خیلی چیزا برام آشنا بودن اما چیزی یادم نمی یومد&#8230; در اون لا به لا هم دکتر بهم گفت که داداش و دختر داییم هردوشون 1 سال ازم کوچیکترند و انگار همدیگه رو خیلی دوست دارن. اون دختره هم، تقریباً هرروز بهم سر می زد و نوازشم می کرد، جوری که حس می کردم یواش یواش دارم عاشقش می شم&#8230; اما نمی دونستم که این دختر چرا انقدر یواشکی پیشم میاد&#8230; طوری که هیچ کسی تو این یه هفته ندیده بودش&#8230; اکثر سوالای من رو هم می پیچوند و جواب نمی داد&#8230;بعد یه هفته دکتر بعد یه سری آزمایش گرفتن بهم گفت: بهت تبریک می گم&#8230; تقریباً خوب شدی&#8230; آخر همین هفته به امید خدا مرخص می شی&#8230;یه احساس خاصی داشتم. زیاد با خونوادم راحت نبودم&#8230; اما دوست نداشتم تو اون بیمارستان بو گندو هم بمونم&#8230; خیلی حوصلم سر می رفت&#8230; می دونستم که همیشه هم نمی تونم اون جا بمونم&#8230;.تقریباً همه ی زخما و کبودیام خوب شده بودن اما رو گونه ی سمت چپم جای یه خراش بود که حس می کردم داره هی بزرگتر می شه&#8230; دکتر گچ و بانداژمو باز کرد و خونوادم منو راهی خونه کردن&#8230;دم خونمون غلغله بود&#8230; نگو مامانم برای من مهمونی گرفته و می خواد به همه ی همسایه ها نذری بده&#8230; دود اسپند یکم دیدمو کم کرده بود اما یکم جلوتر قصاب سبیل کلفت و چاقی رو تونستم تشخیص بدم، که داشت چاقوشو تیز می کرد&#8230; جلو پام یه بره زد زمین و با انگشتش یه قطره خونشو به پیشونیم مالید و گفت: چشم حسود بترکه&#8230; ایشالّا باقی زندگیت پر از خیر و برکت باشه جوون&#8230;بعد از این حرف قصاب، زنا شروع به کل زدن کردن و از بین جمعیت یه پیرزن کوتاه قد نسبتاً چاقی با یه دامن گلدار و روسری سبز رنگ که یه عینک ته استکانی هم داشت جلوتر اومد و منو بوسید و گفت: آخ&#8230; قربون نوه ی خوشگلم برم&#8230; منو یادت نمیاد؟؟؟بعد از اون هرکس یه بوس ازم کرد و همین سؤالو ازم پرسید&#8230; مثل مجسمه تو اون جمعیت این دست و اون دست می شدم تا این که نگاهم به یه دختر بچه ی 4 ساله ای افتاد، که داشت تو حیاط تاب بازی می کرد&#8230; هرچی فکر کردم بازم هیچی&#8230; اما یه احساسی بهم می گفت که از این دختر بچه خاطره ی خیلی بدی دارم&#8230; یکم به خودم فشار آوردم تا این که یکم سرم گیج رفت و حس کردم دارم بالای دست اون مردم جا به جا می شم&#8230;وقتی چشامو باز کردم، خودم رو تو یه روستا دیدم. یکم هوا مه آلود بود طوری که چند متر جلوترم بیشتر دیده نمیشد&#8230; اطرافمو داشتم نگاه می کردم، که یه چیزی نگاهمو به خودش دوخت&#8230;دختر بچه ای که سعی می کرد میوه ای از درخت بکنه اما قدش نمی رسید&#8230; به سمتش رفتم و یه میوه براش چیدم و بهش دادم. همون دختری بود که داشت توی حیاطمون تاب بازی می کرد&#8230; وای خدای من!!!! چقدر شبیه اون دختر مانتو کرمه بود&#8230; دختری با چشای سبز و موهای قهوه ای. موهاشو با یه گیره ی خیلی ناز سبز بسته بود. معصومیت رو می شد از تو چشاش خوند. همین که منو دید، خنده ی کودکانش محو شد. سیب رو بهش دادم و اونم گرفت&#8230; همون جوری به معصومیت اون دختر زل زده بودم که داشت ازم دور می شد. یکم ازم فاصله گرفت. بعد برگشت و با یه صدای خیلی لطیف گفت: آقا مرسی!!!! مگه می شه آقایی به مهربونیه شما کسی رو بکشه؟؟؟حس کردم یکم صورتم داره خیس می شه&#8230;- امیر خوبی؟؟؟؟ خانوم دیدی گفتم اتفاق خاصی نیوفتاده&#8230; الکی فقط خودتو نگران کردی&#8230;وقتی چشامو باز کردم یکم سرم گیج می رفت. دیدم رو یه تخت تو یه اتاق با دیوارای استخونی رنگم&#8230; قلبم تند تند می زد. نمی دونستم چطور اومدم تو اون اتاق&#8230; بهت زده فقط داشتم به اون حرفا فکر می کردم&#8230;تو یه قاتلی&#8230; قاتل&#8230; چطور دلت اومد؟؟؟ تو وجدان نداری. حقت مرگ بود، نه یه تصادف ساده&#8230; قاتل&#8230;همین جوری این افکار داشتند از تو ذهنم رد می شدن که فریاد زدم: نه&#8230; مــــن قاتـــــل نیســــــتم!!!!- پسرم خوبی؟؟؟ چته؟ چرا داد می زنی؟؟؟ چیزی یادت اومد؟؟؟نفس نفس می زدم&#8230; خیلی ترسیده بودم&#8230; یکم که به خودم اومدم مامان و بابامو کنارم دیدم&#8230; با این که تا اون موقع هنوز خوب نمی شناختمشون اما ناخودآگاه رفتم تو بغل مامانم و شروع کردم به گریه کردن&#8230;مامانم یکم نوازشم کرد تا حالم بهتر بشه&#8230; وقتی نگاش کردم چشای اونم پر اشک بود&#8230; یه جاذبه ی خیلی قوی و پرمعنایی بین خودم و اون احساس می کردم&#8230; با هق هق بهش گفتم: می خوام باهات تنهایی حرف بزنم.وقتی تنها شدیم همون جوری که تو بغلش بودم و نوازشم می کرد، با هق هق گفتم: مامان، من قبلاً آدم بدی بودم؟؟؟- نه عزیزم، خیلی ماه بودی&#8230; آزارت حتی به یه مورچه هم نمی رسید&#8230; دلت خیلی پاک بود. همشم سرت تو کتاب بود. مگه چی یادت اومده؟؟؟- مامان توی یه روستا بودم. یه دختر بچه بهم گفت قاتل&#8230; همونی که وقتی میومدیم تو خونه دیدم داره تو حیاط بازی می کنه&#8230;با گفتن این حرف گریه کردنم شدیدتر شد&#8230;یکم مامانم سکوت کرد&#8230; از سکوتش فهمیدم که یه چیزی هست اما اون نمی خواد بهم بگه&#8230;- مامان تو رو خدا بهم بگو چی شده. سرم داره می ترکه.- عزیزم چیز خاصی نیست. فکر می کنم اینم یکی از اون کابوسایی بود که بعضی شبا می دیدی&#8230; حالا یکم دراز بکش&#8230; قول می دم یکم استراحت کنی حالت خوب میشه&#8230; بگیر بخواب موقع ناهار بیدارت می کنم&#8230;دراز کشیدم اونم یکم پیشم نشست&#8230; خودمو زدم به خواب تا اون بره&#8230;خیلی آروم تر شده بودم. به خودم می گفتم: مگه چی شده بود که مامانم اونجوری منو پیچوند&#8230; البته&#8230; شایدم راست می گفت&#8230; آخه چطور ممکنه پسری به این درس خونی آدم بکشه؟؟؟ راستی اصلاً من با اون دختر بچه چه برخوردی می تونستم تو گذشته داشته باشم؟؟؟ چرا اون، انقدر شبیه عشق من بود؟؟؟ یعنی اونا باهم نسبتی دارن؟؟؟سعی کردم هرجوری می شه به یه نتیجه ای برسم اما هرچقدر بیشتر فکر می کردم، بیشتر گیج می شدم. برای همین با خودم تصمیم گرفتم تا وقتی که اطلاعاتم کامل تر نشده و کل قضیه رو نفهمیدم دیگه بهش فکر نکنم اما یه حسی بهم می گفت که قبل تصادف، زندگی خیلی پیچیده ای داشتم&#8230;خواستم بخوابم اما حس کنجکاویم نذاشت&#8230; تو اتاق یه میز مطالعه، یه کمد و یه پاتختی بود.کشوی پاتختیمو بیرون کشیدم. یه سری خرت و پرت توش بود تا اینکه چشمم به یه گوشی افتاد&#8230; به نظر مال خودم بود&#8230; رمز نداشت&#8230; بعد یکم سرک کشیدن، رفتم تو قسمت اس ام اساش&#8230; تو اونا بیشتر یه اسمی دیده می شد&#8230; اونم اسم یه دختر: بهـــــــاریکی از اس هاشو باز کردم: امیر، بابات وقتی اون جوری دیدمون چیکارت کرد؟؟؟ قضیه ی خواستگاری رو بهش گفتی؟؟؟گیج بودم گیج تر شدم&#8230; اون اس هیچیو یادم نیاورد. خواستم یه اسه دیگه بخونم که شنیدم یکی داره در می زنه&#8230; سریع گوشیمو گذاشتم سر جاش و گفتم: بفرمایید داخل&#8230;- سلام&#8230; صاب خونه مهمون نمی خواید؟؟؟- سلام، آدرس این جا رو از کجا آوردی؟- دستت درد نکنه دیگه!!! مامانت همه رو دعوت کنه ما رو نه!!!- یعنی فامیلی، همسایه ای چیزی هستیم دیگه، درسته؟؟؟؟- بازم که عجله کردی&#8230;.- اه!!! تو بیمارستانم همش همینو می گفتی&#8230; یه سؤال می پرسم راستشو بگو&#8230;- تا چی باشه&#8230;- اسمت بهاره&#8230; درسته؟؟؟؟- مممم&#8230; آره عشقم&#8230;با خوندن اون اس و مشخص شدن شخصیت بهار دیگه مطمئن شدم من با این دختر قبلاً یه عشق عمیقی داشتم&#8230; یه چیزشم برام خیلی جالب بود&#8230; اونم این که مثل بقیه اصلاً به حافظه و فراموشیم گیر نمی داد&#8230;بهم گفت: نمی خوای منو بغل کنی؟؟؟؟- آخه ممکنه ما رو ببینن&#8230; برام بد می شه&#8230;- عزیزم خیالت راحت اون با من&#8230;اون قدر با اعتماد به نفس گفت که منم باورم شده بود&#8230; راستش دلمم حسابی برای تو بغل گرفتنش تنگ شده بود&#8230;آروم بلندش کردم و رو تخت خوابوندمش و کنارش دراز کشیدم&#8230; به زیبایی همدیگه رو بغل کرده بودیم&#8230; دوباره به آرامش خاصی رسیده بودم&#8230; فکر می کردم در آغوش کشیدنش بهترین دوا برای سر پردرد منه&#8230; یواش یواش پلکام سنگین شدن تا این که&#8230;وقتی چشامو باز کردم تو یه اتاق با یه تخت دو نفره و یه میز توالت بودم&#8230; بهار تو دستام بود&#8230; فقط یه بیکینی مشکی تنش بود&#8230; آخ که چه بدن سفیدی داشت&#8230; پستوناشم به قدر کافی رشد کرده بودن و خوش تراش بودن&#8230; داشتم دیوونه ی اون قوسای بدنش می شدم&#8230; آروم گذاشتمش رو تخت و خوابیدم روش&#8230; آروم شروع به لب گرفتن ازش کردم&#8230; از اونجا سمت گوشش رفتم و شروع به خوردن لاله ی گوشش کردم&#8230; همون جوری همه جای صورتشو می خوردم تا به گردنش رسیدم. وقتی شروع به خوردنش کردم، آروم سرشو داد بالا و یه آه خفیفی کشید&#8230; وقتی نگاش کردم دلم آتیش گرفت. اون چشای سبز رنگشو خمار کرده بود که داشتم دیوونه می شدم. همون جوری که مشغول به خوردن گردنش بودم، آروم با دستام سینه هاشو بازی می دادم. از روش یکم بلند شدم تا سوتینشو باز کنم که دیدم با اون خنده های شیطانیش داره نگام می کنه و انگشت اشاره ی دست چپشم رو لبشه&#8230; این کارش بدجور آتیشیم کرد. یه بوس کوتاه ازش گرفتم و رفتم سراغ سینه هاش. آروم براش می خوردم. اونم یواش یواش صدای آهش دراومده بود. یکم براش خوردم. بعد با بوسه زدن بر روی بدنش پایین تر رفتم&#8230; دور نافش یه حلقه زدم و راهو ادامه دادم تا به اون شورت مشکی رنگ رسیدم&#8230; آروم از همون رو شورت زبونمو از پایین به بالا کشیدم که حس کردم یکم داره به خودش پیچ و تاب می ده&#8230; شورتو از پاش درآوردم. از اون وسط یه کس صورتی خوشگل بدون مو نمایان شد. یکم ترشح کرده بود، اما برام مهم نبود. شروع به لیس زدن دور کسش کردم&#8230; می خواستم یکم داغ تر بشه برا همین اونو بی خیال شدم و رفتم سراغ روناش&#8230; وای که عجب رونایی داشت&#8230; انگار میکل آنژ اونا رو تراشیده بود&#8230; یکم اونا رو بوسه بارون کردم، باز برگشتم سراغ اون کس صورتی&#8230; با دور کسش داشتم ور می رفتم که دیگه طاقت نیاورد و گفت: اه!!! بخور دیگه دیوونم کردی!!!!با شنیدن این حرف شروع کردم. آروم زبونمو از پایین به بالا کشیدم. آهش بدجوری در اومد&#8230; آروم لبه های کسشو از هم وا کردم&#8230; با زبونم خیلی آروم با چوچولش بازی می کردم. اونم با چشای خمار کردش فقط داشت لذت می برد. بعدش با دستم شروع به بازی کردن با چوچولش کردم. زبونمم هی رو کسش می چرخوندم. یواش یواش سرعتمو بیشتر کردم. اونم پیچ و تاباش با سرعت گرفتنم بیشتر می شد. گاهی هم سرشو میاورد بالا و به من نگا می کرد که چه جور دارم براش می خورم بعدشم محکم خودشو به تشک می کوبید&#8230; آه آهش بلندتر و شدیدتر شده بود&#8230; تا جایی که دستاشو گذاشت رو سرمو محکم تر به کسش فشارم داد. بعدشم یه نفس عمیق کشید و دستشو از سرم برداشت. چون فهمیدم که ارضا شده رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. یکم نوازشش کردم تا سرحال بیاد&#8230;همون جوری که سرش رو سینم بود، گفت: امیر&#8230;- جانم&#8230;- خیلی دوستت دارم.سرشو بوسیدم و گفتم: من بیشتر دوستت دارم.حالا من بودم که با تمام وجود تمناش می کردم. خواستم ازش بخوام که به منم حال بده اما یه فکر بهتر به سرم زد. برای همین با شیطونی تمام گفتم: خوشگلم! دیدی هیچ ترس نداشت!!! الکی می ترسیدی&#8230; سرشو از رو سینم بلند کرد.یه اخم شیرینی کرد وگفت: من بترسم!!! الان نشونت می دم&#8230; بلوزو شلوارمو دراورد و منو خوابوند رو تخت و اومد روم. یکم ازم لب گرفت. بعد رو شورتم نشست و اون کس نازنازیشو آروم روکیرم که از زیر شورت شق شده بود، تکون داد. یکم اون کارو کرد. من داشتم اون زیر به اون ترکیبی که صورت و موهاش با قوس های بدنش ساخته بودن نگا می کردم و از اون هارمونی زیبا لذت می بردم!!!! وای که بدنش وقتی به اون قوس کون می رسید چه فرمی پیدا می کرد!!! اون همون جوری داشت با کسش رو کیرم بازی می کرد که منم نتونستم اون ترکیب های اغوا کننده ی اون قوسا رو تحمل کنم، برا همین با دوتا دستام شروع به بازی کردن با پستوناش کردم&#8230;- امیر جون&#8230; امیر&#8230; هو&#8230; با توام&#8230; تنبل چقدر می خوابی؟؟؟ پاشو غذا آمادس&#8230; همه ی مهمونا منتظر توان&#8230;وقتی چشامو باز کردم، دیدم داداشمه که داره صدام می کنه&#8230; یکم عصبانی شدم. اونم که اینو فهمید داشت همون جوری که منو نگاه می کرد، که حرکت ناگهانی نکنم آروم آروم داشت به سمت در می رفت&#8230; یه لحظه نگام به یه دمپایی کنار تختم افتاد. سریع اونو برداشتم و به سمتش پرت کردم و گفتم: ای تو دهنت&#8230; تازه رسیده بودم قسمت خوبشا!!!! اه!!!یکم سرعت عملم پایین بود. بهش نخورد.کلشو آورد تو اتاقو گفت: تازه می خواستی چی کارش کنی بلا؟؟؟!!!! پس به موقع رسیدم!!!! موندی تو کف!!!!اون یکی لنگه رو هم سریع به سمتش پرت کردم اما بازم نخورد.اولش که عصبانی بودم داشتم به زمین و زمان فحش می دادم. یکم که آروم تر شدم به خودم گفتم: حالا این یه خاطره بود یا یه رویا؟؟؟ بیشتر می خورد رویا باشه&#8230; آخه دختر هم مگه اون جوری می شه!!!! اونی که تو خواب دیدم حتماً یه فرشته بود فقط با صورت بهار!!!!یکم حالم بد شد. آخه دوباره بهار منو خوابونده بود و رفته بود&#8230;تو این فکرا بودم که صدای قار و قور شکمم دراومد. بلند شدم که برم با بقیه ناهار بخورم اما وقتی از در اتاق رفتم بیرون ، با دیدن یه چیز کوب کردم. یه تخت دونفره تو یه اتاق دقیقاً رو به روی اتاق من&#8230; وقتی داخل اتاق شدم حس کردم همین چند دیقه پیش با بهار اونجا بودم. وای خدای من!!! یعنی اون خاطره بود؟؟؟ قضیه ی خواستگاری پس چی؟ من با بهار هم سکس داشتم، هم درباره ی خواستگاری باهاش حرف زده بودم&#8230;وای!!!! یعنی دختر به اون خوشگلی و خوش هیکلی زن من بود؟؟؟!!!!!ناخودآگاه نیشم باز شد!!!! باریکلا امیر جوون!!!! عجب چیزی گرفتی!!! خوشم میاد که آدم زرنگی هستی&#8230; پس بگو چرا اون بدون ترس میومد تو بغلم می خوابید&#8230;ولی چرا الان تو خونه ی خودم پیش بهارم نیستم؟؟؟خواستم برم پیش بقیه ناهار بخورم، که چشمم به خودم تو آینه افتاد. صورتم تقریباً به حالت عادی برگشته بود اما اون زخمی که رو گونه ی سمت چپم داشتم نه تنها بهتر نشده بود، بلکه حس می کردم بدتر و بزرگتر هم شده&#8230; جلوی آینه یکم باهاش وررفتم که باعث شد یه درد لحظه ای و شدیدی بگیره&#8230; بیخیالش شدم و رفتم پیش بقیه&#8230;سفره ی آقایون از خانوما جدا بود. وقتی ناهارم تموم شد، مامانمو صدا زدم و بهش گفتم: مامان بی زحمت بهارو صدا بزن کارش دارم.یکم رفت تو فکر بعد گفت: عزیزم چی ازش یادت اومده؟- مامان معلومه چی می گی؟؟؟ یعنی برای این که زنمو ببینم باید چیزی یادم بیاد؟؟؟- آخه چیزه&#8230; راستش دعوتش کردم اما نتونست بیاد.- چی می گی؟ همین چند ساعت پیش تو اتاقم بود.با یکم مِن و مِن گفت: شاید اومده من ندیدیمش&#8230; پسرم من یکم سرم شلوغه. بعداً با هم حرف می زنیم.نفهمیدم چرا اونقدر دست پاچه شده بود. بازم بیخیال شدم.تو حیاط پیش بقیه ی مردا نشسته بودم، که دوباره اون دختر بچه رو دیدم که داره با اون پاهای کوچیکش به سمت در خروجی می دوه. سریع رفتم دنبالش اما وقتی کوچه رو نگا کردم انگار آب شده بود رفته بود تو زمین. بی هوا برگشتم و تاب تو حیاطو نگاه کردم. بهار روش بود. به خودم گفتم: واااا!!!! چرا این جلوی این همه مرد داره تاب بازی می کنه؟؟؟ولی هیچ کسی حواسش بهش نبود. رفتم سمتش اما چند قدمی برنداشته بودم که سرم گیج رفت و خوردم زمین&#8230;چشمامو که باز کردم تو یه باغ سرسبز بودم و داشتم بهارو که روی یه تاب بزرگ نشسته بود هل می دادم.- امیر تند تر&#8230; یوهووووو&#8230; چه کیفی می ده!!!!خیلی نگذشته بود که نگهش داشتم و رفتم که کنارش سوار بشم. وقتی از جلو دیدمش قلبم ریخت! یه لباس مجلسی سفید تنش بود. بازوهاش و از زانو به پایینش همش بیرون بودن!!! موهاشو فر درشت کرده بود که به اون چشمای بهاریش میومد. آرایشم نکرده بود فقط یه رژ لب ملایم براق طبق معمول زده بود. داشتم همون جوری وراندازش می کردم تا این که چشمم به یه گردنبند قلب از جنس طلا افتاد. می دونستم که اونو من براش خریده بودم اما کی و کجا نمی دونستم.آروم پیشش نشستم. خیلی هیجان زده شده بود. داشتیم باهم می خندیدیم که با دستم یکم مویی رو که اومده بود رو صورتش کنار زدم و در حالی که با پشت دستم آروم رو گونش از بالا به پایین می کشیدم، گفتم: خیلی دوستت&#8230; هنوز حرفم تموم نشده بود که لباشو رو لبام حس کردم. اون دستاشو دورگردنم حلقه کرده بود. منم دست چپمو رو کمرش بالا و پایین می کردم و دست راستمو برده بودم زیر لباس مجلسیشو داشتم اون رونای لطیف و نازشو نوازش می کردم. نمی دونم چی شد که یه لحظه تاب لرزید و تعادلمونو از دست دادیم. من افتادم رو اون زمین سرسبز و بهارم افتاد روم. سرش خورد به سرم. یکم دردش گرفت، جوری که اخماش رفتن تو هم.لپشو کشیدم و گفتم: ووویییی!!!! وقتی این جوری اخم می کنی دلم می خواد بخورمت!!!!با این حرف اخمش به لبخند تبدیل شد و دوباره لب تو لب شدیم. با دو دستش سرمو نگه داشته بود و منم با دستام کمرشو نوازش می کردم و اونو به خودم فشار می دادم. تا این که لبشو ازم جدا کرد و گفت: انقدر فشار می دی پس حتماً&#8230;.حس کردم صورتم داره داغ می شه&#8230;- امیر&#8230; بابا خوبی&#8230; دوباره چت شد؟؟؟ بابا&#8230;. امیر&#8230;.چشامو که باز کردم یه سری کله بالا سرم دیدم که از وسطشون آسمون آبی رنگی به صورت دایره، شکل گرفته بود.- نیما مگه نمی بینی حالش بده. برو یه لیوان آب وردار بیار&#8230;به خودم گفتم: اااااااه!!! اینا باز جاهای خوب منو بیدار کردن&#8230; تازه می خواستیم شروع کنیم! ای بگم خدا چی کارتون نکنه!!!!!!- امیر، بابا بهتری؟؟؟ سرت که دیگه گیج نمی ره؟؟؟ بیا اینو بخور ایشالا حالت بهتر می شه&#8230;با یه نفس تا ته سر کشیدم. یکم آروم تر شدم.به خودم گفتم: این تاب اونجا چیکار می کرد؟ چجوری رفته بود اونجا؟کمرمو از رو زمین بلند کردم وبا دستم به بقیه اشاره کردم که برن کنار&#8230; هرچی نگاه کردم، تابی ندیدم. سریع از سر جام بلند شدم و عین دیوونه ها دور خودمو نگا کردم&#8230;- امیر چیه؟ چیزی یادت اومد؟- تاب&#8230; اینجا یه تاب بود. کجا بردیدش؟- کدوم تاب پسرم؟ ما که اصلاً تابی نداریم.- بابا خودم دیدم!!! ببین&#8230; اونا&#8230;. اونجا بود، یه دختربچه هم روش بازی می کرد.- نه بابایی&#8230; توهم زدی، اشتباهی دیدی&#8230;آروم کمکم کردن و به اتاقم بردنم. همین جوری داشتم فکر می کردم: یعنی چی؟ مگه می شه؟ اول که اون دختربچه بعدم بهار!!! اونا خیلی شبیه همن. یعنی چه نسبتی می تونن باهم داشته باشن؟؟؟ چرا هردوشونو رو یه تاب دیدم؟؟؟- شاید اون بچگی بهاره&#8230; شاید اون موقع تاب داشتیم و اون فامیلی، همسایه ای، چیزی بوده، میومده اینجا و با من بازی می کرده&#8230; برای توجیهش چیزی بهتر از این پیدا نکردم. همین جوری تو عالم خودم بودم که مامانم صدام زد: امیر&#8230; با توام&#8230; امیر&#8230; کجایی؟؟؟به خودم که اومدم دیدم تو اتاقمم و مامان، بابام کنارم نشستن&#8230;- مامان، من چرا این جوری شدم؟؟؟ یعنی چه بلایی داره سرم میاد؟؟؟اشک تو چشای مامانم جمع شد و گفت: عزیزم دکترتم گفت اینا یه چیزای موقتی&#8230; زود حالت خوب می شه&#8230; قول می دم.رفتم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو سینش. ریتم صدای تپش قلبش برام نقش یه موسیقیه ملایمو بازی می کرد&#8230; راستش خیلی آرومم می کرد&#8230;خیلی نگذشته بود، که بابام گفت: فردا جمعه قرار ببرمت یه جای باصفا تو دل کوه&#8230; وقتی بچه بودی عاشق اونجا بودی&#8230; عشقت این بود که ببریمت اونجا. وقتی هم بهت می گفتیم قراره بریم مثل فرشته ی کوچولویی بال درمیاوردی&#8230;مامانم دستشو کشید رو سرمو گفت: هی&#8230; یادش بخیر&#8230; انگار همین چند دیقه پیش بود&#8230; بچه ی خیلی بانمکی بودی&#8230; چقدر زود بزرگ شدی.این حرفاشون خیلی آروم ترم کرد و بعد یه نفس عمیق، به حالت عادیم برگشتم.مامانم سرمو تو دستاش گرفت و از رو سینش بلند کرد. پیشونیمو بوسید. تو چشام نگاه کرد و گفت: شنبه هم میریم پیش دکتر، ببینه حالت چقدر بهتر شده.گفتم: باشه. راستی یه چیز یادم اومد.همون جوری که سرمو ول می کرد، گفت: چی؟- این که قدیم تو حیاط یه تاب داشتیم.یکم سکوت کرد. بعد گفت: نه نداشتیم.بابامم با تکون دادن سرش حرف مامانمو تأیید کرد و گفت: این قضیه ی تاب چیه که تو حیاطم هی می گفتی؟- راستش بهارو دیدم که داره روش تاب بازی می کنه&#8230; خیلی ناز شده بود&#8230;حس کردم بابام خشکش زد. مامانمم یه دونه اشک از گوشه ی چشمش رو اون گونه ی لطیفش سر خورد و پایین اومد.یکم تعجب کردم، گفتم: چرا ماتتون برد؟ هم بازیه بچگیام بود درسته؟هیچی نمی گفتن. فقط داشتن بهت زده همدیگه رو نگاه می کردن&#8230;- چرا اونجوری نگا می کنین؟؟؟ زنمه دیگه&#8230; راستی الان کجاس؟؟؟ مگه من خودم خونه ندارم، پس اینجا چیکار می کنم؟؟؟بابام به پته پته افتاد: مممممم&#8230; مادرش مریض بود، اومد سریع رفت&#8230;گفتم: دیدی مامان!!!! گفتم بهار اینجا بود گفتی نه&#8230; تازه بابا! اومد بهم سرم زد&#8230;نمی دونم چرا ولی حس کردم بابام چشاش چهار تا شد&#8230;- ما دیگه یواش یواش بریم مهمونا رو بدرقه کنیم.اونا رفتنو منو با هزارتا سوال تنها گذاشتن. من هنوز نفهمیده بودم که چرا بابام اون روز منو اون جوری زد. چرا وقتی درباره ی بهار صحبت می کنم همه یه جوری می شن و&#8230;.اما می دونستم که خیلی چیزا درباره ی خودم بود که باید کشفشون می کردم. چیزایی که هرروز پیچیده تر میشن و منو بیشتر درگیر می کنن&#8230;اون روز خیلی به خودم فشار آورده بودم. برا همین اولای شب ازشون یه مسکن گرفتم و با یاد عشقم دفتر اون شب رو بستم.فردای اون روز، تا عصر اتفاق خاصی نیفتاد. عصر هم طبق گفته ی بابام به همون کوه رفتیم. تو راه بیشتر درباره ی خاطرات بچگیم و این جور چیزا برام تعریف کردن اما چیزی یادم نیومد. یه حدود نیم ساعتی تو راه بودیم که بالاخره رسیدیم.- پسرم تنهات می ذاریم. راه برو و با خودت فکر کن شاید حافظت برگرده. ببین ما اونجا می شینیم. خسته شدی بیا اونجا.- باشه&#8230;وقتی وارد اون مکان تفریحی شدم، خودم یه لحظه شک کردم که اونجا بهشته یا زمین!!!!یه پارک بسیار زیبا و سرسبز در دامنه ی کوه با آبشارهایی نسبتاً بلند که در نهایت تشکیل یک رود می دادند و از وسط پارک می گذشتند. یک سفره خانه ی سنتی هم کنار رود بود که خیلی با صفا بود و اونجوری که بابام تو راه می گفت، غذاهاش معرکه بودند.بابام راست می گفت، اونجا خیلی برام آشنا بود. همون جوری داشتم قدم می زدم و از اون هوای پاک بالای کوه لذت می بردم، که یهو دو نفرو لب رود کنار پل دیدم. خیلی آشنا میومدن. یکم که نزدیک تر رفتم قلبم ریخت!!!! خدای من چی می دیدم؟؟؟؟ خودمو بهارو می دیدم، که خیلی آروم اونجا نشسته بودن و داشتن با هم می خندیدن و به اردکا غذا می دادن.بهار یه مانتوی مشکی خیلی ناز و نسبتاً تنگ تنش داشت، جوری که تمام انداماش مشخص بودن. یک شال سفید طرح دار هم که با مانتوش ست بود، رو سرش داشت.اونجا شلوغ بود اما اونا فقط حواسشون به همدیگه بود و غرق در دنیای قرمز رنگ خودشون شده بودن&#8230; هردوشون پشتشون به من بود اما من می تونستم شادی رو تو صورت هردوشون حس کنم&#8230; یکم که گذشت شروع کردن به آب بازی و خیس کردن همدیگه!!!همون جوری غرق تماشای اونا بودم، که یکدفعه بهار برگشت و منو نگا کرد. سریع بلند شد و سمتم دوید. سرجام خشکم زده بود. نمی دونستم چرا اما یکم ترسیده بودم!!! هر قدمی که به سمتم میومد ترسم بیشتر میشد. تا این که به سادگی از کنارم گذشت و سمت آبشار پشت سرم رفت&#8230;برگشتم ببینم امیر چیکار می کنه که دیدم یه قدمی منه و اونم داره می دوه اما اون داشت می خورد به من. خواستم جاخالی بدم که&#8230;- وای امیر&#8230; این آبشار چقدر قشنگه&#8230;- خیلی تند میدویا&#8230; فکر من پیرمردم باش دیگه&#8230;زد تو سینمو گفت: خودتو لوس نکن&#8230;دستشو کرد زیر آبشار و برگشت منو نگا کرد و گفت: وووووویییییی!!!! امیر خیلی سرده&#8230; آخ چه کیفی میده!!! بیا&#8230; توام دستتو بیار&#8230; خیلی حال میده!!!!یکم با هم خندیدیم، تا این که خنده هامون محو شد. یکم جدی چشم تو چشم شدیم که دیدم بهار داره نیش خند می زنه!!!گفتم: چی شده می خندی؟- می خوای بدونی چرا؟؟؟- آره دیگه&#8230;- خب پس سرتو بیار جلو تو گوشت بگم&#8230;گوشمو که بردم نزدیک سریع یکم آب ریخت رو سرمو فرار کرد. منم سریع دهنمو پر آب کردم و افتادم دنبالش&#8230; رفت تو چمنا. داشت منو نگا می کرد و می خندید که نمی دونم چی شد خورد زمین آخه بیچاره کفشاش یکم پاشنه داشتن!!!!!همین که رسیدم بهش، خندید و گفت: حال کردی چه جور حالتو گرفتم؟؟؟منم آب تو دهنمو تو لپامو دادم و سرمو به نشونه ی آره گفتن تکون دادم&#8230;لپامو که اونجوری دید، خندش بیشتر شد و گفت: چرا لپاتو اون جوری کردی؟یه لحظه خندش محو شد و گفت: نه&#8230; امیر نه&#8230;. تو رو خدا&#8230;. نه&#8230;من چشمامو یکم گنده کرده بودم و با همون لپای آویزون سرمو تکون می دادم. اون همون جوری که رو زمین بود خودشو به عقب می کشید و من مثل آدم آهنی خودمو بهش نزدیک می کردم. التماساش بهم افاقه نکرد و تموم آبو با همه ی مخلفاتش رو سرش خالی کردم!!!!!!همون جاری آب داشت از رو صورتش میومد پایین. اونم دهنشو باز کرده بود و فکر کنم داشت خودشو کنترل می کرد که سر و تهم نکنه!!!!!!!! بدجور کفری شده بود و منم داشتم بهش می خندیدم که گفت: ای خدا بگم چی کارت نکنه&#8230; ببین چی کارم کردی!!! من یه ذره ریختم، بعد تو اومدی منو شستی؟؟؟!!!!!نمی دونم چرا اما دوست داشتم اذیتش کنم. برا همین یه حالت بی گناه بودن به خودم گرفتم و گفتم: به خدا منم یه ذره آب برداشته بودم، نمی دونم بقیش چی بودن که قاطیش شده بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!محکم زد تو سینمو گفت: ای کثافت&#8230; حالمو بهم زدی&#8230;یه دستمال از کیفش دراورد و خودشو پاک کرد، که صدای قار و قور شکمم دراومد!!!! بهار خندش گرفت و گفت: وای وای!!!! منو نخوری؟؟؟؟ بهش یه خنده ای کردم و گفتم: الان میریم یه غذایی بهت می دم که انگشتاتم باهاش بخوری!!!! اما قبلش می خوام بریم چند تا عکس یادگاری بندازیم.وای که موقع گرفتن اون عکسا خوشگلم چه نازی می کرد!!!!!! ساعت حدوداً هفت شده بود. بردمش یه سفره خونه که دقیقاً کنار رود بود. جایی که بهمون برای نشستن دادن خیلی باصفا بود. صدای شرشر آب کنارمون و آبشار نقش یه موسیقی آرامش بخشی رو برامون بازی می کرد. شامو با هم زدیم. انصافاً خوش مزه بود و بهار هم خیلی خوشش اومد. اون وسطا هم هر از چند گاهی یکم از نونامونو تیکه تیکه می کرد و می ریخت جلوی اردک ها. اردک ها هم دورش جمع می شدن و اون با یه زیبایی خاصی غرق تماشای اون اردکا می شد.- امیر&#8230; امیر&#8230; اونو ببین چقدر نازه&#8230; اون مشکیه رو ببین چجور می خوره&#8230;وای!!! با این کاراش بازم یاد همون دختر بچه ی معصوم افتادم!!! بعدش یه قلیون برامون آوردن و یه چند پکی باهم زدیم. یواش یواش خورشید داشت غروب می کرد و نسیم خنکی می وزید. وای که قلیون تو اون هوای بالای کوه چقدر می چسبید!!! من که زیاد اهل دود نبودم و بهار هم به خاطر خجالت از من خیلی کم کشید.یکم که گذشت دستشو گرفتمو ازش خواستم دنبالم بیاد تا یه چیزی نشونش بدم. هوا تقریباً تاریک شده بود.یکم که راه رفتیم، بهش گفتم: چشماتو ببند، که می خوام یه چیز خیلی خوشگلی نشونت بدم&#8230;از پشت دستامو گذاشته بودم رو چشاش. چند قدم بردمش جلوتر تا به یک سری حصار رسید. آروم دستمو از روی چشاش برداشتم. کمکش کردم یه پله بره بالای حصارا. بعدم دستاشو باز کردم.از پشت هم هی تو گوشش می خوندم: جر نزنی بلا!!! چشاتو وا نکنی!!!!خودمم پشتش ایستادم. نسیم خیلی خنک و ملایمی می وزید.وقتی همه چی آماده شد، گفتم: حالا وقتشه&#8230; باز کن. آروم چشاشو وا کرد و با نهایت تعجب گفت: وای!!! خدای من!!!!! امیر!!!! چقدر خوشگله!!!!!!!! وای من دارم پرواز می کنم!!!یه پرتگاه از پارک بود که از اونجا کل شهر دیده می شد. تو شب نور چراغا جلوه ی خاصی به شهر داده بودن. من پشت بهار بودم و بهار همون جوری مات و مبهوت به شهر نگاه می کرد و دستاش باز بودن.یه لحظه زیر پاشو دید و با ترس گفت: امیر من می ترسم&#8230; یه وقت نیفتم؟؟؟؟- نترس&#8230; حواسم بهت هست&#8230;- امیر&#8230;- جانم- اگه خودمو ازین جا بندازم پایین چی کار می کنی؟؟؟- هیچی می خوای چی کار کنم؟؟؟!!! تا چهلمت صبر می کنم بعدشم میرم با اون دختر خاله ی خوشگلت دوست می شم!!!!- لوس نشو دیگه&#8230; جدی پرسیدم&#8230;- ممم&#8230; اون موقع منم پشت سرت می پرم!!! عین تایتانیک &#8220;You jump, I jump&#8221;با شنیدن این حرف یه خوش حالی خاصی رو تو چشاش حس کردم&#8230; دوباره مشغول دید زدن شهر شد، که تو یه لحظه یه گردنبند طلا با پلاک قلب دور گردنش بستم. از همون پشتم تو گوشش زمزمه کردم: تموم زندگیم تولدت مبارک&#8230; یه نگاه به گردنبند کرد. یه نفس عمیق کشید و لبخند خیلی زیبایی تحویلم داد.بعد دستاشو با دستام بستم و تو سینش گرفتم و از پشت یکم بیشتر خودمو بهش چسبوندم. به پوست لطیف گونه اش بوسه ای زدم و گردنمو گذاشتم رو شونشو سرامونو بهم تکیه دادیم و برای یک مدت هر دومون به اون ترکیب نور های زیبای شهر خیره شدیم. در این مدت هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. بعد یکم سرمو از رو شونش برداشتم. در همون لحظه با صدایی یکم بغض کرده بهم گفت: خیلی دوستت دارم و سرشو چرخوند و منو نگاه کرد. لباش تو نور ضعیفی که پشت سرمون بود می درخشید. اون چشمان سبز رنگش رو هم خمار کرده بود. اون جایی که ایستاده بودیم، تاریک بود و دید ضعیفی نسبت به ما داشتند. اون درخشش لب ها و اون خماری دیوونه کننده باعث شد که به آهستگی و زیبایی لبامون به هم گره بخوره. اون لحظه چشامونو بستیم و شروع به خوردن لبای همدیگه کردیم. آروم با دندونام لباشو می کشیدم و زبونمو می بردم تو دهنش. اونم داشت همکاری می کرد و با زبونش دور لبامو می کشید. هم زمان دستاشو آورد دورگردنم حلقه کرد. من هنوز پشتش بودم و اون با کج کردن سرش داشت ازم لب می گرفت. نمی دونم چقدر گذشت تا این که من دستامو از پشت دور سینش حلقه کردم و یواش یواش اونو به خودم فشار دادم. در همون لحظه لبشو از لبم جدا کرد و یکم ازم فاصله گرفت و گفت: داری چی کار می کنی؟ وقتی صورتمو دید چیزی نگفت و دوباره شروع کرد به دیدن شهر. اون لب گرفتن یه حالی بهم داده بود که تا چند دقیقه نمی دونستم کجام!!!!!!!! وای که چه احساس شیرینی بود. از اون حالتی که داشتم فهمیدم این اولین بوسه ی عاشقانه ی زندگیم بوده. یکم که حالم بهتر شد، به خودم اومدم و یکم خودمو سرزنش کردم که چرا باعث شدم عزیزترین کَسم فکر کنه به خاطر سکس باهاشم. واقعاً هم تو فکر سکس باهاش نبودم. همین که می دیدم خیلی دوستم داره، خیلی بیشتر از سکس برام ارزش داشت. رفتم ازش به خاطر این که کنترلمو از دست دادم، عذرخواهی کنم که دیدم داره گریه می کنه. اولش فکر کردم به خاطر کار منه.بعد از این که عذرخواهی کردم گفت: به خاطر چیز دیگه ایه&#8230; آوردمش و روی نیمکتی نشستیم و بهش گفتم بهم نمی گی چی شده عزیزم؟ بعد یکم سکوت با هق هق ازم خواست که بهش اجازه بدم یکم روش فکر کنه و دفعه ی بعد بهم بگه. منم اصلاً نمی خواستم بهش فشار بیارم.گفتم: باشه خوشگلکم&#8230; سرشو گرفتم تو سینمو یکم نوازشش کردم. با موهاش بازی کردم تا یکم آروم تر بشه. همون جوری که سرش رو سینم بود گفت: امیر- جانم.- ببخشید که بخاطر گریه هام این همه خوشی رو خراب کردم.با دستام سرشو از رو سینم برداشتم و بین دستام گرفتم. با شستم اشکاشو پاک کردم و با لبخندی گفتم: این چه حرفیه عزیزم؟؟؟؟ چشماش تو نور درخشش خاصی داشتند. خیلی معصومانه دوباره بهم خیره شدیم و همون جوری که سرش تو دستام بود، دوباره شروع به لب گرفتن کردیم.یکم که گذشت گوشیه بهار زنگ زد. مادرش بود. ازش پرسید: کی جشنتون تموم میشه؟گفت: خوشگلم آخراشه تا دو ساعت دیگه خونم. من از خودم پرسیدم چرا از خونه کسی به من زنگ نمی زنه؟ این اعتماده یا بی اهمیتی؟؟؟؟؟؟ گوشیمو درآوردم و دیدم یک اس اومده. از داداشم بود. نوشته بود: گردن بندو بهش دادی؟به خودم گفتم: اون از کجا می دونه؟خندیدم و گوشیمو گذاشتم تو جیبم.وقتی بهارو نگا کردم، دیدم یک آینه از کیفش درآورده و داره گردن بندو نگا می کنه.ا: از قلبش خوشت میاد؟ب: خیلی خوشگله، مرسی!دستمو انداختم دور گردنشو کنار هم بهمدیگه چسبیدیم. سرشو گذاشت رو شونم. یکم سکوت کرد. بعد گفت: امیر&#8230;- مممم&#8230;- امروز بهترین روز زندگیم بود&#8230; ازت ممنونم که چنین روزی رو برام خلق کردی&#8230;با شیطونی تمام گفتم: اما اصلاً به من خوش نگذشت&#8230;سرشو از رو شونم برداشت و با اخم نگام کرد و گفت: آخه چرا؟- همه ی غذامونو که دادی به اون اردکا!!!! به من هیچی نرسید!!!! دارم از گشنگی میمیرم!!!!با دستش محکم کوبید تو سینم و گفت: اه&#8230; چقدر لوسی!!!!!گفتم: چته دیوونه دردم اومد!!!!- آره دیوونه ی توام دیگه امیر جووون!!!!یه لحظه حس کردم دست یکی رو چشامه&#8230; نمی دونم چرا اما گفتم: بهار تویی؟؟؟یه صدای مردونه گفت: بهار کیه دیگه؟؟؟ دستشو از رو چشام برداشت وگفت: منم نیما&#8230;. چیه عین منگلا دو ساعت نشستی اردکا رو نگا می کنی!!! پاشو که شامو آوردن بیا بزنیم که داره از دهن میافته&#8230;گفتم: لعنت به تو&#8230; تازه داشتم&#8230;- تازه چی؟ می خواستی بکنیش!!!!!!!!- وایسا بهت بگم می خواستم چی کارش کنم!!!سریع دوید و رفت پیش خونواده&#8230; بعد از این که شامو خوردم، رفتم کنار همون لبه ی پرتگاه و شروع به نگاه اون ترکیب نورای شهر کردم. همش تو فکر بودم&#8230;.یعنی من انقدر تو زندگیم خوش بخت بودم؟ یکم خوش حال شدم. سرمو رو به آسمون کردم و از ته دل گفتم: خدا جون قربونت برم، که چنین عشقی رو به من هدیه کردی&#8230;یه احساس خیلی خوبی رو یدک می کشیدم اما این خاطره بازم سوالای زیادی برام ایجاد کرده بود. مثل: دختر خاله ی بهار کیه؟ چرا بهار گریه می کرد؟ و&#8230; اما مهم ترین سوالی که از چند وقت پیش تو ذهنم ایجاد شده بود این بود که این کارا مثل عشق بازی و بعدشم تازه عروسی! برای یه پسر 18 ساله زود نیست؟؟؟!!!شاید این سوال پیچیده ترین سوالی بود که تا اون موقع تو ذهنم داشتم اما بازم در جواب دادن بهش&#8230;تو عالم خودم بودم، که یه صدایی شنیدم&#8230;- قشنگه؟وقتی سرمو چرخوندم، بهار خودمو دیدم که با همون لباسای تو خاطرم کنارم ایستاده بود. یه ناراحتی خاصی رو تو چشاش می تونستم ببینم.بهش گفتم: آره خیلی قشنگه اما پیش زیبایی تو، هیچی نیست&#8230;.یه لبخند تلخی زد و اومد کنارم ایستاد. گفت: امیر هنوز دوستم داری؟- معلومه دیگه&#8230; عاشقتم&#8230;- امیر- جانم- من می ترسم.- چرا؟- آخه می خوان&#8230; آخه می خوان&#8230;- ده بگو نصفه جونم کردی&#8230;- آخه می خوان ما رو از هم جدا کنن.- معلومه داری چی می گی؟؟؟ کیا؟؟؟- مامانت، بابات و همه&#8230; می گن ما به درد هم نمی خوریم. ادامه ی دوستیمون به صلاح نیست و باید ادامه تحصیل بدیم&#8230;با شنیدن این حرف داشتم دیوونه می شدم. برای چند لحظه دوباره سرمو چرخوندمو به شهر خیره شدم. پس بگو چرا هر وقت حرف بهارو وسط می کشیدم اونا هی رنگارنگ می شدن!!! من که دیگه بچه نیستم که اونا برام تصمیم بگیرن. اونا اصلاً حق چنین کاریو ندارن&#8230;- امیر&#8230; داریم می ریم بدو بیا.به خودم که اومدم بهار پیشم نبود و نیما داشت صدام می کرد&#8230;موقع رفتن هی اطرافمو نگا می کردم. فکر می کردم خوشگلم از ترس خونوادم قایم شده اما کسی رو ندیدم. می خواستم بهش دل گرمی بدم. آخه نمی خواستم بذارم اونجوری از پیشم بره. حرفم تو گلوم خشک شد. موقع برگشتن تو ماشین سریع گوشیمو دراوردمو بهش اس دادم اما جواب نداد. از یه طرف تمام حواسم پیش بهار بود، از یه طرفم باید سوالای مسخره ی بابامو جواب می دادم&#8230; تا آخر شب منتظر موندم و چند بار دیگه هم بهش اس دادم اما ازش اصلاً خبری نشد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175311</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس سه نفره باحال با جنده مو قرمز</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jul 2019 08:39:11 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرزوشو]]></category>
		<category><![CDATA[آسمونا]]></category>
		<category><![CDATA[آموزشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقمو]]></category>
		<category><![CDATA[احساسم]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[التماست]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[العملی]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتهای]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگیزی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنش]]></category>
		<category><![CDATA[اونایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونشبو]]></category>
		<category><![CDATA[اونطرف]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ایندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بادستاش]]></category>
		<category><![CDATA[باشهاز]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمش]]></category>
		<category><![CDATA[بچرخیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بدمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[بذارمش]]></category>
		<category><![CDATA[بذاریم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگردیم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودالان]]></category>
		<category><![CDATA[بودباورم]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بوددلم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمتو]]></category>
		<category><![CDATA[بودمرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیاد:یه]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیالش]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارش]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارم]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پسرعموی]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پنجشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تاثیری]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[تحقیرم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[توخونه]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[توهمین]]></category>
		<category><![CDATA[جاخورد]]></category>
		<category><![CDATA[جاهامون]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامش]]></category>
		<category><![CDATA[چنددقیقه]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفایی]]></category>
		<category><![CDATA[حساسیت]]></category>
		<category><![CDATA[حواسمو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خریدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستن]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشا]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دادمبا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دربیار]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستمم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رودخونه]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[رویاهام]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمو]]></category>
		<category><![CDATA[سرقرار]]></category>
		<category><![CDATA[سوالای]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختمش]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صادقانه]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقونه]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فروشنده]]></category>
		<category><![CDATA[فشردمش]]></category>
		<category><![CDATA[فکرشون]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کردمنمی]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسات]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لبهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[لبهامو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوشو]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[مظلومانه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مغروری]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مکافاتی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرش]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[می‏خوردن]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادن]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناختن]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[ناامید]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونسته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمید]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمون]]></category>
		<category><![CDATA[نگهشون]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونن]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[‫نیاورده]]></category>
		<category><![CDATA[هردوتامون]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هرلحظه]]></category>
		<category><![CDATA[هزاران]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همونطوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیپنوتیزم]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وایساد]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[وایساده]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادیم]]></category>
		<category><![CDATA[وجودشو]]></category>
		<category><![CDATA[وجودمو]]></category>
		<category><![CDATA[ودستشو]]></category>
		<category><![CDATA[ویترین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکس و سکسه و اونایی فیلم سکسی که وقتی شهوت وجودشون رو میگیره دیگه نمیدونن چیکار کنن پیشنهاد میکنم حتما این داستان رو بخوننیه روز معمولی بود سکسی تو مغازه نشسته بودم و مثل همیشه شاه کس مشتری ها میرفتن و میومدن.مثل همیشه خسته کننده مثل همیشه شلوغ و پرکار.من تو کافی کونی نت دوستم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>سکس و سکسه و اونایی فیلم سکسی که وقتی شهوت وجودشون رو میگیره</h2>
<p>دیگه نمیدونن چیکار کنن پیشنهاد میکنم حتما این داستان رو بخوننیه روز معمولی بود سکسی تو مغازه نشسته بودم و مثل</p>
<h3>همیشه شاه کس مشتری ها میرفتن و میومدن.مثل همیشه خسته کننده مثل</h3>
<p>همیشه شلوغ و پرکار.من تو کافی کونی نت دوستم کار میکردم.من همش 17 سالمه ولی خیلی وقته که کار میکنم تو</p>
<h4>این جنده مغازه هم جز من کسی دووم نیاورده و دوستمم</h4>
<p>به کسی جز من اعتمادنداشت.البته اعتماد پستون از لحاظ این که وقتی نیست کسی باشه که بتونه ازپس تموم کارها بر</p>
<h5>بیاد.یه آهنگ کوس ملایم گذاشته بودم و تو اینترنت چرخ میزدم</h5>
<p>وگاهی هم چت میکردم.بی حوصله بودم.تو همین حال و هوا بودم که یکی از مشتری ها صدام کرد . با بی میلی سکس داستان رفتم بالا سرش</p>
<h6>.بهم گفت که نمیتونه ایدیشو ان کنه. منم ایران سکس یکم با</h6>
<p>یاهومسنجر ور رفتم و درستش کردم . نمیدونم چی شد که توجهم به ایدیش جلب شد.من حافظه خوبی دارم واسه همین با یک نگاه ایدیش تو ذهنم موند.اولش اصلا برام مهم نبود . موقع رفتن یه لحظه باهاش چشم توچشم شدم .انگار هیپنوتیزم شدم.یه لحظه توچشاش خیره شدم.لبخندی زدکه هنوزم جلوچشامه.همینطورکه میرفت نگاش میکردم&#8230;بعد از اون روز همش منتظر بودم ازدر مغازه بیاد تو . صبح ها زودتر میرفتم و ظهرها هم دیرمیومدم تا یه وقت نشه که بیاد و من نباشم.چند روز همینطور به انتظار گذشت.تصمیم گرفتم رو ایدیش واسش آف بذارم . این اولین بار بود که میخواستم به یه دختر پیشنهاد دوستی بدم . خیلی نگران بودم آخه میترسیدم ناراحت بشه از اینکه آیدیشو بدون اجازه برداشتم.دلمو به دریا زدم و واسش آف گذاشتم و گفتم که یه قرار بذاره تاباهم آن بشیم و صحبت کنیم.یه روز که از اومدنش ناامید شده بودم با دوستش اومدن تو مغازه من یه کم هول شده بودم ولی سعی کردم که نشون ندم .وقتی که نشستن پشت سیستمشون زود آیدیمو آن کردم و صدای اسپیکرو بستم تا صدای پی ام هاش نیاد.آیدیش که آن شد بعد از چند دقیقه بهم پی ام داد که شما ؟؟. منم پشت سیستم جوابشو میدادم ولی تموم سعیمو میکردم که تابلو نشه من دارم پی ام میدم . هرچی پرسید ایدیشو از کجا آوردم من میپیچوندم و جواب نمی دادم.با کلی اصرار و خواهش راضیش کردم که برای بعد از ظهر قرار بذاریم .قرارمون بعد از ظهر ساعت 6 بود . منم کلاس گیتارمو زودتر تموم کردم تا به قرارم برسم . نزدیک ساعت 6 بود که یه شماره غریب رو گوشیم تک زد . فهمیدم که خودشه . این اولین بار بود که وقتی کسی رو گوشیم تک میزد براش زنگ میزدم . وقتی زنگ زدم همون صدای قشنگی که چند روز بود تموم حواسمو پرت کرده بود پشت خط باهام حرف میزد.ازش پرسیدم که اومده سرقرار یا نه . اون گفت اونجا که من گفتم نمی تونه بیاد . خیلی بدجور خورده بود تو حالم . گفتم خودمو خراب کردم آخرشم دخترِ قبول نکرد .آخه من خیلی آدم مغروری بودم حتی وقتی دخترها هم بهم پیشنهاد میدادن قبول نمی کردم چه برسه که خودم بخوام به کسی پیشنهاد بدم.خلاصه گفت که تو کافی نت خودمونه و ازم خواست برم اونجا ولی من قبول نکردم . حس کردم که یه بوهایی برده که من کیم . بهش گفتم بیاد کوچه کنار کافی نت . همش دلهره داشتم حتی خودمو آماده کرده بودم که یه دونه بخوابونه تو گوشم .هرچی نزدیک تر میشدم استرسم بیشتر میشد .سرکوچه که رسیدم بهش زنگ زدم . گفت تو کوچه است ولی منو نمی بینه . بایه کم نگاه ته کوچه دیدمش و بهش گفتم بیاد سمت انتهای کوچه.بهم گفت که بدون هیچ عکس العملی از کنارش رد بشم . اومد ، وقتی بهم رسید بهم گفت حس ششم قوی دارم . پیش خودم گفتم دیگه تموم شد فهمید من کیم .همونطوری رفتم کافی نت . خواستم بهش اس ام اس بدم ولی دوباره گفتم ولش کن . الان میگه یا پسره خیلی تو کف منه یا فکر میکنه من خیلی بی شخصیتم. خیلی حالم گرفته بود. چنددقیقه گذشت و بهش زنگ زدم . جوابمو نداد مطمئن شدم که باید بیخیالش بشم.چند دقیقه بعد اس ام اس داد و گفت پیش خواهرش بوده و نتونسته جوابمو بده.ازش پرسیدم نظرش چیه که بهم گفت باید فکر کنه . تو همین حال شارژش تموم شد.برای اولین بار تو زندگیم بهش پیشنهاد دادم که براش شارژ بگیرم ولی منتظر جوابش نشدم و شارژ گرفتم براش . تاحالا کسی واسم مهم نشده بود . این اولین بار بود.الان یادم نیست اونشب دقیقاً چه حرفایی باهم زدیم ولی یادمه بهم گفت قبول میکنه باهم دوست باشیم ولی فقط دوتا دوست معمولی که با اصرار من گفت دوتا دوست صمیمی .اونشب تا صبح تو فکرش بودم.بدجور تو دلم جاشده بود . صبح تا از خواب بیدار شدم بهش اس ام اس دادم . هنوز خواب بود واسه همین دیر جواب داد . چند وقت اس ام اسی باهم حرف زدیم بعضی وقتها هم میومد کافی نت تا اینکه پنجشنبه شب بهش پیشنهاد دادم که باهم دیگه بریم کوه . اصلا فکرشم نمی کردم که قبول کنه ولی بهم گفت که میاد .از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم.همیشه دلم می خواست با کسی که دوسش دارم دوتایی بریم کوه و حالا اون قبول کرده بود که با من بیاد . صبح خیلی زود بیدار شدم .همه وسیله هامو آماده کردم . وقتی آماده شدم و موقع قرارمون شد بهش زنگ زدم تا بیدارش کنم . وقتی تک زدم بهم اس ام اس داد که بیدارم . خیلی خوشحال بودم خیلی . رفتم سر قرار همش بهش زنگ میزدم و لحظه به لحظه میپرسیدم که کجاست . وقتی رسید از دور دیدمش خیلی زیبا به نظرم اومد . مثل دیونه ها محوش شدم وفقط نگاهش میکردم.اومد جلو باهم سلام و علیک کردیم . سوار تاکسی شدیم و رفتیم.با اینکه بافاصله نشسته بودیم ولی گرمای وجودشو حس میکردم.بالاخره رسیدیم و راه افتادیم . تومسیر خیلی باهم حرف زدیم.کوه هم خلوت بود.کنار یه رودخونه تقریبا خشک نشستیم و یکم حرف زدیم و از چیزایی که دوست داشتیم و دوست نداشتیم گفتیم . کنجکاوی تو چشماش موج میزد ولی من فوق العاده ریلکس بودم.تو راه یه جا از یه قسمت که شیب زیادی داشت رد میشدیم که وقتی می خواست بیاد بالا دستشو به سمت من دراز کرد . نمی دونستم چیکار باید بکنم . اولش خجالت کشیدم ولی دوباره خجالت رو کنار گذاشتم و دستشو گرفتم و کمکش کردم بیاد بالا . این اولین بار بود که دستشو لمس کردم . با هم رفتیم و توی سنگا یه جای دنج و خلوت پیدا کردیم و نشستیم . ازم خواست از خودم براش بگم . من خیلی باهاش احساس راحتی میکردم . انگار سال هاست که باهم بودیم . سرموگذاشتم رو پاهاش و تموم زندگیمو براش تعریف کردم . حتی اشک هامم یه کم پایین اومدن .اونجا بود که بهم گفت نمیتونه با من باشه . خوب میدیدم که دلش جای دیگه اس.خیلی داغون شدم . خیلی روش حساب میکردم ولی حالا با چشمای خودم میدیدم که دلش یه جای دیگه است . البته خودش هیچی نگفت فقط بهونه میاورد که بگه نمیتونیم باهم باشیم ولی من از چشماش حرفای دلشو میخوندم . باهم راه افتادیم تا برگردیم . تو راه جسارتم بیشتر شده بود ودستشو میگرفتم . ولی دستام سرد شده بود. تموم شور و شوقم یخ کرده بود.باورم نمی شد تموم رویاهام تموم شده بود اون بهم گفته که نمیخواد و نمیتونه با من باشه .قشنگ یادمه که بهم یه حوزچه آب رو نشون داد و گفت که اگه روز دوستیمون عمیق تر شد همونجا تو چشمام نگاه میکنه و میگه که چی تو چشمام می بینه.(اتفاقی که هیچوقت نیفتاد)تو راه برگشت برعکس راه رفت خیلی ساکت بودم. تموم راه رو تا خونه پیدا رفتیم . تقریبا راه خیلی خیلی طولانی بود . توکوه رو سنگها بهم گفت که ما چقدر زود باهم صمیمی شدیم . آخه همش 2 روز بود که باهم دوست شده بودیم .وقتی رسیدیم جایی که باید از هم جدا می شدیم . جلوم وایساد و گفت امروز بهترین روز زندگیش بوده وخیلی بهش خوش گذشته بوده. نمی دونم چرا ولی همش یه چیزی تو چشاش می گفت که این خداحافظی خداحافظی آخره .از هم که جدا شدیم رفتم خونه حوصله نداشتم برم مغازه. هرلحظه منتظر اس ام اسی بودم که بهم بگه میخواد تمومش کنه . بالاخره انتظار به پایان رسید و اس ام اس داد و گفت که من پسر خوبیم ولی نمیتونه که با من باشه . خیلی احساس بدی بود . مثل یه ماهی بال بال میزدم . هرکاری میکردم که نره .آخه من تاز پیداش کرده بودم . با هر مکافاتی بود راضیش کردم که از هم جدا نشیم .خیلی باهاش حرف زدم تا قبول کرد .روزهای خیلی خوبی داشتم . احساس میکردم تنها نیستم و یه نفر کنار منه . از هرفرصتی استفاده میکرد تا از من جدا بشه . احساس عذاب وجدان رو تو وجودش حس میکردم.حس میکردم که داره به کسی خیانت میکنه و حالا پشیمونه.بالاخره ماجرا رو برام تعریف کرد و گفت که پسرعموشو دوست داشته و داره . و به من هم دروغ گفته که ازش جدا شده .وقتی برام تعریف می کرد داشتم ذوب میشدم . دلم میخواست فریاد بزنم . ولی سکوت کردم و به تموم حرفاش گوش کردم.نمی خواستم فکر کنه که من خودخواهم. بدجور داغون بودم . بهش گفتم که درکش میکنم و می تونم فقط واسش یه دوست باشم . هرچند می دونستم نمی تونم . من دوسش داشتم ، صادقانه و از صمیم قلب . واسم خیلی سخت بود سکوت کردن و شنیدن تعریف هاش از اون . روزها واسم سردشده بود.همش استرس داشتم . میترسیدم هر لحظه بهم بگه خداحافظ و بره . اونم همش دنبال بهونه بود تا تمومش کنه ولی تموم حواسم جمع بود که بهونه دستش ندم.میدونستم که به زور نگهش داشتم و بالاخره از دستم میره ولی نمی تونستم بذارم بره . روز به روز احساسم بهش بیشتر شد.میرفتم دنبالش و از کلاس میاوردمش و میرسوندمش خونه.احساس میکردم اونم بهم یه کم احساس داره .یه روز خونه تنها بودم . دلم میخواست پیشم باشه .بهش زنگ زدم و ازش خواهش کردم که بیاد و واسم صبحونه درست کنه.اولش قبول نکرد کلی خواهش کردم و براش توضیح دادم تا راضی شد . خیلی خوشحال بودم ولی همش فکر میکردم اگه نیاد چی ؟؟بالاخره اومد . باورم نمی شد تو خونه کنار منه . باور کنین حتی یک لحظه هم فکر بدی به ذهنم نرسید . واسه من فقط بودنش کافی بود. من از اون جز محبت هیچی نمی خواستم . فکر می کنم اونم بهم اعتماد داشت که اومد پیشم. خب این اولین بار بود که اومده بود خونمون . و باهم تنها بودیم .حتی یک لحظه هم تنهایی وسوسه ام نکرد. فقط محو نگاه کردنش بودم . اونروز برای اولین بار تونستم تو آغوشم بگیرمش.وای که چه ارامشی داشتم وقتی تو بغلم بود .هیچی جز اون تو ذهنم نبود. سرش رو سینه من بود و من تو آسمونا بودم . وای که چقدر زیبا بود.دلم نمی خواست از آغوشم بره .هنوز عکسی که اون روز گرفتیم رو دارم . اون رو دست من نوشت I love you m منم رو دستش نوشتم I love you p .اون روز رفت و من موندم و تمام خاطرات اون روز.روزها گذشت و گذشت دیگه فراموش کرده بودم که اون مال من نیست . باورش داشتم . دوسش داشتم .یه روز براش یه تی شرت خریدم . اولین بارم بود واسه کسی هدیه می خریدم .همش می ترسیدم خوشش نیاد. قشنگ یادمه که 1:30 دقیقه تو اون مغازه بودم . تموم لباسای تو ویترین و تو مغازه رو یکی یکی واسم آورد . اشک فروشنده رو در آورده بودم. آخرش بعد از اون همه گشتن یه تیشرت سفید آبی خشگل پیدا کردم . به فروشنده گفتم میترسم خوشش نیاد . بهم گفت اینقدر حساسیت که شما نشون میدین و منو بیچاره کردین حتما خیلی دوسش دارین پس حتما خوشش میاد . بهم گفت مهم نیست چه هدیه واسش می خرین مهم اینه چجوری هدیه رو بهش بدین . اگه با تموم احساستون و صادقانه این کارو بکنید حتما خوشش میاد حتی اگه هدیه شما رو دوست نداشته باشه.از حرفاش خیلی خوشم اومد . فکرم مشغول شده بود با حرفای اون فروشنده .حتی یادمه کادو هم نکرده بودم.رفتم جلوی آموزشگاه و منتظرش شدم تا بیاد . دیگه همه اونایی که میومدن دنبال بچه هاشون منو میشناختن و با هم سلام و علیک میکردیم. هرکس می پرسید می گفتم اومدم دنبال خواهرم . مهناز هیچ وقت این موضوع رو نفهمید. راستی یادم رفته بود اسمشو بگم . اسمش &#8230; نمیدونم اسمش چی بود هیچوقت هم بهم نگفت .ولی من به اسم مهناز می شناختمش .بالاخره کلاسشون تعطیل شد و مهنازم اومد . مثل همیشه با خنده و خوشحال . بهترین لحظه های زندگیم وقتی بود که باهم قدم می زدیم . تو راه تو یه کوچه خلوت اون تی شرت رو در آوردم و بهش دادم . خیلی خوشحال بود می تونستم این خوشحالی رو تو چشماش ببینم . هوا تاریک بود و کوچه خلوت بود . از خوشحالیش وسط کوچه بغلم کرد و لپمو بوس کرد. اولین بار بود که منو می بوسید. از خوشحالیش خوشحال بودم.مسیر همیشگیمونو قدم زدیم. ( هنوز یکشنیه ها و سه شنبه ها تنهایی اون مسیر رو میرم )روز به روز بیشتر دوسش داشتم و بهش وابسته می شدم . اصلا فکرشم نمی کرد یه روز جدایی میرسه . روزهای خوب پشت سر هم می گذشت و من بی توجه به این گذشت زمان فقط ازبودن با عشقم لذت می بردم&#8230;یه روز که داشتم می رسوندمش کلاس . ازش خواهش کردم امروز کلاس نره بیاد با هم بریم و بیرون بچرخیم. اون روز خیلی دلم می خواست بیشتر پیشش باشم .بهم گفت که نمی تونه قبول کنه . خیلی حالم گرفته شده بود با بی میلی قدم بر می داشتم اصلا دلم نمیخواست برسیم . نزدیک آموزشگاه بودیم که وایساد و دستم و کشید گفت بیا بریم . گفتم پس آموزشگاه چی ؟؟ گفت نمی رم . وای که چقدر خوشحال شدم . دستشو محکم گرفتم و راه افتادیم . خیلی جاها رفتیم . تقریبا نصف شهر و گشتیم حتی رفتیم بالای اون پل عابر پیاده ای که من خیلی دوست داشتم با عشقم اونجا وایسم و خیابون و آدمارو از بالا نگاه کنم . بهش گفتم که بیا بریم گنجنامه . ولی قبول نکرد. ناراحت شدم . مثل همیشه.میدونم با ناراحتی های بیخودم خیلی اذیتش کردم . ولی بخدا دست خودم نبود .خیلی ناراحت بودم . تقریبا دیگه باهاش حرف نمی زدم . داشتیم به مرکز شهر نزدیک می شدیم . خوب حس می کردم که می خواد به هر نحوی شده از دلم در بیاره . بهم گفت بریم خیابون بوعلی واسه خرید . می خواست واسه بچه یکی از دوستاش یه عروسک بگیره . منم با اخم های تو هم و قیافه درهم همراهیش میکردم . تموم پاساژ ها و مغازه ها رو گشتیم. بالاخره یه خاله قورباغه سبز خریدیم .در آخرین لحظه ازش خواستم بیاد تا از مسیری که من می خوام بریم ولی اون باز هم قبول نکرد. دیگه واقعا آخرین ضربه رو خورده بودم . دلم می خواست داد بزنم . ولی اصلا حواسم نبود که اون امروز به خاطر من بود که کلاس نرفت و اون همه مدت بامن بود فقط فکر می کردم که اون به خواسته های من اهمیت نمی ده . رفتیم و سوار تاکسی شدیم .خیلی دیر شده بود . من همیشه کاری می کردم که تا 7:20 خونه باشه ولی اون روز وقتی تازه سوار تاکسی شدیم ساعت نزدیک 7:30 بود . توتاکسی اینقدر حرف زدم و گلایه کردم که می خواست گریه کنه . نزدیک خونشون بودیم . بهم گفت بیا بریم پارک پرواز . با عصبانیت گفتم نه اون هم مظلومانه گفت باشه ببخشید . خیلی دلم سوخت ولی غرورم نمی ذاشت نشون بدم . نزدیک پارک پرواز به راننده گفتم که نگه داره ما پیاده میشیم . رفتیم و بالا اون تپه وایسادیم . تموم شهر زیر پاهای ما بود . همه جا تاریک و ساکت بود . بجز یه ماشین پر پسر که حضورشون اذیتم می کرد هیچ چیز دیگه ای اونجا نبود. اونشب حال و هوای عجیبی داشتم . واقعا احساس می کردم کنار عشقم وایسادم . چیزی که همیشه تو رویاهام می دیدم . وقتی به لبهاش نگاه می کردم دلم میخواست محکم بغلش کنم و ببوسمش ولی &#8230;ازش خواستم بریم و اونطرف کنار دیوار پارک وایستیم . آخه نمی خواستم چندتا پسر همش نگاهمون کنن . مثل همیشه قبول کرد. واقعا دختر خوبی بود و خیلی برام ارزش قائل بود.کنار دیوارکه وایسادیم کیفش بینمون فاصله انداخته بود. بهش گفتم دیدی می خوای همیشه بینمون فاصله باشه واسه همین کیفتو بینمون گذاشتی .اونم با خنده کیفشوانداخت اونطرف و بهم گفت خوب شد ؟؟ اصلا می خوای بغلت کنم . نگاهش کردم و با چشمام گفتم آره . آروم اومدوروبروم وایساد و خیلی آروم بغلم کرد. وای خدای من باورم نمی شد.شب خیلی عجیبی بود دیگه هیچ چیز رو احساس نمی کردم. جز مهناز هیچ چیز رو نمی دیدم . دستاشو دور کمرم حلقه کرد.اروم اروم خودشو کشید بالا سرشو گذاشت رو شونه من آخه من قدم از مهناز بلند تر بود. بعد اروم اروم خودش رو کشید بالا جوری که رو پنجه های پاش وایساده بود .گرمای لبهاشو رو صورتم حس می کردم . اروم گونه هامو بوسید. خیلی داغ بود . احساس میکردم که لبهاش داره خیلی خیلی آروم به لبهام نزدیک میشه . دلشوره عجیبی داشتم . تو اون تاریکی خیابون خلوت بالای اون تپه و نور ضعیفی که از تو پارک رو صورت مهناز می تابید . احساس شگفت انگیزی بود. تموم دنیا واسم مهناز بود . خدایا باورم نمیشد که تموم رویاهام داشت به واقعیت تبدیل می شد.تو همین فکرا بودم که داغی لبهاش روی لبهام بود.شوکه شده بودم. اصلا باورم نمی شد.مبهوت نگاش می کردم ولی اون چشاشو بسته بود. فکر میکردم خوابمو الانه که بیدار بشم . وقتی لباهاشو با لبهام فشار دادم مطمئن شدم که خواب نیستم .خیلی آروم از هم دیگه لب می گرفتیم . چیزی که همیشه آرزوشو می کردم . اونشب یه شب رویایی بود . هرچند که بعضی وقتها عبور یه ماشین لحظات عاشقونه مارو از هم می پاشید ولی چیزی نمی تونست مارو از هم جدا کنه . باورم نمی شد که این همون مهنازه .دلم می خواست زمان همونجا وایسه و تا ابد تو بغلش باشم .دیگه خیلی دیر شده بود ساعت نزدیک 8:10 بود. تاحالا این موقع شب نفرستاده بودمش خونه . باید از هم جدا می شدیم . خیلی ازش تشکر کردم . تا آخر اون خیابون همراهش رفتم ولی ازم خواست که برگردم . اخه دیگه تقریبا به خونشون رسیده بودیم و نمی خواست کسی مارو باهم ببینه . نمی تونستم ازش دل بکنم . ولی بخاطر قدردانی از محبتش هم که شده باید به حرفش گوش میکردم . باهاش خداحافظی کردم. ولی &#8230;ولی من هنوز هم مست مست بودم. طعم لبهاش از روی لبهام پاک نمی شد و تازه بود. همونطور که تو خیابون های خالی قدم میزدم به تموم اون لحظه ها فکر میکردم و هزاران بار مرورش کردم. وقتی سرم رو بالا اوردم دیدم ساعت نزدیک 10 و من کلیومترها از خونمون دور شدم . سوار تاکسی شدم و رفتم سمت خونه . از تنها مغازه ای که باز بود یه هدفون خریدم و رفتم خونه . بدون اینکه حرفی بزنم رفتم و رو تختم دراز کشیدم . چراغ رو خاموش کردم . MP3 پلیرمو روشن کردم و هدفون گذاشتم تو گوشم . دیگه از این دنیا بریده بودم . تا صبح آهنگ گوش دادم و اونشبو مرور کردم.اونشب واقعا بهترین شب زندگی من بود.بعد از اون خیلی وقتهامنوبوسید.خیلی وقتها ازش لب گرفتم ولی هیچوقت طعم اون بوسه اول رو فراموش نکردم و نمی کنم.بالاخره اون روزی که همیشه ازش فرار می کردم فرا رسید و مهناز گفت که باید از هم جدا بشیم . ایندفعه با همیشه فرق میکرد . معلوم بود که تصمیمشو گرفته . وفتی دیدم هیچ راهی واسم باقی نمونده تنها چیزی که ازش خواستم این بود که برای آخرین بار یه بار باهم ناهار بخوریم و رابطمون واسه همیشه تموم بشه.باورم نمی شد. بهش قول دادم تا روزی که بیاد خونمون واسه آخرین بار نه بهش زنگ بزنم نه اس ام اس بدم.روز اول برام یه عمر گذشت . هزار بار رفتم سرگوشیم تا بهش زنگ بزنم ولی یادم می افتاد که بهش قول دادم .عموم از مکه اومده بود و همه اونجا بودن . روز سالن بهش زنگ زدم وازش خواهش کردم که امروز بیاد واسه آخرین قرارمون.بالاخره ازم قول گرفت بعد از این قرار واسه همیشه از زندگیش برم بیرون . میتونستم تو صداش ببینم که دیگه همه چیز واقعا تموم شده . واسه همون روز ( جمعه ) قرار گذاشتیم که ساعت 3 بیاد پیشم . من وسطای سالن از بابام خواستم که منو برسون آموزشگاه آخه اون روز آزمون داشتم . ساعت 2:45 رسیدم آموزشگاه . واسه ساعت 3 می خواستن آزمون رو شروع کنن . منم خیلی عجله داشتم. آخه عشقم می خواست واسه آخرین بار بیاد پیشم . به مشاورمون که خیلی هم ازش بدم میاد گفتم که من باید ساعت 3 برم . گفت یا باید آزمون ندی یا وسط ازمون نمیشه بری. دلم می خواست یه مشت بذارم وسط اون صورتش . گفتم باشه ازمون نمی دم . دوباره گفت خوب بشین آزمونتو بده بعد برو . نشستم و سوالای ادبیات و زبان خارجه و یکم از شیمی رو جواب دادم که دیدم ساعت 3 شده . منم خیلی زود برگه آزمون رو تحویل دادم و رفتم . سوار تاکسی شدم. استرس عجیبی داشتم.مهناز چندین بارخونمون اومده بود ولی اینبار با همیشه فرق میکرد. منتظرش وایساده بودم که از تاکسی پیاده شد و اومد. بهم سلام داد و گفت که مبارک باشه . گفتم چی ؟ گفت لباسات . منم تشکر کردم و راه افتادیم سمت خونه ما . رسیدیم و رفتیم توخونه . مهناز مانتو شالشو در آورد و رفت رو مبل نشست خیلی دور از من . میتونستم درکش کنم که دیگه نمی خواد نزدیک من باشه . نمی دونستم چیکار کنم . دلم می خواست گریه کنم . اون روز آخرین روز باهم بودنمون بود . یعنی پایان تموم خوشحالی ها و آرامش.همش می خواستم به یه چیزی گیر بدم . خیلی کلافه بودم . چندتا آهنگ غمگین گذاشتم و باهم گوش کردیم .مثل همیشه رفتیم تو اتاق من و مهناز همه جای اتاقمو بهم ریخت . ازش خواهش کردم بیاد و رو تخت کنار من بخوابه . ولی قبول نکرد. رفتیم تو هال باهاش قهر کردم و رفتم تو اتاقم . بهم گفت : حالا ببین چجور منو دنبال خودش میکشه ها . بعد اومد تو اتاق و کنار تخت نشست. به زور بغلش کردم و آوردمش رو تخت . کنارم خوابید و بغلم کرد.تازه فهمیدم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم دوسش دارم و نمی تونم ازش جدا بشم . محکم بغلش کرده بودم . دیونه اش بودم . می خواستم واسش هرکاری بکنم .فکر این که این آخرین باره که مهناز پیش منه داشت مثل خوره روحمو می خورد. هیچ چیزی نداشتم که بتونم اونو پیش خودم نگه دارم. مثل اسپند رو اتیش شدم . بهش گفتم :- به یه شرط قبول می کنم امروز روز آخر دوستیمون باشه- پارسا ما حرفانو زدیم . خواهشا نزن زیر حرفت- همین که گفتم .- چه شرطی ؟- این که همه لباس هاتو دربیار . همین الان- پارسا الان وقت ان مسخره باز ها و شوخی های الکی نیست- اصلا شوخی نکردم .- پارسا میفهمی چی داری میگی ؟ پارسا منم . مهناز- میدونم تو کی هستی . مهناز امروز باید برای من باشی- با این چیزا ؟ متاسفم براتخواست که از رو تخت بلند بشه که محکم گرفتم و کوبیدمش رو متکا ، از حرکتم جاخورد آخه من تاحالا باهاش اینطوری رفتار نکرده بودم . باچشمهای لبریز از تعجب نگاهم می کرد ،- پارسا چت شده ؟ چرا اینطوری می کنی ؟- من کاری نمیکنم میفهمی ؟ یعنی هنوز کاری نکردم ولی می کنم- من تورو می شناسم اگه بهت اعتماد نداشتم نمی اومدم اینجا.تو دست بهم نمی زنی- کاملا در اشتباهی . من تورو میخواموقتی این حرفو زدم توچشمامش خیره شدم &#8230; این چشم ها چشم های کسی بود که با تموم وجود دوستش داشتم ، اشک توی چشمام حلقه زد و بهش گفتم- اگه تو تموم این مدت منو می دیدی ، اگه تحقیرم نمی کردی ، اگه در جواب محبت هام بهم بی محبتی نمی کردی الان من اینجوری نمی شدم . تو منو خورد کردی مهناز &#8230; نابودم کردی &#8230;مهناز با دیدن این صحنه سرمو گرفت توی بغلش و محکم فشارش داد ، گفت :- پارسا &#8230; می دونستم تو این کارو نمی کنی ، ولی داشتم ازت می ترسیدمباشنیدن این حرف دوباره آتیش گرفتم . گفتم داشتی می ترسیدی ؟ الان ترس رو نشونت میدم . دستم رو انداختم و تاپشو پاره کردم ، مهناز داشت سکته میکرد. یه لحظه پشمون شدم ولی غلطی بود که کرده بودم و باید تا آخرش می رفتم . ترسش خیلی زود جای خودش رو به عصبانیت داد و تو چشماش شعله های خشم بود که موج می زد.دستاشو که از اون موقع محکم دستامو گرفته بودن شل کرد و گفت هر کار دلت می خواد بکن ولی بدون پامو از اینجا بذارم بیرون خودمو می کشم . با خود خواهی تمام ت چشمامش نگاه کردم و گفتم که واسم مهم نیست چی کار می کنی فقط باید امروز بدنت رو در اختیار من بذاری. مهناز باز هم مطمئن بود که کاری باهاش ندارم . اخه خیلی بهم اعتماد داشت ولی من نامرد سوتینشو در اوردم .مهناز تو چشمام نگاه کرد و گفت حالم ازت بهم میخوره و صورتش رو چرخوند . با دستام محکم صورتش رو گرفتم و چرخوندم و گفتم که به من نگاه کنه . گفتم یالا شلوارمو در بیار . گفت به من هیچ ربطی نداره من صد سال دیگه این کارو نمی کنم . من فقط بهت مدم اگه می خوای خودت دربیار . منم یه دونه محکم خوابوندم توی گوشش که برق از سرش پرید . گفت باشه پارسا هرچی تو بخوای . بعد محکم لبهامو گرفت و دکمه شلوارمو باز کرد . من خواستم مانعش بشم ولی حالا اوضاع عوض شده بود . مهناز روی من خوابید لبهامو گرفت و شلوارمو تا بالای زانو کشید پایبن و مقاومت من هم تاثیری نداشت . حالا دیگه شهوت وجودمو گرفته بود نمی دونستم دارم چه غلطی میکنم . دکمه های شلوارشو باز کردم و دادمش پایین. حالا جاهامون عوض شد و مهناز زیر من خوابید . برعکس شهوت من اون به جی شهوت نفرت بود که تو وجودش موج می زد و این منو عصبی میکرد. میخواستم بیشتر تو منگنه بذارمش برای همین گفتم که مهناز من پرده تورو میخوام . میخوام پردتو بزنم . بهم نگاه کرد و با اکراه گفت . هر غلطی می خوای بکن . پردمم مال تو . من مکث کردم &#8230; انتظار این جواب رو نداشتم . گفت چیه ؟ توکه همیشه میگی کسی واست ارزش قائل نیست حالا یکی پیدا شده حاضره پردشو بهت بده . داشتم دیوونه می شدم . ان اولن بار بود که منو مهناز اینقدر بی رودوایستی راجع به سکس و کس و پرده میحرفیدیم. باحرص شورتشو پاره کردم. شلوار مهناز و خودمو با شرتم در اوردم پاهاشو از هم باز کردم. کیرمو گذاشتم دم کسش . خواستم فشار بدم که نتونستم . تموم بدنم داشت میسوخت از حرارت . مهناز هم همینطور. باورم نمی شد که این منم که دارم همچین غلطی میکنم . توهمین فکرا بودم که مهناز بادستاش منو به سمت خودش کشید کمرمو فشار داد. کیرم داشت میرفت توکسش که خودمو عقب کشیدم.ولی مهناز باعصبانیت و حرص داشت منو میکشید.باتمام نیرو خودمو عقب کشیدم . از رو تخت اومدم پایین .مثل سگ پشیمون بودم ولی دیگه فایده ای نداشت من احمق مهناز رو برای همیشه ازدست دادم . از اتاق رفتم بیرون فقط به خودم فحش میدادم . چشمم به ساعت افتاد . ساعت 9 بود. تاحالا این موقع شب مهناز بیرون نمونده بود. گوشی های هردوتامون روی میز توی سالن بود. روی هرکدومش یه عالمه میس کال و میسیج بود. برگشتم سمت اتاق مهناز باهمون حالت رو تخت بود. دستشو گرفتم و آوردمش لبه تخت . شلوارش رو پاش کردم . پاره های شورت و تاپشو جمع کردم و مانتوشو تنش کردم جلوش زانو زدم و سرمو انداختم پایین . گفتم مهناز بزن تو صورتم . منتظر بودم تا محکم ترین سیلی دنیا رو بخورم ولی هیچ صدایی نیومد. سرمو بلند کردم دیدم داره نگاهم میکنه . گفتم :- مهناز بزن- نه !- تورو خدا بزن- نه !- التماست میکنم مهناز بزن- نه پارسا . من دوستت دارم- مهناز اگه دوستم داری بزن- نه ، نه ، نه بخدا نمیتونمدستشو گرفتم و محکم به صورت خودم می کوبیدم . پشت سرهم . مهناز گریه می کرد و میگفت نه . من فریاد می زدم و میگفتم بزن . مهناز سرمو محکم گرفت و رو سینه اش فشار داد. همونطور که گریه می کرد اشکهای منم روی صورتم سر میخوردن .کلی توبغل هم گریه کردیم . ککهناز واقعا دوسم داشت .تمو صورتش رو غرق بوسه کردم . اشکهاشو پاک کردم و تو بغلم فشردمش. براش یه لیوان آب آرودم و زنگ زدم به آژانس. حسابی دیر شده بود میدونستم که براش خیلی گرون تمو میشه وقتی بره خونه . موقع رفتن خیلی گریه کردم .نمی تونستم ازش جدا بشم ولی اون میخواست هرچی زودتر این اتفاق بیفته .اون موقع ها یه روز دلش گرفته بود وقتی بهش زنگ زدم گفت که دلش گرفته بوده و حرفاش رو تو یه نامه نوشته ازش خیلی خواهش کردم تا اون نامه رو برام بیاره . اون شب اون نامه رو هم برام اورده بود. هنوز هم اون نامه رو دارم و مثل جونم ازش نگه داری می کنم . اونشب وقتی رو تخت تو بغلم بود دست بندش پاره شد و همش ریخت رو تخت . منم تک تک دونه هاشو جمع کردم و تو کیسه ای که خودم دوخته بودم نگهشون داشتم . هنوز هم وقتی دلم براش تنگ میشه میرم و اونا رو نگاه می کنم و نامه ای که برام نوشته بود رو می خونم .مهناز برای همیشه از پیشم رفت و من هم برای همیشه تنها شدم . هنوزم که هنوز من با کسی دوست نشدم . یعنی نتونستم کس دیگه ای رو جز مهناز تو قلبم جا بدم . هنوز هم مثل همون موقع ها دوسش دارم حتی شاید بیشتر از اون موقع و هر روز منتظرم تا برگرده پیشم . ولی حتی اگه برگرده هم نمی تونم قبولش کنم . اون دیگه مال من نیست . تااونجا که من خبر دار بودم آخرین بار شنیدم که باهمون پسرعموی نامردش به اجبار نامزد کرده . پس نمی خوام دیگه پیش من برگرده . ولی این چیزی از دوست داشتنم کم نمی کنه .امروز 1389/11/13 و من رو تختم نشسته ام و داره برف میاد . ( خدانگهدار )</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175019</post-id>	</item>
		<item>
		<title>پرستار شیطون و آسا آکیرای حشری</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d8%b3%d8%a7-%d8%a2%da%a9%db%8c%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d8%b3%d8%a7-%d8%a2%da%a9%db%8c%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 21 Jun 2019 07:46:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبروریزی]]></category>
		<category><![CDATA[آرهبعد]]></category>
		<category><![CDATA[آهستگی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[استارت]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[اقیانوس]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارشو]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اونجارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجاست‬]]></category>
		<category><![CDATA[اونجور]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باباشو]]></category>
		<category><![CDATA[باشهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بالاترین]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمت]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بدهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[برادرش]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[برمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بشهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلعیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارین]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونه]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشتون]]></category>
		<category><![CDATA[تابلوی]]></category>
		<category><![CDATA[ترتیبش]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چهارراه]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزائی]]></category>
		<category><![CDATA[حالتون]]></category>
		<category><![CDATA[حسابدار]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوبهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتونه]]></category>
		<category><![CDATA[خودكار]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دارهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترگفت]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیر]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[روبروم]]></category>
		<category><![CDATA[روسریشو]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتشو]]></category>
		<category><![CDATA[شدهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شناخته]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمها]]></category>
		<category><![CDATA[كارهای]]></category>
		<category><![CDATA[كردمگفت]]></category>
		<category><![CDATA[كوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذروند]]></category>
		<category><![CDATA[گردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[گواهینامه]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهات]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لرزوند]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینت]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینشو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینه]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مالوند]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانه]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوشو]]></category>
		<category><![CDATA[مجبوری]]></category>
		<category><![CDATA[مروارید]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[ملاحظه]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونت]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلش]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلمو]]></category>
		<category><![CDATA[‫موقعیتم]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوامت]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورن]]></category>
		<category><![CDATA[میخوری]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونه]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدونید]]></category>
		<category><![CDATA[میذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میریزم]]></category>
		<category><![CDATA[میشدگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینه]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردمش]]></category>
		<category><![CDATA[میكردن]]></category>
		<category><![CDATA[میكنید]]></category>
		<category><![CDATA[میكنیم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلیسید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میمونه]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نباشید]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدادم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستگفت]]></category>
		<category><![CDATA[نیستگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واستاد]]></category>
		<category><![CDATA[واستادم]]></category>
		<category><![CDATA[واستاده]]></category>
		<category><![CDATA[واستادیم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و رفتم تو محل كمی فیلم سکسی دویدم هنوز خیلی زود بود و محله تقریبا تو خواب. كمی بعد داشتم سمت خونه میومدم كه یه پژو 206 سکسی سفید با سرعت اومد تو شكمم چسبیدم شاه کس كنار كوچه و با سرعت زیاد از كنارم رد شد پشت سرش داد زدم : کونی آهای گاریچی! [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>و رفتم تو محل كمی فیلم سکسی دویدم هنوز خیلی زود بود و</h2>
<p>محله تقریبا تو خواب. كمی بعد داشتم سمت خونه میومدم كه یه پژو 206 سکسی سفید با سرعت اومد تو شكمم</p>
<h3>چسبیدم شاه کس كنار كوچه و با سرعت زیاد از كنارم رد</h3>
<p>شد پشت سرش داد زدم : کونی آهای گاریچی! و باز دویدم سمت خونه!داشتم در ورودی مجتمع رو باز میكردم كه</p>
<h4>یه جنده ماشین پشت سرم واستاد برگشتم دیدم همون ماشینه با</h4>
<p>یه دختر خوشگل پشت فرمونش تا پستون خواستم برم تو گفت آهای آقا طوریتون نشد؟برگشتم و خیلی عصبانی گفتم فقط كم</p>
<h5>مونده بود کوس برم اون دنیا همیشه همین طوری رانندگی میكنی؟با</h5>
<p>خنده از ماشین پیاده شد و گفت خوب معذرت میخوام چرا میزنی ؟و كمی اومد جلو مثل ژاپنی ها تعظیم كرد و سکس داستان گفت ببخشید تقصیر</p>
<h6>من نبود تازه كارم و صبا خیابون خلوته ایران سکس برا همین</h6>
<p>صبحها میام بیرون تمرین رانندگی حالا ببخشید دیگه تا من برم!گفتم بفرما برو!گفت بخشیدی؟گفتم آره بفرما!كمی بعد صدای لاستیكهای ماشین و تیك آف شدیدش پشتمو لرزوند با اینكه كلی دور شده بود ولی زوزه ماشینش به گوش میرسید با تاسف سری تكان دادم و رفتم داخل و صبحانه مفصلی رو بلعیدم و مطابق هر روز رفتم سمت شركت همیشه صبحها از بلوار سجاد رد میشدم و گاهی كارهای بانكی رو اول صبح كه بانكها خلوت بود خودم انجام میدادم دم بانك ملی ایستادم و كمی پول برداشتم تا به حسابم واریز كنم هنوز تقریبا خلوت بود جلوی گیشه بانك یه خانمی داشت با موبایلش صحبت میكرد و من پشت سرش واستادم كمی معطل كردم خودكار جلوی گیشه تو دستش بود و موبایل هم به گوشش چسبیده بود متصدی صندوق داشت كارهای متفرقه اشو میكرد و اصلا اهمیتی نمیداد كمی پشت سر خانمه بلند بلند غرغر كردم بلكه بفهمه !چقدر مردم بی ملاحظه اند !گوشیتون نسوزه !راحت باشین راحت باشین مردم وقت دارند !بانك مال خودتونه این حرفها چیه !یدفعه برگشت و گفت با منی؟تا گفتم آره دیدم همون دختر صبحیه است!گفتم امروز چه روزی بشه خدا؟گفت مگه چی شده 2 دقیقه واستادی نمردی كه!گفتم نه ولی صبح داشتی میكشتیم .یدفعه زل زد تو صورتم و گفت اه توئی چه جالب و زد زیر خنده !گفتم آره اما برخورد سوممون باید جالب تر باشه و بزور خودمو كنار گیشه جا كردم و مشغول پر كردن فیش نقدی شدم كمی بهش چسبیدم و بی خیال بود بوی عطر تحریك كننده اش خیلی اذیتم میكرد چشاش كاملا آبی بود آبی سیر مثل اقیانوس خیلی سفید و بور بود خطوط سبزی از زیر پوستش معلوم میشد رگهاش . پیش خودم مجسم كردم كه اگه این لخت بشه مثل یه پیكره بلورین میمونه پیكری كه از مرمر خالص با دستای هنرمندی تراش خورده باشه موهاش مثل یه طاق خشك جلوی روسریشو بالا نگه داشته بود مژگان بلندی داشت اونهم برنگ طلائی . خوشگل نبود ولی جذاب بود لباش كشیده بود وقتی لبخند میزد دندون عقلشم دیده میشد فیشمو به متصدی باجه دادم وقتی داشت اونو ماشین میكرد گفت آقا اول صبحی ناراحت نباشید روزتون خراب میشه ضمنا برخورد با همچین خانمی بیشتر باید نشاط آور باشه!گفتم حق با شماست به شرطی كه این خانم نخواد با ماشینش شما رو زیر بگیره!یه نگاهی كرد و گفت حالتون خوبه؟گفتم هیچوقت به این خوبی نبودم و فیشو ازش گرفتم دیدم دختره رفته!یه لحظه افسوس خوردم كه چرا لااقل یه نشونی چیزی ازش نگرفتم چهره اش تو ذهنم نقش بسته بود رفتم سوار ماشین شدم و رفتم سمت شركت یه چهارراه پائین تر دیدم واستاده گفتم خدا بخیر بگذرونه اینم سومیش از كنارش رد شدم دیدم همینطور واستاده و تكون نمی خوره بعد از چهارراه واستادم دیدم اومد پائین و كاپوت ماشینشو زد بالا دست به كمر و مستاصل.دنده عقب گرفتم و رفتم كنارشگفت ببخشید! روشن نمیشه اه باز كه شمائید!اومدم پائین و گفتم طوری شده ؟گفت خاموش شد و دیگه روشن نشد نمیدونم چه مرگشه!كمی نگاه كردم منم چیزی سرم نمیشد گفتم بنزین داره !! گفت بنزین !! نمیدونم!گفتم خوبه بابا چطور از ماشینت خبر نداری ؟گفت مال مامانه من تازه گواهینامه گرفتم!ماشینو به كنار خیابون هل دادم زنگ زد برادرش و موضوع رو گفت!گفتم كجا میری ؟گفت احمد آبادگفتم چه خوب آخه منم دفترم اونجاست!گفت : مزاحمت نیستم؟گفتم نه بزار این سومیشم بخیر بگذره موبایلم رو خونه جا گذاشته بودم عمدا بهش گفتم ببین نمیدونم موبایلمو كجای ماشین گذاشتم میشه از گوشیت شماره منو بگیری؟گفت آره و شماره منو گرفت الكی اینور و انور ماشین و زیر صندلی ها رو نگاه كردمگفت آدم . صدای زنگش كه نمیاد پس تو ماشین نیست!گفتم اه راست میگی ها اما لبخندی زدم كه در جواب گفت خیلی جلبی ! میدون احمد آباد پیاده اش كردم و دفترمو هم نشونش دادم از دور گفتم تشریف بیارین با گرمی خداحافظی كرد و رفت تخته گاز برگشتم خونه و گوشی موبایلو برداشتم شماره اش افتاده بود برگشتم تو ماشین و فوری بهش زنگ زدم با تردید گفت سلام بفرمائید!سلام دیگه نمیخوای منو بكشی؟ اگه بتونم چرا این دفعه حتما میكشمت! كاری داری؟نه میخواستم ببینم شماره ات درسته یا نه ؟آره درسته ولی لطف كن دیگه زنگ نزن اگه بهت خندیدم پر رو نشو من اصلا اهلشم نیستم !مگه گفتم اهلشی! اصلا خواستم احوالتو بپرسم !احوال بی بی تو بپرس دیگه تماس نگیر خواهش میكنم خداحافظ.قطع كرد&#8230; حالم گرفته شد یعنی چی تا حالا دختری اینطوری نزده بود تو ذوقم در حالیكه خودمو فحش میدادم رفتم تو اتاقم كمی بعد بچه ها اومدن و كار شروع شد طبق هر روز شب رفتم خونه ولی قیافه اون دختر از جلوی چشاه دور نمیشد صبح كه بیدار شدم موضوع تقریبا كمرنگ شده بود با شلوار ورزشی و كاپشن رفتم كه دور محله بدوم تا از در رفتم بیرون یه ماشین پشت سرم استارت خورد موضوع دیروز یادم اومد و خودمو كشیدم كنار اما خیلی با عجله ماشینه حرمتی نكرد برگشتم خودش بود رفتم سمت راست ماشین و از پنجره گفتم مریضی كرم داری اول صبحی ؟از خنده ریسه میرفت سرش رو فرمون بود تو خنده هاش یه چیزائی میگفت كه اصلا حالیم نشد درو باز كردم و نشستم كنارش خوب كه خندید گفت میدونی میخواستم با ماشین بیام روت و بترسونمت ولی اونقدر هول شدم كه فقط تونستم ماشینو روشن كنم بعد كه دیدم ترسیدی دیگه برام بس بود وای خدا و ادامه خنده اش كمی بعد خیلی آروم گفت بیا بشین پشت رل بریم پارك ملت !- گفتم نه دیرم میشه &#8211; پس چرا دیروز زنگ زدی !- آخه اون دیروز بود! &#8211; پشیمون شدی ؟- نه ولی ضد حال زدی هنوز جاش هست !- كجا ؟ &#8211; دم كونم!&#8230; خندید و گفت : چه راحت به همین زودی سوختی؟ نشستم<br />
پشت فرمون و رفتیم و یه چرخی زدیم شیطنت دخترانه شو داشت خیلی شوخی میكرد!گفتم چرا دیروز اونجور التماس میكردی و چرا امروز اومدی؟گفت دیروز موقعیتم ناجور بود و امروز اومدم ببینمت فقط همین! گفتم چرا موقعیتت ناجور بود گفت اگه بگم بابام كیه همین الان از ماشین میپری بیرون و فرار میكنی!گفتم هر كی میخواد باشه برام فرق نمی كنه !گفت جدی؟گفتم آره!گفت من سحر &#8230;&#8230;&#8230;. هستم!محكم زدم رو ترمز برگشتم و با دقت بهش نگاه كردم. &#8211; چرند نگو !كیفشو درآورد و عكس باباشو كه تو كیف بود نشونم داد!وای اصلا باورم نمیشد واقعا هم باید در میرفتم اگه منو با این دختر میدین كونم پاره بود!گفتم ب ب بخشید اصلا انتظارشو نداشتم و سریع پیچیدم نو یه كوچه و واستادم زل زدم بهش شباهتهائی دیدم میشد!گفتم ببین من میرم اگه با هم دیده بشیم خیلی بده!گفت برو بابا بریم سمت خونت رفتم و دم در پیاده شدم و اون با خداحافظی خیلی گرم رفت تازه متوجه شدم چقدر عرق كردم رفتم تو و دوش گرفتم و رفتم شركت از همه دیرتر رسیدم!ندا مشكوكانه نگاهی كرد و بعدش موهای خیسمو از نظر گذروند رفتم تو بلافاصله اومد داخل اتاقم وقتی مطمئن شد كه حموم بودم رفت بیرون تو درگاه در گفتم چیه حسود ؟گفت هیچی مهمونت كی بوده ؟ گفتم منحرف دیگه نمیشه حموم هم رفت هیچكس تنهای تنها بودم. رفت بیرون و درو بست تا ظهر مشغول كار بودم ساعت 1 ظهر دیدم در باز شد و سحر اومد تو مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم و واستادم درو بست و اومد تو و نشست !گفتم اینجا چیكار میكنید خانم &#8230;..با ناراحتی گفت : تا وقتی كه نمیدونستی كی هستم كه داشتی با چشات منو میخوری اما حالا مگه چی فرق كرده كه شدم خانم &#8230;&#8230;&#8230;. گفتم ببین هیچی عوض نشده اما دیده شدن با تو برای هر كسی خطرناكه !خیلی زیاد!گفت همه همینو میگن شما ها مثلا مردین یذره جرات ندارین!گفتم نه اینطور نیست!گفت چرا بلند شد كه بره یه جوریم شد هم نمیشد ازش گذشت هم واقعا پدر خطرناكی داشت ( میدونید اصلا نمیشه حتی اشاره ای هم به باباش بكنم! )گفتم حالا كجا ؟ بشین !با نارارحتی نشست و گفت خوب كه چی ؟ندا رو صدا كردم تا اومد تو تا داخل شد گفت مهمون دیشبوتن ایشون بودن با تعجب به ندا نگاه كردم حسادت از چشماش جاری بود و سحر رو هدف گرفته گفتم ندا این چه حرفیه ایشون خانم سحر &#8230;..هستند!با بی میلی گفت خوشوقتم!گفتم انگار متوجه نشدی دختر آقای &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.. !!!&#8230;. دیدم شوكه شد نشست و گفت مممعذرت میخوام! بخدا قصدی نداشتم شوخی بود! فقط كیوان میدونه ببخشید من برم!گفتم كجا بیا بابا كارت دارم ایشون دست من هستن اما چطور میشه كه ایشون رو كسی نشناسه فكر میكنی بشه ؟ندا برگشت و گفت یعنی تو جمع ما هستن؟گفتم اینطور فرض كن منتها با این تیپ كافیه یه خیابون رو با هم بریم تا دستگیر بشم!سحر گفت نه اینجوریام نیست!گفتم چرا اگه بابات بفهمه از ناخن شصت پا آویزونم میكنه!خندید . ندا گفت خوب مگه مجبوری اینقدر خودتو بپوشونی لباسهات و تیپتو عوض كن ؟گفت مثلا چه جوری؟گفت بیا تا بگم و هر دو رفتن بیرون یك ربع بعد سحر ندا اومد تو گفتم سحر چی شد ؟تا سرشو بلند كرد دیدم سحره با لباسهای ندا و آرایشو تشكیلات . گفتم اوف! مرسی چی شدی بابا!رفت بیرون و پشت سرش رفتم دیدم ندا واستاده و نیمه لخته و سینه هاش بیرونه شورت پاش بود و ظاهرا كرست فنریشو به سحر داده بود گفت بیا دنبالم ندا!رفتم دیدم از لای در داره تو اتاق رو دید میزنه تا نگاه كردم سحر رو در حال عوض كردن لباس دیدم عجب بلوری بود بلور چی بور مرمر خالص هر دو كف كردیم ندا گفت منكه دخترم آب از دهنم راه افتاد وای بحال تو &#8230;. به سختی از اون منظره دل كندم و برگشتم تو اتاقم در حالیكه كیرم بلند شده بود و از صندلیم نمیتونستم تكون بخورم كمی بعد ندا و سحر اومدن تو اتاق ندا خیلی راحت گفت اگه سحر مایله كه باهات دوست باشه فكر نكنم اصلا مشكلی باشه میتونه با كمی تغییر لباس شناخته نشه!سحر گفت من هر وقت فرصت بشه میام اینجا پیشتون و بعد بلند شد و خیلی ساده خداحافظی كرد و رفت چند دقیقه بعد ندا اومد تو اتاق از چشاش و حرف زدنش معلوم بود كه خیلی شهوتی شده!گفتم ندا تو همجنس بازی ؟ موهامو محكم گرفت و سرمو تو شكمش فشار داد و گفت فعلا همه چی هستم و بعد كسشو از لای مانتوش دیدم كه حاضره خیلی سریع بدون هیچ كاری كیرمو كشید بیرون و گذاشت توش و بلافاصله گفت این چیه كیوان مثل آب رو آتیش میمونه همونطور كه مشغول بودیم دیدم خانم حسابدار از لای در داره دید میزنه توجهی نكردم و به ندا كه درو قفل نكرده بود لعنت فرستادم عصر به خونه رفتم و حدود 11 شب كه میخواستم بخوابم موبایلم زنگ زد : حدود 11 شب كه میخواستم بخوابم موبایلم زنگ زد :- سلام پدر سوخته !!!- سلام سحر توئی ؟- آره با یه ماشین سواری چطوری ؟ &#8211; نه بیا بالا اینطوری بهتره !- خیال كردی ؟ اگه منو تنها گیر بیاری میدونم چیكار میكنی نه بیا بریم یه گشتی بزنیم !گفتم : نه حسش نیست بیا خونم !ببین اگه نیای الان تموم همسایه اهاتو میریزم بیرون دیگه خود دانی! بلافاصله صدای بوق ماشین تو محل پخش شد و سحر گفت حالا میای یا نه ؟ تو دلم گفتم این چه جونوریه باید به سختی ترتیبش داده بشه!گفتم الان میام آبروریزی نكن .كمی بعد رفتم پائین گفتم بیا با ماشین من بریم اون قبول كرد ولی نشست پشت فرمون و راه افتادیم مستقیم رفت طرقبه كمی بعد دور میدان اصلی شهر واستادیم و رفتیم سر وقت مغازه ها!سریع چند تا لواشك گرفت و مثل بچه ها مشغول شیطنت شد مثل یه دختر كوچولو و خوشگل شیطونی میكرد سر به سر مغازه دار ها میذاشت همه جنسهاشون رو بهم میریخت و بعد هم هیچی نمیخ<br />
رید اما اونها هم با سحر حال میكردن حدود 2 ساعتی اونجا بودیم و بعد من نشستم پشت فرمون و برگشتیم سمت مشهد!مرتب میگفت تند برو تندتر برو اون ماشینو بگیر این ماشینو بگیر كلی براش ویراژ دادم البته شب بود و خلوت سر چهار راه خیام یه رنو كه چهار تا دختر توش بودن پشت چراغ چشمك زن واستاده بودن سحر گفت كیوان بزن به اونها !!گفتم چی ؟گفت یواش بزن به سپرشون!!!به آهستگی از پشت زدم بهشون یدفعه جیغ دخترا به آسمون رفت و همهشون ریخت بیرون هر كی یه چیزی میگفت ؟ &#8211; مگه كوری &#8211; گاریچی &#8211; ابله &#8211; ازگلآخرش سحر پیاده شد با دیدن اون یدفعه دخترا ساكت شدن و باهاش احوالپرسی مفصلی كردن و از منهم كلی عذر خواهی كردن و رفتن!ندا از خنده ریسه میرفت گفتم كجا ببرمت ؟گفت برو خونت!یادم اومد ماشینش اونجاست رفتم خونه . گفت ببین كیوان باهات میام بالا اما نباید كاری به كارم داشته باشی!گفتم مگه تو خونه زندگی نداری دختر؟ نمی گن این دختر الان كجاست! خنده تلخی كرد و گفت بریم بالا تا بگم !رفتیم و اون مانتوشو در آورد و نشست خیلی ملوس و زیبا بود مثل یه تابلوی رنگ روغن كه هنرمند با احساسی اونو كشیده باشه وقتی میخندید ردیف دندانهای مروارید گونش چشمها رو نوازش میداد خیلی دوست داشتم تمام حالات اونو عكس بگیرم و دور تا دورم بچسبونم!گفت كیوان میدونی من از بچه گی همش تو دوره های مذهبی و روضه و این جور چیزا بودم الان هم كلی مسئولیتهای این شكلی برام ردیف شده خوب منم یه پولی به دوستام میدم كه از خداشونه این كارها رو بجای من و بنام من انجام بدن خودمم میرم دنبال تفریح باور كن از هر چی دین و مذهب هست خسته شدم من اخلاقا هیچ سنخیتی با این چیزا ندارن وقتی تو این مجالس میرم غم میشینه تو دلم و بغض گلومو میگیره !كمی بعد گفتم مشروب میخوری ؟گفت نه اصلا !كمی بعد گفت فیلم سوپر داری ؟شاخم در اومد! گفتم تو الان گفتی باهات كاری نداشته باشم حالا فیلم سوپر از من میخوای ؟؟؟خندید و گفت مگه فیلم ببینی باید دیگه &#8230;..!!!خندید م و گفتم خوب آدم شهوتی میشه خودتم حتما میشی!گفت باشه اما نباید كاری بكنی!بعد چند تا سی دی پورنو بهش دادم و اونم گذاشت فیلم بدگرز3 بود خیلی خوشش اومد اما من داشتم كنترل خودم رو از دست میدادم . كمی بعد آرنجش رو نزدیكیهای كیرم گذاشته بود چیكو به سختی شلوار رو تحمل میكرد خودمو كمی جابجا كردم كیرم به دستش خورد برگشت و كمی از روی شلوار به كیرم نگاه كرد بعد آهسته از كنارم بلند شد و روبروم نشست و گفت كیوان میشه كیرتو ببینم ؟گفتم این آخرین مرحله است !اما گفت نه ! فقط میخوام كیرتو ببینم همین! و بعد بدون توجه بمن با ترس زیپمو كشید پائین اما جرات نداشت دستشو تو شرتم بكنه!گفت درش بیار؟گفتم نه با خودته!خیلی شهوتی شده بود ولی خودشو كنترل میكرد به سختی و خیلی آهسته دستشو كرد تو شرتم و كیرمو درآورد یه نگاهی بهش كرد و آهسته كمی مالوندش!گفت چرا بلند میشه بخوابونیش!زدم زیر خنده و گفتم البته میشه كه بخوابه اما این كاره توئه بلند شد و گفت : گفتم كه نه!گفتم لازم نیست بكنیش تو!- پس چی؟- گفتم برام بمالش!- همین &#8211; آره همین!!!كمی بعد داشت برام حسابی جلق میزد واقعا لذت داشت یه دختر خوشكل كه خودش افتاده بود تو دامنت كمی بعد خسته شد و سرعتشو یواش كرد و رفت تو بحر هیكل و قد وقواره چیكو بعد با تردید گفت كیوان تمیزه ؟- چطور؟- تو فیلمها همه مال همدیگر رو میخورن مریض نمیشن ؟ خندیدمو و گفتم نه اینم یه عضو بدنه دیگه!با تردید دهنشو برد سمت كله چیكو و یه بوس آروم از سرش كرد كمی بعد با زبونش داشت زیر سر چیكو رو قلقلك میداد و بعد كرد تو دهنش تقریبا كنترلش از دستش خارج شده بود گذاشتم تا حسابی حال بیاد اینه كه بهش دست نزدم همونطور كه داشت ساك میزد به چشماش بمن نگاه میكرد سرشو بالا آوردم و گفتم میخوای یه حالی بهت بدم كه تا عمر داری یادن نره ؟گفت نه میترسم من باكره ام!- با اون كاری ندارم نمیخوام بكنمت حتی اگه خودتم بخوای از جلو نمیكنمت اما با هم حال میكنیم !با تردید قبول كرد و به سرعت لباسهاشو درآورد با یه شورت و كرست جلوم واستاد خودش دستمو گرفت و از رو شرت مالوند به كسش اونقدر تحریك شده بود كه شرتش خیسه خیس بودگفتم تو با خودت چه كردی دختر؟گفت میترسم كیوان میترسم!نشوندمش و گفتم اصلا نترس حالا میخوام شرتتو در بیارم با نگاهش التماس كرد كمی شرتشو از روس كسش زدم كنار كسی صاف و تمیز و خیس بوی كسش تمام فضای خونه رو پر كرد!خجالت كشید با انگشت كمی تحریكش كردم هنوز میترسید!گفتم ببین راحت باش همونطور باكره كه اومدی میری پس سعی كن لذت ببری خودشو شل كرد شرتشو درآوردم تو بدنش حتی یه خال كوچیك یا لك هم نبود سینه هاش از زیر تور كرستش دیده میشد زبونمو به كسش نزدیك كردم و كمی به چوچولش مالوندم سرمو محكم گرفت و گفت مراقبی؟گفتم آره!بعد سرمو تو كسش فرو كرد چنان ناله هائی میكرد كه گفتم الان تموم میكنه نتونست تحمل كنه و منو بلند كرد و جلوم زانو زد و كیرمو كرد تو دهنش اما بازم كمش بود بلند شد و گفت كیوان بیا منو بكن اصلا دیگه مهم نیست فقط زدوتر منو بكن!گفتم نه نمیشه و كیرمو لای پاش گذاشتم سعی داشت سرشو بكنه توش ولی نمیذاشتم برش گردوندم و گفتم میخوام از عقب بكنمت خیلی لذت داره؟گفت باشه فقط بهم حال بده دارم میتركم !برگشت و یه پاشو گذاشت رو مبل منظره كسش انقدر تحریك كننده بود كه میخواستم از جلو بكنمش اما ترس نمیذاشت!كمی كونشو خیس كردم و سرم كیرمو گذاشتم درش زیاد فشار نمیدادم اما اون خودشو به عقب هل داد و گفت یالا دیگه معطل چی هستی ؟ !! خیلی تحریك شده بود اصلا نمی<br />
فهمید چی میگه سر چیكو رو كردم تو ناله ای كرد و گفت اخیش و بعد كمی دیگر چیكو رفت تو اون سوراخ تنگ و آكبند شروع كردم و با دست كسشو میمالوندم داشت داد میزد كیرم تا ته رفته بود تو كونش كمی بعد خسته شد و برگشت و رومبل ولو شد كسش با لبای باز و صورتی جلوم بود كسشو گاز گرفتم داد میزد كیوان میخوامت بكن دیگه لامصب كیرتو بكن توش كیرمو آهسته از زیر كسش كردم تو كونش مرتب خودشو تكون میداد مجبور شدم دوباره تا ته بكنمش كمی آروم گرفت و با شدت میكردمش با ناباوری بمن كه از عرق خیس بودم نگاه میكرد هنوز كرست تنش بود دستمو انداختم وسط كرستش و با شدت كشیدم به راحتی كنده شد و سینه هاش افتاد بیرون با هر ضربه سینه هاش میپرید بالا و بیشتر منو تحریك میكرد خوابیدم روش و هنوز میكردمش شونم سوخت و دیدم با دندونهاش محكم گاز گرفته كمی بعد همه جامو گاز گرفت و تمام بدنمو مكید همه جام كبود شده بود منم گازش میگرفتم!زبونشو كرد زیر بغلم و اونجارو میلیسید یباره ول شدم آبم ریخت تو كونش!كشیدم بیرون هنوز داشت میمود با دیدن آبم اونم جیغی كشید و ارضا شد دستشو گرفت زیر كیرم و ابمو ریخت تو دستش كمی با انگشت باهاش بازی كرد و بعد با دستمال پاكش كرد بلند شد و گفت كیوان چه تجربه جالبی و بعد دستمو گرفت و منو كشوند سمت اتاق خواب گفت امشب مهمونتم تا صبح میخوام فقط منو بكنی و باز بكنی!خندیدم و گفتم اگه از جلو بكنمت لابد دیگه از خونم نمیری ؟گفتم یعنی اینقدر لذت داره ؟گفتم نه بابا این كاری كه باهات كردم بالاترین لذته و با هم رفتیم و رو تخت یزرگ و دو نفره ام افتادیم كمی بعد صدای خرناسش به آسمون رفت و صبح داشتم میرفتم دفتر هنوز خواب بود و تكون هم نخورده بود لخت بود هنوزم مثل یه پیكره مرمری بود اما پر انرژی و شهوت .		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d8%b3%d8%a7-%d8%a2%da%a9%db%8c%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2016</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.009 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 13:33:27 by W3 Total Cache
-->