<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>تهرانی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:18:04 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>تهرانی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>میلف سگ حشر جوری کیر رو میزاره تو دهنش که نگو</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b3%da%af-%d8%ad%d8%b4%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%b1%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d9%85%db%8c%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%b4-%da%a9/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b3%da%af-%d8%ad%d8%b4%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%b1%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d9%85%db%8c%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%b4-%da%a9/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 25 Oct 2019 09:13:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اوردمو‌]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانسل]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[بلوتوث]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامون]]></category>
		<category><![CDATA[پریدیم]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پستونای]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[تیشرتشو]]></category>
		<category><![CDATA[چیکارکنم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابونده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیمو]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[دادمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[داستانم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونش]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شمارتو]]></category>
		<category><![CDATA[طوریکه]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عکسارو]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[مالوند]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمید]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرده]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخوداگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناخوناش]]></category>
		<category><![CDATA[نازنین]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[وایییییییییییییییییییییییییی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[زنی به اسمه نازنین آشنا فیلم سکسی شد و تصمیم به ازدواج گرفت.نازنین زنی 23 ساله بود با کوس و کون و پستونای عالی (.اگه بگم پستوناش سکسی قد کلتونه دروغ نگفتم)از اولین باری که شاه کس دیدمش حس عجیبی بهش داشتم(اون موقع من 16 سالم بود)دفعه سومی که همو دیدیم گفت کونی شمارتو بده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>زنی به اسمه نازنین آشنا فیلم سکسی شد و تصمیم به ازدواج گرفت.نازنین</h2>
<p>زنی 23 ساله بود با کوس و کون و پستونای عالی (.اگه بگم پستوناش سکسی قد کلتونه دروغ نگفتم)از اولین باری</p>
<h3>که شاه کس دیدمش حس عجیبی بهش داشتم(اون موقع من 16 سالم</h3>
<p>بود)دفعه سومی که همو دیدیم گفت کونی شمارتو بده داشته باشم(تازه ایرانسل گرفته بودم)منم دادم&#8230;خلاصه شماره دادن همانا و اس ام</p>
<h4>اس جنده های سکسی هم همانا&#8230;مدتی شده بود که شبا به</h4>
<p>هم اس ام اس سکسیو جوک پستون های سکسی میدادیمکم کم به هم تک میزدیم و من تک هاشو میگرفتم و</p>
<h5>اون هم کوس به همین بهونه زنگ میزد و میگفت شارژمو</h5>
<p>پروندیو نیم ساعت لاس میزدیم&#8230; رابطمون بیشتر و بیشتر شد هر شب ساعت 1-2 بعد از اینکه تلفنش با عموم تموم میشد سکس داستان به من زنگ</p>
<h6>میزد و کس شر میگفتیم کم کم حرف ایران سکس های سکسی</h6>
<p>میزدیم و اون از سکساش با عموم میگفت و &#8230;(مثلآ میگفت من عاشق خوردنم تو چی؟؟!)واز اینجور کس شر هاما شیراز زندگی میکنیم و اون تهرانی بود در دوران نامزد بازیشون ماهی یه بار میومد شیراز و یه سرم میومد خونه ما&#8230;خلاصه یه روز تو اتاقم بود و داشتیم بلوتوث بازی میکردیم.منم رو مبل نشسته بودم اون رو تختم یهو اومد نشست رو دسته مبل که عکسارو بهتر ببینه.تو همین حین سر خورد و اومد تو بغلم(سریع پا شد) باید بگم من از این صحنه هیچ برداشته بدی نکردم و روز ها گذشتو2ماه بعد تو یکی از اس ام اس هامون من به شوخی گفتم نازی میخورمت ها که اون در جوابم گفت نه مثله اینکه اون دفعه تو اتاقت که افتادم روت خیلی بهت حال داده!من خوشکم زد و گفتم کی !!!چی میگی تو&#8230; پیچوندمش!یه روز بهم گفت بیا بهم بزنیم و گفت تو بچه ای و نمیتونی نیاز های منو برطرف کنی!کلی باهاش حرف زدم و گفتم من هر کاریو میتونمو..که اون گفت حتی سکس!مو به تنم سیخ شد و گفتم چی میگی؟! که گفت ببین شایان من هیکل خیلی سکسی دارمو خیلیا تو کف کردن من موندنو میدونم تو هم میخوای پس راحت باش! من ترسیدمو گفتم واست متآسفم و من به عموم خیانت نمیکنم و.. بایبعد 1 دقیقه زنگ زد و گریه و گفت میخواستم ببینم چه جور پسری هستی و با بقیه فرق داری یا نه و &#8230; قضیه رو ماس مالی کرد.!گذشت و نازی و عموم ازدواج کردن و ما رابطمون بیشتر اس ام اسی شد و گه گداری میرفتم خونشون و با هم کلیپ های سکسی بلوتوث میکردیم و یه بار که عموم حموم بود باهم فیلم سوپر دیدیم و چند باری ناخوداگاه به هم زل میزیدیم و &#8230;رفت و آمدم به خونه عموم زیاد تر شد و همش به نازی فکر میکردم.نازی همیشه جلوی من یه شلوارک استرج چسبون با یه تیشرت باز میپوشه(جلوی عموم) من همیشه محو سینه هاش و کونش میشدم!شلوارکش اونقدر نازک بود که رنگ شورتش دیده میشد.وقتی خم میشد واسم چای یا شربت بذاره تمومه نگام به چاک سینش بود .خودشم میفهمید طوریکه وقتی وای میستاد یغشو درست میکرد!بد جور تو نخش بودم چیزی حدود 5 سال گذشته بود و من هیچ کاری باهاش نکرده بودم تا که یه روز(5شنبه) که خونشون بودم خونه پسر عمم دعوت شدیم و عموم به من گفت تو با نازنین برین منم آخر شب میام.ما دو تا با هم رفتیم خونه پسر عمم&#8230;اونجا نازنین به (ندا)زن پسر عمم گفت مشروب اگه داری بیار 3تایی دور هم یه 2 پیک بزنیم.خلاصه مشروب رو خوردیمو زن پسر عمم حالش بد شد و گفت میرم تو اتاق یکم دراز بکشم.نازنینم به من گفت تو ام برو دو تا بالشت و یه پتو بیار ما هم یه چرتی بزنیم.رفتم اوردمو کنار هم دراز کشیدیم &#8230;بعد 10 دقیقه یهو دیدم پای نازنین خورد به پام (یه جوری شدم)بد جور حشری شده بودم اما با خودم گفتم بابا دیوونه تو خواب پاش خورده بهت و بیخیال شدم 2دقیقه بعد دوباره پاشو زد به پام ! این دفعه مونده بودم چیکارکنم که یهو جرات کردمو پامو زدم به پاش که دیدم اونم پاشو مالوند بهم یکم با پاهامون بازی بازی کردیم که چرخید و پشت بهم کرد یه لحظه خواستم از پشت بچسبم بهشو با دستام سینه هاشو چنگ بزنم اما بازم ترسیدم کاری نکردم منم یه وری شدمو یه دستمو گذاشتم رو زمین(کنار صورتم) منتظر عکس العماش بودم که یهو قل خورد سمت منو با چشای بسته یهو دستشو انداخت تو دستام منم دستاشو یه فشار کوچیک دادم که اونم هم راهی کردو دستمو فشار داد چشاشو باز کرد و شروع کردیم به لب گرفتن وایییییییییییییییییییییییییی که چه لبایی داشت اوووووووووم دیونه شده بودم.وسط لب گرفتن بودیم که گفتم نازی عاشق سینه هاتم که اونم بدونه اینکه چیزی بگه تیشرتشو داد بالا و منم سریع سوتینشو کندم و حالا نخور کی بخور &#8230;خوابونده بودمش رو زمینو سینه هاشو میخوردم دیوونش کرده بودم با ناخوناش پشتمو چنگ میکشید و من حشری تر میشدم یهو صدای در اومد ما سریع پریدیم از رو هم و پتو رو کشیدیم رومون و خودمونو به خواب زدیم(ندا بود) یه داد زد و گفت تنبلا پاشین و رفت دستشویی ویه 2ساعتی نشستیم به سریال دیدن که عموم زنگ زد به نازی و گفت که شب نمیتونه بیاد! منو میگی تو کونم عروسی شد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b3%da%af-%d8%ad%d8%b4%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%b1%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d9%85%db%8c%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%b4-%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176846</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کیر رو میپرسته این جنده خانوم سکسی</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d9%85%db%8c%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d9%85%db%8c%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 17 Aug 2019 09:20:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[باحالی]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بلاخره]]></category>
		<category><![CDATA[پادگان]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[خدمتیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچه]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستمه]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارم]]></category>
		<category><![CDATA[سربازای]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارت]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتی]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ها بود و توی پادگان فیلم سکسی به خاطر سمتی که داشتم تا جایی که می شد هوای سربازای دیگه رو داشتم و مخصوصا به بومی ها سکسی اجازه می دادم شبا یواشکی برن خونه شاه کس هاشون . یکی از همین هم خدمتی هام که بچه باحالی بود یه روز من کونی و دوستم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>ها بود و توی پادگان فیلم سکسی به خاطر سمتی که داشتم تا</h2>
<p>جایی که می شد هوای سربازای دیگه رو داشتم و مخصوصا به بومی ها سکسی اجازه می دادم شبا یواشکی برن</p>
<h3>خونه شاه کس هاشون . یکی از همین هم خدمتی هام که</h3>
<p>بچه باحالی بود یه روز من کونی و دوستم رو دعوت کرد که بریم باغ شون . جمعه رسید و سه</p>
<h4>نفری جنده از پادگان زدیم بیرون . توی راه گفت اگه</h4>
<p>اهل حال هستید بریم یه خانمی پستون هست که دوستمه ، اونم ببریم . ما هم از خدا خواسته قبول کردیم</p>
<h5>. رفتیم کوس سر یه خیابون و چند دقیقه ای منتظر</h5>
<p>شدیم تا اینکه گفت اوناهاش داره میاد . دیدم یه خانم چادری لاغر و نسبتا قد بلند داره به سمت مون میاد سکس داستان . به نظر</p>
<h6>میومد حدود 35 تا 40 سالش باشه. اومد ایران سکس توی ماشین</h6>
<p>نشست و بعد از احوال پرسی راه افتادیم .توی ماشین دوست من کمی با سینه هاش ور رفت و من که تا حالا توی همچین موقعیتی نبودم خودم رو زده بودم به کوچه علی چپ و خجالت می کشیدم نگاه کنم . بلاخره رسیدیم به باغ رفیقم و وارد شدیم . چند دقیق بعد هم دوستم و اون خانم رفتن توی یه اتاق دیگه و دوستم برگشت پیش و گفت خب دیگه برید تو. من که دلم نمی خواست وقتی کثیف و دستمالی شده نوبت من بشه ، اول رفتم توی اتاق .دیدم نشسته روی زمین . از دستپاچه شدن و رفتارم فهمیده بود که بار اولمه و گفت بچه کجایی ، گفتم تهران . گفت به به شلوارت رو در بیار ببینم کیر تهرانی چه جوریه! منم لخت شدم . دراز کشید و گفت بیا . رفتم طرفش و گفتم جوراباتو در نمیاری؟! گفت لازم نیست و بعد هم پاهاش رو کمی باز کرد . منم دراز کشیدم روش و کمی لب هاش رو مکیدم و بعد هم نوک سینه هاش میک زیدم . نوک سینه هاش قهوه ای رنگ بود و کمی درشت و سفت .نشستم وسط دوتا پاش و کمی تف زدم به نوک کیرم . گفت از پشت نکنیا ، گفتم نمی خواستم از پشت بکنم ، گفت خب از جلو که خیس کردن نمی خواد! منم از سوتی ای که داده بودم حسابی خجالت زده شدم و یه آن به ذهنم رسید که نکنه بعدا واسه اون هم خدمتیم تعریف کنه و &#8230;همونطور که پاهاش رو از هم باز کرده بود گفت زود باش زیاد وقت ندارم . خوابیدم روش و سعی کردم کیرم رو فرو کنم توی کسش . اما ظاهرا مسیر رو اشتباه رفتم چون یه جیغ کوتاه زد و گفت چکار میکنی ، سوراخم کردی!وقتی که دید اگه همینطور پیش بریم ممکنه چند تا سوراخ دیگه به دو سوراخ اصلیش اضافه کنم ، خودش کیرم رو گرفت و گذاشت جلوی کسش و گفت آروم فشار بده .کمی فشار دادم و کیرم رفت تو . آه کشید . اولین احساسی که داشتم گرما بود . حس کردم توی کسش داغه . حس خوبی بود . هر بار که فرو می کردم آه می کشید . زیاد طول نکشید فکر کنم حدود یک دقیقه! دیدم دارم ارضا می شم . کشیدم بیرون گفتم آبم داره میاد ، نمی دونستم چکار کنم ، زود زیر پیرهنم رو برداشتم و &#8230;خندید .لباسام رو که می پوشیدم گفت زیرپرهنت رو یادگاری بر می دارم!</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d9%85%db%8c%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175848</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس با مامان و دختر لاتین با هم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 08 Aug 2019 05:37:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آههههههه]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افزوده]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه]]></category>
		<category><![CDATA[اقتصادی]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امکانات]]></category>
		<category><![CDATA[انتهاش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بدترین]]></category>
		<category><![CDATA[برادرم]]></category>
		<category><![CDATA[برداری]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بلاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارم]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدن]]></category>
		<category><![CDATA[تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیتش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهای]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولم]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خبردار]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خورشید]]></category>
		<category><![CDATA[خونسرد]]></category>
		<category><![CDATA[خونسردی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[دارمیه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامون]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دعوتمون]]></category>
		<category><![CDATA[دوستها]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[کردمدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گرماشو]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[محبتهای]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلات]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مممممم]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میخندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نازشون]]></category>
		<category><![CDATA[نبودمن]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهاش]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجور]]></category>
		<category><![CDATA[وایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[یادآوری]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[با عجله ملافه رو کنار فیلم سکسی زدم و جیغ بنفشی (جیغ خیلی خیلی بلند) کشیدم:ن- مهدییییییی&#8230;&#8230; خواب موندمدر اتاقو باز کردم و جیغ زنان و با سکسی سرعت از پله ها پائین رفتم. چند شاه کس جایی پام پیچید، شانس آوردم مغزم نیومد توی دهنم. مهدی با خونسردی مشغول خوردن صبحونه کونی و گوش [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>با عجله ملافه رو کنار فیلم سکسی زدم و جیغ بنفشی (جیغ خیلی</h2>
<p>خیلی بلند) کشیدم:ن- مهدییییییی&#8230;&#8230; خواب موندمدر اتاقو باز کردم و جیغ زنان و با سکسی سرعت از پله ها پائین رفتم.</p>
<h3>چند شاه کس جایی پام پیچید، شانس آوردم مغزم نیومد توی دهنم.</h3>
<p>مهدی با خونسردی مشغول خوردن صبحونه کونی و گوش دادن به رادیو بود:ن- من خواب موندم، چرا بیدارم نکردی؟م- علیک سلام،</p>
<h4>صبح جنده شما هم بخیر. اگه انقدر گشنته بشین تا همه</h4>
<p>چی حاضره صبحونه ات رو بخور.ن- پستون ببخشید سلام، صبح بخیر. مهدی خواب موندم این امتحان آخرم بود.مهدی در حالیکه ظرف</p>
<h5>مربا رو کوس جلوم میذاشت، نگاهی کرد و گفت:م- میگن زیاد</h5>
<p>درس خوندن آدمو کس خل میکنه&#8230;. ایناهاشبا دست اشاره ای به من کرد:م- آخه دیوونه تو دیروز آخریش رو دادی و تازه سکس داستان به منم ندادی!!!!اینو</p>
<h6>با یه حالت با مزه ای گفت و ایران سکس مثل بچه</h6>
<p>ها لب ورچید. تازه یادم افتاد که دیروز امتحان زبان تخصصی آخرین امتحان دانشگاه بود. روی پاهاش نشستم، یه نفس عمیق کشیدم و سرمو روی شونه هاش گذاشتم:ن- وای مهدی داشتم سکته میکردم.م- من از این شانس ها ندارمبا مشت به سینه اش کوبیدم:ن- بدجنسبه آرومی دستی به سرم کشید:م- اگه دوست داری برو استراحت کن&#8230;. تو این مدت خیلی به خودت فشار آوردی.ن- نه دیگه خواب از سرم پرید، بلند شم یه ذره به وضع خونه برسم.م- دکتر بعد از این یه کم هم به وضع خودت و من برس&#8230;. امروز برننامه خاصی داری؟همونطور که برای شستن دست و صورتم به سمت دستشویی می رفتم:ن- نه چطور مگه؟م- حالا برو به کارت برسکارم نسبتا طول کشید، کلی با موهام ور رفتم. وقتی اومدم بیرون، مهدی توی آشپزخونه نبود. چند بار صداش کردم و جواب نداد. فکر کردم رفته سرکار، میز صبحونه رو جمع کردم و به سمت اتاق خواب حرکت کردم، صدامو انداخته بودم روی سرم و از پله ها میرفتم بالا:توی یک دیوار سنگیدو تا پنجره اسیرندو تا خسته، دو تا تنهایکیشون تو، یکیشون من&#8230;..دیوار از سنگ سیاههسنگ سرد و سخت خارازده قفل بیصداییبه لبایم- مممممم خفتت کردم، همین الان باید بدیلباشو از روی لبام برداشت:ن- کی میخوای دست از این کارات برداری، قلبم ریختم- ا ببینم کجا ریخت؟ توی شورتت؟؟؟؟؟با گفتن این حرف توی دو ثانیه شورتم رو کشید پائینم- جوووووووووووونکسم رو گرفته بود توی دستش و فشار میداد. انگشتش رو روی چاک کسم میکشید و لباش توی گردنم بود. دست و پام شل شد، حق داشت طفلی الان سه هفته بود که بخاطر امتحانام کاری به کارم نداشت. بعد چند لحظه لبامون توی هم قفل شد و دستامون توی بدن هم مشغول مالش&#8230;. همونجور که لبامون توی هم بود، منو توی بغلش گرفت و به سمت اتاق رفت. دستامو دور گردنش حلقه کرده بودم و محکم لباشو میخوردم. به اتاق که رسیدیم منو روی تخت گذاشت و خودشم آروم روم خوابید، لباش توی گردنم حرکت میکرد و دستاش روی بدنم&#8230; داغ شده بودم.غلطی زدیم و من اومدم روش، شورتش رو در آوردم &#8211; شاید بد باشه اما واسه ما خوبه، ما دو تا عادت داریم که توی خونه با یه لباس و یه شورت می چرخیم- با دستم کیرش رو می مالیدم و مثل آدمای قحطی زده لباشو میخوردم. اونم با دستش چوچولم رو میمالید. احساس میکردم که کسم خیس شده، از گردنش شروع کردم و با بوسهای کوچولو آروم آروم رفتم پائین. مثل همیشه کیرش به احترام من خبردار بود، یه بوس کوچولو ازش گرفتم و رفتم وسط پاهاش دمر خوابیدم، با دستم کیرش رو گرفتم و افتادم به جون تخمهاش. هر کدوم رو توی دهنم میکردم و با زبون نازشون میکردم، صدای ناله های مهدی در اومده بود:م- آههههههه &#8230;&#8230;زبونم رو به سر کیرش کشیدم و با سوراخ سرش بازی میکردم، مهدی سرم رو با دستاش گرفت و بطرف کیرش برد:م- آروم آروم بخورشکیرش رو تا آخرش کردم توی دهنم و میخوردم. با دستم هم تخمهاشو می مالیدم. نفسهاش تندتر شده بود و با دستاش ملافه رو چنگ میزد. حالا وقت شیطنت بود، تند تند کیرش رو می مکیدم، صدای دادش بلند شد:م- کیرم دهنت&#8230;&#8230; بسه نداخودم خوب میدونستم که با این کار دیوونه میشه، توی چشماش خیره شدم، بهم اشاره کرد که بخوابم:ن- نوچچچچچچچچم- نچ یعنی چی بچه پررو&#8230;. بیا بخواب بهت بگمهر کاری کردم از دستش فرار کنم نشد، من کشید بالا و خوابوند روی تخت، آروم خوابید روم و مشغول خوردن لبای هم شدیم. کیرش داغ داغ بود و لای کسم جا خوش کرده بود. دستم رو بردم پائین و گذاشتمش دم سوراخ کسم، توی چشماش نگاه کردم:م- الان بره تو؟؟؟؟ من که هنوز کست رو نخوردمن- الان آماده ستلباش رو روی لبم گذاشت و با یه حرکت کیرش رو فرستاد تو. چقدر دلم واسه کیرش، واسهتکونهای با مزه ای که وقتی توی کسم وایستاده بود بهش میداد تنگ شده بود، گرماشو حس میکردم. عاشق صدای تخمهاش بودم وقتی محکم میخورد به کسم&#8230;..بعد سه هفته بلاخره بهش رسیدم: آرامش. حدود 10 دقیقه ای آروم تلنبه میزد، چشمهامو بسته بودم و لبخند میزدم. ضربه هاش یواش یواش تندتر و محکمتر شد&#8230;..ن- آییییییداغی آبش رو روی سینه هام حس کردم، چشامو باز کردم:ن- زود اومدشرمنده به خدا این بچه طاقتش همین بود&#8230;. آخه اول صبحی شکم ناشتا وقتی انقدر تکون تکونش بدی معلومه حالش بهم میخوره. با دستمال آب روی سینه م رو پاک کردم و لباشو بوسیدمم- مرسی خانومین- کاری نکردم، خوابیدم و دادم. شما خسته شدی&#8230;..مهدی رفت حموم و من روی تخت دراز کشیدم. همیشه بعد از سکس از خدا تشکر میکردم بخدا بدن سالم و آرامشی که خدا بهمون داده بود. خیلی از دوستها و فامیل میگفتن که این عشق بین ما افسانه ست و ما داریم فیلم بازی میکنیم. بیشتر وقتا به این حرف میخندیدم و خودم خوب میدونستم که اگه آرامشی توی خونه دارم مدیون محبتهای پدر و مادرم هستم.توی این 27 سالی که از خدا عمر گرفته بودم تا حالا بخاطر نداشتم که مامان و بابا با هم دعوا کرده باشن یا حتی با صدای بلند همدیگه رو صدا کرده باشن. در مقابل من و برادرم متحد بودن و حرفشون آیه. نگاه کردن به زندگی والدینم ، کمکها و نصیحتهای مادرم باعث میشد که منم زندگیم رو با صبر و آرامش و عشق به مهدی بسازم.مادر من زنی زیبا و نجیب از یک خانواده اصل و نسب دار تهرانی بود. اصولا زن خودداری بود که نه زیاد میخندید و نه زیاد ناراحت میشد، حتی در بدترین شرایط مقاوم و خونسرد بود و در برابر مشکلات خم به ابرو نمی آورد و این بخاطر تربیت و مقررات خشک پدرش بود. تحت هیچ شرایطی دروغ نمیگفت. قدی بلند و چشمها و موهای روشنی داشت که از مادرش به ارث برده بود.پدرم از خانواده های اصیل و قدیمی شیراز بود که از ده سالگی بخاطر کار پدرش به تهران اومده و ساکن شده بودن. قد بلند و چشمهای سیاه و پر جذبه ای داشت که هیچکس جرات خیره نگاه کردن بهش رو نداشت. صداش گرم و پر محبت و پوست گندمی اش به جذابیتش افزوده بود.تنها برادرم بابک که شباهت بی نظیری به پدرم داشت، حدود سه سالی از من بزرگتر بود و در رشته عمران تدریس میکرد. شوخ طبعی اش رو از دایی ام به ارث برده بود و به هر مجلسی که وارد میشد موجی از انرژی و شادی رو با خودش میبرد. همیشه سر به سر من میذاشت و اذیتم میکرد. اما با این حال بعد پدر و مادر و مهدی یک تکیه گاه محکم و یه دوسنت خیلی خوب برای من بود.از نظر اقتصادی خانواده ما همیشه وضع خوب و حتی عالی داشت. خونه بزرگ و دوبلکسی با سه خواب و پذیرایی بزرگی که با چند پله از اتاق مهمون و آشپزخونه قرار داشت، استخر سرپوشیده و حیاط بزرگی که انتهاش پیدا نبود، تو یکی از بهترین نقاط شمالی شهر حاصل زحمتهای شبانه روزی پدر و تدبیر مادرم بود. در مقابل همه این نعمتها پدرم از ما فقط توقع درس خوندن داشت که با وجود اون همه امکانات و فضای امن و آروم خونه توقع بیجایی نبود.من و بابک هم نهایت سعی خودمون رو میکردیم تا طبق خواسته پدر و مادر درس بخونیم شاید اینجوری گوشه ای از زحمتهای اونا رو جبران میکردیم. هر دو توی مدرسه تیزهوشان درس خونده و حتی دو سال را هم جهشی سپری کرده بودیم.م- نداااااااا &#8230;&#8230; جیگر خوابیدی؟آروم چشمهامو باز کردم و دستامو بطرفش دراز کردم:م- پاشو خجالت بکش، خرس گنده من که نباید بغلت کنمن- ممممممم من ببل (بغل) میخوام.دولا شد و لبامو بوس کرد:م- هانی بخدا دیرم شده، شب قول میدم بکنمت خوب؟خندیدم و لباشو بوسیدم:ن- مواظب خودت باشم- شب میبینمتاز روی تخت بلند شدم، بعد از پوشیدن شورتم با کلافگی به دور و برم نگاه کردم:ن- خدای من چقدر کار دارم.یه کم اتاق رو مرتب کردم و روی تخت دراز کشیده، با یادآوری سکس صبحمون چشمامو بستم و خوابم برد.با صدای تلفن از خواب بیدار شدم، ساعت 11 ظهر بود. مامان بود که میخواست حالم رو بپرسه و شام دعوتمون کنه. حدود نیم ساعتی با مامان گپ زدم و قرار شد که شب بریم خونشون. بعد تلفن مامان یه زنگ به مهدی زدم و برنامه شب رو باهاش هماهنگ کردم.دیگه باید یه سر و سامونی به خونه میدادم&#8230;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175680</post-id>	</item>
		<item>
		<title>تمرین سه نفره با جنده های حشری</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%aa%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%aa%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 06 Aug 2019 07:26:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آمادگی]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاقش]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمان]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تمرکزم]]></category>
		<category><![CDATA[تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دستهای]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارکش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[فهموند]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکتره]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماهرانه]]></category>
		<category><![CDATA[مردانه]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوری]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[ناخوداگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکشم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همسایگی]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[وایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناکی]]></category>
		<category><![CDATA[وقتهایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[که جلب و خواندنی استاسم فیلم سکسی من سعید است از یک خانواده تقریبا خلوت هستم که یک خواهر 3 سال کوچیکتر و یه برادر 8 سال سکسی از من کوچکتره دارم 25 سالمه قدم شاه کس 170 و وزنم 73 کیلو است کون بسیار تمیز و تپلی هم دارم و این کونی خاطره مربوط [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>که جلب و خواندنی استاسم فیلم سکسی من سعید است از یک خانواده</h2>
<p>تقریبا خلوت هستم که یک خواهر 3 سال کوچیکتر و یه برادر 8 سال سکسی از من کوچکتره دارم 25 سالمه</p>
<h3>قدم شاه کس 170 و وزنم 73 کیلو است کون بسیار تمیز</h3>
<p>و تپلی هم دارم و این کونی خاطره مربوط میشه به تقریبا 8 سال پیش که داشتم برای کنکور درس میخوندم</p>
<h4>در جنده همسایگی ما یه پسر دانشجو تهرانی قد بلند تقریبا</h4>
<p>190 و درشت هیکل زندگی میکرد پستون که تازه در رشته برق قبول شده بود ولی سنش تقریبا 5 سال از</p>
<h5>من بزرگتر کوس بود ظاهرا بعد از خدمت سربازی برای درس</h5>
<p>خوندن و ادامه تحصیل اقدام کرده بود . از لحظه ای که همسایه ما شد و در جابه جایی وسایل کمکش کردم سکس داستان سلام و علیک</p>
<h6>ما شروع شدمن کاملا در درس ریاضی گیج ایران سکس بودم و</h6>
<p>به پیشنهاد مادرم از همسایه جدید که اسمش علی بود خواهش کردم که وقتهایی که مزاحم درس خوندن خودش نباشم یه مقدار با من ریاضی کار کنه علی همم با نهایت خوشحالی قبول کرد و قرار شد برای اولین جلسه علی بیاد خونه ما خلاصه فردای اون روز علی اعلام آمادگی کرد و برای درس دادن اومد خونه ما اون روز تمام مدت با جدیت تمام علی با من ریاضی کار کرد و مادرم هم خدایش برای شام سنگ تمام گذاشت . علی هم بعد از خوردن شام خداحافظی کرد و رفت چند روزی از علی خبری نبود تا اینکه مجبور شدم خودم برم جلوی خونه اش و جویای حالش بشم وقتی در را باز کرد منو دعوت کرد به خونه و وقتی از غیبت و کم پیدا بودنش سوال کردم به من گفت که خجالت میکشه بیاد خونه ما و به من گفت اگر میخوای بهت ریاضی یاد بدم باید بیای خونه من ، منم وقتی رسیدم خونه به مامانم گفتم اونم قبول کرد ولی بهم گفت که موقع شام باید برم خونه و شام برای علی و خودم ببرم .فردای اون روز ساعت 6 غروب علی بهم زنگ زد و من رفتم خونش وقتی وارد خونه شدم دیدم علی با یه رکابی و یه شلوارک منتظر منه و با آوردن یه گرم کن ورزشی از من خواست تا راحت باشم ولی من قبول نکردم بلافاصله دفتر و کتاب رو پهن کردیم روی زمین و علی شروع کرد به درس دادن و سوال طرح کردن اخلاقش نسبت به روز اول خیلی تغییر کرده بود هر بار سوال میکرد میگفت اگر اشتباه کنی کتک میخوری و هر بار که اشتباه میکردم یه سیلی محکم به کونم میزد شب که رفتم خونه کونم سرخ شده بود ولی خدایش توی دلم ناراحت نبود از اینکه کسی با خشونت باهام رفتار میکرد و من مجبور به تسلیم بودم لذت میبردم دوباره فردا قبل از رفتن به خونه علی یه شلوار راحتی با خودم بردم و وقتی رسیدم خونه علی شلوارم را عوض کردم ولی موقع عوض کردن شلوار نگاه سنگین علی را روی خودم احساس کردم اونم با همون شرایط روز قبل شروع به درس دادن کرد ولی این بار بعد از چند بار کتک زدن دیگه دستش را از روی کونم بر نداشت و هربار که اشتباه میکردم فقط دستش را بلند میکرد و یه ضربه میزد بعد از چند دقیقه ناخوداگاه چشمم به شلوارکش افتاد دیدم بدجور راست کرده ولی به روی خودم نیاوردم اونم انگار متوجه شده بود که من از دیدن این صحنه بدم نیومده دستش را که دیگه روی باسنم ثابت شده بود شروع به تکان دادن کرد این کار باعث شد من کاملا تمرکزم بهم بریزه و هی اشتباه کنم ولی این بار به جای ضربه زدن با دست مردانه و بزرگش یه چنگ به کونم زد وقتی دید من چیزی نمیگم هی این کار و ادامه داد ولی با نهایت آرامش دیگه درس خواندن کاملا تعطیل شده بود و سکوت من هم جرات کافی را به علی داده بود و حرکت دستش شدیدتر شده بودمنهم از استرس و هیجان زبانم بند اومده بود و فقط تنها کاری که کردم این بود که صورتم را بین دستام پنهان کردم که کمتر خجالت بکشم علی با دیدن این صحنه دستش را برد زیر شلوار و شرتم از گرمای دستش که کونم را لمس میکرد تمام بدنم تیر کشید انگار چیزی توی دلم خالی شده باشه غش رفتم دستهای مردانش روی باسنم لذت بدون وصفی داشت وقتی انگشتش را برد سمت سوراخ کونم با صدای حشریی یه جون بلند کشید خیلی سریع شلوارم و شورتم و کشید پائین شروع به مالیدن کونم کرد با حرکت دادن تی شرت رو به بالا بهم فهموند که باید پیراهنم را در بیارم و با کمک خودش این کار و انجام دادم بعد علی روی من دراز کشید یهو یه چیز بزرگ و خیلی داغ را لای پام احساس کردم تازه فهمیدم علی هم خودش کاملا لخت شدهکیر فوق العاده بزرگی داشت شاید 2 برابر کیر من بود از گرمای کیرش واقعا از خود بی خود شده بودم و کاملا خودم را بهش سپرده بودم ولی علی خیلی با عجله و دسپاچگی کار میکرد شاید میترسید نکنه از دادن بهش پشیمان بشم ولی نمیدونست که تو دلم قند آب می شد علی بعد از چند بار عقب جلو کردن کیرش لای پام و لیسیدن پشت و زیر گلو و گوشم برای چند لحظه از روی من بلند شد بعد دیدم با انگشتش داره یه مایه ای را به کونم می ماله که بعد فهمیدم روغن نباتی بوده بعد خیلی سریع کیرش را روی سوراخ کونم گذاشت با این کارش ترس تمام وجودم را گرفت و ناخواسته تمام بدنم سفت شد ولی علی که این واکنش منو دید با یه خواهش و التماس از من خواست که شل کنم میگفت که به خاطر خودت میگم اینجوری اذیت نمیشی منم که دنبال لذت بردن بودم به نصیحتش گوش کردم علی هم با شل شدن بدنم خیلی آروم فشار دادن را شروع کرد ولی انصافا کیر به اون بزرگی با کون تنگ اونوقت من سازگاری نداشت و فقط روغنی که علی بهم زده بود کمکش کرد با رفتن سر کیر علی توی کونم احساس کردم پاره شدم و تنها کاری که زیر وزن زیاد علی و دستهای قویش تونستم انجام بدم گریه بود حتی داد هم نمیتونستم بزنم چون آبروم میرفت سوزش وحشتناکی داشتم ولی علی فقط زیر گوشم قربون صدقه من میرفت و ازم میخواست فقط چند دقیقه تحمل کنم و خودش هم بی حرکت وایستاده بود بعد از تقریبا یک دقیقه احساس کردم علی یواش یواش داره کیرش را فرو میکنه تو و خیلی ظریف کیرش را حرکت میداد واقعا در این کار وارد تقریبا ده دقیقه تمام حرکت های که انجام میداد با درد همراه بود ولی کم کم کونم جا باز کرد و دیگه اون درد اولی را نداشت و بدون درد هم نبود علی هم که فهمیده بود دیگه درد نمیکشم حرکتش سریعتر شد و با خوردن شکمش به کمرم فهمیدم که کیر به اون بزرگی تا ته توی کونم رفته علی وقتی کیرش را تا ته گذاشت تو چند لحظه با تمام قدرت منو فشار میداد و میگفت به جون مادرم تا حالا کون به این نازی و تپلی بغل نکردن و بعد شروع کرد به تلمبه زدن با هر بار کشیدن کیرش به بیرون احساس میکردن شکمم خالی و پر میشه واقعا ماهرانه منو میکرد جوری که با خودم میگفتم چه لحظه های زیبای از زندگی بوده و من از دست دادم بعد از یکی دو دقیقه احساس کردم یه چیز داغ توی کونم خالی شد واقعا لحظه لذت بخشی بود و علی هم بی حرکت چند دقیقه ای روی من دراز کشید وو بعد با تشکری که از من کرد احساس کردم چه کار بزرگی براش کردم که اینجوری ازم تشکر کرد . خیلی سریع لباسم را پوشیدم و فوری رفتم خونه رومم نمیشد بهش نگاه کنم ازش خجالت میکشیدم . ادامه دارد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%aa%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175686</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی منتظره که این دو تا برن تو کار هم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%b1%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d9%86-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%87%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%b1%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d9%86-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%87%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 03 Aug 2019 06:31:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ابروریزی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اسمشون]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراضی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانا]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[امروزم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انچنان]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدند]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایشالله]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برسونمتون]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگردیم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسیم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرند]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودومن]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پدرسوخته]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترمینال]]></category>
		<category><![CDATA[تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[چراگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامون]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانومی]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگار]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستن]]></category>
		<category><![CDATA[خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشکده]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهی]]></category>
		<category><![CDATA[درسخون]]></category>
		<category><![CDATA[دلداریم]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدند]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رودخونه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سارارو]]></category>
		<category><![CDATA[ساراست]]></category>
		<category><![CDATA[سراسری]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سرکارم]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینه]]></category>
		<category><![CDATA[شنیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[طرفدار]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقمه]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدند]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدند]]></category>
		<category><![CDATA[کنممن:]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مبارکه]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مسئولین]]></category>
		<category><![CDATA[مشغوله]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[مواظبت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتش]]></category>
		<category><![CDATA[موندگار]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونن]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوند]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میخونه]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستن]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌دیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میگذره]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ندارید]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکه]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نگهداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومدم]]></category>
		<category><![CDATA[نیشگون]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[وایسته]]></category>
		<category><![CDATA[یادشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[که می نویسم شرح داستان فیلم سکسی خودمه و سکسی نیست از نظرات ناراحت نمیشم چون سلیقه ها متفاوت میرم سر اصل مطلب سال 82 دانشگاه وارد سکسی دانشگاه شدم البته یه شهر دیگه دور شاه کس از شهر خودمون قبول شدم من بچه درسخون و مثبتی بودم و سرم به درس کونی گرم بود [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>که می نویسم شرح داستان فیلم سکسی خودمه و سکسی نیست از نظرات</h2>
<p>ناراحت نمیشم چون سلیقه ها متفاوت میرم سر اصل مطلب سال 82 دانشگاه وارد سکسی دانشگاه شدم البته یه شهر دیگه</p>
<h3>دور شاه کس از شهر خودمون قبول شدم من بچه درسخون و</h3>
<p>مثبتی بودم و سرم به درس کونی گرم بود تو دانشگاه البته نتونستم رشته ایی که دوست داشتم قبول شم ولی</p>
<h4>چون جنده سراسری بود رفتم تو دانشگاه که یه مجتمع دانشگاهی</h4>
<p>بود و هر دانشکده ایی جدا پستون منم مثل همه ترم اولی ها اولش تخس بودم البته خیلی زود با کسی</p>
<h5>جور نمیشم کوس ماجرا از اونجا شروع میشه که ترم دوم</h5>
<p>واسه اینکه وقت بگذره انجمن علمیه دانشگاه عضوشدم و از اونجایی که بعد یه ترم با بچه ها جور شدیم تو رای سکس داستان گیری بین گروه</p>
<h6>خودمون رای آوردم شدم عضو ثابت بعدم شدم ایران سکس رییس انجمن</h6>
<p>و چون بین سرگروهها جلسه بود منم می رفتم اونجا با یکی از پسرا آشنا شدم که واسه دانشکده فنی بود پسر بانمکی بود یعنی دختر پسند و خیلیم وارد از همه لحاظ خب این وسط بچه ها خیلی با هم صمیمی بودن ولی من دوست نداشتم زیاد باهاشون راحت باشم واسه همین شاید بین دخترا زیاد خوشایند نبودم این اقا پسرم که اسمش محسن بود سال بالایی بود و چند ترم از ما جلوتر بود حسابی خرش می رفت نمیدونم چی شد که این پسر عاشق ما شد کلی خودش بیادو خواهش کنه و از این حرفا ما هم که بچه مثبت بالاخره از اون اصرارواز ما انکار تا آخر ترم 2 قرار شد بیشتر هم بشناسیم دیگه موقع امتحاناتم بود رفتیم واسه فرجه اون رفت تهران منم شهر خودمون ولی تلفنی با هم حرف می زدیم پسر بدی نبود نمی دونم چرا از این همه دختر بعد چند ترم من انتخاب کرد ولی دوستی ما شروع شد من ذاتا ادم ارومیم ولی اون شلوغ و شیطون ولی درسخون بعد فرجه وقتی اومدم اون اومد ترمینال دنبالم رسوندنم پانسیون من تو خوابگاه خصوصی بودم واسه راحتی امتحانات تموم شد و باز از هم دور شدیم ولی دیگه من خیلی بهش وایسته بود واسه دیدنش لحظه شماری میکردم تا اینکه ترم جدید شروع شد تو دانشگاه همش با هم بودیم روزای خوبی داشتیم یه سال دیگه هم گذشت من شدم سال سوم اون شد سال آخر تو این مدت رابطه سکسی نداشتیم فقط در حدبغل وبوس از رفتنش ناراحت بودم عصبی می شدم دلداریم میداد می گفت باید کمکم کنی سارا فوق قبول شم اینطوری راحت میتونم بیام جلو واسه خواستگاری آخه نه مشکل سربازی داشت نه کار تو اون مدت همش ترسم از خونوادش بود که خدا روشکر مامانش وقتی من دید اعتراضی نکرد آخه از نظر مالی از ما خیلی بیشتر داشتند اخر اون ترم وقتی امتحانا تموم شد خواستیم خداحافظی کنیم من خیلی سعی کردم گریه نکنم انگار یه چیزی بهم می گفت قرار واسه همیشه بره رفتم خونش تنها خونه داشت داشتم میومدم بغلم کرد منم فقط گریه میکردم دلداریم داد که میاد بهم سر میزنه باید صبر داشته باشم یه ان چشمامون به هم گره خورد انگار جفتمون یه چی میخواستیم لباش که رفت رو لبم دیگه تو این دنیا نبودم لبام میخورد بعد ازم اجازه خواست که ادامه بده تو این سه سال شاید سکس نداشتیم ولی راحت بودیم باهم ولی باز خجالت می کشیدم چشام بستم نفهمیدم چطور لباسام در آورد فقط میدونم با خوردنش و لیسیدنش تو آسمون بودم نفسام تند شده بود کیرش می مالید لای پام یکم ترسیدم گفتم محسن مواظب باش می گفت خانومی من شب زفافم الان نمیخوام فقط میخام جفتمون خالی شیم خالی شدیم بهترین لحظه زندگیم بود اون روزم گذشت اخر تابستون با خوشحالی خبر قبولش تو ارشد اونم تهران داد هم خوشحال بودم هم ناراحت چون ازم دور میشد ترم جدید رفتم دانشگاه دوستاش بهم تبریک میگفتن احساس غرور میکردم که محسن مال منه به خاطر اون منم شدیدا واسه فوق میخوندم تا اینکه بعد یه ماه احساس کردم محسن عوض شده بی حوصله بود تلفنم جواب میداد ولی سرد بود واسم عجیب بود ولی می گفتم حتما درساش سنگینه روز به روز بدتر میشد یه بار یه هفته ازش خبر نداشتم بعد یه هفته جواب داد گفت کار داشته رفته بود جایی قهر کردم ولی انگار اهمیتی نداشت بعد این قهر و دعواها گفت من با یکی از همکلاسیام تو ارشد دوست شدم و قرار ازدواج کنینم یخ کردم نمی شد باور کنم محسنی که این همه دوسم داشت همه دانشگاه میدونستن عاشقمه ای کارو باهام کنه دلیلش نمی فهمیدم خیلی بد بود اون ترم واسم عذاب آور بود منی که 3سال زندگیم پای یکی گذاشتم حالا چه گناهی مرتکب شدم ولی گذشت و من با هزار بدبختی و اعصاب خورد کنی درسم تموم شد ولی محسن شد معما واسم که چی شد که رفت کجای کارم اشتباه بود دوستاشم ازش خبری نداشتند جز یه نفر سعید که اونم بهم نمی گفت چی شده اون دختر کیه یه بار ازش پرسیدم سعید خانوم محسن ازم سرتره سرش اورد پایین گفت سارا فراموش کن محسن خودش میخواد تو هم به زندگیت برس معنی حرفاش نمی فهمیدم فقط می گفتم نمیدونی من چی می کشم یه بار یهو گفت نمیدونی اون چی میکشه گفتم سعید یعنی چی اون چی باید بکشه حرفی نزد گفت فراموش کن اونا دارن از ایران میرن بعد اون دیگه از محسن خبری نشد منم به کمک دوستام و سعید چسبید به درس اخه سعید فوق اونجا قبول شده بودومن هم ارشد همون دانشگاه خودمون قبول شدم باز موندگار شدم اونجا دوست نداشتم اونجا باشم خاطرات اون جا اذیتم میکرد ولی چون کلاسا 2 روز در هفته بود اونجا هم به تهران نزدیک بود یکی از اشنا ها کاری واسم تو تهران جور کرد من دیگه سرم گرم کارو دانشگاه بود تعطیلاتم که می رفتم خونه ولی دیگه هیچ پسری چشمم نمی گرفت درسم تموش و واسه کار م تهران موندم تو این مدت چند تا خواستگار داشتم که اونارو به دلایل مسخره رد کردم نمیدونم چرا تا اردیبهشت 90یعنی چند هفته پیش از دانشگاه تماس گرفتند و دعوت کردند که برای فارغ التحصیلان 4 ،5 سال گذشته یک جشن کلی گرفتند که هر چند سال یه بار این کارو می کردند جالب بود بعد چند وقت بچه هارو میدیدیم درسته من ارشد اونجا بودم ولی بچه ها درسشون تموم شده بود رفته بودند اول حوصلم نگرفت برم ولی چند تایی تماس گرفتند گفتند بیا خوش میگذره بالاخره قرار گذاشتم با یکی از دوستا بریم جشن روز 5 شنبه بودبا قطار 4 شنبه بعد از ظهر رفتیم که جمعه هم برگردیم واسه تجدید خاطره رفتیم همون پانسیون فرداش که رفتیم دانشگاه خیلی شلوغ بود بعضیا ازدواج کرده بودند بعضیا بچه هم داشتند جالب بود رفتیم تو سالن با بچه ها انتها نشستیم خیلی شلوغ شده بود نمی شد همه رو پیدا کرد بعد یکی از برنامه ها تقدیر از بچه های فعال بود رسیدند سراغ انجمن علمی اونم سالی که ما بودیم بچه های ورودی ما شروع کردن به دست زدن و هورا کشیدن مجری که از بچه های ورودی بود گفت این تقدیر مال یه خانم و یه آقاست که تعریفشون ما زیاد شنیدیم و همه مسئولین انجمن دانشگاه از اون سالا یاد می کنند حالا من اسمشون می خونم ببینم شما هم تایید می کنید من اصلا حواسم به خودم نبود فکرم رفت پیش محسن ،یاد اون افتادم ولی گفتم اون که ایران نیست سعیدم که ندیدم لابد نیومده صدای مجری من به این دنیا برگردوند خانم سارا&#8230;.یهو بچه ها که هنوز یه چیزایی ازم یادشون بود شروع به هورا و دست زدن کردند پاشدم رفتم اون بالا تا برم پایین بقیه که نگام میکردن هر کی یه چی می گفت چه قد لاغر شده چه تغییر کرده لوح گرفتم گفتند باش بعد مجری گفت اقای محسن&#8230;..نفسم بنداومد با اینکه میدونستم ایران نیست انچنان بچه ها سوت و دست می زدند تعجب کردم یعنی محسنی که با من این کارو کرد این قد طرفدار داره سرم اوردم بالا که بگم اگه اشکالی نداره من برم یهو نفسم بند اوم خدایا محسن جلوم بود با یه لبخند سلام کرد مثل همیشه جذاب و خوش لباس با یه تیپ اسپرت یه 3 سالی ازم بزرگتر بود ولی انگاری یه کم شکسته شده ولی این شکستگیش جا افتاده ترو جذاب ترش کرده بودانگاری فشارم افتاده بود نمیتونستم رو پام وایسم نمیدونم با چه حالی داشتم بر می گشتم پایین که یکی صدام کرد سارا دیدم سعید اومد جلو احوالپرسی کرد بعد یه کم حرف زدیم محسن که برگشت ازشون خداحافظی کردم نمیدونم چم بود از خودم بدم میومد اخه اون زن داشت خودش گفته بود شیوا اومد دستم گرفت سعید اومد با شیوا احوالپرسی کرد اون موقع ها با محسن می رفتیم بیرون شیوا با سعیدم میومدن سعید اروم شیوا شلوغ بر عکس من و محسن همش شلوغ کاری می کردند شیوا و محسن سر به سر هم میذاشتند محسن چند باری گفت سعیدو شیوا رو با هم جور کنیم ولی من میگفتم خودشون باید بگن ولی سعید هیچ وقت نخواست با اینکه همش از شیوا میپرسید بالاخره از سالن اومدیم بیرون خواستیم با سرویسا بر گردیم داخل شهر که باز سعید اومد گفت ماشین هست بیاید با هم بریم یه کم تعارف کردیم محسن اومد گفت خانما اگه افتخار بدند برسونمتون از لحنش خندم گرفت جای من شیوا قبول کرد رفت ماشین بیاره با یه ماشین شاسی بلند نمی دونم چی بود اومد شیوا گفت سارا ببین این پدرسوخته از اون اولم وضعش خوب بود خاک بر سرت بی عرضت از لحنش هم خندم گرفت هم ناراحت اخه من طرد شده بودم از اون نه اون گفتم خفه سوار میشی بلبل زبونیم نمی کنی را افتادیم تو راه یه کم حرف زدیم بعد سعید گفت اگه کار ندارید من با شیوا کار دارم باید باهاش صحبت کنم خندم گرفت آخه شیوا دیگه لال شد حدس میزدم چی بگه ولی تعجبم از این بود چرا سعید اون موقع چیزی نگفت گفتم پس من میرم پانسیون شیوا بعد میاد گفت نه 4 تایی میریم همون جای همیشگی بعد من با شیوا حرف میزنم اون موقع می رفتیم یه جای ییلاقی تو اون شهر که فاصلش نیم ساعت با شهر بود رسیدیم رفتیم یه سفره خونه که همش می رفتیم مثل سابق بود چایی سفارش دادیم سعید و محسن عادت داشتند قلیون می کشیدند ولی من سر درد می گرفتم شیوا هم بعضی اوقات ولی اون بار سفارش قلیون ندادند تعجب کردم از محسن بدون قلیون؟ چایی خوردیم شیوا با سعید اون جاه رو پیاده رفتند بالا من و محسن بودیم معذب بودم تو فکر خودم بودم یهو محسن گفت سارا از زندگیت راضیی؟گفتم اره گفت چیزی کم نداری گفتم نه گفت شنیدم ازدواج نکردی؟ چرا؟گفتم موقعیتش نشد یه چی گفت تعجب کردم گفت رضا.که پسر خوبی بود چرا ردش کردی؟خاستم بگم از کجا میدونی؟رضا هم دکترا میخوند دانشگاه خودمون تدریس میکرد خیلی اومد سراغم ولی نمیدونم چرا ردش می کردم حرفی نزدم گفت پس موقعیتش بود؟نمیخواستم جوابش بدم واسه این گفتم خانمت خوبه؟چرا نیاوردیش ؟ساکت شد منم چیزی نگفتم بعد گفت سارا؟سرم اوردم بالا داشتم خفه می شدم میخوام یه چیز بدونی که حداقل ازم متنفر نباشی گفتم نیستم گفت میدونم میخوام بدونی من ازدواج نکردم گفتم متاسفم ایشالله یکی بهتر گفت نه من هیچ وقت با کسی نبودم داشتم گیج میشدم گفت میخوام گوش کنی بعد حرف بزنی بعد قبولیم تو ارشد به مامانم گفتم نمیتونم بدون تو بمونم قرار بودبعد ترم اول بیایم خواستگاری ولی چند لحظه موند اون مریضی لعنتی اومد سراغم بعد یه مریضی ساده ازمایش که دادم گفتند سرطان خون داری نمی دونستم چی کار کنم عصبی بودم وقتی به تو فکر می کردم بدتر میشد تا اینکه تصمیم گرفتم قبل شروع شیمی درمانیم تمومش کنم میدونستم از مریضیم بدونی نمیری ولی نمیخواستم پاگیر من شی واسه این اونارو گفتم از بین دوستا فقط سعید میدونست واسه این که اون باور نکرد من برم با یکی دیگه ازش خواستم مواظبت باشه تا راحت کنار بیای اون می گفت خیلی اذیت شدی ولی اینطوری چند وقت بعد فراموشم میکردی سارا من ایران بودم جایی نرفتم فقط یه ترم مرخصی گرفتم همه نا امید بودند ولی خودم به خودم امید میدادم بدتر از همه وقتی سعید ماجرا خواستگاری رضا رو گفت داشتم دیوونه می شدم از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف ناراحت همه تو خونه عذا داشتند خواهرم دااشم پسر کوچیکه خونواده که خنده و شیطونی ازش دور نمی شد شده بود یه مرده گوشه بیمارستان تا اینکه واقعا یه معجزه شد بعد شیمی درمانی دیدند داره بدنم جواب میده بعد ازمایش فهمیدند مغز استخوانم سالمه میتونن پیوند کنند و جلوی رشد سرطان بگیرند انجام دادند یه 2 ماهی بیرون نمیومدم ولی بعدش کم کم موهام در اومد و رو به بهبودم ولی گفتند اگه حواسم نباشه از مواد شیمیایی و دودو &#8230;.استفاده کنم امکان برگشت و رشدش هست تازه فهمیدم چرا قلیون سفارش نداد بعدش گفت درسش تموم کرده و تو دفتر باباش مشغوله و تو دانشگاه تدریس میکنه و واسه دکتری میخونه گفت با کار خودش مشغول کرده می گفت از سعید حالت می پرسیدم میدونستم تهرانی و امروزم سعید اصرار کرده که بیاد وگرنه نمیخواست با دیدنش اذیت شم حرفاش تموم شد فقط گریه میکردم گفتم محسن حق نداشتی جای من تصمیم بگیری یه چیزی گفت دلم هری ریخت گفت قصد نداره ازدواج کنه چون مطمئن نیست که مریضیش بر نگرده ولی من شدم سارا سابق باز دوسش داشتم دوس داشتم مثل اون موقع ها بغلم کنه تو گوشم حرف بزنه ولی اون با فاصله پیشم نشسته بود تو چشام نگاه نمی کرد چشم تو چشم میشدیم می شد عشق و خواستن دیدولی غرورش نمیذاشت ولی من میخواستم نمیتونستم تا اون هست کس دیگه ایی بخوام گفتم میشه راه بریم پاشد رفتیم سمت جاده یه کم راه رفتیم رسیدیم لبه یه پرتگاه کنار جاده که تهش رودخونه بود گفتم محسن؟گفت بله سردو بی روح دلیل کارش میدونستم گفتم تو چشام نگاه کن جواب بده سرش بالا گرفت گفتم محسن؟رفت سرش بیاره پایین با دستم نگهداشتم تو چشام نگاه کرد جون محسن؟با همون لحن سابق گفتم هنوزم دوسم داری؟ گفت سارا من توضیح دادم همش تقصیر سعید گفتم محسن تو به من قول دادی؟من میخوام زن تو باشم شده یه شب م: سارا وضعیت من معلوم نیست س:خب فعلا که خوبی بعدا هم خدا بزگه وقتی دوباره تو رو داده پس بعدشم خودش بزرگه م:اما سارا س:محسن خواهش م:دیوونه من باید ازت خواهش کنم:من قبول دارم من میخوام زن تو باشم داد بزنم بگم راضی میشی؟م:خب بسه ابروریزی نکن این چند ساله چه پررو شدی حواسم بهت نبودا؟یه نیشگون از دستاش گرفتم گفتم قبوله؟قول میدم زن خوبی باشم نق نزنم غذا خوب بپزم م:دیونه من که از اون اول دیونت بودم خانمی من لباش گذاشت رو لبام بوسید و گفت یادت گفتم شب زفافم از دست نمیدم دیگه نزدیکه نمیدونم چرا خجالت کشیدم ولی از ته دل خوشحال بودم شیوا و سعید اومدند دیدم میخندند گفتم مبارکه سعید گفت مبارکه شما باشه فعلا بعدا ما گفتم سعید یکی طلبت این چند سال خوب سرکارم گذاشتی اومد جلو گفت ببخشید محسن نذاشت گفتم حساب اینم میرسم محسن میخندید و گفت من تسلیم سعید محسن و بوسید بعد گفت میخواستم جبران کنم شما فقط بهم میاید البته از خانمم هم تشکر کنید که سارارو اورد وای شیوااااا خیلی بدی پس تو میدونستی؟شیوا:&#8221;نه همه چی فقط هماهنگیش واسه امروز با من بود بقیشم تازه فهمیدم و این شد ماجرای من روز زن عقد کردیم و جشن گرفتیم البته شیوا و سعیدم عقد کردند ولی جشن نگرفتند فقط محضری بعد جشنمون محسن با شیوا و سعید هماهنگ کرد رفتیم مشهد و از خدایی که همیشه با ماست و مارو بعد چند سال بهم رسوند ممنونم و اونجا شب زفاف من و محسن شد چون هردو تشنه هم بودیم و واسه عروسی صبری برامون نبود.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%b1%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d9%86-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%87%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175594</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده بلند کلی با کیر کلفت حال میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%da%a9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%da%a9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 28 Jun 2019 06:31:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آسانسور]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاقی]]></category>
		<category><![CDATA[استاده]]></category>
		<category><![CDATA[استکان]]></category>
		<category><![CDATA[اصفهان]]></category>
		<category><![CDATA[اصفهانی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراف]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایشالا]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بازاری‬]]></category>
		<category><![CDATA[بالاترین]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بپوشونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بذاریم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برادران]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتی]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایین]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بیایین]]></category>
		<category><![CDATA[بیداری]]></category>
		<category><![CDATA[پارسال]]></category>
		<category><![CDATA[پارکینگ]]></category>
		<category><![CDATA[پایینی]]></category>
		<category><![CDATA[پرتقال]]></category>
		<category><![CDATA[پسرشون]]></category>
		<category><![CDATA[پلاستیکی]]></category>
		<category><![CDATA[پنجشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[پونزده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[تبلیغات]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیبی]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیده]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[تهرونی]]></category>
		<category><![CDATA[جزئیات]]></category>
		<category><![CDATA[جلوشون]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرومزاده]]></category>
		<category><![CDATA[حسابداری]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خشکیده]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابونا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاههای]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[درخشید]]></category>
		<category><![CDATA[درخونشون]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاهش]]></category>
		<category><![CDATA[دلداری]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زحمتشو‬]]></category>
		<category><![CDATA[زمستون]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[سرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[شناسنامه]]></category>
		<category><![CDATA[صورتیش]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[کفشامو]]></category>
		<category><![CDATA[کلاسیک]]></category>
		<category><![CDATA[کلنجار]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولوی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهامو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشالا]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماهواره]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسی]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونین]]></category>
		<category><![CDATA[میریزه]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میمونی]]></category>
		<category><![CDATA[میومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونسته]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[ندارین]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتین]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نسکافه]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نیفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونجور]]></category>
		<category><![CDATA[همینجور]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[واسشون]]></category>
		<category><![CDATA[و‌اومدم]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[وایساده]]></category>
		<category><![CDATA[ودوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وسایلو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[میزارم براتون &#8230;.من حمید هستم فیلم سکسی در این لحظه 22 سال دارم و هلو های امسال را که بخورم وارد 23 می شم . اصفهانی هستم سکسی و در یکی از شهرستانهای اطراف اصفهان شاه کس دارم درس میخونم . بابام هم پیش یکی از این حاجی بازاری های اصفهان حسابداری کونی می کنه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>میزارم براتون &#8230;.من حمید هستم فیلم سکسی در این لحظه 22 سال دارم</h2>
<p>و هلو های امسال را که بخورم وارد 23 می شم . اصفهانی هستم سکسی و در یکی از شهرستانهای اطراف</p>
<h3>اصفهان شاه کس دارم درس میخونم . بابام هم پیش یکی از</h3>
<p>این حاجی بازاری های اصفهان حسابداری کونی می کنه . خودمم واسه اینکه دستم تو جیب خودم باشه تو کار نصب</p>
<h4>ماهواره جنده هستم و در کل هر کاری که بوی پول</h4>
<p>توش بیاد را انجام می دم. پستون خب داستانی که می خوام واستون تعریف کنم بر می گرده به زمستون پارسال</p>
<h5>که یه کوس سرمای عجیبی اومده بود و واسه تهرانی ها</h5>
<p>یه هفته تعطیل شده بود ( واسه ما هم فقط سرماش اومد ) . تو همون سرما بود که حاجی و چند سکس داستان تا از همون</p>
<h6>رفقای شیکم گنده بازاریش هوس سفر مالزی به ایران سکس سرشون زده</h6>
<p>بود و خلاصه بار و بندیل و بستن و رفتن مالزی واسه صفا . این حاجی هم همونجور که حتما خودتون فکرشو کردین یه پیرمرد هفتاد و خورده ای ساله هست که صدای کلنگ قبرش هواست ولی انگار تا ما را زیر خاک نکنه قصد سفر به دیار باقی را نداره !!!خلاصه شب شد و بابام اومد خونه و از رفتن حاجی و این کس شعرا یه کم صحبت کرد . داشتیم شام را می خوردیم که یهو بابام حرف خرید واسه زن حاجی را پیش کشید و به من گفت که اگه کاری داشت تو باید واسش زحمتشو بکشی . منم همونجا یه لحظه خشکم زد و بعد چند لحظه به خودم اومدم گفتم مگه من نوکر خونه زاده حاجی هستم ؟؟!! می خواستی بهش بگی نوکر بابات غلوم سیاه بود . این مایه دارا حرومزاده فکر می کنند بقیه باید فقط جلوشون دولا و راست بشن و تعظیم کنن . ( این ها حرفهایی بود که من سر سفره می زدم ) . از اون طرف مادرم پشت سر من در اومد و گفت حاجی مگه خودش پسر نداره که حمید بیاد نوکری این تازه به دوران رسیده ها را بکنه . ( یادم رفت بگم همین حاجی یه پسر لاشی داره که الان فکر کنم ترم دوم باشه , اونم داره تو یکی از دانشگاههای آزاد اطراف اصفهان که زیادم دور نیست رشته زمین شناسی ( به قول ارحام صدر لنگ و پاچه شناسی ) می خونه و واسه اینکه بهتر بتونه درس بخونه از همون ترم اول با چند تا رفقای مایه دار مثل خودش خونه دانشجویی گرفته بودن تا هر شب دخترای مردم را به سیخ بزنند .!!!خلاصه داشتیم این جر و بحث ها را می کردیم که آخرش بابام اعتراف کرد و گفت من خودم از دهنم در رفت یه تعارف زدم که اگه زنش کاری داشت بگه تا واسش انجام بدیم ، حاجی هم سریع بل گرفت و گفت باشه . دیگه وقتی بابام این حرف را زد من چیزی نگفتم آخه احترام خیلی زیادی واسش قائل هستم ولی خب در کل بد جوری حالم را گچ گرفت . مادرم هم که دید اوضاع از این قراره شروع کرد به دلداری دادن من و گفت حالا آیا عالم کاری باشه که لازم بشه تو واسشون انجام بدی . حتما حاجی همه چیز را مهیا کرده و بعد بار سفر را بسته . منم دیگه زیاد چیزی نگفتم و گفتم حالا تا ببینم چی میشه ؟؟!!یه دو سه روزی از رفتن حاجی گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد . من هم ظهر از دانشگاه اومدم خونه و یه کم نشستم با مادرم به صحبت کردن و غیبت کردن از حاجی و زن حاجی و اینکه خوشبختانه انگار خبری ازشون نشد . خلاصه داشتیم پشت سرشون کلی حرف می زدیم و می خندیدیم که همون وقت بابام از راه رسید . وقتی بابام اومد سفره را پهن کردیم و نشستیم به کوبیدن گوشت و لوبیا یا به قول تهرونی ها همون آبگوشت بزباش . داشتیم به نوبت می کوبوندیم و همین جور قر و اطوار میومدیم که دوباره یه کیر خوردیم ( نمیدونم چرا ما همه بحث های فلسفی و خانوادگیمون سر غذا خوردن شروع میشه ؟؟!! ) . سرتون را درد نیارم بابا در اومد گفت زن حاجی امروز زنگ زده حجره و گفته این آنتن ما به هم ریخته و من تنهام تو خونه حوصلم سر میره . گفت به آقا پسرتون بگین اگه زحمتی واسشون نیست بیان یه سری بهش بزنن .وقتی این حرف را شنیدم گفتم حالا باید تو این سرما ( سرمایی که همونجور که خوتون می دونین واقعا تخم های آدم قندیل می بست ) برم واسه زن حاجی کار مفتکی بکنم . خلاصه بابام اصرار کرد و گفت برو این زبون بسته هم تنهاس و گناه داره . ( راستی یادم رفت بگم این زن حاجی در اصل زن دوم حاجی بود . چون زن اولیش انگار یه مریضی داشته و بچه دار هم نمی شده و خلاصه همون اوایل از این زندگی تخمی راحت شده بوده و حاجی بلافاصله این خانوم مثل هلو را که جای دخترش بوده را می گیره ) این ها حرفهایی بود که بعد ها از زبون خود زن حاجی شنیدم .خب برسیم به ادامه داستان . کم کم راضی شدم که برم واسش درست کنم . به بابام گفتم حالا کی باید برم . بابام گفت هر وقت تو بخوای , می خوای هین امشب بری ؟؟گفتم تو این سرما شب برم بالا پشت بوم مثل چوب خشک می شم . گفت خب بعد از ناهار برو . با تعجب بیشتر گفتم همینم مونده که بلند شم همین حالا برم واسه خانوم آنتن نصب کنم که پیش خودشون فکر کنند خیلی واسشون هلاک هستیم !!!تازه بذار یه ذره کلاس بذاریم واسش حالا فردا که از کلاس اومدم می رم براش درست می کنم . مامانم با این حرفم خیلی حال کرد و گفت ماشالا پسرم سرش تو حسابه !!اولش یه کم از این حرفش تعجب کردم چون من همیشه سرم تو حساب هست ولی بعد که یه کم فکر کردم دیدم کاری به حساب نداشته از این حرفم خوشش اومده که فهمیده من نظر به هیچ کسی ندارم ولی غافل از این که یکی دیگه به من نظر داره !!خب اون روز گذشت و فرداش اومد صبح زود بلند شدم که برم دانشگاه آخه اون روز فقط یه کلاس داشتم و اون هم درسی نبود به جز درس تخماتیک کلاسیک تنظیم بچه . رفتیم سر کلاس و یه کم از این کس شعرای استاده گوش کردیم تا تموم شد و اومدیم بیرون این استاده جاکش هم خیلی سخت گیر بود و می گفت اگه یه جلسه غیبت کنین حذفتون می کنم و شوخی هم با کسی نداشت و گرنه من آدمی نیستم که واسه یه کلاس تخمی بلند بشم این همه راه را برم و برگردم .خلاصه ساعت 8 تا 9:30 کلاس بود تا اومدم بیام سوار اتوبوس بشم و برسم اصفهان ساعت شد 12 و این جوری بود که یه نصفه روزم کاملا واسه یه کلاس کیری به گا رفت .رسیدم خونه و بلافاصله اومدم نشستم یه تحقیق واسه یکی از این ترم پایینی ها در بیارم تا شنبه ببرم بهش بدم . بابام هر روز ساعت 2 به بعد میاد خونه و ما همون وقت ناهار می خوریم . خلاصه تو این دو ساعت نشستم یه سرچ کردن و کپی و پیست کردن و بعد هم تو word تنظیم کردنش . سریع جمع و جورش کردم و پرینت گرفتم و گذاشتم تو پاکت . بابام هم دیگه اومده بود و سفره را پهن کرده بودند و مامانم داشت غذا را می کشید و بابام هم همین جور از تو آشپزخونه می گفت حمیـــــــــــد !!!! ( مثل تو این تبلیغات که تو این تلویزیون تخمی ایران می ذاره ) این یعنی اینکه غذا یخ کرد پاشو بیا ناهار . منم یه اخلاقی دارم وقتی می شینم سر یه کاری تا تمومش نکنم ول کن نیستم ولی خب دیگه کارم تموم شده بود . کامپیوتر را خاموش کردم و دور و برم را جمع و جور کردم و رفتم واسه نهار . جاتون خالی اون روز چلو مرغ و آلوچه داشتیم . منم خیلی این غذا را دوست دارم نشستیم به خوردن و من هم که از صبح ساعت 6 تا حالا هیچی نخورده بودم مثل یه گاو خوردم . نهار را خوردیم و من کمک مامانم شروع کردم به جمع و جور کردن ظرف و ظروف ها . بعدشم یه حال اساسی دادم و وایسادم ظرف ها را شستم ( کلی هم مورد تشویق و تحسین قرار گرفتم ) . بعد هم چای که دیگه دم کشیده بود را ریختم تو استکان و با پولک و قوری گذاشتم تو سینی رفتم تو هال که بابا مامانم نشسته بودن تلویزیون می دیدن . خلاصه یه کمی هم اونجا ماشالا و &#8230;.. شنیدم و چای را خوردیم و اومدم بالش را بزنم زیر سرم برم واسه خواب که بابام گفت مگه نمیخوای بری اونجا ؟؟ گفتم اونجا کوجاس ؟؟!!گفت خونه حاجی دیگه . تازه یادم اومد که ای بابا امروز قراره برم خر حمالی مفتکی . اگه یادم بود انقدر خودم را پشت کامپیوتر خسته نمیکردم !!بابام گفت امروز دوباره زن حاجی زنگ زد و گفت پس کی میایی ؟؟ منم بهش گفتم پسرم گفته امروز بعد از ظهر میام اونهم گفته پس حدود ساعت 3:30 منتظرم . نگاه کردم به ساعت دیدم 5 دقیقه مونده به 3 گفتم باشه حالا می رم . رفتم وسایل و آچار ماچارام را آماده کردم که برم ولی اون روز یه کم کر کثیف بودم آخه 4 روز بود حموم نرفته بودم و ریش هامم همه کیری شده بود . خلاصه رفتم جلوی آینه و یه کم موهامو صاف و صوف کردم ولی دیگه وقت واسه ریش زدن نبود و تازه اگرم میخواستم زیاد به خودم ور برم تابلو می شدم !!خلاصه ساعت حدود 3:15 شده بود که وسایلمو گذاشتم تو خورجین عقب موتور و آدرس دقیق را از بابام گرفتم و راه افتادم به رفتن وقتی آدرس را نگاه کردم دیدم خونه حاجی پس زیاد هم دور نیست . سوار شدم و رفتم ولی به خاطر اینکه یه وقت برادران نیروی افتضایی گیر کیری ندهند بهم بیشتر از کوچه پس کوچه ها رفتم تا نزدیکای خونشون که رسیدم یه کم پرس و جو کردم گرچه تو اون محله ها زیاد کسی به کسی نیست ولی خب از روی اسم کوچه و پلاک پیدا کردم . وقتی رسیدم پشت درخونشون ساعت دقیقا 3:30 شده بود . زنگ آیفون را زدم و منتظر شدم تا در را باز کنه تو این فاصله یهو چشمم تازه به نمای ساختمان افتاد . یه سوت دو زمانه زدم و گفتم &#8221; بیبین لامصب چی چی ساختس !!! &#8220;همش سنگ گرانیت بود و خیلی قشنگ با چیدن سنگ های رنگی کنار هم طرحهای هندسی خیلی قشنگی در آورده بودند .داشتم واسه خودم تجزیه و تحلیل مهندسی می کردم که در یهو باز شد .چند لحظه صبر کردم دیدم خبری نشد تا اینکه یه صدایی که عمرا فکرشو نمی کردم اینجوری باشه از پشت آیفون گفت بفرمایین تو آقای X ( به اسم فامیل صدام کرد )در را باز کردم و وارد حیاط شدم &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230; وای اینجا کجاست دیگه ؟؟؟ بهشت شداد که میگن همینه ؟؟!! وقتی وارد شدم چند لحظه خشکم زده بود و فقط محو جمال این کاخ کوچولو شده بودم . داشتم واسه خودم همه جای خونه را بر انداز می کردم و می رفتم جلو اصلا حواسم نبود که من واسه چی اومدم اینجا ؟؟ با اینکه اوج سرمای زمستون بود و همه درخت ها خشکیده بودند ولی باز دیدنی بود . یه آبنما وسط حیاطش بود که از شدت سرما 2 یا 3 سانتی آبش یخ زده بود . من داشتم همین طور که موتور به دستم بود همه جای خونه را می دیدم و واسه خودم صفا می کردم که یه کم دم همون آبنما مکث کردمو وایسادم به تماشا کردن که دیدم 10 یا 12 ماهی قرمز بزرگ دارند زیر آب ها واسه خودشون حال می کنند . نگاه کردم دیدم انقدر یخ بسته که حتی جایی واسه هوا نمونده . سریع پریدم پیچ گوشتی چار پخ را از عقب موتور برداشتم و یه چند تا سوراخ با ضربه زدن تو یخ ها انداختم که ماهی های زبون بسته بتونن اکسیژن بگیرن . معلوم نبود اصلا کسی به این زبون بسته ها سر زده بود یا نه ؟؟!! برگشتم بیام طرف موتور که دیدم انگار سنگینی نگاه یه نفر را دارم احساس می کنم .سرم را بالا کردم دیدم بله زن حاجی یه چادر سفید مثل چادر نماز سرش کرده و وایساده تو تراس طبقه بالا ، اومدم لب تر کنم بگم سلام که سریع با همون صدای رویاییش گفت زحمت ماهی های ماهم افتاد به گردن شما !! ( اینکه میگم صدای رویایی داشت واسه اینکه کمتر کسی را دیده بودم که اینجور ناز صحبت کنه مخصوصا این زنهای اصفهانی که همشون اسو فسشون هواس ) سریع خودمو جمع و جور کردم و اول سلام کردم بعد گفتم اختیار دارین خواهش می کنم ، خب این زبون بسته ها هم واسه خودشون زندگی دارن دیگه . گفت بله حالا بفرمایین بالا که بیرون خیلی سرده . اومدم موتور را بذارم همونجا تو حیاط و وسایلمو بردارم برم بالا که گفت چرا نمی ذارین تو پارکینگ ؟؟ گفتم پارکینگ ؟؟ گفت بله از همین راه مستقیم بیایین جلو . رفتم جلو و یه در کشویی شیشه سکوریتی بود . با فشار یه انگشت راحت باز می شد . دیدم یه 206 اسپرت همون گوشه پارک شده . با خودم گفتم صد در صد ماله این پسرشون هست . موتور را گذاشتم و رفتم جلو تر پارکینگ که تموم می شد بعد اونطرفش هم به صورت الی یه در دیگه که رفتم جلو . وای استخر با کاشی های آبی و سرمه ای و یه گوشه هم آسانسور و پله ها بود . یه آهی کشیدم و از کنار استخر رد شدم تا رفتم از پله ها بالا و خودمو رسوندم به پشت در تا اومدم بزنم به در باز شد و یه پری با همون چادر سفید با گلهای کوچولوی صورتیش جلوم ظاهر شد . وای من چی فکر می کردم و چی می دیدم ؟؟؟!!! اصلا اولش پیش خودم فکر کرده بودم یه پیرزن 60 ساله هست این زن حاجی ولی بعد که تو تراس دیدمش به نظرم جوون تر اومد ، اما حالا که داشتم از فاصله نیم متری می دیدمش کیر زدم به کل فرضیاتم !!! یه خانم چهل و خورده ای ساله که وقتی می دیدیش بیشتر از 30 نمیتونستی بهش نسبت بدی . دوباره بهش سلام کردم و اونم گفت سلام پسرم خوبی ؟؟ گفتم ممنون ، گفت حالا چرا دم در وایسادین بفرمایین تو . گفتم چشم . بند کفشهامو باز کردم و رفتم تو وای این خونه انگار همه جاش واسه آدم سورپریز بود . یه خونه مایه داری به تمام معنا با یه سلیقه خیلی قشنگ و ترکیبی از سنتی و تکنولوژی چیده شده بود . همین جور که وارد شدم فقط محو جمال خونه شده بودم . اصلا چند لحظه زن حاجی با اون مشخصاتش که بیشتر واستون توضیح می دم به کلی از یادم رفت که دوباره همون صدا گفت چرا وایسادین بفرمایین بشینین یه کمی گرم بشین و یه گلویی تازه کنین . گفتم چشم میشه یه نگاهی به دستگاهتون بندازم ؟؟ گفت بله خواهش می کنم کنترل دستگاه را برداشتم که ببینم قلق منو هاش چه جوریه ؟؟ خیالم راحت شد چون دستگاهش هایویژن بود و منوش مثل استارست 200 بود . منم که کار کردن با این نوع دستگاه را از حفظم . یه نگاهی کردم ببینم چند تا ماهواره داره و کدوماش به هم ریخته که باز خیالم راحت تر شد . چون فقط یه ماهواره هاتبرد بیشتر نداشت . تا داشتم کانال ها را پایین و بالا می کردم دیدم همون پری از آشپزخونه اومد بیرون با یه سینی . هرچی بهم نزدیک تر می شد هم بیشتر پی به جزئیات اندام خودش می بردم و هم بوی قهوه بیشتر مستم می کرد . اومد جلوم دولا شد گفت بفرمایین . گفتم دستتون درد نکنه چرا زحمت کشیدین . اومدم فنجون را از سر جاش بردارم که تازه چشمم افتاد به اون تاپ یاسی رنگش که از زیر چادرش می درخشید و زیر اون تاپ یقه گشاد هم دو تا پرتقال تامسون که آدم همون وقت می خواست بپره بخوردشون تا جیگرش حال بیاد داشت کنتاکت میزد . چشمم که افتاد بهشون یه لحظه رفتم تو آسمون هفتم و برگشتم ولی از اونجایی که آدم هیزی نیستم سرمو انداختم پایین و قهوه را برداشتم . وقتی برداشتم گفتم خیلی ممنون چرا زحمت کشیدین . گفت خواهش می کنم چه زحمتی ؟؟ قهوه را بو کردم واقعا بوش آدم را مست می کرد . پیش خودش فکر کرد ما تا حالا از این چیزها ندیدیم و نخوردیم گفت قهوه که دوست دارین . گفتم بله ولی من همیشه نسکافه را با شیر می خورم . گفت خب بده من تا واست با شیر درست کنم . منم که یه قلپ ازش خورده بودم و دیدم خیلی تلخه یه تعارف زدم گفتم آخه زحمتتون میشه و فنجون را دادم بهش . گفت نه خواهش می کنم چه زحمتی پسرم تو هم مثه پسر خودم میمونی . سینی را برداشت و رفت تو آشپزخونه و تا داشت می رفت منم از پشتم اون باسن خوش تراشش را ور انداز می کردم که با اینکه چادر سرش بود ولی بد جوری یکو بدو می کرد . رفت تو آشپزخونه و تا داشت کار می کرد بهم گفت راستی من هنوز اسم شما را نمی دونم پسرم . یه کم مکث کردم و بعد کفتم اسم من ؟؟ حمید !! گفت به چه اسم خوبی ، خب چند سالته آقا حمید . گفتم فکر می کنم 22 . زد زیر خنده و گفت فکر می کنی ؟؟؟!!! گفتم آخه تو این دوره و زمون نمیشه به هیچ چیزی یقین داشت حتی شناسنامه !!! صدای خندش بیشتر شد و گفت خب پس باید هم سن وسال احسان ما باشی . منم زیر لبی گفتم به تخم چپ مشت عباس !! قهوه که دیگه شده بود شیر قهوه را دوباره اورد و برداشتم دوباره گفتم شرمنده خیلی ممنون . گفت دشمنت شرمنده خواهش می کنم . داشتم یواش یواش می خوردم که فهمیدم داره زیر چشمی منو ور انداز می کنه ، سریع تمومش کردم و مثه فنر از جام پریدم و گفتم خب دیشتون کجاست ؟؟ زن حاجی که دیگه از این به بعد پری میگم بهش ( چون واقعا مثه یه پری هست ) انگار از حال خودش خارج شده بود و تا اومد به خودش بیاد چند لحظه طول کشید گفت جان ؟؟ فهمیدم که تو این عالم نبوده بهش گفتم دستتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود . گفت نوش جانت . بهش گفتم حالا میشه بهم بگین دیشتون کجاست . گفت آره بالا پشت بومه و خودش اومد در را باز کرد و بعد کلید آسانسور را زد و گفت بیا از اینجا برو خسته نشی . رفتم بالا دیدم فیتون LNB شون از این پلاستیکی تخمی ها بود و از سرما انگار ترکیده بود و LNB ول شده بود . خلاصه دیدم کارم خیلی راحت شده . سریع پریدم بازش کردم و یه فلزی واسش بستم و بعد هم تو رسیور و تلویزیون LCD خودم نگاه کردم دیدم همشو داره با بالاترین سیگنال می گیره . وقتی کارم تموم شد نگاه کردم به ساعت دیدم هنوز یه ربع نشده که من اومدم بالا . اگه به همین زودی برم پایین پیش خودش فکر می کنه هیچ کاری نکردم . LNB شون از این دو سوزنه ها بود ، سر سیم ها را دنبال کردم دیدم یه سیم رفته بود طبقه بالا و یکی هم طبقه پایین ، خلاصه یه 5 دقیقه ای واسه خودم رو پشت بوم کس چرخ زدم و ساختمانهای اون اطراف که هر کدوم واسه خودش یه کاخ بود را دید زدم . ولی دیدم داره کم کم سردم میشه . وسایلو جمع کردم و اومدم پایین .اومدم پایین دیدم در نیمه باز هستش زدم به در تا اگه سرش بازه خودشو بپوشونه و بیاد و در را باز کنه . از تو صدا کرد گفت بفرمایین تو ، منم رفتم دیدم نشسته بود روی کاناپه و داشت واسه خودش مجله می خوند . رفتم تو ودوباره سلام کردم اونهم گفت سلام خسته نباشی آقا حمید . کارت تموم شد ؟؟؟!!! گفتم بله . گفت چقدر زود ؟؟!!. گفتم خب ما اینیم دیگه !! گفت هر بار میریزه به هم یه نفر میاد انقدر طول میده که اعصاب همه را خورد می کنه . ماشالا شما چقدر زرنگ هستی . منم گفتم لطف دارین . خودم رفتم کنترلشو برداشتم و چند تا فرکانس جدید بهش دادم و گفتم بفرمایین صحیح و سالم تحویل شما !!گفت ممنون زحمت کشیدی پسرم زحمت کشیدی . از این به بعد هر بار مشکلی پیش اومد پس باید بگم خودت بیایی زحمتشو بکشی . گفتم ایشالا که دیگه مشکلی پیش نمیاد چون واستون یه فیتون فلزی بستم که هیچ وقت دیگه نشکنه .گفت دستتون درد درد نکنه ، این چند روز که قطع بود خیلی حوصلم تو خونه سر می رفت . با اینکه همه برنامه هاش چرت و پرت هست ولی خب بهش عادت کردیم دیگه . کنترل را دادم بهش و گفتم خب من دیگه زحمت را کم می کنم .راستی طبقه پایین هم رسیور دارین ؟؟ گفت آره تو اتاق احسان هست ولی اون خودش بعدا کانالهاشو درست می کنه . حالا که از روزیکه حاجی رفته اومده ماشین خودش را گذاشته و ماشین حاجی را برداشته رفته و اصلا هم نمیگه من اینجا تنهایی مردم یا زندم ؟؟ گفتم دور از جون خب جوونیه دیگه !! گفت خب شما هم جوونی و هم سن و سال اون ولی من فکر نکنم کارهایی که اون می کنه شما بکنی . گفتم بهش خب ماهم آب نیست که شنا کنیم وگرنه می تونیم شناگر قابلی باشیم . وقتی این حرف را بهش زدم ابروش را انداخت بالا و منم برق شیطنت را تو نگاهش احساس کردم . گفتم خب دیگه اجازه می دین .گفت خواهش می کنم وبازم تشکر و &#8230;..اومدم وایسادم بیرون و داشتم بند کفشامو می بستم که دیدم رفت تو اتاق .کفشام را پوشیدم و دوباره خداحافظی کردم که از تو اتاق صدام کرد و گفت یه لحظه صبر کنید !! وایسادم دیدم یه سر رسید دستش بود و اومد جلو . لای سر رسید را باز کرد و گفت من نمیدونم چقدر تقدیم کنم . هرچقدر که میدونین خودتون بردارین . نگاه کردم دیدم ده پونزده تا 5 تومنی تا نخورده جلوم گذاشته . گفتم قابل شمارا نداشت باشه بعدا حساب می کنم با حاجی . گفت آدم عاقل نقد را ول نمیکنه و نسیه را بچسبه پسرم . بالاخره توهم زحمت کشیدی ، حالا کو تا حاجی بیاد ؟؟ ( با این حرفش خیلی حال کردم چون واقعا پری زن دست ودل بازی هست برعکس حاجی که جون به عزرائیل قسطی می ده !!! ) دست کردم و یه دونه 5 تومنی ها برداشتم و گفتم همین قدر کافیه . یه نگاهی به من کرد و گفت همین ؟؟ خودش دست کرد و دوتا دیگه هم برداشت بهم داد . گفتم نه همین قدر کافیه آخه کار زیادی نکردم !! گفت نه من که میدونم تعارف میکنی . بگیر بالاخره توهم دانشجویی و واسه خودت خرج داری . خلاصه با اینکه اون موقع بدم اومد ازش چون احساس کردم می خواد صدقه بده آخرش قبول کردم و برای اینکه منم یه حالی بهش داده باشم گفتم راستی اگه بخوایین واستون پروگرام هم می کنم . گفت ااااه کاش زودتر گفته بودی . حالا باشه تو همین هفته می گم اگه زحمتی نیست بیایی واسم پروگرام کنی . گفتم نه اگه می خواهین باید بدین تا ببرم خونه و براتون بیارم . گفت باشه خبرش را بهت میدم .تشکر کردم و خداحافظی کردم و اومدم پایین و موتور را برداشتم . دوباره چشمم به همن 206 افتاد .گفتم بگو پس چرا ماشینو گذاشته اینجا نگو می خواسته کمری را دودر کنه بره باهاش داف بلند کنه !!!اومدم از پارکینگ بیرون و دوباره رفتم سر آبنما یه نگاهی به ماهیا بندازم دیدم همشون جمع شدن دور سوراخ ها و دارن واسه خودشون حال می کنند . گفتم شما ها منو نداشتین چی کار می کردین ؟؟برگشتم که برم دیدم پری وایساده پشت پنجره داره منو نگاه می کنه منم یه دست واسش تکون دادم و خداحافظی کردم اونم واسم دست تکون داد و از کاخ رفتم بیرون .برگشتم اومدم خونه دیگه ساعت حدود 4:30 شده بود . مامانم گفت چقدر زود برگشتی . گفتم خب کارم زود تموم شد و رفتم تو اتاقم چون خیلی خسته بودم و از ساعت 6 بیدارشده بودم . خیلی خوابم میومد رفتم رو تخت دراز شدم و تا ساعت 7 خوابیدم با صدای زنگ گوشیم بود که داشتم کم کم بیدار میشدم گوشی را برداشتم ببینه کیه . از شرکت اینترنتی که دارم سرویس می گیرم دختره زنگ زد و گفت شارژتون داره زمانش تموم میشه و دو روز دیگه بیشتر وقت ندارین . خلاصه می گفت پولو بردار بیار تا واست تمدیدش کنیم . منم تو حال خواب و بیداری گفتم باشه فردا میام ( آخه فرداش پنجشنبه بود و منم کلاس نداشتم ) .بلند شدم و دیدم کسی خونه نیست یه آبی به دست و صورتم زدم و یه کم حالم سر جاش خواستم برم تو خیابونا به ذره بگردم و یه سری هم به رفقا بزنم که دیدم حسش نیست هواهم انقدر سرد شده بود که اصلا حالشو نداشتم . یاد این فیلم American pie که اسمش هست Beta House افتادم که سه چهار روز بود دانلود کرده بودم و دنبال یه فرصت مناسب می گشتم تا ببینمش افتادم . رفتم کامپیوتر را روشن کردم و نشستم به تماشا و کلی حال کردم . ( به شما هم توصیه می کنم اگه این یکیشو ندیدین حتما دانلود کنین ) .خلاصه فیلم تموم شد و کم کم مامان و بابام که رفته بودن باهم بیرون اومدن خونه . نشستیم به تلویزیون تماشا کردن که مامانم گذاشت کانال 3سریال بیداری را ببینیم . ( اه چه سریال تخمی ) . خلاصه تا شب بالاخره با این کنترل انقدر کلنجار رفتیم وکانال عوض کردیم که موقع خواب شد . ساعت 12 شب رفتم بخوابم . هرچقدر دنده به دنده افتادم خوابم نبرد از یه طرف اون سینه ها واون باسن جلوی چشنام میومد از یه طرف عشق وحال این آمریکایی ها تو این فیلم و از یه طرفم زندگی مایه داری و خلاصه واسه خودم همینجور خیال بافی می کرد که حدود ساعت 2 یا 2:30 خوابم برد . صبح ساعت 9 از خوابم بیدار شدم و دیدم شورتم خیسه خیسه !!! بله اژدر خان نتونسته بود تحمل کنه و خودش بغض خودش را ترکونده بود . اااه چه حال گیری . حالا خوب شد خودم می خواستم برم حموم . سریع حولمو برداشتم و پریدم تو حموم . منم وقتی میرم حموم همیشه پایین و بالا را حسابی صفا می دم و هفت تیغه می کنم . ساعت 10:15 شده بود که اومدم بیرون تا لباسهامو پوشیدمو سرمو خشک کردم دیگه شده بود 10:30 . رفتم یه چای ریختم واسه خودم و با دوتا کیک خوردم . یادم اومد که باید برم پول بی زبون را بدم واسه اینترنت !!!رفتم تریپ را درست کردم و ادکلن و افتر شیو و &#8230;. همه چی ردیف زدم به خودم و از خونه پیاده زدم بیرون ( این را هم بگم که من آدم خیلی خوشگلی نیستم ولی به سر و وضع خودم خوب می رسم چون به نظر من آدم خوش تیپ و تر تمیز باشه بهتر از اینکه فقط خوشگل باشه ) .خلاصه رفتم سوار تاکسی شدم و رفتم تو اون پاساژ که شرکت اینترنتی بود . دختره خودش تنها بود ، پولو دادم و فاکتورش را گرفتم اومدم بیرون . اون دختره هم خودش کف کرده بود و تا من اونجا بودم نیشش تا بنا گوش باز شده بود ولی من همی کیر زدم بهش واومدم بیرون .رفتم واسه خودم پیاده تا میدون انقلاب و رفتم دم سی وسه پل نشستم واسه خودم یه کم لب آب و صفا کردم واین پرنده های مهاجر را تماشا کردم . داشتم باز دوباره واسه خودم اتفاقاتی که از دیروز تا حالا افتاده بود را تو ذهنم مرور می کردم که گوشیم زنگ زد &#8230;.!!!!ادامه دارد&#8230;.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%da%a9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174910</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 9/37 queries in 0.339 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-06-12 12:38:23 by W3 Total Cache
-->