<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>توانستم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 14 Mar 2024 11:56:33 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>توانستم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>ساک زدن کس همدیگه چیزی هستش که ما رو ها حشری میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d8%b2%d8%af%d9%86-%da%a9%d8%b3-%d9%87%d9%85%d8%af%db%8c%da%af%d9%87-%da%86%db%8c%d8%b2%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%a7-%d8%b1%d9%88-%d9%87%d8%a7-%d8%ad/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d8%b2%d8%af%d9%86-%da%a9%d8%b3-%d9%87%d9%85%d8%af%db%8c%da%af%d9%87-%da%86%db%8c%d8%b2%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%a7-%d8%b1%d9%88-%d9%87%d8%a7-%d8%ad/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 17 Dec 2019 09:26:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آذربایجان]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آمادگی]]></category>
		<category><![CDATA[آموزشی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[ابتدای]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[اندامم]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بتوانم]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[بدترین]]></category>
		<category><![CDATA[برایتان]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پیشانی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[تحصیلی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خیابان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهی]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دکترای]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانه]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[روزهایی]]></category>
		<category><![CDATA[زمستان]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شباهتی]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[علاقمند]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لحظاتی‬]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرایی]]></category>
		<category><![CDATA[متمرکز]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورم]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلات]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناگفته]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمانده]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[از همین ابتدای مطلب بگویم فیلم سکسی که این خاطره شباهتی با داستان و خاطراتی که اینجا می نویسند ندارد، حتی می توانم بگویم سکس به آن سکسی معنا در این نوشته رخ نمی دهد شاه کس اما چون با خودم در تعارض بودم به نظرم رسید اینجا بنویسم شاید بتوانم از کونی نظرات دوستان [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>از همین ابتدای مطلب بگویم فیلم سکسی که این خاطره شباهتی با داستان</h2>
<p>و خاطراتی که اینجا می نویسند ندارد، حتی می توانم بگویم سکس به آن سکسی معنا در این نوشته رخ نمی</p>
<h3>دهد شاه کس اما چون با خودم در تعارض بودم به نظرم</h3>
<p>رسید اینجا بنویسم شاید بتوانم از کونی نظرات دوستان استفاده کنم. کمی از خودم بگویم: 29 ساله، اهل یکی از شهرهای</p>
<h4>آذربایجان جنده غربی دانشجوی دکترای یکی از دانشگاه های تهران و</h4>
<p>داستان نویس هستم. در خانواده ای پستون سنتی به دنیا آمدم و حدود ده سالی می شود که برای تحصیل در</p>
<h5>تهران هستم. کوس ظاهر معمولی اندام ریزنقش و استخوانی و لاغر</h5>
<p>دارم. بگذریم&#8230; ماجرایی که تعریف می کنم مربوط به اوایل ترم دوم این دوره است. زمستان سال 87. پیشتر با جنس مخالف سکس داستان رابطه داشتم اما</p>
<h6>همه در سطح دوستی های دانشگاهی صحبت و ایران سکس گپ و</h6>
<p>گفت و درددل های دوستانه بود و نه هیچ چیز دیگر. ترم دوم بود که یکی از دانشجویان سال بالایی به نام مهدی پیشنهاد آشنایی به من داد و من هم پذیرفتم. اهل یکی از استان های غربی کشور بود. اوایل همه چیز عادی و مثل روابط دوستانه قبلی رفاقتی ساده بود. مهدی برایم جالب و فردی دوست داشتنی بود. یکی دو ماهی گذشت، داشتم به او عادت می کردم و هر چند نمی خواستم وابسته شوم کار از دست من خارج شده و دلم را برده بود. تقریبا هر روز همدیگر را می دیدیم. بهار آمده بود و انگار هوا هم می طلبید کسی را بخواهی و کنارش باشی. هر روز عصر باهم از دانشگاه می آمدیم و تا وقتی که من برای رفتن به خوابگاه فرصت داشتم بیرون بودیم، قدم می زدیم، از همه چیز می گفتیم، می خندیدیم، در کوچه ها و خیابان های خلوت آواز می خواندیم، گاهی هم شیطنت می کردیم و زنگ خانه مردم را می زدیم و فرار می کردیم. سر به سر بچه کوچولوهای توی پارک می گذاشتیم ، ا لبته دورازچشم ما درانشان ،برایشا ن شکلک در می آوردیم. خوابگاه هر دو مان نزدیک پارک لاله بود. گاهی من و گاهی او شام درست می کردیم و می رفتیم پارک. مهدی همیشه کوکو می پخت آخر فقط همان را بلد بود و انصافاخوشمزه درست می کرد. روزهای خوبی بود حتی می توانم بگویم اولین بار بود که در عمرم به من خوش می گذشت. کم کم شروع کرد به گرفتن دست هایم. من بابعضی از دوستان جنس مخالفم گاهی دست می دهم و چون برایم سخت نبود دستم را از دستش در نمی آوردم، دست های گرمی داشت&#8230; بعد شروع کرد به نوازش کردن و در آغوش کشیدنم. می دانستم این آغاز راهی بود که آخرش به چیزی که نمی خواستم ختم می شد&#8230; سکس&#8230; هیچ وقت به آن فکر نکره بودم یعنی هرگز فرصتش را پیدا نکرده بودم و با توجه به خانواده ای سنتی که داشتم هیچ گاه برایم مطرح نشده بود&#8230; مقاومت می کردم اما او می خواست و نوازشم می کرد و چرا دروغ بگویم نوازش هایش را دوست داشتم وحتی خوشم می آمد که من هم اورا ببوسم وبغل کنم&#8230;صورتم، دست هایم، گونه هایم و پیشانی ام را اغلب می بوسید اما اولین بار که لب هایم را بوسید&#8230; داغ شدم. بوسه تند و سریعی بود اما تا همیشه یادم می ماند&#8230;. اول بار بود که کسی مرا می بوسید. یک بار رفتیم درکه. از ساعت2 تا 7 عصر فقط و فقط همدیگر را بوسیدیم.مثل قحطی زده ها پشت یک سنگ بزرگ&#8230; و اولین بار همان جا بود که اندامم را لمس کرد، همه تنم را، دستش که به بالا تنه ام رسید مانعش شدم و او هم قبول کرد. بعد از آن دیگر هر روز و هر روز همدیگر را می بوسیدیم. گاهی هم سینما می رفتیم&#8230; آخر هر دو در خوابگاه زندگی می کردیم و جایی نداشتیم که برویم و اوضاع مالی مهدی هم خوب نبود که خانه اجاره کند و این وضعیت خیلی ناراحتم می کرد که در خیابان دست همدیگر را می بوسیم یا می رویم درکه و دربند و چه می دانم هر کجا که خلوت بود&#8230;. هر شب که می رفتم خوابگاه سردرد شدیدی می گرفتم&#8230; احساس گناه می کردم، به قول یکی از دوستانم آن هیولای درونم بیدار شده بود و با تمام آموزه ها و اعتقاداتم در تضاد بود. وقتی نماز می خواندم از خودم خجالت می کشیدم که چطور با این اوضاع نماز هم می خوانم &#8230;. اما نمی دانم چرا نمی توانستم نماز نخوانم.اولین بار که سینه ام را نوازش داد در تاریکی سالن سینما فردوسی بود، فیلم چشمک بر پرده بود و دستهایش بود که از زیر مانتو لباس زیر آن سینه ام را لمس می کرد هم درد داشت و هم حس عجیبی بود. بعدها فهمیدم که داشتم لذت می بردم و خودم نمی دانستم یعنی این حس را نمی شناختم. البته ناگفته نماند که مهدی میل جنسی شدیدی داشت و همیشه این موضوع را می گفت. در طی یک سال رابطه ما همیشه اصرار به سکس داشت&#8230;. اما من هرگز نتوانستم&#8230; به شدت وابسته اش شده بودم می خواستمش نه به خاطر رابطه جسمی مان &#8230; نه واقعا به او علاقمند شده بودم فرد مستقلی بود و من دوستش داشتم. وادارم می کرد اندام جنسی اش را برایش آنقدر مالش بدهم تا ارضا بشود هر بار که همدیگر را می دیدیم مجبورم می کرد این کا را برایش بکنم.گاهی با چند نفر از دوستانش به خانه خانمی می رفتند و در آن یک سال رابطه ما با چند نفر خوابید و بعدش هم همه اش را برایم تعریف می کرد. اعصابم خرد می شد ،به هم می ریختم اما کاری از دستم بر نمی آمد و هنوز آمادگی سکس را پیدا نکرده بودم. نمی دانم شما هم به این نتیجه رسیده اید که در رابطه عاطفی میان دو نفر نباید به چیزی اصرار کرد تا خودش پیش بیاید. بوسیدن&#8230; نوازش&#8230; هماغوشی&#8230; همخوابگی&#8230;. هر گاه به وقت و در لحظه خود پدید آید رنگ واقعیت و اصالت می یابد. دوستان نظرشما چیست؟&#8230; القصه&#8230;. نمی خواستم از دستش بدهم اما خب کسی را هم به اجبار نمی توان در چهار چوب رابطه ای محدود کرد. مهدی تغییر کرده بود؛ برخورد های شدید و جنجالی با من داشت ، هر روز دعوا و بددهنی می کرد و هرچه دلش می خواست حواله ام می کرد. نمی دانم چرا هرگز نتوانستم حرف بد یا فحشی به او بگویم حتی یک بار&#8230; دلم نمی آمد. دیوانه اش بودم اما نمی دانم چرا چیزی مانعم می شد تا سکس داشته باشم در کل تمنایی به این کار نداشتم. هر دو خسته شده بودیم، روزهای سختی بود و مهدی بالاخره رابطه را در بدترین شرایط ممکن تمام کرد&#8230; در روزهایی که بیش از همیشه نیاز به حضورش داشتم تنهایم گداشت؛ خواهرم را از دست دادم، در یک تصادف از دنیا رفت. چه روزی بود روزی که زنگ زدند گفتند هر چه زودتر برگرد خانه، بدترین لحظه ها شبی بود که رفتم خانه و تمام راه مردم و زنده شدم، خدا برای دشمن کسی هم نخواهد چنان روزی را، وقتی رسیدم لاله (خواهرم) در کما بود و اولین چیزی که دیوانه وار به ذهنم رسید این بو<br />
د که او بی گناه کفاره گناه مرا داده است. چند ساعت بعد برای همیشه رفت. وقتی گذاشتندش توی قبر&#8230;. من باید جای او می بودم&#8230;.حدود یک سال از آن روزها می گذرد و یکی دو هفته دیگر سالگرد لاله است، شاید خنده تان بگیرد اما این فکر مثل خوره به جانم افتاده است و به قول صادق هدایت زخمی است که روحم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. گاهی مهدی را در دانشگاه می بینم ، من دیگر برایش وجود ندارم و بدتر اینکه من این را هنوز باور نکرده ام. نمی دانم شما هم چنین لحظاتی داشته اید؟که دیگر هیچ کاری از شما برنیاید &#8230;.. انگار فلج شده اید و نفسی برایتان نمانده است. عزیزی که زیر خاک رفت و چرا من به جای او نمردم و این گناه من دامن او را گرفت شاید هم دیوانه شده ام&#8230; شرایط بدی پیش آمد مشکلات تحصیلی آموزشی که هنوز هم ادامه دارد، نمره های پایین، معدل افتضاح، حواسی که دیگر بر هیچ کتابی متمرکز نیست و مردود شدن از آزمون جامع.حسابی سرتان را درد آوردم، ببخشید که طولانی شد و شبیه خاطره های دیگر نیست و ممنون از اینکه این مطلب را تحمل کردید . اینها را به هیچ مشاوری نتوانستم بگویم &#8230; تنها اینجا به نطرم رسید. دوست دارم نظرتان را درباره این جریان بدانم&#8230; نمی دانم چکار کنم و این خاطره ها ویرانم کرده اند. تردید و دودلی آزارم می دهد&#8230; کار درستی کردم؟ کار اشتباهی کردم؟ چه باید می کردم؟ منتظر خواندن نظرات شما دوستان عزیز می مانم .همیشه شاد باشید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d8%b2%d8%af%d9%86-%da%a9%d8%b3-%d9%87%d9%85%d8%af%db%8c%da%af%d9%87-%da%86%db%8c%d8%b2%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%a7-%d8%b1%d9%88-%d9%87%d8%a7-%d8%ad/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177693</post-id>	</item>
		<item>
		<title>بعد از خالی شدن آب کیر رو صورتشون باهاش بازی میکنن و مزه مزه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%d8%b4%d9%88%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%87%d8%a7%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%d8%b4%d9%88%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%87%d8%a7%d8%b4/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 07 Dec 2019 09:47:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آنجایی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استارت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[امروزی]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرین]]></category>
		<category><![CDATA[بیشترین]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[تری سام]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهای]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن]]></category>
		<category><![CDATA[خواهید]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[روسریش]]></category>
		<category><![CDATA[زمستان]]></category>
		<category><![CDATA[سه نفره]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[سینهاش]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گروهی]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مردانه]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتی]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[یواشتر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بیام برای ترم دوم دانشگاه فیلم سکسی ازاد ولی تو فکر این بودم که کجا در ترم قبل من در خانه دوستم که اسمش سعید بود در سکسی طبقه دوم انها زندگی می کردم ولی شاه کس از انجای که سعید قصد ازدواج داشت تصمیم گرفتم بعد از پایان ترم اول به کونی تهران برم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>بیام برای ترم دوم دانشگاه فیلم سکسی ازاد ولی تو فکر این بودم</h2>
<p>که کجا در ترم قبل من در خانه دوستم که اسمش سعید بود در سکسی طبقه دوم انها زندگی می کردم</p>
<h3>ولی شاه کس از انجای که سعید قصد ازدواج داشت تصمیم گرفتم</h3>
<p>بعد از پایان ترم اول به کونی تهران برم که همین طور هم شد ولی در اغاز ترم دوم دیدم جای</p>
<h4>نداشتم جنده برم به خاطر همین تصمیم گرفتم برای خودم خانه</h4>
<p>مجردی جور کنم با هزار بدبختی پستون توانستم خانه را جور کنم و یک سری وسایل را هم خرید م سر</p>
<h5>تان را کوس در دنیارم یک روز سه شنبه در خانه</h5>
<p>خودم بودم و داشتم درس می خواندم که صدای زنگ در خانه را شنیدم اولش جا خوردم چون قرار نبود کسی بیاد سکس داستان و من در</p>
<h6>این شهر غریبم ولی بلند شدم و رفتم ایران سکس در خانه</h6>
<p>را واز کردم و چی دیدم خدا می دونه یه دختر بسیار زیبا و امروزی با موهای مش کرده و پوست سفید و چشمهای عسلی بسیار جذاب و اندامی بسیار مناسب و سکسی که میشد از پشت مانتوی بسیار تنگ فهمید چی پشتشه و بیشترین جای که من را متوجه خودش کرد سینه های بسیار خوش تراش بود که معلوم نبود خدا اینها را چطوری افرید بود بگذریم توی همین حالی که بهش خیره شده بود دختره با صدای بسیار نازک گفت ببخشید من همسایه طبقه پایین شما هستم و متاسفانه در خانه من باز نمی شه و قفلش خرابه میشه از تلفن شما استفاده کنم و به شو هرم خبر بدم من توی دلم گفتم عجب شانسی و لی چطور میشه دختر با این تیپ موبایل نداشته باشه ولی گفتم بی خیال بگذار م زنگ بزنه شاید توی همین فرصت تونستم با هاش دوست بشم وازش خواستم بیاد تو . بعد از ورود به خانه و دیدن وضع موجود فهمید من مجردم و با صدای بسیار زیبا به من گفت ببخشید کسی دیگر در منزل نیست و من سریع فهمیدم که این خانومه الکی نیومده بالا زنگ بزنه حتما خبر یه و من هم گفتم نه من مجردم و دانشجو تلفن کناره مبله و دختر ه هم یه راست رفت کنار تلفن نشت روی مبل و شروع به زنگ زدن به شو هرش کرد و من هم رفتم تا شربتی بیارم داشتم شربت درست می کردم که دیدم خانومه داره به شوهرش ناسزا می گه و هی فحش می ده من امدم دیدمتلفن را گذاشته و داره گریه می کنه لیوان شربت را بردم پیشش که دختر گفت ببخشید مزاحم شدم و من هم با کمی جرات گفتم خانوم چی شده مشکلی داری دختره گفت شوهر م رفته شهرستان و کلید زا پاس خانه هم پیششه و من نمی دونم چه کار کنم و میگه حالا حالا هم نمی یاد تا اخر هفته من که این خبر راشنیدم توی دلم خوشحال شدم و بهش گفتم خانوم اشکالی نداره می خواهید یه کلید ساز بیارم و دختره گفت مزاحم نمی شم و خواست بره که بهش گفتم خانوم الان که آخرش شبه و کلید سازی پیدا نمی شه و دختر گفت ممنون ولی من باید برم خانه مادرم و تا اخر هفته صبر کنم تا شو هرم بیاد و دختره به سمت در رفت که من گفتم ببخشید خانوم اسمتان چیه که دختره گفت الهام و من خودم را به هشون معرفی کردم ((مهدی)) و دختر بعد از خوش بش رفت تا کفشش را به پوشه که بره و من توی همین شرایط نمی دونستم چه کار کنم و به خاطر همین بهش گفتم خانوم ببخشید الهام خانوم الان ساعت 11:30 شبه بهتره بمانید فردا صبح برید و دختر خندید گفت منظور شما را نفهمیدم شما فکر کردی من می مان اینجا و زد زیر خنده و من کمی ناراحت شدم درست بود پیشنهادم بچه گانه بود ولی بهتر ا ز هیچی بود و دختره با صدای بلند و محکم گفتن ممنون از لطف شما ولی باید برم و در خانه را خواست باز کنه که من نفهمیدم چی شد که یک دفعه دختره برگشت گفت ببخشید میشه یه تماس با اژانس بگیرین و من هم گفتم تلفن اژانس را ندارم ولی می تونم با ماشین شمار ا تا هر جای خواستید برسانم و دختر بعد از کلی تعارف قبول کرد و من زود امده شدم. بعد از سوار شدن در ماشین دیدم دختره نشست جلو و من هم هیچی نگفتم بعد از طی مسیر ی کوتاه دیدم دختره داره روسریش را باز می کنه و دکمه های بالای مانتوی خودش را باز کرد و گفت اهواز هم توی زمستان گرمه هاو من هم گفتم اره اگر می شد برم اب تنی توی استخر زنانه و مردانه کلی حال می داد و یکه لحظه دیدم الهام داره با زیز چشمی من را نگاه می کنه و من هم متوجه نگاهش شدم الهام گفت شما دوست دختر و یا نامز د و یا همسر نداری که گفتم نه من با کسی در ارتباط نیستم و لی دوست دارم با یکی دوست باشم و الهام گفت می خوای دوستت چطور ادمی باشه و من بعد از کلی تعریف و تمجید از دختر مورد نظرم دیدم الهام داره یواش دست ش را طرف شلوارم میاره و داره با الت من بازی میکنه و کیرم دار سریع راست می شه من نفهمیدم چی شد زدم کنار و الهام گفت چی شد نمی خوای و من هم گفتم از خدامه و الهام شروع کرد زیپ شلوارم را باز کردن و شورت اسلیپم را کنار زد و شروع به ساک زدن کرد نمی دونید چه حالی داشت همین که داشت سرش را بالا و پایین می برد گرمای دهنش داشت من را دیوانه می کرد چه برسه به کیرم و دیدم کیرم خیلی بزگ شده و الهام هم داشت کیرم را می خورد و من هم دستم را بردم سمت مانتوش و با دقت دکمه ها را باز کردمو دیدم الهام از خوردن کیرم دست کشید و سرش را بالا اورد و مانتوش را بیشتر باز کرد و سوتین الهام را دیدم وای عجب پستو نهای سفید و زیابی داشت و من هم مثل سینه ندیده حمله کردم وشروع به خوردنش کردم و الهام گفت یواش یواش سینه ام را کندی یواشتر بخور و در همین حال بودم که الهام گفت بهتره بریم یه جای دور و من هم قبول کردم و ماشین را استارت زدم و هر کت کردیم توی راه الهام داشت برام ساک می زد که دیدم داره ابم می ادخواستم بزنم کنار که ابم با فشار ریخت روی صورت الهام و الهام داشت ابم را با زبونش لیش می زد وایچه حالی شدم زدم یه جی تاریک و دور از شهر من و الهام رفتیم صندلی عقب و لباس هامون را در اوردیم و بعد من دستم را بردم به کس الهام وای چه کسی خیس ولزج و خوش بو و خیلی هم تمیز بود بدون هیچ مویی و من شروع کردم به خوردن کس الهام الهام داشت حال می کرد و من هم دیدم داره حال می کنه زبان را بیشتر بردم داخل و الهام شروع به داد کشیدن و هی می گفت به خور به خور و من هم دیدم داره ارضا میشه بلند شد و کیرم که خیلی بزگ و شق شده بود یواش نزدیک کسش کردم و با یه فشار محک کیرم رفت داخلش وای چه دادی زد و شروع به تلبه زدن کردم وقتی کیرم عقب و جلو می رفت داشتم دیوانه می شدم و خود الهام می گفت بکن یالا زود بکن دارم حال می کنم پارم کن و من هم با تمام قدرتم و محکم کیرم را عقب جلو می ک<br />
ردم و داشتم سینهاش را هم با دندان یواش گاز می گرفتم که نفهمیدم چه طور شد ابم را ریختم تو کسش و الهام داد زد چه کار کرد بد بختم کردی چرا جلوی ابت را نگرفتی و من هم گفتم کست خیلی گرم بود نتونستم جلوی خودم ار بگیرم و بعد هم هردو لباس پوشیدیدم وسریع برگشتیم خانه و از هم جدا شدیدم من رفتم به خانه و الهام هم همینطور ولی قبل از رفتن گفتم الهام مگر در خانه قفل نبود چرا داری می ری سمت خانه که الهام گفت نه در سالمه و داشتم با تو بازی می کردم و بعد با عصبانیت رفت بالا و من هم که تاصبح به فکر کس و الهام بودم تصمیم گرفتم یک بار دیگه الهام را ببینم و با هاش سکس کنم این داستان ادامه دارهلطفا نظرات خودتان مطرح کنید وخوب هم سکس کنیدبا تشکر مهدی از اهواز</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%d8%b4%d9%88%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%87%d8%a7%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177475</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دختر مدرسه ای خوشگل و حشری حسابی کرده میشه تا درس گرفته باشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 Nov 2019 07:54:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اطمينان]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[العملي]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاد]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشيد]]></category>
		<category><![CDATA[بتواند]]></category>
		<category><![CDATA[بدنبال]]></category>
		<category><![CDATA[برآورده]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بيشتري]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پيشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تنهايي]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاي]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانم]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[زندگيم]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتها]]></category>
		<category><![CDATA[طولاني]]></category>
		<category><![CDATA[فراوان]]></category>
		<category><![CDATA[كارهاي]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهاي]]></category>
		<category><![CDATA[لباس‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[ليسانس]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[مشكلات]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبي]]></category>
		<category><![CDATA[موسيقي]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناگفته]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[نميكرد]]></category>
		<category><![CDATA[نيازهاي]]></category>
		<category><![CDATA[همديگر]]></category>
		<category><![CDATA[واقعيت]]></category>
		<category><![CDATA[ودوباره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[فكر كنيد تا از زندگي فیلم سکسی تان لذت ببريد . زندگي خيلي كوتاه است و مشكلات بسيار فراوان پس بايد بسيار هنرمندانه زمان و مكان را سکسی مديريت كرد تا رنج روزگار پيرتان نكند شاه کس .من عاطفه هستم37 سال سن دارم و ليسانس روانشناسي دارم آنچه رابرايتان مي نويسم عين کونی واقعيت است [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>فكر كنيد تا از زندگي فیلم سکسی تان لذت ببريد . زندگي خيلي</h2>
<p>كوتاه است و مشكلات بسيار فراوان پس بايد بسيار هنرمندانه زمان و مكان را سکسی مديريت كرد تا رنج روزگار پيرتان</p>
<h3>نكند شاه کس .من عاطفه هستم37 سال سن دارم و ليسانس روانشناسي</h3>
<p>دارم آنچه رابرايتان مي نويسم عين کونی واقعيت است . در زندگي هيج مشكلي ندارم خودم معلم هستم و شوهرم در</p>
<h4>دانشگاه جنده تدريس مي كند .زندگي هر انساني دو وجه دارد</h4>
<p>: يكي وجه رسمي و عادي پستون كه همه مردم دارند و دوم وجه عشقي و رومانتيك كه باعث مي شود</p>
<h5>از زندگي کوس لذت بيشتري ببريد . ما زنها با همسرانمان</h5>
<p>زندگي مي كنيم و اكثريت زنان هم وضعيت مشابهي دارند . زندگي با شوهر وجه رسمي زندگي است . زن با شوهرش سکس داستان به صورت رسمي</p>
<h6>زندگي ميكند و بسياري از رازها و حرف ایران سکس هاي دلش</h6>
<p>را نمي تواند به او بگويد . اصلا وقتي فكر مي كنيد مي بينيد كه شوهر شما هرگز شنونده خوبي براي حرفهاي شما نيست . و اين وجه غالب طبيعت است كه مرد بصورت شوهر رسمي درگير مشكلات و مسايل زندگي هست و نمي تواند بنشيند و ساعت ها ناز و عشوه هاي زنش را بگوش بگيردو از طرفي زنان هم دوست داريم كه ناز و عشوه بكنيم و كسي هم باشد كه برايش حرف بزنيم . چرا كه شوهر براي اين كار آفريده نشده است . ممكن است زن جواني در ابتداي زندگي فكر كند كه شوهر او استثنا هست و ساعتها نازش مي كشد اما مطمن باش كه هر چه زمان بگذرد اين وجه زنگي مردان كمتر و رسمي تر مي شود . من با تجربه 19 سال زنگي با شوهرم اين حرف را مي زنم(( در 18 سالگي ازدواج كرده ام)) .شوهرم خيلي آدم خوب سرحال و عاشق من است اما زنان بيشتر دوست دارند تا مردي وجو.د داشته باشد كه روزانه ساعتها حضوري يا تلفني پاي صحبت او بنشيند و نازش بكشد و حرفي كه خاطرش را برنجاند ، نگويد .من پس از گذشت 6 سال از زندگي مشترك متوجه اين كمبود و خلا در زندگيم شدم و شوهرم علي رغم اينكه هر شب و حتي برخي روزها با من سكس داشت ، اما كمبود فردي كه بتواند اين خلا را پر كند احساس مي كردم .لذا تصميم گرفتم تا همدم مناسبي را پيدا كنم كه بيشتر بنوانم با او حرف بزنم و ناز بكنم و نازم بكشد . چرا كه كم حرف زدن و خالي نشدن رازهاي درون باعث ايجاد عقده در فرد مي شود .با حس روانشناسانه خودم به دنبال راهي يا فردي بودم كه كمكم كند در محيط كار ، در بين همكاران ، بين دوستان و آشنايان و حتي بين شوهران دوستان و همكارانم بدنبال فردي بودم كه فقط كار سكسي از من نخواهد و همدم همديگر باشيم چه بسا بسياري از مردان هم اين مشكل را داشته باشند . آنها هم از صحبت با زنانشان سير نشوند و دنبال همدمي باشند و به قول شاعر :سينه مالامال درد است اي دريغا مرحمي دل ز تنهايي به تنگ آمد خدايا همدميپس از مدتي بالاخره يكي را نشان كرد و ارداه كردم كه به دستش بياورم ، خيلي سخت است . چگونه مردي را بيابي كه مطمن باشي تو را دوست دارد و راز دار باشد و تا آخر عمر ماندگا و به قول برخي دوستانم : شوهري در سايه باشد و نازت را بكشد .به هر حال تلاش كردم و به او نزديك شدم رابطه ي سلام و عليكي را با او گرم كردم چون زنش دوستم بود . ابتدا او نشاني دريافت نمي كرد و عكس العملي نشان نمي داد . در مسير راه او قرار مي گرفتم ، برخي كارهاي كوچك را به او مي گفتم برايم انجانم بدهد و حتي بيشتر به زنش نزديك مي شدم . شايد باور نكنيد كه حدود 2 ماه طول كشيد تا با انحاء مختلف به او فهماندم كه دوستش دارم . بالاخره او جواب داد و متوجه منظور من شد . تلفنم را از گوشي زنش پيدا كرده بود و يك روز به شماره ام زنگ زد .باور كنيد قلبم از تپش ايستاد. الكي احوال زنش را پرسيد كه با شما هست يا نه و از اين حرفها . من هم شماره اش را ذخيره كردم . 2 روز بعد دوباره زنگ زد و تيكه هاي بهم انداخت كه من هم با زيركي جوابش دادم . بالاخره بار سوم زنگ زد و گفت كه تحويل نميگيريد و يك بار هم شما زنگ بزنيد . من سرسختي نشان دادم و ميخواستم تا در همين ابتدا نازم بكشد و بدانم چقدر اصرار دارد . باور كنيد هر روز زنگ مي زد و بهانه اي پيدا مي كرد و اس ام اس ميداد . تا اينكه يك بار بهم گفت مي خواهد حرفي بزند و بايد قسم بخورم كه بين خودمان مي ماند و ناراحت نمي شوم . اصرار كرد كه جوابم هر چه باشد بين خودمان بماند . و قتي بهش اطمينان دادم ، با اطمينان گفت كه (( دوستت دارم )) قلبم فرو ريخت و اين آغاز يك عشق طولاني و راستين شد . ابتدا با اكراه قبول نكردم اما او مداوم تكرار مي كرد و قسم مي داد. از او فرصت خواستم و دليل كارش را پرسيدم . بالاخره بعد از يك هفته شروطم را بهش گفتم ::1-براي سكس با هم دوست نمي شيم .2- همديگر را از نظر روحي و رواني ارضاء كنيم 3-هميشه به ياد هم باشيم 4- راز دار بمانيم . از آن روز صحبت هاي تلفني ما با هم شروع شد . باور كنيد كمتر روزي بود كه يكساعت با هم درد دل نكنيم . هر چه نمي توانستم به شوهرم بگويم به او مي گفتم . قهر و آشتي مي كرديم . هديه به هم مي داديم . بعضي وقتها هم حضوري در مكاني مطمن با هم حرف مي زديم و هر بار احساس مي كردم كه سبكتر شده ام . با شوهرم هم صميمي تر از گذشته بودم چرا كه حرف ناگفته اي نمي ماند و عقده اي در دلم وجود نداشت . بخدا تا تجربه نكنيد نمي فهميد كه من چه مي گويم . الان مي فهمم كه چرا اكثر دخترها دوست پسر دارند. چيزي كه من هرگز نداشتم. چند ماهي گذشت و ما بيشتر به هم نزديك مي شديم . تا اينه يك روز در يك محل مطمن به هم رسيديم و دستش را به سويم دراز كرد و به هم دست داديم . باور كنيد نفهميدم چي شد و چطور شد كه همديگر را بغل گرفتيم وبه هم فشار مي داديم و اشك چشمانمان صورتمان را خيس كرد. آنقدر سبك شده بودم كه احساس كردم بار سنگيني از دوشم برداشته شده و مي خواهم پرواز كنم . بخدا قابل درك نيست فقط قابل احساس هست . شنيدن كي بود مانند ديدن .پس از 3 ماه براي اولين بار در روزي كه در خانه خودشان تنها بود ، براي يك روز صبح دعوتم كرد . مانده بودم كه چه بگويم ، اما شرط دوستي نبود كه نروم . ساعت 9 به خانشان رسيدم . موسيقي آرام و دلنوازي گذاشته بود . فضاي رومانتيكي بود دستانمان در هم گره خورد و براي اولين بار گرماي لبانش را حس كردم . زبانش را در دهانم فرو كرده بود و قانون نا نوشته بين مان ناخودآگاه در حال شكسته شدن بود . بدون هيچ حرفي در آغوشش قرار گرفتم . لاله گوشم و پشت گردن و سپس نافم را مي مكيد و مانند بجه ي 6 ماهه پستانم را در دهانش قرار داده بود و آرام و مطمن مي مكيد و گا<br />
هي نيشگوني مي زد . موي سرم را نوازش مي كرد و من هم ناخواسته به آه و آه آه آه آه كردن افتاده بودم حالتي در من ايجاد شده بود كه هرگز تصور نمي كردم ، در آسمان سير مي كردم . دستش را بين پاهام قرار داد و آرام آرام مالش مي داد . آب از بين پاهام جاري بود و مانند شاگردي تنبل ساكت بودم و خودم را به دست او سپرده بودم . انگشت دستش را آرام در بين خط وسط پاهام حركت مي داد . ديگر برايم قابل تحمل نبود . دستم را در بين موي سرش فشار دادم و چنگ مي زدم . آه آه هايم به ناله تبديل شده بود و وقتي با 2 انگشت آنجايم را مالش ميداد بدنم شل شد و احساس بزركترين آرامش زندگيم مي كردم . لباسهايم را در آورد و اين بار پاهايم را باز كرد زبانش را وسط پاهام كشيد ودوباره رعشه اي سراسر بدنم را فرا گرفت . شوهرم هرگز اين كار را نميكرد . باور كنيد با كل زبانش تمام دستگاهم را ليس مي زد و آه مي كشيدم كه براي بار دوم ارضاء شدم . آنگاه لباسهاي خودش را در آورد و جلوم قرار گرفت 2 بار من را ارضاء كرده بود ولي خودش هنوز هيج . دستم را درون شرتش فرو بردم و آلتش را لمس كردم و ماليدم . وقتي شرتش را پايين كشيدم ، نفسم گرفت . خيلي از آلت شوهرم بزرگتر بود . به زور آنرا در دهان فرو كردم . باور كنيد خيلي حال مي داد . اين بار صداي آه آه آه آه او خانه را فرا گرفته بود . چند بار ساك زدم آبش آمد و روي سينه ام خالي كرد . سپس مرا روي تخت دراز كرد و سر آلتش را با آب دهانم خيس كردم . سرش را جلوي آن قرار داد . و تا دسته تاآخر در آن فرو كرد . آنجنان جيغي زدم كه دستش را جلوي دهانم قرار داد . سپس تلمبه زدنش شروع شد . درد من هم جاي خود را به لذت داده بود و هر لحظه بيشتر لذت مي بردم . آن روز 6 بار ارضاء شديم كه سهم هر كدام 3 بار بود وقتي لباس مي پوشيدم ، ساعت از 12ظهر گذاشته بود . باور كنيد زيبا ترين سكس زندگيم بود . قرارمان بر اين شد كه هر ماه يك بار با هم سكس داشته باشيم .باور كنيد سنگ صبورم شده است و هيچ خواسته ي غير معقولي از من ندارد. در هر زمان و هر مكاني كه بگويم حاضر مي شود و مانند برده در خدمتم هست. راهنماي من در تمام كارهاست . الان حدود 10 سال هست با هم رابطه داريم . راز دار هم هستيم و هيچكس هم از موضوع بويي نبرده است .باور كنيد خيلي جالب است پيشنهاد مي كنم در زندگيتان يك دوست خوب و مطمن كه از صميم قلب دوستتان داشته باشد ، را پيدا كنيد . تمام نيازهاي رواني و حتي جسمانيتان را برآورده ميكند .ببخشيد كه عجله نوشتم و خلاصه كردم .زندگي دنيا خيلي كوتاه است پس از آن استفاده بكنيد. هر انساني لازم است يك دوست راستين و واقعي داشته باشد .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177213</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سینه گنده مامانی و دوست داشتنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 18 Sep 2019 05:48:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ارومیه]]></category>
		<category><![CDATA[اسمشون]]></category>
		<category><![CDATA[اصفهان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[اونطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بازدید]]></category>
		<category><![CDATA[بخاطره]]></category>
		<category><![CDATA[بهمراه]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیشعور]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پریشون]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگار]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانهای]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[درامده]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتبعد]]></category>
		<category><![CDATA[روسریش]]></category>
		<category><![CDATA[زمستون]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شوهرتون]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادمش]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتار]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[منتظره]]></category>
		<category><![CDATA[مهمانی]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نپوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همکارش]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[واحوال]]></category>
		<category><![CDATA[ویتامین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[برای گفتن که خوده شیوا فیلم سکسی اسرار داره اون بگم کردن یکی از خاله اش که تویی کار شیوا دخالت می کرد &#8211; این خاله که سکسی خاله پروین نامه داره زنی 45یا 47 شاه کس ساله 2 بچه داره داستان طوری شروع شد که پروین خانم می گفت چرا علی کونی و شیوا [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>برای گفتن که خوده شیوا فیلم سکسی اسرار داره اون بگم کردن یکی</h2>
<p>از خاله اش که تویی کار شیوا دخالت می کرد &#8211; این خاله که سکسی خاله پروین نامه داره زنی 45یا</p>
<h3>47 شاه کس ساله 2 بچه داره داستان طوری شروع شد که</h3>
<p>پروین خانم می گفت چرا علی کونی و شیوا اینقدر با هم صمیمین و شاید خبرای باشه فوض درست می گفت</p>
<h4>من جنده شیوا گفتیم توی ارتباط با هم وقتی کس باشه</h4>
<p>حواسمون جمع کنیم داستان اونطوری شد پستون که شیوا خونه خالش داشت می رفت و مردی از اونجا دیده که درامده</p>
<h5>بعد خودش کوس وراد خونه خاله شده بعد سوال جالبی که</h5>
<p>خاله پروین کرده کسی ندیدی شیوا گفته نه باید کسی می دیدم بعد رنگ خاله پروین پردیده از این حرفا بعد خیلی سکس داستان هوای شیوا داشته</p>
<h6>تا اگر چیزی هم دیده باشه به کسی ایران سکس بگه بعد</h6>
<p>چند روز خاله پروین شیوا می بینه باز همون سوال می کنه که تویی خیابون کسی ندیده شیوا گفته اگر باکسی دوست اشکال نداره شما بزرگین شوهرتون فقط سر کاره از صبح تا شب بچه مدرسن و از&#8230;. این حرفها گفته اره من دیدم ولی که خالم بچه نیست من هم به کسی نمی گم که این خواستگار قبلی خاله پروین بوده دوستش داره از این حرفها فقط هم با هم صبحت می کنن و شیوا اعتماد خاله پروین به خودش جلب می کنه بعد از چند وقت شوهر خاله پروین که برای کاری به تهران رفته بود و می دونستیم قرار خبری بشه هری ما کمین کردیم بعد لحظی که اقا خونه بود شیوا در زد و در با تخیر زیا باز شد که بعد هم سریعن آقا رفت بیرون بعد از چند دقیقه من هم رفتم در زدم که اقامحمود گفته بیام دفترچه حسابی از خونه ببرم که قبلآ هماهنگ کرده بود ولی 3 روز دیرتر رفتم سراغش و زمانی که من داخل رفتم شیوا پیش خالش بود توی اتاق خواب پرشونی بهم ریخته شدن خاله پروین دیده بود خاله پروین با عجله لباس پوسیده بود که پیش من اومد با موهای پریشون و دامنی که داشت مرتب می کرد وجالب اینجا بود سوال کردم این اقا اشنا اقا محمود بود گفته نه اره همکارش بود خلاصه اون نه فهمید چی گفت من گفت فکر کنم لباس تون برعکس پوشید تازه بود که به خودش امد و رنگش بیشتر پرید خلاص من دفترچه پیدا کردم رفتم بعد منتظره تلفن شیوا شدم که با هم جایی قرار گذاشتیم که خاله پروین سوال کرده که من متوجه شدم یا نه بعد هم منتظره ببین که چون باهات صمیم هستم چیز بهم می گی یانه اون برای شیوا گفت اره ورد اسرار کرد بعد هم خاله پروین سر کس شول کرده داده همین بار اول بود از این حرفا نزدیک تابستون بود که قرار شدم خانم بره اصفهان خونه بردارش من خوشحال که خونه خالی شیوا زنگ زدم شیوا و شرایط براش گفتم دیدم گفت که موقع امتحان سال سوم بود کنکور از این صبحت ها من هم گفتم هر روز نمی خواد بیای 1 امدی هم کافیه گفت باشه &#8211; موقع اش شد خانم صبح رفت و من اون روز مرخصی بود و توی کف شیوا که ساعت 12 بود که شیوا زنگ زد وگفت یکی از دوستام میاد اونجا بزار بیاد داخل که از کامپیوتر از کجا نوشته تایپ من ببره از این حرفها گفتمش امروز نمی توانی بیای گفته نه من کمی ناراحت شدم گفت امد بهم زنگ بزن گفتم باشه اسمش چیه گفت شیرین &#8211; ساعت نزدیک 1 بود زنگ خونه به صدا در اورمد که شیرین خانم بود خانمی لاغر اندام سفید موهای حنای بلی قرمز با مانتی تنگ کوتاه طارف کردم امد داخل نشست بعد زنگ زدم شیوا گفتم دوست اومد گفت خیلی خوش تیپه گفته اره خوشکل هم هست گفتم اره ( توی یه لحظه شیوا گفت دوست داری بکنیش بدم نمی اومد گفتم نه تا شیوا هست چرا دوست شیوا دیدم شیوا گفت علی خیلی شیرین خیلی حشری تا عصر هم هستش تازه اون دختر هم نیست می توانی از کس بکنیش گفت اره گفت بله گفتم چطوری شروع کنم گفت فقط بهش بگو راحت باش من هم گفتمش خوش راحت باشه خودش شروع کنه گفت بهش خب می کنی اون هم می خواد گفت باشه ) گفتم شیرین خانم شما راحت باشید گفت خواهش می کنم مانتیو شو در اورد و روسریش یه تاپ بندی صورتی پوشیده بود با سوتین سفید و شلوار لی طوسی رنگ بعد هم کمی حرف زد و حرکتی توی خونه کرد موهای سرش باز کرد بعد حرف سکسی زد گفت چند وقت شیوا رو میکنی خیلی تعریف می ده من هم حرف اینار که شیرین خانم رفت توی کار لب این صحبت ها بعد کیرم گفت من لخت کرد و شروع به ساک زدن کرد و بعد گفت می دونم سینه های به شما حال نمی ده گفت شیوا جون گفت سینه های بزرگ دوست دارید بعد هم لحظه به لحظه ساک می زد من رو حشری می کرد من توی این فرست برم دستشویی رفتم کمی ویتامین زدم بهمراه قطر و غیره بعد دیدم خانم لخت لخت نشسته منتظر من هم زیاد منتظر نه گذاشتم ایشون کیرم دادام بهش بخوره بعد شروع به کردنش کردم کس تنگی داشت توی 20 دقیقه اول ابم داشت می ورمد البته شیرین هم ارا شده بود چون کیر من بجای بلند کلفتی زیاد داره هر دوی ما توی اوج شهوت بودیم که ابم می خواست بیاد گفت شیرین داره ابمم میاید کیرم سریع در اورد گذاشت تویی کونش من هم فشار دادم ه های کشید 3 یا 4 داخل بیرون کدم ابم امد من رفت دوشی بگیرم زیاد روم توی روش باز نشده بود زیر دوش بودم به یاد کس شیوا افتادم توپل بود تقریبا بی مو البته شیوا سبزه بود توی کف شیوا بودم که شیرین اورمد توی حمام دنبالم وگفت شیوا گفته یه زنی بهش بزنی من هم درامدم رفت بیرون دیدم شیرین رفته دوش بگیر توجه نکرده بودم من هم شیوا رو می کردم هم شیرین هر دوی اونا اسمشون با ش شروع می شد البته شیوا اسمش سیما بود که بهش شیوا می گفتن .من رفتم زنگ زدم به شیوا گفت حال می کنی با شیوا ببین چه کرده برات گفتم اره گفت شیرین چطوره گفتم خوب و تنگ گفت یعنی من گشادم گفتم نه راستی کی میای اینجا گفت می خوای بعد شیرین سیر نشدی من هم بکنی گفتم اره ولی نه کار مهمی باهت دارم گفت عصر سعی می کنم یه ساعت زودتر بیام عصر شد و شیوا امد البته توی این فاصله 2 دیگه شیرن کردم ولی خیلی خوب هم حال داد شیرین جانشیوا اومد و بهش گفتم شیرین بفرست بره شیوا به شیرین گفت برو دیگه ممنون از لطفت که شیرین گفت خوب باشه اگر می توانه تو رو بکنه من هم باشم من هم بکنه شیوا گفتش نه منو خصوصی می خواد بکنه خلاصه شیرین رفتبعد شیوا رو لخت کردم با شورت و سوتین بردم تو رخت خواب بهش گفتم یه خواهش ازت دارم گفت چیه بهش گفتم ناراحت نمیشی گفت نه مگر افتاقی افتاده گفتم نه ولی یه چیزی می خوام گفت بگو کوشتیم می خواستم از اجازه بدی تورو از کس بکنم گفت الان گفتم نه بعد الان که خالت نیست بهم گفت و علی من دخترم و اگر خواستم ازداواج کنم گفت اون هم درست می کنم گفت چطور گفتم من یه دوستی دارم دکتره از این کار زیاد کرده بیشتر خیاط تا دکتر بهم گفت بزار فکر کنم بعد لاس خشکه با شیوا زدم البته بعلاوه خوردن سینه های زیاد شیوا روزه 4 بود که خانم اصفهان بود که ساعت 12 من امده بودم خونه ساعت 2 بود که شیوا زنگ زد البته خبری ازش نداشتم من خونه اون هم رفته بودم ولی باز هم ندیده بودمش جواب تلفن هم نمی داد من گفت شاد ناراحت شده توی دلم گفتم شیوا از دستم پرید ساعت 2 بود که زنگ خونه به صدا در اورمد دیدم کسی کلید انداخت در میاد داخل گفتم نه کنه خانم ولی چرا نگفت بعد گفته بود حال حال هستم توی همین فکر ها بودم که دیدم شیوا خانم با لباس مدرسه کولی امد داخل گفت ای خونه گفتم اره سلام کرد اومد داخل بعد با هم رفتم داخل خونه گفت کجای دختر خوب نیستی چه خبر گفت هیچی کمی گرفتار بودم کار داشتم خوب چه خبر گفت هیچی ورفت توی اتاق کرد که لباس عوض کنه بعد اومد دیدم یهتی شرت سومه ای کوتاه پوشیده با شلوارک نخی سفید بعد هم اومد نشست کنارم شروع کرد صبحت کردن حال واحوال مجدد پرسیدم بهش گفت می ببینم سوتین نپوشیدی گفت شورت هم نپوشیدم گفتمش خیلی داغی گفت اره مخصوصا شیرین هم داغترم کرده گفتم چطور گفت شیرین از کس دادن زیاد حرف زد بعد از لذتش بعد هم گفت خوب کس می کنی نه محکم نه اروم بعد هم زود هم ارضا شده بود من هم می خوام کس بدم &#8211; بعد کلی شیوا اروم کردم از سکس گفتم لب گرفتم با سینه هاش بازی کردم از پشته لباس خیلی نرم اروم ماساز دادمش بعد لختش کردم شورتش پاش کردم سینه هاش اروم خورد خیلی لذت داشت کمرش شروع به خوردن کردم همینطور باکسش بازی می کردم تا خیس خیس شد بعد کمر باستن پاهش همه خارو خوردم شورتش دراوردم کسش خشک کردم خوردم بازی می کردم لحظه به لحظه تنفسش تندتر تندتر می شد بعد کیر به کسش می مالیدم اروم اروم بیشتر از 1 ساعت کارم همین بود بعد کیرم توی کسش کردم فقط وفقط سرش اروم فشار می دارم تا جایی که می توانستم با سینه هاش بازی می کردم فشار بیشتر کردم که جیغی زد ومقداری خون بیون اومد هی بهش می گفتم اروم باش اروم باش خودتو شول بگیر کیر تا نصبه فرستادم شوت خورم زیرش گرفتم تا خون ها جمع کن چند لحظی کیرم نگه می داشتم بعد اروم عقب جلو می کردم بعد فرستادمش به دستشویی تنش می لزدید همراش رفتم و خودم شوستمش بعد لحولی دورش پیچندم و روی تخواب خواب بودمش اروم می بوسیدمش وباهش حرف میزم با سینه هاش بازی می کردم تنش عرق کرده بود از ترس باهش باز یکردم بعد شورت نشون دادم گفتم توی دیگه دختر نیستی کس من شدی خندی سردی می کرد می گفت برو کمشو بیشعور زده کسمو پاره کرده می خنده رفتم خوابیدم روش و می مالودمش بعد کیرم کردم توی دهنش گفت ساک بزن شروع به ساک زدن کرد بعد با سینه هاش بازی کردم خوردم همینطور کسش با کسش خیلی بازی کردم تا تردیک به ارضا شدنش بعد کسش خیس خیس شده بود که کیرم توی کسش گذاشتم اروم اروم شروع کردم به کردن کسش و هر لحظه بیشتر فشا ر می دادم داخل گاهی هم نگه می داشتم تا اینکه کامل گذاشتم داخل تا اخر رفت تو اون روز خوب همن یک بار از کس کردمش و این وسط شیوا اراضا این بار ارضا شدن همراه با بودن کیرم توی کسش بود نه توی کونش بعد تمام ابمو روی سینه هاش ریختم شیوا اوشب رفت خونه یعنی عصر ؛ من هم شب ساعن 8 رفتم خونه اشون به بهنای دید و بازدید که شنیدم مامانش میگه خواب امروز خسته بود خوابیده من تویی ددلم گفتم بله امروز خانم شده بود چند ماهی از داستان من و شیوا می گذاشت که من با اون سکس داشتیم مثل زن وشوهر فرقی نداشت هفتی 1 بار یا چند بار گاهی ماهی هیچ بر هر حال با هم پایه بودیم تا اینکه یه روز بازهم نزدیک زمستون بود که خانم برای زیارات به مشهد رفته بودبا مامان شیوا بعد هم خونه ما خالی بود و هم خونه شیوا البته شیوا یه خواهر و برادر کوچک تر از خودش هم داشت و مهم و جالب بودن این که مهمانی از فامیل ها که ارومیه امده بود که دختر بود و 2 سال از شیوا کوچک تر بود البته پسر خاله های شیوا شب می رفتن اونجا که شب افتاقی چیزی نباشه من بخاطره کمر درد چند روز مرخصی گرفتم و خونه بودم البته هوا هم برای ما سرد بود نه برای دختر ارومیه که شیوا با اون خونه ما اومدن شیوا طبق همیشه لباس راحت پوشید به مینا گفت که لباس عوض بکنه راحت باش بعد از نیم ساعتی که خانم مینا برای عوض کردن لباس رفته بود اومد بیرون مینا با تی شرتی تنگ کوتاه با یه دامن کوتاه زرد رنگ و تی شرتی قرمز وتند چشمکی برای شیوا زدم که این چطوریش اون گفت بیخیال و پرید تویی بغلم و شروع به لب گرفتن کرد گفت اروم شیوا مینا گفت مهم نیست می دونه من هم شروع کردم به لب گرفتن حال کردن که شیوا لباس من و خودش دراورد بعد هم خوب دیگه شروع کردم به کردن شیوا از کون کس ساک زدن و هر چیز دیگه البته مینا اندامی باریک داشت تقریبا مثل شیرین ولی نسبتا سینه ها بزرگ تر بودن ولی به پستون شیوا نیم رسید جزء یک نفر که داستانهای بعدی مگم که مینا حشری شد شروع کرد به ور رفتن با خودش به شیوا گفت کونه یا کس گفت نه کون ولی کنش صدا سگ بده گفتم چرا گفت مینا میگه اگر دونفر من بکن هیچ احساسی ندارم گفتم باشه پس من برم سراغش گفت برو گفتم باش برو لباس در بیار لب بگیر با کسش بازی کن تا من بیام رفتم من که قطری مصرف کرده بودم اسپری هم زدم اومدم باهش وررفتن تا جایی که لخته لخت شده بود من سینه هاشو می خوردم شیوا اون از کس می خورد بعد خوابدومش روی شکم من کمرش می خوردم شیوا کس و کونش و اینقدر کمرش ماساژ دادم تا چشماش باز نشدن بعد هم اروم چرخدمش و کیرم گوشه لبش کذاشتم شروع کرد به خوردن بعد کیرم لایی سینه هایش گذاشتم بعد روی کسش خیل مالدم البته ماهرت شیوا هم خیلی بالا رفته بود بعد با کمی ژل کیرم توی کون تنگ مینا کردم که ه ااز دوی ما بلند شد نیم ساعت داشتم کونش می کردم شیوا کسش می خورد گاهی کیرم می لیسید و بهش تف می زد یا سینه هاشو می خورد که خانم مینا این وسط ارضا شد من موندم خوب مینا کردم نزدک 1 ساعت شد که گفت من کافیمه من هم کیرم بیرون کشیدم مینا همونجا دراز کش شد البته من موندم کس شیوا که شروع به کردن شیوا کردم نیم ساعت گذاشت که ابم می خوایت بیاد که شیوا گفت بریز توی کون مینا سریع شیوا توفی به کون مینا زد من هم کیرم توی کونش گذاشت حول دادم توش 1 دقیقه نشدم که هر چی اب داشتم توی کونش ریختم ول شدم از خستگی کمر درد شیوا روی من افتاد با سینه ها بزرگش هر 3 تایی یه 1 ساعت خوابیدم مینا 2 بار بیشتر نکردم اما شیوا خیلی الان هم که دانشجو تهران هست باز هم بیادبرنامه با هم داریم البته از پشته سر شیوا من خیلی که اهل حال بودن کردمحتی یکی از خاله های شیوا که اون هم خوده شیوا ردیف کرد چون زیاد از اون خوش نمی اومد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2520</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف جنده مو مشکی عاشق دادن هستش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jul 2019 08:39:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکانم]]></category>
		<category><![CDATA[اعتمادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماسش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[انگیزی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بتوانم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[بدترین]]></category>
		<category><![CDATA[برادرت]]></category>
		<category><![CDATA[برادرش]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برقرار]]></category>
		<category><![CDATA[برگرداندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمند]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودچند]]></category>
		<category><![CDATA[بودخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[بودمبا]]></category>
		<category><![CDATA[بودوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[بیاورم]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پسرعموی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوندم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشانی]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلش]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تهدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[جوووون]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانم]]></category>
		<category><![CDATA[حالمون]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خاموشش]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواباند]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهید]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمتا]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونسردی]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[درحالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[دستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دلگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[رساندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارش]]></category>
		<category><![CDATA[سیگارش]]></category>
		<category><![CDATA[سیگاری]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدند]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کردمدر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکترین]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گوسفند]]></category>
		<category><![CDATA[لرزیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ماشاالله]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهایم]]></category>
		<category><![CDATA[ناپذیری]]></category>
		<category><![CDATA[نپوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نصیحتم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمید]]></category>
		<category><![CDATA[نکشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نیافتاد]]></category>
		<category><![CDATA[نیافتاده]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[واااااااای]]></category>
		<category><![CDATA[وانمود]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[می کردند. انگار همه شان فیلم سکسی می دانستند که من در حال مرتکب اشتباه بزرگی هستم . دستانم یخ کرده بود. تشنگی شدیدی داشتم. گلویم می سکسی سوخت و لبانم خشک شده بود! هیچ شاه کس ارایشی نکرده بودم . حتی مانتو شلوار مناسبی هم نپوشیده بودم که جلب توجه نکنم! کونی دستانم را [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>می کردند. انگار همه شان فیلم سکسی می دانستند که من در حال</h2>
<p>مرتکب اشتباه بزرگی هستم . دستانم یخ کرده بود. تشنگی شدیدی داشتم. گلویم می سکسی سوخت و لبانم خشک شده بود!</p>
<h3>هیچ شاه کس ارایشی نکرده بودم . حتی مانتو شلوار مناسبی هم</h3>
<p>نپوشیده بودم که جلب توجه نکنم! کونی دستانم را اگر رها می کردم لرزش خفیفی داشت. حالت تهوع هم گه گاهی</p>
<h4>به جنده سراغم می اد و بد حالی ام را تکمیل</h4>
<p>می کرد و نگرانی م را پستون تشدید&#8230; تقریبا یک ماهی می شد که مزاحم تلفنی داشتم . یکی دو بار</p>
<h5>زنگ زده کوس بود که البته طوری وانمود می کرد که</h5>
<p>مثلا خودش متوجه نیست که شماره مرا گرفته! اما من ان شماره را نمی شناختم. شماره من در گوشی او چه می سکس داستان کرد که نا</p>
<h6>خود اگاه شماره مرا گرفته بود؟؟؟چند باری اس ایران سکس ام اس</h6>
<p>زده بودم اما جواب های مسخره در حد یه کلمه و ان همه کلمه های بی معنی نصیبم شده بود. در خانه موقعیت صحبت کردن نداشتم !تصمیم گرفتم این موضوع را با دوستم مریم در میان بگذارم .همیشه در این کار استاد بود و ته و توه همه چی را در می اورد&#8230;حدود چند ساعتی از صحبت کردنم با مریم می گذشت که مامان و بابا بیرون رفتند و من هم از موقعیت استفاده کردم و به ان شماره زنگ زدم! پسر جوانی با صدایی پر جذبه و جدی گفت: جانم؟بی مقدمه و سلام شروع کردم: شمابه چه حقی مزاحم من می شید؟ شماره من رو از کجا اوردید؟ معنی اون اس ام اس های مسخره چیه؟ چرا خودتون رو معرفی نمی کنید-سلام!-جواب من رو بدید! شما کی هستید!-شما زنگ زدید. شما نمی خواهید بگید که کی هستید؟-شما برای من مزاحمت ایجاد کردید که مجبور به تماس شدم!-من نیما &#8230;. هستم! پسرعموی امین!-امین؟؟؟؟تمام خاطرات تلخ گذشته از مقابل چشمانم رژه رفتند&#8230;دو هفته قبل ماه رمضان برای مسافرت به شمال رفته بودیم . کنار ویلای ما ویلای دیگری بود که یک دختر هم سن و سال من داشت و در طی ان دو هفته با هم دوست شده بودیم . در این مدت متوجه نگاه های غیرعادی برادرش شده بودم! بدم هم نمی اد. بالاخره در سن حساسی بودم و این توجه برای لذت بخش بود. هر جا که می رفتیم برادرش هم چند لحظه بعد سر و کله اش پیدا می شد&#8230; انجا هیچ اتفاقی نیافتاد اما بعد اینکه به تهران برگشتیم تلفنم زنگ خورد شماره همان دختر بود اما یک پسر پشت خط بود. اول یک الو گفت و بعد هم گوشی را قطع کرد.سپس اس ام اس داد : من عاشقت شده امبه این نتیجه رسیدم که حدسم درست بوده و معنی نگاه هایش رو خوب فهمیده ام . اما من هیچ حسی نسبت به اون نداشتم . پسر خوش قیافه ای بود و از نظر هیکل و تیپ هم خوب بود اما از این تیپ قیافه ها خوشم نمی امد. حس کردم اگر این گونه به او بتوپم بد باشد . خلاصه که با چند بار تلفنی صحبت کردن سعی کردم که به او بفهمانم که من هیچ حسی به او ندارم . چندین بار از من خواسته بود که بهش بگویم دوستت دارم اما هر سری به او گفته بودم که من هیچ وقت دروغ نمی گویم!خلاصه که یک روز که از دست خودش و بچه بازی هایش عاصی شده بودم زنگ زدم و به اون گفتم که حق ندارد دیگر با من تماس بگیرد. باورم نمی شد اما پشت تلفن گریه می کرد!!! خواهرش گوشی را از دستم گرفت و گله کرد که اگر دوستش نداشتی چرا اصلا با او رابطه تلفنی برقرار کردی؟ من هم گفتم که هیچ کلمه یا جمله ای که نشان دهنده علاقه من به برادرت باشد به اون نگفته ام! از روز اول غیر مستقیم خواستم بفهمانم که نفهمید . من پدر و مادرم بهم شک کرده اند و &#8230;تا صبح ان روز حدود 30 تا اس ام اس و 50 تا میس کال داشتم . وقتی برای سحری از خواب بیدار شدم و به گوشی نگاه کردم باور نمی شد که این قدر تماس گرفته باشد&#8230;همان لحظه دوباره زنگ زد . یه لحظه دست پاچه شدم و گوشی از دستم افتاد. در همان لحظه بابا که می خواست مطمئن شود که از خواب بیدار شدم به اتاقم امد&#8230;دست پاچه گوشی را برداشتم . بابا ادم تیزی بود. متوجه غیر عادی بودن حالات من بود. با تعجب پرسید: این وقت صبح کیه داره بهت زنگ می زنه؟؟؟با ته ته پته گفتم: هیچی! به یکی از بچه ها سپردم اگر بیدار شد بیدارمان کند. اوست..بابا یه کم مکث کرد و دوباره نگاهی به گوشی انداخت و رفت&#8230; تماسش را ریجکت کردم و گوشی را زیر بالشتم گذاشتم و از اتاق خارج شدم.صبح که از خواب بیدار شدم بابا گوشی را با خود برده بود! داشتم شاخ در می اوردم.در یه لحظه عرق سردی روی پیشانی م نشست&#8230; واااااااای! الان بابا همه تماس ها و اس ام اس های امین را می بیند!!!حدسم درست بود &#8230;بابا وقتی امد قشرقی در خانه به پا کرد وان چنان کشیده ای به صورتم زد که روی زمین پرت شدم . با پایش به پهلوم لگد زد که مادرم به دادم رسید و بابا را از اتاق بیرون کرد.بابا بیرون رفتن و حتی کلاس کنکور رفتن را قدغن کرده بود! برای ترساندن مدام می گفت اولین کسی که بیاد خواستگاری می دمش بره&#8230; .حس می کردم بدون این که کاری کنم دارم تنبیه می شوم!با هر بدبختی که بود سعی کردم دل بابا را به دست بیاورم. یک روز توی اتاق نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد. به اتاق رفتم و خم شدم تا دستش را ببوسم. اشکانم بی امان می ریختند و گونه ام را خیس می کردند. بابا اجازه این کار را نداد و من را در اغوش کشید. حس خیلی خوبی داشتم. انگار همه چیز تمام شده است. اما&#8230;. و حالا نیما که مزاحم تلفنی من بود پسر عموی امین بود.خلاصه که نیما فهمیده بود که مریم از طرف من با او تماس گرفته است. ازم قول گرفت تا به مریم چیزی نگویم! گفت از او خوشش امده و می خواهد او را ببیند! می خواست بعدا به او بگوید!به نظر پسر بدی نمی اد . پشت تلفن کلی گریه و زاری کردم و فش نثار امین کردم اما نیما به ارامی با من حرف می زد و سعی داشت که ارامم کند. و بالاخره ارامم کرد و تا حدی اعتمادم را هم جلب کرد . خصوصا که فهمیدم بازیگر تئاتر است و چند بار در تلویزیون مجری هم شده . وقتی اسم برنامه رو گفت تازه چهره اش جلوی چشمم امد! چهره اش بد نبود .البته در تلویزیون. بیشتر به خاطر بازیگر بودنش بود که اعتمادم را جلب کرد .فردا صبح وقتی به مریم زنگ زدم متوجه شدم که در حال رفتن به خانه نیماست . یک لحظه هنگ کردم! باورم نمی شد. هر چقدر التماسش کردم که نرود قبول نکرد. انگار بازیگر بودن نیما روی مریم هم تاثیر گذاشته بود و می خواست ببینتش.به نیما زنگ زدم! ولی گوشیش رو جواب نمی داد. بعد چند بار زنگ زدن با عصابیت جواب داد: نمی گی شاید سر صحنه باشم؟ چیه اخه همش زنگ می زنی؟؟؟تعجب کردم! این همان نیمای متشخص دیشب است؟؟؟من هم با عصبا نیت گفتم: دروغ نگو. می دونم با مریم قرار داری. چرا گفتی که بیاد خونت؟ چی کارش داری؟-هیچی!-اره ! تو هم که راست می گی. زنگ بزن بهش بگو نیاد-نه!-چرا؟؟؟؟-دلم نمی خواد . در ضمن مگه چه اشکالی داره؟ داره می اد همدیگه رو ببینیم. من نمی تونم با هر کسی توی خیابون قرار بذارم که . همه من و می شناسند. همین و بس&#8230;دلیل مریم هم برای رفتن به خونه نیما همین بود.به مرز دیوانگی رسیده بودم. عصبی بودم. هر چند دقیقه یک بار مریم را چک می کردم. ادرس نیما را از مریم گرفتم که اگر مشکلی پیش امد دستم چیزی داشته باشم.مریم رفت و برگشت. از وقتی که به خانه رسیده بود زنگ زد به خانه ما و یه بند از خوبی ها و محسنات نیما می گفت . از طرز صحبت کردنش و رفتارش و تئاترهایی که بازی کرده بود و مریم فیلمش را دیده بود! وقتی به نیما زنگ زدم , بد وبیراه پشت مریم می گفت. می گفت این اصلا یه جوریه . تنش می خواره . حالم از لحن صدای نیما به هم می خورد.در اخر مکالماتم بی مقدمه گفت : بیا ببینمت!-من؟ چرا؟؟؟-خب من باید با تو صحبت کنم . امین می خواد من برای دوباره سر گیری رابطتتون پا در میونی کنم دیگه-نه! من از اون متنفرمدر نهایت تهدیدم کرد که یا به خانه اش می روم یا به بابایم تماس می گیرد و چرت و پرت تحویلش می دهد. انگاری که نقطه ضعف مرا فهمیده بود. چه کار می توانستم بکنم؟ به ذهنم هیچ کاری نمی رسید. هنگ بودم! مخم جواب نمی داد&#8230;عاقبت قبول کردم! و حالا در ان نگرانی که گفتم داشتم به سمت خانه نیما می رفتم . کم کم به حالت هایم سر درد هم اضافه شده بود. تصور کاری که می کردم برای خودم هم مشکل بود. نیما به ظاهر می خواست با من صحبت کند ولی می دانستم که چه در سر دارد و با این همه داشتم به خانه اش می رفتم . ان قدر احمق و بچه بودم که نمی فهمیدم هیچ غلطی نمی تواند بکند اما از ترس بابا هم که شده روانه خانه اش شده بودم.دم در خانه که رسیدم می لرزیدم! هوا خنک و بهاری بودم اما از درون درحال یخ زدن بودن بودم. دست و پایم در حالت بی حسی بود. ترس از چشمانم می ریخت. بعد اینکه ایفون را به صدا در اوردم در باز شد. در شیشه در ورودی موهایم را به داخل مقنعه هدایت کردم! با بدترین وضع ممکن می رفتم. به خیال خودم می خواست کاری کنم که تحریک نشود مثلا..با ترس از پله ها بالا رفتم . خانه ش طبقه دوم بوددرب خانه ش نیمه باز بود. از پشت در سرش بیرون امد. بی اختیار و بلند سلام دادم!نیما انگشتش را جلوی لبانش قرار داد و گفت: هیسسسسسسسسسسس!با تعجب و سکوت وارد خانه شدم!کفش هایم را در اوردم و در نزدیک ترین مبل به در نشستم. انگار منتظر بودم همه از هر گوشه ان خانه به سمتم هجوم بیاوردند. با دقت و بدون توجه به نیما به اطراف نگاه می کردم.در حالیکه سرپا رو به روی من ایستاده بود بلند بلند خندید و گفت: نترس. هیشکی نیست. من و تو . فقط&#8230;. . چرا بلند سلام می کنی بابا. همه همسایه ها فهمیدند یه دختر اومده خونمون!لبخند زورکی زدمادامه داد: پس اون دختر لجباز و بی اعصاب پشت تلفن تویی؟؟سرم را پایین انداختم&#8230; ادامه داد: چقدر خوشگلی ماشاالله. برای همینه خودت رو بهم نشون نمی دادی؟در دلم بهش خندیدم. وضع سر و صورتم ان قدر داغون بود که اگر هم خوشگل بودم در ان شرایط اصلا به چشم نمی اد . حالم از قیافه مضطرب و نگران خودم به هم می خورد!نیما با خونسردی گفت : چی می خوری؟؟با صدایی که انگار از ته چاه در می امد گفتم : هیچی. بیا بشین. باید زود برم .خونه رو به بهانه کلاس پیچوندم. اگر بفهمند خونه خراب می شم-بهتر&#8230; می ای پیش خودم!جوابش را ندادم. به سمت اشپزخانه رفت. ازاین فرصت استفاده کردم و دوباره شروع کردم به وارسی خانه . از ترسی که وجودم را گرفته بود بدم می امد. امدم به خودم دلگرمی بدهم . کلی در درون خودم را سرزنش کردم و سعی کردم حداقل ترسم را به رو نیاورم.نیما برگشت .بدون اینکه بنشیند گفت این جا می خوای بشینی؟؟؟ بیا بریم اتاق. اونجا کامپیوتر هست بهتره. مگه نمی خوای فیلم تئاترم رو ببینی؟دوباره زورکی لبخند زدم و گفتم: نمی شه من هم اینجا بشینم و تو حرفات رو بگی و من برم؟؟به نشانه قهر به اتاقش رفت .چند لحظه ای نشستم. خانه سکوت بود و نیما در اتاقش! این دیگر چه جورش بود؟ می دانستم برای چه من را به اتاق می خواند.با ترس و تردید به سمت اتاق رفتم . تا وارد شدم با نگاه منتظر و لب خندان نیما مواجه شدم. با خنده گفت : می دونستم می ای. خوب بیا بشین!فیلم را گذاشت&#8230; تند تند می زد انجا هایی که خودش هست را نشانم می داد&#8230;ولی من در تمام این مدت قلبم در دهانم می تپید!بعد اتمام فیلم یک اهنگ گذاشت و با صدای اهنگ سرش را این طرف و ان طرف تکان می داد.نیما قیافه ش بد نبود. به نظرم امین خوشگل تر از نیما بود اما غرور نیما خیلی زیاد بود. فکر می کرد از دماغ فیل افتاده . در کل چنگی به دل نمی زد . خصوصا در ان شرایط که من اسم خودم را هم از زور استرس به زور به یاد می اوردم.بعد اتمام اهنگ اول و شروع اهنگ دوم نیما از اتاق خارج شد و با یه نخ سیگار در دست و جا سیگاری برگشت. بعد اینکه نشست انگار که چیزی یادش رفته باشد گفت: ای وای! تو هم سیگار می کشی؟-نه!-اره . معلومه اهلش نیستی!!!دوباره از روی صندلی بلند شد در چهار چوب در اتاق نشست. جا سیگاری را کنار دیوار گذاشت و شروع کرد به سیگار کشیدن&#8230; . با هر پک چشمانش خمار خمار می شد. حالاتش مرا می ترساند. کم کم شک کرده بودم که ان یک سیگار معمولی باشد !در حالیکه چشمانش خمار شده بود و لبخند شهوت انگیزی بر لب داشت . دستش را به سمتم دراز کرد. از جایم بلند شدم . با تعجب گفتم : چیه؟؟؟-دستم و بگیر&#8230;-که چی بشه؟؟؟- اه! نزن توی حالمون دیگه . می گم دستم و بگیر و بشین کنارم&#8230;- من اومدم تو حرفات رو &#8230;حرفم رو قطع کرد و با صدایی بلند تر گفت: بیا بشین اینجا..همانند یک گوسفند سرم را پایین انداختم و کنارش نشستم. دستم را محکم در دستش فشار می داد. بعد دو سه بار پک زدن به سیگارش , در زیرسیگاری خاموشش کرد.با دستی که دور گردنم انداخته بود مرا به سمت خودش هل داد. مقاومت کردم و خودم را کنار کشیدم! دو دستم را محکم با دستانش کشید و با شدت مرا به بقل خودش انداخت. انقدر سریع و با زور زیاد این کار را کرد که حتی نتوانستم مقاومت کنم .محکم در بقلش فشارم داد. گفتم : نیما! برو کنار. این کارا چیه؟اول کمی نگاهم کرد و بعد بلند بلند زد زیر خنده.. حالم از خنده ها و چشم ها و حالاتش به هم می خورد . درحالیکه دستانم را محکم در دستانش قفل کرده بود از جایش بلند شد و در حالیکه مرا بر روی زمین می کشید به سمت اتاق خواب برد. به هیچ وجه نمی توانستم به زورش غلبه کنم . کلافه م کرده بودم.با یک حرکت مرا به روی تخت انداخت. تا خواستم از جایم برخیزم با شدت به رویم افتاد. دستها و پاهایم زیر تنش قفل شده بودند. تا خواستم دهانم را باز کنم لب هایش را روی لب هایم گذاشت. حتی قدرت داد زدن هم نداشتم . هر چقدر تقلا می کردم بی فایده بود. اشکانم از گوشه چشمانم سریز می شدند و به درون گوشم میرفتند&#8230;نیما با مهارت و بدون اینکه بتوانم کوچکترین حرکتی کنم مقعنه م را در اورد و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتو ام!دستش را از زیر لباسم به داخل برد و شروع کردن به مالیدن سینه ام. درحالیکه یه دستش روی دهانم بود و دست دیگرش به سینه ام گفت: جوووون عجب سینه هایی. شرط می بندم دست کسی بهشون نخورده تا حالا..هر چه با دستانم که حالا ازاد بودند سعی می کردم که کنار بکشمش نمی شد که نمی شد . مثل سنگ بود. حتی ضربه هایم هم اثری نداشت.این سری رفت سمت دکمه شلوارم&#8230; دستش روی التم بود اما از روی شورت. دیگر بی خیال دهانم شده بود . حواسش نبود که دااااااااد زدم: جون مامان و بابات دست نزن. گفتم جون مامان وبابات&#8230;یک لحظه خشکش زد . نگاهم می کرد و در نهایت یکی خواباند توی گوشم. حالا چرا نمی دانم! البته بعدا از طریق مریم فهمیدم که پدرش مرده!دست از سرم برداشت و در کنار تخت نشست. دستش را قلاب کرده بود به زانوهایش تکیه کرده بود.با هول و استرس لباسم را که بالا داده بود مرتب کردم و دکمه های مانتوم را یکی در میان می بستم . مقعنه ام را کج و کوله سرم کردم و به سمت اتاق دیگر رفتم تا کوله م را بردارم. کفش هایم را پوشیدم و بدون اینکه بندش را ببندم با سرعت بیرون امدم. پله ها را انقدر با سرعت پایین می رفتم که چند دفعه نزدیک بود با سر به زمین بخورم&#8230;حالم خیلی بد بود.وقتی خودم را به سر کوچه رساندم هق هق زدم زیر گریه&#8230; حتی تصور اینکه این گونه بدنم را دست مالی کنند را هم نمی کردم. از خودم بدم می اد. حس نجس بودن می کردم . اولین رابطه م این گونه و با این وضع بود. اتفاقی نیافتاده بود اما برای من خیلی سنگین بود..از کوچه بیرون اومدم. تقریبا همه به سرو وضعم نگاه می کردند. شروع کردم به مرتب کردن خودم&#8230;خودم را به مترو رساندم. دیگر گریه نمی کردم . فقط خیره خیره به جلو نگاه می کردم و راه می رفتم . روی یک صندلی نشستم . هر لحظه که می گذشت من هزار بار اتفاقی را که افتاده بود مرور می کردم . مغزم سوت می کشید . از حماقت خودم عصبانی بودم . انگار که دلم می خواست خودم را تنبیه کنم .از جایم بلند شدم. صدای افتادن کوله م را شنیدم اما به روی خودم نیاوردم. به جلو حرکت کردم. در لبه ایستادم. چشم دوخته بودم به ریل های برقی مترو&#8230; بزرگ نوشته بود: خطر برق گرفتگی!یعنی حتی اگر مترو هم از رویم رد نشود تا بروم انجا برق مرا می گیرد!یه ذره دیگر جابه جا شدم به جلو رفتم . صدای امدن مترو می امد. حس کردم این بهترین فرصت است . نا گهان با شدت زیادی به عقب کشیده شدم و به پشت به زمین خوردم.تا صورتم را برگرداندم کشیده ای اب نکشیده ای نثارم شد. دستم را روی صورتم گذاشت ان روز حسابی از همه کشیده خورده بودم. زن سالخورده ای با اخم های در هم پشت هم حرف می زد. صدایش را خیلی خفه می شنیدم. فقط نگاهش می کردم. جمعیت دورمان حلقه زده بودند. از جایم بلند شدم . با هر قدم من همه کنار می رفتند. کوله م را برداشتم و سوار مترو شدم.ان زن هم سوار شده بود و مدام غر غر می کرد و با صدای بلند و با عصابیت نصیحتم می کرد. بقیه هم یا مرا نگاه می کردند یا به تایید حرف هایش حرفهایی دیگر می زدند. اما من صدای همه را از درون حباب می شنیدم! کلا نمی فهمیدم چه خبر شده ! وقتی رسیدم خانه فهمیدم بابا را به بیمارستان بردند. خواهرم گفت: نمی دانم چه شد! بابا همش استرس بی خود داشت . اون قدر همین جوری ادامه داد تا یهووو افتاد. فکر کنم سکته کرده!بی چاره بابا&#8230;!نیما به مریم گفته بود:&#8221; این انتقامی بود که به خاطر شکستن دل امین مستحقش بود. تازه می خواستم بیشتر پیش برم که پای بابام رو وسط کشید!!!&#8221;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175021</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دختر مدرسه ای خوب کرده میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 08 Jun 2019 14:17:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتهاش]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بيدارت]]></category>
		<category><![CDATA[پرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پسرخاله]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخند]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهايش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدن]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[دستشويي]]></category>
		<category><![CDATA[دستهاش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستامون]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاي]]></category>
		<category><![CDATA[زودباش]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[طولاني]]></category>
		<category><![CDATA[عصباني]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[مستانه]]></category>
		<category><![CDATA[موبايل]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوند]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردند]]></category>
		<category><![CDATA[ميكرديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[ميمونم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارين]]></category>
		<category><![CDATA[نفهميده]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفته]]></category>
		<category><![CDATA[همينجوري]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[نقشه من اين بود كه فیلم سکسی تا مادرم تماس نگرفته خونه الهه بمونم . وقتي تماس گرفت : فوراً به موبايل سامي خبر بدم كه بياد سکسی دنبالم . اينجوري مادرم فكر ميكرد كه شاه کس من شب رو خونه دوستم الهه ميمونم و پدر و مادر الهه هم فكر ميكردند کونی كسي كه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>نقشه من اين بود كه فیلم سکسی تا مادرم تماس نگرفته خونه الهه</h2>
<p>بمونم . وقتي تماس گرفت : فوراً به موبايل سامي خبر بدم كه بياد سکسی دنبالم . اينجوري مادرم فكر ميكرد</p>
<h3>كه شاه کس من شب رو خونه دوستم الهه ميمونم و پدر</h3>
<p>و مادر الهه هم فكر ميكردند کونی كسي كه دنبالم اومده مادرمه . بنابراين شب رو ميتونستم با خيال راحت پيش</p>
<h4>سامي جنده بمونم . صبح هم قبل از اينكه مادرم به</h4>
<p>خونه الهه زنگ بزنه ميرفتم خونمون. پستون از مدتها قبل اين نقشه رو با سامي تمرين و بازخواني كرده بوديم .</p>
<h5>قرار بود کوس وقتي اجراش كنيم كه من چسب بيني ام</h5>
<p>رو باز كرده باشم ( آخه بيني ام رو جراحي كرده بودم ) . براي اون شب خيلي تدارك چيده بودم . سکس داستان موهامو رنگ كرده</p>
<h6>بودم . آرايش كامل . شلوار جين تنگ ایران سکس و شورت</h6>
<p>و سوتين ست سورمه اي . بالاخره ساعت 23:25 با تلفن مادر انتظار به سر رسيد. 10 دقيقه بعد سامي با دوتا بوق منو دعوت كرد . &#8211; خانم الهي فرد شرمنده خيلي زحمت دادم &#8211; خواهش ميكنم عزيزم . تو با الهه براي من هيچ فرقي ندارين &#8211; اي بابا چرا مانتو ميپوشين ؟ &#8211; بيام به مادرت يه سلامي بكنم &#8211; نه .. نه … شما زحمت نكشين. خودم سلام شما رو مي رسونم . شب بخير &#8211; شبت بخير عزيزم با عجله پله ها رو دوتا يكي پايين رفتم . و به سرعت توي ماشين سامي جونم پريدم . &#8211; سلام سامي زودباش گاز بده &#8211; سلام. به به به. خانوم خوب . از طرز حرف زنش معلوم بود مست مسته . رانندگيش هم دست كمي از حرف زدنش نداشت . تا دهكده ساحلي كه خانه خاله اش آنجا بود ( و ما قرار بود به آنجا برويم ) چند بار نزديك بود تصادف كنيم . از سامي وقتي سرش كمي از مشروب گرم بود بيشتر خوشم مي اومد . ولي الان سامي مست و پاتيل بود . اون حتي نفهميده بود كه چسب بيني ام رو برداشته ام . اين ديگه عصبانيم مي كرد . براي همين هم تا خانه خاله سامي ( كه قرار بود هرمز پسرخاله سامي اونجا تنها باشه ) اصلاً باهاش حرف نزدم . وقتي ماشين رو پارك كرد و پياده شدم از داخل خونه صداي خنده هاي مستانه چند نفر جوان مي اومد . همين يك ساعت پيش داشتيم با الهه راجع به يكي از دوستامون صحبت ميكرديم كه به خونه دوست پسرش رفته بود و دوستان دوست پسرش همگي باهم ترتيب اونو داده بودند . پاهام سست شد . با ترس از سامي پرسيدم &#8211; اينا كين ؟ &#8211; دوستاي هرمز. چطور مگه ؟ &#8211; من نميام تو &#8211; آخه چرا ؟ &#8211; بگو برن بيرون &#8211; زشته بابا مگه خونه منه ؟ &#8211; يعني اينا قراره امشب اينجا بمونن ؟ &#8211; خوب آره &#8211; پس منو برسون خونمون &#8211; آخه چرا ؟ مدتي طول كشيد تا سامي ( كه از زور مستي و خواب داشت از پا مي افتاد ) قانع شد كه بايد دوستان هرمز از خانه بيرون بروند و مدت طولاني تري نيز طول كشيد تا خود آنها هم قانع شدند (يا نشدند ؟ نمي دانم ) . در هر حال با بيرون رفتن آنها من و سامي به داخل خانه رفتيم . هرمز كه از اين كج خلقي من به شدت عصباني بود پوزخند مستانه اي به من زد و به نحوي كه سامي نشنود گفت : &#8211; جنده خانوم . فكر كرده تحفه است گوزو ! به سرعت به داخل اتاقي كه سامي رفته بود رفتم. سامي مثل جنازه روي تنها تشكي كه روي زمين قرار داشت افتاده بود و خرناس ميكشيد . كليد روي در نبود و نميشد در را قفل كرد . پشت در نشستم . ساعت دو شب بود. خوابم مي آمد و خسته بودم . سامي اصلاً نفهميده بود كه چقدر برايش خوشكل كردم و اصلا هم به روي خودش نمي آورد كه چه ريسكي رو انجام دادم كه شب رو پيش اون اومدم و خونه رو پيچوندم . به شدت سردم بود و نياز به دستشويي داشتم . شلوار جين تنگم هم بر شدت اين نياز مي افزود. عجب شب شاهكاري !! با ترس و لرز بلند شدم و كمي لاي در رو باز كردم. هرمز داشت ظرف مي شست و براي خودش در عالم مستي آواز ميخوند . خودم رو به داخل دستشويي انداختم و خودم رو راحت كردم . هرمز متوجه من نشده بود . به اتاق برگشتم . با آن شلوار نمي توانستم بخوابم . از طرفي سردم بود و لخت خوابيدن هم (با توجه به اينكه در قفل نمي شد ) به صلاح نبود . مانتوام را روي سامي انداختم و كنارش دراز كشيدم . با اينكه خوابم مياومد يك ساعتي را هم همينجوري سر كردم . دستم رو به گونه سامي كشيدم . چشمهايش را باز كرد . &#8211; چقدر خوشگل شدي ؟ &#8211; بيدارت كردم ؟ &#8211; چقدر ناز شدي ؟ ….. بلند شد و نشست. مرا هم بلند كرد . دستهاش رو روي شونه هام قرار داد . صورتم رو ميون دستهاش گرفت . انگشتهاش رو لاي موهام فرستاد . سرم رو به سمت خودش كشيد و لبهام رو خورد . بوي الكل دهنش و تلخي مزه لبهاش رو دوست داشتم . نيم ساعت بعد وقتي پشت به او سجده كرده بودم و باسنم زير فشار سكس داشت مي تركيد از خودم مي پرسيدم چقدر دوستم داره؟يك قطره اشك از گونه ام روي دستم چكيد.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174540</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده کوچولوی بلند خوب کرده میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 31 May 2019 07:38:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آقایان]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[افزوده]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتشو]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[‫اینكار]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرند]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوداین]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پسرانه]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشانده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشانی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[تودستش]]></category>
		<category><![CDATA[جلوگیری]]></category>
		<category><![CDATA[جوانها]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالتهای]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگار]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستند]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خیابان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دختران]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیر]]></category>
		<category><![CDATA[دستهای]]></category>
		<category><![CDATA[دستهایم]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دودقیقه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[راههای]]></category>
		<category><![CDATA[رفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سالهای]]></category>
		<category><![CDATA[سرنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سینهام]]></category>
		<category><![CDATA[شاشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[شرمندگی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدند]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکم]]></category>
		<category><![CDATA[كارهای]]></category>
		<category><![CDATA[كوچكتر]]></category>
		<category><![CDATA[کاریها]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[ماندانا]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورش]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مراقبم]]></category>
		<category><![CDATA[مردانه]]></category>
		<category><![CDATA[مردهای]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیما]]></category>
		<category><![CDATA[معاینه]]></category>
		<category><![CDATA[مقداری]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[مهربان]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[موهایم]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابید]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردند]]></category>
		<category><![CDATA[‫میكردیم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میكشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلیسید]]></category>
		<category><![CDATA[میماله]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمکید]]></category>
		<category><![CDATA[نابودی]]></category>
		<category><![CDATA[نادیده]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نكردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیامد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاره]]></category>
		<category><![CDATA[نمیفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیلوفر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همراهم]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی]]></category>
		<category><![CDATA[وبعداز]]></category>
		<category><![CDATA[وخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[یكدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[دو جانبه بود . وقتی فیلم سکسی كه به مدرسه می رفتم و یا بر میگشتم او مرا همراهی می كدرد و این خوشایند خانواده نبود آنها سکسی نمی خواستند من پسر عمویم را ببینم شاه کس به ناچار ترك تحصیل كردم تا شاید سختگیریهای پدر و برادرهایم كمتر شود پسر عمویم کونی مرا از [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>دو جانبه بود . وقتی فیلم سکسی كه به مدرسه می رفتم و</h2>
<p>یا بر میگشتم او مرا همراهی می كدرد و این خوشایند خانواده نبود آنها سکسی نمی خواستند من پسر عمویم را</p>
<h3>ببینم شاه کس به ناچار ترك تحصیل كردم تا شاید سختگیریهای پدر</h3>
<p>و برادرهایم كمتر شود پسر عمویم کونی مرا از خانواده ام خواستگاری كرد اما آنها مخالفت كردند . بعد از ترك</p>
<h4>تحصیل جنده كه باعث شده بود نتوانم پسر عمویم را ببینم</h4>
<p>با او قرار گذاشتم كه شبها پستون از خانه خارج شوم و پیش او برم این بود كه هر شب بعد</p>
<h5>از اینكه کوس اعضای خانواه ام به خواب میرفتند من از</h5>
<p>ساعت 10 شب تا 4 صبح پیش پسر عمویم كه در نزدیكی خانه ما سكونت داشت میرفتم . چند ماهی این برنامه سکس داستان ادامه داشت تا</p>
<h6>اینكه خانواده ام فهمیدند . این بود كه ایران سکس مرا برای</h6>
<p>معاینه پیش دكتر بردند و من هم از مطب دكتر فرار كردم واین فرار سر نوشت جدیدی را برایم رقم زد كه از سیاهی آن هرگز خلاص نخواهم شد كنار خیابان بدون آنكه به آیندهام بیندیشم و بدانم چه سر نوشتی در انتظارم هست ایستاده بودم فقط آنچه كه برایم مهم بود این كه توانسته بودم از خانواده ام بگریزم سوالات زیادی در سر داشتم كه آیا كار صحیحی انجام دادم آیا برگردم یا به فرار خود ادامه دهم ؟ افكارم مشوش بود نمی توانستم تصمیم صحیح ومنطقی بگیرم حال خودم را نمی فهمیدم در همین حال بودم كه صدای توقف موتور سیكلتی مرا به خود آورد و صدای راكب آن كه میگفت سوار شو بدون آنكه قدرت تصمیمگیری داشته باشم سوار شدم یك لحظه به خود آمدم روی ترك موتور نشستم خودم را به دست سر نوشت سپردم ایرج مرا به خانه مجردی خود برد ایرج مرا به خانه مجردی خود برد در آنجا با مریم كه او نیز مانند من از خانه فرار كرده بود آشنا شدم ایرج برای اینكه با من تنها باشد مریم را به خانه دوستانش قاسم.جواد.امیر. فرامرز و حمید كه آنان نیز خانه مجردی داشتند فرستاد چند روز با ایرج بودم روزها با موتور به گردش میرفتیم و شبها در خانه او بسر می بردم داشتم تلویزیون نگاه میکردم که ایرج رو به من کرد گفت نیلوفر خوب کونی داری خودمو به اون راه زدم نادیده گرفتم خیلی ترسیده بودم قبلا با پسر عموم سکس کرده بودم ولی مطمئن بودم منو میگیره امد به طرفم اشک تو چشام جمع شد تنم میلرزید ایرج خیلی مهربون بود امد بغلم نشست با سرم بازی میکرد با موهام یک حالت خواب مانند تو وجودم بود سرم رو گزاشتم روی پای ایرج که احساس کردم داره با کونم ور میره حس خیلی بدی داشتم ایرج رو تو ایرن چند روز فرشته میدونستم خلاصه با کونم ور میرفت که احساس کردم داره دکمه های شلوارلیم رو باز میکنه دلهره داشتم اخه تا حالا با غریبه اونم به غیر از پسر عموم این کارو نکرده بودم کمکم شلوارمو تا روی زانوهام کشید پایین با یک شرت سفید جلوی ایرج خجالت میکشیدم دستشو برد توی شرتم دست زد به کسم خیلی جدی بلند شدم شلوارم رو بالا کشیدم و به طرف مانتوم رفتم تا بپوشم ایرج با اسرار به طرفم امد میخوام باحات ازدواج کنم و وعدهای پوچ من دوست دارم و&#8230;&#8230;..مخ ما رو زد خلاصه بعد نشستم روی زمین هیچی نگفتم دیدم ایرج داره دستشو میلیسه و میمکه اصلا منظورش رو نمیفهمیدم گفت پاشو برو حمام خودمم میخواستم اخه عرق کرده بودم خلاصه لباسم رو تو رخت کن در اوردم رفتم زیر دوش شروع کردم شستن تنم احساس کردم در رخت کن باز شد بسته شد در حموم رو قفل کردم و شروع کردم به شستن تنم خلاصه امدم بیرون دیدم شرت و کرستم نیست خیلی عصبانی شدم فهمیدم کار ایرجه شلوارم رو پوشیدم و لباسمو امدم بیرون دیدم نیست به طف اتاقش رفتم باورم نمیشد ایرج شرتم رو بو میکرد توی دهنش میکرد کرستم رو به کیرش میمالید جلق میزد خیلی عصبانی شدم وناراحت دیگه چاره ای نداشتم اگه خونه میرفتم بابام میکشتم ایرج هم که خیلی حشری بود خلاصه دیدم بعد از نیم ساعت امد و شرت کرستم رو شسته بود یک جورایی از این کارش خوشم امد یک دست شورت و کرست به من داد رفت حمام فکر میکردم چجور ایرج شورتم رو میکرد تو دهنش و میلیسید اخه چون عرق کرده بودم کسم یکم بو میداد خلاصه ایرج امد و من خودم رو یکم به سنگینی زدم و چند روز گذشت ایرج خیلی بهم محبت میکرد غذا لباس و&#8230; خیلی کارای دیگه میخواستم باز برم حمام ایرج اسرار میکرد منم میخوام باحات حمام باید و&#8230;خلاصه قرار شد شرت و کرستم رو و اون هم همین طور خلاصه ایرج منو خیلی میشست چند بار لیف زد و شامپو بدن یکم حشری شدم خلاصه به روی خودم نیاوردم و ایرج رو شستم و رفت خیلی عجیب بود اخه چرا اینقدر منو شست و اسرار داشت پشمام رو بزنم و همه بدنم رو کامل بشورم خلاصه شستم امدم باز دیدم شرت کرستم نیست ولی جاش یک ست نو شورت کرست بود پوشیدم امدم بیرون خودمو خشک کردم ایرج امد و شروع کرد نوازش کردن یکم حشری شدم با خودم گفتم باحاش حال کنم شاید از سرم دست بر داره رفتیم تو اطاق ایرج منو خوابوند روی توشک و شروع کرد به لیسیدن پاهام تا رسید به شلوارم و کشید پایین شورت صورتی رو که دید از روی شرت با کسم بازی میکرد تازه فهمیدم چرا اینقدر منو میشست لباسم رو در اورد و سراغ کرستم یا به قول شما (سوتین) باز کرد و شروع کرد به خوردن سینهام چندشم میشد ولی اون خیلی حشری بود شروع کرد به لب گرفتن من از لب گرفتن هم متنفر هستم خیلی مسخره هست حالت تهوع میگیرم خلاصه دیدم ایرج داره زیر بغلم رو میلیسه خیلی قلقلکم میامد خلاصه رفت سراغ کسم شورتم رو کشید پایین شروع کرد به لیسیدن یک دفه انگار برق گرفته باشش گفت تو زنی اینقدر ناز میکنی اینو گفت و دیونه شد زبون میکرد توکسم قلقلکم میشد خلاصه اینقدر لیسید که من خوشم امد و یکم ناله میکردم دیدم ایرج با کیرش بازی میکنه و به لبام میماله بهش خیلی جدی گفتم نکنه بلند شدم صورتم رو شستم باز امد کیر کوچیکی داشت از مال پسر عموم کوچکتر بود ارج 27 سالش بود فکر میکردم کیرش باید خیلی بزرگ باشه خلاصه امد گفت نیلوفر میخوام بکنمت کرد تو کسم یکم سوخت کسم چنتا عقب جلو کرد ابشو رو کسم ریخت شاید 2 دقیقه نشد رفتم کسم رو شستم امدم لباس بپوشم ایرج گفت چکار میکنی تازه میخوام حال کنم داشتم دیوانه میشدم نزدیک پروییدم بود امدم پیشش گفتم ایرج امروز بسه گفت نمیخوام بکنمت دیدم امد شروع کرد شورتم رو به کیرش میمالید امد سراغم شروع کرد لیسیدن بدنم از نوک انگشت زیر بغل گوش حسابی تفی کرده بودم بدم نمیامد یک جورایی حال میداد باز س<br />
ر وقت کسم رفت رو شروع کرد لیسیدن کسم رو تو دهنش کرده بود مک میزد واقعا اولین بار بود توی سکس لذت میبردم خلاصه خوشم امد یکم ترشح کسم توی دهنش دیخت رفت سراغ کونم شروع کرد خودن کونم لیس میزد سواخ کونم پر تف کرده بود احساس کردم داره با زبون با سوراخ کونم بازی میکنه واقعا ایرج دیونه بود نمیدونم چی شد که گوزیدم تو دهنش بدش امد باز سراغ کسم امد کسم رو تو دهنش کرده بود مک میزد کسم رو بدجور میمکید درد کرفته بود گفتم ایرج بزار برم دستشویی دیدم نمیزاره بزار برم دیونه نزاشت منم تو دهنش شاشیدم باز هم ول نمیکرد خلاصه بعد از دودقیقه ول کرد کسم باد کرده بود مثل غنچه زده بود بیرون ایرج شاش ریخت رو کیرش شروع کرد جلق زدن ولی ابش نیامد بلند شدم برم دستشویی کمرم درد میکرد ایرج کمکم کرد دیدم داره میاد دستشویی گفتم میخوام خودم رو بشورم تو کجا میای هیچی نگفت بهش گفتم دیونه میخوام خودم رو تخلیه کنم دیدم ول کن نیست ایرج یک دیونه بود به نظر من رفتم روی کاسه دستشویی نشستم تا ببخشید برینم دیدم ایرج خان امد پشتم نشست دونفر روی یک سنگ انگشتشو کرد تو کسم با یک دست با سوراخ کونم بازی میکرد منم خودم رو خالی کردم نمیدونید ایرج مدفوع منو تودستش گرفته بود حال خودم بد شده بودایرج کونمو شست امدم دستم شستم رفتم حمام ایرج هم امد خودمون رو شستیم امدیم بیرون ادامه دارد نظر فراموش نشه خلاصه ایرج یک بیمار به قول این دوست من بود شاید ولی از نظر رفتاری خیلی با شخصیت بود روزها میامد و میرفت خیلی خوش بودیم سکس بهترین لباس ازادی از پدرم این کارو بکن نکن خر مذهبی بازی بدبینی دور بودیم خیلی به ایرج عادت کردم ایرج هم کم برام نذاشت یعنی شاید فکر کنید برای سکس اما ایرج واقعا منو دوست داشت از عمق اینقدر بهم علاقه داشت و منو دوست داشت که اگه مریض میشدم از مادرم بهم بیشتر میرسید گفتم مادرم دلم لک زده براش از تلفن همگانی خونه زنگ میزدم ولی چیزی نمیگفتم و قطع میکردم خلاصه روز شب میگذشت ایرج جوری با من رفتار میکرد که فکر میکردم زنشم ایرج یک حالتهای خاصی داشت تو سکس زندگی و &#8230; مثلا سکس میکرد ولی میدونستم که با من سکس نمیکنه تو افکارش چیزای خاصی داشت مثلا با بوی کس من ارضا میشد هر وقت کنارش میخوابیدم صورتش رو روی کسم میگذاشت میخوابید یا عاشق این بود که کسم رو با شرتم پاک کنم و بدم تو دهنش بزاره و جلق بزنه خیلی عجیب بود کاراش یا عاشق این بود شورت و کرستم رو بشوره یا میگفت بیا کیرم رو تو کست کنم بخوابم تا صبح واقعا هم این کارو میکرد تا خوابش نمیبرد ول نمیکرد خلاصه درخواستهای عجیبی داشت میگفت ما دوتا یکی میشیم یک بار تو حمام روم شاشید منم مجبورش کردم کردم شاشم رو بخوره البته اونم از خداش بود یا سوراخ کونم رو میلیسید یا زبونش خلاصه تو یکی از سوراخ هام بود روز و شب میگذشت تا اینكه ایرج رو به من كرد و گفت با این لباسهای دخترانه رفت وآمد ما با مشكل روبروست و توجه مامورین جلب خواهد شد از من خواست كه موهایم را كوتاه كنم و لباس پسرانه بپوشم تا كسی به بودن من با او درآن خانه شك نكند من هم قبول كردم و روز بعد به آرایشگاه مردانه رفتیم مانتو ام را در آوردم و آرایشگر كه دوست ایرج بود موهایم را كوتاه كرد از آن روز مثل پسرها لباس می پوشیدم و كسی متوجه دختر بودن من نمیشد البته دختران دیگری هم كه قبل از من با آنها بسر میبردند مثل سوسن. فرانك و ماندانا به ظاهری پسرانه در آمده بودند یك ماهی به همین منوال گذشت مخارجم را ایرج می داد ایرج و دوستانش از راههای خلاف پول در می آوردند یك روز یكی از دخترها به من گفت نیلوفر مدت زیادی طول نخواهد كشید كه باید خودت مخارجت را در بیاوری و ایرج مدت زیادی مخارجت را نخواهد پرداخت آن گونه كه ما زندگی میكردیم مخارج زیادی در بر داشت روزها تفریح میكردیم سینما می رفتیم در رستورانهای گرانقیمت غذا می خوردیم و هر روز لباس شیك و نو میپوشیدیم كرایه خانه هم بود واینها همه در آمد زیادی را می طلبید كه ایرج و دوستانش از راههای خلاف مثل كیف قاپی و فروش مواد مخدر تامین میكردند این بود كه آنها قسمتی از هزینه زندگی را به عهده خود دختر ها گذاشته بودند دخترانی كه با آنها بودند از راه گذراندن اوقات خود با مردهای دیگر محل در آمدی پیدا كرده بودند و حالا بعد از گذشت یك ماه نوبت من بود كه مخارج زندگی ام را خود بپردازم نمی توانستم راهی كه دختران دیگر رفته بودند انتخاب كنم به خاطر اینكه هفده سال بیشتر نداشتم واز دیگر دخترها كوچكتر بودم مریم هم در این زمینه مرا كمك میكرد و مراقبم بود و نمی گذاشت دیگر پسرها به جز ایرج با من كاری داشته باشند مقداری طلا همراهم بود فروختم تا شاید مخارجم تامین كنم ولی پول زیادی نبود و بیشتر از دو هفته دوام نیاورد تا اینكه پیشنهاد كرد با آنها به كیف قاپی بروم به ناچار قبول كردم چاره ای جز این نداشتم یا باید از راهی كه دیگر دخترها پول در می آوردند مخارجم را تامین میكردم و یا اینكه با پسرها به كیف قاپی می رفتم راه دوم یعنی كیف قاپی را انتخاب كردم در ابتدا برای آشنایی با شیوه كار كیف قاپی من ترك موتور ایرج سوار میشدم دو نفر دیگر از پسرها با موتور دیگر كیف قاپی می كردند و من نظاره گر بودم ایرج هم نحوه كار را توضیح میداد تا اینكه روزی رسید كه باید مستقیما دست به كیف قاپی میزدم دلهره عجیبی داشتم مطمئن نبودم كه آیا میتوانم به خوبی از عهده كار برایم یا نه كمی دستهایم می لرزید ایرج موتور را میراند و من ترك او نشسته بودم و وظیفه داشتم وقتی كه به پشت شخص میرسیدیم<br />
كه باید كیف اورا می ربودیم كیف را از دست صاحبش بكشم و فرار كنیم برای اینكار موقع نزدیك شدن به صاحب كیف سرعت موتور خیلی كم بود وبعداز اینكه كیف را از دست صاحبش میكشیدم یكدفعه سرعت موتور افزوده می شد و موفق می شدیم فرار كنیم برای بار اول وقتی دستم را دراز كردم تا كیف مردی را كه در كنار خیابان قدم می زد بكشم دلهره و ترس و اضطراب درونی و ضعف دستهایم مانع آن شد كه موفق شوم و بدون نتیجه متواری شدیم روز بعد برای بار دوم دست به این كار زدم با توجه به تجربه روز گذشته موفق شدم كیف مردی را بربایم 250 هزار تومان داخل كیف بود به این كار ادامه دادم و برایم عادت شده بود ونه تنها دیگر از دلشوره روزهای اول خبری نبود بلكه از ربودن كیف آقایان لذت هم می بردم سرها در هر نوبت از كیف قاپی به من 10 تا 15 هزار تومان می دادند و بیشتر پولها را خودشان بر می داشتند و می گفتند مخارج اجاره خانه و تعمیر موتور زیاد است علاوه بر ایرج با پسرهای دیگر هم به كیف قاپی می رفتم كار به جایی رسید كه خودم هم موتور سواری می كردم روزهای جمعه می رفتیم پیست موتور سواری كسی متوجه نمی شد كه من دختر هستم البته به جز من دختر های دیگری هم بودند كه لباس پسرانه می پوشیدند و به آنجا می آمدند چند ماهی همین طوری سپری شد و من غرق در كارهای خلاف بودم و به عاقبت آن نمی اندیشیدم فكر نمی كردم روزی با بن بست مواجه شوم و بفهمم این راهی كه می روم به اعماق تباهی و نابودی است راهی است كه آخر آن پشیمانی و ندامت است راهی است كه پایان ان سیاهی است روزی با ایرج قاسم و فرامرز تصمیم گرفتیم برای تفریح به شمال برویم با دو موتور راه افتادیم قرار شد كه برای در آوردن مخارج سفر در بین راه كیف قاپی كنیم شخصی را برای این كار انتخاب كردیم قاسم و فرامرز كیف او را ربودند و با همدیگر متواری شدیم وبه سوی جاده شمال با سرعت زیاد حركت كردیم غافل از اینكه هنگام ربودن كیف ماموران مخفی پلیس ما را دیده اند و در تعقیب ما هستند وقتی به ما نزدیك شدند دستور ایست دادند توجه نكردیم و به سرعت موتور افزودیم كه در همین تعقیب و گریز موتور به جدول كنار خیابان برخورد كرد و هر چهار نفرمان را دستگیر كردند و به اداره پلیس بردند به پدر و مادرم اطلاع دادند وقتی آنها را دیدم انگار سالهای زیادی است كه از آنان دور بوده ام در طول این چند ماه آنها به اندازه چند سال پیر شدند اینجا بود كه فهمیدم پدر و مادرم چه زجری كشیده اند و من غرق در خوشگذرانی خود بوده ام من آنها را فراموش كرده بوده ام ولی آنها مرا فراموش نكرده بودند در این مدت چه سختی هایی كشیده و كجاها به دنبال من نگشته بودند چه شبها كه تا صبح مادرم نخوابیده و گریه كرده بود و پدرم چه غمی در دل خود داشته كه او را خمیده و گرد پیری زودرسی سر و صورت او را پوشانده بود اینجا بود كه به اشتباه خود پی بردم و پشیمانی و ندامت به سراغم امد كه دیگر سودی نداشت انتظار داشتم پدر و مادرم مرا سرزنش كنند و به باد ناسزا و كتك بگیرند ولی مادرم با دستهای مهربان خود مرا می كاوید كه ایا سالم و سلامت هستم و پدر در زیر فشار این شرمندگی كه من بر دوش او گذاشته بودم سر فرود اورده ودر غم خود فرو رفته و سكوت اختیار كرده بود نمی دانستم چه كار باید بكنم آیا اشتباه من قابل جبران بود؟ اگر توسط پلیس دستگر نمی شدم تا كجا می خواستم ادامه بدهم؟ ایرج نامرد رو ندیدم دیگه خبری هم ازش ندارمم دوستام هم خبری نداشتن تا این که شنیدم دبی رفته وخبری هم نداشتم پسر عموم هم زن گرفته بود شاید اگه نمیگرفت هم من رو دیگه نمیخواست دیگه خواستگار هم نداشتم زندگی خسته کننده داشتم الان که فکر میکنم چقدر با ایرج حال کرده بودم چه کارها که نکرده بودم خجالت میکشم چه کثافت کاریها سئوال از شما جوانها ایا ایرج مریض یا دیوانه بود یا حشرش بالا بود یا منو دوست داشت ایا من تقصیر کار بودم ؟ تو این ماجرا شما بودی چکار میکردی؟ پاسخ سوالم را می دانستم هرگز این اشتباه جبران شدنی نبود چطور می توانستم شرافت از دست رفته خود را جبران كنم این ننگی كه من بر دامان خانواده ام گذاشته بودم چگونه زدودنی بود؟این ننگی كه بر پیشانی من خورده بود با چه چیزی پاك می شد؟چطور می توانستم از انگشت نما شدن خود و خانواده ام جلوگیری كنم؟ با كدام عمل و كار نیكی می توانستم سرافكندگی انها را به سربلندی بدل كنم؟ چگونه می توانستم غرور له شده خانواده ام را باسازی كنم؟با رفتاری كه مرتكب شده بودم چگونه می توانستم به آینده خود خوشبین باشم؟ با گذراندن شبها پیش افراد غریبه چگونه كسی می توانست مرا دوست داشته باشد و به عنوان شریك زندگی خود انتخاب كند؟هزاران سوال از این دست كه به جز گریستن و اشك ریختن پاسخی برای آن نداشتم راستی مقصر كیست؟خودم یا پدر و برادرانم كه از آزادی ام را محدود می كردند و رفت و آمدها یم را به طور مفرط كنترل می كردند یا مادرم كه چندان رفتار محبت آمیزی با من نداشت و اهمیتی به خواسته هایم نمی داد و یا همگی؟ آیا جامعه هم مقصر است؟آیا مسولین هم مقصرند چرا كسی پیدا نشد در همان روزهای اول دست مرا بگیرد و از غرق شدن در منجلاب جلوگیری كند؟آیا همه اینها را باید سرنوشتم بدانم و برای خود هیچ نقشی قائل نشوم؟ شما كه این سرنوشت را می خوانید چه فكر می كنید؟ مقصر كیست؟ چكار باید كرد كه دخترانی چون من مریم ماندانا و فرانك و دیگران به این سرنوشت دچار نشوند؟ لطفا جواب این سئوال ها رو بدین حتما تا بقیه داستان زندگیم رو براتون تعریف کنم در ضمن واقعا این موضوع اتفاق افتاده برام این داست<br />
ان نه کپی نه تخیلی این داستان زندگی منه		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174331</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ببینم کوچولو چی لای پاهات داری</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%a8%db%8c%d9%86%d9%85-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88-%da%86%db%8c-%d9%84%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%a7%d9%87%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%a8%db%8c%d9%86%d9%85-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88-%da%86%db%8c-%d9%84%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%a7%d9%87%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 04 May 2019 06:42:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایان]]></category>
		<category><![CDATA[آنجاییکه]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[امتیاز]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[بازکنم]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بچگانه]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بهرحال]]></category>
		<category><![CDATA[بودالبته]]></category>
		<category><![CDATA[بیاورم]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تلگرام]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حساسیت]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[درخشید]]></category>
		<category><![CDATA[دستهایم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دیروقت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناس]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سوزناک]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادن]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[قرارها]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتماون]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گوشتالویی]]></category>
		<category><![CDATA[لبهایم]]></category>
		<category><![CDATA[مالوند]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماموریت]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مشخصات]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکباره]]></category>
		<category><![CDATA[یکدیگر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/E4RbwXk6IYA3_xv7QsmHnw/007/886/804/1280x720.2.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="ببینم کوچولو چی لای پاهات داری" title="ببینم کوچولو چی لای پاهات داری" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>بودم . دانشجو بودن در فیلم سکسی آن زمان خودش امتیاز بزرگی بود نه مثل الان که مدرک دکتری هم حتی به درد پاک کردن کیر و سکسی کوس هم نمی خورد. یه روز مامانم شاه کس که از جشن عروسی بازگشته بود از دختر زیبایی صحبت می کرد که از آشنایان کونی دور ما [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/E4RbwXk6IYA3_xv7QsmHnw/007/886/804/1280x720.2.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="ببینم کوچولو چی لای پاهات داری" title="ببینم کوچولو چی لای پاهات داری" decoding="async" /></p><br />
<h2>بودم . دانشجو بودن در فیلم سکسی آن زمان خودش امتیاز بزرگی بود</h2>
<p>نه مثل الان که مدرک دکتری هم حتی به درد پاک کردن کیر و سکسی کوس هم نمی خورد. یه روز</p>
<h3>مامانم شاه کس که از جشن عروسی بازگشته بود از دختر زیبایی</h3>
<p>صحبت می کرد که از آشنایان کونی دور ما بود. اون زمان ها هم دختر بلند کردن خیلی سختر از فرستادن</p>
<h4>آپولو جنده به فضا بود نه مثل امروز که کیر و</h4>
<p>کوس مثل مدرک دکتری ریخته تو پستون خیابونا.بهرحال من به سختی توانستم شماره تلفن خونشون را بدست بیاورم و زنگ بزنم</p>
<h5>و بعد کوس از چند روز پلیس بازی و سین جین</h5>
<p>کردن ، باب صحبت باز شد و از عاشقتم و دوستت دارم و میخوام باهات ازدواج کنم شروع به صاف کردن جاده سکس داستان کردم. یه روز</p>
<h6>گفت بیا جلوی خونه ما تا ببینم . ایران سکس اون موقع</h6>
<p>حتی موبایل هم نبود چه برسد به تلگرام و ایمو و &#8230; از آنجاییکه خودم قیافه درست حسابی ندارم با یکی از دوستانم که قیافه خیلی زشت و قد و قواره نامناسبی دارد راهی محل ماموریت شدم . قرار بود از جلوی خونشان رد بشوم و اون از طبقه دوم خونشون منو ببینه.بالاخره با ترس و اضطراب ماموریت تمام شد و فرداش ساعت ۱۱ زنگ زدم .گفت کدوم یکی تو بودی ؟ اول مشخصات دوستم را گفتم .خواستم از روش حساسیت زدایی استفاده کنم ، دوستان روانشناس می دانند منظورم چیست؟ البته شما دوستان شهوانی هم خودتان یه پا روانشناسید.بالاخره دنیا دیده هستید ، کلی دنیا را گشتید و آخرش متوجه شدید که همه چیز به کیر و کوس ختم میشه و اومدید اینجا. وقتی که مشخصات دوستم را دادم کمی مِن و مِن کرد و متوجه شدم که از قیافه نکره دوستم خوشش نیومده. اگر اول هم به یکباره خودم را می گفتم قبول نمی کرد .دوستم واقعا از نظر قیافه زیر خط فقر مطلق بود ؛ ولی من کمی از او بالاتر بودم یعنی در حد چسبیده به خط فقر ! گفتم :شوخی کردم من اون یکی بودم . احساس کردم کمی حالش بهتر شد . بهرحال این پلیس بازی ها ادامه داشت و دیدارها توی اتوبوس و تاکسی انجام می گرفت . یقینا اگر از این صحنه های کسشعربازی فیلم گرفته می شد حتما جایزه اسکار می گرفت . واقعا جدایی نادر از سیمین در حد یه جوک بچگانه است در مقابل صحنه های بلندکردن دختر در دهه هفتاد.بالاخره جوانی و فشار هورمون ها و بالا و پایین رفتن آدرنالین و تستوسترون ، منجر به این شد که قرارها را بکشیم به خونه . قرار عاشقی ساعت ۱۲ شب ، طبقه دوم خونه عشقم با همکاری خواهر بزرگتر عشقم که اون هم مجرد بود.البته قبل آن چندبار قرار چند دقیقه ای جلوی درب خونشون در ساعت یک شب و در حد بوسه و بغل داشتیم. شب موعود فرا رسید من از اینکه میرم پیشش و چند ساعت می مانم ، در استرس و اضطراب می سوختم . بارها اتفاقاتی که ممکن است برامون بیفته در ذهن مرور می کردم . عقل می گفت :دیوونه چکار می خواهی بکنی ! اگر پدر و مادرش متوجه بشوند ؛ چه غلطی می خواهی بکنی ! اگر پلیس بگیرد می خواهی چه جوابی بدهی و دهها سوال دیگر. ولی نیروی عشق و دوست داشتن و شاید هم شهوت عقل را کنار می زد. بهرحال اون لحظه حساس فرا رسید و عشق بر عقل غالب گردید. تا چشمم را بازکنم دیدم در کنار عشقم هستم . چهره ای بغایت زیبا و لب هایی برجسته داشت . یک تاپ خوش رنگ قرمز و یک دامن کوتاه پوشیده بود. آه این بغل کردن چقدر می چسبه به آدم . وقتی که عشقم را در آغوش گرفتم ، از شدت هیجان و علاقه گریه کردم . اون هم در حالیکه اشک های چشمام را پاک می کرد گریه کرد. کمی که آرام گرفتم متوجه شدم چه جیگری را تور کردم ، خودم خبر نداشتم.گردن مثل بلور می درخشید ، سینه ها برجسته ،سفت و خوش استیل .گویی هیکل را از یک قالب مجسمه سازی در آورده اند آنقدر یکدست و زیبا بود . در حالیکه که دستهایم تو دستش بود ، لبانش را گذاشت روی لبهایم . خیلی شیرین و خوردنی بود .در حالیکه در بغل همدیگر بودیم لب می گرفتیم و بیشتر همدیگر را تو آغوش یکدیگر می فشردیم . سوتینش را برایم باز کرد ممه هایش را گرفتم توی دستم .آخ اولین باری بود ممه به این زیبایی را تو دستام می گرفتم.اون هم از پایین کوسش را به کیرم می مالوند. ممه هایش را می خوردم و در اوج لذت بودم. تا اینکه دستم را بردم از زیر دامن به کوسش. کوس نرم و گوشتالویی داشت ، دستم کاملا پر شده بود ، می مالوندم و او چشماش را از شدت لذت می بست .نمی توانست بخاطر ترس صدای آه و ناله اش را رها کنه.دامن را زدم بالا ، چه کون سفید و خوش فرمی داشت .دستام را می مالیدم به باسن زیباش و به سمت خودم می فشردم. یک لحظه محکم بغلم کرد احساس کردم ارضا شد و من هم کل بدنم می لرزید اولین بارم بود که احساس می کردم یک لذت متفاوت را تجربه می کنم . خیلی دیروقت شده بود باید بر می گشتم خونه ، حدودا نیم ساعت باید از کوچه پس کوچه بر می گشتم خونه. تصمیم خودم را گرفته بودم من باید با او ازدواج کنم .اومدم گرفتم خوابیدم ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدم ، به مادرم گفتم :من به یه دختری علاقه مند شدم می خواهم باهاش ازدواج کنم. گفت :تو که کار و شغل حسابی نداری ، هنوز دانشجویی ! گفتم اگر من ازدواج نکنم و اون را به کس دیگری بدهند من می میرم. بالاخره پدر و مادر راضی شدند و رفتند خواستگاری . متاسفانه جواب خانوادشون منفی بود و من ماندم و حسرت جدایی . الان اون ازدواج کرده و رفته صاحب فرزند هم شده است و من در حسرت عشقی سوزناک مانده ام.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%a8%db%8c%d9%86%d9%85-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88-%da%86%db%8c-%d9%84%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%a7%d9%87%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>6</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/E4RbwXk6IYA3_xv7QsmHnw/007/886/804/1280x720.2.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173630</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کس عمه ام</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b3-%d8%b9%d9%85%d9%87-%d8%a7%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b3-%d8%b9%d9%85%d9%87-%d8%a7%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 01 May 2019 00:52:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایان]]></category>
		<category><![CDATA[آنجاییکه]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[امتیاز]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[بازکنم]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بچگانه]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بهرحال]]></category>
		<category><![CDATA[بودالبته]]></category>
		<category><![CDATA[بیاورم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تلگرام]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حساسیت]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[درخشید]]></category>
		<category><![CDATA[دستهایم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دیروقت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناس]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سوزناک]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادن]]></category>
		<category><![CDATA[قرارها]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتماون]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گوشتالویی]]></category>
		<category><![CDATA[لبهایم]]></category>
		<category><![CDATA[مالوند]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماموریت]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مشخصات]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکباره]]></category>
		<category><![CDATA[یکدیگر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بودم . دانشجو بودن در فیلم سکسی آن زمان خودش امتیاز بزرگی بود نه مثل الان که مدرک دکتری هم حتی به درد پاک کردن کیر و سکسی کوس هم نمی خورد. یه روز مامانم شاه کس که از جشن عروسی بازگشته بود از دختر زیبایی صحبت می کرد که از آشنایان کونی دور ما [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>بودم . دانشجو بودن در فیلم سکسی آن زمان خودش امتیاز بزرگی بود</h2>
<p>نه مثل الان که مدرک دکتری هم حتی به درد پاک کردن کیر و سکسی کوس هم نمی خورد. یه روز</p>
<h3>مامانم شاه کس که از جشن عروسی بازگشته بود از دختر زیبایی</h3>
<p>صحبت می کرد که از آشنایان کونی دور ما بود. اون زمان ها هم دختر بلند کردن خیلی سختر از فرستادن</p>
<h4>آپولو جنده به فضا بود نه مثل امروز که کیر و</h4>
<p>کوس مثل مدرک دکتری ریخته تو پستون خیابونا.بهرحال من به سختی توانستم شماره تلفن خونشون را بدست بیاورم و زنگ بزنم</p>
<h5>و بعد کوس از چند روز پلیس بازی و سین جین</h5>
<p>کردن ، باب صحبت باز شد و از عاشقتم و دوستت دارم و میخوام باهات ازدواج کنم شروع به صاف کردن جاده سکس داستان کردم. یه روز</p>
<h6>گفت بیا جلوی خونه ما تا ببینم . ایران سکس اون موقع</h6>
<p>حتی موبایل هم نبود چه برسد به تلگرام و ایمو و &#8230; از آنجاییکه خودم قیافه درست حسابی ندارم با یکی از دوستانم که قیافه خیلی زشت و قد و قواره نامناسبی دارد راهی محل ماموریت شدم . قرار بود از جلوی خونشان رد بشوم و اون از طبقه دوم خونشون منو ببینه.بالاخره با ترس و اضطراب ماموریت تمام شد و فرداش ساعت ۱۱ زنگ زدم .گفت کدوم یکی تو بودی ؟ اول مشخصات دوستم را گفتم .خواستم از روش حساسیت زدایی استفاده کنم ، دوستان روانشناس می دانند منظورم چیست؟ البته شما دوستان شهوانی هم خودتان یه پا روانشناسید.بالاخره دنیا دیده هستید ، کلی دنیا را گشتید و آخرش متوجه شدید که همه چیز به کیر و کوس ختم میشه و اومدید اینجا. وقتی که مشخصات دوستم را دادم کمی مِن و مِن کرد و متوجه شدم که از قیافه نکره دوستم خوشش نیومده. اگر اول هم به یکباره خودم را می گفتم قبول نمی کرد .دوستم واقعا از نظر قیافه زیر خط فقر مطلق بود ؛ ولی من کمی از او بالاتر بودم یعنی در حد چسبیده به خط فقر ! گفتم :شوخی کردم من اون یکی بودم . احساس کردم کمی حالش بهتر شد . بهرحال این پلیس بازی ها ادامه داشت و دیدارها توی اتوبوس و تاکسی انجام می گرفت . یقینا اگر از این صحنه های کسشعربازی فیلم گرفته می شد حتما جایزه اسکار می گرفت . واقعا جدایی نادر از سیمین در حد یه جوک بچگانه است در مقابل صحنه های بلندکردن دختر در دهه هفتاد.بالاخره جوانی و فشار هورمون ها و بالا و پایین رفتن آدرنالین و تستوسترون ، منجر به این شد که قرارها را بکشیم به خونه . قرار عاشقی ساعت ۱۲ شب ، طبقه دوم خونه عشقم با همکاری خواهر بزرگتر عشقم که اون هم مجرد بود.البته قبل آن چندبار قرار چند دقیقه ای جلوی درب خونشون در ساعت یک شب و در حد بوسه و بغل داشتیم. شب موعود فرا رسید من از اینکه میرم پیشش و چند ساعت می مانم ، در استرس و اضطراب می سوختم . بارها اتفاقاتی که ممکن است برامون بیفته در ذهن مرور می کردم . عقل می گفت :دیوونه چکار می خواهی بکنی ! اگر پدر و مادرش متوجه بشوند ؛ چه غلطی می خواهی بکنی ! اگر پلیس بگیرد می خواهی چه جوابی بدهی و دهها سوال دیگر. ولی نیروی عشق و دوست داشتن و شاید هم شهوت عقل را کنار می زد. بهرحال اون لحظه حساس فرا رسید و عشق بر عقل غالب گردید. تا چشمم را بازکنم دیدم در کنار عشقم هستم . چهره ای بغایت زیبا و لب هایی برجسته داشت . یک تاپ خوش رنگ قرمز و یک دامن کوتاه پوشیده بود. آه این بغل کردن چقدر می چسبه به آدم . وقتی که عشقم را در آغوش گرفتم ، از شدت هیجان و علاقه گریه کردم . اون هم در حالیکه اشک های چشمام را پاک می کرد گریه کرد. کمی که آرام گرفتم متوجه شدم چه جیگری را تور کردم ، خودم خبر نداشتم.گردن مثل بلور می درخشید ، سینه ها برجسته ،سفت و خوش استیل .گویی هیکل را از یک قالب مجسمه سازی در آورده اند آنقدر یکدست و زیبا بود . در حالیکه که دستهایم تو دستش بود ، لبانش را گذاشت روی لبهایم . خیلی شیرین و خوردنی بود .در حالیکه در بغل همدیگر بودیم لب می گرفتیم و بیشتر همدیگر را تو آغوش یکدیگر می فشردیم . سوتینش را برایم باز کرد ممه هایش را گرفتم توی دستم .آخ اولین باری بود ممه به این زیبایی را تو دستام می گرفتم.اون هم از پایین کوسش را به کیرم می مالوند. ممه هایش را می خوردم و در اوج لذت بودم. تا اینکه دستم را بردم از زیر دامن به کوسش. کوس نرم و گوشتالویی داشت ، دستم کاملا پر شده بود ، می مالوندم و او چشماش را از شدت لذت می بست .نمی توانست بخاطر ترس صدای آه و ناله اش را رها کنه.دامن را زدم بالا ، چه کون سفید و خوش فرمی داشت .دستام را می مالیدم به باسن زیباش و به سمت خودم می فشردم. یک لحظه محکم بغلم کرد احساس کردم ارضا شد و من هم کل بدنم می لرزید اولین بارم بود که احساس می کردم یک لذت متفاوت را تجربه می کنم . خیلی دیروقت شده بود باید بر می گشتم خونه ، حدودا نیم ساعت باید از کوچه پس کوچه بر می گشتم خونه. تصمیم خودم را گرفته بودم من باید با او ازدواج کنم .اومدم گرفتم خوابیدم ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدم ، به مادرم گفتم :من به یه دختری علاقه مند شدم می خواهم باهاش ازدواج کنم. گفت :تو که کار و شغل حسابی نداری ، هنوز دانشجویی ! گفتم اگر من ازدواج نکنم و اون را به کس دیگری بدهند من می میرم. بالاخره پدر و مادر راضی شدند و رفتند خواستگاری . متاسفانه جواب خانوادشون منفی بود و من ماندم و حسرت جدایی . الان اون ازدواج کرده و رفته صاحب فرزند هم شده است و من در حسرت عشقی سوزناک مانده ام.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b3-%d8%b9%d9%85%d9%87-%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173579</post-id>	</item>
		<item>
		<title>قربانعلی در تایلند</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%db%8c%d9%84%d9%86%d8%af/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%db%8c%d9%84%d9%86%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 23 Apr 2019 23:20:11 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آنجاییکه]]></category>
		<category><![CDATA[احتمالا]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اقیانوس]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[براحتی]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بسیاری]]></category>
		<category><![CDATA[بعنوان]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[پاییزی]]></category>
		<category><![CDATA[پنهانی]]></category>
		<category><![CDATA[تایلند]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[رایگان]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدگی]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناس]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[سرزمین]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورم]]></category>
		<category><![CDATA[مسابقه]]></category>
		<category><![CDATA[مسافران]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[نادرست]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[هواپیما]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[قربانعلی در تایلند همان روانشناس معروف و صاحب نظریه سکس روانکاوی چند مرحله رشد برای انسان مطرح کرده است. میگه انسان وقتی از مادر متولد سکس میشه از تولدش لذت می بره ! [احتمالا منظورش عبور کردن از سکس کوسه _ صاحب نظران در املای سکس کوسه _ صاحب نظران در املای کوس هم اختلاف [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>قربانعلی در تایلند همان روانشناس معروف و صاحب نظریه سکس روانکاوی چند مرحله رشد برای انسان</h2>
<p>مطرح کرده است. میگه انسان وقتی از مادر متولد سکس میشه از تولدش لذت می بره</p>
<h3>! [احتمالا منظورش عبور کردن از سکس کوسه _ صاحب نظران در املای</h3>
<p>سکس کوسه _ صاحب نظران در املای کوس هم اختلاف نظر دارند؛ در واقع یک</p>
<h4>کوس هم اختلاف نظر دارند؛ در واقع یک گروه میگن کس درسته</h4>
<p>انسان وقتی از مادر متولد میشه از تولدش لذت می بره ! [احتمالا منظورش عبور کردن از کوسه _ صاحب سکس نظران در املای کوس هم اختلاف نظر دارند؛ در واقع یک گروه میگن کس درسته و آن گروه</p>
<h5>قربانعلی در تایلند روانکاوی چند مرحله رشد برای فیلم سکسی انسان مطرح کرده است. میگه انسان</h5>
<p>بره ! [احتمالا منظورش عبور کردن از کوسه سکس داستان _ صاحب نظران در املای کوس هم اختلاف نظر</p>
<h6>قربانعلی در تایلند نظران در املای کوس هم اختلاف نظر دارند؛ در واقع یک گروه میگن</h6>
<p>نظران در املای کوس هم اختلاف نظر دارند؛ در واقع یک گروه میگن کس درسته و آن گروه دیگر معتقدند کوس از نظر نگارش صحیح می باشد، البته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی بدلیل تحریم و عدم اختصاص صد درصدی بودجه ، رسیدگی به این کلمه مهم را تعلیق کرده است ]. مرحله دوم هم موقع دستشویی کردن است که فکر میکنم فروید در این قسمت کمی بی ادبی به خرج داده است. مرحله سوم خوردن شیر مادر است ، ازنظر جناب فروید در این مرحله هم مادر و هم بچه لذت می برند و حال می کنند. مرحله چهارم مرحله سکس است که خودتان استاد این قضیه هستید لازم به تشریح نیست . مرحله پنجم را بعنوان مسابقه مطرح می کنم تا اگر جوابش را پیدا کردید به برنامه مسابقه بزرگ‌برنده باش بفروشم و عایدی آن را خرج امور خیریه کنم ، البته رضا گلزار هم گفته : اون هم در این امر خیر مشارکت خواهد کرد. حالا با این مقدمه وقتی نگاه می کنم پروسه زندگی خود ما هم بنوعی با متد جناب فروید همخوانی دارد و بنوعی ما از این مسیرها حال و حولی کرده ایم. البته جناب فروید گفته که کودکان از طریق بازی با کیر و مقعدشان لذت می برند که علم روانشناسی هم همین قضیه را ثابت کرده است و الان بسیاری از خانواده ها درگیر این مشکل هستند یعنی حتی شده بچه ۵ ساله می خواسته مادرش را بگاید ! بالاخره شرایط خیلی بغرنج شده و نگرانی همه آحاد ملت را فراگرفته است . یادم می آید که اولین بار در اول دبیرستان روز شنبه که کلاس داشتیم امیر به یکی از همکلاسی ها گفت : دیروز حمام رفتی ؟ اون هم تایید کرد و امیر پرسید : جق هم زدی ! باز تایید دوم را هم گرفت و با چهار علامت سفید داوران رفت فینال ، حتی آریا عظیمی نژاد هم رای مثبت داد. ولی واقعا برای من یک سوال و ابهام بزرگ بوجود آمده بود که این جق چیست ؟! از آنجاییکه که دانش آموز زرنگ و کنجکاوی بودم توانستم با کمی تلاش زوایای پنهانی جق را پیدا کرده و بنوعی با توجه به فرهنگ محلی بومی سازی کنم .تغذیه نادرست یعنی فقرویتامین و مواد غذایی مورد نیاز بدن و از طرفی جق های پی در پی باعث شد در اندک زمانی از یک دانش اموز زیر خط فقر به قعر اقیانوس های فقر که از دولت دوم احمدی نژاد شروع شده بود و پس از چهار سال توقف در دولت اول حسن روحانی به سرعت نور در دولت دوم دولت کیر [ببخشید کلید] به سمت پایین حرکت می کرد ، روانه شوم.یعنی زندانیان هیتلر را در اردوگاه آدم سوزی المان و زندانیان استالین در سیبری را وقتی در تلویزیون می بینم ، غبطه می خورم که انها لااقل ظاهرشان از من بهتر است . سرتان را درد نیاورم چون با نظریه علمی شروع کردم مجبورم باز برای حرف های خود به نظریات علمی رجوع کنم . جناب مزلو چند نیاز برای انسان برشمرده است که اولین آن نیاز فیزیولوژیک یعنی جسمانی مانند خوردن ، آشامیدن و سکس است[با اندکی تلخیص و تصرف] . ما در این مدت قیافه مون از کرم خالی به میمون ، به گرگ گرسنه و روباه پاییزی تغییر پیدا می کرد و آنچه که نه تنها کم نمی شد حتی بیشتر هم می شد شهوت بود.بالاخره نیاز باعث شده در طول تاریخ انسان دست به اختراعات بزرگ بزند از جمله: هواپیما ، کشتی ، موبایل و حتی خود جق. فکرم قفل شده تا اینکه شنیدم دولت برای اینکه تو دهان ترامپ بزنه به مسافران تایلند یوروی جهانگیری می دهد. تورها می گفتند فقط گذرنامه هاتون را بیارید سوار هواپیما بشوید و بروید ، همه چیز رایگان است. یعنی از اختلاف قیمت یورو و ریال براحتی و به ارزانی می رفتی به سرزمین کس ها. من که بیست سال است چهار بار گذرنامه خود را عوض کرده ام و هر وقت مامور گذرنامه برگه های آن را ورق زده ، با نگاهی بهم گفته : کیرم تو دهنت		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%db%8c%d9%84%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1522</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 30/44 queries in 0.234 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-11 13:37:11 by W3 Total Cache
-->