<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>جوابمو &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8%d9%85%d9%88/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 21:56:25 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>جوابمو &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>چجوری آب کس رو باید گرفت</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%86%d8%ac%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%d8%b3-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%86%d8%ac%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%d8%b3-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 12 Dec 2019 08:50:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احمقانه]]></category>
		<category><![CDATA[اختيار]]></category>
		<category><![CDATA[ازونجا]]></category>
		<category><![CDATA[اشكامو]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[العملي]]></category>
		<category><![CDATA[اميدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتاش]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اينبار]]></category>
		<category><![CDATA[اينجام]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[اينقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بازشون]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالاها]]></category>
		<category><![CDATA[ببينمت]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوري]]></category>
		<category><![CDATA[بلندشم]]></category>
		<category><![CDATA[بمالونم]]></category>
		<category><![CDATA[پاشيده]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولمو]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومم]]></category>
		<category><![CDATA[خندمون]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[داديمو]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دامنمو]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[روسينه]]></category>
		<category><![CDATA[سرازير]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهميده]]></category>
		<category><![CDATA[كارمون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[ماجراي]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوايم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدادم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونن]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميريخت]]></category>
		<category><![CDATA[ميفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكرديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگيره]]></category>
		<category><![CDATA[ميمالوند]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليد]]></category>
		<category><![CDATA[ميمكيد]]></category>
		<category><![CDATA[مينداخت]]></category>
		<category><![CDATA[ناخوداگاه]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[نظرتونو]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميكني]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتنم]]></category>
		<category><![CDATA[هروقتم]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همراهي]]></category>
		<category><![CDATA[همونجور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ديگه راستو دروغشو خودتون قضاوت فیلم سکسی كنيد-بعد از ماجراي اونروز من عذاب وجدان عجيبي گرفتم و از طرفيم ديگه روم نميشد با امير روبه رو بشم- سکسی همش ازش فرار ميكردمو هرجاهم گيرم مينداخت شاه کس يه جوري با جواباي كوتاه سرو ته قضيه رو هم مياوردم- همه جوناي فاميلم فهميده کونی بودن من [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>ديگه راستو دروغشو خودتون قضاوت فیلم سکسی كنيد-بعد از ماجراي اونروز من عذاب</h2>
<p>وجدان عجيبي گرفتم و از طرفيم ديگه روم نميشد با امير روبه رو بشم- سکسی همش ازش فرار ميكردمو هرجاهم گيرم</p>
<h3>مينداخت شاه کس يه جوري با جواباي كوتاه سرو ته قضيه رو</h3>
<p>هم مياوردم- همه جوناي فاميلم فهميده کونی بودن من يه چيزيم شده- چون اينقدر تو فكر بودم كن از همه كناره</p>
<h4>ميگرفتم- جنده ته باغ يه آلاچيغ بزرگ هست كه از خونه</h4>
<p>هامون ديد نداره و خاي دنج پستون و قشنگيه كه حتي عروسيامونم اونجا ميگيريم- خلاصه اونجا پناهگاه منه و هروقت دلم</p>
<h5>ميگيره ميرم کوس اونجا همه ميدونن اينجام اما كسي كاري نداره-يه</h5>
<p>روز اينجا بودم كف آلاچيق نشسته بودم نميخواستم كسي ببينتم و غرق افكار خودم بودم كه امير غافلگيرم كردو كنارم نشست- هم سکس داستان تعجب كردم هم</p>
<h6>دستپاچهشدم سلام كردم با نگاه خيره جوابمو داد ایران سکس سرم پايين</h6>
<p>بود خواستم بلندشم برم كه دستمو گرفتو به زور نشوندم روزمين گفت بشين كارت دارم- مثل بچه هاي حرف گوشكن نشستم هنوز سرم پايين بود- گفت نگام كن- آروم سرمو بالا آوردم ولي فقط لباشو ميديدم گفت تو چشام نگاه كن- لحنش يه چيزي بين تحكم و خواهش بيد- نگاش كردم- دلم لرزيد تو نگاهش هم عشق بود،هم غم و هم دلخوري- چه قدر دلم براش تنگ شده بود چونه ام لرزيد خودمو انداختم بغلش اشكام سرازير شد اونم موهامو نوازش ميكرد- يه لحظه فكر كردم چه احمقانه خودمو اين مدت عذاب دادم- شروع كرد به حرف زدن- عزيزم عروسكم چرا اينجوري ميكني؟ چرا ازم فرار ميكني؟ به خاطر اونروزه؟صداي هق هقم بلند شد- گفت: گريه نكن- مگه بهت نگفتم ميخوام خانومم باشي؟ نگفتم مال مني؟ ما همو ميخوايم پس نترس كارمون بد نيست- ولي مگه گريه ي من قطع ميشد! منو از خودش جدا كردو دونه دونه اشكامو بوسيد بعد بي هوا لبشو گذاشت رو لبام- اولش فقط ساكت شدمو عكس العملي نداشتم اما وقتي لبمو كشيد تو لباش منم باهاش همراهي كردم- لبامو ميمكيد منم خوب بلد نبودم بيشتر گاز ميگرفتم لباشو اما آروم- دستاشو رو كمرم حركت ميداد و آرومم ميكرد- دستمو بردم دور گردنش منو كشيد سمت خودش جوري كه تعادلمونو ازدست داديمو من افتادم روش- خندمون گرفت- ساق دستمو گذاشتم زير سرشو اينبار من رفتم جلو لبشو گرفتم- نصف تنم روش بود يه پام روپاهاش بود- اروم به تنم دست ميكشيد و كمكم دستشو برد زير تاپم- تماس دستاي داغش رو كمرم و مكيدن لبامون منو ازخود بيخود كرده بود- منو چرخوند و حالا اون رومن بود جوريكه ران پام لاي پاي اون بود- تنمو ميمالوند- حس ميكردم سينه ها سفت شده- سوتين نداشتم و ميفهميدم نوكش كاملا پيداست- آروم اومد رو چونه امو گاز گرفت كم كم گلومو خورد و دستشو گذاشت روسينه ام &#8211; تو مهره هاي كمرو انگار يه جريان از نوك سينه ام وصل ميشد بهشون و ازونجا ميپيچيد زير شكممو ميريخت تو كسم- خيلي لذت بخش بود- ترشح كسمو احساس ميكردم- اونم يواش از رو تاپ نوك سينه امو با دندون گرفت يكم كشيد بعد تاپمو داد بالا و سينه امو گرفت نوكشو بوسيد كه آه كشيدم اونم سريع لبمو بوسيد و باز رفت سراغ سينه هام- وقتي ميماليد بدجور كسم خيس شده بود ميخواستم بمالونم اما پاش لاي پام بود بي اختيار كسمو مالوندم به بالاي زانوش كه متوجه شدو دامنمو زد بالا همونجور كه سينم دهنش بود پاهامو واكرد رونمو ماليد دس گذاشت رو كسم كه از ته دل آه كشيدم و اون آروم آروم ماليد گاهي نفسم بند ميومد بدجوري لذت ميبردم- گوشه شرتمو داد كنار و كسمو ماليد- با انگشتاش خيسيشو ميمالوند همه جاش- كم كم رفت پاين وسط پام- شرتمو بيشتر كنار زدو يه ليس بزرگ زد كه ناخوداگاه پاهامو جمع كردم- بازشون كرد و همونجور از كنار شرتم كسمو ليسيد- هر ليسش يه جريان از تنم عبور ميكرد انگار هربار صد متر منو از زمين ميكندو ميبرد تو آسمون- به اون بالا بالاها رسيده بودمو نفسم تندتر شده بودو بلند ناله ميكردم كه اونم چوچولمو گرفتو شروع كرد به مكيدن- سرشو فشار ميدادم انگار اون نيرو بزور ميخواست منو اون اوج نگه داره و امير به زور ميخواست با مكيدناش منو بكشه پايين كه ناله هام به يه جيغ خفيف تبديل شد و اينگار امير موفقشد و اون نيرو ولم كردو افتادم زمين و تنم لرزيد و حس كردم يه مايع داره با فشار ازم خارج ميشه- اما امير همچنان ميخورد- تا كمكم آروم شدمو فهميدم كجام- سرم گيج ميرفت- امير هنوز داشت كسمو ميليسيد- خجالت ميكشيدم چشمامو باز كنم خيسش كرده بودم- چونشو گذاشته بود روكسمو صدام ميكرد- اما روم نميشد نگاش كنم- اومد روم و گفت چشاي خشكلتو باز نميكني ببينمت؟ يواش چشامو باز كردم خدايا خيس نبود! اما من همه آبمو پاشيده بودم روش- كاملا كسم نبض داشت- گيج گفتم تو خيس نيستي- خنديد و گفت نه چرا باشم؟ با كلي منو من گفتم آخه آبم پاشيد&#8230; بلند خنديد و برام توضيح داد كه خانوما اكثرا آبشون نميپاشه و اين فقط يه حسه-بعد ازونروز دوباره باهم صميمي شديمو حتي از قبل بيشتر هروقتم فرصتي بود باز باهم سكس ميكرديم اما واسم مسئله بود كه چرا هوچوقت لخت نميشه و فقط منو ارضا ميكنه هروقتم ميپرسيدم يه جوري منو ميپيچوند- تا اينكه بالاخره فهميدم چرا،،،!لطفا نظر بدين و اگه ممكنه بي احترامي نكنين- خوشحال ميشم-</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%86%d8%ac%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%d8%b3-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177567</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کون گنده ی مو قرمز حسابی میخوابه زیر کیر</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%db%8c-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%db%8c-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 23 Nov 2019 10:56:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آباژور]]></category>
		<category><![CDATA[آرزویی]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[احترامی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[باغمون]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتم]]></category>
		<category><![CDATA[بایستم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونه]]></category>
		<category><![CDATA[پررویی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تابستونی]]></category>
		<category><![CDATA[تحریکش]]></category>
		<category><![CDATA[تنهاست]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داییمو]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[روبروش]]></category>
		<category><![CDATA[زندایی]]></category>
		<category><![CDATA[زنداییم]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیم]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماهواره]]></category>
		<category><![CDATA[معروفم]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مهمترین]]></category>
		<category><![CDATA[موندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینی]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[تو فامیل به یه پسر فیلم سکسی مؤدب معروفم و همه دوستم دارن.13 ساله بودم که داییم ازدواج کرد. تابستون بود. خونواده من به خاطر کار در سکسی باغمون رفتن روستا. من هم چون کلاس شاه کس تابستونی می رفتم موندم خونه. داییم و زنداییم هم اومدن خونه ما بمونن تا هم کونی من تنها [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>تو فامیل به یه پسر فیلم سکسی مؤدب معروفم و همه دوستم دارن.13</h2>
<p>ساله بودم که داییم ازدواج کرد. تابستون بود. خونواده من به خاطر کار در سکسی باغمون رفتن روستا. من هم چون</p>
<h3>کلاس شاه کس تابستونی می رفتم موندم خونه. داییم و زنداییم هم</h3>
<p>اومدن خونه ما بمونن تا هم کونی من تنها نباشم، هم اونا روزای اول زندگیشونو تو خونه ما باشن. روزها داییم</p>
<h4>می جنده رفت سر کار من و زنداییم تنها می موندیم.</h4>
<p>یه روز که جلو من دراز پستون کشیده بود و باهم حرف می زدیم، یه لحظه متوجه شدم دامن از کمرش</p>
<h5>رفته پایین کوس و کون سفید و صافش بیرونه. از اون</h5>
<p>روز به بعد همش تو فکر زنداییم بودم. از هر فرصتی برای دید زدنش استفاده می کردم. بین پسرای فامیل منو از سکس داستان همه بیشتر دوست</p>
<h6>داشت بهمین خاطر بیشتر کارهاشو به من می ایران سکس گفت. پسر</h6>
<p>خاله هام هم به من حسودی می کردن و می گفتن چند بار باهاش سکس کردی!! منم از ترس اینکه اون احترامی که بین همه داشتم از بین نره، هیچ وقت پررویی نکرده بودم. البته فرصتهای زیادی پیش میومد که باهم می شدیم. حتی بطور تصادفی یا عمدی با کونش تماس پیدا می کردم. اما نه اون چیزی می گفت، نه من کاری می کردم. تا اینکه سالها گذشت و من همچنان تو کف زندایی بودم. چند روز پیش بعد از ظهر رو تخت خواب دراز کشیده بودم و تو تخیلاتم با زنداییم حال می کردم. پیش خودم می گفتم ای کاش روزی می شد زندایی میومد تو اتاق من و من هم یه جوری سر صحبت رو باهاش باز می کردم و یه جوری تحریکش می کردم و &#8230; . از قضا همون روز داییمینا اومدن شام خونه ما. اتاق من طبقه دوم هستش و همه مشتاق دیدن اتاق من هستن. چون توش پر از وسایلی که همشو خودم می سازم. اعم از ساعت، آباژور و &#8230; . بعد از شام، زنداییم رفت طبقه بالا دستشویی. منم از فرصت استفاده کردم و زود اومدم اتاقم. خوشبختانه چون پایین شلوغ بود، کسی متوجه این کار من نشد. تو اتاقم نشسته بودم که دیدم زندایی از WC اومد بیرون. یک راست اومد اتاق من. یه لحظه یاد اون آرزویی که همون روز کرده بودم، افتادم. استرس داشتم. صدام می لرزید. زنداییم اومد کنار میز کامپیوتر. یه لحظه فکر کردم چطور سر صحبتو باز کنم، خواستم فیلمی که مربوط به ارضا شدن خانوما بود و از بعضی هاشون شر شر آب میومد رو نشونش بدم و ازش بپرسم این طبیعیه یا نه؟! که خودش رنگ و روی منو دید ازم پرسید: چته؟ چرا اینجوری شدی؟ با تته پته گفتم نمی دونم تا تو تومدی اینجا، دست و پام لرزید.- مگه من لولو ام که ترسیدی؟یه لحظه یه حرفی اومد سر زبونم و من هم زود بهش گفتم: آخه امشب خیلی خوشگل شدی، تا نگات می کنم قلبم به تپش می افته! اینو گفتم سرمو انداختم زمین. منتظر شدم یا یه سیلی محکم بزنه گوشم، یا بره پایین آبرومه ببره. آخه یه بار آبروی پسر خالمو برده بود. بیچاره خواسته بود سر صحبتو باهاش باز کنه بهش گفته بود تو ماهواره کانالهای اونجوری رو هم میبینین؟ که زنداییم هم به داییمو خالمو مامانم گفته بود و بیچاره پسر خالم که ضایع شد!! به هر حال، سرم پایین بود و همینطور عرق می ریختم! که زنداییم گفت: پس هر وقت خانوم خوشگل میبینی، اینطور می لرزی؟ یه کمی خیالم راحت شد و با جرأت گفتم نه بابا، تو با بقیه فرق داری!- چه فرقی؟هیچی نگفتم.بازم پرسید. اما این بار هم آرومتر هم نزدیکتر!!چشمامو بستم و دلمو زدم به دریا، بهش گفتم: ازم بدت میاد یا دوستم داری؟سرشو انداخت پایین گفت:این چه حرفیه. چرا باید بدم بیاد؟- پس دوستم داری؟- پسر خواهر شوهرمی دوستت دارم.- خودت می دونی که هر کاری خواستی برات کردم. حالا من ازت یه کاری می خوام. قبول می کنی؟- بگو ببینم چیه؟- چون دوستم داری باید قبول کنی، همونطور که تا حالا هر چی تو گفتی من قبول کردم.- یعنی تو دوستم داری؟با پررویی گفتم خیییییییلیییییییییییی، تا دلت بخواد. دیدم رنگش عوض شد.گفت بریم پایین!- جوابمو ندادی، قبول می کنی یا نه؟همین که گفت قبول، زود بهش گفتم چون امشب خیلی خوشگل شدی، میخوام یه بوس کوچولو از اون لبات بکنم.یه لحظه رنگش سفید شد. صداش لرزید و بعد از چند ثانیه آروم گفت: فقط یه بوس کوچولو! من نفهمیدم این جمله ای که گفت &#8220;سؤالی&#8221; بود یا &#8220;خبری&#8221;. گفتم آره. یکم ناراحت شد و گفت باشه. از صندلیم بلند شدم. روبروش ایستادم، نمی تونستم سر پا بایستم. اونم نفساش بلند شده بود و چشماشو بسته بود. آروم لبامو گذاشتم رو لباش، یه نفس عمیق کشید که خیلی خوشم اومد. محکم بغلش کردم و لباشو بوسیدم و خوردم. اونم همکاری کرد. یه لحظه لبامو برداشتم همونطور که بغلش کرده بودم، سرمو بردم عقب و نگاش کردم. آروم چشماشو باز کرد. یه حالتی داشت چشماش. تا اون حالتشو دیدم، محکم بغلش کردم و گردنشو بوسیدم. نفساش بلند بلند بود. دستمو بردم رو سینه هاش. چشماشو باز کرد نگام کرد سرشو گذاشت رو سینم. یکم مالشش دادم. خیلی لحظه خوبی بود اما نمی تونستیم زیاد لفتش بدیم. از پایین مشکوک می شدن. بهش گفتم پایه ای با هم یه حالی بکنیم. در حالیکه نفس نفس می زد با چشماش جواب مثبت داد. محکم بوسیدمش و راهی پایین کردم. اون شب گذشت. فرداش زنگ زدم خونشون فهمیدم که تنهاست. رفتم پیشش. خیال کردم با دیدنم ذوق می کنه و می پره بغلم. اما خیلی معمولی رفتار کرد. خیلی بهم برخورد. منم به روی خودم نیاوردم. اومدم بیرون بهش زنگ زدم. وقتی برداشت اولین چیزی که گفت این بود که معذرت می خوام. چون دیشب با داییت سکس داشتم، زیاد تو فاز سکس نبودم الان و نخواستم اینطوری باهات سکس کنم. بموقعش خودم خبرت می کنم. دو روز بعد خودش زنگ زد و دعوتم کرد. رفتم خونشون تا منو دید پرید تو بغلم. لب و لب بازی شروع شد. من خوابیدم زمین و اونم نشست رو شکمم و خودشو به کیرم می مالید. همینطور باهم حرف می زدیم که گفت: نمی دونی از کی دلم می خواست که باهات سکس کنم. اما چون پسر پاکی بودی، نمی خواستم منحرفت کنم. همش منتظر بودم که خودت پیشنهاد بدی. نمی دونی الان که باهاتم، چقدر خوشحالم!! بالاخره مثل خاطرات دوستان دیگه یه سری کارهارو کردیم و لب و سینه و کس بعدشم کیرمو گرفت دهنش و کلی برام ساک زد. آخرشم که ریختم تو کسش و بعدشم کمی لب و لب بازی و تمام.دوستان شاید آخرشو خیلی خلاصه کردم اما به نظر من که مهمترین قسمت سکس تحریک کردن و آماده کردن طرف مقابل هست و بعد از تحریک، یه کار تکراریه! من عاشق زنداییم هستم و دوستش دارم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%db%8c-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177217</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف حشری و ناز کیر جوون پیدا میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 21 Nov 2019 06:47:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ایروبیک]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بذارید]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتو]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنمو]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوندید]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دلداریم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[سرتونو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[ماساژت]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلمو]]></category>
		<category><![CDATA[می‌بوسه]]></category>
		<category><![CDATA[میبینمش]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[نمی‌فهمید]]></category>
		<category><![CDATA[هواپیما]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هم نیاد اما مینویسماسامی مستعار فیلم سکسی نیست چون میخوام خودم باشماسمم نگینه الان 31 سالمه این خاطره مربوط میشه به سال اخر دانشگاهمن توی یه شهر سکسی از استان فارس زندگی میکنم سال 83یا شاه کس 84 بود من سال اخر بودم و توی دانشگاه کار دانشجویی میکردم دوستام موبایل نداشتن کونی اون سالها [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>هم نیاد اما مینویسماسامی مستعار فیلم سکسی نیست چون میخوام خودم باشماسمم نگینه</h2>
<p>الان 31 سالمه این خاطره مربوط میشه به سال اخر دانشگاهمن توی یه شهر سکسی از استان فارس زندگی میکنم سال</p>
<h3>83یا شاه کس 84 بود من سال اخر بودم و توی دانشگاه</h3>
<p>کار دانشجویی میکردم دوستام موبایل نداشتن کونی اون سالها واسه یه شهر کوچیک یکم زیاد بود داشتن موبایل یه روز توی</p>
<h4>اتاق جنده کارم بودم دوستام اومدن یکیشون که اسمش ازاده بود</h4>
<p>گفت نگشن موبایلتو بده من یک پستون تک بزنم داداشم ببینم چیکار میکنه منم دادم تکو زد ثانیه نشد زنگ زد</p>
<h5>ازاده گوشیو کوس برداشتو گفت بابا خجالت داره هرکی تک میزنه</h5>
<p>تو فرتی زنگ میزنی اون پرسید این گوشیه کیه ازی هم گفت یکی از دوستاماین گذشت منم دیگه یادم رفت منو دختر سکس داستان خالم چند ماه</p>
<h6>بعد رفتیم شیراز عید فطر بود دیدم یکی ایران سکس مسیج داد</h6>
<p>عیدو تبریک گفت سرتونو درد نیارم همین شد اغاز رابطه من با داداش دوستم امینامین مهندس عمران بود من و اون همو ندیده بودیم با هم دوست شدیم اون غرب کشور کار میکرد شبا از 12 تا 4صبح حرف میزدیم و اون 7 میرفت سر کار ؛کم کم بهش وابسته شدم قرار شد شیراز همو ببینیم (توی مرخصی اون) اخه من خالم اونجا خونه داره که واسه تفریح و خرید میرن توش بیشتر وقتا خالیه قبل اومدن میگفت مبام و ماساژت میدم و از این کس شعرا من اولین بارم بود زیاد توی نخ حرفاش نبودم بیشتر به این فکر میکردم که میبینمش خلاصه من به یه بهانه رفتم شیراز اونم از تهران با هواپیما اومد ساعت 1 شب رسید ادرس دادم اومد دل توی دلم نبود انگار قلبم توی گلوم بود اومد و دیدمش از خودم 1سال کوچیکتر بود گندمی بود با قدی متوسط شاید 175 تقریبا لاغر با ریش بلند چون از سر کار میومد منم قدم کوتاهه 155 با 50 کیلو صورتم گندمی با یه تن سفید سینه هام 75 بودن با باسن تپل و برجیسته چون ایروبیک کار میکردم خلاصه نشست روی مبل منم دراز کسیدم و سرمو گذاشتم روی پاش داشتم یه بازی از بازیای موبایلمو میکردم اونم دست میکشید به دستم به گلوم و یکم سینه هام منم خجالت میکشیدم و دستشو برمیداشتمیکم که گذشت گفت خستمه بریم بخوابیم منم تو رو یکم ماساژ بدم رفتیم توی اتاق روی زمین به شکم خوابیدم اومد روی رونام دستشو با کرم چرب کرد پیرهنمو داد بالا و شروع کرد به مالوندن کم کم پیرهنو شلوار در اومد بعد از اون ماجرا هرچی فکر میکنم یادم نیست لباسامو چطور و کی در اومد یه وقت دیدم لخت توی بغل همیم و داره منو میبوسه امین اصلا کس لیس نبود حتی نمیذاشت کیرشم بخورم خلاصه منو به شکم خوابوند کیرشو گذاشت لای کونم تا ارضا بشه من که بلد نبودم نمیدونستم باید پامو محکم بگیرم که کیرش در نره یه باره کیرش در رفت و رفت جلو دردم اومد دوباره کیرشو کرد لای کونم زود ابش اومد چون سه ماه بود که به قول خودش حتی ادم هم ندیده خلاصه ابش اومد و من رفتم خودمو بشورم که دیدم وای وسط کسم پر از خونه شستم و اومدم بهش گفتم اون یه نگاه به وسط کونم کرد و گفت نه یه جوش بوده اما هر 2تامون میدونستیم این نیست تا صبح نخوابیدم اونم دلداریم میداد که میام میگیرمت نترس و من به این وعده دلخوش کردم 5 سال با هم بودیم سکس هم کردیم از کس چون من دیگه دختر نبودم اونم هر بار میگفت خرجش با من پول میدم برو بدوز تا اینکه 2سال پیش گفت میخواد زن بگیره یه دختر از دخترای اقوامشون توی تهران چون مدتی بود که توی تهران کار میکرد اما قول داد که پول بده برم بدوزم اما بعدش دیگه جوابمو ندادمن فقط یه بار بهش مسیج دادم که برم بدوزم؟وقتی جواب نداد دیگه بی خیالش شدم اما از ازی خواهرش شنیدم دیابت گرفته و شاید یه روز مجبور بشه پاشو قطع کنه یا کلیشو یامن توی این 5سال از سکس هیچی واسش کم نذاشتم شاید باور نکنید اما من فقط یه بار ارضا شدم و اون احمق اصلا نمیفهمید که من ارضا شدم یا نه منم روم نمیشد بگم بعد از سکس میرفتم توی دستشویی خودمو میمالیدم تا ابم بیاد سکساس جالب باهاش نداشتم که بنویسم اصلا لذت هم نمیبردم فقط عشق بازیه اولشو دوست داشتماما الان 2 ساله که رفته منم تنهام دیگه خونمون نیستم و اومدم شیراز پیش خالم زندگی میکنمببخشید صحنه های سکسی نداشت راستش اولش خواستم با اب و تاب بنویسم اما پیش خودم گفتم جرا دروغ بنویسم من که لذتی نبردم پس چیو بنویسماگر بد بود منو ببخشید اما اگر خوندید نظر بدید مرسییا واسم پیام بذارید اگر دوست داشتید از سکسم با امین بنویسم اینم ایدی من ghazal_524_s@yahoo.com</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177127</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی شاه کس و پسر کیر کلفت حشری که آماده گیدن مادرش هستش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a2%d9%85%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a2%d9%85%d8%a7/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 29 Oct 2019 07:59:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقمو]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراضی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[امروزی]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتشو]]></category>
		<category><![CDATA[انگلیس]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانه]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادیم]]></category>
		<category><![CDATA[اینجارو]]></category>
		<category><![CDATA[اینجام”]]></category>
		<category><![CDATA[اینجای]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینکار]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[اینهمه]]></category>
		<category><![CDATA[باباتم]]></category>
		<category><![CDATA[بابامو]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابی]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بلاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بمالمش‬]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدی]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلوزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تماشای]]></category>
		<category><![CDATA[توصیفش]]></category>
		<category><![CDATA[جلومون]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[چیزهایی]]></category>
		<category><![CDATA[چیکارت]]></category>
		<category><![CDATA[حرفارو]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خوانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرو]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دامنشو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهام]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دنباله]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوبلکس]]></category>
		<category><![CDATA[دودولتو]]></category>
		<category><![CDATA[دوربین]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دیواری]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رامینم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارهای]]></category>
		<category><![CDATA[روبروش]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[رونهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سفیدشو]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخت]]></category>
		<category><![CDATA[سینهاش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتتو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتهای]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صابونو]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عکسارو]]></category>
		<category><![CDATA[عکسهای]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاده]]></category>
		<category><![CDATA[فرودگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[قربونت]]></category>
		<category><![CDATA[قربونه]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[کدوممون]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کماکان]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکی]]></category>
		<category><![CDATA[کیرمون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامان]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانتم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانتو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانه]]></category>
		<category><![CDATA[مامانو]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظره]]></category>
		<category><![CDATA[مهمترین]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[می‌افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینه]]></category>
		<category><![CDATA[میبینی]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونین]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوری]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌دیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرده]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالی]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمونم]]></category>
		<category><![CDATA[میمیرم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیدی]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[نسکافه]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستن]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنی]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[‫وکونشو]]></category>
		<category><![CDATA[وکیرمو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هر وقت به این موضوع فیلم سکسی فکر کردم هیچی عایدم نشد و دوباره به همون افکار قبلیم برگشتم. البته علت اینکه من به این نوع سکس سکسی علاقه مند شدم شاید بر میگرده به شاه کس رفتارهای خوانواده من .من تو یه خوانواده کم جمعیت یعنی با پدرم که 63 سالشه کونی و پزشکه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>هر وقت به این موضوع فیلم سکسی فکر کردم هیچی عایدم نشد و</h2>
<p>دوباره به همون افکار قبلیم برگشتم. البته علت اینکه من به این نوع سکس سکسی علاقه مند شدم شاید بر میگرده</p>
<h3>به شاه کس رفتارهای خوانواده من .من تو یه خوانواده کم جمعیت</h3>
<p>یعنی با پدرم که 63 سالشه کونی و پزشکه و مهمترین چیز براش مطب و بیمارستان و مریضاشن البته واسه ما</p>
<h4>چیزی جنده کم نذاشته و مادرم(الهام) که یه زن 49 ساله</h4>
<p>قد بلند نه چاق نه لاغر پستون ولی بسیار زن امروزی و سکسی که از 18 تا 24 سالگی انگلیس زندگی</p>
<h5>کرده و کوس همون جا با پدرم اشنا و ازدواج کرده</h5>
<p>و طرز فکر یه زن خارجی رو یدک میکشه تا اونجایی که یادمه اکثرا پدرم مامانمو واسه طرز لباس پوشیدنش سرزنش میکرد سکس داستان و همیشه بهش</p>
<h6>میگفت که اینجا ایرانه و با انگلیس فرق ایران سکس میکنه حتی</h6>
<p>یادمه یه بار که من 18-19 سالم بود یه جمعه مامانم یه بولیز بلند بدون دامن یا شلوار پوشیده بود و تو اشپزخونه کار میکرد که پدرم کلی سرزنش کرد که اینجوری نپوش کیان بزرگ شده ولی مامانم اعتنایی نمیکرد و سر اخر پدرم دیگه بیخیال این موضوع شده بود وقتی من بچه تر بودم بعضی شبها صدای اه و ناله مامانم میومد و حتی یادمه یه بار من روز بدش از مامان پرسیده بودم که دیشب چرا تو اتاق داد میزدی که مامان گفت بابات سینه هامو گاز گرفت منم جیغ زدم که من گفتم واسه چی که مامان گفت وقتی بزرگتر شدی میفهمی . اینطوری بود که من همیشه مامانو تو خونه میتونستم لخت یا با لباسهای سکسی دید بزنم و اوایل چون سنم کم بود زیاد نمیفهمیدم.بارها یادمه تا 10-11 سالگی که با مامانم حموم میرفتم مامان کاملا لخت میشد و خودشو پیش من میشست. بد اونم که بزرگتر شدم تا 12-13 سالگی با مامان حموم میرفتم ولی مامان دیگه شورتشو در نمیاورد من هم زیاد بهش توجه نمیکردم تا اینکه من 16 سالم شد و یه اتفاقی افتاد که من علاقم به مامان و کلا زنهای مسن زیاد شد و دیگه بی تفاوت به مامانم نگاه نمیکردم بلکه از هر فرصتی برای دید زدن و شیطونی استفاده میکردم چون مامان عوض نشده بود و همیشه مثل سابق تو خونه لخت و بیخیال لباس میپوشید.اون روزها ما طبقه بالامونو به یه خونواده اجاره داده بودیم که یه پسر داشتن که از من یک سال کوچیکتر و 15 سالش بود و یه دختر 12 ساله اوایل زیاد رفتو امد نداشتیم ولی بدها من با رامین پسرش دوست شدم و بیشتر با هم وقت میگذروندیم اگثرا وقتی مامانم یا مامان رامین نبود مارو پیش هم میذاشتن که درس بخونیم یا با هم بازی کنیم تا اینکه یه تابستون واسه خونواده رامین یه مسافرت پیش اومد که نمیتونستن رامینو با خودشون ببرن و بالجبار رامین موند خونه ما دو روزی از رفتن مامان و بابای رامین گذشته بود که من یه چند تا عکس سکسی از دوستام گرفته بودم و باهاشون حال میکردم و یه روز که تو اتاقم درس میخوندیم به رامین هم نشون دادم اون روز یادمه وقتی عکسهارو دیدیم نوبتی رفتیم دستشویی و جلق زدیم تا اینکه یه روز بدش که با رامین کوچه فوتبال بازی کرده بودیم و اومدیم بالا مامان گفت کثیف شدین برین حموم ما هم با هم رفتیم حموم و لخت شدیم یه چند دقیقه ای که گذشت من به رامین گفتم میخوای جلق بزنیم رامین هم گفت باشه و روبروی هم ایستادیم و شروع کردیم به جلق زدن که من چون بزرگتر بودم و بیشتر عکس و فیلم دیده بودم به رامین گفتم میخوای از پشت بقلت کنم که رامین هم حرفی نزد برگشت و من هم چسبیدم بهش و کیرمو که اون موقع 14 سانتی میشد و از کیر رامین خیلی بزرگتر بود رو گذاشتم لاپاش و رامین هم جلق میزد تو حال خودمون بودیم که یهو صدای مامانمو شنیدم که درو باز کرد گفت شما 2 ساعته چیکار میکنید که مارو تو اون وضع دید هر دو مثل گچ رنگمون پریده بود و لال شده بودیم که مامان گفت چیکار میکردید که من گفتم بخدا هیچی مامان که مامان گفت اره جون خودتون خر خودتونین و یه مکثی کرد و یه نگاهی و اومد تو و درو بست منو رامین دستمونو گرفته بودیم جلوی کیرمون و یک دم داشتیم معذرت میخواستیم و یادمه من میگفتم مامان غلط کردم به بابا چیزی نگی مامان حرفی نمیزد تا اینکه گفت خفه شید ببینم و بد گفت اگه به حرفام گوش کنید و هر چی میپرسم راستشو بگید نه به بابای تو چیزی میگم و نه به مامانه رامین و بد گفت حالا راستشو بگید چیکار میکردید که رامین هول هولکی گفت هیچی فقط داشتیم جلق میزدیم بد مامان گفت کیان تو چرا پشته رامین بودی منم گفتم هیچی فقط همو بقل کرده بودیم که مامان فهمید که کار خاصی نکردیم گفت باشه ولی خجالت نمیکشین دو تا پسر بزرگ اینکارو میکنید شما الان باید دختر بازی کنید که رامین گفت اخه مامانم گفته یه بار با یه دختر کاری نکنیم که مامان خندید گفت مامانت راست گفته چون تو هنوز بچه ای ولی باید بعضی چیز هارو بدونی چون بده که 2 تا پسر با هم از این کارها بکنن و بد گفت اگه قول بدین به کسی حرفی نزنین من یه چیزهایی بشما میگم و در ضمن به بابای کیان و مامانتم چیزی نمیگم و بد گفت حالا میخواهین شمارو حموم کنم که من گفتم مامان برو ما خودمون حموم میکنیم که مامان گفت قرار شد حرفمو گوش کنید و بد برگشت به رامین گفت تا حالا با مامانت حموم رفتی که رامین گفت بعضی وقتها و مامان گفت پس خجالت نکش فکر کن منم مامانتم و راحت باش و بد بولیز و دامنشو کند که یه شورت و سوتین سفید پوشیده بود و جلومون ایستاد بدش کونشو داد به طرف من و صابون رو برداشت و شروع کرد رامینو شستن و گفت ببینید جلق زدن چیز خوبی نیست ولی بهتر از اینه که 2 تا پسر با هم اینکارو بکنن و بد به رامین گفت با مامانت میری حموم تا حالا لخت دیدیش رامین گفت خاله بعضی وقتها که مامان گفت پیش مامانتم دودولت اینجوری میشه که رامین با خنده گفت اره و بد کیر رامینو با دستش گرفت و یه کم صابون زد و مالید منم از ترس اینکه مامان به پدرم چیزی نگه هیچ حرکتی نمیکردم و بد مامان به رامین گفت حالا با دودولت بازی کن ببینم رامین هم که ترسش ریخته بود شروع کرد با کیرش جلق زدن یهو مامان برگشت طرف من با صابون بدنمو مالید و بد گفت حالا منم باید حموم کنم ببینم میتونین بدن منو صابون بزنید و کیسه بکشید و جلوی ما سوتینشو باز کرد که سینهاش مثل دو ظرف ژله افتاد بیرون بد هم خم شد شورتشو در اورد و نشست رو وان حموم رامین محو تماشای سینه های مامان بود که مامان گفت مال من بزرگتره یا مامانت که رامین گفت خاله ماله شما خیلی بزرگتره و بد مامان به رامین گفت تو بیا پشتمو کیسه بکش و به منم گفت تو هم جلومو و صابونو داد دستم رامین هم رفت پشت مامان و شروع کرد کمر مامانو کیسه کشیدن من هم که دستم رو کیرم بود ایستاده بودم جلو مامان و نگاش میکردم که مامان گفت بابا چرا نگاه میکنی زود باش بشین رو زمین از پاهام شروع کن منم با کیر سیخ شدم نشستم جلوی مامان و مامان هم پاهاشو باز کرد و من شروع کردم پاهاشو کیسه کشیدن باورم نمیشد درست تو چند سانتی من کس مامان که بالاش یه مقدار پشم داشت خودنمایی میکرد پاهاشو کیسه کشیدم که مامان گفت زود باش بیا بالارم بکش که من دستمرو با کیسه کشیدم به شکم و سینه هاش و بد مامان دستمو گرفت گذاشت رو کسش گفت اینجارو هم بشور من به اندازه یه 20 ثانیه ای با دستم کس مامانو مالیدم که مامان بلند شد کونشو خم کرد طرف رامین گفت افرین پسرم اینجامم بشور و رامین هم مثل یه بچه حرف شنو کونه مامانو میمالید تا اینکه مامان یه نگاهی به کیر رامین کرد ودید خوابیده که فکر میکنم از ترسش بود بد مامان گفت افرین پسرم اب بریز برو بیرون خودتو خشک کن تا من کیانو بشورم بیام .رامینم رفت زیر دوش و از حموم رفت بیرون مامان یه نگاهی به من کرد گفت کیان از تو انتظار نداشتم اینکارو بکنی من که اینهمه با تو راحت بودم پیشت لخت شدم چرا اینکارو کردی که من گفتم مامان بخدا کاری نکردم که مامان گفت تورو خدا راستشو بگو دودولتو نکردی تو کونه رامین گفتم نه بخدا که مامانم گفت خیالم راحت شد ترسیدم یه بار عادت نکنی با پسرا که گفتم نه مامان من از پسرا خوشم نمیاد همینطوری اینکار رو کردم که مامان منو بقل کرد و بوسید که یه ان کیرم خورد به پاهاش و سرمو میمالید به سینه هاش و بد گفت کیان جان من عمدا پیش تو و کیان لخت شدم که ببینم شما به زن علاقه دارید یا نه و در ضمن رامین هم یه زن لخت ببینه و به پسر عادت نکنه فقط قول بده یه بار به کسی نگی با مامانت اومدی حموم و قول بدی دیگه با رامین اینکارهارو نکنی و هر وقتم خواستی جلق بزنی بخودم بگی من که ترسم به کل ریخته بود مامانو بقل کردم بوسیدم و بد مامان دوباره به کیرم نگاه کرد گفت تو دیگه بزرگ شدی باید بعضی چیزهارو بدونی و بد گفت وقتی یه کم بزرگتر شدی خواستی دختر بازی کنی باید دودولتو بکنی اینجای زنا و کسشو نشون داد که من از دهنم پرید گفتم مامان تو عکس دیدم که مامان به روش نیاورد و بد دوباره نشست رو وان پاهاشو باز کرد و منو کشید طرفش گفت حالا چون یه کم کوچیکی فقط به اینجام نگاه کن و با دودولت بازی کن منم کیرمو گرفتم تو دستم و کس و سینه های مامانو نگاه میکردم و جلق میزدم و زیاد طول نکشید که ابم اومد مامان یه خنده ای کرد و دوش گرفتیم اومدیم بیرون یه یک ماهی از خجالت منو رامین کمتر همو میدیدیم و بد اونم یه روز مامان گفت که مامان رامین گفته که خونه خریدن و تا اخر هفته از اونجا میرن و اینطور شد که رابطه منو رامین به کل قطع شد که بدها فهمیدم مامان از عمد اونارو جواب کرده . یه مدتی گذشت یه شب که پدرم بیمارستان کشیک بود مامان شب منو صدا کرد اتاقش و گفت بیا پیش من بخواب و بد ازم پرسید که دیگه با پسر از اون کارها نکردم که منم قسم خوردم که نکردم و مامان گفت افرین پسرم و بد گفت جلق چی نزدی گفتم راستشو بخوای چند باری چرا که مامان گفت مگه نگفته بودم خواستی اینکارو بکنی به من بگو منم گفتم اخه خجالت میکشم که مامان گفت قرار نبود خجالت بکشی و دستشو انداخت تو شلوارم کیرمو گرفت گفت ای بابا این که سیخ شده و شروع کرد مالیدن و بد هم بند لباس خوابشو کند و سینه هاشو انداخت بیرون گفت عزیزم تو از کجای زنها خوشت میاد منم گفتم سینه بد مامان با دستاش سینه هاشو گرفت گفت از اینا خوشت میاد منم با سر گفتم اره که مامان گفت میخوای بهشون دست بزن و دستمو گرفت گذاشت رو سینه هاش و منم یه کم سینه هاشو مالیدم و مامان دوباره کیرمو گرفت و گفت حالا با این چیکار کنیم و شروع کرد به مالیدن کیرم و هر از چند گاهی هم کیرمو می مالید به رون و لا پاش یه یک دقیقه ای اینکارو کرد که ابم اومد که همه ریخت رو رون مامان بد اون شب یه بار هم با مامان رفتم حمام که اونجا هم مامان واسه من جلق زد ولی تقریبا تا یک ماه دیگه کاری نکردیم و کار من شده بود با شورتهای مامان جلق زدن تا اینکه یه شب من که تو اتاقم (خونه دوبلکس بود و اتاق من بالا و اتاق مامان و پدرم طبقه پایین) دراز کشیده بودم مامان اومد یه سری بهم زد گفت میخواستم ببینم خوابی یا نه که من گفتم خوابم نمیاد که مامان گفت باید زود بخوابی فردا مدرسه داری که منم گفتم مامان میشه بقلم بخوابی که مامان گفت عزیزم اخه باید برم بابات منتظره گفتم چرا خندید گفت بابا تم میخواد با من از اون کارها بکنه و دوباره خندید گفت یه بار نیای فوضولی کنی و بد منو بوسید و درو بست رفت پایین . من که کنجکاو شده بودم و به کل خواب از چشمام پریده بود تصمیم گرفتم برم پایین ببینم میتونم چیزی ببینم بد چند دقیقه در اتاقمو اروم باز کردم رفتم بیرون اومدم که از پله ها برم پایین صدای مامان و بابارو شنیدم چشمام که به تاریکی عادت کرد دیدم در اتاق مامان و بابا یه مقدار بازه ترسیدم و پایین نرفتم که شنیدم مامان اروم میگه بخور کسمو و ناله میکنه بد مدتی شنیدم که مامان گفت بسه بکنش تو و یه صدای اخییی از مامان اومد و بیشتر شد فهمیدم بابا داره مامانو میکنه صدای مامان بیشتر شده بود و ناله میکرد منم شهوتی شدم رو پله ها ایستادم کیرمو در اوردم و شروع کردم به مالیدن مامان اهو ناله میکرد و صدای چلپ چلوب برخورد کس مامان و کیر بابامو میشنیدم بد صدایی نشنیدم و بد صدای بابام اومد که میگفت الهام برگرد و بد صدای جیغ مامانو شنیدم و دوباره اخ و اوخش خونه رو گرفت مامان ناله میکرد و میگفت اخ کونمو پاره کردی و بد هم صدای بابامو شنیدم که گفت الهام سوراخت هر روز تنگتر میشه و صدای خندشونو شنیدم و یهو ساکت شدند منم سریع برگشتم اتاقم و دراز کشیدم و یه جلق حسابی زدم و خوابیدم.بدها دیگه با مامانم کاری نکردم و مامان هم زیاد بهم رو نمی داد ولی کماکان پیش من لخت میگشت و کار منم شده بود جلق زدن بیاد مامان. تا اینکه تابستون شد و من امتحانامو دادم و دیپلم گرفتم .و تابستون قرار شد که مامان و بابا برن انگلیس که کارهای منو ردیف کنن که واسه تحصیل برم اونجا . و من موندم تهران و قرار شد مامان بزرگم بیاد پیش من خلاصه یک ماه گذشت و مامان بابا برگشتن و گفتن که کارهای منو انجام دادن و واسم تو یه اپارتمان یه سوییت گرفتن که یه پیره زنه بغلش اپارتمان داره و قراره به من هم برسه و من باید از اخر مرداد ماه همراه پدرم برم لندن. یه روز نزدیک رفتنم که پدرم خونه نبود مامان منو صدا کرد گفت کیان جان میخوام یه چیزهایی بهت بگم و بد شروع به نصیحت من کرد که مواظب باشم دنبال مواد مخدر نرم و کم شیطونی کنم و اخر سر هم گفت کیان جان اونجا بری شاید با خیلی از دخترها دوست بشی ولی مواظب باش که حتما از کاندوم استفاده کنی و از این کس شعر ها که همه مامان بابا ها میگن خلاصه من رفتم و پدرم کارهامو ردیف کرد و برگشت ایران زندگی من تو لندن شروع شد و میرفتم دانشگاه و خونه و کم کم با چند نفر دوست شدم و کلا بهم خوش میگذشت و در این حین هم هفته ای یکی دو بار با مامان و بعضی وقتها هم با پدرم چت یا تلفنی صحبت میکردم سال اول گذشت و عید مامان و پدرم اومدن لندن و 20 روز موندن که من بعلت دانشگاه کمتر فرصت دیدنشونو داشتم خلاصه 3 سال گذشت و هر سال و گاهی سالی دو بار مامان و پدرم میومدن و بهم سر میزدن و من هم تو این مدت همه چیزو به مامان میگفتم و مامان از دوست دخترهام سوال میکرد تو این سه سال 5-6 تا دوست دختر عوض کرده بودم و تو سکس خیلی حرفه ای شدم کیرم هم دیگه بزرگ شده بود و یه 18 سانتی میشد وارد سال چهارم که شدم اپارتمانمو عوض کردم و یه اپارتمان بزرگتر اجاره کردم که بقل اپارتمانه من یه زن مجرد 43 ساله اهل اکووادور بنام امیلیا زندگی میکرد کم کم با امیلیا دوست شدم و طوری شد که هفته ای چند بار با هم سکس داشتیم و من بجرعت میتونم بگم بهترین کسی که تو زندگیم دیدم و از سکسش لذت بردم همین امیلیا بود . از یه طرف خیلی جذاب بود و از طرفی هیکلش منو یاد مامان می انداخت بطوری که هر وقت باهاش سکس میکردم یاد مامان میافتادم ولی همیشه خجالت میکشیدم به مامان بگم که با یه زن دوست شدم تا اینکه یه روز که با مامان چت میکردم ازم پرسید دوست دختر داری یا نه که منم گفتم اره و مامان پرسید که من هم گفتم با یه زنه 43 ساله دوست هستم من فکر میکردم مامانم عصبانی بشه یا منو سرزنش کنه ولی تو جوابم نوشت حتما خیلی باید خوب باشه که تو باهاش دوستی میکنی و منم کلی ازش تعریف کردم که مامان گفت عکسشو واسم سند کن و من هم یکی از عکسهای امیلیا رو واسش فرستادم مامان یه نگاهی کرد گفت اره خیلی خوشگل و خوش هیکله لابد خیلی بهت میرسه و بد هم گفت از زیر لباس مشخصه خیلی سینه های توپی داره و بد نوشت عکس لخت ازش نداری گفتم نه ولی میتونم ازش بگیرم برات ایمیل کنم که مامان گفت اره چند تا عکس ازش بگیر برام بفرست . و بد هم نوشت قربونه پسر خوشگلم برم که دلم واست تنگ شده خوشم میاد مثل بچگیت هنوز شیطونی و چشمت دنباله زنهاست و ادامه داد این امیلیا خانم هم حتما یه چیزی ازت دیده که ولت نمیکنه منم که پر رو شده بودم گفتم اره تو گلوش گیر کرده که مامان گفت فکرشو میکنم الان دودولت چی شده حتما گیر میکنه و ادامه داد اون چیزی که بچه بودی نشون میداد بزرگتر بشی چی میشه و سریع از من خداحافظی کرد و رفت من تو چند روز اینده دوباره فکرو ذهنم شده بود مامان و با بهانه های مختلف چند تا عکس لخت ازامیلیا گرفتم و دو تا هم عکس لخت از خودم و امیلیا گرفتم که تو یکی از عکسها بقل امیلیا طوری نشستم که کیرم کاملا معلوم بود .با دلهره زیاد عکسهارو واسه مامان ایمیل کردم و منتظر جوابش بودم که بد 3 روز مامان واسم یه ایمیل زد و نوشته بود کیان جان عکسهارو دیدم و باید بگم امیلیا خیلی زن سکسی و خوش هیکلی هست مخصوصا سینه هاش و کونش خیلی قشنگن و در ضمن باید بگم که اون عکس لختی هم که از خودت فرستادی خیلی باهال بود ناقلا چیکار کردی دور از چشم من اونقدر بزرگ شده .ایمیلو که خوندم دوباره یاد دوران بچه گیم افتادم که با مامان شیطونی میکردم و از اینکه مامان هنوز رابطشو با من تو اینجور مسایل حفظ کرده بود خوشحال شدم تو جوابش نوشتم مامان خوشحالم که واسه دوستی من با امیلیا منو سرزنش نکردی و خوشحالم وقتی عکسهارو دیدی ناراحت نشدی در ضمن من خیلی دوستت دارم و دلم برات تنگ شده اخر ایمیل هم نوشتم مامان تو هم اگه میتونی برام عکس بفرست. اونشب بفکر مامان دو بار امیلیارو کردم و روز بد که از دانشگاه اومدم دیدم مامان برام ایمیل زده و نوشته بود شیطون چه عکسی از مامانت میخوای معمولی یا مثل عکسهای شما ؟منم سریع جوابشو دادم و نوشتم مثل عکسهای ما بد اون هر روز کار من شده بود ایمیل چک کردن ولی تا یک هفته خبری نشد تا اینکه یه شب مامان زنگ زد اول احوالپرسی کرد و اخر سر هم گفت ایمیلتم چک کن گفتم مامان چی فرستادی گفت خودت میبینی. من سریع کامپیوتر رو روشن کردم و ایمیلمو باز کردم که دیدم مامان 4 تا عکس از خودش فرستاده بود بقدری ذوق زده شده بودم که سریع عکسهارو عوض میکردم و با اشتیاق نگاه میکردم عکس اول مامان یه لباس خواب مشکی توری پوشیده بود با یه شورت قرمز و رو پله های خونمون نشسته بود و سینه هاش از زیر لباس خواب معلوم عکس دوم با همون لباس خواب و بدون شرت که یه وری ایستاده بود و کونش معلوم.عکس سوم با یه شورت و سوتین صورتی توری که رو تخت خوابیده بود و پاهاشو از هم باز کرده بود و عکس چهارم هم رو تخت نشسته وبند سوتینش رو پایین کشیده طوری که نصف سینه هاش افتاده بودن بیرون من حدود 1 ساعت عکسهارو نگاه کردم و دو بار جلق زدم و تصمیم گرفتم واسه مامان ایمیل بزنم و براش تو میسینجر پیغام بذارم و نوشتم : مامان مرسی از عکسات خیلی خوشگل شدی و سکسی خوش بحال بابا و بد نوشتم دلم برات تنگ شد عکسهارو دیدم و سند کردم که یهو چراغ مامان روشن شد و جوابمو داد و نوشت خوشت اومد از عکسها گفتم ا مامان انلاینی گفت اره بابات رفت بیمارستان شیفته منم حوصلم سر رفته بود گفتم عکسات حرف نداشت بد گفت حالا من بهترم یا امیلیا جونت که منم نوشتم خوب تو بد نوشت قربون اون پسرم برم و بد پرسید که از کدوم عکس بیشتر خوشم اومده منم گفتم همه ولی ای کاش کاملا لخت بودی گفت شیطون تو که منو بارها لخت دیدی گفتم اره ولی اون ماله 4-5 سال پیش بود و بد گفت مواظب باش عکسارو کسی نبینه گفتم نه خیالت راحت و بد مامان گفت شیطون دیگه عکس از خودت نداری و یه شکلک در اورد گفتم مامان مثل اینکه تو هم خوشت اومدها مامان نوشتمگه بدت میاد مامانت ببینه که منم گفتم مامان عکس ندارم ولی بخوای میتونی با وب کم ببینی که مامان گفت خیلی بی حیا هستی خوب نشون بده ببینمش منم سریع پا شدم یه شورت سفید نیمه توری داشتم پوشیدم وب کمو روشن کردم و با شورت نشستم جلو دوربین مامان یه کم قربون صدقم رفت و گفت قربون اون هیکل پسرم برم و بد گفت پاشو ببینم منم ایستادم مامان نوشت وای من قربونت برم چه شورت قشنگی پوشیدی و منم دستمو گذاشتم رو کیرم که تقریبا نیمه شق بود مامان یه چند ثانیه ای چیزی ننوشت و بد نوشت حالا نمیخوای درش بیاری و منم شورتمو دادم پایین و کیرمو انداختم بیرون مامان چیزی نمی نوشت که من نوشتم مامان چطوره مامان نوشت کیان خوابه گفتم تقریبا بد گفت اگه سیخ بشه چی میشه که من یه مقدار کیرمو مالیدم و کم کم کیرم شق شد مامان هیچی نمینوشت ومن کیرمو جلو وب کم می مالیدم و از اینکه مامان الان داره کیرمو میبینه بخودم میلرزیدم بد مامان نوشت این امیلیا اینو خورده که ول کنت نیست این چطور تو کسش جا میشه (این برای اولین بار بود که از مامان کلمه کس میشنیدم و بیشتر تحریک شدم) منم در جوابش نوشتم پس نمیگی چطور تو کونش جا میشه و یه علامت خنده فرستادم مامان گفت پسر بد از کونم میکنیش منم گفتم اره مامان که مامان نوشت تصور این که یه همچین چیزی بره تو کونم گریم میگیره باورم نمیشد که مامان این حرفارو میزنه و متوجه شدم که خیلی تحریک شده و نوشتم مامان دوست داشتی پیشت بودم مامان نوشت که چیکار کنی گفتم هیچی مثل اون موقع ها برام بمالی مامان جوابی نداد و منم دوباره کیرمو تو دستم گرفتم و میمالیدم مامان نوشت تو الان واسه من داره میمالیش منم نوشتم پس واسه کی که مامان نوشت پر رو فکر نمیکنی من الان دلم بخواد باباتم نیست چیکار کنم که من نوشتم خوب توهم بمال که مامان نوشت خیلی بی حیا شدی دستم بهت برسه میدونم چیکارت کنم و سریع نوشت که باید برم بخوابم خوابم میاد و خداحافظی کرد و رفت .من که شهوتی شده بودم زنگ زدم به امیلیا و رفتم پیشش و بیاد اینکه مامانو میکنم از کون کردمش . چند روز بد مامان زنگ زد و گفت شاید یک ماه دیگه برای 2 ماه بیاد انگلیس بمونه و بد پدرم بیاد که با هم برگردند.من که این خبرو شنیدم از خوشحالی دو روز نمیتونستم بخوابم. خلاصه روز موعود رسید و من رفتم فرودگاه و مامانو اوردم خونه کلی خوش و بش و از این حرفها که امیلیا اومد که به مامان خوش امد بگه یه 1 ساعتی نشستو بد چون باید میرفت سر کار رفت منو مامان هم رفتیم بیرون شام خوردیم شب برگشتیم خونه مامان گفت میره دوش بگیره و رفت منم نشستم تلوزیون نگاه کردم تا مامانم اومد بیرون وگفت حالا من کجا باید بخوابم گفتم فقط من تو اتاقم تخت دارم میخوای من میام رو زمین میخوابم تو راحت باش که مامان یه سری به اتاقم زد وگفت این تخت که بزرگه با هم میخوابیم تازه دلم برات تنگ شده باید امشب بقلم بخوابی و رفت تو اتاق لباس عوض کرد و گفت میخواد بخوابه منم سریع رفتم تو اتاق که دیدم مامان دراز کشیده و ملافه رو کشیده روش منم رفتم ملافه رو کنار کشیدم و دراز کشیدم که مامان منو بقل کرد و کلی قربون صدقم رفت و گفت چه بزرگ و خوش هیکل شدی دیگه من پیشت مثل یه دختر بچه 18 ساله میمونم و گفت خوب اقا کیان حالا واسه مامانت وبکم میدی و خندید که من گفتم خودت خواستی ببینی که مامان گفت اره خودم خواستم ببینم و دوباره بقلم کرد و منم دستمو انداختم دوره کمرش و بقلش کردم گفتم مامان ناراحت شدی وبکم نشون دادم گفت نه شیطون فقط تا صبح نخوابیدم گفتم چرا نخوابیدی گفت تو هم اگه تنها باشی یه نفر بهت وبکم لخت نشون بده میتونی بخوابی گفتم مامان مگه بابا نبود که مامان گفت ای بابا ما شانس نداریم بابات زیاد زور بزنه ماهی یه بار گفتم پس چیکار میکنی که مامان دوباره بقلم کرد و حرفی نزد و احساس کردم که خودشو بیشتر چسبوند بهم و منم دستمو بردم دور کمرش و از زیر لباس خواب شروع کردم کمرشو مالیدن مامان هم دستشو گذاشته بود رو سینم و با موهای سینم بازی میکرد کم کم پاهامو چسبوندم بهش و کاملا چسبیدم به مامان که گفت انگار منو با امیلیا اشتباهی گرفتی گفتم مامان تو خیلی باهالتری از امیلیا که مامان گفت مثلا کجام باحالتره و منم با پر رویی دستمو بردم تو شرتش و گذاشتم رو خط کونش گفتم اینجات مامان گفت ای شیطون هنوز دست از این کارهات بر نداشتی ولی اعتراضی به اینکه دستم رو کونش بود نکرد منم همونطور اروم کونشو میمالیدم بد مامان گفت یاد اونروزها افتادم که بچه بودی برات میمالیدم گفتم من همیشه بیاد اون روزها هستم ای کاش الانم میشد که مامان خندید گفت دوست داری بمالمش منم سرمو گذاشتم رو سینهاش گفتم اره که مامان گفت پس پاشو لخت شو ببینمش منم پا شدم بقل تخت ایستادم شلوارک و شورتمو کشیدم پایین مامان نگاه کرد گفت کیان با این چیکار کردی و خودشم اومد لبه تخت نشست مامان یه لباس خواب صورتی کوتاه پوشیده بود که وقتی نشست لباسش بالا رفت و من شورت توری سفیدشو دیدم مامان دوباره سرشو بالا اورد و یه خنده ای کرد و دستشو انداخت کیرمو گرفت و شروع کرد مالیدن من نگاهم به سینه و شورت مامان بود و گفتم مامان میشه شورتتو در بیاری مامان کیرمو ول کرد و با کمرش خوابید رو تخت و پاهاشو داد بالا و شورتشو در اورد من داشتم منفجر میشدم سالها بود که کس مامانو ندیده بودم واقعا زیبا بود بالای کسش مو داشت ولی کسش تمیز تمیز مامان پاهاشو باز کرد گفت خوبه من که گیج شده بودم نشستم رو تخت و فقط نگاه میکردم بد مامان پا شد پشت کرد به من لباس خوابشو در اورد چراغ اتاقو خاموش کرد و یه چراغ دیواری روشن کرد اومد بقلم نشست و دوباره کیرمو گرفت دستش منو خوابوند و شروع کرد به مالیدن و گفت حالا میفهمم که این امیلیا چرا اینقدر دوست داره و لنگشو داد رو پام با دستش کیرمو میمالید به رونش من هم دستمو بردم گذاشتم رو سینه هاش و شروع به مالیدن کردم هیچ حرفی بین ما ردو بدل نشد و بد چند دقیقه گفتم مامان تو چی دوست داری مامان که منو نگاه نمیکرد گفت عزیزم هر چی تو دوست داری وکیرمو ول کرد پاهاشو باز کرد و به کمر خوابید من جلوتر رفتم دستمو گذاشتم رو کسش و شروع به مالیدن کردم مامان دستشو گذاشته بود رو چشماش و هر از چند گاهی یه اهی میکشید در همون حال بهم گفت کس امیلیارو هم فقط میمالی که من خندیدم گفتم نه و اروم سرمو بردم رو کسش و زبونمو کشیدم رو کسش مامان یه اه بلندی کرد و منم با ولع شروع کردم کسشو لیسیدن کم کم اومدم پایین تر و رونهاشو لیسیدم بد برش گردوندم و خط کونشو لیسیدم مامان کاملا حشری شده بود و بلند تر اهو ناله میکرد پس از لیسیدنه کونش من که خسته شده بودم بقلش دراز کشیدم و مامان برگشت موهاشو انداخت رو صورتش و کیرمو گرفت گذاشت تو دهنش نمیدونم هیچ وقت فکر اینکه یه روز مامانم برام ساک بزنه رو نمیکردم از یه طرف قلبم به شدت میزدو از طرف دیگه لذتی رو تجربه میکردم که هیچوقت نچشیده بودم مامان سرشو اورد بالا موهاشو داد کنار نگام کرد گفت عزیزم حالا چیکار دوست داری بکنی من که یه کم باز خجالت میکشیدم گفتم تو هرچی دوست داری مامان بلند شد با کسش نشست رو کیرم و اروم سر کیرمو داد تو کسش چشماشو بست یه اخ بلندی کرد و شروع به تلمبه زدن کرد دیگه از خودش بیخود شده بود و بلند بلند داد میزد و میگفت حالا کس کدوممون بهتره بگو منم که واقعا حشری حشری بودم گفتم تو تو مامان چند بار بالا پایین کرد خوابید پاهاشو داد بالا و انگشتشو کرد تو کسش منم روبروش نشستم و کیرمو تا دسته کردم تو کسش مامان دیگه فقط داد میزد و میگفت ابتو نیاری بکن بکن نمیدونم چقدر زمان گذشت شاید 4 دقیقه یا بیشتر و خودم تعجب میکردم چرا ابم نمیاد مامان که سرو صداش بلند تر شده بود یه اه بلندی کشید و ارضا شد و احساس کردم که کسش کاملا خیس شد بد چند بار تلمبه زدن گفت بیا رو سینم بشین منم نشستم و مامان کیرمو گذاشت لایه سینه هاش و هر بار که از لای سینه هاش بیرون میومد یه لیسی با زبونش میکشید من خیس عرق شده بودم و مامان محکم کیرمو لای سینه هاش میمالید که یهو ابم ریخت لایه سینه و گردن مامان با دستش تا اخرین قطره ابمو خالی کرد من خودمو انداختم رو تخت و مامان سرشو اورد یه لب کوچیک از من گرفت و گفت بلاخره مامانتو کردی شیطون و بلند شد گفت پاشو بریم حموم و رفتیم حموم اومدیم بیرون و لخت دراز کشیدیم ولی هیچ حرفی با هم نزدیم شاید عذاب وجدان بودو یا احساسی بود که واقعا توصیفش سخته صبح من پا شدم رفتم دانشگاه و بد از ظهر اومدم خونه مامان نشسته بود تلویزیون نگاه میکرد رفتم پیشش نشستم با هزار بد بختی گفتم مامان ناراحتی مامان گفت نمیدونم فقط از صبح فکر میکنم ایا باز کسایی هستند که مثل ما اینکارو کرده باشن گفتم مامان حتما هست ما نمیدونیم و مامان گفت تو لذت بردی گفتم راستشو بخوای خیلی بد گفتم تو چی مامان گفت منم خیلی خیلی و بد ادامه داد اگه دو نفر با هم سکس دارند و راضی هستند این حرفها بی معنی هست مثلا تو قبایل افریقایی که زنو مرد و پسرو خواهرو برادر لخت میگردند گناه نیست و بد پا شد گفت نسکافه میخوری گفتم اره و رفت واسم نسکافه اورد و نگام کرد گفت اقا پسر خوشگله من برنامه امشب شما چیه منم خندیدم گفتم امشب نوبت کونته که مامان خودشو لوس کرد گفت نه کیان میدونم بکنی تو میمیرم گفتم نه نمیشه مامان اومد بقلم نشست دستشو انداخت گردنم و لبمو بوسید گفتم میخوای الان گفت چی گفتم سکس و ایستادم شلوارمو دادم پایین کیرمو اوردم بیرون مامان یه نگاهی کردو گفت ای شیطون باز منو از راه بدر کردی و افتاد بجون کیرم بد من مامانو برگردوندم شلوار استرجشو دادم پایین کونشو لیسیدم و همونطور ایستاده کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش یه فشاری دادم که سر کیرم رفت تو مامان یه جیغی کشید گفت وای مردم وکونشو داد عقب تر و کیرم تا نصفه رفت تو کونش و تلمبه زدن من شروع شد مامان فقط اخ میکرد منم با یه دستم کونشو گرفته بودم و با دست دیگم سینه هاشو چنگ میزدم یهو احساس کردم ابم میاد و کیرمو تا ته فشار دادم و ابمو خالی کردم تو کونش مامان که دستش رو کسش بود و میمالید گفت در نیار در نیار دارم ارضا میشم و با یه اخ بلند ارضا شد . بد اونشب ما چندین بار هم با هم سکس داشتیم و من خیلی کم به امیلیا سر میزدم و اونم چون میدونست مامانم پیشمه کمتر میومد تا اینکه سه هفته بعد پدرم اومد و بعد دو هفته با مامانم برگشت ایران.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a2%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176916</post-id>	</item>
		<item>
		<title>وقتی زن سن بالا حشری میشه هیچ چیز نمیتونه جلو کس دادنش رو بگیره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b2%d9%86-%d8%b3%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%87%db%8c%da%86-%da%86%db%8c%d8%b2-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%88%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b2%d9%86-%d8%b3%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%87%db%8c%da%86-%da%86%db%8c%d8%b2-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%88%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 25 Oct 2019 09:13:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آسفالت]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبان]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اینجاست]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینهمه]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشتگاه]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[باگریه]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بحثمون]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگمو]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بودسرمو]]></category>
		<category><![CDATA[بودسلام]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمیشه]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[پادگان]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیشو]]></category>
		<category><![CDATA[ترسناک]]></category>
		<category><![CDATA[توگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[چادرشو]]></category>
		<category><![CDATA[چراگفت]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[چرخیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[حالتون]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتش]]></category>
		<category><![CDATA[خبردار]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوداگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[خیلییی]]></category>
		<category><![CDATA[دادمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[درمونگاه‬]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالت]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زدگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[زندانی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[سربازای]]></category>
		<category><![CDATA[سفیدشو]]></category>
		<category><![CDATA[سلاممو]]></category>
		<category><![CDATA[شدهمنم]]></category>
		<category><![CDATA[شدیگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[شمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[صمیمیت]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگترین]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکش]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کنمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گوشاشو]]></category>
		<category><![CDATA[گوشواره]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لیوانو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانشم]]></category>
		<category><![CDATA[محافظت]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مروارید]]></category>
		<category><![CDATA[مشروبه]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلش]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میبرمت]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میچسبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوایم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواین]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورن]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میرسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میریختم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکوبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمونه]]></category>
		<category><![CDATA[مینداخت]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناخونای]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[نخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[ندارمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نکشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگفتگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبینی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نوشابه]]></category>
		<category><![CDATA[نیستگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[هالیوود]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واحساس]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادن]]></category>
		<category><![CDATA[وایساده]]></category>
		<category><![CDATA[وخودشو]]></category>
		<category><![CDATA[ودوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[ومسخره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ولی قرار بود با خودش فیلم سکسی بخوریم.گفتم: سیگار چی؟ چیزی نگفت.گفتم: هرکاری من میکنم تو هم باید بکنی؟سرشو از رو شونم برداشت و آروم گونمو بوسید سکسی وگفت: آخه دوست دارم میخوام مثل تو شاه کس باشم با تو یکی شم.گفتم: با این کارا؟! چرا همه رو ول کردی فقط منفی کونی ها رو [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>ولی قرار بود با خودش فیلم سکسی بخوریم.گفتم: سیگار چی؟ چیزی نگفت.گفتم: هرکاری</h2>
<p>من میکنم تو هم باید بکنی؟سرشو از رو شونم برداشت و آروم گونمو بوسید سکسی وگفت: آخه دوست دارم میخوام مثل</p>
<h3>تو شاه کس باشم با تو یکی شم.گفتم: با این کارا؟! چرا</h3>
<p>همه رو ول کردی فقط منفی کونی ها رو گرفتی. اگه راست میگی ورزش کن تنبل خانم.آخه من 5 سال بود</p>
<h4>کونگ جنده فو کار میکردم البته نه حرفه ای فقط واسه</h4>
<p>اینکه ورزش کنم و از طرفی پستون هم ورزش رزمی خیلی دوست داشتم.گفت: ببخشید گلم ازم ناراحت نشو.گفتم: از دست تو</p>
<h5>ناراحت نیستم کوس یعنی نمیتونم از دست کسی که اینقدر دوسش</h5>
<p>دارم ناراحت بشم. از دست خودم ناراحتم واسه اینکه اینهمه تاثیر منفی روت گذاشیم.با خودم گفتم بهتره بحثو عوض کنم.گفتم: آخه تا سکس داستان حالا خودتو تو</p>
<h6>آینه دیدی؟ آخه کسی میتونه از یه فرشته ایران سکس به این</h6>
<p>قشنگی ناراحت شه؟ و تندی پیشونیشو بوسیدم.گفت: مرسی وپاشد واسم یه لیوان دیگه ریخت و آورد. لیوانو یه سره یا به قول معروف یه ظرب رفتم بالا و لیوان و گذاشتم رو میز کوچیک کنار تخت.دستاشو گرفتم و کشیدمش تو بغلمو خوابیدم رو تخت اونم روم بود پاهام از تخت اویزون بود. سرشو گذاشت رو سینم منم بازوهاشو نوازش میکردم.سرش داغ بود انگار تب داشت ولی دستاش سرد بود.گفتم: چرا بازوهات یخ کرده ؟گفت: همیشه همینطوریم.گفتم: عوضش من همیشه تنم داغه و با کف دستام رو بازوهاش میکشیدم که گرم شه.من تو مشروب خوردن جنبه ام بالاست و هیچوقت مست پاتیل نمیشم البته همیشه حواسم هست و زیاده روی نمیکنم ولی به غول بچه ها مشروب حروم کنم یعنی وقتی همه مست میشن من عین خیالم نیست.ولی اونشب داغ شدنم از مشروب نبود. واسه اینکه اولیین باری بود که دختری رو تو آغوشم گرفته بودم اونم دختری که اینهمه دوستش داشتم. بهش گفتم: الهه کاش هیچ وقت از تو آغوشت بیرون نیام اصلا میخوام همینجا تو بغلت بمیرم.گفت: دور از جونت ما تازه میخوایم با هم زندگی کنیم چرا حرف مرگو میزنی؟گفتم: زندگی من تویی بدون تو زندگی نیست اصلا دنیا نیست هیچوقت ازم جدا نشو.گفت: مگه دیوونه ام حالا که پیدات کردم بزارم بری؟؟؟؟ البته دیوونه هستم ولی دیوونه توام.دستامو بردم زیر بغلش و کشیدمش بالاتر و همینطور که لبامو به لباش نزدیک میکردم گفتم: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.تا لبامون تو هم قفل شد نا خدا گاه محکمتر به خودم فشارش دادم تو اون لحظه واقعا میخواستم اینقدر فشارش بدم که با هم یکی شیم.زبونش که فرستاد تو دهنم دیوونه شدم چرخوندمش و اومدم روش دیگه دست خودم نبود تند تند گونه هاشو میبوسیدم و لیس میزدم و همینطور زیر گردنشو نفساش تند شده بود. چشمم به گوشش افتاد که یه گوشواره گرد مثل مروارید ولی سبز رنگ بهش بود. پایین گوششو کردم تو دهنم با گوشوارش و شروع کردم به مکیدن که دیدم صداش درومد یه اه خیلی کشدار با نفسش که میداد بیرون کشید و چشماشو بست. زبونمو کردم تو گوشش دیدم انگار تنش به لرزه افتاد و ناخونای هر دوتا دستاشو کشید رو کمرم.خیلی دوستش داشتم و از اینکه میدیدم دارم اینطوری بهش لذت میدم خیلی کیف میکردم. تو اون لحظه اصلا لذت بردن خودم واسم مهم نبود. فقط دوست داشتم لذت بردن اونو ببینم.فهیدم رو گوشاش خیلی حساسه حسابی گوشاشو خوردم و هر بار که می خواستم برم رو اون گوشش مسیرمو با بوسه طی میکردم وصد البته یه توقفی هم روی لباش میکردمدوست داشتم سینه هاشو که الان به سینه من چسبیده بود بمالم ولی میترسیدم ناراحت شه نمی خواستم فکر کنه بی جنبه ام و میخوام سریع برم سر قضایای سکس و&#8230; گفتم بهتره حدو نگه دارم از طرفی هم داشت طوری تو بغلم بال بال مزد و نفس میکشید که منم تحریک شده بودم.چون توی عرض تخت بودیم و اون پاهش از تخت بیرون بود چرخیدم رو تخت و مثل پر کاه بلندش کردم و آوردمش رو خودم ودوباره لب تو لب شدیم با این تفاوت که الان اون روی من وبود و پاهاشو دوطرفم باز کرده بود و من قشنگ کسشو رو کیرم حس میکردم و اونم کیر شق شدمو راحت احساس میکرد چون آروم کسشو میمالید بهش.لبمو جدا کردم و با دستام سرشو یه کم گرفتم عقب صورتش داغ بود و چشماش خمار شده بود یه کم تو چشاش نگاه کردم بهش گفتم: اگه میشد یه جوری داد میزدم دوووووست دارم که همه بشنون. چشاشو بست فکر کنم خجالت کشید یا.. نمیدونمولی میدونستم تا همونجاشم به خاطر مشروبه که اینطوری باهم اومده چون هنوزم بعد از این همه مدت ازم خجالت میکشید.دو باره لبشو رو لبم گذاشتم وای اگه 1سال هم لبشو میخوردم سیر نمیشدم.دیدم باز داره رو کیرم کسشو تکون میده منم آروم آروم شروع کردم به ظربه زدن به کسش کمرمو بلند میکردم میچسبیدم بهش اونم با قوسی که رو کمرش مینداخت رو کیرم بالا و پایین میکشید کسشو. دیدم داره حرکاتش تند تر میشه منم سریع لبشو ول کردم و شروع کردم به خوردن گوشش تازه اون موقع بود که دهنش آزاد شد و صدای ناله هاش تو اتاق پیچید ریتم حرکاتمون لحظه به لحظه تندتر و محکمتر میشد که بعد از 2 دقیقه یه اه کشدار کشید و شل شد و ولو شد روم.با دیدن ارضا شدنش انگار دنیا رو بهم دادن. گونشو میبوسیدم و همینطور که موهاشو نوازش میکردم. تو گوشش میگفتم که چقدر دوسش دارم وووو&#8230;چند دقیقه که گذشت یه کم حالش جا اومد چرخیدواومد کنارم لپمو برسید و گفت: مرسی.بعد سرشو گذاشت رو سینم.یه دفعه گفت: وای چقدر قلبت تند تند میزنه چه صدایی داره و گوششو گذاشت رو قلبمگفتم :میدونی چرا صدای قلبم زیاده؟ چون عاشقه و قلبی که عاشقه واسه دو نفر می تپه.خزید بیاد بالا لبمو ببوسه که پاش خورد به کیرم که هنوز حسابی شق بود.گفت: تو خوبی؟خودمو زدم به اون راه وگفتم: مرسی شما خوبین مامان اینا خونواده همه خوبن؟گفت: وای عزیزم ببخشید من خیلی خود خواهم حتما الان خیلی سختته؟گفتم: نه گلم من خوبم.نمی خواستم جلو تر برم نمیخواستم عشق پاکم با این مسائل قاطی شه. الان خیلی زود بود. من الهه رو بدون سکس و این چیزا دوست داشتم درسته از هیکل قشنگ و چهره زیباش لذت میبردم ولی عشقم به خاطر خودش بود نه ظاهرش و سکس. البته من معتقد بودم سکس یکی از چیزهاییه که عشق رو خیلی محکمتر میکنه صمیمیت و زیاد میکنه ولی الان زود بود واسه سکس.چند وقت قبلش یه ایمیل داشتم که عکس زیبا ترین هنر پیشهای زن هالیوود از قدیم توش بود زنهایی که تو دوره خودشون شاید هزارن نفرعاشقشون بودن فقط به خاطر ظاهرشون یا شایدم هنر یا شهرتشون. کنار هر کدوم از عکسا یه عکس از پیریشون بود که خیلی زشت شده بودن حتی بعضیاشون ترسناک بودن.مگه ظاهر هر فردی چند سال زیبا میمونه که آدم بخواد توسط قیافش شریک رندگی و عشق واحساس و&#8230;خودشو پیدا کنه.واسه اینکه بی خیال شه گفتم: راستی بابات اینا نیان؟یه دفعه خودشم ترسید گفت: وای خوب شد گفتی بزار یه زنگ بزنم به موبایل بابام ببینم.و رفت تو سالن سمت تلفن.منم تازه یه نگاه به اتاقش انداختم تو همون نور مهتاب دیدم کلی گل رز سفید خشک شه رو سکوی بالای تختش گذاشته. عاشق رز سفید بود و منم هر موقع میدیدمش یه تک شاخه رز سفید بهش میدادم رفتم بالای تخت نشستم گلا رو خیلی قشگ چیده بود کنار هم مثل یه نیم دایره و ساغه همشون با هم جمع شده بودن و رفته بودن لای یه دفتر که حدس زدم شاید دفترچه خاطراتش یاشه. میشه گفت اون گلا به شماره تمام قرارامون بود. خیلی کنجکاو بودم ببینم دفترچه خاطراته یا نه و اگه هست از من چی توش نوشته.تو همون حال از در اومد تو و گفت: یادگاریاتو از جونمم بهتر حفاظت میکنما.خندیدم وگفتم: قربون تو برم که خودت قشنگترین گلی ولی به خاطر منم که شده از خودت بیشتر محافظت کن گلم.بعدش گفتم: خوب چی شد؟ بابات چی گفت؟قیافش رفت تو هم و گفت: مادر بزرگمو بستری کردن و به خیر گذشته بابام گفت دارن حرکت میکن سمت خونه.گفتم: وای خوب شد زنگ زدیا. بعدش بلند شدم پنجره رو باز کردم گفتم کولر رو روشن کن بوی سیگار بره. منم زودی برم تا آبرو ریزی نشده.رفت کولر رو روشن کرد و اومد گفت بابام سیگار میکشه زیاد تابلو نیست بوش بعدم چسبید بهم گفت: مرسی که اومدی به من که خیلییی خوش گذشت ولی تو اذیت شدی.گفتم: جوجه من مگه میشه پیش تو بود و اذیت شد؟ لبشو بوسیدم و با هم رفتیم سمت سالن موقع راه رفتن دیدم دلم خیلی درد میکنه میدونستم واسه اینه که ارضا نشدم و خودمونی بگم شق درد بدی داشتم. واسه همین نا خوداگاه یهکمی خم شدم ولی به روی خودم نیاوردم.ولی الهه زودی فهمید گفت: چیه چیزیت شده؟منم به سختی خودمو جمع کردمو گفتم: نه سرم یه کم تیر میکشه. میشه یه مسکن بایه لیوان آب بهم بدی؟بیچاره هول کرد و بدو رفت تو آشپزخونه و منم روی مبل یه نفره کنارم نشستم.چند لحظه بعد الهه اومد کنارم زانو زد و قرص رو داد دستم نگرانی تو نگاش موج میزد.سریع قرصو خوردمو لیوان آبم پشتش کامل خوردم خیلی تشنمم بود برگشتم گفتم: مرسی.دیدم پقی زد زیرگریه وسرشو گذاشت رو زانوم و های های.گفتم: دیوونه چت شد؟ من که هنوز نمردم که اینجوری اشک میریزی وسط هق هق گفت: خیلی دوووسسسست دارم.بلندش کردم بغلش کردمو گفتم: من بیشتر ولی اگه بودن من باعث گریه تو بشه میرم پشت سرمم نگاه نمیکنما.زودی خودشو جمع وجور کرد لبمو بوسید لبش شور شده بو از اشک چشاش.گفت: غلط کردم نرو.گفتم: دور از جونت حالا واسم یه کم بخند جوجه. همیشه بهش میگفتم تو جوجه منی.یه لبخند زد.گفتم اینجوری نه و یه کم قلقلکش دادم.خلاصه کلی مسخره بازی در آوردم و قلقلکش دادم تا خندید.گفتم: حالا شد. حالا با خیال راحت میرم تا بابات اینا نیومدن.گفت: من میترسم.گفتم: نترس جوجوی من اصلا من میرم سر خیابون میزنگم بهت با هم صحبت میکنیم تا بابات اینا بیان.لباشو بوسیدم و سریع زدم بیرون دیگه دل دردمو فراموش کرده بودم هنوز زود بود قرصه بخواد اثر کنه ،تا تلفن سر کوچه رو دویدم بهش زنگ زدم هنوز گوشی یه زنگ نخورده بر داشت گفت: عاشقتم.گفتم دیوونه اگه کس دیگه بود چیکار میکردی؟گفت: لوس نشو آخه این موقع؟!کفتم: الهه؟گفت: جانم؟همون موقع نور چراغ به ماشینو دیدم که اومد سمتم.گفتم: ماشین بابات سوزوکی سفیده دیگه؟گفت:آره.گفتم: پس الفرار بدو تو تختت که اومدن.یه جیغ آروم کشید و گفت: وای شانس آوردیما.گفتم: آره بدو کولرم خاموش کن.خدا حافطی کردم ورفتم سمت پادگان.ساعت یک ونیم بودرسیدم دم پادگان دیدم دو تا از سربازای دژبان شق و رق سر پستشون وایسادن. شستم خبردار شد که یه خبریه رفتو جلوتر دیدم یه ماشین جلو دفتر دژبانی وایساده آروم رفتم جلو و دستم گذاشتم رو لبم رو به اون سرباز سمت چپیکه یعنی ساکت به اونم منو میشناخت ولی یه دفع ایست کشید فهمیدم سرهنگ باز رسی اونور وایساده و منو دیده واسه همینم این بنده خدا مجبور شده بود ایست بده.خلاصه بماند که چه اوضاعی شد آخرم 48 ساعت بازداشت شدم و فرستادنم بازداشتگاه همش 2 هفته از خدمتم مونده بود و تا اون موقع اضافه خدمت نداشتم قرار بود 2 روز بعدشم برم واسه مرخصی پایان دوره و بعد برم کارتمو بگیرم.ولی اگه ده سالم زندانی میشدم به دیدن الهه میارزید.وقتی که از بازداشت اومدم بیرون اولین کاری که کردم به موبایل الهه زنگ زدم جواب نداد. اولش گفتم حتما نمیتونسته صحبت کنه رفتم تو آسایشگاه امیر نبود و منم تا دو روز لغو مرخصی بودم. تا شب دو بار دیگه زنگ زدم جواب نداد .شب امیر اومد و گفت: بابا این الهه منو مریمو کشت اینقدر گریه کرد، میگفت همش تقصیر منه که بردنش زندان یه جوری میگفت انگار آدم کشتی و رفتی حبس ابد!گفتم: خوبه حالا شلوغش نکن همه که مثل تو بی مرام نیستن جای احوال پرسیته نمیبینی از حبس اومدم؟ واقعا میگن حبس واسه مرده راست میگنا شما زندونی نکشیده ها چه میفهمین؟امیر یه لگد زد در کونم گفت جمع کن کاسه کوزه تو.گفتم: امیر الهه موبایلش جواب نمیده یه زنگ به مریم بزن بگو باهاش تماس بگیره خبر بده.رفتیم سمت تلفن کارتیهای پادگان و امیر زنگ زد به مریم مریم گفت از صبح جواب تلفن منم نداده گفتیم: زنگ نزدی خونشون؟گفت: چراولی جواب نمیدن.خیلی نگران شدم دوباره زنگ زدم به موبایل الهه ولی خاموش بود.تا فرداش مثل مرغ پرکنده بال بال میزدم. هرچی هم زنگ میزدیم خبری از الهه اینا نبود تو اون دو روز هیچی نخوردم رنگم مثل گچ دیوار شده بود. عصر فرداش تو آسایشگاه از هوش رفتم چشامو که باز کردم تو درمونگاه پادگان بودم و یه سرم هم به دستم بود.سرمو یه کم بلند کردم امبر از روی صندلی اونور بلند شد اومد سمتم گفت:دیوونه چرا همچین میکنی با خودت؟گفتم: امیر چه خبر از الهه؟یه کم حالت صورتش عوض شد و گفت: به مریم زنگ زده گفته: مادر بزرگش فوت کرده و اونام رفتن کرج.گفتم: پس چرا موبایلش جواب نمیده؟گفت: خونه جا گذاشته.بعدشم امیر منو نشوند و گفت حالا بیا این کمپوتو بوخور یه کم جون بگیری سرمت که تموم شد ببرمت خونه.همینطور که داشتم میخوردم ناخودآگاه اشکام میومد نمیدونم چرا باورم نمیشد حرفای امیرو.امیر گفت:خجالت بکش مرد که گریه نمیکنه یعنی یه سرم انقد درد داره آقای رزمی کار؟اصلا واسه همین سوسول بازیاته که جناب سرهنگ گفته بندازینش بیرون.گفتم: مسخره اصلا حس و حال شوخیای بی مزتو ندارماجون من خفه خون بگیر.امیر گفت: نه بابا جدی میگم.اینم برگه مرخصیت گفته تا روز کارت پیدات نشه اینورا. تسویتم خودم ردیف میکنم حالا پاشو بریم خونه.دو روز تو خونه بودم ولی از الهه خبری نشده نبود. اصلا نمیتونستم بخوابم همش کابوس میدیدم، به امیر گفته بودم که اگه الهه با مریم صحبت کرد بگه من موبایلم روشنه و بهم زنگ بزنه. ولی خبری نشد تا اینکه امیر زنگ زد و گفت: میام دنبالت بریم بیرون یه چرخی بزنیم.گفتم: بی خیال اصلا حسشو ندارم.خلاصه زور زورکی اومد دنبالم وقتی سوار ماشین شدم دیدم مریمم هست عقب نشسته بودسلام کردمو گفتم: ببخشید پشتم به شماست دیگه کیسه بکس پشت و رو نداره. مریم همیشه به من میگفت کیسه بکی آخه من و امیر مثل آدمبزاد که حرف نمیزدیم همش یه مشتی لگدی چیزی با هر جملمون به هم میپروندیم.مریمم جواب سلاممو داد ولی خیلی آروم و بدون هیچ لبخندی چیزی. انگار بغض داشت تو گلوش. چشماشم قرمز شده بود.همیشه منو مریم که به هم میرسیدیم از همون اول هی با هم کلکل میکردیم ومسخره بازی در میآوردیم الهه و امیر هم بهمون میگفتن شماها مثل هوو میموننین. گفتم: حالتون خوبه؟ با سر جوابمو داد. به امیر نگاه کردم گفت: یه کوچولو بحثمون شده چیزی نیست.گفتم: میخواین من نیام؟ امیر سریع حرکت کرد گفت: نه بابا بشین.گفتم: حالا کجا میخواین برین؟امیر گفت: مریم دلش گرفته میخوایم بریم یه سری سر خاک مامانش.گفتم: خدا رحمتش کنه پس واسه همین گریه کردین.مریم دوباره زد زیر گریه و چادرشو کشید جلو صورتش.یهو دلم گرفت خیلیی دلتنگ الهه بودم با اون حالی هم که از مریم دیدم نمیشد ازش سراغ الهه رو گرفت.امیر 20 دقیقه ای ساکت بود و داشت رانندگی میکرد خیلی تو فکر بود. دیکه نزدیکای بهشت زهرا بودیم. گفتم: امیر چتونه شماها؟ خیر سرمون اومدیم بیرون دلمون باز شه یه کم.امیر گفت: یه چیزی هست باید بهت بگم ولی نمیدونم چجوری.یدفه تنم یخ کرد گفتم: الهه چیزیش شده؟امیر سرشو تکون داد. گفتم: کجاست؟ تو رو خدا نگین که داریم میریم بهشت زهرا.امیر یه قطره اشک از چشماش سر خورد اومد پایین یه دفعه همه جا سیاه شدجلو چشم.به هوش اومدم چشامو باز کردم دیدم امیر داره میزنه توگوشم و اسممو صدا میزنهکنار ماشین رو زمین نشسته بودم و تکیه داده بودم به ماشین لباسم خیس خیس بود فهمیدم امیر آب پاشیده تو صورتم تا بهوش بیام. یه چسر بچه اونور وایساده بود داشت نگام میکرد یه شیشه نوشابه خوانواده خالی هم تو دستش بود.از این گل فروشای کنار اتوبان بهشت زهرا بود دوید رفت سما سطلش که پر گل بود همشم گلای رز سفید.گلا که دیدم چهره الهه اومد جلو چشام.بغضم ترکید دستامو گرفتم جلو صورتم و مثل بچها زلر میزدم.امیر دستشو گذاشت رو شونم باگریه گفت:پاشو جان امیر.گفتم: امیر چی شد آخه چرا؟گفت: مادر بزرگش فوت کرده بود.داشتن میرفتن کرج سرعتشون خیلی زیاد بوده که تصادف میکنن. الهه و باباش که جلو بودن سر تیر میرن مامانشم تو کماست.داد زدم:دیدی امیر؟ دیدی چه به روزم اومد؟ آخه چراااااا؟ و به هق هق افتادم با ناله گفتم:میخوام برم پیشش.امیر بلندم کرد و گفت الان میبرمت پاشو.یه دفعه مثل دیوونه ها امیرو هل دادم و دویدم سمت اتوبان میخواستم خودمو بندازم جلو ماشینامیخواستم خودمو بکشم، نمیخواستم برم سر خاک الهه میخواستم راستی راستی برم پیشش.یه دفع یه دستی از پشت دور شکمم حلق شد و انداختم زمین.امیر بود. گفت مگه دیوونه شدی؟همینطوری که سرمو به گوشه آسفالت اتوبان میکوبیدم وگریهمیکردم گفتم: چرا دیوونه نشم؟ همه کسم زندگیم و دیگه صدام در نیومد. صدای مریمو شنیدم که کنارم نشسته بود و با صدایی که از ته چاه در میومد میگفت: تو رو به روح الهه قسمت میدم یه دقیقه آروم بگیر نمیخوای که اون تو رو تواین حال ببینه؟گفتم: تو رو خدا به امیر بگین ولم کنه بزاره منم بمیرم برم پیش الهه.مریم گفت: به روح الهه قسمت دادم اگه براش ارزش قائلی پاشو بریم پیشش.آروم نشستم با خودم گفتم یعنی الان روح الهه اینجاست؟ چقدر زود آدما روح میشن و بقیه به روحشون قسم میخورن. گریم قطع شده بود گیج ومنگ رفتم سوار ماشین بشم درو باز کردم چشمم به اون پسره گل فروش افتاد داشت نگام میکرد. رفتم سمتش امیر اول فکر کرد باز میخوام برم سمت اتوبان دوید سمتم ولی وقتی دید دارم میرم پیش گل فروشه کنارم اومد.نمیتونستم حرف بزنم دست کردم کل رزهای سفیدشو جدا کردم آوردم بیرون.گفت آقا بدین بپچمش براتون سرمو تکون دادم یعنی نمیخواد. بر گشتم سمت ماشین امیر پول گلها رو حساب کرد و بدو اوم سمت ماشین.رفتیم سر خاک الهه گلا رو پهن کردم رو قبرش دیگه نه اشک میریختم نه میتونستم حرف بزنم. فقط زل زده بودم به قبرش&#8230;. چند ماه بعد مریم دفتر خاطرات الهه رو داده بود به امیر تا بده به من .مادر الهه داده بودش به مریم و گفته بود انگار تو فقط میشناسی عشق دخترمو.و اون دفتر شد تمام داراییم.صفحه آخرش نوشته:&#8221;ساعت یک شب بود که عشقم از آغوشم جدا شد و رفت انگار دنیام رفت انگار از دنیا رفتم نمیدونم چرا حس میکنم دیگه نمی بینمش&#8221;پایان</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b2%d9%86-%d8%b3%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%87%db%8c%da%86-%da%86%db%8c%d8%b2-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176847</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان بلون عاشق کرده شدنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 19 Sep 2019 01:02:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[اختیارم]]></category>
		<category><![CDATA[استقبال]]></category>
		<category><![CDATA[اعتمادش]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اونطرف]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بدترین]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنش]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفش]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جانانه]]></category>
		<category><![CDATA[‫جاهامونو]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چندسال]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولشو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاهشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشکده]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دربیار]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[روابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتشو]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[شهریور]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامران]]></category>
		<category><![CDATA[کلیدشو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکتره]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[لیسانس]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامان]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوشو]]></category>
		<category><![CDATA[ماهرانه]]></category>
		<category><![CDATA[مخلفات]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میترکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونن]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکرده]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکه]]></category>
		<category><![CDATA[نشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخورم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[ورزشکاری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/tcLSQAju5JqfEFg6kI0XUA/009/635/590/1280x720.10.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="مامان بلون عاشق کرده شدنه" title="مامان بلون عاشق کرده شدنه" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>اتفاق افتاد رو براتون تعریف فیلم سکسی کنم. قد و وزنم هم 180 و 80 . با یه قیافه معمولی و بدن تقریبا ورزشکاری . کیرم هم سکسی 20 سانته. من بچه یکی از شهرهای شاه کس استان زنجان هستم. اما الان تبریز درس میخونم و ترم 4 فوق لیسانس هستم. من کونی یه دختر [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/tcLSQAju5JqfEFg6kI0XUA/009/635/590/1280x720.10.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="مامان بلون عاشق کرده شدنه" title="مامان بلون عاشق کرده شدنه" decoding="async" /></p><h2>اتفاق افتاد رو براتون تعریف فیلم سکسی کنم. قد و وزنم هم 180</h2>
<p>و 80 . با یه قیافه معمولی و بدن تقریبا ورزشکاری . کیرم هم سکسی 20 سانته. من بچه یکی از</p>
<h3>شهرهای شاه کس استان زنجان هستم. اما الان تبریز درس میخونم و</h3>
<p>ترم 4 فوق لیسانس هستم. من کونی یه دختر عمو دارم به اسم سولماز. که 4 سال از من کوچیکتره. من</p>
<h4>از جنده بچگی خیلی دوسش داشتم و باهاش هم خیلی صمیمی</h4>
<p>بودم یه دختر واقعا خوشگل و پستون دوست داشتنی. سولماز دختر خیلی درس خونی بود و دندان پزشکی قبول شد. چون</p>
<h5>خونه ما کوس نزدیکه دانشگاه اونا بود خیلی میدیدمش و چند</h5>
<p>بار تا دم در خونمون هم رفته بودم باهاش اما چون خونه درهم برهم بود تعارفش نکرده بودم بیاد تو. اصلا هم سکس داستان تو نخ سکس</p>
<h6>باهاش نبودم. ولی شدیدا دوسش داشتم. اولین باری ایران سکس که اومد</h6>
<p>خونه ما اینطور شد که ساعت 8 به بعد رسیده بود خوابگاهشون و راش نداده بودن. به من زنگ زد منم گفتم بیاد. دوست دخترم هر روز خونه ما تلپ بود اما از شانس من 1 هفته ی بود که بهم زده بودیم. اومد خونه و منم کلی ازش استقبال کردم. براش شام آماده کردم و میوه خریدم و مخلفات که تو این چندسال دانشجویی اینطور به خودم نرسیده بودم. شب قرار شد بخوابیم گفتم که خونمون کوچیکه و با میز کامپیوتر و میز تحریر و کمد لباسام و میز تلویزیون کلا 3 نفر به زور میتونن اونجا بخوابند. جاهامونو به فاصله 1 متر از هم انداخته بودیم و خوابیدیم . چون شعله بخاری زیاد بود دیدم شب پیراهنش رو درآورد. صبح روم یه سنگینی احساس کردم و از خواب بیدار شدم دیدم سولماز پاش رو انداخنه روی من. البته از بچگی عادت داشت شبا اصلا راحت نمی خوابید و هی غلت میخورد.منم باید میرفتم سر کار ( یادم رفت بگم 5شنبه جمعه ها کلاس دارم بقیه روزا تو یه شرکت مشغولم) پاشو بلند کردم بذارم اونطرف ، از خواب بیدار شد . یه لحظه ترسید ولی دید که من کاملا بی احساس عمل کردم ترسش رفع شد. بعد از اون روز چون اعتمادش به من بیشتر شده بود هفته ای دوبار میومد پیشم. منم باهاش صمیمی تر شده بودم و موقع اومدن و رفتن همدیگرو بوس میکردیم. البته بگم اون موقع هم اصلا به سکس فکر نمیکردیم مثل خواهر و برادر بودیم. تا اینکه یه روز با دوستام که رفته بودیم بیرون سولماز به من زنگ زد که میاد خونه ما. منم گفتم تو برو خونه من شب میام. بهش کلید داده بودم و حتی بعضی از کتابهاشو خونه من گذاشته بود. خلاصه با بچه ها رفتیم بیرون و 3 نفری یه عرق سگی 1.5 لیتری خوردیم. من جنبم تو عرق خوردن زیاده اما لامصب نمیدونم چی بود که هممونو کله پا کرد. به زور خودمو رسوندم خونه دیدم سولماز جونم شام آماده کرده . گفتم نمیخورم و نشستم یه گوشه اصلا حالم دست خودم نبود. یه لحظه دیدم خم شد از زمین یه چیزی برداره چشم به کونش افتاد. تا حالا اصلا به اون دید نگاش نمیکردم. اما دیگه اصلا تو خودم نبودم. رفتم در رو قفل کردم .رفتم از پشت چسبوندم بهش . گفت چیکار میکنی که زدمش زمین و شلوارش رو به زور از تنش در آوردم داشت گریه میکرد اما من اصلا توجهی نمیکردم. همه بدنشو مثل حیوون میخوردم. اونم فقط گریه میکرد. شرتشو هم به زور در آوردم یه کسی جلوم سبز شد مثل هلو. خواهش میکرد التماس میکرد کامران اینکارو نکن . ولی من یه تف سر کیرم زدمو کردم تو کونش. سرش که رفت تو جیغ زد ولی من جلوی دهنشو گرفتم و تا ته کردم توش. ضجه میزد ولی من تند تند تلنبه میزدم تا اینکه آبم اومد همینطور روش دراز کشیدم . بیچاره فقط داشت گریه میکرد. یه لحظه به خودم اومدم دیدم صبح شده و من لخت روی سولماز دراز کشیده بودم. تازه یدم افتاد شب چه غلطی کرده بودم. سولماز بیچاره هم تو اون وضعیت خوابیده بود کنارم. بلند شدم هی تو سر خودم میزدم که ای خدا این چه کاری بود که من کردم. فکر کنم یه ساعتی بود که نشسته بودم و هیچ کاری نمیکردم. بغض گلومو گرفته بود و نمی تونستم گریه کنم. دیدم سولماز از خواب بیدار شد بهش سلام دادم جوابمو نداد. رفت لباساشو پوشید خواست بره ولی در قفل بود. خواست با کلیدش بازش کنه کلیدشو گرفتم. بهش گفتم غلط کردم اختیارم دست خودم نبود. گفت بیخود بیا درو باز کن من برم. منم خواهش کردم بمون برات توضیح میدم. گفت چی رو توضیح میدی؟ مثل وحشی ها گرفتی منو کردی حالا میگی من توضیح میدم. رفتم دستشو گرفتم نشوندم کنارم . بهش گفتم ببین سولماز عزیزم من اصلا به دید سکس بهت نگاه نمی کردم و نمی کنم اما دیشب اختیارم دست خودم نبود . دیدم زد زیر گریه . گفت میدونی چقدر دوست داشتم اما با این کارت باعث شدی من ازت متنفر بشم. گفتم تو رو خدا ، تو رو روح پدرت این دفعه رو ببخش دیگه تکرار نمیشه. اونم بعد از کلی اصرار من قبول کرد که این کارم به خاطر مستی بود و قول داد از من کینه نداشته باشه. گفت کلیدو بده میخوام برم. منم بلند شدمو یه بوس از لپش کردمو کلیدشو دادم بهش. تقریبا یه هفته به تماس های من جواب نمیداد. بعد از یه هفته رفتم جلوی دانشکدشون . وقتی منو از دور دید خواست بره اونطرف که جلوشو گرفتم. بهش گفتم مگه بهم قول نداده بودی ازم کینه نداشته باشی. اونم گفت ازم کینه ای نداره ولی نمیخواد زیاد طرف من بپلکه. شب باز بهش زنگ زدم جواب نداد. باز فرداش صبح کارمو زمین زدم رفتم جلوی در دانشکده شون. وقتی اومد و منو دید گفت تو بازم اومدی . گفتم سولماز وقتی تو رو نمی بینم خوابم نمی بره. آخرش راضی شد به تلفنام جواب بده. یه هفته تمام به نظرم 50 تومن فقط شارژ گرفتم باهاش حرف زدم. کم کم روابطمون عادی شد . مثلا با هم میرفتبم می گشتیم و قدم میزدیم. تا اینکه یه روز عصر ساعت 5 بهم زنگ زد گفت شب میاد خونه ما. منم رفتم کلی وسایل برای شام آماده کردم و میوه خریدم . ساعت 8 بود رسید خونه ما. اومد تو خواستم طبق عادت روشو ببوسم که آورد لبشو گذاشت رو لبم. باورم نمی شد. یه لحظه مات موندم. دیدم دستشو دور گردنم قفل کرد و شروع به خوردن لبام کرد. منم چون خواستم لذت ببره شروع به خوردن لباش کردم. 2 3 دقیقه ای از هم لب گرفتیم . دستشو انداخت تی شرتم رو درآورد. بعد شلوارم رو. دیدم که کار اینجوری پیش میره گذاشتمش رو میز تحریر. شروع کردم لباشو خوردن. بعد اومدم پایین تر گردنشو خوردم. تو اوج لذت بود. مانتوشو در آوردم. دیدم یه تاپ قرمز خوشگل با یه شلوار تنگ پوشیده . تاپشو کندم. سوتین نبسته بود. دو تا سینه خوشگل گرد افتادن جلوم. منم شروع کردم به خوردنشون اون هم گفت گلم همش مال توئه بخور. یه 5 دقیقه ای خوردمشون و بعد شلوارشو به سختی کشیدم پایین. شرتش با سوتینش ست بود. از روی شرت شروع به لیسیدن کسش کردم. صداش تا اسمون میرفت. شرتش رو درآوردم. پاهاشو از هم جدا کردم شروع به لیسیدن کسش کردم. با زبونم چوچولشو فشار میدادم. اونقدر کوسشو لیسیدم دیدم یه لحظه موهامو کشید و یه جیغی زد و ارضا شد. آبش ریخت تو دهنم. گفتم تو ارضا شدی پس من چی؟ گفت بسپارش به من. شلوارمو از تنم دراورد. از روی شرت کیرمو لیس میزد . منم چون یه آدمه دیر انزال هستم و به خاطر همون دیروز دکتر بودم داشتم میترکیدم ولی آبم هنوز نمیومد. شرتمو دراورد و شروع به ساک زدن کرد. خیلی ماهرانه این کارو انجام میداد. بعد ها ازش شنیدم یه هفته با خیار تمرین میکرده قبل اون روز. بعد از چند دقیقه گفتم دارم میام اونم سرعتشو بیشتر کرد و همه آبم رو ریختم دهنش. نامردی نکرد و همشو قورت داد. بعدش شروع به لب گرفتن کردیم که دیدم یه کرم از کیفش در آورد. منم کار خودمو فهمیدم کرمو از دستش گرفتم . اول یکمی با زیونم ک.نشو لیس زدم بعدش کرم رو مالیدم. یکمی دیگه برام ساک زد تا کیرم راست شد . یواش یواش کردم تو کونش. معلوم بود خیلی درد داشت اما حال میکرد. بعد از اینکه کیرم کامل رفت توش شروع به تلنبه زدن کردم . 20 دقیقه تو چند حالت مختلف کردمش. گفتم آبم میاد. گفت دربیار بریز رو سینه هام. منم همش رو ریختم رو سینه هاش . دیدم خواست با زبونش لیس بزنه ولی نتونست. من خودم سینه هاش رو خوردمو یه لب جانانه ازش گرفتم. بعد از اون اتفاق هفته ای 3 یا 4 بار باهمیم و میگردیم. اما هر هفته 5 شنبه ها سکس داریم. این ترم هم درسم تموم میشه و با وامی که گرفتم و کمک بابام یه آپارتمان رو پیش خرید کردم. اگه خدا بخواد شهریور سولماز جونم رو عقد میکنم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/tcLSQAju5JqfEFg6kI0XUA/009/635/590/1280x720.10.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2496</post-id>	</item>
		<item>
		<title>پستون گنده خوشگل کیر کلفت آفریقایی پیدا میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%82%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%af/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%82%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 18 Sep 2019 05:48:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[کاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[وایسته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[کار خونه بود . باید فیلم سکسی بگم که پسر خاله م بچه شماله .دو سه روزی بود که خونه ما بود و از اونجا که شوهرم سکسی تو فامیل کاملا بهش اعتماد داشت وداره شاه کس خیلی با ما راحت بود تا اون شب که من تنها با پسرم داشتم از کونی خونه مامانم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>کار خونه بود . باید فیلم سکسی بگم که پسر خاله م بچه</h2>
<p>شماله .دو سه روزی بود که خونه ما بود و از اونجا که شوهرم سکسی تو فامیل کاملا بهش اعتماد داشت</p>
<h3>وداره شاه کس خیلی با ما راحت بود تا اون شب که</h3>
<p>من تنها با پسرم داشتم از کونی خونه مامانم می رفتم خونه که به مامانم گفت خاله نزار تنها بره بگو</p>
<h4>وایسته جنده منم با هاش می رم شبه اخه. بدش ما</h4>
<p>باهم رفتیم خونه پسرم رو که پستون خوابوندم بهش گفتم اگه می ترسی بیام پیشت بخوابم .اخه اون شب بدجور تو</p>
<h5>کف یه کوس کیر بودم اونم گفت باشه فقط داوود شوهرمو</h5>
<p>می گفت نیاد یه وقت فکر بد کنه !!!! گفتم نه بابا اون تا فردا 9 صبح کارخونهست .گفت خواب چه بهتر سکس داستان من که دوست</p>
<h6>داشتم با دختر خالهم بخوابم توی دلم بهش ایران سکس گفتم پرو</h6>
<p>خجالت نمی کشه تو کف منه!!!!! ولی از این حرفش خوشم اومد.وقتی که من دراز کشیدم اومد بغلم دستش رو کرد توی موهام بعدش از یه بوسه به لپم زد من که منتظر بودم با یه حرکت رفتم روش و شروع کردم به در اوردن لباساش اونم دست اندخت کرست و شورت منو در اورد بعدش چند تا لب ازهم گرفتیم انصافا از داوود بهتر سکس می کرد وقتی که داشت کوسمو می خورد اونقدر باحال بود که تا بحال ارگاسم نشده بودم بعداز نیم ساعت از ماساژ و خوردن کسم که گذشت دیدم نباید جلوش کم بیارم شروع کردم به ساک زدن کیرش بزرگتر از شوهرم بود توی دهن که گذاشت وقتی تا ته فرو کرد احساس کردم دارم خفه میشم بعد از 20 دقیقه ساک زدن بالاخره ابش اومد چه اب داغی بود بعد شروع کردش کاندومشو در اوردن بهش گفتم تو کاندوم از کجا اوردی ؟؟ گفتش ادم بیاد پیش دخترخالشو موقع سکس کاندوم نداشته باشه .جوابمو درستو حسابی نداد!!!!!!!! بعدش کیرشو فرو کرد تو کسم .از جلو از عقب سرپا هر جور که فکر بکنی انگار که سکس من بود واسه خودش بعدش که نزدیک بود ابش بیاد کاندومشو در اورد و بهم گفت برگرد من که برگشتم دیدم خوابید روم بعدش سوراخ کونمو پیدا کرد رو 5 دقیقه داشت تلمبه می زد اونقدر درد داشتم من تا حالا حتی به داوودم کون نداده بودم بعدش ابشو ریخت تو ی کونم گفت بزار اینجا بمونه تا وقتی رفتی حموم یادت باشه که کون گشاده تو مدیون منی .حالا از ماجرای اولین سکس ما 5 سال می گذره من از شوهرم جدا شدم و با پسرم تنها زندگی می کنم هر وقتم که هوس می کنم به پسر خالم می گم که بیاد خونه خالیه .بهش گفتم اگه بخواد زن بگیره باید اجازه بده من لز زنش باشم تا بازم بتونم با حاش سکس کنم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%82%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176295</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس سه نفره باحال با میلف های حشری</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Aug 2019 03:12:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ابروریزی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انتهای]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتر]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بابامه]]></category>
		<category><![CDATA[باورتون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بدونید]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برداری]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگواری]]></category>
		<category><![CDATA[بفرسته]]></category>
		<category><![CDATA[بودالبته]]></category>
		<category><![CDATA[بودخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[بودمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[پایدار]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدن]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تحقیقات]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعریفی]]></category>
		<category><![CDATA[تعطیلات]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تکراری]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جاهایی]]></category>
		<category><![CDATA[جریانات]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[جنتلمن]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[‫چشمتون]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانومم]]></category>
		<category><![CDATA[خجالتی]]></category>
		<category><![CDATA[خداییشم]]></category>
		<category><![CDATA[خدمتتون]]></category>
		<category><![CDATA[خشکشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونه]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانها]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[درخواست]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دکترای]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتامون]]></category>
		<category><![CDATA[دوتاییمون]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دوهفته]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[رفتماز]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتای]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[شناختمش]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادن]]></category>
		<category><![CDATA[فرمودن]]></category>
		<category><![CDATA[فکرکردم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدن]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[کارامون]]></category>
		<category><![CDATA[کارخونه]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کردخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردنبا]]></category>
		<category><![CDATA[کلاسمون]]></category>
		<category><![CDATA[کلنجار]]></category>
		<category><![CDATA[کنماین]]></category>
		<category><![CDATA[کونمون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گروهی]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفتی]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمتی]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره]]></category>
		<category><![CDATA[مشخصات]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[موندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نامفهوم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارممن]]></category>
		<category><![CDATA[نداریممن]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نسکافه]]></category>
		<category><![CDATA[نظراتتون]]></category>
		<category><![CDATA[نظرتون]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نیومدی]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[واسشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[پیش که من دانشجوی کارشناسی فیلم سکسی برق بودم.اینم بگم که تا اخرشو نخوندین نظر ندین.اگر هم اشکالی در نگارش بود باید به بزرگواری خودتون ببخشید اخه سکسی دفعه اولی است که داستان می نویسم شاه کس .اگر خواستاتین و موافق بودید قسمت های بعدیش رو هم مینویسم.خوب کس و شر بسه کونی شروع کنیم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>پیش که من دانشجوی کارشناسی فیلم سکسی برق بودم.اینم بگم که تا اخرشو</h2>
<p>نخوندین نظر ندین.اگر هم اشکالی در نگارش بود باید به بزرگواری خودتون ببخشید اخه سکسی دفعه اولی است که داستان می</p>
<h3>نویسم شاه کس .اگر خواستاتین و موافق بودید قسمت های بعدیش رو</h3>
<p>هم مینویسم.خوب کس و شر بسه کونی شروع کنیم .من کاردانیمو تو شهر خودمون گرفتم و یک سال می گذشت که</p>
<h4>من جنده کارشناسی رو در یک شهری که نزدیک شهر خودمون</h4>
<p>بود شروع کرده بودم.اوایل ترم 3 پستون بودم تو اون ترم سیگنال برداشته بودم (بچه های برقی می دونن چه درس</p>
<h5>سختیه) و کوس سر کلاسمون هم حدود 60 نفر بودن که</h5>
<p>6 یا 7 تاشون دختر بودن .من اصولا اوایل ترم رو نمی رفتم چه برسه که اون ترم بهمن شروع بشه و سکس داستان کلاسا تا عید</p>
<h6>دق لق باشه.طبق معمول بعد عید رفتم اینم ایران سکس بگم که</h6>
<p>یک مغازه تو شهر خودمون باز کرده بودم واسه همین کمتر می رفتم دانشگاه یا اگرم می رفتم اونجا نمیموندم و کلاسم که تموم می شد برمیگشتم ولی خونه داشتم . از ترم پیش با بچه ها که خونه کرایه کرده بودیم همینطور بود و من فقط کرایه می دادم.اولین جلسه که رفتم از بقلیم که اصلا نمی شناختمش پرسیدم این جلسه چندمه: گفتش :این جلسه چهارمه .تعجب کردم گفتم نکنه این استاد یا قیل از اینکه ترم شروع بشه کلاس گذاشته یا تعطیلات عید رو تعطیل نکرده اخه چطور ممکنه.دیگه رفته بودم تو خودم با این درس مشکل و اینکه این همه عقب افتادم چی کار بکنم .گفتم جزوه رو گیر بیارم یک کاریش می کنیم حالا . دو نفر سمت راست و چپم رو که دید زدم دیدم انگار بچه دبستانن یک خط تخمی و درهم می نویسن .گفتم اینطور که نمی شه باید یک جزوه درست و حسابی گیر بیارم.دیگه 2یا 3 هفته ای گذشتو ما جزوه گیر نیاوردیم تا اینکه استاد اعلام کرد می خواد میان ترم بگیره ما که ریده بودیم.اخه 50درصد نمره پایان ترم رو داشت.اهان بگم که تصمیم گرفتم برم از یکی از دخترا بگیرم ولی نامردا همشون با هم میومدن و می رفتم ما هم که خجالتی .خایه نمی کردم برم جلو .گذشتو یک هفته مونده بود به امتحان که من از کلاس قبلیم که زود تر تموم شده بود اموده بودم بیرون و جلوی برد ایستاده بودم که دیدم یکی از دخترای کلاسمون که یک چند باریم نگاش کرده بودم و بد چیزیم نبود تو سالن بود. با خودم گفتم الان موقشه .رفتم جلو و سلام کردم(قلبم تو دهنم تاپ تاپ می کرد)خیلی با گشاده رویی جوابم رو داد گفتم خسته نباشد ، ببخشید جزوتون کامله.گفت اره .گفتم میشه بدین من از روش فتو بزنم گفت اشکالی نداره و جزوشو داد .ما که تو کونمون عروسی میرزا قشم شم بود که جزوه گیر اوردیم.رفتم که فتو بزنم دیدم انتشارات بستس بد جوری تو پرم خورد . اومدم و بهش گفتم گفت اشکالی نداره تا پایان کلاس دستتون باشه فتو که زدید بدین.ما هم ساعت اخر کلاس که داشتیم می رفتیم فتو زدم و جزوشو دادم و رفتم.از اون به بعد چون خیلی با ادب و جنتلمن جوابمو داده بود ازش خوشم اومد.(اخه تو دانشگاه دخترا چند دستن .یک دسته این جنده هان که اگه بگی جزوه بده فکر می کنن می خوای بکنیشون.یک دسته هم چادری های به حساب متعصبن که اگه بگی جزوه بده فکر می کنن نقشه داری براشون .همه جا خوب و بد هست دیگه)ولی این خانوم که بعد فهمیدم اسمش نگار &#8230;&#8230;..هست از این دسته ها نبود .خیلی خوشگل بود (از نظر من)و چادری و خیلی محترم.اینم بگم من از خانواده نسبتا مذهبی هستیم و بابام تو شهر خودمون مسئول یک ادارست و واسه همین من دنبال زید بازی نمی رفتم شایدم بلد نبودم .امتحان نکرده بودم هیچ وقت.خوب تو کلاس که بودیم استاد حضور و غیاب نمی کرد اول جلسه یک کاغذ می داد و اسامی رو روش می نوشتیم. منم که به حساب بچه مثبت و درس خون بودم (البته نه اونقدر که شما فکر می کنبد) جلو می نشستم و کاغد رو بعضی وقتا اول به من می داد استاد و اسم اول رو من مینوشتم.واسه همین خانم نگار&#8230;&#8230;..اسم من و فامیلم رو بلد بود (بعدا کشف کردم).بگذریم من از این خانوم خوشم اومد و توسط یکی از بچه ها که نفوذ داشت تو اموزش و داستان رو براش نعریف کرده بودم تونست شماره خانم نگار&#8230;&#8230;. برام در بیاره از پروندش .خوب داشتم کم کم عاشق متانت و خوشگلی نگار می شدم.دیگه باید نظرم رو واسه اولین بار به یک دختر می گفتم. (دختر ندیده نبودم ها از افرادی که وقتی دختر می بینن دماغشون اسفالتا رو خیس می کنه) .در این بین با دوستم که هم خونم بود و دکترای زید بازی از دانشگاه کمریج رو داشت مشورت کردم و گفت زنگ بزن و از این کس و شعرا .ولی زیاد به حرفاش اعتماد نکردم اخه نمی تونستم مثل اون سریع مخ بزنم و فک الکی بزنم پشت تلفن.واسه همین یک چند روزی با خودم کلنجار رفتم تمام فکرام رو کردم تا به این جمع بندی رسیدم که بهش اس ام اس بدم.این کار رو کردم و تو اس ام اسم نوشتم من فلانی هستم و از &#8230;&#8230;&#8230;..شما خلاصه خوشم اومده اگه مشکی نیست نظرتون رو بگین .یک 3 ساعتی گذشتو جواب نداد که به یک بار حر دلم ریخت پایین (اینم بگم که بعد از اینکه دیدم جواب نداد از کارم پشیمون شدم ولی چی فایده)بله صدای اس ام اس گوشیم بود .چشمتون روز بد نبینه نگار خانم بودن با یک متن نسبتا بلند.توش نوشته بود باید فکر کنه و بعدش خبرشم می ده و الان شهر خودشونه و نمی تونه جواب منو بده و از این حرفا.ما که داشتیم جلو جلو چشن سیسمونی بچه می گرفتیم با بچه ها.من اونو واسه زید بازی نمی خواستم و خودشم اینو فهمیده بود .یک چند هفته ای گذشت و امتحان ها هم تموم شد بود .(اینم بگم که من اینطوری نوشتم از روز جزوه تا الان 5 ماه گذشته ها)تابستون بود منم در مغازه بودم اخه کارم جوریه که تابستون ها خیلی سرمون شلوغه. ساعتای 10 صبح بود که گوشیم زنگ خورد .شانسم گرفت بابام در مغازه نبود اگر نه می فهمید که یک خبریه .رنگم مثل گچ سفید شده بود .درست فکر کردین بعد از چند هفته نگار خانوم بودن و تلفن من همین طور زنگ می زد و من قفل کرده بودم که چی کار کنم . خلاصه جواب دادم.دیدم یک صدای نازی میگه سلام. شناختم صداشو خودش بود و بعد از احوالپرسی گفت باید ببخشید که من چند هفته ای شما رو بی جواب گذاشتم. گفت من منظورتون رو از همون اول فهمیدم و باید فکر می کردم و الان به این جمع بندی رسیدم و خدمتتون تماس گرفتم .خوب بعد از کلی رد و بدل شدن صحبت ها گفت که من مشکلی با درخواست شما ندارم.من حدود 3 یا 4 ماهی با هم ارتباط داشتیم و تو این چند ماه چیزایی رو کشف کردم که شاید باورتون نشه مثلا اینکه 1 سال قبل که من و اون وارد دانشگاه شده بودیم اون منو دیده بود و از من خوشش اومده بوده و حتی در مورد من تحقیقات میدانی هم کرده بوده که چه طور ادمیم و زید باز هستم یا نه. اینم بدونید که به تمام بچه های دانشگاه نه گفته بود و حتی یک انگشتر هم دستش می کرده که من خر ندیده بودم.اگر نه که نمی رفتم جلو.خلاصه عشق من به نگار و اون به من روز به روز بیشتر می شد. اون حدود 2 سال بوده که منو می خواست و من هم 1 ساله بود که عاشقش بودم.بعد از این مدت کاسبی من هم به لطف خدا رونق گرفتو یک ماشین خریدم (فکر نکنیند لامبورگنی خریدم ها نه)و دستم کاملا می رفت تو جیبم. از این موضوع هم ناراحت بودم که به هم محرم نیستیم.تا این شد که دوتاییمون تصمیم گرفتیم یک کاری بکنیم .(نکته جالب اینکه بعدها هم خیلی در رسیدن ما نقش بسزایی داشت این بود که ما هر دوتامون باباهامون در یک اداره کار می کردنن. البته بابای اون تو شهر خودشون و بابای من تو شهر خودمون. )من تصمیم گرفتم به خانوادم بگم و این کا رو روزی کردم که از قضا مادر برزگ و پدر برزگم هم خونه ما بودن.رفتم خونه و بدون اینکه مقدمه چینی کنم .گفتم من یکی رو دوست دارم و اینم شماره خونشونه تماس بگیرد و تحقیق کنید ببینید چه طورند. همه خشکشون زده بود الا مادر بزرگم . اخه این طور طرح موضوع واسش تکراری بود و به محضی که گفتم زد زیر خنده و لی بقیه مثل بت داشتن منونگاه می کردن.(اخه داییم همین کار رو کرده بود و واسه همین مادر بزرگم خندش گرفته بود).من که تحمل جو خونه رو نداشتم زدم بیرون و یکم دور زدمو و رفتم در مغازه.شبم نرفتم خونمون اخه خجالت می کشیدم تو چشمای بابام نگاه کنم.از طرفی هم چوم گفته بودم برین تحقیق بابام خیلی خوشش اومده بود .بعدا فهمیدم این موضوع رو .می دونستم که اگه بگم فقط این، یک جیزی از توش در میارنو و دیگه هیچی.تو این مدت هم من با نگار در ارتباط بودم و بهم مشاوره های خوبی می داد.اینم بگم چون من میدونستم که بابای نگار همکار بابامه و ادم خوبیه (اینا رو به طور نامحصوص از زیر زبون بابام کشیدم)گفتم برین تحقیق که مطمعن بودم نمی تونه دیگه مخالفتی توش در بیاد.شب خونه داییم خوابیدم که صبح گوشیم زنگ می زد. فکرکردم نگار گفتم باز این نگار سر صبح چی کارداره.چشمتون روز بد نبینه بابام بود از اداره زنگ می زد . بدجوری ترسیدم جواب دادم و گفت کجایی بچه بیا اداره کارت دارم.اینجا یک جیز رو فراموش کردم بگم خونه که رفتم مشخصات کامل نگار روی یک کاغذ نوشتم و گذاشتم رو اپن و بیرون زدم.توش نوشته بودم دختر چادر و با متانته و من شماره و ادرس خونشو از دانشگاه پرسیدمو و فامیلشم اینه. اینجا بودیم که رفتم اداره .بابام عادت داشت نصیحت ها و حرف هایی که دوست نداشت مامانم بفهمه یا تو اداره می گفت یا تو ماشین.رفتم اداره منشی بابام بدجوری نگاه می کرد معلوم بود بهش گفته بود وقتی من اومدم کسی رو تو راه نده.رفتم تو سلام کردم گفت بشین داشت کارتکس نامه هاشو ورق می زد و امضا می کرد .تموم که شد زنگ زد به منشیشو گفت دوتا چایی بفرسته و بیا کارتکس رو ببره .منشی و ابدارچی اداره به طور همزمان وارد شدن و بعد از انجام کارشون رفتن .حالا من مونده بودم و بابام و اون چشم های خیره شده بابام که معلوم بود خیلی حرف دارن .شروع کرد به حرف زدن من منتظر بودم بگه چرا دیشب خونه نیومدی ولی اصلا نگفت.گفت خوب این بنده خدا کیه .گفتم دختر اقای فلانی . یک لحظه بابام وا رفت و می خواست بخنده ولی جلوی خودشو گرفت.ولی من فهمیدم.بعد چند تا سوال دیگه هم کرد که من جوابشو دادم. و رفتم در مغازه .ظهر که رفتم خونه واسه نهار بابام رو کرد به منو و گفت زنگ زدم و قرار گذاشتم بریم خونشون .من که داشتم شاخ در می یاوردم.بابای من که تا یک کار رو می خواست بکنه تمام جوانب رو باید می سنجید چطور در کمتر از 24 ساعت با رفرنساش کنار اومده وپاسخ مثبت دادن.من که دیگه رو سرم داشتم می دیدم دارن قند می ساوند.نهار رو نفهمیدم چطور خوردم و زدم بیرون.زنگ زدم نگار جواب نداد . یادم افتاد عجب کاری کردم الان باباش خونست .بعد 10 دقیقه دیدم داره زنگ می زنه.جواب دادم و قضیه رو بجایی که من بگم اون داشت می گفت و از حرفای باباش تعریف می کرد که حاج اقای فلانی برای پسرش زنگ زده و منم گفتم خبر می دم و کلی داشته قند تو دهنش اب می کرده. که این موضوع اینقدر واسه من خواشایند بود که دیگه نگفتم بابام بهم گفته به بابات زنگ زده و کلی جفتمون حال کردیم که قضیه از اون چیزی که فکرشو می کردیم داره زودتر پیش می ره.خلاصه&#8230;&#8230;.پدر نگار خانوم که آقای &#8230;&#8230;&#8230;. باشند تماس گرفتنو قرار رو واسه 5شنبه هفته دیگه فیکس کردن که حدود 10 روز فاصله داشت.موعود فرا رسید و تو این 10 روز کلی با نگار کارامون چک کردیم که سوتی ندیم که انگار ما فقط همکلاسی هستیم وهمو خیلی نمی شناسیم و انگار نه انگار که الان 1 سال نیست که دوستیم.گذشتو شب خاستگاری شد و من بابام و مامانم و&#8230;&#8230; رفتیم خونه نگار اینا.بابای من که چونه گرمی داره و هم ادم بسیار خوبیه و تو اداره همه روش عابر بانک باز می کنن شروع کرد از اداره و موضوعات اداری با اقای &#8230;&#8230;&#8230;.حرف زدن که من داشتم کلافه می شدم .اخه 45 دقیقه بود اینا داشتن کس و شر تلاوت می فرمودن. تا اینکه خلاصه لب به موضوع ما رسید . یک چیز نگفتم که داشت یک ابروریزی می شد که بیا و ببین .این نامرد نگار هرچه بهش گفته بودم که سوتی ندی اخرش کاره خودشو کرد تا یکم ما رو حرص بده.موضوع از این قراره که من وقتی چایی باشه و هم نسکافه من نسکافه رو ترجیح می دم و یک نسکافه هست که من خیلی دوست دارم و واسه نگار هم خریده بودم .وقتی قرار شد عروس خانم چایی بیارن واسه همه چایی اورده بود ولی واسه من نسکافه اورده بود . که نمی دونستم اونجا بخندم یا &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;که داشتم می موردم.همونطور که داغ بود خوردم که کسی متوجه این داستان نشه.نامرد تو فنجون چینی ریخته بود و طوری تنظیم کرده بود که فنجون نسکافه رو کسی برنداره .خلاصه پدران لب به سخن گشودنو کار به جایی رسید که گفتن دختر و پسر کمی با هم صحبت کنن . من که خیلی وفت بود منتظر این بودم که به یک بهانه ای یک بیرون برم موضوع جور شد.اخه خیلی فشار روم بود از یک طرف طول دادن بابام از یک طرف پوشیدن کت و شلوار(اخه راحت نیستم .همیشه کافشن و شلوار لی می پوشم) و از یک طرف فکر کار نگار که اگه تابلو می شد چی می شد و&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;. ما رو فرستادن تو یک اتاق که مثلا حرف بزنیم.من نرسیدم به اتاق گفتم دخترجون این چی کاری بود کردی که دیدم داره از شدت خنده از چشاش اشک می یاد. می خواستم بگیرم خوب بزنمش اخه کفرمو در اورده بود.(البته به شوخی اگه نه کسی هنوز عقد نکرده که زنشو نمی زنه).دیدم همینطور یه کلمه نامفهوم می گه و باز می خنده .خودم هم خندم گرفته بود. بعد گفت تو کت و شلوار خوشگل شدی .می دونستم تیکه می ندازه.بعد گفت نسکافه من درست کرده بودم خوشمزه تره یا اینکه خودت درست می کنی که باز دوباره می خندید . این قدر می خندید که با خودم گفتم بریم بیرون اینا می فهمن چون چشاش بدجوری تابلو شده بود.خلاصه سرتون رو در نیارم اون شب تموم شد و قرار شد خانواده ها یک مهلت به هم بدن و خبر از طرف خانواده نگار باشه.یکی دوهفته ای گذشتو .من تو این مدت از جریانات خونه نگار بیشتر خبر داشتم تا خونه خودمون . طوری هم که موضوعات در خونه ما مطرح می شد معلوم بود که مامانم نگار خانوم رو پسند کرده.چون بعضی موقعه ها می شنیدم که به این یکی و اون یکی در مورد نگار حرف می زد و تعریف می کرد خداییشم تعریفی بود.خلاصه خبر رفتن مجدد رو مامان نگار بعد از تحقیقات میدانی به ما دادن و گفتن که با اومدنتون مشکی نداریم.من که زود تر خبر داشتم از گفتن خبر مامانم زوق زده نشدم.قرار ها فیکس شد و قرار بعدی هم گذاشته شد. رفتیم و در مورد هایی که تو هر ازدواجی مطرح می شه گفتمان شد.خوبیش اینجا بود که جاهایی که اونا دوست داشتن رو نگار به من گفت و من به بابام گفتم که من اینطور می خوام و جاهایی که خانواده من براشون مهم بود رو به نگار گفتم و اونم این کار رو انجام داد . اون شب هیچ مشکلی پیش نیومد و قرار گذاشته شد فرداش بریم عقد کنیم.ما هم شب شهر اونا موندیم و صبح هم رفتیم محضر و از اونجا شام به دعوت بابای نگار همه رفتیم یک رستوران .از خانواده ما حدود20 نفر بودن و اونا هم تقریبا همین تعداد. این داستانها اینقدر طول کشید (مخصوصا تحقیقات میدانی خانواده نگار)که ترم دانشگاه هم شروع شده بودو من باید شب می یومدم تا فرداش برم کلاس.اتفاقا نگار هم فرداش کلاس داشت و با اجازه پدرش با ما راهی شد.من ماشین نبرده بودم و با ماشین بابام بودیم.اینم بگم که شهری که ما توش دانشجو بودیم از سر راه شهر ما می گذشت .از خونه نگار که راه افتادیم من رانندگی می کردم و بعد حدود 1 ساعت رسیدم و شب حدود 2.5 شب بود که خوابیدیم و صبح هم ساعت 5 بلند شدم و نگار رو بیدار کردم و راه افتادیم به سمت شهر دانشگاه جفتمون که 2 ساعتی راه بود. تو راه که می یومدیم نگار از خونمون تعریف می کرد که نگفتی که خونتون خیلی قشنگه و از این حرفا.خدایشم قشنگه حدود 300 متر زیر بنا داره و به صورت شکسته ساخته شده و طراحیش خیلی زیباست.اون روز از صبح تا شب کلاس داشتم و نگار هم تا ظهر کلاس داشت .شب رفتم خونه و به بچه ها گفتم که قاتی مرغا شدم. کلی انگول کردن و گفتم که اگه مزاحمتی نیست برین تا خانومم بیاد امشب . اونا که قبل از اینکه من بگم داشتن وسایلشون رو جمع می کردن اخه خیلی منو دوست داشتن منم همینطور دوستای خوبی بودن.خودم رسوندمشون در خونه یکی از بچه ها و رفتم دنبال نگار .بچه ها که سنگ تموم گذاشته بودن وقتی فهمیدن داستان رو خونه رو خوب تمیز کردن.با نگار رفتیم خونه که واقعا تعجب کرد .گفت خونه دانشجویی پسرا اینقدر تمیز.گفتم بچه ها زحمت کشیدن و شروع کرد به شام درست کردن هر چی گفتم نمی خواد گفت می خواد اولین دست پختشو بده بخورم.بعد از شام دیدم چشاش بد جوری خماره نوبتی هم که باشه نوبت مراسم پرده برداری بود .اون شب رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.این بدونید جیزی که مال خود ادمه خیلی خوش مزه تر تا مال کسی دیگه باشه .اون شب رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.مراسم با شکوهی بود نه از این داستان های خالی بندی که بعضی ها می نویسن.الانم که چند سالی البته نه زیاد از این موضوع می گذره عشق من و نگار پایدار تر و محکمتر می شه. الان من تو شهر خودمون یک کارخونه کوچیگ زدم و وضع مالیم هم روز به روز بهتر می شه.من تحصیلاتم رو هم ادامه دادم و الان دانشجوی ترم اخر ارشد برقم و نگار تنبل هم تازه ترم اول ارشد.دوست نداشت بره دانشگاه ولی من متقایدش کردم.حتما هم درسم رو ادامه می دم تا جایی که بتونم . ما الان خونه خودمون زندگی می کنیم و الان که چند سالی می گذره از اون داستان هر چند ماهی که خانواده ها دور هم جمع می شن یکی از شیتنت های خودم و نگار رو واسشون تعریف می کنم و کلی می خندن. چند روز پیش قضیه نسکافه رو تعریف کردم براشون واسه همین خیلی بیشتر در موردش نوشتم. راستی بچه ها نظراتتون واسم مهمه و منو تشویق می کنه در مورد داستان های بعدیم .من تازه با این سایت اشنا شدم و اینم بگم که این داستان واقعی نیست و زاده ذهن خودمه.یک داستان خیالی .من این داستان ها رو ترجیح می دم به داستان های دروغ.اینم بگم فابل توجه افرادی که اول داستان می نویسن این داستان خیالی بعضی ها شاید نخونن.یا از روی بی میلی بخونن. واسه همین من انتهای داستان ای موضوع رو گفتم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175863</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان سوپر شاه کس خوشگل با سینه های دوست داشتنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Aug 2019 03:12:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبمیوه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشش]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[ابروهای]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احساساتی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استاده]]></category>
		<category><![CDATA[استادی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابمو]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[امروزم]]></category>
		<category><![CDATA[املایی]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتقادات]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتامو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[انگولک]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجام”]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتون]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخواید]]></category>
		<category><![CDATA[بخورید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[براحتی]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برخورده]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسیم]]></category>
		<category><![CDATA[بشینید]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرید]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بنشینم]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهزاده]]></category>
		<category><![CDATA[بودمشاید]]></category>
		<category><![CDATA[بودممن]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمینطور]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایگاه]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفات]]></category>
		<category><![CDATA[تکراری]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جامونو]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیتش]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[جورواجور]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشاتون]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفمون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصیات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابتو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواهان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوراکی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنه]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دادمسلام]]></category>
		<category><![CDATA[داستانا]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوها]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دزدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچگی]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیره]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیم]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سراسیمه]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختن]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[شوهرشو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صداتون]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[ضرباتم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[علاقمند]]></category>
		<category><![CDATA[فاکتور]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فراموشش]]></category>
		<category><![CDATA[فردایی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فروخته]]></category>
		<category><![CDATA[فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فروشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فکرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[فوتسال]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمایی]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترم]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخونه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمساعت]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کنفرانس]]></category>
		<category><![CDATA[کنممن:]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[کیلومتری]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمبا]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مانیتور]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیچه]]></category>
		<category><![CDATA[متاهلی]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مردونگی]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمتون]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلتون]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مغروری]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسی]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواید]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسوند]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاری]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسن]]></category>
		<category><![CDATA[میشنوم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[میوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناچاری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتش]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکش]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیده]]></category>
		<category><![CDATA[نظرتون]]></category>
		<category><![CDATA[نکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنید]]></category>
		<category><![CDATA[ننوشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستید]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همراهم]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[ویندوز]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده</h2>
<p>شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم</p>
<h3>نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا</h3>
<p>بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم کل ماجرا رو از سیر تا پیاز بنویسم، تا اینکه مبادا کسی</p>
<h4>فکر جنده کنه دروغه و ناسزا بگه.البته به شما هم حق</h4>
<p>میدم، خوندن یه خاطره به این پستون بلندی خیلی خسته کنندس، ولی فکر کنم یه جورایی واسه بعضی از شماها چنین</p>
<h5>اتفاقاتی افتاده کوس باشه ولی حوصله روی کاغذ اوردنش رو نداشته</h5>
<p>باشید. امیدوارم که خوب نوشته باشم تا یکم از خستگی چشاتون جبران بشه.و اما خاطره من&#8230;من (اسم مستعار: محسن) همیشه آدم ساکت سکس داستان و مغروری بودم</p>
<h6>(که کاملا تویه این خاطره آدم شدم، یعنی ایران سکس آدمم کرد)،</h6>
<p>همیشه فکر می کردم که با غرور میشه خیلی چیزها را بدست بیارم(اشتباه و اشتباه&#8230;) با افراد هم سن و سال خودم هم صحبت نمی شدم، همیشه افرادی رو انتخاب می کردم که از لحاظ اختلاف سنی با من، سن بالایی داشته باشند و افراد پخته ای توی مسائل زندگی باشن. من در حال حاظر دانشجوی کارشناسی IT هستم که همین، باعث اتفاق افتادن این خاطره شد. اصلا با دخترا ارتباط نداشتم، اگر راستشو بخواید از آبروم میترسیدم. نه اینکه آدم مثبتی باشم، نه&#8230; برعکس کارهای بخصوصی هم انجام میدادم ولی نه در حد دختر و این حرفها&#8230; . من از لحاظ صورت یه جذابیت خاصی داشتم (موهای مشکی، ابروهای کشیده، گونه های برجسته، چشم های سبز و پوست گندمی) ولی از لحاظ فیزیک بدنی اصلا خوب نبودم (قد: 167 وزن 54). درضمن منو مثل یک پسر جوون رشید فرض نکنید، قیافه من خیلی جوونتر از سنم هست و قیافم شبیه بچه هاست. علاقه شدید من به ورزش فوتبال و فوتسال در لاغر بودن من خیلی موثر بوده.گفتم از داشتن دوست دختر می ترسیدم، اما علاقه عجیبی به دوستی با یک زن با تجربه داشم و اصلا به سکس فکر نمی کردم. شاید این هم مثل خصوصیات دوستیم با پسرهای هم سن و سالم باشه که واستون نوشتم، باشه. این خاطره ام شاید از نظر سکسی بودنش زیاد شما رو راضی نکنه، ولی بخاطر اتفاقاتی که واسم افتاده بشتر احساسی تا سکسی. بگذریم&#8230;تازه وارده دانشگاه شده بودم، خیلی اشتیاق تحصیل رو داشتم. شب و روز رو یکی میکردم و درس می خوندم. ترم اول رو با معدل 19.43 پشت سر گذاشتم. ترم دوم که شروع شد از اینکه یکم توی چشم دیگرون بودم بدم میومد. کسانی که توی کلاسای من بودن دیگه کاملا منو می شناختن، و موقعی که سوالی براشون پیش میومد، از من میپرسیدن از این وضعیت یه جورایی راضی بودم ولی از یه نظر هم برام ناخوشایند بود، چون خیلی از افراد با حسادت و &#8230; به من نگاه میکردن و از ارتباط نداشتن و طرز لباس پوشیدنه من، من رو اُمّل صدا میکردن. من خیلی رو جزواتی که می نوشتم حساس بودم. چند باری جزواتم رو زدن. یکی از استادام که خیلی با من خوب بود، میگفت: وقتی می بینی جمعی بخاطر خوب بودنت مسخرت می کنن به خودت افتخار بکن.توی ترم سوم دیگه همیار استاد درس برنامه نویسی Cو ساختمان داده شده بودم. چند باری شده بود که مقاومتم در برابر بعضی از دخترای دانشگاه کم شده بود. شب پیامای جورواجور واسم میومد و همین به غرورم اضافه میکرد (غروری که همش منو احمق تر از همیشه میکرد). کلاس های خصوصی بیرون شروع شده بود. پروژه میگرفتم و حسابی به نون و نوایی رسیده بودم.من درسهایی عمومی رو طبق راهنمایی مدیر گروهم واسه ترم چهارم گذاشتم. انتخاب واحد شروع شده بود و من باید درس فارسی عمومی، پروژه، کارآموزی، پایگاه داده و &#8230; رو برای ترم چهار انتخاب میکردم. درست یادم هست که موقع انتخاب واحد سه تا استاد معرفی شده بود (آقای فارسی، آقای بهرامی و خانم علیخوانی| فامیل واقعی). آقای فارسی خیلی استاد خوبی بود و خیلی ازش تعریف شنیده بودم ولی اصلا با کلاس تربیت بدنی و پایگاه داده-ام جور نمیشد به همین خاطر مجبور شدم که با آقای بهرامی کلاس بگیرم.کلاسا شروع شده و منم طبق معمول به درس خوندن ادامه دادم. اصلا از کلاس آقای بهرامی راضی نبودم. آدم متعصبی بود و اصلا افکار دیگران رو قبول نداشت، منم به همین خاطر تا مهلت حذف و اضافه تموم نشده بود، رفتم کل شهریه داشگاه رو پرداخت کردم و از روی ناچاری با هزارتا دردسر و التماس خودمو توی کلاس خانم علیخوانی جا دادم. اصلا روحیه خوبی، بخاطر انتقادات و یا بهتر بگم مسخره کردنم توسط همکلاسی هام، نداشتم.کلاس ها روال خودش رو طی میکردند، تا اینکه هفته بعد از تغییر کلاس فرا رسید. میخواستم ببینم این استاد چطور استادی (استاد فارسی عمومی، خانم علیخوانی)، خوب به مباحثش گوش می دادم. انصافا معلوم بود استاد با کمالات و درس خونده ای هست. ظاهر کاملا خوب و با حجابی داشت. آرایش معمولی میکرد. چشاش مشکی بود و ابروهای خیلی قشنگی داشت از همه مهمتر صورت خندونش آدمو به خودش جذب میکرد. صورت سفید و لبای رژ خوردش خیلی خوشگلترش میکرد. همیشه چادر سر میکرد. و هنگام درس دادنش هم چادرش رو از سرش نمی کشید.همیشه عادت داشتم که ردیف جلو، صندلی نزدیک استاد بنشینم (از ترم اول و الانم هنوز همین عادت رو دارم، شاید بخاطر جسه کوچکمه). دیگه لحن شعر گفتناش واسم خیلی فرق کرده بود. نمیدونم بهش حسادت میکردم که اینقدر خوب حرف میزنه و یا بهش علاقمند شده بودم. وقتی توی کلاسش می نشستم اصلا دوست نداشتم کلاسش تموم شه و حتی یک کلمه هم نمی نوشتم چون اصلا دیگه حواسم به درس نبود و مرتب به صورت و سیماش نگاه میکردم. اصلا رو نداشتم که باهاش غیر از درس حرفی بزنم و مرتب به بهونه سوالات درسی خودمو باهاش هم کلام میکردم. فارسی عمومی شده بود برام چای و استاد علیخوانی هم واسم شده بود حبه قند، که راحت با هم حضمشون میکردم. کلافگی و سردرگمی، که مخرب اصلی آینده جوونای ماست، کاملا به سراغم اومده بود و کلا حواسم به علیخوانی بود. (البته فقط توی درس فارسی اینطور بودم) همیشه صبح روز بعد از کلاس، تصمیم می گرفتم که دیگه به اون فکر نکنم، ولی توی این یه مورد حسابی کم میاوردم.همیشه عادت داشت وقتی وارد کلاس میشد، اول یک سر، دَم در کلاس، کل بچه ها را ببینه و بعد آروم با دسته راستش صندلی رو بکشه و کیف لپ تاپش رو کنار میز بزاره و روی صندلی بشینه و تا چند دقیقه لیستش رو چک کنه و اونوقت حضور غیاب کنه. وقتی به اسمه من میرسید می گفت: مثل همیشه آقای احسانی(مستعار) حاضر هستش. ولی اونروز حضور غیاب خیلی فرق کرده بود، آخه دو جلسه آخر بود و همه دانشجوها حضور داشتن. تا اسمه منو خوند یکی از دانشجوها که میشناختمش از ته کلاس داد زد: آقای املی حاضر. استاد تشخیص نداد که کی این حرف رو زد. و بعد نگاهی به من کرد و سری تکون داد. اصلا از این بابت ناراحت نشدم چون فکر میکردم شاید همین باعث حرف زدنه من و خانم علیخوانی بشه، ولی اصلا همچین اتفاقی پیش نیومد. دیگه بچه های کلاس هم از رفتار من فهمیده بودند که من چه دردی دارم.دائم تیکه پرونی میکردن. دیگه دخترای کلاس هم روشون باز شده بود. توی وقتای آخر کلاس بودیم که بحث به ازدواج و این چیزا کشیده شد. بچه ها مرتب مخسره و شوخی میکردن. جو کلاس کاملا عوض شده بود و البته از کنترل خانم علیخوانی خارج شد. پسرا به دخترا تیکه مینداختن و دخترا به پسرا. منم که توی این حال و هوا داشتم لبخندای خان علیخوانی رو نگاه میکردم. تا اینکه سرش رو، رو به من کرد و سریع نگام رو ازش دزدیدم تا متوجه نشه.صندلیش رو کشید عقب و اومد روبه روی صندلی من ایستاد. باور کنید از ترس داشتم میمردم و قلبم به ضربان افتاده بود. چون اصلا موقع نگاه کردنش متوجه زیر چشمی پاییدنش نبودم و همین ترسمو بیشتر کرده بود. چادرش کمی باز بود و از لای دکمه مانتشو میشد پیرهن قرمز زیرش رو دید. البته من آدمش نبودم که زل بزنم و سریع سرمو رو بهش کردم. خانم علیخوانی گفت: آقای احسانی چرا شما حرفی نمی زنید؟&#8211;؛. منم با لکنتی که توی زبونم افتاده بود(از سر دستپاچگی)، گفتم: من چی بگم، اونا که دارن خوب حرف میزنن.&#8211;؛. صندلی پشتیم که پسر پرویی بود گفت: خانم، احسانی حواسش جای دیگست. خودش جای دیگه رو داره دید میزنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی کامل دوزاریش افتاد و فهمید که اونم (صندلی پشتیم) فهمیده و مطمئن شد که من داشتم بهش نگاه میکردم(نگاه که نه&#8230;).خانم علیخوانی به روی صندلیش برگشت و گفت: بچه ها کلاس تمومه و خواهش میکنم امروز سوالاتون رو بزارید واسه کلاس بعد.&#8211;؛. مطمئن بودم که با منه. من حرفش رو نشنیده گرفتم و تا از کلاس رفت بیرون، دویدم دنبالش و ازش در مورد زندگینامه (انتخاب پروژه، واسه کنفرانس) مولانا سوال کردم. اونم گفت: آقای احسانی مگه من نگفتم که بزارید واسه جلسه بعد، مگه شما حواستون کجاست؟&#8211;؛. آخ&#8230; که آب سردی بود که با فشار زیاد روم باز شده بود. همونجا میخ کوب شدم، اصلا فکرشو نمیکردم که اینطوری باهام حرف بزنه. توی این موقعیت، پسره صندلی پشتی من بازم سر کلش پیدا شد و گفت: هر کی فکر کنه تو املی، من اینطوری فکر نمی کنم. همه با دوختر دوست میشن، ولی تو دستت رو گذاشتی روی خانم علیخوانی، کلک تر از تو آدم پیدا نمیشه.&#8211;؛. نمیدونم چرا چنین فکری رو پیش خودش میکر. شهر ما یکی از شهرهای گرم جنوب هستش(باور کنید که جرات گفتنش رو ندارم؛ خواهش میکنم درک کنید). من توی اون گرمای آخر فروردین ماه یه فاصله 5-6 کیلومتری رو پیاده تا خونه رفتم، دائم توی راه فکر میکردم و خودخوری میکردم.جلسه بعد هم رسید و منم کنفرانس رو دادم و هیچ سوالیم نپرسیدم. همه بچه ها تعجب کرده بودن. یکی از بچه ها که از همه باهاش صمیمی تر بودم، بهم گفت: اونروز حسابی کلک و پرتو ریختا.&#8211;؛. منم با یک سکوت جوابشو دادم. دیگه کلاسا تموم شد و منم دیگه خانم علیخوانی رو ندیدم. همیشه به اون فکر میکردم. بارها به سرم زد شماره تماسش رو از بچه ها بگیرم و باهاش تماس بگیرم. ولی بعضی از بچه ها نداشتن و بعضی ها هم نمیدادن.فوق دیپلمم رو گرفتم و واسه کنکور کارشناسی خودمو آماده میکردم. کارم کلا، پرداختن به سایتم و رفتن به فروشگاه های لوازم سخت افزار و نرم افزار رایانه بود. خیلی روزگار بدی برام شده بود. اصلا فراموش کردنش واسم سخت بود. ولی چاره چی بود&#8230; دیگه کم کم داشتم فراموشش می کردم، یعنی کلا فراموشش کردم.یه روز (سه شنبه مردادماه بود) داشتم از رَم های فروشگاه سخت افزار رایانه دوستم دیدن میکردم که دیدم خانم علیخوانی داره با صاحب فروشگاه در مورد لپ تاپ حرف میزنه. من گیج مونده بودم. همون لحظه دوستم به ردیف لپ تاپا اشاره کرد و به خانم علیخوانی گفت: شما اگه میخواید مدل ها رو ببینید، برید به دکور شماره 7، اگه سوالی هم داشتید می تونید از آقای احسانی بپرسید.&#8211;؛. من کامل هیجان زده و البته عرق کرده بودم(شاید بعضی از شما منو درک کنید). خانم علیخوانی، به من نگاهی کرد و انگار که اصلا منو نمیشناسه (شایدم واقعا منو فراموش کرده بود، چرا نکنه؟) به دکور شمارع 7 رفت. یکمی اینور اونور شد و صدا زد: آقای احسانی لطف میکنید چند لحظه تشریف بیارید&#8211;؛. منم با تعجب، رو کردم بهش و گفتم: خواهش میکنم&#8211;؛. رفتم نزدیکش وایسادم. کمی از من بلند تر بود. وای جذابیتش صد برابر شده بود. صورت سفید، چشای مشکی و موهای رنگ شرابیش که روی قسمت مشکی موهاش افتاده بود، لبای رژ زده ، همه و همه منو محو خودشون کرده بودن، تا حالا توی عمرم خانم علیخوانی را به اینصورت ندیده بودم.خانم علیخوانی رو به من کرد و گفت: آقای احسانی اینورا میچرخید. تحصیل رو چه کار کردید؟&#8211;؛. بـــلـــه&#8230; کاملا منو یادشه. منم گفتم: من همیشه به این فروشگاه میام. آخه من این لپ تاپ ها رو واسه دوستم میارم. الانم دارم واسه کارشناسی می خونم&#8211;؛. علیخوانی: خیلی هم خوب. بارها تعریف شما رو از استاد های توی اتاق مشاورین دانشگاه شنیده بودم. معلومه پسر فعالی هستید&#8211;؛. من که توی دلم هنوز از برخورده روز های آخر کلاسش، ناراحت بودم. گفتم: خواهش میکنم.&#8211;؛. علیخوانی: میشه منو توی انتخاب لپ تاپ راهنمایی کنید. اگه بتونم یه لپ تاپ خوب بگیرم شیرینی شما، پیش من محفوظه.&#8211;؛. من از این حرفش خیلی ناراحت شدم. توی جوابش گفتم: شما پیش من حق دارید، نا سلامتی شما استاده من بودید. و حسابی منو کمک کردید&#8211;؛. لبخندی زد و گفت: مخصوصاً، جلسه آخری؟&#8211;؛. فهمیدم که دوزاریش افتاده، گفتم: نه&#8230; حتما اونروز عصبی بودید.&#8211;؛. گفت: در هر صورت من از شما معذرت خواهی میکنم. البته نه بخاطر راهنمایی کردن شما، نه.. از اون روز توی دلم بوده.&#8211;؛.منم کل لپ تاپ ها رو با دقتی که بهش داشتم، معرفی کردم. انگار توی چهرش معلوم بود که لپ تاپ ها رو نمی پسنده. گفتم: خانم علیخوانی اگه این مدل ها رو نمی پسندید، من به شما مدل بهتری رو پیشنهاد کنم. اما توی فروشگاه از اون نداریم. مدل سونی وایو، اصل آمریکا هست. اگه دوست دارید تا واستون سفارش بدم&#8211;؛. علیخوانی گفت: جدی میگید؛ آره راست میگید من اصلا از اینا خوشم نیومد. اگه بتونید این کارو کنید که خیلی خوب میشه. من چطوری میتونم ظاهر اونا رو ببینم.&#8211;؛. من گفتم: من می تونم تصویراشون رو به شما نشون بدم. ولی الان توی لپ تاپ خودم دارم، اگه میمونید برم واستون بیارم؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه الان مزاحمتون نمیشم. فقط اگه زحمتی نیست، بعد از اینکه تصویر و قیمتو گرفتید، با شماره ای که الان بهتون میدم تماس بگیرید، تا فردا توی دانشگاه همدیگرو ببینیم.&#8211;؛. من خیلی از این حرف خوشحال شده بودم. شاید توی دانشگاه بود، ولی همینم فعلا از سرم زیاد بود.من سریع به خونه رفتم و مدل لپ تاپ هایی که تا آخر اردیبهشت ماه می رسیدن رو چک کردم و چند تا از تصویرهای اونا رو هم توی اینترنت، به بقیه تصویر مدل های لپ تاپ اضافه کردم. می خواستم باهاش تماس بگیریم ولی گفتم اینطوری که خیلی تابلو میشه؛ حداقل بزارم واسه فردایی که خودش گفت.فردا رسید، حدود ساعت 9 صبح تصمیم گرفتن که باهاش تماس بگیرم، ولی مگه این دو دلی و شک می زاشت. هر بار که از دفترچه تلفن گوشیم، نام Ali-Khani رو جستجو می کردم، از تماس منصرف میشدم. با خودم گفتم من که نمی خوام باهاش حرف خاصی بزنم. دکمه Call رو زدم، چند بار بوق خورد ولی جواب نمی داد، بیش از 5 بار زنگ زدم، ولی اصلا جواب نمی داد. حسابی داغ کرده بودم و با خودم حرف میزدم. همش میترسیدم اتفاقی افتاده باشه.گوشی رو گذاشتم روی میز کامپیوترم و رفتم که کمی توی حیاط خونمون قدم بزنم. بعد از یه ربع قدم زدن، برگشتم و گوشی رو، برای اینکه یه بار تماس بگیرم، باز کردم. بــــــــلـــــــــــه&#8230; خانم علیخوانی تماس گرفته بود، ولی منه احمق با خودم گوشی رو توی حیاط نبرده بودم. هزارتا بدو بیراه به خودم گفتم و با خانم علیخوانی تماس گرفتم. گوشی رو برداشت و با یه صدای ضعیف و نازک گفت: بله&#8211;؛. من که کاملا دست پاچه و حول شده بودم، گفتم: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. مدل لپ تاپ ها رو واستون فهرست کردم، هر وقت خواستید تا واستون بیارم دانشگاه&#8211;؛. خانم علیخوانی: ای وای، ببخشید، در حال رانندگی بودم و اصلا متوجه تماس شما نشدم. من امروز باید بخاطر چیزی که اصلا توقع فراموش کردنش رو نداشتم، به شیراز برم و دکتره پسرم رو ببینم&#8211;؛. شیراز تا شهر ما، حدود 8 ساعت راه هست و شهر ما تا بوشهر حدود 2 ساعت. بگذریم&#8230; من کاملا شکه شده بودم و داشتم از تعجب (واسه بچه دار بودنش) شاخ در می اوردم. با لحنی که اصلا فکر نکنه توقع شنیدن این حرفش رو نداشتم، گفتم: ببخشید که وسط رانندگی مزاحمتون شدم، به همسر و بچتون سلام برسونید و امیدوارم که مشکلتون به زودی رفع بشه&#8211;؛. حسابی به خاطر این سرکاری، داغ کرده بودم و عصبی بودم. خانم علیخوانی گفت: نه موردی نیست، من الان دشت ارژن هستم و وایسادم که واسه بهزاد(اسم بچش) خوراکی بگیرم. درضمن من همسرم فوت شده، تعجب میکنم شما اینو نمیدونستید، کل بچه های دانشگاه اینو می دونن؛ پسر من آلرژی و آسم داره، هر چند مدت یک بار باید بخاطر واکسناش، به شیراز بیام. امیدوارم که بخاطر این بد قولی شما منو ببخشید.&#8211;؛. من گفتم: من اصلا در مورد فوت شوهر شما چیزی نمی دونستم و بخاطر همین بهتون تسلیت میگم. امیدوارم که مشکل پسرتون حل بشه. واقعا فکر نمی کردم این همه مشکل داشته باشید. تصورم چیز دیگه بود&#8211;؛.واقعا همینطور بود، اصلا تصورش رو نمیکردم ، که خانم علیخوانی یک زن بچه دار و شوهر دار باشه. خانم علیخوانی گفت: تصورتون چیز دیگه ای بود! تصور شما از من چی بوده؟، دوست دارم بدونم.&#8211;؛. من گفتم: تصور خاصی نداشتم، ببخشید، ولی اصلا فکرش رو نمی کردم که شوهر داشته باشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما همیشه در مورد مردم همچین فکرایی می کنید؟&#8211;؛. اصلاً فکرشو نمی کردم که بخاطر حرفم عصبانی بشه و بخواد حرفم رو قطع کنه، فهمیدم که با این حرفم حسابی گند زدم. اومدم که جمو جورش کنم که انگار بدترم شد.دیگه بعد از اون جریان تا دو-سه ماهی جرات زنگ زدن رو نداشتم، همیشه به اون فکر می کردم و حس میکردم یه روز باهام تماس میگیره. گذشت، تا یه روز واسه حساب و کتاب لپ تاپ و دادن چند تا فاکتور به دوستم به فروشگاه (سخت افزار رایانه دوستم) رفتم. دوستم تا منو دید گفت: کجایی بابا، زود باش بیا به این شماره زنگ بزن، قول داده بودی براش لپ تاپ جور کنی، مگه ما با هم طی نکردیم که باید تمام خرید و فروشا توی فروشگاه انجام بشه.&#8211;؛ منم گفتم: علی (مستعار) اصلا حوصله ندارم باهات بحث کنم، من به کسی قول ندادم. علی (دوستم) گفت: پس این خانمو که امروز زنگ زده و میگه آقای احسانی قرار بوده برام لپ تاپ سفارش بده کیه دیگه؟. خودشو علیخوانی معرفی کرد. اینجوری نمیشه که تو از من مشتری بگیریا&#8230;&#8211;؛. خیلی تعجب کردم، میدونستم با کی هست. اصلا، انرژی گرفتم و حسابی روم باز شد(پیش دوستم) منم گفتم: یعنی چی، تو سفارشات منو توی فروشگاهت میزاری و 400 تومان 400 تومان سود میکنی، ولی من نمی تونم از فروشگات یه مشتری بگیرم، در ضمن اون مدل لپ تاپ های تو رو نپسندید و گرنه بهش قول نمی دادم. اگه خواستی هم میام سودشو روت پرت می کنم.&#8211; ؛. علی: حالا چرا ترش میکنی، جنبه نداریا، ما 2سال که باهم کار میکنیم چرا هنوز از من به این تندی دلخور میشی..&#8211;؛.بگذریم&#8230;من بلافاصله از فروشگاه اومدم بیرون و سریع گوشی رو برداشتم و شمارش رو گرفتم، بازم همون درد لعنتی، گوشی رو جواب نمی داد. خودم: اصلا من شانس ندارم، خاک تو سر من. این چه وضعیه، هر وقت زنگ زدم گوشیشو برنمیداره.&#8211;؛. دیگه حسابی اونروز رو شانس بودم، گوشی رو هم که بخاطر افتادنش توی خیابون، داغون کردم. دیگه چی میخوام. سریع رفتم از دستگاه های عابر بانک، یه 30 تومان گرفتم رفتم یه گوشی نوکیا معمولی خریدم و تا شب گذاشتم توی شارژ. اصلا خیلی واقعا بدشانسم، شماره خانم علیخوانی رو هم که توی گوشی قبلیم ذخیره بود، از دست داده بودم، حدود ساعت 10.30 شب بود که به علی زنگ زدم، دعا-دعا میکردم که گوشی رو جواب بده، بعد از کلی زنگ خوردن، گوشی رو جواب داد. من: سلام علی خوبی، کجایی بابا، چرا گوشی رو جواب نمیدی.&#8211;؛. علی: بابا تو هم امروز یه چیزیت میشه ها، اون از صبحت و اینم از الان، بابا داشتم مغازه رو می بستم که زنگ زدی. حالا بگو ببینم چته؟..&#8211;؛. من: این شماره خانمه توی حافظه تلفنت نیست، از بس که اعصابمو داغون کردی، گوشی از دستم توی خیابون افتاد و ال سی دی-ش داغون شد، این نوکیا 20 تومانی که ارزش درست کردن رو نداره، رفتم یکی دیگه گرفتم.&#8211;؛. علی: تو که وضعت خوبه چرا یه گوشی خوب نمیگیری.&#8211;؛. من: تو چه کار به این کارا داری، زود باش بگو ببینم شمارش افتاده یا نه.. أه&#8211;؛. علی: باشه بابا چقدر تو بد اخلاق شدی امروز. بزار ببینم؛ ببین قطع کن الان باهات تماس میگیرم.&#8211;؛. علی بعد از چند لحظه با من تماس گرفت و شماره رو بهم داد.من خیلی خوشحال بودم، ولی باز هم دلهوره داشتم، نمی دونستم امروزم چه سرکاری رو میخوام بخورم. خلاصه رفتم توی پارک روبه روی در حیاطمون نشستم، شماره رو گرفتم. بوق ممتد، چرا از صبح تا حالا جواب نمیداد. اصلا دیگه داشت حالم بهم میریخت. یکی – دوبار دیگه زنگ زدم، گوشی رو جواب نداد. دیگه مطمئن شدم یه خبرایی هست.صبح فرداش، حدود ساعت 9 بلند شدم و گوشی تلفن اتاقم رو برداشتم و با تلفن ثابت زنگ زدم. سه تا بوق خورد که گوشی رو برداشت. من: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. چند روز پیش با فروشگاه تماس گرفته بودید. دیشب هر چه با تلفن همراهم باهاتون تماس گرفتم، گوشی رو جواب ندادید. درخدمتم، امری داشتید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید آقای احسانی، دیشب یه شماره همراه افتاده بود روی گوشی، دیر وقت بود واسه همین تماس نگرفتم. فکر نمی کردم شماره شما باشه؛ توی این مدت که تماس نگرفتید، فکر کردم دیگه کار نمیکنید، با فروشگاه که صحبت کردم، گفتن که هنوز تو کار لپ تاپ هستید. چرا پس تماس نگرفتید؟. چند روز پیش-هم بخاطر لپ تاپ با فروشگاه تماس گرفتم. ولی اونجا نبودید. اگه میشه امروز واسم مدل ها رو بیارید تا ببینم.&#8211;؛. من: من فکر میکردم شما شماره تماس منو دارید و از شیراز که تشریف اوردید با من تماس میگیرید. شما شماره تماس منو ندارید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید، میدونم که باید شماره تماس شما رو ذخیره میکردم، ولی اون روز کلا مشغول ماشین پارک کردن شدم و بعدش که از دشت ارژن راه افتادم، در حال رانندگی بودم، به شیراز که رسیدم رفتم خونه مادرم و صبح فرداش رفتم دکتر، دیگه وقت نشد که شماره رو ذخیره کنم&#8211;؛. بازم خدا رو شکر کردم که نگفت، چرا ذخیره کنم؟ من: اشکالی نداره، الان ذخیره کنید. امروز میخوام بیام کار فراغت از تحصیلم رو انجام بدم، اگه میتونید بیاید که مدل ها رو نشونتون بدم&#8211;؛. خانم علیخوانی: من الان دانشگاه هستم، هر وقت اومدید، برید توی کتابخانه و یه تک به من بزنید.&#8211;؛.بعد از خداحافظی رفتم دانشگاه، به کتابخانه که رسیدم گوشی رو برداشتم و واسه خانم علیخوانی یه تک زدم. حدود 15 دقیقه تنها توی کتابخانه نشستم. تا که درو باز کرد و طبق عادت همیشگی کتابخونه رو یه نگاهی کرد اومد صندلی جلوی من نشست. و گفت: من فکر میکردم شما رفتید سالن مطالعه.&#8211;؛. من: شما که به من گفتید بیاید کتابخانه، در ضمن سالن مطالعه آقایون، که نمی تونن خانم ها وارد بشن. خانم علیخوانی گفت: آره راست میگید. حالا میشه مدلا رو ببینم. اگه میشه سریعتر که باید برم کلاس دارم.&#8211;؛. منم 5 تا مدل نشون دادم که مدل سری F12 سونی وایو رو پسندید. و گفتم: شما که یه Dell داشتید، اونو چکار کردید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: من اونو گذاشتم واسه بهزاد، البته خیلی ویروس داره، سرعتش حسابی کند شده. اصلا نمیشه باهاش، دل راحت کار کرد. بهزادم که هنوز بچس نمی تونه ویندوز و این چیزا رو عوض کنه، خودمم که وقت ندارم. راستی میشه یه خواهشی کنم؟ &#8211;؛. من: بله بفرمایید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: وقتی میام دانشگاه، بهزاد تنها میشه، وقتی می خواد با کامپیوتر کار کنه، 10 بار به من زنگ میزنه، منم که دلم نمیاد ناراحتش کنم، گفتم اگه زحمتی نیست، یه روز بیاید هم ویندوز سیستم رو عوض کنید و هم یکم با بهزاد کامپیوتر کار کنید. در ضمن هر چقدر هم زحمت کشیدید من حقتون رو پرداخت می کنم.&#8211;؛ من: این چه حرفیه، مگه می خوام چکار کنم. هر وقت گفتید من میام واستون ویندوز لپ تاپ رو عوض می کنم و حسابی بهش میرسم. ولی نمی دونم بهزاد بتونه همون روز یاد بگیره.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما بیاید، اگه دیدید بهزاد یاد میگیره، هفته ای سه شب، شبی 1 ساعت بهش یاد بدید، شاید واسه تعویض ویندوز پرداختی نکنم، ولی واسه تدریستون حتما باید حقتون رو پرداخت کنم؛ من که دیرم شده، ولی امشب واسه جوابتون، با شما تماس میگیرم هر چند می دونم در گیر درساتون هستید ولی اگه بتونید، خیلی ازتون ممنون میشم.من سال بعد، کنکور دولتی جایی رو که دوست داشتم قبول نشدم واسه همینم گذاشتم واسه دوره ی بعد، از این بابت هم که یه فرصته دیگه به دست میاوردم خوشحال بودم. اما واسه سربازی نرفتن هم باید ترفندهایی رو که جوونای هم سن سال من اجرا میکردن رو پیاده میکردم.بگذریم&#8230;شب شد، خوب یادمه داشتم یکی از فیلم های نیکلاس کیج رو می دیدم که خانم علیخوانی زنگ زد. چند لحظه جواب ندادم تا فکرخاصی نکنه. گوشی رو برداشتم. خانم علیخوانی: سلام. خوبید آقای احسانی؟ ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم. می خواستم ببینم می تونید فرداشب بیاید، لپ تاپه بهزاد رو درست کنید. &#8211;؛. من: آره، حتما. فرداشب ساعت 10 خوبه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نمیشه زودتر، آخه ویندوز عوض کردن خودش طول میده، تازه اگه بشه، می خوام کمی با بهزاد ورد کار کنید. دوست دارم از الان مشغول شه، و کمتر بازی کنه&#8211;؛. من: مانعی نداره، اگه مشکلی نیست ساعت 8.30 میام، چون خودم توی شهر یه سری کار دارم که باید انجام بدم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: من نرم افزار های آفیس رو ندارم اگه شد با خودتون بیارید.شب بعد فرا رسید، قبل از اینکه برم به خونه ی خانم علیخوانی حسابی بخودم رسیدم. از عطرو ، اصلاح صورت بگیر تا &#8230; . دیگه کاملا آماده شدم. ساعت 8.40 راه افتادم. زنگ زدم آدرس رو گرفتم و چون آدرس راحت بود، سریع خونشون رو پیدا کردم. زنگ آیفون رو زدم، درو باز کرد و رفتم توی حیاط ایستادم، تا که خودش اومد. گفت: ای بابا چرا تشریف نمیارید تو، بیاید بالا&#8211;؛. من یواش از پله های توی حیاط رفتم بالا، خیلی کفش و دمپایی جلوی در گذاشته بود، حسابی عرق کردم، فکر کردم مهمون دارن. خونه ی اونا طبقه پایین بود، طبقه بالا که درش (درب به ساختمون بود) توی کوچه اونطرفی باز میشد. یه پیرزن، پیرمرد توی اونجا زندگی میکردن.تا که به خانم علیخوانی رسیدم، با یه لحن نگران گفتم: سلام. انگار بد موقع مزاحم شدم، مهمون دارید نه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی(با یه لبخند) گفت: نه بابا من مهمون کجام بود. عمداً کفش و دمپایی جلو درب میزارم که اگه مامور آبی، برقی و یا چیزی اومد و بهزاد تنها بود فکر کنه کسی خونه هست.&#8211;؛. من که خیالم دیگه از بابت مهمون راحت شده بود، گفتم: (با یک لبخند بابت اینکه خیالم راحت شده بود، زدم گفتم) ای بابا شما خانوما همه جور سیاست رو دارید. من که این به عقلم نمیرسید.&#8211;؛.با یه سری تعارفات معمول وارد خونه شدم. خیلی خونه زیبایی داشت، نه اینکه چیزای گرون داشته باشه، نـــه&#8230; ولی همه چیز با سلیقه کامل چیده شده بود. گفتم: شما درسته خیلی مشغولید، ولی انگار خوب به زندگی خونه میرسید. خانم علیخوانی: آره، از وقتی که شوهرم فوت شده، از ترس اینکه بهزاد یه وقت فکر کنه که به اون اهمیت نمی دم، همیشه اتقاق و خونه رو تمیز می کنم، سعی می کنم غذای گرم بهش بدم و از این طور کارا. حالا چی شد که این حرف رو زدید؟&#8211;؛ من: آخه خیلی لوازم منزلتون با سلیقه و با حوصله چیده شده، قبل از که بیام فکر میکردم خونه شما شلوغ باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: بازم در مورد دیگران فکر غلط کردید؟ خوب نیست، اول همیشه ببینید، بعد حرف چیزی رو بزنید، فکر کنم بهتر باشه.&#8211;؛.خیلی تیپ ساده ای داشت. یه دامن بلند، با یه لباس بلند مردونه، همراه با یک دستمال. خانم علیخوانی لپ تاپ رو رفت همراه با بهزاد اورد. خیلی بهزاد خوشگل و عزیز بود، یه بچه سفید با موهای خرمایی، با چشای آبی. قدش خیلی کوتاه بود، ولی معلوم بود بچه ساکتی هست. بعد از چند لحظه که زبون باز کرد، فقط از بازی های روز ازم سوال می گرفت. خانم علیخوانی که اومد گفت: بهزاد جان، آقای احسانی، مثل شما اهل بازی نیستن، اون با کامپیوتر کار میکنه، درس میخونه.&#8211;؛. من حرفشو قطع کردم و گفتم: البته بازی هم می کنم&#8211;؛. بنظر خودم اوج راستگویی رو داشتم پیاده می کردم، که خانم علیخوانی به حالت چشم غره، بهم گفت: من اینو گفتم که اون بازی رو بزاره کنار حالا شما می گید من خودم بازی می کنم، واقعا که.&#8211;؛. من که خندم گرفته بود گفتم: باور کنید من اصلا نمی دونستم، گفتم شما خانوما با سیاستید، می گید نه.مشغول تعویض ویندوز شدم، کاملا جو خونه ساکت شده بود و همگام با تعویض ویندوز، لیوان شربت رو هم سر میکشیدم. خانم علیخوانی با سوالی که پرسید سکوت رو شکوند، گفت: آقای احسانی، شما از کامپیوتر خوشتون میاد، چرا من اصلا از کامپیوتر خوشم نمیاد، نمیدونم اصلا حس نمی کنم که چیزه مفیدی باشه. منم در جواب گفتم: من تمام زندگیم رو روی کامپیوتر گذاشتم. هر کس یه علاقه ای داره، یکی به کامپیوتر، یکی به ماشین و یکی هم به طلا. شما که اینقدر سیاستمدارید، واقعا خوبی های کامپیوتر رو نمیدونید؟.&#8211;؛. گفت: زدید توی خال، من به طلا خیلی علاقه دارم، فکر کنم واسه عمد گفتید طلا، ولی اگه راستشو بخواید، بابت طلا هیچوقت پول ندادم ، تا زمانی که امیر(اسم مستعاری که واسه همسرش گذاشتم) بود اون فقط طلا واسم می خرید.&#8211;؛.من خیلی کنجکاو بودم که درباره همسرش بدونم، واسه همینم دلو زدم به دریا و ازش پرسیدم که: چطور شد که همسرتون فوت کرده؟&#8211;؛ خانم علیخوانی: من همسرم رو موقعی که بهزاد دوسالش بود از دست دادم، همسرم تو جوونی 2 بار قلبش رو عمل کرد ولی فایده ای نداشت. بارها دکترا بهش گفتم که باید دستگاه توی قلبت بزاری، ولی اون گوش نکرد، واسه همین هم عمر زیادی نکرد. خیلی بعد از اون تنها شدم، خانواده شوهرم که همینجا هستن، بکل رابطشون رو با من قطع کردن، حتی یکبارم نشده که نوه-شون رو بیان ببینن، موقعی که امیر فوت کرد من هنوز دانشجوی کارشناسی ارشد بودم، امیر فقط همین خونه رو واسه ما گذاشت، دیگه نه پولی، نه پس اندازی؛ آخه همون اوایل زندگیمون این خونه رو خریده بود.&#8211;؛. من خیلی ناراحت بودم و به بهونه کار با لپ تاپ چهرمو از اون می دزدیدم.گفتم: فکر کنم شما رو ناراحت کردم. اصلا سوال بجایی نکردم، ببخشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه اشکالی نداره، فقط نمی دونم چرا تا این حد که واسه دیگرون نگفته بودم، واسه شما گفتم. شاید با شما احساس راحتی کردم.&#8211;؛. من: خوشحالم که اینو میشنوم، منم سعی میکنم راز دار خوبی باشم. این از ویندوز حالا باید ورد رو نصب کنم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: نه دیگه بسه، من میخوام شام بکشم، هر وقت صداتون کردم، تشریف بیارید توی آشپزخونه.&#8211;؛. منم با کلی تعارف قبول کردم.وقتی شام می خوردیم یه صحبت های در مورد دانشگاه کردیم، بعد از خودن شام، من باز دوباره مشغول به نصب برنامه های لپ تاپ شدم. خانم علیخوانی بعد از انجام دادن کارهای توی آشپزخونه، اونم اومد نشست. و مشغول میوه پاک کردن شد. خیار سبزی رو که پوست کنده بود رو به من گرفت و گفت: شما که همش سرتون توی این لپ تاپه، هیچ چیزی هم میل نکردید، دیگه حداقل این میوه رو بخورید تا منم مثل شما فکرایی نکنم.&#8211;؛. من گفتم: چرا زحمت کشیدید، من خودم پوست می کندم، دستتون درد نکنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما یکم با بقیه بچه های توی دانشگاه متفاوت بودید، همیشه سرتون تو لاک خودتون بود، کاری به بقیه دانشجوها نداشتید. هنوز اون جلسات آخر رو فراموش نکردم. حسابی اون جلسه بهم ریخته بودم.&#8211;؛. من گفتم: منظورتون با جلسه ای بود که کلاس بهم ریخت، بعدشم گفتید که کسی سوال نپرسه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: آره، ولی یه سوال دارم، که باید بدون هیچ فکر اشتباهی و گمان بدی، به سوالم جواب بدید، وگرنه (با خنده) لپ تاپت رو ازتون میگیرم&#8211;؛. باور کنید که واقعا با این حرفش دیگه نمی تونستم هیچ چیز رو دروغ بگم، هر سوالی رو از من می پرسید مطمئن بودم واقعیت رو می گفتم، آخه چهرش خیلی دوست داشتنی بود. من گفتم: شما بپرسید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: چرا اون روز به من زل زده بودید؟ چیز خاصی بود، من از لحاظ ظاهری مشکلی داشتم.&#8211;؛. خیلی جواب دادن به این سوال واسم سخت بود، ولی باید حتما جواب میدادم. من گفتم: شاید با این حرف نظرتون روی من برگرده، ولی همون طور که خواستید، می خوام واقعیت رو بگم&#8211;؛. باور کنید خیلی برام سخت بود، اصلا به همین آسونی که نوشتم، حرف نزدم. ماجرای کلاس فارسی رو بهش گفتم. ادامه دادم: من بعد از گرفتن کلاس با شما، از شیوه درس دادنتون خیلی خوشم اومد، نمی دونستم، حسادت بود و یا چیزه دیگه، ولی اصلا واسم تکراری نبود. همیشه سعی میکردم که کلاس های شما رو سر وقت بیام. حتی اگه شما هم طول میدادید خیلی ناراحت میشدم. یه جورایی به شما عادت کرده بودم. من اون روز فقط به شما زل نزده بودم، همیشه همینطور بوده.&#8211;؛. دیگه هیچ چیز واسم مهم نبود، سرخ شده بودم. زیر اون کولر حسابی احساس گرما می کردم. داغ داغ بودم. گوشم داشت آتیش می گرفت.می خواستم ادامه بدم که حرفمو قطع کرد و گفت: حسابی داغ کردید بیاید این شربته منو رو هم بخورید.&#8211;؛. اصلا توقع نداشتم به این راحتی برخورد کنه.&#8211;؛. بعد از دادن شربت گفت: ببینید این احساس شماست، و کاملا می دونم چیرو می خواید بگید، ولی شما تنها نیستید که این حرفو به من زدید. همیشه دانشجوهایی بودن که چنین احساسی رو روی من داشتن.&#8211;؛. احساس می کردم که یک تریلر 18 تنی با بار داره روم رانندگی میکنه، کاملا خرد شده بودم، شاید این حرفش بدتر از صدتا توهین بود. حرفاش رو ادامه داد: اما شما رو خوب میشناسم، تا اونجایی که میدیدم شما اهل هیچ چیز نبودید، حالا نمی دونم ظاهرتون اینو نشون میده یا نه، ولی در کل من اینو حس کردم. ببینید، می خوام باهاتون راحت باشم، شاید اگه پیچیدش کنم شما بد برداشت کنید. و ناراحت بشید. در ضمن اگر شما هم به درستی حرفتون و نیتتون رو بگید من بهتر می تونم حرفامو تکمیل کنم.&#8211;؛من می دونستم که می خواد چی جوابمو بده، چون حق داشت واقعا زود بود. واسه همین، سرمو رو به مانیتور لپ تاپ کردم و گفتم: علاقه من به شما از روی دوست داشتن شخصیت شما بود همین. هیچ منظور دیگه ای هم نداشتم. اگه چیزه دیگه رو ثابت کردم ازتون معذرت می خوام&#8211;؛. یه لبخندی زد، و چهرش داد میزد که می گفت خر خودتی.اون شب دیگه هیچ لذتی برام نداشت و فقط می خواستم هر چه زودتر تموم بشه. توقع نداشتم که ازش بله بگیریم ولی فکر نمی کردم که بخواد اینجوری پیش بره. فردای اون روز ساعت 2 بعد از ظهر باهام تماس گرفت و گفت ساعت کلاسا رو مشخص کرده و اگه من مشکلی ندارم باهاش موافقت کنم. منم چاره ای نداشتم، البته هنوزم فکرم پیشش بود، نمی خواستم کم بیارم.کلاسامون روزهای شنبه و سه شنبه و پنج شنبه، ساعات های 9-11 بود. قرار شد که من مجموعه آفیس رو به بهزاد آموزش بدم. روز سه شنبه که شد، اولین جلسه ما بود. من رفتم (البته این بار با یه وایت بورد رفتم). طبق معمول جلوی درب سالن خونشون منتظر من بود، من رفتم تو، یه تغییرات ریزی رو توی ظاهرش احساس می کردم، ولی نمی تونستم بفهمم. از لحاظ تیپ، همون تیپ قبلی رو داشت. فقط یه روسری روشن سرش کرده بود.طبق معمول وسائل پذیرایی روی میز گذاشته بود، بهزاد امروز روش بازتر به نظر میرسید. با یه لبخند اومد پیشم و گفت: آقای احسانی میشه، برام بازی Rise Of Nation رو نصب کنید، خیلی دوسش دارم. مامان هر چه کرد نصبش کنه نتونست.&#8211;؛. من با تعجب از سلیقه خوبش، گفتم: چرا نمیشه، ولی اول از مادرت اجازه بگیر، اون وقت منم واست نصب می کنم.&#8211;؛. اونم با یه حرکت از زمین بلند شدو به سمت آشپزخونه دوید. بلافاصله چیزی طول نکشید که خانم علیخوانی اومد: آقای احسانی اگه میشه، تمام بازی ها رو پاک کنید، و فقط این بازی که میگه رو نصب کنید. این بازی که ایرادی نداره&#8211;؛. من: بازی هایی که روی ویندوز قبلی بودن دیگه قابل اجرا نیستن، این بازی یک بازی فکری و استراتژیکه که خیلی خوبه من خودم این بازی رو 10ها بار کردم.&#8211;؛.بازی رو من نصب کردم و شروع به آموزش مبحث اولیه ورد به آقا بهزاد شدم. بهزاد هم با فکر بازی، خوب به حرفام گوش میگرفت. اگه راستشو بخواید، من حواسم زیاد به درس نبود مرتب به اتفاقات سه شب پیش فکر می کردم.ساعت 10 شد که خانم علیخوانی از اتاق سمت راسته من که ته سالن خونشون بود در اومد. گفت: آقای احسانی یکم استراحت کنید، منم میشینم که با هم حرف بزنیم بلکه دست از این کامپیوتر بکشید.&#8211;؛. منم با یک لبخند جواب دادم، من دیگه به این کامپیوتر عادت کردم، مشکلی ندارم. راستی چرا این پیرمرد و پیرزن بالا زندگی می کنن، اینا سنشون که بالاست، اگه اینجا(طبقه پایین) بودن راحت تر بودن.&#8211;؛. خانم علیخوانی: در اصل خونه ما طبقه بالاست، توافقی جامونو عوض کردیم، اونا مستاجره من هستن. بهزاد تفریحش بیشتر بازی توی حیاط هست، میترسیدم مزاحم اونا بشه، بخاطر همین باهاشون حرف زدم و بندگان خدا نیز قبول کردن&#8211;؛.من: خیلی جالبه، توی این دوره و زمونه کم پیش میاد دو تا خانواده توافقی خونشون رو عوض کنن، معلومه آدمای خوبی هستن. معلومه شما هم خیلی خوبید که قبول کردن&#8211;؛. خانم علیخوانی: واقعا اینطور به نظر میرسه. بعد از اون دو برخورده قبلی فکر نکنم اینطور به نظر برسه.&#8211;؛. من: من پوستم خیلی کلفته، اصلا به این زودیا از دست کسی ناراحت نمی شم، اونم استاد خوبی مثل شما.&#8211;؛. با یک لبخند گفت: امیدوارم که همیشه همینطور باشید. در برابر من باید خیلی مقاوم باشید، چون هر کس جایه شما بود (داشنجوهاش رو می گفت) تا حالا دیگه طرف منم نمی اومد. آخه بعضی ها فقط حرف میزنن، قدرت عمل کردن رو ندارن.&#8211;؛. من: من به خودم ایمان دارم. کارای خیلی سختی رو انجام دادم، الی بعضی چیزا .&#8211;؛. خانم علیخوانی: مثلا چه چیزایی؟&#8211;؛. من: گفتنش سخته. مثلا همین ارتباط پسرا با دخترا و &#8230; &#8211;؛. خانم علیخوانی: می خوای بگی که تو اصلا تا حالا ارتباط نداشتی؟ خیلی عجیبه و شایدم باورم کردنی نباشه. &#8211;؛. من: من ارتباط داشتم ولی نه در حد اینکه بیرون برم، کاری کنم و &#8230; (باور کنید اینو دروغ گفتم، آخه می ترسیدم فکرایی که هم کلاسی هام روم می کردن خانم علیخوانی هم رویه من کنه). &#8211;؛. خانم علیخوانی: من عادت ندارم حرفامو با کنایه بزنم، وقتی تو اینقدر مراقب رفتار و آبروت هستی پس چرا دیده شما رویه من چیز دیگه هست. نگو نه که حسابی شاکی میشم&#8211;؛من حسابی از باز شدن بحث به این صورت متعجب شده بودم، به همین خاطر نمی خواستم این فرصت رو از دست بدم. نگرانی و استرس داشتم. آدمه عجیبی بود، آدمو با دست پس میزنه و با پا پیش می کشه. منم گفتم: بعضی وقتا، بعضی چیزا از کنترل آدم خارجه، من از اول ترم به شما علاقه داشتم، راه ش رو نمی دونستم، فکر می کردم مجرد هستید، بچه ها می گفتن که شما ازدواج کردید ولی من قبول نمی کردم، یعنی قبول کردنش برام سخت بود. موقعی که ترم تموم شد تصمیم داشتم که شماره تماستون رو پیدا کنم ولی ترس نمی زاشت. آخه من تجربه ای نداشتم، جرأت نمی کردم از کسی هم مشورت بگیرم، نه اینکه آدمه ترسویی باشم، نـــه&#8230; ولی بخاطر خانواده ای که دارم از فاش شدن خواستم می ترسیدم.&#8211;؛. حرفام در ظاهر تموم شد، ولی در باطن خیلی خیلی حرفا واسه گفتن داشتم که قادر به گفتنش نبودم.خانم علیخوانی گفت: تو خیلی نقطه ضعف بزرگی داری، اینا ترس نیستن، اینا همش غرور بیجای تو هستش، میترسی مبادا کسی بفهمه که تو هم دوست داری با کسی رابطه داشته باشی. این خیلی کاره من و تو رو سخت می کنه.&#8211;؛. از گفتنه کلمه من و تو هیجان زده شم، خیلی خوشحال بودم که خودش رو کنار من میزاشت. ادامه داد: حالا تو پیشنهادی داری؟&#8211;؛. نمی دونم چی می خواست از زبونه من بشنوه، دیگه آب از سر گذشته، باید همه چیز رو بگم. من: پیشنهاد&#8230;. راستش، دیگه ترس از مخالفت شما ندارم، حرفمو رک میزنم، مثل جلسه قبل حرفمو نمی خورم. من به شما علاقه دارم، نمی دونم چطوری می تونم اینو ثابت کنم، ولی واقعا به شما علاقه دارم. دوست ندارم شما رو از دست بدم. درسته سنه شما از من بزرگتره، ولی اینقدر روش فکر کردم، که دیگه واسم قابل هضم باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی حرفمو قطع کرد و گفت: اجازه بده منم حرفمو بزنم. اینکه تو عاقل و بالغ هستی من شکی ندارم، ولی اینجا من به یه چیزایی شک دارم، تو گفتی با دخترای دیگه ارتباط داشتی ولی یه ارتباط معمولی بوده، درسته؟ خوب چه چیزه ثابت شده ای هست که ثابت کنه تو منو از روی هوس انتخاب نکردی، نمی خوام باهات تعارف کنم ولی من روی علاقه ای که تو به من داری شک دارم و باید به من ثابت بشه، اصلا هم به سن و سال اهمیتی نمی دم، خیلی از استادایی که منو میشناسن هم سن من هستن و خواهان ارتباط با من، ولی من هیچ کدوم رو قبول ندارم، برعکس استادایی هم هستن که نک سوزن از آبروی معلمی و استادی رو به صد تا بهتر از من نمی دن. بگذریم، ولی من به علاقه تو شک دارم.&#8211;؛.من کاملا تسلیم حرفش شده بودم، نمی تونستم حرفی بزنم چون واقعا حرفش حسابه. ولی چرا اصلا این خانم حس زنونه نداره، اصلا کنجکاوی نمی کنه، سوالی نمیکنه. منم گفتم: حرفه شما کاملا حسابه، و من نمی تونم جوابی رو بدم، چون من اصلا علاقمو ثابت نکردم. فقط یه گذشته نصفه و نیمه دارم که اونم می دونم شما بهش شک دارید. در ضمن شما هم باید به من علاقه داشته باشید و این زوری نمی شه&#8211;؛. خانم علیخوانی: اصلا زوری در کار نیست، اگه شما آدمه مناسبی برای من باشید، من هیچ حرفی ندارم. ولی شما به منم فکر کنید، من یه بچه دارم، که ممکنه چند ساله دیگه خیلی چیزا رو براحتی بفهمه، به موقعیت من توجه کنید، من پول، سن، سال واسم اهمیت نداره ولی هیچ چیز نمیتونه بیشتر از پسرم واسم اهمیت داشته باشه. پس سعی کن منو درک کنی.&#8211;؛.من از حرفاش برداشت کردم که از ارتباط با من بدش نمیاد ولی یه چیزایی رو باید به اون ثابت کنم تا باور کنه.&#8211;؛. من گفتم: چطور شما به علاقه من مطمئن میشید. البته می دونم علاقه خریدنی و یا فروختنی نیست که من بتونم تهیه-ش کنم ولی برای اینکه اینو ثابت کنم، هر کاری می کنم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما هر کاری حاضرید بکنید؟&#8211;؛. من: هرکاری که اینو ثابت کنه، من انجام میدم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: من می خوام برید از استاد محبّی (استاد آیین زندگی) سوال کنید، که آیا میتونی با یک زنه شوهر دار ارتباط داشته باشی، اون ارتباط باید چطوری باشه؟، اگه این سوالو رفتی پرسیدی، من می تونم درباره پیشنهادت فکر کنم&#8211;؛. نمی دونم این چه خواسته ای بود که از من می خواست، این خیلی برام سنگین بود، هیچ یک از دانشجوها از من اندازه سر سوزنی نمی دونن، حالا باید برم از استاد آیین زندگی اونم محبّی که روزی 10 تا سمینارو کنفرانس اینطور چیزا می ره برم چنین سوالی کنم، منم گفتم: شما آقای محبّی رو واقعا می شناسید، می دونید که چطور آدمیه که؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: می دونم که گفتم برو از اون بپرس، اگه دوست داری می تونی نپرسی؟&#8211;؛. من نمی خواستم جا بزنم، بخاطر علاقه ای که به اون داشتم. قبول کردم، قرار شد که پنج شنبه، توی جلسه بعد خبرش رو بدم. اول فکر کردم که اگه الکی برم از جای دیگه بپرسم و بهش بگم ، بهتره، ولی تصمیم گرفتم واسه غروره خودمم که شده برم و ازش سوال کنم. منم طبق برنامه ای که آقای محبی داشت رفتم به دانشگاه تا آقای محبی را ببینم. خیلی ترس داشتم، دست و پام میلرزید. احساس می کردم که دارم گناه می کنم. ولی اصلا دیگه واسم مهم نبود.آقای محبی رو توی اتاق 304 دیدم، وایسادم که بیاد بیرون ولی دانشجوها بهش اجازه ندادن، و من مجبور شدم برم توی کلاس. تا که همه رفتن، با سلام و احوالپرسی گفتم: آقای محبی میشه یه سوال شرعی بپرسم؟ &#8211;؛. آقای محبی با لحجه قشنگ و ملایمی که داشت گفت: بفرمایید، من اینجام که به سوالات شما جواب بدم.&#8211;؛ من گفتم: والا نمی دونم چطوری سوالمو طرح کنم، واسم مشکله، می خواستم بدونم که اگه کسی بخواد با یک زنه بیوه ارتباط داشته باشه باید از نظر شرعی چکاری رو انجام بده؟&#8211;؛. آقای محبی با یک لبخند معنی دار گفت:ببینیم کی باشه، اگه میشه راستش رو بگو تا منم بتونم راهنمایی کنم.&#8211;؛. منم گفتم: اون کس خودم هستم، 6ساله که شوهرشو از دست داده، خیلی خانم خوبی هست، یه پسر داره که هشت سالشه، خونه داره، و با آبرو هست، تحصیل کرده و خانواده دار هست، من تا حالا با کسی رابطه ای نداشتم، بعد از 9 ما من از این خانم تقاظای شناخت بیشتر کردم، اونم گفته که بخاطر اینکه روی پیشنهادت فکر کنم، باید بری از کسی که تو مسائل شرعی وارد هست سوال کنی.&#8211;؛. آقای محبی: حالا تو مطمئنی واست مناسبه، زنه خوبیه، من نمی خوام شما رو بترسونم، ولی این رابطه ها عاقبت خوبی نداره، چون طرفت شاید آدم خوبی نباشه، اما از یه جهت که گفته برو مشورت بگیر، میشه گفت آدم روشن فکری هست. تو چه رابطه ای می خوای باهاش داشته باشی.&#8211;؛ من: نمی دونم، ببینم در حین یک رابطه معمولی چه اتفاقی میوفته&#8211;؛. با چشاش یه جوری نگاه کرد که کاملا می گفت تو خیلی دیگه پرویی، جواب داد: تو در هر صورت باید یک اون خانم را متعه (درستش رو نمی دونم، شاید متعمه باشه- یا عقد موقت) کنی، اگر مدت زمانی رو مشخص کردی و مهری رو قبول کردید، (اگر مدت زمان و یا مهر نگی، عقد باطل هست) باید طبق مدت زمان معلوم، مهر رو بپردازی. میشه مهر رو هم بعد از عقد کمو زیاد کنید. هم می تونی فارسی و هم می تونی عربی بگی. &#8211;؛ من متنش رو که فارسی بود یادداشت کردم، می نویسم شاید بعضی دوستان بخوان بدونن «خانم می گوید: خودم را همسر موقت تو قرار دادم در مدت معلوم و بر مهر معلوم و بر شرط.و آقا می گوید: قبول کردم این متعه را.» اگر از زن، بچه دار شدی متعه باطل هست و گناه کردی. پس خیلی مراقب باش.&#8211;؛منم دیگه حسابی گیج شده بودم، خیلی شرایطه سختی داشت، شایدم من سخت فهمیدم، یا اینکه اون برام سخت توضیح داده. خلاصه یه چیزایی دستگیرم شد و منم واسه امشب آماده شده بودم، کار رو تمام شده می دونستم، تصمیم گرفتم با حقوق سه ماهم ، یک گردنبند طلای سیاه واسش بگیرم، همین کار رو هم انجام دادم. شب شد با دستپاچگی، از اینکه باور میکنه یا نه که من پیش آقای محبی رفتم یا نه، زنگ درو زدم. این بار، آیفون رو بهزاد جواب داد، بعد از اینکه منو شناخت هنوز آبفون رو نزاشته داد زد: مامان آقای احسانی اومده.&#8211;؛ من رفتم تو ، دیدم تازه اومده جلوی در سالن ایستاده و داره دکمه پایین لباسش رو می بنده. امروز فرق کرده بود، لباس و شلوارش تنگ تر شده بود، آرایشش غلیظ تر بود، منم با تعجب داشتم بهش نزدیک می شدم. سلامی کردم و با تعارف اون وارد خونه شدم، خونه رو بوی عطر عجیبی گرفته بود. داشتم یه جورایی احساس می کردم که واسه من این تدارکو دیده، ولی این احساس خیلی خوشبینانه بود.با گفتن بفرمایید بشینید خانم علیخوانی به خودم اومد و نشستم. خیلی جذاب شده بود، لباش رژ خورده و برق میزدن، روسری قرمزی پوشیده بود که موهای شرابیش رو خیلی قشنگتر نشون می داد. با لبخندی که داشت، گونه هاش برجسته شده بودن، یه ساعت مشکی دستش کرده بود که سفیدی دستش رو بیشتر نشون می داد. خیلی قشنگ شده بود. دلم داشت شور میزد، پاهام به لرزه افتاده بودن، یه حسی داشتم که قبلا که بچه بودم وقتی میترسیدم برام پیش میومد، شاید شما هم این حسو تجربه کردید، احساس یه جور فشار و یا یک قلقلک دارید. سوکتمو با پرسیدن کارهایی که امروز کردم، شکست. من گفتم: امروز صبح یه کار بیشتر انجام ندادم، اونم رفتن پیش آقای محبی بود، باور می کنی؟&#8211;؛ مهشید (اسم مستعار خانم علیخوانی): چرا باور نکنم، چون من خودم دانشگاه بودم و در حالی که جلوی در کلاس آقای محبی ایستاده بودی، دیدمت.&#8211;؛ دیگه حرفاشو خودمونی تر می زد و این حس خوبی رو به من می داد. خیلی واسم خوشایند بود. مهشید: حالا چیزی هم فهمیدی؟&#8211;؛ من نمی دونستم چرا دوست داشت، من از آقای محبی در مورد این رابطه سوال می کردم اصلا نمی فهمیدم. کل ماجرا رو براش توضیح دادم . مهشید هم با اشتیاق خاصی به حرفام گوش میکرد. منم که حرفام تموم شده گفتم: خانم علیخوانی حالا نظرتون رو می خوام بدونم.&#8211;؛ مهشید: اولا دیگه اسم کوچیکه منو صدا کن، چون خیلی حرفای خصوصی بینمون رد و بدل شده، و منم دوست دارم باهم راحت باشیم تا بتونیم بهتر و بدون هیچ ابهامی با هم حرف بزنیم.&#8211;؛ من دیگه قند تو دلم آب میشد. نمی دونم بعد از اینکه بهزاد درو برام باز کرد دیگه خبری ازش نبود. من گفتم: من که خیلی مشتاقم به اسم کوچک شما رو صدا بزنم. حالا اگه میشه نظرتون رو بگید.&#8211;؛. مهشید: من به عمد تو رو پیش محبی فرستادم، چون قبل از که تو پیشش بری من تو رو معرفی کرده بودم و باهاش در این رابطه صحبت کرده بودم. اون یکم توی این ارتباط شک داشت، ولی با طی شرعش و عرفش موافق بود. در رابطه با تو هم نظر خوبی داشت چون تو رو میشناخت. ولی ازدواج دائم رو پیشنهاد نکرد، چون گفت اگر بخواید بعدا ازدواج دائم داشته باشید، ازدواج موقت یا عقد موقت شرایطش این نیست. و اگه بعد از عقد موقت، عقد دائم کنید، بر هم حرام میشید&#8211;؛من خیلی گیج شدم، توقع نداشتم به این زودی تا اینجا پیش بریم، شاید بگم اصلا حالیم نبود که چه اتفاقی داره میوفته. گفتم: تو که همه چیزو می دونی و همه کارم، انجام دادی، فقط جواب منو ندادی؟&#8211;؛ گفت: اگه جوابتو دادم، پرو نمیشی؟ &#8211;؛ منم سراسیمه منتظر جواب بودم، گفتم: نه، بگو&#8211;؛ مهشید: من موافقم ولی به شرایطی که من می گم، اول یه سوال دارم، معنی کلمه متعه رو میدونی؟&#8211;؛. من گفتم: یعنی عقد موقت دیگه&#8211;؛ مهشید: این که آره ولی معنی اصلی متعه، یعنی طرفین از همدیگه لذت ببرن، شرایط من هم با توجه به همین معنی هستش، تو باید حد حدوده خودت رو تا زمانی که شرایط معلوم نشده بدونی و نزاری که من ازت ناراحت شم، دوم اینکه من از تو مهریه یا چیزی نمیخوام، من ماشین دارم، (ماشینش پارس بود) خونه دارم، من صداقت و وفادری واسم از یه مهریه چند میلیاردی هم مهم تره، فقط یه سکه مهر می کنم، که اونم اگه خوب بودی بهت می بخشم و انو به ربع سکه می رسونم. دیگه اینکه از این رابطه فقط من و خودت و آقای محبی می دونیم، حالا اینا شرطهای منه، درسته به ظاهر ساده هستن ولی انجامشون خیلی سخته.&#8211;؛ من که دیگه به همه چیز که می خواستم برسم، رسیده بودم، جواب دادم: من که قبولمه، حالا کی می خوای اون خطبه یا جمله رو بگی؟&#8211;؛ ای بابا تو چه عجله ای داری، حتما باید همین امشب ما عقد کنیم&#8211;؛ با گفتن این حرف مهشید، احساس غریبی بهم دست داد، حس میکردم که دیگه صاحب یه چیزی شدم که باید مسولیت سنگینی همراهش باشه. گفتم: چرا که نه؟&#8211; مهشید: بهزاد الان تو حمومه، باید اونم بدونه ولی چون هنوز بچس می ترسم فاش کنه، بزار بیاد بیرون، بفرستمش دنبال مانتوم که پیش خیاطه ، راه دوری نیست، دو کوچه اونورتره، تو همین موقعیت ما می تونیم، حرفمون و یا به قول خودت خطبه رو بخونیم، در ضمن فقط خطبه و نه چیزه دیگه.&#8211;؛برای اینکه همدیگر رو بهتر بشناسیم و منتظر باشیم که بهزاد بیاد بیرون، در رابطه با خودمون بیشتر حرف زدیم. تا اینکه بهزاد اومد بیرون و مهشید اونو با وعده کردن یک دست بازی با لپ تاپ، دنبال مانتو فرستاد. و به من اشاره کرد که برم توی اتاقش، رفتم و نشستم، مهشید گفت: آماده ای، همه فکراتو کردی، ببین جنس فروخته شده رو پس نمی گیریما.&#8211;؛ من: بابا کی تو رو پس میده، اره آمادم.&#8211;؛ مهشید: باشه خودت می خوای دیگه&#8211;؛ خلاصه به سفارش استاد محبی، مهشید خطبه رو اول عربی خوند و من جواب دادم، و باز هم فارسی تکرار کرد و در جوابش هم منم فارسی گفتم. ما مدت عقدمون رو 5 سال و با مهریه 1سکه معلوم کردیم. خیلی باورش برام سخت بود، که دارم با یه زنه بیوه عقد می کنم، من کلا روحیم این بود که همیشه فکر می کردم بچم، ولی با این کار حس مردونگی بهم دست داده بود. مهشید به عنوان تبریک دستش رو اورد جلو و همزمان نیز یه بوس از گونه من گرفت، من کامل هنگ بودم شاید اینم املی منو میرسوند. مهشید: تو که حساس تر از منی، بابا ما دیگه عقدیم، نمی خوای منو ببوسی.&#8211;؛ منم می خواستم کم نیارم گفتم: چرا وایسا تا اول هدیمو بهت بدم، رفتم توی حال و از تو کیف لپ تاپم جعبه گردنبند رو در آوردم و رفتم تو اتاق، باورم نمی شد مهشید با یک تی شرت و شلوار بود، دستمالش رو هم در آورده بود. منم خودمو به نفهمی زدم و گفتم: مهشید اینو از من قبول می کنی&#8211;؛ جعبه رو بهش دادم، جعبه رو گرفت و با صدای بلند: یه جیغ کشید، ممنون، خیلی قشنگه، خیلی دوسش دارم ، دستت درد نکنه. گرونه نه؟&#8230;&#8211;؛ اشک تو چشاش کاملا بازی میکرد، منم دیگه داشت اشکم در میومد، مهشید: محسن، اینو خودت برام می بندی.&#8211;؛ من: چرا نبندم، از خدامه&#8211;؛ باور کنید، کاشکی میشد قلبمو براتون توی این صفحه میزاشتم تا بتونید باور کنید که چقدر خوشحال شده بودم، احساساتی بود که توی این 24 سال عمرم، نداشتم. گردنبند رو دستم گرفتم، از پشت سر گردنبند رو جلوی گردنش انداختم، وقتی گردنبند رو می خواستم ببندم، کاملا گردن سفیدش رو می دیدم، با دست موهاشو به بالا کشید و من گردنبند رو بستم ، وقتی گردنبند رو بستم چند ثانیه ای معطل کردم. مهشید گفت: اونجا چه دیدی که هنوز موندی؟ من: قشنگ ترین لحظه عمرم رو دارم حس می کنم&#8211;؛ همون لحظه گردنشو بوسیدم و دستمو از جلو یه شکمش رسوندم، سریع برگشت و نگاه کرد، گفت: داری خیلی تند میری ما باهم قول و قراری گذاشتیم. حالا بو تو سالن تا بیام. زود باش.&#8211;؛ من از دست مهشید نارحت نشدم از دست خودم ناراحت شدم که اینقدر ساده بازی در اوردم، باور کنید اصلا نمی خواستم کار خاصی کنم، فقط همین رو می خواستم انجام بدم. اومد نشست و گفت: من بهت نگفتم این کارو انجام نده حالا؟&#8211;؛ من: مهشید باور کن من نمی خواستم کاری رو انجام بدم.&#8211;؛ مهشید: من به عمد روسری و پیرهنم رو در آوردم تا جنبتو محک بزنم، دیگه هم توضیح نده. تو باید خیلی چیزا رو یاد بگیری&#8211;؛ من هیچ حرفی نداشتم که بزنم ، فقط با گفتن یک چشم ختمش کردم. مهشید: حالا اگه اشکالی نداره برو خونه، تا یکم تنها باشم.&#8211;؛ منم سریع بلند شدم و با گفتن دوست دارم ازش جدا شدم و رفتم، تاصبح خوابم نبرد.طرفای ساعت 5 صبح بود، گوشیم از طرف مهشید تک خورد، سریع گوشی رو برداشتم و پیام دادم:سلام، مشکلی پیش اومده؟مهشید: می خواستم ببینم زنده ای.من: این چه حرفیه؟مهشید: شوخی کردم، گفتم شاید بخاطر من خودتو کشتی.من: نه، ولی خیلی ناراحت شدم.مهشید: به من حق بده، خاطره امیر برام زنده شد.من: بازم معذرت می خوام، ولی باور کن منظوری نداشتم، فقط در همون حد بود.مهشید: می دونم، حالا فرداشب بیا می خوام برات شام درست کنم.من: راست میگی؟ پس منو بخشیدی.مهشید: حالا بیا تو. در ضمن دوست داشتی می تونی شب بمونی. البته تو اتاقه بهزادمن : باشه. ولی مگه تو شنبه کلاس نداری؟مهشید: صبح ندارم، ولی عصر دارم. محسنمن: جانممهشید: همین شبی که گذشت، اندازه هزار شب عاشقت شدم. جواب پیامم رو نده. شب بخیربا هماهنگی هایی که با خونه کردم قرار شد، شب برم خونه دوستم بمونم، یعنی همون مهشید. طبق معمول رفتم ولی امروز با یک بسته شیرینی و 2 تا DVD فیلم(البته بزرگترین صحنه ای که داشت، لب بود) و یه بازی واسه بهزاد. رفتم و آیفون رو زدم، ولی درو باز نکرد دو سه بار این کارو کردم، ولی بازم کسی درو باز نکرد، گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم، از اون پرسیدم که کجاست، اونم جواب داد که پیش حاجیه خانومه. مهمون داشتن رفته کمکشون.خلاصه اومد پایین درو برام باز کرد و رفتم تو، وسائل پذیرایی آماده نبود، ولی به سرعت آماده کرد. تا گلویی تازه کردم، گفتم: بهزاد کو، انگار خبری ازش نیست داره درس می خونه؟&#8211;؛ مهشید گفت: بهزاد بالا پیش نوه حاج خانوم مونده، نشستن دارن دلی از بازی پر میکنن.&#8211;؛ منم گفتم: بیا این شیرینی رو ببر و به بهزاد بگو بیاد واسش بازی اوردم.&#8211;؛. مهشید: بزار راحت باشه، من از بالا غذا اوردم، نترس دست پخته خودمه بیا بشین کوفت کن&#8211;؛ رفتم تو آشپزخونه، یه بوس از گونش گرفتم، گفتم، خیلی بدیا کسی به همسرش اینطوری میگه؟ مهشید با قیافه حق به جانبی که از خودش گرفته بود، اومد جلوم ایستاد و گفت: من بدم، حالا می خوای بدتر بشم&#8211;؛ یقمو گرفت و کشوندم جلو و لباشو توی لبام قفل کرد، و هی می خورد منم دیگه داشتم همراهیش می کردم، اصلا دسته خودم نبود، دستمو به باسنش که داشت به شلوار جینش فشار می اورد رسوندم، و یه فشار دادم، با یه ناز قشنگ داد زد: آخ، دیونه دردم گرفت، دستتو بردار،&#8211;؛ دستمو برداشتم. مهشید: تو هم بی می مستیا، بزار شام بخوریم&#8211;؛شام رو با نگاه کردن به هم خوردیم، بلند شدیم و رفتیم فیلمایی رو که اورده بودم با هم دیدیم، توی هنگامی که فیلم ها رو می دیدیم همدیگه رو انگولک می کردیم، البته اون بیشتر اذیت می کرد. دیگه ساعت 12 شده بود، مهشید: من میرم خونه حاجیه خانم و بهزاد رو میارم تو هم اماده خواب شو، برو اون اتاقه بهزاده، هر جا که راحتی بگو تا بیام رخت خوابتو بندازم. فعلا جایز نیست تو بیای توی تخت دو نفره من.&#8211;؛ این حرفو با یک لبخن زد و رفت.من داشتم اتاقه بهزاد رو می دیدم که، چشم به عکس امیر شوهر مهشید افتاد، از عکسش خجالت کشیدم، واقعا ناراحت بودم. صدای در ساختمون اومد، فهمیدم مهشیده، در اتاق بهزاد رو باز کرد گقت: بهزاد جان امشب آقای احسانی پیش تو می خوابه، خوبه؟&#8211;؛ بهزاد: عالیه، منم با آقای احسانی فوتبال بازی می کنم&#8211;؛ من: بهزاد جان واست بازی جدید اوردم&#8211;؛ بهزاد خوشحال شد، بلافاصله دیدم مهشید بهم اشاره کرد که برم بیرون کارم داره، منم رفتم بیرون، پرسیدم چی شده؟ مهشید: چیه ناراحت به نظر میرسی؟ اتفاقی افتاده، از رفتاره من ناراحت شدی؟&#8211;؛ من: نه بابا این چه حرفیه که میزنی، چیزی نیست.&#8211;؛ مهشید: درسته که ما الان دو شبه عقد کردیم، ولی من چهره ناراحتته تو رو می تونم تشخیص بدم، بگو قضیه چیه؟&#8211;؛ من: عکسه امیرو تو اتاق دیدم، ازش خجالت کشیدم.&#8211;؛ مهشید: چرا؟&#8211;؛ من: حس می کنم که دارم بهش خیانت می کنم. مهشید: مگه اون زندست؟ &#8211;؛ من: نه؟&#8211;؛ مهشید: مگه تو منو گول زدی، مگه ما با رابطه نا مشروع شروع کردیم، مگه ما غیر شرعی جلو اومدیم، مگه تو منو توی خیابون به زور گرفتی؟&#8211;؛ من: نه، هیچ کدوم درست نیست&#8211;؛ مهشید: من تو رو به میل خودم، با رضایت خودم و از طریق شرع و عرف انتخاب کردم، پس دیگه این حرفو نزن باشه؟&#8211;؛ من: چشم، ولی چرا منو بینه این همه دانشجو و استاد انتخاب کردی؟&#8211;؛ مهشید: جانه امیر نمی دونم، شاید بهتر بودی که انتخابت کردم، شاید از همون اول می خواست همین بشه، اصلا چه می دونم(با یه قه قهه)، حالا برو بخواب، اینم یه بوس که ناراحت نباشی، بگی زنم شب خشک و خالی منو ول کرد.&#8211;؛. من: مرسی. دوست دارم، شبت بخیر. مهشید: منم دوست دارم عزیزم. خوب بخوابی&#8211;،؛من رفتم توی اتاق پیش بهزاد، تا حدود ساعت 2 صبح، با کامپیوتر بازی کردیم، دیدم دیگه چشاش داره چرت میزنه، تا اینکه خوابش برد، منم بلندش کردم و رفتم گذاشتمش توی تختش و یه بوس به صورتش زدم. حس میکردم واقعا بچه خودمه، اون موقع 22 سالم بود (الان 24 ساله هستم). چند باری توی رخت خوابم غلط زدم، همش تو فکر بودم اصلا خوابم نمی برد، بلند شدم، رفتم یه آب زدم صورتم، خواستم برگردم توی اتاق دیدم چراغ خواب، اتاق مهشید روشنه، به سمت در اتاق رفتم، دستگیره رو باز کردم، همین که یه قدم گذاشتم توی اتاق مهشید با یه صدای خواب آلود گفت: می دونستم خوابت نمی بره و میای، بیا اینجا پیشم بخواب&#8211;؛ من گفتم: انگار تو هم خوابت نبرده، یا اینکه منتظر من بودی. مهشید: آره؛ بیا بخواب، در رو کلید کن، تا بهزاد ما رو کنار هم نبینه.&#8211;؛وقتی کنارش خوابیدم ، گفت: محسن، تو از چیه من خوشت اومد؟&#8211;؛ من: من از همه چیزه تو خوشم اومد&#8211;؛ مهشید: أه، لوس نشو، بگو دیگه&#8211;؛ من: اول از همه از شخصیتت، بعدش که فهمیدم متاهلی و بچه داری، فهمیدم که تو زندگی زیاد سختی کشیدی و این منو دیگه عاشقت کرد&#8211;؛ مهشید: حالا از لحاظ ظاهر منو چطور دیدی&#8211;؛ وقتی این سوال رو پرسید، همونطور که خوابیده بود سرش رو، رو به پنجره اتقاق، که توی حیاط باز میشد کرد من: از چشات، از گونه هات، از لبات&#8211;؛. مهشید: دیگه از چی؟&#8211;؛ من فهمیدم که منتظر چیزی هست که از شنیدنش باید خوشش بیاد. من: من از هیکلت، از گردنت، از باسنت، (همونطور که داشتم می گفتم دستم رو بردم به باسنش رسوندم و آروم شروع به مالیدن کردم). از سینه هات (دستم چپم رو آروم بردم و سینه هاشو گرفتم و شروع به مالیدن کردم)، &#8211;؛ برگشت و یه نگاهی بهم کرد گفت: محسن دارم دیونت میشم، دارم عاشقت میشم، نمی دونم چرا امشب دوست دارم تا صبح باهات باشم&#8211;؛ تا اینو گفت دیگه نزاشتم ادامه بده، و لبام رو به لباش رسوندم، تاریکی، و روشنی نور بنفش چراغ خواب خیلی محیطه جالبی رو ایجاد کرده بود.همینطور لباش رو می خوردم، زبونم رو محکم توی دهنش می چرخوندم، با دست دیگم داشتم از رو شلوار کسش رو می مالیدم، دیگه داشت حال می کرد، تا چند دقیقه مرتب، فقط لب همدیگه رو می خوردیم، آروم پیرهنشو در آوردم، با دستم سوتینش رو هم در آوردم، خیلی سینه ی ایده آلی داشت، بزرگ و سفت که آدمو به اوج میرسوند، تا خواستم لبم رو به نک سینش برسونم، سرمو کشوند بالا و با چشم خمارش نگاه کرد و گفت: احسان، مطمئنی؟&#8211;؛ من: آره&#8211;؛ دیگه چیزی نگفت، منم شروع کردم به خوردن سینه هاش، سینه چپش رو می خوردم، میرفتم سراغ راستی ، راستی رو می خوردم می رفتم سراغ چپی، با ولع خاصی سینشو می خوردم، اونم فقط دستاشو تو موهام می کشید، سرمو بردم بالا و باز شروع به لب گرفتن شدم، اومدم پایین، گردنشو خوردم، لاله های گوششو می خوردم، دوباره رفتم سراغ سینه هاش، انگار نقطه حساسش همونجا بود، مرتب آه می کشید، همینطور که می خوردم رسیدم به نافش و زبونم رو به نافش می کشیدم، شکمش رو می خوردم، مشغول خوردنه شکمش بودم که اون منو از اون طرف حول داد رو تخت، سریع لباسمو در آورد، شروع به خوردن گردنم کرد، مرتب گردنمو می خورد، اومد پایین سمت شکمم، همزمان با دستش ، شلوارمو کشید پایین، به همراه شلوارم، شرتمم کشید، پایین، باز رفت بالا سراغ گردنم، هم گردنمو لیس میزد و هم با دستش کیرمو تو دستش بازی میداد، دیگه داشتم دیوونه می شدم، سریع خوابوندمش، شلوار و شرتش رو کشیدم پایین، سینه و لباش رو خوردم و رفتم سراغ کسش، کسش خیسه خیس بود، با دستم کشیدم روش، معلوم بود که حسابی تمیزش کرده بود، با زبونم رو آروم به کسش زدم، جیغش بلند شد، سرمو محکم فشار داد به کسش، منم سریع با زبونم، کسش رو می خوردم، چوچولش خیلی کوچیک بود، اصلا به راحتی توی دهن نمی رفت، دیگه از بس خوردم چوچلش که متورم شده بود، مرتب چوچولش رو می خوردم، تا اینکه یه لرزش خفیفی توی بدنش افتاد و به ارگاسم رسید، تا چند لحظه فقط ازش لب می گرفتم.با صدای لرزونی که داشت گفت: بخواب نوبت منه، سرش رو برد لای پام، از تخمم شروع به خوردن کرد، محکم تخمام رو به دهن می گرفت و می لیسید، شروع به لیس زدن کیرم کرد، اصلا سر کیرم رو توی دهن نمی کرد و مرتب زبونش رو به تخمام و دور کیرم می کشید، منم با دستم سرشو گرفتم، با اشاره اینکه بخور، سرشو فشار دادم به کیرم، اونم فهمیده بود که من چی می خوام با یه ضرب، کیرمو تا نیمه کرد تو دهنش، (کیرم زیاد بزرگ نیست، حدود 15 سانته، انصافا مسخره نکنید). مرتب کیرمو می خورد، اون می گفت که کیرم بزرگه ولی من چنین احساسی رو نداشتم، چون فیزیک بدنیم زیاد بزرگ نبود.نزدیک به آب اومدنم بود، که بلندش کردم، و گفتم رو تخت بخواب، اونم خوابید، آروم سر کیرم رو بردم جلوی کسش، به آرومی کردمش تو، و شروع به عقب جلو می کردم، کمرش از شدت عرق شده بود مثل آینه، نور لامپ کاملا توش معلوم بود، منم عرق کرده بودم، قطره های آبی که از صورتم می اومد پایین، میریخت روی کمر مهشید، دیگه داشت عقب جلو کردنم شدت می گرفت، می خواست آبم بیاد که باز سرش رو بیرون کشیدم، داشت دیگه میومد، سریع دستمو گاز گرفم که حس شهوت یک از بدنم بره، این دفعه، رو کمر خوابوندمش توری بود که چشاش تو چشم، بود، سرشو باز کردم تو و شروع به عقب جلو میکردم، هر بار که کسش ضربه می زدم به یه صدا آروم و حالت شکسته شکسته، می گفت: عاشقتم، من مال توهم. این حرفاش حس خوبی بهم می داد، حس می کردم کل هیکلش زیر دستامه. هم زمان با عقب جلو کردن سینه و لباشو می خوردم.مرتب عقب جلو میکردم، نفسم بند اومده بود دیگه پاهام جون نداشت، باز مهشید به ارگاسم رسید، چند لحظه مکس کردم، خوابیدم، و گفتم بیا روم، اونم آروم روم نشست و کیرم رو تو کسش سر داد و شروع به بالا پایین کردن شد، سینه سفتش مثل یه ژله بالا و پایین می شد، با دستام هی اونا رو میگرفتم، ولی همش با بالا رفتنشون، از تو دستم میپرید، بهش گفتم از روم در بیاد، می خواد دیگه آبم بیاد، همین که در اومد، گفتم : میشه از پشت&#8230; &#8211;؛ مهشید: خیلی واسم سخته، ولی من دو بار ارضاء شدم، اگه اینطوری راحتی اشکال نداره، ولی قبلش خوب جاشو باز کن، خیسش کن بعد بکن تو&#8211;؛ منم سریع با آبی که از کسش در اومده بود به زحمت، سوراخ کونشو رو خیس کردم و به آرومی انگشت اشارم رو کردم توی کونش، یه چند دقیقه طول داد تا حتی یک انگشتم جاش باز بشه. انگشت دوم رو هم همینطور ادامه دادم. دوست نداشتم دردش بگیره، سوم رو که کردم، دیگه داشت کم کم آه می کشید، مرتب انگشتامو در می اوردم و می کردم تو، تا اینکه کاملا جا باز کرد، کیرمو خیس کردم و گذاشتم توی سوراخ، یه اوووف کشید که اصلا متوجه نشدم، که تا آخر دارم حولش می دم تو. به آرومی شروع به عقب جلو کردن کردم، دیگه ضرباتم به کونش بیشتر شده بود، همین طور حولش می دادم به جلو، دو سه باری کیرم در اومد، چون کلا ماهیچه های پام گرفته بودن و خشک شده بودن، همین طور داخل و بیرون می کردم، دیگه داشت آبم میومد، گفتم مهشید بیریزم تو، مهشید: بیریز عشقم، همشو خالی کن، من همشو می خوام. –؛ بلافاصله همشو داخل خالی کردم، دیگه نای کاره دیگه ای نداشتم، حس می کردم تمام جونم داره از سر کیرم بیرون میاد، خیلی خسته بودم، هم من و هم اون.ولی مگه گذاشت بخوابیم بعد از نیم ساعت بزور منو کرد تو حموم، و برام آبمیوه و گردو آورد که بخوریم. من بعد از 2 ساعت فوتبال، اینطوری نمی شدم که بعد از این سکس، به این حال و روز افتادم.اینم تا اینجا، دیگه کشش ندم بهتره، باور کنید، خیلی واسه نوشتن این ماجرا خسته شدم، شاید بعضی اوقات از خستگی ، یک کلمه رو 4 بار هی پاک می کردم و باز می نوشتم، چون همش دستم رو کلیده دیگه می خورد، البته اینو تویه یه روز ننوشتم. امیدوارم اگه از لحاظ نگارشی، املایی یا هر چیزه دیگه ایراد داره منو ببخشید.خواهش می کنم، نظر خودتون رو بگید، اگه کسی شک داشت، یا به هر نحو فکر کرد دروغه و یه چیزی نوشت، که رکیک بود، شما از اون تبعیت نکنید و نظر واقعی خودتون رو بزارید.ازتون خیلی ممنون. امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175861</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف فقط میخواد به دخترش یاد بده که چجوری کیر رو ساک بزنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d9%81%d9%82%d8%b7-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%b4-%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a8%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%87-%da%86%d8%ac%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d9%81%d9%82%d8%b7-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%b4-%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a8%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%87-%da%86%d8%ac%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 11 Aug 2019 03:49:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقشو]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسو]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[ادامشو‬]]></category>
		<category><![CDATA[ارومتر]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[العملی]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتای]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونشبو]]></category>
		<category><![CDATA[اویزون]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بابامو]]></category>
		<category><![CDATA[باریدن]]></category>
		<category><![CDATA[بازکردم]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالاها]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بپیچونم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بخونید]]></category>
		<category><![CDATA[بدنمون]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتو]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بگذرونم]]></category>
		<category><![CDATA[بلهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بندازیم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بودمشون]]></category>
		<category><![CDATA[بودولی]]></category>
		<category><![CDATA[بودیمو]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارت]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاتو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پایینتر]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمونی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پونزده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوندم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[ترافیک]]></category>
		<category><![CDATA[تصمیمی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تکراری]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[توالتم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[جاهامون]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[جورابش]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چپوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبونده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندیم]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[حالتون]]></category>
		<category><![CDATA[حالمون]]></category>
		<category><![CDATA[خابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خجالتی]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستین]]></category>
		<category><![CDATA[خوانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابونا]]></category>
		<category><![CDATA[دادیمو]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانای]]></category>
		<category><![CDATA[داستانمو]]></category>
		<category><![CDATA[داستانهای]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتمنم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دامنشو]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالت]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوازده]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دیروزم]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهمنم]]></category>
		<category><![CDATA[رابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدگی]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتیمو]]></category>
		<category><![CDATA[رمانتیک]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زندانی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمونو]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتای]]></category>
		<category><![CDATA[سرتونو]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتشو]]></category>
		<category><![CDATA[سکسمون]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخم]]></category>
		<category><![CDATA[سیگارم]]></category>
		<category><![CDATA[شدرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شومینه]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[صداشون]]></category>
		<category><![CDATA[صمیمیم]]></category>
		<category><![CDATA[صورتامون]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[غذاهای]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمای]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کاندومم]]></category>
		<category><![CDATA[کدومشون]]></category>
		<category><![CDATA[کردیمو]]></category>
		<category><![CDATA[کلفتشو]]></category>
		<category><![CDATA[کلنجار]]></category>
		<category><![CDATA[کنمچند]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولوش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گذروندم]]></category>
		<category><![CDATA[گذروندیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسارو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لبامونو]]></category>
		<category><![CDATA[لرزیدو]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرام]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مادرشو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینا]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مالوند]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمتون]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمتی]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[مشروبی]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورمو]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینی]]></category>
		<category><![CDATA[میبینیم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخکوب]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میداشت]]></category>
		<category><![CDATA[میداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتی]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردتا]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدن]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزه]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوند]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناچارا]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناشناس]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[نخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[ندارید]]></category>
		<category><![CDATA[ندارین]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[نکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانه]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخورد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[‫نیاورده]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[وافتادم]]></category>
		<category><![CDATA[وایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[وایستاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[(این داستانی که میخوام بگم فیلم سکسی تیکه های عشقی زیاد داره سعی میکنم خلاصه کنم براتون) من از بچگی معمولا خودمو اسلیو فرض میکردم . یادمه سکسی هر شب که میخواستم بخوابم میرفتم زیر شاه کس پتو به اسلیو بودن برای یه خانوم خوشکل فکر میکردم تا خوابم ببره&#8230;همینطور گذشت تا کونی اینکه شد [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>(این داستانی که میخوام بگم فیلم سکسی تیکه های عشقی زیاد داره سعی</h2>
<p>میکنم خلاصه کنم براتون) من از بچگی معمولا خودمو اسلیو فرض میکردم . یادمه سکسی هر شب که میخواستم بخوابم میرفتم</p>
<h3>زیر شاه کس پتو به اسلیو بودن برای یه خانوم خوشکل فکر</h3>
<p>میکردم تا خوابم ببره&#8230;همینطور گذشت تا کونی اینکه شد 20 سالم . نمیدونم چطور شد که یه روز یوهو زد به</p>
<h4>سرم جنده که اسلیو یکی بشم !&#8230;ماجرا از اینجا شروع شد&#8230;</h4>
<p>اینم بگم که من ادم خجالتی پستون هستم و این کارمو خیلی سخت تر میکردتا اینکه یه روز داشتم داستان بچه</p>
<h5>هارو میخوندم کوس که یه جرقه زد به سرم و تو</h5>
<p>این فکر افتادم که برم بیرون دنبال یکی بگردم . پا شدم رفتم تجریش تا یکیو پیدا کنم .کلی گشتم ولی اونقدرام سکس داستان که فکر میکردم</p>
<h6>راحت نبود یا کسی نبود یا تا میومدم ایران سکس به یکی</h6>
<p>بگم هی زبونم بند میومد خلاصه اون روز گذشتو با نا امیدی رفتم خونه &#8230;فقط اون روز نبود کلا اون ماه اینطوری گذشت . هر وقت که میخواستم به یکی بگم زبونم بند میومد. کلی کلنجار رفتم با خودم و هی نقشه های مختلف کشیدم و&#8230; تا این کهطبق معمول داشتم سرچ میکردم که با دیدن یه خانوم خوشکل که گوشه ای نشسته بودو ظاهرا منتظر کسی بود همه چی شروع شد&#8230;ترسیده بودم که برم جلو چی بگم ؟ اگه یه وقت &#8230;و تو این فکرا بودم که پیش خودم گفتم این اخرین شانسمه یا باید امتحانش کنم یا&#8230; با این وجود رفتم جلو &#8221; دیگه راه برگشتم نداشتم &#8221; به بهانه ی ادرس پرسیدن سر صحبت و باز کردم و اونم جوابمو میداد. ازش پرسیدم کجا میری ؟ گفت ولی عصر گفتم ا چه جالب منم اونجا میرم.به این بهانه که من ماشین دارم ولی راهو بلد نیستم .شمام که ظاهرا منتظر ماشینین&#8230;خانومو سوار کردیم و این شد ماجرای دوستی منو پریا&#8230;چند ماهی رو با هم سپری کردیم تا اینکه پیش خودم گفتم الان وقتشه باید کم کم خواستمو بهش بگم&#8230;یادمه بهمن ماه بود و حسابی داشت برف میومد . اینقدر رو زمین نشسته بود که تا زانو میرفتی تو برف. شب بود و خیابونا خلوت . هوا یه سوز خاصی داشت خیلی سرد بود&#8230; اون شب با پریا تو یه پارک بزرگ قرار گذاشتیم. اول رفتیم یه چیزی خوردیم و بعد رفتیم پارک. عین عاشق معشوقا یه گوشه ای روی نیمکت نشسته بودیم و با هم صحبت میکردیم.انصافا پریا رو خیلی دوست داشتم. چراقای زرد رنگ پارک هم تو اون سفیدی برف به ادم یه گرمای خاصی میداد صحنه ی خیلی رمانتیکی بود&#8230;بعد از صحبت کردن دست پریا رو گرفتم و شروع کردیم به قدم زدن&#8230;داشتیم با هم راه میرفتیم که یوهو یه گوله برف بزرگ محکم خورد تو صورتم از یه طرف داشتم یخ میکردم از یه طرفم خیلی عصبانی شدم.برگشتم دیدم پریا داره بهم میخنده.لبخند خیلی قشنگی داشت&#8230;منم نامردی نکردم و یه گوله حرومش کردم&#8230;جنگ بین ما شروع شد جفتمون مشغول جنگ بودیم که دیدم نخیر مثله اینکه گوله دیگه جواب نمیده رفتم سمتش و براش یه جفت پا گرفتم و خوابوندمش تو برفا حسابی روش برف ریختم به قول بچه ها شیر برفش کردم&#8230;بنده خدا گریش داشت در میومد که دلم براش سوخت. بلندش کردم و تا ماشین بردمش و بخاری رو روشن کردم دیدم داره از سرما میلرزه تمام تو بدنش برف رفته بود . یه کم که گذشت گفت پاهام سر شده&#8230; رفتم کنارش در ماشینو بازکردم و گفتم پاهاتو بده من تا برفاشو خالی کنم بیرون . پاهاشو گرفتم بوتاشو از پاش در اوردم و برفاشو خالی کردم دیدم تمام پاهاش سرخ شده با دستام پاهاشو یه کم مالوندم و هاااا میکردم که گرم شه(البته نیت بدی نداشتم) بعد از چند دقیقه دیدم داره منو یه طوری نگاه میکنه ! به روی خودم نیاوردم و وقتی کارم تموم شد دوباره بوتاشو پاش کردم و سوار ماشین شدیمو رفتیم &#8230;بماند که اون شب به خاطر برف ماشینا گیر کرده بودنو مام یکی از اونا . ماشینو یه گوشه پارک کردیمو پیاده تا خونه رفتیم.اول پریا رو رسوندم خونه که خیالم راحت بشه بعد خودم تنها رفتم خونه&#8230; روز بعد رسیدو پریا زنگ زد بهمو از بابت دیروز کلی تشکر کرد. و منو برای پس فرداش دعوت کرد خونشونو به من گفت که مادرو پدرش می خوان برن مسافرت(دبی)(منو پریا خیلی با هم خودمونی بودیمو هر از چند گاهی خونه های همدیگه میرفتیم)مادرشم منو به صورت غیر مستقیم میشناخت&#8230;پس فردا شد و اماده شدم رفتم پیش پری&#8230;رفتم تو خونشون و کلی ازم پذیرایی کرد و کلی با هم حرف زدیم و نشستیم با هم چند دست تخته زدیم . نا مرد خییلی شانس داشت همیشه منو میبرد منم که کم میاوردم همیشه ضرب المثل بابامو میگفتم (تاس گر نیک نشیند همه کس نرادند) هوا کم کم داشت تاریک میشد دیدم پری رفت تو اتاقشو بهم گفت یه دقیقه بیا تو اتاق کارت دارم رفتم تو اتاق دیدم چراغا خاموشن فقط چراغ خوابش روشن که یه نور خیلی ملایمی داشت . پری رفت نشست پای کامپیوتر یه صندلی گذاشت کنارش و بهم گفت بیا بشین اینجا &#8230; منم نشستم کنارش و اونم شروع کرد به ور رفتن با کامپیوتر . اهنگا و عکسای جدیدی رو که دانلود کرده بودو برام گذاشت و یه دوتا سایت رفتیمو همینطور گذشت. داشت عکسا رو نشونم میداد که دیدم بین هر ده تا عکسی که رد میکرد یه عکسای سکسی ام بود تعجب کرده بودم ولی (نه من به روی خودم اوردم نه پری) احساس کردم از زیر میز پاهاشو میزد به پام حالا نمیدونم از رو قسط بود یا عمد !؟ همینطورگذشت تا اینکه دیدم تعداد عکساش داره خیلی زیاد میشه بهش گفتم اینا چی میبینی ؟ گفت تازه اینا که چیزی نیست اگه بخوام کلشو نشونت بدم که &#8230; منم که دیدم فرصت خیلی خوبیه دلو زدم به دریا و گفتم پس اگر تو فیلمای منو ببینی چی میگی؟&#8230;اونم با یه حالتی که انگار منتظر این حرف بوده باشه گفت : پس اگر داری چرا رو نمیکنی ؟! منم گفتم باشه دفعه بعد که اومدم میارم کلی تاکید کرد که یادم نره منم با لبخند جوابشو میدادم&#8230;ساعت و یه نگاهی کردم نزدیکای دوازده بود حسابی دیرم شده بود. ازش کلی تشکر کردم و قرار شد که فردا دوباره با فیلما بیام اگر نه رام نمیده خونه ! با پری خدا حافظی کردمو سوار ماشین شدمو راه افتادم سمت خونه وسط راه یاد روزای اول افتادم که با چه نیتی با پری دوست شدمو الان نیتم فرق کرده بود نه اینکه نیتم از بین رفته باشه عشقم قاطیه رابطم شده بود احساس میکردم پری رو دوست دارم احساس عشق و احساس اسلیو بودن !!!(ترکیب جالبی بود). رسیدم خونه زیاد گشنم نبود خسته بودم یه چیزی سر هم بندی کردمو سریع رفتم خوابیدم.شب و با این فکرا گذروندم.صبح از خواب پا شدم دست و صورتمو شستم صبحانمو خوردمو رفتم نشستم پای کامپیوتریه دی وی دی خام برداشتم و شروع کردم به رایت کردن فیلمایی که قولشونو داده بودم. یه سری فیلم و داستانهای اسلیوی قشنگ رایت کردم. عصر اون روز رسیدو رفتم خونه ی پری طبق قولی که داده بودم فیلما رو بهش دادم فقط بهش گفتم الان نه باشه بعدا خودت تنها که شدی ببین گفت باشه و رفت برای جفتمون یه فنجون قهوه اورد خوردیمو بعد با هم رفتیم بیرون یه چرخی زدیم یه سری خرید کردیم و اون روزم کلی بهمون خوش گذشت(از چشمای همدیگه عشقو میخوندیم) ساعت نزدیک یازده بود که پری رو رسوندم دم در خونشون بعدشم طبق معمول رفتم خونه&#8230;فردای اون روز دوباره رفتم پیش پری نمیدونم چرا ولی احساس میکردم یه تغببرایی کرده طرز نگاهش و&#8230;داشتیم با هم صحبت میکردیم که وسط حرفاش به فیلمای دیروزم اشاره کرد وگفت که از فیلما خیلی لذت برده . و اونم برام یه سری فیلم رایت کرده بود تا ببینم&#8230; ساعت نزدیکای هفت بود قرار شد که اونشبو بریم کوه . در خونه رو بستیمو راه افتادیم سمت کوه خلاصه با هزار سختی رسیدیم بالای کوه و رفتیم نشستیم یه جای ساکت و تنها لبه ی کوه چشم انداز خیلی قشنگی بود تمام شهر زیر پامون بود و بهترین فرصت برای درد و دلا ! سرشو گذاشته بود رو شونمو دستای همدیگرو گرفته بودیم. داشت خودشو خالی میکرد(حرفای رمانتیک میزدیم) اینقدرمحو همدیگه شده بودیم که اصلا گذر زمانو حس نمیکردیم ساعت یازده بود بالاخره رضایت دادیمو راه افتادیم سمت خونه&#8230;اون روزم خیلی رمانتیک گذشت بعضی وقتا با خودم فکر میکردم اگه پری نبود من بدون اون چی کار میکردم !؟&#8230;شب خسته رسیدم خونه و خوابیدم&#8230;صبح که از خواب بیدار شدم رفتم سراغ کامپیوتر تا فیلمای پری رو ببینم اونم یه سری فیلما و داستانای شبیه من ریخته بود معلوم شد اونم یه نقشه هایی تو سرش داره ! &#8230;ظهر رفتم خونه ی پری. پای کامپیوتر نشسته بودیم که به بهانه ی اینکه یه تیکه از داستانمو نفهمیده خواست موضوع و عوض کنه . گفتم الان نه باشه یه وقت دیگه ولی مثله اینکه ول کن نبود خلاصه نشستیم پای اون داستان وشروع کردیم به خوندن(داستانش راجع به اسلیو بود) یه ذره که از داستان خوندن گذشت دوباره اون احساس اسلیو بودن بهم دست داد شهوتم خیلی زده بود بالا. دیدم نسبت به پری عوض شده بود و با یه دید شهوتی بهش نگاه میکردم . اونم همین احساسو داشت با چشمام ظل زده بودم تو چشماش انگار منظورمو فهمیده بود فکر کنم اونم همین احساس و داشت و تا اینکه موقعیت و مناسب دیدم و مستقیم بهش گفتم که بیا یه بار اسلیو بودنوتجربه کنیم و براش توضیح دادم که از سکسای وحشی خوشم میاد و اونم راضی بود. کلی نشستیم راجع به این موضوع با هم حرف زدیم و به تفاهم رسیدیم&#8230; بهم گفت که مطمئنی پشیمون نمیشی ؟!(با چند بار تاکید)&#8230; خلاصه قرار شد فردا اون بیاد خونمون !(بالاخره اون روز رسید که میخواستم)&#8230; . میخواستم عقده های جند سالمو خالی کنم . اون روزم مثل روزای دیگه به پایان رسید و راه افتادم سمت خونه . تمام حواسم پی فردا بود. رفتم کمی خرید برای فردا کنم( مثل لباسای فردا و &#8230;خلاصه رفتم خونه اماده شدم برای فردا تمام پشمامو زدمو سفید کردم . شب و تا صبح از هیجان فردا بیدار بودم . روز بعد رسیدو کلی هیجان داشتم . تمام خونه رو مرتب کردم و اماده بودم . ساعت تقریبا نزدیکای ده بود که صدای زنگ در خورد. یوهو ته دلم خالی شد اخه زود تر از قرارمونم اومده بود . رفتم درو باز کردم. صدای پاشنه های کفشش که داشت از پله ها میامد بالا تمام ساختمونو گرفته بود . خییلی هیجان داشتم یه حس جدیدی بود مخلوطی از ترس و هیجان &#8230;! صدا همین طور نزدیک تر میشد و ضربان قلب منم تند تر میشد تا اینکه رسید بالا و دیدم یه خانوم خیلی سکسی با ارایش غلیظ که هر پسری رو سر جاش میخکوب میکرد رسید(اصلا باور نمیکردم این همون پری خودمون باشه ! ) . بله دیدم خودشه. اومد تو سلام و احوال پرسی کردیم بهش گفتم یه ذره بشین استراحت کن رفتم براش یه قهوه ریختم و ازش پذیرایی کردم. یه ذره با هم صحبت کردیم و بعد از چند دقیقه با هم رفتیم تو اتاق&#8230; رفتم لباسا و وسایل رو اوردم . لباسارو دادم بهش تا بره تو اتاق بپوشه منم پشت در منتظرش موندم &#8220;یه کرست سفید. یه شکم بند سفید. مچ بند توری سفید. شرت سفید و جورابای سفید که تا وسطای رونش میامد و یه کفش ورنی مشکی پاشنه بلند&#8221; در اتاق که باز شد برای چند ثانیه خشکم زد خخیییلی سکسی شده بود. انصافا خودم از سلیقه ی خودم خوشم اومده بود با اون ارایش غلیظ هم ست شده بود.احساس کردم خودشم خوشش اومده بود. با هم رفتیم تو اتاق بقلی کامپیوتر رو روشن کردم نشستیم پای کامپیوتر چند تا فیلم سوپر اسلیوی وحشی گذاشتم&#8230; رفتم برای جفتمون یکی دو پیک مشروب ریختم یه سیگارم روش&#8230; مشروبارو خوردیم دیگه جفتمون تو ابرا بودیم چشماشو دیدم قرمز شده از یه طرف مست از یه طرفم حشری . انصافا اون فیلم سوپری که گذاشتم منم حسابی حشری کرده بود &#8220;بار سوم یا چهارم بود که اون فیلمو میدیدم&#8221;جفتمون جوش اورده بودیم&#8230; پاشو انداخته بود رو اون یکی پاش داشت خیلی ملایم و لایت سیگار میکشید&#8230; تمام اطرافمون و دود سیگار گرفته بود &#8230; کم کم داشت توهم برم میداشت&#8230; تو چشمای همدیگه نگاه کردیم شهوت اووج میزد. اروم اروم به همدیگه نزدیک شدیم و یه وردایی در گوش همدیگه میخوندیم . همینطور نزدیکتر میشدیم تا صورتامون رو به روی هم قرار گرفتن اروم لبامونو به هم چسبوندیم و یه لب خوشگگل از هم گرفتیم بعد از همدیگه جدا شدیم. با انگشتای دستش فک منو گرفته بود. با اون لبای سرخ و پف کردش یه پک دیگه سیگار کشید و دودشو داد طرف صورت من و صورتمو ول کرد. اروم رفتم پایین و زبونمو رو رون پاهاش کشیدم . چشماش حسابی خمار شده بود. رون و اطراف رونشو بوسای کوچیک میکردم و میرفتم بالا سمت شکمش و با دستام نوازششون میکردم . یه چند دقیقه ای با روناش بازی کردم که دیدم از شدت شهوت کنترول شو از دست داد. بدنش لرزید و یه اهههی کشید. یوهو با یه حالت وحشی با دستاش سرمو گرفت یه تف انداخت رو صورتم یه سیلیم پشت سرش خابوند و سرمو گذاشت زیر پاهاش و با پاشنه های کفشش سرمو فشار داد خیلی شوکه شده بودم که هر چی بلا بود یه دفعه سرم اومد ولی لذت هم داشت . تمام مدت یه سری وردای سکسی زیر زبونش زمزمه میکرد&#8230; از موهام گرفت و سرمو از زیر پاهاش اورد بیرون. از رو صندلی بلند شد وایستاد شرتشو در اوردو به زور کرد تو دهنم. رفت و نشست رو لبه ی تخت منم چهار دست وپا رفتم دنبالش &#8230; نشست رو لبه تخت و جفت پاهاشو کرد هوا و به کسش اشاره کرد منم رفتم و شروع کردم به خوردن دربازه ی بهشت . با زبونم حسابی کسشو تحریک کردم. یه لب از کسش میگرفتم و حسابی بو میکشیدم . خیس خیس شده بود. بلند اااه میکشید.نفساش تند شده بود که سریع بلند شد رفت اون بالش روی صندلی رو برداشت و نشست رو لبه های صندلی(مثل توالت فرنگی) و کسشو میمالوند و داشت جییغ میکشیید. منم سریع رفتم زیرش خوابیدم. احساس کردم میخواست یه چیزی بگه ولی نمیتونست ! بدنش شل شده بود&#8230; شروع کردم به خوردن کسش که بعد از چند دقیقه دیدم اب کسش پاشید رو صورتم با زبونم براش تمیز کردم و خوردم&#8230; بلند شد منم بلند شدم یه طناب برداشتو انداخت دور گردنم و منو کشوند سمت خودش یه ذره از هم لب گرفتیم و سینه ها و گردن همدیگرو لیس میزدیم که به من اشاره کرد چهار دست و پا شم&#8230; رفت و یه کیر مصنوئی برداشت بست دور کمرش و به من اشاره کرد برم رو لبه ی تخت چهار دست و پا بشینم . اومد پشت سرم خم شد یه تف انداخت رو سوراخ کونم و یه ذره با زبونش رو کونم می کشیدو بازی میکرد منم به اخو اوخ افتاده بودم .بلند شدو اومد جلوم و کیر مصنوئی شو گرفت جلوی صورتم منم شروع کردم به ساک زدن برای اربابم . تا ته میکرد تو حلقم تا جایی که داشتم اوغ میزدم. بعد دوباره بلند شد رفت پشتم و یه کمی روغن ریخت رو کونم و یه کاندومم کشید رو کیرش شروع کرد به مالیدن&#8230;بعد از چند لحظه بلند شد وایستاد و سر کیرشو گذاشت روی سوراخ کونم و یه ذره بازی بازی کرد و یه دفعه احساس کردم سرش رفته تو نا خواسته داد کشیدم اصلا فکر نمی کردم اینقدر درد داشته باشه اونم بدون توجه به من بیشتر فشار میداد و از گریه صورتم خیس شده بود . بعد از کلی زور زدن بازم تو نرفت یه کم دیگه روغن ریخت سر کیرشو یه کم میکرد تو میاورد بیرون چند بار این کارو تکرار کرد تا اینکه احساس کردم همش تا ته رفته تو . کیرش واقعا کلفت بود . اشک تمام چشمامو صورتمو گرفته بود &#8230;اون لحظه حسابی پشیمون بودم . تا اینکه دیدم داره سرعت تلمبه زدنشو بیشتر میکنه بدون توجه به اشکها و فریادای من &#8230;&#8221;با دو تا دستاش شونه هامو گرفت&#8221;اینقدر محکم میکرد که با هر یه تلمبه زدنش پرت میشدم جلو انگار که هر چی عقده داره میخواد رو من خالی کنه . صدای تلپ تولوپش تمام خونه رو گرفته بود . هر چی خواهش میکردم ارومتر بدون توجه به من کارشو ادامه میداد. با یه حالت سکسی ظل میزد تو چشمام و می گفت &#8221; درد داره ؟ دوست داری ؟ خوشت میاد ؟ &#8221; درست خیلی درد داشت ولی کم کم داشتم لذتم میبردم تا جایی که کیر به اون کلفتی راحت تا ته میرفت تو . خلاصه همون طوری بدون کم کردن سرعتش حدود پنج دقیقه تلمبه زد وقتی که کیرشو کشید بیرون یه ماده ی غلیظی از سر کیرش اویزون بود فکر کنم تفایی بوده که اون وسطا انداخته بود . اینقدر سرعت تلمبه زدنش زیاد بود که تفاشم گرم و غلیظ شده بود&#8230;بعد به من گفت بخواب رو زمین طوری که بر عکس به لبه ی تخت تکیه کنی . پشت شونه ها و گردنت رو زمین باشه و کونت رو هوا. بعد رفت بالا سرم وایستاد و کیر کلفتشو کرد تو کونم . دوباره کیرش تو نمی رفت بازم کلی فشار داد تا رفت. وقتی که داشت رو کون من بشین پاشو میکرد بهم دستور داد که پاهاشو لیس بزنم اونم از شدت لذت سرعتشو بیشتر می کرد و با کف دست محکم میزد در کونم&#8230;بعدش که حسابی خسته شده بود نشست رو تخت و من نشستم رو کیرش و بپر بپر کردم و یه لبای کوچیکیم از هم میگرفتیم&#8230;تموم شد وجفتمون پا شدیم که یه دفعه یه سیلی محکم خابوند و گفت مگه من به تو گفتم پا شی ؟ زود باش سریع چهار دست و پا &#8230; طناب و انداخت دور گردنم و منو برد اطاق بقلی و گفت کفشش و از پاش در بیارم . اومدم این کاروبکنم که یه سیلی زد در کونم گفت با دست نه با دهن . با دندون پاشنه های کفشش گرفتم و کفشش از پاش در اوردم . یه دستگاه ورزشی برای شکم اونجا بود اشاره کرد برم بشینم رو اون . منو به حالت چهار دست و پا با طناب محکم بست به اون دستگاه&#8230; و یه شلاقم اورد . بعد اومد رو بروم وایستاد و بازم از اون نگاه سکسیا بهم کرد . خم شد اروم اروم جورابشو از پاش در اورد و باهاش دهن منو بست و با اون نگاه سکسیش که ظل زده بود . بهم گفت پس که بهم گفتی پشیمون نمیشی !؟ اروم رفت پشتم و گفت هر یکی که میزنم بشمار. شلاق و برد بالا و محکم زد در کونم . می خواستم نعره بکشم ولی دهنم بسته بود حدودا چهار پنج تا زد که داشتم بی هوش می شدم دیگه نای داد زدن نداشتم . فقط داشتم گریه می کردم . که اومد جلوم و یه ذره گونه هامو بوس کرد و یوهو تف کرد رو صورتم گفت نشنیدم بشماری!؟ رفت پشتم و دو باره شروع کرد به زدن اینبار با هر زدنش منم می شمردم حدودا پنج تا دیگه زد &#8230;دستامو دهنمو باز کرد. تمام کونم کبود شده بود. اینبار دیگه از ترسم سریع چهار دست و پا شدم و پاهاشو بوس می کردم که دیگه نزنه گفت : افرین سگ خوب پس حالا پشیمونی ؟ گفتم بلهگفت بله چی &#8230;؟ سریع گفتم بله سرورمدوباره از موهام گرفت و منو برد تو دست شوئی خوابوند تو وان حموم و دستامو با اون یکی لنگه جورابش بست و خودش نشست رو لبه های وان . گفت حالا ادبت میکنم . اومد بالا سرم و گفت دهن باز . دهنمو که باز کردم شاشید رو صورت و دهنم . صورتم سرخ شده بود پر از اشک و تف و شاش شده بود&#8230;گفت شاشا رو سریع قورت بده که واقعا نتونستم . تفشون کردم بیرون . گفتم شلاق بخورم بهتر از اینه&#8230;گفت دستور منو گوش نمیدی . نخیر مثله اینکه هنوز ادم نشودی . از موهام گرفت و منو برد دمه کاسه ی توالت و سرمو برای حدودا پونزده ثانیه کرد تو کاسه ی توالت و اورد بیرون وقتی اومدم بیرون داشتم نفس نفس می زدم که اجازه ی نفس کشیدنو بهم نداد و سریع پاشو کرد تا ته تو حلقم دو سه بار اوغ زدم . حدودا بیست ثانیه نفس نکشیدم.دو سه بار دیگه این کارو تکرار کرد که دیگه داشتم می مردم . خودمو تمیز کردم و رفتیم تو سالن حالا نوبت ارضا کردن رسیده بود .اون رفت نشست رو یه مبل منم یه دستگاه ویبره ماساج داشتم اونو گذاشتم رو کسش از یه طرفم داشتم کسشو لیس میزدم حدودا بعد از پنج دقیقه دیدم داره جییق می کشه و ابش با شدت خالی شد و بی حال افتاد. یه مقداراز ابشم خوردم.منم شروع کردم به جلق زدن و فکر کنم چند ثانیه ای ارضا شدم و ابمو ریختم رو پاهاش و بعد خودمم ابمو از رو پاهاش لیس زدم و تمیز کردم &#8230;نشستیم با هم یه چیزی خوردیم و یه دوشم گرفتیمو &#8230; پریا هم رفت (عشق بین ما رو شهوت پر کرده بود و دیگه از اون روز رابطمون خیلی کمتر شده بود . یه لحظه تمام صحنه ها مثل برق از جولوی چشمام رد شد روز اولی که با پری دوست شدم . اون روزای برفی . اون شبای رمانتیک لبه کوه و&#8230; خیلی دلم گرفته بودولی دیگه روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم&#8230;یه مدت که گذشت منم از ایران رفتمو این ماجرام رفتو به خاطره ها پیوست مثل تمام خاطره های دیگه&#8230;منم به ارزوم رسیدم&#8230;! )&#8230; این داستان ادامه داره اگه خواستین تو قسمت دوم میتونید ادامشو بخونید&#8230; . بازم دلم برای اسلیو بودن برای یه خانوم تنگ شده . یه مدت بعد برگشتم ایران &#8230;قرار شد مدت دو ماه اینجا بمونم .یک هفته نشده بود تو ایران بودم &#8230;داشتم به کارو بارام رسیدگی میکردم . یه شب که خوابیدم . صبح از خواب پا شدم دیدم یه شماره ی ناشناس ساعت یک و نیم نصفه شب به گوشیم زنگ زده اهمیتی ندادم که صبح روز بعد رسید دیدم بازم همون شماره ی نا شناس دوباره شب باهام تماس گرفته . صبح با اون شماره تماس گرفتم ولی کسی جواب نداد &#8230;دوباره شب شد و اینبار تا نزدیکای ساعت یک بیدار بودم که دیدم یه اس ام اس برام اومد نوشته بود اقا ارمین !؟ گفتم بله بفرمایید دیگه اس ام اس نداد تا این که خودش چند دقیقه بعد باهام تماس گرفت گوشی رو برداشتم :- بله بفرمایید ؟- سلام اقا ارمین !؟- ببخشید به جا نیاوردم !!- من یاسمن هستم دوست پری !!!فقط زنگ زدم ببینم حالتون چطوره . اخه پری خیلی نگرانه میگه خیلی وقته ازتون خبری نداره&#8230;!!- (اولش یه کمی ریسک کردم بعد از یه کمی فکر کردن تازه دو زاریم افتاد)- مزاحمتون نمی شم فقط میخواستم حالتون و بپرسم. پری روهم از نگرانی در بیارم. اگر با من کاری ندارید دیگه مزاحمتون نمیشم.فعلا خداحافظ- خداحافظ &#8230;راستش خیلی گیج شده بودم. خستگی راهم از یه طرف . اخه چی شده حالا پری یاد ما افتاده !؟&#8230; تو این فکرا بودم که خوابم برد&#8230;روز بعد رسیدو با یه سری از دوستای صمیمیم که خیلی وقت بود ندیده بودمشون بیرون قرار گذاشتیم &#8230;با بچه ها رفته بودیم رستوران و یه چرخیم تو خیابونا زدیم و&#8230;ساعت نزدیکای شیش عصر بودکه تازه از بچه ها جدا شده بودیم و به سمت خونه راه افتادم ساعت هولو هوش هفت بود که رسیدم خونه. تا لباسامو در بیارم و مرتب شم رفتم نشستم پای تلویزیون ده دقیقه بعد دیدم دوباره یه شماره ی نا شناس به گوشیم زنگ زد تا اومدم گوشی رو جواب بدم قطع کرد خلاصه گذشت و ساعت نزدیکای یازده بود همونجا پای تلویزیون از زور خستگی خوابم برده بود که با صدای تلفن از خواب بیدار شدم دوباره همون شماره ناشناس بود . خواب الود گوشی رو جواب دادم :- الو سلام اقا ارمین خوبین شما ؟- مرسی&#8230; حالا ما یادی از شما نکردیم شما نباید یه زنگی به ما بزنی ؟!!- (با همون صدای خواب الود گفتم) ببخشید به جا نیاوردم!- حق داری نبایدم منو به جا بیاری ! من پری هستم فقط خواستم حالتونو بپرسم اگه کاری ندارین دیگه مزاحمتون نمیشم&#8230;- (وقتی گفت پری هست خواب از سرم پرید) نه نه منظور بدی نداشتم فقط تازه از خواب بیدار شدم یه کم گیجم . همین &#8230; چه خبرا یادی از ما کردی ؟- دیدم تو زنگ نزدی گفتم ما یه زنگی بزنیم . تو این مدت کجا بودی نا مرد حتی بهم نگفتی کجا میری یو هو غیب شدی ؟- ممممم من ! والا راستش گفتم بعد از اون قضیه شاید دیگه نخای منو ببینی و &#8230; منم کارم درست شد دیگه از ایران رفتم&#8230;- نه بابا این چه حرفییه اتفاقا خیلیم خوش گذشت &#8230; مگه از ایران نرفتی ؟ پس اینجا چی کار میکنی ؟- دلم تنگ شده بود گفتم یه دو ماه بیام اینجا&#8230;- به سلامتی . کی رسیدی ؟- یه هفته ای میشه- باشه خوشحال شدم صداتو شنیدم. مزاحمت نمیشم الان خسته ای . راستی ببخشید از خواب بیدارت کردم&#8230;- نه بابا این چه حرفییه چه مزاحمتی ؟ مرسی زنگ زدی منم خوشحال شدم صداتو شنیدم&#8230;- مرسی . اوکی الان خسته ای بگیر بخواب بعدا باهات تماس میگیرم&#8230; فعلا خداحافظ&#8230;- خداحافظ&#8230;صبح روز بعد رسیدو دو باره پری بهم زنگ زد :- سلام ارمین خوبی ؟- سلام. اره مرسی- خوب خوابیدی دیشب ؟- اره بد نبود تو چطور ؟- منم بد نبود گفتم اگه حوصله داری بیا یه سر بریم بیرون ؟- باشه. رستوران پایه ای ؟- هر جا فرقی نمی کنه- اوکی پس اماده شو چند دقیقه دیگه میام دنبالت &#8230;- خداحافظ&#8230;لباسامو پوشیدم و رفتم دنبال پری بعد از یه مدت دیدمش خیلی عوض شده بود . سلام علیک کردیمو رفتیم سمت رستوران جاتون خالی یه دل سیر حسابی چلو کباب خوردیمو رفتیم بیرون یه دوری بزنیم ( خیلی وقت بود غذای ایرانی اونم چلو کباب نخورده بودم خیلی دلم براش تنگ شده بود ) خلاصه رفتیم تو یه پارک و کلی نشستیم در باره ی گذشته حرف زدیم درباره ی اون شب برفی تو پارک و اون شب رمانتیک بالای کوه و سکسمون و&#8230;( که واقعا بر خلاف اون چیزی که من فکر می کردم از سکسمون راضی بوده و کلیم حال کرده ) . ساعت نزدیک نه شب بود که رفتیم پری رو رسوندم خونه و خودمم رفتم خونه&#8230;رسیدم خونه و اماده شدم که برم بخوابم ولی نمیدونم چرا خوابم نمیبرد گفتم بزار یه فیلم بذارم شاید خوابم ببره . فیلم ریممبر می مای لاوو گذاشتم که فیلم قشنگیم بود راجع به یه پسری بود که مادرشو از دست داده بود و یه پدر پولدارییم داشت که کم کم عاشق یه دختری میشه و به یه سری دلایل با دختره به هم میزنه و دانشگاهشو قطع میکنه معتاد مشروب و سیگار میشه و کم کم زندگی براش تکراری میشه و به فکر خود کشی میفته که قبل از مرگش یه سری ارزو ها داشته که بتونه به خواهر کوچولوش سرو سامون بده مدرسشو بره و &#8230; دختر رو هم بتونه عاشق خودش کنه و به ارزوهاش که میرسه بعد خود کشی میکنه &#8230; سرتونو درد نیارم وسطای فیلم بود ساعت نزدیک دوازده شب بود که دیدم موبایلم داره زنگ میخوره ( که ای کاش نمیخورد ) با جواب دادن اون تلفن همه چی شوروع شد :- الو بفرمایید &#8230;- سلام اقا ارمین من یاسمنم دوست پریم شناختید ؟- خوب هستید شما؟ بفرمایید ؟- هانی اخه من تنهام . حوصلم سر رفته بود گفتم اگر مزاحمتون نیستم یه کم با هم صحبت کنیم ؟پری خیلی ازتون تریف میکرد&#8230;- لطف داره !- هانی اخه ترشیدم بابا یه جی اف خوب واسم سراغ داری ؟- من نه والا کسیو ندارم&#8230;- اوکی. پری میگفت شما خیلی خوبین خیلی ازتون تریف میکرد . خوشبحالش ما که از این شانسا نداریم- مر سی- هانی ناراحت نمیشی اگر بهت زتگ بزنم ؟- نه ایرادی نداره&#8230;- مرسی هانی . ببین من باید برم دوباره بهت زنگ میزنم. فعلا خداحافظ- خداحافظاینم ماجرای دوستی من و یاسی !!! (البته دوست دختر نه . دوست !)حسابی گیج شده بودم دیگه خلاصه به هر زوری شده اون شب و خوابیدم &#8230;روز بعد رسید و پری بهم زنگ زد قرار شد دو باره با هم بریم بیرون رفتیم یه دوری زدیمو تو یه مجتمع بودیم که دیدم موبایلم داره زنگ میزنه یاسمن بود به روی خودم نیاوردم جوابشو ندادم که پری بهم شک کرد گفت کی بود ؟ گفتم دوستم بود حوصلشو نداشتم&#8230; خلاصه پری رو رسوندم خونه و خودمم رسیدم خونه که چند دقیقه بعد یاسمن دوباره زنگ زد&#8230;- سلام ارمین کجا بودی هانی زنگ زدم جواب ندادی &#8230;- سلام یاسمن . پیش پری بودم نتونستم جواب بدم &#8230;خوبی ؟- ممنون بد نیستم کجایی ؟- خونه . تو کجایی ؟هیچی منم خونه. بابا حوصلم سر رفت هاااانی بیا بیرون ببینیمت &#8230;- باشه &#8230; هر وقت خواستی بگو بریم&#8230;- فردا خوبه ؟- اووکی- کجا ؟- فرقی نمیکنه بگو کجایی میام دنبالت&#8230;- باشه پس زود بیا هانی&#8230;- باشه- راستی ساعت چند ؟- حالا تا اون موقع&#8230; زنگ بزن بیام &#8230;-باشه پس فردا زنگ میزنم&#8230;- اوکی فعلا کاری نداری ؟- نه خداحافظ-خداحافظ&#8230;قطع کردم و قرار شد فردا با یاسمن برم بیرون فقط یه مشکلی بود به پری چی بگم ؟ اخه تا حالا نشده حتی مریض باشم و نرم پیش پری ! باید یه بهانه ای برای فردا جور میکردم&#8230;روز بعد رسیدو طبق معمول پری زنگ زد &#8230; سلام احوال پرسی کردیمو گفت بیا بریم بیرون؟&#8230; گفتم راستش امروز یه کم مریضم پری اگر ناراحت نمیشی فردا بریم ؟ اولش یه کم جا خورد اخه اولین باری بود که بهش این حرفو زدم&#8230;گفت اگه حالت بده میخوای بیام پیشت ؟ (راستش دلم یه کم براش سوخت اخه پری رو خیلی دوست داشتم ولی خوب به یاسمن قول داده بودم&#8230;) گفتم نه مرسی پری یه کم استراحت کنم خوب میشم&#8230; خداحافظی کردیم و بهم گفت اگر چیزی لازم داشتی بهم بگو&#8230;ساعت نزدیکای پنج عصر بود که یاسمن بهم زنگ زد :- سلام ارمین من دارم میرم سمت میدون کاج تا یه ربع دیگه اونجام&#8230;- اوکی منم الان راه میفتم&#8230;گوشی رو قطع کردم و سریع رفتم حاضر شدم که برم دنبال یاسمن&#8230;سوار ماشین شدم و رفتم سمت میدون کاج&#8230;همینطور داشتم دور میدون میچرخیدم تا یاسمن و پیدا کنم . ولی کسی نبود خلاصه به هر زوری بود یه جای پارک پیدا کردم و چپوندم اون تو پنج دقیقه نبود اونجا بودم که دیدم یه خانوم خیلی سکسی از بقلم رد شد که خیلیم تو چشم بود &#8230; همینطور گذشت و دیدم خبری از یاسمن نشد . پیش خودم گفتم برم یه دوری بزنم . از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت میدون که دیدم همون دختری که چند دقیقه پیش دیدمش وایستاده بقل میدون و منتظر کسی . پیش خودم گفتم نه بابا این نمیتونه یاسمن باشه اخه خیلی خفنتر از اون چیزی بود که من فکر میکردم &#8230; گفتم بزار یه میس رو گوشیش بندازم اگر خودش باشه میفهمم این کارو کردم و شکم بر طرف شد حالا مطمئن شدم خودشه . رفتم سمتش و پرسیدم یاسمن خانوم ؟ گفت بله گفتم من ارمینم خوب هستید شما ؟ ببخشید دیر شد بفرمایید ماشین اون طرف&#8230;سوارشدیم و یه ذره نشستیم تو ماشین با هم صحبت کردیم و رفتیم سمت یه رستوران که غذاهای چینی داشت . یه چیزی خوردیم و رفتیم یه دوریم بیرون زدیم و شب نزدیکای ساعت نه و نیم بود یه سریم رفتیم کوه یه فنجون قهوه ام خوردیم که تو اون هوای سرد خیلی چسبید و راه افتادیم سمت خونه خلاصه یاسمن و هم رسوندم خونه و اون روز و هم گذروندیم . یاسمن هم در کل دختر جالبی بود . از نظر تیپ و قیافه خوب بود . یه شخصیت جالبی هم داشت هم شوخ بود هم جدی(ترکیب جالبی بود)&#8230;شب نزدیک ساعتای یازده یازده و نیم رسیدم خونه طبق معمول رفتم سر جام دراز کشیدم و یه فیلم گذاشتم ببینم تا خوابم ببره . وسطای فیلم بود دیدم موبایلم داره زنگ میخوره جواب دادم . یاسمن بود زنگ زده بود تشکر کنه &#8230; راستش کم کم یه جورایی داشت از یاسمنم خوشم میامد یه حسایی بهش داشتم &#8230; شب و خوابیدم و صبح و هم با صدای زنگ یاسمن از خواب بیدار شدم . کم کم داشت خودشو تو دلم جا میکرد . خیلی دلم میخواست بازم باهاش بیرون قرار بزارم . دلم میخواست بازم بیشتر بشناسمش ولی حیف که دیگه نمیشد &#8230;چند دقیقه بعد از اینکه قطع کردم پری زنگ زد احساس میکردم یه ذره با پری سرد تر شدم . بعد از یه ذره احوال پرسی قرار شد با پری بریم بیرون &#8230; رفتم دنبال پری و با هم رفتیم نشستیم تو یه پارک یه ذره با هم صحبت کردیم انگار اونم متوجه شده بود که یه کم باهاش سرد تر شدم ولی زیاد به روی خودش نمیاورد&#8230; هر چقدر که میگذشت بیشترجای خالی یاسمن و تو دلم حس میکردم . بیشتر دلم میخواست ببینمش&#8230;اون روز زیاد بهم خوش نگذشت به زور اون روز و گذروندم تا بتونم یه کم با یاسمن صحبت کنم &#8230; رفتم پری رو رسوندم خونه و سریع رفتم خونه تا بتونم با یاسمن صحبت کنم خیلی دلم میخواست با هاش قرار بزارم تا ببینمش برای همین بهش پیشنهاد دادم تا بریم بیرون اونم قبول کرد ساعت نزدیک ده بود که دوباره قرار بود بریم کوه &#8230;رفتم دنبالش با هم رفتیم سمت کوه&#8230;رفتیم اون بالاها یه جایی خلوت نشستیم و صحبت کردیم دلم میخواست بهش بگم دوستش دارم دلم میخواست همه چیرو بهش بگم ولی نمیشد &#8230; این حرف خیلی تو دلم گیر کرده بود داشت برام مثل یه عقده میشد&#8230; تو همین حال و هوا بودم که دیدم هوا شروع به ابری شدن کرد و چند تا رعد و برق زد کم کم داشت بارون میگرفت دیگه همه چیز مهیا بود &#8230;دستشو گرفتم تو دستم خیره شدم تو چشماش بهش گفتم یه حرفیو که خیلی وقته تو دلمه میخوام بهت بگم &#8230; اینو که گفتم اسمون شروع به باریدن کرد(عین تو فیلما)&#8230; جفتمون حسابی خیس شده بودیم&#8230; همونطور که دستامون تو دست هم بود یه ذره بهش نزدیک شدم اونم همینطور نزدیک تر شد تا اینکه تونستم طعم اون لبارو حس کنم . از دلم نمیومد ولش کنم. بعد حرف توی دلمم بهش زدم بهش گفتم دوسش دارم&#8230; و تا قبل از اینکه بیشتر خیس بشیم سریع رفتیم تو ماشین و بخاری رو روشن کردیم چند دقیقه نشستیم تو ماشین. بعد از اینکه یه کم حالمون جا اومد دو باره حسابی عشق بازی کردیم و چند بار دیگه تونستیم طعم لبای همدیگرو حس کنیم جفتمون دیگه از خود بی خود شده بودیم افتاده بودیم رو هم و لبای همدیگرو گاز میگرفتیم &#8230; زیر اون بارون شدید پشه هم تو هوا پر نمیزد . هیچکس تو خیابون نبود&#8230; ساعت نزدیکای یازده شب بود که راه افتادیم سمت خونه قرار شد یاسمن بیاد پیش من&#8230;سریع رفتیم خونه شومینه رو روشن کردیم یه پیک ویسکی ریختم اوردم خوردیم تا یه کم گرم بشیم هنوز لباسامون و در نیاورده بودیم همونطور خیس وسط خونه کنار شمینه انگار که به لبای هم تشنه بودیم &#8230;انقدر لبای همدیگرو خوردیم که دیگه داشت زخم میشد حرارت بدنمون زده بود بالا چشامون قرمز شده بود داشتیم منفجر میشدیم&#8230;سریع لباسامو در اوردم لباسای یاسمن و هم در اوردم وافتادم رو سینه هاش و شروع کردم به خوردن سینه های مثل هولوش بعد از چند دقیقه جاهامون عوض شد و یاسمن اومد روم و شروع کرد به خوردن سینه های من و همینطور رفت پایینتر و رسید به شلوارم و زیپشو کشید پایین وشروع کرد به خوردن کیرم بعد از چند دقیقه یاسمن و از روم کشیدم کنار و شلوارشو از پاش کشیدم پایین و عین نخورده ها افتادم رو کسش وشروع کردم به خوردن کس بدون موش که بعد از چند دقیقه بدنش یه ذره لرزیدو ارضا شد. اهو اوه هر جفتمون رفته بود اسمون &#8230; بعد یاسمن گلومو گرفت و منو خوابوند رو زمین و خودش کیر منو گرفت و گذاشت رو کسش و یوهو کرد تو و جلو عقب میکرد اولش یه کم دردش گرفت یه ذره جیق کشید ولی بعد براش عادی شد و اونم چشاشو بسته بود و داشت اه و اوه میکرد و در عرض چند دقیقه منم ارضا شدم و ابمو ریختم رو کسش&#8230; تو همون حالت جفتمون همدیگرو بقل کردیمو کنار شمینه رو زمین خوابیدیم و بعد از اینکه یه کم خستگیمون در رفت. رفتیم و یه دوش گرفتیم و اومدیم بیرون یه چیزی خوردیم که یاسمن گفت یه کم حالم بده حالت تهوع دارم فکر کنم مال زیاده روی کردن ویسکی بود &#8230; سریع لباسامو تنم کردم لباسای یاسمنم دادم پوشید دستشو گرفتم بردم بیرون ساعت تقریبا دو ونیم شب بود گفتم چیزی نیست مال زیاد خوردن ویسکی رفتیم تو کوچه یه ذره قدم زدیم یه دو سه بارم اوغ زد و هر چی خورده بود پس داد بهش گفتم مطمئن باش الان خوب میشی اگر نشدی بریم دکتر&#8230;یه کم که قدم زدیم خوشبختانه حالش خوب شد بارونم تازه بند اومده بود هوا خیلی خوب بود &#8230;رفتیم خونه و یه کم استراحت کرد و حالش کلا خوب خوب شد &#8230; ساعت نزدیک چهار صبح بود . دیگه اون شبو هم بیدار موندیم و تا دم صبح نشستیم با هم کلی حرف زدیم و چند دست پاسور بازی کردیم و تا اینکه ساعت نزدیک هفت صبح بود نشستیم با هم یه صبحانه خوردیم و رفتیم یاسمن و گذاشتم خونه و خودمم برگشتم یه کم خوابیدم &#8230;تمام این اتفاقا مثل یه خواب بود انگار تو یه چشم به هم زدن تمام اینا اتفاق افتاد&#8230;ساعت تقریبا یازده صبح بود که با صدای زنگ پری از خواب بیدار شدم . با اینکه تمام شب و نخوابیده بودم و بیدار بودم و حسابی خسته بودم . قرار شد ظهر و با پری بریم بیرون . نمیدونم چرا همش یه احساسی داشتم هر چقدر که بیشتر با پری میگشتم بیشتر دلم میخواست با یاسمن باشم انگار که زندانی شده باشی و به چیزی که میخوای نمیتونی برسی&#8230;ظهر و با پری رفتیم کوه و من فقط از ته دل میخواستم با یاسمن باشم و همش میخواستم وقتی که با پری هستم وقت و یه جوری بگذرونم و سر هم بندی کنم&#8230;چند روزی همینطور گذشت تا اینکه بالاخره تصمیمی رو که نباید میگرفتم و گرفتم&#8230;تصمیم گرفتم چند روزی رو با یاسمن بریم شمال. هم یه سری به ویلا میزنم هم &#8230;خلاصه این پیشنهادو به یاسمن دادمو اونم قبول کرد و قرار شد که از روز سه شنبه تا جمعه رو بریم ویلای ما&#8230;فقط مونده بود پری رو بپیچونم . بهش گفتم من از سه شنبه تا جمعه رو دارم با یه سری از دوستام میرم شمال(پری میدونست ویلای ما کجاست&#8230;) با هزار سختی و سوال جواب و &#8230; پری رو پیچوندم و &#8230; تا اینکه سه شنبه رسید . صبح به پری زنگ زدم و ازش خداحافظی کردم و گفتم که دارم میرم . ظهر نزدیکای ساعت سه بود که راه افتادم و رفتم دنبال یاسمن . یاسمن و سوار کردم معلومم بود که حسابی به خودش رسیده بود و خلتصه تا اینکه راه افتادیم سمت شمال از جاده هراز&#8230;طبق معمول اخر هفته بود و ترافیک ! با دو سه تا توقف چهار ساعت و نیم طول کشید تا اینکه رسیدیم&#8230;ساعت نزدیک نه رسیدیم ویلا دیگه داشتم از زور خستگی میمردموسایلا رو جمع کردیم و رفتیم بالا یه چرتی زدیم جلوی تلویزیون و ساعت نزدیک یازده پا شدیم چند سیخ کباب رو منقل درست کردیم و چند تا پیک عرقم ریختیمو (اینبار دیگه نزاشتم زیاده روی کنه !) تو اون هوا خیلی چسبید یه ربع بعدشم قلیون و بر داشتیم و رفتیم سمت ساحل &#8230;جاتون خالی کنار ساحل اتیش روشن کردیمو نشستیم کنارش و شروع کردیم به قلیون کشیدن &#8230;خلاصه تا ساعت یک شب همینطور نعشه بودیم و گل میگفتیم . گل میشنیدیم !!&#8230;بعدشم بند و بساط و جمع کردیم . ساعت دو سه بود رفتیم خونه و خوابیدیم تا فردا یه بزن بکوب حسابی راه بندازیم &#8230;تا اینکه صبح یادمه نزدیک ساعت دوازده. یک ظهر بود که از خواب پا شدم و بد بختی ما شروع شد &#8230; از خواب که پا شدم دیدم سه چهار تا میسد کال افتاده رو گوشیم و یه اس ام اس . نگاه کردم دیدم پری که اخرین میسشو چند دقیقه پیش انداخته بود و اس ام اسشم ظاهرا تازهگیا داده بود&#8230;تو اس ام اس نوشته بود : سلام ارمین هر چی زنگ زدم جواب ندادی خواستم بگم منم با خوانواده دارم میام شمال (ویلای اونام نزدیک ویلای ما بود) شاید یه سریم بیام پیش تو&#8230;هر وقت اس ام اسمو خوندی یه زنگ بهم بزن.اس ام اس و که خوندم رنگم سفید شد هل کردم اخه باید چی کار میکردم نه میشد یاسمن و قائم کنم نه هیچ کاری فقط داشتم خدا خدا میکردم که شوخی کرده باشه &#8230;تا اینکه ظهر رسیدو دوباره رفتیم منقل و روشن کردیم و بند و بساط و هم چیدیم و داشتیم کبابارو رو منقل میپختیم که چند دقیقه بعد صدای در حیاط اومد&#8230;با صدای در یوهو ته دلم خالی شد.رفتم در و باز کردم . دیدم پری جولوی در وایستاده برای چند ثانیه خوشکم زد . سلام الیک کردیم و گفت مهمون نمیخوای ؟ یعنی تو اون لحظه هر چی فحش بود داشتم به خودم میدادم&#8230;دیگه ناچارا دعوتش کردم تو و گفتم هر هر چه بادا باد !اماده ی یه سر و صدای حسابی بودم ! با پری با همدیگه رفتیم تو &#8230;خلاصه اتفاقی که نباید میفتاد . افتاد !بر خلاف اون چیزی که فکر میکردم وقتی پری یاسمن و دید یه کم شوکه شد ولی اصلا به روی خودش نیاورد و هیچ سر و صدایی ازشون در نیومد ! خیلی برام عجیب بود&#8230; !دقیقا بر خلاف اون چیزی که فکر میکردم پری خیلی خون سرد اومد جولو و احوال پرسی کرد و با ما نشست سر سفره . دیگه داشتم شاخ در میاوردم !!سه تامون عین مجسمه ها نشسته بودیم و داشتیم ملمبوندیم ! و هیچ صدایی ازمون در نمیاومد. مشروبی که داشتم میخوردم عین ذهر مار از گلوم پایین میرفت &#8230; ناهارمونو که خوردیم رفتیم تو خونه و یه کم استراحت داشتیم میکردیم مثلا !!!یاسمن و پری هم با هم رفته بودن تو اتاق&#8230;ظهر و رو مبل یه چرتی زدم تا اینکه ساعت نزدیکای پنج عصر بود . زمان خیلی دیر میگذشت&#8230;سر جام دراز کشیده بودم داشتم تلویزیون میدیدم که دیدم یاسمن و پری خندون از اتاق اومدن بیرون و کلیم به خودشون رسیده بودن و لباسای سکسی پوشیده بودن!(پری یه تاپ سفید و یه دامن جین تنگ و کوتاه و یه جوراب بلند سیاه که تا زیر زانو هاش میومد و بالاشم سه تا دایره داشت (آدیداس) و یاسمنم یه تاپ قرمز و شلوار مشکی و تنگ ) &#8230; بهم گفتن نمیخوای یه ذره ازمون پری کنی !؟ پا شدم رفتم سر یخچال یه ویسکی اوردم و خودم نخوردم برای اونا ریختم خوردن یه چند دقیقه که گذشت دیگه حسابی مست کرده بودن . نشسته بودم منم داشتم یه کم ابجو میخوردم که دیدم پری با خودش یه پاکت سیگار اورده و از جیبش در اورد و یکی به یاسمن تعارف کرد و یکی خودش برداشتو به منم تعارف کرد اومدم یکی بردارم که سیگار از دستم افتاد رو زمین جلوی پای پری (احساس کردم از قصد این کارو کرد)&#8230;خم شدم تا سیگارو بردارم . وقتی داشتم سیگارو بر میداشتم پری پاشو از قصد گذاشت رو دستم و محکم فشار داد و تو همون حالتی که خم مونده بودم یکی محکم از رو شلوار زد در کونم که صداش همه جا پیچید انگار یه ان برق منو گرفت.همونطور که خم مونده بودمو داشتم سعی میکردم دستمو از زیر پای پری بکشم بیرون احساس کردم یکی از پشت خودشو محکم چسبونده به من ! برگشتم دیدم یاسمنه باورم نمیشد &#8230; راستش لذتی که بهم دست داد مانع از این شد که عکس العملی از خودم نشون بدم. پری سیگار خودشو و یاسمن و روشن کرد &#8230; بعد شروع کرد به کشیدن سیگار و دودشو میداد سمت صورت من . در عرض چند دقیقه جو عوض شد و هر سه تامون تو فضا بودیم . همه جا رو دود گرفته بود &#8230; هر سه تامون داشتیم همدیگرو میمالوندیم . من بین یاسمن و پری وایستاده بودم . از گوش تا گردن همدیگرو میخوردیم و همدیگرو نوازش میکردیم &#8230;از همدیگه لب میگرفتیم &#8230; رفتیم خوابیدیم رو تخت و بازم شروع کردیم لبای همدیگرو خوردیم تا جایی که اه هر سه تامون رفته بود هوا . درجه حرارت هر سه تامون رفته بود بالا &#8230; پری شرت و دامنشو اروم از پاش در اورد و پرت کرد اونور و کس بدون موشو انداخت بیرون و بعد تاپشو در اورد و پا شد اومد رو صورت من نشست طوری که سر من بین دو تا پاهای پری بود بعد یاسمنم اومد و نشست رو شکم من &#8230; پری مشغول در اوردن لباسای یاسمن شد و من شروع کردم به خوردن کس پری و یاسمنم مشغول خوردن سینه ها و لب پری شد دیگه کمکم جیغ پری داشت میرفت هوا که یاسمن جاشو با پری عوض کرد و اینبار پری مشغول خوردن سینه و لب و گردن پری شد . بعد از چند دقیقه جیغ یاسمنم بلند شد معلوم بود که دیگه پری و یاسمن زدن سیم اخر . یه بطری شامپاین اون ور بود پری رفت و بطری رو اورد با چند تا سیگار . اول سیگارو گذاشت رو لبش و بعد یکیم به یاسمن داد بعد بطری رو یه کم تکون داد و خودشم اومد نشست رو شکم من جلوی یاسمن و کسا و سینه ها شونو به همدیگه نزدیک کردن . پری در شامپاینو یه دفعه باز کرد و تمام خونه رو کف گرفت . پری بطری شامپاین و گرفت رو سینه ی خودشو یاسمن و تمام بدنشونو کفی کردن از گردن گرفته تا رون پا منم مشغول لیسیدن شامپاین از رو کسشون شدم یاسمن وپری داشتن جیغ میکشیدن طوری که فکر کنم صداشون تو همه ی محل پیجید &#8230; پری شامپاینو برد بالا تر و یه کم می ریخت تو دهن خودشو یه کمم تو دهن یاسمن &#8230;وقتی که بطری تموم شد پری با یه حالت عصبانی منو از موهام گرفت و برد سمت پله ها و گردنمو با طناب بست به گوشه ی پله ها . یاسمن و پری کمربندشونو اوردن و وایستادن پشت من و شروع کردن به زدن هر کدومشون نزدیک پنج تا زدن خیلی درد داشت ولی هیچی نمیتونستم بگم &#8230; پری اومد جولوم وایستاد و اروم در گوشم زمزمه میکرد میگفت دوست داری ! خوشت میاد !؟ &#8230;پری دوباره رفت پشتم و چند تا دیگه محکم زد از زور درد پرت می شدم اونور&#8230;پری و یاسمن رفتن و چند تا خیار بزرگ از تو یخچال و به کرم نیوا اوردن . پری یه کم از اون کرم و مالوند رو سوراخ کونم و خیارو گذاشت رو سوراخم و اروم هل داد تو اولش خیلی درد داشت ولی من عادت داشتم چون قبلا هم با پری از اینجور سکسا داشتم هم خشن تر بوده&#8230;اول خیارو تا نصفه هل داد تو بعد کم کم بیشتر و تا اینکه تا ته رفت تو &#8230; پری لحظه به لحظه سرعتشو بیشتر میکرد تا جایی که صدای منم رفت هوا &#8230; چند لحظه بعد یاسمنم این کارو تکرار کرد و بعد خیارو از تو سوراخم در اورد و کرد تو دهنم و دوباه کرد تو &#8230;بعد از چند دقیقه گره ی گردنمو باز کردن تا اینکه بریم حموم &#8230;سه تایی با هم رفتیم تو حموم . یاسمن و پری جولو رفتن منم چهار دست و پا رفتم دنبالشون . پری یه لنگه از جورابشو در اوردو دستمو از پشت بست و بهم گفت بودو سگ من خودت که میدونی باید جی کار کنی ؟ ( چون قبلنم این کارو کرده بودیم ) کلی خواهش کردم که نه این کارو نکنه ولی به حرفام گوش نمیکرد و به یاسمن اشاره کرد تا سرمو بگیره دم کاسه ی توالت (فرنگی) و بعد خودش رفت بالا سرم و شاشید رو سر و صورتم و بعد پری به یاسمن گفت که بیا تو هم خودتو خالی کن و بعد پری اومد منو از پشت به زور گرفت و یاسمن رفت بالا سرم و اونم شاشید روم &#8230; پری به زور گردنمو گرفت تا لبه ی کاسه ی توالتم با زبونم تمیز کنم و چند بارم سرمو به زور کرد تو کاسه ی توالت و وقتی اورد بیرون داشتم خفه میشدم بهم اجازهی نفس کشیدنو نمیداد . سرمو به زور میکرد تو و سیفونو میکشید &#8230;وقتی سرمو اورد بیرون به یاسمن اشاره میکرد بخوابه و پاهاشو بیاره بالا و تف میکرد کف پای یاسمن و منو مجبور میکرد تفا رو بلیسم و یاسمنم اخ و اوخ میکرد.یاسمن تو همون حالتی که خوابیده بود پاهاشو از هم باز کرد و منم سرمو بردم لای پاهای یاسمن و شروع کردم به خوردن کسش و پری هم که پشت من وایستاده بود پاهاشو گذاشت رو سرم و با پاهاش سر منو فشار میداد به سمت کس یاسمن &#8230; چند دقیقه نگذشت که یاسمن جیغ بلندی کشید و ارضا شد. پری هم در کاسه ی توالت و داد پایین و نشست روش و پاهاشو باز کرد و منم شروع کردم به خوردن کس پری یاسمنم سرمو با دستاش فشار میداد سمت کس پری هر از چند گاهی هم با اون یکی دستش محکم میزد در کونم تا اینکه پری هم ارضا شد و یه مایع غلیظی از کسش اومد بیرون&#8230;سه تایی رفتیم یه دوش گرفتیم و اومدیم بیرون یه چیزی خوردیم و از زور خستگی سه تامون بیهوش شدیم و خوابیدیم .وقتی از خواب بیدار شدم پری رفته بود و یه نامه گذاشته بود که دیگه به من زنگ نزن چون خطمو عوض کردم و &#8230; من و یاسمنم فردای اون روز راه افتادیم سمت تهران و دیگه کم همدیگرو میبینیم &#8230;اینم از ماجرای ما &#8230;Slv_6996@yahoo.com</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d9%81%d9%82%d8%b7-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%b4-%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a8%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%87-%da%86%d8%ac%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175763</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 33/44 queries in 0.013 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 04:36:33 by W3 Total Cache
-->