<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>خودشان &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 13 Mar 2024 10:15:17 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>خودشان &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>سکس گروهی و سه نفره داغ با جنده خانوم های سبزه و حشری</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 09 Dec 2019 06:14:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقشون]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استقبال]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاقی]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارا]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگشون]]></category>
		<category><![CDATA[بسکتبال]]></category>
		<category><![CDATA[بلاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بندازه]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بیارند]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پسرشون]]></category>
		<category><![CDATA[پنهانی]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهن]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[چپوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چوچوله]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحاله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیر]]></category>
		<category><![CDATA[دندونم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبائی]]></category>
		<category><![CDATA[سرکیرم]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانی]]></category>
		<category><![CDATA[صداشون]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کامران]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مردانه]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیکی]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نبودند]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نشناختم‬]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهاش]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[همدردی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[این یه داستان تخیلی نیست فیلم سکسی بلکه واقعیتی است که 5 سال قبل واسه من اتفاق افتاد و تا الان هم ادامه دارد. من 21 سال سکسی داشتم و دانشگاه میرفتم. پدر و مادرم شاه کس شیراز بودند و من تو تهران یه اتاق کرایه ای داشتم. اتاقی که من کرایه کونی کرده بودم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>این یه داستان تخیلی نیست فیلم سکسی بلکه واقعیتی است که 5 سال</h2>
<p>قبل واسه من اتفاق افتاد و تا الان هم ادامه دارد. من 21 سال سکسی داشتم و دانشگاه میرفتم. پدر و</p>
<h3>مادرم شاه کس شیراز بودند و من تو تهران یه اتاق کرایه</h3>
<p>ای داشتم. اتاقی که من کرایه کونی کرده بودم تو یه خانه ای بود در پایین شهر و من همراه صاحب</p>
<h4>خونه جنده با سه پسرش زنده گی می کردم. پسرای صاحب</h4>
<p>خونه 23، 20 و 13 ساله پستون بودند و با من خیلی دوست بودند. اونها اهل مدرسه یا دانشگاه نبودند و</p>
<h5>همشون کار کوس می کردند. پسر بزرگه سی دی های غیر</h5>
<p>مجاز می فروخت و دو پسر دیگه هم تو یه مکانیکی شاگرد بودند. من واسه اینکه بتونم کرایه خونه و خرج تحصیلمو سکس داستان پیدا کنم یه</p>
<h6>کمپیوتر خریده بودم و کارم طراحی وب لاگ ایران سکس واسه بعضی</h6>
<p>شرکت ها و ترجمه اسناد بود. تقریباً به جزء ساعاتی که دانشگاه بودم بقیه وقت تو اتاقم بودم. بهار سال 1384 بود که صاحب خونه من تصمیم گرفت واسه پسر بزرگشون زن بگیرد و چون اهل روستا بودند تصمیم گرفتند برای پسرشون یه دختر روستائی عروس بیارند. اواخر بهار همان سال بود که عروسشون رو از روستا آوردند. اون شب یه شب فراموش نشدنی بود وقتی که من بتول عروس صاحب خونه را دیدم. یه دختر20 ساله خوشگل با چشم های سبز، پوست گندمی، دوتا سینه خوشگل که مثل انار جلوه می کردند و از همه مهمتر پاهائی مثل رون اسب خوش استیل و یک کون گرد و سفت که چشم هر بیننده را خیره می کرد. من در همان لحظه اول مات و مبهوت زیبائی این دختر شدم اما طولی نکشید که فهمیدم پسر بزرگ صاحب خونه یعنی رحیم خان از این دختر خوشش نمی اومد. نمیدونم چرا اما فکر کنم چون دختر روستائی بود و رحیم هم قبلاً با یک دختر از همان محل دوست بوده و گویا پدر و مادرش با ازدواج اونها مخالفت کرده بودند. دو ماه از اون روز گذشت و من هر روز که خونه بودم سعی می کردم تا یه جوری این دختر خوشگل رو دید بزنم اما بعضی وقتا حسابی حالم گرفته می شد وقتی می دیدم اون بیچاره هر روز غروب خودشو آماده می کند تا از شوهرش استقبال کنه اما رحیم به اون بی محلی می کرد. اواخر تابستان همان سال بود که یک روز صبح با صدای جیغی از خواب پا شدم، رفتم تو حیاط دیدم وای دختر بیچاره از رو پله ها پاش لیز خورده و رو زمین افتاده بود. بدون توجه به اینکه کسی ممکن اونجا باشه طرفش دویدم بغلش کرده و از جاش بلندش کردم. پاهاش خیلی درد می کرد واسه همین خودش به من تکیه داده بود. بغلش کردم و بردمش تو اتاقشون و روی قالی خوابوندمش. یهو به خودم اومدم و خواستم بیرون بیام که با صدای که معلوم بود ترسیده رو به من کرد و گفت ممنون آقا کامران.من گفتم بابا و مامان رحیم کجا هستند تا من صداشون کنم. اون گفت اونا امروز صبح زود رفتند روستا و من داشتم می رفتم تا واسه شب یه چیزی بخرم. من گفتم پس من میرم به رحیم زنگ بزنم تا بیاد و شمارو درمانگاه ببره، اما اون گفت خواهش می کنم این کارو نکنید. گفتم پس بزارید من ببرمتون درمانگاه اما اون مخالفت می کرد. بلاخره گفتم پس اجازه بدید من واسه تون خرید بکنم و بعدش رفتم و خریداشو واسش کردم. تو اون لحظه اصلاً به فکر سکس یا چیز دیگه ای نبودم فقط به فکر این بودم تا بتونم به این دختره کمک کنم. بیرون رفتم و همه چیزهائی را که می خواست واسش خریدم و یه پماد موضعی هم واسه پاش گرفتم. همه چیزهائی را که خریده بودم به اون دادم و بعد به اتاق خودم اومدم. سه روز بعد بود که تلفن زنگ زد وقتی گوشی را برداشتم یه خانمی بود که اول نشناختم اما بعداً فهمیدم که بتول خوشگل خودمه که می خواد از من تشکری کند. تشکر کامران خان بابت اونروز واقعاً لطف کردید. نمی دونم چطوری لطف شما را جبران کنم. منم جواب دادم خواهش می کنم بتول خانم وظیفه ام بود و شروع کردم در مورد وضعیت پاش سؤال کردن که اونم جواب داد حالا دیگه بهتر شده است. و بعدش هم خداحافظی کردیم و تیلفون قطع شد. فردای همان روز بتول باز هم به من زنگ زد و گفت که واسه تشکری می خواد یه چیزی به من هدیه بده اما من رد کردم ولی چون اون اصرار می کرد باالاجبار قبول کردم. اون یه پیراهن مردانه خیلی قشنگ به من هدیه داد و من هم که اینو یه بهانه خوبی واسه شروع ارتباط خودم با اون میدیدم بلافاصله واسش یه سری وسایل آرایش با یه مانتو هدیه دادم. حالا دیگه متوجه شدم که اون نگاهاش به من تغییر کرده و بیشتر با من راحت بود. یه روز نزدیکای ظهر نشسته بودم که واسه من یک بشقاب زرشک پلو خیلی خوشمزه آورد و منم واسه اینکه بتونم بیشتر توجه اونو جلب کنم واسش یه روسری خوشگل گرفتم و با بشقاب خالی واسش فرستادم و بدین ترتیب دوستی پنهانی من و اون بیشتر و بیشتر شد تا اینکه یه روز خبر اومد که رحیم به جرم حمل سی دی های غیر مجاز دستگیر شده است. کسی خونه نبود و من به بتول زنگ زدم تا باهاش همدردی کنم اما اون بر عکس خیلی خوشحال بود و از من خواست که برم بالا تا باهاش صحبت کنم.وقتی رفتم بالا همه چی واسم یه جوری دیگه ای معلوم شد حتی بتول هم اون دختر همیشگی نبود. چادرو که اصلاً گذاشته بود کنار و فقط با یه دامن تقریباً دراز و یک تاپ تنگ با یه روسری آبی اومد و پهلوم نشست. کامران خان چائی یا شربت؟ چی دوست دارید واسه تون بیارم. منم گفتم: شربت لطفاً و بعدش رفت طرف آشپزخانه تا واسه من شربت بیاره، وای خدای من چه کون خوش تراشی و چه اندامی زیبائی داشت، حتی راه رفتنش فرق کرده بود و وقتی راه میرفت انگار که کونش داشت آدامس می جوید. وقتی شربت واسه من می آورد اون سینه های قشنگش مثل دو انار که من به خوردن خودشان دعوت می کردند جلوه می کرد. چشاش مثل یه آمپول شهوت شدیدی را به من تزریق می کرد. کیرم حالا دیگه کاملاً قد علم کرده بود و می خواست در این فضای شهوانی خودنمائی کند. بتول اومد و کنار من نشست و شربتی را که آورده بود به من تعارف کرد. بعد خودش شروع کرد به صحبت در مورد اینکه چقدر از دستگیری شوهرش خوشحاله و می خواهد اون تا ابد تو زندان باقی بموند، و اینکه تا وقتی دوست خوبی مثل شما دارم نگران هیچ چیزی نیستم. من وقتی صحبت های اونو شنیدم دیگه کم کم مطمئن می شدم که اون می خواد امروز من باهاش سکس داشته باشم اما نمی خواستم عجولانه کار کنم. واسه همین کمی تعارف تیکه پاره کردم که آره من همه جوره در خدمت شما هستم اما شوهر یه چیز دیگه است و آدم می تونه شب و روز به اون مثل یک تکیه گاه امید داشته باشد. این<br />
حرف را که زدم یهو بتول شروع کرد به گریه و می گفت کامران خان کدوم تکیه گاه اون واسه من مثل یه چوبی بوده که همیشه تو سر من خورده ، تو این چند ماهی که با اون بودم همش منو اذیت می کرد. من یه لحظه تصمیم گرفتم تا بهش نزدیک تر بشم دست بتول گرفتم و اونو به طرف خود کشیدم، اونم انگار که منتظر همین بود خودشو انداخت تو بغل من و هق هق کنان گریه می کرد. من کمی تو بغلم فشارش دادم و سعی می کردم تا پشت شانه هاشو بمالم تا کمی آرومش کنم غافل از اینکه نیروی شهوانی عجیب لب های منو بصورت و لب های اون نزدیک کرده بود. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که منو و اون لب های همدیگرو با اشتیاقی عجیب می خوردیم. تقریباً ده دقیقه ای با سرعت سپری شد و من لب های دریائی اونو می خوردم و حال دیگه سعی می کردم روسری آبی و تاپشو از تنش در آورم. یک ساعت طول کشید تا تمام لباس هاشو از تنش در آورم و اونم لباس های منو از تنم در آورد. نمی دونستیم داریم چکار می کنیم مثل دو کشتی گیری بودیم که سعی می کردند بر همدیگر غالب شوند. من با اشتیاق مصروف بوسیدن تمام بدن اون بودم، حتی بوی عرق که از بدنش بر می خواست واسه من مثل عطر بود که هیچ دختر شهری نمی توانست از مغازه بخرد. کم کم به طرف کوسش می رفتم تا زبانم را که مثل آدم لب تشنه ای له له می زد سیراب کنم. با دو دستم پاهاشو باز گرفتم و با زبونم چند باری کوسشو لیس زدم. خیس خیس شده بود. مزه شور پیش آب کوسش مثل چاشنی بود که دهان تشنه منو تشنه تر می کرد. آروم با زبونم چوچوله شو پیدا کردم و با دندونم اونو به طرف بیرون کشیدم وبعد مثل یک آدم قحطی زده با لبام نگهش داشتم و شروع کردم به مکیدن اون مثل بچه ای که سینه مادرو می مکد. اونقدر کوسشو خوردم و با زبونم داخل کوسشو ماساژ دادم که برای یه لحظه احساس کردم لرزهای به تنش اومده و آب کوسش که قبلاً مثل یه مایه لزج بود الان بیشتر شده بود که این از ارضاء شدن اون بشارت میداد. بعد رفتم به طرف سینه های خوشگلش و اونارو با زبونم نوازش می کردم در حالیکه با دستم کیرمو به کوسش میمالیدم. بعد از چند دقیقه که حسابی سینه هاشو خوردم آروم کیرمو تو کوسش که حسابی خیس شده بود هل دادم. کوسش شده بود مثل یه کوره آتش داغ داغ&#8230;. اما به نحو عجیبی تنگ بود. احساس می کردم که کیرم داره مثل یه مار پوست از تنش جدا میشه. بعد شروع کردم به تلمبه زدن داخل کوسش.. پاهاشو بالا آوردم رو سینم و کیرمو تو کسش جلو و عقب می کردم. صدای شالپ شولوپ خایه هام که حسابی خیس شده بود و به کون اون که از آب کوسش خیس شده بود می خورد منو حسابی حشری تر و حشری تر می کرد. بعد از 10 دقیقه گاییدن بتول به این صورت کیرمو از کوسش در آوردم و پاهای بتول را گرفتم از بتول خواستم که دستشو بندازه دور گردن من و رو هوا بلندش کردم. کیرمو گزاشتم در کوسش و با یه فشار کوچولو دوباره داخل کوسش هول دادم. کوسش حسابی خیس شده بود. بعد شروع کردم به بالا و پائین کردن اون رو کیرم که صدای برخورد کوسش با کیرم و رفتن کیرم تا ته تو کسش به من لذتی میداد که هرگز نمی تونم فراموش کنم. هر دفعه که اونو با فشار رو کیرم پائین می آوردم احساس می کردم که کیرم داره به سقف کوسش برخورد می کند. و اونم در این جریان سه چهار بار پی هم در حالی که فریاد می زد آره کامران آره منو جر بده پارم کن و کیرتو تا ته بزن تو کوسم ارضا شد. من با خوردن لبش سعی می کردم مانع سر و صدای زیاد اون بشم اما اونم با ناخن هاش نه تنها من بغل کرده بود و بلکه حسابی با ناخن هاش رو شونه ها و پشت منو خراش می داد که لذت همراه با درد زیادی را در درون من بوجود می آورد.بعد از مدتی که بدین منوال گذشت با شدت تمام آب کیرمو تو کوسش خالی کردم و بعدش بی حال اونو از رو کیرم پائین آوردم. اما بتول هنوز بعد از چندین دفعه ارضاء شدن انرژی فوق العاده ای داشت. اومد به طرف من و شروع به خوردن کیر من کرد. کاری که اصلاً از اون منحیث یه دختر روستائی انتظار نداشتم. ( اما بعداً خودش به من گفت چون با شوهرش زیاد سکس نداشته فلم های پورنو که شوهرش می آورده خونه دزدکی نگاه می کرده و واسه همین اینکارا رو بلد بوده).بعد چهار پنج دقیقه کیرم دوباره حسابی شق کرد. منم به بتول جون گفتم حالا که کیرمو از خواب بلند کردی منم اینبار کون تو جر میدم. بتول را کشیدم تو بغلم و شروع کردم با آب کوسش کونش مالش دادن &#8230; بعد با یه انگشت آروم آروم داخل سوراخ کونشو باز کردم. اما حسابی بیچاره دردش اومد. کمی کرم زدم در کونش و دوباره انگشتمو تو کونش کردم اینبار گویا درد کمتری واسش داشت بعدش آروم شروع کردم به ماساژ دادن داخل کونش &#8230; یواش یواش یه انگشت دیگرو هم داخل کردم و کونشو حسابی مالش دادم. بعد کمی کرم گرفتم مالیدم سر کیرم و ازش خواستم که قمبل بگیرد. وای چه کپلائی داشت. سفت مثل دو توپ بسکتبال&#8230;. کیرمو گذاشتم در کونش و بعدا شروع کردم با کیرمو رو سوراخ کونش مالیدن و اروم اروم کیرمو داخل کونش کردم. وقتی سرکیرم داخل سوراخ کونش شد یه تکون خورد و کمی آخ کرد. منم کمی بیشتر فشار دادم که یهو شروع کردن به خود پیچیدن&#8230;. فهمیدم داره خیلی درد می کشه واسه همین یه چند لحظه کیرمو همونجا نگه داشتم. بعد آروم شروع کردم به فشار بیشتر و بعد با یه فشار کیرمو تا ته تو کونش چپوندم. جیغ کوتاهی کشید که نشون میداد درد شدید برای اون داشته، واسه همین باز کیرمو همونجا نگه داشتم و بعد آروم آروم شروع کردم به تلمبه زدن&#8230;. کم کم صدای دردآلود بتول تبدیل به جیغ های همراه با یک لرزش شهوانی در صداش می شد. سرعت تلمبه هامو تو کونش زیاد کردم و کیرمو محکم تو کونش می کوبید<br />
م. بتول جیغ های شدید می زد و با دستش قالی رو محکم چنگ می زد. بعد از یه نیم ساعت تلمبه زدن تو کون بتول احساس کردم که یه چیزی می خواد تو کیرم منفجر بشه &#8230;. واسه همین کیرم از کونش در آوردم و آب کیرمو رو کمرش خالی کردم. دیگه حسابی هر دومون بی حال شده بودیم. بعد این هر دو مون با خجالت به همدیگه نگاه می کردیم. مات این بودیم که چرا اینکارو کردیم. من لباس هامو جمع کردم و بدون اینکه با هم صحبت کنیم من به اتاق خودم رفتم.عصر همان روز پدر و مادر رحیم که از موضوع پسرشون آگاه شده بودند از روستا برگشتند و من فکر کردم دیگه هیچ موقع بتول را نخواهم دید. اما دو شب از این واقعه گذشته بود که یه شب ساعت 2 وقتی داشتم چت می کردم یهو صدای درو شنیدم. فکر کردم حتماً گربه ای چیزی هست اما وقتی اومدم بیرون بتول خودشو انداخت تو اتاق من و بدون هیچ حرفی شروع کردیم به بوسیدن همدیگه من با تمام وجود اونو در اغوش گرفته بودم و باز هم &#8230;..اونشب بتول تا ساعت 4 صبح با من بود و الان بعد از 5 سال اگرچه من دیگه در اون خونه نیستم و الان یه خونه واسه خودم دارم اما رابطه من و بتول ادامه دارد. &#8230;..</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177461</post-id>	</item>
		<item>
		<title>چه خوشگل شده وقتی کیر تو دهنشه و آب کیر چند مرد رو صورتش</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%b4%d8%af%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%b4%d8%af%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 04 Dec 2019 08:57:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتیاد]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[اورجی]]></category>
		<category><![CDATA[اونجای]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اونوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینجاست]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[اینوری]]></category>
		<category><![CDATA[باخودش]]></category>
		<category><![CDATA[بتونید]]></category>
		<category><![CDATA[بذارید]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشت]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارند]]></category>
		<category><![CDATA[بیاورم]]></category>
		<category><![CDATA[پیششون]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهای]]></category>
		<category><![CDATA[چیزهایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالاها]]></category>
		<category><![CDATA[خشکشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستن]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دزدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[دوتاشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوستشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوستهای]]></category>
		<category><![CDATA[رنگشون]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارت]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدن]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمها]]></category>
		<category><![CDATA[کارکنم]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گروهی]]></category>
		<category><![CDATA[مصنوعی]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینه]]></category>
		<category><![CDATA[میترسم]]></category>
		<category><![CDATA[میخندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهید]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستن]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمه]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمش]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردو]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدن]]></category>
		<category><![CDATA[میکنند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نمیرسید]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[هرموقع]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایمون]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناک]]></category>
		<category><![CDATA[ومسخره]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[این خاطره که به گفته فیلم سکسی خودش اسم او را میزاریم شادی خانم خواستم این را اولش بگم که بعدآ &#8230;&#8230;&#8230; حالا هیچ میریم به اصل سکسی خاطره من اصلیتم برای اردبیله که بابام شاه کس موقعی که جوان بوده اومده تهران ما توی یکی از محله های پایین شهر زندگی کونی میکردیم دقیق [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>این خاطره که به گفته فیلم سکسی خودش اسم او را میزاریم شادی</h2>
<p>خانم خواستم این را اولش بگم که بعدآ &#8230;&#8230;&#8230; حالا هیچ میریم به اصل سکسی خاطره من اصلیتم برای اردبیله که</p>
<h3>بابام شاه کس موقعی که جوان بوده اومده تهران ما توی یکی</h3>
<p>از محله های پایین شهر زندگی کونی میکردیم دقیق یادم نیست چند سال بود اما حدودآ هشت یا نه سالم باید</p>
<h4>میشد جنده حالا شایدم کمتر ولی فکر کنم کمتر از هشت</h4>
<p>سالم میشد ما با بچه های پستون همسایه اینوری و اونوری خونمون که چند تا بچه همسال خودم بود توی بالا</p>
<h5>پشتبون خونه کوس های خودمون خونه برای خاله بازی و اینجور</h5>
<p>بازیها درست میکردیم این رو هم بگم که پشتبان همه ی خونه ها به همدیگه راه داشتن از اونجای که مش خلخالی سکس داستان بابای ما رو</p>
<h6>انداخته بود قزل حصار و مادر من هم ایران سکس معلم بود</h6>
<p>و برای خرج ما دوشیفته کار میکردو از طرفه دیگه من چون توی یکی از مدرسه های مادر خودم درس میخوندم شیفت مدرسه من با بچه های همسایها فرق میکرد یعنی من اگر صبحی بودم همسن سالای خودم توی کوچه اونها بعد اظهری بودن. بخاطر این مسئله موقعی که من توی شیفت خونه تنها بودم مادرم من را به همسایه دیوار به دیوار می سپرد تا تنها نباشم توی این خونه همسایمون دوتا پسر داشت که یکی شون از من دو یا سه سال بزرگتر بود و اون یکی همسن من بود و دوتا هم خواهر داشتن که هردوی انها حداقل پنچ شش سال از من بزرگتر بودن و از قضا این دوتا خواهر باما هم شیفت مدرسه بودن و برادراشون برعکس ما و موقعی که من خونه بودم این دوتا خواهر هم خونه بودن اونا اولش زیاد من را تحویل نمی گرفتن چون انصافا از من بزرگتر بودن ولی قضیه از اونجایی شروع شد که راستی خیلی وقتا هم مادرشون خونه نبود حال این دوتا خواهر تمام وقت که تا داداشها نیومده بودن به بهانه درس خوندن میرفتن توی یک اتاق تا کسی میومد میومدن بیرون از قضا یک روز که اینها توی اتاق بودن مادرشون وارد اتاق میشه میبینه اون دوتا دارن فیلم سوپر نگاه میکنند بخاطر همین مادرش از اون روز به بعد هر موقع میرفت بیرون سیم رابط ویدیو را باخودش میبرد تا اونها نتوانند فیلم نگاه کنند. هرموقع یکی از این دوستهای این دخترها میومدن من میدونستم این دوستشون براشون اون فیلمها رو میاره و من هم تا اون موقع فقط اسم فیلم سوپر را شنیده بو.دم و تا آن موقع ندیده بودم و خیلی دوست داشتم که ببینم. بعد از فهمیدن مادر اونه فهمیدم که اونا فیلم سوپر میبینند هر جوری شده میخواستم راضیشون کنم تا به من هم نشون بدن وقتی دوستشون براشون فیلم را اورد اونا هر کاری کردن که با دوتا سیم درست کنند که کار فیش را انجام بده نشد و من دیدم خیلی اعصابشون خورده رفتم جلو بهشون گفتم میخواهید کاری کنم که بتونید فیلم راببینید به شرط این که باید بذارید من هم ببینم که با خنده ومسخره کردن اونها مواجه شدم. یکیشون گفت اصلا میدونی ویدیو چی است و میخندیدن که من بهشون گفتم خود ما توی خونمون داریم میخواستم برم فیش خودمون را براتون بیارم حالا نمیخواهید پس هیچ. این جمله تمام نشده بود که دیدم توی بغل دوتاشونم با التماس خواستن تا برم فیش را بیاورم و من قول گرفتم که من هم ببینم که اونها هم قبول کردن. بعد از اوردن فیش شروع کردیم به دیدن فیلم سوپر. برای اولین بار بود که دیدم کیر من بیش از اندازه داره بزرگ میشه بعد از ده بیست دقیقه خواهر بزرگه به کوچیکه داشت علامت میداد که جلوی سام رو نگاه کن اون چیه توی شلوارت گذاشتی و من با خجالت گفتم هیچی بابا چیزی نیست ولی اونها اولش فکر کردن من چیزی از خونشون دزدیدم و گذاشتم توی شلوارم که با اصرار و زور شلوار من رو کشیدن پایین و هر دوتاشون رنگشون پرید اینهو گچ ساختمون شده بودن. من یه چیزهایی یادم بود که بچه که بودم خاله بزرگم میگفت وای چه حاله زن اینو ببین چی میخواد بکشه. ای کاش من کوچک بودم و این هم خواهر زاده من نبود از الان ماله خودم میکردمش. من اون موقع ها ناراحت میشدم که چرا خاله میگه وای به حال زن سام ببین از دست سام چی خواهد کشید که من میگفتم مگه من چمه که خاله این را میگه و خالم برمیگشت میگفت چت نیست حالا حالا مونده تو بفهمی چته و من بیشتر فکر میکردم بخاطر اعتیاد بابام میگه. بگذریم اون دوتا خواهر تا مال مارو دیدن خشکشون زده بود یکی میگفت مصنوعی اون یکی یجوری کشید که کم مودهبود کنده بشه وبعد از دیدن این دوتا خواهر جریان ما نیز شروع شد واونها نه اینکه از من بزرگتر بودن مارو ترسوندن که هر روز باید برم پیششون اونها هم رس مارو میکشیدن اونا دیگه او.نقدر تابلو کرده بودن که خاله کوچیکه خودشون که تازه طلاق گرفته بود و دوسه سالی با اینها فاصله سنی داشت و باورش نشده بود که یک پسر نه ساله چنین چیزی داشته باشه اون رو اورده بودن پیشه من و میدونستن من هم میترسم که کس دیگری بجز خودشان بیارند پیشه من به من گفتن چشمهای تو را میبندیم و بعد حال میکنیم اون رو هم توی یکی از سوپرها دیده بودیم من نیز قبول کردم وبعد از بستن چشمهای من خالشون میاد تا اینکه مال مارو میبینه میگه مال شوهر سی ساله من یک سوم این بود و اون لحظه میفهمه که نباید صداش در میومد من گفتم اون کی بود که حرف زد دوتا خواهرها گفتن ما بودیم که صدای یکی دیگر در میاوردیم و من هر کاری کردم که چشمبند را بردارم نزاشتن وتوی یک لحظهاحساس کردم کیرم رفت توی یه چیزی که تاحالا چنین حالی به من دست نداده بود نگو خاله شون کیر مارو گذاشته توی دهنش که برای اولین باری بود که کسی برای من ساک میزد و من فهمیدم که کس دیگری اینجاست ولی انقدر حال میداد که بعد از برداشتن چشمبند من فقط میگفتم باید خاله برای من رو بخوره خاله ام که تاحالا چنین چیزی ندیده بود و به گفته خودش مال شوهر ش یک سوم این بوده وبهش حال میداده و میگفت حالا این من رو جر میده و از خاله التماس که بکن توی کسم ولی ساک زدن به من اونقدر حال داده بود که میگفتم فقط بخور. توی این چند وقتی که خواهرها با من حال میکردن من نه توی کس کرده بودم نه توی کون هم میترسیدن و حالا خاله میگفت بکن توی کسم من هم میگفتم حتما کوس حال نمیده فقط بخور که تا اخرش به گریه افتاد که چند ماهی که طلاق گرفته و میخواد توی کس بکنم و من نیز قبول کردم و وقتی که روی زمین خوابید و لای پاشو باز کرد و من توی لای پاش رفتم بلد نبودم چی کارکنم و اون سر کیر من رو گرفت وبا زور کرد توی کسش و انقدر هول بود<br />
که متوجه کوچک بودن جثه من نشد همین که من رو بطرف خودش میکشید و من چون دستم کوچک بود وبه زمین نمیرسید همین باعث شد همی کیرم بره توی کسش و بایک جیغ وحشتناک که همسایه ها اومدن جلوی در خونه اونا و من نیز ترسیده بودم هم از جیغ هم از این که خاله بی هوش شده بوه نه تکون میخورد نه نفس میکشید از طرفه دیگه همسایه ها در را میزنن که ببینن چی شده و دوتا خواهرهم ترسیدن شدید حالا حالاها ادامه دارد برای امشب خسته اجازه شادی خانم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%b4%d8%af%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177317</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دختر مدرسه ای خوشگل و حشری حسابی کرده میشه تا درس گرفته باشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 Nov 2019 07:54:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اطمينان]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[العملي]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاد]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشيد]]></category>
		<category><![CDATA[بتواند]]></category>
		<category><![CDATA[بدنبال]]></category>
		<category><![CDATA[برآورده]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بيشتري]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پيشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تنهايي]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاي]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانم]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[زندگيم]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتها]]></category>
		<category><![CDATA[طولاني]]></category>
		<category><![CDATA[فراوان]]></category>
		<category><![CDATA[كارهاي]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهاي]]></category>
		<category><![CDATA[لباس‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[ليسانس]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[مشكلات]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبي]]></category>
		<category><![CDATA[موسيقي]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناگفته]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[نميكرد]]></category>
		<category><![CDATA[نيازهاي]]></category>
		<category><![CDATA[همديگر]]></category>
		<category><![CDATA[واقعيت]]></category>
		<category><![CDATA[ودوباره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[فكر كنيد تا از زندگي فیلم سکسی تان لذت ببريد . زندگي خيلي كوتاه است و مشكلات بسيار فراوان پس بايد بسيار هنرمندانه زمان و مكان را سکسی مديريت كرد تا رنج روزگار پيرتان نكند شاه کس .من عاطفه هستم37 سال سن دارم و ليسانس روانشناسي دارم آنچه رابرايتان مي نويسم عين کونی واقعيت است [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>فكر كنيد تا از زندگي فیلم سکسی تان لذت ببريد . زندگي خيلي</h2>
<p>كوتاه است و مشكلات بسيار فراوان پس بايد بسيار هنرمندانه زمان و مكان را سکسی مديريت كرد تا رنج روزگار پيرتان</p>
<h3>نكند شاه کس .من عاطفه هستم37 سال سن دارم و ليسانس روانشناسي</h3>
<p>دارم آنچه رابرايتان مي نويسم عين کونی واقعيت است . در زندگي هيج مشكلي ندارم خودم معلم هستم و شوهرم در</p>
<h4>دانشگاه جنده تدريس مي كند .زندگي هر انساني دو وجه دارد</h4>
<p>: يكي وجه رسمي و عادي پستون كه همه مردم دارند و دوم وجه عشقي و رومانتيك كه باعث مي شود</p>
<h5>از زندگي کوس لذت بيشتري ببريد . ما زنها با همسرانمان</h5>
<p>زندگي مي كنيم و اكثريت زنان هم وضعيت مشابهي دارند . زندگي با شوهر وجه رسمي زندگي است . زن با شوهرش سکس داستان به صورت رسمي</p>
<h6>زندگي ميكند و بسياري از رازها و حرف ایران سکس هاي دلش</h6>
<p>را نمي تواند به او بگويد . اصلا وقتي فكر مي كنيد مي بينيد كه شوهر شما هرگز شنونده خوبي براي حرفهاي شما نيست . و اين وجه غالب طبيعت است كه مرد بصورت شوهر رسمي درگير مشكلات و مسايل زندگي هست و نمي تواند بنشيند و ساعت ها ناز و عشوه هاي زنش را بگوش بگيردو از طرفي زنان هم دوست داريم كه ناز و عشوه بكنيم و كسي هم باشد كه برايش حرف بزنيم . چرا كه شوهر براي اين كار آفريده نشده است . ممكن است زن جواني در ابتداي زندگي فكر كند كه شوهر او استثنا هست و ساعتها نازش مي كشد اما مطمن باش كه هر چه زمان بگذرد اين وجه زنگي مردان كمتر و رسمي تر مي شود . من با تجربه 19 سال زنگي با شوهرم اين حرف را مي زنم(( در 18 سالگي ازدواج كرده ام)) .شوهرم خيلي آدم خوب سرحال و عاشق من است اما زنان بيشتر دوست دارند تا مردي وجو.د داشته باشد كه روزانه ساعتها حضوري يا تلفني پاي صحبت او بنشيند و نازش بكشد و حرفي كه خاطرش را برنجاند ، نگويد .من پس از گذشت 6 سال از زندگي مشترك متوجه اين كمبود و خلا در زندگيم شدم و شوهرم علي رغم اينكه هر شب و حتي برخي روزها با من سكس داشت ، اما كمبود فردي كه بتواند اين خلا را پر كند احساس مي كردم .لذا تصميم گرفتم تا همدم مناسبي را پيدا كنم كه بيشتر بنوانم با او حرف بزنم و ناز بكنم و نازم بكشد . چرا كه كم حرف زدن و خالي نشدن رازهاي درون باعث ايجاد عقده در فرد مي شود .با حس روانشناسانه خودم به دنبال راهي يا فردي بودم كه كمكم كند در محيط كار ، در بين همكاران ، بين دوستان و آشنايان و حتي بين شوهران دوستان و همكارانم بدنبال فردي بودم كه فقط كار سكسي از من نخواهد و همدم همديگر باشيم چه بسا بسياري از مردان هم اين مشكل را داشته باشند . آنها هم از صحبت با زنانشان سير نشوند و دنبال همدمي باشند و به قول شاعر :سينه مالامال درد است اي دريغا مرحمي دل ز تنهايي به تنگ آمد خدايا همدميپس از مدتي بالاخره يكي را نشان كرد و ارداه كردم كه به دستش بياورم ، خيلي سخت است . چگونه مردي را بيابي كه مطمن باشي تو را دوست دارد و راز دار باشد و تا آخر عمر ماندگا و به قول برخي دوستانم : شوهري در سايه باشد و نازت را بكشد .به هر حال تلاش كردم و به او نزديك شدم رابطه ي سلام و عليكي را با او گرم كردم چون زنش دوستم بود . ابتدا او نشاني دريافت نمي كرد و عكس العملي نشان نمي داد . در مسير راه او قرار مي گرفتم ، برخي كارهاي كوچك را به او مي گفتم برايم انجانم بدهد و حتي بيشتر به زنش نزديك مي شدم . شايد باور نكنيد كه حدود 2 ماه طول كشيد تا با انحاء مختلف به او فهماندم كه دوستش دارم . بالاخره او جواب داد و متوجه منظور من شد . تلفنم را از گوشي زنش پيدا كرده بود و يك روز به شماره ام زنگ زد .باور كنيد قلبم از تپش ايستاد. الكي احوال زنش را پرسيد كه با شما هست يا نه و از اين حرفها . من هم شماره اش را ذخيره كردم . 2 روز بعد دوباره زنگ زد و تيكه هاي بهم انداخت كه من هم با زيركي جوابش دادم . بالاخره بار سوم زنگ زد و گفت كه تحويل نميگيريد و يك بار هم شما زنگ بزنيد . من سرسختي نشان دادم و ميخواستم تا در همين ابتدا نازم بكشد و بدانم چقدر اصرار دارد . باور كنيد هر روز زنگ مي زد و بهانه اي پيدا مي كرد و اس ام اس ميداد . تا اينكه يك بار بهم گفت مي خواهد حرفي بزند و بايد قسم بخورم كه بين خودمان مي ماند و ناراحت نمي شوم . اصرار كرد كه جوابم هر چه باشد بين خودمان بماند . و قتي بهش اطمينان دادم ، با اطمينان گفت كه (( دوستت دارم )) قلبم فرو ريخت و اين آغاز يك عشق طولاني و راستين شد . ابتدا با اكراه قبول نكردم اما او مداوم تكرار مي كرد و قسم مي داد. از او فرصت خواستم و دليل كارش را پرسيدم . بالاخره بعد از يك هفته شروطم را بهش گفتم ::1-براي سكس با هم دوست نمي شيم .2- همديگر را از نظر روحي و رواني ارضاء كنيم 3-هميشه به ياد هم باشيم 4- راز دار بمانيم . از آن روز صحبت هاي تلفني ما با هم شروع شد . باور كنيد كمتر روزي بود كه يكساعت با هم درد دل نكنيم . هر چه نمي توانستم به شوهرم بگويم به او مي گفتم . قهر و آشتي مي كرديم . هديه به هم مي داديم . بعضي وقتها هم حضوري در مكاني مطمن با هم حرف مي زديم و هر بار احساس مي كردم كه سبكتر شده ام . با شوهرم هم صميمي تر از گذشته بودم چرا كه حرف ناگفته اي نمي ماند و عقده اي در دلم وجود نداشت . بخدا تا تجربه نكنيد نمي فهميد كه من چه مي گويم . الان مي فهمم كه چرا اكثر دخترها دوست پسر دارند. چيزي كه من هرگز نداشتم. چند ماهي گذشت و ما بيشتر به هم نزديك مي شديم . تا اينه يك روز در يك محل مطمن به هم رسيديم و دستش را به سويم دراز كرد و به هم دست داديم . باور كنيد نفهميدم چي شد و چطور شد كه همديگر را بغل گرفتيم وبه هم فشار مي داديم و اشك چشمانمان صورتمان را خيس كرد. آنقدر سبك شده بودم كه احساس كردم بار سنگيني از دوشم برداشته شده و مي خواهم پرواز كنم . بخدا قابل درك نيست فقط قابل احساس هست . شنيدن كي بود مانند ديدن .پس از 3 ماه براي اولين بار در روزي كه در خانه خودشان تنها بود ، براي يك روز صبح دعوتم كرد . مانده بودم كه چه بگويم ، اما شرط دوستي نبود كه نروم . ساعت 9 به خانشان رسيدم . موسيقي آرام و دلنوازي گذاشته بود . فضاي رومانتيكي بود دستانمان در هم گره خورد و براي اولين بار گرماي لبانش را حس كردم . زبانش را در دهانم فرو كرده بود و قانون نا نوشته بين مان ناخودآگاه در حال شكسته شدن بود . بدون هيچ حرفي در آغوشش قرار گرفتم . لاله گوشم و پشت گردن و سپس نافم را مي مكيد و مانند بجه ي 6 ماهه پستانم را در دهانش قرار داده بود و آرام و مطمن مي مكيد و گا<br />
هي نيشگوني مي زد . موي سرم را نوازش مي كرد و من هم ناخواسته به آه و آه آه آه آه كردن افتاده بودم حالتي در من ايجاد شده بود كه هرگز تصور نمي كردم ، در آسمان سير مي كردم . دستش را بين پاهام قرار داد و آرام آرام مالش مي داد . آب از بين پاهام جاري بود و مانند شاگردي تنبل ساكت بودم و خودم را به دست او سپرده بودم . انگشت دستش را آرام در بين خط وسط پاهام حركت مي داد . ديگر برايم قابل تحمل نبود . دستم را در بين موي سرش فشار دادم و چنگ مي زدم . آه آه هايم به ناله تبديل شده بود و وقتي با 2 انگشت آنجايم را مالش ميداد بدنم شل شد و احساس بزركترين آرامش زندگيم مي كردم . لباسهايم را در آورد و اين بار پاهايم را باز كرد زبانش را وسط پاهام كشيد ودوباره رعشه اي سراسر بدنم را فرا گرفت . شوهرم هرگز اين كار را نميكرد . باور كنيد با كل زبانش تمام دستگاهم را ليس مي زد و آه مي كشيدم كه براي بار دوم ارضاء شدم . آنگاه لباسهاي خودش را در آورد و جلوم قرار گرفت 2 بار من را ارضاء كرده بود ولي خودش هنوز هيج . دستم را درون شرتش فرو بردم و آلتش را لمس كردم و ماليدم . وقتي شرتش را پايين كشيدم ، نفسم گرفت . خيلي از آلت شوهرم بزرگتر بود . به زور آنرا در دهان فرو كردم . باور كنيد خيلي حال مي داد . اين بار صداي آه آه آه آه او خانه را فرا گرفته بود . چند بار ساك زدم آبش آمد و روي سينه ام خالي كرد . سپس مرا روي تخت دراز كرد و سر آلتش را با آب دهانم خيس كردم . سرش را جلوي آن قرار داد . و تا دسته تاآخر در آن فرو كرد . آنجنان جيغي زدم كه دستش را جلوي دهانم قرار داد . سپس تلمبه زدنش شروع شد . درد من هم جاي خود را به لذت داده بود و هر لحظه بيشتر لذت مي بردم . آن روز 6 بار ارضاء شديم كه سهم هر كدام 3 بار بود وقتي لباس مي پوشيدم ، ساعت از 12ظهر گذاشته بود . باور كنيد زيبا ترين سكس زندگيم بود . قرارمان بر اين شد كه هر ماه يك بار با هم سكس داشته باشيم .باور كنيد سنگ صبورم شده است و هيچ خواسته ي غير معقولي از من ندارد. در هر زمان و هر مكاني كه بگويم حاضر مي شود و مانند برده در خدمتم هست. راهنماي من در تمام كارهاست . الان حدود 10 سال هست با هم رابطه داريم . راز دار هم هستيم و هيچكس هم از موضوع بويي نبرده است .باور كنيد خيلي جالب است پيشنهاد مي كنم در زندگيتان يك دوست خوب و مطمن كه از صميم قلب دوستتان داشته باشد ، را پيدا كنيد . تمام نيازهاي رواني و حتي جسمانيتان را برآورده ميكند .ببخشيد كه عجله نوشتم و خلاصه كردم .زندگي دنيا خيلي كوتاه است پس از آن استفاده بكنيد. هر انساني لازم است يك دوست راستين و واقعي داشته باشد .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177213</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی رو حالت داگی میکنه تا موهای بلوند مادرش در هوا با ضربات کیر تکون بخوره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d9%88-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d8%af%d8%a7%da%af%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d9%88-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d8%af%d8%a7%da%af%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 29 Oct 2019 08:00:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آفریده]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باسینه]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[بخورید]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگرد]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بفرماید‬]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بندازیم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بیاریم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفی]]></category>
		<category><![CDATA[جاهامون]]></category>
		<category><![CDATA[جریانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چشماتو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاست]]></category>
		<category><![CDATA[حسودیت]]></category>
		<category><![CDATA[خداوند]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[درآمده]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورده]]></category>
		<category><![CDATA[دستمان]]></category>
		<category><![CDATA[دوتایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیم]]></category>
		<category><![CDATA[راحتیم]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدن]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زیرپوش]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[کارمان]]></category>
		<category><![CDATA[کاریها]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشون]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مامان]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[ماهواره]]></category>
		<category><![CDATA[موافقی]]></category>
		<category><![CDATA[میبارید]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میدادی]]></category>
		<category><![CDATA[میدانست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرقصیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[میزنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشوره]]></category>
		<category><![CDATA[میفرستم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکرده]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتی]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میندازه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نباشید]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدانم]]></category>
		<category><![CDATA[نمی‌رسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاره]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردی]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردی]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[با هیکلی ناز و موهای فیلم سکسی خوش حالت یک زن به تمام عیار ساخته است. این خاطره برمیگرد به تابستان سال گذشته ، مربوط میشه به سکسی روزهای پنج شنبه و جمعه که همراه شاه کس علی دوستم به باغشان رفته بودیم. علی دوستم که هم سن من است یه چند کونی سالی با [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>با هیکلی ناز و موهای فیلم سکسی خوش حالت یک زن به تمام</h2>
<p>عیار ساخته است. این خاطره برمیگرد به تابستان سال گذشته ، مربوط میشه به سکسی روزهای پنج شنبه و جمعه که</p>
<h3>همراه شاه کس علی دوستم به باغشان رفته بودیم. علی دوستم که</h3>
<p>هم سن من است یه چند کونی سالی با هم دوستیم و خانمش که اسمش فرشته است زنی با هیکلی نه</p>
<h4>درشت جنده و نه نازک هیکلش بد نیست گوشت آلوده اما</h4>
<p>زنی شوخ طبع باحال مثل زن پستون خودم رفتیم باغشان. وقتی که به اونجا رسیدم بعدازظهر بود اسباب و وسایل رو</p>
<h5>از ماشین کوس بیرون آوردیم بردیم داخل ساختمان بعد رفتیم روی</h5>
<p>کاناپه دراز کشیدم الحق باغ قشنگی دارند بهتر از باغ ما بود به علی گفتم آب استخر رو عوض کنیم فردا یه سکس داستان شنا بکنیم گفت</p>
<h6>باشه بزار یه مقدار استراحت کنیم میریم دوتایی ایران سکس عوض می</h6>
<p>کنیم بعد رو به من کرد و یواشکی گفت اصل کاریها رو آوردی یا نه گفت قصه اون رو نخور برنامه ردیف بعد از کمی استراحت کردن با علی رفتیم تو حیاط طرف استخر خانم ها هم داخل داشتن برنامه شام رو ردیف می کردند، وقتی که داشتیم آب استخر رو عوض می کردیم به علی گفتم چه حالی میده داخل استخر سکس کردن تو این آب اصل حال علی گفت اگه تو پایه باشی زمینشو فراهم کنم گفتم کیه که بعدش بیاد گفت زنت که ناراحت نمیشه گفتم نه اون باحالاتر از این حرفاست گفتم توچی گفت من از قبل بهش گفته بودم دوتایی خندیدم گفتم کونده تو از قبل نقشه اش رو کشیده بودی تو چه آدم کونده ای هستی شیطون پیش تو لنگ میندازه همین که مشغول تمیز کردن بودیم دیدم خانم با یه سینی شربت داره میاد پیشمان خانم با تاپ قرمز رنگ ناز و یه شلوار لی تنگ پوشیده بود علی گفت ماشااله به قدرت خدا گفت کونده هیز چشماتو درویش کن. بعد آمد جلو گفت بیاید شربت بخورید و علی آمد این طرف استخر و مشغول شربت خوردن شدیم علی گفت فرشته پس کجاست گفت داشت زنگ میزد به مامانش که بگه ما رسیدیم همین که مشغول صحبت بودیم دیدم فرشته از در داخل حال آمد بیرون و به طرف ما میامد فرشته نگو چه تیپی زده بود با یه لباس تاب که اگه نمی پوشید بهتر بود و یه مینی جوب رو به علی کردم گفتم نازم قدرت خداوند رو چه گوشتی آفریده علی هم یه نگاهی به من کرد و دوتایی خندیدیم حال نه خندد کی بخند خانمش آمد جلو گفت کجای من خنده دار که شما دو تا آدم پرو دارید میخندید بهش گفتم ما که به شما نمیخندیم به جریانی بین من و علی گفت یعنی ما ها غریبه هستیم باشه یکی طلب ما باشته نوبت ما هم میرسه شبی هم هست میبینم دوتایتون دارید التماس به ما میکنید علی گفت ما التماس می کنیم ، وقتی که گفتم میدی و دستو ماچ میکنی و کاکا هم میکی خانمش که حرصش گرفته بود به علی گفت چشمت به دوتا که میفته ما رو فراموش می کنی خانم گفت شب دراز است و قلندر بیدار همدیگر رو شب میبینیم بعد دوتا بلند شدن رفتن داخل به علی گفتم کونده نکنه امشب از به به خبری نباشه کونده جلوی خنده ات رو میگرفتی بعد مشغول تمیز کردن استخر شدیم وقتی که کار استخر تمام شد آب را باز کردیم تا آب داخلش بشه بعد رفتیم داخل تا یه دوش بگیریم وقتی رفتیم داخل خانم ها نشسته بودن روی کاناپه داشتن با هم صحبت می کردند و دوتای داشتن سیگار میکشیدند علی گفت خسته نباشید بهتون بد نگذره خانمش گفت نه ما راحتیم بعد با علی رفتیم حمام وقتی که از حمام آمدیم بیرون یه شلوارک پوشیدم با یک زیرپوش رکابی علی هم همین طور بود تابستان بود و هوا گرم بعد رو به علی کردم گفتم بعد از شام یه دوتا ذغال میزاریم یه دود میگریم بعد بقیه برنامه گفت باشه جاتون خالی چه شامی خدایش خوشمزه شده بود برای اینکه بخواهیم برنامه عملی بشه و از دل خانم در بیاریم به علی سفره رو جمع کردیم و کمک خانم ها ظرف ها رو شستیم بعد به علی گفتم بریم داخل حیاط رفتیم داخل حیاط یه سر به استخر زدیم و علی از توی ماشین از زیر صندلی که کیف دستی منو آورد نشستیم با علی یه چند تا دودی گرفتیم خانم ها هم داخل بودن از قضیه دود گرفتمان هم خانم علی میدانست هم زن من چون دوست نداشتم دروغ بهشان بگیم جلوی خودشان میکشیدیم که فکر بد نکنند. وقتی که قشنگ به عرش اعلاء رسیدیم کمره سفته شده بود به علی گفتم نقشه ات چیه گفت اول یه آهنگ رقص میزاریم بعد از دلشون در میارم من با علی خیلی راحتیم اصلا نظر سوء نسبت به زن های همدیگر نداریم بعد رفتیم داخل خانمش گفت قدیما یه تعارف به ما هم میگردید اینقدر بی معرفت شدید شما دوتا گفتم آخه این برنامه تعارفی نیست هرکی دوست داشت میاد جلو بعد رفتیم رو کاناپه نشستیم و ماهواره زدیم کانال pmc داشت شوء نشان میداد به علی گفتم پاشو برامون یه ذره برقص گفت من بلد نیستم گفتم همونی که بلدی رو برقص بعد خانمش گفت اینکه دیگه تعارفی نیست پاشو که امشب بیشتر از کوپنتون دارید اذیت میکنید به علی گفتم پاشو اوضاع خرابه بعد علی بلند شد همین جور که داشت میرقصد اومد دست منو گرفت و بلند کرد منم از خدا خواسته بلند شدم همین جور که میرقصیدم رفتم طرف فرشته دستم دراز کردم طرفش گفتم افتخار به ما میدی اگه ناراحت نمیشی بعد بلند شد با مشغول رقص شدیم فرشته نگو اصل رقاص بعد یه چشمک به علی زدم و اون هم رفت طرف شیرین زن من چهارتایی مشغول رقص بودیم شهوت داشت از چشمای من و علی میبارید همین جور که داشتیم میرقصیدیم من دست انداختم دور گردن فرشته و مشغول رقص تانگو شدیم علی هم دستش دور کمر زن من بود و نزدیک هم شده بودن بعد دست راست فرشته گرفتم تو دستم اون یکی دستم هم پشت بود سینه ها چسبیده بود به هم یواش در گوش من گفت امشب شما دوتا چه برنامه دارید خدا میداند منم بهش گفت برای شما که بعد نیست از خجالت شما دوتا درمیام بعد از چند دقیقه رقصیدن رفتیم رو کاناپه دراز نشستیم به علی گفتم ورق ها رو بیار بشینم باز کنیم شیرین گفت کی با کی باشه که ضعیف و قوی نشیم من گفتم میخواهید تک بندازیم علی گفت من با شیرین مشینم تو هم با فرشته فکر نکنند میخواهیم جر بزنیم خوبه من گفتم باشه بعد بهش گفتم سر چیه گفت هرچی تو بخواهی گفتم ما که باهم راحتیم هر کی بخواد یکی یکی لباساشو در میاره قبوله همه قبول کردن مشغول بازی شدیم دست اول ما باختیم و من زیر پوشم درآوردم و فرشته هم تاپشو یه سوتین سبز از اون نخی نازک بسته بود چه سینه ها داشت دوست داشتی بیفتی وسطش و لیس بزنی بعد مشغول بازی شدیم دست های بعدی رو ما بردیم و اونا لباساشون در آوردن گیر علی گله کرده بود فرشته بهش گفت چه گیر به جنبه ای جلوش بگیر آبروی آدم رو میبره اینقدر بلند شده بعد علی گفت دنبال یه ناز میکرده کسی هم بهش محل نمیزاره بعد چهارتایی خندیدیم به فرشته با دستش داشت با گیر علی ور میرفت که منم مشغول لب گرفتن از شیرین شدم بازی دیگه تبدیل شده بود به سکس حالا بکن کی نکن حدود ساعت سه صبح بود که کارمان تمام شد بعد چهارتایی رفتیم دوش گرفتیم رفتیم خوابیدیم فردا صبح که بلند شدم دیدم صدا میاد دیدم علی داره ماشین میشوره و فرشته و شیرین هم دارند کمکش میکنند چه کمکی داشتن آب بازی میکردند بعد من که آمد داخل حیاط علی گفت یه مقدار دیگه میخوابیدی گفتم اگه تو اجازه میدادی و سر و صدا نمیکردی میخوابیدم بعد یهوی فرشته شلنگ آب گرفت طرف من خیس خیس شده بود از خواب پریدم همین جور که شلنگ رو گرفته بود طرف من منم بلند شدم در رفتم به طرف حال گفتم فرشته اگه من تو رو خیس نکنم مرد نیستم گفت تو اورزت بعد هواشو گرفتم کی پشتش به من میشه که مشغول شستن ماشین میشه یه لحظه وقت رو غنیمت دیدم هواسش نبود تندی رفتم پشت و یه پارچه آب ریختم روی سرش یه لحظه جا خورد کل بدنش خیس خیس شده بود تندی هم فرار کردم گفت خیلی نامردی از پشت خنجر میزنی بهش گفتم بخواهی از جلو هم خنجر میزنه از تو حرکت از من برکت لباس خیس شده بود و چسبیده بود به بدنش سوتین که نبسته بود و سر سینه هاش پیدا بود . از همون جا دیگه آب بازی و شوخی شروع شد بعد که علی ماشین رو شست و ناهار رو خوردیم به علی گفتم الان وقت یه استخر نازه با علی رفتیم طرف استخر به علی گفتم آبکی چیزی دونبالت نیاوردی گفت از قبل تو یخچال باید باشه بعد رفت به فرشته گفت اگه میاید دم استخر اون قوطی ویسکی رو از تو یخچال بیارید دنبال خودتان بعد علی آمد من تو آب بودم که یک دفعه پرید تو استخر بهش گفتم کونده یواش بعد دوتا هوری آمدن یه سوتین و یه شورت تنشان بود چقدر ناز شده بودن کیرم که همون موقع گله کرده بود بعد آمدن داخل آب و علی لیوان ها رو داد دستمان و گفت بزنیم به سلامتی چه چیزی یه دفعه فرشته بی مقدمه گفتم میزنیم به سلامتی اونای که نعشه کردن و به ما تعارف نکردن و به قول خودشان تعارفی نیست من خنده ام گرفت گفتم حالا ببین چقدر متلک به ما میگی امشب خودم میسازمت خوبه زنم گفت الان ازت گرفتن که میخواهی شب فرشته رو بسازی گفتم الان حال خودشو داره شب هم حال خودشو به مشغول خوردن شدیم واقعا داشتیم گرم میشدیدم و مشغول شنا شدیم علی داشت یه نقشه با زنش میکشید منم مشغول شنا بود همین طور که داشتم شنا می کردم میامد طرف زنم یکدفعه فرشته پرید و سرم کرد زیر آب علی هم آمد کمکش حالا آب نخور کی بخور منم نامردی نکردم در همون حال با یه دستم شورت فرشته رو کشیدم پایین که یکدفعه سر من رو ول کرد از اون طرف یه هول به علی دادم تندی پرید اون طرف و فرار کرد منم سریع آمد سروقت فرشته تا اومد به خودش به جنب سرشو کردم زیر آب یه مقدار آب که خورد آوردمش بالا کاملا شورتش درآمده بود شورتش آمد روی آب زنم که کنار وایسده بود تندی شورتش برداشت گفت ای بیچارها دوتای زن شوهر حریف شوهر من نشدید بازم به شوهر خودم افتخار باید بکنم فرشته گفت نامردی کرد شورت منو درآورده گفتم چقدر توهم سخت بود بعد شیرین شورت فرشته رو داد چه کسی داشت تپل ناز هرچقدر هم که ناز باشه با کس زن خودم نمیرسه چند ساعتی تو آب بودیم هراز چند گاهی هم شیطونی میکردیم یه لب از همدیگر می گرفتیم بعد خانم ها رفتن داخل و لباساشون عوض کنند منو علی هم لب استخر دراز کشیده بودیم داشتیم با هم صحبت میکردیم بعد بلند شدیم رفتیم خودمان رو خشک کردیم و رفتیم تو اتاق خواب رو تخت خوابیدم وقتی که بلند شدیم هوا تاریک شده بود اونم از صدای خانم ها بلند شدیم هی میگفتم خوابتون رو برای ما آوردید بلند شید دیگه ما هم بلند شدیم یه آبی به صورت زدیم و دور هم نشستیم و مشغول میوه خوردن و شکستن تخمه شدیم یه چند ساعتی که گذشت به علی گفتم پاشو ذغال رو ردیف کنیم تا خانم ها جوجه ها رو به سیخ می کنند ما مشغول ذغال روشن کردن بودیم و خانم ها جوجه رو ردیف می کردند بعد که آمده شد جوجه ها رو گذاشتیم رو ذغال ها به علی می گفتم ذغال خوب از اولاد خوب بهتر گفت آی گفتی شیرین گفت شما دوتا رو ولتان کنند همش میخواهید بشیند پای این برنامه تان علی گفت نگه شماها بعدتان میاد فرشته گفت آخه این برنامه تعارفی نیست منم یه منگوشت از دست فرشته گرفتم گفتم حالا ببین چقدر متلک میگی خندید گفت آخه تعارفی نیست منم گفتم امشب خودم میسازمت تو بشین بغل خودم من تورو ردیف میکنم میفرستم عرش اعلاء با ستاره ها صحبت کنی وقتی که جوجه ها درست شد مشغول خوردن شدیم بعد از خوردن کنار همون منقل که نشسته بودیم ذغال لیمو گذاشتیم و علی هم داشت جریان رو داغ میکرد منم جنس ها رو خورد میکردم فرشته و شیرین هم داشت سفره رو جمع میکرد بعد شیرین رفت داخل و چای ساز برقی رو آورد بیرون و نشست کنار علی و مشغول شدیم اول دادم به فرشته گفتم تو اول بکش که اگه نکشی خشتکه منو تو میکنی نگی یه موقع به ما تعارف نکردن همگی خندیدن شیرین گفت فرشته بازم از حرفای تو حساب میبره از ما که حساب نمبیره منم گفتم شما امر بفرماید کی که گوش نکنه علی گفت خایه مالی نکن امشب از به به خبر نیست یه ذغال رو برای فرشته گرفتم و جاتون خالی یه صفای دبش کردیم چهارتایی رو فضا بودیم بعد رفتیم داخل به علی گفتم امشب میخواهم یه دل سیر از عذاب در بیارم توهم موافقی گفتم منم همین طور بعد رفتیم رو کاناپه نشسته بودیم علی کنار فرشته بود منم روی زمین نشته بودم کنار کاناپه و شیرین هم روی بغل من فرشته سرشو روی شانه علی گذاشته بود داشتیم فیلم میدیدم ماهوار فیلمی از تام کروز و نیکول کیدمن گذاشته بود چشم های کاملا بسته رو فیلم یه فیلم نیمه بود همین جور که مشغول دیدن بودیم دیدم علی داره با باسینه های فرشته بازی میکنه خانمم گفت ببین توچه حالی هستند گفتم بزار حالشو بگیرم یه ته خیار رو برداشتم پرت کردم به طرف دست علی گفتم دست درازی ممنون یه دفعه علی جا خورد فرشته گفت مال خودشه حسودیت میشه گفتم تنهای نامردی ما هم سهم داریم فرشته گفت سهم شما محفوظه یه نگاه به خانمتان بکنید ببینید چه سهمی دارید در همین حال یه لب ناز از زنم گرفتم لب گرفتن همانا سکس شروع شدن همانا ما که کمر و سفت کرده بودیم شروع کردیم به حال کردن ما چندین بار روبروی هم با هم سکس کرده بودیم مشکلی نداشتیم منم که شهوت زده بود بالا امان ندادم شورت زنم درآوردم مشغول خوردن کس شدم علی هم از اون طره یه شصت و نه زده بود فرشته داشت از اون طرف کیر علی رو میخورد از اون طرف علی هم برای اون حال خرابی داشتیم یه نگاه به علی کردم گفتم جاها عوض گفت باشه فقط اذیت نکونی گفتم باشه وقتی که جاهامون عوض کردیم به فرشته گفتم حالا این متاع تعارفی است یا نه من میدونم تو گفت تو هیچ کاری نمی تونی بکنی تا این گفت منم امان ندادم تا ته کردم تو کس فرشته چه کسی داشت اون شب یه حال اساسی کردیم در کل جاتون خالی ما که خیلی حال کردیم شما ها رو نمیدانم .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d9%88-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d8%af%d8%a7%da%af%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176917</post-id>	</item>
		<item>
		<title>فونیکس و آب کیر رو کس قلمبه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%81%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%d8%b3-%d9%88-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%da%a9%d8%b3-%d9%82%d9%84%d9%85%d8%a8%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%81%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%d8%b3-%d9%88-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%da%a9%d8%b3-%d9%82%d9%84%d9%85%d8%a8%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 28 Oct 2019 09:02:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[آدمهای]]></category>
		<category><![CDATA[آهستگی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[اردنگی]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[برادرم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهن]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خیابان]]></category>
		<category><![CDATA[داستاني]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[شلواری]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[شهواني]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[مراجعه]]></category>
		<category><![CDATA[مرتیکه]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانستم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیده]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[دو سال پیش بود.دو سه فیلم سکسی ماهی بود که با زنم متارکه کرده بودم. از یک طرف فکر اینکه یک زن دیگه بگیرم را اصلا نمی سکسی کردم. از طرفی بالاخره مرد بودم و شاه کس به جنس مخالف نیاز داشتم. یک روز تو بقالی زن جوان چادری را دیدم که کونی برای خرید [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>دو سال پیش بود.دو سه فیلم سکسی ماهی بود که با زنم متارکه</h2>
<p>کرده بودم. از یک طرف فکر اینکه یک زن دیگه بگیرم را اصلا نمی سکسی کردم. از طرفی بالاخره مرد بودم</p>
<h3>و شاه کس به جنس مخالف نیاز داشتم. یک روز تو بقالی</h3>
<p>زن جوان چادری را دیدم که کونی برای خرید آمده بود. بدون توجه به او خریدم را کردم و از مغازه</p>
<h4>بیرون جنده آمدم. روز بعد وقتی در مغازه میوه فروشی بودم</h4>
<p>همان زن وارد شد و به پستون من سلام کرد. نگاهی به او کردم. زن جوان و زیبایی بود و لبخند</p>
<h5>زیبایی بر کوس روی لبانش داشت. من هم سلام کردم و</h5>
<p>بعد از خرید از مغازه بیرون آمدم. ولی تا مدتی به فکر لبخند زیبای او بودم. بعد از ظهر دو روز بعد سکس داستان وقتی از سر</p>
<h6>کار به منزل برگشتم . زنگ منزل به ایران سکس صدا درآمد.</h6>
<p>وقتی درب را باز کردم همان زن را دیدم که با همان لبخند زیبا دم درب ایستاده. پس از سلام و علیک خودش را مریم معرفی کرد و گفت که همسایه طبقه بالای ماست و پرسید آیا قبض موبایل آنها اشتباها برای ما آمده است یا نه. جواب دادمخیر . تشکر و خداحافظی کرد و رفت. آن روز مدت بیشتری به فکر او بودم . احتمال زیادی می دادم که موضوع قبض موبایل بهانه است. پس از کمی تحقیق متوجه شدم که آنها درست در طبقه بالای آپارتمان من زندگی می کنند. شوهر این زن جوان یک نجار نه چندان جوان ولی قوی هیکل است که هر روز صبح زود از منزل به سر کار می رود و حدود هشت ، نه شب به منزل بر می گردد. مریم هم خانه دار است و بچه ای هم ندارند. خود بخود به وضعیت آنها حساس شده بودم. در طول روزهای بعد مریم را در کوچه یا در مغازه می دیدم و همیشه با همان لبخند گرم و زیبا با من روبرو می شد. یک بار ایستاد و مدت بیشتری سلام و احوال پرسی کرد و احوال خانواده مرا پرسید. به او گفتم تنها زندگی می کنم و از همسرم جدا شده ام. جواب داد این را می داند و منظور از احوالپرسی از خانواده ، پدر و مادرم هستند. جواب دادم که پدرم چند سال است به رحمت خدا رفته و مادر پیرم در شهرستان نزد برادرم زندگی می کند . چند روز بعد زنگ درب آپارتمان مرا زد و یک کاسه آش به دست من داد و گفت که برای خودشان پخته بود و یک کاسه هم برای من ریخته.. چند روز صبر کردم تا برای کاری دیگر مراجعه کند تا کاسه آش را که کمی آجیل در آن ریخته بودم به او پس بدهم. ولی نیامد. از طرفی دلم می خواست باز هم او را ببینم. خلاصه یک روز بعد از ظهر دل به دریا زدم و رفتم طبقه بالا و زنگ در منزلش را زدم. کسی جواب نداد. ناچار به آپارتمان خودم برگشتم. فردای آن روز در خیابان او را دیدم و به او گفتم که روز گذشته برای پس دادن کاسه آمده بودم. عذر خواهی کرد و گفتحتما آن موقع حمام بوده و صدای زنگ درب را نشنیده. وقتی گفت حمام بوده به اختیار بدن لخت او را در زیر دوش تصور کردم. فردای آن روز بعد از ظهر به منزل ما تلفن کرد ( نمی دانم تلفن من را از کجا آورده بود) و خواهش کرد چند دقیقه بروم بالا. گفت که برای اینکه همسایه ها حساس نشوند درب را باز می گذارد و من بدون اینکه در راهرو صحبت کنم به آپارتمان او بروم. با اینکه بخاطر شوهر نجارش کمی احساس خطر می کردم ولی شوق دیدن او مرا به آپارتمان او کشانید. به آهستگی وارد شدم و درب را بستم.بدون چادر با لباس خانه یقه باز به پیشوازم آمد و کاسه پر از آجیل را از دستم گرفت و گفت چون با روغن داغ دستش را سوزانده از من خواست به او کمک کنم. مثل آدمهای جادو شده به دنبال او به اتاق خواب رفتم و خودتان می توانید تصور کنید چه اتفاقی افتاد. اصلا موضوع سوختن و این حرفها نبود. فقط این را بگویم در طول چند سال زندگی با زنم ، هیچوقت اینقدر از سکس لذت نبرده بودم. مریم کارش را حسابی بلد بود. در طول دو ساعتی که پیشش بودم چنان لذتی به من داد که تا عمر دارم یادم نمی رود. بعد از اینکه کمی آرام شدیم گفت از این به بعد وقتی شوهرش اول صبح به سر کار رفت بهترین موقع دیدار ماست . او درب را باز خواهد گذاشت و من می توانم پیش او بروم تا مدتها کار ما همین بود. وقتی شوهرش در راهرو از جلوی درب منزل ما می گذشت و من رفتن او را می دیدم . سریع می پریدم طبقه بالا و با مریم حالی می کردیم. در این مدت چند بار با شوهر او در خیابان و یا راهرو روبرو شده بودم و سلام و علیکی کرده بودیم. یک بار در حیاط با هم کمی صحبت کردیم . اسم او اکبر بود در مجموع آدم خشن و ضمختی بود. وقتی تصور می کردم این هیکل ضمخت چطور بدن لطیف مریم را در آغوش می کشد چندشم می شد. از طرفی عشق به مریم نمی گذاشت در مورد عواقب ادامه این رابطه فکر کنم. پس از مدتی مریم و شوهرش برای چند روز به مسافرت رفتند. من دلم به شدت برای مریم تنگ شده بود. خیلی به او نیاز داشتم.شبی که از مسافرت برگشتندتا صبح نتوانستم بخوابم.خیلی به او نیاز داشتم. نزدیکای صبح خوابم برد. صبح زود وقتی درب آپارتمان آنها صدا کرد با همان زیر پیراهن و زیر شلواری بیرون پریدم و به آپارتمان آنها رفتم. با آن وضعیت خواب آلود اصلا نفهمیدم که آن روز جمعه است. وارد تخت خواب شدم و از پشت او را بغل کردم. احساس کردم خیلی ضمخت است. بله درست حدس زدید، او اکبر آقا بود که در تخت خواب خوابیده بود. مریم برای خرید نان به بیرون رفته بود. اکبر آقا با تعجب و با خشونت به طرف من برگشت و گفت مرتیکه تو تخت خواب من چکار می کنی؟ تنها جوابی که داشتم بدهم این بود. اکبر آقا من آمدم تو منو بکنی &#8230;. خوشبختانه اکبر آقا حرف مرا باور کرد و مرا با اردنگی از منزل خود بیرون انداخت. من هم مجبور شدم خیلی زود از آن منزل نقل مکان کنم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%81%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%d8%b3-%d9%88-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%da%a9%d8%b3-%d9%82%d9%84%d9%85%d8%a8%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2420</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مهمونی هالووین و جنده بازیهای جنده خانوم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%88%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%88%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 05 Oct 2019 08:04:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبمیوه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشی]]></category>
		<category><![CDATA[آسانسور]]></category>
		<category><![CDATA[آقایان]]></category>
		<category><![CDATA[احمقانه]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[اراجیف]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[اصطلاح]]></category>
		<category><![CDATA[افتادگی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[الهامو]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[انتقادات]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انسانها]]></category>
		<category><![CDATA[انسانی‌]]></category>
		<category><![CDATA[اونجاش]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینگونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوربعد]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برایتان]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگیه]]></category>
		<category><![CDATA[بعنوان]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمند]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بگذرونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پارتنر]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پریدیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفته]]></category>
		<category><![CDATA[جلوگیری]]></category>
		<category><![CDATA[حسابی‬]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابالو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوانده]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختی]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانها]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دنیایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوتامون]]></category>
		<category><![CDATA[دوربین]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی‌]]></category>
		<category><![CDATA[سایتها]]></category>
		<category><![CDATA[سکس‌های]]></category>
		<category><![CDATA[شناخته]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاده]]></category>
		<category><![CDATA[فرهادم]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فوق‌العاده]]></category>
		<category><![CDATA[کردمهر]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[کیلومتر]]></category>
		<category><![CDATA[گفت:آخه]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[مادرشو]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانی]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[مجبوری]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[منصرفش]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[میباشد]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهید]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادیم]]></category>
		<category><![CDATA[میداره]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدونید]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[می‌دیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میسوزم]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردو]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میکنند]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کنی]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرن]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرند]]></category>
		<category><![CDATA[میمونن]]></category>
		<category><![CDATA[میمیرم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاره]]></category>
		<category><![CDATA[نمی‌رسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشه‬]]></category>
		<category><![CDATA[نویسنده]]></category>
		<category><![CDATA[هزاران]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[هیکلمون]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[این جواب من به تمام فیلم سکسی انتقادات و فحاشیها ایست که به من شده.اول از همه دوستانی که محبت کردند ممنونم. حال روی سخنم با انتقادات سکسی است:اول آینک باور کنید یا نکند مساله شاه کس من نیست و ابتدا به ساکن طرف داستانی این خاطرات مهم می‌باشد و به نظرم کونی کسانی‌ که [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>این جواب من به تمام فیلم سکسی انتقادات و فحاشیها ایست که به</h2>
<p>من شده.اول از همه دوستانی که محبت کردند ممنونم. حال روی سخنم با انتقادات سکسی است:اول آینک باور کنید یا نکند</p>
<h3>مساله شاه کس من نیست و ابتدا به ساکن طرف داستانی این</h3>
<p>خاطرات مهم می‌باشد و به نظرم کونی کسانی‌ که انتقاد میکنند به نکات ضعیف در شکل داستان نویسی اشاره کنند تا</p>
<h4>نه جنده تنها من بلکه باقی‌ کسانی‌ که خاطراتی از این</h4>
<p>دست مینویسند بیشتر به سلیقه مخاطب پستون ایرانی پی‌ ببرند و راست و دروغ داستانها را نه در این ژانر بلکه</p>
<h5>در هر کوس ژانر دیگری اگر نویسنده مدارک معتبر و رسمی‌</h5>
<p>منتشر نکند نه میشود تایید کرد و نه رد کرد. دوم اینکه بعضی‌ از انتقادها به این شکل است که ماسلن کی‌ سکس داستان اینجوری سکس داره</p>
<h6>و مگه می‌شه و از این دست حرفا ایران سکس که باید</h6>
<p>بگویم همه را مثل خودتان نگاه نکنید که تنها به فکر یه سوراخ هستید که جا کنید خیلی از انسانهای متمدن برای بعدن و ارتباط جنسی‌ خودشان ارزش قائل هستند و از سکس‌های خاص به این شکل لذت میبرند و قاعدتاً مخاطب من نیز از همون دست اند. کسانی‌ که از تعریف از خودم یا پارتنر‌های جنسیم گله کرده اند باید بگویم که من از داشتن زنی‌ بسیار زیبا و منحصر بفرد که وقتی‌ با هم در هر جای هستیم تمام نگاه‌ها به رویمان است لذت می‌برم و از داشتن زنی‌ که آرزوی هر مردیست و این زن تنها در بستر من است لذت می‌برم و در مورد خودم نیز باید بگویم که بدون مبالغه فکر نکنم روی زنی‌ دست بگذارم و نه بشنوم حل باور کنید نکنید درد من نیست. و آنهایی که با من فحاشی کرده اند:دوستان عزیز از عقده حقارت جنسی‌ شما باخبرم و اینکه در خلوت خود وقتی‌ به زندگی‌ جنسی‌ و پارتنر جنسی‌ چیپ و پیش پا افتاده خودتان فکر می‌کنید نمیتوانید لذتهای جنسی‌ رویایی را تصور کنید که خوب متاسفانه به دلیل عقب افتادگی سطح زندگی‌ فرهنگیتان می‌باشد و اینکه قدرت انتخاب جنسی‌ یا نداشته اید یا بسیار کم بوده،و آخر سر هم با کسی‌ ازدواج کرده اید که برایتان انتخاب کرده‌اند . من از ابتدا در خانواده‌ای بزرگ شده‌ام که با دوست دختر‌هایم به راحتی‌ در خانه رفت و آمد داشتم و نیازی به دروغ گفتن و نه به پدر و مادرم و نه به پدر و مادر دوستهایم داشتم. دوستانی که بی‌غیرت و اسرایلی و چمیدونم اینجوری خطابم کرده اند شما اصلا در اینگونه سایتها چه کار دارید؟بروید جمکران نامه‌هایتان را در سوراخ امام بندازید. در مورد غیرت و اینکه کسی‌ به فرزندم گفت بود حرومزاده:اول از اینکه دستت به گوشت نمیرسه و مجبوری پیف پیف کنی‌ متاسفم بعد آنکه در تمام کشور‌های متمدن و پیشرفته دنیا دو انسان وقتی‌ با هم زندگی‌ میکنند چه بینشان ورد و جادو چه به زبان اسلامی چه یهودی چه مسیحی‌ خوانده هم نشود کاملا متمدنانه به عنوان خانواده به رسمیت شناخته میشوند و فرزندشان همچون هر شهروند دیگری از تمام حقوق انسانی‌ بهرمند است و اینگونه خطاب کردن انسانها جرم محسوب میشود هر چند از فرهنگی‌ که شما در آن بزرگ شدید انتظار بیشتری نیست. در مورد سکس با خواهرم این کاملا مساله‌ای است که به زندگی‌ خصوصی دو انسان ربط دارد نه من هر کس دیگری که باشد وقتی‌ دنفر انسان عاقل و بالغ با اختیار کامل خود تصمیم به همبستری با هم میگیرند خواه دو مرد خواه دو زن خواه دو زن و مرد یا حتا چند نفری این مساله ایست که به زندگی خصوصی آنها ربط دارد و هیچ قدرتی‌ چه زمینی‌ چه آسمانی حق گوه خوری برای زندگی‌ آزادانه دو انسان را ندارد تنها از لحاظ پزشکی‌ اگر بچه دار شدن دو همخون برای فرزندشان مضر باشد باید از بچه داری آنها جلوگیری شود واگر نه به هیچ کس ربطی‌ ندارد مادر و فرزند خواهر و برادر یا پدر و دختر واگتی‌ با اراده خودشان با هم هم‌بستر میشوند مساله خودشان است و جز اولین حقوق آزادی فردی آن انسانهاست. مثالی می‌‌زنم تا کمی‌ برای مغز منجمدتن باعث تفکر شود:در قرنی که زندگی‌ می‌کنیم و هر لحظه امکان دارد قدرتهای جهانی‌ در یک کار احمقانه وارد جنگ اتمی با هم بشوند و عرض چند ساعت تمام تمدن بشر نابود شود روز فردای این جنگ اتمی را تصور کنید که مثلا با چیزی که به آن محارم میگوید تنها زندگان تا هزاران کیلومتر آنطرف تر هستید و تمام ابزار تمدن و تکنولوژی همچون وسایل نقلیه و ارتباط جمعی وجود ندارد و تنها میتوانید همچون اجداد غار نشینمان به بقای خود و خانواده بیندیشید آیا بعنوان یک وظیفه تاریخی‌ و طبیعی می‌خواهید ادامه نسل بشریت برای آینده را به دلیل اراجیف دینی که در این موقعیت هیچ معنی‌ ندارند متوقف کنید و باعث انقراض بشریت شوید و با بریدن علت تناسولی مرد و یا مسدود کردن آلت زن خوی طبیعی خود را انکار کنید؟ به این جور مسائل فکر کنید با دنیایی که داریم دور نیست.در نتیجه به جای کلمات احمقانه و بی‌ فکر و دخالت در نحوه زندگی‌ خصوصی دو انسان که به خودشان ربط دارد سعی‌ در درمان عقدهای حقارت جنسی‌ خودتان بکنید. به نظر من مخاطبان این گونه داستانها که با کسانی‌ همچون من هم نظر هستند برای اولی‌ قدم باید اقدام به تاسیس جامعه سکس آزاد ایران کنیم تا بتوانیم تجارب خود را به دیگران نیز برسانیم تا کمی‌ از سیاه فکری و عقب افتادگی فرهنگی‌ در کشورمان بکاهیم تا الفاظی چون حروم زاده و جنده و کونی‌ از میان مردم برود و مردم بفهمند زندگی‌ خصوصی انسانها به خود آن انسانها ربط درد و همه بفهمند که هر دو طرف یک رابطه جنسی‌ شریک جنسی‌ هم هستند و هر دوی آنها بدنشان را به دیگری میدهد یعنی‌ یکی‌ می‌کند و دیگری میدهد تنها بی‌احترامی به زنانی است که یا شرکای جنسی‌ آقایان هستند یا بدنیا آورندگان آنها پس وقتی‌ دو پارتنر جنسی‌ فارغ از جنسیت آنها و ارتباط خونی آنها با اراده خود با هم هم‌بستر میشوند هر دوی آنها بدن خود را به دیگری میدهد و باعث لذت دادن جنسی‌ به شریک جنسی‌ خود میشود.بهتر است بجای اینکه اینگونه سیاه و عقب افتاده به ارتباطت انسانی‌ نگاه کنید این را بدانید‌ که اگر آدم و حوای ادیان به اصطلاح آسمانیتان حقیقت باشد باید بدانید‌ قبل اینکه قابیل با بیل هابیل و بکشه حتما با خواهر‌هایشان یا مادرشان هم بستری کردند که نسل بشر از لحاظ دین زیاد شد چون خدا همون یدونه آدم و هوا را آفرید دیگه!!!!!!!!!!!!!!! چند وقت بود سپیده اصرار داشت سکس من با مادرشو ببینه و در آخر راضی‌ شدم که این کار رو برای اون بکنم ولی‌ سپید قبول نکرد که مثلا ما رو دید بزنه می‌خواست از سکسم با الهام برایش فیلم بگیرم قبول کردم و در اتاق خوابمان یک دوربین نصب کردم که به چوب پرده نصب کردم که در کنار پرده اتاق خواب به خوبی‌ استتار شده بود و زاویه و لنز دوربین را هم تنظیم کردم.وقتی‌ سپید از من پرسید که چی‌ شد و گفتم همه چی‌ حله می‌خواست زنده ببینه که گفتم نمی‌شه و اون همه سیم کشی‌ و دمو دستگاه را نمیتوانم مخفی‌ کنم همینه می‌خوای بخواه نمیخواهی هم بی‌ خیال که قبول کرد. یه شب جمعه بود که مثل همه ایرونیا امشب شب من و زنم بود دیگه و سکس‌های شب جمعه من و الهام خیلی‌ برامون مهم بود چون میتونستیم تا دیر وقت بیدار بمانیم و مشروب بخوریم و از اون ور صبح هم دیر از خواب پاشیم و حتا بعضی‌ وقتا صبح هم که از خواب پا میشدیم هم خوابالو خوابالو یه حالی‌ به هم میدادیم و بعدشم دوش و یه جمعه خوب که حالا یا با بچهامون می‌رفتیم باغ فشم یا تهرون گردی و شام بیرون و &#8230; که با بچهامون خوش بگذرونیم کسیو که ندشتیم خودمون بودیم تو جزیره‌ خوشبختی‌ خودمون. خلاصه یکی از سکسهای خیلی‌ هارد و‌هات و عاشقانه منو الهام که یه عشقبازی طولانی‌ و همدیگرو بخور و بمالون و بعدشم ۲ بار سکس هارد با الهام که هر دو بار هر دومون وحشیانه ارضا شدیم رو دوربین ضبط کرد.بی‌ مبالغه میگم حیف از ترس الهام نبینه مخفی‌ بود دوربین و فقط از یک زاویه بود وگرنه یه پورنوی تمام عیار بود طوری که شنبه تو شرکت خودم داشتم می‌دیدمش از سکس خودم و زنم شق کردم و حسابی‌ حالم خراب شد و از اینکه همچین زنی‌ با من میخوابه کلی‌ حال کردم.هر دومون یکم جا افتاده هیکلمون هر چی‌ باشه الهام الان ۴۰ سالش و من ۳۵ سال و من یه کم شکم آوردم و سایز کمرم شده ۴۴ و الهام هم یه پرده شکمش گوشت آورد و دیگه اون سفتی و هیکل هفتی ۳۰ سالگیشو نداره و هنوزم یکی‌ یدونه منه و آب از لبو لوچ هر مردی راه میندازه.من هم تو ۳۵ سالگی وقتی‌ هنوز با ۲۷-۲۸ ساله‌ها اشتباهم میگیرن دیگه خودتون فکر کنید چه زوج سکسی هستیم. خلاصه تو شرکت بودم که دختر خوندم سپیده اومد که فیلم رو از من بگیره که همونجا نزدیک بود که کار از دستم در بره و تو شرکت مثل مهری با سپید هم حال کنم که فهمیدم اول هفته و شنبه بخوام کارمندارو رد کنم شرکتی که ۴۰ درصد سهمش هم برای الهام است بیفکری بزرگیه پس سپید رو کنترل کردم که اینجا نمی‌شه وایسا خونه .گفت باشه پس فیلم رو بده ببرم که گفتم نه با خودم میزارم ببینی‌ بعد هم خودم نابودش می‌کنم.که گفت :یعنی‌ چی‌ تو فکر میکنی‌ من برای مردی که دوستش دارم یا مادرم درد سر درست کنم و اینکه مگه من دشمن شمام و خلاصه این حرفا.من داشتم سعی‌ می‌کردم که با زبونی دوستانه تر منصرفش کنم که نه بابا این حرفا چیه که گفت میدونی‌ چی‌ امشب مامان و فرستادم پی‌ نخود سیاه و فرهادم با خودش برده خودمم و خودت گفتم چجوری؟گفت هیچی‌ خونه مامانی اینا میدونی‌ که برن مامانی نمیذاره شب بیان،گفتم از کجا مطمٔنی گفت:آخه به مامانی قول دادم امشب من هم برم و برای شام بر همین شب که دیر وقت زنگ بزنم بگم حل ندارم و نمیام همه چی‌ تمومه .مامان و فرهادم که میمونن انج امشب بازم خودمون دوتایم حالا فهمیدی:بعد با شیطنت گفت می‌خوام برم قبل اینکه بییای خونه یکم تمرین کنم.لپشو کشیدم و گفتم آخه جیگر من که دیشب اونهم با الهم خوابیدم امشب که دیگه می‌میرم اگه با تو هم بخوابم گفت :اونجاش با من شام امشب با من که حسابی‌ بسازمت که کم نیاری بعدشم یعنی‌ اینقدر خوب حال میدم بهت گفتم دختر تو خودت نمیدونی‌ چی‌ هستی‌ تو الهامی هستی‌ که تازه ۲۰ سالته .خند‌ش گرفت و گفت جون پس حسابی‌ حریفتم آره گفتم اونم چجوری.بعدش فیلم و دادم و بوسیدمش و رفت من هم تا شب که برم خونه از شق درد نمیدونستم چی‌ کار کنم.خونه که رسیدم تو آسانسور تا برسم طبقه ۱۸ که واحدمون بود کیرمو تو شلورم که دست میزد بیرون کمی‌ جابه جا کردم که ضایع ناشعه و کمی‌ هم عطر به خودم زدم و رفتم جلو در و نمیدونستم در بزنم یا با کلید خودم برمتو هر چند ۷_۸ باری بود که با سپید سکس کرده بودم اما غیر از اون شب اول باقیش هول هولی و یواشکی بود و اینجوری راحت برم تو خونه که سپید منتظر باشه نداشتیم.خلاصه آخر کلید انداختم رفتم تو.که دیدم وای سپید چه تیپی‌ و چه آرایشی‌ برام کرده. یه لباس شب بنفش که خودم براش گرفته بودم و تا حالا تو تنش ندیده بودم و یه آرایش ملایم با سایه‌های بنفش که خیلی‌ به صورتش میومد و از زیر لباس شبش بعدن فوق‌العاده سکسی و مثل مجسمه تراشیدش به صورت سایه‌ای معلوم بود و تنها فرقش با مادرش از لحاظ اندام کون تاقچش که خیلی‌ هم به سکسی بودنش اضافه کرده یه بعدن کامل که از بالا به پاین که میاد مثل جوونیی مادرش کاملا ۷ ولی‌ کون قمبول و گردی که از پشت وقتی‌ نگاش میکردی همون سرپا سر آدم گیج میرفت. خلاصه اصل مطلب اینکه یه کباب چنجه مشتی‌ با کلی‌ میوه و آبمیوه اون شب کلی‌ خانوم شده بود و یه سفر حسابی‌ برا دونفر ردیف کرده بودو منم که کیرم از زیر شلوار نشان از حل درون دست و سپید هم خوب فهمید بود گفت بیا بشین شام بخور و خودت برس که امشب تا صبح باهات کار دارم.گفتم حتما عزیزم حتما چیزی که امشب دارم میبینم من هم تا صبح بهات کار دارم عزیزم خوش بحال صاحبت که با چی‌ قراره بخوابه تو مردرم زنده میکنی‌.گفت پس تا مال کسی‌ نشدم دست بجنبون که یه حالی‌ هر دوتامون ببریم منم بیشتر از این نمیتونم ببینم چه حالی‌ به مامانم میدی و با من اینجوری نیستی‌ منم باید همون جوری بکنی‌ گفتم آخه مادرت خوب حال میده کارشو بلده گفت آره خودم دیدم.نگران نباش امشب می‌فهمی دادن یعنی‌ چی‌. سرتون و درد نیارم دستو سرتمو شستم و نشستم به شام و یه چنجه حسابی با مشروب اونم شرابایی که بابابزرگش تو باغ ساوه انداخته بود و مال جوونیش بود حداقل مال ۴۰ سال پیش و این شرابارو خواهر الهام بهمون میداد یعنی‌ خاله سپید چون میدونید که ما تحریم بودیم.خلاصه شام خردیم و یه شراب خوری حسابی‌ که هر دو مست بودیم .که دیگه حال نداشتیم میزو جمع کنیم و همون جوری پاشدم گفتم سپید من دیگه نمیتونم و رفتم افتادم رو تخت اونم اتاق خواب خودمون چند دقیق نگذشته بود که سپیده اومد تو گفت مهران اینجا نه اته من گفتم آخه حال ندارم پاشم گفت نه اتاق من دیگه گفتم که مال من تو اتاق من بعد که رفتیم اتاق سپیده دیدم بله خانوم چه تداروکی دیده ویدئو پرژکشین تو سالن پذیرایی‌ و آورد و پرده رو هم به دیوار زده و یه آیینه قدی که دیروز تو اتاقش نبود گذشته دقیقا بالای تختش که وقتی‌ رو تخت بودیم تو آینه خودمونو میدیدیم. زدم به کونش گفتم اولالا چی‌ کار کردی.گفت بعضی‌ شبها برای آدم خاطره می‌شه دیگه مگه نه.شروع کردم لبسامو کندن و گفتم چه جورم.نزاشت شرت و زیر پوشمو در بیارم و پرید تو بغلم گفت اوووووویییییییییییییییی اون کار خودمه که درش بیارم بیرون تو دست نزن و پریدیم رو تختش و رفتیم تو سرو کول همدیگه و چه حالی‌ میداد عشق بازی هر دومون تو مستی رو هوا بودیم و داشتیم همه هیکل همدیگرو میخوردیم سپید همش میگفت جون مهران بخور منو بهش می‌گفتم کیف کن عزیزم حال میدم تو که منو کشتی‌ گفت توهم ووووییی دارم میسوزم گفتم منم داغ کردم از الان تنمون خیس عرق فردا اتاقت بو سکس ورش میداره ،و من دیگه نمیتونستم خودمو نگاه دارم و دست کردم زیر لباس شبش و شروع کردم به مالوندن سینه هاش که سفت شده بود و با دهانم رفتم طرف کس تازه اصلاح شدش که مثل دنبه نرم بود و براش کسشو حسابی‌ خوردم که یهو منو از خودش دور کرد گفت وای بسه الان میاد بعد پاشود و لباسشو ازتنش در اورد و یه هول به من داد که رو تخت ولو شدم و دست انداخت شرتمو در آورد و با دست کوچیک و عروسکیش گرفتش و گفت بخورم برات گفتم آره دیگه بعد پاشد گفت نه وایسا رفت فیلمو گذشت که پخش بشه و در ابعاد واقعی‌ رو دیوار خودمو الهامو دیدم که داریم با هم ور میریم و سپید فیلمو زد جلو تا جایی‌ که منو الهام داشتیم شروع به سکس هارد میکردیم خوب اونجا این من بودم که موی الهمو گفتم تو مشتم و گفتم کیرمو بخور.بعد سپید گفت اینجوری فیلم حال کردن منو الهام داشت پخش میشود و سپید منتظر بود تا شروع کنم منم چنگ انداختم لای موی خرمایش و تابدارش و پاشدم سرپا رو تخت و کیرمو کردم دهان سپید .بخورش یالا ساک بزن سرشو گرفته بودم تو دستم و تو دهانش تلمبه میزدم و اونم با چشمای نازش به بالا نگاه میکردو منو میدید که با چه حرصی دارم تو دهانش تلمبه میزنم&#8230;&#8230; باقی‌ این داستان رو بعدن براتون تعریف می‌کنم بستگی به نظرات خوانندگانم داره.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%88%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176443</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خنده خنده میکنه تو دهنش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 15 Sep 2019 07:49:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبروتو]]></category>
		<category><![CDATA[آرام‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقي]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعي]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[احتمالا]]></category>
		<category><![CDATA[احتياط]]></category>
		<category><![CDATA[احساسم]]></category>
		<category><![CDATA[اختيارش]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدحام]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتياق]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[اضطرابم]]></category>
		<category><![CDATA[اظطراب]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[اعتنايي]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[العملي]]></category>
		<category><![CDATA[امتداد]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انعطاف]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اينبار]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[اينطور,]]></category>
		<category><![CDATA[اينهمه]]></category>
		<category><![CDATA[باشهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بتواند]]></category>
		<category><![CDATA[بتوانم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابي]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[بدمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بدهگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگي]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگي‌هاي]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بزنمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بشهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بهترين]]></category>
		<category><![CDATA[بودمگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[بيشترين]]></category>
		<category><![CDATA[پاشيده]]></category>
		<category><![CDATA[پانزده]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايش]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايم]]></category>
		<category><![CDATA[پذيرايي]]></category>
		<category><![CDATA[پرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پشيمون]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخند]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پيرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفم]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[توصيفش]]></category>
		<category><![CDATA[تيشرتش]]></category>
		<category><![CDATA[جذابتر]]></category>
		<category><![CDATA[جورايي]]></category>
		<category><![CDATA[چادرتو]]></category>
		<category><![CDATA[چرخاندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسباند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبانده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبيده]]></category>
		<category><![CDATA[چشماتو]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهاي]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهايش]]></category>
		<category><![CDATA[چنداني]]></category>
		<category><![CDATA[چهره‌اش]]></category>
		<category><![CDATA[چيزهاي]]></category>
		<category><![CDATA[چيهگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاي]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادگي]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادهام]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظي]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خوشايند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختي]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[داشتين]]></category>
		<category><![CDATA[درآمده]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورده]]></category>
		<category><![CDATA[درازتر]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچه]]></category>
		<category><![CDATA[دست‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[‫دستورات]]></category>
		<category><![CDATA[دلخواهش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دندان‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[دوازده]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانه]]></category>
		<category><![CDATA[ديگران]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[ران‌هايش]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[رساندم]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارت]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارش]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[روزهاي]]></category>
		<category><![CDATA[زيبايي]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتها]]></category>
		<category><![CDATA[سرانجام]]></category>
		<category><![CDATA[سرتاسر]]></category>
		<category><![CDATA[سريعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سوتينم]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخم]]></category>
		<category><![CDATA[سينهاش]]></category>
		<category><![CDATA[سينهام]]></category>
		<category><![CDATA[سينههاي]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارت]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[شهواني]]></category>
		<category><![CDATA[صادقانه]]></category>
		<category><![CDATA[طوريكه]]></category>
		<category><![CDATA[طولاني]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهي]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازي]]></category>
		<category><![CDATA[عصباني]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانيت]]></category>
		<category><![CDATA[غافلگير]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فريادي]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهميده]]></category>
		<category><![CDATA[فيلمها]]></category>
		<category><![CDATA[‫كاملا]]></category>
		<category><![CDATA[كردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[كمكتون]]></category>
		<category><![CDATA[كنجكاو]]></category>
		<category><![CDATA[كنمگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[كوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گاييده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[لبهايش]]></category>
		<category><![CDATA[لبهايم]]></category>
		<category><![CDATA[لحظه‌اي]]></category>
		<category><![CDATA[لذت‏بخش]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوت]]></category>
		<category><![CDATA[متناوب]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورم]]></category>
		<category><![CDATA[مردانه]]></category>
		<category><![CDATA[مردهاي]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئني]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مقابلش]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومتي]]></category>
		<category><![CDATA[مكالمه]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبي]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[مواقعي]]></category>
		<category><![CDATA[موبايلم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعيت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعيتي]]></category>
		<category><![CDATA[موهايم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌افتاد]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌برد]]></category>
		<category><![CDATA[ميبردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميبوسيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميبينم]]></category>
		<category><![CDATA[ميترسم]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونم]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونيم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌چرخيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواي]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوره]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌داد]]></category>
		<category><![CDATA[ميدادم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌ذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيد]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌رفت]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميريخت]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌زدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميشنيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كرد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كنم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كني]]></category>
		<category><![CDATA[ميگذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليد]]></category>
		<category><![CDATA[ناخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناشناس]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نالهاش]]></category>
		<category><![CDATA[ناله‌ام]]></category>
		<category><![CDATA[نامحرم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم؛]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهاي]]></category>
		<category><![CDATA[نفس‌هايش]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانش]]></category>
		<category><![CDATA[نگراني]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمي‌دانم]]></category>
		<category><![CDATA[نمي‌رسيد]]></category>
		<category><![CDATA[نميكرد]]></category>
		<category><![CDATA[نميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[نيمخيز]]></category>
		<category><![CDATA[همانجا]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسايه]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همينجا]]></category>
		<category><![CDATA[همينطور]]></category>
		<category><![CDATA[واحساس]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وانمود]]></category>
		<category><![CDATA[وايسادم]]></category>
		<category><![CDATA[ورانداز]]></category>
		<category><![CDATA[وقتتون]]></category>
		<category><![CDATA[يكباره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[قابل انعطاف آن روزهاي خودم فیلم سکسی همه و همه دست به دست هم مي‌داد و زندگي را هر روز به كامم تلخ‌تر مي‌كرد. پدر و مادرم سکسی هر دو مذهبي بودند و بچه‌هايشان را شاه کس هم مثل خودشان بار آورده بودند. از وقتي كه خودم را شناختم جز در مواقعي کونی كه عذر [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>قابل انعطاف آن روزهاي خودم فیلم سکسی همه و همه دست به دست</h2>
<p>هم مي‌داد و زندگي را هر روز به كامم تلخ‌تر مي‌كرد. پدر و مادرم سکسی هر دو مذهبي بودند و بچه‌هايشان</p>
<h3>را شاه کس هم مثل خودشان بار آورده بودند. از وقتي كه</h3>
<p>خودم را شناختم جز در مواقعي کونی كه عذر شرعي داشتم از زير بار نماز و روزه و دستورات مذهبي شانه</p>
<h4>خالي جنده نكرده بودم و رستگاري و خوشبختي را هم تنها</h4>
<p>در همين مي‌ديدم. سعي مي‌كردم زيبايي‌هاي پستون خداداد را در زير چادر از نگاه نامحرم مخفي كنم. تصور ارتباط با جنس</p>
<h5>مخالف ولو کوس يك مكالمه ساده دوستانه، غرق در احساس گناهم</h5>
<p>مي‌كرد چه برسد به تماس بدني و بالاتر از آن همخوابگي! اما هرگز فكر نمي‌كردم همه چيز با يك اتفاق ساده شروع سکس داستان كند به تغيير</p>
<h6>كردن؛ آن هم در مترو&#8230;!اول صبح بود و ایران سکس متروي كرج</h6>
<p>به تهران مثل هميشه شلوغ. موج جمعيت به سمت ورودي قطار حركت مي‌كرد و من هم به همراه چند زن و دختر ديگر با جمعيت به قسمت مردانه كشيده شدم. قبلاً هم بارها پيش آمده بود كه مردها در ازدحام جمعيت خودشان را تقريباً به همه بدنم بمالند؛ حتي چندين بار برجستگي كيرشان را روي كون و كمرم حس كرده بودم بدون اينكه كاري از دستم بر بيايد. گاهي با خودم فكر مي‌كردم اگر چادر و مانتو و شلوار نبود در مقابل اينهمه كير گرسنه هيچ راهي جز كرده شدن نداشتم. به هر حال به هر زحمتي بود سوار قطار شدم. جا براي نشستن نبود و مثل هميشه مجبور بودم بايستم. در حال و هواي خودم بودم كه ناگهان احساس كردم چيزي به آرامي روي باسنم كشيده مي‌شود. اول سعي كردم همه چيز را يك تماس اتفاقي فرض كنم و به حساب ازدحام جمعيت بگذارم اما خيلي زود فهميدم كه اينطور نيست.حجم يك كير را در حال بزرگ شدن و در حالي كه كاملاً به باسنم فشرده مي‌شد احساس مي‌كردم. حسابي كلافه و عصباني شده بودم. با اخم و تغير به پشت سرم رو كردم. نگاهم با نگاه نگران مردي بلند قد، كمي بلندتر از خودم، حدوداً سي و پنج شش ساله تلاقي كرد. پيشاني‌اش عرق كرده بود و شهوت و التماس در نگاهش غوطه‌ور بود و البته ترس نيز در چهره‌اش به وضوح ديده مي‌شد. جا خورده بود و با دستپاچگي خودش را از بدنم جدا كرد. وقتي جدا شد تازه ‌فهميدم كيرش چقدر داغ بوده و باسنم را گرم كرده بوده است. نگران بود داد و فرياد راه بيندازم و آبرويش را ببرم. مي‌خواستم همين كار را هم بكنم اما احساس مي‌كردم با اين كار، خودم رسواتر مي‌شوم تا او. شايد هم كمي دلم برايش سوخته بود. به اميد اينكه متنبه شده باشد از گناهش چشم‌ پوشيدم و رويم را برگرداندم.هنوز دو دقيقه نگذشته بود كه دوباره گرماي كيرش را روي كونم احساس كردم. نمي‌دانستم بايد چكار كنم. آرزو مي‌كردم فقط زودتر به ايستگاه برسيم و پياده شوم. كاملاً راست كرده بود. من هرگز با هيچ مردي نبودم و تجربه سكس نداشتم. احساس مي‌كردم دارد به من تجاوز مي‌كند يا دست كم از من سوء استفاده مي‌كند. نه تنها لذت نمي‌بردم بلكه احساس گناه هم مي‌كردم. شايد فكر مي‌كرد من هم راضي‌ام و لذت مي‌برم كه هيچ اعتراضي نكرده بودم. بايد واكنشي نشان مي‌دادم اما در نهايت تصميم گرفتم دندان روي جگر بگذارم و كاري نكنم تا به ايستگاه برسيم و بروم دنبال كارم. لحظه به لحظه فشارش بيشتر مي‌شد. كيرش از روي چادرم مي‌لغزيد و گاه در شكاف كونم مي‌افتاد و به آرامي بالا و پايين مي‌رفت و گاهي روي باسنم بي حركت مي‌ماند. انگار دنبال جايي مي‌گشت كه بيشترين لذت را به او بدهد. نفسش را روي چادرم حس مي‌كردم.كم كم حس غريبي در من بيدار مي‌شد. شايد نوعي كنجكاوي بود. هرگز هيچ كيري نديده بودم حتي در فيلم‌ها و عكسها. ديگر بدم نمي‌آمد. حتي يكي دو بار شايد ناخودآگاه بدون اينكه خودش متوجه شود با حركتي خفيف سعي كردم كيرش را به شكاف كونم هدايت كنم. اگر ترس از گناه يا رسوايي نبود شايد خودم را محكم به كيرش فشار مي‌دادم يا از او مي‌خواستم فقط روي شكافم تمركز كند چرا كه اين كار برايم جذاب‌تر بود. به هر حال بي اعتنايي من او را جري‌تر كرده بود. اگر كسي آن اطراف نبود بدون ترسي از عكس العمل من حتماً چادرم را كنار مي‌زد و حتي شلوارم را پايين مي‌كشيد و طور ديگري از من لذت مي‌برد. من هم راستش بدم نمي‌آمد اولين كيري را كه از من لذت برده بود و راست شده بود از نزديك ببينم و در دست بگيرم.به ايستگاه كه رسيديم سريع به خودم آمدم و با دستپاچگي از قطار پياده شدم. ذهنم درگير شده بود. به نگاه نگرانش فكر مي‌كردم؛ به چهره‌اش كه در پشت آن همه ترس و شهوت، جذاب به نظر مي‌رسيد و به كيرش كه ديگر روي باسنم نبود. لذتم به سرعت تبديل به احساس گناه مي‌شد. نيمكتي پيدا كردم و روي آن نشستم. از خودم تعجب كرده بودم. در دادگاه ذهني‌ام خودم را محكوم مي‌كردم كه چرا تن به شهوت نامحرم داده بودم و از آن لذت هم برده بودم. در افكار ماليخوليايي غوطه مي‌خوردم كه مردي جوان آرام در كنارم نشست. توجهي نكردم. چند لحظه بعد پرسيد: مي‌تونم يك دقيقه وقتتون رو بگيرم؟نگاهي به صورتش انداختم. جا خوردم. خودش بود. نمي‌دانستم چه بايد بگويم. با سردي و البته كمي تندي گفتم: ديگه با من چيكار دارين؟با خونسردي گفت: مي‌خوام از شما هم عذرخواهي كنم هم تشكر.گفتم: براي چي؟گفت: عذرخواهي به خاطر جسارتي كه كردم و تشكر به خاطر بزرگواري شما؛ شما مي‌تونستين آبروي منو ببرين اما&#8230;.گفتم: اما چي؟! شما هر كاري دلتون خواست با من كردين؛ عذرخواهي شما به هيچ درد من نمي‌خوره.گفت: مي‌تونم براتون توضيح بدم.گفتم: من نيازي به توضيح شما ندارم.بلند شدم كه بروم. او هم دنبال من راه افتاد. گفتم: لطفاً دست از سر من بردارين؛ من خودم هزار تا مشكل دارم نمي‌تونم به حرفاي شما گوش بدم.گفت: فقط بهم اجازه بدين براتون توضيح بدم.گفتم: لازم نيست؛ مزاحم من نشين.همچنان كه دنبالم مي‌آمد با فروتني گفت: مي‌تونم شماره‌تونو داشته باشم تا بعداً كه آروم‌تر شدين بهتون زنگ بزنم؟گفتم: واقعاً كه رو داري!با آدمي كه در قطار ديده بودم خيلي فرق كرده بود. نمي‌دانستم ارضا شده يا نه اما از يك آدم بدوي لذت‌پرست به يك آدم كاملاً اجتماعي تبديل شده بود. سريع قلم و كاغذي از جيب درآورد و چيزي نوشت و گفت: اين شماره منه؛ فقط خواهش مي‌كنم جلوي چشمم دور نندازينش؛ اگر نگهش داشتين و روزي احساس كردين كه دلتون مي‌خواد توضيح منو بشنوين بهم زنگ بزنين.كاغذ را به دستم داد و خداحافظي كرد و به سرعت در ميان جمعيت ناپديد شد.كاغذ را مچاله كردم و در كيفم انداختم.آن شب در رختخواب ساعتها به اتفاقات داخل قطار فكر مي‌كردم. گاهي خودم را محكوم مي‌كردم و گاهي توجيه مي‌تراشيدم كه من تقصيري نداشتم. احساس مي‌كردم پاك‌دامني‌ام لكه‌دار شده است. احساس هرزگي مي‌كردم. هر چه بيشتر مي‌گذشت اما حس ناشناخته لذت برايم پررنگ‌تر مي‌شد. شب‌هاي بعد هم اوضاع كمابيش به همين صورت پيش مي‌رفت با اين تفاوت كه كمتر درباره خودم قضاوت مي‌كردم. شب‌هاي بعدتر اما ديگر تنها به عشق خلوت كردن با خودم و فكر كردن به آن اتفاقات به رختخواب مي‌رفتم.هرگز در طول عمرم در رختخواب لخت نشده بودم. به خصوص كه با برادر دوازده ساله‌ام هم‌اتاق بودم و بايد خيلي چيزها را رعايت مي‌كردم. اما يك شب وقتي مطمئن شدم همه در خواب هستند آرام آرام شلوارم را زير پتو درآوردم و بعد هم پيرهنم را. دوست داشتم وقتي به پهلو خوابيده‌ام آن مرد ناشناس پشتم جا بگيرد و مرا محكم به تنش بچسباند و كير لختش را از لاي شرتم آرام آرام در شكاف باسنم بلغزاند. با خودم مي‌گفتم اگر او الان در خانه ما مهمان بود بد اخلاقي آن روزم را از دلش در مي‌آوردم. لاي در اتاق را باز مي‌گذاشتم تا در نور چراغ خواب بتواند ران لخت و كشيده‌ام را كه از پتو بيرون افتاده ببيند و كيرش بي تاب شود. او كه از روي چادر و هزار جور مانع ديگر و بين آن همه آدم آن طور حريص و شهوت‌آلود به جانم افتاده بود وقتي مرا لخت و تنها روي تخت ببيند حتماً چنين فرصتي را از دست نمي‌دهد.پا به اتاقم مي‌گذارد و من خودم را به خواب مي‌زنم. بالاي سرم كه مي‌رسد آرام لباسهايش را درمي‌آورد و به زير پتو مي‌خزد. من در خواب چرخي مي‌زنم و در آغوشش فرو مي‌روم. رانم را بين دو رانش قرار مي‌دهم و آرام تا زير خايه‌هايش بالا مي‌برم. نگران است كه مبادا بيدار شوم. با اين حال دل را به دريا مي‌زند و لبهايم را مي‌بوسد. سپس مرا به نرمي روي شكم مي‌خواباند. بوسه برايش كافي نيست. مي‌رود زير پتو و شرتم را تا زير زانوهايم پايين مي‌كشد. ران‌هايم را به هم مي‌چسبانم تا كارش سخت‌تر شود. كيرش را لاي كونم مي‌گذارد و آرام روي كمرم مي‌خوابد. شروع مي‌كند به حركت دادن كيرش و هم‌زمان نفس‌هايش را پشت گردنم احساس مي‌كنم. كيرش روي لبه‌هاي كسم و سوراخ كونم حركت مي‌كند و منتظر فرصتي‌ است كه يكي از آن دو را اشغال كند. مث قمار مي‌ماند؛ بايد حدس بزنم اول در كداميك فرو مي‌رود. چشم‌هايم را باز مي‌كنم و آهسته به او مي‌گويم: چيكار مي‌كني؟!او دستپاچه مي‌شود و به لكنت مي‌افتد. به او مي‌گويم: نگران نباش و به كارت ادامه بده.كمرم را قوس مي‌دهم و باسنم را بالا مي‌آورم تا كيرش را در رفت و آمد بعدي در كسم فرو ببلعم و غرق كنم. خواهشم را مي‌فهمد. با دست، سر كيرش را روي دهانه كسم مي‌گذارد. پاهايم را كمي از هم باز مي‌كنم. كسم كاملاً خيس و آماده پذيرايي است و مقاومت چنداني نخواهد كرد. فقط كافي است سرش فرو برود؛ بقيه‌اش هم به دنبالش وارد خواهد شد. گلويم خشك مي‌شود و قلبم به شدت مي‌تپد. هرگز تا اين اندازه خودم را تشنه كير نديده بودم. شهواني‌ترين شب‌ زندگي‌ام را تا آن موقع با اين افكار و روياها تجربه مي‌‌كردم. نمي‌توانستم طاقت بياورم. بايد كاري مي‌كردم.ده دوازده روزي از واقعه مترو مي‌گذشت. به خودم جرأت دادم و به سراغ كيفم رفتم و شماره‌اي كه او به من داده بود. حداقل بايد به او مي‌گفتم چه به سرم آورده است. اين حق من بود. از خيابان با تلفن كارتي شماره‌اش را گرفتم. گوشي را برداشت. گفتم: منو مي‌شناسي؟ انگار كه منتظر تماس من بوده باشد گفت: به نظرم شما همان دختر خانمي هستيد كه در مترو ديدم.گفتم: همونطور كه خواسته بودي، زنگ زدم كه درباره رفتار اون روزت توضيح بدي.كمي من و من كرد و بعد گفت: راستش اون روز از صبح كه از خواب پا شدم بد جوري كلافه بودم. اصلاً حال و روز خوبي نداشتم. حتي كسي نبود كه فقط باهاش حرف بزنم.گفتم: چه توجيهي! لابد بعدش براي اينكه حالت خوب بشه تصميم گرفتي بياي مترو به ناموس مردم بند كني!گفت: نه به خدا اصلاً چنين قصدي نداشتم. داشتم مي‌رفتم تهران محل كارم. نمي‌خواستم كسي رو اذيت كنم. ولي وقتي تو رو ديدم&#8230;.گفتم: وقتي منو ديدي چي؟! حداقل احترام چادرم رو نگه مي‌داشتي.با ملايمت و البته كمي نگراني گفت: مي‌تونم واضح و بي پرده حرف بزنم؟ اگر باهات صادق و صريح باشم ازم نمي‌رنجي؟گفتم: منم زنگ زدم كه راستشو بشنوم نه اينكه برام قصه بگي.گفت: وقتي توي مترو ديدمت با اينكه چادر سرت بود يه چيزي درونم شروع كرد به جوشيدن!گفتم: منظورت چيه؟گفت: بذار راستشو بگم؛ وقتي كه صورت و لباتو ديدم بد جوري تحريك شدم. نمي‌تونستم بهت فكر نكنم.گفتم: اين همه زن و دختر توي مترو بود. من از همه‌شون پوشيده‌تر بودم.گفت: مي‌دونم اما تخيل من خيلي قويه. مي‌تونستم حدس بزنم كه زير چادر چه بدن جذابي بايد داشته باشي.با كمي تندي اما نه طوريكه از من برمد گفتم: ديگه داري پاتو از حدت فراتر مي‌ذاري.گفت: قرار شد باهات صادق باشم؛ پس بذار حرفمو بگم.گفتم: آخه تو داري راجع به چيزي حرف مي‌زني كه نديدي.بلافاصله گفت: اما بعداً لمسش كه كردم. هر چي حدس زده بودم درست از آب در اومد.دوست داشتم بيشتر توضيح بدهد. دلم مي‌خواست حس آن روزش را كامل و دقيق برايم توصيف كند. اما نمي‌خواستم به اين زودي از موضعم عقب‌نشيني كنم. گفتم: مثلاً ميشه بفرمايين چه حدسي زده بودين؟گفت: ترجيح مي‌دم حضوري بهت مي‌گم.گفتم: لابد انتظار داري بعد از اون رفتارت، توي يه اتاق تاريك باهات خلوت هم بكنم!گفت: اگر چنين اتفاقي بيفته قول ميدم همه چيو از دلت در بيارم.زبانم بند آمده بود. نمي‌دانستم چه بگويم. گوشي را گذاشتم. ديگر رسماً تمام زندگي‌ام شده بود فكر كردن به او. دو سه روز بعد دوباره با او تماس گرفتم؛ اين بار با گوشي خودم. حرفي براي گفتن نداشتم؛ تنها مي‌خواستم او حرف بزند و من بشنوم. علاقه مبهمي پيدا كرده بودم به حرف‌هاي شهوت‌انگيز اما نمي‌دانستم چطور اين را از او بخواهم. اصلاً به خاطر نوع تربيتم نمي‌دانستم چطور بايد با يك پسر حرف بزنم. اما او كارش را خوب بلد بود! گفت: به خاطر اتفاقات اون روز ازت عذر مي‌خوام اما پشيمون نيستم.با كمي شيطنت گفتم: اگر آبروتو مي‌بردم عين چي پشيمون مي‌شدي!گفت: شايد؛ اما تو نذاشتي آبروم بره و تنها چيزي كه بعدش برام باقي موند يه خاطره لذت‌بخش و هيجان‌انگيزه.پرسيدم: هميشه توي مترو از اين كارا مي‌كني؟گفت: نه به خدا! من آدم بي جنبه‌اي نيستم. اما در مقابل تو نتونستم مقاومت كنم. هر چند كه&#8230;.حرفش را خورد. حسابي كنجكاو شده بودم. پرسيدم: هر چند كه چي؟مي‌خواست طفره برود و حرفش را ادامه ندهد يا حداقل اين طور وانمود مي‌كرد. شايد مي‌خواست كنجكاوم كند يا اصرار كردنم را بشنود. آخرش گفت: هر چند كه فرصت يا موقعيت طوري نبود كه بتونم كارم رو تموم كنم و توي خماري نمونم!با همه بي تجربگي‌ام مي‌فهميدم از چه صحبت مي‌كند. دوست داشتم باز هم بگويد. پرسيدم: مثلاً اگر فرصت داشتي، چيكار مي‌كردي؟با احتياط و كمي نگراني گفت: اگر فرصت داشتم و اون همه آدم هم اونجا نبود، وقتي با عصبانيت برگشتي توي صورتم، لبامو مي‌ذاشتم روي لباتو و محكم بغلت مي‌كردم.كمي مكث كرد؛ گويا منتظر عكس العمل من بود. من چيزي نگفتم اما كم كم داشتم گُر مي‌گرفتم. وقتي با سكوتم مواجه شد به توصيفش ادامه داد: چادر رو از سرت برمي‌داشتم و با دستم همه تنتو لمس مي‌كردم.به زحمت صداي نفس‌هامو پنهان مي‌كردم. فهميده بود كه اسب چموشش رام و مطيع شده و باز هم مي‌تواند جلوتر برود:ـ دكمه‌هاي مانتوت رو باز مي‌كردم و برجستگي‌هاي شهوت‌انگيزت رو از روي پيرهن و شلوارت نگاه مي‌كردم. به بدنم مي‌چسبوندمت و دستم رو از پشت در شلوارت فرو مي‌كردم.باور نمي‌كردم كه يك پسر با من اينگونه حرف مي‌زند و من نه تنها عكس العملي نشان نمي‌دهم بلكه با ولع تمام تك تك كلماتش را مي‌بلعم.ـ و بعد شلوارم رو در مي‌آوردم و شلوار تو رو هم تا زانو پايين مي‌كشيدم و خودم رو به پشتت مي‌رسوندم و&#8230;.احساس مي‌كردم چشمه‌اي در پين پاهايم شروع به جوشيدن كرده است. حسابي خيس شده بودم و او دست‌بردار نبود:ـ سينه‌هايت را از روي پيرهن در مشت مي‌گرفتم و آلتم را از روي شرت با فشار به باسنت فشار مي‌دادم.دلم مي‌خواست از كلمه «كير» استفاده كند اما باز هم خوب بود. گرماي كيرش بدون چادر و مانتو و شلوار حسابي حالم را جا مي‌آورد. منتظر ادامه‌اش بودم اما او سكوت كرده بود. خودم هم جرأت حرف زدن نداشتم. بعد از مكثي نسبتاً طولاني گفت: خوب تو هم يه چيزي بگو يا اگر پامو از گليمم درازتر كردم بهم هشدار بده.گفتم: چي بگم؟! من كه كاري نكردم. فقط وايسادم و گذاشتم تو هر كاري دلت خواست باهام بكني.گفت: مي‌خوام صادقانه يه چيزي رو از تجربه‌اي كه با تو داشتم بهت بگم.بي آنكه خودم را مشتاق يا كنجكاو نشان بدهم گفتم: مي‌شنوم.گفت: خيلي از زن‌ها باسنشون فقط به درد نشستن مي‌خوره. باسن بعضي از زن‌ها علاوه بر اين به زيبايي و جذابيتشون هم كمك مي‌كنه. اما به نظر من باسن تو فقط براي لذت دادن ساخته شده.يك عمر خودم را از هم‌صحبتي با جنس مخالف محروم كرده بودم و حالا در اولين تجربه داشتم نظر يك پسر را درباره باسنم مي‌شنيدم. در فضايي غوطه‌ور بودم كه برايم ناشناخته بود و از همه ناشناخته‌هايش لذت مي‌بردم. كمي جرأت پيدا كرده بودم؛ پرسيدم: مگه باسن من چه جوريه؟گفت: هم سفته هم گرم و چاق. يعني بهترين جاي ممكن براي آلت يك مرد.گفتم: من از كلمه «آلت» بدم مياد.او هم بي درنگ گفت: از ترس واكنش تو نگفتم «كير». باسن تو فقط براي اين ساخته شده كه كير رو قبل از كردنت تحريك و آماده كنه.گلويم از شهوت خشك شده بود. گفتم: پس اون روز توي مترو بايد حسابي توي خماريش مونده باشي!گفت: يه جورايي آره اما توي تخيلم داشتم مي‌كردمت. كيرم تا خايه توي تنت بود. اگه يه كم ديرتر به ايستگاه مي‌رسيديم پشت چادرتو خيس مي‌كردم. دلم مي‌خواست حركت و گرماي كيرش را روي باسنم يا حتي در تنم حس كنم. با اين حال گفتم: من هرگز چنين تجربه‌اي نداشتم و قصد هم ندارم قبل از ازدواج داشته باشم.گفت: من فقط احساسم رو بيان كردم. ولي به نظرم چنين تجربه‌اي ذهن تو رو براي ازدواج بازتر و آماده‌تر مي‌كنه. تو با بدني كه داري حيفه كه لذت ارضا شدن و بالاتر از اون لذت ارضا كردن رو تجربه نكني. ازدواج رو بذار براي دخترايي كه باسنشون فقط به درد نشستن مي‌خوره. بدن تو بايد چراگاه كيرهاي كلفت باشه.نقطه ضعفم برايش رو شده بود. با حرف‌هايش ذهنم را كاملاً تسخير كرده بود. اما نمي‌خواستم مقاومتم را به همين سادگي از دست بدهم. گفتم: من با اين حرف‌ها خام نمي‌شم.گفت: اگر بهت بگم نمي‌خوام بكنمت بدون كه دارم دروغ مي‌گم اما حقيقت اينه كه نمي‌خوام مخ تو رو بزنم. همه حرفم اينه كه قدر خودتو بيشتر بدوني و از جووني و زيباييت لذت ببري.بعد از حرف‌هاي آن روز حسابي بي تاب شده بودم. نمي‌دانستم چه كار بايد بكنم. از طرفي احساس مي‌كردم بايد اين افكار را از ذهنم دور كنم اما از طرف ديگر لحظه‌اي نمي‌توانستم به او و حرف‌هايش فكر نكنم. اين نوع گفتگوها تا يكي دو هفته همچنان ادامه پيدا كرد. شهوت از در و بام و پنجره به زندگي‌ام نفوذ كرده بود و بر همه افكار و ذهنياتم سايه انداخته بود.يك شب به رختخواب كه رفتم باز همان وسوسه‌هاي هميشگي به سراغم آمد. ديگر ياد گرفته بودم كه دستم را داخل شرتم ببرم و هم‌زمان كه به عشقبازي و كرده شدن فكر مي‌كنم خودم را با انگشت تحريك هم بكنم. در همين حال بودم كه صداي اس‌ام‌اس موبايلم بلند شد. خودش بود. پيغام داده بود كه مي‌خواهد مرا ببيند و از نزديك با من صحبت كند. گفته بود كه هنوز حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد. خواسته بود كه جوابش را ندهم و اگر راضي به ديدنش هستم فردا ساعت دو بعد از ظهر به آدرسي كه داده بود بروم و اگر راضي نيستم، ديگر با او تماس نگيرم.دو راهي بزرگي بود و تصميم گرفتن، سخت. نمي‌خواستم معصوميتم را بر سر هوسي چند روزه به باد بدهم. از طرف ديگر دلم هم نمي‌خواست اين روياي شيرين به همين زودي به پايان برسد. بايد مي‌رفتم و با او حرف مي‌زدم. آري بايد مي‌رفتم و براي اينكه منطقم را راضي به رفتن كنم با خودم عهد بستم كه نگذارم اتفاقي بيفتد.صبح با دلي پر از اظطراب و استرس از خواب بيدار شدم. به مادرم گفتم كه براي خريد كفش و كيف بايد به تهران بروم. پيش از ظهر از خانه بيرون زدم. انگار در اين دنيا نبودم. نمي‌دانم كدام نيروي اسرارآميز بود كه مرا به سمت محل قرار مي‌كشيد. يك ساعت هم زودتر از قرار به آنجا رسيدم. او در يك مغازه بزرگ كفش‌فروشي كار مي‌كرد. قرارمان هم همانجا بود. كمي در خيابان‌ها پرسه زدم و مغازه‌ها را ورانداز كردم تا ساعت مقرر فرا رسيد. داخل مغازه رفتم و شروع كردم به نگاه كردن كفش‌ها. مغازه از مشتري خالي بود يا حداقل من كسي را نمي‌ديدم. ناگهان صدايي از پشت سرم گفت: مي‌تونم كمكتون كنم خانوم؟!خودش بود. صداي تپش قلبم را مي‌شنيدم. حسابي خجالت كشيده بودم. قبل از اينكه چيزي بگويم گفت: خوشحالم كه اومدي.گفتم: فقط اومدم به حرفات گوش بدم.گفت: لطف بزرگي در حقم كردي. اما اينجا براي حرف زدن مناسب نيست. اون پشت يه اتاق كوچولو هست. مي‌تونيم بريم اونجا. كسي هم مزاحممون نميشه.مخالفتي نكردم و همراهش رفتم. يك اتاق ساده ده متري بود با يك ميز و دو صندلي و تعدادي كارتن و چند قفسه كه به ديوار چسبيده بود. تعارفم كرد كه روي صندلي بنشينم و خودش رفت كه مغازه را تعطيل كند. ترجيح دادم بايستم تا برگردد. دلم مثل ديگ سركه مي‌جوشيد. نمي‌دانستم چه اتفاقي قرار است بيفتد. چطور جرأت كرده بودم خودم را در موقعيتي تا اين اندازه آسيب‌پذير قرار بدهم آن هم با كسي كه اصلاً نمي‌شناسمش؟ اگر برايم دام چيده باشد چه؟ اگر با دوستانش بر سرم بريزند و هر كار كه دلشان خواست بكنند و آخرش هم تكه‌تكه‌ام كنند و در بيابان بسوزانند چه؟ چه اتفاقي براي خانواده‌ام مي‌افتد؟ پدرم چگونه مي‌تواند سرش را بين در و همسايه بلند كند؟ ديگر براي اين حرف‌ها دير شده بود. دلم را به دريا زده بودم و بايد تا آخرش مي‌رفتم.چند دقيقه‌اي طول كشيد تا برگردد. وقتي برگشت يك سيني كوچك با دو ليوان آب انار در دستش بود. اضطرابم را به سرعت در چهره‌ام خواند. گفت: نگران چي هستي؟ تو دوست مني حتي اگر منو دوست خودت ندوني؛ تو يك لطف بزرگ در حقم كردي و من تا آخر عمر هر كاري بكنم بازم مديونتم.كمي آرام‌تر شدم. ليوان را به دستم داد. يك جرعه نوشيدم و آن را روي ميز گذاشتم. او هم سيني را روي ميز گذاشت و صندلي را برايم آماده كرد. نشستم. او هم نشست. رفتارش احترام‌آميز و دوستانه بود. احساس كردم مي‌توانم به او اعتماد كنم. چند سؤال كليشه‌اي پرسيد درباه سرراست بودن آدرس و چيزهاي ديگر تا يخ ارتباط را آب كند. ترجيح دادم خودم بروم سر اصل مطلب. گفتم: لحن اس‌ام‌اس ديشبت تهديد آميز به نظر ميومد! اومدم ببينم حرف حسابت چيه؟! درباره چي مي‌خواي باهام حرف بزني؟گفت: بيشتر از اينكه حرفي براي گفتن داشته باشم دلم مي‌خواست از نزديك ببينمت.پرسيدم: مثلاً منو ببيني كه چي بشه؟!گفت: نمي‌دونم. دلم اينطور مي‌خواست؛ منم به خواست دلم عمل كردم.با طعنه گفتم: يادم رفته بود كه تو هر كاري رو كه دلت ازت بخواد براش انجام مي‌دي!منظورم را كاملاً‌ فهميده بود اما با شيطنتي آشكار پرسيد: مثلاً چه كاري؟!گفتم: مثلاً كاري رو كه مردم شبا توي رختخوابشون انجام مي‌دن تو اگر دلت بخواد توي مترو انجام مي‌دي!از صراحت وقيحانه خودم شگفت‌زده شدم. چقدر در طول اين مدت كوتاه عوض شده بودم. او هم انگار از جواب من جا خورده بود ولي حرفه‌اي‌تر از آن بود كه تسلطش را از دست بدهد. گفت: شايد از شجاعتم باشه كه در ملأ عام كاري رو انجام مي‌دم كه ديگران در خفا هم به سختي انجام مي‌دن.نمي‌خواستم در مقابلش كم بياورم. گفتم: ولي هر كاري جاي خودش رو لازم داره. جاي اون كار توي مترو جلوي چشم اون همه آدم نبود.انگار كه منتظر چنين جواب ساده‌لوحانه‌اي از طرف من باشد بدون درنگ گفت: راست مي‌گي؛ شايد جاش اينجا باشه!گاف بدي داده بودم. بايد زود جمع و جورش مي‌كردم. با كمي تندي گفتم: من باهات شوخي ندارم. اگر مي‌خواي اينجوري حرف بزني من مي‌رم دنبال كارم.گفت: نه! اصلاً بحث شوخي نيست. صحبت از يك نياز جديه كه بايد برطرف بشه. من توي مترو اين كار رو كردم چون نيازم به گلوم رسيده بود. تو مي‌گي كارت اشتباه بوده، من هم مي‌گم قبوله اما تو پسر نيستي كه بفهمي من چي مي‌گم.گفتم: خوب دخترا هم اين نياز رو دارن؛ چرا فكر مي‌كني من نمي‌فهمم.گفت: اگر تو هم چنين نيازي رو تجربه كرده باشي نبايد منو محكوم كني. حتي بايد بهم حق بدي يا حداقل هدايتم كني.با پوزخند گفتم: من خودم نياز به هدايت دارم!گفت: پس بذار من هدايتت كنم.گفتم: چه جوري هدايتم مي‌كني؟دستشو دراز كرد و گفت: دستتو بده به من تا خودت ببيني.گفتم: به كجا هدايتم مي‌كني؟گفت: اگر مي‌خواي ببيني بايد چشماتو ببندي؛ اگر مي‌خواي برسي بايد دستتو به من بدي.خشكم زده بود. نمي‌دانستم بايد چه بكنم. دستش همچنان منتظر دست من بود. شايد يك دقيقه كامل در سكوت گذشت؛ سكوت مطلق؛ هيچ‌كدام هيچ حركتي نكرديم. سرانجام سكوت را شكست و گفت: نترس؛ منو دوست خودت بدون؛ دستتو بذار توي دست من.آرام و با نگراني دستم را به سويش دراز كردم. گرماي دستش آرامشم مي‌داد. گفت: چشماتو ببند و تا وقتي كه نگفتم باز نكن.چشمهايم را بستم و دل به اعتماد او سپردم. از روي صندلي بلندم كرد. حرارت تنش را حس مي‌كردم و بعد گرماي نفسش را روي صورتم. به ميز تكيه داده بودم و نمي‌توانستم عقب بروم. رانش را به ران‌هايم چسبانده بود. ليوان آب انار را روي لبم گذاشت. گلو و لبهايم خشك شده بود؛ جرعه‌اي خوردم. قبل از آنكه بتوانم چيزي بگويم لبهايش را گذاشت روي لبهايم كه از آب انار خيس شده بود. برجستگي كيرش درست زير نافم بود. نفس‌هاي تندش انگار صورتم را مي‌سوزاند و در همان حال كيرش بزرگ‌تر و بزرگ‌تر مي‌شد. چادر را از سرم برداشت و گفت: چشماتو باز كن.خجالت مي‌كشيدم اما چشمهايم را باز كردم. شروع كرد به بوسيدن صورت و چشمها و لبهايم. كاملاً منفعل شده بودم و او هر كاري كه دلش مي‌خواست با من مي‌كرد. دكمه و زيپ شلوارم را با ولع باز كرد و دامن مانتويم را از پشت بالا كشيد. باسنم را از روي شلوار در دستهايش گرفت و مرا محكم به خودش چسباند طوري كه كيرش روي كسم كشيده مي‌شد. سعي كردم مختصر مقاومتي از خودم نشان بدهم اما فايده‌اي نداشت. دستش را از پشت فرستاد داخل شلوار و شرتم و شروع كرد به ماليدن كونم. نفس‌هايم تندتر و تندتر مي‌شد. سرانگشت‌هايش را لاي شكاف كونم بالا و پايين مي‌برد. با صدايي كه شهوت از آن مي‌باريد گفت: مي‌خوام بهت نشون بدم كه اين باسن به چه دردي مي‌خوره.خيس شده بودم. زبانم بند آمده بود. قلبم به شدت مي‌تپيد. به سرعت مقنعه‌ام را از روي سرم برداشت. اولين باري بود كه نامحرم موهايم را مي‌ديد. قبل از آنكه بتوانم اعتراضي بكنم دكمه‌هاي مانتويم را هم باز كرد و در همان حال كه يك دستش در شلوارم بود با دست ديگرش شروع كرد از روي تيشرت قرمزرنگم به ماليدن سينه‌هايم. كيرش را روي كسم فشار مي‌داد. پيشاني‌اش عرق كرده بود؛ پيشاني من هم. ناگهان دستش را از شلوارم بيرون كشيد و مانتويم را از تنم درآورد. لحظه‌اي در چشمان نگران و پر خواهشم خيره شد. لرزش خفيفي بدنم را فرا گرفته بود.زيرچشمي نگاهي به شلوارش انداختم. طغيان كيرش را به وضوح مي‌توانستم ببينم. رد نگاهم را گرفت و دستش را بي‌شرمانه روي كيرش گذاشت و شروع كرد به ماليدن. ناگهان زيپ شلوارش را باز كرد و با دست كيرش را بيرون كشيد. او حتي شرت هم به پا نكرده بود يا آن را موقعي كه من در اتاق تنها بودم از پايش درآورده بود. نگاهم را ناخودآگاه به سمت ديگري چرخاندم. نشست روي صندلي و دست مرا هم گرفت و به سمت خود كشيد. مجبورم كرد روي پايش بنشينم. فشار كيرش را زير كونم حس مي‌كردم؛ حسي كه قبلاً هم در مترو تجربه كرده بودم اما نه به اين شدت. يك دستش را دور شكمم حلقه كرده بود. دست ديگرش را از جلو در شوارم فرو كرد. مرتب مرا روي كيرش حركت مي‌داد و آه مي‌كشيد.مي‌دانستم كاري از دستم برنمي‌آيد؛ بدم نمي‌آمد اما نگران و بسيار مضطرب بودم؛ تنها دلم مي‌خواست زودتر كارش را با من تمام كند و از آن ورطه خلاص شوم. دستش را به كسم كه رساند از خيسي‌اش فهميد كارش را خوب انجام داده است. ديگر نمي‌توانستم ادعا كنم كه لذت نمي‌برم. دست خيسش را از شلوارم بيرون كشيد و جلوي صورتم گرفت و با لحني فاتحانه گفت: من شايد كيرم براي كون تو راست كرده باشه اما تو هم كست كم دهنش براي كير من آب نيفتاده!گفتم: مي‌خواي باهام چيكار كني؟گفت: بلند شو تا بگم.تازه داشتم به كيرش عادت مي‌كردم و فشار و گرمايش برايم خوشايند مي‌شد. آرام از روي پايش بلند شدم و رو كردم به سمتش. روي صندلي يله داده بود و كيرش را در مشت گرفته بود. آنقدرها هم كه فكر مي‌كردم دراز نبود؛ كمتر از پانزده سانت. اما حسابي قطور به نظر مي‌رسيد با كلاهكي درشت و متورم. مشتش را به آهستگي در امتداد آن بالا و پايين مي‌كشيد. اگر چه تا آن روز هيچ كيري را از نزديك يا حتي در عكس و فيلم نديده بودم مي‌توانستم عصيان شهوت را در رگ‌هاي بادكرده‌اش به وضوح ببينم. گفت: بيا جلوتر.بدنم انگار قفل شده بود. نمي‌توانستم تكان بخورم. گفت: نترس! طوريت نميشه؛ بيا.آرام آرام جلو رفتم. تقريباً بين دو پايش قرار گرفته بودم. گفت: دوست دارم شلوارمو تو از پام در بياري.گفتم: آخه من &#8230;! برام خيلي سخته.گفت: سعيتو بكن. بهت قول مي‌دم پشيمون نميشي. مي‌خوام بهت لذتي بدم كه تا حالا تجربه‌ش نكرده باشي.اراده‌ام ديگر دست خودم نبود. انگار كس ديگري در من بود و او بجاي من تصميم مي‌گرفت. بين پاهايش زانو زدم و دست‌هايم را با احتياط از دو سمت كيرش به كمربندش رساندم. بازش كردم و بعد هم دكمه‌اش را. زيپش را هم كه خود او از قبل باز كرده بود. كمر شلوارش را گرفتم و به سمت ران‌هايش كشيدم. كمي باسنش را بلند كرد تا شلوار به راحتي از زيرش عبور كند. در تمام اين مدت فاصله صورتم را با كيرش حفظ مي‌كردم. شلوارش را تا زير كفش‌هايش بيرون كشيدم و به گوشه‌اي انداختم. تيشرتش را خودش درآورد. بدنش متوازن بود و سينه‌اش در زير پوشش نازكي از مو قرار داشت. دستم را گرفت و گذاشت روي كيرش. حالا ديگر كيرش به جاي مشت او در مشت من بود. داغي‌اش غافلگيرم كرده بود. دستم را روي كيرش كمي حركت داد و گفت: همينطور ادامه بده.گرمايش، رگ‌هايش، قطرش، نرمي و انعطاف پوستش و همه برجستگي‌هايش برايم مثل يك كشف تازه بود. دست ديگرم را به خايه‌هايش رساندم؛ اينبار بدون اينكه او بخواهد. من نوازش مي‌كردم و او آه مي‌كشيد؛ من كشف مي‌كردم و او لذت مي‌برد. رفته رفته از اين كار خوشم مي‌آمد. شايد از لذت او چيزي هم به من سرايت كرده بود. احساس مي‌كردم شهوت مثل تبي ملايم به تدريج در سراسر بدنم پخش مي‌شود. در حالي كه صداي نفس‌هايش كم كم بلندتر مي‌شد گفت: اگر ازت بخوام كه با زبونت تحريكش كني يا بكنيش توي دهنت اين كارو مي‌كني؟تا آن موقع حتي فكرش را هم نمي‌كردم كه يكي از راه‌هاي تحريك كير، ليسيدن آن يا فروكردنش در دهان باشد. گفتم: دوست ندارم؛ حالم بد مي‌شه.گفت: نگران نباش؛ اون الان از چشمام هم تميزتره. من روي تميزيش خيلي حساسم.علاقه‌اي به اين كار نداشتم اما دلم نمي‌خواست از لذتش چيزي كم شود. آرام با زبانم شروع كردم به ليسيدن سرش. نفس‌هايش تندتر شده بود. چند لحظه‌اي به همين صورت ادامه دادم و سرانجام دلم را به دريا زدم و اجازه دادم كم كم وارد دهانم شود. بار اول نصفش را در دهانم فرو كردم و در دفعات بعد تا جايي كه جا داشتم فرو بردم. ناله‌اش درآمده بود. با چشم‌هايش التماس مي‌كرد كه به كارم ادامه بدهم. بزاقم سرتاسر كيرش را فرا گرفته بود و پوستش مثل ابريشم لطيف شده بود. سرم را در دست‌هايش گرفته بود و آن را با ضرباهنگ دلخواهش بالا و پايين مي‌برد و من مدام با زبانم به كيرش ضربه مي‌زدم. بعد از يكي دو دقيقه سرم را كنار كشيدم تا نفسي تازه كنم. گفتم: ديگه بسه. نمي‌تونم ادامه بدم.مرا به سمت خودش كشيد. از روي صندلي نيم‌خيز شد به طرفم و شروع كرد به بوسيدن و مكيدن لبهايم. لحظه‌اي از هم جدا شديم. تيشرتم را به سرعت از تنم بيرون كشيد و من هم ممانعتي نكردم. حالا من مانده بودم با يك سوتين مشكي كه برجستگي سينه‌هايم را اغراق‌آميزتر نشان مي‌داد و شلواري كه زيپ و دكمه‌اش باز بود و بخشي از شرتم را در معرض ديد گذاشته بود در مقابل مردي كاملاً برهنه بر روي صندلي در حالي كه كيرش را در مشت گرفته بود و احتمالاً به چيزي جز كردن من فكر نمي‌كرد. پرسيد: دلت مي‌خواد بشيني روي كيرم؟البته كه دلم مي‌خواست. پرسيدم: تو چي؟ دلت مي‌خواد؟گفت: من كه قبلاً گفته بودم باسن تو فقط براي لذت دادن آفريده شده. از خدا مي‌خوام با كيرم حسش كنم ولي بدون شلوار.از بين پاهايش بلند شدم و در حالي كه پشتم را به سمت او مي‌چرخاندم شلوارم را تا زير زانو پايين كشيدم. انتظار نداشت به همين راحتي به خواسته‌اش تن بدهم. به آرامي روي زانويش مي‌نشستم در حالي كه كيرش را زير باسنم نگه داشته بود. به محض اينكه برخورد كيرش را با شرتم حس كردم باسنم را در همان فاصله نگه داشتم تا بتواند جاي مناسبي براي كيرش پيدا كند.از دختر چادري سخت‌گيري كه تا چندي پيش مي‌خواست سر به تن پسري كه خودش را در مترو به او چسبانده بود نباشد ظرف كمتر از يك ماه تبديل شده بودم به يك مجسمه شهوت كه حاضر است با اشتياق، خصوصي‌ترين اندام‌هايش را براي همان پسر، لخت كند و در اختيارش قرار دهد تا او را به اوج لذت برساند. الان كه به اتفاقات آن روز فكر مي‌كنم مي‌بينم كه بيشترين لذت آن لحظه‌هاي من لذت‌هاي رواني بود نه جنسي. شايد از ليسيدن كير او لذتي نمي‌بردم اما با شنيدن آه و ناله‌هايش و درك اينكه او از من و دهانم لذت مي‌برد كيف مي‌كردم. يا تصور اينكه باسنم را كه حتي از روي چادر و مانتو و شلوار و در ازدحام و اضطراب مترو او را آنقدر شهوتي كرده بوده، خودم برهنه كرده‌ام و روي كير لختش گذاشته‌ام ديوانه‌ام مي‌كرد.كيرش را از لاي شرتم عبور داده بود و به موازات شكاف كونم حركت مي‌داد و گاهي با آن لبه كسم را كنار مي‌زد و روي سوراخم نگهش مي‌داشت. هرگز تا اين اندازه آرزوي كرده شدن نداشته بودم. به سرعت شرتم را پايين كشيد و مرا طوري روي پايش نشاند كه كيرش درست لاي شكاف كونم قرار بگيرد. ناخواسته باسنم را روي كيرش حركت مي‌دادم و آه مي‌كشيدم. سوتينم را هم باز كرد و سينه‌هاي لختم را در مشت گرفت. گاهي سينه‌هايم را مالش مي‌داد و گاه يك دستش را مي‌فرستاد لاي پاهايم و كسم را مي‌ماليد و گردنم را هم مدام از پشت با بوسه و زبان نوازش مي‌كرد اما حواسم بيشتر از همه به كيري بود كه زير كونم بي تابي مي‌كرد و انگار دنبال راهي به درون من مي‌گشت. گفتم: دلت مي‌خواد برات چيكار كنم؟گفت: دلم مي‌خواد ازم بخواي بكنمت. دوست دارم اينو به زبون بياري.گفتم: آخه من دخترم. نمي‌خوام&#8230;.گفت: مي‌دونم. از پشت مي‌كنمت. اگه دختر هم نبودي از پشت مي‌كردمت.گفتم: ولي من تجربه ندارم. مي‌ترسم درد داشته باشه.گفت: خوب معلومه كه درد داره. ولي لذتش توي همون دردشه.گفتم: من كه الانم دارم لذت مي‌برم. مگه تو نمي‌بري؟گفت: معلومه كه لذت مي‌برم ولي كيرم دوست داره طعم كوني رو كه توي مترو از پشت چادر ديده و انتخاب كرده بچشه!طي اين مدت چيزي را در خودم كشف كرده بودم؛ آن هم شنيدن حرف‌هاي سكسي درباره خودم است. دوست داشتم شريك جنسي‌ام با جزئيات درباره اندام‌هاي جنسي‌ام، روش‌هاي گاييدنم، و لذتي كه از من مي‌برد بي پرده حرف بزند. او هم اين را فهميده بود و كاملاً راحت و بي‌شرمانه صحبت مي‌كرد. گفتم: اما من جام خوبه؛ قرار هم نيست از جام تكون بخورم!گفت: باشه! حالا كه خودت خواستي&#8230;!دست‌هايش را دور شكمم انداخت و مرا با خود بلند كرد. پاهايم به زمين نمي‌رسيد و او از پشت محكم به من چسبيده بود. فهميده بودم تا كرده شدن فاصله چنداني ندارم و از اين بابت ولوله‌اي در درونم بر پا بود. مرا روي ميز خم كرد و گفت: همينطور بمون.پشتم زانو زد و شروع كرد به بوسيدن و ليسيدن باسن و ران‌هايم. هر بار كه زبانش به پوستم كشيده مي‌شد احساس مي‌كردم خستگي سال‌ها محروميت از مرد در كشيدگي كشاله‌هاي رانم نابود مي‌شود. همه دنيا براي من در زبان حريص او خلاصه شده بود كه با مهارتي غافلگير كننده اطراف كسم را در‌مي‌نورديد و به نرمي در شكاف كونم مي‌لغزيد و بالا و پايين مي‌رفت و هر بار كه به سوراخ كونم مي‌رسيد مكثي مي‌كرد و كمي روي آن مي‌چرخيد و تلاش مي‌كرد كه فرو رود؛ تلاشي نافرجام. سرزمين بكر و ناشناخته‌اي بودم زير قدم‌هاي كاشفي جهان‌ديده كه با هر چرخش گام خود دره‌اي تازه و غاري نهفته كشف مي‌كرد. خوب كه تشنه شدم زبانش را به نرمي روي كسم گذاشت. ناله‌ام به هوا بلند شد. رشته‌اي نامرئي از شهوت و هوس قوس كمرم را به موازات ستون فقرات بالا مي‌آمد و در پشت كتف‌هايم پخش مي‌شد و از پهلوهايم به سمت سينه‌ام هجوم مي‌برد و چنگ به پستان‌هايم مي‌انداخت و انشعابي ظريف از آن از اطراف ناف به سمت كسم كشيده مي‌شد. در همان زمان انگشتش را به آرامي در كونم فرو كرد. كمي درد داشت اما همه وجودم در لذت غوطه‌ور بود و از درد چيزي نمي‌فهميدم. نمي‌دانم چند دقيقه گذشت كه ناگهان گفتم: دلم مي‌خواد منو بكني.كمي درنگ گرد؛ شايد انتظار چنين حرفي را از من نداشت. گفت: تو مطمئني؟! مگه نگفتي درد&#8230;!اجازه ندادم حرفش را تمام كند؛ گفتم: ازت خواهش مي‌كنم منو بكن. منو از پشت بكن.بلند شد. پشتم جا گرفت. سر كيرش را چند بار لاي كونم كشيد و با آن چند ضربه از زير به كسم زد و آن را گذاشت روي سوراخ كونم و فشار داد. احساس مي‌كردم بدنم در حال كش آمدن است. نمي‌دانم فرياد هم زدم يا نه اما تا زير زانوهايم درد را حس مي‌كردم. گفت: فقط كافيه سرش جا بيفته؛ راه براي بقيه‌ش هم باز مي‌شه.چيزي نگفتم و تحمل كردم تا بالاخره سرش جا افتاد. كمي صبر كرد. به نظرم مي‌خواست كونم با اين غريبه تازه وارد بيشتر آشنا شود. دوباره شروع كرد به فشار آوردن. ذره ذره وارد شدنش را به بدنم حس مي‌كردم. مسيرش را مي‌شكافت و جلو مي‌آمد. از فرط درد دندان‌هايم را روي لبم مي‌فشردم و او همچنان به ورودش ادامه مي‌داد. وقتي موهاي خايه‌اش را روي كسم حس كردم فهميدم كه تمام كيرش را در كونم فرو كرده است. تمامش را در خودم جا داده بودم. از او خواستم بي حركت بماند. روي كمرم خم شد؛ سينه‌هايم را در مشت گرفت و پشت گردنم را و هر جا كه لبش مي‌رسيد غرق بوسه كرد. كم كم داشتم به دردش عادت مي‌كردم. چند لحظه‌اي گذشت و آرام آرام شروع كرد به بيرون كشيدن كيرش. آن را كاملاً بيرون كشيد و دوباره فرو كرد اما اينبار راحت‌تر و سريع‌تر. ديگر جاي خود را باز كرده بود و از فشار دردناك بار قبل خبري نبود. لذت كرده شدن كم كم داشت در تمام بدنم منتشر مي‌شد. شايد لذتم بيشتر به اين دليل بود كه به يكباره از همه تابوهايم گذشته بودم و مردي ناشناس را به پنهاني‌ترين و محرمانه‌ترين حريم تنم راه داده بودم و حالا او با كيري كه شهوت در رگ‌هاي متورمش تنوره مي‌كشيد از همه تنم لذت مي‌برد.بعد از دو سه دقيقه كه حركات متناوب كيرش روان شده بود و رسماً در حال گاييده شدن بودم گفتم: مي‌خوام روي شكم دراز بكشم و تو هم پشتم بخوابي. مي‌خوام وزن و فشار تنتو حس كنم.بي آنكه كيرش را بيرون بياورد هماهنگ با هم و چسبيده به هم رفتيم روي ميز. يك دستش را از زير به سينه‌ام رساند و دست ديگرش را به كسم و تمام وزنش را روي بدنم انداخت و دوباره كيرش را در كونم به حركت درآورد. من هم دو دستم را مقابل صورتم به هم گره زدم و پيشاني‌ام را رويش گذاشتم و چشم‌هايم را بستم و گوش سپردم به صداي قژ قژ ميز كه با ضرباهنگ ضربه‌هاي او به باسنم همراه با تنم تكان مي‌خورد و با من ناله مي‌كرد. اولين بار بود كه بي آنكه كاري انجام دهم كسي را به اوج لذت و رضايت مي‌رساندم. قوس كمرم را بيشتر كرده بودم و باسنم را كمي بالاتر آورده بودم تا او راحت‌تر بتواند به آنچه كه مي‌خواهد برسد. ناگهان حركتش شتاب گرفت. نفس‌هايش پشت گردنم تندتر و داغ‌تر شده بود. پستانم را محكم در مشتش فشرد. با آخرين ضربه تا آنجا كه مي‌توانست كيرش را در كونم فرو كرد و با فشار تمام در اعماق درونم نگهش داشت. لبهايش را روي گردنم گذاشت. فريادي خش‌دار اما نه بلند از گلويش جوشيد. با دست‌هايش مرا محكم به بدنش فشار داد و سرانجام كيرش شروع كرد به تپيدن و دل‌ زدن. و مايعي گرم كه بي تابانه در درونم پاشيده مي‌شد؛ مانند هديه‌اي از او پذيرفتمش؛ هديه‌اي كه كيرش با فروتني در عمق تنم مي‌ريخت به نشانه سپاس از پناه گرمي كه به او داده بودم و دردي كه تحمل كرده بودم تا او شهوت يك ماهه‌اش را با تن من، بي چادر و بي شلوار ارضا كند.هر دو خسته بوديم و از نفس افتاده بوديم. نمي‌دانم چه مدت گذشت و او همچنان پشتم خوابيده بود و گردن و گوش و صورتم را مي‌بوييد و مي‌بوسيد اما يادم هست كه هرگز دلم نمي‌خواست آن لحظه به پايان برسد. اكنون هفت سال از آن روز مي‌گذرد. بعد از آن روز ديگر او را نديدم؛ يعني خودم نخواستم كه ببينم. ترجيح مي‌دادم خاطره اولين عشقبازي‌ام در كشاكش روابط نافرجام، تيره و تار نشود. دوست داشتم هميشه آن لحظه‌ها را در تلاطم ابرهاي اساطيري، شناور ببينم. بعد از آن تا مدت‌ها در فانتزي‌هاي شهواني شبانه غوطه‌ور بودم (هنوز هم كمابيش هستم) و تلاش مي‌كردم اين روياهاي شيرين را كه ديگر روح زندگي‌ام شده بودند بيشتر و بيشتر پر و بال بدهم. همخوابگي با مردهاي زشت و زيبا، لاغر اندام و درشت هيكل، خوابيدن با چند مرد در حمام، تحريك كردن مردهاي همسايه و فاميل، سكس با شوفر‌هاي چاق بياباني، همه و همه با تجسم تمام جزئيات، تنها بخشي از دنياي لايتناهي فانتزي‌هاي شبانه من هستند. اگر مشغله‌هاي زندگي روزمره فرصتي براي قلم زدن بدهد شايد چندتايي از آنها را همينجا با شما دوستان سهيم شوم. البته اگر شما بخواهيد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176292</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده کوچولوی بلند خوب کرده میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 31 May 2019 07:38:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آقایان]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[افزوده]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتشو]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[‫اینكار]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرند]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوداین]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پسرانه]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشانده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشانی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[تودستش]]></category>
		<category><![CDATA[جلوگیری]]></category>
		<category><![CDATA[جوانها]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالتهای]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگار]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستند]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خیابان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دختران]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیر]]></category>
		<category><![CDATA[دستهای]]></category>
		<category><![CDATA[دستهایم]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دودقیقه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[راههای]]></category>
		<category><![CDATA[رفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سالهای]]></category>
		<category><![CDATA[سرنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سینهام]]></category>
		<category><![CDATA[شاشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[شرمندگی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدند]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکم]]></category>
		<category><![CDATA[كارهای]]></category>
		<category><![CDATA[كوچكتر]]></category>
		<category><![CDATA[کاریها]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[ماندانا]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورش]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مراقبم]]></category>
		<category><![CDATA[مردانه]]></category>
		<category><![CDATA[مردهای]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیما]]></category>
		<category><![CDATA[معاینه]]></category>
		<category><![CDATA[مقداری]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[مهربان]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[موهایم]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابید]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردند]]></category>
		<category><![CDATA[‫میكردیم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میكشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلیسید]]></category>
		<category><![CDATA[میماله]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمکید]]></category>
		<category><![CDATA[نابودی]]></category>
		<category><![CDATA[نادیده]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نكردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیامد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاره]]></category>
		<category><![CDATA[نمیفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیلوفر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همراهم]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی]]></category>
		<category><![CDATA[وبعداز]]></category>
		<category><![CDATA[وخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[یكدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[دو جانبه بود . وقتی فیلم سکسی كه به مدرسه می رفتم و یا بر میگشتم او مرا همراهی می كدرد و این خوشایند خانواده نبود آنها سکسی نمی خواستند من پسر عمویم را ببینم شاه کس به ناچار ترك تحصیل كردم تا شاید سختگیریهای پدر و برادرهایم كمتر شود پسر عمویم کونی مرا از [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>دو جانبه بود . وقتی فیلم سکسی كه به مدرسه می رفتم و</h2>
<p>یا بر میگشتم او مرا همراهی می كدرد و این خوشایند خانواده نبود آنها سکسی نمی خواستند من پسر عمویم را</p>
<h3>ببینم شاه کس به ناچار ترك تحصیل كردم تا شاید سختگیریهای پدر</h3>
<p>و برادرهایم كمتر شود پسر عمویم کونی مرا از خانواده ام خواستگاری كرد اما آنها مخالفت كردند . بعد از ترك</p>
<h4>تحصیل جنده كه باعث شده بود نتوانم پسر عمویم را ببینم</h4>
<p>با او قرار گذاشتم كه شبها پستون از خانه خارج شوم و پیش او برم این بود كه هر شب بعد</p>
<h5>از اینكه کوس اعضای خانواه ام به خواب میرفتند من از</h5>
<p>ساعت 10 شب تا 4 صبح پیش پسر عمویم كه در نزدیكی خانه ما سكونت داشت میرفتم . چند ماهی این برنامه سکس داستان ادامه داشت تا</p>
<h6>اینكه خانواده ام فهمیدند . این بود كه ایران سکس مرا برای</h6>
<p>معاینه پیش دكتر بردند و من هم از مطب دكتر فرار كردم واین فرار سر نوشت جدیدی را برایم رقم زد كه از سیاهی آن هرگز خلاص نخواهم شد كنار خیابان بدون آنكه به آیندهام بیندیشم و بدانم چه سر نوشتی در انتظارم هست ایستاده بودم فقط آنچه كه برایم مهم بود این كه توانسته بودم از خانواده ام بگریزم سوالات زیادی در سر داشتم كه آیا كار صحیحی انجام دادم آیا برگردم یا به فرار خود ادامه دهم ؟ افكارم مشوش بود نمی توانستم تصمیم صحیح ومنطقی بگیرم حال خودم را نمی فهمیدم در همین حال بودم كه صدای توقف موتور سیكلتی مرا به خود آورد و صدای راكب آن كه میگفت سوار شو بدون آنكه قدرت تصمیمگیری داشته باشم سوار شدم یك لحظه به خود آمدم روی ترك موتور نشستم خودم را به دست سر نوشت سپردم ایرج مرا به خانه مجردی خود برد ایرج مرا به خانه مجردی خود برد در آنجا با مریم كه او نیز مانند من از خانه فرار كرده بود آشنا شدم ایرج برای اینكه با من تنها باشد مریم را به خانه دوستانش قاسم.جواد.امیر. فرامرز و حمید كه آنان نیز خانه مجردی داشتند فرستاد چند روز با ایرج بودم روزها با موتور به گردش میرفتیم و شبها در خانه او بسر می بردم داشتم تلویزیون نگاه میکردم که ایرج رو به من کرد گفت نیلوفر خوب کونی داری خودمو به اون راه زدم نادیده گرفتم خیلی ترسیده بودم قبلا با پسر عموم سکس کرده بودم ولی مطمئن بودم منو میگیره امد به طرفم اشک تو چشام جمع شد تنم میلرزید ایرج خیلی مهربون بود امد بغلم نشست با سرم بازی میکرد با موهام یک حالت خواب مانند تو وجودم بود سرم رو گزاشتم روی پای ایرج که احساس کردم داره با کونم ور میره حس خیلی بدی داشتم ایرج رو تو ایرن چند روز فرشته میدونستم خلاصه با کونم ور میرفت که احساس کردم داره دکمه های شلوارلیم رو باز میکنه دلهره داشتم اخه تا حالا با غریبه اونم به غیر از پسر عموم این کارو نکرده بودم کمکم شلوارمو تا روی زانوهام کشید پایین با یک شرت سفید جلوی ایرج خجالت میکشیدم دستشو برد توی شرتم دست زد به کسم خیلی جدی بلند شدم شلوارم رو بالا کشیدم و به طرف مانتوم رفتم تا بپوشم ایرج با اسرار به طرفم امد میخوام باحات ازدواج کنم و وعدهای پوچ من دوست دارم و&#8230;&#8230;..مخ ما رو زد خلاصه بعد نشستم روی زمین هیچی نگفتم دیدم ایرج داره دستشو میلیسه و میمکه اصلا منظورش رو نمیفهمیدم گفت پاشو برو حمام خودمم میخواستم اخه عرق کرده بودم خلاصه لباسم رو تو رخت کن در اوردم رفتم زیر دوش شروع کردم شستن تنم احساس کردم در رخت کن باز شد بسته شد در حموم رو قفل کردم و شروع کردم به شستن تنم خلاصه امدم بیرون دیدم شرت و کرستم نیست خیلی عصبانی شدم فهمیدم کار ایرجه شلوارم رو پوشیدم و لباسمو امدم بیرون دیدم نیست به طف اتاقش رفتم باورم نمیشد ایرج شرتم رو بو میکرد توی دهنش میکرد کرستم رو به کیرش میمالید جلق میزد خیلی عصبانی شدم وناراحت دیگه چاره ای نداشتم اگه خونه میرفتم بابام میکشتم ایرج هم که خیلی حشری بود خلاصه دیدم بعد از نیم ساعت امد و شرت کرستم رو شسته بود یک جورایی از این کارش خوشم امد یک دست شورت و کرست به من داد رفت حمام فکر میکردم چجور ایرج شورتم رو میکرد تو دهنش و میلیسید اخه چون عرق کرده بودم کسم یکم بو میداد خلاصه ایرج امد و من خودم رو یکم به سنگینی زدم و چند روز گذشت ایرج خیلی بهم محبت میکرد غذا لباس و&#8230; خیلی کارای دیگه میخواستم باز برم حمام ایرج اسرار میکرد منم میخوام باحات حمام باید و&#8230;خلاصه قرار شد شرت و کرستم رو و اون هم همین طور خلاصه ایرج منو خیلی میشست چند بار لیف زد و شامپو بدن یکم حشری شدم خلاصه به روی خودم نیاوردم و ایرج رو شستم و رفت خیلی عجیب بود اخه چرا اینقدر منو شست و اسرار داشت پشمام رو بزنم و همه بدنم رو کامل بشورم خلاصه شستم امدم باز دیدم شرت کرستم نیست ولی جاش یک ست نو شورت کرست بود پوشیدم امدم بیرون خودمو خشک کردم ایرج امد و شروع کرد نوازش کردن یکم حشری شدم با خودم گفتم باحاش حال کنم شاید از سرم دست بر داره رفتیم تو اطاق ایرج منو خوابوند روی توشک و شروع کرد به لیسیدن پاهام تا رسید به شلوارم و کشید پایین شورت صورتی رو که دید از روی شرت با کسم بازی میکرد تازه فهمیدم چرا اینقدر منو میشست لباسم رو در اورد و سراغ کرستم یا به قول شما (سوتین) باز کرد و شروع کرد به خوردن سینهام چندشم میشد ولی اون خیلی حشری بود شروع کرد به لب گرفتن من از لب گرفتن هم متنفر هستم خیلی مسخره هست حالت تهوع میگیرم خلاصه دیدم ایرج داره زیر بغلم رو میلیسه خیلی قلقلکم میامد خلاصه رفت سراغ کسم شورتم رو کشید پایین شروع کرد به لیسیدن یک دفه انگار برق گرفته باشش گفت تو زنی اینقدر ناز میکنی اینو گفت و دیونه شد زبون میکرد توکسم قلقلکم میشد خلاصه اینقدر لیسید که من خوشم امد و یکم ناله میکردم دیدم ایرج با کیرش بازی میکنه و به لبام میماله بهش خیلی جدی گفتم نکنه بلند شدم صورتم رو شستم باز امد کیر کوچیکی داشت از مال پسر عموم کوچکتر بود ارج 27 سالش بود فکر میکردم کیرش باید خیلی بزرگ باشه خلاصه امد گفت نیلوفر میخوام بکنمت کرد تو کسم یکم سوخت کسم چنتا عقب جلو کرد ابشو رو کسم ریخت شاید 2 دقیقه نشد رفتم کسم رو شستم امدم لباس بپوشم ایرج گفت چکار میکنی تازه میخوام حال کنم داشتم دیوانه میشدم نزدیک پروییدم بود امدم پیشش گفتم ایرج امروز بسه گفت نمیخوام بکنمت دیدم امد شروع کرد شورتم رو به کیرش میمالید امد سراغم شروع کرد لیسیدن بدنم از نوک انگشت زیر بغل گوش حسابی تفی کرده بودم بدم نمیامد یک جورایی حال میداد باز س<br />
ر وقت کسم رفت رو شروع کرد لیسیدن کسم رو تو دهنش کرده بود مک میزد واقعا اولین بار بود توی سکس لذت میبردم خلاصه خوشم امد یکم ترشح کسم توی دهنش دیخت رفت سراغ کونم شروع کرد خودن کونم لیس میزد سواخ کونم پر تف کرده بود احساس کردم داره با زبون با سوراخ کونم بازی میکنه واقعا ایرج دیونه بود نمیدونم چی شد که گوزیدم تو دهنش بدش امد باز سراغ کسم امد کسم رو تو دهنش کرده بود مک میزد کسم رو بدجور میمکید درد کرفته بود گفتم ایرج بزار برم دستشویی دیدم نمیزاره بزار برم دیونه نزاشت منم تو دهنش شاشیدم باز هم ول نمیکرد خلاصه بعد از دودقیقه ول کرد کسم باد کرده بود مثل غنچه زده بود بیرون ایرج شاش ریخت رو کیرش شروع کرد جلق زدن ولی ابش نیامد بلند شدم برم دستشویی کمرم درد میکرد ایرج کمکم کرد دیدم داره میاد دستشویی گفتم میخوام خودم رو بشورم تو کجا میای هیچی نگفت بهش گفتم دیونه میخوام خودم رو تخلیه کنم دیدم ول کن نیست ایرج یک دیونه بود به نظر من رفتم روی کاسه دستشویی نشستم تا ببخشید برینم دیدم ایرج خان امد پشتم نشست دونفر روی یک سنگ انگشتشو کرد تو کسم با یک دست با سوراخ کونم بازی میکرد منم خودم رو خالی کردم نمیدونید ایرج مدفوع منو تودستش گرفته بود حال خودم بد شده بودایرج کونمو شست امدم دستم شستم رفتم حمام ایرج هم امد خودمون رو شستیم امدیم بیرون ادامه دارد نظر فراموش نشه خلاصه ایرج یک بیمار به قول این دوست من بود شاید ولی از نظر رفتاری خیلی با شخصیت بود روزها میامد و میرفت خیلی خوش بودیم سکس بهترین لباس ازادی از پدرم این کارو بکن نکن خر مذهبی بازی بدبینی دور بودیم خیلی به ایرج عادت کردم ایرج هم کم برام نذاشت یعنی شاید فکر کنید برای سکس اما ایرج واقعا منو دوست داشت از عمق اینقدر بهم علاقه داشت و منو دوست داشت که اگه مریض میشدم از مادرم بهم بیشتر میرسید گفتم مادرم دلم لک زده براش از تلفن همگانی خونه زنگ میزدم ولی چیزی نمیگفتم و قطع میکردم خلاصه روز شب میگذشت ایرج جوری با من رفتار میکرد که فکر میکردم زنشم ایرج یک حالتهای خاصی داشت تو سکس زندگی و &#8230; مثلا سکس میکرد ولی میدونستم که با من سکس نمیکنه تو افکارش چیزای خاصی داشت مثلا با بوی کس من ارضا میشد هر وقت کنارش میخوابیدم صورتش رو روی کسم میگذاشت میخوابید یا عاشق این بود که کسم رو با شرتم پاک کنم و بدم تو دهنش بزاره و جلق بزنه خیلی عجیب بود کاراش یا عاشق این بود شورت و کرستم رو بشوره یا میگفت بیا کیرم رو تو کست کنم بخوابم تا صبح واقعا هم این کارو میکرد تا خوابش نمیبرد ول نمیکرد خلاصه درخواستهای عجیبی داشت میگفت ما دوتا یکی میشیم یک بار تو حمام روم شاشید منم مجبورش کردم کردم شاشم رو بخوره البته اونم از خداش بود یا سوراخ کونم رو میلیسید یا زبونش خلاصه تو یکی از سوراخ هام بود روز و شب میگذشت تا اینكه ایرج رو به من كرد و گفت با این لباسهای دخترانه رفت وآمد ما با مشكل روبروست و توجه مامورین جلب خواهد شد از من خواست كه موهایم را كوتاه كنم و لباس پسرانه بپوشم تا كسی به بودن من با او درآن خانه شك نكند من هم قبول كردم و روز بعد به آرایشگاه مردانه رفتیم مانتو ام را در آوردم و آرایشگر كه دوست ایرج بود موهایم را كوتاه كرد از آن روز مثل پسرها لباس می پوشیدم و كسی متوجه دختر بودن من نمیشد البته دختران دیگری هم كه قبل از من با آنها بسر میبردند مثل سوسن. فرانك و ماندانا به ظاهری پسرانه در آمده بودند یك ماهی به همین منوال گذشت مخارجم را ایرج می داد ایرج و دوستانش از راههای خلاف پول در می آوردند یك روز یكی از دخترها به من گفت نیلوفر مدت زیادی طول نخواهد كشید كه باید خودت مخارجت را در بیاوری و ایرج مدت زیادی مخارجت را نخواهد پرداخت آن گونه كه ما زندگی میكردیم مخارج زیادی در بر داشت روزها تفریح میكردیم سینما می رفتیم در رستورانهای گرانقیمت غذا می خوردیم و هر روز لباس شیك و نو میپوشیدیم كرایه خانه هم بود واینها همه در آمد زیادی را می طلبید كه ایرج و دوستانش از راههای خلاف مثل كیف قاپی و فروش مواد مخدر تامین میكردند این بود كه آنها قسمتی از هزینه زندگی را به عهده خود دختر ها گذاشته بودند دخترانی كه با آنها بودند از راه گذراندن اوقات خود با مردهای دیگر محل در آمدی پیدا كرده بودند و حالا بعد از گذشت یك ماه نوبت من بود كه مخارج زندگی ام را خود بپردازم نمی توانستم راهی كه دختران دیگر رفته بودند انتخاب كنم به خاطر اینكه هفده سال بیشتر نداشتم واز دیگر دخترها كوچكتر بودم مریم هم در این زمینه مرا كمك میكرد و مراقبم بود و نمی گذاشت دیگر پسرها به جز ایرج با من كاری داشته باشند مقداری طلا همراهم بود فروختم تا شاید مخارجم تامین كنم ولی پول زیادی نبود و بیشتر از دو هفته دوام نیاورد تا اینكه پیشنهاد كرد با آنها به كیف قاپی بروم به ناچار قبول كردم چاره ای جز این نداشتم یا باید از راهی كه دیگر دخترها پول در می آوردند مخارجم را تامین میكردم و یا اینكه با پسرها به كیف قاپی می رفتم راه دوم یعنی كیف قاپی را انتخاب كردم در ابتدا برای آشنایی با شیوه كار كیف قاپی من ترك موتور ایرج سوار میشدم دو نفر دیگر از پسرها با موتور دیگر كیف قاپی می كردند و من نظاره گر بودم ایرج هم نحوه كار را توضیح میداد تا اینكه روزی رسید كه باید مستقیما دست به كیف قاپی میزدم دلهره عجیبی داشتم مطمئن نبودم كه آیا میتوانم به خوبی از عهده كار برایم یا نه كمی دستهایم می لرزید ایرج موتور را میراند و من ترك او نشسته بودم و وظیفه داشتم وقتی كه به پشت شخص میرسیدیم<br />
كه باید كیف اورا می ربودیم كیف را از دست صاحبش بكشم و فرار كنیم برای اینكار موقع نزدیك شدن به صاحب كیف سرعت موتور خیلی كم بود وبعداز اینكه كیف را از دست صاحبش میكشیدم یكدفعه سرعت موتور افزوده می شد و موفق می شدیم فرار كنیم برای بار اول وقتی دستم را دراز كردم تا كیف مردی را كه در كنار خیابان قدم می زد بكشم دلهره و ترس و اضطراب درونی و ضعف دستهایم مانع آن شد كه موفق شوم و بدون نتیجه متواری شدیم روز بعد برای بار دوم دست به این كار زدم با توجه به تجربه روز گذشته موفق شدم كیف مردی را بربایم 250 هزار تومان داخل كیف بود به این كار ادامه دادم و برایم عادت شده بود ونه تنها دیگر از دلشوره روزهای اول خبری نبود بلكه از ربودن كیف آقایان لذت هم می بردم سرها در هر نوبت از كیف قاپی به من 10 تا 15 هزار تومان می دادند و بیشتر پولها را خودشان بر می داشتند و می گفتند مخارج اجاره خانه و تعمیر موتور زیاد است علاوه بر ایرج با پسرهای دیگر هم به كیف قاپی می رفتم كار به جایی رسید كه خودم هم موتور سواری می كردم روزهای جمعه می رفتیم پیست موتور سواری كسی متوجه نمی شد كه من دختر هستم البته به جز من دختر های دیگری هم بودند كه لباس پسرانه می پوشیدند و به آنجا می آمدند چند ماهی همین طوری سپری شد و من غرق در كارهای خلاف بودم و به عاقبت آن نمی اندیشیدم فكر نمی كردم روزی با بن بست مواجه شوم و بفهمم این راهی كه می روم به اعماق تباهی و نابودی است راهی است كه آخر آن پشیمانی و ندامت است راهی است كه پایان ان سیاهی است روزی با ایرج قاسم و فرامرز تصمیم گرفتیم برای تفریح به شمال برویم با دو موتور راه افتادیم قرار شد كه برای در آوردن مخارج سفر در بین راه كیف قاپی كنیم شخصی را برای این كار انتخاب كردیم قاسم و فرامرز كیف او را ربودند و با همدیگر متواری شدیم وبه سوی جاده شمال با سرعت زیاد حركت كردیم غافل از اینكه هنگام ربودن كیف ماموران مخفی پلیس ما را دیده اند و در تعقیب ما هستند وقتی به ما نزدیك شدند دستور ایست دادند توجه نكردیم و به سرعت موتور افزودیم كه در همین تعقیب و گریز موتور به جدول كنار خیابان برخورد كرد و هر چهار نفرمان را دستگیر كردند و به اداره پلیس بردند به پدر و مادرم اطلاع دادند وقتی آنها را دیدم انگار سالهای زیادی است كه از آنان دور بوده ام در طول این چند ماه آنها به اندازه چند سال پیر شدند اینجا بود كه فهمیدم پدر و مادرم چه زجری كشیده اند و من غرق در خوشگذرانی خود بوده ام من آنها را فراموش كرده بوده ام ولی آنها مرا فراموش نكرده بودند در این مدت چه سختی هایی كشیده و كجاها به دنبال من نگشته بودند چه شبها كه تا صبح مادرم نخوابیده و گریه كرده بود و پدرم چه غمی در دل خود داشته كه او را خمیده و گرد پیری زودرسی سر و صورت او را پوشانده بود اینجا بود كه به اشتباه خود پی بردم و پشیمانی و ندامت به سراغم امد كه دیگر سودی نداشت انتظار داشتم پدر و مادرم مرا سرزنش كنند و به باد ناسزا و كتك بگیرند ولی مادرم با دستهای مهربان خود مرا می كاوید كه ایا سالم و سلامت هستم و پدر در زیر فشار این شرمندگی كه من بر دوش او گذاشته بودم سر فرود اورده ودر غم خود فرو رفته و سكوت اختیار كرده بود نمی دانستم چه كار باید بكنم آیا اشتباه من قابل جبران بود؟ اگر توسط پلیس دستگر نمی شدم تا كجا می خواستم ادامه بدهم؟ ایرج نامرد رو ندیدم دیگه خبری هم ازش ندارمم دوستام هم خبری نداشتن تا این که شنیدم دبی رفته وخبری هم نداشتم پسر عموم هم زن گرفته بود شاید اگه نمیگرفت هم من رو دیگه نمیخواست دیگه خواستگار هم نداشتم زندگی خسته کننده داشتم الان که فکر میکنم چقدر با ایرج حال کرده بودم چه کارها که نکرده بودم خجالت میکشم چه کثافت کاریها سئوال از شما جوانها ایا ایرج مریض یا دیوانه بود یا حشرش بالا بود یا منو دوست داشت ایا من تقصیر کار بودم ؟ تو این ماجرا شما بودی چکار میکردی؟ پاسخ سوالم را می دانستم هرگز این اشتباه جبران شدنی نبود چطور می توانستم شرافت از دست رفته خود را جبران كنم این ننگی كه من بر دامان خانواده ام گذاشته بودم چگونه زدودنی بود؟این ننگی كه بر پیشانی من خورده بود با چه چیزی پاك می شد؟چطور می توانستم از انگشت نما شدن خود و خانواده ام جلوگیری كنم؟ با كدام عمل و كار نیكی می توانستم سرافكندگی انها را به سربلندی بدل كنم؟ چگونه می توانستم غرور له شده خانواده ام را باسازی كنم؟با رفتاری كه مرتكب شده بودم چگونه می توانستم به آینده خود خوشبین باشم؟ با گذراندن شبها پیش افراد غریبه چگونه كسی می توانست مرا دوست داشته باشد و به عنوان شریك زندگی خود انتخاب كند؟هزاران سوال از این دست كه به جز گریستن و اشك ریختن پاسخی برای آن نداشتم راستی مقصر كیست؟خودم یا پدر و برادرانم كه از آزادی ام را محدود می كردند و رفت و آمدها یم را به طور مفرط كنترل می كردند یا مادرم كه چندان رفتار محبت آمیزی با من نداشت و اهمیتی به خواسته هایم نمی داد و یا همگی؟ آیا جامعه هم مقصر است؟آیا مسولین هم مقصرند چرا كسی پیدا نشد در همان روزهای اول دست مرا بگیرد و از غرق شدن در منجلاب جلوگیری كند؟آیا همه اینها را باید سرنوشتم بدانم و برای خود هیچ نقشی قائل نشوم؟ شما كه این سرنوشت را می خوانید چه فكر می كنید؟ مقصر كیست؟ چكار باید كرد كه دخترانی چون من مریم ماندانا و فرانك و دیگران به این سرنوشت دچار نشوند؟ لطفا جواب این سئوال ها رو بدین حتما تا بقیه داستان زندگیم رو براتون تعریف کنم در ضمن واقعا این موضوع اتفاق افتاده برام این داست<br />
ان نه کپی نه تخیلی این داستان زندگی منه		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174331</post-id>	</item>
		<item>
		<title>چه کون خوبی میکنه از این جنده خانوم خوشگل و بلوند</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%da%a9%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%da%a9%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 02 May 2019 07:44:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آنال]]></category>
		<category><![CDATA[اختیارش]]></category>
		<category><![CDATA[از کون]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استخدام]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[برادری]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بودولی]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیکاری]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پیروزی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشانیش]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونسته]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چندباری]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاریش]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خیابان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دختراش]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهای]]></category>
		<category><![CDATA[دکترها]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوساعت]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[روسریش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فروشنده]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکتر]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مدیریت]]></category>
		<category><![CDATA[منصرفش]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نبودیم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمید]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[والبته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/yMAIlZM-He6QoFuLc7Tu4g/023/638/106/1280x720.c.jpg.v1692027341" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="چه کون خوبی میکنه از این جنده خانوم خوشگل و بلوند" title="چه کون خوبی میکنه از این جنده خانوم خوشگل و بلوند" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>که بینمون اتفاق افتاد&#8230;.. با فیلم سکسی اینکه با همه ی وجودم میخواستمت و با اینکه لذت بخش ترین رابطه عمرم رو باهات تجربه کردم ، ولی سکسی باز میگم کاش اصلا ندیده بودمت که شاه کس کار به اینجاها بکشه&#8230;.. هیچوقت تو عمرم خیانت نکرده بودم که توی لعنتی باعث شدی کونی برای اولین [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/yMAIlZM-He6QoFuLc7Tu4g/023/638/106/1280x720.c.jpg.v1692027341" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="چه کون خوبی میکنه از این جنده خانوم خوشگل و بلوند" title="چه کون خوبی میکنه از این جنده خانوم خوشگل و بلوند" decoding="async" /></p><br />
<h2>که بینمون اتفاق افتاد&#8230;.. با فیلم سکسی اینکه با همه ی وجودم میخواستمت</h2>
<p>و با اینکه لذت بخش ترین رابطه عمرم رو باهات تجربه کردم ، ولی سکسی باز میگم کاش اصلا ندیده بودمت</p>
<h3>که شاه کس کار به اینجاها بکشه&#8230;.. هیچوقت تو عمرم خیانت نکرده</h3>
<p>بودم که توی لعنتی باعث شدی کونی برای اولین بار خیانت کنم&#8230;&#8230; نمیدونم میتونم ببخشمت یا نه&#8230;&#8230;.اگه نتونم ببخشمت به بهای</p>
<h4>جونت جنده تموم میشه و اینو اصلا نمیخام&#8230;&#8230;. کلافه ام&#8230;&#8230;&#8230; مجبورم</h4>
<p>تا خوابی برم&#8230;&#8230;سراغمو نگیر که ممکنه پستون برات خیلی خیلی گرون تموم بشه )) نمی فهمیدم&#8230;..منگ بودم &#8230;.اصلا نمیتونستم بفهمم یعنی</p>
<h5>چی &#8230;.. کوس رکابی و شلوارکمو پوشیدم و با اینکه مطمین</h5>
<p>بودم نهال رفته بازم یه نیم نگاهی تو اتاقا انداختم. رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم و یه سیگار آتیش سکس داستان کردم و دوباره</p>
<h6>نامه رو شروع کردم به خوندن&#8230;. این بار ایران سکس با مکث</h6>
<p>و دقت بیشتر &#8230;.. لعنتی &#8230;.. عزیز &#8230;.. پشیمونی &#8230;&#8230; خیانت &#8230;&#8230;.. خیانت؟؟؟؟؟؟ چرا؟ خیانت به کی؟ نهال که گفت جدا شده &#8230;&#8230; یعنی چی واقعا؟؟؟؟ به قیمت جونم تموم میشه؟؟؟؟اصلا سردرنمی آوردم از حرفاش &#8230;&#8230; باید فکر میکردم&#8230;.. از اول شروع رابطه &#8230;.. حرفایی که تو این مدت زده بود&#8230;. نحوه تماسهاش&#8230;&#8230; یهو قطع کردناش&#8230;&#8230; قسمی که وسط سکس داد بهم و گفت جون شراره !!! جرقه ای تو ذهنم زده شد که حتی فکر کردن بهش پشتمو لرزوند&#8230;. نکنه&#8230;. نکنه این اصلا نهال نبوده باشه&#8230;&#8230; نکنه خاله اش یعنی شراره باشه!!ای وااااای &#8230;..خداااااااا&#8230;&#8230;نکنه این حدسم درست باشه؟؟؟چاره ای نداشتم جز اینکه بیفتم دنبال ماجرا و ته و توی اونو دربیارم&#8230;.. علیرغم هشدار آخر نامه اش ، باید میفهمیدم چی به چیه&#8230;. با هزار بدبختی و جوری که حساسیت برانگیز نباشه طی دو سه روز از دوست و آشناها آمار کامل خونواده جعفرپور و عروسش رو درآوردم. همه چی درست بود&#8230; حداقل به ظاهر&#8230;.. شراره عروس جعفرپور بود که دو تا دخترخواهر داشت به نامهای نهال و مارال&#8230;&#8230; فقط باید نهال رو پیدا میکردم که ببینم اونی که با من رابطه داشته نهال واقعی بوده یا شراره ای که خودش رو نهال جا زده بوده. تو این چندروز خواب و خوراک نداشتم و خدا خدا میکردم حدسم اشتباه باشه&#8230;&#8230;. به شدت به حریم خونواده و زن شوهردار وسواس داشتم و اگه رگ گردنمو میزدن ، به زن متاهل حتی نگاه هم نمیکردم&#8230;&#8230; بار روانی این ماجرا از خواب و خوراک انداخته بودمو داشت لهم میکرد&#8230;&#8230; به کمک خواهر یه دوست صمیمی که آشنایی دوری با نهال داشت یه قرار تو یه کافی شاپ دنج و ساعت خلوت گذاشته شد و من باید چند دقیقه بعد از وقت مقرر میرفتم تا ببینم نهال واقعا خودش بوده یا نه&#8230;&#8230;. دل توی دلم نبود &#8230;. ساعتی که بهم گفته بودن وارد کافی شاپ شدم&#8230;&#8230; میزشون رو دیدم و خواهر دوستم که رو به من بود و نهالی که پشتش به ورودی بود&#8230;&#8230;.. بر خلاف قول و قرارم با دوستم و خواهرش که گفته بودن از دور ببینم و برم ، رفتم سمت میزشون&#8230;&#8230;.. اضطراب و دلهره رو تو صورت خواهر دوستم میشد حس کرد&#8230;&#8230;. نتونست نگاهشو از من که داشتم میرفتم سمتشون بگیره و همین باعث شد نهال رد نگاهشو بگیره و گردن بچرخونه که ببینه دوستش به چی نگاه میکنه&#8230;&#8230;&#8230;.. وقتی به سمت من برگشت دنیا رو سرم خراب شد&#8230;&#8230;&#8230; نهال بود&#8230;&#8230; نهال واقعی&#8230;&#8230;. همونی که اون روز اول لعنتی سوت زده بود&#8230;&#8230;&#8230; ناخودآگاه ایستادم&#8230;.. خیلی خیلی سخت بود ولی همه ی توانم رو خرج کردم و رفتم جلو&#8230;.. به خواهر دوستم گفتم شما لطفا برو&#8230;&#8230;. بی هیچ حرفی به من یا نهال به سرعت پاشد و رفت. نشستم جاش ، دقیقا روبروی نهال&#8230;&#8230;. انگار عزراییل دیده بود&#8230;.. رنگ به صورت نداشت&#8230;&#8230;.. پرسیدم چرا؟؟؟؟ سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت&#8230;&#8230;.. سوالمو دوباره پرسیدم ولی گویا بدون اینکه متوجه باشم داد زده بودم چون صاحب کافی شاپ از آشپزخونه اش اومد بیرون و گفت چیه داداش چیزی شده؟؟؟؟ عذرخواهی کردم ازش و گفتم نه مساله ای نیست&#8230;.. باز به نهال گفتم چرا؟؟؟؟ چرا اینکارو با من کردین؟؟؟ با صدای لرزونی گفت بخدا &#8230;بخدا من تقصیری ندارم&#8230;&#8230; اصن اصن اصن من کاره ای نبودم از اولشم به شراره گفتم نکن اینکارو ولی گوش نکرد همش تقصیر خودش بود&#8230;&#8230;..یه ساعتی با نهال حرف زدم &#8230;. همه چیزو تعریف کرد&#8230; از اینکه اولش یه گپ و گفت ساده بین اون و خواهرشو خاله اشون بوده که خاله اش حرف منو پیش میکشه و اینکه آمارمو کامل داره و بیاین یه کم سر به سرش بزاریم و اینحرفا&#8230;. که بعد نهال متوجه میشه خاله اش واقعا علاقمند شده ولی بدجور هم سر دوراهی ادامه یا قطع کردن مونده بوده &#8230;.. حتی ماجرای سکس رو هم گفته بوده و پشیمونی بعدش رو&#8230;.. اینجور که نهال می گفت بعد از اون ماجرا ، شراره خیلی بهم ریخته شده و کارش به بیمارستان کشیده &#8230;.. نامه شراره دنبالم بود&#8230;به نهال نشون دادم و پرسیدم منظور شراره از اینکه گفته بود اگه نتونم ببخشمت به بهای جونت تموم میشه چی بوده؟ جواب داد دروغ نگفته&#8230;اگه خودش رو مقصر نمیدونست و تو رو باعث پیش اومدن این ماجرا تشخیص میداد اونقدر نفوذ و آدم داشت که اینکارو بکنه و تو یه تصادف ساختگی مثلا ، تو رو از بین ببره.شماره تلفن نهال و ساعتهایی که میتونه صحبت کنه رو ازش پرسیدم که اگه لازم شد بتونم باهاش تماس بگیرم &#8230;. از کافی شاپ زدم بیرون&#8230;.. حالم خیلی بد بود&#8230;. ندونسته و ناخواسته با زنی متاهل &#8230;&#8230;. خیلی چیزا برام معلوم شده بود دیگه&#8230;.. اینکه نهال دروغین یهو وسط مکالمه قطع میکرد چون شوهرش از راه میرسیده و بعدا بمن الکی میگفت شوهرخاله ام سر زده اومد&#8230;&#8230;. اینکه چرا شماره تلفنش رو به من نداده بود&#8230;.. و خیلی چیزای دیگه. فقط چیزی که برام سوال موند این بود چرا وقتی بعنوان نهال اومد پیشم تو اون روز لعنتی ، بمن میگفت حق نداری کاری بکنی ولی خودش شروع میکرد به ور رفتن با من&#8230;&#8230;..فشارهای عصبی بعد از متارکه با نسرین کم بود که آوار سنگین این ماجرا هم بهش اضافه شد. با اینکه من روحم از متاهل بودن اون خبر نداشت ولی باز هم از رخدادن این ماجرا عمیقا متاثر بودم و نمیتونستم خودمو ببخشم&#8230;&#8230;نهال واقعی خیلی بهم کمک کرد تا با این داستان کنار بیام و اتفاقات دیگه ای چند ماه بعد با نهال واقعی رقم خورد که از حوصله این مقال خارجه. اگه عمری باقی بود شاید یه روز اونها رو هم به قلم بیارم.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%da%a9%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/yMAIlZM-He6QoFuLc7Tu4g/023/638/106/1280x720.c.jpg.v1692027341" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173620</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم فونیکس رو دو نفری خوب از کس و کون میکنن</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%81%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%d8%b3-%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88-%d9%86%d9%81%d8%b1%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%b3-%d9%88/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%81%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%d8%b3-%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88-%d9%86%d9%81%d8%b1%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%b3-%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 02 May 2019 07:43:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آقایان]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامم]]></category>
		<category><![CDATA[ایشالا]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[برادری]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیفایده]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پرونده]]></category>
		<category><![CDATA[چیزهای]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دقایقی]]></category>
		<category><![CDATA[دوربین]]></category>
		<category><![CDATA[دوشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[دوهزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[روستاهای]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتهای]]></category>
		<category><![CDATA[کلنجار]]></category>
		<category><![CDATA[کمرباریک]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتار]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[متمایل]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[ملاقات]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخونم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میلیون]]></category>
		<category><![CDATA[ناخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگهبانی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونن]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنن]]></category>
		<category><![CDATA[نهایتش]]></category>
		<category><![CDATA[نیستیم]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ازدواج کردم که راننده تاکسی فیلم سکسی بود و با درامد مسافر کشی الهی شکر شکممان را سیر میکردیم اما دیگه از خیلی چیزهای دیگه زندگی محروم سکسی بودیم نه تلویزون ال ای دی بالا شاه کس نه یخچال سای بای ساید نه مبل نداشتیم اما دلمان خوش بود که زندگی آبرومندانه کونی ای داریم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>ازدواج کردم که راننده تاکسی فیلم سکسی بود و با درامد مسافر کشی</h2>
<p>الهی شکر شکممان را سیر میکردیم اما دیگه از خیلی چیزهای دیگه زندگی محروم سکسی بودیم نه تلویزون ال ای دی</p>
<h3>بالا شاه کس نه یخچال سای بای ساید نه مبل نداشتیم اما</h3>
<p>دلمان خوش بود که زندگی آبرومندانه کونی ای داریم و محتاج کسی نیستیم سال دوم ازدواجمان خداوند دوتا پسر دوقلو به</p>
<h4>ما جنده هدیه داد و شوهرم هم روزها با تاکسی کار</h4>
<p>میکرد و شبها هم به نگهبانی پستون یه شرکت راه سازی میرفت که حالا با وجود فرزندانمان مخارج بالا رفته و</p>
<h5>بیچاره قدرت کوس بدون استراحت تلاش میکرد مدتی از نگهبانیش گذشت</h5>
<p>که دزد نامرد مارا تباه کرد و خیلی وسایل گران شرکت را دزدید و چون دوربین مدار بسته نداشت که دزد مشخص سکس داستان بشه و صاحب</p>
<h6>شرکت هم یه لیست بالا از وسایل دزدی ایران سکس را گرفت</h6>
<p>و حدود 20 میلیون تومان بودن که سریع از قدرت شکایت کرد و دادگاه هم اورا مجبور به پرداخت پول کرد و چون این مبلغ برای ما خیلی بالا بود و توانای پرداختش نداشتیم شوهر بی گناه من به زندان افتاد و هر دری زدیم بیفایده بود با دوتا بچه ام پیش رییس شرکت رفتم و التماس کردم اما نتیجه نداد و بهش گفتم رضایت بهش بده و تا وقتی پولت تمام میشه برات نگهبانی میدهد اما مگه حرف تو گوشش میرفت چکار کنه بیچاره سرمایش کم بود و به قول بقیه فقط درین شرکت بالای 20 میلیارد تومان ماشین راه سازی داره و همزمان چند جای دیگه هم چنین پیمانکاری گرفته است وقتی دیدم این آقا مثل ما کم پول است ( مقصر نبود ما یه تاکسی داشتیم که حدود 6 میلیون پولش بود اما او بیچاره از نعمت تاکسی محروم بود و یه شاسی بلند نیم میلیاردی زیر پاش بود ) دیگه قید رضایت را گرفتم و حالا دو ماه گذشته که شوهرم کنج زندان است وحاظر نبود کمکان کند یا قرض بدهد با خودشان میگفتن اگه قرض بدیم از کجا بیاره پس بدهد و شاید حق با آنها بود &#8230; چاره ای نبود باید این پول را جمع میکردم و حالا تک و تنها یه زن آن موقع 27 ساله مگه چکار میتونستم انجام بدم هر جا میرفتم بدون اینکه گوش به حرفهام بدن نگاهشان چپ چپ به باسنم بود از خودم بگم که صورتی سبزه متمایل به سفید با سینه های 75 و یه کمرباریک اما باسنی بزرگ نسبت به اندامم داشتم و از دید آقایان این بدن جان برای سکس میداد اما هرگز حتی فکرم به سکس با غیر نرسیده است و خدارا شکر عمری با آبرو زیسته ام و جز شوهرم با کسی نبوده ام و حالا نمیگم معصوم هستم مثلا بیش از دو ساله اکثر روزها درین سایت داستان شما سروران گرامی را میخونم فقط اینکه اهل خیانت به شوهرم نبوده ام &#8230; تنها راه خلاص پرداخت پول به پیمانکار بود و چندین بانک برای وام رفتم اما بیفایده بود تا اینکه از طریق یکی از آشناهای دور همسرم مرا به بانک &#8230;. معرفی کرد و گفت با رییسش دوستم و برات بهش گفته ام و صبح روز بود با شادی دوتا پسرم را پیش مادر شوهرم گذاشتم و بانک رفتم و مستقیم پیش رییس رفتم هنوز پیشش نرسیده بودم از دور نگاهش به اندامم انداخت و سرتا پای بدنم و دید زد و رفتم خودم را معرفی کردم نخست خیلی تحویل گرفت و گفت ایشالا وام بهت میدهیم و ازم مدارک خواست که سریع از کیفم دراوردم و بهش دادم که زمان تحویلشان دستش را عمدی به دستام مالید و تمام سرخ شدم اما با خویش گفتم اتفاقی بوده است دقایقی بعد بهم گفت که در چندین بانک بدهی داری و تا انها صاف نشه نمیشه کاری کرد که به اصرار کردن افتادم که شوهرم کنج زندانه و خیلی گرفتار هستیم با خنده ای گفت نگران نباش درستش میکنم برات و الان برو بیرون بانک صبر کن تا بیام و بریم بانکها و بهشان میگم برات درستش کنن گرچه با خویش گفتم سوار بشم و اگه اشنایی منو ببینه هزار حرف پشت سرم در میارن اما گفتم که من از خدای خویش پاکم و گفتم چشم &#8230; یه شش هفت دقیقه بعدش رییس بیرون امد و من رفتم صندلی عقب نشستم که گفت چرا جلو ننشستی که گفتم ممنون اینجا راهتم &#8230; چند دقیقه بعدش در بانک &#8230; رسیدیم که گفت صبر کن تا برم و دقایقی بعدش آمد و بهم گفت که باهاش حرف زده ام بیفایده است و منم سریع شروع به اصرار و خواهش کردم که این برادری را در حقم بکن که سریع حرفم و قطع کرد و گفت چنین نگو اسم برادر نیار و اگه بتونی یه کاری برام کنی برات درستش میکنم که من دیگه دوهزاریم افتاد و خواستم پیاده بشم اما گفتم شاید من اشتباه برداشت کرده باشم و ماشین براه افتاد و آقا رییس هم بی تعارف حرفش را زد و اگه دقایقی وقتت بهم بدی وام برات جور میکنم و مشکلت حل میشه &#8230; خیلی خیلی فشار بهم وارد شد ناخواسته گریم گرفت و شروع به سری حرفها کردم که من گفتم بخاطر رضای خدا این کار و میکنی و &#8230;. اما حرفش همان حرف بود و گفتم نخواستم لطفا بایست پیاده بشم و خیلی حرفا زد اما من اخرش پیاده شدم و از شادی ساعتهای قبلم الان غم و دردی مانده و دارم منفجر میشم و با نامیدی خانه رفتم &#8230; چند روز بعدش دوشنبه ظهرش ملاقات قدرت رفتم که با گریه ازم خواست کاری برام بکن که اینجا بیشتر نمیتونم باشم و شاهرگ خودم را میزنم &#8230; شبش تا صبح نخوابیدم و فقط گریه کردم و خیلی با خود کلنجار رفتم اما در نهایتش با خدای خویش درد دل کردم که خدایا خودت ناظر بر منی و الان که شوهرم نیشت حتی شکم فرزندانم را نمیتونم سیر کنم و مجبودم تن بکاری بدم که عمری پاک نگهش داشته ام و حالا نه خانواده خودم نه شوهرم هیچ کمکی بهم نمیکنن و نمیتونن هم بکنن که وضع مالیشان از ما بدتر است پس خدایا من را به حق فاطمه زهرا ببخش &#8230;. صبح ساعت 9 بانک رفتم و پیش رییس و گفتم من بیرون حاظرم و یه ده دقیقه بعدش سوار ماشینش شدم و بازم ازش خواستم کمکم کن که بیفایده بود با تنفر از خودم وارد خانه ای خلوت شدم و حالا خودم را کنار مردی غریبه میبینم که باید زیرش بخوابم &#8230; از همه عذر میخوام نمیتونم شرح حال ان لحظات سکس را بگم فقط همین و بس که حدود بیست دقیقه لخت بغل رییس بودم و دو بار پشت سر هم مرا گایید و یه لکه ننگ برام بجا ماند تا ابد &#8230; بعد سکس ازش خواستم که سریع برام جورش کند که گفت باشه فردا مدارکت و یه ضامن بیار که گفتم ضامن از کجا بیارم من کسی را ندارم که گفت اشکال نداره به امین ( همان فامیل دور شوهرم که این رییس را بهم معرفی کرد ) میگم ضامنت بشود و سریع گفتم از ماجرا بویی نبره که گفت نه خیالت راهت &#8230; دو روز بعدش که تو بانک پرونده ام تکمیل شد و امین هم امد و ضامنم شد بعد آن مجدد مجبور بودم با رییس به خانه اش برم که با ورود به خانه و سکسی حدود ده دقیقه که داشتیم زنگ خانه به صدا رد آمد و من بدبخت بدبختر شدم و امین وارد شد و دیگه مگه چاره ای داشتم و زحمت کیر امین را هم با شرمساری کشیدم &#8230; وقتی خانه رسیدم با نگاه بچه هام خجالت کشیدم و مدام گریه میکردم و اما فکر اینکه ازین به بعد چه میشود داغانم میکرد حالا امین را چکارش کنم ایا باید همیشه جورش را بکشم &#8230; خیلی تو فشار بودم و جالبه همان روز که صبحش زیر جفتشان خوابیدم ظهرش حدود ساعت 4 بود که امین خانه امان آمد و یکبار دیگه زیرش خوابیدم &#8230; شبش تمام فکرم بکار انداختم که ازین موضوع خلاص یابم و یه تصمیم گرفتم بدون فکر کردن &#8230;. دو روز بعدش وام را به حسابم ریختن و من هم بانک رفتم که کل پول را نقدی تحویل بگیرم و از دل با تنفر و از لب با خنده ای از رییس تشکر کردم و ازش خواستم که به پاس تشکر الان خانه برویم و طبق معمول من بیرون بانک ماندم تا رییس بیاد و من هم دست بکار شدم تا نقشه ام را پیاده کنم و گوشی را برداشتم تا شماره مورد نظرم را بگیرم و &#8230;&#8230;. ایشالا قسمت بعدی این حکایت تلخ را ادامه میدم که چه بلایی سر جفتشان و خودم آمد و اینکه قدرت هم آزاد شد شکر خدا چند روز بعدش اما روز تحویل پول از بانک من نقششه ام را پیاده کردم &#8230;..		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%81%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%d8%b3-%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88-%d9%86%d9%81%d8%b1%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%b3-%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173636</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 32/44 queries in 0.017 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-06 10:36:44 by W3 Total Cache
-->