<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>خونوادش &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d8%b4/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 14 Mar 2024 11:52:56 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>خونوادش &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>کثافات کاری های من با خواهر و مادرم</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%a9%d8%ab%d8%a7%d9%81%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%a9%d8%ab%d8%a7%d9%81%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 12 Sep 2019 08:38:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمانش]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[‫ازدواجش]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینجاست]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باسناشو]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پانزده]]></category>
		<category><![CDATA[پایینش]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادش]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستمو]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندی]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کامران]]></category>
		<category><![CDATA[کردیمش]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیتو]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدونید]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزه]]></category>
		<category><![CDATA[میمونم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نبودیم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وایساد]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[42 سالمه اونا رو کم فیلم سکسی و بیش چن سالی کمتر از خودم می دونم از لحاظ سنی . من ازدواج نکردم چون راستش عشق و سکسی این چیزا سرم نمیشه اگه کس و شاه کس کونی گیرم اومده کردم و مابقی هم جلق می زنم . البته کردن من از کونی سه سال [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>42 سالمه اونا رو کم فیلم سکسی و بیش چن سالی کمتر از</h2>
<p>خودم می دونم از لحاظ سنی . من ازدواج نکردم چون راستش عشق و سکسی این چیزا سرم نمیشه اگه کس</p>
<h3>و شاه کس کونی گیرم اومده کردم و مابقی هم جلق می</h3>
<p>زنم . البته کردن من از کونی سه سال قبل تا حالا همش سه نفری شده. یعنی هر سه مون با</p>
<h4>هم جنده میریم جنس و میگاییم و حسابی هم کیف داره</h4>
<p>. گاهی دو تا رو سه پستون تایی میگاییم . من فقط یه بار یک پسر رو گاییدم که درسته لذت</p>
<h5>داشت ولی کوس از خودم بدم اومد. خلاصه هر وقت خبری</h5>
<p>از جنس کون و کس میشد کامران و سعید خبرم می کردن . یه بار من و کامران تو محل کار بودیم سکس داستان که کامران یه</p>
<h6>چیزایی درباره ی سعید گفت گفت که از ایران سکس ازدواجش راضی</h6>
<p>نیست و کارشو داره به طلاق میکشه . گفتم والله ازدواج هم شد کار همون بهتر . کامران گفت تو مهریش گیر کرده . گفتم چقدره . زیاد بود و دلم واسه سعید سوخت . گفتم اگه بشه باید بهش کمک کنی . کامران هم همین نظر رو داشت . یا باید کاری میکردیم طلاق نگیرن یا اینکه راضی کنیم زنه رو که از مهریه بگذره خلاصه سر ظهر که بر میگشتیم هر سه سوار پیکان کامران بودیم که کامران سر حرف رو باز کرد . من هم کلی حرف زدم ولی سعید فقط سیگار میکشید و حتی موقع پیاده شدن خداحافظی هم نکرد . به کامران گفتم ناراحت شد ؟ گفت نه . گفتم منو رسوندی برگرد ازش خبر بیار . کاری دست خودش نده . شب سعید بهم زنگ زد و با لحن غمگینی گفت باهام کار داره . بعد اصرار کرد که کامران نباشه . گفتم باشه . قرار گذاشتیم تو یه جای پرت . سعید گفت گوشیتو بده بهش دادم . خواهش کرد و گفت میخوام جدی حرف بزنم .یه موضوعیه که داره منو میکشه . فقط به تو میگم . هر چی نظرته بگو وگرنه ازت ناراحت میشم . گفتم : چاکرتم سعید بگو چی شده . سعید یه نخ سیگار تعارفم کرد . خودم فندک داشتم . گفت : در مورد زنمه . گفتم میدونم . طلاق ؟ دوستش داری . که سعید سرشو بلند کرد گفت دوست داشتن چیه ؟ کاش هیچوقت ازدواج نمیکردم . گفتم پس موضوع مهریه اس . گفن آره . و با سر هم تایید کرد . ولی ادامه داد : فقط این نیست لطیف جون . نگاهی بهم کرد و دیگه ساکت شد . گفتم موضوع حتما بچه است . زنت بارداره ؟ باز هم گفت نه . موضوع این نیست . از سر جایش بلند شد و کمی راه رفت .تردید داشت که من بگه یا نه . بعد نشست گفت . زنم میگه اگه مهریه نمیدی یه کار دیگه برام بکن میمونم پیشت . گفتم یه کار دیگه؟ سعید صوتشو نزدیکتر کرد و دیدم لب پایینش داره میلرزه . گفت که میگه سکس جمعی میخواد لطیف . سکس جمعی . میدونی یعنی چی . واوندم . خیلی جا خورده بودم . گفتم این چه حرفیه ؟ گفت : به هیچکس نگفتم ولی به تو میگم . چی میگی ؟ من که مهریشو ندارم . گفتم مهریشو جور کن بره لامصب . ما کمکت میکنیم . یه عددی گفت که فهمیدم اگر ده نفر هم باشیم جور نمیشه . خلاصه نمی دونستم چی بگم گفتم یه چند روزی صبر کن . باشه . گفتم مطمئن باش راه حلی هست . شب خیلی فکر کردم و با خودم گفتم من که زن سعید رو ندیدم تا حالا . برم باهاش حرف بزنم . زن سعید هم حتما خانوادش با خبر بشن نمیزارن این اتفاق بیفته . پس میشه به اونا خبر داد . حتی بهشون گفت که چی خواسته . صبح به سعید گفتم. سعید چمهاش باد کرده بود . گفت : وقتی با من ازدواج کرده خونوادش راضی نبودن و بعدش دیگه سراغی هم ازش نگرفتن . گفتم میخوام باهاش حرف بزنم . اتفاقا همون روز عصر کامران گفت که یه جنس خوب پیدا کرده میخواد بیارتش خونه من . گفتم بیارش ولی به سعید نگو پکره . اوونشب دوتایی یه زن تقریبا سیاه رو کردیم . با اینک سیاه بود ولی خوب بلد بود کس بده وقتی کیرم تو کسش بود بدنشو میچرخود و خیلی حال می داد . همه آبم رو خورد و فقط پانزده تومن گرفت . شب دیر وقت سعید زنگ زد گفت بیا خونمون و حرف بزن باهاش . گفت خودم نباشم بهتره . میرم تو اتاق . پیکان کامران رو برداشت و به آدرس سعید رفتم. سعید در ر باز کرد و من و به زنش که زهرا اسمش بود معرفی کرد . بعد خودش رفت تو اتاق . نشستیم و زهرا خانم گفت لطیف هستین نه ؟ گفتم چاکریم . کمی حرف زدم یعنی داشتم روع میکردم که دیدم اومد طرفم و دست کرد رو شلوارم کیرمو گرفت . که جا خوردمو و به طرف اتاق یله کردم بعد گفتم این چه کاریه زهرا خانم . گفت مگه سعید نگفت چی میخوام ؟ بعد دیگه لالمونی گرفتم . گفت . خب مگه نمیخوای کمکش کنی . کی از دوست سعید جون بهتر . فقط باید سه تاتون با هم منو بکنین . چند شب کافیه . بعدش تموم . حله ؟ خلاصه از فردا من هم پکر بودم و هم تردید داشتم .هی یاد لحظه ای می افتادم که کیرمو گرفت . بدنش م بوی خوبی می داد. حالا فهمیدم چرا سعید اینقدر ناراحت بود . زنش که خوشگل بود حتما به خودش کس نمیداده و تا حالا همینو میخواسته. سکس دسته جمعی . شب که شد فورا یه فیلم سوپر دسته جمعی نگاه کردم . کم کم قلبم داشت میتپید و اونشب چند بار جلق زدم . منتظر سعید بودم که چراغ سبز بده. بالاخره سعید دوباره منو کشند به جای پرتی گفت زنم راست میگه . اگه قبول کنی تا زنده ام مدیونتم . گفتم چی میگی پسر من بیام زن دوستمو &#8230; گفت آره . این چیزیه که خودم می خوام . به کامران هم گفت و یک شب به آپارتمانش رفتیم . زهرا خانم خودشو آماده کرده بود . سعید رفت تو آشپزخونه من طاقت نیاوردم و تو هال چند لب ازش گرفت که دیدم کامرن تعجب زده اونم دوباره کیر شق کردمو گرفت .وقتی رفتیم تو اتاق زهرا مثل یه فرماند دستور لخت شدن رو داد مثل یه مراسم مذهبی همه چیز آروم پیش می رفت . اول کیر کامران رو خوب خورد و ساک زد . بعد کیر منو و بعد سعید . حالا هر سه شق کرده بودیم . یه گرم هم گذاشت رو میز عسل گفت نرمم کنید و دیگه خودتون میدونید یالله . لخت شده بود من دهنم آب افتاده بود . ولی از عجله میترسیدم سعید ناراحت بشه . زهرا گفت شرو ع کنید دیگه . کونشو داده بود بالا م شزوع کردم باسناشو بوسیدم ماچ که می دادم صدای خوبی میداد . کامران کیر شو داد تو دهن زهرا بود . سعید نشست بود و سینه اشو مشت کیکرد . زهرا گفت سوراخ کونمو بلیس لطیف ون یه جوری گفت که حسابی سوراخشو لس زدم . بعد کیرمو گذاشتم در کونش . دیگه شعید یادم نبود . کرم هم زدم و فرستادم داخل . زهرا گت اول بازی کن با سوراخ کونم بعد بده تو ولی م طاقت نداتو و هی فشار میددم که زهرا هم میرفت لوتر . دو طرف کن برگشو گرفتم و فشار دادم که تا نصف رفت .یه آخ بلند گفتم و تو همون محیط وچک شروع به آمد و شد کردم . دلم میخواست یه زن دیگه بود حالا خایه امو میخورد . اینطوری خیلی حال میده . دو برابر . کیرم تا ته رفت و خایم چسید به کونش .کامران کیرشو بیرون آورده بود میخواست جلق بزنه . بعد کامران اومد پشت زهرا وایساد ولی من داشتم میکردم . کامران گفت میخوا کسشو بنم . . سعید گفت طوری باید بگاییش که دلم خنک شه زهرا آخ اوخ کنان گفت آره همینو میخوا . بعد کامران خوابید و کیرشو فرستادم تو کسش . دوباره از کون کردمش . می ترسیدم آبم زود بیاد بعضی وقتا کیرمو استراحت میدادم که کونشو میچرخوند حال میداد . سعید گفت زود باش لطیف. هوس کردم از کون بکنمش . زهرا خیلی داد میزد و هی میگفت بکنین. بیشتر . به سعید اشاره کردم کیرشو بده براش ساک بزنه بعد بیاد . تلمبه زدم شلپشلپ صدا می داد . بعد داد بلندی کشیدمو و آبو تا آخر ریخم تو کونش . آبم از سوراخ کونش کم کم میزد بیرون . سست شدم دراز کشیدم. کامران عرق کرده بود و تند تند می کرد . بعد سعید اومد جای منو گرفتو کرد . خلاصه اونشب حسابی کردیمش . ولی زهرا راضی نبود و گفت ارضا نشده . من کمی آجیل خوردم و از کس کردمش . ارضاش کردم و ابمو ریختم رو شکمش . هر هفته یه بار می کردیمشو اگر سه نفری نبودیم راضی نمی شد . چند هفت بعد دیدم سعید خوشحال به نظر می رسه. به کامران گفته بود اتفاقا از این کار ظاهرا خودشم خیلی کیف میکنه و از اون به بعد دمغ نبود . زهرا خانم هم گاهی زنگ میزد و دوباره همه چیو مرور میکرد . اینکه چطور کونو گاییدم و چطور کسشو تلمبه زدم یا موهاشو از پشت کشیدم و از پشت گوشی با کسش بازی میکرد و ارضا میشد . به من هم حال می داد . تا اینکه یه کیس خوب و توپ پیدا کردم . دیگه به سعید و کامران نگفتم . هر چی بود اونا زن داشتن . این کیس از زهرا ماهر تر بود و مهمش اینجاست که خواهر رئیسمون بود و تازه طلاق گرفته بود .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%a9%d8%ab%d8%a7%d9%81%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2584</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی میزاره بره تو کونش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d9%87-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d9%87-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 05 Aug 2019 07:50:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آسمونا]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاقش]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[اریکسون]]></category>
		<category><![CDATA[ازخودش]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[ازدوستام]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتای]]></category>
		<category><![CDATA[ایتالیایی]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بازکرد]]></category>
		<category><![CDATA[باشهبه]]></category>
		<category><![CDATA[بالأخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهامون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[براحتی]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برقرار]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترها]]></category>
		<category><![CDATA[بشهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بشینمنم]]></category>
		<category><![CDATA[بلوتوثش]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بهرحال]]></category>
		<category><![CDATA[بوداما]]></category>
		<category><![CDATA[بودحتی]]></category>
		<category><![CDATA[بوددوباره]]></category>
		<category><![CDATA[بودفقط]]></category>
		<category><![CDATA[بودمدلم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[بودومن]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[پاییزی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدیمو]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوندم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنمو]]></category>
		<category><![CDATA[تغییری]]></category>
		<category><![CDATA[تودستش]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چندسال]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتی]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خریدارانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانمو]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دختربچه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترخاله]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[دربیارم]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارش]]></category>
		<category><![CDATA[سرکلاس]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[شدماونم]]></category>
		<category><![CDATA[شدمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عزیزترین]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فکرمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[قربونت]]></category>
		<category><![CDATA[کردبعد]]></category>
		<category><![CDATA[کردخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمنم]]></category>
		<category><![CDATA[کردوگفت]]></category>
		<category><![CDATA[کمربند]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کنمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کنممن:]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیتو]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباستو]]></category>
		<category><![CDATA[ماساژت]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[متنفرم]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتش]]></category>
		<category><![CDATA[میبارید]]></category>
		<category><![CDATA[میپوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوایم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردبعد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردکم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیه]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[مینداخت]]></category>
		<category><![CDATA[میومده]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[هرازگاهی]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[وبهترین]]></category>
		<category><![CDATA[وچندتا]]></category>
		<category><![CDATA[وحسابی]]></category>
		<category><![CDATA[وخودمو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[اینو براحتی تشخیص میدن.بریم سراغ فیلم سکسی داستان: صبح 1 روز سرد پاییزی خواب آلود و کسل پای میز آرایشم نشسته بودم و برای رفتن به مدرسه سکسی اماده میشدم که موبایلم زنگ خورد.آرزو بود.یکی شاه کس از دخترای شیطون کلاس که همیشه وقتی این وقت صبح زنگ میزد یه جورایی احساس کونی قشنگی بم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>اینو براحتی تشخیص میدن.بریم سراغ فیلم سکسی داستان: صبح 1 روز سرد پاییزی</h2>
<p>خواب آلود و کسل پای میز آرایشم نشسته بودم و برای رفتن به مدرسه سکسی اماده میشدم که موبایلم زنگ خورد.آرزو</p>
<h3>بود.یکی شاه کس از دخترای شیطون کلاس که همیشه وقتی این وقت</h3>
<p>صبح زنگ میزد یه جورایی احساس کونی قشنگی بم دست میداد.اخه مطمئن بودم 1 سوژه جدید واسه خنده بازار پیدا کرده.دختر</p>
<h4>جالبی جنده بود، همیشه میگفت من با بقیه دخترا فرق دارم.و</h4>
<p>این جمله ش منو یاد جمله پستون ی جان اریکسون مینداخت که میگه:دخترهاهرچه قدرهم باهم متفاوت باشنددر1چیزشبیه هم هستندوآن اینست که</p>
<h5>همه شان کوس میگویند من بابقیه دخترهافرق دارم!با حالتی که نشون</h5>
<p>از ذوق وشوقم واسه شنیدن حرفاش میداد گوشیمو جواب دادممن: الو،چیه این وقت صبح؟آرزو: سلام بیتا.داری میای عکس پسرعموتو باخودت بیارمن: پسرعموم؟امین؟آرزو: سکس داستان آرهمن: میخای چکار؟آرزو:</p>
<h6>تو بیار،کارت نباشه.لازم دارم.خداحافظ.پاشدم آماده شدم وراه افتادم ایران سکس سمت مدرسه.برف</h6>
<p>ریزی میبارید و همه جا سفید بود،ومن از رنگ سفید متنفر بودم.همیشه عزیزترین چیزامو رنگ سفید ازم گرفته بود.بالأخره رسیدم مدرسه.از وقتی که از خواب پاشدم هم کسل تر بودم.دلم به آرزو خوش بود،اما اونم دیر اومد سرکلاس و قبل کلاس ندیدمش.زنگ اول رو اصلا نفهمیدم چی شد.حواسم به آرزوبود.بالاخره زنگ تفریح شد و آرزو اومد پیشم.آرزو: چی شد،آوردی؟من: آرهآرزو: بده بینم.(1نگاه خریدارانه به عکس کرد)خوبه،برام بلوتوثش کنمن: آخه برا چیته؟آرزو: میخوام واسه دخترخاله م،تقریباهم سنشه&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..یه آن یه جوری شدم،نمیدونم چه حسی بود،غیرت،حسادت &#8230;هرچی بود حس عجیبی بود.تو یه لحظه همه خاطراتی که باهم داشتیم اومد جلو چشام.امین 5سال از من بزرگتربود.اون موقع من دوم دبیرستان بودم واون دانشجو بود.ازبچگی رابطه ی ما یه جور خاصی بود.تقریبا 6سالم بود که شیطونیاش شروع شد.میومدقاطی بچه هامیشدو باهامون بازی میکرد.دزدو پلیس،قایم باشک،دکتربازی و&#8230;دزدو پلیس اینجوری بود که من واون زن وشوهر میشدیم،کنارهم دراز میکشیدیم و 2 نفردزد میشدن.تو فاصله ای که ماکنارهم خواب بودیم منو دستمالی میکرد.کم کم این دستمالی ها به باسنم و کسم کشیدو روزای بعد حتی یکی دو بار غیرمستقیم کیرشو لای پاهام میذاشت و جوریکه یعنی من فکر میکنم انگشتشه،لاپایی منو میکرد.ومن گرچه تو اون سن وسال هیچ حس سکسی نداشتم اما یه نوع حس کنجکاوی باعث میشد چیزی بش نگم.حس کنجکاوی یه دختربچه ی 6ساله که داشت دودول یه پسر،اونم یه پسریکه چندسال ازخودش بزرگتره رو از نزدیک حس میکرد.این کارا ادامه داشت تا اینکه من به سن بلوغ رسیدم.سینه هام تازه نوک زده بود و امین عاشق سینه هام بود.هزارجور قربون صدقه م میرفت و منت کشی میکرد تا بش اجازه بدم چند ثانیه دست بزنه بشون.اونم از پشت لباس.امین توفامیل پسر مثبتی بود،درس خون،مودب وبه شدت مهربون بود واینا باعث میشد که تو دل همه جاباز کنه. همیشه خونه ی مابود، تو درسا به من کمک میکردوالبته لابلاش کلی هم فضولی وشیطونی میکرد.این کارا ادامه داشت و ما روز به روز به هم نزدیکتر و وابسته تر میشدیم.تا اینکه دوسال پیش یه اختلافی بین ما و خونواده عموم پیش اومد وما رو ازهم جدا کرد.خونواده ها قهرکردن و دیگه رفت وآمد قطع شد.هرچند ما بچه ها ارتباطمونو حفظ کردیم وقاطی جریان بزرگترها نشدیم(به تدبیر خود امین که پسر واقعا فهمیده وباشخصیتی بود و به داداشم زنگ زد و 1ساعت باش حرف زد وقرار شد کلا ما بچه ها کاری به دعوای بزرگترها نداشته باشیم) ولی بهرحال دیگه خونه همدیگه نمیرفتیم&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.به خودم که اومدم دیدم آرزو زل زده به من میگه کجایی دختر؟ چته؟ بلوتوثش کن دیگه.&#8221;تازه فهمیدم که یه ساعته تو افکار خودم غرقم وحواسم به آرزو نیست&#8221;گفتم نمیشه،شاید راضی نباشه(نمیخواستم بدم عکسو)خلاصه پیچوندم و عکسو بش ندادم .ازمدرسه که برگشتم همش فکرم پیش امین بود،اینکه الآن کجاس و چکار میکنه؟خیلی وقت بود ندیده بودمش و کل ارتباط ما محدود میشد به اس ام اس های مناسبتی یا جکای بیمزه که گه گاه واسه همدیگه ارسال میکردیم.حس عجیبی داشتم،چقدر دلم براش تنگ شده بود خیلی ازش غافل شده بودم و حالا حس میکردم امین مال منه،سهم منه وکسی حق نداره اونو ازمن بگیره.نگران شدم که نکنه اصلا منو فراموش کرده باشه.گوشیمو برداشتم و براش یه پیام فرستادم.توحالت عادی نبودم و متن پیام هم این رو کاملا نشون میداد.&#8221;سلام،امین جان کجایی تو؟ دوست دارم ببینمت.امروز یه اتفاقی افتاد که باعث شد من بفهمم چقدر دوست دارم.چقدر دلم برات تنگ شده&#8221;وجواب اونم مثل همیشه بود،یکی دو جمله با یه دنیا حرف نگفته.&#8221;سلام بیتاجان،خوبه.پس بالأخره حسی که دوساله هرشب بامنه سراغ تو هم اومد.خوشحالم&#8221;و این شروع یه دنیای جدید برای من بود.پیام دادنها و تماسهای تلفنی ما ادامه داشت تا اینکه ازم خواست یه جایی همدیگرو ببینیم.و قرار گذاشتیم جمعه باهم بریم سینما.واسه دیدنش لحظه شماری میکردم.روزها به کندی میگذشت و من فقط به جمعه فکرمیکردم. بالاخره جمعه هم رسید.حسابی به خودم رسیدم.یه مانتوی اندامی سبز پوشیدم.موهامو اتو کشیدم و یه شال آبی خوشکل هم سرم کردم.مچبندای مارک نایک و چکمه های مشکیم هم تیپ به قول مامی &#8220;جلفم&#8221; رو کامل میکرد.قرار بود کنارباجه بلیت فروشی سینما منتظرم باشه.مثل همیشه خوش قول بود.سر ساعت 6 رسیدم و اونم همونجا منتظرم بود.هیچ تغییری نکرده بود.حتی مدل موها ولباسش.موهای لختی که روی صورت سبزه وبانمکش ریخته بود.بایه تی شرت سفید،شلوار جین مشکی و عینک ایتالیایی که قبلا سال به سال عوض میشدو اینم بنظر میرسیدجدیدباشه..سه تا چیزی که خودش همیشه میگفت تیپ یه مرد رو میشه ازین سه تا تشخیص داد{کفش، کمربند و ساعت مچی}هم مثل همیشه از بهترین نوعش بود.چشم توچشم هم که شدیم نگاهشوازم دزدید،آروم سلام کردودست درازکردتاباهم دست بدیم.دستموکه تودستش گذاشتم دستش 1فشارکوچولو دادو دستمو رهاکرد.بدجور کفری شدم،میدونست از رنگ سفید متنفرم اما تیشرت سفید پوشیده بود.سینماخلوت بود.فیلم که شروع شد به وضوح میشد دید هیچکس حواسش به فیلم نیست.ماهم مستثنی نبودیم.امین سکوتی که بینمون برقرار شده بود رو شکست: میدونم نباید سفید میپوشیدم اما باور کن بیرون بودم،کارم طول کشید وقت نکردم برم خونه.ازینکه هنوز بعداز2سال یادش بودوسریع فهمید که دلیل اخمم چیه خیلی خوشحال شدم.گفتم همین که یادت مونده برام کافیه. دستشو رو دست و بازوم تکون میداد و حرف از روزای بدون من میزد.میگفت که همیشه تو فکر من بوده.همیشه دوست داشته بامن حرف بزنه اماخوب موقعیتش پیش نمیومد.وسط حرفاش یه دفعه منو کشید سمت خودش وآروم تو گوشم گفت خیلی دوست دارم بیتا!آخرفیلم که شد ومیخواستیم بیایم بیرون ازم اجازه گرفت و یه لب کوچولو گرفتیم از هم و خداحافظی کردیم و رفتیم.(ازین اخلاقش خیلی خوشم میومد،بی جنبه و گستاخ نبودو واسه هرکاری اجازه میگرفت)اون روزهم گذشت وتلفناوقرارای ماادامه داشت تا اینکه بعدازحدود1ماه بم گفت خونوادش امروز دارن میرن مشهدوخونشون چندروزخالی میشه.اصرارکردکه برم پیشش.باهاش خیلی راحت بودم.گفتم و اگه بیام قراره اونجا چی بشه؟گفت منو که میشناسی،همینقدر بگم که هیچ کاری نمیکنیم مگه اینکه تو اجازه بدی.باشناختی که ازش داشتم اعتمادکردم وگفتم باشه.به مامی گفتم که فردابادوستام میخوایم بریم کوه،با آرزو هم هماهنگ کردم که اگه احیانا مامی خواست آمار بگیره درجریان باشه و سوتی نده.شب ازشدت استرس وفکراینکه فرداچه اتفاقی میفته اصلا خوابم نبرد.امابالاخره صبح شد،پاشدم موکنم رو بردم و رفتم حموم.یه دوش گرفتم وحسابی به خودم رسیدم.لباس زیرست مشکی تنم کردم ومانتوی آبیمو ازکمد درآوردم.یه آرایش ملایم کردم.لباس پوشیدم وازخونه زدم بیرون.خونه عموم نزدیک بود.رسیدم وزنگو زدم که بدون هیچ سوالو جوابی دربازشد.درو بستم ورفتم تو.جلودرهال منتظرم بود.یه تی شرت مشکی بایه شلوارک آبی تنش بود.تارسیدم بغلم کردویه ماچ محکم کردوگفت بیاتوقربونت برم.گفتم یه نفربه من گفته بود اینجاهیچ کاری نمیکنیم مگه من اجازه شو بدم!سریع عذرخواهی کردوگفت چشم عزیزدلم.بیاتورفتیم تو اتاقش.یه سی دی از جیپسی کینگ گذاشت و اومد نشست پیش من.شروع کرد ازگذشته حرف زدن.ازینکه بعضی وقتا میومده در مدرسه واز دور منو دید میزده.ازینکه دیدارهایی که مثلا اتفاقی پیش میومده که تو خیابون همدیگه رو ببینیم هیچ کدوم اتفاقی نبوده وعمداجلوی من سبز میشده و&#8230;حدود1ساعت به همین حرفا گذشت که گفت برم یه چی بیارم بخوریم.رفت وبا 1سینی برگشت که توش یه کنیاک بود بایه کاسه ماست موسیر وچندتا چیپس ودوتا پک خوشکل.گفت هنوز میخوری؟(تو خونواده مامشروب کاملاعادیه و هرازگاهی بابا به من هم اجازه میداد بشینم باشون بخورم) گفتم خیلی وقته نخوردم.حالا بشین.منم چند پک میزنم بات.امین ساقی شدو شروع کرد به ریختن.به ترتیب به سلامتی افراد مختلف رفتیم بالا.یکی امین میگفت یکی منامین: میخوریم به سلامتی درخت که سایه شوازهیزم شکنی که داره تبر به تنه ش میزنه هم دریغ نمیکنهمن: بزنیم به سلامتی کلاغ،نه به خاطرسیاهیش،که بخاطر یه رنگیشامین: میخوریم به سلامتی دیوارکه هرمردو نامردی بش تکیه میده پاپس نمیکشهمن : بزنیم به سلامتی کرم خاکی،نه بخاطرکرم بودنش،که بخاطر خاکی بودنشامین: میخوریم به سلامتی سه کس،غریب و یتیم و بی کسمن: بزنیم به سلامتی دو تن،یکیش تو،دومیش منکم کم چشام داشت سیاهی میرفت.گفتم دیگه بسه امین.دارم گیج میشم.گفت باشه گلم برو لباستو عوض کن رو تخت دراز بکش و استراحت کن.مانتومو دراوردم،همینطورشلوارمو و یه دامن کوتاه پوشیدم و رو تخت ولو شدم.اومدکنارم وگفت میخای ماساژت بدم سرحال بیای.خیلی خوب میفهمیدم چی میخاد.گفتم آره عزیزم اما زیاد فضولی نکن.یه چشم کشیده گفت و افتاد به جونم.ازنوک انگشت پام شروع کرد.خیلی آروم ماساژ میدادومیومدبالاتاساق و مچ پامو هم ماساژ دادوبعد انگشتای دستم و تابازوهام اومد بالا.بعد گفت کمرتو هم ماساژ بدم؟ گفتم آره.دست گذاشت روکمرم واومد بالا.خیلی آروم کارشو میکرد.بعددست بردزیر پیرهنم.منم دیگه واقعا تو حال خودم نبودم.مستی کنیاک و ماساژ امین منو تو آسمونا برده بود.امین: بیتا؟من: جانمامین: میشه یکم فضولی کنم؟من: یکم اشکال نداره امازیاد نشه.دوباره یه چشم کشیده گفت و رفت روی رونام دست گذاشتو شروع کرد به مالوندن رونا و باسنم.پیرهنمو داد بالا و آروم تو گوشم گفت سوتینتو بازکنم؟گفتم نه.گفت باشه و ازپشت سوتین به سینه هام دست زد.برم گردوندو به کمر روی تخت خوابوندو پیرهنمو داد بالا و شکمم رو با داستاش میمالید.یه جوری شده بودم،گفتم امین نکن،کافیه دیگه.گفت چشاتو ببندو سعی کن لذت ببری،کاریت ندارم قربونت برم.سعی کردم به حرفش گوش بدم و بش اعتماد کنم.چون واقعا هم داشتم لذت میبردم.دراز کشید روم وشروع کردازم لب گرفتن و بوسه های ریز از گردن و گونه هام میگرفت.دوباره آروم توگوشم گفت بیتاجونم؟! گفتم جلوترنروامین،میترسم. گفت ترس نداره فدات شم.دست انداخت رو سوتینم،تو چشام نگاه کردو گفت دربیارم دیگه؟باش؟هیچی نگفتم،همیشه ازدوستام شنیده بودم که خوردن سینه لذت زیادی داره ودوست داشتم ببینم چه جوریاس که دوستام اینقدر حرفشو میزنن.سوتینمو بازکرد و افتاد به جون سینه هام.وای که چه حالی میداد.بدجور داشتم تو خودم میپیچیدم.گفتم امین دوست دارم داد بزنم گفت خوب داد بزن عزیزم،کسی که اینجا نیست فدات.یه جیغ بلند کشیدم و ارضا شدم.اونم فهمیده بودانگار.از روم بلندشدواومد شروع کرد باموهام بازی کردن.بام حرف میزد وسعی میکرد بم آرامش بده.بعداز چند دقیقه دوباره شروع کرد،منم اصلا تو حال خودم نبودم،فقط چشامو بسته بودم و سعی میکردم ازون لحظات لذت ببرم.کاملا تسلیمش شده بودم واونم دیگه متوجه شده بود وبرای ادامه کاراش خبری ازاجازه گرفتن نبود،دامن وشرتم رو باهم از پام درآورد. پاهامو داد بالا و شروع کرد به ور رفتن باسوراخ کونم.گفت برگردو رو شکمت بخواب.منم همینکارو کردم.ازپشت نشست روی رونام،جوریکه نمیتونستم جم بخورم.ودوباره شروع کرد.از آب کسم میمالید به سوراخ کونم وانگشتم میکرد.بعد یه متکا گذاشت زیر شکمم وخواست کیرشو بذاره تو کونم.آروم شروع کرد،سرکیرشو گذاشت رو سوراخ کونم.1فشار محکم داد که جیغم رفت رو هوا.گفت چته بیتا.هنوز که کاری نکردم،گفتم درد داره آخه.گفت باشه عزیزم،خودتو شل بگیر.دوباره فشار داد.اماهیچ اتفاقی نیفتاد.کیرش کلفت بود ومنم که دفعه اولم بود.فقط دوباره جیغم رفت رو هوا.بلندشداز روم.اومدبوسم کردوقربون صدقه م میرفت.منم قهر کرده بودمو باش حرف نمیزدم.مثلا داشتم ناز میکردم وخودمو براش لوس میکردم.دوباره شروع کردبه مخ زدن:بیتا جونم میدونی که خیلی دوست دارم.میدونی که هیچوقت اذیتت نمیکنم.اما قربونت دیگه پیش نمیاد اینجوری تنها بشیم.بذار یه بار دیگه امتحان کنیم.اگه نشداصرارنمیکنم.پاشد رفت یه کرم آوردو شروع کرد به ور رفتن باکونم.حدود 20 دقیقه باسوراخ کونم ور میرفت و ازم لب میگرفت وسینه هامو میخورد. پاشدکیرشو چرب کرد وازم خواست آماده بشم. پاهامو باز کردم و سرمو گذاشتم رو متکا.کیرشو گذاشت در سوراخ کونمو یه فشار محکم داد چنان دردی گرفت که اشک از چشام پرید،خودمو آماده کردم که دوباره فشار بده.اما دیدم بلند شد.اومد کنارم دراز کشید و ماچم کرد وگفت نمیشه بیتا،نمیره تو.رفت 1لیوان شربت برام آورد.بلندم کرد نشوندم تو بغلش و مدام قربون صدقه م میرفت.گفت که ببخشید فدات شم.خیلی اذیتت کردم،امابخدا همش از رو علاقه ی زیاده. نمیخوام ازم ناراحت بشی.خیلی دوست دارم.دوباره بغلم کرد،بعد ازم خواست اجازه بدم آبشو رو سینه هام بریزه.منم قبول کردم. کیرشو گذاشت لای سینه هام ویکم عقب جلو کرد و همونجا خودشوخالی کرد،بلندشد چندتا دستمال آورد،خودمونو پاک کردیم و نشستیم روی تخت.ساعت حدود11شده بود،دوباره ماساژم داد تا سرحال بیام.باموهام بازی میکردوازینکه توحالت مستی اذیتم کرده بود معذرت خواهی میکرد.یه جورایی عذاب وجدان داشت و این رفتارش بدلم مینشست.میفهمیدم که واقعا دوستم داره وصرفا بخاطر سکس نیست که منو میخاد.بلندشدیم لباس پوشیدیمو واس ناهار1مرغ کباب کردیم و خوردیم.نمیذاشت من کمکش کنم.گفتم آخه آشپزی کار زناس.گفت آره اما یادت باشه مردا کارای زنارو بهتر انجام میدن،بهترین خیاطا،بهترین آرایشگرا وبهترین آشپزا مردا هستن.خوب راستم میگفت.ساعت حدود1شده بود که آرزو زنگ زدو گفت مادرت میگه چرا گوشیتو جواب نمیدی.گفتم لابدسایلنت بوده نشنیده.پاشو جمع کن برو خونه تا گندش درنیومده.دوس نداشتم از پیشش برم،امابایدمیرفتم.با اکراه خداحافظی کردم ورفتم.الآن رابطه ما صمیمی تر شده و امین حرف از ازدواج میزنه.میگه که میخاد واسه همیشه مال همدیگه باشیم و&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;از دوستانی که داستانمو خوندن میخوام که کمکم کنن.بنظرتون امین میتونه شوهر آینده ی من باشه؟&lt; دلنوشته ای از سیما مجد &gt;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d9%87-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175692</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی منتظره که این دو تا برن تو کار هم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%b1%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d9%86-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%87%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%b1%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d9%86-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%87%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 03 Aug 2019 06:31:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ابروریزی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اسمشون]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراضی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانا]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[امروزم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انچنان]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدند]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایشالله]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برسونمتون]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگردیم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسیم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرند]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودومن]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پدرسوخته]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترمینال]]></category>
		<category><![CDATA[تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[چراگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامون]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانومی]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگار]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستن]]></category>
		<category><![CDATA[خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشکده]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهی]]></category>
		<category><![CDATA[درسخون]]></category>
		<category><![CDATA[دلداریم]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدند]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رودخونه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سارارو]]></category>
		<category><![CDATA[ساراست]]></category>
		<category><![CDATA[سراسری]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سرکارم]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینه]]></category>
		<category><![CDATA[شنیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[طرفدار]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقمه]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدند]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدند]]></category>
		<category><![CDATA[کنممن:]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مبارکه]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مسئولین]]></category>
		<category><![CDATA[مشغوله]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[مواظبت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتش]]></category>
		<category><![CDATA[موندگار]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونن]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوند]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میخونه]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستن]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌دیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میگذره]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ندارید]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکه]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نگهداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومدم]]></category>
		<category><![CDATA[نیشگون]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[وایسته]]></category>
		<category><![CDATA[یادشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[که می نویسم شرح داستان فیلم سکسی خودمه و سکسی نیست از نظرات ناراحت نمیشم چون سلیقه ها متفاوت میرم سر اصل مطلب سال 82 دانشگاه وارد سکسی دانشگاه شدم البته یه شهر دیگه دور شاه کس از شهر خودمون قبول شدم من بچه درسخون و مثبتی بودم و سرم به درس کونی گرم بود [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>که می نویسم شرح داستان فیلم سکسی خودمه و سکسی نیست از نظرات</h2>
<p>ناراحت نمیشم چون سلیقه ها متفاوت میرم سر اصل مطلب سال 82 دانشگاه وارد سکسی دانشگاه شدم البته یه شهر دیگه</p>
<h3>دور شاه کس از شهر خودمون قبول شدم من بچه درسخون و</h3>
<p>مثبتی بودم و سرم به درس کونی گرم بود تو دانشگاه البته نتونستم رشته ایی که دوست داشتم قبول شم ولی</p>
<h4>چون جنده سراسری بود رفتم تو دانشگاه که یه مجتمع دانشگاهی</h4>
<p>بود و هر دانشکده ایی جدا پستون منم مثل همه ترم اولی ها اولش تخس بودم البته خیلی زود با کسی</p>
<h5>جور نمیشم کوس ماجرا از اونجا شروع میشه که ترم دوم</h5>
<p>واسه اینکه وقت بگذره انجمن علمیه دانشگاه عضوشدم و از اونجایی که بعد یه ترم با بچه ها جور شدیم تو رای سکس داستان گیری بین گروه</p>
<h6>خودمون رای آوردم شدم عضو ثابت بعدم شدم ایران سکس رییس انجمن</h6>
<p>و چون بین سرگروهها جلسه بود منم می رفتم اونجا با یکی از پسرا آشنا شدم که واسه دانشکده فنی بود پسر بانمکی بود یعنی دختر پسند و خیلیم وارد از همه لحاظ خب این وسط بچه ها خیلی با هم صمیمی بودن ولی من دوست نداشتم زیاد باهاشون راحت باشم واسه همین شاید بین دخترا زیاد خوشایند نبودم این اقا پسرم که اسمش محسن بود سال بالایی بود و چند ترم از ما جلوتر بود حسابی خرش می رفت نمیدونم چی شد که این پسر عاشق ما شد کلی خودش بیادو خواهش کنه و از این حرفا ما هم که بچه مثبت بالاخره از اون اصرارواز ما انکار تا آخر ترم 2 قرار شد بیشتر هم بشناسیم دیگه موقع امتحاناتم بود رفتیم واسه فرجه اون رفت تهران منم شهر خودمون ولی تلفنی با هم حرف می زدیم پسر بدی نبود نمی دونم چرا از این همه دختر بعد چند ترم من انتخاب کرد ولی دوستی ما شروع شد من ذاتا ادم ارومیم ولی اون شلوغ و شیطون ولی درسخون بعد فرجه وقتی اومدم اون اومد ترمینال دنبالم رسوندنم پانسیون من تو خوابگاه خصوصی بودم واسه راحتی امتحانات تموم شد و باز از هم دور شدیم ولی دیگه من خیلی بهش وایسته بود واسه دیدنش لحظه شماری میکردم تا اینکه ترم جدید شروع شد تو دانشگاه همش با هم بودیم روزای خوبی داشتیم یه سال دیگه هم گذشت من شدم سال سوم اون شد سال آخر تو این مدت رابطه سکسی نداشتیم فقط در حدبغل وبوس از رفتنش ناراحت بودم عصبی می شدم دلداریم میداد می گفت باید کمکم کنی سارا فوق قبول شم اینطوری راحت میتونم بیام جلو واسه خواستگاری آخه نه مشکل سربازی داشت نه کار تو اون مدت همش ترسم از خونوادش بود که خدا روشکر مامانش وقتی من دید اعتراضی نکرد آخه از نظر مالی از ما خیلی بیشتر داشتند اخر اون ترم وقتی امتحانا تموم شد خواستیم خداحافظی کنیم من خیلی سعی کردم گریه نکنم انگار یه چیزی بهم می گفت قرار واسه همیشه بره رفتم خونش تنها خونه داشت داشتم میومدم بغلم کرد منم فقط گریه میکردم دلداریم داد که میاد بهم سر میزنه باید صبر داشته باشم یه ان چشمامون به هم گره خورد انگار جفتمون یه چی میخواستیم لباش که رفت رو لبم دیگه تو این دنیا نبودم لبام میخورد بعد ازم اجازه خواست که ادامه بده تو این سه سال شاید سکس نداشتیم ولی راحت بودیم باهم ولی باز خجالت می کشیدم چشام بستم نفهمیدم چطور لباسام در آورد فقط میدونم با خوردنش و لیسیدنش تو آسمون بودم نفسام تند شده بود کیرش می مالید لای پام یکم ترسیدم گفتم محسن مواظب باش می گفت خانومی من شب زفافم الان نمیخوام فقط میخام جفتمون خالی شیم خالی شدیم بهترین لحظه زندگیم بود اون روزم گذشت اخر تابستون با خوشحالی خبر قبولش تو ارشد اونم تهران داد هم خوشحال بودم هم ناراحت چون ازم دور میشد ترم جدید رفتم دانشگاه دوستاش بهم تبریک میگفتن احساس غرور میکردم که محسن مال منه به خاطر اون منم شدیدا واسه فوق میخوندم تا اینکه بعد یه ماه احساس کردم محسن عوض شده بی حوصله بود تلفنم جواب میداد ولی سرد بود واسم عجیب بود ولی می گفتم حتما درساش سنگینه روز به روز بدتر میشد یه بار یه هفته ازش خبر نداشتم بعد یه هفته جواب داد گفت کار داشته رفته بود جایی قهر کردم ولی انگار اهمیتی نداشت بعد این قهر و دعواها گفت من با یکی از همکلاسیام تو ارشد دوست شدم و قرار ازدواج کنینم یخ کردم نمی شد باور کنم محسنی که این همه دوسم داشت همه دانشگاه میدونستن عاشقمه ای کارو باهام کنه دلیلش نمی فهمیدم خیلی بد بود اون ترم واسم عذاب آور بود منی که 3سال زندگیم پای یکی گذاشتم حالا چه گناهی مرتکب شدم ولی گذشت و من با هزار بدبختی و اعصاب خورد کنی درسم تموم شد ولی محسن شد معما واسم که چی شد که رفت کجای کارم اشتباه بود دوستاشم ازش خبری نداشتند جز یه نفر سعید که اونم بهم نمی گفت چی شده اون دختر کیه یه بار ازش پرسیدم سعید خانوم محسن ازم سرتره سرش اورد پایین گفت سارا فراموش کن محسن خودش میخواد تو هم به زندگیت برس معنی حرفاش نمی فهمیدم فقط می گفتم نمیدونی من چی می کشم یه بار یهو گفت نمیدونی اون چی میکشه گفتم سعید یعنی چی اون چی باید بکشه حرفی نزد گفت فراموش کن اونا دارن از ایران میرن بعد اون دیگه از محسن خبری نشد منم به کمک دوستام و سعید چسبید به درس اخه سعید فوق اونجا قبول شده بودومن هم ارشد همون دانشگاه خودمون قبول شدم باز موندگار شدم اونجا دوست نداشتم اونجا باشم خاطرات اون جا اذیتم میکرد ولی چون کلاسا 2 روز در هفته بود اونجا هم به تهران نزدیک بود یکی از اشنا ها کاری واسم تو تهران جور کرد من دیگه سرم گرم کارو دانشگاه بود تعطیلاتم که می رفتم خونه ولی دیگه هیچ پسری چشمم نمی گرفت درسم تموش و واسه کار م تهران موندم تو این مدت چند تا خواستگار داشتم که اونارو به دلایل مسخره رد کردم نمیدونم چرا تا اردیبهشت 90یعنی چند هفته پیش از دانشگاه تماس گرفتند و دعوت کردند که برای فارغ التحصیلان 4 ،5 سال گذشته یک جشن کلی گرفتند که هر چند سال یه بار این کارو می کردند جالب بود بعد چند وقت بچه هارو میدیدیم درسته من ارشد اونجا بودم ولی بچه ها درسشون تموم شده بود رفته بودند اول حوصلم نگرفت برم ولی چند تایی تماس گرفتند گفتند بیا خوش میگذره بالاخره قرار گذاشتم با یکی از دوستا بریم جشن روز 5 شنبه بودبا قطار 4 شنبه بعد از ظهر رفتیم که جمعه هم برگردیم واسه تجدید خاطره رفتیم همون پانسیون فرداش که رفتیم دانشگاه خیلی شلوغ بود بعضیا ازدواج کرده بودند بعضیا بچه هم داشتند جالب بود رفتیم تو سالن با بچه ها انتها نشستیم خیلی شلوغ شده بود نمی شد همه رو پیدا کرد بعد یکی از برنامه ها تقدیر از بچه های فعال بود رسیدند سراغ انجمن علمی اونم سالی که ما بودیم بچه های ورودی ما شروع کردن به دست زدن و هورا کشیدن مجری که از بچه های ورودی بود گفت این تقدیر مال یه خانم و یه آقاست که تعریفشون ما زیاد شنیدیم و همه مسئولین انجمن دانشگاه از اون سالا یاد می کنند حالا من اسمشون می خونم ببینم شما هم تایید می کنید من اصلا حواسم به خودم نبود فکرم رفت پیش محسن ،یاد اون افتادم ولی گفتم اون که ایران نیست سعیدم که ندیدم لابد نیومده صدای مجری من به این دنیا برگردوند خانم سارا&#8230;.یهو بچه ها که هنوز یه چیزایی ازم یادشون بود شروع به هورا و دست زدن کردند پاشدم رفتم اون بالا تا برم پایین بقیه که نگام میکردن هر کی یه چی می گفت چه قد لاغر شده چه تغییر کرده لوح گرفتم گفتند باش بعد مجری گفت اقای محسن&#8230;..نفسم بنداومد با اینکه میدونستم ایران نیست انچنان بچه ها سوت و دست می زدند تعجب کردم یعنی محسنی که با من این کارو کرد این قد طرفدار داره سرم اوردم بالا که بگم اگه اشکالی نداره من برم یهو نفسم بند اوم خدایا محسن جلوم بود با یه لبخند سلام کرد مثل همیشه جذاب و خوش لباس با یه تیپ اسپرت یه 3 سالی ازم بزرگتر بود ولی انگاری یه کم شکسته شده ولی این شکستگیش جا افتاده ترو جذاب ترش کرده بودانگاری فشارم افتاده بود نمیتونستم رو پام وایسم نمیدونم با چه حالی داشتم بر می گشتم پایین که یکی صدام کرد سارا دیدم سعید اومد جلو احوالپرسی کرد بعد یه کم حرف زدیم محسن که برگشت ازشون خداحافظی کردم نمیدونم چم بود از خودم بدم میومد اخه اون زن داشت خودش گفته بود شیوا اومد دستم گرفت سعید اومد با شیوا احوالپرسی کرد اون موقع ها با محسن می رفتیم بیرون شیوا با سعیدم میومدن سعید اروم شیوا شلوغ بر عکس من و محسن همش شلوغ کاری می کردند شیوا و محسن سر به سر هم میذاشتند محسن چند باری گفت سعیدو شیوا رو با هم جور کنیم ولی من میگفتم خودشون باید بگن ولی سعید هیچ وقت نخواست با اینکه همش از شیوا میپرسید بالاخره از سالن اومدیم بیرون خواستیم با سرویسا بر گردیم داخل شهر که باز سعید اومد گفت ماشین هست بیاید با هم بریم یه کم تعارف کردیم محسن اومد گفت خانما اگه افتخار بدند برسونمتون از لحنش خندم گرفت جای من شیوا قبول کرد رفت ماشین بیاره با یه ماشین شاسی بلند نمی دونم چی بود اومد شیوا گفت سارا ببین این پدرسوخته از اون اولم وضعش خوب بود خاک بر سرت بی عرضت از لحنش هم خندم گرفت هم ناراحت اخه من طرد شده بودم از اون نه اون گفتم خفه سوار میشی بلبل زبونیم نمی کنی را افتادیم تو راه یه کم حرف زدیم بعد سعید گفت اگه کار ندارید من با شیوا کار دارم باید باهاش صحبت کنم خندم گرفت آخه شیوا دیگه لال شد حدس میزدم چی بگه ولی تعجبم از این بود چرا سعید اون موقع چیزی نگفت گفتم پس من میرم پانسیون شیوا بعد میاد گفت نه 4 تایی میریم همون جای همیشگی بعد من با شیوا حرف میزنم اون موقع می رفتیم یه جای ییلاقی تو اون شهر که فاصلش نیم ساعت با شهر بود رسیدیم رفتیم یه سفره خونه که همش می رفتیم مثل سابق بود چایی سفارش دادیم سعید و محسن عادت داشتند قلیون می کشیدند ولی من سر درد می گرفتم شیوا هم بعضی اوقات ولی اون بار سفارش قلیون ندادند تعجب کردم از محسن بدون قلیون؟ چایی خوردیم شیوا با سعید اون جاه رو پیاده رفتند بالا من و محسن بودیم معذب بودم تو فکر خودم بودم یهو محسن گفت سارا از زندگیت راضیی؟گفتم اره گفت چیزی کم نداری گفتم نه گفت شنیدم ازدواج نکردی؟ چرا؟گفتم موقعیتش نشد یه چی گفت تعجب کردم گفت رضا.که پسر خوبی بود چرا ردش کردی؟خاستم بگم از کجا میدونی؟رضا هم دکترا میخوند دانشگاه خودمون تدریس میکرد خیلی اومد سراغم ولی نمیدونم چرا ردش می کردم حرفی نزدم گفت پس موقعیتش بود؟نمیخواستم جوابش بدم واسه این گفتم خانمت خوبه؟چرا نیاوردیش ؟ساکت شد منم چیزی نگفتم بعد گفت سارا؟سرم اوردم بالا داشتم خفه می شدم میخوام یه چیز بدونی که حداقل ازم متنفر نباشی گفتم نیستم گفت میدونم میخوام بدونی من ازدواج نکردم گفتم متاسفم ایشالله یکی بهتر گفت نه من هیچ وقت با کسی نبودم داشتم گیج میشدم گفت میخوام گوش کنی بعد حرف بزنی بعد قبولیم تو ارشد به مامانم گفتم نمیتونم بدون تو بمونم قرار بودبعد ترم اول بیایم خواستگاری ولی چند لحظه موند اون مریضی لعنتی اومد سراغم بعد یه مریضی ساده ازمایش که دادم گفتند سرطان خون داری نمی دونستم چی کار کنم عصبی بودم وقتی به تو فکر می کردم بدتر میشد تا اینکه تصمیم گرفتم قبل شروع شیمی درمانیم تمومش کنم میدونستم از مریضیم بدونی نمیری ولی نمیخواستم پاگیر من شی واسه این اونارو گفتم از بین دوستا فقط سعید میدونست واسه این که اون باور نکرد من برم با یکی دیگه ازش خواستم مواظبت باشه تا راحت کنار بیای اون می گفت خیلی اذیت شدی ولی اینطوری چند وقت بعد فراموشم میکردی سارا من ایران بودم جایی نرفتم فقط یه ترم مرخصی گرفتم همه نا امید بودند ولی خودم به خودم امید میدادم بدتر از همه وقتی سعید ماجرا خواستگاری رضا رو گفت داشتم دیوونه می شدم از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف ناراحت همه تو خونه عذا داشتند خواهرم دااشم پسر کوچیکه خونواده که خنده و شیطونی ازش دور نمی شد شده بود یه مرده گوشه بیمارستان تا اینکه واقعا یه معجزه شد بعد شیمی درمانی دیدند داره بدنم جواب میده بعد ازمایش فهمیدند مغز استخوانم سالمه میتونن پیوند کنند و جلوی رشد سرطان بگیرند انجام دادند یه 2 ماهی بیرون نمیومدم ولی بعدش کم کم موهام در اومد و رو به بهبودم ولی گفتند اگه حواسم نباشه از مواد شیمیایی و دودو &#8230;.استفاده کنم امکان برگشت و رشدش هست تازه فهمیدم چرا قلیون سفارش نداد بعدش گفت درسش تموم کرده و تو دفتر باباش مشغوله و تو دانشگاه تدریس میکنه و واسه دکتری میخونه گفت با کار خودش مشغول کرده می گفت از سعید حالت می پرسیدم میدونستم تهرانی و امروزم سعید اصرار کرده که بیاد وگرنه نمیخواست با دیدنش اذیت شم حرفاش تموم شد فقط گریه میکردم گفتم محسن حق نداشتی جای من تصمیم بگیری یه چیزی گفت دلم هری ریخت گفت قصد نداره ازدواج کنه چون مطمئن نیست که مریضیش بر نگرده ولی من شدم سارا سابق باز دوسش داشتم دوس داشتم مثل اون موقع ها بغلم کنه تو گوشم حرف بزنه ولی اون با فاصله پیشم نشسته بود تو چشام نگاه نمی کرد چشم تو چشم میشدیم می شد عشق و خواستن دیدولی غرورش نمیذاشت ولی من میخواستم نمیتونستم تا اون هست کس دیگه ایی بخوام گفتم میشه راه بریم پاشد رفتیم سمت جاده یه کم راه رفتیم رسیدیم لبه یه پرتگاه کنار جاده که تهش رودخونه بود گفتم محسن؟گفت بله سردو بی روح دلیل کارش میدونستم گفتم تو چشام نگاه کن جواب بده سرش بالا گرفت گفتم محسن؟رفت سرش بیاره پایین با دستم نگهداشتم تو چشام نگاه کرد جون محسن؟با همون لحن سابق گفتم هنوزم دوسم داری؟ گفت سارا من توضیح دادم همش تقصیر سعید گفتم محسن تو به من قول دادی؟من میخوام زن تو باشم شده یه شب م: سارا وضعیت من معلوم نیست س:خب فعلا که خوبی بعدا هم خدا بزگه وقتی دوباره تو رو داده پس بعدشم خودش بزرگه م:اما سارا س:محسن خواهش م:دیوونه من باید ازت خواهش کنم:من قبول دارم من میخوام زن تو باشم داد بزنم بگم راضی میشی؟م:خب بسه ابروریزی نکن این چند ساله چه پررو شدی حواسم بهت نبودا؟یه نیشگون از دستاش گرفتم گفتم قبوله؟قول میدم زن خوبی باشم نق نزنم غذا خوب بپزم م:دیونه من که از اون اول دیونت بودم خانمی من لباش گذاشت رو لبام بوسید و گفت یادت گفتم شب زفافم از دست نمیدم دیگه نزدیکه نمیدونم چرا خجالت کشیدم ولی از ته دل خوشحال بودم شیوا و سعید اومدند دیدم میخندند گفتم مبارکه سعید گفت مبارکه شما باشه فعلا بعدا ما گفتم سعید یکی طلبت این چند سال خوب سرکارم گذاشتی اومد جلو گفت ببخشید محسن نذاشت گفتم حساب اینم میرسم محسن میخندید و گفت من تسلیم سعید محسن و بوسید بعد گفت میخواستم جبران کنم شما فقط بهم میاید البته از خانمم هم تشکر کنید که سارارو اورد وای شیوااااا خیلی بدی پس تو میدونستی؟شیوا:&#8221;نه همه چی فقط هماهنگیش واسه امروز با من بود بقیشم تازه فهمیدم و این شد ماجرای من روز زن عقد کردیم و جشن گرفتیم البته شیوا و سعیدم عقد کردند ولی جشن نگرفتند فقط محضری بعد جشنمون محسن با شیوا و سعید هماهنگ کرد رفتیم مشهد و از خدایی که همیشه با ماست و مارو بعد چند سال بهم رسوند ممنونم و اونجا شب زفاف من و محسن شد چون هردو تشنه هم بودیم و واسه عروسی صبری برامون نبود.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%b1%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d9%86-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%87%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175594</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف  جوان و خوشگل</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jul 2019 08:55:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ازهمون]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابش]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[العملی]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانای]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظاری]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونهمه]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[ایندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[بابامم]]></category>
		<category><![CDATA[باخودم]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[برادرزاده]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[بگذرونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پیششون]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[جراتشو]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[حاملگی]]></category>
		<category><![CDATA[حدودای]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشون]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاریم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرزاده]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودکشی]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردین]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبخت]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادت]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادم]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[خیانتی]]></category>
		<category><![CDATA[داداشام]]></category>
		<category><![CDATA[داداشت]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشبورد]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترایی]]></category>
		<category><![CDATA[درخواست]]></category>
		<category><![CDATA[درمیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درمیون]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[رابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدن]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زنداداش]]></category>
		<category><![CDATA[زنداداشم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمو]]></category>
		<category><![CDATA[سرانجام]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[صحبتای]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[عموهام]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلامون]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کارامون]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینا]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانا]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونا]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میخندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میریختم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدمو]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذروندم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میموندم]]></category>
		<category><![CDATA[میموندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میمیره]]></category>
		<category><![CDATA[میندازن]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نامزدم]]></category>
		<category><![CDATA[نامزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[نبودیم]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستن]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نهایتا]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیشو]]></category>
		<category><![CDATA[و‌رفتیم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[6 سال رو دارم خلاصه فیلم سکسی میکنم وقتی یه جاهایشو حذف میکنم کیفیتش پایین میاد ولی امیدوارم بتونم این قسمت رو خوب بنویسم ببخشید طولانی شد سکسی قرار بود تو سه قسمت تموم بشه شاه کس که نشد تقریبا داشتم احمد و از ذهنم بیرون میکردم اصلا دوست نداشتم وقتی میخوام کونی زندگیمو شروع [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>6 سال رو دارم خلاصه فیلم سکسی میکنم وقتی یه جاهایشو حذف میکنم</h2>
<p>کیفیتش پایین میاد ولی امیدوارم بتونم این قسمت رو خوب بنویسم ببخشید طولانی شد سکسی قرار بود تو سه قسمت تموم</p>
<h3>بشه شاه کس که نشد تقریبا داشتم احمد و از ذهنم بیرون</h3>
<p>میکردم اصلا دوست نداشتم وقتی میخوام کونی زندگیمو شروع کنم افکار اون تو ذهنم باشه ، به خصوص اینکه نامزدم هم</p>
<h4>مثل جنده یه پرنسس باهام رفتار میکرد،کارامون خیلی خوب و سریع</h4>
<p>حاضر شد احمد هم همش زنگ پستون میزد و با گریه خواهش میکرد نامزدیمو بهم بزنم ولی من قبول نمیکردم خیلی</p>
<h5>واسم سخت کوس بود، روز عقد رسید کار آرایشم انجام شد</h5>
<p>و وحید(نامزدم) ساعت 5 اومد دنبالم که تا 7 بریم آتلیه و بعد 7 هم بریم تالار،در ماشینو باز کرد وسوارشدم و سکس داستان حرکت کردیم ،به</p>
<h6>اولین 4 راه که رسیدیم وحید داشت حرف ایران سکس میزد منم</h6>
<p>میخندیدم اتفاقی سرمو برگردوندم به سمت راست خودم وای چی میدیدم یخ کردم خنده رو لبم خشک شد احمد کنارم بود داشت نگاه میکرد تو چشاش اشک بود اعصابم خرد شد بغض داشت خفم میکرد ای خدا این چه تقدیریه؟ اگه قسمت هم نبودیم چرا سر راه همدیگه قرارمون دادی؟ رفتیم آتلیه و باغ و اینجور جاها واسه عکس و فیلم ، بالاخره رفتیم تالار، زمان خوندن خطبه عقد شد باخودم میگفتم رها مطمئنی این میتونه خوشبختت کنه؟ اگه نمیخوای بگو نه یهو با اشاره وحید که به پهلوم زد به خودم اومدم ،حاج آقا گفت عروس خانم بار آخره ها وکیلم ؟؟ با اجازه پدر و مادرم و بزرگترا بله با مهریه 1368 سکه بهار آزادی زنش شدم ،صدای سوت و جیغ و داد مهمونا بلند شد و حاج آقا رفت و مراسم روال خودشو ادامه داد،همش تو فکر بودم چقد مراسم برام سخت و عذاب آور بود ولی محکوم به تحملش بودم ساعت حدودای یک بود که از تالار اومدیم که بریم خونه قبلش تو شهر دور زدیم وقتی رفتیم بالا کل مهمونای دو طرف اومدن خونمون و بعد یک ساعت زدن و رقصیدن خداحافظی کردن و رفتن وحید هم اومد تو جمع جلو پام زانو زد و دستمو گرفت و بوسید و تعظیم کرد و رفت فامیلامون داشتن سکته میکردن فکر میکردن رها دیگه داره از خوشبختی میمیره که این پسره با 2 متر قد اینجور جلوش زانو زد،بالاخره مهمونای ما هم رفتن و منم رفتم وسایلامو جمع کنم فردا باید میرفتم دانشگاه ، فرداش ساعت 9 وحید اومد دنبالم ازهمون روز چهره واقعیشو نشون داد وحید اون چیزی که قبلا نشون میداد نبود و اصلا منو دوست نداشت و فقط فکر کرده بود بابای من یه آدمه خیلی پولداریه که اومده بود خواستگاریم بدبختیای من شروع شد جوری با حرف زخم زبون میزد که از صد تا شکنجه بدتر بود کلا با هم قهر بودیم فقط هفته ای یه بار میومدم خونه میومد دنبالم میرفتیم بیرون ادای آدمای خوشبختو بازی میکردیم که خودمونم باورمون نمیشد که چقد مشکل داریم اصلا زندگی بر وفق مراد نبود هر شب قبل خواب باید یک ساعت گریه میکردم تا خوابم ببره چند بار خواستم خودکشی کنم و خودمو راحت کنم ولی جراتشو نداشتم یه شب که تو خوابگاه بودمو کلی از دست وحید گریه کرده بودم احمد زنگ زد با عصبانیت گفتم چرا زنگ زدی گفت عاشقتم دوریت واسم سخته عذابه– آخه چرا دروغ میگی تو اگه عاشق بودی بی خیال عشقت نمی شدی – رها از زندگیت راضی نیستی؟- چرا خیلی راضیم خوشبختی داره خفم میکنه باید ببینی تا بفهمی اصلا به تو هیچ ربطی نداره که من خوشبختم یا نیستم ولی اگه احساس میکنی که خوشبخت نیستم تنها دلیلش تو هستی ، اینو گفتم و گوشی رو با حرص قطع کردم ،اونم دیگه زنگ نزد ،40 روز از نامزدیم میگذشت تقریبا خونوادم هم فهمیده بودن از زندگیم راضی نیستم و تموم کارامون فیلمه و از تو دارم داغون میشم ولی وقتی بهم میگفتن با انکار من مواجه میشدن نمیخواستم با طلاق گرفتن آبرو خونوادم بره و انگشت نما بشیم ،تا اینکه یه روز از خونه بهم زنگ زدن و گفتن پاشو بیا داداشم با زن و پسرش از شیراز اومده بودن و میخواست همگی بریم باغ و خوش بگذرونیم منم قبول کردم و به وحید هم زنگ زدم و دعوتش کردم با اکراه قبول کرد وگفت که میاد، فرداش رفتم خونه و وحید هم اومد به جز خونواده خودمون و داداشم و خواهرم خونواده عموهام هم بودن ،همه جمع شدیم ورفتیم بعد یه ساعت که وسایلارو پیاده کردیم قرار شد جوونا با هم برن کوه و بابا مامانا وایسن غذا رو درست کنن همه جونا جز داداشم رفتیم کوه بعد دو ساعتی برگشتیم همه خسته بودیم هر کی یه طرف ولو بود دیدم خونوادم (بابا، مامان،خواهرم و شوهرش و داداشم و زنش)دارن باهم صحبت میکنن و بین حرفاشون یه نگاه به من و یه نگاه به وحید میندازن ،بهشون مشکوک شدم و سریع رفتم پیششون تا منو دیدن بحثو عوض کردن منم گفتم قضیه چیه چرا من اومدم حرفتونو خوردین بگید ببینم گفتن که نه چیزی نبوده منم دیدم دوست ندارن بگم خودمو بی خیال نشون دادم و رفتم با برادرزاده خواهرزاده هام بازی کردن بعد چند دقیقه که دیدم پخش شدن سریع رفتم به زنداداشم گفتم قضیه چی بود چی شده چی میگفتین گفت هیچی بابا چیز خاصی نشده کلی بهش گیر دادم تا بالاخره مجبور شد بهم بگه – رها ببین من بهت میگم ولی شتر دیدی ندیدیا نگی از من شنیدی ok ؟ &#8211; باشه بابا بگو جون به لبم کردی – رها وقتی ما رفتیم کوه داداشت میره از تو داشبورد ماشین وحید سی دی ورداره که اونجا پایپ و شیشه پیدا میکنه – خب پایپ و شیشه چیه؟- ای بابا چقد تو گیجی همون شیشه که موادمخدره پایپ هم وسیله ای هست که باهاش شیشه میکشن – وای نه دروغ میگی – تابلو نکنیا بدبخت بشم گفتن بهت نگم – ازش تشکر کردم و رفتم یه گوشه نشستم، وای خدا این یعنی چی الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ از طرفی دارم از این زندگی کوفتی راحت میشم از طرفی هم طلاق وای نه طلاق یعنی تا چند سال حرف من نقل و نبات مجلس مردم بودن یعنی بدبختی دوباره یعنی هزار تا چیز دیگه وای خدا بکش و راحتم کن دیگه نمی خوام تو این زندگی باشم داشتم تو دلم با خدا حرف میزدمو اشک میریختم که یهو یه دستی رو شونم اومد نگاه کردم آبجیم بود کنارم نشست &#8211; بیخیال رها غصه نخور درست میشه حتما یه مصلحتی تو کار خدا هست – کاشکی میفهمیدم مصلحت این بدبختیایی که داشتم چیه ؟ &#8211; بی خیال پاشو بریم غذا بخوریم بابا اعصابش خرده حوصله نمیکنه وایسه امروزمونم بهم خورد – نه آبجی جون امروزمونو وحید مثل زندگی من بهم زد ، رفتیم نشستیم غذا خوردیمو برخلاف همیشه که تا آخر شب اونجا میموندیم زود جمع شدیم رفتیم خونه هر کی بین راه جدا شد و رفت خونش و موند خونواده خودمون ، وقتی رسیدیم بابام و داداشم و شوهر خواهرم موندن پایین و بقیه هم رفتیم بالا ولی همه پشت پنجره بودیم و به صحبتای اونا نگاه میکردیم ، وحید مثل مرغ سرکنده آروم و قرار نداشت و همش دستشو تکون میداد بالاخره داداشام و بابام اومدن تو و شوهر خواهرم موند باهاش صحبت کرد و بعد چند دقیقه اومد و گفت که وحید گفته زنمه طلاقش نمیدم پایپ و شیشه هم مال دوستش بوده که تو ماشین این جا مونده ، بابامم بهم گفت اگه زنگ زد جوابشو نده میدونم از اینکه نامزدته اصلا راضی نیستی تو خیالت راحت باشه خودم طلاقتو میگرم، فردا رفتیم درخواست دادیم و وکیل گرفتیم و من رفتم دانشگاه یه هفته بعد زنگ زدن گفتن بیا واسه آزمایش حاملگی و گواهی بکارت ،رفتم گواهی گرفتم و آزمایشم دادم و دو روز بعد طلاق گرفتم همه مهریمو بخشیدم و کل طلاهامو دادم و خرج مراسم عقد رو هم بابام بهش داده بود که راضی به طلاق شده بود ،شبی که طلاق گرفتم آخرای شب طبق روال دوران نامزدیم داشتم اشک میریختیم و از خدا حکمتشو می پرسیدم که گوشیم زنگ خورد شماره احمد بود قلبم به تپش افتاد یعنی جوابشو بدم یا ندم تو دودلی بودم که دیدم الان که آزادم و خیانتی هم در بین نیست پس جوابشو میدم چون هنوزم دیوانه وار دوسش داشتم – الو سلام –سلام رهای من حالت خوبه؟ – مرسی خوبم تو خوبی؟- خوبم خیلی خوبم اصلا عالیم وقتی میبینم رها جونم مثل یه گنجشکی که از قفس رها شده آزاده خیلی خوشحالم، از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم یعنی این از کجا میدونست؟ &#8211; چطور فهمیدی که طلاق گرفتم ؟- یکی از دوستای مشترک من و وحید داشت حرفتو میزد شنیدم وحید همه جا میگه بهش خیانت کردی و طلاقت داده- از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم – واقعا جدی میگی ؟- آره بخدا- نظر تو چیه؟ &#8211; من حتی اگه تورو لخت تو بغل یکی دیگه ببینم اونقد بهت اعتماد دارم که بهت شک نکنم – مرسی – خواهش عزیز دلم خیلی خوشحالم که بازم مال خودم شدی- از کجا اینقد مطمئنی؟- منظورت چیه رها؟!!! – منظورم اینه که دیگه نمیخوام کسی تو زندگیم باشه دوبار شکست برام کافیه- دوبار چرا؟ &#8211; یه بار عشق تو که به سرانجام نرسید یه بار هم اون وحید احمق- بیخیال رها خب من نمردم که اومدم عشقمو به سرانجام برسونم – متاسفم قلبم اینقد پاره پاره شده که دیگه عشقی رو نمی تونه قبول کنه ، اونقد حرف زد و گریه کرد که بازم رابطمون شروع شد گرمتر و بهتر از قبل همه عشق و امیدم شده بود احمد هر روز باهم بودیم دستش که به بدنم میخورد همه بدختیامو فراموش میکردم ترم سه هم به خیر و خوشی گذشت ترم چهار بودم که کم کم میدیدم احمد داره سرد میشه هفته ای یکبار بیشتر همدیگرو نمی دیدیم اونم خیلی کوتاه ایندفعه احمد بود که از دخترایی که خونوادش براش انتخاب میکردن و اون رد میکرد میگفت، خونوادش منو دوست داشتن خواهرش مادرش زنداداشش ولی نمیدونم چرا داشتن واسش خواستگاری میرفتن؟ بازهم اون غرور لعنتی بهم اجازه نمیداد که مانع جدایی دوبارمون بشم و فقط یه کلمه بگم احمد خونوادت که از عشق ما خبر دارن علت این خواستگاری رفتنشون چیه هیچوقت حرفی نزدم و فقط بغض تو گلومو میخوردم و اینقد ساکت میموندم و تو فکر میرفتم که احمد خودش بحث رو عوض میکرد،روزها رو با ترس از دست دادن احمد میگذروندم که بالاخره اتفاقی که نباید می افتاد افتاد، تو فرجه امتحانای ترم آخر بودم و اومده بودم که مثلا خونه درس بخونم تقریبا یه هفته بود که از احمد خبر نداشتم یه روز که بیرون بودم یه نگاه سنگین رو خودم احساس کردم وقتی به اون طرف برگشتم دیدم ماشین احمد رد شد و یه دختره صندلی جلونشسته بود نمیتونستم عکس العملی نشون بدم پاهام شل شد برای اینکه نیوفتم رفتم رو یه جدول نشستم وای چی دیده بودم تقریبا مطمئن بودم که اون دختر نه زنداداش و نه خواهرش بود، تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم که خیالم راحت بشه وقتی زنگ زدم جواب نداد یه بار دوبار ده بار زنگ زدم ولی جواب نداد نهایتا گوشی رو خاموش کرد داشتم روانی میشدم صورتم خیس اشک بود و همش دعا میکردم اشتباه دیده باشم یه ساعتی گذشت تو راه خونه بودم که احمد زنگ زد با دعوا و گریه گفتم احمد اون کی بود ؟؟- رها ترو خدا گریه نکن زنداداشم بود – گوشام دراز شده یا پوستم مخملیه ؟ من زنداداشتو نمیشناسم بگو کیه تا خودمو ننداختم جلو این ماشینا خودت میدونی که دیونم – باشه بهت میگم آروم باش رها واقعا متاسفم نامزدم بود– متاسفی؟ تاسف تو حال خراب منو درست میکنه؟ دلیل کم محل کردنت این بود؟ چرا خودت بهم نگفتی؟ حتما باید خودم میدیدم که داغون بشم ؟- رها چه انتظاری از من داری من واقعا دوست داشتم فقط -حرفشو قطع کردم با داد گفتم تو منو دوست نداشتی بهت گفته بودم اگه باز اومدی تو زندگیم دیگه نمیتونی بری ،نفهمیدی رفتن تو یعنی مردن من ؟– رها اجازه بده برات توضیح بدم خونوادم تورو خیلی دوست داشتن ولی نمیتونستن قبول کنن که من یه دختر دست خورده رو واسه زندگیم انتخاب کنم ، وای تا اسم دست خورده اومد دنیا آوار شد تو سرم گفتم منظورت از دست خورده وحیده؟تو بهتر از هر کسی میدونی وحید حتی دستشم به دستم نخورده احمد اگه من دست خوردم دست تو بهم خورده خدایا من چه بدبختم – گفتم احمد ازت خواهش میکنم دیگه بهم نه زنگ بزن نه سرراهم سبز شواز ته دلم برات آرزوی خوشبختی میکنم حتما من لیاقت اونهمه خوبی تورو نداشتم ، دیگه نذاشتم حرف بزنه گوشیمو خاموش کردم چند ساعت تو خیابون گشتم تا حالم بهتر بشه که رفتم خونه شک نکنن ،روزهای سختی بهم میگذشت و باز هم احمد زنگ میزد که یه خط درمیون جواب میدادم اصلا از زندگیش راضی نبود ومنم سعی میکردم خیلی باهاش صحبت نکنم، بالاخره درسم تموم شد و رفتم تو یه شرکت خصوصی که مدیرعاملش پسردایی احمد بود حسابدارشدم ، زندگی عادی جریان داشت جدیدا احمد زیاد زنگ میزد و همش از زندگیش گله داشت و&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175124</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی عاشق دادن شده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%b4%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%b4%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Jul 2019 08:04:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ابتدایی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکامو]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامم]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونروزم]]></category>
		<category><![CDATA[اونموقع]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینکار]]></category>
		<category><![CDATA[باشهولی]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[بلهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بهرحال]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعدش]]></category>
		<category><![CDATA[بوددوباره]]></category>
		<category><![CDATA[بودفرداش]]></category>
		<category><![CDATA[بودکیرش]]></category>
		<category><![CDATA[بودمبا]]></category>
		<category><![CDATA[بودمثل]]></category>
		<category><![CDATA[بودمولی]]></category>
		<category><![CDATA[بیحالی]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمونم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیمو]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[تروخدا]]></category>
		<category><![CDATA[تعطیلی]]></category>
		<category><![CDATA[جزییات]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[حسودیم]]></category>
		<category><![CDATA[خدافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرزن]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرمم]]></category>
		<category><![CDATA[خونهبه]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادش]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[دارماز]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتماز]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخه]]></category>
		<category><![CDATA[شدرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شدماول]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[کردبعد]]></category>
		<category><![CDATA[کردمگفت]]></category>
		<category><![CDATA[کردمنم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیکم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گفتیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخنده]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمم]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[منتظره]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخنده]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخورم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میدارم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونین]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میریزن]]></category>
		<category><![CDATA[میسوزم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمبه]]></category>
		<category><![CDATA[میکنمو]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نازشون]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نبوداز]]></category>
		<category><![CDATA[نبودولی]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نیستبا]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وایساده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[نمیخوام سکسمو با جزییات تعریف فیلم سکسی کنم.وگرنه هیشکس با پشت کردنش ارضا نمیشه&#8230;در آخرم اینکه من بازم میگم منم گناهکار بودم.بریم ادامه داستان&#8230;&#8230;وقتی برگشتم خونه خیلی سکسی خسته بودم.ناهار نخورده خوابیدم.شب حواسم به هیچکس شاه کس نبود همش به اونروز فکر میکردم.به خواهرمم چیزی نگفتم&#8230;صب شد.رفتم مدرسه.تو کلاس اصلا حواسم به کونی معلم نبود.از [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>نمیخوام سکسمو با جزییات تعریف فیلم سکسی کنم.وگرنه هیشکس با پشت کردنش ارضا</h2>
<p>نمیشه&#8230;در آخرم اینکه من بازم میگم منم گناهکار بودم.بریم ادامه داستان&#8230;&#8230;وقتی برگشتم خونه خیلی سکسی خسته بودم.ناهار نخورده خوابیدم.شب حواسم به</p>
<h3>هیچکس شاه کس نبود همش به اونروز فکر میکردم.به خواهرمم چیزی نگفتم&#8230;صب</h3>
<p>شد.رفتم مدرسه.تو کلاس اصلا حواسم به کونی معلم نبود.از یه طرف به لذت دیروز فکر میکردم از طرفی گناهی که کردم.بیچاره</p>
<h4>خواهرم!!ظهر جنده کلاس نداشتم.با سرویس برگشتم خونه.ناهار خوردم.داشتم درسامو میخوندم که</h4>
<p>لیلا آماده شده بود بره بیرون.پرسیدم پستون کجا میری؟گفت با علی قرار دارم میریم بگردیم.همون لحظه مامانم اومد گفت کجا میری</p>
<h5>لیلاجان؟لیلا گفت کوس میرم خونه دوستم مامان&#8230;نمیدونم چرا بهش حسودیم شد!!!احساس</h5>
<p>خیلی بدی بود..درسمو که تموم کردم رفتم حموم.یه حسی بهم میگفت قراره فردا چه اتفاقی بیفته اونلحظه خیلی دوس داشتم لذت گذشته سکس داستان رو بچشم&#8230;حسابی خودمو</p>
<h6>اصلاح کردم.تمیزه تمیز شدم..از حموم که اومدم بیرون ایران سکس یه شرت</h6>
<p>و سوتین بنفشه توری پوشیدم. یه تاب سفید که نازکم بود تنم کردم&#8230;صب دوباره رفتم مدرسه اونروزم کلاسه فوق العاده داشتم.از مدرسه که برگشتم دیدم بعللللله آقا وایساده جلو در منتظره بنده.من اولش خودمو زدم به اونراه که مثلا ندیدمش!!وقتی بوق زد برگشتم نگاش کردم.یکم با تردید سوار ماشین شدم.اول اون سلام کرد :سلاام عزیزم حالت خوبه؟بهتری؟!گفتم مرسی لیلا کجاست؟گفت تا عصر کلاس داره(لیلا دانشجویه)گفتم چیزی که بهش نگفتی؟!خندید گفت اگه میگفتم که الان نه من زنده بودم نه تو!!بازم رفتم تو فکر کااااملا میدونستم کارم اشتباهه ولی شیطون بهم غلبه کرده بود&#8230;دوباره رفتیم خونشون.ایندفعه واسم قهوه آورد!با خنده پرسیدم خواب آور نداره توش؟؟اونم با خنده گفت نه عزیزم دیگه نیازی نیست&#8230;با این حرفش یکم دلخور شدم.باورم نمیشد به این راحتی تسخیرم کرده باشه..ولی بهرحال دیگه فرقی نمیکرد چون من تو خونش بودم&#8230;20 دقیقه گفتیمو خندیدیم.تا اینکه بهم گفت روسریتو در بیار هوا گرمه(میدونستم چی تو سرشه)خودمو زده بودم به اون راه.(آخه میدونین من خیلی دوس دارم تو سکس طرفم منتمو بکشه.با اینکار واقعا لذت میبرم)واسه همین اومد طرفم تو چشام خیره شد گفت:کاش چشای همسره آیندم(منظورش لیلا بود.)مثل تو خمااار بود&#8230;واقعا عاشقه لیلا بود ولی نمیدونم چرا اینکارارو میکرد.تقصیره لیلا بود که هیچوقت تامینش نکرد.هربار میپرسیدم لیلا چرا تو ارضا شدنش بهش کمک نمیکنی؟چرا تامینش نمیکنی؟لیلا همیشه تو جواب بهم میگفت:چون تا قبل از عقد تعهدی نسبت بهش ندارم.میگفت همین لبیم که بهش میدم از سرش زیادیه!!بعد از اینکه علی اون جملشو گفت.یه لبخنده شیطنت آمیزی زدمو سرمو انداختم پایین!با اینکه 2 روز پیش باهاش سکس داشتم ولی بازم ازش خجالت میکشیدم..یکم دیگه نزدیک شد گفت رها؟گفتم بله؟گفت تو اندامت واقعا قشنگه چرا نمیری مانکن بشی؟؟هیچی نگفتم.دستشو گذاشت رو سرم روسریرو با کف دستش کشید عقب.روسری افتاد رو شونم.البته گره خورده افتاد رو شونم!!بعد آروم آروم دستشو میکرد تو موهام نازشون میکرد.دهنشو نزدیکه گوشم کردو تو گوشم نفس میکشید.یواش یواش حرف میزدو از طرفی دستشو برد زیر کمرم منو خوابوند زمین.همونطود خودشم خوابید روم.هنوز تو گوشم نفس میکشید.من تحریک شده بودم!سرشو آورد بالا پیشونیمو بوس کرد.بعد بترتیب چشامو بوسای ریز میکرد.رو دماغمو.لپامو.رسید به لبام.یکم نگام کرد بعدش لباشو گذاشت رو لبام.با تمام قدرت داشت میک میزد.ولی من هیچ حرکتی نمیکردم.لباشم نمیخوردم.فقط دراز کشیده بودم!با یه دستش گره روسریرو باز کردو پرتش کرد اونور.بعدش شروع کرد که گردنمو بخوره یهو نمیدونم چی شد گفتم علی بسه من نمیخوام.!تعجب کرد گفت قول میدم بهت خوش بگذزه نگران چیزی نباش.گفتم لیلا!!گفت اااااااااااااه لیلا نمیفهمه!هیچی نگفتم چشاش یکم قرمز شده بود.با خشونت عجیبی نگام میکرد.یکم ترسیده بودم!گردنمو خور د رسید به سینه هام که سایزش 80.(همیشه تو مدرسه به اندامم حسودی میکردن.دوستم مریم همیشه میگه کاش من پسر بودمو تورو میگرفتم!!)بازم نمیخوام با جزییات بگم.بعد از اینکه مانتو شلوارمو در آورد.شلوار خودشم در اورد.با شرت بود.کیرش زیاد بزرگ نبود.ولی معلوم بود تحریک شده.چون به طرفه بالا اومده بود!!!!بگذریم شرتمم با اکراه من در آوردو باهام بازی میکرد.با جلوییم.با سوراخه پشتیم..ولی هربار بعد از این کاراش دوباره سینه هامو میخورد.انگار میخواست از فرصت استفاده کنه&#8230;!بگذرم بازم مثل اونروز کیرشو گذاشت توسوراخه پشتیم آروم فشار داد.یکم دردم اومد.بعدش یهویی همشو کرد تو من از درد یه جیغ بلندی کشیدم.گفت یواااااااااش الان همسایه ها میریزن اینجا.منم دیدم نمیتونم داد بکشم گریه کردم گفتم علی جونه لیلا درش بیار.با عصبانیت گفت جونه اونو قسم نده من کارمو میکنم.ولی تکونش نمیداد همونجوری انگار که مرض داشت نگهش داشته بود تو پشتم&#8230;.با گریه گفتم تروخدا دارم میسوزم قبلن اینجوری نبود.درد نداشت 2 روز پیش..!هیچی نگفت شروع کرد به تلمبه زدن.داشتم میمردم.که ارضا شد نامردی نکردو آبشو ریخت تو پشتم..من تا اونموقع دوبار ارضا شده بودم بعد از اینکه درش آورد با بیحالی دراز کشید کنارم اشکامو پاک کرد گفت ببخشید.هیچی نگفتمو با شدت بیشتری گریه کردم.گفت تروخدا ببخشید غلط کردم.!بازم هیچی نگفتم.اخلاقم اومده بود دستش.بالاخره دوسال با لیلا بود!!!!!بعدش یه دسمال کاغذی آوردو پاکم کرد لباسامو پوشیدمو اماده برگشتن شدیم..باورم نمیشد 2 ساعت اونجا بودم..لذت عجیبی بود انگار تخلیه شده بودمو بیماریهامو دور ریخته بودم.ولی هنوزم میترسیدم لیلا بفهمه.!علی تو راه نگه داشت یه رانی خرید گفت بخور جون بگیری(باخنده) مم گفتم نگه میدارم تو خونه میخورم زود باش راه بیفت که دیره.گفت اااااااای به چشم خواهرزن خودم!!!رسیدیم سره کوچه پیاده شدم خدافظی کردیم رفتم خونه.کسی خونه نبود&#8230;شب وقتی گوشیه لیلا زنگ خورد دیدم شماره علیه.جواب دادم گفتم لیلا دسشوییه صب کن الان میاد.گفت چشم عزیزه دلم&#8230;لیلا اومد گوشیو دادم بهش گفتم علیه.خودمم رفتم اتاقم تا بخوابم.نباید مشکوک رفتار میکردم..شب خوابیدم.چن هفته بعدش شد.علی دیگه نیومده بود جلو مدرسه&#8230;لیلا میگفت علی هفته بعد میخواد با خونوادش بیاد خواستگاریه رسمی.هرررری دلم ریخت.سر درد گرفتم ولی با آرامش بهش گفتم ایول.مبارکه عروس خانم&#8230;دیگه علی رو فراموش کرده بودم.شبش خوابیدم تو خواب دبدم بابام(وقتی چهارم ابتدایی بودم از دستش دادم)اومد و یه سیلیه محکم بهم زد.بهم گفت برای خودم متاسفم که همچین دختری دارم.از خواب پریدم میدونستم چرا اون سیلیو بهم زد.حقم بود!!فرداش تو کلاس همش به خواب دیشبم فکر میکردم.برگشتم خونه.به همه سلام کردم(2 تا داداشام.مامانم.لیلا)روزه تعطیلی بود که همشون خونه بودن..اون شب شبه لیله الرغایب بود.ینی شب آرزوهاااا&#8230;سر نماز کلی دعا کردم.توبه کردم.اشکام مثل سیل میریخت رو گونه هام.تو بهار خواب بودم کسی نبود که مزاحمم بشه..از بابام معذرتخواهی کردم.انقد گریه کردم که مطمئن شدم خدا بخشیدتم&#8230;از اون شب به بعد دیگه با هیشکی نبودم که بخوام سکس داشته باشم!!هفته ی بعدش که علی با داداشم دوباره حرف زد که بیاد واسه خواستگاری ولی داداشم قبول نکردو گفت اصلا.!لیلا اولش ناراحت بود ولی به طرزه خیلیییییییییی عجیبی علی و فراموش کردو همه یادگاریاشو پس داد و قسمش داد از زندگیش بره بیرون&#8230;علی حرفی راجع به من نزدو بعداز چن هفته که دید لیلا جوابشو نمیده گورشو گم کرد&#8230;منم تازگیا خواب دیدم که بابام داره میخنده و خوشحاله&#8230;از خدا واقعا ممنونم که علی واسه همیشه از زندگیمون رفت بیرون و لیلا هم هیچوقت چیزی از موضوعه منو علی نفهمید..بازم خدارو شکر میکنمو به همتون میگم:صدبار اگر توبه شکستی باز آی.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%b4%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175016</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دعوت جنده خانوم به سکس سه نفره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%b9%d9%88%d8%aa-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%b9%d9%88%d8%aa-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 25 Jun 2019 06:45:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آدمهای]]></category>
		<category><![CDATA[ابروهای]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباطم]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[استخدام]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندامهای]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونطرف]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمت]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتو]]></category>
		<category><![CDATA[بلوزشو]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیاریم]]></category>
		<category><![CDATA[پنجشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلوزیون]]></category>
		<category><![CDATA[جریانو]]></category>
		<category><![CDATA[جنتلمن]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولشو]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادش]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفیقام]]></category>
		<category><![CDATA[روسریشو]]></category>
		<category><![CDATA[رونهاش]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[سراغشو]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کرستشو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمشو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامونو]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میسوزوند]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وررفتم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکسی اسم من XXXX . الان حدود شاه کس سه ساله که تو یک شرکت تو جنوب كشور کار میکنم و خاطره ای که کونی میخوام بنویسم تو همین شرکت اتفاق افتاد. حدود پنج ماه بعد از استخدام من یک جنده دختر خانم برای استخدام به شرکت ما اومد. یک دختر با چشم و ابروهای [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				سکسی اسم من XXXX . الان</p>
<h3>حدود شاه کس سه ساله که تو یک شرکت تو جنوب كشور</h3>
<p>کار میکنم و خاطره ای که کونی میخوام بنویسم تو همین شرکت اتفاق افتاد. حدود پنج ماه بعد از استخدام من</p>
<h4>یک جنده دختر خانم برای استخدام به شرکت ما اومد. یک</h4>
<p>دختر با چشم و ابروهای مشکی پستون و قد بلند و تقریبا 21 ساله. از اون اندامهای ترکه ای داشت که</p>
<h5>گائیدنشون واقعاً کوس حال میده، رئیس قسمت ما ازم خواست که</h5>
<p>از اون تست کامپیوتر بگیرم و من هم بعد از تست گرفتن با اینکه زیاد وارد نبود اما به این امید که سکس داستان شاید بعداً چیزی</p>
<h6>برام بماسه تاییدش کردم. به هر حال اون ایران سکس جذب شد</h6>
<p>و از قضا شد منشی قسمتی که من بیشتر با اون سرو کار دارم، تا چند وقت مثل جنتلمن ها و آدمهای حسابی باهاش برخورد میکردم و فقط تا میتونستم حرفهائی میزدم که بیشتر باهام راحت باشه، اونم که ادعای کلاسش میشد هی از روابط دخترو پسر و اینجور چیزا میگفت. یادمه یک روز که من از اداره جیم شده بودم موضوع لو میره و رئیس در به در میفته دنبال من، دختر خانومه هم که از حالا یاقوت صداش میکنم (تقريبا يه شباهتائي با اسمه واقعيش داره) کلی معرفت بخرج میده و سریع رو موبایلم تماس گرفت و جریانو گفت. خلاصه بعد از چند روز ازش خواستم که بیرون ببینمش. اولش یکم منومن کرد اما بالاخره روز پنجشنبه سر ساعت 7:30 صبح باهاش قرار گذاشتم(اون به خونوادش گفته بود میره سرکار و تو اداره هم گفت که پنجشنبه رو نمیاد) و با ماشین یکی از دوستام رفتم سراغشو با هم رفتیم خونه یکی از رفیقام که با خونوادش رفته بودن مسافرت. بعد از یک کم حرف زدن بهش گفتم میخوام بابت کار اون روزت ازت تشکر کنم و ببوسمت گفت اه ه ه زرنگی. گفتم چیه فکر کردی هربوسیدنی باید از رو هوس باشه(برا خر کردنش اینو گفتم). قبول کرد و منم اول پیشونی، بعد صورت و بعد هم گردنشو حسابی بوسیدم و رفتم سراغ لباش. یه کم مقاومت کرد اما معلوم بود که خودشم دلش میخواد. 5 دقیقه ای لباشو خوردم و آروم دستمو بردم از یقه ش رسوندم به سینه هاش یک کم از رو کرست با سینه هاش وررفتم بعد پاشدم گفتم مانتو تو درآر خودمم روسریشو در آوردم و دوباره لبامو گذاشتم رو لباش.و از زیر بلوزش دستمو بردم پشتش و کرستشو باز کردم تو همون لحظه لباشو ول کردمو از گردنش شروع کردم به خوردن رو به پائین. به سینه هاش نرسیده بودم که خودش یه کم کمرشو بلند کردو بلوزشو کامل در آورد. عجب سینه هائی داشت به بزرگی انار و به سفیدی برف. حتی تو خوابم هم همچین سینه هائی ندیده بودم سفت مثل سیب. شروع کردم به لیسیدن نوک سینه هاش و هر چندتا لیس که میزدم یکبار هم آروم گازش میگرفتم. تو این حال دستامم بیکار نبود و تو شرتش داشت دنبال جاهای بهتر میگشت. یک ربعی همینطور خوردمو با کسش ور رفتم. پاشدم گفتم لباسامونو در بیاریم. من سریع تی شرت و شلوارمو درآوردمو به اونم کمک کردم شلوارشو کامل در بیاره دوباره با کسش بازی کردم و شرتشو زدم کنار و با زبونم آروم از کنار کسش شروع کردم به لیسیدن یواش یواش رفتم سراغ چوچولش ، حسابی دیونه شده بود آه و اوهش دیگه در اومده بود و آرومی نداشت و سرمو فشار میداد لای پاش زبونمو لوله میکردم و می فرستادم داخل کس داغش، گرماش تا روی پیشونیم اثر میذاشت. زبونمو که دیگه داشت میسوزوند. تو همین حین انگشتمو گذاشتم تو دهنش تاحسابی خیس بخوره بعد آروم آروم انگشتمو رو سوراخ کونش بازی دادم و یه کمی فرستادم داخل. واقعاً تنگ بود و راه نمیداد. کیرمو که حسابی شق کرده بود و داشت منفجر میشد تو دستش گرفته بود و باهاش بازی میکرد. هر کاری کردم ساک نزد اما احساس کردم وقتشه که بکنمش. از جلو که نمیشد، چون دختر بود و خودمم حوصله دردسرای بعدیشو نداشتم. برش گردوندم و یکم کرم که روی میز تلوزیون گذاشته بودم به کیرم مالیدمو گذاشتم رو سوراخ کونش. به هیچ صراطی مستقیم نبود، دوباره کرم زدمو گذاشتم رو سوراخش اینبار با یکم فشار بیشتر سر کیرم رفت تو کونش یه حرکتی کرد که فکر کردم کونش میخواد پاره بشه محکم گرفتمشو چند لحظه تو همون حالت نگهش داشتم. یه کم که گذشت آروم فشارو بیشتر کردم، یکم که داخل میرفت به اندازه نصفش میکشیدم بیرون تا اینکه دیدم کیرم تا ته تو کونشه. دستمو هم رسوندم به کسش و با دوتا انگوشتام چوچولشو بازی میدادم. ریتمه رفت و برگشتو شروع کردم و هی فشار و تقه رو محکمتر میکردم. اسپری هم که استفاده کرده بودم و حسابی کمری بودم. تو این حال یه دفعه کیرم در اومد که گفت چیکار میکنی زود باش بکن توش. تمام بدنش داشت میلرزید و صدای اه و اوهش هم دیگه به جیغ زدن تبدیل شده بود. یه لرزشی از روی رونهاش شروع شدو صدای جیغش با یه حالت خفه ای بلند شد و فهمیدم که ارگاسم شده. اونقد تقه زدم که احساس کردم الانه که آبم تو کونش بیاد. سریع کیرمو کشیدم بیرون، برش گردوندم و رو سینه هاش شروع کردم جلق زدن. آبم با فشار پاشید رو سینه هاش. چند تا لب دیگه گرفتمو ولو شدم اونطرف رو زمین. اونروز نهارو همونجا با هم خوردیم و تا بعد از ظهر که باید میرفت خونه دو سه بار دیگه هم حال کردیم. الانم حدود دوساله که هر وقت چیزی گیرم نمیاد یاقوتو میکنم. الان دیگه حرفه ای تر شده و برام ساک میزنه و هر كار ميخوام برام ميكنه. اما این اواخر احساس کردم تو شرکت دارم ضایع میشم و تصمیم گرفتم تو همین چند روز آینده این مسئله رو بهش بگم و ارتباطم رو باهاش محدودتر کنم. هر چند واقعاً هنوز هم گائیدنش برام تازگی داره و هیچ وقت کهنه نمیشه.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%b9%d9%88%d8%aa-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174802</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم میلف  کسش لیس میخوره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%da%a9%d8%b3%d8%b4-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%b1%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%da%a9%d8%b3%d8%b4-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%b1%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 May 2019 07:43:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آیفونو]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باسنمو]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پستونات]]></category>
		<category><![CDATA[پستونام]]></category>
		<category><![CDATA[پستونامو]]></category>
		<category><![CDATA[پستونم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونو]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادش]]></category>
		<category><![CDATA[داریگفت]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشم]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونشو]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[شبهایی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتمم]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[کردیمو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مشروبو]]></category>
		<category><![CDATA[میبردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخورم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوری]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمو]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمیرم]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکش]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[وایساد]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[نمیاد. من عاشق سکسم اونم فیلم سکسی با مردای هات . اما شوهرم زیاد هات نیست .. خلاصه بعد از دو سال یه روز بهم گفت یکی سکسی از دوستاش که آلمان بوده اومده ایران شاه کس و میخواد یه شب دعوتش کنه .(یادم اومد کیو میگه چون قبلا عکسشو بهم نشون کونی داده بود [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>نمیاد. من عاشق سکسم اونم فیلم سکسی با مردای هات . اما شوهرم</h2>
<p>زیاد هات نیست .. خلاصه بعد از دو سال یه روز بهم گفت یکی سکسی از دوستاش که آلمان بوده اومده</p>
<h3>ایران شاه کس و میخواد یه شب دعوتش کنه .(یادم اومد کیو</h3>
<p>میگه چون قبلا عکسشو بهم نشون کونی داده بود .خیلی خوش تیپ بود). منم گفتم باشه. برای شب جمعه دعوتش کن.</p>
<h4>شب جنده جمعه شد و منم حسابی به خودم رسیده بودم.</h4>
<p>یه بلوز یقه باز تنگ و پستون کوتاه قرمز با یه کرست که سینه های درشتمو به هم نزدیک کرده بود</p>
<h5>و از کوس زیر یقه باز لباسم نشون میداد. با یه</h5>
<p>شلوار تنگ مشکی که باسنمو به خوبی نمایش میداد و حتی خط شورتمم دیده میشد. زنگ در به صدا در اومد و سکس داستان مجید (شوهرم) رفت</p>
<h6>آیفونو برداشت و تعارف کرد که بیاد تو. ایران سکس وای خدا</h6>
<p>در که باز شد بهرام (دوستش) وارد خونه شد اب دهنم حسابی راه افتاد عجب قیافه ای عجب تیپی.سلام علیک کردیم و نشست. منم شروع کردم به پذیرایی وقتی میخواستم بهش چیزی تعارف کنم طوری خم میشدم که سینه هام دیده بشه. اولش حواسش نبود اما کم کم متوجه شد. یکی دو بار که از کنارش رد میشدم اونقدر نزدیکش میشدم که کنار رون پام به دستش میخورد. بعد به مجید گفتم بساط مشروبو راه بندازم؟ اونا هم از خدا خواسته قبول کردند. وقتی گیلاسو به سلامتی هم بالا میبردیم بهم زل میزد و منم با عشوه بهش نگاه میکردم. سر میز شام از زیر میز پاهامو بهش میمالیدم اونم نامردی نمیکرد و خوب حال میداد حتی یه بار پاشو اورد جلوی کسم و با شصتش با کسم ور میرفت. وای خدا چه حالی داشتم دلم میخواست همونجا بپرم بغلش.بعد از شام به هوای کمک به من تو سفره جمع کردن چند باری تو اشپزخونه به من نزدیک شد و منم مثلا میخواستم خم شم چیزی از تو کشو ور دارم کونمو قلمبه میکردم طرفش اونم یه لحظه کیرشو که حسابی هم راست شده بود و داشت شلوارشو پاره میکرد مالید به کونم. دوباره اومدیم نشستیم به مشروب خوری که مجید رفت دستشویی. میدونستم ده دقیقه ای کارش طول میکشه یه پرتقالو عمدا انداختم زمین روبروی بهرام دولا شدم طوری که تمام پستونم وکرستم معلوم میشد کمی طولش دادم یهو دیدم نوک یکی از پستونام از تو کرست در اومده دست کردم درستش کنم که دیگه طاقت نیاورد و اومد جلو دستشو کرد تو کرستم و کامل پستونمو از تو کرست کشید بیرونو شروع کرد به لیس زدن و مکیدنش منم که اخ و اوخم در اومده بودم شروع کردم از روی شلوارش کیرشو میمالیدم. دو سه دقیقه ای که گذشت سرشو از لای پستونام در اوردم و گفتم الان مجید میاد بعد خودمونو مرتب کردیمو نشستیم.گفت کی میتونم ببینمت گفتم پس فردا شب مجید شب کاره میتونی بیا؟گفت اره! گفتم پس ساعت 10 شب منتظرتم.مجید اومد و چند دقیقه بعد بهرام که دیگه از شدت شهوت نمیتونست طاقت بیاره بهونه اورد که خونوادش منتظرشن و باید بره و رفت.اون دو روز برای من مثل دو سال گذشت اما بالاخره اون شب رسید مجید ساعت 8 شب از خونه رفت بیرونو منم سریع پریدم تو حموم و شروع کردم به زدن موهای کسم و خلاصه حسابی تنمو برق انداختم و بعدهم اومدم بیرون و یه تاپ نازک بدون کرست پوشیدم که نوک سینه هام و حتی گردیشون به خوبی معلوم میشد. یه شورت طوری که پشتش فقط یه نخ داشت و اونم لای باسنم گم میشد پوشیدم با یه دامن کوتاه یه وجبی. راس ده شب زنگ خونه به صدا دراومد و بهرام اومد. وارد خونه شد و نشست روی مبل و گفت تو با من چیکار کردی که از اون شب خواب ندارم. گفتم عوضش امشب و خوب میخوابی. گفت امشب که اصلا نمیخوابیم باهات کار دارم خوشگل خانوم. گفتم مشروب میخوری گفت نه میخوام اون پستونات و بخورم که دارن از زیر تاپت منو میکشن. پاشدم رفتم طرفش اونم پاشد وایساد لبمو گرفت تو دهنشو دستشو برد تو لباسم گفتم بیا بریم تو اتاق خواب!گفتم چقدر عجله داری؟گفت دارم میمیرم زود باش.رفتیم تو اتاق خواب و من دراز کشیدم رو تخت و شروع کردم به عشوه گری اونم بلوز شلوارشو در اورد و اومد سراغمو شروع کرد به در اوردن لباسامو لیسیدن بدنو منم مدام اخ و اوخ میکردم.شورتشو در اوردم وای که چه کیری داشت با دستم اروم هولش دادم رو تخت و شروع کردم به ساک زدنش داد که میزد کسم یه جوری میشد حسابی خیس شده بودم بعد اون اومد و شروع کرد به لیس زدن کسم با دستاشم پستونامو میمالید وای دیگه بلند اخ و اوخ میکردمو میگفتم اوففففففف بهراماااااا جون بخورش ااه ه ه ه. اونم میگفت جونم نازی جون میخورم کس قشنگتو.بعد بهش گفتم دراز بکش بعد کسمو گذاشتم رودهنشو خودم هم شروع کردم به ساک زدنش(مدل 69) اونقدر ادامه دادیم که داشتیم ارضا میشدیم. بعد دوباره من دراز کشیدم و پاهامو داد بالا و کیرشو کرد تو کسم وای که چه حالی میداد من داد میزدم و میگفتم بهرام جون محکمتر عزیزم!!اونم محکم و محکمتر منو میکرد تا اینکه دیگه ارضای من شروع شد و من داد میزدم و ناله میکردمو تنشو گاز میگرفتمو میمکیدم. اونم حسابی منو میکرد و قربون صدقم میرفت .بعد ارضای اون شروع شد و ناله هاش تموم خونرو پر کرد. بعد افتاد روم گفت تا حالا سکس به این خوبی نداشته منم گفتم اره منم همینطور .اونشب تا صبح 4 بار دیگه هم با همون ابو تاب منو کرد. ساعت 6 صبح هم رفت چون بهرام ساعت 8 صبح میومد خونه. تموم مدتی که ایران بود شبهایی که بهرام شیفت بود با هم بودیم و حسابی حال کردیم یه روز صبح 1 ساعت قبل از رفتنش موقع خوردن صبحونه مربا رو ریخت لای کسمو شروع کرد به لیسیدنش اوف که وقتی زبونشو میرد تو کسم چه حالی میشدممیگفت این بهترین صبحونه عمرمه بعد با هم رفتیم حمومو تو واونجاهم حسابی با هم حال کردیم.الان دو سالی هست که از آلمان نیومده ولی حتما وقتی بیاد بازم با هم حال میکنیم.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%da%a9%d8%b3%d8%b4-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%b1%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174191</post-id>	</item>
		<item>
		<title>یه مشت نقاب</title>
		<link>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%85%d9%8f%d8%b4%d8%aa-%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%a8/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%85%d9%8f%d8%b4%d8%aa-%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%a8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 22 Apr 2019 19:22:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آدمهای]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشی]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[آوردین]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباطی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[انتقام]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[برادرش]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بینشون]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پسرخاله]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تصورات]]></category>
		<category><![CDATA[تلگرام]]></category>
		<category><![CDATA[تیشرتم]]></category>
		<category><![CDATA[جزییات]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستین]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داداشت]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهش]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردن]]></category>
		<category><![CDATA[درمورد]]></category>
		<category><![CDATA[درنهایت]]></category>
		<category><![CDATA[دروغگو]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دکترها]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دیدارمون]]></category>
		<category><![CDATA[دیروقت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[رفیقمون]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[سواستفاده]]></category>
		<category><![CDATA[سوالهای]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فروشنده]]></category>
		<category><![CDATA[فکرهای]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدن]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتین]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت]]></category>
		<category><![CDATA[مسابقه]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلاتش]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسم]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلش]]></category>
		<category><![CDATA[میبرمش]]></category>
		<category><![CDATA[میترسم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادی]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میریزم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناشناس]]></category>
		<category><![CDATA[نخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[هردوشون]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همسایمون]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/qYEHuWax6kQKCs_l1iX8vw/024/364/553/1280x720.17091555.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="یه مشت نقاب" title="یه مشت نقاب" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>یه مُشت نقاب زن مطلقه شش ماه از دوستی سکس من و ثریا، دختر 27 ساله و مطلقه همسایمون گذشته بود که بالاخره پدر و سکس مادرش واسه چند روز به سفر رفتند و فرصت واسه سکس با سکس ثریا برام مهیا شد. صبح با شنیدن سکس ثریا برام مهیا شد. صبح با شنیدن صدای [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/qYEHuWax6kQKCs_l1iX8vw/024/364/553/1280x720.17091555.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="یه مشت نقاب" title="یه مشت نقاب" decoding="async" /></p><br />
<h2>
<h2>یه مُشت نقاب  زن مطلقه<br />
شش ماه از دوستی  سکس من و ثریا، دختر 27 ساله </h2>
<p> و مطلقه همسایمون گذشته بود که بالاخره پدر و  سکس مادرش واسه چند روز به سفر </p>
<h3> رفتند و فرصت واسه سکس با  سکس ثریا برام مهیا شد.<br />
صبح با شنیدن </h3>
<p>  سکس ثریا برام مهیا شد.<br />
صبح با شنیدن صدای موتور، متوجه رفتن برادرش به سرکار شدم. </p>
<h4>صدای موتور، متوجه رفتن برادرش به سرکار شدم. بهش پیام دادم:<br />
_در خونه </h4>
<p>بود که بالاخره پدر و مادرش واسه چند روز به سفر رفتند و فرصت واسه سکس با ثریا برام مهیا  سکس شد.<br />
صبح با شنیدن صدای موتور، متوجه رفتن برادرش به سرکار شدم. بهش پیام دادم:<br />
_در خونه رو باز بزار! </p>
<h5>یه مُشت نقاب من و ثریا، دختر 27  فیلم سکسی ساله و مطلقه همسایمون گذشته بود </h5>
<p>سفر رفتند و فرصت واسه سکس با ثریا  سکس داستان برام مهیا شد.<br />
صبح با شنیدن صدای موتور، متوجه رفتن </p>
<h6>یه مُشت نقاب شد.<br />
صبح با شنیدن صدای موتور، متوجه رفتن برادرش به سرکار شدم. بهش پیام </h6>
<p> شد.<br />
صبح با شنیدن صدای موتور، متوجه رفتن برادرش به سرکار شدم. بهش پیام دادم:<br />
_در خونه رو باز بزار! من آماده ام.<br />
_باشه فقط میترسم داداشم برگرده و &#8230;.<br />
_نترس اون تا ظهر نمیاد. منم نیم ساعت بیشتر نمیمونم.</p>
<p>از خونه بیرون اومدم. نگاهی به کوچه کردم و سریع وارد خونشون شدم. ثریا پشت در ایستاده و منتظر بود. در رو بستم و باهم به سمت اتاقش رفتیم. ثریا با استرس و شهوت زیادی که تو چشماش مشخص بود خودشو تو بغلم انداخت و گفت باورم نمیشه. بالاخره تنها شدیم&#8230;.<br />
تیشرت و دامنش رو با عجله درآورد. خبری از لباس زیرنبود. یه نگاه به نوک برجسته و قهوه ای سینه های بزرگ و سفیدش انداختم. درحال دراوردن تیشرتم زانو زد و شلوارمو با عجله پایین کشید و بی معطلی شروع به خوردن کرد.<br />
_آروووم. چه خبرته دختر! خیلی حالت بده انگار!<br />
_آره حالم بده. دوسش دارم&#8230;.. میخوام تند تند بخورمش&#8230;.<br />
با دیدن این همه شهوت و عطش ثریا سرش رو گرفتم و محکم چند دقیقه ای تو دهنش تلمبه زدم. سینه هاش رو محکم با دست می مالیدم که نفس نفس زنان دستامو گرفت و منو به سمت تختش کشوند. دراز کشید، پاهاشو باز کرد و با چشمای خمارش من رو تو بغل خودش کشید.<br />
آروم کیرمو تو دو مرحله داخل کسش جا کردم و شروع به تلمبه زدن کردم. کم کم کسش داغتر و لیزتر شد و شدت تلمبه هام هم بیشتر.<br />
سمت لباش که میرفتم مثل دیوونه ها لبامو گاز میگرفت. از لذت زیاد به خودش می پیچید و کمرمو با ناخنهاش چنگ میزد. همین شهوت زیاد و بیش از حدش همراه با تلمبه های محکم من باعث شد خیلی زود ارضا بشه. با اینحال نزاشت از روش بلند بشم و گفت تا آبتو نریزی تو کسم آروم نمیشم! اونقدر کس خیس و پراز آبش رو کردم تا ارضا شدم و کمی بعد آروم از رو تنش جدا شدم.</p>
<p>دو روز بعد بود که موقع سکس تو اتاق ثریا، خواهر کوچیکترش نگار زودتر از معمول از دبیرستان به خونه برگشت و متوجه رابطه ما شد. نگار که سال آخر دبیرستان و 18 سالش بود با عصبانیت تهدید میکرد که به برادرش میگه و&#8230;&#8230;</p>
<p>6 سال گذشت. نگار الان 24 ساله بود و خواهرش چندسالی بود ازدواج کرده بود. ثریا اون روز نگار رو راضی کرد به کسی چیزی نگه و جریان به خیر گذشت ولی رابطه من و ثریا بعد از اون جریان سرد و درنهایت تمام شد و من و نگار هردو ازهم بیزار بودیم.</p>
<p>تو غروب یکی از روزهای نسبتن سرد پاییز از کنار سینمای بزرگ و معروف شهر رد میشدم. تو شلوغی جمعیت و بین آدمهای جلوی سینما چشمم به نگار افتاد. با یه مانتوی کوتاه و تنگ سفید و روسری رنگی با آرایشی غلیظ دستاشو محکم تو دستای پسری قفل کرده بود و با اشتیاق محو صحبت های پسر بود. پسر که از تیپ و ظاهر به روزش به نظر بچه مایه دار و آدم حسابی می رسید، سعی میکرد تو شلوغی خودش رو بیشتر به نگار نزدیک کنه و خوب باهاش من تو من بشه! گوشه ای ایستادم و از دور چند تا عکس ازشون گرفتم.</p>
<p>نگار دیپلمه بود و صبحها تو یه دفتر خدمات ارتباطی کار میکرد. تا به حال هیچوقت اونو با این ظاهر و آرایش ندیده بودم.</p>
<p>چندروزی فکرم درگیر نگار بود. کینه و نفرتی که تو دلم بهش داشتم با فکرهای رنگی و تصورات سکسی تو ذهنم عجین شده بود و میخواستم انتقام کارش رو ازش بگیرم.</p>
<p>با حرفها و منطق های مختلف تو ذهنم به خودم حق میدادم ازش سواستفاده کنم. چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است! چرا باید غریبه بکنه؟ چرا من نکنم؟ &#8230;..<br />
شماره نگار رو از گوشی خواهرم که یه مدتی با نگار صمیمی بود پیدا کردم و یه شب با یه خط ناشناس بهش پیام دادم:<br />
سلام. من دوست صمیمی برادرتم. چند شب پیش با یه پسری دیدمت جلوی سینما&#8230;..<br />
_سلام. اشتباه گرفتین! مزاحم نشین!<br />
_باشه. من گفتم اول به خودت بگم ببینم چی جواب میدی. فردا به داداشت میگم و عکستون رو نشونش میدم ببینم اشتباه گرفتم یا نه. راستی! چقدر مانتوی سفید بهت میاد!<br />
برادر نگار یه پسر شر بود که خونواده و محل از دستش آسایش نداشتن. میدونستم نگار چقدر از برادرش ترس داره و بعد از چند دقیقه تیرم به هدف خورد.<br />
_نه آقا! خواهش میکنم! چیزی به اون نگین! آخه من شما رو نمیشناسم اصلن&#8230;<br />
من دوست صمیمی برادرتم. منو تا الان ندیدی، ولی من تو محل کارت دیدمت. نگران نباش چیزی بهش نمیگم. به شرطی که تو هم دختر خوبی باشی و&#8230;.</p>
<p>رابطه من با نگار به همین سادگی شروع شد و کم کم بیشتر بهش نزدیک شدم. می گفت دوست پسرش مهندسه و توی شهر خودشون شرکت داره و کالاها و دستگاههای پزشکی وارد میکنه و برای گرفتن سفارش و کارهای شرکتش زیاد به تهران میاد. همدیگه رو دوست دارن و قراره ازدواج کنن.<br />
وقتی در مورد سکس با پسر ازش پرسیدم، با جدیت گفت: من ازون دخترها نیستم! محاله قبل از ازدواج با کسی سکس کنم و تا به حال با مهندس هیچ رابطه ای نداشتم.</p>
<p>بعد از یکی دو ماه دیگه آخرشبها با دادن پیامهای سکسی و پرسیدن سوالهای سکسی ازش بهش نزدیکتر میشدم و کم کم دنبال راهی واسه روبرو شدن باهاش و سکس بودم.<br />
&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p>سه چهار ماه گذشت. ماه رمضون بود. مثل هرسال با دوستای قدیمی آخرشبها میرفتیم سالن فوتبال و معمولن با تیمی از محله دیگه مسابقه می دادیم. اونشب تو سالن از همون دور مهندس رو شناختم. تو تیم مقابل بود و داشت لباس عوض میکرد. تمام حواسم اونشب به مهندس بود و دنبال راهی واسه نزدیک شدن و دوستی باهاش.</p>
<p>مهندس تو سری خور تیم بود! کل تیم انواع و اقسام فحش ها رو نصیبش میکردن و اون هم می خندید! آخر بازی موقع رفتن یکی از دوستاش مهندس رو صدا زد:<br />
_میگم ممد! لباس جدید آوردین؟ خواستم این هفته بیام مغازه چند تا شلوار بردارم.<br />
_آره تازه بار آوردیم. بیا حتمن&#8230;.<br />
مهندس بوتیک داشت! بعد از رفتن مهندس به سمت دوستش رفتم و گفتم: داداش مغازه این رفیقمون کجاست؟ منم واسه خرید برم سراغش؟<br />
_مغازش فلان پاساژه. البته مال خودش نیست. این فروشندست و اونجا کار میکنه&#8230;..<br />
_مهندس بوتیک نداشت! فروشنده بود.</p>
<p>همون فرداش رفتم و مغازه مهندس رو پیدا کردم. تنها درحال صحبت با موبایلش بود. من رو شناخت و بعد از چند دقیقه قطع کرد.</p>
<p>_سلام. آدرستو از رفیقت گرفتم ممد. گفتم بیام مزاحمت بشم. مشتری نمیخوای؟؟<br />
_اختیار دارین! مغازه خودتونه.<br />
ممد با وجود هیکل درشت و بزرگش ازون پسرهای ترسو و بی خایه بود و من هم خیلی حاشیه نرفتم. خودم رو پسرخاله نگار معرفی کردم و با لحن جدی ازش درمورد رابطش با نگار پرسیدم.<br />
سرخ و زرد شد و با کلی استرس گفت: ما فقط دو تا دوست معمولی هستیم. بهش کمک میکنم هزینه دانشگاهش رو بده و بعضی وقتها با ماشین صاحب مغازه میبرمش بیرون دلش باز بشه و&#8230;.<br />
_کمک؟؟ دانشگاه؟؟<br />
_آره. بهم گفت دانشجوی پزشکیه و اینجا کسی رو نداره. منم از همین حقوق کم فروشندگیم واسش پول میریزم و &#8230;. به خدا جدی میگم. بیا ببین! تو گوشیم اسمش رو دکترجون گذاشتم!</p>
<p>گوشیش رو از دستش قاپیدم! حدود نیم ساعتی تلگرام و پیامهاش با نگار و چند تا دختر دیگه رو چک کردم. دروغ نمیگفت. نگار داشت تیغش میزد. تو پیامهاشون پر از سکس چت های هرشب و روزشون بود&#8230;.</p>
<p>_خونه خالی هم بردیش؟؟<br />
_نه! اصلن.<br />
با عصبانیت گفتم: میخوای بگی واسه رضای خدا بهش پول میدادی؟ ببین ممد! من باهات دعوا ندارم! راستشو بگو وگرنه میسپارمت دست برادرش تا خودت و مغازه رو آتیش بزنه.<br />
_مثل بچه ها اشک می ریخت. چند باری بردمش خونه یه بچه ها. ولی چون دختر بود فقط از پشت سکس کردیم و&#8230;..</p>
<p>حرفامون که تموم شد ازش خواستم چیزی به نگار نگه و برگشتم خونه.</p>
<p>چندروزی مدام پیش ممد میرفتم و باهاش حرف میزدم. واسم تعریف کرد:<br />
با ماشین صاحب مغازه واسه انجام کارهای شخصیش به طرف بانک میرفتم. تو مسیر جلوی پارک چشمم به دختری با ظاهری ساده افتاد، با کلی دردسر سوارش کردم. میگفت دانشجوی پزشکی هستم و تو خوابگاه زندگی میکنم. نخواستم کم بیارم و گفتم منم مهندسم و شرکت دارم! تل دادم و بعد از یه مدت آشنایی، بهم از هزینه زیاد درسش میگفت و منم کمکش میکردم. حتی واسش از دوستام لباس زنونه میگرفتم و ازش میخواستم درسش رو بخونه و خانم دکتر بشه!<br />
همون مانتوی سفید رو هم من بهش کادو دادم و گفتم از الان مثل دکترها لباس بپوش!</p>
<p>تو هر دیدارمون خودم هم یه دست لباس شیک از مغازه بر می داشتم و می پوشیدم و اونم کلی ذوق می کرد و &#8230;..</p>
<p>یه مدت بعد خونه دوستم چند روزی خالی بود. به ممد خونه رو از نزدیک نشون دادم و ازش خواستم نگار رو واسه سکس بیاره اونجا. با خوشحالی خندید و گفت: چشم. زودتر می گفتی داداش! ترسوندی مارو به خدا. خیالت راحت خانم دکترو میارم باهم صفا کنیم!</p>
<p>میخواستم بزنم تو گوشش تا صفا کردن یادش بره ولی واسه انتقام و سکس با نگار، خندیدم و گفتم منتظر خبرتم. هر ساعتی قرار گذاشتی خبرم کن&#8230;.</p>
<p>خونواده نگار وضع مالی خوبی نداشتن ولی نگار کار میکرد و تو خونه پدرش زندگی میکرد. نمی فهمیدم چرا واسه پول و تیغ زدن یه پسر حاضر به سکس و گفتن هزار دروغ شده بود؟</p>
<p>ممد با نگار واسه فردا ساعت 3 ظهر قرار گذاشت. کلی نقشه واسه هردوشون داشتم. میخواستم اول اون مهندس رو جلوی نگار با خاک یکی کنم و بعد هم خانم دکتر رو جوری آمپول بزنم که تمام عقده های این چند سال از ذهنم پاک بشه. مدام ریز به ریز جزییات کارهایی که میخواستم بکنم رو بررسی میکردم تا یه درس حسابی به دو تا آدم دروغگو و کثیف بدم.<br />
با فهمیدن و روشن شدن دروغ ها و رابطه سکس بینشون، دیگه نگار نمیتونست بهم &#8220;نه&#8221; بگه و مجبور بود برام هرکاری بکنه.</p>
<p>فردا نزدیک ظهر از خونه بیرون زدم. ناصر برادر نگار رو جلوی خونه دیدم. از وانت پیکانی که در حال تمیز کردنش بود پیاده شد، به سمتم اومد و گفت:</p>
<p>سلام. داداش این ابوقراضه را یه چندروزیه خریدم. اگه خودت و فامیل و&#8230; اثاث و وسیله ای خواستین جابجا کنین درخدمتم.<br />
_چشم حتمن. مبارک باشه. وضعت خوب شده ناصر!<br />
_ای بابا! کل پس انداز خودم و طلاهای ننه و پولای آبجیم با دو تا چک شده این ماشین&#8230;..</p>
<p>به مغازه ممد رفتم. ازش خواستم منو برسونه خونه دوستم. کلید خونه رو بهش دادم و باهاش هماهنگ کردم چیکار کنه.</p>
<p>تو خونه منتظر اومدن زوج دکتر و مهندس بودم. یه کم عصبی بودم و استرس داشتم. بالاخره وارد خونه شدند. از همون اول صدای قه قهه خنده های بلند نگار تو خونه پیچید. چند دقیقه ای تو اتاق به حرفهای هردوشون تو پذیرایی گوش میدادم. ممد که از حضور من آگاه بود مودب بود و کمتر حرف میزد و نگار بی پرواتر و راحت تر بود. از دلتنگیش واسه کیر ممد و از نشون دادن عکس ممد به هم دانشگاهیاش میگفت. از غذای بد خوابگاه و از مشکلاتش با خونوادش&#8230;.. از قیمت بالای کتابهای درسی و از هزینه های زیاد دانشگاه.<br />
کم کم نگار داشت به سردی رفتار ممد شک میکرد و وقتش بود خودم رو نشون بودم.<br />
موقع بیرون رفتن از اتاق چشمم به خودم تو آینه تمام قد اتاق افتاد. چند ثانیه ای به خودم خیره شدم&#8230;.<br />
من خودم کی بودم؟؟ پسرهمسایه؟؟ دوست برادر؟؟ پسرخاله نگار؟؟<br />
بیشتر از چند ثانیه نمیتونستم به خودم نگاه کنم&#8230;.<br />
چقدر سخت بود دیدن خود واقعیم. کنار زدن نقاب از رو صورتم و قبول کردن اینکه منم یکی مثل اون دونفرم شاید حتی بدتر و پست تر&#8230;..</p>
<p>چقدر تلخ بود از یه دختر به خاطر داشتن نقاب سواستفاده کردن، وقتی که خودم هم چیزی نبودم جز &#8220;یه مشت نقاب&#8221;</p>
<p>بیرون رفتم. چند دقیقه ای به نگار که با تعجب و ترس بهم نگاه میکرد از خودم گفتم. از اینکه من همونی هستم که ازتون عکس گرفت، همونی که خیلی شبها تا دیروقت باهاش سکس چت میکنی، همون دوست برادرت&#8230;&#8230;<br />
ترس و نگرانی توی چهره نگار به سرعت جاشو به عصبانیت داد. با چندتا جمله آغشته به فحش کمی خودش رو آروم کرد. جمله هایی که تلخ ولی حقیقت بود.</p>
<p>گفتم: حالا نوبت شماست. خودتون رو واسه هم معرفی کنید. خود واقعیتون&#8230;..</p>
<p>حرفهاشون به سرعت به بحث و جنگ و جدل تبدیل شد. هردو گاهی از خجالت سکوت و گاهی از تعجب و ناراحتی سر هم داد میزدن.</p>
<p>بحث ها که تموم شد، بعد از یه سکوت طولانی بین هردوشون، نگار با چهره ای پر از اشک تصمیم به رفتن گرفت. ممد هم آروم بلند شد تا همراهش بره.</p>
<p>بیخیال سکس و نقشه هایی که واسه این لحظه ریخته بودم، بی تفاوت فقط رفتنشون رو تماشا کردم. فاصله بینشون،  </p>
</h2>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%85%d9%8f%d8%b4%d8%aa-%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/qYEHuWax6kQKCs_l1iX8vw/024/364/553/1280x720.17091555.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173415</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-06-12 12:39:05 by W3 Total Cache
-->