<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>دارمگفتم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85%da%af%d9%81%d8%aa%d9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:23:06 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>دارمگفتم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>چه ناز کسش رو معمله وقتی داره از کون میکنتش</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%b3%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d9%85%d8%b9%d9%85%d9%84%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%da%a9/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%b3%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d9%85%d8%b9%d9%85%d9%84%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%da%a9/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 16 Dec 2019 08:27:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرزوهام]]></category>
		<category><![CDATA[آیفونو]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اونجاست‬]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودبله]]></category>
		<category><![CDATA[بودکیرم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمنم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمولی]]></category>
		<category><![CDATA[پایینو]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[جفتشون]]></category>
		<category><![CDATA[چراگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[حدودای]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرتو]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمونو]]></category>
		<category><![CDATA[خونهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دامادمون]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[سیستمو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترش]]></category>
		<category><![CDATA[کاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[کاندومو]]></category>
		<category><![CDATA[کردماونم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمنم]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیتو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[مأموریت]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوان]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کردماونم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمش]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمو]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرده]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میمکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[وایساده]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[داشته باشم واقعا یکی از فیلم سکسی آرزوهام بود.خوب داستان ما بر میگرده تو تابستون سال ۸۶که دامادمون میخواست واسه مأموریت بره سوییس.و منم مأمور شدم شبا سکسی واسه این که خواهرم نترسه برم اونجا. شاه کس انگار خدا داشت منو به آرزوم میرسوند.شب اول که رفتم اونجا همراه کامپیوترش رفتم تو کونی این سایت [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>داشته باشم واقعا یکی از فیلم سکسی آرزوهام بود.خوب داستان ما بر میگرده</h2>
<p>تو تابستون سال ۸۶که دامادمون میخواست واسه مأموریت بره سوییس.و منم مأمور شدم شبا سکسی واسه این که خواهرم نترسه برم</p>
<h3>اونجا. شاه کس انگار خدا داشت منو به آرزوم میرسوند.شب اول که</h3>
<p>رفتم اونجا همراه کامپیوترش رفتم تو کونی این سایت و داستان های بچه ها رو خوندم که چجوری خواهراشونو واسه خودشون</p>
<h4>کردن.ما جنده هم هی داشتیم فکر میکردیم چیکار کنیم که خواهرم</h4>
<p>این کوس رو بده ما تا پستون ما هم فیض ببریم. بالاخره شب اول گذشت و من با هزار تا فکر</p>
<h5>و نقشه کوس خوابم برد.روز دوم که شد دیدم خواهرم نیست.رفتم</h5>
<p>نگاه کردم دیدم خانوم خوشگله رفته حمام.ما هم سریع از فرصت سوء استفاده کردیم و کامپیوتر را روشن کردیم و فیلم هایی سکس داستان رو که آورده</p>
<h6>بودم تا باهاشون جق بزنم رو گذاشتم داخل ایران سکس سیستم.و کیرمو</h6>
<p>درآوردم و داشتم جق میزدم صدای آه و ناله این دختر تو فیلم سوپر حواسم و پرت کرده بود که داشت آبم میومد منم همینطور داشتم جق میزدم که یکدفعه میخواستم پشت سرمو ببینم تا مطمئن بشم هنوز خواهرم نیومده که یکدفعه دیدم پشتم وایساده و بهم زل زده و تعجب کرده.ما هم که داشتیم جق میزدیم یکدفعه آبم اومد.و خواهرم همینطور داشت به من نگاه میکرد.ما هم سریع شال و کلاه کردیم و سریع رفتم خونمون و هی میگفتم گوه خوردم.و هی دعا میکردم خدای خواهرمونو که ندادی بکنیم حداقل آبروی ما رو حفظ کن.هی میترسیدم خواهرم زنگ بزنه خونمونو به مامانم بگه. مامانم هی میپرسید چرا از خونه خواهرتاومدی بیرون گفتم با کامپیوتر کار دارم. ساعت حدودای ۶ بود که یکدفعه دیدم گوشیم داره زنگ میخوره دیدم خواهرم هستش. اول کار که برنداشتم.اس ام اسم زد و گفت گوشیتو بردار.ما هم که ریده بودیم تو خودمون یکدفعه دیدم دوباره داره زنگ میزنه.تو دلم گفتم تو هم ما رو گاییدی اگه میخوای به مامان بگی سریع بگو دیگه.گوشی رو برداشتم گفت سلام.ما هم گفتیم سلام.گفت یکدفعه کجا رفتی؟منم گفتم اومدم خونه.گفت چرا؟گفتم به خاطر کار بدی که کردم.اونم گفت پاشو پاشو بیا اینجا کارت دارم.گفتم چیکار؟گفتش خودت میفهمی.بعدش تلفونو قطع کرد.ما هم شک کردیم و گفتم نکنه بابام الآن اونجاست جفتشون میخوان کونم بزارن.با هزار تا ترس و لرز عازم خونه خواهرم شدم.با ترس زنگ زدم اونم بدون این که آیفونو برداره درو باز کرد.ریده بودم تو خودم.رفتم بالا و درو باز کردم.دیدم کسی نیست که.گفتم الوووووو.کسی خونه نیست؟صدایی اومد و صدای آه و ناله خواهرم از اتاق بود.ترسیدم نکنه حالش بد شده باشه سریع رفتم تو اتاق.اومدم که برم تو اتاق یکدفعه انگار برق۳۰۰۰ولت بهم وصل کردن.دهن باز مونده بود.بله خواهرم لخت مادر زاد تو تخت خوابیده و داره خودشو میمالونه.وای شکه شده بودم.ولی خیلی خوشحال بودم و خودم و زدم به اون راه.سریع رفتم بیرون که خواهرم گفت آرش جان کجا میری؟گفتم حواسم نبود ببخشید نفهمیدم که تو اتاقی اونم بلند گفت نمیخوای خواهرتو جر بدی.منم مات و مبهوت نیشم را باز کردم و گفتم چرا خواهرم الآن میام دوباره رفتم تو اتق خودش بلند شد و امد جلوم.ولبای داغشو گذاشت تو لبام.وای داشتم میسخوتم تنش داغ بود.کیرم از رو شلوار میخورد تو کسش و داشت کیرم میترکید.همینطوری که در حال لب گرفتن بودم لباسام و شلوارمو داشت در میاورد.که منم با یک شرت جلوش وایسادم بعد از لب گرفتن یک کاندوم با طعم توت فرنگی واسم آورد و شرتم را کشید پایین.و کاندومو گذاشت تو کیرم.یک اسپری تأخیری هم بهم زد.و شروع کرد به خوردن کیرم.وای سر کیرم را لیس میزد خوایه هام رو میخورد.منم بهش گفتم تو کاری نکن میخوام تو دهنت تلمبه بزنم.و شروع کردم به تلمبه زدن وای چه حالی میداد.سر کیرم میخورد تو لبای داغش.بعد کیرم رو از دهنش درآوردم و گذاشتم لای پستوناش و هی بالا پایین میکردمو تلمبه میزدم اونم سینه هاشو محکم گرفته بود.چه سینه نرمی داشت وای الآن که دارم مینویسم کیرم داره منفجر میشه شما رو نمیدونم.گفتم مگه میشه سینه به این نرمیو نخورم و شروع کردم به مکیدن سینش و سر پوستوناشو گاز میگرفتم.اونم به جاش داد و فریاد میزد و میگفت کسمو بخور منم رفتم سراغ کویش یک ذره مو نداشت شروع کردم به لیس زدن کوسش چچولشو پیدا کردم و میمکیدم اونم داشت فقط آه ون اله میکرد.بعدش گفت نمیخوای منو جر بدی.منم کیرمو گذاشتم تو کسش و هی میکردمش دیدم فاز نمیده گفتم بیا بشین رو کیرم اونم کیرمو تو کسش جاسازی کرد و فرو کرد چه کس داغی.دیگه منم صدام در اومد و آه آه میکردم.اونم که داشت میمرد.یکدفعه نگام افتاد به کونش گفتم میخوام کونتو بکنم اونم با کمال میل قبول کرد.کرم برداشتم و مالیدم به کونش و چندتا سیلی محکم به کونش زدم که کونش قرمز شد.قمبلاش قشنگ در زده بود.منم کیرمو به حالت سگی کمی فرو کردم تو کونش وای چقدر داغ بود یک آخ بلند کشید.منم یک ذره صبر کردم و یکدفعه کیرمو تا ته کونش گذاشتم و داشتم تلمبه میزدم اونم میگفت جرم بده جرم بده داداشی&#8230;.وای کونش داغ داغ بود و سینه هاشم داشت مثل ژله میلرزید.داشت دیگه آبم میومد کیرمو در آوردم و کاندوم را هن در آوردم و کیرمو گذاشتم لای سینه هاش و شروع کردم به تلمبه زدن بعذ از یک دقیقه آبم اومد و ریختم تو دهنش اونم همشو جار کرد و کیرمو میمکید.بعد باهم رفتیم حمام اونجا هم هی برام ساک میزد و میخورد که بازم آبم اومد.امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه اگه دیدم راضی هستید داستان های بعدیمم برای این سایت مینویسم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%b3%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d9%85%d8%b9%d9%85%d9%84%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177697</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دختر لاتین خراب استاد گذاشتن کیر تا ته حلق</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%ae%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d8%aa%d9%87-%d8%ad/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%ae%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d8%aa%d9%87-%d8%ad/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Dec 2019 04:39:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ازخداخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[ازدهنش]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[بادستام]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگرده]]></category>
		<category><![CDATA[بودخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بودومن]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[تودهنم]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[خداخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلش]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[درومده]]></category>
		<category><![CDATA[سرصحبت]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[وایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[وداشتم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[میکردم اخه خیر سرم ورزشکارم.خلاصه فیلم سکسی ورزش کردم وداشتم میرفتم خونه که دیدم ملیحه خانم که واقعا زن خوش هیکلیه داره این اول صبح خرید میکنه.لامسب سکسی جنس نخریده بود،مغازه رو خریده بود.خلاصه بیشترش شاه کس رو به کول ماریخت و اوردیمشون درخونه تعارف زد مام از خداخواسته رفتیم تو. لازم کونی به ذکر [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>میکردم اخه خیر سرم ورزشکارم.خلاصه فیلم سکسی ورزش کردم وداشتم میرفتم خونه که</h2>
<p>دیدم ملیحه خانم که واقعا زن خوش هیکلیه داره این اول صبح خرید میکنه.لامسب سکسی جنس نخریده بود،مغازه رو خریده بود.خلاصه</p>
<h3>بیشترش شاه کس رو به کول ماریخت و اوردیمشون درخونه تعارف زد</h3>
<p>مام از خداخواسته رفتیم تو. لازم کونی به ذکر که شوهرش هم از ساعت۷صبح میره سرکارتا۵غروب.خلاصه رفت چایی بیاره که چشمم</p>
<h4>افتادبه جنده کون فوق العاده بزرگ وزیباش.چایی رو اوردنشست کنارم یه</h4>
<p>ده دقیقه ای گذشت خواستم بلند پستون شم برم که ملیحه جون سرصحبت رو باز کرد.میگفت شوهرم بداخلاقی میکنه منم زیر</p>
<h5>لب گفتم کوس حتما نمیکنت.پدرسگ لب خوانیش خوب بود.گفت اره نمیکنم</h5>
<p>منم از خداخواسته گفتم مگه من مردم خودم حالتو جامیارم اونم ازخداخواسته گفت تو زرنگی.هنوزاین حرف ازدهنش درنیومده بودکه پریدم بغلش ولباشوبالبام سکس داستان داشم ازجامیکندم از</p>
<h6>خوردن لباش که سیرشدم پایین تراومدم سراغ لیمو ایران سکس شیریناش.بادودستم سینه</h6>
<p>هاشو میمالیدم ملیحه جونم صداش دراومده بود،جیغ میزد،ناله میکشید منم باصداش بیشتر تحریک میشدم پیرهنشودراوردم دیدم واااااأای چییییی داره!ازخوردن لیموهاشم که سیر شدم به پایین تررفتم وااای چقدر تپل بود البته دیگه لخت مادرزادبوداونم تمام لباس هامودراورد.خوابوندمش رو زمین ودوپاشو باز کردم وحشیانه شروع به خوردن کوسش کردم.دادش درومده بودفریادمیزدمحکمتروای چه حالی میده منم بیشتر تحریک میشدم وچوچولشو تودهنم میچرخودم.دیگه طاقت نیاوردم کیرمو گرفت و تاته کردمش توش جیغ بلندی زدوگفت خونت خراب پاره ش کردی هنوز لازمش دارم،گفتم بعدارو ول الان رو بچسب شروع کردم وحشیانه تلبه زدن بادستام هم سینهاشوگرفتم بعداز۲دقیقه عقب وجلو کردن نزدیک بودابم بیاد که کیرم رو دراوردم وایستاد برام جق زدن واااااااااای که چه حالی کردم خلاصه ابم که اومد تمامش روریختم رو صورت و اون لیموهای خوشگلش. دیگه جون نداشتم وگرنه ازش دل نمیکندم.و طی این۶ماه حدودا ماهی۲بار با هم سکس میکنیم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%ae%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d8%aa%d9%87-%d8%ad/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177639</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مهمونی هالووین و جنده بازیهای جنده خانوم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%88%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%88%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 05 Oct 2019 08:04:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبمیوه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشی]]></category>
		<category><![CDATA[آسانسور]]></category>
		<category><![CDATA[آقایان]]></category>
		<category><![CDATA[احمقانه]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[اراجیف]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[اصطلاح]]></category>
		<category><![CDATA[افتادگی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[الهامو]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[انتقادات]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انسانها]]></category>
		<category><![CDATA[انسانی‌]]></category>
		<category><![CDATA[اونجاش]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینگونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوربعد]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برایتان]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگیه]]></category>
		<category><![CDATA[بعنوان]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمند]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بگذرونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پارتنر]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پریدیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفته]]></category>
		<category><![CDATA[جلوگیری]]></category>
		<category><![CDATA[حسابی‬]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابالو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوانده]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختی]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانها]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دنیایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوتامون]]></category>
		<category><![CDATA[دوربین]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی‌]]></category>
		<category><![CDATA[سایتها]]></category>
		<category><![CDATA[سکس‌های]]></category>
		<category><![CDATA[شناخته]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاده]]></category>
		<category><![CDATA[فرهادم]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فوق‌العاده]]></category>
		<category><![CDATA[کردمهر]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[کیلومتر]]></category>
		<category><![CDATA[گفت:آخه]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[مادرشو]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانی]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[مجبوری]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[منصرفش]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[میباشد]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهید]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادیم]]></category>
		<category><![CDATA[میداره]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدونید]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[می‌دیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میسوزم]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردو]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میکنند]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کنی]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرن]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرند]]></category>
		<category><![CDATA[میمونن]]></category>
		<category><![CDATA[میمیرم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاره]]></category>
		<category><![CDATA[نمی‌رسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشه‬]]></category>
		<category><![CDATA[نویسنده]]></category>
		<category><![CDATA[هزاران]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[هیکلمون]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[این جواب من به تمام فیلم سکسی انتقادات و فحاشیها ایست که به من شده.اول از همه دوستانی که محبت کردند ممنونم. حال روی سخنم با انتقادات سکسی است:اول آینک باور کنید یا نکند مساله شاه کس من نیست و ابتدا به ساکن طرف داستانی این خاطرات مهم می‌باشد و به نظرم کونی کسانی‌ که [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>این جواب من به تمام فیلم سکسی انتقادات و فحاشیها ایست که به</h2>
<p>من شده.اول از همه دوستانی که محبت کردند ممنونم. حال روی سخنم با انتقادات سکسی است:اول آینک باور کنید یا نکند</p>
<h3>مساله شاه کس من نیست و ابتدا به ساکن طرف داستانی این</h3>
<p>خاطرات مهم می‌باشد و به نظرم کونی کسانی‌ که انتقاد میکنند به نکات ضعیف در شکل داستان نویسی اشاره کنند تا</p>
<h4>نه جنده تنها من بلکه باقی‌ کسانی‌ که خاطراتی از این</h4>
<p>دست مینویسند بیشتر به سلیقه مخاطب پستون ایرانی پی‌ ببرند و راست و دروغ داستانها را نه در این ژانر بلکه</p>
<h5>در هر کوس ژانر دیگری اگر نویسنده مدارک معتبر و رسمی‌</h5>
<p>منتشر نکند نه میشود تایید کرد و نه رد کرد. دوم اینکه بعضی‌ از انتقادها به این شکل است که ماسلن کی‌ سکس داستان اینجوری سکس داره</p>
<h6>و مگه می‌شه و از این دست حرفا ایران سکس که باید</h6>
<p>بگویم همه را مثل خودتان نگاه نکنید که تنها به فکر یه سوراخ هستید که جا کنید خیلی از انسانهای متمدن برای بعدن و ارتباط جنسی‌ خودشان ارزش قائل هستند و از سکس‌های خاص به این شکل لذت میبرند و قاعدتاً مخاطب من نیز از همون دست اند. کسانی‌ که از تعریف از خودم یا پارتنر‌های جنسیم گله کرده اند باید بگویم که من از داشتن زنی‌ بسیار زیبا و منحصر بفرد که وقتی‌ با هم در هر جای هستیم تمام نگاه‌ها به رویمان است لذت می‌برم و از داشتن زنی‌ که آرزوی هر مردیست و این زن تنها در بستر من است لذت می‌برم و در مورد خودم نیز باید بگویم که بدون مبالغه فکر نکنم روی زنی‌ دست بگذارم و نه بشنوم حل باور کنید نکنید درد من نیست. و آنهایی که با من فحاشی کرده اند:دوستان عزیز از عقده حقارت جنسی‌ شما باخبرم و اینکه در خلوت خود وقتی‌ به زندگی‌ جنسی‌ و پارتنر جنسی‌ چیپ و پیش پا افتاده خودتان فکر می‌کنید نمیتوانید لذتهای جنسی‌ رویایی را تصور کنید که خوب متاسفانه به دلیل عقب افتادگی سطح زندگی‌ فرهنگیتان می‌باشد و اینکه قدرت انتخاب جنسی‌ یا نداشته اید یا بسیار کم بوده،و آخر سر هم با کسی‌ ازدواج کرده اید که برایتان انتخاب کرده‌اند . من از ابتدا در خانواده‌ای بزرگ شده‌ام که با دوست دختر‌هایم به راحتی‌ در خانه رفت و آمد داشتم و نیازی به دروغ گفتن و نه به پدر و مادرم و نه به پدر و مادر دوستهایم داشتم. دوستانی که بی‌غیرت و اسرایلی و چمیدونم اینجوری خطابم کرده اند شما اصلا در اینگونه سایتها چه کار دارید؟بروید جمکران نامه‌هایتان را در سوراخ امام بندازید. در مورد غیرت و اینکه کسی‌ به فرزندم گفت بود حرومزاده:اول از اینکه دستت به گوشت نمیرسه و مجبوری پیف پیف کنی‌ متاسفم بعد آنکه در تمام کشور‌های متمدن و پیشرفته دنیا دو انسان وقتی‌ با هم زندگی‌ میکنند چه بینشان ورد و جادو چه به زبان اسلامی چه یهودی چه مسیحی‌ خوانده هم نشود کاملا متمدنانه به عنوان خانواده به رسمیت شناخته میشوند و فرزندشان همچون هر شهروند دیگری از تمام حقوق انسانی‌ بهرمند است و اینگونه خطاب کردن انسانها جرم محسوب میشود هر چند از فرهنگی‌ که شما در آن بزرگ شدید انتظار بیشتری نیست. در مورد سکس با خواهرم این کاملا مساله‌ای است که به زندگی‌ خصوصی دو انسان ربط دارد نه من هر کس دیگری که باشد وقتی‌ دنفر انسان عاقل و بالغ با اختیار کامل خود تصمیم به همبستری با هم میگیرند خواه دو مرد خواه دو زن خواه دو زن و مرد یا حتا چند نفری این مساله ایست که به زندگی خصوصی آنها ربط دارد و هیچ قدرتی‌ چه زمینی‌ چه آسمانی حق گوه خوری برای زندگی‌ آزادانه دو انسان را ندارد تنها از لحاظ پزشکی‌ اگر بچه دار شدن دو همخون برای فرزندشان مضر باشد باید از بچه داری آنها جلوگیری شود واگر نه به هیچ کس ربطی‌ ندارد مادر و فرزند خواهر و برادر یا پدر و دختر واگتی‌ با اراده خودشان با هم هم‌بستر میشوند مساله خودشان است و جز اولین حقوق آزادی فردی آن انسانهاست. مثالی می‌‌زنم تا کمی‌ برای مغز منجمدتن باعث تفکر شود:در قرنی که زندگی‌ می‌کنیم و هر لحظه امکان دارد قدرتهای جهانی‌ در یک کار احمقانه وارد جنگ اتمی با هم بشوند و عرض چند ساعت تمام تمدن بشر نابود شود روز فردای این جنگ اتمی را تصور کنید که مثلا با چیزی که به آن محارم میگوید تنها زندگان تا هزاران کیلومتر آنطرف تر هستید و تمام ابزار تمدن و تکنولوژی همچون وسایل نقلیه و ارتباط جمعی وجود ندارد و تنها میتوانید همچون اجداد غار نشینمان به بقای خود و خانواده بیندیشید آیا بعنوان یک وظیفه تاریخی‌ و طبیعی می‌خواهید ادامه نسل بشریت برای آینده را به دلیل اراجیف دینی که در این موقعیت هیچ معنی‌ ندارند متوقف کنید و باعث انقراض بشریت شوید و با بریدن علت تناسولی مرد و یا مسدود کردن آلت زن خوی طبیعی خود را انکار کنید؟ به این جور مسائل فکر کنید با دنیایی که داریم دور نیست.در نتیجه به جای کلمات احمقانه و بی‌ فکر و دخالت در نحوه زندگی‌ خصوصی دو انسان که به خودشان ربط دارد سعی‌ در درمان عقدهای حقارت جنسی‌ خودتان بکنید. به نظر من مخاطبان این گونه داستانها که با کسانی‌ همچون من هم نظر هستند برای اولی‌ قدم باید اقدام به تاسیس جامعه سکس آزاد ایران کنیم تا بتوانیم تجارب خود را به دیگران نیز برسانیم تا کمی‌ از سیاه فکری و عقب افتادگی فرهنگی‌ در کشورمان بکاهیم تا الفاظی چون حروم زاده و جنده و کونی‌ از میان مردم برود و مردم بفهمند زندگی‌ خصوصی انسانها به خود آن انسانها ربط درد و همه بفهمند که هر دو طرف یک رابطه جنسی‌ شریک جنسی‌ هم هستند و هر دوی آنها بدنشان را به دیگری میدهد یعنی‌ یکی‌ می‌کند و دیگری میدهد تنها بی‌احترامی به زنانی است که یا شرکای جنسی‌ آقایان هستند یا بدنیا آورندگان آنها پس وقتی‌ دو پارتنر جنسی‌ فارغ از جنسیت آنها و ارتباط خونی آنها با اراده خود با هم هم‌بستر میشوند هر دوی آنها بدن خود را به دیگری میدهد و باعث لذت دادن جنسی‌ به شریک جنسی‌ خود میشود.بهتر است بجای اینکه اینگونه سیاه و عقب افتاده به ارتباطت انسانی‌ نگاه کنید این را بدانید‌ که اگر آدم و حوای ادیان به اصطلاح آسمانیتان حقیقت باشد باید بدانید‌ قبل اینکه قابیل با بیل هابیل و بکشه حتما با خواهر‌هایشان یا مادرشان هم بستری کردند که نسل بشر از لحاظ دین زیاد شد چون خدا همون یدونه آدم و هوا را آفرید دیگه!!!!!!!!!!!!!!! چند وقت بود سپیده اصرار داشت سکس من با مادرشو ببینه و در آخر راضی‌ شدم که این کار رو برای اون بکنم ولی‌ سپید قبول نکرد که مثلا ما رو دید بزنه می‌خواست از سکسم با الهام برایش فیلم بگیرم قبول کردم و در اتاق خوابمان یک دوربین نصب کردم که به چوب پرده نصب کردم که در کنار پرده اتاق خواب به خوبی‌ استتار شده بود و زاویه و لنز دوربین را هم تنظیم کردم.وقتی‌ سپید از من پرسید که چی‌ شد و گفتم همه چی‌ حله می‌خواست زنده ببینه که گفتم نمی‌شه و اون همه سیم کشی‌ و دمو دستگاه را نمیتوانم مخفی‌ کنم همینه می‌خوای بخواه نمیخواهی هم بی‌ خیال که قبول کرد. یه شب جمعه بود که مثل همه ایرونیا امشب شب من و زنم بود دیگه و سکس‌های شب جمعه من و الهام خیلی‌ برامون مهم بود چون میتونستیم تا دیر وقت بیدار بمانیم و مشروب بخوریم و از اون ور صبح هم دیر از خواب پاشیم و حتا بعضی‌ وقتا صبح هم که از خواب پا میشدیم هم خوابالو خوابالو یه حالی‌ به هم میدادیم و بعدشم دوش و یه جمعه خوب که حالا یا با بچهامون می‌رفتیم باغ فشم یا تهرون گردی و شام بیرون و &#8230; که با بچهامون خوش بگذرونیم کسیو که ندشتیم خودمون بودیم تو جزیره‌ خوشبختی‌ خودمون. خلاصه یکی از سکسهای خیلی‌ هارد و‌هات و عاشقانه منو الهام که یه عشقبازی طولانی‌ و همدیگرو بخور و بمالون و بعدشم ۲ بار سکس هارد با الهام که هر دو بار هر دومون وحشیانه ارضا شدیم رو دوربین ضبط کرد.بی‌ مبالغه میگم حیف از ترس الهام نبینه مخفی‌ بود دوربین و فقط از یک زاویه بود وگرنه یه پورنوی تمام عیار بود طوری که شنبه تو شرکت خودم داشتم می‌دیدمش از سکس خودم و زنم شق کردم و حسابی‌ حالم خراب شد و از اینکه همچین زنی‌ با من میخوابه کلی‌ حال کردم.هر دومون یکم جا افتاده هیکلمون هر چی‌ باشه الهام الان ۴۰ سالش و من ۳۵ سال و من یه کم شکم آوردم و سایز کمرم شده ۴۴ و الهام هم یه پرده شکمش گوشت آورد و دیگه اون سفتی و هیکل هفتی ۳۰ سالگیشو نداره و هنوزم یکی‌ یدونه منه و آب از لبو لوچ هر مردی راه میندازه.من هم تو ۳۵ سالگی وقتی‌ هنوز با ۲۷-۲۸ ساله‌ها اشتباهم میگیرن دیگه خودتون فکر کنید چه زوج سکسی هستیم. خلاصه تو شرکت بودم که دختر خوندم سپیده اومد که فیلم رو از من بگیره که همونجا نزدیک بود که کار از دستم در بره و تو شرکت مثل مهری با سپید هم حال کنم که فهمیدم اول هفته و شنبه بخوام کارمندارو رد کنم شرکتی که ۴۰ درصد سهمش هم برای الهام است بیفکری بزرگیه پس سپید رو کنترل کردم که اینجا نمی‌شه وایسا خونه .گفت باشه پس فیلم رو بده ببرم که گفتم نه با خودم میزارم ببینی‌ بعد هم خودم نابودش می‌کنم.که گفت :یعنی‌ چی‌ تو فکر میکنی‌ من برای مردی که دوستش دارم یا مادرم درد سر درست کنم و اینکه مگه من دشمن شمام و خلاصه این حرفا.من داشتم سعی‌ می‌کردم که با زبونی دوستانه تر منصرفش کنم که نه بابا این حرفا چیه که گفت میدونی‌ چی‌ امشب مامان و فرستادم پی‌ نخود سیاه و فرهادم با خودش برده خودمم و خودت گفتم چجوری؟گفت هیچی‌ خونه مامانی اینا میدونی‌ که برن مامانی نمیذاره شب بیان،گفتم از کجا مطمٔنی گفت:آخه به مامانی قول دادم امشب من هم برم و برای شام بر همین شب که دیر وقت زنگ بزنم بگم حل ندارم و نمیام همه چی‌ تمومه .مامان و فرهادم که میمونن انج امشب بازم خودمون دوتایم حالا فهمیدی:بعد با شیطنت گفت می‌خوام برم قبل اینکه بییای خونه یکم تمرین کنم.لپشو کشیدم و گفتم آخه جیگر من که دیشب اونهم با الهم خوابیدم امشب که دیگه می‌میرم اگه با تو هم بخوابم گفت :اونجاش با من شام امشب با من که حسابی‌ بسازمت که کم نیاری بعدشم یعنی‌ اینقدر خوب حال میدم بهت گفتم دختر تو خودت نمیدونی‌ چی‌ هستی‌ تو الهامی هستی‌ که تازه ۲۰ سالته .خند‌ش گرفت و گفت جون پس حسابی‌ حریفتم آره گفتم اونم چجوری.بعدش فیلم و دادم و بوسیدمش و رفت من هم تا شب که برم خونه از شق درد نمیدونستم چی‌ کار کنم.خونه که رسیدم تو آسانسور تا برسم طبقه ۱۸ که واحدمون بود کیرمو تو شلورم که دست میزد بیرون کمی‌ جابه جا کردم که ضایع ناشعه و کمی‌ هم عطر به خودم زدم و رفتم جلو در و نمیدونستم در بزنم یا با کلید خودم برمتو هر چند ۷_۸ باری بود که با سپید سکس کرده بودم اما غیر از اون شب اول باقیش هول هولی و یواشکی بود و اینجوری راحت برم تو خونه که سپید منتظر باشه نداشتیم.خلاصه آخر کلید انداختم رفتم تو.که دیدم وای سپید چه تیپی‌ و چه آرایشی‌ برام کرده. یه لباس شب بنفش که خودم براش گرفته بودم و تا حالا تو تنش ندیده بودم و یه آرایش ملایم با سایه‌های بنفش که خیلی‌ به صورتش میومد و از زیر لباس شبش بعدن فوق‌العاده سکسی و مثل مجسمه تراشیدش به صورت سایه‌ای معلوم بود و تنها فرقش با مادرش از لحاظ اندام کون تاقچش که خیلی‌ هم به سکسی بودنش اضافه کرده یه بعدن کامل که از بالا به پاین که میاد مثل جوونیی مادرش کاملا ۷ ولی‌ کون قمبول و گردی که از پشت وقتی‌ نگاش میکردی همون سرپا سر آدم گیج میرفت. خلاصه اصل مطلب اینکه یه کباب چنجه مشتی‌ با کلی‌ میوه و آبمیوه اون شب کلی‌ خانوم شده بود و یه سفر حسابی‌ برا دونفر ردیف کرده بودو منم که کیرم از زیر شلوار نشان از حل درون دست و سپید هم خوب فهمید بود گفت بیا بشین شام بخور و خودت برس که امشب تا صبح باهات کار دارم.گفتم حتما عزیزم حتما چیزی که امشب دارم میبینم من هم تا صبح بهات کار دارم عزیزم خوش بحال صاحبت که با چی‌ قراره بخوابه تو مردرم زنده میکنی‌.گفت پس تا مال کسی‌ نشدم دست بجنبون که یه حالی‌ هر دوتامون ببریم منم بیشتر از این نمیتونم ببینم چه حالی‌ به مامانم میدی و با من اینجوری نیستی‌ منم باید همون جوری بکنی‌ گفتم آخه مادرت خوب حال میده کارشو بلده گفت آره خودم دیدم.نگران نباش امشب می‌فهمی دادن یعنی‌ چی‌. سرتون و درد نیارم دستو سرتمو شستم و نشستم به شام و یه چنجه حسابی با مشروب اونم شرابایی که بابابزرگش تو باغ ساوه انداخته بود و مال جوونیش بود حداقل مال ۴۰ سال پیش و این شرابارو خواهر الهام بهمون میداد یعنی‌ خاله سپید چون میدونید که ما تحریم بودیم.خلاصه شام خردیم و یه شراب خوری حسابی‌ که هر دو مست بودیم .که دیگه حال نداشتیم میزو جمع کنیم و همون جوری پاشدم گفتم سپید من دیگه نمیتونم و رفتم افتادم رو تخت اونم اتاق خواب خودمون چند دقیق نگذشته بود که سپیده اومد تو گفت مهران اینجا نه اته من گفتم آخه حال ندارم پاشم گفت نه اتاق من دیگه گفتم که مال من تو اتاق من بعد که رفتیم اتاق سپیده دیدم بله خانوم چه تداروکی دیده ویدئو پرژکشین تو سالن پذیرایی‌ و آورد و پرده رو هم به دیوار زده و یه آیینه قدی که دیروز تو اتاقش نبود گذشته دقیقا بالای تختش که وقتی‌ رو تخت بودیم تو آینه خودمونو میدیدیم. زدم به کونش گفتم اولالا چی‌ کار کردی.گفت بعضی‌ شبها برای آدم خاطره می‌شه دیگه مگه نه.شروع کردم لبسامو کندن و گفتم چه جورم.نزاشت شرت و زیر پوشمو در بیارم و پرید تو بغلم گفت اوووووویییییییییییییییی اون کار خودمه که درش بیارم بیرون تو دست نزن و پریدیم رو تختش و رفتیم تو سرو کول همدیگه و چه حالی‌ میداد عشق بازی هر دومون تو مستی رو هوا بودیم و داشتیم همه هیکل همدیگرو میخوردیم سپید همش میگفت جون مهران بخور منو بهش می‌گفتم کیف کن عزیزم حال میدم تو که منو کشتی‌ گفت توهم ووووییی دارم میسوزم گفتم منم داغ کردم از الان تنمون خیس عرق فردا اتاقت بو سکس ورش میداره ،و من دیگه نمیتونستم خودمو نگاه دارم و دست کردم زیر لباس شبش و شروع کردم به مالوندن سینه هاش که سفت شده بود و با دهانم رفتم طرف کس تازه اصلاح شدش که مثل دنبه نرم بود و براش کسشو حسابی‌ خوردم که یهو منو از خودش دور کرد گفت وای بسه الان میاد بعد پاشود و لباسشو ازتنش در اورد و یه هول به من داد که رو تخت ولو شدم و دست انداخت شرتمو در آورد و با دست کوچیک و عروسکیش گرفتش و گفت بخورم برات گفتم آره دیگه بعد پاشد گفت نه وایسا رفت فیلمو گذشت که پخش بشه و در ابعاد واقعی‌ رو دیوار خودمو الهامو دیدم که داریم با هم ور میریم و سپید فیلمو زد جلو تا جایی‌ که منو الهام داشتیم شروع به سکس هارد میکردیم خوب اونجا این من بودم که موی الهمو گفتم تو مشتم و گفتم کیرمو بخور.بعد سپید گفت اینجوری فیلم حال کردن منو الهام داشت پخش میشود و سپید منتظر بود تا شروع کنم منم چنگ انداختم لای موی خرمایش و تابدارش و پاشدم سرپا رو تخت و کیرمو کردم دهان سپید .بخورش یالا ساک بزن سرشو گرفته بودم تو دستم و تو دهانش تلمبه میزدم و اونم با چشمای نازش به بالا نگاه میکردو منو میدید که با چه حرصی دارم تو دهانش تلمبه میزنم&#8230;&#8230; باقی‌ این داستان رو بعدن براتون تعریف می‌کنم بستگی به نظرات خوانندگانم داره.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%88%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176443</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف شگفت انگیز با کیر کلفت پمپاژ میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jul 2019 08:23:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمپولو]]></category>
		<category><![CDATA[آهستگی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[استخونی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اسمتون]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکاشو]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[‫افتاد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماساش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[ایشالا]]></category>
		<category><![CDATA[بابامو]]></category>
		<category><![CDATA[بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[باشهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشم]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بخاطرش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بذاریم]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[برنداشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودآروم‬]]></category>
		<category><![CDATA[بودسرمو]]></category>
		<category><![CDATA[بودیکم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیالش]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارت]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[بیکینی]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستانی]]></category>
		<category><![CDATA[بینشون]]></category>
		<category><![CDATA[پایینش]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پشتشون]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخندی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوند]]></category>
		<category><![CDATA[پیچونده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیمو]]></category>
		<category><![CDATA[تایتانیک]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدی]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیبی]]></category>
		<category><![CDATA[تفریحی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تماشای]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستی]]></category>
		<category><![CDATA[جاخالی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندن]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[چشامونو]]></category>
		<category><![CDATA[چشماتو]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[چیکارت]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[حواسشون]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابونده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردم‌]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خورشید]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلت]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونسرد]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادم]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشمه]]></category>
		<category><![CDATA[داداشی]]></category>
		<category><![CDATA[دادبعد]]></category>
		<category><![CDATA[دادگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دختربچه]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورده]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[درخشید]]></category>
		<category><![CDATA[درنیاد]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالم]]></category>
		<category><![CDATA[دستمون]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دلسوزی]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دندونام]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاناین]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دوشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونفره]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[رفتگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[رنگارنگ]]></category>
		<category><![CDATA[روکیرم]]></category>
		<category><![CDATA[روناشو]]></category>
		<category><![CDATA[رونایی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زمینیه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرتاسر]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سوالای]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شدهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شماگفت]]></category>
		<category><![CDATA[شناختی‬]]></category>
		<category><![CDATA[شهگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عزیزترین]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[غیرتیم]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قربونت]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[کردخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردماز]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمتو]]></category>
		<category><![CDATA[کردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[کردیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کنترلمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنمسریع]]></category>
		<category><![CDATA[کنهولی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولویی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنش]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لیمویی]]></category>
		<category><![CDATA[ماشالا]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتیکه]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومانه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومیت]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مممممم]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورشو]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونیه]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونا]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[میومده]]></category>
		<category><![CDATA[میومدی]]></category>
		<category><![CDATA[میومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نازنین]]></category>
		<category><![CDATA[ناسلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهانی]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمو]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمایان]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشش]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیستیه]]></category>
		<category><![CDATA[نیفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[هارمونی]]></category>
		<category><![CDATA[هرجوری]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هردوشون]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وررفتم]]></category>
		<category><![CDATA[وسطشون]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیتم]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم. انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم.</h2>
<p>انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که</p>
<h3>باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار</h3>
<p>می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس کردم. تصویر به مرور واضح تر شد تا این که شخصی با</p>
<h4>روپوش جنده سفید جلوم ظاهر شد. به نظر دکتر میومد. همین</h4>
<p>که اینو درک کردم، فوری با پستون چرخوندن سرم اطرافمو نگاه کردم. استرس خاصی سرتاسر وجودم رو گرفت.خواستم بلند بشم که</p>
<h5>دکتره گفت: کوس عزیزم خونسردیتو حفظ کن&#8230; الان تو بیمارستانی&#8230; جات</h5>
<p>امنه&#8230; خیالت راحت&#8230;نفهمیدم منظورش از این حرفا چی بود&#8230; فقط داشتم با تعجب اطرافمو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم: سکس داستان من اینجا چیکار</p>
<h6>می کنم؟؟؟ مگه چم شده؟؟؟سریع یه نگاهی به ایران سکس بدنم کردم&#8230;</h6>
<p>دست راستم تو گچ بود و یه سرمم به دست چپم وصل بود&#8230; با کج کردن سرم درد شدیدی رو تو گردنم حس کردم&#8230; بدجور رگ به رگ شده بود&#8230; انگار ضربه ی شدیدی خورده باشه یا حرکت ناگهانی کرده باشه. سرم هم بدجور درد می کرد. وقتی دست به سرم زدم، متوجه همون چیزی شدم که باعث شده بود سرم خیلی سنگین بشه&#8230; یه بانداژ اساسی&#8230; همین جوری داشتم با خودم ور می رفتم که دکتر گفت: الان حالت چطوره؟؟؟- چطور من اومدم اینجا؟؟؟- می دونم خیلی سؤال داری اما باید صبر کنی&#8230;.نفهمیدم چرا اون حرفو زد!!!! چرا اصلاً با من اون جوری صحبت می کرد؟؟؟؟ یه لحنی داشت انگار داره بهم ترحم می کنه&#8230;.دکتر همون جوری که داشت به سمته در می رفت، گفت: چیزی نیاز نداری؟گفتم: فقط چند تا جواب می خوام&#8230;یه لبخندی زد و گفت: یکم صبر داشته باش&#8230; به وقتش همه چی حل می شه&#8230;دکتره به نظرم خیلی عجیب میومد. چرا با من اون جوری برخورد می کرد؟ من که بچه نیستم&#8230; با گفتن این حرف یه سؤال تو ذهنم شکل گرفت: راستی من چند سالمه؟؟؟؟؟ همون جوری داشتم به خودم فشار می آوردم اما هیچی یادم نیومد&#8230; یکم گیج شدم&#8230;به خودم گفتم: آخه چطور ممکنه ندونی چند سالته آقا&#8230;&#8230;بازم گیر کردم&#8230; راستی اسم من چیه؟؟؟ اصلاً من کیم؟؟؟ هر چی زور زدم بازم فایده نکرد&#8230; تنهایی داشت حوصلمو سر می برد. دکمه پرستارو زدم و چند لحظه بعد یکی با یه آمپول پیداش پیداش شد. گفتم: شما می دونید من کیم؟؟؟ چرا اینجام؟؟؟گفت: البته که می دونم&#8230; در حالی که میومد آمپولو تو سرم خالی کنه ادامه داد: راستش چند شب پیش که داشتی از فضا میومدی زمین ، مثل این که سفینت سوخت تموم کرد و سقوط کردی اما حالا شانس آوردی که زنده ای و ما در خدمتتیم!!!!!!گفتم: تو رو خدا اذیتم نکنید دیگه&#8230; این جا همه منو سرکار می ذارن&#8230; اون از دکتر اینم از شما&#8230;گفت: تقصیر من نیست، دکتر این جوری دستور داده&#8230; ولی این دفعه کور خوندی&#8230; عمراً بذاریم از دستمون فرار کنی&#8230; یکم مسکن بهت تزریق کردم&#8230; راحت بخواب&#8230; مطمئن باش فردا جواب تمام سؤالاتتو می گیری&#8230;چراغ اتاقو خاموش کرد و رفت&#8230;بازم منظورشو نفهمیدم&#8230; یعنی من قبلاً هم اینجا بودم و فرار کردم!!!! آخه برای چی؟؟؟؟ همین جوری به این سؤال فکر می کردم که حس کردم، یواش یواش چشام دارن سیاهی می رن&#8230;.صبح با صدای کنار زدن پرده ها بیدار شدم&#8230; خورشید داشت مستقیم تو چشای من می تابید&#8230; فوری دستمو گرفتم جلوی چشامو به پرستار گفتم: آخه مگه اسیر گرفتید؟؟؟ هرچی که دلتون می خواد می گید&#8230; جواب منو هم نمی دید&#8230; حالا هم نمی ذارید یه دو دیقه بخوابیم&#8230;پرستار همون جوری که داشت به سمتم میومد، غرغر کنون گفت: خبه خبه&#8230; لنگه ظهره دیگه&#8230; نمی خواستید بیدار شید&#8230;. پاشو یه آبی به صورتت بزن که سریع یه چیز بیارم بخوری قراره امروز ملاقاتی داشته باشی&#8230;با خوش حالی گفتم: کی؟گفت: به وقتش می فهمی&#8230;اول اون دستگاه سوند ادراری رو باز کرد، بعد کمکم کرد بلند شم اما مثل این که پاهام خوابیده بودن&#8230; به سختی و به زور رو پاهام ایستادم و با کمکش رفتم یه آبی به سر و صورتم بزنم&#8230; داشتم دستامو می شستم اما همه ی حواسم به دردی بود که بدنم داشت به خاطر بی تحرکی می کشید&#8230; یک لحظه حس کردم یکی داره نگام می کنه&#8230; سرمو که آوردم بالا پسری رو دیدم که داره با یه صورت پر از زخم و کبودی و سری بانداژ شده با چشای گود افتاده ی پژمرده به چشای من زل میزنه. خشکم زد. خیلی جا خوردم&#8230;به خودم گفتم: این یارو دیگه کیه؟؟؟؟ اصلاً باورم نمی شد که اون من باشم&#8230; به نظر میومد که چشام به خاطر گریه ی خیلی زیاد به اون روز افتاده باشه&#8230;. همون جوری داشتم با صورتم ور می رفتم که پرستار سر و کلش دوباره پیدا شد و گفت: بِهَع&#8230; تا حالا خودتو ندیده بودی؟؟؟ فس فس نکن بیا سریع اینا رو بخور که الان مهمونا می رسنا!!!!!!مشغول به خوردن چیزایی که جلوم گذاشته بود شدم که یهو در باز شد و زن مسن لاغر اندامی اومد تو&#8230; یه مانتو و شال مشکی پوشیده بود. به نظر میومد که چشای اونم به خاطر گریه ی زیاد گود افتاده بود. یه دستمالم دستش بود. یه خوش حالی تلخی تو چشاش موج میزد&#8230; اومد نشست کنارمو گفت: سلام مادر چطوری؟؟؟یکم ازش خجالت می کشیدم. اصلاً هم تا اون موقع یادم نمیومد جایی دیده باشمش.گفتم: خانم ببخشید من شما رو می شناسم؟ مطمئنید اتاقو درست اومدید؟؟؟چشاش پر اشک شد و گفت: می دونی تو این چند هفته ای که تو کما بودی چقدر دعا و نذر کردم تا زنده بمونی&#8230; پسرم چرا با خودت این کارو کردی؟؟؟گفتم: خانم اصلاً منظورتونو نمی فهمم&#8230; من خودم مامان دارم&#8230; خیلی هم دوستش دارم و نیازی به دلسوزی شما ندارم&#8230;بغضش ترکید و سیل اشکش جاری شد. هق هق می زد و یه چیزای نامفهومی زیر لب زمزمه می کرد: امیر&#8230; چرا&#8230;فکر کردم دیوونست&#8230; اون گریه می کرد و من تو دلم به کاراش می خندیدم&#8230; تا اینکه دکتر اومد و اونو به بیرون هدایت کرد&#8230; بعد خودش اومد پیشم نشست و گفت: این خانومه رو می شناختی؟ جایی ندیده بودیش؟گفتم: اون دیوونهه رو می گی!!!! نه باید بشناسم؟ دکی از صبح تا حالا هی گفتن مهمون مهمون این بود؟؟؟دکتر گفت: همه پشت درن اما نمی خوام روز اول زیاد بهت فشار بیاد&#8230;گفتم: دکتر! بابا حوصلم سر رفت&#8230; بفرستشون تو&#8230; مثل این یکی شاید دیوونه باشن&#8230;. ما هم کلی می خندیم دیگه&#8230;گفت: نمی شه!!!گفتم: بابا یه تنوعی می شه&#8230; پوسیدیم این جا&#8230; تو رو خدا دکتر&#8230; تو رو خدا&#8230;دکتر رفت تو فکر و همون جوری که به سمت در می رفت، گفت: بذار یکم روش فکر کنم&#8230; اگه صلاح ببینم می فرستمشون پیشت&#8230;منم گفتم: آقایی&#8230;.فکر می کردم که منو پیچونده&#8230; اما یه ربع بعد با کمال ناباوری دیدم 4 نفر اومدن تو اتاق&#8230; با خنده بهم سلام کردن&#8230; یه مرد مسن هیکلی که یه دست کت و شلوار شیک تنش بود با عصبانیت تمام اومد جلو و یه سیلی آبدار روی کبودی هام نشوند و گفت: دستت درد نکنه&#8230; خوب جواب اون همه اعتمادو دادی&#8230; آخه مگه اون چی داشت که بخاطرش همه ی ما رو فروختی؟؟؟!!!خیلی درد گرفت. قاطی کردم. نمی تونستم با اون وضعیتم دعوا کنم. پس فقط با عصبانیت تمام گفتم: مرتیکه!!! فکر می کنی کی هستی که دستتو رو من بلند می کنی؟؟؟زن مسنه اومد جلو و اون مرده رو دور کرد و بهش گفت: خودتو کنترل کن دیگه&#8230; اون که یادش نمی یاد چی کار کرده&#8230; خودتو اذیت نکن&#8230;- آخه خانوم نمی شه&#8230; می بینمش دلم کباب می شه&#8230;- خونسرد باش&#8230; بیا بشین رو این صندلی&#8230; همه چی به وقتش&#8230;یه پسر نوجوون بینشون بود. اومد جلو و عرض اندامی کرد و گفت: امیر&#8230; منو نمی شناسی؟؟؟- نه&#8230;- ای بابا داداشتم دیگه&#8230; همونی که همش اذیتت می کرد و از دستش آسی بودی&#8230; یادت نیومد؟؟؟اون زن مسنه گفت: نیما ااااااااه&#8230;. مگه دکتر نگفت زیاد بهش فشار نیارید&#8230;.راستش یکم از اون مرده می ترسیدم&#8230; اما در کل خیلی مسخره بودن&#8230; همش داشتم تو دلم بهشون می خندیدم که با حرف این زنه نتونستم جلوی خندمو بگیرم و نیشم باز شد&#8230; همین جوری که داشتم می خندیدم نگاهم با یه دختر گره خورد. خندم محو شد. دختر خوشگلی بود. یه مانتوی سفید به تنش بود. تنگ نبود اما از اون فاصله می شد به بزرگی پستوناش پی برد. یه شال طرح دار تقریباً لیمویی رنگ هم سرش بود. خیلی ازش خوشم اومد&#8230; پیش خودم گفتم: وای چی می شد اگه مخ اونو می تونستم بزنم!!!! وای&#8230;بقیه که متوجه نگاهام شده بودن گفتن: این دختره رو شناختی؟؟؟ نازنین&#8230; دختر داییت&#8230;.پیش خودم گفتم: اگه واقعاً دختر داییم بود، چرا باید با اینا تنهایی میومد؟؟؟ اینا می خوان بزور خودشونو خونواده ی من بکنن&#8230; چرا فقط اونا منو سرکار بذارن&#8230; حالا که این جوریه براشون دارم&#8230;.گفتم: آها نازنین&#8230;. یه چیزایی داره یادم میاد&#8230; آها&#8230; آره&#8230; بیا بغلم دلم برات تنگ شده بود&#8230; همه نیشاشون باز شد و با نگاها و حرکات سرشون به نازنین اشاره کردن که بیاد پیشم&#8230;به خودم گفتم: باریکلا&#8230; خوب داری استفاده می کنی&#8230; حالا که اومد تو بغلت می خوای باهاش چی کار کنی؟؟؟؟آروم سلام و احوال پرسی کرد و اومد تو بغلم. سرم رو شونش بود و داشتم بقیه رو نگاه می کردم. همه داشتن با نیش باز نگام می کردن&#8230;تو دلم گفتم: ماشّالا هیچ غیرتیم که ندارن!!! انگار دارن فیلم سوپر نگاه می کنن!!!!اوه اوه!!! با اون نگاها که کاریش نمی تونستم بکنم!!!!برای اینکه گندش درنیاد، سریع از بغلش اومدم بیرون و گفتم: خانوم بابت کارم ببخشید&#8230; اما شما رو نمی شناسم&#8230; فقط می خواستم یکی رو بغل کنم&#8230; ببخشید&#8230;مرده از رو صندلی بلند شد وگفت: تخم سگ!!! خانوم ببین این آدم بشو نیستا!!! ببین کی بهت گفتم.خانوم مسنه با یه حالت کلافه گفت: بابا مگه دکتر نگفت یکم کمبود عاطفه پیدا کرده&#8230; بشین سر جات دیگه&#8230; آروم باش ببینم چه خاکی می تونم تو سرم بریزم&#8230;یه لحظه حس کردم سرم یه تیر کشید. دستمو گذاشتم رو سرم.- داداشی چیزیت شد؟؟؟- نه&#8230; چیز خاصی نیست، خوب شد.زن مسنه- ما دیگه میریم&#8230; تو باید یکم استراحت کنی&#8230;اتاق خالی شد و من یه نفس راحت کشیدم. سمت راستم حس کردم یه نفر به پنجره تکیه داده&#8230; وقتی نگاش کردم، یکم ترسیدم. آفتاب از کنارش تو چشمم می تابید، برا همین نتونستم خوب ببینمش. فقط فهمیدم که یه دختر جوونه&#8230;- شما کی اومدید تو اتاق؟؟؟همون جوری که داشت به سمت در می رفت، گفت: خیلی وقته همین جا ایستادمو دارم نگات می کنم&#8230;وقتی قیافش معلوم شد، چشام 4 تا شدن!!! یه دختر سفید با چشایی سبز و موهای قهوه ای که از گوشه ی شالش بیرون ریخته بودن. وای که چقدر ناز بود. یه مانتوی کرم هم تنش بود. لاغر و خوش اندام بود. سینه هاش برجسته بودن و یه شلوار لی تنگ هم پاش بود که روناشو بزرگ و خوش تراش جلوه می داد&#8230;.گفتم: شما کی هستید؟ خیلی به نظرم آشنا میاید؟؟؟ فکر می کنم یه جا شما رو دیدم&#8230;بهم پوزخندی زد و گفت: من دیگه باید برم. کاری نداری؟گفتم: بازم بهم سر می زنید دیگه؟؟؟گفت: معلومه عشقم&#8230;نمی دونستم داره اون جا چی می گذره و چرا اون قدر آدما عجیب شدن&#8230; چرا اون خانوم بهم گفت: عشقم&#8230; نکنه برام خواب و خیال دیده&#8230; شایدم می شناسمش&#8230; شاید ضربه ای که به سرم خورده باعث شده اونو یادم بره&#8230; پس&#8230; اون 4 نفر چی؟؟؟؟ نکنه واقعاً خونوادمن؟؟؟ شاید اون ضربه باعث شده حافظمو از دست بدم&#8230;. تو حال و هوای خودم بودم که حس کردم یکی داره صدام می کنه&#8230; دکتر بود&#8230; می گفت: کجایی؟؟ کسی رو شناختی؟- آره&#8230; اتفاقاً پیش پای شما رفت&#8230;- خب کدومشون؟؟؟- ¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬اون دختر جوونه&#8230; مانتو کرمه&#8230;یکم فکر کرد. بعد گفت: فقط یه دختر جوون بود که اونم مانتوش سفید بود&#8230;- مثل این که حواستون نبوده اما دفعه ی بعد که اومد نشونتون می دم&#8230;دکتر رفت تو فکر&#8230;- دکتر یه سؤال دارم.- جانم بپرس&#8230;- من حافظمو از دست دادم درسته؟؟؟- خوش حالم که خودت تونستی به این نتیجه برسی&#8230; راستش آره&#8230; سه هفته ی پیش روز دوشنبه مثل این که پشت فرمون بودی و با سرعت کوبیدی به یه درخت&#8230; از اون موقع تا حالا هم تو کما بودی و چند روز پیش که از کما بیرون اومدی همه ی دکترایی که ازت قطع امید کرده بودن داشتن شاخ در می آوردند&#8230; یه چیزیو می دونی؟؟؟ تو خوش شانس ترین پسر روی زمین هستی&#8230;این حرف خوش شانس بودن خیلی برام آشنا میومد&#8230; حس می کردم این یه حس خیلی قوی ای بود که از خیلی وقت پیش یدک می کشیدم&#8230; اما بازم هرچی زور زدم چیزی یادم نیومد&#8230;خیلی احساس بدی داشتم&#8230; آخه همه چیز در عین آشنا بودن ناآشنا بودن&#8230;دکتر- دوباره کجا رفتی؟؟؟ چیزی شد؟؟؟- راستش خوش شانس بودنم یکم آشنا می زد&#8230; راستی دکتر من کیم؟؟؟- ممممم&#8230; اسمت امیره&#8230; 18 سالته&#8230;. دانشجوی ترم اول دانشگاه امیرکبیر هستی اونم تو رشته ی مکانیک&#8230;.همون لحظه احساس کردم برق منو گرفت&#8230;با کمال ناباوری گفتم: امیرکبیر؟؟؟ مکانیک؟؟؟ من؟؟؟؟- برای امروزت کافیه&#8230; زیاد به خودت فشار نیار&#8230; استراحت کن&#8230; من یه سری کار دارم انجام می دم؛ عصر دوباره میام پیشت&#8230;.دکتر منو با هزار ویک پرسش رها کرد و رفت&#8230;دو احساس متضاد داشتم. خوش حال بودم به خاطر اینکه ناسلامتی مهندس مملکت بودم دیگه!!! ناراحتم بودم، به خاطر اینکه از وقتی چشامو باز کرده بودم، همه هر چی دلشون می خواست بهم می گفتن و منم باید باور می کردم. آخه کاری هم جز اعتماد نمی تونستم بکنم&#8230;بازم رفته بودم تو عالم خودم که اون دختر مانتو کرمه دوباره سر و کلش پیدا شد&#8230; یه شاخه گل نسترن صورتی هم تو دستش بود&#8230; اونم خیلی آشنا می زد&#8230; خدایا!!! یعنی من این گل و این دختره رو کجا دیده بودم؟؟؟ بعد سلام و احوال پرسی تو یه لیوان آب پر کرد و گل رو گذاشت روی میز و اومد نشست رو تخت پیشم&#8230;شروع به نوازش زخمام کرد و گفت: ای وای&#8230; ببین تو رو خدا با خودش چیکار کرده&#8230;- ببخشید هر چی سعی می کنم شما رو یادم نمی یاد&#8230; اسمتون چیه؟؟؟- بازم داری عجله می کنیا&#8230; یکم صبر کن&#8230; همه چیو به وقتش می فهمی&#8230; حالا یکم برو اون ور تر می خوام پیشت بخوابم&#8230;از یه طرف یکم ازش خجالت می کشیدم&#8230; از یه طرف دیگه نمی خواستم از دستش بدم&#8230; خیلی هم ازش خوشم میومد&#8230; دلو زدم به دریا و یکم براش جا باز کردم&#8230;سرشو گذاشت رو سینم و یه پاشو انداخت رو پام و دست چپشو آروم رو شکمم بالا و پایین می کرد&#8230;یه آرامش خاصی پیدا کرده بودم&#8230; آرامشی که باز هم برام آشنا میومد&#8230; بعد از اون همه فشاری که به سرم آورده بودم، تازه یکم حس می کردم آروم شدم تا اینکه بهم گفت: امیر دوستت دارم&#8230;یکم جا خوردم اما با این حرفش منم احساس نزدیکی بیشتری بهش کردم&#8230; آروم دست چپمو رو شونش گذاشتم و شروع به نوازشش کردم&#8230; تو همون وضعیت با یه آرامش خیلی خاصی تو بغل هم خوابمون برد&#8230; اونم بدون مسکن!!! آخه راستش وقتی پیشم بود دیگه اون دغدغه های قبلی رو نداشتم&#8230;عصر وقتی از خواب بیدار شدم اون دختره از پیشم رفته بود&#8230; یه چیزی خوردم و یه قدمی زدم&#8230; شبم که دکتر اومد پیشم بهش گفتم که اون دختره دوباره اومده بود&#8230;دکتر گفت: از وقتی که رفتم پرستارا کسی رو ندیدن که بیاد تو اتاقت&#8230;- آقای دکتر باور کنید همین جا بود&#8230; تازه برام یه گلم خریده بود&#8230;سرمو چرخوندم اما فقط یه لیوان خالی دیدم&#8230;- شاید با خودش برده یا پرستارا برش داشتن ولی اون اینجا بود&#8230; مطمئنم&#8230;- باشه جوون&#8230;یکم باهام صحبت کرد، بعدشم رفت&#8230; تا یه هفته این کار هرروزمون بود&#8230; خونوادم و دکتر میومدن پیشم و باهام حرف می زدن&#8230; اما خیلی چیزا برام آشنا بودن اما چیزی یادم نمی یومد&#8230; در اون لا به لا هم دکتر بهم گفت که داداش و دختر داییم هردوشون 1 سال ازم کوچیکترند و انگار همدیگه رو خیلی دوست دارن. اون دختره هم، تقریباً هرروز بهم سر می زد و نوازشم می کرد، جوری که حس می کردم یواش یواش دارم عاشقش می شم&#8230; اما نمی دونستم که این دختر چرا انقدر یواشکی پیشم میاد&#8230; طوری که هیچ کسی تو این یه هفته ندیده بودش&#8230; اکثر سوالای من رو هم می پیچوند و جواب نمی داد&#8230;بعد یه هفته دکتر بعد یه سری آزمایش گرفتن بهم گفت: بهت تبریک می گم&#8230; تقریباً خوب شدی&#8230; آخر همین هفته به امید خدا مرخص می شی&#8230;یه احساس خاصی داشتم. زیاد با خونوادم راحت نبودم&#8230; اما دوست نداشتم تو اون بیمارستان بو گندو هم بمونم&#8230; خیلی حوصلم سر می رفت&#8230; می دونستم که همیشه هم نمی تونم اون جا بمونم&#8230;.تقریباً همه ی زخما و کبودیام خوب شده بودن اما رو گونه ی سمت چپم جای یه خراش بود که حس می کردم داره هی بزرگتر می شه&#8230; دکتر گچ و بانداژمو باز کرد و خونوادم منو راهی خونه کردن&#8230;دم خونمون غلغله بود&#8230; نگو مامانم برای من مهمونی گرفته و می خواد به همه ی همسایه ها نذری بده&#8230; دود اسپند یکم دیدمو کم کرده بود اما یکم جلوتر قصاب سبیل کلفت و چاقی رو تونستم تشخیص بدم، که داشت چاقوشو تیز می کرد&#8230; جلو پام یه بره زد زمین و با انگشتش یه قطره خونشو به پیشونیم مالید و گفت: چشم حسود بترکه&#8230; ایشالّا باقی زندگیت پر از خیر و برکت باشه جوون&#8230;بعد از این حرف قصاب، زنا شروع به کل زدن کردن و از بین جمعیت یه پیرزن کوتاه قد نسبتاً چاقی با یه دامن گلدار و روسری سبز رنگ که یه عینک ته استکانی هم داشت جلوتر اومد و منو بوسید و گفت: آخ&#8230; قربون نوه ی خوشگلم برم&#8230; منو یادت نمیاد؟؟؟بعد از اون هرکس یه بوس ازم کرد و همین سؤالو ازم پرسید&#8230; مثل مجسمه تو اون جمعیت این دست و اون دست می شدم تا این که نگاهم به یه دختر بچه ی 4 ساله ای افتاد، که داشت تو حیاط تاب بازی می کرد&#8230; هرچی فکر کردم بازم هیچی&#8230; اما یه احساسی بهم می گفت که از این دختر بچه خاطره ی خیلی بدی دارم&#8230; یکم به خودم فشار آوردم تا این که یکم سرم گیج رفت و حس کردم دارم بالای دست اون مردم جا به جا می شم&#8230;وقتی چشامو باز کردم، خودم رو تو یه روستا دیدم. یکم هوا مه آلود بود طوری که چند متر جلوترم بیشتر دیده نمیشد&#8230; اطرافمو داشتم نگاه می کردم، که یه چیزی نگاهمو به خودش دوخت&#8230;دختر بچه ای که سعی می کرد میوه ای از درخت بکنه اما قدش نمی رسید&#8230; به سمتش رفتم و یه میوه براش چیدم و بهش دادم. همون دختری بود که داشت توی حیاطمون تاب بازی می کرد&#8230; وای خدای من!!!! چقدر شبیه اون دختر مانتو کرمه بود&#8230; دختری با چشای سبز و موهای قهوه ای. موهاشو با یه گیره ی خیلی ناز سبز بسته بود. معصومیت رو می شد از تو چشاش خوند. همین که منو دید، خنده ی کودکانش محو شد. سیب رو بهش دادم و اونم گرفت&#8230; همون جوری به معصومیت اون دختر زل زده بودم که داشت ازم دور می شد. یکم ازم فاصله گرفت. بعد برگشت و با یه صدای خیلی لطیف گفت: آقا مرسی!!!! مگه می شه آقایی به مهربونیه شما کسی رو بکشه؟؟؟حس کردم یکم صورتم داره خیس می شه&#8230;- امیر خوبی؟؟؟؟ خانوم دیدی گفتم اتفاق خاصی نیوفتاده&#8230; الکی فقط خودتو نگران کردی&#8230;وقتی چشامو باز کردم یکم سرم گیج می رفت. دیدم رو یه تخت تو یه اتاق با دیوارای استخونی رنگم&#8230; قلبم تند تند می زد. نمی دونستم چطور اومدم تو اون اتاق&#8230; بهت زده فقط داشتم به اون حرفا فکر می کردم&#8230;تو یه قاتلی&#8230; قاتل&#8230; چطور دلت اومد؟؟؟ تو وجدان نداری. حقت مرگ بود، نه یه تصادف ساده&#8230; قاتل&#8230;همین جوری این افکار داشتند از تو ذهنم رد می شدن که فریاد زدم: نه&#8230; مــــن قاتـــــل نیســــــتم!!!!- پسرم خوبی؟؟؟ چته؟ چرا داد می زنی؟؟؟ چیزی یادت اومد؟؟؟نفس نفس می زدم&#8230; خیلی ترسیده بودم&#8230; یکم که به خودم اومدم مامان و بابامو کنارم دیدم&#8230; با این که تا اون موقع هنوز خوب نمی شناختمشون اما ناخودآگاه رفتم تو بغل مامانم و شروع کردم به گریه کردن&#8230;مامانم یکم نوازشم کرد تا حالم بهتر بشه&#8230; وقتی نگاش کردم چشای اونم پر اشک بود&#8230; یه جاذبه ی خیلی قوی و پرمعنایی بین خودم و اون احساس می کردم&#8230; با هق هق بهش گفتم: می خوام باهات تنهایی حرف بزنم.وقتی تنها شدیم همون جوری که تو بغلش بودم و نوازشم می کرد، با هق هق گفتم: مامان، من قبلاً آدم بدی بودم؟؟؟- نه عزیزم، خیلی ماه بودی&#8230; آزارت حتی به یه مورچه هم نمی رسید&#8230; دلت خیلی پاک بود. همشم سرت تو کتاب بود. مگه چی یادت اومده؟؟؟- مامان توی یه روستا بودم. یه دختر بچه بهم گفت قاتل&#8230; همونی که وقتی میومدیم تو خونه دیدم داره تو حیاط بازی می کنه&#8230;با گفتن این حرف گریه کردنم شدیدتر شد&#8230;یکم مامانم سکوت کرد&#8230; از سکوتش فهمیدم که یه چیزی هست اما اون نمی خواد بهم بگه&#8230;- مامان تو رو خدا بهم بگو چی شده. سرم داره می ترکه.- عزیزم چیز خاصی نیست. فکر می کنم اینم یکی از اون کابوسایی بود که بعضی شبا می دیدی&#8230; حالا یکم دراز بکش&#8230; قول می دم یکم استراحت کنی حالت خوب میشه&#8230; بگیر بخواب موقع ناهار بیدارت می کنم&#8230;دراز کشیدم اونم یکم پیشم نشست&#8230; خودمو زدم به خواب تا اون بره&#8230;خیلی آروم تر شده بودم. به خودم می گفتم: مگه چی شده بود که مامانم اونجوری منو پیچوند&#8230; البته&#8230; شایدم راست می گفت&#8230; آخه چطور ممکنه پسری به این درس خونی آدم بکشه؟؟؟ راستی اصلاً من با اون دختر بچه چه برخوردی می تونستم تو گذشته داشته باشم؟؟؟ چرا اون، انقدر شبیه عشق من بود؟؟؟ یعنی اونا باهم نسبتی دارن؟؟؟سعی کردم هرجوری می شه به یه نتیجه ای برسم اما هرچقدر بیشتر فکر می کردم، بیشتر گیج می شدم. برای همین با خودم تصمیم گرفتم تا وقتی که اطلاعاتم کامل تر نشده و کل قضیه رو نفهمیدم دیگه بهش فکر نکنم اما یه حسی بهم می گفت که قبل تصادف، زندگی خیلی پیچیده ای داشتم&#8230;خواستم بخوابم اما حس کنجکاویم نذاشت&#8230; تو اتاق یه میز مطالعه، یه کمد و یه پاتختی بود.کشوی پاتختیمو بیرون کشیدم. یه سری خرت و پرت توش بود تا اینکه چشمم به یه گوشی افتاد&#8230; به نظر مال خودم بود&#8230; رمز نداشت&#8230; بعد یکم سرک کشیدن، رفتم تو قسمت اس ام اساش&#8230; تو اونا بیشتر یه اسمی دیده می شد&#8230; اونم اسم یه دختر: بهـــــــاریکی از اس هاشو باز کردم: امیر، بابات وقتی اون جوری دیدمون چیکارت کرد؟؟؟ قضیه ی خواستگاری رو بهش گفتی؟؟؟گیج بودم گیج تر شدم&#8230; اون اس هیچیو یادم نیاورد. خواستم یه اسه دیگه بخونم که شنیدم یکی داره در می زنه&#8230; سریع گوشیمو گذاشتم سر جاش و گفتم: بفرمایید داخل&#8230;- سلام&#8230; صاب خونه مهمون نمی خواید؟؟؟- سلام، آدرس این جا رو از کجا آوردی؟- دستت درد نکنه دیگه!!! مامانت همه رو دعوت کنه ما رو نه!!!- یعنی فامیلی، همسایه ای چیزی هستیم دیگه، درسته؟؟؟؟- بازم که عجله کردی&#8230;.- اه!!! تو بیمارستانم همش همینو می گفتی&#8230; یه سؤال می پرسم راستشو بگو&#8230;- تا چی باشه&#8230;- اسمت بهاره&#8230; درسته؟؟؟؟- مممم&#8230; آره عشقم&#8230;با خوندن اون اس و مشخص شدن شخصیت بهار دیگه مطمئن شدم من با این دختر قبلاً یه عشق عمیقی داشتم&#8230; یه چیزشم برام خیلی جالب بود&#8230; اونم این که مثل بقیه اصلاً به حافظه و فراموشیم گیر نمی داد&#8230;بهم گفت: نمی خوای منو بغل کنی؟؟؟؟- آخه ممکنه ما رو ببینن&#8230; برام بد می شه&#8230;- عزیزم خیالت راحت اون با من&#8230;اون قدر با اعتماد به نفس گفت که منم باورم شده بود&#8230; راستش دلمم حسابی برای تو بغل گرفتنش تنگ شده بود&#8230;آروم بلندش کردم و رو تخت خوابوندمش و کنارش دراز کشیدم&#8230; به زیبایی همدیگه رو بغل کرده بودیم&#8230; دوباره به آرامش خاصی رسیده بودم&#8230; فکر می کردم در آغوش کشیدنش بهترین دوا برای سر پردرد منه&#8230; یواش یواش پلکام سنگین شدن تا این که&#8230;وقتی چشامو باز کردم تو یه اتاق با یه تخت دو نفره و یه میز توالت بودم&#8230; بهار تو دستام بود&#8230; فقط یه بیکینی مشکی تنش بود&#8230; آخ که چه بدن سفیدی داشت&#8230; پستوناشم به قدر کافی رشد کرده بودن و خوش تراش بودن&#8230; داشتم دیوونه ی اون قوسای بدنش می شدم&#8230; آروم گذاشتمش رو تخت و خوابیدم روش&#8230; آروم شروع به لب گرفتن ازش کردم&#8230; از اونجا سمت گوشش رفتم و شروع به خوردن لاله ی گوشش کردم&#8230; همون جوری همه جای صورتشو می خوردم تا به گردنش رسیدم. وقتی شروع به خوردنش کردم، آروم سرشو داد بالا و یه آه خفیفی کشید&#8230; وقتی نگاش کردم دلم آتیش گرفت. اون چشای سبز رنگشو خمار کرده بود که داشتم دیوونه می شدم. همون جوری که مشغول به خوردن گردنش بودم، آروم با دستام سینه هاشو بازی می دادم. از روش یکم بلند شدم تا سوتینشو باز کنم که دیدم با اون خنده های شیطانیش داره نگام می کنه و انگشت اشاره ی دست چپشم رو لبشه&#8230; این کارش بدجور آتیشیم کرد. یه بوس کوتاه ازش گرفتم و رفتم سراغ سینه هاش. آروم براش می خوردم. اونم یواش یواش صدای آهش دراومده بود. یکم براش خوردم. بعد با بوسه زدن بر روی بدنش پایین تر رفتم&#8230; دور نافش یه حلقه زدم و راهو ادامه دادم تا به اون شورت مشکی رنگ رسیدم&#8230; آروم از همون رو شورت زبونمو از پایین به بالا کشیدم که حس کردم یکم داره به خودش پیچ و تاب می ده&#8230; شورتو از پاش درآوردم. از اون وسط یه کس صورتی خوشگل بدون مو نمایان شد. یکم ترشح کرده بود، اما برام مهم نبود. شروع به لیس زدن دور کسش کردم&#8230; می خواستم یکم داغ تر بشه برا همین اونو بی خیال شدم و رفتم سراغ روناش&#8230; وای که عجب رونایی داشت&#8230; انگار میکل آنژ اونا رو تراشیده بود&#8230; یکم اونا رو بوسه بارون کردم، باز برگشتم سراغ اون کس صورتی&#8230; با دور کسش داشتم ور می رفتم که دیگه طاقت نیاورد و گفت: اه!!! بخور دیگه دیوونم کردی!!!!با شنیدن این حرف شروع کردم. آروم زبونمو از پایین به بالا کشیدم. آهش بدجوری در اومد&#8230; آروم لبه های کسشو از هم وا کردم&#8230; با زبونم خیلی آروم با چوچولش بازی می کردم. اونم با چشای خمار کردش فقط داشت لذت می برد. بعدش با دستم شروع به بازی کردن با چوچولش کردم. زبونمم هی رو کسش می چرخوندم. یواش یواش سرعتمو بیشتر کردم. اونم پیچ و تاباش با سرعت گرفتنم بیشتر می شد. گاهی هم سرشو میاورد بالا و به من نگا می کرد که چه جور دارم براش می خورم بعدشم محکم خودشو به تشک می کوبید&#8230; آه آهش بلندتر و شدیدتر شده بود&#8230; تا جایی که دستاشو گذاشت رو سرمو محکم تر به کسش فشارم داد. بعدشم یه نفس عمیق کشید و دستشو از سرم برداشت. چون فهمیدم که ارضا شده رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. یکم نوازشش کردم تا سرحال بیاد&#8230;همون جوری که سرش رو سینم بود، گفت: امیر&#8230;- جانم&#8230;- خیلی دوستت دارم.سرشو بوسیدم و گفتم: من بیشتر دوستت دارم.حالا من بودم که با تمام وجود تمناش می کردم. خواستم ازش بخوام که به منم حال بده اما یه فکر بهتر به سرم زد. برای همین با شیطونی تمام گفتم: خوشگلم! دیدی هیچ ترس نداشت!!! الکی می ترسیدی&#8230; سرشو از رو سینم بلند کرد.یه اخم شیرینی کرد وگفت: من بترسم!!! الان نشونت می دم&#8230; بلوزو شلوارمو دراورد و منو خوابوند رو تخت و اومد روم. یکم ازم لب گرفت. بعد رو شورتم نشست و اون کس نازنازیشو آروم روکیرم که از زیر شورت شق شده بود، تکون داد. یکم اون کارو کرد. من داشتم اون زیر به اون ترکیبی که صورت و موهاش با قوس های بدنش ساخته بودن نگا می کردم و از اون هارمونی زیبا لذت می بردم!!!! وای که بدنش وقتی به اون قوس کون می رسید چه فرمی پیدا می کرد!!! اون همون جوری داشت با کسش رو کیرم بازی می کرد که منم نتونستم اون ترکیب های اغوا کننده ی اون قوسا رو تحمل کنم، برا همین با دوتا دستام شروع به بازی کردن با پستوناش کردم&#8230;- امیر جون&#8230; امیر&#8230; هو&#8230; با توام&#8230; تنبل چقدر می خوابی؟؟؟ پاشو غذا آمادس&#8230; همه ی مهمونا منتظر توان&#8230;وقتی چشامو باز کردم، دیدم داداشمه که داره صدام می کنه&#8230; یکم عصبانی شدم. اونم که اینو فهمید داشت همون جوری که منو نگاه می کرد، که حرکت ناگهانی نکنم آروم آروم داشت به سمت در می رفت&#8230; یه لحظه نگام به یه دمپایی کنار تختم افتاد. سریع اونو برداشتم و به سمتش پرت کردم و گفتم: ای تو دهنت&#8230; تازه رسیده بودم قسمت خوبشا!!!! اه!!!یکم سرعت عملم پایین بود. بهش نخورد.کلشو آورد تو اتاقو گفت: تازه می خواستی چی کارش کنی بلا؟؟؟!!!! پس به موقع رسیدم!!!! موندی تو کف!!!!اون یکی لنگه رو هم سریع به سمتش پرت کردم اما بازم نخورد.اولش که عصبانی بودم داشتم به زمین و زمان فحش می دادم. یکم که آروم تر شدم به خودم گفتم: حالا این یه خاطره بود یا یه رویا؟؟؟ بیشتر می خورد رویا باشه&#8230; آخه دختر هم مگه اون جوری می شه!!!! اونی که تو خواب دیدم حتماً یه فرشته بود فقط با صورت بهار!!!!یکم حالم بد شد. آخه دوباره بهار منو خوابونده بود و رفته بود&#8230;تو این فکرا بودم که صدای قار و قور شکمم دراومد. بلند شدم که برم با بقیه ناهار بخورم اما وقتی از در اتاق رفتم بیرون ، با دیدن یه چیز کوب کردم. یه تخت دونفره تو یه اتاق دقیقاً رو به روی اتاق من&#8230; وقتی داخل اتاق شدم حس کردم همین چند دیقه پیش با بهار اونجا بودم. وای خدای من!!! یعنی اون خاطره بود؟؟؟ قضیه ی خواستگاری پس چی؟ من با بهار هم سکس داشتم، هم درباره ی خواستگاری باهاش حرف زده بودم&#8230;وای!!!! یعنی دختر به اون خوشگلی و خوش هیکلی زن من بود؟؟؟!!!!!ناخودآگاه نیشم باز شد!!!! باریکلا امیر جوون!!!! عجب چیزی گرفتی!!! خوشم میاد که آدم زرنگی هستی&#8230; پس بگو چرا اون بدون ترس میومد تو بغلم می خوابید&#8230;ولی چرا الان تو خونه ی خودم پیش بهارم نیستم؟؟؟خواستم برم پیش بقیه ناهار بخورم، که چشمم به خودم تو آینه افتاد. صورتم تقریباً به حالت عادی برگشته بود اما اون زخمی که رو گونه ی سمت چپم داشتم نه تنها بهتر نشده بود، بلکه حس می کردم بدتر و بزرگتر هم شده&#8230; جلوی آینه یکم باهاش وررفتم که باعث شد یه درد لحظه ای و شدیدی بگیره&#8230; بیخیالش شدم و رفتم پیش بقیه&#8230;سفره ی آقایون از خانوما جدا بود. وقتی ناهارم تموم شد، مامانمو صدا زدم و بهش گفتم: مامان بی زحمت بهارو صدا بزن کارش دارم.یکم رفت تو فکر بعد گفت: عزیزم چی ازش یادت اومده؟- مامان معلومه چی می گی؟؟؟ یعنی برای این که زنمو ببینم باید چیزی یادم بیاد؟؟؟- آخه چیزه&#8230; راستش دعوتش کردم اما نتونست بیاد.- چی می گی؟ همین چند ساعت پیش تو اتاقم بود.با یکم مِن و مِن گفت: شاید اومده من ندیدیمش&#8230; پسرم من یکم سرم شلوغه. بعداً با هم حرف می زنیم.نفهمیدم چرا اونقدر دست پاچه شده بود. بازم بیخیال شدم.تو حیاط پیش بقیه ی مردا نشسته بودم، که دوباره اون دختر بچه رو دیدم که داره با اون پاهای کوچیکش به سمت در خروجی می دوه. سریع رفتم دنبالش اما وقتی کوچه رو نگا کردم انگار آب شده بود رفته بود تو زمین. بی هوا برگشتم و تاب تو حیاطو نگاه کردم. بهار روش بود. به خودم گفتم: واااا!!!! چرا این جلوی این همه مرد داره تاب بازی می کنه؟؟؟ولی هیچ کسی حواسش بهش نبود. رفتم سمتش اما چند قدمی برنداشته بودم که سرم گیج رفت و خوردم زمین&#8230;چشمامو که باز کردم تو یه باغ سرسبز بودم و داشتم بهارو که روی یه تاب بزرگ نشسته بود هل می دادم.- امیر تند تر&#8230; یوهووووو&#8230; چه کیفی می ده!!!!خیلی نگذشته بود که نگهش داشتم و رفتم که کنارش سوار بشم. وقتی از جلو دیدمش قلبم ریخت! یه لباس مجلسی سفید تنش بود. بازوهاش و از زانو به پایینش همش بیرون بودن!!! موهاشو فر درشت کرده بود که به اون چشمای بهاریش میومد. آرایشم نکرده بود فقط یه رژ لب ملایم براق طبق معمول زده بود. داشتم همون جوری وراندازش می کردم تا این که چشمم به یه گردنبند قلب از جنس طلا افتاد. می دونستم که اونو من براش خریده بودم اما کی و کجا نمی دونستم.آروم پیشش نشستم. خیلی هیجان زده شده بود. داشتیم باهم می خندیدیم که با دستم یکم مویی رو که اومده بود رو صورتش کنار زدم و در حالی که با پشت دستم آروم رو گونش از بالا به پایین می کشیدم، گفتم: خیلی دوستت&#8230; هنوز حرفم تموم نشده بود که لباشو رو لبام حس کردم. اون دستاشو دورگردنم حلقه کرده بود. منم دست چپمو رو کمرش بالا و پایین می کردم و دست راستمو برده بودم زیر لباس مجلسیشو داشتم اون رونای لطیف و نازشو نوازش می کردم. نمی دونم چی شد که یه لحظه تاب لرزید و تعادلمونو از دست دادیم. من افتادم رو اون زمین سرسبز و بهارم افتاد روم. سرش خورد به سرم. یکم دردش گرفت، جوری که اخماش رفتن تو هم.لپشو کشیدم و گفتم: ووویییی!!!! وقتی این جوری اخم می کنی دلم می خواد بخورمت!!!!با این حرف اخمش به لبخند تبدیل شد و دوباره لب تو لب شدیم. با دو دستش سرمو نگه داشته بود و منم با دستام کمرشو نوازش می کردم و اونو به خودم فشار می دادم. تا این که لبشو ازم جدا کرد و گفت: انقدر فشار می دی پس حتماً&#8230;.حس کردم صورتم داره داغ می شه&#8230;- امیر&#8230; بابا خوبی&#8230; دوباره چت شد؟؟؟ بابا&#8230;. امیر&#8230;.چشامو که باز کردم یه سری کله بالا سرم دیدم که از وسطشون آسمون آبی رنگی به صورت دایره، شکل گرفته بود.- نیما مگه نمی بینی حالش بده. برو یه لیوان آب وردار بیار&#8230;به خودم گفتم: اااااااه!!! اینا باز جاهای خوب منو بیدار کردن&#8230; تازه می خواستیم شروع کنیم! ای بگم خدا چی کارتون نکنه!!!!!!- امیر، بابا بهتری؟؟؟ سرت که دیگه گیج نمی ره؟؟؟ بیا اینو بخور ایشالا حالت بهتر می شه&#8230;با یه نفس تا ته سر کشیدم. یکم آروم تر شدم.به خودم گفتم: این تاب اونجا چیکار می کرد؟ چجوری رفته بود اونجا؟کمرمو از رو زمین بلند کردم وبا دستم به بقیه اشاره کردم که برن کنار&#8230; هرچی نگاه کردم، تابی ندیدم. سریع از سر جام بلند شدم و عین دیوونه ها دور خودمو نگا کردم&#8230;- امیر چیه؟ چیزی یادت اومد؟- تاب&#8230; اینجا یه تاب بود. کجا بردیدش؟- کدوم تاب پسرم؟ ما که اصلاً تابی نداریم.- بابا خودم دیدم!!! ببین&#8230; اونا&#8230;. اونجا بود، یه دختربچه هم روش بازی می کرد.- نه بابایی&#8230; توهم زدی، اشتباهی دیدی&#8230;آروم کمکم کردن و به اتاقم بردنم. همین جوری داشتم فکر می کردم: یعنی چی؟ مگه می شه؟ اول که اون دختربچه بعدم بهار!!! اونا خیلی شبیه همن. یعنی چه نسبتی می تونن باهم داشته باشن؟؟؟ چرا هردوشونو رو یه تاب دیدم؟؟؟- شاید اون بچگی بهاره&#8230; شاید اون موقع تاب داشتیم و اون فامیلی، همسایه ای، چیزی بوده، میومده اینجا و با من بازی می کرده&#8230; برای توجیهش چیزی بهتر از این پیدا نکردم. همین جوری تو عالم خودم بودم که مامانم صدام زد: امیر&#8230; با توام&#8230; امیر&#8230; کجایی؟؟؟به خودم که اومدم دیدم تو اتاقمم و مامان، بابام کنارم نشستن&#8230;- مامان، من چرا این جوری شدم؟؟؟ یعنی چه بلایی داره سرم میاد؟؟؟اشک تو چشای مامانم جمع شد و گفت: عزیزم دکترتم گفت اینا یه چیزای موقتی&#8230; زود حالت خوب می شه&#8230; قول می دم.رفتم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو سینش. ریتم صدای تپش قلبش برام نقش یه موسیقیه ملایمو بازی می کرد&#8230; راستش خیلی آرومم می کرد&#8230;خیلی نگذشته بود، که بابام گفت: فردا جمعه قرار ببرمت یه جای باصفا تو دل کوه&#8230; وقتی بچه بودی عاشق اونجا بودی&#8230; عشقت این بود که ببریمت اونجا. وقتی هم بهت می گفتیم قراره بریم مثل فرشته ی کوچولویی بال درمیاوردی&#8230;مامانم دستشو کشید رو سرمو گفت: هی&#8230; یادش بخیر&#8230; انگار همین چند دیقه پیش بود&#8230; بچه ی خیلی بانمکی بودی&#8230; چقدر زود بزرگ شدی.این حرفاشون خیلی آروم ترم کرد و بعد یه نفس عمیق، به حالت عادیم برگشتم.مامانم سرمو تو دستاش گرفت و از رو سینش بلند کرد. پیشونیمو بوسید. تو چشام نگاه کرد و گفت: شنبه هم میریم پیش دکتر، ببینه حالت چقدر بهتر شده.گفتم: باشه. راستی یه چیز یادم اومد.همون جوری که سرمو ول می کرد، گفت: چی؟- این که قدیم تو حیاط یه تاب داشتیم.یکم سکوت کرد. بعد گفت: نه نداشتیم.بابامم با تکون دادن سرش حرف مامانمو تأیید کرد و گفت: این قضیه ی تاب چیه که تو حیاطم هی می گفتی؟- راستش بهارو دیدم که داره روش تاب بازی می کنه&#8230; خیلی ناز شده بود&#8230;حس کردم بابام خشکش زد. مامانمم یه دونه اشک از گوشه ی چشمش رو اون گونه ی لطیفش سر خورد و پایین اومد.یکم تعجب کردم، گفتم: چرا ماتتون برد؟ هم بازیه بچگیام بود درسته؟هیچی نمی گفتن. فقط داشتن بهت زده همدیگه رو نگاه می کردن&#8230;- چرا اونجوری نگا می کنین؟؟؟ زنمه دیگه&#8230; راستی الان کجاس؟؟؟ مگه من خودم خونه ندارم، پس اینجا چیکار می کنم؟؟؟بابام به پته پته افتاد: مممممم&#8230; مادرش مریض بود، اومد سریع رفت&#8230;گفتم: دیدی مامان!!!! گفتم بهار اینجا بود گفتی نه&#8230; تازه بابا! اومد بهم سرم زد&#8230;نمی دونم چرا ولی حس کردم بابام چشاش چهار تا شد&#8230;- ما دیگه یواش یواش بریم مهمونا رو بدرقه کنیم.اونا رفتنو منو با هزارتا سوال تنها گذاشتن. من هنوز نفهمیده بودم که چرا بابام اون روز منو اون جوری زد. چرا وقتی درباره ی بهار صحبت می کنم همه یه جوری می شن و&#8230;.اما می دونستم که خیلی چیزا درباره ی خودم بود که باید کشفشون می کردم. چیزایی که هرروز پیچیده تر میشن و منو بیشتر درگیر می کنن&#8230;اون روز خیلی به خودم فشار آورده بودم. برا همین اولای شب ازشون یه مسکن گرفتم و با یاد عشقم دفتر اون شب رو بستم.فردای اون روز، تا عصر اتفاق خاصی نیفتاد. عصر هم طبق گفته ی بابام به همون کوه رفتیم. تو راه بیشتر درباره ی خاطرات بچگیم و این جور چیزا برام تعریف کردن اما چیزی یادم نیومد. یه حدود نیم ساعتی تو راه بودیم که بالاخره رسیدیم.- پسرم تنهات می ذاریم. راه برو و با خودت فکر کن شاید حافظت برگرده. ببین ما اونجا می شینیم. خسته شدی بیا اونجا.- باشه&#8230;وقتی وارد اون مکان تفریحی شدم، خودم یه لحظه شک کردم که اونجا بهشته یا زمین!!!!یه پارک بسیار زیبا و سرسبز در دامنه ی کوه با آبشارهایی نسبتاً بلند که در نهایت تشکیل یک رود می دادند و از وسط پارک می گذشتند. یک سفره خانه ی سنتی هم کنار رود بود که خیلی با صفا بود و اونجوری که بابام تو راه می گفت، غذاهاش معرکه بودند.بابام راست می گفت، اونجا خیلی برام آشنا بود. همون جوری داشتم قدم می زدم و از اون هوای پاک بالای کوه لذت می بردم، که یهو دو نفرو لب رود کنار پل دیدم. خیلی آشنا میومدن. یکم که نزدیک تر رفتم قلبم ریخت!!!! خدای من چی می دیدم؟؟؟؟ خودمو بهارو می دیدم، که خیلی آروم اونجا نشسته بودن و داشتن با هم می خندیدن و به اردکا غذا می دادن.بهار یه مانتوی مشکی خیلی ناز و نسبتاً تنگ تنش داشت، جوری که تمام انداماش مشخص بودن. یک شال سفید طرح دار هم که با مانتوش ست بود، رو سرش داشت.اونجا شلوغ بود اما اونا فقط حواسشون به همدیگه بود و غرق در دنیای قرمز رنگ خودشون شده بودن&#8230; هردوشون پشتشون به من بود اما من می تونستم شادی رو تو صورت هردوشون حس کنم&#8230; یکم که گذشت شروع کردن به آب بازی و خیس کردن همدیگه!!!همون جوری غرق تماشای اونا بودم، که یکدفعه بهار برگشت و منو نگا کرد. سریع بلند شد و سمتم دوید. سرجام خشکم زده بود. نمی دونستم چرا اما یکم ترسیده بودم!!! هر قدمی که به سمتم میومد ترسم بیشتر میشد. تا این که به سادگی از کنارم گذشت و سمت آبشار پشت سرم رفت&#8230;برگشتم ببینم امیر چیکار می کنه که دیدم یه قدمی منه و اونم داره می دوه اما اون داشت می خورد به من. خواستم جاخالی بدم که&#8230;- وای امیر&#8230; این آبشار چقدر قشنگه&#8230;- خیلی تند میدویا&#8230; فکر من پیرمردم باش دیگه&#8230;زد تو سینمو گفت: خودتو لوس نکن&#8230;دستشو کرد زیر آبشار و برگشت منو نگا کرد و گفت: وووووویییییی!!!! امیر خیلی سرده&#8230; آخ چه کیفی میده!!! بیا&#8230; توام دستتو بیار&#8230; خیلی حال میده!!!!یکم با هم خندیدیم، تا این که خنده هامون محو شد. یکم جدی چشم تو چشم شدیم که دیدم بهار داره نیش خند می زنه!!!گفتم: چی شده می خندی؟- می خوای بدونی چرا؟؟؟- آره دیگه&#8230;- خب پس سرتو بیار جلو تو گوشت بگم&#8230;گوشمو که بردم نزدیک سریع یکم آب ریخت رو سرمو فرار کرد. منم سریع دهنمو پر آب کردم و افتادم دنبالش&#8230; رفت تو چمنا. داشت منو نگا می کرد و می خندید که نمی دونم چی شد خورد زمین آخه بیچاره کفشاش یکم پاشنه داشتن!!!!!همین که رسیدم بهش، خندید و گفت: حال کردی چه جور حالتو گرفتم؟؟؟منم آب تو دهنمو تو لپامو دادم و سرمو به نشونه ی آره گفتن تکون دادم&#8230;لپامو که اونجوری دید، خندش بیشتر شد و گفت: چرا لپاتو اون جوری کردی؟یه لحظه خندش محو شد و گفت: نه&#8230; امیر نه&#8230;. تو رو خدا&#8230;. نه&#8230;من چشمامو یکم گنده کرده بودم و با همون لپای آویزون سرمو تکون می دادم. اون همون جوری که رو زمین بود خودشو به عقب می کشید و من مثل آدم آهنی خودمو بهش نزدیک می کردم. التماساش بهم افاقه نکرد و تموم آبو با همه ی مخلفاتش رو سرش خالی کردم!!!!!!همون جاری آب داشت از رو صورتش میومد پایین. اونم دهنشو باز کرده بود و فکر کنم داشت خودشو کنترل می کرد که سر و تهم نکنه!!!!!!!! بدجور کفری شده بود و منم داشتم بهش می خندیدم که گفت: ای خدا بگم چی کارت نکنه&#8230; ببین چی کارم کردی!!! من یه ذره ریختم، بعد تو اومدی منو شستی؟؟؟!!!!!نمی دونم چرا اما دوست داشتم اذیتش کنم. برا همین یه حالت بی گناه بودن به خودم گرفتم و گفتم: به خدا منم یه ذره آب برداشته بودم، نمی دونم بقیش چی بودن که قاطیش شده بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!محکم زد تو سینمو گفت: ای کثافت&#8230; حالمو بهم زدی&#8230;یه دستمال از کیفش دراورد و خودشو پاک کرد، که صدای قار و قور شکمم دراومد!!!! بهار خندش گرفت و گفت: وای وای!!!! منو نخوری؟؟؟؟ بهش یه خنده ای کردم و گفتم: الان میریم یه غذایی بهت می دم که انگشتاتم باهاش بخوری!!!! اما قبلش می خوام بریم چند تا عکس یادگاری بندازیم.وای که موقع گرفتن اون عکسا خوشگلم چه نازی می کرد!!!!!! ساعت حدوداً هفت شده بود. بردمش یه سفره خونه که دقیقاً کنار رود بود. جایی که بهمون برای نشستن دادن خیلی باصفا بود. صدای شرشر آب کنارمون و آبشار نقش یه موسیقی آرامش بخشی رو برامون بازی می کرد. شامو با هم زدیم. انصافاً خوش مزه بود و بهار هم خیلی خوشش اومد. اون وسطا هم هر از چند گاهی یکم از نونامونو تیکه تیکه می کرد و می ریخت جلوی اردک ها. اردک ها هم دورش جمع می شدن و اون با یه زیبایی خاصی غرق تماشای اون اردکا می شد.- امیر&#8230; امیر&#8230; اونو ببین چقدر نازه&#8230; اون مشکیه رو ببین چجور می خوره&#8230;وای!!! با این کاراش بازم یاد همون دختر بچه ی معصوم افتادم!!! بعدش یه قلیون برامون آوردن و یه چند پکی باهم زدیم. یواش یواش خورشید داشت غروب می کرد و نسیم خنکی می وزید. وای که قلیون تو اون هوای بالای کوه چقدر می چسبید!!! من که زیاد اهل دود نبودم و بهار هم به خاطر خجالت از من خیلی کم کشید.یکم که گذشت دستشو گرفتمو ازش خواستم دنبالم بیاد تا یه چیزی نشونش بدم. هوا تقریباً تاریک شده بود.یکم که راه رفتیم، بهش گفتم: چشماتو ببند، که می خوام یه چیز خیلی خوشگلی نشونت بدم&#8230;از پشت دستامو گذاشته بودم رو چشاش. چند قدم بردمش جلوتر تا به یک سری حصار رسید. آروم دستمو از روی چشاش برداشتم. کمکش کردم یه پله بره بالای حصارا. بعدم دستاشو باز کردم.از پشت هم هی تو گوشش می خوندم: جر نزنی بلا!!! چشاتو وا نکنی!!!!خودمم پشتش ایستادم. نسیم خیلی خنک و ملایمی می وزید.وقتی همه چی آماده شد، گفتم: حالا وقتشه&#8230; باز کن. آروم چشاشو وا کرد و با نهایت تعجب گفت: وای!!! خدای من!!!!! امیر!!!! چقدر خوشگله!!!!!!!! وای من دارم پرواز می کنم!!!یه پرتگاه از پارک بود که از اونجا کل شهر دیده می شد. تو شب نور چراغا جلوه ی خاصی به شهر داده بودن. من پشت بهار بودم و بهار همون جوری مات و مبهوت به شهر نگاه می کرد و دستاش باز بودن.یه لحظه زیر پاشو دید و با ترس گفت: امیر من می ترسم&#8230; یه وقت نیفتم؟؟؟؟- نترس&#8230; حواسم بهت هست&#8230;- امیر&#8230;- جانم- اگه خودمو ازین جا بندازم پایین چی کار می کنی؟؟؟- هیچی می خوای چی کار کنم؟؟؟!!! تا چهلمت صبر می کنم بعدشم میرم با اون دختر خاله ی خوشگلت دوست می شم!!!!- لوس نشو دیگه&#8230; جدی پرسیدم&#8230;- ممم&#8230; اون موقع منم پشت سرت می پرم!!! عین تایتانیک &#8220;You jump, I jump&#8221;با شنیدن این حرف یه خوش حالی خاصی رو تو چشاش حس کردم&#8230; دوباره مشغول دید زدن شهر شد، که تو یه لحظه یه گردنبند طلا با پلاک قلب دور گردنش بستم. از همون پشتم تو گوشش زمزمه کردم: تموم زندگیم تولدت مبارک&#8230; یه نگاه به گردنبند کرد. یه نفس عمیق کشید و لبخند خیلی زیبایی تحویلم داد.بعد دستاشو با دستام بستم و تو سینش گرفتم و از پشت یکم بیشتر خودمو بهش چسبوندم. به پوست لطیف گونه اش بوسه ای زدم و گردنمو گذاشتم رو شونشو سرامونو بهم تکیه دادیم و برای یک مدت هر دومون به اون ترکیب نور های زیبای شهر خیره شدیم. در این مدت هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. بعد یکم سرمو از رو شونش برداشتم. در همون لحظه با صدایی یکم بغض کرده بهم گفت: خیلی دوستت دارم و سرشو چرخوند و منو نگاه کرد. لباش تو نور ضعیفی که پشت سرمون بود می درخشید. اون چشمان سبز رنگش رو هم خمار کرده بود. اون جایی که ایستاده بودیم، تاریک بود و دید ضعیفی نسبت به ما داشتند. اون درخشش لب ها و اون خماری دیوونه کننده باعث شد که به آهستگی و زیبایی لبامون به هم گره بخوره. اون لحظه چشامونو بستیم و شروع به خوردن لبای همدیگه کردیم. آروم با دندونام لباشو می کشیدم و زبونمو می بردم تو دهنش. اونم داشت همکاری می کرد و با زبونش دور لبامو می کشید. هم زمان دستاشو آورد دورگردنم حلقه کرد. من هنوز پشتش بودم و اون با کج کردن سرش داشت ازم لب می گرفت. نمی دونم چقدر گذشت تا این که من دستامو از پشت دور سینش حلقه کردم و یواش یواش اونو به خودم فشار دادم. در همون لحظه لبشو از لبم جدا کرد و یکم ازم فاصله گرفت و گفت: داری چی کار می کنی؟ وقتی صورتمو دید چیزی نگفت و دوباره شروع کرد به دیدن شهر. اون لب گرفتن یه حالی بهم داده بود که تا چند دقیقه نمی دونستم کجام!!!!!!!! وای که چه احساس شیرینی بود. از اون حالتی که داشتم فهمیدم این اولین بوسه ی عاشقانه ی زندگیم بوده. یکم که حالم بهتر شد، به خودم اومدم و یکم خودمو سرزنش کردم که چرا باعث شدم عزیزترین کَسم فکر کنه به خاطر سکس باهاشم. واقعاً هم تو فکر سکس باهاش نبودم. همین که می دیدم خیلی دوستم داره، خیلی بیشتر از سکس برام ارزش داشت. رفتم ازش به خاطر این که کنترلمو از دست دادم، عذرخواهی کنم که دیدم داره گریه می کنه. اولش فکر کردم به خاطر کار منه.بعد از این که عذرخواهی کردم گفت: به خاطر چیز دیگه ایه&#8230; آوردمش و روی نیمکتی نشستیم و بهش گفتم بهم نمی گی چی شده عزیزم؟ بعد یکم سکوت با هق هق ازم خواست که بهش اجازه بدم یکم روش فکر کنه و دفعه ی بعد بهم بگه. منم اصلاً نمی خواستم بهش فشار بیارم.گفتم: باشه خوشگلکم&#8230; سرشو گرفتم تو سینمو یکم نوازشش کردم. با موهاش بازی کردم تا یکم آروم تر بشه. همون جوری که سرش رو سینم بود گفت: امیر- جانم.- ببخشید که بخاطر گریه هام این همه خوشی رو خراب کردم.با دستام سرشو از رو سینم برداشتم و بین دستام گرفتم. با شستم اشکاشو پاک کردم و با لبخندی گفتم: این چه حرفیه عزیزم؟؟؟؟ چشماش تو نور درخشش خاصی داشتند. خیلی معصومانه دوباره بهم خیره شدیم و همون جوری که سرش تو دستام بود، دوباره شروع به لب گرفتن کردیم.یکم که گذشت گوشیه بهار زنگ زد. مادرش بود. ازش پرسید: کی جشنتون تموم میشه؟گفت: خوشگلم آخراشه تا دو ساعت دیگه خونم. من از خودم پرسیدم چرا از خونه کسی به من زنگ نمی زنه؟ این اعتماده یا بی اهمیتی؟؟؟؟؟؟ گوشیمو درآوردم و دیدم یک اس اومده. از داداشم بود. نوشته بود: گردن بندو بهش دادی؟به خودم گفتم: اون از کجا می دونه؟خندیدم و گوشیمو گذاشتم تو جیبم.وقتی بهارو نگا کردم، دیدم یک آینه از کیفش درآورده و داره گردن بندو نگا می کنه.ا: از قلبش خوشت میاد؟ب: خیلی خوشگله، مرسی!دستمو انداختم دور گردنشو کنار هم بهمدیگه چسبیدیم. سرشو گذاشت رو شونم. یکم سکوت کرد. بعد گفت: امیر&#8230;- مممم&#8230;- امروز بهترین روز زندگیم بود&#8230; ازت ممنونم که چنین روزی رو برام خلق کردی&#8230;با شیطونی تمام گفتم: اما اصلاً به من خوش نگذشت&#8230;سرشو از رو شونم برداشت و با اخم نگام کرد و گفت: آخه چرا؟- همه ی غذامونو که دادی به اون اردکا!!!! به من هیچی نرسید!!!! دارم از گشنگی میمیرم!!!!با دستش محکم کوبید تو سینم و گفت: اه&#8230; چقدر لوسی!!!!!گفتم: چته دیوونه دردم اومد!!!!- آره دیوونه ی توام دیگه امیر جووون!!!!یه لحظه حس کردم دست یکی رو چشامه&#8230; نمی دونم چرا اما گفتم: بهار تویی؟؟؟یه صدای مردونه گفت: بهار کیه دیگه؟؟؟ دستشو از رو چشام برداشت وگفت: منم نیما&#8230;. چیه عین منگلا دو ساعت نشستی اردکا رو نگا می کنی!!! پاشو که شامو آوردن بیا بزنیم که داره از دهن میافته&#8230;گفتم: لعنت به تو&#8230; تازه داشتم&#8230;- تازه چی؟ می خواستی بکنیش!!!!!!!!- وایسا بهت بگم می خواستم چی کارش کنم!!!سریع دوید و رفت پیش خونواده&#8230; بعد از این که شامو خوردم، رفتم کنار همون لبه ی پرتگاه و شروع به نگاه اون ترکیب نورای شهر کردم. همش تو فکر بودم&#8230;.یعنی من انقدر تو زندگیم خوش بخت بودم؟ یکم خوش حال شدم. سرمو رو به آسمون کردم و از ته دل گفتم: خدا جون قربونت برم، که چنین عشقی رو به من هدیه کردی&#8230;یه احساس خیلی خوبی رو یدک می کشیدم اما این خاطره بازم سوالای زیادی برام ایجاد کرده بود. مثل: دختر خاله ی بهار کیه؟ چرا بهار گریه می کرد؟ و&#8230; اما مهم ترین سوالی که از چند وقت پیش تو ذهنم ایجاد شده بود این بود که این کارا مثل عشق بازی و بعدشم تازه عروسی! برای یه پسر 18 ساله زود نیست؟؟؟!!!شاید این سوال پیچیده ترین سوالی بود که تا اون موقع تو ذهنم داشتم اما بازم در جواب دادن بهش&#8230;تو عالم خودم بودم، که یه صدایی شنیدم&#8230;- قشنگه؟وقتی سرمو چرخوندم، بهار خودمو دیدم که با همون لباسای تو خاطرم کنارم ایستاده بود. یه ناراحتی خاصی رو تو چشاش می تونستم ببینم.بهش گفتم: آره خیلی قشنگه اما پیش زیبایی تو، هیچی نیست&#8230;.یه لبخند تلخی زد و اومد کنارم ایستاد. گفت: امیر هنوز دوستم داری؟- معلومه دیگه&#8230; عاشقتم&#8230;- امیر- جانم- من می ترسم.- چرا؟- آخه می خوان&#8230; آخه می خوان&#8230;- ده بگو نصفه جونم کردی&#8230;- آخه می خوان ما رو از هم جدا کنن.- معلومه داری چی می گی؟؟؟ کیا؟؟؟- مامانت، بابات و همه&#8230; می گن ما به درد هم نمی خوریم. ادامه ی دوستیمون به صلاح نیست و باید ادامه تحصیل بدیم&#8230;با شنیدن این حرف داشتم دیوونه می شدم. برای چند لحظه دوباره سرمو چرخوندمو به شهر خیره شدم. پس بگو چرا هر وقت حرف بهارو وسط می کشیدم اونا هی رنگارنگ می شدن!!! من که دیگه بچه نیستم که اونا برام تصمیم بگیرن. اونا اصلاً حق چنین کاریو ندارن&#8230;- امیر&#8230; داریم می ریم بدو بیا.به خودم که اومدم بهار پیشم نبود و نیما داشت صدام می کرد&#8230;موقع رفتن هی اطرافمو نگا می کردم. فکر می کردم خوشگلم از ترس خونوادم قایم شده اما کسی رو ندیدم. می خواستم بهش دل گرمی بدم. آخه نمی خواستم بذارم اونجوری از پیشم بره. حرفم تو گلوم خشک شد. موقع برگشتن تو ماشین سریع گوشیمو دراوردمو بهش اس دادم اما جواب نداد. از یه طرف تمام حواسم پیش بهار بود، از یه طرفم باید سوالای مسخره ی بابامو جواب می دادم&#8230; تا آخر شب منتظر موندم و چند بار دیگه هم بهش اس دادم اما ازش اصلاً خبری نشد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175311</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شاه کس چشم ابی کیر رو به سوراخ کونش هدایت میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%da%86%d8%b4%d9%85-%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%da%a9%d9%88%d9%86%d8%b4-%d9%87%d8%af%d8%a7%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%da%86%d8%b4%d9%85-%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%da%a9%d9%88%d9%86%d8%b4-%d9%87%d8%af%d8%a7%db%8c/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 16 Jun 2019 06:36:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانت]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[باسنشو]]></category>
		<category><![CDATA[بببینم]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمت]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارش]]></category>
		<category><![CDATA[پاشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگار]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرتو]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرمو]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داریگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دربارش]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانه]]></category>
		<category><![CDATA[دیوارو]]></category>
		<category><![CDATA[زدگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[زیباست]]></category>
		<category><![CDATA[سرپایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارکشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[عروسیش]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فکرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کردیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندش]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنم]]></category>
		<category><![CDATA[میآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میگذره]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمونی]]></category>
		<category><![CDATA[میمیرم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخوداگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستمیه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشابه]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[هردوشون]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سینه های گرد سفت و فیلم سکسی کاملا سفید مثل برف . راستش چند سالی بود فکرایی به سرم میزد ولی جلوی خودمو میگرفتم . تا روزی سکسی که مچه خواهرمو وقتی داشت با پسر شاه کس عموم لب تو لب حال میکرد گرفتم . ولی به روش نیاوردم اخه داشتم از کونی دیدن اون [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>سینه های گرد سفت و فیلم سکسی کاملا سفید مثل برف . راستش</h2>
<p>چند سالی بود فکرایی به سرم میزد ولی جلوی خودمو میگرفتم . تا روزی سکسی که مچه خواهرمو وقتی داشت با</p>
<h3>پسر شاه کس عموم لب تو لب حال میکرد گرفتم . ولی</h3>
<p>به روش نیاوردم اخه داشتم از کونی دیدن اون لحظه لذت میبردم که وقتی پسر عموم داشت لباشو میخورد دستشو برده</p>
<h4>بود جنده تو شلوار خواهرم و خواهرم هم خودشو تکون میداد</h4>
<p>و میمالید به بدن اون و پستون یکی از سینه هاش که از تابش در اومده بود مثل الماس برق میزد</p>
<h5>. تو کوس کیف این لحظه بودم که یهو پسر عموم</h5>
<p>سر خواهرمو فشار داد پایین واسه اینکه برسه سراغ کیرش . زیبا هم زود نشت جلوش و کمر و زیپ شلوارشو باز سکس داستان کرد شرت و</p>
<h6>شلوارشو کشید پایین کیر نسبتا برزگ شق شدو ایران سکس یه بوس</h6>
<p>کردو یه نگاه شهوتی به اون انداخت و شروع کرد به لیس زدن یه کم که گذشت پسر عموم مثل اینکه یه جنده زیرش باشه با عصبانیت گفت بخورش تا ته . تو چشای زیبا حس کردم ترسید و کیرشو کرد تو دهنش یکمی که ساک زده بود دیدم پسر عموم میخواد سر زیبا رو بگیره دستشو تلمبه بزنه تو دهنش و بدم اومد گفتم حالتو میگیرم . یه کم سر و صدا کردم &#8211; زود خودشونو جم کردن .رفتم دم در خونه زیبا رو صدا کردم گفتم من میرم یه نوشابه واسه نهار بگیرم بیام در و بستم و رفتم طبقه بالا از لای پله ها نگاه کردم قیافه تو کف پسر عموو ببنیم5 دقیقه بعد اومد بیرون دم در زیبا بهش گفت نمی خوام دیگه ببینمت فکر میکردم دوسم داری ولی تو مثل یه جنده با من رفتار کردی و زود برو تا داداشم نیومده . اینو که گفت اومدم بیرون حال هردوشون گرفته شده بود و به زیبا گفتم برو تو پسر عموم سرخ شده بود یهو دوید سمت در و در رفت منم نرفتم دنبالش و بجاش رفتم تو خونه زیبا تو اتاق بود داشت میلرزید رفتم پیشش نشستمیه 5 دقیقه ای هیچی نگفتم و بهش گفتم اخه آدم قحطی بود با این عوضی حال میکردی . لحن صدام دوستانه بود آخه نمی خواستم اذیتش کنم . چون میدونم همه دخنر ها و پسر ها تو این سن عشق سکس هستن . بعد کمی دوباره پرسیدم اخه چرا این کارو کردی ؟ با چشای گریون بهم گفت آخه دست خودم نیست . بعضی وقتا نمی دونم چم میشه نمی تونم جلو خودمو بگیرم . بهش گفتم چرا تو حموم یا حایی خودتو راحت نمیکنی . گفت امتحان کردم ولی اونجوری شدتش بیشتر میشه . بهم گفت با این که الان دارم از ترس میمیرم ولی هنوزم بدنم گرمه و اون حسو دارمگفتم نمی خواد بترسی اتفاقی نمی افته و کسی نمی فهمه بشرطی که دیگه به اون عوضی رو ندی گرفتمش تو بغلم هنوز داشت گریه میکرد . با خودم فکر کردم بهش پیشنهاد بدم این که خودش میگه نمی تونه جلوی خودشو بگیره . میره به یکی دیگه میده. ازش پرسیدم چند بار اینکارو کردی . گفت زیاد نیست 5 یا 6 بار گفتم دختری هنوز ؟گفت آرهگفتم بهش زیر کسی خوابیدی یا فقط حال کردیگفت خوابیدم با تعجب پرسیدم عقب گفت آره بهش گفتم نباید به غریبه ها اعتماد کنه پسرا حشری بشن هیچی حالیشون نیست ترس از حالت صورتش رفته بود حس کردم به حرفام علاقه مند شده با خودم گفتم اگه پیشنهاد بدم اخرش ناراحت میشه منم میگم میخواستم امتحانت کنم بعد کمی مکث گفتم ببین زیبا منم مثل تو میشم و دلم میخواد حال کنم .توام که میگی نمی تونی جلو خودتو بگیریو مطمئنم اینجوری هم کار دست خودت میدی و هم از درسات عقب میمونی و بدن پشیمون میشی با تعجب گفت یعنی چیگفتم تو بیا من مشکلتو حل میکنم . با یه شیطنتی که منو داشت میکشت یه لبخند زدو نوک سینمو نیشکونگرفت . گفت می خوای ترتیب خواهرتو بدیدیدم سر صحبت باز شد . گفتم آره اینجوری خیالم راحته اتفاقی نمی افته برات . واسه تو فرقی میکنه زیر کی باشی فقط میخوای حال کنی مگه نه راستش اینو که گفتم زیبا از خجالت قرمز شد . گفتم نگران نباش با من بیشتر بهت خوش میگذره تازه وقتم زیاد دارم مامان و بابا که هر روز صبح میرن سر کار . توام بعد از ظهر میری مدرسه میتونیم یه چند ساعتی با هم حال کنیم. از بغلم پا شد رفت سمت در دم در اتاق بهم گفت فردا صبح دربارش حرف میزنیم الانه که مامان بیاد تا صبح دل تو دلم نبود صبح از ساعت 6 بیدار بودم منتظر بودم مامان و بابام برن . همین که ساعت هفت رفتن سرکار . رفتم حموم یه دوش گرفتم و کمی به خودم رسیدم وقتی اومدم بیرون رفتم سراغ زیبا از لای در اتاقش نگاه کردم دیدم هنوز خوابه ولی با اون تاپ بندی که پوشیده بود داشت منو میکشت رفتم صبحونه آماده کردم ساعت 8 بیدارش کردم اونم با همون تاب و شلوارک که تنش بود اومد . هیچوقت اینکارو نمی کرد تعجب کردم . صورتش از خواب باد کردش بیشتر منو میکشید طرف خودش داشتم صبحونه میخوردم یهو بهم گفت ارمین حرف دیروزو یادته . گفتم آره بهم گفت خره دیشب نزاشتی بخوابم همش فکرای بد میکردم . به سرم زده بود نصف شب بیام پیشت . گفتم من سر حرفم هستم ولی اگه بفهم با کسی بودی قاطی میکنم گفت که اتفاقی کیرتو دیدم خیلی بزرگه من فقط 18 سالمه . گفتم همه کیر بزرگ دوست دارن . گفت آره بهم گفت بیا بریم تو اتاق میخوام بببینم چقدر بزرگه . رفتیم تو اتاق دستشو میکشید به کیرم از رو شلوارگفت خیلیم بزرگ نیست . گفتم خوابه باید بیدارش کنی . یهو برگشت شیار باسنشو چسبوند به کیرم و تکان میداد کیرم سریع شق شد . اونم زود حس کرد برگشت و دستشو کرد تو شلوارم و کیرمو گرفتکمی با دستش بازی داد گفت آرمین این کیر منو جر میده گفتم نترس هیچی نمیشه یه لبخند شهوتی زدگفتم باید بیبنم بگم میتونی تحمل کنی یا نه. گفت باشه . دستمو کردم تو شلوارش باسنش مثل ابر نرم بود انگشتمو کشیدم رو شیار باسنش یه اهی کشید . شلوارکشو درآوردم باورم نمی شد اون گوشت سفید بدون حتی یدونه لک جلوم بود. تاپشو هم در اوردم سوتین نداشت . این صنحه رو که دیدم کیرم بزرگتر شد. کیرم تو دستش بود داشت بازیش میداد . گفتم عادت میکنی ولی باید حتما بکنمت نمیتونم دیگه تحمل کنمبگفتم چهار ساعت وقت داریم عجله نکن . بغلش کردم بردمش تو تختش باورم نمی شد دارم چیکار میکنم. رفیتیم سمت تخت و خوابید رو تخت رفتم روش خوابیدم و شروع کردم به لب گرفتن تنش داشت منو آتیش میزد . بهم گفت تو اصلا خجالت نمی کشی هرفشو قطع کردمو شروع کردم به میک زدن لب و گردنشداش حسابی داغ می شد همین جور که می خوردمش رفتم پایین تر سینه هاش سفت شده بودنسینه هاشو با ولع می خوردم . صداش در اومده بود وقتی دستمو کردم تو شرتش یه حالی بود با دستم حس میکردم اصلا مو<br />
نداره . نرم نرم بود کمی کسشو بازی دادم حسابی خیس بود وقتی شرتشو کشیدم پایین باورم نمشید یه کس کوچیک قرمز رو بدن سفیدش داش منو صدا میکرد . سرمو بردم طرفش تا بو کنمش چه حالی بود . همین که سرم و بردم جلو با دستش سرم و فشار داد به کسش به اختیار شروع کردم به خوردم . زبونمه تو کسش میچرخوندم حسابی صداش در اومده بود یه چند دقیقه بعد حس کردم داره ارضا میشه ادامه ندادم اومدم بالا به حالتی که روی سینش بودم . کیرمو میمالیدم به سینش گذاشتم لای سینش و عقب و جلو میکردم وقتی میبردم جلو فشار میدادم تا نزدیک دهنش اونم یه لیسی میزد به کیرم بعدش یکمی دیگه رفتم جلو بالش پشت سر زیبا رو بند کردم تا سرش بیاد بالا . دستاشو گذاشتم لای پام و بدنش تا نتونه در بیاره . همیشه دوست داشتم خودم بزنم تو دهن دخترا . گفت چیکار میکنی .گفتم تو فقط دهنتو باز کن . دستا مو گذاشتم رو لبه بالای تخت و کیرمو اروم فشار دادم تو دهنش . با خودم گفتم این فرست دیگه شاید نباشه .آروم آروم تلمبه میزدم اونم بعضی وقتا کیرمو در می اورد تا نفس بکشهداشتم حسابی داغ میکردم بعضی وقتا کیرمو میکردم تو گلوش وقتی در میآوردم حسابی کفری می شد و لی چاره ای نداشت نمیتونست تکون بخوره سرعتمو زیاد تر کردم دیدم داره گریه میکنه توجهی نکردم راستشدیونه شده بودم وقتی حس کردم دارم ارضا میشم یکمی فشار دادم داخل تر و سرشو گرفتم با فشار خالی کردم تو دهنش با اینکه سخت بود ولی وقتی خالی کردم تو دهنش از چشاش و لبخندش معلوم بود خوشش اومده بود . ازش پریسدم خوشت اومد . گفت آره ولی بعضی وقتا سخت بود . دستاشو ول کردم و اومدم کنار پاشد نشست هنوز لب و دهنش از آب من خیس بود . با یه دستمال دهنشو پاک کرد . گفت دیگه این کارو نکن گفتم باشه و بعدش گفت کیرت که خوابید . گفتم باید بلندش کنی .خوابیدم رو تخت اومد نشت رو کیرم . هی کسشو رو کیرم عقب جلو میکرد . آب کسش خیلی زیاد بود . خیلی زود دوباره شق شد ولی به اندازه نصف دفعه اول بزرگ شده بود . بهش گفتم خودم خواستم ارضا شم تا تو اذیت نشی.بهش گفتم چه مدلی دوست داری بکنمت . گفت دوست دارم زیرت باشم . یه بالش گذاشتم زیر شکمش تا کونش بیاد بالا انگشتمو میکردم لای کسش با آب کسش میکردم تو سوراخ کونش . خیلی تنگ نبود معلوم بود به کیر کلفت قبلن داده . بعد کیرمو مالیدم به کسش تا خیس شه و کمی نوک کیرمو فشار میدادم به کسش خیلی حال میکرد . بعد آروم گذاشتدم در کونش آروم فشار دادم کیرم یکمی رفت داخل یه جیغ یواش زد . ولی چیزی نگفت اروم عقب جلو میکردم کیرم تا نصفه رفته بود تو بعد چند دقیقه گفت چرا فشار نمیدی باورم نمیشد . خودش با یه حرکت به سمت عقب موقعی که داشتم فشار میدام کیرمو تا ته کرد داخل با دیدن این صحنه ناخوداگاه سرعتم بیشتر شد داشت زیر کیرم ناله میکرد کمی گذشته بود دیدم لرزید و ارضا شد ولی همچان داشتم میزدم بهم گفت خالی کنم پشتش . از گرماش خوشش مییاد وقتی در اوردم خالی کردم پشتش داشت ناله میکرد . باورم نمی شد خواهرم 18 سالم همچین سکسی کنه . خوابیدم روش بعد یه مدت خواست با لیس زدن کسش دوباره ارضاش کنم منم حدود بیست دقیقه براش لیس زدم دو بار ارضا شد دیگه ساعت نردیک 12 بود و اید میرفتیم پاشد گفت برم دوش بگیرم . گفتم تنهاییگفت تو هنوز جون داریگفتم بریم داخل بهت نشون بدم . داخل حموم بعد از اینکه زیر دوش حسابی باحاش حال کردم . اخه اون اندام داغ زیر دوش مثل ماهی بود . نشستم رو سکوی کنار وان گفتم بیا بشین روش . اومد نشست با وزن خودت و اینکه حسابی سوراخش باز بود سریع رفت داخل یه بیست دقیقه ای طول کشید تا ارضا شم دیگه میگفت دارم از حال میرم بلند کردم دستاشو دادم رو دیوارو یه پاشو بلند کردمو گذاشتم رو وان . بهم گفتعین فیلم سوپر را داری حال میکنیا خندیدم کیرمو کردم داخل چند تا زره زدم طوری که صداش در اومد داشتم ارضا میشدم گفتم مثل فیلما بشین بپاشم صورتت گفت نه با خواهش من قبول کرد با چند تا ساکی که زد پاشیدم رو صورتش دیگه منم حال نداشتم بعد یه دوش اومدم بیرون . از تو حموم بم گفت تو برو الان مامان میاد . من لباسمو پوشیدمو رفتم در مورد اون روز با هم اصلا صحبت نمیکردیم تا اینکه 3 ماه بعد واسش یه خواستگار خوب اومد بعد تحقیق که فهمیدیم مورد خوبیه به پیشنهاد من که گفتم این درس بخون نیست شوهرش دادم . بعد اون روز فقط یه بار دیگه شب قبل عروسیش سرپایی واسه یادگاری کردمش .اون شب خودش ابمو قورت داد چون وقت واسه دوش گرفتن نبود . الان 4 سال گذشته و شوهرش که خیلی باهاش رفیقم بهم گفت ازش خیلی راضیه		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%da%86%d8%b4%d9%85-%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%da%a9%d9%88%d9%86%d8%b4-%d9%87%d8%af%d8%a7%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174630</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ورونیکا دوست داره آبش بیاد</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%88%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%d8%a7-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a2%d8%a8%d8%b4-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%af/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%88%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%d8%a7-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a2%d8%a8%d8%b4-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 03 Jun 2019 07:50:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[امنیتی]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[برادرم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[بکنمتگفت]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار]]></category>
		<category><![CDATA[پوزیشن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تنهاست]]></category>
		<category><![CDATA[توگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[حاملگی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماهواره]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیچه]]></category>
		<category><![CDATA[میبردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسم]]></category>
		<category><![CDATA[میترکید]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاره]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمونم]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[نپوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[وایساده]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[این سکسی داستان که مینویسم برای من مثل یک شاه کس خواب بود خوابی که دوست نداشتم هیچ وقت از آن بیدار بشم&#8230;ماجرا از این قرار کونی بود که دختر خاله من یک بار شوهر کرده بود ولی به خاطر بعضی مسائل جنده از هم جدا شده بودن خونه دختر خالم آبادان بود . به [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				این سکسی داستان که مینویسم برای من مثل</p>
<h3>یک شاه کس خواب بود خوابی که دوست نداشتم هیچ وقت از</h3>
<p>آن بیدار بشم&#8230;ماجرا از این قرار کونی بود که دختر خاله من یک بار شوهر کرده بود ولی به خاطر بعضی</p>
<h4>مسائل جنده از هم جدا شده بودن خونه دختر خالم آبادان</h4>
<p>بود . به خاطر مسائل امنیتی پستون اسم اون رو میزارم مریلا . خودم هم که سعید هستم . من همیشه</p>
<h5>دوست داشتم کوس برای یک با هم که شده بدن مریلا</h5>
<p>خانم رو ببینم ولی چه کنیم که نمیشد و من تو کف اون مونده بودم تا اینکه دوست برادرم که حدود 11 سکس داستان سال با برادرم</p>
<h6>هم کلاسی بودن و هر روز خونه ما ایران سکس میومد و</h6>
<p>دیگه یکی از ما شده بود و من اون رو مثل برادرم میدونستم برای خواستگاری از مریلا به آبادان رفت بعد از 2 ماه عقد کردند و قرار شده بود محمد که دیگه شوهر دختر خالم شده بود بره آبادان زندگی کنه که جریان برعکس شد و مریلا امد فولادشهر و من یک قدم به اون نزدیک شده بودم و در سرم برای سکس با مریلا نقشه میکشیدم حدود سه ماه از ازدواج اون ها گذشته بود که فهمیدم محمد کارش شیفتی شده و مریلا بعضی شبا تو خونه تنهاست من هم از فرصت استفاده کردم و آمار دقیق ساعت های کار محمد رو گیر آوردم و یک قدم دیگه به اجرای نقشم نزدیک شدم وقتی روز شب کاری محمد شد من تو خونه گفتم من امشب خونه دوستم میمونم و زدم بیرون تا شب شد و رفتم خونه محمد که مریلا درو باز کرد و بعد از سلام و احوال پرسی دعوتم کرد تو&#8230;گفتم محمد نیست گفت نه، مگه نمیدونی امشب شب کاره؟گفتم من فکر کردم فردا شب کاره گفت حالا بشین تا برات چایی بریزم نشستم رو مبل داشتم تو ماهواره کانال ها رو چرخ میزدم که مریلا اومد و چایی رو گذاشت رو میز و تعارف کرد- چایی تو بخور سرد میشهدو تایی داشتیم شوهای پی م سی رو نگاه میکردیم که مریلا گفت امشب مولتی وژن فیلم قشنگی میزاره ، بزار تا ببینیمداشتم تو فیو ها میچرخیدم تا فیو فیلم ها رو پیدا کنم که یک دفعه رفت رو کانال اسپایس پلتینیوم که داشت تبلیغ فیلم هاشو میکرد که من به طرف مریلا نگاه کردم دیدم داره چهار چشمی نگاه میکنه که سریع رفتم رو مولتی هنوز فیلم شروع نشده بود حس کردم مریلا داغ شده گفتم من میرم دست شویی وقتی داشتم میرفتم دیدم مریلا خم شد و کنترل رو ورداشتمن رفتم دست شویی وقتی میخواستم بیام بیرون خیلی آهسته در رو باز کردم که یواشکی ببینم مریلا داره چه کار میکنه شیطون بلا دو باره رفته بود رو کانال اسپایس که فیلمشم دیگه شروع شده بود و داشت نگاه میکرد من هم از کنار دیوار پشت سرش داشتم میدیدم تو فیلم مرده راننده آمبولانس و زن پرستار بود و بعد از حرف زدن شروع کردن به لب گرفتن و مریلا هم دستش وسط پاش بود و داشت کسش رو میمالید که من برای اینکه بتونم از این فرصت استفاده کنم چند قدم رفتم عقب و بعد با سرو صدای اهن اهن کردن اومدم که یک دفعه مریلا هول شد و کانال رو عوض کرد و گذاشت شبکه مولتی حدود 15 دقیقه از فیلم گذشته بود گفتم فیلمش چطور بود که دیدم سرخ شد برا سه گیری گفت اولش یه اکشن توپ بود که من پریدم تو حرفش و گفتم صداش میومد!!!خلاصه داشتیم فیلم رو نگاه میکردیم که من از شق درد نفهمیدم فیلم چی بود و چی شد که ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت 1:30 شده مریلا گفت حالا امشب بمون پیشم من هم تنهام میترسم من هم از خدا خواسته با منت گذاشتن سرش قبول کردم اگه نمیگفت بمون مجبور میشدم شبو تو پارک رو صندلی بخوابم. تشک و ملافه برام آورد انداخت رو زمین تو حال خونشون و رفت تو اتاق بخوابه من هم نمیدونستم از این تخم درد چکار کنم . داشت چشام گرم میشود که خوابم بگیره دیدم یکی داره تکونم میده میگه سعید جون بیدار شو ، چشمامو باز کردم دیدم مریلا بالا سرم وایساده داره میگه سعید من تنها تو اتاق میترسم!گفتم باشه من میام تو اتاق تو ، خودش تشکم رو کنار تخت پهن کرد بعد خوابید من که دیگه خوابم نمی برد تو نور کم چراغ خواب داشتم چش چش میکردم که بتونم مریلا رو دید بزنم که دیم مریلا رو خودش چیزی ننداخته یک لباس شب سر تا پا پوشیده که پائین لباس تا بالای زانوهاش بالا رفته بود سعید کوچیکه دوباره پاشد گفتم حالا اینو دیگه چه کارش کنیم وقتی آدم حشری میشه عقل از کلش میپره مثل آدم مست . لبه لباسشو گرفتم کشیدم بالا که یک دفعه دیدم مریلا برگشت گفت داری چه کار میکنی؟گفتم هیچی روت رو پوشوندم سرما نخوریگفت خر خودتی من که میدونم تو نسبت به من چشم داری ، من هم گفتم نه اینکه خودتمم دوست نداری .گفت سعید جون من تو رو دوست دارمگفتم من عاشق توام .گفت پس امشب تو بغل من بخوابمن هم پریدم رو تخت که یک لحظه فکر کردم تخت شکست تازه من به مریلای خودم رسیده بودم لبم رو گذاشتم رو لبش تا میشود خوردمش بعد لباس شبش رو که در آوردم دیدم هیچی زیرش نپوشیده گفتم شیطون خود تو آماده کرده بودی رفتم سراغ سینه هاش شروع کردم به خوردنشون سرو صدای مریلا بلند شده بود اومدم پائین رو نافش داشتم میخوردم که مریلا سرم رو فشار میداد به طرف کسش شروع کردم به خوردن بهشت بدون مو و صیقلی که دیگه داشت فریاد میزد گفتم حالا نوبت تو که خودش زود پاشد و پیرهن من رو در اورد و شروع کرد به خوردن سر سینه هام که شهوتم چند برابر شد گفتم برو سر اصل کاری که شلوارم رو در آورد و از رو شرت شروع کرد به خوردن کیرم که داشت از بزرگی میترکید تا حالا به این بزرگی نشده بود گفتم عزیزم بریم سر اصل کار گفت هنوز زوده گفتم اگه یه خوده دیگه بهش ور بری آبم میاد که دیدم شورتم رو در آورد و گفت حالا درستش میکنم دیدم سر کیرم رو کرده تو دهنش و داره میخوره که یک مرتبه سر کیرم رو بین دندون های آسیابش گذاشت و فشار داد که فریاد کشیدم گفتم گائیدیم ! گفت بی تربیت من این کارو برا ی خودت کردم که آبت زود نیاد ، گفتم کارای تو مثل دوستی خاله خرس است زود پاشدم تا کیرم رو قطع نکرده رو کمر خوابوندمش و شروع کروم به لیسیدن کسش داشت آه آه آه آه میکرد که گفت پس دیگه معطل چی هستی بکن توش من هم سر کیرم رو گذاشتم دم کسش و با یک فشار کوچیک تا ته رفت تو و مریلا یه آه بلند از ته اعماق وجودش کشید که من رو بیشتر حشری کرد همین جور داشتم تلنبه میزدم و مریلا داشت فریاد میکشید بعد دیگه هم از این پوزیشن خسته شده بودم و هم دیگ<br />
ه میخواستم یکم تجدید قوا کنم برای همین خوابیدم رو کمر و خودم رو در اختیار مریلا گذاشتم اون هم رو به من انگار که روی سنگ توالت نشسته ، نشست و کیر من رو با دستش گذاشت دم سوراخ کسش و نشست روش که تا ته رفت داخل و خودش رو داشت بالا پائین میکرد و هر دو داشتیم لذت میبردیم که مریلا گفت من خسته شدم گفتم باشه زانو بزن میخوام از کون بکنمتگفت من بدم میاد ولی عیب نداره من سریع یه تف بزرگ دم سوراخش انداختمگفت حالم به هم خورد که من همون موقع سریع قبل از این که بخواد برگرده کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم تو گفت جر خوردم درش بیار گفتم این اولشه بعد خوب میشه دیدم داره تکون تکون میده که در بیاد که محکم گرفتمش نذاشتم در بره چند دقیقه صبر کردم تا ماهیچه هاش ول کنن و همین طور هم شد و کونش گشاد شد به راحتی داشتم تلمبه میزدم و هر دو داشتیم لذت میبردیم حدود 15 دقیقه داشتم از کون میکردم که برای آخر کار کیرم رو در آوردم و گذاشتم تو کسش هر دو داشتیم به اوج میرسیدیم که من سرعتم رو زیاد کردم و دیگه کنترل از دستم خارج شد و من تمام ابم رو تو مریلا خالی کردم بعد شل شدم و افتادم رو مریلا و از خستگی خوابم برد ساعت شیش مریلا صدام زد پاشم خودش نخوابیده بود رفته بود حمام خودشو بشوره ،‌ که گفت پاشو الان محمد میاد جاتو بیار تو حال پهن کن بگیر بخواب . ساعت حدود نه بود که بیدار شدم دیدم مریلا سفره انداخته برای من و میخواست بیاد منو بیدار کنه که من خودم بیدار شدمگفت پاشو دست و صورت رو بشور تا برات چایی بریزم ، داشتم صبحانه میخوردم که مریلا داشت منو نگاه میکرد ، گفت خره پس تو چرا خودتو تو من خالی کردی ، لقمه که از گلوم پائین رفت گفتم نترس من برات میرم از دارو خانه کپسول ضد حاملگی میخرم که گفت لازم نکرده من خودم قبلش خورده بودم ، گفتم پس محمد کو؟گفت زنگ زد گفت اضافه کار وای میسه . گفتم دیشب بهت بد گذشت .خندید و گفت تا حالا به این بدی نبوده و گفتم پس دیگه من نمیتونم بیام خوابای بد تعریف کنم که گفت خودم خبرت میکنم بعد وقتی میخواستم برم یه لب درست و حسابی ازش گرفتم و خدا حافظی کردم. امید وارم از این داستا ن خوشتون نیاد&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;(شوخی کردم)		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%88%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%d8%a7-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a2%d8%a8%d8%b4-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174440</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.009 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-07 02:29:42 by W3 Total Cache
-->