<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>داستان ارسالی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 22 May 2024 13:07:10 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>داستان ارسالی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>داستان ارسالی &#8211; ب خاطر ی توپ پلاستیکی دو پوسته کونمو از دست دادم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%db%8c-%d8%aa%d9%88%d9%be-%d9%be%d9%84%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%af%d9%88/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%db%8c-%d8%aa%d9%88%d9%be-%d9%be%d9%84%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%af%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:07:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ارسالی]]></category>
		<category><![CDATA[کون دادن]]></category>
		<category><![CDATA[گی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=170197</guid>

					<description><![CDATA[ب خاطر ی توپ پلاستیکی دو پوسته کونمو از دست دادم سلام.تو یکی از شهر های کوچک جنوبی کشور زندگی میکنیم ..ی روز طبق معمول تو کوچه توپ بازی میکردیم ک توپمون افتاد تو حیاط ی خونه هر چی در زدیم کسی درو باز نکرد همه بچه ها رفتن چون توپ مال من بود دو [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ب خاطر ی توپ پلاستیکی دو پوسته کونمو از دست دادم سلام.تو یکی از شهر های کوچک جنوبی کشور زندگی میکنیم ..ی روز طبق معمول تو کوچه توپ بازی میکردیم ک توپمون افتاد تو حیاط ی خونه هر چی در زدیم کسی درو باز نکرد همه بچه ها رفتن چون توپ مال من بود دو باره مشغول در زدن شدم وقتی مطمئن شدم کسی در و باز نمیکنه از دیوار رفتم بالا و پریدم تو حیاط دنیال توپ میگشتم ک چشمم افتاد به بند لباسی ک لباس پهن بود روش ی سوتین روش بو نظرمو جلب کرد رفتم طرفش دستش زدم بو کشیدم ناخوداگاه کیرم بلند شد و زیپ شلوارمو باز گردم درش اوردم سوتینو مالیدم بهش رفتم ی گوشه از حیاط شلوارمو دادم پایین و شروع کردم ب جق زدن با یوتین تو اوج لذت بودم ک احساس کردم یکی پشتم وایساده برگشتم دیدم ی مردی با چشم غره نگام میکنه داشتم سکته میزدم ک توگوشی اون مرد ب خودم اومدم ک میگفت داری چه غلطی میکنی تو همین حین ی اقای دیگه از در حال خونه اومد بیرون به اون یکی گفت بیارش تو تا حسابشو برسیم منم از ترس گریم گرفته بود با زور بردن تو منم التماس میکردم ک به کسی نگین من برا برداشتن توپم اومدم داخل خونه و اونا هم گوششون به این حرفها بدهکار نبود.یکیشون ک اسمش جواد بود گفت به شرطی ولت میکنیم ک برا ما ی کار بکنی گفتم هر کاری بگین میکنیم اون یکی گفت برا ما هم جق بزنی ..اون لحظه مکث کردم بعدش دیم دو تاشون همزمان شلوارشونو دادن پایئن و در اوردن دو تا کیر بزرگ و بلند افتاد بیرون البته مال جواد بلندتر و کلفتر از علی بود علی دستم گرفت گذاشت رو کیرش گفت بزن منم هرچی گفتم نه و غلط کردم از این حرفها گوش نکردن جواد رف بیرون از اتاق و علی شروع کرد ب حرف زدن منم جق میزدم واسش بعدش کن تف بزن بهش اول با دست و بعدش گقت با دهنت تف کن روش یواش یواش هر از گاهی کیرش میاورد جلوی دهنم مبمالید ب لبم منم داشت خوشم میومد دوباره شلوارمو کشید پاین کیرم شق شده بود اونم دست زد ب کیرم واسم جق زدن من برا اون اونم واسه من تو همین لحضه جواد اومد تو دیدم ی حوله پوشیده رفته بود حموم تا مارو دید حولشو انداخت کیر نیمه خابشو اورد جلو صورتم من بی اختیار دهنم وا شد رفت تو دهنم کیرش تقریبا ی 20سانی میشد ک نصفش کرده بود تو دهنم و داشت تلنبه میزد و علی هم از اونور داشت کونمو میمالید علی رفت ی وازلین اورد مالید ب کیرش و از پشت گزاشت لای پام عقب جلو مکرد چند بار تف همرا با وازلین زد ب کونم ک حسابی لیز شده بود از اونور هم با دستش برام جق میزد با ی دستش سوراخمو باز میکرد .جواد هم کیرش تو دهنم بود علی نوک کیرشو یواش کرد تو سوراخم ک درد خیلی زیادی داشت خودش زودی در اورد رفت اسپری بی حسی اورد زد ب سوراخم ی چند لحضه بعد دوباره شروع کرد کیرشو بکنه تو کونم یرشو گزاشت هل داد رفت تو درد داشت ولی قابل نحمل بود تا نصفه کرد درش میاورد جواد کیرشو از دهنم در اورد رفت جای علی علی اومد جلوم و جواد کیر کلفتشو یواش کرد تو کونم دردش کم شده بود و داشت تلنبه میزد تا ته میکرد توش و در میاورد نوبتی تا یک ساعت منو ب روشهای مختلف کردن ک تو نیم ساعت اول کیر جواد ک تو کونم بود و علی داشت برام جق میزد ابم اومد اخر کاری هم دوباره همچین برام جواد جق زد ک دوباره ابم اومد.. بعد از اون تا چند سال تکی یا جفتی منو میکردن ک بعد چند سال خونمون از تون شهر استان رفت جای دیگه..من اسمم محمد بود این خاطره مربوط ب دهه هفتاد بود اون موقع 15سالم بود..</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%db%8c-%d8%aa%d9%88%d9%be-%d9%be%d9%84%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%af%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">170197</post-id>	</item>
		<item>
		<title>داستان ارسالی &#8211; زنم با اقاي دكتر</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b2%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d9%82%d8%a7%d9%8a-%d8%af%d9%83%d8%aa%d8%b1/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b2%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d9%82%d8%a7%d9%8a-%d8%af%d9%83%d8%aa%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:07:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ارسالی]]></category>
		<category><![CDATA[زن جنده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=170199</guid>

					<description><![CDATA[داستان كاملا واقعي من ٣١ ساله زنم ٢٦ ساله قد متوسط تُپُل و خوشكله،من و زنم هميشه از فانتزيها موقع سكس حرف ميزديم ،يه بار به فكرم زد گفتم به زنم بريم دكتر زنان كه دكترش مرد باشه تورو معاينه كنه بدون اين كه دكتر بفهمه به هواي دستمالي كردن تو بريم بعد از اون [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>داستان كاملا واقعي من ٣١ ساله زنم ٢٦ ساله قد متوسط تُپُل و خوشكله،من و زنم هميشه از فانتزيها موقع سكس حرف ميزديم ،يه بار به فكرم زد گفتم به زنم بريم دكتر زنان كه دكترش مرد باشه تورو معاينه كنه بدون اين كه دكتر بفهمه به هواي دستمالي كردن تو بريم بعد از اون بيايم خونه سكس كنيم ، كلا زنم رحمش كيست داره دكتر بايد ميرفتيم ، گذشت تا گفت يه دكتر پيدا كرده وقت گرفته براي هفته ديگه، قبلش با هم برنامه ريختيم كه روز معاينه زنم يه شورت سكسي لامبادا با جوراب سكسي تن كنه كسشم ليزر كرده بود صافه صاف، روزش رسيد كه قرار بود ساعت ٧ بعد از ظهر مطب باشيم ، از سر كار رفتم خونه ديدم اماده شده ارايش مانتو تنگ و شلوار كوتاه كه مچ پاش با اون جوراباي كوتاهش كير رو راست ميكرد، گفتم حسابي كس شديا گفت مگه بده خنديديم و يكم مالوندمش و رفتيم تو ماشين، پشت فرمون هر از گاهي تو ترافيك دست ميذاشتم لاي روناي تپلش كسشو ميماليدم اونم دست ميكشيد روي كيرم با هم حرف ميزديم ميگفتم قشنگ بذار كس و كونت و دستمالي كنه دكتر كه داغ كنيم برگشتيم حسابي بكنمت، اونم گفت آره خوبه ،خلاصه رسيديم جلو مطب ، از شانس جاي پارك نبود و دير شده بود گفتيم چه كار كنيم حالا ، كه گفتم تو برو بالا تا من جا پيدا كردم ميام، به ناچار رفت تنها منم پايين ، با خودم گفتم اگه دكتر يكم عوضي باشه ميكنه زنم و از طرفي هم گفتم حالا اگه كردم بذار يه تنوع بشه واسه زنم حال كنه ، خلاصه ٤٥ دقيقه طول كشيد پايين تو ماشين بودم كه زنم اومد ، تا نشست تو ماشين لب گرفت گفت بريم، گفتم چي شد گفت خيچي ماينم كرد ازمايش نوشت، گفتم اينهمه وقت،گفت اخه كامل ماينه كرد ، گفتم همشو بگو كردت؟ گفت حالا بريم خونه ميگم ، تو راه بوديم كيرم راست بود طاقت نداشتم دست كردم لأي پاش گفتم دادي؟ گفت جون چيه حالت بده ؟ گفتم اره، دست گذاشت رو كيرم مالوند، گفت اره دكتر كرد من و ، همينجور كه كيرم ميماليد زيپو باز كرد تُف زد به كيرم ، خيلي وارده اول حسابي حشريم كرد كه بهش گير ندم چرا دادي ، خلاصه پشت فرمون ميماليد و تعريف ميكرد ، گفت رفتم تو منشي زن داشت وقت اخر ماله من بود منشيه تا منو اسم تيك زد ميخواست بره من و صدا زد داخل اتاق منشيه رفت كسي ديگه نبود تو مطب، دكتر سرش پايين بود تا من و ديد يه لحضه مكث كرد حسابي رسيده بودم به خودم همون اول يه جوري شد، بعد از كمي صحبت مشكل و گفتم گفت لطفا لباس در بيارين رو صندلي بشينيم پاهاتون روي دسته ها تا معاينه كنم ، من هم شلوارم و در اوردم با روسريم، مانتومم در اوردم فقط با شرت جوراب و تاپ نشستم رو صندلي پاهام و باز كردم گذاشتم بالا ، دكتر اومد ديد شرت پامه ولي چون لامبادا بود فقط بند بود خودش جلوي شرتم و داد كنار يه نگاه به كسم كرد انقدر خيس بود فهميده بود ميخواره، زنم همينجوري اينارو ميگفت و كيرم اروم اروم ميماليد ، گفت اول دست كش دست كرد لبه هاي كسم و گرفت باز كرد نگاه كرد بد با يه چيزي كرد توش ببينه كه يهو گفتم اخ يكم ارومتر دردم مياد بعد معاينه كرد همين جور در حين معاينه دكتر گفت تنها اومدين؟ گفتم نه شوهرم جا نبود پايينه ،گفت اهان كه اين طور ، بعد گفت نگران نباش عزيزم الان تموم ميشه منم گفتم باشه اقاي دكتر ، بعد أزم پرسيد چند بار در هفته با شوهرت سكس ميكني گفتم سه چار بار گفت اوو خوبه يني انقدر هاتي، گفتم اره خب، يهو دوتا انگشت كرد تو كسم دستم و گرفت گفت تبريك ميگم خيلي جذابي منم بدجور داغ كرده بودم با ناز گفتم مرسي ممنون ، بعد به زنم گفتم چند ساله بود دكتر ؟ گفت ٤٧،٤٨ ميخورد، گفتم راضيت كرد ؟ زنم گفت اره يكم اول نازم كرد بعد اروم از رو تاپ سينم و گرفت مالوند اومد روم لبام و خورد منم ديوونه شدم لباشو خوردم بعد سينمو دراورد از زيره سوتينو تاپ ميليسيد و همزمان كسم و ميماليد، گفتم به زنم خوشت اومد ؟ گفت ديوونه شدن صدام بالا رفت، بد جوري روانيم كرد دكتره منم دستم بردم سمته كيرش از رو شلوارش گرفتم راست كرده بود ، بعد دكتر رفت پايين پام كسم ليسيد حسابي صدام بالا رفت كه دكتر گفت اروم صدات ميره بيرون بعد حسابي كسم و خورد هي دست ميكشيد روش ميگفت چه چيزي هستي تو ، ( اخه كس زنم تنگ و تُپُل و خوشكل كونش بزرگ) بعد زنم گفت دمتر اومد جلوم زيپ شلوارشو باز كرد كيرش و يهو دراورد واي خيلي بزرگ بود ، از زنم پرسيدم چه قدر بود كيرش؟ گفت محمد خيلي بزرگ بود بهش گفتم اين نميره تو كس من !! دكتر گفت نگران نباش واردم، گفتم اخه پاره ميشم شوهرم ميفهمه!! گفت اصلا نترس راهش و بلدم، منم ديدم دكتر زنانه گفتم بلده، از سرم گرفت كيرش و اروم گذاشت رو لبام دهنمو باز كردم براش خوردم حشري شده بود دكتره از موهام گرفت ميكرد تو دهنم تا ته، بعد گفتم ميشه زودتر تموم كني شوهرم شك ميكنه ، اومد پاهام و داد بالا يه ژل داشت ماليد به كس من و كير خودش محمد باور نميكني سر شو گذاشت راحت رفت تو كسم ، فكر كردم پاره ميشم ،به زنم گفتم دردت اومد؟ گفت اولش يكم ولي يكم عقب جلو كرد ديگه نه ، گفتم خوشت اومد؟ زنم گفت اره بزرگ بود وقتي فشار ميداد تا ته كسم ميومد ،اول اروم اروم عقب جلو كرد داشتم ديوونه ميشدم محكم ميزد به سينه هام بعد تند تند تلمبه ميزد آز دهنم گرفته بود صدام نياد كيرش درومد چنتا با كيرش زد رو كسم باز فشار داد،بعد گفت حالا برگرد ، گفتم واي دكتر زودباش ترو خدا شوهرم ميادا،انقدر حشري بود حاليش نبود برمگردوند دست ميكشيد رو كونم ميگفت عجب كسي هستي تو دوباره از عقب كرد تو كسم تندتند ميزد با دست چنتا زد رو كونم گفتم ابت و تو نريزي گفت نه ، تند مند ميزد سينه همو ميماليد يهو لرزيدم گفتم أرضا شدم همين كه من و أرضا كرد يهو كيرشو كشيد بيرون اب شو ريخت رو كونم و كمرم بعد خودش با دستمال سريع پاك كرد، أزم لب گرفت گفت زود بپوش ،منم سريع لباس پوشيدم، دكتر گفت اين شمارم بازم ميخوام بكنمت اينك يه چك يك ميليوني براي امروز ، گفتم به زنم : پول بهت داد ؟ گفت اره چك، شماره داد گفت قرار بذار بيا خونم شب تا صبح، به زنم گفتم خوشت اومد ؟ گفت اره بد نبود بعد از سالها تنوع بود ، گفتم بازم ميخواي؟ همينجور كه كيرم و ميماليد با ناز گفت اگه تو اجازه بدي!! گفتم زياد نه فقط بعضي وقتا برو ، گفت باشه عشقم دوست دارم،گفتم خوب كردت؟ زنم گفت عالي بود يه بار داشت ميخورد ابم اومد يه باز هم اخراش داشت ميزد أرضا شدم، رسيديم خونه رفتيم بالا همون جلو در تو خونه لب گرفتيم ماليدمش، گفتم تو كه حسابي ابت اومد ايه دكترم اوردي حالا نوبت منه ايم و بيار ، زنم گت جوووننن چشم عشقم، لختش كردم يهو ديدم كمرش لأي كونش يه چيزيه، دست زدم ديدم اب كيره، بهش گفتم يكم ابش مونده لاي كونت، گفت خودت برام پاك كن عشقم كس دادم حالا تو برام تميز كن ، با شرتش پاك كردم بعد گفت حالا كسم و بو كن بوي چي ميده؟ گفتم بوي كير، بوي تُف ، زنم گفت دوس داري ؟ گفتم اره ، زنم گفت يكم پيش يه كير گنده توش بوده بو كن كسمو ،داشتم كسشو بو ميكردم اونم با پاهاش و جوراباش كيرم و ميماليد كه يهو ابه منم ريخت رو جوراباش و لب گرفتيم رفتيم حموم ، از اون موقع يك ماهي يك بار زنم ميره خونه دكتر تا صبح حال ميكنه هم پول ميگيره مياد ،گفتم اينجا تعريف كنم زنم هم دوست داشت با هم نوشتيم زنم گفت مرداي ديگه هم با اين خاطره شايد أرضا بشن برام ابشون و بيارن به تصور كون بزرگم،</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b2%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d9%82%d8%a7%d9%8a-%d8%af%d9%83%d8%aa%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">170199</post-id>	</item>
		<item>
		<title>داستان ارسالی &#8211; رباب قسمت اول</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:07:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ارسالی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=170201</guid>

					<description><![CDATA[علیک .من بچه امیریه ام . سر پل . اگه بچه تهرون باشی میشناسی . این قضیه برمی گرده به 40 سال پیش . اون موقع 18 سالم بود و دیپلممو گرفته بودم و تابستونی دنبال عشق و حال بودم با موتورم و رفیقام . اصلا هم تو نخ دختربازی نبودم . راسش از دولک [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>علیک .من بچه امیریه ام . سر پل . اگه بچه تهرون باشی میشناسی . این قضیه برمی گرده به 40 سال پیش . اون موقع 18 سالم بود و دیپلممو گرفته بودم و تابستونی دنبال عشق و حال بودم با موتورم و رفیقام . اصلا هم تو نخ دختربازی نبودم . راسش از دولک بازی خسته شده بودم .خداییش تیپ و افم بیست بود و سه سوت دختر میزدم . اون موقع ها تیپ النی میزدیم . شلوار پیله ریز و دمپا تنگ مدل الویس , پیرهن النی گشاد یقه باریک که پشت یقه ش رو هم میدادیم بالا و کفشای پنجه باریک نوک تیز خوش فرم . دخترا هم مد شده بود موهاشونو فر درشت میزدن . مدل خواننده معروف رامش . خداییش چه حالی می کردیم زمان شاه خدا بیامرز. دائم تو دیسکو های تهران ول بودیم . با جیب خالی دختر مایه دار میزدیم که کوبل دیسکومونم اون بده . اخه دیسکوها ورودیه داشتن که معمولا یا یه ظرف میوه هم باهاش بود , یا دوتا مشروب اول مجانی میشد با پول کوبل یا همون ورودی . دیسکوهارو بروبچ با رقاصای معروف نشون کرده بودند .مثلا من پاتوقم تو دیسکوی کولیزه که تو خیابون نفت ظفر بودو بهم میگفتن احمد کولیزه . علی رفیقم هم که رقاص اصل دیسکو لاکو که تو عباس اباد یا بهشتی روبروی سینماهای شهرفرنگ و شهر قصه بود بهش میگفتن علی لاکو . سعید لاشی یه رفیق دیگم پاتوقش تو دیسکوی کوچینی تو خیابون کاخ یا فلسطین امروز بود و بهش میگفتن لاشینی . اخه کوچینی پاتوق بچه های پایین بود و پر دختر لاشی و اکله . دیسکو ها هم نه پسر رو و نه دخترو تنها راه نمیدادن دخترو پسر باهم باید میومدن .مثلا 3 تا دخترو با یه پسر همراشون راه میدادند ولی سه تا پسر باید با حداقل سه تا دخترمیمدن تو .قربتیا اگه نمیفهمن نوشتن منو بی خیال شن , چون من به زبون تهرونی شاهنشاهی مینویسم . مثلا ما مثل شما بعد انقلابیا که میگین برا من یا برای من نمیگیم ! ما میگیم مال من . این اصیل تهرونیه مال اون موقس که تهرون شهر بود نه کل ان شهر . بماند داشتم می گفتم. خلاصه تصمیم داشتم تابسونیو بیخیال کوس موس شم و با رفیقام حال کنم تا کنکور سرحال باشم . یه شب که با بچه ها داشتیم با موتور تو خیابون پهلوی یا ولیعصر جدید سرازیری میومدیم پایین . اخه سر پایینیا خلاصی میومدیم که ساکت باشه و با صدای نسیم حال کنیم . تهران انقدر خلوت بود و باحال که 11 شب به بعد صدا ماشین نمیمد ِ هفت هشتا موتور بودیم و خلاص داشتیم خیابون پهلویو میمدیم پایین و باورتون نمیشه هوای تهران انقدر پاک و تمیز بود که وسط چله تابسونم رو کوه های شمرون بالاش برف بود و شب پشت موتور تو تابسون کاپشن میپوشیدیم . مخصوصا به پارک شاهنشاهی یا همون پارک ملت شما توفه های انقلاب , که میرسیدیم چون درخت زیاد داشت , یخ میزدیم . خدا کجارفت اون روزا ؟Anywayمجید خوشگله که کاش میشد عکس جوونیشو اپ لود کنم کپ لئوناردو دیکاپریو تو فیلم تایتنیک بود و بهش می گفتیم مجید مک پیتر . پاتوقشم تو دیسکوی اندرگراند underground تو میدون 25 شهریورقدیم یا همین هفت تیرالان بود ِ گفت احمد کولیزه ! گفتم جونم. گفت دوست دخترم عروسی داداششه و تو کاباره میامی گرفتند و بهم سه تا کارت داده . میای من و تو و علی لاکو باهم بریم . گفتم هسم . یا علی . خلاصه شب عروسی حسابی تیپ زدیم و سه تیغه کردیم و ایندفه هرسه جلیقه النی هم پوشیدیم و سه تا ساعت جیبی زنجیر دار پیر مردی که تیپ النی مونو تکمیل می کرد تو جیب کوچیک جلوی جلیقه مون گذاشتیم و زنجیرشم اوردیم پایین و حلقه شو انداختیم به پل کمر بندمون . سه تا کلای ماهی گیری کج پرتغالی که معروف بود سرمون . اخه کشور پرتغال مرکز ماهی گیراست . خلاصه طوری تیپ زدیم چل سال پیش که محال بود کسی تو عروسی میخ مانشه . رفتیم عروسی . کاباره میامی .ستار و ابی و بیتا خواننده لاله زاری هم دعوت داشتن و مجلس با حالی بود . میامی یه رقاصه هم داشت که عربی و باباکرم میرقصید و هیکلش مثل سوپراستارهای فیلمای پورنو بود و نیگاش میکردی, همون تو نیگا میکردیش . اسم هنری ش سوفیا بود ولی شناسا بهش میگفتن رباب کون کجه .اون شب سوفیا همینجوری که می رقصید و منم تو کفش , رابرا جزو اطواراش بهم چشمک میزد و من فکر می کردم اینا هم اطفارای رقاص کافه ایه . اون شب گذشت و کلا تابستون تموم شد و با بچه ها شروع کردیم درس خوندن واسه کنکور . اون موقع ها همونطور که گفتم تهران خلوت بود و یه سری از جوونا شبها یه زیر انداز پهن میکردن سر کوچه ها زیر تیر چراغ برق و میشسند و درس می خوندن . منو سه تا دیگه از رفیقام هم همینطور ساعت سه نصف شب بود که اب خوردنمون تموم شد و تشنه بودیم هیچ کدوم هم حاضر نبودیم بریم خونه و همه رو زاورا کنیم اب بیاریم که یهو دیدیم ته کوچه یه ماشین کامارو وایساد و و یه زن با شلوار تنگ و دمپا گشاد که مد نسل قبلی ما بود و معلوم بود یارو دمده هست یعنی عقب افتاده در مد پیاده شد و رفت تو یه خونه . چون دور بودو تاریک قیافش مشخص نبود . بچه ها گفتن خوب این زنه الان بیداره پش میندازیم هرکی باخت میره در خونش تنگ رو اب میکنه و میاد . از بخت بد هم من باختم . خدامیدونه با چه خجالتی زنگ خونه یارورو زدم نصف شبی !چراغ حیاط روشن شد و صدای دمپاییهاش به در نزدیک شد و در باز شد و چون پشتش به چراغ بود چهره شو نمیدیدم اما اون منو خوب میدید .گفتم ببخشید ما سرکوچه داریم درس میخونیم و ابمون تموم شد و…….گفت نصف شبی شوخیت گرفته . یهو گفت صبر کن بینم من تورو میشناسم خوشگله و نشست و نزدیکتر بهم شد که شناختمش . گفتم رباب ؟ گفت اهای جیگر مواظب حرف زدنت باش . سوفیا ! آره طرف رباب کون کجه از آب دراومد. گفتم جیگر تویی که تازه بچه محلم شدی ؟ خندید و گفت تو تازه بچه محل شدی ! من زاییده گاییده این محلم .گفت دولتو بخورم جوجوی خودم میشی ؟ گفتم با اون همه گربه نره دور رو ورت باید عبدل باشم که جوجوی تو بشم . وارد بود خارجنده . گفت مامانی یی مثل تو لازم نداری دنبال اونی بری که میخوای بکنیش ! دنبال اونی میری که خودش اومده بهت بده .نترس گربه ها با من . یهو همونجا لا در شروع کرد لبامو خوردن . هم قد خودم بود و واسه نسل خودش قدبلندحساب میشد . گفت مال خودمی . یه ماهه خشکت میکنم که مثل روح دنبال کونم بیای . گفتم اسمشو نیار که من رو اسمشم حساسم . انقدر سکسیه این کون که مرداهم دارن ! گفت مال من که دیگه زیر پاته . بیرقتو بزنی توش دورشو حصار میکشم مال خودخودت باشه عشقم و دوباره شروع کرد لب دادن و لبامو خوردن . گفتم حالا اب به ما میدی ؟ گفت دمت گرم لوطی از من هرگز نمیدم نمیشنوی قول بهت میدم عشقم . الان ابت هم میدم . تو چی ؟ تو کی به من اب میدی ؟ خندیدو رفت تو تنگو اب کرد و برگشت . شماره شم نوشته بود داد بهم . اخه اون موقع ها از موبایل پوبایل خبری نبود . ملاقاتها حضوری بود , کردنا هم زوری بود . گفت راسی پاتوق ماتوقت کجاس ؟ گفتم کولیزه . رفتی ؟ گفت زیاد . گفتم په چرا من نییدمت ؟گفت واسه اینکه اون موقع ها تورو رانمیدادن . لبشو غنچه کردو یه تاچ بوس داد و اومدم . بد مصب لوند بودا ! لباش گوله اتیش بود زیر چشای درشتش پف داشت و سکسی ترش میکرد . بدنش جزع جزع بود . یعنی همه قسمتهای بدنش جدا از هم بود . مثلا بین کون برجسته و خوشگلش با بالا تنه ش یه کمر گود و باریک و زیبا بود که جداشون کرده بود . یا هر لنبر کونش یه گردی کامل در عمق و پهنا با تناسبی زیبا داشت . لباش قلوه ای بود ولی دهنش کوچیک نبود . دهن بزرگ سکسی تره مثل سوفیا لورن دهن بزرگ ولی زیبایی داشت . خلاصه باید مال شناس باشی بدونی چی میگم. فرداش خواسم بهش زنگ بزنم چند بار ولی هی به خودم میگفتم , احمد بی خیال این دوبرابر تو سن داره ده برابر دوست دخترای تو بکن داره . همه هم کافه ای . از خیرش بگذر و کونو فدای شاه کون نکن . اما اکله با لبایی که دیشب از من گرفت سحرو جادوم کرد . راست میگفت جوجوی خودشم و یه ماهه خشکم میکنه. یه ده روزی هرچی دوست دختر داشتم بردم مکان و زدم زمین . ولی همرو با یاد رباب میکردم و تابلو بود که به جز کیرم بقیم جای دیگه بود و زیدم بد مشکوک شد و روزی ده بار زنگ میزد و چکم می کرد . شب جمعه شد و یکی از بچه ها که تولدش بود مسعود سوسول همرو دعوت کرد دیسکو هارلم که اون روزا از دیسکوهای هات تهرون بود و دنس فلورش بزرگ بود . رفتیم و طبق معمول هفت هشتا دخترم که دم دیسکو تنها اومده بودنو وایساده بودن اشنا ببینندو کوبلش بشن برن تو با خودمون بردیم تو که هم مارو راه بدن , هم اونارو . چون دخترا رو هم تنها راه نمیدادن ِ تو این دخترا یه دختر مو خرمایی ناز و ظریف مریف بود به اسم عسل که تازه از امریکا اومده بود ایران و اونجا دانشجو سال اول بود و باباش دندون پزشک بود . عسل بد جوری واسم حال پخش میکرد و مشروب اولو که خوردم رفتم باهاش رقصیدم و نمیدونست من رقاص حرفه ایم و اهنگا تند و تندتر میشد طبق روال هر شب جمعه که هات ترین روز کاسبی دیسکوهابود و منم سبکای مختلف باهاش رقصیدم و حسابی excited شده بود و رفته بودیم تو بقل هم که یهو از جاش پرید و دیدم رباب روبرومه . به عسل گفت دیگه موقشه بری خونه به ننت بگی سوفی اوخم کرد و عسل دررفت . بهش گفتم چیکارش کردی پرید ؟ گفت هیچی . دفه اولش نبود . گفتم چیو میگی دفه اولش نبود . گفت ای بابا ولمون میکنی ؟ خب اکله رفته بود تو بغل تو جای من , منم انگشتش کردم . اهنگ چون ملایم بود سوفیا یا رباب جون اومد تو بقلم و دانس کردیم . برا همین به دیسکو میگفتن دانسینگ . بوی الکل میدادو نیمه مست بود و بوی ادکلان تند و سیگارم قاطیش شده بود . ولی بوشم کیرمو راست میکرد . گفت امشب شب کاسبیم بودا . شب جمعه ها پنج هزار چوق بهم میدن تو کافه برقصم , اما انقدر خراب تو بودم که نتونسم برم کار و از غروب این چهارمین دانسینگ که دنبالت گشتم و تو هر کدومم یک ساعتی مشروب خوردم . بابای من که مغازه تو بازار داشت و وضعشم خوب بود شاید ماهی پنج هزار تومن در میاورد . اونوقت این یه شبه پنش تا میساخت . گفت حالا میخوام ببرمت خونه . اخه لامصب خرابتم و چشاش پر اشک شدو گفت ده روزه یه زنگ هم بهم نزدی بی معرفت . ماشینم دم دره اما تو باید برونی من نمی تونم . بریم خونه ؟ عشقه ؟ یا بازم عشق بچه سوسول سوفی میخوای دلمو بشکنی ؟ صدام گرفت تو اون حس دیدمش , گفتم عشقه بریم . گفت قربونت برم جوجوی من . دست چپشو انداخت دور کمرمو سرش رو هم لم داد رو شونم . منم دست راستمو انداختم دور شونشو راه افتادیم از وسط دنس فلور یا پیست رقص به طرف در خروجی و رباب تو ابرها بود و موقع رد شدن از جلوی عسل چنان فخری می فروخت که بیا و ببین . مخصوصا با کمی تاب و قر کمر راه میرفت که سکسی ترش میکرد . شاید هم اثر حرفه اش بود . باالاخره اونم رقاص حرفه ای بود . اومدیم بیرون یه کاماروی زرد لب جوب پارک بود و اون زمان ماشین مدل بالایی بود و مدل فایر برد بود و تو تهران تعداد معدودی مثلش پیدا می شد . گفتم این همون ماشین نبود اون شب تورو رسوند خونه . شب اشناییمون ؟ گفت اولا این ماشین هرشب منو میرسونه خونه چون ماشین خودمه . البته چون بیشتر شبا مستم و نمیتونم رانندگی کنم دربون کاباره ممد سیاه که خونش خانی اباده برام میرونه و منو میرسونه . منم ماهی هزارتومن بهش میدم . 4 تا بچه داره و چشم پاکه . و چون خونم درش از کف کوچه 40 سانتی بلندتره ماشینو میبره سرپل تو گاراژ سلطانی پارک میکنه و کلیدشم میده دفترشون و منم فرداش میرم میگیرم. مگه جوجوی من یادت نیست اون شب دم در به خاطر پله , مجبور شدیم بشینیم تا لب تو لب شیم عشقم ؟ گفتم اره . پرسیدم بریم خونت ؟ گفت چند روزه تو خواب و خوراک واسه من نذاشتی . اول برو چهارراه کالج پیش موسیو یه سوسیس المانی بزنیم . دوست داری ؟ گفتم اره عشقم . سوسیستم میخورم . گفت اونو من باید بگم . رفتیم جلو ساندویچی کنار پل کالج اونجا پاتوق ارمنیا بود وبهترین سوسیس کالباسو ارمنیا داشتند و سوسیس المانی عشق جوونا بود و همیشه طلبه داشت . از بس خوشمزه بود . نونا هم نون بورکی بود قدیما و هم از باگت کوچیکتر بود وهم خوشمزه تر . دوتا ابجو شمس هم گرفتیم باهاش و هردو گشنه بودیم و چسبید و بعدشم دوتا سیگار چاق کردیم . و ولو شدیم رو کاپوت ماشین و ستاره هارو تماشا میکردیم . راستی ستاره ها هم با شاه رفتند و اسمون تهران دیگه ستاره هم نداره . یهو رباب گفت من با خدا اینجوریم . هیچی ندارم ازش قایم کنم و الانم اون از همه بهتر میدونه من عاشقتم و میخوام زیر اسمون ابی برم تو بقلت . پس خونه نمیریم . کجا میریم ؟ گفتم کجا ؟ گفت میریم شمال و لب اب پلاژ روبه دریا میگیریم و تا صبح تو بغلتم . گفتم مامانم صبح زود اول میاد اطاق منو چک میکنه و سابقم خرابه . نه . شمالو نیسم . لباشو گذاشت تو لبام همون رو کاپوت ماشین تو خیابون انقدر خورد و زبون چرخوند و کشید و گرفت که باز جادوم کرد و گفتم باشه ولی اول بریم محل من یه سربرم خونه بپیچونمو بگم شب با بچه ها میریم کوه و یه خورده پولم بیارم با خودم . کیفشو باز کرد دوتا دسته صد تومنی جمعا بیست هزارتومن توش پول بود . باهاش میشد یه پیکان جوانان خرید و بقیه شم انعام بچه ها .گفت حرف پولو نزن . تو فقط برو ننتو بپز . رفتم ننه هرو پختم و کوله و پوتین و شلوار سربازی رم با خودم اوردم سه نشه . اخه اون موقع ها امکانات الان نبود و جوونا اینجوری میرفتن کوه . رباب تا پوتین و کوله و فانوسقه (کمربند سربازی) و شلوارسربازیو دید غش کرد از خنده و گفت پس می خوای تا صبح روم سینه خیز کیر تیز بری ؟ منم زدم زیر خنده و راه افتادیم رباب تمام راهو خواب بود و معلوم بود کم خوابه . منم تو کنس ماشینش جدیدترین نوارارو از ستار و ابی و داریوش گرفته تا بیتا و جواد یساری و حسن خشتک پیدا کردم و تا خود بابلسر کیف کردم . اخه اون زمان هنوز از سی دی و فلش و ای پادو بلو ری و این چیزا خبری نبود و ضبط ماشین فقط نوارمی خوند . ساعت 4 نصف شب بود رسیدیم و یه پلاژ دبش لب اب گرفتیم پایه هاش تو اب بود و فقط دریا تورو میدید . البته اگه پرده رو میزدی کنار .پلاژ اطاقک های ساخته از چوب و حصیر بود که چهارتا پایه به ارتفاع یک متر از ساحل داشت و معمولا چسبیده بود به اب و موج ابو میزد زیرش و فقط طرف سمت دریاش باز بود که اونم پرده داشت . رباب صاب پلاژیه رو صدازدو گفت برو دوتا میکده 55 جور کن و بیار انعامشم بگیر . یارو تا اومد نه و نو بیاره گفت عا ماشالاه . اومدیا تانزدم تو دهنت . میکده معروفترین عرق کارخونه ای ایران بود و 55 درصد هم غلضت الکلش بود . یارو ده دیقه بعد با دو تا شیشه عرق و یک کیسه نایلون پسه زعفرونی اومد و شنگول برگشت . رباب حسابی ساخته بودش . دراز کشیدیم تو پلاژ رو به دریا و اسمون پرده هم بالا بود و ستاره هارو درشت تو اسمون میدیدیم و نسیم دریا هم مطبوع بود هم شرجی . هوای تیپیکال شمال که عاشقشم . گفتم امشبم ستاره ها میدرخشن درست مثل شب اشناییمون . گفت اون شب شب اشنایی تو با من بود . ولی شب اشنایی من با تو سه چهار ماه قبل تر بود و تو کولیزه تورو دیدم و عاشقت شدم . اون شب یه مهمون خارجی داشتم . یه تاجریونانی که سالهاست میاد ایران و فارسی هم بلده . اسمش نیکلاس بود و اونشب من میزبانش بودم . اخه کاباره با هتلهای موند بالا هم کار میکنه . تورو وسط سن دنس دیدم که با یه دختره که ارمنی هم حرف میزد دیدم . گفتم نورا . اون همسایه مونه و چند بار باهم کات کردیم و باز برگشتیم . رباب گفت بی خیال نورا و صغرا . امشب تمام این عرقو میریزم سر تو و قطره قطره از کیرت میخورم . می خوام تا صبح کیر عرق بخورم .دیگه طاقت نیاوردم . چسبیدم بهش . وای چی بود بد مصب . همه چیش جردادنی بود . دلت می خواست هرچی سولاخ داره بگای . کوسش ِ کونش ِ دهنش ِ دماغش ِ چشاش ِ گوشاش .بد مصب لوند بودا . همه چیش خوش فرم بود و اندازه پر و بغل پرکن و ورزیده رقاصی نه ورزشی . این دوتا با هم فرق دارن . مثلا سینه هاش خوش فرم بزرگ ِ توپ . اما ناباورانه نرمه نرررم .نوکاش برجسته و شق اما نرررم . کوسش خامه ای مثل قاچ هلو با یه هارمونی زیبا در وسط رونای نرم و سفید و خوش فرم و ورزیدش که میتونست تا صبح دور کمرم حلقه ش کنه . وای وای وای چه کونی . الا هه ی کون. بقدری خوش فرم و بغل پرکن و پیچیده به رون که قنبلم که میکرد باز لاش وا نمیشد .پرده پلاژو زدیم بالا و هردو برهنه در معرض نور مهتاب و شهادت ستاره ها رو به قبله ونوس دراز کشیدیم . دو تا چتول عرق حلقه به حلقه دستامون رفتیم بالا و سوزوند رفت پایین و کم کم داغ شدیم و حالا رباب یا سوفی دست برد و کلیپ سرشو باز کردو مو های بلند و چین دارشو با چند حرکت سر دور شونه هاش ریخت . بعد از کمی مکث یهو موهاشو گرفتم و کشیدمش تو بغلم خوردن لبای داغ قلوه ایش .و زبونمو به زبونش میزدم و دورزنبونش می چرخوندم و فشار میدادم تو حلقش که با ولع میمکیدش و خودشو می بخشید به بغلم و اویزون گردنم میشد و سست میشد . سعی میکردم کل دهن و لباشو تو دهنم جا بدم و بمیکم . اما چون دهن بزرگتری داشت اون غلبه میکرد و تمام دهنمو تو دهنش جا میداد و چنگ به پشت سرم و لای موهام میزد .سینه های ژله ای و نرمشو به سینم میمالید و از گوشه لب مهار شدش در لبای من ناله میکرد و نفس گرمشو تو گردن و گوشم پخش می کرد . دستام دور بدنش خود بخود تو گودی کمرش روان میشدن به روی لنبرای نرم و و داغ کون تاقچه ش . و انگشتام لای قاچ کونش دنبال در این بهشت می گشتند و میچلوندن و میمالوندن و دونه دونه خودشونو میچپوندن تو سولاخ کون تنگش و مثل نت موسیقی هرانگشتی رو که تو سوراخش فشارمیدادم اهنگ اه کشیدنش عوض میشد . درازش کردم و رفتم روش و شروع کردم لاله های گوششو خوردن و بوسیدن گردنش به طرف پایین تا رسیدم به سینه های درشت و سفیدش که از بس تو رقص عربی تکونشون داده بود که با شکوه تمام جلوی چشمام خبردار و سربال ایستاده بودن و لبهای منو طلب میکردن . از نوک قهوه ایشون شروع کردم بوسیدن و لیسیدن و مکیدن . می خواستم همشو تو دهنم جا بدم و بخورم اما نمیشد بین زبون و لبام رقابت بود واسه خوردن اون سینه های بلوری و مشدی . چنان موهامو چنگ میزد که گفتم داره میاد . رفتم روش باز و لباشو چنان سفت میخوردم که لبای خودم تیر میکشید و زبونمو تا ته میکردم تو دهنش و اونم انقدر محکم می مکیدش که می خواست زبونمو از ته بکنه . یهو داغ شد و همونطور که زیرم بود منو چرخوند به پشت خوابوند و خودش سوارم شد و لب اخرم اون گرفت و با سرعت یه راست رفت پایین رو کیرم و تا ته بلعیدش و کیرمو با لباش میچلوند و ساک میزد و خایه هامو با دستای نرمش میمالید و کیر و ول میکرد و خایمو لیس میزد . دورتادور تخمامو لیس میزد و لب کش میکرد و همونطور رفت پایین و سوراخ کونمو می لیسید و کیرمو میمالید و باز برگشت کیرمو لیسیدو باز شروع کرد به ساک زدن و با دست چپش تخمامو میمالید و با دست راستش مو های سینمو میکند و چنگ به سینم میزد و کیر ناله میکرد . کیرم سنگ شده بود و تخمام به درد افتاده بود . مو هاشو کشیدم و از کیر باالاخره جداش کردم و پرتش کردم رو تشک و وحشیانه لنگاشو باز کردم و کیرمو گذاشتم تو کسشو پاهامو از زمین کندم و با دو دستم هم سر و سینمو فشار دادم بالا تا تمام وزن و زورم بیوفته تو کمرمو رو کیرم تا با تمام قدرت این کسو جر بدم .دیوونه شد و لنگاشو دور کمرم گره زد و هم دستم شد واسه پاره کردنش . می کوبیدم با تمام توان که گره پاهاش باز شد و تسلیم شد از جنون من چنان می کوبیدم تو کوسش که دندوناش به هم میخورد و جررق جوروق پلاژ حصیری هم دراومده بود و انگار داشتم هردوشونو جر میدادم . به اوج رسیدم و شیره تموم بدنم یکجا خالی شد تو کسش و تازه به چشمای حشریش نگاه کردم که بهت زده بهم نگاه میکرد و تازه درد ناخنهای بلندشو تو گوشت پشت بازوهام حس کردم . و از نوک دماغم قطره ای عرق افتاد رو لب رباب و تازه دیدم صورت ربابو دونه های عرق پو شونده و بیحال افتادم روش . می خواستم همونجوری تا صبح روش بخوابم ولی گرمای بدنامون و شرجی بودن هوا وادارم کرد برم بیرون و رفتم تو اب دریا زیر مهتاب تا جایی که اب از سرم گذشت و اون حرارت جنون رو از تنم گرفت . ادامه دارد….</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">170201</post-id>	</item>
		<item>
		<title>داستان ارسالی &#8211; سکس با دختر خاله خانم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:07:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ارسالی]]></category>
		<category><![CDATA[دختر خاله]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=170203</guid>

					<description><![CDATA[سلام من میان سالم افغانی هستم این داستان مال یک سال پیشه یک شب عروسی از اقوام بود بعد از تالار رفتم دم خونه عروس چند دقیقه ماندم خواستم بر گردم که یهو خواهر عروس به من گفت دای چطور از مرگ ما بیزار شدی گفتم البته بیزارم راهم برای کار دور شده نمیتونم زود [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام من میان سالم افغانی هستم این داستان مال یک سال پیشه یک شب عروسی از اقوام بود بعد از تالار رفتم دم خونه عروس چند دقیقه ماندم خواستم بر گردم که یهو خواهر عروس به من گفت دای چطور از مرگ ما بیزار شدی گفتم البته بیزارم راهم برای کار دور شده نمیتونم زود بیام خدمت شما که دختر خاله خانم ۱۶ سالش گفت اره دای خان شده تحویل نمیگیره که من سلام دادم امد جلو دستم دارز کردم اونم دست داد منم دستش فشردم نگاه کردم دیدم خندید ورفتم فرداساعت ۱۱بود که دیدم برام اس امد سلام منم گفتم سلام شما مستعار میزارم گفت زهرا هستم گفتم بزنگم گفت چند دقیقه صبر کن دید بعد از چند دقیقه تک زد زنگ زدم صحبت احوال پرسی گفتم چیه گریفته ای گفت خسته ام خلاصه تا پنج دقیقه صحبت تمام کردم پیام دادم گفتم یگ چیزی بپرسم خدای جواب میدی گفت اره گفتم قسم بخور قسم خورد گفتم چی شد که با من در تماس شدی گفت بگم گفتم اره ازاد باش گفت به هیچ کس اطمینان ندارم جز شما اخه خانواده اش خیلی سخت گیر هستن گفتم یگ بر نامه ریزی کن بیاید خونه ما گفت اتفاقا خیلی وقته میخواهم بیایم گفت باشه خلاصه خیلی پیام دادم تا پنج شنبه دیدم همه شون ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ بعد امدن زن داداش هاش مادرش‌‌ پدرش بعد از شام وووموقع خواب شد که دوتا خواب دادم به برادراش ومن خانم دخترم اشپز خانه خوابیدم اون مادرش پدرش تو حال چند دقیقه بود گرمم شد جام برداشتم رفتم پشت بام دوباره امدم ملافله بردم دیدم بیداره رفتم پشت بام پیام دادم که بیا نوشت نمیشه مامانم بیداره منم یک قرص انداختم نیم ساعت بود پیام دادم دیدم گفت در صدا میده باز کنم گفتم میام در باز میکنم گفت باشه امدم در باز گداشتم رفتم زیر ملافه چشمم بدر خر پشته بود که دیدم پ داد دختر خاله بیداره گفتم نه خسته شده خواب بود بیا نترس نوشت پیام نده چند دقیق میام مگر تا قطم میامد جلودر ب خرپشته واستاده بودم که دیدم از در امد بیرون به بالا نگاه کرد گفتم بیا نترس امد رفتم زود زیر ملافه بدون مقدمه شروع کردم به لب گریفتن چه حال میداد من فورا شروع کردم دست کشی خیلی سری رفتم سراغ کونش دست میکشیدم میکشیدم به سمت خودم من فورا لخت شدم گفتم لخت شو که نشد گفت حالا نه به کسش دست زدم دیدم پر اب شده گفتم وقتشه گفتم حال میده گفت خیلی سینهاش در اوردم یک کم خوردم گفتم برگرد گفت باشه برگشت چراغ گوشی انداختم وای چه کون خدا این امشب مال منه یک کم از گردنش خوردم خودم چسپندم گفتم پاها تو جمع کن جم کرد یک کم با تف خیس کردم دم سوراخ میزان کردم که دستش گریفه به من گفت درد داره گفتم چند بار دادی قسم خورد ندادم گفتم از کجا میفهمی گفت هم کلاسیهام میگه گفتم اونها ترسو بودن نه افغانی نترس ویل کرد با یک فشار یک کم رفت تو که گریه اش در امد فقط میگفت اخ مردم گفتم طاقت بیار گفت تو به خدا یواش گفتم خودت فشار بده دیدم یدواش داره میده عقب که با یک فشار تا ته دادم تو فقط گفت مردم گفتم ساکت خبر میشن بیچازه طاقط اورد شروع کردم تلمبه زدن چنند دیدم میگه از جلو بکن‌گفتم مگر دختر نیست گفت هستم طاقت ندارم دارم دیونه میشم تو بخدا از جلو بکن در اوردم بعل بغل شدم یک یکم به کوسش مالوندم و بالا پاین کردم ابش امد ارام شد من یکم لا ی کسش مالوندم که دیدم داره ابم میاد گفتم برگرد بر گشت محکم کردم تو کونش یکی دوبار در اوردم کردم ابم امد ریختم تو کونش او ن رفت پیش مادرش من خوابیدم صبح سر صبحانه بودم گفتم دیشب خوش گدشت گفت اره این موصوع یک هفته گدشت اس داد یک جا بگم میایی گفتم کجا گفت بیا چهار دانگه خونه خواهرم گفتم میشه گفت اره شوهر خوارم سر کار میره گفتم ساعت ۱۲ تا ۲ گفت خوبه گفتم خواهرت چی گفت تو بیا کارد نباشه وقت رفتم دیدم او چفت خواهران یک ارایش کردن که دیونه میکنند ادم من هم یک قرص ویگرا خوردم هم اسپری زدم گفتم خوب شما دو تا بودم میگفتم منم دوتای میا مدم شروع کردن بزدن من خلاصه گریفتمش زهرا شروع کردم به بوس کردن احوال پرسی تا ویلش کردم خواهرش مثال ندا امد دست داد تیپ ش دیدم طاقت نیاوردم بوسیدمش شروع کردم لب گریفتم ازش یواش گفت ابجی راست میگفته که پیر مرد حشری هستی شربت اوردن خوردم گفتم من وقت ندارم برم سراغ اصل مطلب زهرا گفت من یا اون گفتم هر دو گفت نه گفتم اره گفتم تو بیا جلو امد تو گوشش گفتم من با تو ور میرم تو خواهر تو لخت کن کارد نباشهتازه داشتم داغ میشدم که تلفنش زنگ زد شهوهر خوهرش گفت شام مهمان دارم گفن من برم خواه برنج خیس کنم نیمه لخت رفت اشپز خانه من ابیش لخت کردم رفتم سری اصل مطلب شروع کردم تلمبه زدن چند تا تلمبه زدم گفتم بر گرد گفت ن ابجی گفت خیلی درد داشت گفتم خالی بسته برگشت با یک فشار تا ته رفت تو جیعزد که خواهرش گفت کونی گفتم درد داره گفتم بیا کمک امد بر گشتندم جلو تند تند چند تا تلبمه زدم ابش امد ویلش کردم‌زهرا خوبودم با یک فشار رفت تو گریه میکرد ابجش می گفت اخ جون بعد ازچند دقیقه جفتمون تمام شدم من رفتم تا حال باهم هر موقع میاد خونه خواهزش منم میرم سه نفری با هم انواع اقسام شما هم موفق باشید</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">170203</post-id>	</item>
		<item>
		<title>داستان ارسالی &#8211; من و ندا جونم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%86%d8%af%d8%a7-%d8%ac%d9%88%d9%86%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%86%d8%af%d8%a7-%d8%ac%d9%88%d9%86%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:07:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ارسالی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=170205</guid>

					<description><![CDATA[سلام اسمم علی سال 83 سر ساختمان طبقه 4 مشغول به کار بودم چتر روزی بود یه دختر ناز 16 ساله روبروی ساختمان دلبری میکرد من اون موقع 23 سال سنم بود با ادا و اطوار بالاخره خوش رو زدم با ذغال شماره موبایل رو دیوار نوشتم بعد یک روز زنگ زد طرح رفاقت ریختم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام اسمم علی سال 83 سر ساختمان طبقه 4 مشغول به کار بودم چتر روزی بود یه دختر ناز 16 ساله روبروی ساختمان دلبری میکرد من اون موقع 23 سال سنم بود با ادا و اطوار بالاخره خوش رو زدم با ذغال شماره موبایل رو دیوار نوشتم بعد یک روز زنگ زد طرح رفاقت ریختم گفت بیرون نمیام فقط میتونی خونه ما بیای قرار شد هر وقت تنها شد بهم بگه اوایل صحبت های معمولی بعد فاز ازدواج گرفت گفتم ندا جون عیدت کردم چی بهم میدی گفت هر چی بخوای هر شب تا صبح باهاش حرف میزدم تا یه شب بد جور شق درد گرفته بودم مشغول صحبت بودم گفتم چی تنت هست گفت خیلی بی ادبی یه سرت تابستان بود گفتم چه رنگیه گفت یاسی گفتم در بیارش گفت چرا گفتم کیرم شق شده میخوام حال کنم پشت تلفن ارضا کردم اما اون نتونست گفت فردا خانواده من نیستند ساعت 11بیا دل تو دلم نبود رفتم با ترس و لرز واحد هفت در رو بازکرد در واحد رو هم باز گذاشت رفتم تو پشت سرم در رو بست دست داد بغلش کردم خیلی ناز بود چشمای سیاه ورزشکار موهای روشن ،یه تاپ تنش بود با دامن کوتاه سرخ رنگ، ندا جون کسی نیاد:نترس دیوونه راحت باش لباس تو در بیار، لخت کردم خودمو فقط با یه سرت برام شربت آورد خوردیم گفت دیشب چرا دیوونه شده بودی دستم رو لبش گذاشتم گفتم:تو که ارضا شدی خوابیدی من تا صبح شق درد داشتم ،گفت : بمیرم الان چکار کنم،گفتم منو مسخره گزیدگان:علی جون میترسم من تا الان یه پسر بهم دست نزده من دخترم،گفتم فقط در حد خوردن ، بعد کلی تلاش راضی شد امان ندادم شروع کردم زیر گلوش رو خوردن پوستشو خوردم داشت بیهوش میشد باشو اینقدر خوردم که روانی کردم تاپ و سوتین کندم سینه های نازی داشت دیوانه وار خوردم دستم تو سرشت بود کسمو میخوابیدم دستش و گذاشتم رو کیرم اول ناز کرد بعد دیدم تند تند کیرمو میماله نفس به شماره افتاد دامن و شستشو در آوردم چه کس و گونی سفید برف ، داخل کسش صورتی بود پاهاشو بالا دادم گفت دیوونه : چکار میکنی گفتم ،:میخوام کس تو بخورم گفت :نه بیهوش میشم رحم نکردم شروع کردم به خوردن چوچولش جیغ میزد موهاشو میکشید یونسکو کردم تو کسش چرخاندم چند دفع خوردم یه تکون خورد سروم از رو کسش کند ارضا شد برش گرداندم کس و کونشو با هم لیسیدم کوشن فوق العاده سکسی و تنگی داشت روانی شد ولش کردم منو خابوند شروع کرد لب گیری کیرم تو دستش زیر گردنم خورد سینه هام تلفن سران و در آورد کیرم زد بیرون یه لحظه هراسان ولم کرد گفت :این چیه دلت میاد اینو به من فرو کنی 23 سانت کیر دارم گفتم نترس شروع کرد خوردن اول بد بود دندان میزد بعد دیوانه وار خورد خوابوندمش لب تخت برعکس نهادم تو دهنش خورد پاشد التماس میکرد : علی جون منو بکن گفتم : بهت قول دادم گفت : منو بکن دیوانه دارم میگیرم اومدم از کون بزارم نداشت گفت از جلو من قبول نکردم کیرمو گذاشتم درش برعکش کردم سوراخ کونشو خوردم سر کیرم به زور رفت دیدم داره در می ره زیر شکم رو گرفتم به زور همه کیرمو یه ضرب جا کردم جیغ بدی کشید سه چهار تا تلمبه زدم دیدم صداش نمیاد بیهوش شده بود رسیدم به خودم رفتم آب آوردم به زور هوشش آوردم بغلم کرد گفتم دیوونه ریدم گفت خیلی درد داره گفتم دیگه تموم شد باز شد خودش قنبل کرد کردم توش اول یواش بعد دیدم جیغ میزنه تند کن شلاقی کرد مش برگشت کیرمو خورد بعد منو خواباند با جون نشت رو کیرم شروع کرد به بالا پایین پریدن دیوانه وار خودش رو بالا پایین میکرد گفت آبت نیامد گفتم نه گفت کجا دوست داری بریزی گفتم ته سوراخ گلوت بلند شدم ایستاده دستخوش رو گونه هام گذاشت پاهاشو به پهلوان قلاب کرد تو هوا تلمبه میزدم دیوونه پارازیت شد خواباندن کیرمو رو کسش کشیدم گفت بزار واسه فردا برش گرداندم کردم ته کونش بشدت گاییدم نفس نمی زد آبم داشت میومد بلند شدم کیرمو گذاشتم تو دهنش خورد خورد گفتم داره آبم میاد یه نیشخند زد اجازه نداد کیرمو در بیارم تا آخرین قطره اینو ته گلوش ریختم کیرمو بوسید بلندش کردم رو تخت ولو شدیم دیوانه همدیگه بودم یه هفته بعد پردشو زدم تا چهار سال با هم بودیم یادش بخیر شب عروسیش راننده ماشین عروس بودم داماد صمیمی ترین دوستم بود بردمش تو خونه خودم واسه بار آخر مردمش هر جا هست زنده باشه</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%86%d8%af%d8%a7-%d8%ac%d9%88%d9%86%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">170205</post-id>	</item>
		<item>
		<title>داستان ارسالی &#8211; دختر خاله توپول</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%aa%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%aa%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:07:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ارسالی]]></category>
		<category><![CDATA[دختر خاله]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=170209</guid>

					<description><![CDATA[سلام من آرش هستم یه روز که خالم اینا اومدن خونمون من رسیدم دیدم دختر خالم زیر راه پله داره با دادش کوچیکت قایم موشک بازی میکنه منم از فرصت استفاده کردم گفتم منم هستم رفتم پیشش خودم و چسبوندم بهش به آرومی گفتم هییسسسس بعد دستم و بوردم دور کمرش و بوسیدمش هیچی نگفت [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام من آرش هستم یه روز که خالم اینا اومدن خونمون من رسیدم دیدم دختر خالم زیر راه پله داره با دادش کوچیکت قایم موشک بازی میکنه منم از فرصت استفاده کردم گفتم منم هستم رفتم پیشش خودم و چسبوندم بهش به آرومی گفتم هییسسسس بعد دستم و بوردم دور کمرش و بوسیدمش هیچی نگفت این و بگم من ۱۸ سالم بود اون کلاس سوم ابتدایی بود بعد بهش گفتم بریم تو راه پله های پشت بوم اونمدقبول کرد یواشکی رفتیم بالا ایستاده چسبوندم خودم و بهش از پشت کمی مالوندمش هیچی نمیگفت نفسش تند تند میزد دستم و کردم تو شلوارش کمی کسش و مالوندم بعد یه دفعه کشیدم پایین شلوارو شورتشو یهو گفت نکن الان خمید میاد گفتم نترس زود تموم میشه شلوار خودمم کشیدم پایین کیرم و گذاشتم لای کونش انقدر نرم و داغ بود سی ثانیه نشد آبم اومد تا خواست بیاد جدا شدم ازش بادستم شروع کردم زدن اون یکی دستمم رو کونش بود تا آبم اومد همزمان انگشتم و کردم تو سوراخ کونش یه آخ گفت و ریختم زمین آبم و اونم شلوارشو کشید بالا بد بدو رفت پایین منم موندم بع از ده دقیقه یواشکی زدم بیرو از خونه بعد از نیم ساعت زنگ خونه را زدم و اومدم تو کسی هم نفهمید خیلی سکس خوبی بود بارها این کار و کردیم تا بعد از مدتی یواش یواش فراموش شد و دیگه نمیومد نزدیکم ممنون که خواندید</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%aa%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">170209</post-id>	</item>
		<item>
		<title>داستان ارسالی &#8211; من و مامان قسمت دوم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:07:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ارسالی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مامان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=170211</guid>

					<description><![CDATA[این داستان واقعی نیست!!! چنان لبریز از هیجان و لذت بودم و قلبم بشدت میزد ترسیدم مامان نازنیم متوجه بیدار بودنم و حال خرابم بشه ٬ ازونجا که مطمان بودم لحظات هیجانی تری در پیش دارم سعی کردم چشمام رو ببندم و ارامش خودم رو حفظ کنم در حالی که چشمام بسته بود متوجه حرکت [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>این داستان واقعی نیست!!! چنان لبریز از هیجان و لذت بودم و قلبم بشدت میزد ترسیدم مامان نازنیم متوجه بیدار بودنم و حال خرابم بشه ٬ ازونجا که مطمان بودم لحظات هیجانی تری در پیش دارم سعی کردم چشمام رو ببندم و ارامش خودم رو حفظ کنم در حالی که چشمام بسته بود متوجه حرکت پاهای سکسی مامان شدم حدس زدم که باید بسمت پله های طبقه بالا بره زیر چشمی نگاه کردم و دیدم مامام داره از پله ها بالا میره و من ی بار دیگه تونستم رو چند پله ی اول در روشنایی کامل لامپ راه پله ساق و رون های شهوت انگیز مامان رو ببینم بعد چند ثانیه چراغ راه پله خاموش شد و در پیش صدای بسته شدن در اتاق طبقه ی بالا که حکایت ازین داشت مامان سعی کرده تا اونجا که ممکنه در و اروم ببنده تا بچه ها از خواب بیدار نشن غافل ازینکه فرهادش خواب که سهله چند وقتیه که ارام و قرار نداره !! بعد رفتن مامان خیلی اروم و بیصدا بلند شدم به سمت یخچال رفتم و یه لیوان اب خنک نوشیدم تا کمی از زیر بار استرس و فشاری که تحمل میکردم و بیام بیرون و فقط و فقط غرق لذت و هیجان کشف شگفت انگیز بلوغ و شهوت باشم ٬ با احتیاط ممکن و پاورچین پله های سنگی و سیاه رو با گام های لرزان از ترس و مشتاق از هیجان یکی یکی بالا میرفتم پشت در که رسیدم به ارومی روی زانوی چپ نشستم و از فاصله ی ۳۰ _۴۰ سانتی روی سوراخ دستگیر. متمرکز شدم نور داخل اطاق مثل روشنایی خورشید به فضا و اشیا داخل اطاق جان بخشیده بود اما من هنو در خط دیدمحدودی که داشتم نه اثری از بابا میدیدم و نه اندام برهنه ی مامان که قطعا الان باید چادر رو کنار انداخته باشه و نهایت پوشش شرتو سوتین باشه ی لحظه صدای خنده ی ملیح و عشوه گرانه ی مامان در گوشم طنین انداز شد و خون در رگهام فوران کردتمام وجودم به لرزه افتاد همین باعث شد که دیگه به ترس از لو رفتن فک نکنم و با جسارت تما م در کمترین فاصله با در قرار گرفتم فقط صدای نفس های شهوتناک مامان بود و اه و ناله های پر از عشوه و نازش و قلب و روح کوچک و تنهای من که داشت با لذت وصف ناپذیر مادر پا به دنیای ناشناخته و عجیب شهؤت میگذاشت من هنو چیزی نمیدیدم ظاهرا هردو ارضا شده بودن و مامان داشت بابا رو توصیه میکرد که تنبلی رو بزاره کنار و همین الان دوش بگیره ی لحظه دست راست مامان در قاب تصویر من که تا الان خالی بود نمایان شد ومن متوجه شدم که مامان بابا درسمت چپ خط دید من و در حالی که سرشون به من نزدیک بوده قرار داشتن مامان بلند شد و نشست و در حالی که پشتش به من بود وحالا من داشتم برا اولین بار و با حس شهوت تن برهنه و سفید و کون گنده ی مامانمو میدیدم حالا دیگه اون قاب خالی پر شده بود از اندام سکسی مامان و من میتونستم تنش رو برهنه ببینم چقدر زیبا چه لطافتی چه ظرافتی !!! مامان موهاشو جمع کرد پش سرش و با کش موهاشو بست بعد خم شد به طرف جلو و در حالت چاردست و پا قرار گرفت و سوتینشو برداشت و تنش کرد همون حالت هرچند کوتاه چنان جذاب و شهوت انگیز شد که من برا سومین بار اونشب ازم منی خارج شد با اینکه احساس شرم بهم دس داد اما خیلی دوس داشتم کس مامانم رو ببینم ولی با ارضا شدنم و غلبه حس شرم ترس هم دوباره بر وجودم حاکم شد و تصمیم گرفتم که سریع برگرد م با خودم فک کردم خیلی باید مراقب باشم نبای کاری کنم که این لذت و شور و هیجان وصف ناشدنی رو مفت از دست بدم !!! ادامه دارد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">170211</post-id>	</item>
		<item>
		<title>داستان ارسالی &#8211; من و مامان قسمت اول</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:07:11 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ارسالی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مامان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=170213</guid>

					<description><![CDATA[این داستان واقعی نیست !!! مادرم زن فوق العاده زیبا و خوش اندام بود با توجه به فرهنگ سنتی و مذهبی که داشت تو خونه پوشیده بود و شاید همین حجاب و پوشش که من از بچگئ شاهدش بودم باعث شده بود که گاهی که بطور اتفاقی پاهای برهنه و خوش و تراش و سفیدش [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>این داستان واقعی نیست !!! مادرم زن فوق العاده زیبا و خوش اندام بود با توجه به فرهنگ سنتی و مذهبی که داشت تو خونه پوشیده بود و شاید همین حجاب و پوشش که من از بچگئ شاهدش بودم باعث شده بود که گاهی که بطور اتفاقی پاهای برهنه و خوش و تراش و سفیدش رو میدیدم نفسم به شماره بیوفته و قبلم تند تند بزنه اوایل که این حال بهم دست میداد خیلی خودم رو سرزنش میکردم گمان میکردم شیطون رفته تو جلدم و حتی از خودم وحشت داشتم اصلا برام قابل هضم نبود با خودم فک میکردم اگه کسی متوجه بشه حتما منو میکشن اولین بار که مادرم رو بطور کامل لخت دیدم حدود ده سالم بود حالا دیگه علی رغم عذاب وجدانی که داشتم برام لذت بخش هم شده بود قبلا هیچ اراده ای نداشتم و بطور اتفاقی اونهم به ندرت پیش میومد اما حالا تصمیم گرفته بودم هر طور شده تمام بدنش رو لخت لخت ببینم اونم فقط در یک حالت ممکن بود که ریسک بزرگی بود !!! خونه ی ما ی زیربنای ۸۰ متری در دو طبقه بود طبقه ی پایین اشپزخونه و حمام بود و ی حال و طبقه بالا ی اتاق پذیرایی بزرگ که با ی در چارلت به دو قسمت میشد که معمولا مامان بابا بالا میخوابیدن خلاصه اینکه وسوسه شدم شب وقتی خواهر و برادرم خوابن برم و از سوراخ دسگیره در تن مامان رو ببینم دو شب خیلی با احتیاط و اروم از پله ها رفتم بالا اما چراغ خاموش بود و مامان داشت صحبت میکرد اما شب سوم در حالیکه انتظار خوآبیدن خواهر وبرادرم رو میکشیدم خوابم برده بود اما با صدای برخورد لیوان یا ظرف داخل اشپزخانه بیدار شدم خیلی اروم از کنج پتو و زیرچشمی به سمت اشپزخونه چشم دوختم ٬ درب یخچال باز شد و ساق پاهای سکسی و سفید مامان دزیر نور ملایم و زرد رنگ لامپ یخچال قلبم رو به تپش انداخت و نفس هام به لرزش افتاده بود باورم نمیشد هرچه نگاهم به سمت بالا میرفت فقط برهنگی بود !!! مامان فقط شرت تنش بود یک شرت مشکی البته من بالاتر رو نتونستم به خاطر زاویه ی دیدی که داشتم و ترس از لو رفتم ببئنم اما همان اندازه&#x200d; هم کافی بود تا برای اولین بار وجود منی رو در خودم کشف کنم اینقدر لذت بخش بود که دیگه به خودم اجازه ی سرزنش و شرمساری ندادم درب یخچال خیلی زود بسته شد و من هنوز از اون لذت و زیبایی و کشف و شهود سیراب نشده بودم دوس داشتم برم زیر اون پاه&#x200d;ا بیوفتم و التماسشون کنم که اجازه بدن تنگ در اغوش بگیرمشون ببوسمشون ٬ مامان رفت سمت خواهرم که روشو بپوشونه وقتی خم شد صدای النگوهای دستش به همراه بازوهای پر و سفیدش و چادری که دور خودش گرفته بود که حجاب اندام لختش باشه حکایت از تن داغ و سوز و شرار شهوت داشت که من رو مجاب کرد به تماشای این قیامت قامت زیبا در بستر اتش و شهوت بشنم و بسوزم در این لذت افیونی !!! ادامه دارد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">170213</post-id>	</item>
		<item>
		<title>داستان ارسالی &#8211; وقتی بابا و مامانم رفتن پیاده روی اربعین</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:07:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ارسالی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=170215</guid>

					<description><![CDATA[سلام مریم هستم 21 سالمه قدم 165 وزنم 55 این خاطره ی زدن پردم توسط رضا نامزدمه که 22 سالشه قدش 175 و وزنش 70 یه هفته قبل اربعین همین امسال بود که مادر و پدرم رفتن برای پیاده روی اربعین که من مجبور شدم تنها بمونم خونه که زنک زدم نامزدم رضا بیاد پیشم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام مریم هستم 21 سالمه قدم 165 وزنم 55 این خاطره ی زدن پردم توسط رضا نامزدمه که 22 سالشه قدش 175 و وزنش 70 یه هفته قبل اربعین همین امسال بود که مادر و پدرم رفتن برای پیاده روی اربعین که من مجبور شدم تنها بمونم خونه که زنک زدم نامزدم رضا بیاد پیشم که تنها نباشم رضا شب بعد از کارش اومد خونمون منم شام درست کرده بودم وقتی رسید در رو براش باز کردم اومد داخل و بغلم کرد و منم بوسش کردم و براش یه چایی اوردم بعد شامو اماده کردم و باهم خوردیم و بعد دیدن یه فیلم رفتیم رو تخت بابام اینا تا باهم بخوابیم محکم تو بغلش بودم که لبامو بوس کرد و تو گوشم گفت خانومم نمیخواد به اقاش یه حالی بده منم یکم براش ناز کردم که دستشو برد زیر شورتم و شروع کرد کسم رو مالید انقدر مالید تا ارضا شدم وقتی ارضا شدم دستمو رسوندم به کیر رضا که دیدم سفت سفت شده لبای رضا رو بوس کردم و تو گوشش گفتم حالا نوبت منه ولی مراقب کون خانومت باشاااا یه چشم گفت و لبامو بوس کرد و منم برگشتم و به پهلو و پشتمو کردم بهش شورتمو تا زیر کونم کشید پایین اب دهنشو ریخت رو دستشو مالید لای کونم کیر خودشم خیس کرد با اب دهنش و گذاشت لای کونم اروم فشار داد تو که دردم گرفت و ناله کردم اخخخخ رضا ایییی اروم اروم رضا هفته ای یه بار حداقل از کون منو میکرد ولی بازم درد داشتم دستشو گذاشت رو سینم و از رو سوتین شروع کرد مالیدن سینه هام یکم که دردم کم شد که تا ته فرو کرد تو و شروع کرد تند تند تلمبه زدن که تو چن دقیقه ابش اومد کونم داغ داغ شد همه ی ابشو خالی کرد توو کونم و اروم کیرشو کشید بیرون شورتمو کشید بالا برم گردوند طرف خودش و محکم بغلم کرد و دستشو از پشت برد زیر شورتم و انگشتشو رسوند به سوراخ کونم که حالا هم خیس بود هم یه کم باز شروع کرد اروم مالیدن و قربون صدقم رفتن که بغلم هم خوابمون برد تا بابا و مامانم برگردن هر شب رضا کونمو میکرد و کلی بهمون خوش میگذشت پایان</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">170215</post-id>	</item>
		<item>
		<title>داستان ارسالی &#8211; معصومیت کذب</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%d8%b9%d8%b5%d9%88%d9%85%db%8c%d8%aa-%da%a9%d8%b0%d8%a8/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%d8%b9%d8%b5%d9%88%d9%85%db%8c%d8%aa-%da%a9%d8%b0%d8%a8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:07:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ارسالی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=170195</guid>

					<description><![CDATA[تا بود و نبود داستان های سکس رو میخوندم وبعضی وقت ها فیلم نگاه میکردم هیچوقت دوست نداشتم داستان سکس بنویسم . بدم می آمد همین حالا بگم این داستان داستان سکس نیست ی نوع درد دل و نوشتن تجربه هست این رو گفتم که بعد از خوندن به هدفتون که خوندن داستان سکس هست [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>تا بود و نبود داستان های سکس رو میخوندم وبعضی وقت ها فیلم نگاه میکردم هیچوقت دوست نداشتم داستان سکس بنویسم . بدم می آمد همین حالا بگم این داستان داستان سکس نیست ی نوع درد دل و نوشتن تجربه هست این رو گفتم که بعد از خوندن به هدفتون که خوندن داستان سکس هست نرسید و اعصابهابریزه به هم و خواننده فحش بده من ۴۰ سالمه با شغل مهندسی عمران تو دوران جوانی و دانشجویی به شدت مذهبی بودم . از اون هایی که نماز شب بخونن و قرآن ختم کنن. تا زمان خواستگاریم دستم به هیچ دختری نخورده بود و همیشه بهش افتخار میکردم حالا ۱۰ ۱۲ سال از زندگی مشترکم میگیره ی دختر هم دارم ولی همیشه احساس میکردم دختر ها یا زن های دیگه با مال خودم فرق دارن ی سری دوست هم داشتم و دارم که اهل دوس دختر گرفتن و … هستند وسوسه های او نها هم خیلی به این موضوع دامن زد و باعث شد که بدم تو خط زید بازی و … سرتان رو را درد نیارم دقیقا پارسال همین موقع ها بود که ی خانم روستایی فقیر مطلق با دختر ۲۰ سالش اومدند تو دفترم ی خاسته مهندسی ازم داشتند که قرار شد کمکشان کنم گفتم شماره بدید که زنگ بزنم فقط دخترش موبایل داشت بهش گفتم ی پیام خالی بده تا شمارت داشته باشم گفت شارژ ندارم شکه شدم گفتم خدایا یعنی فقر تا این حد؟ رفتم براش شارژ خریدم و بهش دادم تا خاست شارژ وارد کنه و بهم اس بده مادرش گفت مهندس دخترم دوست داره بده دانشگاه گفتم خوب چرا نمیزاری بره گفت پولش رو ندارم یواشکی به دخترش که ی قیافه خیلی خیلی معصوم داشت گفتم شب بهم پیام بده. با پیام دادن ها رابطه شروع شد بهش گفتم با کسی دوست هم هستی گفت نه گفتم خواستگار چی گفت نه بهش پیشنهاد دادم بیا با هم دوست باشیم منم هزینه دانشگاه رو میدم با کلی ناز و ادا و قر و فر قبول کرد . از همون موقع برای نوع رابطمون با هم مشکل داشتیم بهش گفتم من چه از جلو چه از عقب کاری بهت ندارم پرده ات هم برا خودت ولی بیا تو بغلم سینه هات بخورم و خلاصه در حد مالیدن اون هم قبول کرد ولی دیدم راحت بهم میگه من شرتم در نمیارم همیشه فکر میکردم اون معصومه پاکه چون سنش کمه و فرصت نداشته بعلاوه قیافه معصوم. از اولش دوتا شرط براش گزاشتم یکی این که از لحاظ جنسی بهم برسه در همون جدی که گفتم یکی هم گفتم فقط با من باشی بهش گفتم فقط تک پر باشی و باشم اون هم قبول کرد همیشه هم بهش می گفتم اگه پای کسی دیگه ای بیاد وسط من نیستم و اون هم میگفت باشه.ی دوست داشتم وکیل بودباهاش کات کردم همیشه میگفت هرچی ادا و اصوله هرچی مسخره بازیه تو قشر پایین جامعه هست ولی من به حرفش گوش نکردم . خلاصه من باهاش رفیق شدم دانشگاه ثبت نامش کردم لباس براش خریدم شهریه دانشگاه ش دادم پول تو جیبی میدادم و دادم عینک آفتابی براش خریدم کفش و لباس زیر خلاصه هرچی بگی. ولی همیشه سر شرت در اوردنش دعواها کردیم تا اینه بالاخره قبول کرد ترم دانشگاه شروع شد و اومد دانشگاه چند بار باهاش هماهنگ کردم بریم خونه خالی و با هم حال کنیم ولی چون نخاستم با احساساتش بازی بشه خودم می گفتم بعد یادمه ی روز جمعه قرار گزاشتم م بریم خونه خالی رفتم سواریش کردم که بریم دیدم خماره گفتم چته گفت دیشب تا دیر وقت بیدار بودم گفتم این نامردیه که شرایطش نداشته باشی و من بخام ببرمت حال کنیم نبردم و بی خیال شدم . خلاصه اینکه این رابطه ادمه داشت تا این که ی روز سوار ش کردم دیدم ی نفر داره تعقیبمون میکنه بهش گفتم یکی داره تعقیبم میکنه زدم کنار که بده دیدم نرفت دیدم داره به یکی پیام میده گفتم کیه گفت وااااایییییی یکی از اشناهامونه پیام داده کجایی دیدم سرخ شد. زرد شد گفتم کیه گفت پشت سرمون خلاصه دیدم داره با اونی که داره تعقیبمون میکنه چث میکنه رسوندمش خوابگاه دیدم اونی که تعقیبمون میکرد دلم نمی کنه ازم خاست بزنم کنار زدم کنار گفت تو کی هستی که این الهام ما رو سوار کردی با الهام هماهنگ کرده بودم که بگو فلانی هستم و اقوامشان هستم و …. خلاصه پیچوندم و اون رفت الهام رو چند بار مالیده بودمش تو این مدت پستوناش رو خوردم رونشن رو مالیدم روش هم افتادم و کارهای دیگه یادمه ی بار گردنش میخوردم که نفس نفسش رفته بود بالا حالا بعد از این مدت دو تا چیز برا ثابت شد یکی اینکه واقعا به حرف دوستم رسیدم که میگفت قر و فر تو قشر پایین جامعه هست اون هم کلی تجربه داشت که این حرف رو میزد به خاطر پرونده های طلاقی که بهش میخورد. دوم این که فکر نکنید دختر ها معصوم هستند و پاک و هرچی نامردیه مال مردهاست و اونا پاکن سوم عذاب وجدان دارم چون اون به اعتبار کمک من رفت دانشگاه و من مجبورم ولش کنم چون با یکی دیگه بود و حالا هی از خودم میپرسم خدیا حالا اون تو این شهر غریب چطوری درس بخونه حساب کنید خونشون در حیاط نداره توالت خونشان به جای در پارچه زدن بهش به این خاطر عزاب وجدان دارم من اومدم باهاش باشم و کمکش کنم یکی رو نجات بدم ولی خودش نخاست ولی من عزاب میکشم اون نامردی کرد اون خیانت کرد ولی من عذاب میکشم ولی اون بهم میگه تو نامردی چون داری ولم میکنی همیشه بهش می گفتم معشوقه میخام تک پر هزار بار گوشیم رو چک کرد ولی من پاک بودم این ها رو نوشتم که گول قشر پایین جامعه نخورید که صداقت دارند بهش گفتم اصالت و نجابتی که تو قشر بالای جامعه هست تو پایین نیست و بهش هم اعتقاد دارم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%d8%b9%d8%b5%d9%88%d9%85%db%8c%d8%aa-%da%a9%d8%b0%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">170195</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.005 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-14 07:03:13 by W3 Total Cache
-->