<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>داشتید &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%af/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 14 Mar 2024 12:46:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>داشتید &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>دختر لاشی ۱۸ ساله اهل اروپا</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%84%d8%a7%d8%b4%db%8c-%db%b1%db%b8-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%be%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%84%d8%a7%d8%b4%db%8c-%db%b1%db%b8-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%be%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 17 Dec 2019 09:26:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بپوشید]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگرد]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهید]]></category>
		<category><![CDATA[خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[غافلگیر]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواید]]></category>
		<category><![CDATA[میزنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیاره]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/-Z9l71OIHIqQk5AclBDWAw/023/010/250/v2/1280x720.217.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="دختر لاشی ۱۸ ساله اهل اروپا" title="دختر لاشی ۱۸ ساله اهل اروپا" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>دوستم مهمان ما بود یه فیلم سکسی رفیق دارم که از اون بچه های ناز روزگار است هم خودش هم خانمش. این خاطره برمیگرد به شب مهمونی سکسی که خانه ما دعوت داشتن اون شب شاه کس خانم جاتون خالی مرغ و فسنجان درست کرده بود واقعا دست پخت عالی داره من کونی خانه پدریم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/-Z9l71OIHIqQk5AclBDWAw/023/010/250/v2/1280x720.217.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="دختر لاشی ۱۸ ساله اهل اروپا" title="دختر لاشی ۱۸ ساله اهل اروپا" decoding="async" /></p><h2>دوستم مهمان ما بود یه فیلم سکسی رفیق دارم که از اون بچه</h2>
<p>های ناز روزگار است هم خودش هم خانمش. این خاطره برمیگرد به شب مهمونی سکسی که خانه ما دعوت داشتن اون</p>
<h3>شب شاه کس خانم جاتون خالی مرغ و فسنجان درست کرده بود</h3>
<p>واقعا دست پخت عالی داره من کونی خانه پدریم زندگی میکنم و ان هفته پدرم همراه مادرم و بردار دانشجوم رفته</p>
<h4>بودن جنده شمال و خانه رو دست من داده بودن. شب</h4>
<p>که شد مهدی همراه خانمش آمدن پستون خانه ما وقتی که آمدن داخل خصلت مهدی این بود که هرجا مهمون باشه</p>
<h5>شیرینی و کوس یه چیز دیگر که اونم همه جا نمیاره</h5>
<p>جاهای خاص همراه خودش آورده بود بعد خانمش همراه خانم رفت تو اتاق تا مانتوش رو در بیاره آخه من و مهدی سکس داستان خیلی با هم</p>
<h6>نداریم خانمش به بعد از درآورد مانتو و ایران سکس روسری آمد</h6>
<p>بیرون مثل همیشه تیپ زده و ردیف کرده بود خودش رفت تو آشپزخانه پیش خانم بعد با هم آمدن بیرون یه سینی شربت خانم آورد بعد از تعارف کردن نشست کنار مینا خانم بعد با مهدی مشغول صحبت بودیم همش دنبال مسخره بازی و شوخ طب بازی آدم واقعا لارجیه خیلی باهاش حال می کنم. شروع کرد با چوک گفتن و کونده بازی وقتی یه جا هست آدم اصلا ناراحت نمیشه وقت می خنده بعد از چند دقیقه که گذشت مهدی سیگار وینستونش درآورد یکی یه دونه به همه تعارف کرد بعد هر چهار تا مشغول کشیدن سیگار شدیم بهش گفتم کلاست رفته بالا وینستون می کشی گفت آخه دیدم داریم میام خانه شما گفتم یه بسته سیگار بگیرم از اون جای که می دونستم تو هم وینستون می گشی گفتم بگیرم بعد گفت پدرت اینا نیستن گفتم نه همه رفتن شمال خانه امن امن خودمون هستیم و خودمان هر کار بخواهیم می کنیم بعد از چند ساعت زنها رفتن داخل آشپرخانه مشغول آمده کردن شام شدن من و مهدی هم رفتیم تو حیاط توی هوای آزاد یه نخ دیگه سیگار بکشیم لب استخر که نشسته بودیم مهدی گفت جریان رو به خانمت گفتی چیه شد ناراحت که نشد گفتم نه من که بهت گفتم خدا یه زن با منطق بهم داده مثل خانم خودت جنبه اش بالاست گفتم بعد شام میریم پایین تو جکوزی می خوریم خوب همون جا هم برنامه رو ردیف می کنیم بعد از چند دقیقه مینا خانم گفت بیاید داخل شام. شام نگو سفره هفت سین بگو چه سفره واقعا خانم انداخته بود سر سفره که نشسته بودیم مهدی دوباره کونده بازیش گل کرده بود همش از دستش خندیم بعد از شام خوردن رفتیم رو کاناپه ولو شده بودیم بعد مهدی گفت بریم پایین گفتم بریم به خانم ها گفتم ما میریم جکوزی دوست داشتید مایوهاتون بپوشید بیاید پایین بعد با مهدی رفتیم پایین جریان رو برداشت رفتیم پایین تو جکوزی که بودیم با مهدی درباره کار و زندگی صحبت می کردیم که یک دفعه خشک و مات و مبهوت دو تای موندیم دو تا پری از پله های زیر زمین آمدن پایین سحر زنم و مینا خانم دو تای مایو پوشیده با یه آرایش خلیجی که آخرش بود آمدن پیش ما گیر من که همون جا درجا گله کرده بعد دوتای وارد جکوزی شدن بعد مهدی گفت کی میره این همه راه و شما دو تا حوری کجا بودید تا حالا که ما ندیده بودیم خانم گفت چشم بسیرت می خواد که ما دوتا را ببینید مهدی گفت میشه ما با اینا چشمام ببینیم خانم بهش گفت یواش یواش عجله نکن بعد چهار تاری خندیدم سحر کنار من وایسوده بود خانم مشغول پرکردن لیوان های گلاس خوری بود آخه مهدی یه ویسکی ناز با خودش آورده بود چهارتایی مشغول خوردن شدیم اولش مهدی گفت میزنیم با سلامتی این دو تا حوری که امشب ما رو غافلگیر کردند بعد به سلامتی دو تا حوری خوردیم چه ویسکی اصلا اسکاتلند بود گیرایش بالا تو جکوزی که بودیم مهدی خیلی اذیت می گردد هر دفعه پاشو به جریان من میزد می گفت این چیه اینقدر راست شده مثل برج ایفل راست شده بهش گفتم خیلی دوست داری ببینی بیا بدم دستت مهدی هم که از اون کونده ها بود گفت تو حرفت اگه ندی منم بهش گفتم در میارم گفت تو حرف گفتم نترسی گفت نه تو در بیاره منم با کمال پروری در آوردم یه دفعه مهدی گفت این چیه گیر یا برج ایفل چه جوری سحر خانم زیر این طاقت میاره سحرم که دید مهدی اینجوری گفت میخواید برای شما رو هم ببینیم فکر کنم همچین فرقی با شوهر من نکنه مهدی هم که منتظر این کونده بازی ها بود هنوز حرف زن من تمام نشده بود درش آورد مال اون هم دسته کمی از مال من نداشت سحر بهش گفت دیگ به دیگ میکه روت سیاه مهدی گفت حالا که ما لباس و شورت رو درآوردیم شماهم نمی خواهید مایوهایتون در بیارید بعد دو تایشون مایوهاشون در آوردن چه سینه های داشت مینا خانم روی سینه های زنم از پشت بسته بود مهدی رو به زنم کرد و گفت نمی خواهی لیوان ها رو برامون پر کنی بعد لیوان رو سحر یکی یکی پرکرد یه جو سکسی داشت بر پا می شد سحر کنار مهدی نشسته بود مهدی بهش گفت این چیه اینجا سحر تا سرش کرد پایین مهدی یه دونه زده به دماغش از اونجا دیگه شوخی بالا گرفت و سحر سر مهدی و گرفت کرد تو آب ما هم از دست حرکت مهدی خندهمون گرفت بود مهدی یه دفعه زیر آب گیر من گرفت کشید گفتم اگه می خواهی بدم دستت جریان اذیتش می کنی بعد منم مینا خانم هول دادم تو آب مینا خانم گفت داشتیم بعد مهدی تو آب که بود پای سحر رو کشید گفت بیا تو آب حیف اون جا نشستی بیا اینجا بشین سحرم خودش پرت کرد رو مهدی دوباره مهدی رفت زیر آب که اومد بیرون نوک سینه سحر و گرفت گفت بکنم اینا رو سحر بهش گفت دلت میاد اینا رو بکنی باید اینا رو بخوری مهدی هم مشغول خوردن شد منم که با دستم داشتم زیر آب باسن مینا رو میمالوندم اومد نزدیک من و مشغول مالوندن گیرم شد دیگه چهارتای باهم راحت شده بودیم بعد من اومد آب جکوزی و مینا مشغول ساک زدن شدن از اون طرف هم مهدی داشت سینه های سحر رو می خورد بعد اونم نشسته لب جکوزی و سحر مشغول ساک زدن شدن مهدی یه نگاه به من کرد و یک چشمک زد گفتم تو چه کونده ای هستی مهدی بعد چهارتای از تو جکوزی آمدیم بیرون رفتیم طرف اتاق خواب بعد مشغول سکس شدیم چه سکسی اون شب تا خود صبح چند دفعه سکس کردیم بعدش چهارتای رفتیم حمام دوش گرفتیم دو صبح بود که رفتیم گله پاچه ای یه شکم سیر خوردیم و آمدیم خانه واقعا که چه شبی بود اون شب از این بعد هر موقع که مهمون همدیگر بودیم این برنامه ها ادامه داره الان حدود سه سال با مهدی رفت و آمد خانوادگی دارم ./</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%84%d8%a7%d8%b4%db%8c-%db%b1%db%b8-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%be%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/-Z9l71OIHIqQk5AclBDWAw/023/010/250/v2/1280x720.217.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177696</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان هنوز عاشق دادن هستش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 28 Nov 2019 06:56:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارم]]></category>
		<category><![CDATA[جووووووووون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلش]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دامنشو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دربیار]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[میترکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میموردم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[ناخداگاه]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناک]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[عمه خیلی خوشگل و ناز فیلم سکسی به نام لاله دارم اون واقعا خوشگل و سکسی هست.هر موقع که میومدن خونمون من اون رو نگاه میکردم و سکسی با خودم ور میرفتم عمه من 28 شاه کس سالشه و تا الان بچه دار نشده به خاطره شوهر چون اون مشکل نازایی داره کونی خلاصه داستان [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>عمه خیلی خوشگل و ناز فیلم سکسی به نام لاله دارم اون واقعا</h2>
<p>خوشگل و سکسی هست.هر موقع که میومدن خونمون من اون رو نگاه میکردم و سکسی با خودم ور میرفتم عمه من</p>
<h3>28 شاه کس سالشه و تا الان بچه دار نشده به خاطره</h3>
<p>شوهر چون اون مشکل نازایی داره کونی خلاصه داستان از اونجا شروع شد که من یک روز از دانشگاه امدم و</p>
<h4>مادرم جنده به من گفت زود برو یک دوش بگیر میخوام</h4>
<p>با عمه بریم شمال گفتم برای پستون چی گفت بابا میخواد یک ویلا بخره عمه هم میاد گفتم بدون شوهرش گفت</p>
<h5>اره مثل کوس خر خوشحال شدم گفتم اقا وحید دیگه وقتشه</h5>
<p>رفتم حموم یک دوش تپل گرفتم امدم بیرون دیدم عمه لاله هم امده روی مبل نشسته با یک تاپ صورتی و شلوارک سکس داستان رفتم جلو سلام</p>
<h6>کردم اونم سلام کرد گفت بیا جلو ببینم ایران سکس رفتم جلو</h6>
<p>یک بوس ابدار از لپم کرد منم کلی حال کردمو بغلش کردم یک گرمای خاصی داشت کلی حال کردم بعد بابا امد گفت اماده اید بریم که عمه گفت صبرکن مانتو بپوشم بریم مانتوی عمه تو اتاق من بود امد بر داشت و پوشید یک مانتوی سفید و کاملا تنگ. هیکل عمه خیلی توپ بود سینه های سفت با سایز 75 یک ذره شکم نداشت و یک کون ناز با رون های کاملا گوشتی مانتو رو پوشید رفتیم تو ماشین من سریع نشستم عقب عمه هم نشست عقب و مامان بابا هم جلو خلاصه راه افتادیم تو راه من خودمو زدم به خواب عمه دید من تو این حالتم گفت بیا بخواب رو پام سرمو گذاشتم روی اون رون های گوشتی واااااااااااای عجب حالی داشت داشتم میموردم دیدم اونم خوابش رفته دستمو اروم گذاشتم لای پاهاش گرمای خاصی داشت اروم دستمو بردم نزدیک کسش دیدیم هیچ حرکتی نکرد جراتم پیشتر شد دستم یک لحظه زدم به کسش دیدمیک تکون خورد و بیدار شد دید دست من لای پاهاش هست دستمو گرفت و از لای پاهاش در اورد. ریده بودم بخودم بعد صدا کرد گفت بلند شو بلند شدم گفتم ببخشید پاتون درد گرفت گفت نه داشتی یکم شیطونی میکردی گفتم بلند شو صورتم قرمز شده بود گفت نترس به کسی نمیگم خلاصه رسیدم رفتیم ویلا تحویل گرفتیم. شب گرفتیم خوابیدم همش تو فکر اون صحنه بودم تا اینکه صبح شد مامان بیدارم کرد گفت ما داریم لبه دریا میای گفتم نه گرفتم خوابیدم بلند شدم برم یک چیزی بخورم دیدم عمه روی کاناپه دراز کشیده با یک دامن کوتاه تا رو زانوهاش با یک تاپ دوبنده سبز داشتم میترکیدم کیرم به صورت وحشتناک بلند شده بود نمیتونستم چیکار کنم دیده عمه لاله بلند شد منو دید گفت بیدار شدی گفتم اره گفت وحید عمه کمرم گرفته میای یکم بمالی منم از خدا خواسته گفتم چشم روی شکمش خوابید منم شروع کرد کمر عمه رو بمالم کمکم دستمو بردم زیر تاپش دیدم چیزی نمیگه کیرم بد جوری بلند شده بود دستمو بردم بالا تر گفتم عمه یکم تاپتو بده بالاتر تا راحت تر بمالم این کارو کرد از گوشه سینه های خوشگلش زده بود بیرون داشتم میموردم نمیتونستم چیکار کنم تا اینکه یک لحظه امد دستشو جابجا کنه دستش خورد به کیرم ناخداگاه گفتم ای عمه گفت ببخشید خوب مقصر خودت هستی اینقدر بی جنبه هستی منم گفتم خوب دست خودم نیست.عمه گفت درش بیار بیچاره خفه شد تو اون شلوار نمیدونستم چیکار کنم عمه گفت نترس نگاه نمیکنم یکدفعه برگشت کیرمو گرفت گفت در بیاردیگه خشکم زده بود نمیدونستم چیکار کنم باورم نمیشد کیرمو از تو شورتم در اورد شرو ع کرد به ساک زدن عجب میخورد خدایی خیلی وارد بود کیرمو از تو دهنش در اورد شورع کردم ازش لب گرفتن عجب لبای داشت بعد از یکم لب خوردن رفتم سراغ سینه هاش عجب سینه های هرچقدر میخوردم سیر نمیشدم عمه هم شورع کرده بود به اه ناله کردن رفتم پایین تر دامنشو در اوردم دیدم یک شورت ابی پوشید انقدر کسش خیس شده بود که پیدا بود از روی شورت یکم خوردم یک بوی خاصی داشت صدای عمه کامل فضای خونه رو گرفته بود هی میگفت بخور عزیزم جووووووووون بخور لعنتی اه اه اه اه شورتشو در اوردم عجب کس داشت لبهای کسشو شورع کردم خوردن عمه داشت دیونه میشد گفت بکن تخمه سک بکن منم حالم حسابی خراب بود کیرم گذاشتم دمه کسش با یک فشار کردم تو وااای چقدر تنگ بود کیرم داشت میسوخت عمه با دستاش پشت کمرو گرفته بود هی میگفت بکن بکن اه اه اه اه وااااااااااای قربون کیرت بشم منم با این حرفها بیشتر تحریک میشدم عمه رو برگردوندم میخواستم بکن تو کونش گفت نه بهش گفت حالمونو نگیر دیگه میخوام حال کنیم گفت باشه فقط یواش باشه من گفتم باشه اما تو دلم گفتم ننت گایدس اروم اروم کردم تو کونش سرش که رفت عمه شروع کرد به جیغ زدن واقعا داشت جر میخورد یواش یواش همشو کردم تو کونش عمه داشت کریه میکرد میگفت جون وحید دربیار منم داشتم حال میکردم کم کم داشت ابم میومد با دو سه تاتلمبه تمام ابمو خالی کردم تو کونش دیگه نا نداشتم افتادم رو کاناپه عمه امد گفت نانمرد من ارضا نشدم گفتم به من چه گفت به تو چه نشست روی کیرم کرد تو کسش شروع کرد به بالا پایین کردن با دستام سینه هاشو گرفته بودم تا اینکه بعد از چند دقیقه دیدم به لرزش افتاد و ول شد روم فهمیدم ارضا شده در گوشم گفت دوست دارم عزیزم پاشد رفت حموم منم کلی حال کردم بعد از اون قضیه اتفاقات جدید افتاد که دوست داشتید تعریف میکنم حتما نظر بدید ممنون .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177202</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف حشری و ناز کیر جوون پیدا میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 21 Nov 2019 06:47:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ایروبیک]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بذارید]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتو]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنمو]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوندید]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دلداریم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[سرتونو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[ماساژت]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلمو]]></category>
		<category><![CDATA[می‌بوسه]]></category>
		<category><![CDATA[میبینمش]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[نمی‌فهمید]]></category>
		<category><![CDATA[هواپیما]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هم نیاد اما مینویسماسامی مستعار فیلم سکسی نیست چون میخوام خودم باشماسمم نگینه الان 31 سالمه این خاطره مربوط میشه به سال اخر دانشگاهمن توی یه شهر سکسی از استان فارس زندگی میکنم سال 83یا شاه کس 84 بود من سال اخر بودم و توی دانشگاه کار دانشجویی میکردم دوستام موبایل نداشتن کونی اون سالها [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>هم نیاد اما مینویسماسامی مستعار فیلم سکسی نیست چون میخوام خودم باشماسمم نگینه</h2>
<p>الان 31 سالمه این خاطره مربوط میشه به سال اخر دانشگاهمن توی یه شهر سکسی از استان فارس زندگی میکنم سال</p>
<h3>83یا شاه کس 84 بود من سال اخر بودم و توی دانشگاه</h3>
<p>کار دانشجویی میکردم دوستام موبایل نداشتن کونی اون سالها واسه یه شهر کوچیک یکم زیاد بود داشتن موبایل یه روز توی</p>
<h4>اتاق جنده کارم بودم دوستام اومدن یکیشون که اسمش ازاده بود</h4>
<p>گفت نگشن موبایلتو بده من یک پستون تک بزنم داداشم ببینم چیکار میکنه منم دادم تکو زد ثانیه نشد زنگ زد</p>
<h5>ازاده گوشیو کوس برداشتو گفت بابا خجالت داره هرکی تک میزنه</h5>
<p>تو فرتی زنگ میزنی اون پرسید این گوشیه کیه ازی هم گفت یکی از دوستاماین گذشت منم دیگه یادم رفت منو دختر سکس داستان خالم چند ماه</p>
<h6>بعد رفتیم شیراز عید فطر بود دیدم یکی ایران سکس مسیج داد</h6>
<p>عیدو تبریک گفت سرتونو درد نیارم همین شد اغاز رابطه من با داداش دوستم امینامین مهندس عمران بود من و اون همو ندیده بودیم با هم دوست شدیم اون غرب کشور کار میکرد شبا از 12 تا 4صبح حرف میزدیم و اون 7 میرفت سر کار ؛کم کم بهش وابسته شدم قرار شد شیراز همو ببینیم (توی مرخصی اون) اخه من خالم اونجا خونه داره که واسه تفریح و خرید میرن توش بیشتر وقتا خالیه قبل اومدن میگفت مبام و ماساژت میدم و از این کس شعرا من اولین بارم بود زیاد توی نخ حرفاش نبودم بیشتر به این فکر میکردم که میبینمش خلاصه من به یه بهانه رفتم شیراز اونم از تهران با هواپیما اومد ساعت 1 شب رسید ادرس دادم اومد دل توی دلم نبود انگار قلبم توی گلوم بود اومد و دیدمش از خودم 1سال کوچیکتر بود گندمی بود با قدی متوسط شاید 175 تقریبا لاغر با ریش بلند چون از سر کار میومد منم قدم کوتاهه 155 با 50 کیلو صورتم گندمی با یه تن سفید سینه هام 75 بودن با باسن تپل و برجیسته چون ایروبیک کار میکردم خلاصه نشست روی مبل منم دراز کسیدم و سرمو گذاشتم روی پاش داشتم یه بازی از بازیای موبایلمو میکردم اونم دست میکشید به دستم به گلوم و یکم سینه هام منم خجالت میکشیدم و دستشو برمیداشتمیکم که گذشت گفت خستمه بریم بخوابیم منم تو رو یکم ماساژ بدم رفتیم توی اتاق روی زمین به شکم خوابیدم اومد روی رونام دستشو با کرم چرب کرد پیرهنمو داد بالا و شروع کرد به مالوندن کم کم پیرهنو شلوار در اومد بعد از اون ماجرا هرچی فکر میکنم یادم نیست لباسامو چطور و کی در اومد یه وقت دیدم لخت توی بغل همیم و داره منو میبوسه امین اصلا کس لیس نبود حتی نمیذاشت کیرشم بخورم خلاصه منو به شکم خوابوند کیرشو گذاشت لای کونم تا ارضا بشه من که بلد نبودم نمیدونستم باید پامو محکم بگیرم که کیرش در نره یه باره کیرش در رفت و رفت جلو دردم اومد دوباره کیرشو کرد لای کونم زود ابش اومد چون سه ماه بود که به قول خودش حتی ادم هم ندیده خلاصه ابش اومد و من رفتم خودمو بشورم که دیدم وای وسط کسم پر از خونه شستم و اومدم بهش گفتم اون یه نگاه به وسط کونم کرد و گفت نه یه جوش بوده اما هر 2تامون میدونستیم این نیست تا صبح نخوابیدم اونم دلداریم میداد که میام میگیرمت نترس و من به این وعده دلخوش کردم 5 سال با هم بودیم سکس هم کردیم از کس چون من دیگه دختر نبودم اونم هر بار میگفت خرجش با من پول میدم برو بدوز تا اینکه 2سال پیش گفت میخواد زن بگیره یه دختر از دخترای اقوامشون توی تهران چون مدتی بود که توی تهران کار میکرد اما قول داد که پول بده برم بدوزم اما بعدش دیگه جوابمو ندادمن فقط یه بار بهش مسیج دادم که برم بدوزم؟وقتی جواب نداد دیگه بی خیالش شدم اما از ازی خواهرش شنیدم دیابت گرفته و شاید یه روز مجبور بشه پاشو قطع کنه یا کلیشو یامن توی این 5سال از سکس هیچی واسش کم نذاشتم شاید باور نکنید اما من فقط یه بار ارضا شدم و اون احمق اصلا نمیفهمید که من ارضا شدم یا نه منم روم نمیشد بگم بعد از سکس میرفتم توی دستشویی خودمو میمالیدم تا ابم بیاد سکساس جالب باهاش نداشتم که بنویسم اصلا لذت هم نمیبردم فقط عشق بازیه اولشو دوست داشتماما الان 2 ساله که رفته منم تنهام دیگه خونمون نیستم و اومدم شیراز پیش خالم زندگی میکنمببخشید صحنه های سکسی نداشت راستش اولش خواستم با اب و تاب بنویسم اما پیش خودم گفتم جرا دروغ بنویسم من که لذتی نبردم پس چیو بنویسماگر بد بود منو ببخشید اما اگر خوندید نظر بدید مرسییا واسم پیام بذارید اگر دوست داشتید از سکسم با امین بنویسم اینم ایدی من ghazal_524_s@yahoo.com</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177127</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده بلوند خوشگل و ناز عشق میکنه وقتی به کسش ضربه میخوره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 06 Nov 2019 07:37:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بدونید]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[بودالبته]]></category>
		<category><![CDATA[بودبرای]]></category>
		<category><![CDATA[بیهوده]]></category>
		<category><![CDATA[پدرامه]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتش]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتم]]></category>
		<category><![CDATA[خریدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دادگفت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[صادقیه]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[قربونش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[معمولیه]]></category>
		<category><![CDATA[مقداری]]></category>
		<category><![CDATA[موندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذره]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[میاورد خونمون میزد زمین. یک فیلم سکسی دختر پیدا کرده بود به اسم مریم. از اون مذهبی ها بود و اصلا تو راه نبود بعد از چند سکسی هفته خواهرزادم با هاش دعوا شد به شاه کس قولی کات کرد. ولی نمیدونم بدجوری دائم زنگ میزدو سیرش شده بود با اینکه می کونی دونست پدرام [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>میاورد خونمون میزد زمین. یک فیلم سکسی دختر پیدا کرده بود به اسم</h2>
<p>مریم. از اون مذهبی ها بود و اصلا تو راه نبود بعد از چند سکسی هفته خواهرزادم با هاش دعوا شد</p>
<h3>به شاه کس قولی کات کرد. ولی نمیدونم بدجوری دائم زنگ میزدو</h3>
<p>سیرش شده بود با اینکه می کونی دونست پدرام اهل وفاداری نیست باز زنگ میزد . خلاصه یک شب زنگ زد</p>
<h4>خونه جنده ما ساعت 11 شب.درددل میکرد و دائم گریه وزاری.من</h4>
<p>هم قربونش برم تا همین الان پستون بدشانسم با خودم گفتم مخشو بزنم.زنگ های عاشقانه شبانه و حرف های سکسی شروع</p>
<h5>شد.ولی هنوز کوس ندیده بودمش گفت قیافم معمولیه اگه منو ببینی</h5>
<p>فرار می کنی. پیچ شمیران ساعت 7 صبح قرار گذاشتیم چون صبح می خواست بره دانشگاه پیام نور. وقتی دیدمش پوست سکس داستان سبزه ای داره</p>
<h6>و قیافه خیلی نازی و هیکلش هم روی ایران سکس فرم بود.البته</h6>
<p>کونش از اون طاقچه ای بود که من خیلی دوست دارم.تو ماشین نشستیم تا شهریار با هاش رفتم . خلاصه مخشو زدم گفتم عاشقت شدم. و حسابی مالودمش و دستم رفت تو شورتش و چشماش یک حالت خاصی شده بود.برای اینکه تابلو نشه کاپشنمو گذاشتم روی پاش تا دستم معلوم نشه راننده از اون بیقا بود. بعد از این ماجرا 2 هفته بعد خرش کردم بزور آوردمش خونه به بهانه اینکه مجسمه سازم بیا مجسمه ها را ببین. از من قول گرفت بهش دست نزنم.ولی دوستان همه می دونیم دختری که بیاد خونه خودش می دونه سند دادنش امضا شده.میگفت تا حالا با کسی سکس نداشته. وقتی 1 ساعت با هاش صحبت کردم راضی شد فقط پیرهنشو در بیاره.دستم بردم زیر سینه اش حسابی مالوندم و آرام آرام نوک سینه هاش سخ شده بود خوردم.بزور شلوارشو از پاش در آوردم.و خودم کاملا لخت شدم و کیرم را گذاشتم زیر شورتش.هی بالا و پائین کردم دیدم صداش در آومده. شورتش که در آوردم قسم می خورد تا حالا با کسی سکس نداشته راست می گفت از یک نشونه فهمیدم.آنهم اینکه وقتی یک مشت کرم kv johnson به سر کیرم زدم بزور تو سوراخ کونش میرفت و گریه اش گرفته بود.یکدفعه انگاری پردش پاره شده باشه جیغی زد . من ترسیدم کشیدم بیرون دیدم دور سوراخ کونش ترک برداشته داره مقداری خون میادبه روش نیاوردم و به کارم ادادمه دادم. خیلی حال میداد از تنگی کونش و بعد کشیدم بیرون و آبمم را ریختم پشت کمرش.بعد از این زود لباساشو پوشید و با عصبانیت گفت منو بدبخت کردی چه جوری نماز بخونم . دیگه دوست ندارم ببینمت.من کلی رو مخش کار کردم ولی بیهوده بود تا 2 هفته زنگ نزد . یادمه درست 26 بهمن بهم زنگ زد که هنوز تو دفترچه خاطراتم یادادشت کردم. گفت چرا با من سکس کردی و از اینجور حرف هائی که دختره می زنن.ولی چیزی گفت من شاخ در آوردم گفت می خوام اتاقتو ببینم. فقط همین دست به من دیگه نمی زنی. نمی دونم چرا دخترها اینجوری هستند اصلا نباید بهشون بگی می خوام با هات سکس کن. خلاصه 2 سال با هاش بودم و این شهوت لعنتی اجازه نمیداد به همین قانع بشیم.دائم سر کیرم را گه گاهی به دهانه کسش فرو میکردم و با دستاش اجازه دخول بیشتر را نمیداد.یک روز خر شدم گفتم برو دکتر شاید حلقوی باشی .جفتمون تو سکس به وابسته بودیم. به جان مادرم قسم قصد ازدواج با هاش داشتم که حادثه ای همه چیز را بر باد داد.گفت رفتم دکتر زنان آزمایش کرد گفت حلقوی هستی ولی از نوع ارتجاعی.ما هم که از خدا خواسته زدیم توش. ولی ای وای دروغ گفته بود تا کیرم را چند بار بالا و پائین کردم از کسش قدری خون اومد.و پردش پاره شد از زمانی که پاره شد من را ول کرد ورفت پسر بازی.ما می موندیم و عشق همراه با خاطراتش. 4 سال از این موضوع میگذره و گه گاهی بهم زنگ میزنه ودرد و دل میکنه ولی دیگه اصلا قرار تو خیابون هم نمیذاره.من آنقدر دوستش داشتم گفت اگر 206 بخری باز با هات رفیق میشم ما با هر بدبختی و قرض و قوله خریدیم . وبعد گفت فیلمت کرده بودم. ببخشید داستان زیاد سکسی نبود ولی نمی دونم هم عذاب وجدان دارم نفرت خیلی زیادی ازش.هر دختری که اپن بشه اینرا بدونید که دیگه مال شما نیست. وقتی مزه شو بچشه هوس کیر های دیگه هم می کنه. الان 206 سفید رنگ تو پارکینگه و هیج جا با هاش نمیرم. دیونه ام نه &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;؟ اگر خوشتون نیومد بگید اینها عین واقعیت بود تا تخیل&#8230;..دوست داشتید داستان بیوه فلکه دوم صادقیه هم بگم که کلی سکس خنده بازاره&#8230;&#8230;&#8230;شب خوش</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176996</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دو تایی مثل کیر نخورده ها چه حالی میدن به آقا پسره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ab%d9%84-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7-%da%86%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%a8/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ab%d9%84-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7-%da%86%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%a8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Oct 2019 08:46:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آموزشی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتی]]></category>
		<category><![CDATA[باشهاز]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخواین]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگی]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگیه]]></category>
		<category><![CDATA[بگذرونم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بوددستمو]]></category>
		<category><![CDATA[بودمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خداییش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواننده]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[دارمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[داروخونه]]></category>
		<category><![CDATA[داستانمو]]></category>
		<category><![CDATA[داشتم‬]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دامنشو]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دردناک]]></category>
		<category><![CDATA[دسشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رونایی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونشو]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زدن]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتای]]></category>
		<category><![CDATA[سکسمون]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شدمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمای]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمتا]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکترین]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گهگاهی]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدنشون]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[ماهواره]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرت]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نیومدی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[یه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ی داستان.اون روز یعنی فردای فیلم سکسی اولین شبی که با مریم سکس کردم آرام و قرار نداشتم راستش بعد از اینکه از خونه ی عمه ام سکسی اومدم بیرون تا رسیدم به خونه ی شاه کس خودمون همش توی فکر بودم که چه جوری با مریم بیشتر و بهتر خوش بگذرونم کونی آخه من [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>ی داستان.اون روز یعنی فردای فیلم سکسی اولین شبی که با مریم سکس</h2>
<p>کردم آرام و قرار نداشتم راستش بعد از اینکه از خونه ی عمه ام سکسی اومدم بیرون تا رسیدم به خونه</p>
<h3>ی شاه کس خودمون همش توی فکر بودم که چه جوری با</h3>
<p>مریم بیشتر و بهتر خوش بگذرونم کونی آخه من زیاد توی سکس تجربه نداشتم. تصمیم گرفتم اون روز برم چندتا فیلم</p>
<h4>سکسی جنده و آموزشی ببینم. از صبح تا ساعتای 3و4چندتایی دیدم</h4>
<p>بعدش رفتم داروخونه که اسپری تأخیری پستون بخرم که نداشت و به جاش قرص تأخیری و وازیلین خریدم راستش من مشکل</p>
<h5>زود انزالی کوس دارم.خلاصه برگشتم خونه یه حمومی کردم و نزدیکای</h5>
<p>غروب برگشتم خونه ی عمه.وقتی رفتم داخل مریم داشت با تلفن صحبت میکرد که از حرفاش متوجه شدم حدود پنج ماه زندان سکس داستان برای شوهرش تعین</p>
<h6>کردن.خیلی خوشحال شدم!بعد اینکه مریم تلفنو قطع کرد ایران سکس گفت به</h6>
<p>به خوش اومدی چرا برای نهار نیومدی منتظرت بودم من یه بهانه ی الکی جور کردم.مریم گفت اشکالی نداره بیا بهم کمک کن شامو بکشم بخوریم.منم ماهواره رو روشن کردم که دیدم داری یه فیلم اجتماعی نشون میده منم ولش کردم گفتم بذار همینو نگاه میکنیم.سر شام همش به هم نگاه میکردیم من میخواستم سر صحبتو باز کنم ولی نمی دونستم چه جوری که از شانس خوب من توی فیلم یه دختر با دوست پسرش داشتن از هم لب میگرفتن که مریم گفت ببین چقدر خوشگل دارن همدیگرو می بوسن منم که همین رو میخواستم سر صحبتو باز کردم و درباره ی دیشب و سکسمون حرف زدم و صحبت هامون کلأ سکسی شد!شامو تموم کردیم و این بار بدون مقدمه شروع کردیم مریم اومد کنارم بعد آروم بهم گفت من امشب مال توأم میخوای باهام چه کار کنی منم تحریک شدم و زود رفتم سراغ لباش.لباشو با دندون یواش می گرفتم و زبونمو به زبونش میزدم و با دستام هم سینه هاشو می مالوندم نوک سینه هاش سفت شده بود یه دو سه دقیقه ای از هم لب گرفتیم و دیگه کاملأ تحریک شده بودیم.مریمو به پشت خوابوندم و از زیر گوشاش و گردنشو لیسیدم صدای ناله های مریم در اومده بود منم در عین خوردن گلوش و لباش با یه دست سینه هاشو می مالیدم و با دست دیگه ام رفتم سراغ کسش که دیگه آبدار شده بود. اون شب یه دامن, بدون شلوار زیر و فقط با یه شرط و یه تاپ مشکی با کرست تنش بود.دستمو از زیر دامنش بردم بالا عجب رونایی داشت لامسب سفید و نرم,جوری که آدم از لیسیدنشون سیر نمیشد وقتی دستمو گذاشتم روی شرتش یه تکونی خورد و یه ناله ی شهوتی کرد,یه کمی کسشو مالیدم که فهمیدم این جوری زیاد حال نمیکنه بلندش کردم تا پشو در آوردم بعدش سوتینشو باز کردم.تا چشمام به سینه هاش افتاد دوباره آمپر شهوتم پرید!زود دامنشو کشیدم پایین و شرتشو هم در آوردم این بار اول از سینه هاش شروع کردم زبونمو به نوک سینه هاش می مالوندم و با انگشت وسطی دست راستم هم با چوچول کوسش بازی میکردم.آه و ناله های مریم بیشتر شد منم تا تونستم هر دو تا ممه هاشو خوردم دو سه باری نصف سینه هاشو توی دهنم جا میدادم و با زبونم لیس میزدم این کارو خیلی دوست داشت دورو بر شکمش و بالای کوسشو هم قشنگ لیسیدم و رفتم پایین از ساق پاهاش شروع کردم لیس زدم رسیدم به رونهاش.خیلی نرم بودن منم یواش نوک زبونمو روشون می کشیدم و گاهی هم دهنمو می چسبوندم بهشون و می مکیدم بعدش باهاشو کامل باز کردم و زبونمو گذاشتم روی کوسش,یه کمی دوروبرشو لیس زدم بعد با دوتا انگشت کوسشو از هم باز کردم و زبونمو گذاشتم توش بعدش شروع کردم به خوردن و میک زدن مریم هم آروم آه و ناله میکرد منم چون قرص تأخیری خورده بودم(بعد از شام رفتم به بهونه ی دسشویی خوردم)نگران زود انزالیم نبودم انقدر کوسشو خوردم که از شدت گرما داشتیم می سوختیم,گرمای تابستون هم از یه طرف!بالأخره آبش اومد. این دفعه خواستم امتحان کنم یه کمیشو لیس زدم راستشو بخواین فقط گرم بود و طعم خاصی نداشت مریم که آبش اومد دوباره از هم لب گرفتیم و مریم شروع کرد, مثل شب قبل ولی این بار با اشتیاق بیشتر ساک میزد اول زبونشو به کیرم و بیضه هام می مالید و لیس میزد بعدش آروم سر کیرمو میک میزد و گهگاهی هم همه رو توی دهنش جا میداد و با فشار هر چه بیشتر می مکید با هر بار میک زدن کیرم بیشتر قد میکشید و بزرگتر میشد بعد چند دقیقه ای از ساک زدن سیر شد و گفت حالا مثل یه گاو نر منو بکن منم که با دیدن فیلمای سکسی یه کمی تجربه کسب کرده بودم یه کمی وازیلین به کیرم مالیدمو گذاشتم سوراخ کوسش اول یه کمی مالیدم بین پاهاش و وسط لوپای کوسش,داشتم می مالوندم که مریم با دستش کیرمو گرفت و میزون کردو فرستاد داخل, وقتی سرش رفت یه ناله ی بلندی کرد منم آروم فشار دادم داخل و بعد چند ثانیه تا ته فرو کردم مریم با ناله گفت قربون کیرت برم انگار از دیشب تا حالا قد کشیده و هم کلفت تر شده ,با این حرفاش و آه ناله هاش بیشتر شهوتی میشدم.دو سه باری آروم در آوردم و تا دسته فرو میکردم بعد شروع کردم تلمبه زدن ,وقتی تلمه میزدم سینه های مریم که به پشت دراز کشیده بود تکون میخورد و بالا و پایین میکرد این بار حرکات مریم و بدنشو خوب میدیدم چون هیچ کدوم از لامپ هارو خاموش نکرده بودیم بعد یه خورده تلمبه زدن بلند شدم و صندلی پشت میز کامپیوتر پسر عمومو آوردم مریمو گذاشتم روش و یه بالش هم زیر کونش گذاشتم که کوسش قشنگ حالت برجستگی پیدا کنه این بار کاملأ و بدون کوچکترین فاصله ای بیضه هام می چسبید به سوراخ کونش و در عین تلمبه زدن شالاپ شلوپ میکرد این جوری میتونستیم راحت از هم لب بگیریم و منم سینه هاشو بخورم که خداییش اصلأ سیر نمی شدم از خوردنشون ,یه کمی هم اون جوری کردمش بعد بردمش روی دسته ی کاناپه روی شکم خمش کردم به طرف جلو که کوس و کونش از عقب در اومده بود دوباره گذاشتم توی کوسش , این جوری هم خیلی حال میداد منم خودمو روش خم کردم و شروع کردم دوباره تلمبه زدن,مریم هم فقط آه و ناله میکرد و چیزی نمی گفت.باز لرزش لوپای کونش فکرمو مشغول کرد که دوباره خواستم برم سراغ کونش,آخه انصافأ کی از یه کون تپل و سفید و نرم می گذره?!خلاصه دوباره یه کمی وازیلین به کیرم و دورو بر کون مریم مالیدم,میخواستم کیرمو بذارم توش که مریم گفت تو آخر از خیر کون ما نمی گذری منم بهش گفتم بابا بهم حق بده هر کی جای من بود حاضر بود از خیرش بگذره?مریمم خندید و گفت باشه کونمو هم بکن ولی یواش منم خیلی خوشحال شدم که رضایت داد,اولش یه کمی با انگشت بهش ور رفتم و انگشتمو فرو کردم تو مریم یه ناله ی دردناک کرد ,کونش داغ داغ بود مثل بخاری,و در کل یه جای گرم و نرم و خیس بود ! یه کمی عقب جلو کردم مریم دیگه درد نداشت این دفعه دو انگشتی فرو کردم دوباره ناله کرد ولی بعد از مدتی دوباره دردش کم شد و مریم شروع کرد به آه و ناله هاش! منم که دیدم این جوریه گفتم به کیرمم عادت میکنه!گذاشتم سوراخ کونش و یواش سرشو فرو کردم مریم یه تکونی به بدنش داد و گفت که وای مردم خیلی سوزش داره داری کونمو پاره میکنی و از این حرفا.منم هی قربون صدقه اش می رفتم که الان خوب میشی و تموم میشه و از این حرفا !اونم داشت میگفت بسه درش بیار بذار توی کوسم و..ولی کو گوش شنوا!یه کمی عقب جلو کردم حدود نصفشو بردم داخل بعد بیرون آوردم روغن زدم و به کونش ور رفتم و دوباره گذاشتم توش .خیلی گرم و نرم بود یه لحظه با خودم فکر کردم که نزدیک بود چی رو از دست بدم ! این بار بیشتر فرو کردم با هر بار عقب جلو کردن بیشتر جا باز می کرد و میرفت داخل,مریم داشت درد میکشید و من داشتم حال میکردم بعد یه مدتی دردش کم شد و مریمم دوباره با شهوت آه و ناله میکرد و قربون صدقه ی کیرم میرفت! منم دیگه با خیال راحت تلمبه میزدم و از برخورد باسنش به شکمم حال میکردم بعد یه مدتی احساس کردم داره آبم میاد به مریم گفتم اونم گفت بریز داخل کونم منم با فشار هر چه بیشتر تلمبه زدم و همه ی آبمو ریختم داخل کونش بعد همین جوری روی مریم افتادم احساس کردم کمرم خرد شده آخه سکسمون خیلی طول کشید هر جوری بود از روی مریم بلند شدم که مریم گفت امشب بیشتر حال کرده منم گفتم حالا کجاشو دیدی!اون شب کنار همدیگه با بدن لخت خوابیدیم من که خیلی خسته شده بودم زود خوابم برد ,صبح که بیدار شدم دیدم مریم حموم کرده و داره بساط صبحونه رو آماده میکنه.ببخشید که طولانی شد خواستم بهتر و بیشتر جزئیاتشو بگم تا خواننده گان عزیز بیشتر حال کنن.اگه دوست داشتید بگید تا بقیشو هم بنویسم که فکر کنم براتون جالب باشه,از همه ممنونم و منو به خاطر هر گونه کم و کاستی به بزرگیه خودتون ببخشید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ab%d9%84-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7-%da%86%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176573</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان سوپر شاه کس خوشگل با سینه های دوست داشتنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Aug 2019 03:12:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبمیوه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشش]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[ابروهای]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احساساتی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استاده]]></category>
		<category><![CDATA[استادی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابمو]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[امروزم]]></category>
		<category><![CDATA[املایی]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتقادات]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتامو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[انگولک]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجام”]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتون]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخواید]]></category>
		<category><![CDATA[بخورید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[براحتی]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برخورده]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسیم]]></category>
		<category><![CDATA[بشینید]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرید]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بنشینم]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهزاده]]></category>
		<category><![CDATA[بودمشاید]]></category>
		<category><![CDATA[بودممن]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمینطور]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایگاه]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفات]]></category>
		<category><![CDATA[تکراری]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جامونو]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیتش]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[جورواجور]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشاتون]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفمون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصیات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابتو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواهان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوراکی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنه]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دادمسلام]]></category>
		<category><![CDATA[داستانا]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوها]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دزدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچگی]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیره]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیم]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سراسیمه]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختن]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[شوهرشو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صداتون]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[ضرباتم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[علاقمند]]></category>
		<category><![CDATA[فاکتور]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فراموشش]]></category>
		<category><![CDATA[فردایی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فروخته]]></category>
		<category><![CDATA[فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فروشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فکرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[فوتسال]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمایی]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترم]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخونه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمساعت]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کنفرانس]]></category>
		<category><![CDATA[کنممن:]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[کیلومتری]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمبا]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مانیتور]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیچه]]></category>
		<category><![CDATA[متاهلی]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مردونگی]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمتون]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلتون]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مغروری]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسی]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواید]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسوند]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاری]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسن]]></category>
		<category><![CDATA[میشنوم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[میوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناچاری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتش]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکش]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیده]]></category>
		<category><![CDATA[نظرتون]]></category>
		<category><![CDATA[نکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنید]]></category>
		<category><![CDATA[ننوشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستید]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همراهم]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[ویندوز]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده</h2>
<p>شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم</p>
<h3>نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا</h3>
<p>بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم کل ماجرا رو از سیر تا پیاز بنویسم، تا اینکه مبادا کسی</p>
<h4>فکر جنده کنه دروغه و ناسزا بگه.البته به شما هم حق</h4>
<p>میدم، خوندن یه خاطره به این پستون بلندی خیلی خسته کنندس، ولی فکر کنم یه جورایی واسه بعضی از شماها چنین</p>
<h5>اتفاقاتی افتاده کوس باشه ولی حوصله روی کاغذ اوردنش رو نداشته</h5>
<p>باشید. امیدوارم که خوب نوشته باشم تا یکم از خستگی چشاتون جبران بشه.و اما خاطره من&#8230;من (اسم مستعار: محسن) همیشه آدم ساکت سکس داستان و مغروری بودم</p>
<h6>(که کاملا تویه این خاطره آدم شدم، یعنی ایران سکس آدمم کرد)،</h6>
<p>همیشه فکر می کردم که با غرور میشه خیلی چیزها را بدست بیارم(اشتباه و اشتباه&#8230;) با افراد هم سن و سال خودم هم صحبت نمی شدم، همیشه افرادی رو انتخاب می کردم که از لحاظ اختلاف سنی با من، سن بالایی داشته باشند و افراد پخته ای توی مسائل زندگی باشن. من در حال حاظر دانشجوی کارشناسی IT هستم که همین، باعث اتفاق افتادن این خاطره شد. اصلا با دخترا ارتباط نداشتم، اگر راستشو بخواید از آبروم میترسیدم. نه اینکه آدم مثبتی باشم، نه&#8230; برعکس کارهای بخصوصی هم انجام میدادم ولی نه در حد دختر و این حرفها&#8230; . من از لحاظ صورت یه جذابیت خاصی داشتم (موهای مشکی، ابروهای کشیده، گونه های برجسته، چشم های سبز و پوست گندمی) ولی از لحاظ فیزیک بدنی اصلا خوب نبودم (قد: 167 وزن 54). درضمن منو مثل یک پسر جوون رشید فرض نکنید، قیافه من خیلی جوونتر از سنم هست و قیافم شبیه بچه هاست. علاقه شدید من به ورزش فوتبال و فوتسال در لاغر بودن من خیلی موثر بوده.گفتم از داشتن دوست دختر می ترسیدم، اما علاقه عجیبی به دوستی با یک زن با تجربه داشم و اصلا به سکس فکر نمی کردم. شاید این هم مثل خصوصیات دوستیم با پسرهای هم سن و سالم باشه که واستون نوشتم، باشه. این خاطره ام شاید از نظر سکسی بودنش زیاد شما رو راضی نکنه، ولی بخاطر اتفاقاتی که واسم افتاده بشتر احساسی تا سکسی. بگذریم&#8230;تازه وارده دانشگاه شده بودم، خیلی اشتیاق تحصیل رو داشتم. شب و روز رو یکی میکردم و درس می خوندم. ترم اول رو با معدل 19.43 پشت سر گذاشتم. ترم دوم که شروع شد از اینکه یکم توی چشم دیگرون بودم بدم میومد. کسانی که توی کلاسای من بودن دیگه کاملا منو می شناختن، و موقعی که سوالی براشون پیش میومد، از من میپرسیدن از این وضعیت یه جورایی راضی بودم ولی از یه نظر هم برام ناخوشایند بود، چون خیلی از افراد با حسادت و &#8230; به من نگاه میکردن و از ارتباط نداشتن و طرز لباس پوشیدنه من، من رو اُمّل صدا میکردن. من خیلی رو جزواتی که می نوشتم حساس بودم. چند باری جزواتم رو زدن. یکی از استادام که خیلی با من خوب بود، میگفت: وقتی می بینی جمعی بخاطر خوب بودنت مسخرت می کنن به خودت افتخار بکن.توی ترم سوم دیگه همیار استاد درس برنامه نویسی Cو ساختمان داده شده بودم. چند باری شده بود که مقاومتم در برابر بعضی از دخترای دانشگاه کم شده بود. شب پیامای جورواجور واسم میومد و همین به غرورم اضافه میکرد (غروری که همش منو احمق تر از همیشه میکرد). کلاس های خصوصی بیرون شروع شده بود. پروژه میگرفتم و حسابی به نون و نوایی رسیده بودم.من درسهایی عمومی رو طبق راهنمایی مدیر گروهم واسه ترم چهارم گذاشتم. انتخاب واحد شروع شده بود و من باید درس فارسی عمومی، پروژه، کارآموزی، پایگاه داده و &#8230; رو برای ترم چهار انتخاب میکردم. درست یادم هست که موقع انتخاب واحد سه تا استاد معرفی شده بود (آقای فارسی، آقای بهرامی و خانم علیخوانی| فامیل واقعی). آقای فارسی خیلی استاد خوبی بود و خیلی ازش تعریف شنیده بودم ولی اصلا با کلاس تربیت بدنی و پایگاه داده-ام جور نمیشد به همین خاطر مجبور شدم که با آقای بهرامی کلاس بگیرم.کلاسا شروع شده و منم طبق معمول به درس خوندن ادامه دادم. اصلا از کلاس آقای بهرامی راضی نبودم. آدم متعصبی بود و اصلا افکار دیگران رو قبول نداشت، منم به همین خاطر تا مهلت حذف و اضافه تموم نشده بود، رفتم کل شهریه داشگاه رو پرداخت کردم و از روی ناچاری با هزارتا دردسر و التماس خودمو توی کلاس خانم علیخوانی جا دادم. اصلا روحیه خوبی، بخاطر انتقادات و یا بهتر بگم مسخره کردنم توسط همکلاسی هام، نداشتم.کلاس ها روال خودش رو طی میکردند، تا اینکه هفته بعد از تغییر کلاس فرا رسید. میخواستم ببینم این استاد چطور استادی (استاد فارسی عمومی، خانم علیخوانی)، خوب به مباحثش گوش می دادم. انصافا معلوم بود استاد با کمالات و درس خونده ای هست. ظاهر کاملا خوب و با حجابی داشت. آرایش معمولی میکرد. چشاش مشکی بود و ابروهای خیلی قشنگی داشت از همه مهمتر صورت خندونش آدمو به خودش جذب میکرد. صورت سفید و لبای رژ خوردش خیلی خوشگلترش میکرد. همیشه چادر سر میکرد. و هنگام درس دادنش هم چادرش رو از سرش نمی کشید.همیشه عادت داشتم که ردیف جلو، صندلی نزدیک استاد بنشینم (از ترم اول و الانم هنوز همین عادت رو دارم، شاید بخاطر جسه کوچکمه). دیگه لحن شعر گفتناش واسم خیلی فرق کرده بود. نمیدونم بهش حسادت میکردم که اینقدر خوب حرف میزنه و یا بهش علاقمند شده بودم. وقتی توی کلاسش می نشستم اصلا دوست نداشتم کلاسش تموم شه و حتی یک کلمه هم نمی نوشتم چون اصلا دیگه حواسم به درس نبود و مرتب به صورت و سیماش نگاه میکردم. اصلا رو نداشتم که باهاش غیر از درس حرفی بزنم و مرتب به بهونه سوالات درسی خودمو باهاش هم کلام میکردم. فارسی عمومی شده بود برام چای و استاد علیخوانی هم واسم شده بود حبه قند، که راحت با هم حضمشون میکردم. کلافگی و سردرگمی، که مخرب اصلی آینده جوونای ماست، کاملا به سراغم اومده بود و کلا حواسم به علیخوانی بود. (البته فقط توی درس فارسی اینطور بودم) همیشه صبح روز بعد از کلاس، تصمیم می گرفتم که دیگه به اون فکر نکنم، ولی توی این یه مورد حسابی کم میاوردم.همیشه عادت داشت وقتی وارد کلاس میشد، اول یک سر، دَم در کلاس، کل بچه ها را ببینه و بعد آروم با دسته راستش صندلی رو بکشه و کیف لپ تاپش رو کنار میز بزاره و روی صندلی بشینه و تا چند دقیقه لیستش رو چک کنه و اونوقت حضور غیاب کنه. وقتی به اسمه من میرسید می گفت: مثل همیشه آقای احسانی(مستعار) حاضر هستش. ولی اونروز حضور غیاب خیلی فرق کرده بود، آخه دو جلسه آخر بود و همه دانشجوها حضور داشتن. تا اسمه منو خوند یکی از دانشجوها که میشناختمش از ته کلاس داد زد: آقای املی حاضر. استاد تشخیص نداد که کی این حرف رو زد. و بعد نگاهی به من کرد و سری تکون داد. اصلا از این بابت ناراحت نشدم چون فکر میکردم شاید همین باعث حرف زدنه من و خانم علیخوانی بشه، ولی اصلا همچین اتفاقی پیش نیومد. دیگه بچه های کلاس هم از رفتار من فهمیده بودند که من چه دردی دارم.دائم تیکه پرونی میکردن. دیگه دخترای کلاس هم روشون باز شده بود. توی وقتای آخر کلاس بودیم که بحث به ازدواج و این چیزا کشیده شد. بچه ها مرتب مخسره و شوخی میکردن. جو کلاس کاملا عوض شده بود و البته از کنترل خانم علیخوانی خارج شد. پسرا به دخترا تیکه مینداختن و دخترا به پسرا. منم که توی این حال و هوا داشتم لبخندای خان علیخوانی رو نگاه میکردم. تا اینکه سرش رو، رو به من کرد و سریع نگام رو ازش دزدیدم تا متوجه نشه.صندلیش رو کشید عقب و اومد روبه روی صندلی من ایستاد. باور کنید از ترس داشتم میمردم و قلبم به ضربان افتاده بود. چون اصلا موقع نگاه کردنش متوجه زیر چشمی پاییدنش نبودم و همین ترسمو بیشتر کرده بود. چادرش کمی باز بود و از لای دکمه مانتشو میشد پیرهن قرمز زیرش رو دید. البته من آدمش نبودم که زل بزنم و سریع سرمو رو بهش کردم. خانم علیخوانی گفت: آقای احسانی چرا شما حرفی نمی زنید؟&#8211;؛. منم با لکنتی که توی زبونم افتاده بود(از سر دستپاچگی)، گفتم: من چی بگم، اونا که دارن خوب حرف میزنن.&#8211;؛. صندلی پشتیم که پسر پرویی بود گفت: خانم، احسانی حواسش جای دیگست. خودش جای دیگه رو داره دید میزنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی کامل دوزاریش افتاد و فهمید که اونم (صندلی پشتیم) فهمیده و مطمئن شد که من داشتم بهش نگاه میکردم(نگاه که نه&#8230;).خانم علیخوانی به روی صندلیش برگشت و گفت: بچه ها کلاس تمومه و خواهش میکنم امروز سوالاتون رو بزارید واسه کلاس بعد.&#8211;؛. مطمئن بودم که با منه. من حرفش رو نشنیده گرفتم و تا از کلاس رفت بیرون، دویدم دنبالش و ازش در مورد زندگینامه (انتخاب پروژه، واسه کنفرانس) مولانا سوال کردم. اونم گفت: آقای احسانی مگه من نگفتم که بزارید واسه جلسه بعد، مگه شما حواستون کجاست؟&#8211;؛. آخ&#8230; که آب سردی بود که با فشار زیاد روم باز شده بود. همونجا میخ کوب شدم، اصلا فکرشو نمیکردم که اینطوری باهام حرف بزنه. توی این موقعیت، پسره صندلی پشتی من بازم سر کلش پیدا شد و گفت: هر کی فکر کنه تو املی، من اینطوری فکر نمی کنم. همه با دوختر دوست میشن، ولی تو دستت رو گذاشتی روی خانم علیخوانی، کلک تر از تو آدم پیدا نمیشه.&#8211;؛. نمیدونم چرا چنین فکری رو پیش خودش میکر. شهر ما یکی از شهرهای گرم جنوب هستش(باور کنید که جرات گفتنش رو ندارم؛ خواهش میکنم درک کنید). من توی اون گرمای آخر فروردین ماه یه فاصله 5-6 کیلومتری رو پیاده تا خونه رفتم، دائم توی راه فکر میکردم و خودخوری میکردم.جلسه بعد هم رسید و منم کنفرانس رو دادم و هیچ سوالیم نپرسیدم. همه بچه ها تعجب کرده بودن. یکی از بچه ها که از همه باهاش صمیمی تر بودم، بهم گفت: اونروز حسابی کلک و پرتو ریختا.&#8211;؛. منم با یک سکوت جوابشو دادم. دیگه کلاسا تموم شد و منم دیگه خانم علیخوانی رو ندیدم. همیشه به اون فکر میکردم. بارها به سرم زد شماره تماسش رو از بچه ها بگیرم و باهاش تماس بگیرم. ولی بعضی از بچه ها نداشتن و بعضی ها هم نمیدادن.فوق دیپلمم رو گرفتم و واسه کنکور کارشناسی خودمو آماده میکردم. کارم کلا، پرداختن به سایتم و رفتن به فروشگاه های لوازم سخت افزار و نرم افزار رایانه بود. خیلی روزگار بدی برام شده بود. اصلا فراموش کردنش واسم سخت بود. ولی چاره چی بود&#8230; دیگه کم کم داشتم فراموشش می کردم، یعنی کلا فراموشش کردم.یه روز (سه شنبه مردادماه بود) داشتم از رَم های فروشگاه سخت افزار رایانه دوستم دیدن میکردم که دیدم خانم علیخوانی داره با صاحب فروشگاه در مورد لپ تاپ حرف میزنه. من گیج مونده بودم. همون لحظه دوستم به ردیف لپ تاپا اشاره کرد و به خانم علیخوانی گفت: شما اگه میخواید مدل ها رو ببینید، برید به دکور شماره 7، اگه سوالی هم داشتید می تونید از آقای احسانی بپرسید.&#8211;؛. من کامل هیجان زده و البته عرق کرده بودم(شاید بعضی از شما منو درک کنید). خانم علیخوانی، به من نگاهی کرد و انگار که اصلا منو نمیشناسه (شایدم واقعا منو فراموش کرده بود، چرا نکنه؟) به دکور شمارع 7 رفت. یکمی اینور اونور شد و صدا زد: آقای احسانی لطف میکنید چند لحظه تشریف بیارید&#8211;؛. منم با تعجب، رو کردم بهش و گفتم: خواهش میکنم&#8211;؛. رفتم نزدیکش وایسادم. کمی از من بلند تر بود. وای جذابیتش صد برابر شده بود. صورت سفید، چشای مشکی و موهای رنگ شرابیش که روی قسمت مشکی موهاش افتاده بود، لبای رژ زده ، همه و همه منو محو خودشون کرده بودن، تا حالا توی عمرم خانم علیخوانی را به اینصورت ندیده بودم.خانم علیخوانی رو به من کرد و گفت: آقای احسانی اینورا میچرخید. تحصیل رو چه کار کردید؟&#8211;؛. بـــلـــه&#8230; کاملا منو یادشه. منم گفتم: من همیشه به این فروشگاه میام. آخه من این لپ تاپ ها رو واسه دوستم میارم. الانم دارم واسه کارشناسی می خونم&#8211;؛. علیخوانی: خیلی هم خوب. بارها تعریف شما رو از استاد های توی اتاق مشاورین دانشگاه شنیده بودم. معلومه پسر فعالی هستید&#8211;؛. من که توی دلم هنوز از برخورده روز های آخر کلاسش، ناراحت بودم. گفتم: خواهش میکنم.&#8211;؛. علیخوانی: میشه منو توی انتخاب لپ تاپ راهنمایی کنید. اگه بتونم یه لپ تاپ خوب بگیرم شیرینی شما، پیش من محفوظه.&#8211;؛. من از این حرفش خیلی ناراحت شدم. توی جوابش گفتم: شما پیش من حق دارید، نا سلامتی شما استاده من بودید. و حسابی منو کمک کردید&#8211;؛. لبخندی زد و گفت: مخصوصاً، جلسه آخری؟&#8211;؛. فهمیدم که دوزاریش افتاده، گفتم: نه&#8230; حتما اونروز عصبی بودید.&#8211;؛. گفت: در هر صورت من از شما معذرت خواهی میکنم. البته نه بخاطر راهنمایی کردن شما، نه.. از اون روز توی دلم بوده.&#8211;؛.منم کل لپ تاپ ها رو با دقتی که بهش داشتم، معرفی کردم. انگار توی چهرش معلوم بود که لپ تاپ ها رو نمی پسنده. گفتم: خانم علیخوانی اگه این مدل ها رو نمی پسندید، من به شما مدل بهتری رو پیشنهاد کنم. اما توی فروشگاه از اون نداریم. مدل سونی وایو، اصل آمریکا هست. اگه دوست دارید تا واستون سفارش بدم&#8211;؛. علیخوانی گفت: جدی میگید؛ آره راست میگید من اصلا از اینا خوشم نیومد. اگه بتونید این کارو کنید که خیلی خوب میشه. من چطوری میتونم ظاهر اونا رو ببینم.&#8211;؛. من گفتم: من می تونم تصویراشون رو به شما نشون بدم. ولی الان توی لپ تاپ خودم دارم، اگه میمونید برم واستون بیارم؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه الان مزاحمتون نمیشم. فقط اگه زحمتی نیست، بعد از اینکه تصویر و قیمتو گرفتید، با شماره ای که الان بهتون میدم تماس بگیرید، تا فردا توی دانشگاه همدیگرو ببینیم.&#8211;؛. من خیلی از این حرف خوشحال شده بودم. شاید توی دانشگاه بود، ولی همینم فعلا از سرم زیاد بود.من سریع به خونه رفتم و مدل لپ تاپ هایی که تا آخر اردیبهشت ماه می رسیدن رو چک کردم و چند تا از تصویرهای اونا رو هم توی اینترنت، به بقیه تصویر مدل های لپ تاپ اضافه کردم. می خواستم باهاش تماس بگیریم ولی گفتم اینطوری که خیلی تابلو میشه؛ حداقل بزارم واسه فردایی که خودش گفت.فردا رسید، حدود ساعت 9 صبح تصمیم گرفتن که باهاش تماس بگیرم، ولی مگه این دو دلی و شک می زاشت. هر بار که از دفترچه تلفن گوشیم، نام Ali-Khani رو جستجو می کردم، از تماس منصرف میشدم. با خودم گفتم من که نمی خوام باهاش حرف خاصی بزنم. دکمه Call رو زدم، چند بار بوق خورد ولی جواب نمی داد، بیش از 5 بار زنگ زدم، ولی اصلا جواب نمی داد. حسابی داغ کرده بودم و با خودم حرف میزدم. همش میترسیدم اتفاقی افتاده باشه.گوشی رو گذاشتم روی میز کامپیوترم و رفتم که کمی توی حیاط خونمون قدم بزنم. بعد از یه ربع قدم زدن، برگشتم و گوشی رو، برای اینکه یه بار تماس بگیرم، باز کردم. بــــــــلـــــــــــه&#8230; خانم علیخوانی تماس گرفته بود، ولی منه احمق با خودم گوشی رو توی حیاط نبرده بودم. هزارتا بدو بیراه به خودم گفتم و با خانم علیخوانی تماس گرفتم. گوشی رو برداشت و با یه صدای ضعیف و نازک گفت: بله&#8211;؛. من که کاملا دست پاچه و حول شده بودم، گفتم: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. مدل لپ تاپ ها رو واستون فهرست کردم، هر وقت خواستید تا واستون بیارم دانشگاه&#8211;؛. خانم علیخوانی: ای وای، ببخشید، در حال رانندگی بودم و اصلا متوجه تماس شما نشدم. من امروز باید بخاطر چیزی که اصلا توقع فراموش کردنش رو نداشتم، به شیراز برم و دکتره پسرم رو ببینم&#8211;؛. شیراز تا شهر ما، حدود 8 ساعت راه هست و شهر ما تا بوشهر حدود 2 ساعت. بگذریم&#8230; من کاملا شکه شده بودم و داشتم از تعجب (واسه بچه دار بودنش) شاخ در می اوردم. با لحنی که اصلا فکر نکنه توقع شنیدن این حرفش رو نداشتم، گفتم: ببخشید که وسط رانندگی مزاحمتون شدم، به همسر و بچتون سلام برسونید و امیدوارم که مشکلتون به زودی رفع بشه&#8211;؛. حسابی به خاطر این سرکاری، داغ کرده بودم و عصبی بودم. خانم علیخوانی گفت: نه موردی نیست، من الان دشت ارژن هستم و وایسادم که واسه بهزاد(اسم بچش) خوراکی بگیرم. درضمن من همسرم فوت شده، تعجب میکنم شما اینو نمیدونستید، کل بچه های دانشگاه اینو می دونن؛ پسر من آلرژی و آسم داره، هر چند مدت یک بار باید بخاطر واکسناش، به شیراز بیام. امیدوارم که بخاطر این بد قولی شما منو ببخشید.&#8211;؛. من گفتم: من اصلا در مورد فوت شوهر شما چیزی نمی دونستم و بخاطر همین بهتون تسلیت میگم. امیدوارم که مشکل پسرتون حل بشه. واقعا فکر نمی کردم این همه مشکل داشته باشید. تصورم چیز دیگه بود&#8211;؛.واقعا همینطور بود، اصلا تصورش رو نمیکردم ، که خانم علیخوانی یک زن بچه دار و شوهر دار باشه. خانم علیخوانی گفت: تصورتون چیز دیگه ای بود! تصور شما از من چی بوده؟، دوست دارم بدونم.&#8211;؛. من گفتم: تصور خاصی نداشتم، ببخشید، ولی اصلا فکرش رو نمی کردم که شوهر داشته باشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما همیشه در مورد مردم همچین فکرایی می کنید؟&#8211;؛. اصلاً فکرشو نمی کردم که بخاطر حرفم عصبانی بشه و بخواد حرفم رو قطع کنه، فهمیدم که با این حرفم حسابی گند زدم. اومدم که جمو جورش کنم که انگار بدترم شد.دیگه بعد از اون جریان تا دو-سه ماهی جرات زنگ زدن رو نداشتم، همیشه به اون فکر می کردم و حس میکردم یه روز باهام تماس میگیره. گذشت، تا یه روز واسه حساب و کتاب لپ تاپ و دادن چند تا فاکتور به دوستم به فروشگاه (سخت افزار رایانه دوستم) رفتم. دوستم تا منو دید گفت: کجایی بابا، زود باش بیا به این شماره زنگ بزن، قول داده بودی براش لپ تاپ جور کنی، مگه ما با هم طی نکردیم که باید تمام خرید و فروشا توی فروشگاه انجام بشه.&#8211;؛ منم گفتم: علی (مستعار) اصلا حوصله ندارم باهات بحث کنم، من به کسی قول ندادم. علی (دوستم) گفت: پس این خانمو که امروز زنگ زده و میگه آقای احسانی قرار بوده برام لپ تاپ سفارش بده کیه دیگه؟. خودشو علیخوانی معرفی کرد. اینجوری نمیشه که تو از من مشتری بگیریا&#8230;&#8211;؛. خیلی تعجب کردم، میدونستم با کی هست. اصلا، انرژی گرفتم و حسابی روم باز شد(پیش دوستم) منم گفتم: یعنی چی، تو سفارشات منو توی فروشگاهت میزاری و 400 تومان 400 تومان سود میکنی، ولی من نمی تونم از فروشگات یه مشتری بگیرم، در ضمن اون مدل لپ تاپ های تو رو نپسندید و گرنه بهش قول نمی دادم. اگه خواستی هم میام سودشو روت پرت می کنم.&#8211; ؛. علی: حالا چرا ترش میکنی، جنبه نداریا، ما 2سال که باهم کار میکنیم چرا هنوز از من به این تندی دلخور میشی..&#8211;؛.بگذریم&#8230;من بلافاصله از فروشگاه اومدم بیرون و سریع گوشی رو برداشتم و شمارش رو گرفتم، بازم همون درد لعنتی، گوشی رو جواب نمی داد. خودم: اصلا من شانس ندارم، خاک تو سر من. این چه وضعیه، هر وقت زنگ زدم گوشیشو برنمیداره.&#8211;؛. دیگه حسابی اونروز رو شانس بودم، گوشی رو هم که بخاطر افتادنش توی خیابون، داغون کردم. دیگه چی میخوام. سریع رفتم از دستگاه های عابر بانک، یه 30 تومان گرفتم رفتم یه گوشی نوکیا معمولی خریدم و تا شب گذاشتم توی شارژ. اصلا خیلی واقعا بدشانسم، شماره خانم علیخوانی رو هم که توی گوشی قبلیم ذخیره بود، از دست داده بودم، حدود ساعت 10.30 شب بود که به علی زنگ زدم، دعا-دعا میکردم که گوشی رو جواب بده، بعد از کلی زنگ خوردن، گوشی رو جواب داد. من: سلام علی خوبی، کجایی بابا، چرا گوشی رو جواب نمیدی.&#8211;؛. علی: بابا تو هم امروز یه چیزیت میشه ها، اون از صبحت و اینم از الان، بابا داشتم مغازه رو می بستم که زنگ زدی. حالا بگو ببینم چته؟..&#8211;؛. من: این شماره خانمه توی حافظه تلفنت نیست، از بس که اعصابمو داغون کردی، گوشی از دستم توی خیابون افتاد و ال سی دی-ش داغون شد، این نوکیا 20 تومانی که ارزش درست کردن رو نداره، رفتم یکی دیگه گرفتم.&#8211;؛. علی: تو که وضعت خوبه چرا یه گوشی خوب نمیگیری.&#8211;؛. من: تو چه کار به این کارا داری، زود باش بگو ببینم شمارش افتاده یا نه.. أه&#8211;؛. علی: باشه بابا چقدر تو بد اخلاق شدی امروز. بزار ببینم؛ ببین قطع کن الان باهات تماس میگیرم.&#8211;؛. علی بعد از چند لحظه با من تماس گرفت و شماره رو بهم داد.من خیلی خوشحال بودم، ولی باز هم دلهوره داشتم، نمی دونستم امروزم چه سرکاری رو میخوام بخورم. خلاصه رفتم توی پارک روبه روی در حیاطمون نشستم، شماره رو گرفتم. بوق ممتد، چرا از صبح تا حالا جواب نمیداد. اصلا دیگه داشت حالم بهم میریخت. یکی – دوبار دیگه زنگ زدم، گوشی رو جواب نداد. دیگه مطمئن شدم یه خبرایی هست.صبح فرداش، حدود ساعت 9 بلند شدم و گوشی تلفن اتاقم رو برداشتم و با تلفن ثابت زنگ زدم. سه تا بوق خورد که گوشی رو برداشت. من: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. چند روز پیش با فروشگاه تماس گرفته بودید. دیشب هر چه با تلفن همراهم باهاتون تماس گرفتم، گوشی رو جواب ندادید. درخدمتم، امری داشتید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید آقای احسانی، دیشب یه شماره همراه افتاده بود روی گوشی، دیر وقت بود واسه همین تماس نگرفتم. فکر نمی کردم شماره شما باشه؛ توی این مدت که تماس نگرفتید، فکر کردم دیگه کار نمیکنید، با فروشگاه که صحبت کردم، گفتن که هنوز تو کار لپ تاپ هستید. چرا پس تماس نگرفتید؟. چند روز پیش-هم بخاطر لپ تاپ با فروشگاه تماس گرفتم. ولی اونجا نبودید. اگه میشه امروز واسم مدل ها رو بیارید تا ببینم.&#8211;؛. من: من فکر میکردم شما شماره تماس منو دارید و از شیراز که تشریف اوردید با من تماس میگیرید. شما شماره تماس منو ندارید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید، میدونم که باید شماره تماس شما رو ذخیره میکردم، ولی اون روز کلا مشغول ماشین پارک کردن شدم و بعدش که از دشت ارژن راه افتادم، در حال رانندگی بودم، به شیراز که رسیدم رفتم خونه مادرم و صبح فرداش رفتم دکتر، دیگه وقت نشد که شماره رو ذخیره کنم&#8211;؛. بازم خدا رو شکر کردم که نگفت، چرا ذخیره کنم؟ من: اشکالی نداره، الان ذخیره کنید. امروز میخوام بیام کار فراغت از تحصیلم رو انجام بدم، اگه میتونید بیاید که مدل ها رو نشونتون بدم&#8211;؛. خانم علیخوانی: من الان دانشگاه هستم، هر وقت اومدید، برید توی کتابخانه و یه تک به من بزنید.&#8211;؛.بعد از خداحافظی رفتم دانشگاه، به کتابخانه که رسیدم گوشی رو برداشتم و واسه خانم علیخوانی یه تک زدم. حدود 15 دقیقه تنها توی کتابخانه نشستم. تا که درو باز کرد و طبق عادت همیشگی کتابخونه رو یه نگاهی کرد اومد صندلی جلوی من نشست. و گفت: من فکر میکردم شما رفتید سالن مطالعه.&#8211;؛. من: شما که به من گفتید بیاید کتابخانه، در ضمن سالن مطالعه آقایون، که نمی تونن خانم ها وارد بشن. خانم علیخوانی گفت: آره راست میگید. حالا میشه مدلا رو ببینم. اگه میشه سریعتر که باید برم کلاس دارم.&#8211;؛. منم 5 تا مدل نشون دادم که مدل سری F12 سونی وایو رو پسندید. و گفتم: شما که یه Dell داشتید، اونو چکار کردید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: من اونو گذاشتم واسه بهزاد، البته خیلی ویروس داره، سرعتش حسابی کند شده. اصلا نمیشه باهاش، دل راحت کار کرد. بهزادم که هنوز بچس نمی تونه ویندوز و این چیزا رو عوض کنه، خودمم که وقت ندارم. راستی میشه یه خواهشی کنم؟ &#8211;؛. من: بله بفرمایید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: وقتی میام دانشگاه، بهزاد تنها میشه، وقتی می خواد با کامپیوتر کار کنه، 10 بار به من زنگ میزنه، منم که دلم نمیاد ناراحتش کنم، گفتم اگه زحمتی نیست، یه روز بیاید هم ویندوز سیستم رو عوض کنید و هم یکم با بهزاد کامپیوتر کار کنید. در ضمن هر چقدر هم زحمت کشیدید من حقتون رو پرداخت می کنم.&#8211;؛ من: این چه حرفیه، مگه می خوام چکار کنم. هر وقت گفتید من میام واستون ویندوز لپ تاپ رو عوض می کنم و حسابی بهش میرسم. ولی نمی دونم بهزاد بتونه همون روز یاد بگیره.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما بیاید، اگه دیدید بهزاد یاد میگیره، هفته ای سه شب، شبی 1 ساعت بهش یاد بدید، شاید واسه تعویض ویندوز پرداختی نکنم، ولی واسه تدریستون حتما باید حقتون رو پرداخت کنم؛ من که دیرم شده، ولی امشب واسه جوابتون، با شما تماس میگیرم هر چند می دونم در گیر درساتون هستید ولی اگه بتونید، خیلی ازتون ممنون میشم.من سال بعد، کنکور دولتی جایی رو که دوست داشتم قبول نشدم واسه همینم گذاشتم واسه دوره ی بعد، از این بابت هم که یه فرصته دیگه به دست میاوردم خوشحال بودم. اما واسه سربازی نرفتن هم باید ترفندهایی رو که جوونای هم سن سال من اجرا میکردن رو پیاده میکردم.بگذریم&#8230;شب شد، خوب یادمه داشتم یکی از فیلم های نیکلاس کیج رو می دیدم که خانم علیخوانی زنگ زد. چند لحظه جواب ندادم تا فکرخاصی نکنه. گوشی رو برداشتم. خانم علیخوانی: سلام. خوبید آقای احسانی؟ ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم. می خواستم ببینم می تونید فرداشب بیاید، لپ تاپه بهزاد رو درست کنید. &#8211;؛. من: آره، حتما. فرداشب ساعت 10 خوبه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نمیشه زودتر، آخه ویندوز عوض کردن خودش طول میده، تازه اگه بشه، می خوام کمی با بهزاد ورد کار کنید. دوست دارم از الان مشغول شه، و کمتر بازی کنه&#8211;؛. من: مانعی نداره، اگه مشکلی نیست ساعت 8.30 میام، چون خودم توی شهر یه سری کار دارم که باید انجام بدم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: من نرم افزار های آفیس رو ندارم اگه شد با خودتون بیارید.شب بعد فرا رسید، قبل از اینکه برم به خونه ی خانم علیخوانی حسابی بخودم رسیدم. از عطرو ، اصلاح صورت بگیر تا &#8230; . دیگه کاملا آماده شدم. ساعت 8.40 راه افتادم. زنگ زدم آدرس رو گرفتم و چون آدرس راحت بود، سریع خونشون رو پیدا کردم. زنگ آیفون رو زدم، درو باز کرد و رفتم توی حیاط ایستادم، تا که خودش اومد. گفت: ای بابا چرا تشریف نمیارید تو، بیاید بالا&#8211;؛. من یواش از پله های توی حیاط رفتم بالا، خیلی کفش و دمپایی جلوی در گذاشته بود، حسابی عرق کردم، فکر کردم مهمون دارن. خونه ی اونا طبقه پایین بود، طبقه بالا که درش (درب به ساختمون بود) توی کوچه اونطرفی باز میشد. یه پیرزن، پیرمرد توی اونجا زندگی میکردن.تا که به خانم علیخوانی رسیدم، با یه لحن نگران گفتم: سلام. انگار بد موقع مزاحم شدم، مهمون دارید نه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی(با یه لبخند) گفت: نه بابا من مهمون کجام بود. عمداً کفش و دمپایی جلو درب میزارم که اگه مامور آبی، برقی و یا چیزی اومد و بهزاد تنها بود فکر کنه کسی خونه هست.&#8211;؛. من که خیالم دیگه از بابت مهمون راحت شده بود، گفتم: (با یک لبخند بابت اینکه خیالم راحت شده بود، زدم گفتم) ای بابا شما خانوما همه جور سیاست رو دارید. من که این به عقلم نمیرسید.&#8211;؛.با یه سری تعارفات معمول وارد خونه شدم. خیلی خونه زیبایی داشت، نه اینکه چیزای گرون داشته باشه، نـــه&#8230; ولی همه چیز با سلیقه کامل چیده شده بود. گفتم: شما درسته خیلی مشغولید، ولی انگار خوب به زندگی خونه میرسید. خانم علیخوانی: آره، از وقتی که شوهرم فوت شده، از ترس اینکه بهزاد یه وقت فکر کنه که به اون اهمیت نمی دم، همیشه اتقاق و خونه رو تمیز می کنم، سعی می کنم غذای گرم بهش بدم و از این طور کارا. حالا چی شد که این حرف رو زدید؟&#8211;؛ من: آخه خیلی لوازم منزلتون با سلیقه و با حوصله چیده شده، قبل از که بیام فکر میکردم خونه شما شلوغ باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: بازم در مورد دیگران فکر غلط کردید؟ خوب نیست، اول همیشه ببینید، بعد حرف چیزی رو بزنید، فکر کنم بهتر باشه.&#8211;؛.خیلی تیپ ساده ای داشت. یه دامن بلند، با یه لباس بلند مردونه، همراه با یک دستمال. خانم علیخوانی لپ تاپ رو رفت همراه با بهزاد اورد. خیلی بهزاد خوشگل و عزیز بود، یه بچه سفید با موهای خرمایی، با چشای آبی. قدش خیلی کوتاه بود، ولی معلوم بود بچه ساکتی هست. بعد از چند لحظه که زبون باز کرد، فقط از بازی های روز ازم سوال می گرفت. خانم علیخوانی که اومد گفت: بهزاد جان، آقای احسانی، مثل شما اهل بازی نیستن، اون با کامپیوتر کار میکنه، درس میخونه.&#8211;؛. من حرفشو قطع کردم و گفتم: البته بازی هم می کنم&#8211;؛. بنظر خودم اوج راستگویی رو داشتم پیاده می کردم، که خانم علیخوانی به حالت چشم غره، بهم گفت: من اینو گفتم که اون بازی رو بزاره کنار حالا شما می گید من خودم بازی می کنم، واقعا که.&#8211;؛. من که خندم گرفته بود گفتم: باور کنید من اصلا نمی دونستم، گفتم شما خانوما با سیاستید، می گید نه.مشغول تعویض ویندوز شدم، کاملا جو خونه ساکت شده بود و همگام با تعویض ویندوز، لیوان شربت رو هم سر میکشیدم. خانم علیخوانی با سوالی که پرسید سکوت رو شکوند، گفت: آقای احسانی، شما از کامپیوتر خوشتون میاد، چرا من اصلا از کامپیوتر خوشم نمیاد، نمیدونم اصلا حس نمی کنم که چیزه مفیدی باشه. منم در جواب گفتم: من تمام زندگیم رو روی کامپیوتر گذاشتم. هر کس یه علاقه ای داره، یکی به کامپیوتر، یکی به ماشین و یکی هم به طلا. شما که اینقدر سیاستمدارید، واقعا خوبی های کامپیوتر رو نمیدونید؟.&#8211;؛. گفت: زدید توی خال، من به طلا خیلی علاقه دارم، فکر کنم واسه عمد گفتید طلا، ولی اگه راستشو بخواید، بابت طلا هیچوقت پول ندادم ، تا زمانی که امیر(اسم مستعاری که واسه همسرش گذاشتم) بود اون فقط طلا واسم می خرید.&#8211;؛.من خیلی کنجکاو بودم که درباره همسرش بدونم، واسه همینم دلو زدم به دریا و ازش پرسیدم که: چطور شد که همسرتون فوت کرده؟&#8211;؛ خانم علیخوانی: من همسرم رو موقعی که بهزاد دوسالش بود از دست دادم، همسرم تو جوونی 2 بار قلبش رو عمل کرد ولی فایده ای نداشت. بارها دکترا بهش گفتم که باید دستگاه توی قلبت بزاری، ولی اون گوش نکرد، واسه همین هم عمر زیادی نکرد. خیلی بعد از اون تنها شدم، خانواده شوهرم که همینجا هستن، بکل رابطشون رو با من قطع کردن، حتی یکبارم نشده که نوه-شون رو بیان ببینن، موقعی که امیر فوت کرد من هنوز دانشجوی کارشناسی ارشد بودم، امیر فقط همین خونه رو واسه ما گذاشت، دیگه نه پولی، نه پس اندازی؛ آخه همون اوایل زندگیمون این خونه رو خریده بود.&#8211;؛. من خیلی ناراحت بودم و به بهونه کار با لپ تاپ چهرمو از اون می دزدیدم.گفتم: فکر کنم شما رو ناراحت کردم. اصلا سوال بجایی نکردم، ببخشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه اشکالی نداره، فقط نمی دونم چرا تا این حد که واسه دیگرون نگفته بودم، واسه شما گفتم. شاید با شما احساس راحتی کردم.&#8211;؛. من: خوشحالم که اینو میشنوم، منم سعی میکنم راز دار خوبی باشم. این از ویندوز حالا باید ورد رو نصب کنم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: نه دیگه بسه، من میخوام شام بکشم، هر وقت صداتون کردم، تشریف بیارید توی آشپزخونه.&#8211;؛. منم با کلی تعارف قبول کردم.وقتی شام می خوردیم یه صحبت های در مورد دانشگاه کردیم، بعد از خودن شام، من باز دوباره مشغول به نصب برنامه های لپ تاپ شدم. خانم علیخوانی بعد از انجام دادن کارهای توی آشپزخونه، اونم اومد نشست. و مشغول میوه پاک کردن شد. خیار سبزی رو که پوست کنده بود رو به من گرفت و گفت: شما که همش سرتون توی این لپ تاپه، هیچ چیزی هم میل نکردید، دیگه حداقل این میوه رو بخورید تا منم مثل شما فکرایی نکنم.&#8211;؛. من گفتم: چرا زحمت کشیدید، من خودم پوست می کندم، دستتون درد نکنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما یکم با بقیه بچه های توی دانشگاه متفاوت بودید، همیشه سرتون تو لاک خودتون بود، کاری به بقیه دانشجوها نداشتید. هنوز اون جلسات آخر رو فراموش نکردم. حسابی اون جلسه بهم ریخته بودم.&#8211;؛. من گفتم: منظورتون با جلسه ای بود که کلاس بهم ریخت، بعدشم گفتید که کسی سوال نپرسه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: آره، ولی یه سوال دارم، که باید بدون هیچ فکر اشتباهی و گمان بدی، به سوالم جواب بدید، وگرنه (با خنده) لپ تاپت رو ازتون میگیرم&#8211;؛. باور کنید که واقعا با این حرفش دیگه نمی تونستم هیچ چیز رو دروغ بگم، هر سوالی رو از من می پرسید مطمئن بودم واقعیت رو می گفتم، آخه چهرش خیلی دوست داشتنی بود. من گفتم: شما بپرسید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: چرا اون روز به من زل زده بودید؟ چیز خاصی بود، من از لحاظ ظاهری مشکلی داشتم.&#8211;؛. خیلی جواب دادن به این سوال واسم سخت بود، ولی باید حتما جواب میدادم. من گفتم: شاید با این حرف نظرتون روی من برگرده، ولی همون طور که خواستید، می خوام واقعیت رو بگم&#8211;؛. باور کنید خیلی برام سخت بود، اصلا به همین آسونی که نوشتم، حرف نزدم. ماجرای کلاس فارسی رو بهش گفتم. ادامه دادم: من بعد از گرفتن کلاس با شما، از شیوه درس دادنتون خیلی خوشم اومد، نمی دونستم، حسادت بود و یا چیزه دیگه، ولی اصلا واسم تکراری نبود. همیشه سعی میکردم که کلاس های شما رو سر وقت بیام. حتی اگه شما هم طول میدادید خیلی ناراحت میشدم. یه جورایی به شما عادت کرده بودم. من اون روز فقط به شما زل نزده بودم، همیشه همینطور بوده.&#8211;؛. دیگه هیچ چیز واسم مهم نبود، سرخ شده بودم. زیر اون کولر حسابی احساس گرما می کردم. داغ داغ بودم. گوشم داشت آتیش می گرفت.می خواستم ادامه بدم که حرفمو قطع کرد و گفت: حسابی داغ کردید بیاید این شربته منو رو هم بخورید.&#8211;؛. اصلا توقع نداشتم به این راحتی برخورد کنه.&#8211;؛. بعد از دادن شربت گفت: ببینید این احساس شماست، و کاملا می دونم چیرو می خواید بگید، ولی شما تنها نیستید که این حرفو به من زدید. همیشه دانشجوهایی بودن که چنین احساسی رو روی من داشتن.&#8211;؛. احساس می کردم که یک تریلر 18 تنی با بار داره روم رانندگی میکنه، کاملا خرد شده بودم، شاید این حرفش بدتر از صدتا توهین بود. حرفاش رو ادامه داد: اما شما رو خوب میشناسم، تا اونجایی که میدیدم شما اهل هیچ چیز نبودید، حالا نمی دونم ظاهرتون اینو نشون میده یا نه، ولی در کل من اینو حس کردم. ببینید، می خوام باهاتون راحت باشم، شاید اگه پیچیدش کنم شما بد برداشت کنید. و ناراحت بشید. در ضمن اگر شما هم به درستی حرفتون و نیتتون رو بگید من بهتر می تونم حرفامو تکمیل کنم.&#8211;؛من می دونستم که می خواد چی جوابمو بده، چون حق داشت واقعا زود بود. واسه همین، سرمو رو به مانیتور لپ تاپ کردم و گفتم: علاقه من به شما از روی دوست داشتن شخصیت شما بود همین. هیچ منظور دیگه ای هم نداشتم. اگه چیزه دیگه رو ثابت کردم ازتون معذرت می خوام&#8211;؛. یه لبخندی زد، و چهرش داد میزد که می گفت خر خودتی.اون شب دیگه هیچ لذتی برام نداشت و فقط می خواستم هر چه زودتر تموم بشه. توقع نداشتم که ازش بله بگیریم ولی فکر نمی کردم که بخواد اینجوری پیش بره. فردای اون روز ساعت 2 بعد از ظهر باهام تماس گرفت و گفت ساعت کلاسا رو مشخص کرده و اگه من مشکلی ندارم باهاش موافقت کنم. منم چاره ای نداشتم، البته هنوزم فکرم پیشش بود، نمی خواستم کم بیارم.کلاسامون روزهای شنبه و سه شنبه و پنج شنبه، ساعات های 9-11 بود. قرار شد که من مجموعه آفیس رو به بهزاد آموزش بدم. روز سه شنبه که شد، اولین جلسه ما بود. من رفتم (البته این بار با یه وایت بورد رفتم). طبق معمول جلوی درب سالن خونشون منتظر من بود، من رفتم تو، یه تغییرات ریزی رو توی ظاهرش احساس می کردم، ولی نمی تونستم بفهمم. از لحاظ تیپ، همون تیپ قبلی رو داشت. فقط یه روسری روشن سرش کرده بود.طبق معمول وسائل پذیرایی روی میز گذاشته بود، بهزاد امروز روش بازتر به نظر میرسید. با یه لبخند اومد پیشم و گفت: آقای احسانی میشه، برام بازی Rise Of Nation رو نصب کنید، خیلی دوسش دارم. مامان هر چه کرد نصبش کنه نتونست.&#8211;؛. من با تعجب از سلیقه خوبش، گفتم: چرا نمیشه، ولی اول از مادرت اجازه بگیر، اون وقت منم واست نصب می کنم.&#8211;؛. اونم با یه حرکت از زمین بلند شدو به سمت آشپزخونه دوید. بلافاصله چیزی طول نکشید که خانم علیخوانی اومد: آقای احسانی اگه میشه، تمام بازی ها رو پاک کنید، و فقط این بازی که میگه رو نصب کنید. این بازی که ایرادی نداره&#8211;؛. من: بازی هایی که روی ویندوز قبلی بودن دیگه قابل اجرا نیستن، این بازی یک بازی فکری و استراتژیکه که خیلی خوبه من خودم این بازی رو 10ها بار کردم.&#8211;؛.بازی رو من نصب کردم و شروع به آموزش مبحث اولیه ورد به آقا بهزاد شدم. بهزاد هم با فکر بازی، خوب به حرفام گوش میگرفت. اگه راستشو بخواید، من حواسم زیاد به درس نبود مرتب به اتفاقات سه شب پیش فکر می کردم.ساعت 10 شد که خانم علیخوانی از اتاق سمت راسته من که ته سالن خونشون بود در اومد. گفت: آقای احسانی یکم استراحت کنید، منم میشینم که با هم حرف بزنیم بلکه دست از این کامپیوتر بکشید.&#8211;؛. منم با یک لبخند جواب دادم، من دیگه به این کامپیوتر عادت کردم، مشکلی ندارم. راستی چرا این پیرمرد و پیرزن بالا زندگی می کنن، اینا سنشون که بالاست، اگه اینجا(طبقه پایین) بودن راحت تر بودن.&#8211;؛. خانم علیخوانی: در اصل خونه ما طبقه بالاست، توافقی جامونو عوض کردیم، اونا مستاجره من هستن. بهزاد تفریحش بیشتر بازی توی حیاط هست، میترسیدم مزاحم اونا بشه، بخاطر همین باهاشون حرف زدم و بندگان خدا نیز قبول کردن&#8211;؛.من: خیلی جالبه، توی این دوره و زمونه کم پیش میاد دو تا خانواده توافقی خونشون رو عوض کنن، معلومه آدمای خوبی هستن. معلومه شما هم خیلی خوبید که قبول کردن&#8211;؛. خانم علیخوانی: واقعا اینطور به نظر میرسه. بعد از اون دو برخورده قبلی فکر نکنم اینطور به نظر برسه.&#8211;؛. من: من پوستم خیلی کلفته، اصلا به این زودیا از دست کسی ناراحت نمی شم، اونم استاد خوبی مثل شما.&#8211;؛. با یک لبخند گفت: امیدوارم که همیشه همینطور باشید. در برابر من باید خیلی مقاوم باشید، چون هر کس جایه شما بود (داشنجوهاش رو می گفت) تا حالا دیگه طرف منم نمی اومد. آخه بعضی ها فقط حرف میزنن، قدرت عمل کردن رو ندارن.&#8211;؛. من: من به خودم ایمان دارم. کارای خیلی سختی رو انجام دادم، الی بعضی چیزا .&#8211;؛. خانم علیخوانی: مثلا چه چیزایی؟&#8211;؛. من: گفتنش سخته. مثلا همین ارتباط پسرا با دخترا و &#8230; &#8211;؛. خانم علیخوانی: می خوای بگی که تو اصلا تا حالا ارتباط نداشتی؟ خیلی عجیبه و شایدم باورم کردنی نباشه. &#8211;؛. من: من ارتباط داشتم ولی نه در حد اینکه بیرون برم، کاری کنم و &#8230; (باور کنید اینو دروغ گفتم، آخه می ترسیدم فکرایی که هم کلاسی هام روم می کردن خانم علیخوانی هم رویه من کنه). &#8211;؛. خانم علیخوانی: من عادت ندارم حرفامو با کنایه بزنم، وقتی تو اینقدر مراقب رفتار و آبروت هستی پس چرا دیده شما رویه من چیز دیگه هست. نگو نه که حسابی شاکی میشم&#8211;؛من حسابی از باز شدن بحث به این صورت متعجب شده بودم، به همین خاطر نمی خواستم این فرصت رو از دست بدم. نگرانی و استرس داشتم. آدمه عجیبی بود، آدمو با دست پس میزنه و با پا پیش می کشه. منم گفتم: بعضی وقتا، بعضی چیزا از کنترل آدم خارجه، من از اول ترم به شما علاقه داشتم، راه ش رو نمی دونستم، فکر می کردم مجرد هستید، بچه ها می گفتن که شما ازدواج کردید ولی من قبول نمی کردم، یعنی قبول کردنش برام سخت بود. موقعی که ترم تموم شد تصمیم داشتم که شماره تماستون رو پیدا کنم ولی ترس نمی زاشت. آخه من تجربه ای نداشتم، جرأت نمی کردم از کسی هم مشورت بگیرم، نه اینکه آدمه ترسویی باشم، نـــه&#8230; ولی بخاطر خانواده ای که دارم از فاش شدن خواستم می ترسیدم.&#8211;؛. حرفام در ظاهر تموم شد، ولی در باطن خیلی خیلی حرفا واسه گفتن داشتم که قادر به گفتنش نبودم.خانم علیخوانی گفت: تو خیلی نقطه ضعف بزرگی داری، اینا ترس نیستن، اینا همش غرور بیجای تو هستش، میترسی مبادا کسی بفهمه که تو هم دوست داری با کسی رابطه داشته باشی. این خیلی کاره من و تو رو سخت می کنه.&#8211;؛. از گفتنه کلمه من و تو هیجان زده شم، خیلی خوشحال بودم که خودش رو کنار من میزاشت. ادامه داد: حالا تو پیشنهادی داری؟&#8211;؛. نمی دونم چی می خواست از زبونه من بشنوه، دیگه آب از سر گذشته، باید همه چیز رو بگم. من: پیشنهاد&#8230;. راستش، دیگه ترس از مخالفت شما ندارم، حرفمو رک میزنم، مثل جلسه قبل حرفمو نمی خورم. من به شما علاقه دارم، نمی دونم چطوری می تونم اینو ثابت کنم، ولی واقعا به شما علاقه دارم. دوست ندارم شما رو از دست بدم. درسته سنه شما از من بزرگتره، ولی اینقدر روش فکر کردم، که دیگه واسم قابل هضم باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی حرفمو قطع کرد و گفت: اجازه بده منم حرفمو بزنم. اینکه تو عاقل و بالغ هستی من شکی ندارم، ولی اینجا من به یه چیزایی شک دارم، تو گفتی با دخترای دیگه ارتباط داشتی ولی یه ارتباط معمولی بوده، درسته؟ خوب چه چیزه ثابت شده ای هست که ثابت کنه تو منو از روی هوس انتخاب نکردی، نمی خوام باهات تعارف کنم ولی من روی علاقه ای که تو به من داری شک دارم و باید به من ثابت بشه، اصلا هم به سن و سال اهمیتی نمی دم، خیلی از استادایی که منو میشناسن هم سن من هستن و خواهان ارتباط با من، ولی من هیچ کدوم رو قبول ندارم، برعکس استادایی هم هستن که نک سوزن از آبروی معلمی و استادی رو به صد تا بهتر از من نمی دن. بگذریم، ولی من به علاقه تو شک دارم.&#8211;؛.من کاملا تسلیم حرفش شده بودم، نمی تونستم حرفی بزنم چون واقعا حرفش حسابه. ولی چرا اصلا این خانم حس زنونه نداره، اصلا کنجکاوی نمی کنه، سوالی نمیکنه. منم گفتم: حرفه شما کاملا حسابه، و من نمی تونم جوابی رو بدم، چون من اصلا علاقمو ثابت نکردم. فقط یه گذشته نصفه و نیمه دارم که اونم می دونم شما بهش شک دارید. در ضمن شما هم باید به من علاقه داشته باشید و این زوری نمی شه&#8211;؛. خانم علیخوانی: اصلا زوری در کار نیست، اگه شما آدمه مناسبی برای من باشید، من هیچ حرفی ندارم. ولی شما به منم فکر کنید، من یه بچه دارم، که ممکنه چند ساله دیگه خیلی چیزا رو براحتی بفهمه، به موقعیت من توجه کنید، من پول، سن، سال واسم اهمیت نداره ولی هیچ چیز نمیتونه بیشتر از پسرم واسم اهمیت داشته باشه. پس سعی کن منو درک کنی.&#8211;؛.من از حرفاش برداشت کردم که از ارتباط با من بدش نمیاد ولی یه چیزایی رو باید به اون ثابت کنم تا باور کنه.&#8211;؛. من گفتم: چطور شما به علاقه من مطمئن میشید. البته می دونم علاقه خریدنی و یا فروختنی نیست که من بتونم تهیه-ش کنم ولی برای اینکه اینو ثابت کنم، هر کاری می کنم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما هر کاری حاضرید بکنید؟&#8211;؛. من: هرکاری که اینو ثابت کنه، من انجام میدم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: من می خوام برید از استاد محبّی (استاد آیین زندگی) سوال کنید، که آیا میتونی با یک زنه شوهر دار ارتباط داشته باشی، اون ارتباط باید چطوری باشه؟، اگه این سوالو رفتی پرسیدی، من می تونم درباره پیشنهادت فکر کنم&#8211;؛. نمی دونم این چه خواسته ای بود که از من می خواست، این خیلی برام سنگین بود، هیچ یک از دانشجوها از من اندازه سر سوزنی نمی دونن، حالا باید برم از استاد آیین زندگی اونم محبّی که روزی 10 تا سمینارو کنفرانس اینطور چیزا می ره برم چنین سوالی کنم، منم گفتم: شما آقای محبّی رو واقعا می شناسید، می دونید که چطور آدمیه که؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: می دونم که گفتم برو از اون بپرس، اگه دوست داری می تونی نپرسی؟&#8211;؛. من نمی خواستم جا بزنم، بخاطر علاقه ای که به اون داشتم. قبول کردم، قرار شد که پنج شنبه، توی جلسه بعد خبرش رو بدم. اول فکر کردم که اگه الکی برم از جای دیگه بپرسم و بهش بگم ، بهتره، ولی تصمیم گرفتم واسه غروره خودمم که شده برم و ازش سوال کنم. منم طبق برنامه ای که آقای محبی داشت رفتم به دانشگاه تا آقای محبی را ببینم. خیلی ترس داشتم، دست و پام میلرزید. احساس می کردم که دارم گناه می کنم. ولی اصلا دیگه واسم مهم نبود.آقای محبی رو توی اتاق 304 دیدم، وایسادم که بیاد بیرون ولی دانشجوها بهش اجازه ندادن، و من مجبور شدم برم توی کلاس. تا که همه رفتن، با سلام و احوالپرسی گفتم: آقای محبی میشه یه سوال شرعی بپرسم؟ &#8211;؛. آقای محبی با لحجه قشنگ و ملایمی که داشت گفت: بفرمایید، من اینجام که به سوالات شما جواب بدم.&#8211;؛ من گفتم: والا نمی دونم چطوری سوالمو طرح کنم، واسم مشکله، می خواستم بدونم که اگه کسی بخواد با یک زنه بیوه ارتباط داشته باشه باید از نظر شرعی چکاری رو انجام بده؟&#8211;؛. آقای محبی با یک لبخند معنی دار گفت:ببینیم کی باشه، اگه میشه راستش رو بگو تا منم بتونم راهنمایی کنم.&#8211;؛. منم گفتم: اون کس خودم هستم، 6ساله که شوهرشو از دست داده، خیلی خانم خوبی هست، یه پسر داره که هشت سالشه، خونه داره، و با آبرو هست، تحصیل کرده و خانواده دار هست، من تا حالا با کسی رابطه ای نداشتم، بعد از 9 ما من از این خانم تقاظای شناخت بیشتر کردم، اونم گفته که بخاطر اینکه روی پیشنهادت فکر کنم، باید بری از کسی که تو مسائل شرعی وارد هست سوال کنی.&#8211;؛. آقای محبی: حالا تو مطمئنی واست مناسبه، زنه خوبیه، من نمی خوام شما رو بترسونم، ولی این رابطه ها عاقبت خوبی نداره، چون طرفت شاید آدم خوبی نباشه، اما از یه جهت که گفته برو مشورت بگیر، میشه گفت آدم روشن فکری هست. تو چه رابطه ای می خوای باهاش داشته باشی.&#8211;؛ من: نمی دونم، ببینم در حین یک رابطه معمولی چه اتفاقی میوفته&#8211;؛. با چشاش یه جوری نگاه کرد که کاملا می گفت تو خیلی دیگه پرویی، جواب داد: تو در هر صورت باید یک اون خانم را متعه (درستش رو نمی دونم، شاید متعمه باشه- یا عقد موقت) کنی، اگر مدت زمانی رو مشخص کردی و مهری رو قبول کردید، (اگر مدت زمان و یا مهر نگی، عقد باطل هست) باید طبق مدت زمان معلوم، مهر رو بپردازی. میشه مهر رو هم بعد از عقد کمو زیاد کنید. هم می تونی فارسی و هم می تونی عربی بگی. &#8211;؛ من متنش رو که فارسی بود یادداشت کردم، می نویسم شاید بعضی دوستان بخوان بدونن «خانم می گوید: خودم را همسر موقت تو قرار دادم در مدت معلوم و بر مهر معلوم و بر شرط.و آقا می گوید: قبول کردم این متعه را.» اگر از زن، بچه دار شدی متعه باطل هست و گناه کردی. پس خیلی مراقب باش.&#8211;؛منم دیگه حسابی گیج شده بودم، خیلی شرایطه سختی داشت، شایدم من سخت فهمیدم، یا اینکه اون برام سخت توضیح داده. خلاصه یه چیزایی دستگیرم شد و منم واسه امشب آماده شده بودم، کار رو تمام شده می دونستم، تصمیم گرفتم با حقوق سه ماهم ، یک گردنبند طلای سیاه واسش بگیرم، همین کار رو هم انجام دادم. شب شد با دستپاچگی، از اینکه باور میکنه یا نه که من پیش آقای محبی رفتم یا نه، زنگ درو زدم. این بار، آیفون رو بهزاد جواب داد، بعد از اینکه منو شناخت هنوز آبفون رو نزاشته داد زد: مامان آقای احسانی اومده.&#8211;؛ من رفتم تو ، دیدم تازه اومده جلوی در سالن ایستاده و داره دکمه پایین لباسش رو می بنده. امروز فرق کرده بود، لباس و شلوارش تنگ تر شده بود، آرایشش غلیظ تر بود، منم با تعجب داشتم بهش نزدیک می شدم. سلامی کردم و با تعارف اون وارد خونه شدم، خونه رو بوی عطر عجیبی گرفته بود. داشتم یه جورایی احساس می کردم که واسه من این تدارکو دیده، ولی این احساس خیلی خوشبینانه بود.با گفتن بفرمایید بشینید خانم علیخوانی به خودم اومد و نشستم. خیلی جذاب شده بود، لباش رژ خورده و برق میزدن، روسری قرمزی پوشیده بود که موهای شرابیش رو خیلی قشنگتر نشون می داد. با لبخندی که داشت، گونه هاش برجسته شده بودن، یه ساعت مشکی دستش کرده بود که سفیدی دستش رو بیشتر نشون می داد. خیلی قشنگ شده بود. دلم داشت شور میزد، پاهام به لرزه افتاده بودن، یه حسی داشتم که قبلا که بچه بودم وقتی میترسیدم برام پیش میومد، شاید شما هم این حسو تجربه کردید، احساس یه جور فشار و یا یک قلقلک دارید. سوکتمو با پرسیدن کارهایی که امروز کردم، شکست. من گفتم: امروز صبح یه کار بیشتر انجام ندادم، اونم رفتن پیش آقای محبی بود، باور می کنی؟&#8211;؛ مهشید (اسم مستعار خانم علیخوانی): چرا باور نکنم، چون من خودم دانشگاه بودم و در حالی که جلوی در کلاس آقای محبی ایستاده بودی، دیدمت.&#8211;؛ دیگه حرفاشو خودمونی تر می زد و این حس خوبی رو به من می داد. خیلی واسم خوشایند بود. مهشید: حالا چیزی هم فهمیدی؟&#8211;؛ من نمی دونستم چرا دوست داشت، من از آقای محبی در مورد این رابطه سوال می کردم اصلا نمی فهمیدم. کل ماجرا رو براش توضیح دادم . مهشید هم با اشتیاق خاصی به حرفام گوش میکرد. منم که حرفام تموم شده گفتم: خانم علیخوانی حالا نظرتون رو می خوام بدونم.&#8211;؛ مهشید: اولا دیگه اسم کوچیکه منو صدا کن، چون خیلی حرفای خصوصی بینمون رد و بدل شده، و منم دوست دارم باهم راحت باشیم تا بتونیم بهتر و بدون هیچ ابهامی با هم حرف بزنیم.&#8211;؛ من دیگه قند تو دلم آب میشد. نمی دونم بعد از اینکه بهزاد درو برام باز کرد دیگه خبری ازش نبود. من گفتم: من که خیلی مشتاقم به اسم کوچک شما رو صدا بزنم. حالا اگه میشه نظرتون رو بگید.&#8211;؛. مهشید: من به عمد تو رو پیش محبی فرستادم، چون قبل از که تو پیشش بری من تو رو معرفی کرده بودم و باهاش در این رابطه صحبت کرده بودم. اون یکم توی این ارتباط شک داشت، ولی با طی شرعش و عرفش موافق بود. در رابطه با تو هم نظر خوبی داشت چون تو رو میشناخت. ولی ازدواج دائم رو پیشنهاد نکرد، چون گفت اگر بخواید بعدا ازدواج دائم داشته باشید، ازدواج موقت یا عقد موقت شرایطش این نیست. و اگه بعد از عقد موقت، عقد دائم کنید، بر هم حرام میشید&#8211;؛من خیلی گیج شدم، توقع نداشتم به این زودی تا اینجا پیش بریم، شاید بگم اصلا حالیم نبود که چه اتفاقی داره میوفته. گفتم: تو که همه چیزو می دونی و همه کارم، انجام دادی، فقط جواب منو ندادی؟&#8211;؛ گفت: اگه جوابتو دادم، پرو نمیشی؟ &#8211;؛ منم سراسیمه منتظر جواب بودم، گفتم: نه، بگو&#8211;؛ مهشید: من موافقم ولی به شرایطی که من می گم، اول یه سوال دارم، معنی کلمه متعه رو میدونی؟&#8211;؛. من گفتم: یعنی عقد موقت دیگه&#8211;؛ مهشید: این که آره ولی معنی اصلی متعه، یعنی طرفین از همدیگه لذت ببرن، شرایط من هم با توجه به همین معنی هستش، تو باید حد حدوده خودت رو تا زمانی که شرایط معلوم نشده بدونی و نزاری که من ازت ناراحت شم، دوم اینکه من از تو مهریه یا چیزی نمیخوام، من ماشین دارم، (ماشینش پارس بود) خونه دارم، من صداقت و وفادری واسم از یه مهریه چند میلیاردی هم مهم تره، فقط یه سکه مهر می کنم، که اونم اگه خوب بودی بهت می بخشم و انو به ربع سکه می رسونم. دیگه اینکه از این رابطه فقط من و خودت و آقای محبی می دونیم، حالا اینا شرطهای منه، درسته به ظاهر ساده هستن ولی انجامشون خیلی سخته.&#8211;؛ من که دیگه به همه چیز که می خواستم برسم، رسیده بودم، جواب دادم: من که قبولمه، حالا کی می خوای اون خطبه یا جمله رو بگی؟&#8211;؛ ای بابا تو چه عجله ای داری، حتما باید همین امشب ما عقد کنیم&#8211;؛ با گفتن این حرف مهشید، احساس غریبی بهم دست داد، حس میکردم که دیگه صاحب یه چیزی شدم که باید مسولیت سنگینی همراهش باشه. گفتم: چرا که نه؟&#8211; مهشید: بهزاد الان تو حمومه، باید اونم بدونه ولی چون هنوز بچس می ترسم فاش کنه، بزار بیاد بیرون، بفرستمش دنبال مانتوم که پیش خیاطه ، راه دوری نیست، دو کوچه اونورتره، تو همین موقعیت ما می تونیم، حرفمون و یا به قول خودت خطبه رو بخونیم، در ضمن فقط خطبه و نه چیزه دیگه.&#8211;؛برای اینکه همدیگر رو بهتر بشناسیم و منتظر باشیم که بهزاد بیاد بیرون، در رابطه با خودمون بیشتر حرف زدیم. تا اینکه بهزاد اومد بیرون و مهشید اونو با وعده کردن یک دست بازی با لپ تاپ، دنبال مانتو فرستاد. و به من اشاره کرد که برم توی اتاقش، رفتم و نشستم، مهشید گفت: آماده ای، همه فکراتو کردی، ببین جنس فروخته شده رو پس نمی گیریما.&#8211;؛ من: بابا کی تو رو پس میده، اره آمادم.&#8211;؛ مهشید: باشه خودت می خوای دیگه&#8211;؛ خلاصه به سفارش استاد محبی، مهشید خطبه رو اول عربی خوند و من جواب دادم، و باز هم فارسی تکرار کرد و در جوابش هم منم فارسی گفتم. ما مدت عقدمون رو 5 سال و با مهریه 1سکه معلوم کردیم. خیلی باورش برام سخت بود، که دارم با یه زنه بیوه عقد می کنم، من کلا روحیم این بود که همیشه فکر می کردم بچم، ولی با این کار حس مردونگی بهم دست داده بود. مهشید به عنوان تبریک دستش رو اورد جلو و همزمان نیز یه بوس از گونه من گرفت، من کامل هنگ بودم شاید اینم املی منو میرسوند. مهشید: تو که حساس تر از منی، بابا ما دیگه عقدیم، نمی خوای منو ببوسی.&#8211;؛ منم می خواستم کم نیارم گفتم: چرا وایسا تا اول هدیمو بهت بدم، رفتم توی حال و از تو کیف لپ تاپم جعبه گردنبند رو در آوردم و رفتم تو اتاق، باورم نمی شد مهشید با یک تی شرت و شلوار بود، دستمالش رو هم در آورده بود. منم خودمو به نفهمی زدم و گفتم: مهشید اینو از من قبول می کنی&#8211;؛ جعبه رو بهش دادم، جعبه رو گرفت و با صدای بلند: یه جیغ کشید، ممنون، خیلی قشنگه، خیلی دوسش دارم ، دستت درد نکنه. گرونه نه؟&#8230;&#8211;؛ اشک تو چشاش کاملا بازی میکرد، منم دیگه داشت اشکم در میومد، مهشید: محسن، اینو خودت برام می بندی.&#8211;؛ من: چرا نبندم، از خدامه&#8211;؛ باور کنید، کاشکی میشد قلبمو براتون توی این صفحه میزاشتم تا بتونید باور کنید که چقدر خوشحال شده بودم، احساساتی بود که توی این 24 سال عمرم، نداشتم. گردنبند رو دستم گرفتم، از پشت سر گردنبند رو جلوی گردنش انداختم، وقتی گردنبند رو می خواستم ببندم، کاملا گردن سفیدش رو می دیدم، با دست موهاشو به بالا کشید و من گردنبند رو بستم ، وقتی گردنبند رو بستم چند ثانیه ای معطل کردم. مهشید گفت: اونجا چه دیدی که هنوز موندی؟ من: قشنگ ترین لحظه عمرم رو دارم حس می کنم&#8211;؛ همون لحظه گردنشو بوسیدم و دستمو از جلو یه شکمش رسوندم، سریع برگشت و نگاه کرد، گفت: داری خیلی تند میری ما باهم قول و قراری گذاشتیم. حالا بو تو سالن تا بیام. زود باش.&#8211;؛ من از دست مهشید نارحت نشدم از دست خودم ناراحت شدم که اینقدر ساده بازی در اوردم، باور کنید اصلا نمی خواستم کار خاصی کنم، فقط همین رو می خواستم انجام بدم. اومد نشست و گفت: من بهت نگفتم این کارو انجام نده حالا؟&#8211;؛ من: مهشید باور کن من نمی خواستم کاری رو انجام بدم.&#8211;؛ مهشید: من به عمد روسری و پیرهنم رو در آوردم تا جنبتو محک بزنم، دیگه هم توضیح نده. تو باید خیلی چیزا رو یاد بگیری&#8211;؛ من هیچ حرفی نداشتم که بزنم ، فقط با گفتن یک چشم ختمش کردم. مهشید: حالا اگه اشکالی نداره برو خونه، تا یکم تنها باشم.&#8211;؛ منم سریع بلند شدم و با گفتن دوست دارم ازش جدا شدم و رفتم، تاصبح خوابم نبرد.طرفای ساعت 5 صبح بود، گوشیم از طرف مهشید تک خورد، سریع گوشی رو برداشتم و پیام دادم:سلام، مشکلی پیش اومده؟مهشید: می خواستم ببینم زنده ای.من: این چه حرفیه؟مهشید: شوخی کردم، گفتم شاید بخاطر من خودتو کشتی.من: نه، ولی خیلی ناراحت شدم.مهشید: به من حق بده، خاطره امیر برام زنده شد.من: بازم معذرت می خوام، ولی باور کن منظوری نداشتم، فقط در همون حد بود.مهشید: می دونم، حالا فرداشب بیا می خوام برات شام درست کنم.من: راست میگی؟ پس منو بخشیدی.مهشید: حالا بیا تو. در ضمن دوست داشتی می تونی شب بمونی. البته تو اتاقه بهزادمن : باشه. ولی مگه تو شنبه کلاس نداری؟مهشید: صبح ندارم، ولی عصر دارم. محسنمن: جانممهشید: همین شبی که گذشت، اندازه هزار شب عاشقت شدم. جواب پیامم رو نده. شب بخیربا هماهنگی هایی که با خونه کردم قرار شد، شب برم خونه دوستم بمونم، یعنی همون مهشید. طبق معمول رفتم ولی امروز با یک بسته شیرینی و 2 تا DVD فیلم(البته بزرگترین صحنه ای که داشت، لب بود) و یه بازی واسه بهزاد. رفتم و آیفون رو زدم، ولی درو باز نکرد دو سه بار این کارو کردم، ولی بازم کسی درو باز نکرد، گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم، از اون پرسیدم که کجاست، اونم جواب داد که پیش حاجیه خانومه. مهمون داشتن رفته کمکشون.خلاصه اومد پایین درو برام باز کرد و رفتم تو، وسائل پذیرایی آماده نبود، ولی به سرعت آماده کرد. تا گلویی تازه کردم، گفتم: بهزاد کو، انگار خبری ازش نیست داره درس می خونه؟&#8211;؛ مهشید گفت: بهزاد بالا پیش نوه حاج خانوم مونده، نشستن دارن دلی از بازی پر میکنن.&#8211;؛ منم گفتم: بیا این شیرینی رو ببر و به بهزاد بگو بیاد واسش بازی اوردم.&#8211;؛. مهشید: بزار راحت باشه، من از بالا غذا اوردم، نترس دست پخته خودمه بیا بشین کوفت کن&#8211;؛ رفتم تو آشپزخونه، یه بوس از گونش گرفتم، گفتم، خیلی بدیا کسی به همسرش اینطوری میگه؟ مهشید با قیافه حق به جانبی که از خودش گرفته بود، اومد جلوم ایستاد و گفت: من بدم، حالا می خوای بدتر بشم&#8211;؛ یقمو گرفت و کشوندم جلو و لباشو توی لبام قفل کرد، و هی می خورد منم دیگه داشتم همراهیش می کردم، اصلا دسته خودم نبود، دستمو به باسنش که داشت به شلوار جینش فشار می اورد رسوندم، و یه فشار دادم، با یه ناز قشنگ داد زد: آخ، دیونه دردم گرفت، دستتو بردار،&#8211;؛ دستمو برداشتم. مهشید: تو هم بی می مستیا، بزار شام بخوریم&#8211;؛شام رو با نگاه کردن به هم خوردیم، بلند شدیم و رفتیم فیلمایی رو که اورده بودم با هم دیدیم، توی هنگامی که فیلم ها رو می دیدیم همدیگه رو انگولک می کردیم، البته اون بیشتر اذیت می کرد. دیگه ساعت 12 شده بود، مهشید: من میرم خونه حاجیه خانم و بهزاد رو میارم تو هم اماده خواب شو، برو اون اتاقه بهزاده، هر جا که راحتی بگو تا بیام رخت خوابتو بندازم. فعلا جایز نیست تو بیای توی تخت دو نفره من.&#8211;؛ این حرفو با یک لبخن زد و رفت.من داشتم اتاقه بهزاد رو می دیدم که، چشم به عکس امیر شوهر مهشید افتاد، از عکسش خجالت کشیدم، واقعا ناراحت بودم. صدای در ساختمون اومد، فهمیدم مهشیده، در اتاق بهزاد رو باز کرد گقت: بهزاد جان امشب آقای احسانی پیش تو می خوابه، خوبه؟&#8211;؛ بهزاد: عالیه، منم با آقای احسانی فوتبال بازی می کنم&#8211;؛ من: بهزاد جان واست بازی جدید اوردم&#8211;؛ بهزاد خوشحال شد، بلافاصله دیدم مهشید بهم اشاره کرد که برم بیرون کارم داره، منم رفتم بیرون، پرسیدم چی شده؟ مهشید: چیه ناراحت به نظر میرسی؟ اتفاقی افتاده، از رفتاره من ناراحت شدی؟&#8211;؛ من: نه بابا این چه حرفیه که میزنی، چیزی نیست.&#8211;؛ مهشید: درسته که ما الان دو شبه عقد کردیم، ولی من چهره ناراحتته تو رو می تونم تشخیص بدم، بگو قضیه چیه؟&#8211;؛ من: عکسه امیرو تو اتاق دیدم، ازش خجالت کشیدم.&#8211;؛ مهشید: چرا؟&#8211;؛ من: حس می کنم که دارم بهش خیانت می کنم. مهشید: مگه اون زندست؟ &#8211;؛ من: نه؟&#8211;؛ مهشید: مگه تو منو گول زدی، مگه ما با رابطه نا مشروع شروع کردیم، مگه ما غیر شرعی جلو اومدیم، مگه تو منو توی خیابون به زور گرفتی؟&#8211;؛ من: نه، هیچ کدوم درست نیست&#8211;؛ مهشید: من تو رو به میل خودم، با رضایت خودم و از طریق شرع و عرف انتخاب کردم، پس دیگه این حرفو نزن باشه؟&#8211;؛ من: چشم، ولی چرا منو بینه این همه دانشجو و استاد انتخاب کردی؟&#8211;؛ مهشید: جانه امیر نمی دونم، شاید بهتر بودی که انتخابت کردم، شاید از همون اول می خواست همین بشه، اصلا چه می دونم(با یه قه قهه)، حالا برو بخواب، اینم یه بوس که ناراحت نباشی، بگی زنم شب خشک و خالی منو ول کرد.&#8211;؛. من: مرسی. دوست دارم، شبت بخیر. مهشید: منم دوست دارم عزیزم. خوب بخوابی&#8211;،؛من رفتم توی اتاق پیش بهزاد، تا حدود ساعت 2 صبح، با کامپیوتر بازی کردیم، دیدم دیگه چشاش داره چرت میزنه، تا اینکه خوابش برد، منم بلندش کردم و رفتم گذاشتمش توی تختش و یه بوس به صورتش زدم. حس میکردم واقعا بچه خودمه، اون موقع 22 سالم بود (الان 24 ساله هستم). چند باری توی رخت خوابم غلط زدم، همش تو فکر بودم اصلا خوابم نمی برد، بلند شدم، رفتم یه آب زدم صورتم، خواستم برگردم توی اتاق دیدم چراغ خواب، اتاق مهشید روشنه، به سمت در اتاق رفتم، دستگیره رو باز کردم، همین که یه قدم گذاشتم توی اتاق مهشید با یه صدای خواب آلود گفت: می دونستم خوابت نمی بره و میای، بیا اینجا پیشم بخواب&#8211;؛ من گفتم: انگار تو هم خوابت نبرده، یا اینکه منتظر من بودی. مهشید: آره؛ بیا بخواب، در رو کلید کن، تا بهزاد ما رو کنار هم نبینه.&#8211;؛وقتی کنارش خوابیدم ، گفت: محسن، تو از چیه من خوشت اومد؟&#8211;؛ من: من از همه چیزه تو خوشم اومد&#8211;؛ مهشید: أه، لوس نشو، بگو دیگه&#8211;؛ من: اول از همه از شخصیتت، بعدش که فهمیدم متاهلی و بچه داری، فهمیدم که تو زندگی زیاد سختی کشیدی و این منو دیگه عاشقت کرد&#8211;؛ مهشید: حالا از لحاظ ظاهر منو چطور دیدی&#8211;؛ وقتی این سوال رو پرسید، همونطور که خوابیده بود سرش رو، رو به پنجره اتقاق، که توی حیاط باز میشد کرد من: از چشات، از گونه هات، از لبات&#8211;؛. مهشید: دیگه از چی؟&#8211;؛ من فهمیدم که منتظر چیزی هست که از شنیدنش باید خوشش بیاد. من: من از هیکلت، از گردنت، از باسنت، (همونطور که داشتم می گفتم دستم رو بردم به باسنش رسوندم و آروم شروع به مالیدن کردم). از سینه هات (دستم چپم رو آروم بردم و سینه هاشو گرفتم و شروع به مالیدن کردم)، &#8211;؛ برگشت و یه نگاهی بهم کرد گفت: محسن دارم دیونت میشم، دارم عاشقت میشم، نمی دونم چرا امشب دوست دارم تا صبح باهات باشم&#8211;؛ تا اینو گفت دیگه نزاشتم ادامه بده، و لبام رو به لباش رسوندم، تاریکی، و روشنی نور بنفش چراغ خواب خیلی محیطه جالبی رو ایجاد کرده بود.همینطور لباش رو می خوردم، زبونم رو محکم توی دهنش می چرخوندم، با دست دیگم داشتم از رو شلوار کسش رو می مالیدم، دیگه داشت حال می کرد، تا چند دقیقه مرتب، فقط لب همدیگه رو می خوردیم، آروم پیرهنشو در آوردم، با دستم سوتینش رو هم در آوردم، خیلی سینه ی ایده آلی داشت، بزرگ و سفت که آدمو به اوج میرسوند، تا خواستم لبم رو به نک سینش برسونم، سرمو کشوند بالا و با چشم خمارش نگاه کرد و گفت: احسان، مطمئنی؟&#8211;؛ من: آره&#8211;؛ دیگه چیزی نگفت، منم شروع کردم به خوردن سینه هاش، سینه چپش رو می خوردم، میرفتم سراغ راستی ، راستی رو می خوردم می رفتم سراغ چپی، با ولع خاصی سینشو می خوردم، اونم فقط دستاشو تو موهام می کشید، سرمو بردم بالا و باز شروع به لب گرفتن شدم، اومدم پایین، گردنشو خوردم، لاله های گوششو می خوردم، دوباره رفتم سراغ سینه هاش، انگار نقطه حساسش همونجا بود، مرتب آه می کشید، همینطور که می خوردم رسیدم به نافش و زبونم رو به نافش می کشیدم، شکمش رو می خوردم، مشغول خوردنه شکمش بودم که اون منو از اون طرف حول داد رو تخت، سریع لباسمو در آورد، شروع به خوردن گردنم کرد، مرتب گردنمو می خورد، اومد پایین سمت شکمم، همزمان با دستش ، شلوارمو کشید پایین، به همراه شلوارم، شرتمم کشید، پایین، باز رفت بالا سراغ گردنم، هم گردنمو لیس میزد و هم با دستش کیرمو تو دستش بازی میداد، دیگه داشتم دیوونه می شدم، سریع خوابوندمش، شلوار و شرتش رو کشیدم پایین، سینه و لباش رو خوردم و رفتم سراغ کسش، کسش خیسه خیس بود، با دستم کشیدم روش، معلوم بود که حسابی تمیزش کرده بود، با زبونم رو آروم به کسش زدم، جیغش بلند شد، سرمو محکم فشار داد به کسش، منم سریع با زبونم، کسش رو می خوردم، چوچولش خیلی کوچیک بود، اصلا به راحتی توی دهن نمی رفت، دیگه از بس خوردم چوچلش که متورم شده بود، مرتب چوچولش رو می خوردم، تا اینکه یه لرزش خفیفی توی بدنش افتاد و به ارگاسم رسید، تا چند لحظه فقط ازش لب می گرفتم.با صدای لرزونی که داشت گفت: بخواب نوبت منه، سرش رو برد لای پام، از تخمم شروع به خوردن کرد، محکم تخمام رو به دهن می گرفت و می لیسید، شروع به لیس زدن کیرم کرد، اصلا سر کیرم رو توی دهن نمی کرد و مرتب زبونش رو به تخمام و دور کیرم می کشید، منم با دستم سرشو گرفتم، با اشاره اینکه بخور، سرشو فشار دادم به کیرم، اونم فهمیده بود که من چی می خوام با یه ضرب، کیرمو تا نیمه کرد تو دهنش، (کیرم زیاد بزرگ نیست، حدود 15 سانته، انصافا مسخره نکنید). مرتب کیرمو می خورد، اون می گفت که کیرم بزرگه ولی من چنین احساسی رو نداشتم، چون فیزیک بدنیم زیاد بزرگ نبود.نزدیک به آب اومدنم بود، که بلندش کردم، و گفتم رو تخت بخواب، اونم خوابید، آروم سر کیرم رو بردم جلوی کسش، به آرومی کردمش تو، و شروع به عقب جلو می کردم، کمرش از شدت عرق شده بود مثل آینه، نور لامپ کاملا توش معلوم بود، منم عرق کرده بودم، قطره های آبی که از صورتم می اومد پایین، میریخت روی کمر مهشید، دیگه داشت عقب جلو کردنم شدت می گرفت، می خواست آبم بیاد که باز سرش رو بیرون کشیدم، داشت دیگه میومد، سریع دستمو گاز گرفم که حس شهوت یک از بدنم بره، این دفعه، رو کمر خوابوندمش توری بود که چشاش تو چشم، بود، سرشو باز کردم تو و شروع به عقب جلو میکردم، هر بار که کسش ضربه می زدم به یه صدا آروم و حالت شکسته شکسته، می گفت: عاشقتم، من مال توهم. این حرفاش حس خوبی بهم می داد، حس می کردم کل هیکلش زیر دستامه. هم زمان با عقب جلو کردن سینه و لباشو می خوردم.مرتب عقب جلو میکردم، نفسم بند اومده بود دیگه پاهام جون نداشت، باز مهشید به ارگاسم رسید، چند لحظه مکس کردم، خوابیدم، و گفتم بیا روم، اونم آروم روم نشست و کیرم رو تو کسش سر داد و شروع به بالا پایین کردن شد، سینه سفتش مثل یه ژله بالا و پایین می شد، با دستام هی اونا رو میگرفتم، ولی همش با بالا رفتنشون، از تو دستم میپرید، بهش گفتم از روم در بیاد، می خواد دیگه آبم بیاد، همین که در اومد، گفتم : میشه از پشت&#8230; &#8211;؛ مهشید: خیلی واسم سخته، ولی من دو بار ارضاء شدم، اگه اینطوری راحتی اشکال نداره، ولی قبلش خوب جاشو باز کن، خیسش کن بعد بکن تو&#8211;؛ منم سریع با آبی که از کسش در اومده بود به زحمت، سوراخ کونشو رو خیس کردم و به آرومی انگشت اشارم رو کردم توی کونش، یه چند دقیقه طول داد تا حتی یک انگشتم جاش باز بشه. انگشت دوم رو هم همینطور ادامه دادم. دوست نداشتم دردش بگیره، سوم رو که کردم، دیگه داشت کم کم آه می کشید، مرتب انگشتامو در می اوردم و می کردم تو، تا اینکه کاملا جا باز کرد، کیرمو خیس کردم و گذاشتم توی سوراخ، یه اوووف کشید که اصلا متوجه نشدم، که تا آخر دارم حولش می دم تو. به آرومی شروع به عقب جلو کردن کردم، دیگه ضرباتم به کونش بیشتر شده بود، همین طور حولش می دادم به جلو، دو سه باری کیرم در اومد، چون کلا ماهیچه های پام گرفته بودن و خشک شده بودن، همین طور داخل و بیرون می کردم، دیگه داشت آبم میومد، گفتم مهشید بیریزم تو، مهشید: بیریز عشقم، همشو خالی کن، من همشو می خوام. –؛ بلافاصله همشو داخل خالی کردم، دیگه نای کاره دیگه ای نداشتم، حس می کردم تمام جونم داره از سر کیرم بیرون میاد، خیلی خسته بودم، هم من و هم اون.ولی مگه گذاشت بخوابیم بعد از نیم ساعت بزور منو کرد تو حموم، و برام آبمیوه و گردو آورد که بخوریم. من بعد از 2 ساعت فوتبال، اینطوری نمی شدم که بعد از این سکس، به این حال و روز افتادم.اینم تا اینجا، دیگه کشش ندم بهتره، باور کنید، خیلی واسه نوشتن این ماجرا خسته شدم، شاید بعضی اوقات از خستگی ، یک کلمه رو 4 بار هی پاک می کردم و باز می نوشتم، چون همش دستم رو کلیده دیگه می خورد، البته اینو تویه یه روز ننوشتم. امیدوارم اگه از لحاظ نگارشی، املایی یا هر چیزه دیگه ایراد داره منو ببخشید.خواهش می کنم، نظر خودتون رو بگید، اگه کسی شک داشت، یا به هر نحو فکر کرد دروغه و یه چیزی نوشت، که رکیک بود، شما از اون تبعیت نکنید و نظر واقعی خودتون رو بزارید.ازتون خیلی ممنون. امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175861</post-id>	</item>
		<item>
		<title>زمان استراحت جنده خانوم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%ad%d8%aa-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%ad%d8%aa-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 12 Aug 2019 06:10:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقای]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انجامش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتامو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتشو]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بااینکه]]></category>
		<category><![CDATA[باربود]]></category>
		<category><![CDATA[بازکرد]]></category>
		<category><![CDATA[باسنمو]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باورکنید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگمو]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرمش]]></category>
		<category><![CDATA[بودیعنی]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعطیلات]]></category>
		<category><![CDATA[تغییری]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تودستم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولمو]]></category>
		<category><![CDATA[چیکارش]]></category>
		<category><![CDATA[چیکارکنم]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[دارمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانو]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[داغونم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درازبکشم]]></category>
		<category><![CDATA[درخواست]]></category>
		<category><![CDATA[درمورد]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دندونام]]></category>
		<category><![CDATA[دهنمخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیه]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[راهنماییم]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینم]]></category>
		<category><![CDATA[شدرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شکایتی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارو]]></category>
		<category><![CDATA[شمارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[صدامونو]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فکر‌کنم]]></category>
		<category><![CDATA[فکرمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[قرارشد]]></category>
		<category><![CDATA[کارمندا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گذشتبعد]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[ماساژش]]></category>
		<category><![CDATA[مالوند]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مردونش]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومتی]]></category>
		<category><![CDATA[ملاقات]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرش]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسید]]></category>
		<category><![CDATA[میپیچیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوایم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمش]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیمو]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوند]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناگفته]]></category>
		<category><![CDATA[نبودرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نبودولی]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفسامون]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدادم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناختم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نیستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[هرچیزی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همکارش]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[هیچکدومشون]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وابستگی]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واحوال]]></category>
		<category><![CDATA[واستادم]]></category>
		<category><![CDATA[واستاده]]></category>
		<category><![CDATA[واسشون]]></category>
		<category><![CDATA[والبته]]></category>
		<category><![CDATA[وبرگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[وتقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[وجدانم]]></category>
		<category><![CDATA[وجودمو]]></category>
		<category><![CDATA[وخوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ودستشو]]></category>
		<category><![CDATA[ودستمو]]></category>
		<category><![CDATA[و‌رفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[وشورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[وکیرشو]]></category>
		<category><![CDATA[ومیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ونمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[وهمیشه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[فکر کنم 3،4 قسمتی بشه،البته فیلم سکسی من این متنو عامیانه مینویسم چون خودم ازعامیانه نویسی خوشم میاد،اگه دوست داشتید بانظراتون راهنماییم کنید.این داستان عین واقعیته،میدونم که سکسی شمانمیتونید باورکنید ولی میتونم قسم بخورم که شاه کس راسته وحقیقت داره.اول دلم میخواد یکم درمورد خودم براتون بگم،درمورد عقایدم، احساساتم،دغدغه هام و&#8230; من کونی دختری هستم20 [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>فکر کنم 3،4 قسمتی بشه،البته فیلم سکسی من این متنو عامیانه مینویسم چون</h2>
<p>خودم ازعامیانه نویسی خوشم میاد،اگه دوست داشتید بانظراتون راهنماییم کنید.این داستان عین واقعیته،میدونم که سکسی شمانمیتونید باورکنید ولی میتونم قسم بخورم</p>
<h3>که شاه کس راسته وحقیقت داره.اول دلم میخواد یکم درمورد خودم براتون</h3>
<p>بگم،درمورد عقایدم، احساساتم،دغدغه هام و&#8230; من کونی دختری هستم20 ساله با تفکرمذهبی یعنی یه جورایی عقاید مذهبی ومدرن وسنتی رو با</p>
<h4>هم جنده دارم شاید بشه گفت اعتقاد حد وسط !چادر سر</h4>
<p>میکنم وحجاب کامل دارم ونماز و پستون روزه رو هم به جامیارم تا 1سال پیش با هیچ پسری به هیچ شکلی</p>
<h5>ارتباط نداشتم کوس وسعی میکردم که حس شهوتم رو کنترل کنم</h5>
<p>ویا بهتربگم سرکوبش کنم این موضوع واسه من که خیلی حشری هستم ومحدودیتای زیادی هم دارم خیلی سخت بود وهمیشه عذاب میکشیدم!نمیدونستم سکس داستان بین شهوت واعتقاداتم</p>
<h6>باید کدوم رو انتخاب کنم شاید شما هم ایران سکس دچار این</h6>
<p>حس شده باشید وبتونید منو درک کنید،حس تنهایی شدیدا اذیتم میکرد واین باعث افسردگیم شده بود.پارسال تابستون واسه اولین باربه یکی از مزاحم تلفنیام جواب دادم واین شداولین رابطه من بایه پسر! خلاصش کنم بعداز اون با 2تا پسردیگه هم تلفنی دوست شدم البته همزمان نبودن وبا همشون قطع رابطه کردم،با هیچکدومشون حرف از سکس نمیزدم البته پسراروکه میشناسین؟مگه میشه حرفشووسط نکشن؟؟؟؟!!!!تا اینکه تو کلوب عضو شدم و شدم پای ثابت چت های شبانه.اولاش خصوصی زیاد چت نمیکردم وجواب کسی رو نمیدادم وچت خصوصیموبستم،همه کسایی که ادم میکردن رو تاییدمیکردم عکس صورتموکه گذاشتم این درخواست ها بیشترشد وسعی میکردم بیشتر عمومی چت کنم&#8230;تااینکه باپسری آشناشدم به اسم امیر البته اسم مستعارشه.تهرانی نبودولی ساکن تهران بود عکسی گذاشته بود که واضح نبود توی چت عمومی باامیر آشناشدم وشد جزو دوستام متولد61 بود،تو یه دفتربیمه کارمیکرد وشبا همونجا میخوابید.کم کم بیشترباهم صمیمی شدیم به من میگفت آجی و توپیامامون واسه هم بوس میفرستادیم اینم بگم که این واسه اولین باربود که من با پسری حرف ازبوس واین چیزا میزدم.بهمن 89 بود که من باخانوادم رفتم سفر تو این مدت به اینترنت فقط باگوشی وصل میشدم ومیتونستم پیامامو چک کنم. هرروز برام پیام میزاشت،راستی اون عاشق کسی بود و میخواست باهاش ازدواج بکنه که من هیچوقت نتونستم بااین موضوع کناربیام! تو اون سه روزی که سفربودم رفته بود خاستگاریش،بگذریم&#8230;تو این مدت احساس وابستگی شدیدی نسبت بهش پیداکردم که با عقاید من اصلا جورنبود،عذاب وجدان داشتم از یه طرف دلم میخواست باهاش باشم واز طرفی &#8230; کم کم رابطه ما کشیده شد به سکس چت البته فقط تایپی.میگفت دوسم داره ولی من نمیتونستم باورکنم اصلا نمیتونستم! اولاش سکس چتمون فقط درحد بوس و لمس بدنو این چیزا بود بعد کم کم بیشتر شد،مالوندن سینه و خوردنو و..البته من اصلا دوست نداشتم که اسمی از کس وکیرببریم مثلا به جای کس میگفتم ناناز امیر خیلی اصرار داشت ولی من قبول نکردم یه روز تو یکی از پیاماش نوشته بود&#8221; کس&#8221; که من خیلی شاکی شدم وازش خواستم که دیگه حرفی از سکس نزنیم ویه دوستیه معمولی داشته باشیم اونم خیلی معذرت خواست وقضیه حل شد. تا اینکه یه روز به بهانه ای شمارشو گذاشت وازم خواست که باهاش تماس بگیرم اگه اشتباه نکنم میخواست هروقت اومدم نت بهش بگم یا برعکس .منم چون بهش اعتماد داشتم وخیلی قبولش داشتم بهش زنگ زدم البته بااینکه دیگه باهم نیستیم هنوزم خیلی قبولش دارم.خلاصه ارتباط تلفنی ما شروع شد ، ازرابطمون خیلی راضی بودم حتی مادرم هم از موضوع خبر داشت (اینم بگم که مادر من خیلی مذهبیه ولی تو این موارد منو راحت گذاشته) تو این مدت مسائل ومشکلات زیادی داشتم که با صحبت کردن با امیر همشونو یادم میرفت،واقعا دوسش داشتم حرفاش،تن صداش ،حتی خوندن پیاماش بهم آرامش میداد وقتی شاد بود منم شاد بودم ووقتی غم داشت دلم میخواست همه چیزمو بدم تا شاد بشه، رابطمون بیشترشد تلفنای شبانه وتا صبح بیدار بودن&#8230;روزای خوبی بود.حافظه خوبی ندارم واسه همین شاید نتونم جزئیاتو شرح بدم 2باره بوسه های ازراه دور شروع شد وبازم حرفایه سکسی! انگاردر مقابل خواسته هاش از خودم اراده ای نداشتم شاید به خاطراین بود که من شدیدا حشری هستم! بعد از یه بارسکس تل به این نتیجه رسیدیم که صیغه محرمیت بخونیم تا راحت تر باشیم ومن هم با اینکه خیلی شک داشتم قبول کردم و به همین سادگی طمع ازدواج رو چشیدم! &#8230; بیشتراز قبل دوسش داشتم وسعی میکردم زیاد درمورد دختری که دوسش داشت ازش نپرسم چون فکرکردن بهش داغونم میکرد. امیر خیلی گیر بود!! وقتی با چیزی مخالفت میکردم با زبون نرمش که عاشقش بودم سعی میکرد راضیم کنه ومن اغلب تسلیم بودم! سکس تل های شبانه واسم عادت شده بود عادتی که ترک کردنش برام سخت بودو انجامش باعث عذاب وجدان البته وقتی به این فکر میکردم که ما به هم محرم هستیم وجدانم یکم آروم میگرفت.بوسه هاش، حرفای سکسیش ،صدای نفسای شهوانیش، آه کشیدنش موقع سکس تل دیوونم میکرد دلم میخواست تواون لحظه پیشم بود وبا تموم وجودلرزش لبامو با بوسیدنش آروم میکردم و امیر منو تو قفس دستاش حبس میکرد واسه همیشه،دوست داشتم اونقدر منو توی بغلش فشار بده که روحمون با هم یکی بشه وهیچوقت نتونیم ازهم جدابشیم، سکس تل نمیتونست منو ارضا کنه هیچوقت! ولی من شکایتی نداشتم چون امیر رو واسه سکس نمیخواستم. وقتی دخترا حشری میشن یه درد خاصی رو تو کسشون حس میکنن این درد اول بهشون لذت وشهوت 2برابر میده ولی وقتی ارضا نشن این درد واسشون عذاب آور میشه اینو دخترا حتما درک میکنن نه؟!، هیچوقت اینو به امیر نگفتم که یه جمله &#8220;دوستت دارم&#8221; از طرف اون منو کاملا ارضا میکرد بیشتر از وقتی که میگفت لباتو بخورم قرارگذاشتیم که همدیگرو ببینیم&#8230;تا اون روز اصلا نمیخواستم ببینمش،راستش هم روم نمیشد،هم اینکه حس ترس داشتم! خلاصه،من بین کلاسام چند ساعت وقت خالی داشتم واسه همین تصمیم گرفتم اون روز هرجور شده برم وببینمش دانشگاهم به محل کارامیر نزدیک بود تلفنی قرار گذاشتیم و من آرایشمو تجدید کردم وراه افتادم،توی مسیرچند بار خواستم برگردم ولی یه حسی بهم میگفت برم،نمیدونم چرا چادرم رو درآوردم شاید حس میکردم دارم بهش توهین میکنم! نمیتونستم باور کنم که من و امیر محرم هستیم واین ملاقات مشکلی نداره. چند دقیقه ای منتظرش واستادم قلبم داشت می اومد تو دهنم ،دل تو دلم نبود،تصویر کمرنگی ازش تو ذهنم داشتم واسه همین به همه آدمایی که از روبه روم رد میشدن نگاه میکردم! تا اینکه اومد نمیدونم چه حسی داشتم،خوب یا بد! با اون چیزی که تصورمیکردم یکم فرق داشت ولی واقعا برام مهم نبود،رفتم جلو سلام کردم وبهش دست دادم این اولین تماس بود،حس قشنگی بود. تند راه میرفت که ازش خواستم آروم بره چون با اون همه استرسی که داشتم میترسیدم بخورم زمین! رفتیم پارک همون نزدیکیا،راه رفتن کنارش واسم سخت بود انگار همون لحظه باهاش آشناشدم وقبل از اون من امیری نمیشناختم!! دستمو گرفت تو دستش و بوسید نمیتونم وصفش کنم تنها چیزی که میتونم بگم اینه که حس زیبایی بود واقعا زیبا!!!باهم راه میرفتیم و حرف میزدیم درمورد همه چیز،دستام یخ بود آخه هوا خیلی سرد بود دستمو توی دستای مردونش گرفت و گرمشون کرد حس کردن لبای داغش روی پوست سردم همه وجودمو گرم میکرد. کم کم هوا سرد ترشد و طوفان شروع شد ازم خواست که باهاش برم دفتر ومنم با کمی شک قبول کردم ورفتیم سمت دفتر،حس میکردم همه دارن مارو نگاه میکنن،خیلی میترسیدم&#8230;دوست داشتم زودتربرسیم دفتر تا از این حس بد خلاص بشم، مدام به این فکر میکردم که نکنه کسی منو بشناسه!!! خلا صه رسیدیم دفترو من رفتم توی اتاقش یکی ازهمکاراش که اتفاقا هم اسم خودش بود هم اونجا بود،یعنی تو یه اتاق کارمیکردن،نشستم پشت میز،احساس غریبی میکردم نمیدونم چرا از فضای اونجا وحشت داشتم! فکر کنم ساعت کار دفتر هنوز تموم نشده بود،تا بقیه کارمندا برن طول کشید که تو این مدت امیر داشت یه سری عکس بهم نشون میداد حتی عکسای اون دختری که دوسش داشت&#8230;کنارش نشسته بودم ودستمو تو دستش گرفته بود حالم شدیدا خراب بود ولی حس ترس شهوتم رو ازم میگرفت. دستمو گذاشت روی رون پاش ومنم آروم دستمو روی پاش حرکت دادم فکرکنم کیرش داشت شلوارشو جر میداد! دستمو برد بالای رونش ومن با 2تا انگشت ماساژش میدادم البته همکارش هم اونجا بود وپشتش به ما بودو مراقب بودم که چیزی نفهمه! دستمو از روی شلوارگذاشتم روی کیرش،سرشو حس میکردم با دستم ماساژش میدادم باورم نمیشد دارم کیر یه پسر رو لمس میکنم!!! نفسام تو سینم مونده بود تو اون لحظه ها به هرچیزی فکرمیکردم جز نفس کشیدن کسم دردگرفته بود یه درد هوس آمیز،دلم میخواست امیرو بغل کنم ،سرمو بزارم رو شونه هاش و آروم بشم،ببوسمش ولی با اون اوضاع واحوال کاری نمیشد کرد! تا اینکه یکی از اتاقای دفترخالی شدو امیر به بهانه اینکه میخوایم با هم تنها صحبت کنیم منو برد تو اون اتاق. اتاق تاریک بود لامپ رو روشن کرد،وسط اتاق یه میز اداری بزرگ بود با صندلیاش . امیر در رو بست واومد سمت من (الان که دارم مینویسم حالم شدیدا خراب شده!) آروم بغلم کرد! خدایا&#8230; واقعا زیبا بود حسی که نمیتونم بنویسمش،قدش تقریبا خیلی از من بلند تر بود وقتی بغلم کرد سرم روی قلبش بود داشتم صدای قلبشو میشنیدم،خیلی تند میزد یه لحظه تو دلم خندم گرفت فکر نمیکردم یه روزی دلیل تپش قلب یه پسر بشم!! وقتش بود که به اون لحظه رویایی برسم،لباشو گذاشت روی لبام وبوسیدشون وشروع کرد به خوردن لبام،بدنم داغ شده بود این اولین بوسه من بود ونمیدونستم باید چیکارکنم لبامو با هوس میخوردومن داشتم با تمام وجودآتیش میگرفتم،فشار کیرشو از زیر شلوار حس میکردم که میخورد به بدن من،دقیقا یادم نیست چی شد،چند بار از اتاق رفت بیرون. منو از پشت بغل میکرد وکیرشو از روی شلوار میکشید به باسنم از حس شهوت داشتم میمردم،سینه هامو از روی مانتو میمالوند صدای نفسامون بلند شده بود ولی نمیتونستیم آه و اوه کنیم چون بقیه صدامونو میشنیدن، از روی شلوارم کسمو میمالوند،وای! تو اوج هوس بودم! منو چسبوند به دیوار و کیرشو به حالت تلمبه زدن میزد به باسنم و سینه هامو گرفته بود،جالبه که من دوست داشتم همین کار روواسه امیر انجام بدم واسه همین از پشت بغلش کردم وکسمو کشیدم به باسنش البته فکرنکنم از این کار خوشش اومده باشه! نشست روی صندلی و منم نشستم روی پاش و ازهم لب گرفتیم،با ولع شدیدی لبای همو میخوردیم حالم خیلی خراب بود ،نشستم روی صندلیه روبه روش وتقریبا روی صندلی ولو شدم ،بدنم بی حس شده بود و هیچ فکری تو ذهنم نبود بهم گفت که بشینم روی پاش ولی من دلم نمیخواست این کارو بکنم چون واقعا بی حال بودم.کیرشو از توی شلوارش درآورد، وااااو ! این اولین بار بود که کیر میدیدم البته از نزدیک! ازم خواست بگیرمش ولی من نمیتونستم ،شاید شوکه شده بودم!نمیدونستم باید چیکار کنم، رفتم جلوتر وکیرشو گرفتم تو دستم،زل زده بودم بهش و داشتم وارسیش میکردم،یه مایع بیرنگ ازش اومده بود که آبش نبود،یعنی آب اصلیش نبود! توی دستم مونده بود ومن نمیدونستم باید چیکارش کنم! انگشتامو میکشیدم سرش،اول از مایع لزج روش چندشم شد ولی بعد بدم نیمد! بهم گفت بخورش ولی من اصلا نمیتونستم همچین کاری بکنم! خیلی اصرار کرد ولی من زیر بار نرفتم، وقتی دیدم خیلی دلش میخواد اول آروم سرشو بوس کردم وبعد از بالا تا پایین کیرش بوسای ریزگرفتم و لبامو میکشیدم روش بوی تندی میداد که خیلی با بوی کس فرق داشت من بوی کس خودمو خیلی دوست دارم ولی از بوی کیر زیاد خوشم نیومد،یکم از آب کیرش خوردم حالت تهوع گرفتم! ولی گرفتن کیرش تو دستام بهم لذت میداد ولی تو سکس باید فکر طرف مقابلت هم باشی دیگه! دیگه شب شده بود ومن باید میرفتم خونه ولی دلم نمی اومد برم دوست داشتم تا صبح پیشش بمونم وبوسش کنم،آخه من عاشق لب دادن ولب خوردنم! البته نه هرکسی، فقط کسی که دوسش دارم!جالب بود که 2 تا از همکاراش تو اتاق بغلی درحال سکس بودن!خلاصه سر وصورتمو درست کردمو چادر سر کردم و بازم دلم نمیومد که ازش جدابشم،بازم همدیگرو با ولع بوسیدیم ورفتیم سمت مترو توی راه دلم میخواست بغلش کنم ولی حیف نمیشد! توی راه دستمو دوربازوش حلقه کردم که بعدا گفت از این کارم خیلی خوشش اومد.دیرم شده بود ولی اصلا برام مهم نبود تو مترو به زور ازش دل کندم،به امید دیداربعدی ازش جداشدم. &#8230;واقعا بهش وابسته شده بودم دلم میخواست هرروز ببینمش نمیدونم به خاطرعشق بود یا هوس! قرار شد یه روز دیگه برم پیشش یادمه که بهم گفت با تمام شهوتم برم، این حرفش دلشوره عجیبی تو دلم انداخت ولی به خاطراعتمادی که بهش داشتم قبول کردم البته ناگفته نمونه که منم خیلی دوست داشتم یه روز یا حد اقل نصفه روز تنها پیشش باشم، قرارشد 5 شنبه صبح زود برم پیشش قبل از اینکه کارمندای دیگه بیان اداره. میدونستم که به چه قصدی میرم واسه همین شب پیشش با اپیلاتور البته سر تیغش موهای کس و سوراخ باسنمو زدم که البته یکم تیغ تیغی شده بود که امیر از این مسئله خیلی شاکی بود( اگه میشه خانوما منو راهنمایی کنن که چجوری کسمو صاف وتمیزکنم که درد زیادی نداشته باشه و تیغ تیغی نشه،ممنون میشم). استرس شدیدی داشتم رفتم سمت مترو ولی پشیمون شدم وبرگشتم ،نصفه راه بودم که 2باره رفتم طرف مترو ودل رو زدم به دریا. حس بدی داشتم نمیدونستم چی پیش میاد هوس ،عشق وترس رو با هم داشتم.فکر میکردم همه دارن منو نگاه میکنن خیلی خجالت میکشیدم راه طولانی شده بود ومن کم طاقت!خلاصه رسیدم نزدیک دفترو ازپله ها رفتم بالا دم در واستاده بود با دیدنش یه دفعه تو دلم خالی شد! داشت از سرما میلرزید آخه رادیاتور اتاقش خراب بود وهوا هم ناجوانمردانه سرد!! منم سردم شد،رفتم تو اتاق دیدم که هنوز رخت خوابشو جمع نکرده رفت طرف تشکش و به من گفت که برم پیشش درازبکشم من یه مانتو جلو بسته بنفش پوشیده بودم باشلوارلی و چکمه که روی شلوارم داده بودم. چادر و شالمو درآوردم ورفتم پیشش دراز کشیدم بدنش از سرما میلرزید،تو اون لحظه اینقدراسترس داشتم که نمیدونم چی شد ولی کلی براتون میگم. دستشو میکشید روی بدنم(از روی مانتو) داشت کم کم گرمم میشد و غرق لذت بودم دستشو کشید روی سینه هام وحس کردم دارم غش میکنم وااای چه حس خوبی بود! لبامو میبوسید ومیک میزد داشتم دیوونه میشدم همزمان سینه هامو چنگ میزد اگه اپن بودم حتما اون لحظه میزاشتم که کیرشوبکنه توی کسم.دستشو میکرد زیرسوتینم وسینه های بزرگمو میمالوند(سایزم 75 بزرگه) نفس کشیدن سخت شده بود نمیدونم چی شد که دستشو برد پایین تر وزیپ شلوارمو بازکرد وازروی شرت کسمو نگاه کرد ودستشو کشید روش،یه شرت قرمز توری پام بود که کس قلمبم توش خودنمایی میکرد.حس دستای مردونش روی کسم داغونم کرده بود نمیدونم اگه کیرشو میزاشت تو کسم چه حالی داشتم! کسم خیس خیس شده بود نمیدونم چی شد که قبول کردم از پشت منو بکنه حتما خیلی اصرارکرد که قبول کردم ولی باورکنید چیزی ازاین موضوع که چجوری شروع شد یادم نمیاد. شلوارمو داد پایین و من به حالت چهار دست وپا خوابیدم وباسنمو دادم بالا واونم شلوار وشورتشو درآورد از توی کیفم کرم مرطوب کننده آورد ویه عالمه زد به سوراخ باسنم من از شدت شهوت وترس نمیدونستم چیکارکنم، انگشتشو کرد تو سوراخ باسنم و آروم حرکت داد اصلا حس لذت نداشتم خیلی ناراحت بودم ولی مقاومتی نکردم 2تا ازانگشتاشو کرد تو وکمی چرخوند ،سر کیرشو گذاشت روی سوراخ باسنم ولی نمیتونست کیرشو روی سوراخ باسنم تنظیم کنه! میگفت میترسم اشتباهی بره تو کست! بالاخره کیرشو گذاشت دم سوراخ وآروم فشار داد خیلی تنگ بود ومن هم نمیتونستم شل کنم تا راحت تر بره تو اصلا روش کنترلی نداشتم!سر کیرش به زور رفت تو از درد به خودم میپیچیدم به غلط کردن افتاده بودم بدنمو کج کرده بودم ومیخواستم بلند شم ولی نمیتونستم گریم گرفته بودم وفقط میگفتم درش بیار ،امیر تورو خدا درش بیارخیلی درد داره،واااااای دردش خیلی شدید بود من نمیدونم چطور بعضی خانوما میگن دردش با لذته ! من که هیچ حسی جزدرد نداشتم!!! حس جر خوردن رو کامل حس میکردم،آروم شروع کرد به تلنبه زدن و من داشتم از درد آروم نفس نفس میزدم صدام در نمی اومد،اصلا لذتی برام نداشت امیر تلنبه میزد ومن درد میکشیدم دلم درد گرفته بود وسوزش شدیدی تو سوراخ باسنم حس میکردم. داشت آبش می اومد فکرکنم ریخت تو باسنم وبعد درش آورد ومن کاملا بی حس شده بودم،احساس خلا میکردم دلم میخواست فقط بخوابم وخوابیدم روی بالشت و امیر رفت دستمال کاغذی بیاره نمیدونم آب کیرش ریخته بود روی بالشت و زمین یا کرم ریخت!!!! با دستمال کاغذی سوراخ باسنمو تمیز کرد و گفت سوراخ باسنم جر خورده ازش خون اومده،یکم ترسیدم ولی خب دیگه اون همه درد الکی نبود!!! کارش که تموم شد اومد خوابید بغلم و از هم لب گرفتیم ومن سرمو چسبوندم به سینش و آروم چشمامو بستم،واقعا آروم شده بودم و به هیچ چیزی فکر نمیکردم جفتمون لباس تنمون بود آخه هواسرد بود! لباسمو داد بالای شکمم ودستشو میکشید روش وای خیلی حال میداد، صورت و گردنمو میخورد،زبونشو میکشید روی پوست گردنم و من نفس نفس میزدم و حال میکردم سینمو از تو سوتینم بیرون آورد ومالوند ازش خواستم بخورشون که سر سینمو گذاشت تو دهنش وخوردشون اووووووووووووووم چه لذتی داشت! فکرشو نمیکردم اینقدر حس خوبی داشته باشه دیگه جیغم داشت در می اومد! دستشو کرد تو شرتم وکسمو مالوند و چوچولمو میکشید دیگه داشت دیوونم میکرد ولی اصلا دوست نداشتم که بخورش وفکرکنم که خودشم دوست نداشت! دیگه باید بلند میشدیم و جمع و جور میکردیم. زنگ زد به سوپرمارکت وصبحانه سفارش داد و نشستیم خوردیم ولی من مگه میتونستم بشینم! سوراخ باسنم شدیدا میسوخت!!هم اتاقیش اون روز نیومده بود یکی دو تا از کارمندا اومدن و مابا هم صحبت میکردیمو&#8230; تا اینکه بازم تنها شدیم و 2باره ازم خواست که کیرشو بخورم ولی من اصلا نمیتونستم خیلی چندشم میشد ولی وقتی دیدم خیلی دلش میخواد قبول کردم وکیرشو گرفتم تودستم ونوازشش کردم و سرشو بوسیدم وزبونمو کشیدم روی کیرش(سایزش 17 سانته،خودش اینجوری گفت!) بعد آروم سرشو گذاشتم توی دهنم،خیلی گنده بود وتو دهنم جا نمیشد آخه فک من کوچولوئه! این اولین بار بود که کیر میخوردم و دلم نمیخواست خرابکاری بکنم سعی میکردم دندونام به کیرش نخوره وتاجایی که میتونستم میکردمش توی دهنم که بلند شد ایستاد و گفت میخواد تو دهنم تلنبه بزنه! کیرشو کرد تو حلقم ومن اُق(اغ یا عق) زدم! و سرمو کشیدم کنار دیگه واقعا نمیتونستم تحملش کنم! واستادم واز هم لب گرفتیم وقتی لبامو میخورد دوست نداشتم هیچوقت تمومش کنه میخواستم اونقدر بخورشون که تو بغلش از حال برم! شلوارو شورتمو کشید پایین ودستشو کشید روی کسم وآروم میمالوندش،دستامو گذاشته بودم روی شونه هاش وآه میکشیدم حس میکردم که فشارم شدیدا افت کرده ولی لذتش فوق العاده بود!!! کیرشو گذاشت لای پام و من خودم یکم جابه جاش کردم کسمو باز کردم طوری که کیرش بتونه سطح کسمو ماساژبده و امیر آروم عقب وجلو میکرد من آه و ناله میکردم ،که صدای زنگ در اومد و امیر که خیلی هول شده بود رفت در روباز کنه ومن سریع سر ووضعمو درست کردم،خلاصه اون روز من با همون سوراخ جر خورده رفتم دانشگاه و اون روز هم با تموم خاطره هاش گذشت&#8230;بعد از اون روز یه بار دیگه ام رفتم دفترو یکم از هم لب گرفتیم و صحبت کردیم و من براش ساک زدم . نمیتونستم با این مسئله کناربیام که یکی دیگه رو دوست داره هرچند خودش دلیلایه زیادی می آوردکه کارشو توجیح کنه ولی حس من تغییری نمیکرد بعد از تعطیلات عید 2،3 روز پشت سرهم همدیگرو دیدیم، دنبال خونه بود و یه روز باهم رفتیم یکی دوتا خونه دیدیم تصمیم داشتیم زیر سقف خونه با هم سکس داشته باشیم و من بی صبرانه منتظر اون روز بودم! ولی با همه علاقه ای که بهش داشتم آخرای فروردین ازش خداحافظی کردم هنوزم هروقت از اون پارکی که روز آخر دیدمش میگذرم گریم میگیره، امیر عزیزم اگه داری این داستانو میخونی بدون که خیلی دوستت دارم&#8230; پایان</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%ad%d8%aa-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175758</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف  خوشگل دختر خانوم حال میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Jul 2019 05:44:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آنچنان]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتانش]]></category>
		<category><![CDATA[اونجور]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[باوجود]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بفرماید‬]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایش]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[توانایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جزییات]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خیالشون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دردسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاهش]]></category>
		<category><![CDATA[دستمان]]></category>
		<category><![CDATA[دلخوری]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانه]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[رفتروز]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سرخوشی]]></category>
		<category><![CDATA[سرکارش]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارت]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کارمان]]></category>
		<category><![CDATA[کردماز]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتار]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[ماموریت]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[متاهلی]]></category>
		<category><![CDATA[مسئولین]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومتی]]></category>
		<category><![CDATA[مودبانه]]></category>
		<category><![CDATA[ناخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناقابل]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگهبان]]></category>
		<category><![CDATA[نیستخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکجورایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ای که در محل کار فیلم سکسی قبلیم پیدا کرده بودم و این که اکثر کادر فنی شرکت جدید مسن بودند و چندان بروز نبودید این شانس سکسی رو داشتم که مسئولیتی بالاتر از سن شاه کس و سالم داشته باشمبا وجود این که حدود 26-27 سالم بود 10 الی 15 نفر کونی که اکثر [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>ای که در محل کار فیلم سکسی قبلیم پیدا کرده بودم و این</h2>
<p>که اکثر کادر فنی شرکت جدید مسن بودند و چندان بروز نبودید این شانس سکسی رو داشتم که مسئولیتی بالاتر از</p>
<h3>سن شاه کس و سالم داشته باشمبا وجود این که حدود 26-27</h3>
<p>سالم بود 10 الی 15 نفر کونی که اکثر آنها از نظر سن و سال از من بزرگتر بودند زیر دستم</p>
<h4>کار جنده می کردند ، تازه ازدواج کرده بودم و شرایط</h4>
<p>زندگی جدید متاهلی و شغل و پستون کارم اعتماد به نفس و سرخوشی جالبی برایم ایجاد کرده بود و همه چیز</p>
<h5>به نظرم کوس عالی بود &#8211; که خوب خدایش هم عالی</h5>
<p>بودبین افرادی که با من کار می کردند چند خانم بین 37 -38 سال تا 45 سال هم بودند که بدلیل تجربه سکس داستان کار و سابقه</p>
<h6>طولانی کار در شرکت مورد احترام همه بودند ایران سکس و من</h6>
<p>هم مثل بقیه برایشان احترام خاصی قائل بودیم تا این که بعد از چند ماهی که از شروع کار من در شرکت گذاشته بود به دلیل اشتباه یکی از همین خانم ها در کار گرفتاری ایجاد شد و من ناخواسته با یکی از این خانم ها بد اخلاقی کردم که باعث دلخوری و ناراحتی جمع شدم و اون بنده خدا هم با وجود این که بیش از خیلی بزرگتر یوذ و اصلا توقع آن برخورد را نداشت به گریه افتاد و اون روز عذر خواهی کرد و بقیه روز را به منزل رفتحس بدی داشت خیلی از کاری که کرده بودم ناراحت بودم و نمی دانستم چکار باید بکنماون روز گذشت و فردا و پس فرداش هم تعطیل بود و من در تمام این مدت ناراحت بودم و حس بدی داشتمشنبه که سر کار رفتم دیدم سرکار نیامده ، دلم هری ربخت پایین ، خیلی حس بدی داشتم ، اوضاع وقتی بد تر شد که یکی از کارکنان آمد و گفت اشتباه از او بوده و خانم فلانی ( منیژه خانم ) اصلا ربطی به اون داستان نداشته استدیگه نمی دانستم چکار باید بکنم تا این که دیدم وارد سالن شد به ساعت نگاه کردم دیدم حدود هشت و نیم است &#8211; آن قدر هم دیر نکرده بود و به خاطر حس بدی که من داشتم اینقدر زمان برایم طولانی گذشته بودبا قیافه ناراحت پشت دستگاهش رو و نشست ، خوشحال شدم که آمده می ترسیم قهر کرده باشه و نیاد ولی خدا روشکر که سرکارش حاضر شده بودنمی دونستم چکار باید بکنم اولش گفتم خوب سر فرصت ازش عذر خواهی می کنم ولی دیدم تا این کار رو نکنم خودم راحت نمی شم ، از طرفی جرات این که در جمع ازش عذر خواهی هم بکنم رو نداشتمبعد از نیم ساعت سه ربعی آخر سر تصمیم گرفتم ازش بخواهم به اتاقم بیاد و حداقل خصوصی ازش عذر خواهی کنمبه یکی از کارکنان گفتم که به ایشان بگید یک سری به من بزنه ، چند دقیقه بعد وارد اتاق شد من معمولا در اتاقم رو نمی بندم وقتی تو چهار چوب در قرار گرفت شدیدا هول شدم نمی دونستم چکار کنم سری ایستادم و از ایشان خواستم که بیشنند ، خودم هم رفتم در رو بستم ، سعی کردم با این توجه ای که من اشتباهی متوجه شدم و امروز فلانی گفت که اون بوده که اشتباه کرده و من بی جهت به شما ایراد گرفتم مثلا ازش عذر خواهی کنمکه یک مرتبه زد زیر گریه ، گفت یعنی اگه من این اشتباه رو کرده بودم شما هنوز هم اون رفتارتون رو صحیح می دانستید و باید با من اونجوری برخورد می کردید من فلان سال است که تو این شرکت کار می کنم و تاحالا کسی اونجور برخوردی با من نکرده و &#8230;. خلاصه کلام دیدم گند زدم مثلا آمده بودم درستش کنم بیشتر خرابش کردمهول شدم نمی دونستم چکار کنم یک مرتبه برگشتم گفتم ببخشید غلط کردم خودم هم می دونم کار اشتباهی کردم ولی عرضه ندارم عین آدم عذر خواهی کنم شما از من بزرگ ترید به بزرگی خودتان ببخشیداین رو که گفتم یک گند دیگه به مجموع گندها اضافه کردم یک جورایی انگار به طرف گفتم پیر زن دیگه رسما داشت گریه می کردمستاصل شده بودم هیج فکری به ذهنم نمی رسید پاشدم بدون هیچ قصد و غرضی بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم گفتم خانم فلان ببخشید غلط کردم نمی دونم چه باید بگم و&#8230;.خیلی زود متوجه شدم که این تقریبا گند اصلی بود زن شوهر دار رو گرفتم سفت بغل کردم و تازه ماجش هم می کنمهر دو هول شدیم گریه اش بند آمد و دست و پای خودش رو جمع کرد و من هم هول شدم از ترس پریدم اون ور اتاقهول هولکی عذر خواهی من رو قبول کردو از اتاق در رفت من هم هاج و واج رفتم پشت دستگاهم نشستمعملا اون روز هیچ کار مفیدی انجام ندادم ، و هنگ تو اتاق نشسته بودم، چند باری هم که از اتاق بیرون رفتم دیدم حال و روز منیژه هم بهتر از من نیستخلاصه شب آنچنان هنگ بودم که همسرم هم فهمید داستانی اتفاق افتاده و من مجبور شدم برای اولین بار بهش دروغ بگم &#8211; اخه چه می تونستم بهش بگم بگم امروز یکی رو ماچ کردم کی باورش می شه هول شدم و قصد بد نداشتمشب هول و ولایی این رو داشتم که اگه منیژه به شوهرش بگه چی می شهاگه بره به مسئولین شرکت شکایت عمل من رو بکنه چی می شه ، خلاصه دردسرتون ندم خیلی حال بدی بود نمی دونستم چه اتفاقی می افته و چکار باید کردفردا جرات نداشتم برم سرکار ، حس خیلی بدی داشتم احساس می کردم تمام اون چیز های که از داشتنشون لذت می بردم در خطر از بین رفتن است و شاید تا حالا پروسه انهدام من شروع شدهبر خلاف همیشه که تقریبا نفر اول سرکار حاضر می شدم اون روز با دو ساعت تاخیر رفتم سر کار ، اولین چیزی که تو محل کار نظرم رو جلب کرد قیافه درهم بر هم منیژه بود سعی کردم چشمم تو چشمش نیفته آرام و بدون جلب توجه رفتم تو اتاقم.کار و گرفتاری روز مره شروع شد و تا یکی دو ساعت سرم گرم بود متوجه گذر زمان نشدم تا این که یک مرتبه اون تو چهار چوب در دیدم دلم دوباره هری ریخت پایین تا خواست بیاد تو اتاق تلفن زنگ زد و من سریع گوشی رو برداشتم و اون هم دید من گرفتار داخل اتاق نیامدتا نزدیک ساعت پنج به هر زور و ضربی که بود خودم از دستش فرار می کردم و برنامه داشتم که همین که ساعت کار شرکت تمام می شه برخلاف همیشه که تا دیر وقت تو شرکت می مموندم در رم و از محل کارم فرار کنم که دیدم دوباره تو چهار چوب ایستاده ، دیگه بهانه ای نبود و اون هم وارد اتاق شد و بر خلاف همیشه که هر کسی وارد اتاقم می شد به در اتاق کاری نداشت در را پشت سرخودش بست . دوباره قلبم آمد تو دهنم ، نمی دونستم چی می خواهد بگه و&#8230;. بعد از کمی من و من کردن گفت آقای فلانی بابت اتفاق دیروز مزاحم شدم ، می دونم شما هیچ قصد و غرضی از کاری که کردید نداشتید و مثل برادر کوجکتر من می مانید ولی می دونید اگر کسی متوجه اتفاقی که دیروز افتاده بشه خیلی برای من بد می شه منی که تحمل یک تو گفتن رو ندارم نمی دونم چکار باید بکنم امروز نمی خواستم بیام سرکار ولی راستش به شوهرم هم نمی دونستم چی بگم و بگم چرا نمی خواهم برم سرکار خلاصه کلام از دیروز من کاملا بهم ریختم &#8230;. خلاصه کلام دیدم حال روز اون از من بدتر است و حتی به فکر استئفاء و &#8230; افتاده است . من هم بدون رو دربایستی دوباره گفتم غلط کردم و قسم خوردم که در مورد آن اتفاق با هیچ کس حرف نزم و &#8230; چند روزی بعد از آن جریان بازهم حس سنگینی وجود داشت ولی روز به روز شرایط بهتر می شد و طرفین از این که دیگری کار عجب غریبی ازش سر نمی زنه خیالشون راحت تر می شدبرای من این حس کم کم با یک حس جدید جای گزین شد و آن این بود که با یکی از همکاران خانمم یک راز و سر مشترک دارمکم کم به منیژه به چشم غیر از یک همکار نگاه می کردم و نمی دانم از کی حس و تمایل جنسی نسبت به او پیدا کردم هر چند اندام و بدن متناسبی داشت ولی راستش زیاد خوشگل تر یا خوش هیکل تر از بقیه همکار های خانم نبود و از نظر سنی 10 الی 12 سال ازمن مسن تر بود ولی نوع نگاهم به اون فرق کرده بود هر وقت با او حرف می زدم تا تمام وجود به جزییات جهره اش دقت می کردم و وقتی از اتاقم بیرون می رفتم از پشت تمام هیکلش رو بر انداز می کرد وقتی در کنارش می نشستم رانهایش را از بین شلوار و مانتوش تجسم می کردم و &#8230;..خلاصه کار بالا گرفته بود و در هنگام سکس با همسرم او را تجسم می کردماز اون روزی که بعد جریان ماچ کردنش قسم خورده بودم که در مورد آن موضوع با کسی صحبت نکنم هم رابط ما کاملا مودبانه و رسمی بود ولی شدیدا دوست داشتم با او راحت تو خودمانی تر باشم ولی هیج راه حلی به ذهنم نمی رسید و من بچه مثبت که در تمام زندگیم حتی یک بار دختر بازی هم نکرده بودم و با هیج کسی بجز همسرم رابطه نداشتم هیج ایده و راه حلی نداشتم &#8211; تازه متوجه شده بودم بجز رابطه کاری خشک عرض ایجاد هیج رابطه سکسی که پیش کش توانایی ایجاد رابطه دوستانه هم ندارمتا این که یک روز متوجه شدم تولد منیژه است و همکاران خانم برایش کیک گرفته اند و &#8230;. اون روز من حتی نتونستم تولدش رو بهش تبریک بگم &#8211; کاری پیش آمد و از شرکت خارج شدم ولی غروب قبل از این که برم خونه تصمیم گرفتم هدیه ای برایش بگیریم هر چه فکر کردم دیدیم بجز روسری که به قول خانمم نامناسب ترین هدیه برای تولد است چیز دیگه ای به ذهنم نرسید که بخرم . روسری رو گرفتم و از ترس زنم یک گوشه از ماشین که به عقل جن هم نمی رسید قایمش کردم &#8211; انگار الان خانمم قرار است من رو تفتیش بدنی کنه یا ماشین رو بقصد پیدا کردن روسری بگرده . فرداش که رفتم سرکار با حالتی که انگار یک جنس ممنوع همراه دارم رفتم تو اتاقم و منتظر شدم در فرصتی تولد منیژه رو تبریک بگم و کادو رو بهش بدمتا غروب صبر کردم و فرصتی پیش نیامد این شد که مجبور شدم اون رو صدا بزنم آمد تو اتاق و من سریع در رو پشت سرش بستم ، رنگ از روش پرید و هول شد و گفت چه اتفاقی افتاده مهندس ؟ من گفتم هیچی به خدا من دیروز متوجه شدم تولد شما و من نتونستم به شما تولدتون رو تبریک بگم خواستم تولدتون رو به شما تبریک بگم همین گفت خوب چرا در رو بستدید گفتم هیچی والا یک کادو ناقابل گرفته بودم گفته شاید انجوری بهتر باشه روسری رو بهش دادم یکجورایی هنگ کرده بود ، من هم هنگ کردم تشکر کرد و تو جیب لباسش چپوندش و رفت ، وقتی که از اتاق می خواست خارج شه گفتم بین خودمان بمانه بهتر است کسی متوجه نشه ، اون هم گفت حتما و رفتروز بعد با روسری که من بهش داده بودم آمد سرکار وقتی دیدمش هر دو برای اولین بار لبخند معنی داری به هم کردیم که خیلی برای من دل نشین بود همان روز در اولین فرصتی که پیش آمد مجددا از من بابت روسری تشکر کرد و گفت خیلی زیبا و خوش رنگ است ، این اولین باری بود که با هم کمی دوستانه تر حرف می زدیمروز بعد از این جریان کاری برای من پیش آمد و من نزدیک به ده روز رفتم ماموریت در تمام این مدت همش به منیژه فکر می کردموقتی برگشتم برای تحویل وسایل و مدارکی که همراه داشتم قبل از این که برم خونه مجبور شدم اول برم شرکت ساعت کار رسمی شرکت تمام شده بود ولی معمولا بجز نگهبان چند نفری که کار داشتن برای اضافه کاری می موندن ولی اون روز وقتی من وارد سالن شدم فقط منیژه و یکی از همکارها بودند که اون هم داشت می رفتسلام و احوال پرسی با هر دو نفر کردم و رفتم تو اتاقم وسایل رو گذاشتم و کار های که باید انجام می دادم رو زود انجام دادم که هر چه زود تر برم خونه که دیدم منیژه تو چهار چوب در است ، لبخند رو لب داشت و من هم با لبخند جوابش دادم- سفر خوش گذشت- ای سفر کاری بدون دوستان و خانواده کجا خوش می گذره- بدون شما شرکت خیلی سوت و کور بود جای شما خیلی خالی بود- لطف دارید ، بفرماید داخل- ممنون مزاحم نمی شم داشتید می رفتید من هم دارم می رم- اختیار دارید بفرمایدبر خلاف انتظار باوجود این که معلوم بود تعارف است آمد داخل اتاق و در رو بست- چند روز پیش تولد شما بود من هم می خواستم یادگاری به شما بدهم که متاسفانه نبودیداز شنیدن این حرف حس خاصی بهم دست داد خیلی خوشحال شدم ، یک جا سویجی بود- خیلی ممنون که به یاد من بودید ، لطف کردیدوقتی جاسویچی رو به من داد انگشتانمان به هم خورد نمی دونم چطور شد که دستش رو گرفتم و آرام به سمت لبم بردم ، مقاومتی نمی کرد آرام انگشتانش را بوسیدم.- خیلی خوشحالم کردیدهیچی جواب نداد چند ثانیه ای دستش در دستم بود و به چشمان هم خیره بودیم آرام دستش را کشید به سمت خودم ، او هم بدون مقاومت خاصی به سمتم آمد آرام در آغوش کشیدمش و و خیلی نرم گونه اش را بوسیدم خیره به چشمان هم نگاه می کردیم. جهت نگاهش از چشم به لبم تغییر جهت داد یک مرتبه با ولع و هیجان خاصی هر دو شروع کردیم به لب گرفتن از هم. نمی دانم چقدر به آن حالت گذشت وقتی به خودم آمدم دیدم سینه اش در مشتم است و هر دو دوباره به جشمان هم خیره شدیم سینه اش رو ول کردم و دکمه مانتو اش را باز کردم زیرش یک بلوز ساده بود که یقه نسبتا بازی داشت دستم را داخل بقه لباسش کردم و سینه اش را به دست گرفتم و از داخل یقه بلوز آن را بیرون کشیدم دوباره به چشمان هم نگاهی کردیم و سرم را رو سینه اش گذاشتم و با تمام وجود شروع به خوردن سینه اش کردمبا وجود این که بچه دار شده بود سینه اش از فرم خارج نشده بود من محکم سینه اش رو می خوردم و اوهم سرم را دو دستی به سینه اش فشار می داددستم را بین پاهایش بردم و برای اولین بار کس چاقش را از روش شلوار حس کردم دود از کله ام داشت در می آمدچند لحظه ای توقف کردیم انگار با خودمان بگویم داریم جکار می کنیم اون هم چه جای تو شرکت که هر لحطه امکان داره کسی ما رو تو اون وضع ببینه ولی انگار دوباره به این نتیجه رسیدم که هر چه بادا باددوباره شروع کردیم به لب گرفتم از همه که دیدم همان طور که من دارم کسش رو می مالم ، دستش روی کیرم است و داره آن رو می ماله بعد از کمی شروع کرد به وار رفتن با زیپ شلوارم که من ازلب گرفتن دست کشیدم تا خودم سریع تر زیپم رو باز کنم دیدم اون هم داره زپیت شلوارش رو باز می کنه دوباره رفتیم تو کار لب گرفت و این بار دستمان رو توی شلوارمان کردیم و هر کدام تشکیلات اون یکی رو دست می زد ، من که رسما دیوانه شده بودم اون رو نمی دانم دیگه تحمل او شرایط برام سخت بود بهش گفتم شلوارت رو کمی پایین بکش و برگرد اون هم انگار از من دیونه تر شده بود شلوارش رو تا روی زانو پایین کشید و با سینه خودش رو روی میز اتاق پهن کردکس چاقش از پشت قلمبه زد بیرون بشمار سه کیرم رو در آوردم و تا دسته فرو کردم توش اون قدر هر دو حشری بودیم که پنج دقیقه نشده هر دو ارضا شدیمبعد از این که کارمان تمام شد تازه فهمیدم چه ریسک خرکی کردیم ولی خوشبختانه کسی متوجه نشد و ما بی سر و صدا جدا جدا از شرکت خارج شدیمولی از اون روز به بعد تا همین الان من و منیژه با هم در ارتباط هستیم و از سکس با هم لذت می بریم ولی دیگه هیچ وقت اون جوری خرکی و پر خطر با هم ارتباط نداشتیم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2769</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف بلوند خیلی خیلی سکسی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 22 Jul 2019 09:20:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اصفهانی]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[اونجائی]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونو]]></category>
		<category><![CDATA[پسرانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونریزی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دستشوئی]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالی]]></category>
		<category><![CDATA[دستمون]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتارو]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سیگارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شرکتها]]></category>
		<category><![CDATA[شرکتهای]]></category>
		<category><![CDATA[شهرمون]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فشارمو]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساتو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[ماهواره]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسه]]></category>
		<category><![CDATA[میتونست]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میریزم]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمو]]></category>
		<category><![CDATA[میگردم]]></category>
		<category><![CDATA[نازنین]]></category>
		<category><![CDATA[نبودیم]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[خیلی زیادی به کامپیوتر داشتم فیلم سکسی همزمان توی چند تا از شرکتهای شهرمون کار میکردمو توی یکی از این شرکتها که با 2 تا از دوستام سکسی کار میکردم دیگه همه چیزو از دختر شاه کس بازی و کس کلک بازی یاد گرفتم ( البته بازم که این مطلبو دارم مینیویسمو کونی 26 سالمه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>خیلی زیادی به کامپیوتر داشتم فیلم سکسی همزمان توی چند تا از شرکتهای</h2>
<p>شهرمون کار میکردمو توی یکی از این شرکتها که با 2 تا از دوستام سکسی کار میکردم دیگه همه چیزو از</p>
<h3>دختر شاه کس بازی و کس کلک بازی یاد گرفتم ( البته</h3>
<p>بازم که این مطلبو دارم مینیویسمو کونی 26 سالمه بازم هنوز بچه ام توو این کارا ) من اندام درشتی دارام</p>
<h4>و جنده وزنم هم 95 کیلو . البته به خودم از</h4>
<p>لحاظ جسمی میرسمو دوبار قهرمان شهرو پستون استانمون شدم تو رشته کاراته و کونگ فو همزمان . این ماجرا از اونجائی</p>
<h5>شروع شد کوس که ما یه منشی داشتیم که اصفهانی بود</h5>
<p>و دانشجو بود تو شهرمون و هم زمان پیش ما کار میکرد . بعد از چند مدتی که پیش ما کار میکرد سکس داستان متوجه رابطه منشی</p>
<h6>با دوستم شدم و سر از ماجرا در ایران سکس آوردو که</h6>
<p>بله خانم مشکل دادن زیاد داره . این ماجرا میگذشتو هر روز این دو تا با هم سکس داشتن . تا یک شب که همه دور هم جمع بودیم دوستم زنگ زد به این خانم که من اسمشو میزارم یاس منگولا . خلاصه زنگ زدو بهش گفت که ما سه نفر هستیمو تو هم با دوتا از دوستایه دیگه پاشو بیا پیش ما . ایشون تشریف آورد پیش ما همراه با یه دوست دیگه . ما کاسه چه کنم گرفتیم دستمونو چون من آدمی بودم کلاٌ منزوی به دوستم گفتم تو با اوون یکی من فقط مشروب میخوروم سیگارمو میکشم . یه 3.2 ساعتی گذشتو چون خونه دستمون بزرگ بود هر کی یه جا بود و منم پا ماهواره . یه دفعه متوجه دادو بیداد شدم از اتاق اون دوستم . البته نگفتم دختری که باهاش بود یه دختر ریزه میزه بود با هیکل مرتبو سینه های لیموئی و سر و صورت ژاپنی . در کل من از این قیافه ها خیلی خوشم میاد . ایشون اوون زمان دانشجوی گرافیک بودنو عاشق نقاشی . بر میگردم به داستان . رفتم پیگیر شدم دیدم بله دوستم خواسته با خانم سکس کنه که دختره باهاش دعوا گرفته که من اهل این حرفا نیستم . تو دلم گفتم پس گوه خوردی اومدی خونه کسی که نمیشناسیش . رفتمو این دوتارو از دست هم نجات دادمو رفیقم رفت پی کردن همون منشی خیلی خوب ( میدونم که همه فرق منشی خوب و خیلی خوب و میدونید ) به قول معروف علی موندو حوضش . اومد پیش منو شروع کردیم که ماجرا چی شد و چی بود که دیدیم ساعت شد 4 صبح و از بالا صدای دادو بیداد سکس میادو این پایین صدای حرف که ناچار بهش گفتم من میخوام بخوابم که صبح برم شرکت . اونم گفت اشکال نداره اینجا بخوابم که اون دوستت نیاد . منم گفتم بخواب . رختخواب و پهن کردم و مال اونم گذاشتم پیش خودم . دیدم بالا ساکت شد فهمیدم که اونا هم خوابیدن . من پتومو بغلم گرفتمو خوابیدم که دیدم باز شروع کرد به حرف زدن که راستی اسمت چیه ؟ توو دلم گفتم کس خل بعد این همه گفتن اسمم هنوز میپرسه . خلاصه گفتم متین هستمو 20 سالمه . گفت اشکال نداره بهت زنگ بزنمو باهات صحبت کنم منم گفتم نه . هر کمکی بخوای من هستم . آخه بخاطر شهرتمون توو شهر یه خرده معروف بودم ( کاملاٌ گوه مفت خوردم) . تو همین حرفا دیدم پا شدو لبمو بوسید و گفت میتونی بغلم کنی . منم هاج و واج گفتم باشه . از خدا خواسته بغلش کردم جوری که پشتش به من بود . بعد کِرم پسرانه گل کردو شروع کردن به اذیت کردن دست زدن به بدنش که با عشوه از طرف نازنین خانم مواجه شد . بعد از 10 دقیقه از انواع دستمالی کردن هم همونجوری که پشت بهم بود بدون حرفی گفتم اشکال نداره لباساتو در بیارم که اونم از خدا خواسته گفت نه در بیار . شروع کردن به در آوردن لباساشو همزمان هم داشتم با سینه هاش ور میرفتم .بعد از 5دقیقه خوردن هم به این نتیجه رسیدیم که الان زمان کار اصلی رسیده ( مثل خیلی از کسائی که اینجا هستنو برا خودشون یه پا حرفه ای هستند و داستاناشونو از فیلم سکسی کپی می کنند من اینجوری نبودمو خیلیم مبتدی نبودیم ) بعد بهش گفتم جلو یا عقب گفتش یا عقب و من هم با استفاده از روغن خدائی یا همون تف زدن به سر کیرم اونو آروم گذاشتم در کونش . بهش گفتم اگر داد بزنی اون رفیقم بیاد پایین دوباره همون آش هستو همون کاسه . قبول کرد و منم کیرمو آروم فشار دادم تو . کیرم قامت 18 سانتی متوسط که وقتی دست بهش زد گفت تو عربی که گفتم نه فقط کیرم عربه . آروم کیرمو فشار میدادم داخلو اونم دیدم داره به خودش فشار میاره که بهش گفتم خودتو شل کن که راحت باشی . به خودم گفتم که این امشب اینجا خونریزی میکنه اگه همینطوری باشم که فشارمو بیشتر کردم یه لحظه متوجه شدم کیرم تا ته توو کونش و منم دارم تلمبه میزنم . یه 5 دقیقه توو همون حال تلمبه زدمو اونم کم کم داشت حال میکرد که احساس کردم آبم داره میاد بهش گفتم گفت دستمال بیار . دیدم دستمال باهام یه 10 متری فاصله داره که گفتم میریزم تووش بعد برو دستشوئی . قبول کردو منم سرعتمو بیشتر کردم که آبم اوومد و توو کونش خالی کردم اونم دیدم بی حال افتاده . بعد آروم کیرمو آوردم بیرونو اونو فرستادم دستشوئی . موقعی که اومد بیرون دیدم داره اذان میزنه که بعد دستشوئی خودم گفتم بخوابیم و باهم خوابیدیم .االان که سال 90 و دارم اینو براتون تایپ میکنم 7 سال گذشته و منو نازنین باهم رفیقیمو همچنان با هم سکس داریم البته بعد از 2 ماه متوجه شدم که خانم اون شب از جلو هم میتونست بده چون قبلاً توو ژیمیناستیک پردش پاره شده بود . ( اون موقع این بهترین حرف بود برا دخترا ) و از اوون موقع ما سکس از جلو داشتیم توو هر مکانی و هر زمانی که فکرشو بکنید . البته اگه دوست داشتید نظر بدید که منم بتونم ماجرا های باحالشو براتون تعریف کنم .خوش و سر بلند باشید</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175404</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف حشری کیر میخورد</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Jul 2019 09:11:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاج]]></category>
		<category><![CDATA[ارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استخون]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[امروزی]]></category>
		<category><![CDATA[بدونید]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگیه]]></category>
		<category><![CDATA[بیکاری]]></category>
		<category><![CDATA[تحصیلات]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[حالتون]]></category>
		<category><![CDATA[خراسان]]></category>
		<category><![CDATA[خوانندگان]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشکله]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانم]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمه]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطو]]></category>
		<category><![CDATA[شمارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانی]]></category>
		<category><![CDATA[فرارسید]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[می‌خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[ناشناس]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[والانم]]></category>
		<category><![CDATA[وخودمو]]></category>
		<category><![CDATA[وزندگی]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیتم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[قرار گرفته ونیز مورد تایید فیلم سکسی شما بوده است واین داستان هم که دارم مینویسم یکی از وقایع زندگیمه ودوست دارم شما هم بدونید ونظر تونو سکسی بدین من مینا 28 ساله از خراسان شاه کس زنی با هیکل تقریبا سکسی و با سینه های 75 وکونی درشت که اینو دوستانم کونی که با [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>قرار گرفته ونیز مورد تایید فیلم سکسی شما بوده است واین داستان هم</h2>
<p>که دارم مینویسم یکی از وقایع زندگیمه ودوست دارم شما هم بدونید ونظر تونو سکسی بدین من مینا 28 ساله از</p>
<h3>خراسان شاه کس زنی با هیکل تقریبا سکسی و با سینه های</h3>
<p>75 وکونی درشت که اینو دوستانم کونی که با من راحتن میگن ودر کل شهوتم بسیار زیاده واز سکس لذت زیادی</p>
<h4>میبرم جنده والانم که دارم داستان مینویسم دارم با خودم ور</h4>
<p>میرم چون قبلش چند تا از پستون داستان های دوستانو خوندم وسر ذوق اومدم وشروع کردم به نوشتن من در حدود</p>
<h5>6 سال کوس پیش ازدواج کردم وزندگی بدی نداشتم وشوهری داشتم</h5>
<p>با تحصیلات عالی و امروزی . رضا شوهرم از همون اوایل یک مشکلی داشت که دودولش خیلی دیر به دیر حرکت میکرد سکس داستان وهر وقت که</p>
<h6>میخواستیم سکس داشته باشیم من مدتی رو صرف ایران سکس خوردنو ومالیدن</h6>
<p>کیر اقا رضا میکردم تا حرکت کنه ومن بتونم یه حالی بکنم اوایل فکر میکردم که این مشکل نیست وخود به خود حل میشه و کم کم این شده بود مشکل اساسی من وبعد از گذشت 3تا4 سال دیگه ماهی یک بار هم بزور حرکت میکرد و من بعضی وقتها گریه ام در میومد از مستی واین وضعیتم وبا رفتن به دکتر و&#8230;.سرد مزاجی مزمن رضا حل نشد حتی بعضی وقتا با دست رضا خود ارضایی میکردم وخودمو خالی میکردم بماند روزگار ما به همین روش گذشت تا اینکه یه روز بعد پایان دوره قایدگی ام بود که داشتم از خرید که همینطوری از سر بیکاری رفته بودم برمیگشتم چشمم افتاد به چشم یک پسر خوشکل وبا تعقیب نگاه دنبالش کردم ودیدم که رفت داخل یکی از خونه های نزدیک خونمون و اون روز گذشت تا اینکه همون جوون رو دوباره داخل کوچه دیدمش و با یک چشمک تونستم دلشو ببرم واسیر خودم بکنمش ووبعد از چراغ سبزی که دادم دنبالم راه افتاد ومنم شمارمو نوشتم وانداختمو اونم برداشت ورفتم دوساعتی نگذشته بود که دیدمگوشی ام زنگ خورد شماره ناشناس بود جواب دادم بله همون اقا خوشکله بود بعد ازسلام ومنمن کردن خودشو معرفی کردو گفت که همون دیروزی ام وگفتم که بله امری داشتید که دیدم حول شد وداره دستو پاشو گم میکنه ومنم ترسیدم که اون بتریه وقطع کنه گفتم خوب اسم شما چیه که گفت جوادم وگفتم که خوشبختم اقا جواد خلاصه کلی با هم حرف زدیمو به همین روش 2ماهی گذشت وکم کم با هم بیشتر اشنا شدیم و تا اینکه یک روز شوهرم رضا میخواست بره مشهد برای یه کار اداری ومنم موقعیت رو غنیمت شمردم ووقتی عصر همون روز زنگ زد گفتمش فردا ساعت 9 بیا خونه ما کارت دارم وقت موعود فرارسید وزنگ خونه ما زده شد البته من از قبل شرایطو تنظیم کرده بودم مفبلش به خودم خیلی رسیدم بله جواد اون پسر خوشکل من وارد شدو در پشت سرش بست من خیلی مست بودم 20 روزی بود که سکس نداشته بودم تازه رضا قول هفته اینده رو داده بود تا وارد ساختمان شد بدون مقدمه یه لب اساسی ازش گرفتمو دستشو گرفتم تو دستم بردمش و.سط حال یه فیلم سوپر گذاشته بودم از فبل که روشنش کردمو جوادم شروع کرد به دیدنبعد از اون بوس اولیه کیرشو دیدم که داره بزرگ میشه باور کنید چه حالی میکردم .ودراز کشیدیمو دیگه حال خودم نبودم تا چشمامو باز کردم دیدم که دارم کیر جوادو ساک میزنم ومثل استخون راست کرده بود جوادو گرفتم وسط پاهام وسرشو به کسم فشار میدادم و بعد از چند لحظه کیر رو توخودم احساس کردم وای چه حالی بود یه 20 دقیقه انواع حالات مختلف رو سکس داشتیم وبعد از امدن اب جواد من بی حال وسط حال افتاده بودم وقتی بلند شدم دیدم کسی نیست وجواد من رفته وبعدش زنگ زدو تشکر کرد و گفت که دیدم بی حال بودی چیزی نگفته رفتم خلاصه از اون به بعد دو یا سه روز من وجواد با هم سکس توپی داریم ودیگه اصلا به فکر کیر شل و ول رضا نیستم و اون حالا تعجب میکنه و میگه که چطور شده ومنم میگم که با شرایط تو خودمو سازگار کردم عزیزم. خوانندگان عزیز به من فهش ندید باور کنید این مشکل سردی زن یا مرد خیلی خیلی مشکل بزرگیه ومن که هر 3 روز احتیاج به سکس داشتم شوهرم میگفت هر ماه یک بار و اون اصلا به این کار اهمیت نمیداد وفقط میرفت سر کارش و میومد ومیخورد ومیخوابیدحالا دوستان نظراتونو بدین تا اگه اگه دوست داشتید از سکسم با جواد بیشتر براتون بگم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175392</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 32/44 queries in 0.011 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 03:03:03 by W3 Total Cache
-->