<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>داغ &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%ba/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 13 Mar 2024 15:28:30 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>داغ &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>کردن زن بابا تو آشپز خونه به دور از چشم پدر</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%d9%88-%d8%a2%d8%b4%d9%be%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%da%86%d8%b4%d9%85-%d9%be/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%d9%88-%d8%a2%d8%b4%d9%be%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%da%86%d8%b4%d9%85-%d9%be/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 09 Nov 2018 09:21:35 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[پسر]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[مامان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=168165</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/NIyctwprxj-k1pzfkNeFJQ/013/528/977/1280x720.10.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="کردن زن بابا تو آشپز خونه به دور از چشم پدر" title="کردن زن بابا تو آشپز خونه به دور از چشم پدر" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>سکس خانوادگی وقتی پسر خونه زن بابا رو میکنه]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/NIyctwprxj-k1pzfkNeFJQ/013/528/977/1280x720.10.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="کردن زن بابا تو آشپز خونه به دور از چشم پدر" title="کردن زن بابا تو آشپز خونه به دور از چشم پدر" decoding="async" /></p><p>سکس خانوادگی وقتی پسر خونه زن بابا رو میکنه</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%d9%88-%d8%a2%d8%b4%d9%be%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%da%86%d8%b4%d9%85-%d9%be/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/NIyctwprxj-k1pzfkNeFJQ/013/528/977/1280x720.10.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">168165</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس ناب با مریلا</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%86%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%84%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%86%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%84%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Jan 2018 06:42:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[دختر کس]]></category>
		<category><![CDATA[سکس]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[کردن از کس]]></category>
		<category><![CDATA[کس ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://avizoon.co/?p=653</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/سکس-ناب-با-مریلا.jpg?resize=201%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="سکس ناب با مریلا" title="سکس ناب با مریلا" decoding="async" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/سکس-ناب-با-مریلا.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/سکس-ناب-با-مریلا.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/سکس-ناب-با-مریلا.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="(max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p>این داستان که مینویسم برای من مثل یک خواب بود خوابی که دوست نداشتم هیچ وقت از آن بیدار بشم&#8230; ماجرا از این قرار بود که دختر خاله من یک بار شوهر کرده بود ولی به خاطر بعضی مسائل از هم جدا شده بودن خونه دختر خالم آبادان بود . به خاطر مسائل امنیتی اسم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/سکس-ناب-با-مریلا.jpg?resize=201%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="سکس ناب با مریلا" title="سکس ناب با مریلا" decoding="async" loading="lazy" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/سکس-ناب-با-مریلا.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/سکس-ناب-با-مریلا.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/سکس-ناب-با-مریلا.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p><p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-medium wp-image-654" src="http://avizoon.co/wp-content/uploads/2018/01/سکس-ناب-با-مریلا-300x208.jpg" alt="" width="300" height="208" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/سکس-ناب-با-مریلا.jpg?resize=300%2C208&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/سکس-ناب-با-مریلا.jpg?w=201&amp;ssl=1 201w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p dir="RTL" align="RIGHT">این داستان که مینویسم برای من مثل یک خواب بود خوابی که دوست نداشتم هیچ وقت از آن بیدار بشم&#8230;</p>
<p>ماجرا از این قرار بود که دختر خاله من یک بار شوهر کرده بود ولی به خاطر بعضی مسائل از هم جدا شده بودن خونه دختر خالم آبادان بود . به خاطر مسائل امنیتی اسم اون رو میزارم مریلا . خودم هم که سعید هستم . من همیشه دوست داشتم برای یک با هم که شده بدن مریلا خانم رو ببینم ولی چه کنیم که نمیشد و من تو کف اون مونده بودم تا اینکه دوست برادرم که حدود 11 سال با برادرم هم کلاسی بودن و هر روز خونه ما میومد و دیگه یکی از ما شده بود و من اون رو مثل برادرم میدونستم برای خواستگاری از مریلا به آبادان رفت بعد از 2 ماه عقد کردند و قرار شده بود محمد که دیگه شوهر دختر خالم شده بود بره آبادان زندگی کنه که جریان برعکس شد و مریلا امد فولادشهر و من یک قدم به اون نزدیک شده بودم و در سرم برای سکس با مریلا نقشه میکشیدم حدود سه ماه از ازدواج اون ها گذشته بود که فهمیدم محمد کارش شیفتی شده و مریلا بعضی شبا تو خونه تنهاست من هم از فرصت استفاده کردم و آمار دقیق ساعت های کار محمد رو گیر آوردم و یک قدم دیگه به اجرای نقشم نزدیک شدم وقتی روز شب کاری محمد شد من تو خونه گفتم من امشب خونه دوستم میمونم و زدم بیرون تا شب شد و رفتم خونه محمد که مریلا درو باز کرد و بعد از سلام و احوال پرسی دعوتم کرد تو&#8230;</p>
<p>گفتم محمد نیست گفت نه، مگه نمیدونی امشب شب کاره؟</p>
<p>گفتم من فکر کردم فردا شب کاره گفت حالا بشین تا برات چایی بریزم نشستم رو مبل داشتم تو ماهواره کانال ها رو چرخ میزدم که مریلا اومد و چایی رو گذاشت رو میز و تعارف کرد</p>
<p>&#8211; چایی تو بخور سرد میشه</p>
<p>دو تایی داشتیم شوهای پی م سی رو نگاه میکردیم که مریلا گفت امشب مولتی وژن فیلم قشنگی میزاره ، بزار تا ببینیم</p>
<p>داشتم تو فیو ها میچرخیدم تا فیو فیلم ها رو پیدا کنم که یک دفعه رفت رو کانال اسپایس پلتینیوم که داشت تبلیغ فیلم هاشو میکرد که من به طرف مریلا نگاه کردم دیدم داره چهار چشمی نگاه میکنه که سریع رفتم رو مولتی هنوز فیلم شروع نشده بود حس کردم مریلا داغ شده گفتم من میرم دست شویی وقتی داشتم میرفتم دیدم مریلا خم شد و کنترل رو ورداشت</p>
<p>من رفتم دست شویی وقتی میخواستم بیام بیرون خیلی آهسته در رو باز کردم که یواشکی ببینم مریلا داره چه کار میکنه شیطون بلا دو باره رفته بود رو کانال اسپایس که فیلمشم دیگه شروع شده بود و داشت نگاه میکرد من هم از کنار دیوار پشت سرش داشتم میدیدم تو فیلم مرده راننده آمبولانس و زن پرستار بود و بعد از حرف زدن شروع کردن به لب گرفتن و مریلا هم دستش وسط پاش بود و داشت کسش رو میمالید که من برای اینکه بتونم از این فرصت استفاده کنم چند قدم رفتم عقب و بعد با سرو صدای اهن اهن کردن اومدم که یک دفعه مریلا هول شد و کانال رو عوض کرد و گذاشت شبکه مولتی حدود 15 دقیقه از فیلم گذشته بود گفتم فیلمش چطور بود که دیدم سرخ شد برا سه گیری گفت اولش یه اکشن توپ بود که من پریدم تو حرفش و گفتم صداش میومد!!!</p>
<p>خلاصه داشتیم فیلم رو نگاه میکردیم که من از شق درد نفهمیدم فیلم چی بود و چی شد که ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت 1:30 شده مریلا گفت حالا امشب بمون پیشم من هم تنهام میترسم من هم از خدا خواسته با منت گذاشتن سرش قبول کردم اگه نمیگفت بمون مجبور میشدم شبو تو پارک رو صندلی بخوابم. تشک و ملافه برام آورد انداخت رو زمین تو حال خونشون و رفت تو اتاق بخوابه من هم نمیدونستم از این تخم درد چکار کنم . داشت چشام گرم میشود که خوابم بگیره دیدم یکی داره تکونم میده میگه سعید جون بیدار شو ، چشمامو باز کردم دیدم مریلا بالا سرم وایساده داره میگه سعید من تنها تو اتاق میترسم!</p>
<p>گفتم باشه من میام تو اتاق تو ، خودش تشکم رو کنار تخت پهن کرد بعد خوابید من که دیگه خوابم نمی برد تو نور کم چراغ خواب داشتم چش چش میکردم که بتونم مریلا رو دید بزنم که دیم مریلا رو خودش چیزی ننداخته یک لباس شب سر تا پا پوشیده که پائین لباس تا بالای زانوهاش بالا رفته بود سعید کوچیکه دوباره پاشد گفتم حالا اینو دیگه چه کارش کنیم وقتی آدم حشری میشه عقل از کلش میپره مثل آدم مست . لبه لباسشو گرفتم کشیدم بالا که یک دفعه دیدم مریلا برگشت گفت داری چه کار میکنی؟</p>
<p>گفتم هیچی روت رو پوشوندم سرما نخوری</p>
<p>گفت خر خودتی من که میدونم تو نسبت به من چشم داری ، من هم گفتم نه اینکه خودتمم دوست نداری .</p>
<p>گفت سعید جون من تو رو دوست دارم</p>
<p>گفتم من عاشق توام .</p>
<p>گفت پس امشب تو بغل من بخواب</p>
<p>من هم پریدم رو تخت که یک لحظه فکر کردم تخت شکست تازه من به مریلای خودم رسیده بودم لبم رو گذاشتم رو لبش تا میشود خوردمش بعد لباس شبش رو که در آوردم دیدم هیچی زیرش نپوشیده گفتم شیطون خود تو آماده کرده بودی رفتم سراغ سینه هاش شروع کردم به خوردنشون سرو صدای مریلا بلند شده بود اومدم پائین رو نافش داشتم میخوردم که مریلا سرم رو فشار میداد به طرف کسش شروع کردم به خوردن بهشت بدون مو و صیقلی که دیگه داشت فریاد میزد گفتم حالا نوبت تو که خودش زود پاشد و پیرهن من رو در اورد و شروع کرد به خوردن سر سینه هام که شهوتم چند برابر شد گفتم برو سر اصل کاری که شلوارم رو در آورد و از رو شرت شروع کرد به خوردن کیرم که داشت از بزرگی میترکید تا حالا به این بزرگی نشده بود گفتم عزیزم بریم سر اصل کار گفت هنوز زوده گفتم اگه یه خوده دیگه بهش ور بری آبم میاد که دیدم شورتم رو در آورد و گفت حالا درستش میکنم دیدم سر کیرم رو کرده تو دهنش و داره میخوره که یک مرتبه سر کیرم رو بین دندون های آسیابش گذاشت و فشار داد که فریاد کشیدم گفتم گائیدیم ! گفت بی تربیت من این کارو برا ی خودت کردم که آبت زود نیاد ، گفتم کارای تو مثل دوستی خاله خرس است زود پاشدم تا کیرم رو قطع نکرده رو کمر خوابوندمش و شروع کروم به لیسیدن کسش داشت آه آه آه آه میکرد که گفت پس دیگه معطل چی هستی بکن توش من هم سر کیرم رو گذاشتم دم کسش و با یک فشار کوچیک تا ته رفت تو و مریلا یه آه بلند از ته اعماق وجودش کشید که من رو بیشتر حشری کرد همین جور داشتم تلنبه میزدم و مریلا داشت فریاد میکشید بعد دیگه هم از این پوزیشن خسته شده بودم و هم دیگه میخواستم یکم تجدید قوا کنم برای همین خوابیدم رو کمر و خودم رو در اختیار مریلا گذاشتم اون هم رو به من انگار که روی سنگ توالت نشسته ، نشست و کیر من رو با دستش گذاشت دم سوراخ کسش و نشست روش که تا ته رفت داخل و خودش رو داشت بالا پائین میکرد و هر دو داشتیم لذت میبردیم که مریلا گفت من خسته شدم</p>
<p>گفتم باشه زانو بزن میخوام از کون بکنمت</p>
<p>گفت من بدم میاد ولی عیب نداره من سریع یه تف بزرگ دم سوراخش انداختم</p>
<p>گفت حالم به هم خورد که من همون موقع سریع قبل از این که بخواد برگرده کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم تو گفت جر خوردم درش بیار گفتم این اولشه بعد خوب میشه دیدم داره تکون تکون میده که در بیاد که محکم گرفتمش نذاشتم در بره چند دقیقه صبر کردم تا ماهیچه هاش ول کنن و همین طور هم شد و کونش گشاد شد به راحتی داشتم تلمبه میزدم و هر دو داشتیم لذت میبردیم حدود 15 دقیقه داشتم از کون میکردم که برای آخر کار کیرم رو در آوردم و گذاشتم تو کسش هر دو داشتیم به اوج میرسیدیم که من سرعتم رو زیاد کردم و دیگه کنترل از دستم خارج شد و من تمام ابم رو تو مریلا خالی کردم بعد شل شدم و افتادم رو مریلا و از خستگی خوابم برد ساعت شیش مریلا صدام زد پاشم خودش نخوابیده بود رفته بود حمام خودشو بشوره ،‌ که گفت پاشو الان محمد میاد جاتو بیار تو حال پهن کن بگیر بخواب . ساعت حدود نه بود که بیدار شدم دیدم مریلا سفره انداخته برای من و میخواست بیاد منو بیدار کنه که من خودم بیدار شدم</p>
<p>گفت پاشو دست و صورت رو بشور تا برات چایی بریزم ، داشتم صبحانه میخوردم که مریلا داشت منو نگاه میکرد ، گفت خره پس تو چرا خودتو تو من خالی کردی ، لقمه که از گلوم پائین رفت گفتم نترس من برات میرم از دارو خانه کپسول ضد حاملگی میخرم که گفت لازم نکرده من خودم قبلش خورده بودم ، گفتم پس محمد کو؟</p>
<p>گفت زنگ زد گفت اضافه کار وای میسه .</p>
<p>گفتم دیشب بهت بد گذشت .</p>
<p>خندید و گفت تا حالا به این بدی نبوده و گفتم پس دیگه من نمیتونم بیام خوابای بد تعریف کنم که گفت خودم خبرت میکنم بعد وقتی میخواستم برم یه لب درست و حسابی ازش گرفتم و خدا حافظی کردم. امید وارم از این داستا ن خوشتون نیاد&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;(شوخی کردم)</p>
<p>&nbsp;</p>
<p dir="RTL" align="RIGHT">
<p style="text-align: right">
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%86%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%84%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://avizoone.com/wp-content/uploads/2018/01/سکس-ناب-با-مریلا.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">653</post-id>	</item>
		<item>
		<title>اتفاق خجسته</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82-%d8%ae%d8%ac%d8%b3%d8%aa%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82-%d8%ae%d8%ac%d8%b3%d8%aa%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 19 Dec 2017 21:20:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[کس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://avizoon.co/?p=252</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/اتفاق-خجسته.jpg?resize=187%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="اتفاق خجسته" title="اتفاق خجسته" decoding="async" loading="lazy" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/اتفاق-خجسته.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/اتفاق-خجسته.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/اتفاق-خجسته.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p>سلام‬ ، ‫اونقدر دوستان خاطره گفتن که منم هوس کردم یه خاطره بگم‬ . البته من به قشنگی دوستان دیگه نمیتونم تعریف کنم اما سعی خودمو میکنم.تا چه قبول افتد و‬ &#8230;‫اول اینو عرض کنم که من از دوران جوونی فاصله گرفتمو دیگه دارم به طرف میانسالی میرم . تقریبآ ۴۱ ‫سالی دارم‬ . ‫اون [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/اتفاق-خجسته.jpg?resize=187%2C140&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="اتفاق خجسته" title="اتفاق خجسته" decoding="async" loading="lazy" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/اتفاق-خجسته.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/اتفاق-خجسته.jpg?resize=640%2C360&amp;ssl=1 640w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/اتفاق-خجسته.jpg?resize=150%2C84&amp;ssl=1 150w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p><p style="text-align: right;"><img loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-253" src="http://avizoon.co/wp-content/uploads/2017/12/اتفاق-خجسته-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" srcset="https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/اتفاق-خجسته.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/اتفاق-خجسته.jpg?resize=95%2C70&amp;ssl=1 95w, https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/اتفاق-خجسته.jpg?w=187&amp;ssl=1 187w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<div class="panel-body" style="text-align: right;">
<p class="western" align="RIGHT">سلام‬ ، ‫اونقدر دوستان خاطره گفتن که منم هوس کردم یه خاطره بگم‬ . البته من به قشنگی دوستان دیگه نمیتونم</p>
<p class="western" align="RIGHT">تعریف کنم اما سعی خودمو میکنم.تا چه قبول افتد و‬ &#8230;‫اول اینو عرض کنم که من از دوران جوونی فاصله</p>
<p class="western" align="RIGHT">گرفتمو دیگه دارم به طرف میانسالی میرم . تقریبآ ۴۱ ‫سالی دارم‬ . ‫اون وقتا که حدودآ ۲۲ سالی داشتم کارم</p>
<p class="western" align="RIGHT">فروشندگی لباس تو خیابون ولی عصر بود واونجا کلی جنگولک‬ ‫بازی میکردم وحالی میکردم که وقتی</p>
<p class="western" align="RIGHT">یادش میافتم حال خوشی بهم دست میده. حالا بعد از اون همه دوران‬ ‫خوش و بعد از ازدواج دیگه با هیچ</p>
<p class="western" align="RIGHT">زنی سکس نداشتم و راستش رو بخواهید هوس میکردم که یه سکس با یه‬ ‫زن دیگه داشته باشم ولی دلم</p>
<p class="western" align="RIGHT">راضی نمیشد و از شما چه پنهان برای خودم فانتزی هم داشتم و گاهی وقتا در‬ ‫نبود همسر گرامی یه دستی</p>
<p class="western" align="RIGHT">هم به سر این عزیزخان که نداریم حالیش نمیشه میکشیدم تا اینکه یه روز که داشتم‬ ‫میرفتم جایی</p>
<p class="western" align="RIGHT">(البته با موتورسیکلت) تو خیالاتم داشتم برای خودم حساب و کتاب میکردمو میرفتم که دیدم یه‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫خانمی داره از کنار خیابون هراسان و تند تند راه میره و هی برمیگرده پشت سرشو نگاه میکنه وقتی داشتم از‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫کنارش رد میشدم یه لحظه نگاهم کرد و صدام کرد.آقا ببخشید.اولش فکر کردم با من نیست اما وقتی دیدم‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫دستش رو که بطرفم دراز کرده بود با نامیدی پایین انداخت شک نکردم و ایستادم وقتی بهم رسید با یه نگاه‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫خاصی پرسید شما پیک کار میکنید؟ (دوستانی که ایران زندگی میکنن میدونن که پیک موتوری این روزا‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫کارش جابجایی بسته یا بار و گاهی وقتا مسافر هستش) جواب دادم خیر و یه نگاهی به سرتا پاش کردم یه زنی‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫حدود ۳۵ ساله با مانتوی مشکی و سرو وضع مرتب که نسبتآ قد بلند هم بود . با معذرت خواهی اون به خودم‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫اومدم گفت ببخشید و با عجله به راهش ادامه داد صداش کردم: خانم. برگشت نگاهم کرد گفتم میتونم کمکتون‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫کنم؟ مزاحم نمیشم نه‬ . ‫گفتم خواهش میکنم. جوری گفتم که بدونه نمیخوام مزاحمت براش ایجاد کنم .</p>
<p class="western" align="RIGHT">اگه کاری از دستم بر میاد‬ ‫بفرمایید. من ومن کرد راستش من باید خودمو برسونم جایی و پولی رو برسونم</p>
<p class="western" align="RIGHT">دست کسی عجله دارم. گفتم‬ ‫اشکالی نداره من وقتم آزاده اما شما میتونی سوار موتور بشی؟</p>
<p class="western" align="RIGHT">گفت مجبورم و اومد طرف موتور سوار شد‬ . ‫پرسیدم کجا برم؟باید بریم خیابون تخت طاووس بیمارستان طوس</p>
<p class="western" align="RIGHT">که من پرسیدم خدا بد نده اتفاقی افتاده؟ جواب‬ ‫داد نه برای من نه یکی از دوستانم تلفن زده اونجاست.</p>
<p class="western" align="RIGHT">خلاصه وقتی رسیدیم دوستش دم در منتظرش بود پول‬ ‫رو داد به دوستش که یه زن مسن بود واونم داشت</p>
<p class="western" align="RIGHT">ز من تشکر میکرد که اون خانم ازش سوآل کرد چقدره‬ ؟ ‫گفت ۲۰۰ تومن اونم با ناراحتی گفت که کمه</p>
<p class="western" align="RIGHT">منم در حال تعارف تیکه پاره کردن بودم که اینو شنیدم و مکث‬ ‫کردم (فردین بازی کار دستم داد)</p>
<p class="western" align="RIGHT">گفتم میتونم کاری انجام بدم براتون؟ با یه حالتی که هم آره بود هم نه گفت‬ : ‫دیگه شرمندم نکنید تا همینجاشم</p>
<p class="western" align="RIGHT">مزاحمتون شدم پرسیدم چقدر کم دارین؟ (حالا تو همین گیرو دار داشتم فکر ‫میکردم که نکنه همش کلکه</p>
<p class="western" align="RIGHT">و میخوان سرکیسم کنن. اون دوستش با دستپاچگی و ناراحتی گفت نه‬ ( ‫یعنی روتو کم کن برو).</p>
<p class="western" align="RIGHT">من که از لحنش اینو خوندم. اما مسافر عزیز من که حالا کمی با من خودمونی شده بود‬ . ‫گفت من خیلی</p>
<p class="western" align="RIGHT">زود به شما بر میگردونم و نذاشت که من یا دوستش فکر کنیم و نشست روی موتور راستش جا‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫خوردم یهو زیادی خودمونی شد. گفت ما زود برمیگردیم و منو با این حرفش وادار به حرکت کرد.وقتی راه‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">افتادم گفت شما اگه نداری لطف کن منو برسون از کسی میگیرم البته جبران میکنم. دیگه حرفی از دهنم‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">بیرون اومده بود و‬ ‫رفتم کنار یکی از عابر بانک ها و پرسیدم چقدر کم بود؟</p>
<p class="western" align="RIGHT">پیاده شدیم پول رو تو چند مرحله گرفتم و برگشتیم‬ ‫بیمارستان .</p>
<p class="western" align="RIGHT">پیاده شد و گفت چند دقیقه دیگه برمیگردم رفت وبرگشت کلی تشکر کرد و دیدم کارتی رو از تو‬ ‫کیفش درآورد</p>
<p class="western" align="RIGHT">داد به من که این کارت شناسایی منه اینم شمارم. یه کاغذ داد دستم حالا از من انکارو از اون‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">اصرار که نه لازم نیست من شمارو قبول دارم اونم میگفت من درک میکنم که شما باید اینارو داشته باشید با‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫اصرارش تسلیم شدم و منم کارت خودم رو بهش دادم خداحافظی کردم وقتی برگشتم محل کارم دیگه شب شده‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫بود. فردا صبح زود رسیدم محل کارم که تلفن زنگ خورد. خودش بود با کلی تشکر که باید این پول رو به شما‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫برسونم (اینهمه عجله؟) یه جوری شدم آخه اصلآ فکرنمیکردم صبح به اون زودی زنگ بزنه گفتم حالا دیر‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫نشده که اصرار کرد ومنم آدرس دادم و گفتم بدین به یکی از همون پیک موتوری ها و خداحافظی کردم. اینم‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫بگم که اون موقع اصلآفکر سکس و این چیزا نبودم. تا ظهر منتظر موندم خبری نشد ساعت ۵ بعد از ظهر شد‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫و دیگه از اومدن پیک ناامید شده بودم که زنگ زدن رفتم از چشمی نگاه کردم دیدم یه (بهتر بگم‬ ‫هلووووووووو)</p>
<p class="western" align="RIGHT">پشت دره باز کردم آشنا بنظرم اومد گفتم بفرمایید سلام کرد با یه حالت آشنایی گفت‬ ‫نشناختین؟</p>
<p class="western" align="RIGHT">خشکم زد آخه اون که این شکلی نبود یه روسری شالی با موهای بلوند که یکطرف پیشونیشو پر‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫کرده بود. مممممممممممممممم دستپاچه شدم دیدم ملت دارن نگاه میکنن تعارفش کردم بیاد تو آخه تو اون محلی‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">که من کار میکنم راستش این تیپا دیده نمیشه پایین شهره دیگه‬ .</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫تعارفش کردم بشینه. مونده بودم که این کیه دیگه نه به موتور سوار شدن دیروزش نه به این تیپش راستش‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫اصلآ دیروزش با امروزش نمیخوند تو ذهنم داشتم اینارو مرور میکردم که پول بدست اومد طرفم دیدم دیگه‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫لوس بازیه تعارف کنم گرفتم گذاشتم رو میز. نگاهم همینجوری به اون بود که خندید. چی شده؟ راستشو‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫گفتم. اینکه تعجب کردم. بازم خندید گفت شما لطف داری اما دیروز بخاطر مشکل دوستم کمی بهم ریخته بودم‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">وگر نه من معمولآ اونجوری بیرون نمیام براش چایی ریختم حالا برعکس دیروز یه جور دیگه نگاهش‬ ‫میکردم‬ .</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫زود متوجه شد. پرسید شما همیشه تا اینوقتا کار میکنید؟ همسرتون .خانواده؟ مثلآ یدستی زد‬ .</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫من گفتم بعله معمولآ تا دیر وقت اینجا میمونم. سرتون شولوغه؟ گفتم نه خیلی . کلآ اینجا بیشتر بهم خوش میگذره‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">اینو با شیطنت گفتم‬ . گفت‫چطور؟ خوب با کامی جون! رفتم طرف کامپیوترگفتم با اینترنت و یه فکری به سرم زد.</p>
<p class="western" align="RIGHT">آدرس زدم سکاف.</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫زدم به سیم آخر صداش کردم اومد نشست کنارم مثل اینا که مدتیه باهم آشنان گفتم با اینا سرم گرمه. یکی از‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫داستان هارو براش باز کردم یکمی خوند دیدم داره جابجا میشه پرسیدم راستی شما متاهلی؟فوووووووت نه‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫یعنی آره اما اون چند سال پیش رفت خارج از ایران که ما بعدآ بریم پیشش اما بعد 7 سال چی بگم حتی دریغ‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫از یک تلفن. اونجا ازدواج کرده . داستانو میخوند. داشتم فکر میکردم که یعنی ممکنه؟؟؟؟؟؟؟؟ دلو زدم به دریا‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫کمی بهش نزدیکتر شدم دیدم چیزی نمیگه بد جوری رفته بود تو مونیتور آروم سرمو بردم طرفش سرشو کنار‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫کشید . چیکار میکنی؟ تو دلم گفتم خراب شد که دیدم پاشد مانتوشو درآورد گفت من میخوام بقیه ی این داستانو‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫بخونم. مونده بودم که کارمو بکنم یا نه؟آخه یهو بد جوری وسوسه شده بودم دلمو به دریا زدم دستمو از پشت‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">سر گذاشتم رو شونه هاش دیگه دست خودم نبودعزیزخان بیدار شده بود بوی عطرش داشت دیونم میکرد‬ .</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫اصلآ حال خوبی نداشتم محو داستان بود یا نمیدونم اونم مثل من حالش خراب بود چیزی نگفت یه آستین حلقه‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫ای آبی تنش بود آروم دستمو بردم از پشت گردنشو مالش دادم یه آخیش گفت وسرشو به پشت خم کرد‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">همونجور که ایستاده بودم لبمو گذاشتم رو لبش و فقط یادمه که طبقه بالا روتخت کنارم لخت خوابیده بود .‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫داشتم نوازشش میکردم باورم نمیشد آروم از گردنش تا نوک پاهاشو میبوسیدمو اونم آروم خوابیده بود اول فکر‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫کردم که سکس براش بی اهمیته وفقط میخواد جبران کرده باشه اما بلند شد. نشست ومنو خوابوند اومد روم سر‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">خورد بطرف کیرم سرشو یه لیس زد ومحکم فشارش داد تا تهشو کرد تو دهنش طوری میخورد که احساس‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">میکردم تو کسش گذاشتم من دیگه هیچی نمیفهمیدم دیدم الانه که آبم بیاد گرفتم خوابوندمش.وقتی به صورتش‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫نگاه میکردم به چشمام زل زده بود . پاهاشوباز کردم من که بهشتو میدیدم. یه کس بیمو که از شدت شهوت تپل‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">شده بود . برای منکه بهشت بود. حیفم اومد نخورمش با زبونم رفتم سراغش اولین لیسو که زدم دادش در‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">اومد. منم ادامه دادم تااینکه دیگه کم کم جیغش در اومد چوچولش رو چنان مک میزدم که فریاد میزد. به‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">التماس افتاده بود که بسه‬ .</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫بلند شدم پاهاش باز بود خوابیدم روش و لباشو با لبام گرفتم دستشو آورد کیرمو گرفت کشید طرف‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫کسش.واییییی زود باش مردم. وقتی سرشو کردم توش یه آهی کشید که بیشتر حشری شدم شونه هاشو با دستام‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">گرفتم. کاملآ تو مشتم بود خیلی آروم میکردم توش و درش میاوردم با هر بار تکرارآهی میکشید که منو به‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫اینکار تشویق میکرد زمان رو از یاد برده بودیم انگار میخواستیم فقط بهم دیگه لذت ببخشیم کاری رو میکردم‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫که اون دوست داشت با سینه هاش بازی میکردم هنوز نگاهش روی صورتم بود. با همون صدای هوس‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">انگیزش گفت صبر کن. حالا نوبت اون بود بلند شد منو خوابوند اومد بالا. اون بالا خیلی قشنگتر بود راستش‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫اصلآ فکرشم نمیکردم یه همچین سکسی با این هلو داشته باشم برام مثل خواب بود نشست روکیرم وقتی رفت‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">توش دستامو با دستاش گرفت کمکش میکردم بالا پایین کنه با هر حرکت سینه هاش تکون میخوردن ومنو به‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">هوس مینداختن بخورمشون همونجور بقلش کردم نشستم سینه هاشو میخوردمو اونم آروم آروم به حرکتش‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">دامه میداد دستمو دور کمرش حلقه کردم وسعی میکردم کیرمو بیشتربکنم توش احساس کردم خسته شده‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫خوابوندمش رو تخت نمیخواستم خستش کنم آخه حالا کار داشتم. باهاش کمی به خودم فشارش دادم جالب بود‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">مثل زن وشوهرا بوسیدمش اونم انگار احساس آرامش میکرد‬ .</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫برش گردوندم زود منظورم رو فهمید زانو زد و باسنشو داد بالا دو طرف باسنشو گرفتم سر کیر بیقرارمو‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">گذاشتم روی لبه های کسش میمالیدم به لبه هاش تا خوب خیس شه اینبار محکم کردم توش تکون خورد به‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">طرف جلو محکم نگهش داشته بودم تلمبه زدم اونم خودشو عقب جلو میکرد تازه اونوقت چشمم به سوراخ‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫قهوایی افتاد که داشت بهم چشمک میزد با شستم شروع کردم به مالش دادن احساس کردم کمی مکث کرد ازش‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫اجازه گرفتم با تآخیر جواب داد که آخه و ساکت شد (این یعنی مواظب باش) منم که دیگه تو عالم رویا بودم به‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫مالش سوراخش ادامه دادم مثل اینکه ترسیده بود خودشو جمع میکرد هنوز داشتم تلمبه میزدم . کشیدم بیرون‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">بلند شدم. پماد ا-د برداشتم زود برگشتم نمی خواستم حالتش عوض شه دوباره نشستم پشتش یه بوس از باسن‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫قشنگش برداشتمو دور باسنشو میلیسیدم میخواستم بیشتر حشریش کنم که کارم راحت باشه دوباره گذاشتم تو‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫کسش تو همون حال یه کمی پماد مالیدم و با دستم شروع به مالیدن کردم مالش میدادمو انگشتمو بیشتر میکردم‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫توش وقتی اینکارو میکردم سرشو به طرف بالا میاورد و خودشو به طرف جلو میکشید کم کم راه برام باز‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫میشد دیدم اگه زیاد ادامه بدم ممکنه پشیمون بشه سر کیرمو درآوردم وکمی آب دهن با دستم مالیدم سرش یه‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">لیزیه خاص داشت دستم هنوز چرب بود وقتی با آب دهنم مخلوط شد مثل سرسره شد (یه بار امتحان کنید‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">متوجه میشید چی میگم) سرشو گذاشتم رو سوراخ خودمو کشیدم جلوتراونم با من حرکت کرد با دستم از دو‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫طرف گرفتمو آروم آروم سرکیرمو میکردم توش اولش یه آی گفتو جلوتر رفت .حالا کلاهکش رفته بود توش.‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">یکم صبر کردمو دوباره ادامه دادم خم شده بودم روش و موهاشو از پشت نوازش میکردم میخواستم ترسش‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫بریزه دیگه حالا اونم رام شده بود و خودشو جمع نمیکرد شروع کردم تلمبه زدن که صداش در اومد آییییییییی‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫این آییییی گفتنش منو حشری میکرد داشتم تلمبه میزدم و با دستم نوازشش میکردم اونم میدونست چطور منو‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">حشری کنه آیییییییییی اوففففففففففف آیییییییییی اوففففففففففف‬ . ‫دیگه رو هوا بودم اونم انگار بدش نیومده بود</p>
<p class="western" align="RIGHT">(بعدآ بهم گفت که نمیدونم چراگذاشتم از پشت بکنی آخه خیلی از‬ اینکارمیترسیدم‬ ).</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫بعداز کمی تلمبه زدن ازش خواستم حالتشو عوض کنه. به پشت روی تخت خوابوندمش و پاهاشو باز کردم سر‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫کیرمو گذاشتم رو اون سوراخ خوشگلش که حالا داشت بازو بسته میشد با یه فشار کوچولو رفت تو. میخواستم‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">اینجوری بکنمش چون دلم میخواست صورتشو موقع کردنش ببینم نمیدونم چرا اما اینکارو خیلی دوست دارم‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫پاهاشو تا جاییکه میشد باز کرده بود و جمع کرده بود رو شکمش. خم شدم روش و با شکم کسشو مالش میدادم‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫با دستم صورتشو گرفته بودم با لبش بازی میکردم میخواستم خاطره خوبی از سکسمون داشته باشه تلمبه‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫میزدمو اونم با آه کشیدنش منو تشویقم میکرد دلم میخواست همه اون سالها رو که حسرت یه همچین سکسی رو‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫داشتم تلافی کنم اصلآ دلم نمیخواست تمومش کنم دیگه تو اوج لذت بودیم که اون با تکون تکونای زیاد به‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫اوجش رسید و ارضا شد اما من دلم نمیخواست تمومش کنم اون دیگه کاملآ بی حال شده بود منم بلند شدم .‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫</p>
<p class="western" align="RIGHT">میخواستم کمی حالش جا بیاد آخه من هنوز آبم نیومده بود (من از هیچ چیزی برای به تآخیر انداختن استفاده‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫نمیکنم) کمی کنارش دراز کشیدم منو میبوسیدو با موهم بازی میکرد .آخیششش انگار خالی شدم.گفتم اونم چه‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">خالی شدنی. تو چی؟ اینو با تعجب پرسید. گفتم حالا وقت زیاده . تو که دیرت نشده؟ ها؟ اگه دیر کنم بچه ها‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫نگران میشن .دیدم ممکنه مرغ از قفس بپره شروع کردم به بازی با کسش .میگفت من بسمه اما من ادامه دادم‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫باز شروع به خوردن کسش کردم تا دوباره لبه هاش پف کرد با دستمال کاغذی کیرمو پاک کردمو نشستم وسط‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫پاهاش گذاشتم توش پاهاشو بالا بردم بازم اون آه کشیدنای قشنگشو شروع کرد . کمرشو به سمت بالا میاورد‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫منم همونجور که تلمبه میزدم دستمو بردم از زیر باسنشو گرفتم آوردم بالا کیرم تا اونجا که جا داشت رفته بود‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫تو کسش کمرشو حرکت میداد و با کسش کیرمو میمکد داخل. دیگه داشتم دیونه میشدم اینبار با هم ارضا شدیم‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫اونقدر اون لحظه تو اوج بودم که ازش سوآل نکردم که آبمو کجا بریزم اونم هیچی نگفت افتادیم تو بقل همدیگه‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫و صورت همو بوسه بارون کردیم بعد از کمی استراحت ازش قول گرفتم که بازم با هم سکس داشته باشیم اما‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫اون شرط کرد که هر وقت موقعیتش مناسب باشه و ازم قول گرفت که مزاحمش نشم. منم با کمال میل قول دادم‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫الان از اون روز ۲۰ روز میگذره چون بهش قول دادم ازش درخواست سکس نکردم و فقط چند بار با تلفن‬</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫احوال پرسی کردیم‬ .</p>
<p class="western" align="RIGHT">‫امید وارم که همه دوستان ایرادات نوشتمو ببخشن چون تا بحال برای هیچ کس خاطره تعریف نکردم</p>
<p class="western" align="RIGHT">نوشتن‬ ‫که جای خود داره‬ .</p>
</div>
<div class="row" style="text-align: right;">
<div class="col-sm-4 col-sm-push-8">
<ul class="list-inline list-unstyled">
<li>
<p id="like_count">6</p>
</li>
</ul>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82-%d8%ae%d8%ac%d8%b3%d8%aa%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://avizoone.com/wp-content/uploads/2017/12/اتفاق-خجسته.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">252</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 33/45 queries in 0.006 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 13:48:05 by W3 Total Cache
-->