<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>دستانم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:18:18 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>دستانم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>سینه گنده مو مشکی حسابی کرده میشه و پستوناش بر اثر ضربات کیر موج میخوره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%aa%d9%88/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%aa%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 09 Dec 2019 06:14:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه]]></category>
		<category><![CDATA[اندازی]]></category>
		<category><![CDATA[اینگونه]]></category>
		<category><![CDATA[باداباد]]></category>
		<category><![CDATA[بیهوده]]></category>
		<category><![CDATA[پادشاه]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهن]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[حریصانه]]></category>
		<category><![CDATA[خواستنی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[دستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرزمین]]></category>
		<category><![CDATA[سرمایه]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[معنایی]]></category>
		<category><![CDATA[ممنوعه]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفته]]></category>
		<category><![CDATA[نمایان]]></category>
		<category><![CDATA[یکباره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[از اضطراب که هنوز رعشه فیلم سکسی ی شرم و شایدم ترس و ناباوری قلبت را سخت می فشارد، چقدر صبر کرده ای. چه ساعت هایی تمام سکسی سرمایه ی های تجسمی ات را، همه شاه کس ی پس انداز رویاهایت را بر سر قمار ساختن این لحظه حراج کردی.در این اولین کونی تماس می [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>از اضطراب که هنوز رعشه فیلم سکسی ی شرم و شایدم ترس و</h2>
<p>ناباوری قلبت را سخت می فشارد، چقدر صبر کرده ای. چه ساعت هایی تمام سکسی سرمایه ی های تجسمی ات را،</p>
<h3>همه شاه کس ی پس انداز رویاهایت را بر سر قمار ساختن</h3>
<p>این لحظه حراج کردی.در این اولین کونی تماس می شود فهمید چقدر یک ثانیه طولانی است و طی کردن یک وجب</p>
<h4>فاصله جنده تا گرمای تنش چقدر پر اضطراب. اما تو می</h4>
<p>پیمایی و نرم نرمک دستت را پستون به آن تن پر از خواهش می سایی. فاصله ها تمام شده و بی</p>
<h5>آنکه خود کوس بفهمی آرامشی تمام تنت را فراگرفته که ثانیه</h5>
<p>ای بعد می اندیشی، تمام زندگی ات بیهوده صرف شده بود اما حالا خوب می دانی که سبک شدن چه معنایی دارد!هرچه سکس داستان به این تن</p>
<h6>خواستنی نزدیک می شوی حس غریب کنجکاوی دستانت ایران سکس سودای فتح</h6>
<p>تمام سرزمین تنش را دارد. شهر به شهر و کوچه به کوچه. بسان فاتحی بزرگ که میهن خود را پس از فراغی بزرگ در برابرش می بیند همه ی ذره ذره خاک تنش را غرق بوسه می کنی. نه ، تو فاتح نیستی، می اندیشی برای لحظه ای شاید تو نابینایی که شفایت از لمس پیراهن تنش است. آری همین است که حریصانه تو را وامیدارد که هرچه هست را بمالی، ببوسی و نوازش کنی. آرام خود را می کشی تا شاید این جامه بر تن تو راست گردد، همه را می خواهی. درست بسان پیراهنی که باید تمام تنت را بپوشاند. ناگزیری باید بپوشی یا شایدم بپوشانی. حالا که تمامش در برابر توست، حالا که می توانی بی غم آینده تنها لحظه را زندگی کنی می فهمی که چرا می گویند باید در لحظه زندگی کرد. چقدر طول می کشد؟ چقدر؟ دوباره این افکار اهریمنی آمده اند به سراغت تا برای آینده نگرانت کنند، چقدر طول می کشد؟ شاید آخرین فرصت تو همین اولین باشد. دستت اما لبانت را به یاری می طلبد تا این اهریمنان را به آتش اهورای تنش بسپاری. چقدر گذشته؟ ساعتی شاید. باز می اندیشی. این بار ابلیس از دریچه ی گذشته وارد می شود، چقدر گذشته؟ چند سال گذشته تا این تن خواستنی؟ چه بیهوده شاید عمر را تلف کردی. نه، این بار تقلای تنش فتنه ی ابلیس را می میراند. می خواهد شکوه خودش را به رخت بکشد، تا بسان غالبی نشسته بر تن مغلوب شکوه و زیبایی سینه هایی که آرام ندارد را بر تو نمایان کند. سیب ممنوعه ی آدم شاید همین دو باشند، دست بلند می کنی تا فرزند خلفی باشی برای آدم، دست دراز می کنی تا بچینی آن دو سیب ممنوعه را. با لمس آن می روی به گذشته های دور، خیلی دور، جایی که افسانه است. با خودت می گویی: که چگونه ابلیس رانده شده از بهشت توانست آدم ساکن بهشت را بفریبد؟ به فریب سینه هایش تا کجا های می شود رفت! اما نگاهت که خیره در حرکت بی وقفه ی آن دو و نوازش دستانت بر میوه های ممنوعه آدم است را به سرخی فریبنده ای می کشانی که شاید گمشده ات آنجا باشد. شاخه های تنش را به آرامی به سوی خود می کشی و لبت را بر آن سرخی فریبنده می نهی و می چشی آنچه که آدم چشید و عاقل شد، خدا شد. به یکباره تمام وجودت آتش می گیرد از آن سرخی، آه خدای من آیا این است آن آتشی که وعده اش قرن هاست انسان ها را به مسلخ برده است؟ این است آتشی که وعده اش مسبب همه ی جنگ های عالم است؟ تنت می سوزد، لبانت آتش گرفته است اما چقدر تن سردت این آتش وعده داده شده را محتاج است. نفس هایت به شماره افتاده اما تعدادش از حد شمارش خارج، چند بار نفسی کشیدی؟ و چند بار نفس کشید؟ مگر نه این است که هر نفسی زندگی ست؟ پس تو هم آوا می شوی با نفسی که آه زندگی را از سر لذت بر صورت تو با هر حرکت نمایان می کند. چند بار نفس کشیده ای ؟ چه اهمیت دارد؟ مهم این است که نفسی در کنارت از شوق، نه می دانی و نه می داند چه می کند. دستانت در پس این نفس ها، این آه ها این شوق ها اما هنوز سیراب نشده است از علم کاویدن، می کاوی همه ی بدنش را همه گوشه گوشه ی سرزمینش را از دشت پر از لاله ها ی سرخ لبانش تا صحرای لخت سینه هایش را. با خود می اندیشی، چه کس تو را ساخته ای عشق؟ کیان تو را نواخته اند ای عشق که اینگونه مسحور می کنی هر سری را؟ خودت را از پس تمام تلاطم های دریاها که غریقش بوده ای بر این تن خواستنی می سپاری، این قایق نجاتی که تمام شوق نجات را در او می یابی. خودت را به او می سپاری و تمام تنت را از پس همه ی نفس ها به روی او می اندازی و تن خسته ات را به آرامش قایق نجاتت می سپاری. می پرسد: آه ای غریق امواج خشمگین همه ی خوبی ها چگونه ای؟همان لرزشی که چند لحظه پیش تمام وجودت را فراگرفته بود تا اوج لذت را از تو بیرون کند، این بار اما صدایت را گرفته. می گویی: ای تن خواستنی، ای عشق. چه کس تو را ساخته؟ کیان نواخته اند؟می پرسد: بسان آدم، آیا پشیمانی جای همه ی اشتیاق چشیدن میوه ی ممنوعه را نگرفته در وجودت؟من در پی پاسخی هستم، که این بار لبانم نه سخن که عشق می پراکند، بوسه بارانش می کنم و می گویم: ای کاش همه ی پشیمانی های عالم اینگونه شیرین بود و ای کاش همه ی آنها اینگونه خواستنی.نه، دستم که هیچ لبانم نیز بیش از پیش بی قراری میکند. دوباره ابلیس می آید، تا کی؟ تا کجا و چقدر دیگر این ادامه دارد؟ نکند آخرین فرصت همین اولین باشد؟ آه ابلیس محبوب من در این لحظه چه زیبا شده ای و من چه مشتاقم که این بار فریب تو را بخورم! آری، فریب تو را خواهم خورد و لحظه را زندگی خواهم کرد بی غم آینده هرچه باداباد. من دوباره ارتش دستانم به سرداری لبانم را برای فتح تمام سرزمین های تنش بسیج می کنم. فرمان می دهم به پیش ای لحظه های زندگی به پیش که همینک منم پادشاه جهان، که گل در بر و می در کف و معشوق به کامم است.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%aa%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177470</post-id>	</item>
		<item>
		<title>فیلم آماتور با جنده خانوم که کل عمرش آرزوش این بوده که خوب کرده بشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a2%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%84-%d8%b9%d9%85%d8%b1%d8%b4-%d8%a2%d8%b1%d8%b2/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a2%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%84-%d8%b9%d9%85%d8%b1%d8%b4-%d8%a2%d8%b1%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 05 Oct 2019 08:22:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبان]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بودچون]]></category>
		<category><![CDATA[بودمواقعا]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[‫چشمتون]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادهام]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[رابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[رفتگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[کردمهر]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمه]]></category>
		<category><![CDATA[کنهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[‫ماجرا]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینشو]]></category>
		<category><![CDATA[میخندی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمنم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کنی]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نگذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[نگهبان]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[همشهری]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سال پیش.. داستان از اونجایی فیلم سکسی شروع می‌شه که من آدم خوره چتم و دائم چت می‌کنم ۱روز داشتم تو کافی نت چت می‌کردم که ۱ سکسی دختری با ۱ حجاب کامل اومد تو.قیافه شاه کس ‌نمکی داشت ولی‌ اصلا آرایش نکرده بود.چون تو شهر ما خیلی‌ دخترا محدود هستن.خلاصه من کونی به کارم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>سال پیش.. داستان از اونجایی فیلم سکسی شروع می‌شه که من آدم خوره</h2>
<p>چتم و دائم چت می‌کنم ۱روز داشتم تو کافی نت چت می‌کردم که ۱ سکسی دختری با ۱ حجاب کامل اومد</p>
<h3>تو.قیافه شاه کس ‌نمکی داشت ولی‌ اصلا آرایش نکرده بود.چون تو شهر</h3>
<p>ما خیلی‌ دخترا محدود هستن.خلاصه من کونی به کارم مشغول بودم که دیدم ۱ ایدdی اومد بالا به اسم مینا منم</p>
<h4>طبق جنده معمول و پاچه خار پی‌ام دادم و شروع کردیم</h4>
<p>به چت. ۱لحظه ۱احساسی‌ کردمهر پی‌ام پستون که به من میومد دکمه انتر زده میشد من متوجه شدم که مینا در</p>
<h5>کنارمه و کوس طرف پیشمه.بهش گفتم:بچه کجای دروغ گفت.۱علامت خواند زدم</h5>
<p>و بش گفتم دروغ نگه.با این حرفم شوک شد.نوشتم همشهری سلام.داشت شک در میاورد.که پی‌ام دادم بغل دستی‌ سلام و نگاش کردم سکس داستان و خندیدمبنده خدا</p>
<h6>ماتش برده بعد.شروع کردم پند و نصیحت که ایران سکس دروغ خوب</h6>
<p>نیست و &#8230;&#8230;.تا بش پیشنهاد دوستی‌ دادم و بد از کلی‌ دارد سر مخش زدم.اگه بگم ۵هفته پچه خاری کردم ببینید چه کشیدم. آخه از قیافش خوشم اومده بود.تا اینکه بد از کلی‌ ماجرا‌ و داستان راضی‌ شد با هم بریم بیرون غذا بخوریم.با هم رفتیم هتل عثمان و کلی‌ از جیب مبارک پیاده شدم و با ماشین بردمش تا نزدیک خون.موقع پیاده شدن ازش خواستم منو بوس کنه.که قبول نکرد و داد زد سرم.منم تا پیاده نشده بود ۱ دنده زدم به ماشین و ۱کم حرکت کردم تا پیاده نشه که با هم ۱ دوری زادیم.کلی‌ خواهش و تمنّا تا بالاخره بوسم کردا و نگذاشت من بوسش کنم.لعنت به این پسر بودن که همش باید ناز بکشی. خلاصه ما رابطمون هر روز بهتر میشد و من با خانواده‌ام (بابام )به مشکل خوردم و از خون قهر کردم و رفتم خونه خواهرم. چند روزی بود اونجا بودم که مینا زنگ زد و منم اعصابم کیری پیری بود مث سگ پاچه را گرفتم. داد و بیداد&#8230; خواهرم اومد گفت چته من شروع کردم قر قر.فقط داد میزدم یادم نیست سر چی‌ بود.مینا می‌خواست کمک کنه.گفت :چه کمکی‌ کنم آروم شی؟منم تو اعصاب خوردی گفتم بکش پایین بکنم آروم میشم .۱خنده کرد که اصلا دعوا یادم رفت.گفتم چرا می‌خندی گفت همش همین.مس دیوونه‌ها داغ داغ شده بودم حج آقا هم مس شیره خفته بود بیدار شد. بش گفتم مینا جون بت نظر دارم اونم با کلی‌ پدر در اوردن راضی‌ شد که به من سکس کنه منم سریع زنگ زدم دوستم ایمان و ازش خواستم ماشینشو بم بده اونم نامردی نکرد و اومد دنبالم و رفتم مینا را با ایمان با هم سوار کردیم.ایمان می‌دونست که تا چند دقیقه دیگه قراره چه اتفاقی‌ بیفت من رفتم عقب نشستم و مینا را سوار کردیم.(منو ایمان ۱ خونه مجردی داریم)رفتیم بریم که دم خونه نگهبان داشت با عموم صحبت میکرد.منم از اونجا بی‌خیال شدم و رفتیم به سمت اتوبان(سکس تو ماشین و اتوبان)خلاصه من شروع کردم به مینا ور برم که گفت چی‌ کار میکنی‌ ؟منم گفتم ایمان نگاه نمی‌کنه.و سریع رفتم سراغ سینه اش.اصلا راضی‌ نمی‌شد.جلوی ایمان بخواد این کارو بکنه که با کلی‌ کس لیسی‌ و خایه مالی خر شد.تصور بکنید ۲ نفر آدم عقب ۴۰۵ بخند سکس کنن.با کلی‌ دردسر شلوارش دادم پایین تا نیمه و آروم سر کیرمو نزدیک کونش کردم ۱کم که رفت تو چشمتون روز بد نبینه نمیدونم این دست انداز وست اتوبان دقیقا اینجا چی‌ کار میکرد.دقیقا همون موقع که من سرشو تو کون مینا بند کرده بودم.واقعا عجیب بود که با سرعت ۱۲۰ تا رفتیم رو دست انداز و مینا عربده کشید و شروع کرد داد و بیداد که در بیار جر خوردم.ایمان که زده بود زیر خواندن منم هاج و واج موند بودم چه غلطی بکنم که دست اندازه بعدی را هم ایمان رد کرد.کلی‌ فش خوردم.همه کسم اومد جلو چشمم.مینا واقعا جر خورده بود.اولین سکس با این شدت آخه منم خیلی‌ بد کیرم. مینا فحش میداد و من می‌کردم. اون قدر کردم تا آبم اومد مآ‌ به علت کمبود جا همش ریخته شد تو کون مبارک.کلی‌ نازو نوازش و خایه مالی تا از دستم نپره.و باز هم باش سکس کردم که بعدن واستون مینویسم.راستی‌ ایمان بعدن به من گفت از عمد رفته بوده رو دست انداز.دمت گرم ایمان.اولین دستانم بوده.سریع اگه بد نوشته بودم اما حقیقی‌ بود.بای تا بعد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a2%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%84-%d8%b9%d9%85%d8%b1%d8%b4-%d8%a2%d8%b1%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176519</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خوشگل خانوم مدتی هست که کیر گیرش نمیاد</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%d8%af%d8%aa%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%d8%af%d8%aa%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Sep 2019 22:28:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آنچنان]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقه]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاج]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتناع]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتهای]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندامش]]></category>
		<category><![CDATA[اونجات]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمش]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمت]]></category>
		<category><![CDATA[بتوانم]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرداندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[بشینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بکنمتگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بکنیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[پارکینگ]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایش]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمان]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنم]]></category>
		<category><![CDATA[تابلوی]]></category>
		<category><![CDATA[تاجایی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[چارچوب]]></category>
		<category><![CDATA[چرخاندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسباندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبانده]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانی]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن]]></category>
		<category><![CDATA[خوانده]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دقایقی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[سالهاست]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سواستفاده]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانی]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کارارو]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کنیممن]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیده]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهی]]></category>
		<category><![CDATA[گاییده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندش]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لحظاتی‬]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مرتیکه]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[ممانعت]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[موزیانه]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراضی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفته]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هزاران]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[وسایلم]]></category>
		<category><![CDATA[وگفتم:]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[تمام وجودم را فرا گرفته فیلم سکسی بود. داشتم به لحظات بعدی و کردنش فکر می کردم. می خواستم کیرم را به کسش فشار دهم که خودش سکسی را کنار کشید. غم صورتش را گرفت شاه کس و سرخ شد. به سمت لباسش رفت و پوشید. من مبهوت نگاهش می کردم و کونی او غرق [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>تمام وجودم را فرا گرفته فیلم سکسی بود. داشتم به لحظات بعدی و</h2>
<p>کردنش فکر می کردم. می خواستم کیرم را به کسش فشار دهم که خودش سکسی را کنار کشید. غم صورتش را</p>
<h3>گرفت شاه کس و سرخ شد. به سمت لباسش رفت و پوشید.</h3>
<p>من مبهوت نگاهش می کردم و کونی او غرق در ناراحتیش نشست.گفتم: چی شد؟جواب نداد. خیلی به من بر خورد و</p>
<h4>شلوارم جنده را بالا کشیدم و با صورتی آشفته، حسی نیمه</h4>
<p>کاره و عصبی، نگاه تندی به پستون او کردم.به اتاق اصلی برگشتم و بلند گفتم: چه شد آخه؟ چرا اینطوری می</p>
<h5>کنی پس؟ کوس من که نگفته بودم.باز هم سکوت کرد. فضا</h5>
<p>سرد و غمگین بود و اضطراب و وحشت همه اتاق را گرفته بود. ماجرا زیاد طول نکشید اما در عین حال لذت سکس داستان زیادی برده بودم</p>
<h6>ولی هنوز از ترس در رعشه بودم. از ایران سکس اینکه لباسمان</h6>
<p>را پوشیده بودیم آرام تر شده بودم و حس امنیت به وجودم برگشته بود. سریع در اتاق را به راهرو باز کردم. ساعت تازه شش و بیست دقیقه بود اما برای من ده ساعت شده بود نه چون خوب نبود بلکه وحشت سکس در مکان عمومی بر همه چیز چیره شده بود. صدای گریه کردن زهرا را شنیدم و طاقت نیاوردم. به سمت اتاق پشتی رفتم و زیر چارچوب در چند ثانیه به او خیره شدم. احساس عذاب وجدان داشتم. از طرفی خودم را راضی می کردم که خودش شروع کرده بود. جلوتر رفتم و جلوی پایش نشستم و_گفتم: زهرا چرا گریه می کنی؟! بگو چی شده؟ دارم نگران می شم. من کار بدی کردم؟ آخه خودت شروع کردی که![گریه اش را فرو داد و با صدای لرزان] گفت: چیزی نیست باید تنها باشم. تو برو الانا حراست می آد اتاقارو چک می کننمطمعنی؟ نمی خوای باهام حرف بزنی؟ باور کن نمی خواستم کاری کنم که ناراحت بشی_علی تورو خدا برو بذار به حال خودم باشم [دوباره گریه اش از سر گرفت]گویی دنیا روی سرم خراب شده بود. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده که انقدر بی تابی می کرد. نخواستم اذیت اش کنم و وسایلم را جمع کردم و رفتم. هزاران فکر به سرم رسیده بود. شاید مریض بود، عذاب وجدان داشت، کاش کاری نمی کردم، اگر با کسی در این مورد صحبت کند!؟ اگر پشیمان شده است و&#8230; باز در نهان دلم با خود می گفتم خودش می خواست، من که شروع نکردم.روز و شب در فکر اشک های بی گناه اش بودم. چند روزی گذشته بود و خبری از هم نداشتیم. من دو روز دانشگاه نرفته بودم و از او هم خبری نبود. روز سوم با ترس و لرز رفتم به سمت دانشگاه، سوار ماشین بودم و تمام ذهنم به ماجرای آن روز بود. دیوانه وار رانندگی می کردم حالت طبیعی نداشتم. نگرانی، اضطراب و هیجان مرا به سقف جنون کشانده بود. آشفته رسیدم دانشگاه، پیاده شدم، هم کلاسی ام را دیدم داشت به من نزدیک می شد. لبخندش با نزدیکتر شدن سرد تر می شد. من همه چیز را به خودم می گرفتم. در این فکر بودم که شاید زهرا دیوانگی کرده باشد و ماجرا پخش شده باشد یا شاید کسی مارا دیده باشد. سرم را پایین انداختم و کیفم را دستم گرفتم و سعی در فرار از هم کلاسی ام را داشتم. با سریع شدن قدم های او من هم تندتر می رفتم. قلبم تند می زد و خیس عرق شده بودم. صدای پاهایش را می شنیدم که تند تر می شد گویی می دوید.بلند صدایم کرد: علی وایسا! آقای صادقی کارت دارم.قلبم ایستاد، خشکم زد. سر جایم ایستادم. در چشمانم ترس موج می زد. دو روز تمام خیال بافی کرده بودم و گویی همه واقعیت داشت. به سختی برگشتم. چند متر با من فاصله داشت و نمی دوید ولی با شتاب پیش می آمد. در چهر اش حالت خاصی بود. نگران بود و مضطرب بود. پیش خود می گفتم که بهتر است آماده ی اخراج شدن باشم. حتمی اتفاقی افتاده است حتمی کسی من را دیده است. نکند شنود داشته اند، نکنه صدایی که شنیده بودم صدای کسی بود که ما را می پاییده؟! اشکان به من رسید و ایستاد. نفس نفس می زد. دست هایش را روی پایش گذاشت و نفسی تازه کرد. سرش را بالا آورد. در چشمان هم چند ثانیه ای خیره شدیم.گفت: علی جان چرا در می ری؟گفتم: چی شده؟! یه چیزایی شنیدم چی؟! [فقط کافی بود یک کلمه دیگر بگوید که غش کنم] چرا حالا رنگت پریده؟ زرد کردی! می شه حرفتو بگی؟ حالم خوب نیست هیچی بابا الان شنیدم معادلات افتادی گفتم بهت خبر بدم [با عصبانیت و صدایم را بالا بردم] اشکان به جان خودت آنچنان می زنمت صدای سگ بدی، مرتیکه می بینی حالم خوش نیست شوخیت گرفته؟ نمره ها رو یه ماه پیش دادن خودم می دونم ریدم&#8230; به نال بگو چی می گی [مکث کوتاهی کردم و آرام طوری که انگار شوخی می کردم ادامه دادم] جان تو حالم بده! چت شده؟ هیچی سرم خیلی درد می کنه_قرص بخور خوب می شی! [به تمسخر] کس گیر آوردی مارو؟ من رفتم نه جدی! علی جان ده تومن پول داری؟ فردا بهت پس می دم برو بابا توام دلت خوشه، خودم دارم شبا گشنه می خوابم ده تومن پولم کجا بود مرد حسابی؟از دور دیدم زهرا داشت می آمد، صحبتم را با اشکان تمام کردم و هم سو با زهرا شروع به راه رفتن کردم. آرام می رفتم که برسد. آرام تر شده بودم لبخندی به خودم و توهماتم می زدم. زهرا از کنارم طوری رد شد که انگار من را هرگز ندیده و اصلا نمی شناسد. سرعتم را بیشتر کردم پشت سرش راه افتادم.بلند طوری که صدایم را سایرین هم بشنوند گفتم: خانم محمودی، ببخشید!نتوانست بی تفاوت ادامه دهد. برگشت و من سریع گفتم: سلام خسته نباشیدگفت: [با سردی مایوس کننده ای] بفرمائیدنزدیک شدم و آرام گفتم: چت شده؟ چرا دیوانه شدی؟ بابا لااقل بگو چی شده؟داشت می رفت و من دوباره گفتم: وایسا ببینم. زهرا مگه چی شده؟ جان هرکی دوست داری حرف بزن. بذار ببینمت یه جا بشینیم بگو چی شده؟ بابا من این دو روزی مردم از نگرانیگفت: الان نمی تونم حرف بزنم وسط حیات، بهت اس ام اس می دمگفتم: باشه من منتظرم، نری که بری ها!به راهش ادامه داد و من که کمی خیالم راحت تر شده بود و به سمت کافه تریا رفتم. متوجه اس ام اس شدم . در عرض چند دقیقه بمب باران اس ام اس شده بودم. شروع کردم به خواندن و آنقدر مشتاق بودم که بدانم چه اتفاقی افتاده،متوجه زمان از دستم رفته بود. بعد از اس ام اس بازی طولانی متوجه شدم که در حین سکس با من ِ بدشانس خانم عذاب وجدان به وجودشان غلبه کرده و دیگر قصد کاری ندارند. با اصرار زیاد قرار گذاشتیم که پنج شنبه به دنبالش بروم که در این مورد صحبت کنیم.من که طعم جدید لحظات سکس با یک چادری سکسی را داشتم به این سادگی ها دست بردار نبودم. تازه اول راه بود. دیگر مطمئن بودم که ماجرای آن بعد از ظهر کذائی به خوشی تمام شده بوده است یعنی کسی از ماجرا بویی نبرده و من هنوز می توانم از این داستان بهره ببرم.تا ظهر پنج شنبه هزاران نقشه به سرم زده بود که چطوری باید پیش بروم. فکر می کردم حال که او ظاهرا پشیمان شده است و قصد ادامه رابطه را ندارد، چگونه دوباره تن بدهد و ماجرا را سکسی تر کنیم. من هنوز کار های زیادی داشتم که نکرده بودم. در واقع کاری نکرده بودم. موعد فرا رسیده بود. با کلید ویلای دوستم (اتفاقه دیگه! پیش می آد) سوار ماشین شدم و در حال خروج از خوابگاه بودم. تماس گرفتم و با هم در جایی قرار گذاشتیم. من هم از صبح پنج شنبه شق کرده بودم و به خودم رسیده بودم که یک ماجرای مفصلی ترتیب دهم. خنده ام گرفته بود. داشتم فکر می کردم سکس عجب قدرتی دارد که این گونه برگ این رابطه را به نفع او چرخانده است. حال این من بودم که دنبال او می دویدم. فکر کنم برای بدست آوردن یک مرد این بهترین ترفند دنیا بود. چشمه ای از سکسش تمام مغز من را برای ده روز اشغال کرده بود. شلوار نخی روشن پوشیده بودم که جولان گاه کیرم باشد! شق کرده بودم و قلبم تند تند می زد. منتظر لحظه سوار شدنش بودم. فکر سینه هایش که آن روز در دستانم بود، لب های نرمش که دیوانه وار لبان من را خیس می کرد، کسش که لحظاتی با کیرم لمس کرده بودم، همه و همه درون سرم می چرخید. تمام خون بدنم در یک نقطه جمع شده بود. نشانه های دیوانگی ام داشت دوباره مشخص می شد. دستانم خیس عرق شده بود. از دور هم دیگر را دیدیم. نزدیک تر شد. گویی برای مراسم عذا دعوت شده است. پوشیده پوشیده بود. کمی کیرم را جابجا کردم اما کلا کیرم خوابید. سوار ماشین شد. سلام خشکی کردیم. اعصابم ریخت بهم، انگار پدرش را گاییده بودم. طلب کار هم بود. به سمت دریا رفتیم (دانشگاه من در یکی از شهر های شمالی کشور بود). سکوت سنگینی حاکم بود که من &#8230;سکوت را شکستم و گفتم: چرا ساکتی؟_گفت: همینطوریبا اصرار من بحث ما شروع شد و او شروع کرد به توجیه خود و رفتار آن روز. من هم او را تصدیق می کردم و موضوع را بی اهمیت جلوه می دادم که شاید بتوانم راضی اش کنم برای حرکت بعدی. داخل شهرک بودیم. سوت و کور بود._گفتم: زهرا یعنی تو منو دوست نداشتی؟ پس چرا اون کارارو کردی؟ ببین من مشکلی ندارم با این قضیه باور کن منم با کسایی دوست بودم که احساسی بهم نداشتیم و فقط با هم سکس می کردیم. خودتم خوب می دونی که من اصلا به هیچ خرافاتی اعتقاد ندارم و می تونی باهام راحت صحبت کنی. فقط من یکم قاطی کردم بالاخره تو منو دوست داشتی یا اینکه فقط &#8230;_گفت:خودمم نمی دونم! حماقت کردم. باور کن من همچین دختری نیستم_من از اصلا تورو قضاوت نکردم، درک می کنم، پیش می آد_راستش من نسبت به تو حساس شده بودم، سعی می کردم خودمو بهت نزدیک کنم. اوایل فقط ازت خوشم می اومد. نمی دونم چرا انقدر بی جنبه بودم! برخورد هایی که بعضی وقت ها با هم می کردیم از قدیم منو یجوری می کرد. هیچ وقت اینطوری به یه پسر برخورد نداشتم. چندبار اونجات بهم خورده بود_چرا الکی می گی؟ محاله!_یادت رفته توی آمفی تئانر؟_اونجا که زنونه مردونه جدا بود بابا خواب دیدی!_نخیر، داشتیم عکس می گرفتیم_آها! به جان تو عمدی نبود اون روز! جا نداشتیم عقبتر بریم&#8230; اصلا وایسا ببینم تو چرا جلوتر نرفتی؟!سرش را پایین انداخت و خنده ی موزیانه همیشگی اش بر لبانش آمد و آتش به وجود من انداخت._به داستان دامن زدم و گفتم: ای ای ای! زهرا جان خیلی بابا تو کارت درسته، من هی می گفتم این چرا اینقدر نزدیک می وایمیسته! هفت، هشت بار هم خودتو به من زدی&#8230; حالا خودمونیما منم شق کرده بودم نافرم تو هم سواستفاده می کردی ها؟![سرخ شده بود] گفت: حالا بگذریم، کلا گفتمچادرش را نگرفته بود و همان ماتتوی تنگ قبلی را پوشیده بود ولی از این که لباس زیرش تنش بود و نوک سینه اش را نمی دیدم کمی نا امید شدم. من حواسم پرت سینه و لای پایش بود . گویا چیزی گفته بود و من در جوابش تنها شق کرده بود.گفت: علی!_گغتم: بله؟ چی گفتی حواسم نبود_مرده شورتو ببرن دارم باحات حرف می زنم [به شوخی]_خب چی کار کنم حواسم پرت شد دیگه! اصلا تقصیر خودتهدستم را آرام به سمت دستش بردم. اول دستش را کشید اما بالاخره گرفتم. کیرم خیلی تابلو بود خودم فکر نمی کردم انقدر مشخص باشد. دستش را روی پایم گذاشتم و در چشمانش خیره شدم. در چشمانم شهوت موج می زد. می خواستم لباسش را پاره کنم. دستش را نوازش می کردم. سرش را انداخت و_گفت: نکن علی! حالم بد می شه!کاش نمی گفت که حالش بد می شود. چراغ سبز خوبی بود. داخل ماشین کمی سخت بود و من دیگر حاضر به تجربه آن همه اضطراب و تنش را نداشتم._گفتم: خب باشه دیگه بریم. فقط سر راه باید یه سر بریم خونه دوستم یه چیزی براش ور دارمیک نگاه عجیبی به من کرد که فهمیدم تا انتهای ماجرا را خوانده است. چیزی نگفت و راه افتادیم. در دلم غوغایی بود. تصوراتم امانم نمی دادند. زهرا را تصور می کردم که روبروی من ایستاده است و من لباسش را آرام از تنش در می آورم. پوست نرم و سفیدش را لمس می کنم. کیرم را به اندامش می مالم. بغلش می کنم و کونش را در دست می گیرم و فشار می دهم. گردنش را می بوسم. نفس هایم را به گوشش می رسانم و سینه هایش را لخت می کنم. کرستش را پرت می کنم و شهوانی لیس می زنم. آنقدر که فریادش گوش آسمان را کر کند. کیرم در حدی شق شده بود که در ماشین شدیدا خود نمایی می کرد. یک لحظه زهرا را زیر چشمی نگاه کردم. فهمیدم باز عهدش با خدایش سست شده و دارد زیر چشمی کیرم را دید می زند. نزدیک ویلا شدیم و من ماشین را درون پارکینگ پارک کردم._گفتم: بیا تو_گفت: نه راحتم برو زود بیاای داد همه نقشه هایم داشت نقش بر آب می شد باید دلیلی می آوردم که_گفتم: کارم طول می کشه و در ضمن به کمکتم احتیاج دارممشکوک نگاهی به من کرد و پیاده شد. من هم فکری به ذهنم رسید که ناگهان خنده پلیدی روی لبانم نقش زد. وارد خانه شدیم و_گفت: چی کاری باید بکنی؟_گفتم: یه چیزی توی طبقه بالای کمد اتاق هست باید ور دارم_کمک واسه چی می خوای پس؟_صندلی رو نگه داری دیگه_لوسس!اتاق اول را دیدم که اصلا کمد نداشت ولی خوشبختانه اتاق بعدی کمد داشت. صندلی را از سالن نهار خوری برداشتم و رفتیم به سمت اتاق. من رفتم بالای کمد و از شانس بد من چیزی جز چند تابلوی عکس خاک خورده نبود. دو تا را برداشتم و دادم به دست زهرا. کیرم هنوز شق بود و زهرا بیشتر اوقات جایی را نگاه می کرد که کیرم در نظرش باشد. من هم خوب حواسم بود. تابلو ها را به دستش دادم و گفتم که بر روی تخت قرار دهد. من تا دیدم او برگشت (به صورت بسیار مضحک و غیر طبیعی ای) خودم را به زمین انداختم و شروع کردم به خودم پیچیدن. خودم را جمع کرده بودم. مشکلم این بود که نمی دانستم بگویم کجایم درد می کند. این همه نقش بازی کرده بودم اما از این به بعدش به ذهنم نمی رسید. زهرا تا دید که من زمین افتاده ام چادرش را ول کرد و سریع به سمت من آمد. دستم را دراز کردم و_گفتم: کجا رفتی؟_گفت: خودت گفتی که! حالا کجات درد می آد؟ چی شدی؟_کمرم خرد شد وایییییچشمم به لب و سینه اش بود که کمتر از نیم متر با من فاصله داشت. نگاهش به کیرم افتاد و دید که هنوز شق بود. خودم هم شق درد گرفته بودم در این یک ساعت. گویی فهمید که فیلم بازی می کنم داشت بلند می شد و من داشتم موقعیت را از دست می دادم.دستش را گرفتم. به سمت خودم کشیدم اش. با چشمانی عصبای در چشم های من نگاه کرد و من هم در جواب یک دنیا شهوت را به نگاهش برگرداندم. روی زمین افتاد. من هنوز خوابیده بودم. هر دو ساکت بودیم. دستش را از دستم قاپید و به سمت در خروجی فرار کرد. من هم فرصت را از دست ندادم و مثل گرگ گشنه دنبالش کردم. جلوی در اصلی دستش را گرفتم و کشیدم عقب. مچ هر دو دستش را گرفتم و بروی سینه اش چسباندم. انگار ترسیده بود و من هم وحشیانه در فکر لحظات بعدی بودم. چشمانش التماس می کرد اما ساکت بود. سرم را جلو بردم که ببوسمش اما امتناع کرد. عصبانی شدم و به سمت دیوار بردمش. دلم سوخت به نظر محکم به دیوار کوبیده شده بود. کیرم را به کسش چسبانده بودم و فشار وحشیانه ای می دادم. دستانش هنوز در دست من بود. صورتش ناراضی نبود اما راضی هم به نظر نمی رسید لبم را به او نزدیک کردم تا ببوسمش اما لبانم را تا نزدیکی لبانش بردم و_گفتم: زهرا من نظرم عوض شده! نمی تونم بعد از اون تجربه قبلی دست از سرت ور دارم، قول می دم هرکاری تو بگی انجام بدم فقط منو ببوس!جوابی نداد و در چشمانم نگاه عمیقی کرد. در چشمانش خیره شدم و لبانش را بوسیدم. دستانش را آرام آرام رها کردم و دست روی سینه هایش گذاشتم که بسیار منتظرشان بودم. لبانش را خیس می کردم سعی می کردم تا آنجا که می شود حشری کنم اش. هنوز ممانعت هایی می کرد. به سراغ اولین نقطه ضعفش یعنی گردن و گوش اش رفتم. مزه می کردم و نفس گرمم را هدیه می دادم. تاثیر زیادی داشت چرا که دستانش به دور من حلقه شد. من کیرم را به او می مالیدم. برگرداندمش و از پشت به کونش مالیدم. کون نرم و بزرگی داشت. با دستانم سینه اش را فشار می دادم و در دست گرفته بودم. دستش را آرام به پشت خود آورد و کیر من را در دستم گرفت. کمی کیرم را مالید و سعی کرد دستش را داخل شلوارم کند. برگشت دکمه شلوارم را باز کرد و زیپ شلوارم را پایین کشید. قبل از اینکه کیرم را در بیاورد دست به زیر شرتم برد تا لمسش کند. برخورد دست او با کیر من دیوانگی من را به انتها رساند. چشمانم قرمز شده بود. وحشی شده بودم و هیچ چیزی در مغزم نبود. چند وقت انتظار این لحظه مرا مانند کس ندیده های زلیل جلوه می داد اما به یک دیوانه ی واقعی تبدیل شده بودم که فقط به دنبال سکس بود. گردنش را می بوسیدم و گاز می گرفتم. دکمه های مانتو اش را با آنچنان حرصی باز کردم که آخرین دکمه کنده شد. تاپ تنگی بر تن داشت که سینه هایش از بالا بیرون زده بود. سوتینش کوچک بود و تاپش یقه اش باز. سینه های سایز 85 ای اش فقط تا نوک سینه پوشیده شده بودند. نمی خواستم زود سینه هایش را لخت کنم. به سراغ شلوارش رفتم و دکمه اش را باز کردم. دستی بر کسش کشیدم و شلوارش را از پایش در آوردم. پاهایش را باز کردم و دستم را روی کسش گذاشتم شروع به مالیدن کردم و از روی تاپ، سینه هایش را گاز آرامی گرفتم.او دیگر دست به لباس های من نزده بود و مات و مبهوت، فقط لذت می برد.[با حرص] گفتم: دیوونه شدم_ [خنده رضایتی کرد] زمزمه کرد: دوست دارمشلوار و پیراهنم را در یک چشم به هم زدن کندم. فقط با شرت بودم. خوابندمش روی زمین. سوتینش را باز کردم اما هنوز تاپش تنش بود. سینه هایش شل بود و تکان می خورد و من را دیوانه می کرد. کیرم از روی شرت روی کسش گذاشته بودم و فشار می دادم. بالا پایین می کردم. شک نداشتم که پرده دارد و خبری از کس کردن نیست. چشمانش را بسته بود و به بالا نگاه می کرد. دست کردم داخل شرتش و متوجه شدم خیس خیس شده است. کسش را مالیدم. دو انگشت وسطم را لای کسش گذاشتم و از بالا به پایین می کشیدم و در روی سوراخ اصلی فشار ملایمی به داخل می دادم. سرعتش را زیاد کردم. در عین حال با دست دیگرم تاپش را بالا دادم شروع به خوردن سینه های سفید و سفتش کردم. اندازه اش حرف نداشت. نوک سینه اش را لیس می زدم و زبانم را دایره وار حول آن می چرخاندم. می مکیدم و گاز های کوچکی می گرفتم.زهرا کیر من را در دستش گرفته بود و تکان می داد ولی من هنوز منتظر بیشتر از اینها بودم. داشت خمار می شد. دستم را از کسش کشیدم و خودم را بالا آوردم. کیرم را جلوی صورتش بردم. شرتم را پایین دادم و به صورتش کشیدم. آهسته گفتم: بخورش. دهانش را باز کرد و کیرم را در دهانش فرو کردم. به دلیل وضعیت خوابیده اش نمی توانست ساک بزند. خودم را کمی بالا پایین کردم. تا انتها فشار می دادم. دهنش جای زیادی نداشت که تا آخر کیرم را بخورد. چند دقیقه گذشت و خسته شدم. بلند شدیم و به اتاق رفتیم.وای! زهرا را لخت می دیدم. با سینه هایی که دیوانه وار حشریم می کرد. هنوز شرتش پایش بود. من لخت عور بودم. روی تخت رفتیم و من زیر خوابیدم. روی من خم شد. سینه هایش را در دستم گرفتم و کمی فشار دادم. پایین رفت به سمت کیرم و دستم از پوست سفید و نرمش جدا شد. سرش را گرفتم و روی کیرم فشار دادم. گرمای دهانش دیوانه ام می کرد. با تمام تجربه هایی که داشتم او بهترین بود. با لذت تمام کیرم را می مکید و سرش را بالا پایین می کرد. گاهی کیرم را با زبانش لیس می زد و بیضه هایم را می مکید. گویی سالهاست که تجربه دارد. کیرم را تاجایی که می توانست می خورد. من با صدایی فضا را حشری تر می کردم. ساک زدن را ادامه داد و با لذت تمام برایم می خورد. هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی شد. انتظار طولانی به سرآمده بود. بلندش کردم و شرتش را از پایش در آوردم. خدای من کسش از همه جایش بهتر بود. به خودش خوب رسیده بود انگار می دانست که اتفاقی قرار است بافتد. سفیدی پوستش و رنگ صورتی کسش منظره ای درست کرده بود که کیرم در پوست خودش نمی گنجید. جایمان را عوض کردیم و من روی او آمدم باز از سینه هایش شروع کردم. پایین رفتم تا به کسش برسم. کسش آنقدر تمیز بود که دلم نیامد بی بهره بگذارمش. اطراف کسش را لیس زدم ولی خودش را نه. با این کارم جیغش بلند شده بود. آه و ناله اش بلند و بلند تر می شد. به کسش رسیدم و جبران ساک زدنش را کردم. آنقدر خوردم که داشت فریاد می زد. ناگهان ارضا شد. پا شدم و بوسیدمش _گفتم خوبی؟نای حرف زدن نداشت، لبخند ملیحی زد و _گفتم: می خوام بکنمت_گفت (با افسوس) من دخترم!با این که مطمئن بودم دختر هست اما از زبان خودش شنیدن مانند آب سردی بود که بر سرم ریخت. من هنوز ارضا نشده بودم و می خواستم ادامه بدهم. او هم هنوز مشتاق بود، از چشمانش می فهمیدم. که_گفتم: از پشت چی؟</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%d8%af%d8%aa%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176299</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مادر و دختر میرن تو ی تیم تا خوب به دوست پسر حال بدن</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%86-%d8%aa%d9%88-%db%8c-%d8%aa%db%8c%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%be/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%86-%d8%aa%d9%88-%db%8c-%d8%aa%db%8c%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%be/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Jul 2019 07:34:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[بتواند]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برقرار]]></category>
		<category><![CDATA[برگرداند]]></category>
		<category><![CDATA[بلاخره]]></category>
		<category><![CDATA[تااینکه]]></category>
		<category><![CDATA[تختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[توانایی]]></category>
		<category><![CDATA[جیغهای]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانم]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دستانم]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[شدماول]]></category>
		<category><![CDATA[شلواری]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدی]]></category>
		<category><![CDATA[کردحالا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبرای]]></category>
		<category><![CDATA[محترمانه]]></category>
		<category><![CDATA[مقدمات]]></category>
		<category><![CDATA[موقعییت]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدارم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میمالم]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانست]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیاید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتوانستم]]></category>
		<category><![CDATA[هرلحظه]]></category>
		<category><![CDATA[ودوباره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[فقط میخواهمبا نوشتن خاطرات ان فیلم سکسی روزها را یک بار دیگر برای خودم مورو کنمبعد از فوت همنفسم دیگر هیچ چیز یا هچکس نتوانست جای خالی سکسی او را برایم پر کند هر چه شاه کس مادرم بیشتر تلاش میکرد کمتر نتیجه میگرفت تا مرا متقاعدکند تا با یکی از خواستگارهایم کونی ازدواج کنم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>فقط میخواهمبا نوشتن خاطرات ان فیلم سکسی روزها را یک بار دیگر برای</h2>
<p>خودم مورو کنمبعد از فوت همنفسم دیگر هیچ چیز یا هچکس نتوانست جای خالی سکسی او را برایم پر کند هر</p>
<h3>چه شاه کس مادرم بیشتر تلاش میکرد کمتر نتیجه میگرفت تا مرا</h3>
<p>متقاعدکند تا با یکی از خواستگارهایم کونی ازدواج کنم و زندگی عادی را از سر بگیرم من تنها حاضر شدم اسباب</p>
<h4>و جنده اثاثی منزل را کمی تغیر دهم و مادرم امید</h4>
<p>داشت شاید این تغیرات بتواند افکار پستون مرا کمی از گذشته دور کندو من به زندگی عادی باز گردم از مادرم</p>
<h5>خواستم علی کوس برادر کوچکترم را که تنها دو سال اختلاف</h5>
<p>داشتیم را برای کمک به خانه ما بفرستت رابطه من وعلی قبل از این بسیار محترمانه و من حتی یادم نمیاید در سکس داستان طول این بیست</p>
<h6>و نه سال از زندگیم حتی یک شوخی ایران سکس نامربوط با</h6>
<p>هم کرده باشیم ولی ان روز اتفاقی افتاد که تمام زندگی من رنگ و بوی دیگری گرفتساعت نه صبح بود که علی زنگ در خانه مرا زد ان روز من یک زیر شلواری مرداته و یک تیشرت تنم بود بعد از خوشامدگویی از علی خواستم برای اینکه لباسش کثیف نشود یکی از زیر شلواریهای ان مرحوم را بپوشد و هر کدام برای کار به قسمتی از خانه رفتیم من سعی میکردم یک چمدان از لباس های قدیمی که مدتها زیره کمد بود را بیرون بکشم اماهرچه زور میزدم نمیتوانستم تا جایکه دمر روی فرش خوابیده بودم و هی دسته ساک را میکشیدم و بلاخره مجبور شدم از علی کمک بخواهم علی نیز مانند من دراز کشد و هر دو سعی در بیرون اوردن ساک کردیم در این کش و قوس علی نیمه تنش به روی من کشیده شده بود خدای من میتوانستم التش را روی باسنم حس کنمتمام بدنم داغ شده بود احساسی گم شدای تمام وجودم راگرفته بودشهوت در وجودم موج میزدحرکتهای علی باعث شت کاملا التش میان دو باسن من باشد به ناگهان از روی منبلند شد اما نتوانست از خیسی لباس من جلو گیری کند و با گفتنه ببخشد مریم جون یادم امد یه کار فوری دارم سریع لباس عوض کردو زیرشلوری را به بهانه کثیف شدن توی ماشین لباس شویی انداخت و رفت دیگه توانایی کار نداشتم سعی میکردم افکار خودم را از حادثه پیش امده دور کنم اما نمی شد وقتی شب به رختخواب رفتم این افکار بیشتر شد و وقتی به خود امدم متوجه شدم با یک دست سینه و با دست دیگر زیرشکمم را میمالم از جا بلند شدم و توی تختخواب نشستم شیطان چنان وسوسه ام کرد که تصمیم خودم را گرفتمعلی باید کام مرا براورد اما ججوری چه کار باید میکردم البتهاینجور مواقع شیطان خود به کمک شما میایدفردا به مادرم زنگ زدمو گفتم مادر علی را بفرست من او را شام نگه میدارم و برای اینکه کار زودتر تمام شود شب او را پیشه خودم نگه میدارم اما شما از بابت ماندن او چیزی به او نگویدممکن است بهانه اورده و نیاید مادرم قبول کرد و من مشغول اماده کردن مقدمات شدماول به بازار رفتم و یک شلوار استرج چسبان و یک تاپ خریده وخانهبرگشتم حمام کردم و تمام مو های زاید را تراشیدم و منتظر امدنعلی شدم ساعت هفت شب بود که علی امد با شنیدن صدای زنگ چنانقلبم به تپش افتاد که صدای ان را میشنوفتمخیلی سعی کردم خودمرا ارام کنم بعد از دو دقیقه به اعصاب خود مسلط شدم و مدانستماگر حرف یا حرکت خواستی انجام دهم ممکن است تمام کارها را خراب و او از نیت من اگاه گرددسلام علی جون دیروز کجا دررفتیببخشد مریم جون الان در خدمتت هستم هر چه کار داری به خودم بگومن کوچک تو اسباب اثاثیت هستممتعجب شدم از اینکه اون بیشتر از من سعی میکرد اوضاع را عادیجلوه دهدراستش یکم دیر امدی اول شام بخور بعد اگه راست میگی امشب اینجابمون تا فردارنگ علی برگشت یک نگاهی به سراپای من انداخت تازه یادش امدتا به حال من را با یک همچین لباسی ندیده است و خدا میداند توی اون لحظه به چی فکر میکرددر تمام ان مدت بین ما سکوت بود وتلاش میکردم راه حلی پیدا کنمو این بار نیز شیطان به کمکم امدراستش علی جون از دیروز من کلی کار کردم فقط یکی دوتا کارمونده که باشه صبحعلی بدونه انکه حرفی بزند رفت یک متکا و پتو برداشت و منموندم که چکار کنم ناگهان گفتمعلی جون اگه زحمتی نیست این قولنج مرا بگیریچشمان علی برقی زد از جا بلند شد وخیره مرا نگاه کردعلی جون فهمیدی چی گفتمدادش من بلد نیستمکاری نداره من دستم را پشتم جمع میکونم تو مرا بلند کنبدون معطلی پشتم را به علی کردم و منتظر شدم به اتاق من بیایدبه ناگهان گرمی تنش رو پشتم احساس کردمبرای چند لحظه سکوت بین ما برقرار شد من دستانم را به پشت بردمو علی دستانش را به دور سینه هایم حلقه کردو ارام هر دو سینهمرا دردستانش گرفت و فشار ارامی داد که من اه از وجودم برخواستبا اه من او که شهوتی شده بود یک دستش را به ارامی پاییناوردو بین دو پای من گذاشت و من با این کارش به ارش رفتمعلی چکار میکونی &#8230; علی ترا به خدا &#8230;علیوچنان اه و اوهی کردم و در بقلش پیچ و تاب میخوردم که او هرلحظه شهوتی تر میشدعلی ترا به خدا خواهش میکنمعلی مرا به پشت رو تخت انداخت و شلوار را از پایم در اورد یک متکا به زیر شکمم گذاشت جوری که باسن من کاملا بالا امدبا دستانش لومبرهای مرا از هم باز کرد و با زبانش شروعبه تیسیدن سوراخ من کرد زنانی که شوهرانشان این کار را با ایشان کرده باشد میفهمندمن چه میگویم و چه لذتی در این کار استمن به خواستهام رسیده بودمدیگر به جای اینکه بگویم علی جون نکن فقط اه واو میکردمچشمانم را بستم و از موقعییت پیش امده لذت میبردمدر همین گیرودار علی مرا برگرداند و من چشمم به الت بزرگ علیافتاداین بار دست بردم التش را گرفتم و به داخل کوسم هل دادم ودوباره چشمانم بستم وگفتمعلی جون جرم بدهعلی ترا به خداعلیلحظاتی بعد صدای جیغهای شهوت الود ما بود که فضای اتاق را پرکرده بودتا صبح سه بار با هم سکس کردیم و من تلافی این چند سال را در اوردمبعد از ان علی هفته ایی یکی دو بار پیش من میامد تااینکه ازدواج کردحالا دیگر او حاضر نیست پیش من بیاید و مرتب التماس میکندکه ازدواج کنم ولی من نمی توانمبرای من دیگر هیچ کس علی نمی شود</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%86-%d8%aa%d9%88-%db%8c-%d8%aa%db%8c%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%be/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175591</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف جنده مو مشکی عاشق دادن هستش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jul 2019 08:39:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکانم]]></category>
		<category><![CDATA[اعتمادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماسش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[انگیزی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بتوانم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[بدترین]]></category>
		<category><![CDATA[برادرت]]></category>
		<category><![CDATA[برادرش]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برقرار]]></category>
		<category><![CDATA[برگرداندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمند]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودچند]]></category>
		<category><![CDATA[بودخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[بودمبا]]></category>
		<category><![CDATA[بودوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[بیاورم]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پسرعموی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوندم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشانی]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلش]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تهدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[جوووون]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانم]]></category>
		<category><![CDATA[حالمون]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خاموشش]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواباند]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهید]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمتا]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونسردی]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[درحالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[دستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دلگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[رساندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارش]]></category>
		<category><![CDATA[سیگارش]]></category>
		<category><![CDATA[سیگاری]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدند]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کردمدر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکترین]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گوسفند]]></category>
		<category><![CDATA[لرزیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ماشاالله]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهایم]]></category>
		<category><![CDATA[ناپذیری]]></category>
		<category><![CDATA[نپوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نصیحتم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمید]]></category>
		<category><![CDATA[نکشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نیافتاد]]></category>
		<category><![CDATA[نیافتاده]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[واااااااای]]></category>
		<category><![CDATA[وانمود]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[می کردند. انگار همه شان فیلم سکسی می دانستند که من در حال مرتکب اشتباه بزرگی هستم . دستانم یخ کرده بود. تشنگی شدیدی داشتم. گلویم می سکسی سوخت و لبانم خشک شده بود! هیچ شاه کس ارایشی نکرده بودم . حتی مانتو شلوار مناسبی هم نپوشیده بودم که جلب توجه نکنم! کونی دستانم را [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>می کردند. انگار همه شان فیلم سکسی می دانستند که من در حال</h2>
<p>مرتکب اشتباه بزرگی هستم . دستانم یخ کرده بود. تشنگی شدیدی داشتم. گلویم می سکسی سوخت و لبانم خشک شده بود!</p>
<h3>هیچ شاه کس ارایشی نکرده بودم . حتی مانتو شلوار مناسبی هم</h3>
<p>نپوشیده بودم که جلب توجه نکنم! کونی دستانم را اگر رها می کردم لرزش خفیفی داشت. حالت تهوع هم گه گاهی</p>
<h4>به جنده سراغم می اد و بد حالی ام را تکمیل</h4>
<p>می کرد و نگرانی م را پستون تشدید&#8230; تقریبا یک ماهی می شد که مزاحم تلفنی داشتم . یکی دو بار</p>
<h5>زنگ زده کوس بود که البته طوری وانمود می کرد که</h5>
<p>مثلا خودش متوجه نیست که شماره مرا گرفته! اما من ان شماره را نمی شناختم. شماره من در گوشی او چه می سکس داستان کرد که نا</p>
<h6>خود اگاه شماره مرا گرفته بود؟؟؟چند باری اس ایران سکس ام اس</h6>
<p>زده بودم اما جواب های مسخره در حد یه کلمه و ان همه کلمه های بی معنی نصیبم شده بود. در خانه موقعیت صحبت کردن نداشتم !تصمیم گرفتم این موضوع را با دوستم مریم در میان بگذارم .همیشه در این کار استاد بود و ته و توه همه چی را در می اورد&#8230;حدود چند ساعتی از صحبت کردنم با مریم می گذشت که مامان و بابا بیرون رفتند و من هم از موقعیت استفاده کردم و به ان شماره زنگ زدم! پسر جوانی با صدایی پر جذبه و جدی گفت: جانم؟بی مقدمه و سلام شروع کردم: شمابه چه حقی مزاحم من می شید؟ شماره من رو از کجا اوردید؟ معنی اون اس ام اس های مسخره چیه؟ چرا خودتون رو معرفی نمی کنید-سلام!-جواب من رو بدید! شما کی هستید!-شما زنگ زدید. شما نمی خواهید بگید که کی هستید؟-شما برای من مزاحمت ایجاد کردید که مجبور به تماس شدم!-من نیما &#8230;. هستم! پسرعموی امین!-امین؟؟؟؟تمام خاطرات تلخ گذشته از مقابل چشمانم رژه رفتند&#8230;دو هفته قبل ماه رمضان برای مسافرت به شمال رفته بودیم . کنار ویلای ما ویلای دیگری بود که یک دختر هم سن و سال من داشت و در طی ان دو هفته با هم دوست شده بودیم . در این مدت متوجه نگاه های غیرعادی برادرش شده بودم! بدم هم نمی اد. بالاخره در سن حساسی بودم و این توجه برای لذت بخش بود. هر جا که می رفتیم برادرش هم چند لحظه بعد سر و کله اش پیدا می شد&#8230; انجا هیچ اتفاقی نیافتاد اما بعد اینکه به تهران برگشتیم تلفنم زنگ خورد شماره همان دختر بود اما یک پسر پشت خط بود. اول یک الو گفت و بعد هم گوشی را قطع کرد.سپس اس ام اس داد : من عاشقت شده امبه این نتیجه رسیدم که حدسم درست بوده و معنی نگاه هایش رو خوب فهمیده ام . اما من هیچ حسی نسبت به اون نداشتم . پسر خوش قیافه ای بود و از نظر هیکل و تیپ هم خوب بود اما از این تیپ قیافه ها خوشم نمی امد. حس کردم اگر این گونه به او بتوپم بد باشد . خلاصه که با چند بار تلفنی صحبت کردن سعی کردم که به او بفهمانم که من هیچ حسی به او ندارم . چندین بار از من خواسته بود که بهش بگویم دوستت دارم اما هر سری به او گفته بودم که من هیچ وقت دروغ نمی گویم!خلاصه که یک روز که از دست خودش و بچه بازی هایش عاصی شده بودم زنگ زدم و به اون گفتم که حق ندارد دیگر با من تماس بگیرد. باورم نمی شد اما پشت تلفن گریه می کرد!!! خواهرش گوشی را از دستم گرفت و گله کرد که اگر دوستش نداشتی چرا اصلا با او رابطه تلفنی برقرار کردی؟ من هم گفتم که هیچ کلمه یا جمله ای که نشان دهنده علاقه من به برادرت باشد به اون نگفته ام! از روز اول غیر مستقیم خواستم بفهمانم که نفهمید . من پدر و مادرم بهم شک کرده اند و &#8230;تا صبح ان روز حدود 30 تا اس ام اس و 50 تا میس کال داشتم . وقتی برای سحری از خواب بیدار شدم و به گوشی نگاه کردم باور نمی شد که این قدر تماس گرفته باشد&#8230;همان لحظه دوباره زنگ زد . یه لحظه دست پاچه شدم و گوشی از دستم افتاد. در همان لحظه بابا که می خواست مطمئن شود که از خواب بیدار شدم به اتاقم امد&#8230;دست پاچه گوشی را برداشتم . بابا ادم تیزی بود. متوجه غیر عادی بودن حالات من بود. با تعجب پرسید: این وقت صبح کیه داره بهت زنگ می زنه؟؟؟با ته ته پته گفتم: هیچی! به یکی از بچه ها سپردم اگر بیدار شد بیدارمان کند. اوست..بابا یه کم مکث کرد و دوباره نگاهی به گوشی انداخت و رفت&#8230; تماسش را ریجکت کردم و گوشی را زیر بالشتم گذاشتم و از اتاق خارج شدم.صبح که از خواب بیدار شدم بابا گوشی را با خود برده بود! داشتم شاخ در می اوردم.در یه لحظه عرق سردی روی پیشانی م نشست&#8230; واااااااای! الان بابا همه تماس ها و اس ام اس های امین را می بیند!!!حدسم درست بود &#8230;بابا وقتی امد قشرقی در خانه به پا کرد وان چنان کشیده ای به صورتم زد که روی زمین پرت شدم . با پایش به پهلوم لگد زد که مادرم به دادم رسید و بابا را از اتاق بیرون کرد.بابا بیرون رفتن و حتی کلاس کنکور رفتن را قدغن کرده بود! برای ترساندن مدام می گفت اولین کسی که بیاد خواستگاری می دمش بره&#8230; .حس می کردم بدون این که کاری کنم دارم تنبیه می شوم!با هر بدبختی که بود سعی کردم دل بابا را به دست بیاورم. یک روز توی اتاق نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد. به اتاق رفتم و خم شدم تا دستش را ببوسم. اشکانم بی امان می ریختند و گونه ام را خیس می کردند. بابا اجازه این کار را نداد و من را در اغوش کشید. حس خیلی خوبی داشتم. انگار همه چیز تمام شده است. اما&#8230;. و حالا نیما که مزاحم تلفنی من بود پسر عموی امین بود.خلاصه که نیما فهمیده بود که مریم از طرف من با او تماس گرفته است. ازم قول گرفت تا به مریم چیزی نگویم! گفت از او خوشش امده و می خواهد او را ببیند! می خواست بعدا به او بگوید!به نظر پسر بدی نمی اد . پشت تلفن کلی گریه و زاری کردم و فش نثار امین کردم اما نیما به ارامی با من حرف می زد و سعی داشت که ارامم کند. و بالاخره ارامم کرد و تا حدی اعتمادم را هم جلب کرد . خصوصا که فهمیدم بازیگر تئاتر است و چند بار در تلویزیون مجری هم شده . وقتی اسم برنامه رو گفت تازه چهره اش جلوی چشمم امد! چهره اش بد نبود .البته در تلویزیون. بیشتر به خاطر بازیگر بودنش بود که اعتمادم را جلب کرد .فردا صبح وقتی به مریم زنگ زدم متوجه شدم که در حال رفتن به خانه نیماست . یک لحظه هنگ کردم! باورم نمی شد. هر چقدر التماسش کردم که نرود قبول نکرد. انگار بازیگر بودن نیما روی مریم هم تاثیر گذاشته بود و می خواست ببینتش.به نیما زنگ زدم! ولی گوشیش رو جواب نمی داد. بعد چند بار زنگ زدن با عصابیت جواب داد: نمی گی شاید سر صحنه باشم؟ چیه اخه همش زنگ می زنی؟؟؟تعجب کردم! این همان نیمای متشخص دیشب است؟؟؟من هم با عصبا نیت گفتم: دروغ نگو. می دونم با مریم قرار داری. چرا گفتی که بیاد خونت؟ چی کارش داری؟-هیچی!-اره ! تو هم که راست می گی. زنگ بزن بهش بگو نیاد-نه!-چرا؟؟؟؟-دلم نمی خواد . در ضمن مگه چه اشکالی داره؟ داره می اد همدیگه رو ببینیم. من نمی تونم با هر کسی توی خیابون قرار بذارم که . همه من و می شناسند. همین و بس&#8230;دلیل مریم هم برای رفتن به خونه نیما همین بود.به مرز دیوانگی رسیده بودم. عصبی بودم. هر چند دقیقه یک بار مریم را چک می کردم. ادرس نیما را از مریم گرفتم که اگر مشکلی پیش امد دستم چیزی داشته باشم.مریم رفت و برگشت. از وقتی که به خانه رسیده بود زنگ زد به خانه ما و یه بند از خوبی ها و محسنات نیما می گفت . از طرز صحبت کردنش و رفتارش و تئاترهایی که بازی کرده بود و مریم فیلمش را دیده بود! وقتی به نیما زنگ زدم , بد وبیراه پشت مریم می گفت. می گفت این اصلا یه جوریه . تنش می خواره . حالم از لحن صدای نیما به هم می خورد.در اخر مکالماتم بی مقدمه گفت : بیا ببینمت!-من؟ چرا؟؟؟-خب من باید با تو صحبت کنم . امین می خواد من برای دوباره سر گیری رابطتتون پا در میونی کنم دیگه-نه! من از اون متنفرمدر نهایت تهدیدم کرد که یا به خانه اش می روم یا به بابایم تماس می گیرد و چرت و پرت تحویلش می دهد. انگاری که نقطه ضعف مرا فهمیده بود. چه کار می توانستم بکنم؟ به ذهنم هیچ کاری نمی رسید. هنگ بودم! مخم جواب نمی داد&#8230;عاقبت قبول کردم! و حالا در ان نگرانی که گفتم داشتم به سمت خانه نیما می رفتم . کم کم به حالت هایم سر درد هم اضافه شده بود. تصور کاری که می کردم برای خودم هم مشکل بود. نیما به ظاهر می خواست با من صحبت کند ولی می دانستم که چه در سر دارد و با این همه داشتم به خانه اش می رفتم . ان قدر احمق و بچه بودم که نمی فهمیدم هیچ غلطی نمی تواند بکند اما از ترس بابا هم که شده روانه خانه اش شده بودم.دم در خانه که رسیدم می لرزیدم! هوا خنک و بهاری بودم اما از درون درحال یخ زدن بودن بودم. دست و پایم در حالت بی حسی بود. ترس از چشمانم می ریخت. بعد اینکه ایفون را به صدا در اوردم در باز شد. در شیشه در ورودی موهایم را به داخل مقنعه هدایت کردم! با بدترین وضع ممکن می رفتم. به خیال خودم می خواست کاری کنم که تحریک نشود مثلا..با ترس از پله ها بالا رفتم . خانه ش طبقه دوم بوددرب خانه ش نیمه باز بود. از پشت در سرش بیرون امد. بی اختیار و بلند سلام دادم!نیما انگشتش را جلوی لبانش قرار داد و گفت: هیسسسسسسسسسسس!با تعجب و سکوت وارد خانه شدم!کفش هایم را در اوردم و در نزدیک ترین مبل به در نشستم. انگار منتظر بودم همه از هر گوشه ان خانه به سمتم هجوم بیاوردند. با دقت و بدون توجه به نیما به اطراف نگاه می کردم.در حالیکه سرپا رو به روی من ایستاده بود بلند بلند خندید و گفت: نترس. هیشکی نیست. من و تو . فقط&#8230;. . چرا بلند سلام می کنی بابا. همه همسایه ها فهمیدند یه دختر اومده خونمون!لبخند زورکی زدمادامه داد: پس اون دختر لجباز و بی اعصاب پشت تلفن تویی؟؟سرم را پایین انداختم&#8230; ادامه داد: چقدر خوشگلی ماشاالله. برای همینه خودت رو بهم نشون نمی دادی؟در دلم بهش خندیدم. وضع سر و صورتم ان قدر داغون بود که اگر هم خوشگل بودم در ان شرایط اصلا به چشم نمی اد . حالم از قیافه مضطرب و نگران خودم به هم می خورد!نیما با خونسردی گفت : چی می خوری؟؟با صدایی که انگار از ته چاه در می امد گفتم : هیچی. بیا بشین. باید زود برم .خونه رو به بهانه کلاس پیچوندم. اگر بفهمند خونه خراب می شم-بهتر&#8230; می ای پیش خودم!جوابش را ندادم. به سمت اشپزخانه رفت. ازاین فرصت استفاده کردم و دوباره شروع کردم به وارسی خانه . از ترسی که وجودم را گرفته بود بدم می امد. امدم به خودم دلگرمی بدهم . کلی در درون خودم را سرزنش کردم و سعی کردم حداقل ترسم را به رو نیاورم.نیما برگشت .بدون اینکه بنشیند گفت این جا می خوای بشینی؟؟؟ بیا بریم اتاق. اونجا کامپیوتر هست بهتره. مگه نمی خوای فیلم تئاترم رو ببینی؟دوباره زورکی لبخند زدم و گفتم: نمی شه من هم اینجا بشینم و تو حرفات رو بگی و من برم؟؟به نشانه قهر به اتاقش رفت .چند لحظه ای نشستم. خانه سکوت بود و نیما در اتاقش! این دیگر چه جورش بود؟ می دانستم برای چه من را به اتاق می خواند.با ترس و تردید به سمت اتاق رفتم . تا وارد شدم با نگاه منتظر و لب خندان نیما مواجه شدم. با خنده گفت : می دونستم می ای. خوب بیا بشین!فیلم را گذاشت&#8230; تند تند می زد انجا هایی که خودش هست را نشانم می داد&#8230;ولی من در تمام این مدت قلبم در دهانم می تپید!بعد اتمام فیلم یک اهنگ گذاشت و با صدای اهنگ سرش را این طرف و ان طرف تکان می داد.نیما قیافه ش بد نبود. به نظرم امین خوشگل تر از نیما بود اما غرور نیما خیلی زیاد بود. فکر می کرد از دماغ فیل افتاده . در کل چنگی به دل نمی زد . خصوصا در ان شرایط که من اسم خودم را هم از زور استرس به زور به یاد می اوردم.بعد اتمام اهنگ اول و شروع اهنگ دوم نیما از اتاق خارج شد و با یه نخ سیگار در دست و جا سیگاری برگشت. بعد اینکه نشست انگار که چیزی یادش رفته باشد گفت: ای وای! تو هم سیگار می کشی؟-نه!-اره . معلومه اهلش نیستی!!!دوباره از روی صندلی بلند شد در چهار چوب در اتاق نشست. جا سیگاری را کنار دیوار گذاشت و شروع کرد به سیگار کشیدن&#8230; . با هر پک چشمانش خمار خمار می شد. حالاتش مرا می ترساند. کم کم شک کرده بودم که ان یک سیگار معمولی باشد !در حالیکه چشمانش خمار شده بود و لبخند شهوت انگیزی بر لب داشت . دستش را به سمتم دراز کرد. از جایم بلند شدم . با تعجب گفتم : چیه؟؟؟-دستم و بگیر&#8230;-که چی بشه؟؟؟- اه! نزن توی حالمون دیگه . می گم دستم و بگیر و بشین کنارم&#8230;- من اومدم تو حرفات رو &#8230;حرفم رو قطع کرد و با صدایی بلند تر گفت: بیا بشین اینجا..همانند یک گوسفند سرم را پایین انداختم و کنارش نشستم. دستم را محکم در دستش فشار می داد. بعد دو سه بار پک زدن به سیگارش , در زیرسیگاری خاموشش کرد.با دستی که دور گردنم انداخته بود مرا به سمت خودش هل داد. مقاومت کردم و خودم را کنار کشیدم! دو دستم را محکم با دستانش کشید و با شدت مرا به بقل خودش انداخت. انقدر سریع و با زور زیاد این کار را کرد که حتی نتوانستم مقاومت کنم .محکم در بقلش فشارم داد. گفتم : نیما! برو کنار. این کارا چیه؟اول کمی نگاهم کرد و بعد بلند بلند زد زیر خنده.. حالم از خنده ها و چشم ها و حالاتش به هم می خورد . درحالیکه دستانم را محکم در دستانش قفل کرده بود از جایش بلند شد و در حالیکه مرا بر روی زمین می کشید به سمت اتاق خواب برد. به هیچ وجه نمی توانستم به زورش غلبه کنم . کلافه م کرده بودم.با یک حرکت مرا به روی تخت انداخت. تا خواستم از جایم برخیزم با شدت به رویم افتاد. دستها و پاهایم زیر تنش قفل شده بودند. تا خواستم دهانم را باز کنم لب هایش را روی لب هایم گذاشت. حتی قدرت داد زدن هم نداشتم . هر چقدر تقلا می کردم بی فایده بود. اشکانم از گوشه چشمانم سریز می شدند و به درون گوشم میرفتند&#8230;نیما با مهارت و بدون اینکه بتوانم کوچکترین حرکتی کنم مقعنه م را در اورد و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتو ام!دستش را از زیر لباسم به داخل برد و شروع کردن به مالیدن سینه ام. درحالیکه یه دستش روی دهانم بود و دست دیگرش به سینه ام گفت: جوووون عجب سینه هایی. شرط می بندم دست کسی بهشون نخورده تا حالا..هر چه با دستانم که حالا ازاد بودند سعی می کردم که کنار بکشمش نمی شد که نمی شد . مثل سنگ بود. حتی ضربه هایم هم اثری نداشت.این سری رفت سمت دکمه شلوارم&#8230; دستش روی التم بود اما از روی شورت. دیگر بی خیال دهانم شده بود . حواسش نبود که دااااااااد زدم: جون مامان و بابات دست نزن. گفتم جون مامان وبابات&#8230;یک لحظه خشکش زد . نگاهم می کرد و در نهایت یکی خواباند توی گوشم. حالا چرا نمی دانم! البته بعدا از طریق مریم فهمیدم که پدرش مرده!دست از سرم برداشت و در کنار تخت نشست. دستش را قلاب کرده بود به زانوهایش تکیه کرده بود.با هول و استرس لباسم را که بالا داده بود مرتب کردم و دکمه های مانتوم را یکی در میان می بستم . مقعنه ام را کج و کوله سرم کردم و به سمت اتاق دیگر رفتم تا کوله م را بردارم. کفش هایم را پوشیدم و بدون اینکه بندش را ببندم با سرعت بیرون امدم. پله ها را انقدر با سرعت پایین می رفتم که چند دفعه نزدیک بود با سر به زمین بخورم&#8230;حالم خیلی بد بود.وقتی خودم را به سر کوچه رساندم هق هق زدم زیر گریه&#8230; حتی تصور اینکه این گونه بدنم را دست مالی کنند را هم نمی کردم. از خودم بدم می اد. حس نجس بودن می کردم . اولین رابطه م این گونه و با این وضع بود. اتفاقی نیافتاده بود اما برای من خیلی سنگین بود..از کوچه بیرون اومدم. تقریبا همه به سرو وضعم نگاه می کردند. شروع کردم به مرتب کردن خودم&#8230;خودم را به مترو رساندم. دیگر گریه نمی کردم . فقط خیره خیره به جلو نگاه می کردم و راه می رفتم . روی یک صندلی نشستم . هر لحظه که می گذشت من هزار بار اتفاقی را که افتاده بود مرور می کردم . مغزم سوت می کشید . از حماقت خودم عصبانی بودم . انگار که دلم می خواست خودم را تنبیه کنم .از جایم بلند شدم. صدای افتادن کوله م را شنیدم اما به روی خودم نیاوردم. به جلو حرکت کردم. در لبه ایستادم. چشم دوخته بودم به ریل های برقی مترو&#8230; بزرگ نوشته بود: خطر برق گرفتگی!یعنی حتی اگر مترو هم از رویم رد نشود تا بروم انجا برق مرا می گیرد!یه ذره دیگر جابه جا شدم به جلو رفتم . صدای امدن مترو می امد. حس کردم این بهترین فرصت است . نا گهان با شدت زیادی به عقب کشیده شدم و به پشت به زمین خوردم.تا صورتم را برگرداندم کشیده ای اب نکشیده ای نثارم شد. دستم را روی صورتم گذاشت ان روز حسابی از همه کشیده خورده بودم. زن سالخورده ای با اخم های در هم پشت هم حرف می زد. صدایش را خیلی خفه می شنیدم. فقط نگاهش می کردم. جمعیت دورمان حلقه زده بودند. از جایم بلند شدم . با هر قدم من همه کنار می رفتند. کوله م را برداشتم و سوار مترو شدم.ان زن هم سوار شده بود و مدام غر غر می کرد و با صدای بلند و با عصابیت نصیحتم می کرد. بقیه هم یا مرا نگاه می کردند یا به تایید حرف هایش حرفهایی دیگر می زدند. اما من صدای همه را از درون حباب می شنیدم! کلا نمی فهمیدم چه خبر شده ! وقتی رسیدم خانه فهمیدم بابا را به بیمارستان بردند. خواهرم گفت: نمی دانم چه شد! بابا همش استرس بی خود داشت . اون قدر همین جوری ادامه داد تا یهووو افتاد. فکر کنم سکته کرده!بی چاره بابا&#8230;!نیما به مریم گفته بود:&#8221; این انتقامی بود که به خاطر شکستن دل امین مستحقش بود. تازه می خواستم بیشتر پیش برم که پای بابام رو وسط کشید!!!&#8221;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175021</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف خجالتی یه کله میده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%aa%db%8c-%db%8c%d9%87-%da%a9%d9%84%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%aa%db%8c-%db%8c%d9%87-%da%a9%d9%84%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 27 Jun 2019 04:11:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اسپورت]]></category>
		<category><![CDATA[استرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادند]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختن]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندامم]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اومدند]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اویزون]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[باباته]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهام]]></category>
		<category><![CDATA[باشهدوباره]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بایستم]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بچگانه]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برخورده]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگزار]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگرده]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمند]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودمثل]]></category>
		<category><![CDATA[بودمیه]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیروون]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پلاستیکی]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پولداری]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[توانایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتشون]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[جلوشون]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چرخیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتم]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانومی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگار]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشی]]></category>
		<category><![CDATA[داروخانه]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[درحالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[دستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچه]]></category>
		<category><![CDATA[دعواهای]]></category>
		<category><![CDATA[دلخوری]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[دیووونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارش]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارم]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینیش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شدمتوی]]></category>
		<category><![CDATA[شدهبابا]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شومینه]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیتم]]></category>
		<category><![CDATA[فانتزی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فشارها]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[قالیچه]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کنارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کنمبرای]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیده]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتند‬]]></category>
		<category><![CDATA[گردوند]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[لباسات]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانی]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[متمرکز]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مراقبت]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مسائلی]]></category>
		<category><![CDATA[مصنوعی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرت]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناپذیری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکم]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نیافتاده]]></category>
		<category><![CDATA[هااااا]]></category>
		<category><![CDATA[هزاران]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[هیستریک]]></category>
		<category><![CDATA[وانمود]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[زندگی می کردم. دلم برای فیلم سکسی دیدن امیرسام بیشتر از قبل بی قراری می کرد . دیگه تنها با دیدنش و لب گرفتن از اون لب سکسی های جادوییش بود که اروم می گرفتم. شاه کس بیشتر از قبل دوستش داشتم و وابستگیم بهش بیشتر شده بودم.یه روز که با هم کونی رفته بودیم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>زندگی می کردم. دلم برای فیلم سکسی دیدن امیرسام بیشتر از قبل بی</h2>
<p>قراری می کرد . دیگه تنها با دیدنش و لب گرفتن از اون لب سکسی های جادوییش بود که اروم می</p>
<h3>گرفتم. شاه کس بیشتر از قبل دوستش داشتم و وابستگیم بهش بیشتر</h3>
<p>شده بودم.یه روز که با هم کونی رفته بودیم بیرون امیرسام همراه شاخه گل یاسی که برام اورده بود یه کارت</p>
<h4>خیلی جنده نازی که کار دست خودش بود هم برام اورده</h4>
<p>بود. با دیدنش تا چند لحظه پستون فقط محو کارت شده بودم. روی یه تیک چوب مستطیلی که کناره هاش صاف</p>
<h5>هم نبود کوس و زیبایی خاصی بهش می داد با سیم</h5>
<p>گل های فانتزی درست کرده بود و با مداد شمعی داخلشون رو به صورت محو رنگ کرده بود. وقتی به کوتاهی و سکس داستان بلندی قد گل</p>
<h6>ها دقت می کردی نیمه بالای یه قلب ایران سکس رو می</h6>
<p>دیدی. وقتی به بین گل ها نگاه می کردی متوجه می شدی که با سبزی برگ گلها اول اسم من نوشته شده. وقتی با کلی دقت دیدم که چی کار کرده محکم توی بغلم گرفتمش. اون قدر محکم فشارش می دادم که داد می زد: دیووووووووونه! گردنم شکست&#8230;!وقتی که برگشتم خونه و وارد اتاقم شدم یه لحظه کپ کردم. عروسک هام و چند تا از دفتر و کتاب هام وسط اتاق و روی تخت پخش بود. زیر میز تحریرم بردیا داشت روی یکی از دفترهام نقاشی می کشید!با عجله به طرفش رفتم و دیدم داره روی دفتری که بهترین خاطراتم با امیرسام رو توش نوشتم نقاشی می کنه . دلم می خواست خفه ش می کردم. کامپیوتر روشن بود و صدای اهنگ اون قدر بلند بود که بردیا متوجه حضور من نشده بود. اهنگ رو خاموش کردم و بلند داد زدم : ســـــــــــــــــــاراااااااااااااااااااااا! ولی صدایی نشنیدم! بلندتر از دفعه قبل داد زدم: ســــــــــــــــــــــــــارا!بردیا که با دیدن من شوکه شده بود , با چشمای متعجب و بغ کرده با ترس گفت:مامان رفته بیرون! الان برمیگرده !با عصابیت بازوش رو گرفتم و سعی کردم از زیر میز تحریر بکشمش بیرون که سرش محکم خورد به میزم! بدون توجه به اتفاقی که افتاده با حرص بازوش رو بیشتر فشار دادم و بیرون کشیدمش. کشون کشون به سمت در بردمش و از اتاق پرتش کردم بیرون.بلند داد زدم: توی اتاق من چه غلطی می کردی حروم زاده؟؟؟؟ کدوم خری بهت اجازه داده که بری توی اتاق من و به وسیله هام دست بزنی؟؟؟-بببخشید ابجی.. دیگه تکرار نمی شه.-خفه شوووو. خفه شوووو. من ابجیت نیستم هااااااااااا. بزنم صدای سگ بدی تا یاد بگیری که دیگه از این غلط ها نکنی؟؟بردیا از ترس در حالیکه روی زمین افتاده بود سعی می کرد خودش رو به عقب بشکه در همین حال من هم بیشتر بهش نزدیک می شدم.توی همین حال سارا وارد خونه شد. خشکش زده بود. کیف و پلاستیکی که دستش بود افتادند زمین و با سرعت به سمت بردیا اومد.محکم بقلش کرد و پشت هم بوس و نازش می کرد و می گفت: گلم؟ پسرم؟ حالت خوبه؟ چیزیت نشده عزیز دلم؟؟؟وقتی مطمئن شد که برای بردیا اتفاقی نیافتاده با عصبانیت از جاش بلند شد و به سمت من اومد . هر چقدر اون به من نزدیک می شد من سعی می کردم عقب عقبی ازش دور شم. بلند بلند داد می زد: داشتی چی کار می کردی ورپریده؟ با بچه من چی کار داری ؟ هان؟ چته وحشی شدی؟؟؟ کم پاچه بگیر&#8230;هیچی بهش نمی گفتم تا اینکه هولم داد و گفت:فهمیدی؟؟؟ دیگه گه می خوری که دست روی بردیای من بلند کنی!اون قدر محکم به دیوار پشتم برخورد کردم که پشتم واقعا احساس درد داشتم! هلش دادم&#8230; دوباره اتیشش تندتر شد و گفت: چی کار کردی؟ من وهل می دی؟؟؟و در کمال ناباوری یکی خوابوند توی گوش من!!!! شوکه از اتفاقی که افتاده دستم رو گذاشتم روی صورتم و زل زدم توی چشماش .بی توجه به کاری که کرده روش و برگردوند و رفت به سمت بردیا. اونقدر عصبانی بودم که دلم می خواست زیر پاهام لهش کنم. از پشت بهش نزدیک شدم و اروم زدم روی شونش و گفتم: ببین!وقتی برگشت نامردی نکردم و من هم یکی زدم توی صورتش! و حالا سارا بود که داشت با چشمای 4 تا شده به من نگاه می کرد. با ارامش گفتم: حالا بی حساب شدیم . نه؟؟؟و رفتم توی اتاقم.می دونستم که بابا بیاد یه قشرقی به پا می شه که بیا و ببین!از وقتی که بابا اومد همش گوشم بیرون بود که ببینم چی می شه . اما اروم صحبت می کردند و صدایی نمی اومد. رفتم نشستم روی تختم و کتابم رو گرفتم دستم. خوشحال بودم از اینکه سارا خانومی کرده و چیزی به بابا نگفته. ولی وقتی که بابا با عصبانیت در اتاقم رو باز کرد و وارد شد فهمیدم که سخت در اشتباه بودم.کتابم رو از دستم کشید و پرتش کرد اون ورتر. دستم رو گرفت و به سمت خودش هلم داد و من از روی تخت خوردم زمین .بلند داد زد: چرا زدی توی گوش سارا؟؟ هان؟؟؟در حالیکه داشتم از جام بلند می شدم گفتم: چیه مگه حالا؟ گوش تنش ریخته؟؟؟ ناراحتی اعصاب گرفته ؟ یا بهشون برخورده نکنه؟بابا بلندتر و عصبانی تر داد زد: زر اضافه نزن! می گم با چه حقی زدی تو گوش سارا؟؟؟-اون تیکه ش رو بهت نگفته که قبلش خودش زده توی گوش من؟؟بابا به سمت سارا برگشت و قبل اینکه چیزی بگه خود سارا دست پاچه گفت: نه به خدا! یعنی زدم ولی داشت بردیا رو کتک می زد. اگه نمی رسیدم بچه م زیر دستش مرده بود!!دستم رو گذاشتم جلوی دهنم و گفتم: اِ اِ اِ؟؟؟ عجب ادم خالی بندیه هااااا. من کی زدمش؟ بردیا مگه من زدمت؟؟؟بردیا سرش رو به نشانه نه بالا برد و گفت : نچ!دوباره سارا سریع گفت: ازش می ترسه امیر. ازش می ترسه. همه دست و پاش یخ کردهههههههه. قبل اینکه بزنه هلم داد. این وحشیه امیر.و شروع کرد به اشک ریختن&#8230; بابای عزیزم هم نه گذاشت و نه برداشت یکی زد توی گوشم. بلند داد زدم: چرا می زنی؟؟و دوباره یکی دیگه زد از صورتم که این سری خوردم زمین . بردیا که چسبیده بود به سارا به سمت من اومد و رو به بابا ایستاد و با گریه گفت: بابا به خدا من و نزد. مامان بهم گفت برم اتاقش و خراب کنم من هم اتاقش رو به هم ریختم. فقط دعوام کرد. بابا ابجی رو نزنش..بابا که کاملا متعجب شده بود و نمی دونست باید چی کار کنه . از اتاق رفت بیرون و به دنبالش سارا&#8230; بردیا رو توی بغلم گرفتم و پشت هم ازش معذرت خواهی کردم. خدایی باهاش بد رفتار کرده بودم. فرداش هم برای اینکه از دلش در بیارم براش یه هلیکوپتر کنترلی گرفتم. وقتی به هدیه ش نگاه می کرد چشماش از خوشحالی برق می زد. از اون روز بیشتر از همیشه به بردیا توجه می کردم و کمتر از قبل توجه می دیدم. بابا حتی اون جواب سلامی که هر از چند گاهی بهم می داد رو هم قطع کرده بود. جالب بود که دست سارا رو شده بود ولی نمیدونم چه جوری ماله کشیده بود روش که بابا رفتارش این جور شده بود.سارا بهانه دستش اومده بود و فقط برای خودشون سه نفر غذا درست می کرد و من و ادم حساب نمی کرد . وقتی امیرسام فهمید برام غذا می فرستاد&#8230;! گاهی اوقات هم گشنه می خوابیدم!!!فشار هایی که بهم وارد می شد خیلی بیشتر از قبل شده بود. حس خفه شدن و له شدن بهم دست داده بود. این فشارها باعث می شد که تنها زمانی که بتونم خونه رو تحمل کنم شب باشه . تا شب با امیرسام توی کوچه و خیابون پرسه می زدیم و خودمون رو به بی خیالی میزدیم ولی مگه می شد؟ مگه این دل من اجازه می داد که همه چی رو فراموش کنم. بیچاره امیرسام که هیچ وقت اغوشش رو ازم دریغ نکرد و همیشه اغوشش برای من باز باز باز بود.از طرفی دعواهای امیرسام با خانواده ش زیاد شده بود و چند دفعه ای از خونه قهر کرده بود و رفته بود پیش محمد!محمد دو سال از امیرسام بزرگتر بود. پدرش فوت کرده بود و از اونجایی که بابای پولداری داشت کلی ارث و میراث بهش رسیده بود که یه ویلا توی شمال و یه خونه 120 متری توی بهترین جای تهران جزیی از این ارثیه بود. تک پسر بود. خیلی غد بود و دوستیش با سمیرا خیلی زود به پایان رسید!!ولی دوست صمیمی امیرسام بود و هر وقت امیرسام از خونه قهر می کرد می رفت پیش محمد.هم نگران امیرسام بودم هم نگران خودم. دلم برای جفتمون هم می سوخت. چه سرنوشتی داشتیم ما دو نفر&#8230;دیگه رفتارم با سارا مثل قبل نبود! حتی اگر اون کاری به کار من نداشت , من ولش نمی کردم و تا تنها گیرش می اوردم بهش تیکه می انداختم و اون هم کم نمی اورد و جوابم رو خیلی بدتر می داد. و این تیکه انداختن ها به جیغ و داد و دعوا تبدیل می شد و با کوبیدن شدن در اتاق من به پایان می رسید!رفتارم با بردیا خوب بود اما تحمل کردن مامانش برام مشکل تر از مشکل بود!بابا هر شب طبق گزارشات سارا در جریان دعواها قرار می گرفت و رفتارش هر روز با من بدتر می شد و تا می تونست جلوی من به سارا محبت می کرد و به من بی محلی!جفتشون هم برام اینه دق بودند! دلم برای بردیا می سوخت. حس می کردم در اخر بردیا هم مثل امیرسام می شه و ابش با اینا توی یه جوب نمی ره . با اینکه بچه بود خیلی حالیش بود و به نظر من از سارا و امیر بیشتر می فهمید . با این همه فشار یک سال دیگه هم دووم اوردم! دیگه 18 سالم بود و داشتم برای کنکور درس می خوندم . با تشویق هایی که امیرسام می کرد خیلی جدی و محکم به درس چسبیده بودم! برای نشنیدن تیکه های سارا توی گوشم هندزفری می گذاشتم و از اتاقم بیرون میرفتم تا بهم فشار عصبی وارد نشه. وارد اتاقم هم که می شدم سعی می کردم همه حواسم رو روی درسم متمرکز کنم!برای رها شدن از نگاه ها و حرکات سارا تمامی مسائلی که باعث اذیتم شده بود رو روی کاغذ می نوشتم و این باعث می شد که اروم بشم و بتونم درس بخووونم!یه شب از حرکات و تدارکاتی که سارا و بابا دیده بودند فهمیدم که مهمون داره می اد خونمون! اخه خونه ما کسی برای مهمونی نمی اومد جز دوستای بابا که اون هم با این همه تشریفات برگزار نمی شد. عمه و مامان بزرگ که به خاطر سارا با بابا قهر بودند و خانواده سارا هم به خاطر من نمی اومدند و حالا این کی بود که این قدر برای جفتشون هم مهم بود!؟؟ همش می خواستم اهمیت ندم اما نمی شد! سارا یه بولیز بلند پوشیده بود با شلوار جین . موهاش رو از بالا دم اسبی کرده بود و صندل های پاشنه بلند پاش بود. ارایش غلیظی کرده بود. بابا یه پیرهن اسپورت تنش بود با شلوار جین. بردیا هم تنش یه کت و شلوار بچگونه و خیلی ناز بود.اولش خواستم که جلوی خودم و بگیرم و چیزی نپرسم. اما نتونستم! یکی از عروسک هام رو که می دونستم بردیا دوستش داره رو کنار گذاشتم و بردیا صدا کردم به اتاقم. اول عروسک رو بهش دادم و گفتم: داداشی خیلی خوشگل شدی هاااا! بیا عزیزم!دوباره اون خوشحالی بچگانه توی چشماش موج زد و با چشمای معصومش نگاهم کرد و گفت: مرسی ابجی!-بردیا جان! چی شده؟ کی قراره بیاد؟؟؟-خواستگار! مامانم می گفت که قراره تو رو عروس کنیم. ابجی می خوای عروس بشی؟-چی؟؟؟؟ بردیا مطمئنی؟؟؟؟-اره.-باشه داداشی برو. به مامان وبابا نگو که به من چیزی گفتی هاااا. برو داداش!خواستگار؟ برای من؟؟ پس بگوووو. این سری هدفشون روندن من از این خونه و به این بهانه بود. هه! ازدواج!داشت مغزم سوت می کشید. سرم درد می کرد . دلم یه فریاد بلند می خواااااااااست! با عجله به امیرسام زنگ زدم و قضیه رو بهش گفتم. امیرسام خودش دوباره با خونه قهر کرده بود و داشت می رفت خونه محمد. وقتی این حرف ها رو شنید اون قدر عصبانی شده بود که بلند بلند وسط خیابون داشت همه عالم و ادم فش می داد. بلند داد می زد: سمااااااا! به خدا بابات رو می کشم. به خدا اگه تو رو بده به کس دیگه ای من می کشمششششش!اخرای عصبانیتش تبدیل شده بود به گریه . من هم این ور گریه می کردم و سعی داشتم ارومش کنم ولی مگه می شد!؟!!صدای در اتاق باعث شد که تند تند اشکام رو پاک کنم و پشت به در , کتاب دستم بگیرم و طوری وانمود کنم که دارم درس می خونم. گوشی رو زیر کتاب ها قایم کردم و گفتم: بله؟؟؟سارا وارد شد و گفت: پاشو لباسات و بپوش مهمون داریم.-کیه؟-از دوستای قدیمی باباته. با زن و بچه ش داره می اد. پاشو بیا.-من نمی ام. درس دارم-خودت و لوس نکن. زود باش اماده شود بابات گفته باید بیای!-یه حرف رو که دوبار نمی گن. نمی ام. در رو ببند و برو بیرونسارا درحالیکه داشت با عصانیت در رو می کوبید گفت: به درک!صدای زنگ در اومد. سارا یهوو داد زد: وای چه زوووووود اومدن! این دخترت هنوز اماده نشده هاااااا. به حرف من هم گوش نمی دهبابا بدون اینکه در بزنه وارد اتاق شد. نشست روی صندلی کناریم و چونم رو گرفت و با عصبانیت به سمت خودش چرخوندبابا: چرا داری لج می کنی؟ هان؟-من نمی خوام توی مهمونی مسخرتون شرکت کنم! زوره؟؟؟-اره!-من زیر بار زور نمی رم!سارا داد زد: امیر دارن می رسن بالا. زشته بیا!بابا چونه م رو از حرص فشار داد و ول کرد که باعث شد سر من بچرخه &#8230; در رو محکم پشتش کوبید!نمی دونستم قراره چی کار کنم! پر از گریه بودم. پر از فریاد بودم. پر از نفرت بودم و راهی برای بروز هیچ کدوم سراغ نداشتم. خسته بودم. از زندگیم خسته بودم.می شنیدم که مهمون ها دارند با سلام و صلوات وارد خونه می شن. دلم می خواست همشون رو بیرون کنم! یه دفعه یاد امیرسام افتادم که پشت خط بود. با عجله تلفن برداشتم و گفتم: امیر؟؟ پشت خطی؟-اره! چی شد؟-اومدن! چی کار کنم؟؟؟-با همین لباس های راحتیت برو جلوشون و کولی بازی در بیار. شب هم از خونه بزن بیرون. ببین سما! وسیله هات و جمع کن. فقط چیزایی رو که نیاز داری!-چی داری می گی؟ چی رو جمع کنم؟ برای چی؟- تو فقط کاری که می گم بکن! شب بعد از اینکه همه خوابیدن از خونه فرار کن!-فرار کنم؟؟ کجا؟ کجا فرار کنم؟-ویلای محمد. گفته که کلیدش رو میده بهم. ببین سما من دم در خونتونم. منتظرت می مونم. باشه؟ الان دقیقا زیر پنجره اتاقتم.با عجله رفتم دم پنجره. ماشین امیرسام پارک بود و از توی ماشین داشت برام دست تکون می داد!-مطمئنی؟؟-اره-حالا چرا شب؟؟ بذار برای صبح. صبح که کسی خونه نیست که!-نه! تا وقتی که این ها بفهمند تو نیستی ما کلی دور شدیم و نمی تونن کاری کنن. اومدیم صبح سارا بهت گیر داد. اون موقع چی؟؟؟با دودلی قبول کردم. بعد اینکه تلفن رو قطع کردم همه وجودم رو ترس برداشت. ترس از کاری که می خوام بکنم . ترس از فرار .سعی می کردم خودم و اروم کنم که دوباره بابا وارد اتاق شد.درحالیکه بازوم رو محکم فشار می داد و به سمت بالا می کشید گفت: سریع اماده می شی و می ای! فهمیدی؟؟؟؟-اوهوم!بازوم رو با حرص رها کرد و در حین رها کردن هلم هم داد.بابا از اتاق خارج شد!دستام و مشت کرده بود. تمام عصبانیتم رو جمع کردم یه جا. همه عقده های این چند وقت رو می خواستم با هم خالی کنم.با همون لباس های خونه وارد اتاق مهمون ها شدم. سارا با تعجب نگاهم کرد و یه لبخند مصنوعی زد و در نهایت دستپاچه گفت: سما جان ؟!عزیزم! لباسات و چرا عوض نکردی؟؟؟-اینا کین؟؟؟بابا با یه خنده ی هیستریک گفت: سماجان برو توی اتاقت کارت دارم-نه! همین جا کارت رو بگو.. اینا کین؟؟؟ ببخشید شما؟پسره دست پاچه گفت: راستش من من با خانواده اومده بودیم برای یه امــ امـــ ر خیر!-نه بابا؟! کی رو دارند شوهر می دن؟؟؟ سارا رو؟ سرتون کلاه گذاشتند هااا قبلا ایشون زن بابای من شده.بابا این سری با عصبانیت گفت: سمااا! برو توی اتاقت . زوووووود!-نمیرم! نمی خوام! می خوام همین جا بایستم ببینم چی میشه! ببینم کی رو دارید شوهر میدید؟؟؟پدر پسره با ارامش از جاش بلند شد و گفت: دخترم! اروم باش! ما اومده بودیم خواستگاری شما! ولی مثل اینکه خودت خبر نداری-نه اقا. من توی این خونه از هیچی خبر ندارم. اصلا من توی این خونه ادم حساب نمی شم که . اگر قانون نبود پول توو جیبی هم بهم نمی دادند! حالا بیان تبادل نظر کنن؟اقاهه با دلخوری به سمت بابا برگشت و گفت: امیر اقا! داشتیم؟بابا دستپاچه شده بود. با ته ته په ته شروع کرد به حرف زدن: بـ بـ بـه خدا نمی دونم چی شده! می دونست همه چی رو!من:هه هه! بابا جدیدا حرف های خنده دار می زنی! من گفتم شوهر می خوام؟ من گفتم می خوام ازدواج کنم؟؟؟ بابا می شه بگی هدفت از این کار چی بود؟ این که از دست من راحت شی؟؟؟ بابا واقعا خجالت نمی کشی؟ بابا از روی من خجالت نمی کشی؟!!اصلا می فهمی داری چی کار می کنی؟ می فهمی ؟؟ اره! بذار همه ببینن. بذار همه بفهمند که با زندانیتون چه جوری رفتار می کنید. اینه اقا. اینه وضعیت من! من دارم توی اتاقم برای کنکور درس می خونم و اقا می ره برای من خواستگار می ارهههههه! شاید من کسی رو دوست دارم! بابا؟ می دونی دخترت توی دلش چی می گذره؟ هان؟؟؟براتون متاسفم. براتون خیلی متاسفم. دیگه شورش رو دراوردید. من هرگز.. هرگز نمی بخشمت. می فهمـــــــــی؟؟؟ من نمی بخشمتـــــــــــــــ !به سرعت به اتاقم برگشتم و از پشت در رو قفل کردم! همه دست و پام می لرزید. تکیه دادم به در&#8230;عین ابر بهاری گریه می کردم. حالم خیلی بد بود. از استرسی که داشتم همه تنم یخ کرده بود. دهنم خشک خشک بود. سرم به طرز وحشتناکی تیر می کشید!بد از برگشتن من به اتاق مهمون ها بلافاصله رفتند و بابا عین یه مار زخمی هجوم اورد به در اتاقم . کم مونده بود دست گیره رو از جا در بیاره. بلند بلند اربده می زد: بیا بیروون! بیا بیروووووووون! بیا بیرون من کارت داااااااارم! بیا بیرون ورپریده! بیا بیرووووووووون! ابروی من و می بری اشغال؟ جنده به حسابت می رسم!وقتی شنیدم که بابا داره بهم می گه جنده انگاری که یه پتک بزرگ خورد به سرم! بابام به من می گه جنده؟؟؟ داشتم دیووونه می شدم! بلند داد زدم: جنده زنته!بابا وحشی تر شد. معلوم بود که می خواد در و بشکونه. همش محکم به در می کوبید! اون قدر ترسیده بودم که از در فاصله گرفته بودم و هر لحظه منتظر شکسته شدن در بودم . صدای فریاد های بابا و کوبیده شدن در چندین بار توی ذهنم تکرار می شد! سرم و محکم گرفته بودم و چشمام رو از ترس بسته بودم. ترس همه وجودم رو گرفته بود و بی اختیار گریه می کردم. می دونستم که اگر بیاد توی اتاق زنده نمی مونم&#8230;و در نهایت در اتاقم شکست!با باز شدن در انگاری که حکم قتل من توسط بابا صادر شد و دقیقا منتظر مرگ بودم. بابا با با صورت قرمز و چشمای پر از خون وارد اتاق شد.از ترس و وحشت سر جام میخ شده بودم. دلم می خواست همش یه خواب باشه و بتونم از زیردستش فرار کنم. بابا نزدیک شد و از هر جایی که دم دستش بود می زد! محکم داد می زد . فحش می داد و می زد. حس می کردم همه بدنم بی حس شده. درد وحشتناکی همه جام رو می گرفت. با هر ضربه بابا دردهام دو چندان می شد. صورتم و بازوهام و کمرم و دستام و پاهام همش پر از مشت و لگد های بابا شده بود.با هر ضربه ش اون قدر بلند بلند داااااااد می زدم که صدام بیرون رفته بود و امیرسام داشت پشت پنجره اتاقم سکته می کرد. به تنها چیزی که فکر می کردم جون سالم به در بردن از زیر دست بابا بودبعد اینکه خسته شد دست از سرم برداشت و رفت بیرون از خونه&#8230;.سارا اماده شد و با بردیا رفتن دنبال بابا. بردیا با دیدن من جیغ می زد و گریه می کرد ولی سارا به زور از خونه بردش بیرون&#8230;گوشیم داشت خودش رو می کشت. همه تنم درد می کرد. نمی تونستم روی پاهام بایستم. کشون کشون خودم رو به گوشیم رسوندم. امیرسام بود. حتی نمی تونستم حرف بزنم حس می کردم دهنم پر از خونه و لب و لوچه م توانایی حرکت ندارند و هر کدوم یه وری اویزون شدند.امیرسام با عجله گفت: سما سما! در رو باز کن! سما زود باش!نمی دونستم به این حال چه جوری باید در و باز کنم!به کمک دیوار از جام بلند شدم و کشون کشون به سمت ایفون رفتم. با هر قدم 100 بار زمین می خوردم!با هر مصیبتی که بود در رو باز کردم و امیرسام وارد خونه شد! تا چشمش به من افتاد , محکم زد به سرش و داد زد: یا خداااااااا! سما؟؟؟با عجله به سمتم اومد. از درد بی اختیار اشک می ریختم و امیرسام به حال من اشک می ریخت. حالم خیلی بد بود. حس می کردم وقتی گریه می کنم همه جام درد می کنه . حتی وقتی نفس می کشیدم دیافراگمم درد شدیدی داشت!امیرسام بعد اینکه کشون کشون من رو روی مبل نشوند خودش به اتاقم رفت و درحالیکه گریه می کرد و به امیر فحش می داد شروع کرد به گشتن اتاق من و جمع کردن وسیله هام! سرم رو نمی تونستم صاف نگه دارم. هر لحظه که سرم به یه وری می افتاد , چشمام از درد سیاهی می رفت!دو سه بار چشمام بی اختیار بسته شدند &#8230; سعیم بر این بود که چشمام باز باشه ولی با هر بار باز و بسته شدن چشمام همه , عضلات چشمم درد وحشتناکی می کرد&#8230; چشمام رو که باز کردم همه چی محو بود! همه چی سفید بود ولی چند تا نقطه رنگی بی تحرک وسطش بود. دو سه بار چشمام رو باز بسته کردم . همه چی داشت کم کم واضح می شد. لک های رنگی داشتند شبیه یه ادم می شدند! امیرسام بود! یه لبخند به پهنای صورت بهم زد و اروم گفت: گلم حالت خوبه؟؟؟؟مات و مبهوت فقط داشتم نگاهش می کردم. دوباره گفت: سما جان! عزیزم؟ حالت خوبه؟؟ خوبی؟؟؟-اره!-خدا رو شکر! چرا این جوری نگاهم می کنی! مگه من و نمی شناسی؟؟؟ امیرسااااااااام هستم! 22 ساله از تهران!خندم گرفت . یه لبخند کوچولو زدم و اروم گفتم: دیوانه! مگه می شه تو رو از یاد برد؟! کجاییم؟؟؟-ویلای محمد! داشتم از نگرانی می مردم سما! دوسه بار توی راه از خواب بیدار شدی و یه نگاهی به من کردی و دوباره خوابیدی . برای همین نگرانیم کمتر شد و گفتم می ارمت اینجا . اگر حالت بد شد دکتر می ارم بالاسرت!-نه! حالم خوبه . ولی بیدار شدن هام یادم نمی اد هاااا&#8230;چند روزی تحت مراقبت های امیرسام بودم و حالم بهتر شده بود! برام سوپ درست می کرد و نمی ذاشت از جام تکون بخورم!!!همه ی بدنم کبود بود. امیرسام می گفت شانس اوردم که جاییم نشکسته!توی این مدت همش منتظر بودم که یه وقتی لو بریم ولی انگار نه انگار. محمد خبرها رو برامون می رسوند! وقتی محمد گفت که بابا و سارا اصلا به روی خودشون هم نمی ارند که من گم شدم و فقط یه بار همون اول به پلیس خبر دادند دلم می خواست بمیرم. اما مامان و بابای امیرسام به مرز سکته هم رسیده بودند. پلیس دنبال امیرسام بود! برای همین هم دیگه امیرسام با ماشین بیرون نمی رفت . تازه کی به عقلش می رسید که ما اومده باشیم شمال؟؟؟جلوی شومینه روی کف زمین نشسته بودم و زانوهام و بقل کرده بودم! نور اون تیکه کم بود و نور اتیشی که روشن بود حالت جالبی رو به فضا داده بود. ذل زده بودم به اتیش. با اینکه چشمام می سوخت همچنان به اتیش نگاه می کردم&#8230; همه زندگیم رو توی اتیش مرور می کردم. همه بدبختی هام. همه بچگی تلخم. همه زندگی مسخره م. همه کارهای اشتباهی که کرده بودم. قیافه خواستگار بیچاره از همه جا بی خبرم. چهره تنفرانگیز بابا. چهره معصوم بردیا و قیافه مامان که از جلوی چشمام کنار نمی رفت&#8230; مامانی که برای من فقط توی عکس ها بود. عکس هایی که قاچاقی عمه ماهرخ بهم نشون داده بود. توی دلم هزاران چرا رو دوره می کردم و فقط دونه دونه سوالام رو از خدا می پرسیدم! و بدون جواب از کنارشون رد می شدم.امیرسام اومد از پشت بقلم کرد&#8230; گرمای وجودش بیشتر از گرمای شومینه گرمم می کرد. فکر کردن به اینکه مثل کوه پشتمه و ازم مراقبت می کنه به حدی ارومم می کرد که ذهنم از فکر خالی می شد و تمام وجودم از عشقش پر می شد!اروم دم گوشم گفت: به چی فکر می کنی خانومم؟-به این که چقدر بدبختم!- دلت می اد؟-البته نه وقتی که پیش تو ام فدات شم-سما؟؟-جانم؟-قول بده این فکر ها رو بذاری کنار.. ببین! همه چی تموم شد! الان دیگه کنار هم هستیم. الان دو هفته ست که از دعوا و داد و بیداد و کشمکش هیچ خبری نیست&#8230;! می بینی؟ همه چی ارومه. تنها جایی که اشوبه فکر توئهههههههههدرحالت نشسته به سمتش برگشتم: همین که کنارت نفس می کشم برام یه دنیا ارزش داره&#8230; برای من کنار تو اخر دنیاست..اروم لب هام و گذاشتم روی لب های داغش&#8230;داغی لب هاش عطشم رو برای بلعیدنش بیشتر می کرد. چشمام رو بستم! با همه عشقم بهش شروع کردم به لب گرفتن !امیرسام اروم اروم و در حین لب گرفتن سعی داشت که هموجا درازم کنه . وقتی که کامل روی زمین درازم کرد گفت: زیرت هیچی نیست .. اذیت می شی! صبر کن!سریع رفت و یه قالیچه از اون ورتر اورد و انداخت زیرم. دستاش رو گذاشت روی زمین و کنار سر من و دوباره شروع کرد به لب گرفتن&#8230; سعی کردم که زیپ شلوارش رو باز کنم . در حین لب گرفتن اخم هاش کرد تو هم و در نهایت گفت: داری چی کار می کنی؟؟؟؟؟؟-تو لبت و بگیر&#8230;چهره ش شبیه علامت سوال بود!!! ازش خواستم که از کنارم اون ور بره. لخت لخت شدم و کاملا بی توجه به امیرسام به حالت قبلی دراز کشیدم و گفتم: زود باش! کلی کار داریم!-چی کار داریم؟؟-قراره امروز پرده من و بزنی!-چی کار کنم؟؟؟ بی خیااااااااال!-بی خیال نداریم! زود باش. حوصله م سر رفت!!!-مگه فیلمه که حوصله ت سر رفت؟!!! ببین سما جان!! تو بدنت ضعیفه. هنوزکامل خوب نشدی تازشم می فهمی داری چی کار می کنی؟ پرده ؟؟ من پرده ت رو بزنم؟-امیرسام! اولا که من حالم خوبه خوبه در ضمن می شه بگی من باید منتظر کی باشم؟ من دلم می خواد کسی که دوستش دارم این کار رو کنه . زود باشه دیگه. من که اب از سرم گذشتهههههه. زوووود باش!لباس هاش رو دراورد و روی من دراز کشید. سعی می کرد که کمتر سنگینیش روی من باشه و بیشتر وزنش رو روی دستاش و پاهاش انداخته بود. لب هام رو با اشتها به دهن گرفته بود هر چند لحظه یک بار دم گوشم زمزمه می کرد: داری دیووونم می کنی هااااصدای دورگه و مردونه ش همه احساساتم رو تحریک می کرد و حالم رو بدتر&#8230;انعکاس اتیش شومینه روی بدن لخت امیرسام صحنه زیبایی رو به وجود اورده بود&#8230;مثل سری پیش با قطاری از بوسه به سمت پایین رفت&#8230; سرش و کرد لای پاهام. همه تنم به اختیار بالا و پایین می شد &#8230; برای غلبه به حرکاتم وقتی می خواستم به زمین چنگ بزنم با کف پارکت شده و سفت رو به رو می شدم و ناخونهام روی زمین کشیده می شد. صدای ناله هام قوی شده بود . یه دست امیرسام روی سینه م بود و سرش لای پاهام داشت دیووونم می کرد. با ناله ای که قویتر از ناله قبلی بود همه بدنم رو منقبض کردم و ارضا شدم! همه تنم در یه لحظه ولو شد&#8230; امیرسام اروم اومد پیشووونیم بوس کرد گفت : خسته نباشی ! خدا قوت!با بی حالی لبخند زدم و گفت: خودت خسته نباشی دیوووونه . نفسم بالا نمی اومد&#8230;-حال داد؟-توووووپ! جات خالی&#8230;!سرش رو گرفتم و به سرم نزدیک کردم و شروع کردم به لب گرفتن&#8230; در حین لب گرفتن جفتمون هم چرخیدیم و این سری امیرسام زیر من خوابیده بود! دستای امیرسام کنار سینه هام بود و به طور مدارم دستاش رو در طول اندامم تا کنار باسنم می کشید و دوباره به جای قبلی برمی گردوند. این باعث می شد که من حالم بدتر بشه&#8230; دیدن چهره امیرسام در مقابل انعکاس نور اتیش دلم رو اتیش می زد!التش راست راست شده بود. یه کم به سمت پایین سر خوردم و التش رو با اب دهنم خیس کردم. دوباره اومدم بالاتر و بعد اینکه خودم رو هم خیس کردم اروم نوک التش رو گذاشتم روش&#8230; یه کم که داخل تر رفت درد عجیبی همه تنم رو گرفت که اجازه نمی داد بیشتر از این ادامه بدم. امیرسام فهمید که دردم گرفته . همون طوری که روش بودم از جاش بلند شد و بقلم کرد و من و برگردوند. حالا من زیر بودم و اون روی من!اروم نگاهم کرد و گفت: بی خیال.. درد داره دیووونه . جونت در می اد&#8230;-بالاخره که باید جونم در بیاد . چه الان &#8230; چه بعدا..-خوب من دلم نمی اد-اذیت نکن دیگه&#8230;-ببین! پس یهووو می کنم که دردش هم یهوو تموم شه&#8230;-این جوری یعنی یهوو تموم می شه ؟؟-اره فکر کنم &#8230;- باشه!دوباره التش رو گذاشت روش و فشار داد. دلم می خواست بلند جیغ بکشـــــــم. از کمر به پایین انگاری که مال من نبود و از درد در عرض یک لحظه بی حس شد. و دوباره اشکام از درد بی اختیار جاری شد. با دو سه بار فشار الت امیرسام تا ته رفت توووو. در عین حال که از درد همه بدنم بی حس شده بود حس عجیبی داشتم . . حس می کردم امیرسام رو درون خودم حس می کنم . حس می کردم در درون من جریان پیدا می کنه . حس می کردم من و اون یه نفریم . حس می کردم خیلی بهش نزدیکم. خیلی&#8230;!از درد بی حال شده بودم و دیگه حس حرکت نداشتم. امیرسام هم سعی نکرد که خودش رو ارضا کنه و سریع پاشد برام شکلات اورد!حالم که بهتر شد ازش خواستم دوباره شروع کنه .دستاش رو گذاشت روی سینه هام و روی بدنم کشید تا رسید به رونم! اروم روی من دراز کشید &#8230; تمام بدنش به رنگ اتیش و در حال شعله کشیدن به نظر می رسید.. عرق کرده بود و حرارت بدنش زیاد شده بود! نفس های داغش رو روی گردنم حس می کردم. لب هاش رو روی لب هام گذاشت و در همین حال التش رو اروم جلو عقب می کرد. دستاش رو لای موهام فرو برده بود &#8230; چشماش مست مست بود&#8230; نفس هاش داغ و تند بود و اختیار حرکاتش دست خودش نبود. از لب هام به گردنم و از گردنم به لب هام هجوم می اورد. گاهی با بوسه های ریز &#8230; گاهی با ولع زیاد &#8230;دستام رو دور گردنش حلقه کرده بودم و پاهام رو دور کمرش بود&#8230; حس اینکه تمام وجودم رو در اختیار امیرسام قرار دادم غرق در شادیم می کرد. با وجود دردی که داشتم لذت وصف ناپذیری داشتم . حرکات امیرسام تندتر شده بود . احساس می کردم که داره ارضا می شه . من هم دستانم رو میان موهاش فرو کردم و با ولع بیشتری ازش لب گرفتم . نعره مردونه امیرسام نشونه ارضا شدنش بود&#8230; بدون اینکه یادش باشه ابش رو ریخته بود درون بدنم و خودش بی حال روی من ولو شده بود&#8230; خیس غرق بود &#8230; گرمای شومینه هم گرمای بدن ما رو تشدید می کرد&#8230;اروم از روم بلند شد و گفت: خاک بر سرم! اب و ریختم توووووش!-اشکالی نداره .. الان می ری داروخانه و قرص می گیری! از یارو هم بپرس ببین باید چه جوری و چند تا بخورم .-باشه&#8230; حالا فعلا پاشو بریم حموم!!! راستی! چرا خون نیومد؟؟؟-نمی دونم! فکر کنم حلقویه!!!-وااااااو! چه باحاااااااااااال!!!&#8230;		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%aa%db%8c-%db%8c%d9%87-%da%a9%d9%84%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174908</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.008 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 10:08:00 by W3 Total Cache
-->