<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>دفترچه &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1%da%86%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 14 Mar 2024 11:59:14 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>دفترچه &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>جنده بلوند خوشگل و ناز عشق میکنه وقتی به کسش ضربه میخوره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 06 Nov 2019 07:37:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بدونید]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[بودالبته]]></category>
		<category><![CDATA[بودبرای]]></category>
		<category><![CDATA[بیهوده]]></category>
		<category><![CDATA[پدرامه]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتش]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتم]]></category>
		<category><![CDATA[خریدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دادگفت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[صادقیه]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[قربونش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[معمولیه]]></category>
		<category><![CDATA[مقداری]]></category>
		<category><![CDATA[موندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذره]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[میاورد خونمون میزد زمین. یک فیلم سکسی دختر پیدا کرده بود به اسم مریم. از اون مذهبی ها بود و اصلا تو راه نبود بعد از چند سکسی هفته خواهرزادم با هاش دعوا شد به شاه کس قولی کات کرد. ولی نمیدونم بدجوری دائم زنگ میزدو سیرش شده بود با اینکه می کونی دونست پدرام [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>میاورد خونمون میزد زمین. یک فیلم سکسی دختر پیدا کرده بود به اسم</h2>
<p>مریم. از اون مذهبی ها بود و اصلا تو راه نبود بعد از چند سکسی هفته خواهرزادم با هاش دعوا شد</p>
<h3>به شاه کس قولی کات کرد. ولی نمیدونم بدجوری دائم زنگ میزدو</h3>
<p>سیرش شده بود با اینکه می کونی دونست پدرام اهل وفاداری نیست باز زنگ میزد . خلاصه یک شب زنگ زد</p>
<h4>خونه جنده ما ساعت 11 شب.درددل میکرد و دائم گریه وزاری.من</h4>
<p>هم قربونش برم تا همین الان پستون بدشانسم با خودم گفتم مخشو بزنم.زنگ های عاشقانه شبانه و حرف های سکسی شروع</p>
<h5>شد.ولی هنوز کوس ندیده بودمش گفت قیافم معمولیه اگه منو ببینی</h5>
<p>فرار می کنی. پیچ شمیران ساعت 7 صبح قرار گذاشتیم چون صبح می خواست بره دانشگاه پیام نور. وقتی دیدمش پوست سکس داستان سبزه ای داره</p>
<h6>و قیافه خیلی نازی و هیکلش هم روی ایران سکس فرم بود.البته</h6>
<p>کونش از اون طاقچه ای بود که من خیلی دوست دارم.تو ماشین نشستیم تا شهریار با هاش رفتم . خلاصه مخشو زدم گفتم عاشقت شدم. و حسابی مالودمش و دستم رفت تو شورتش و چشماش یک حالت خاصی شده بود.برای اینکه تابلو نشه کاپشنمو گذاشتم روی پاش تا دستم معلوم نشه راننده از اون بیقا بود. بعد از این ماجرا 2 هفته بعد خرش کردم بزور آوردمش خونه به بهانه اینکه مجسمه سازم بیا مجسمه ها را ببین. از من قول گرفت بهش دست نزنم.ولی دوستان همه می دونیم دختری که بیاد خونه خودش می دونه سند دادنش امضا شده.میگفت تا حالا با کسی سکس نداشته. وقتی 1 ساعت با هاش صحبت کردم راضی شد فقط پیرهنشو در بیاره.دستم بردم زیر سینه اش حسابی مالوندم و آرام آرام نوک سینه هاش سخ شده بود خوردم.بزور شلوارشو از پاش در آوردم.و خودم کاملا لخت شدم و کیرم را گذاشتم زیر شورتش.هی بالا و پائین کردم دیدم صداش در آومده. شورتش که در آوردم قسم می خورد تا حالا با کسی سکس نداشته راست می گفت از یک نشونه فهمیدم.آنهم اینکه وقتی یک مشت کرم kv johnson به سر کیرم زدم بزور تو سوراخ کونش میرفت و گریه اش گرفته بود.یکدفعه انگاری پردش پاره شده باشه جیغی زد . من ترسیدم کشیدم بیرون دیدم دور سوراخ کونش ترک برداشته داره مقداری خون میادبه روش نیاوردم و به کارم ادادمه دادم. خیلی حال میداد از تنگی کونش و بعد کشیدم بیرون و آبمم را ریختم پشت کمرش.بعد از این زود لباساشو پوشید و با عصبانیت گفت منو بدبخت کردی چه جوری نماز بخونم . دیگه دوست ندارم ببینمت.من کلی رو مخش کار کردم ولی بیهوده بود تا 2 هفته زنگ نزد . یادمه درست 26 بهمن بهم زنگ زد که هنوز تو دفترچه خاطراتم یادادشت کردم. گفت چرا با من سکس کردی و از اینجور حرف هائی که دختره می زنن.ولی چیزی گفت من شاخ در آوردم گفت می خوام اتاقتو ببینم. فقط همین دست به من دیگه نمی زنی. نمی دونم چرا دخترها اینجوری هستند اصلا نباید بهشون بگی می خوام با هات سکس کن. خلاصه 2 سال با هاش بودم و این شهوت لعنتی اجازه نمیداد به همین قانع بشیم.دائم سر کیرم را گه گاهی به دهانه کسش فرو میکردم و با دستاش اجازه دخول بیشتر را نمیداد.یک روز خر شدم گفتم برو دکتر شاید حلقوی باشی .جفتمون تو سکس به وابسته بودیم. به جان مادرم قسم قصد ازدواج با هاش داشتم که حادثه ای همه چیز را بر باد داد.گفت رفتم دکتر زنان آزمایش کرد گفت حلقوی هستی ولی از نوع ارتجاعی.ما هم که از خدا خواسته زدیم توش. ولی ای وای دروغ گفته بود تا کیرم را چند بار بالا و پائین کردم از کسش قدری خون اومد.و پردش پاره شد از زمانی که پاره شد من را ول کرد ورفت پسر بازی.ما می موندیم و عشق همراه با خاطراتش. 4 سال از این موضوع میگذره و گه گاهی بهم زنگ میزنه ودرد و دل میکنه ولی دیگه اصلا قرار تو خیابون هم نمیذاره.من آنقدر دوستش داشتم گفت اگر 206 بخری باز با هات رفیق میشم ما با هر بدبختی و قرض و قوله خریدیم . وبعد گفت فیلمت کرده بودم. ببخشید داستان زیاد سکسی نبود ولی نمی دونم هم عذاب وجدان دارم نفرت خیلی زیادی ازش.هر دختری که اپن بشه اینرا بدونید که دیگه مال شما نیست. وقتی مزه شو بچشه هوس کیر های دیگه هم می کنه. الان 206 سفید رنگ تو پارکینگه و هیج جا با هاش نمیرم. دیونه ام نه &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;؟ اگر خوشتون نیومد بگید اینها عین واقعیت بود تا تخیل&#8230;..دوست داشتید داستان بیوه فلکه دوم صادقیه هم بگم که کلی سکس خنده بازاره&#8230;&#8230;&#8230;شب خوش</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176996</post-id>	</item>
		<item>
		<title>وقتی زن سن بالا حشری میشه هیچ چیز نمیتونه جلو کس دادنش رو بگیره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b2%d9%86-%d8%b3%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%87%db%8c%da%86-%da%86%db%8c%d8%b2-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%88%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b2%d9%86-%d8%b3%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%87%db%8c%da%86-%da%86%db%8c%d8%b2-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%88%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 25 Oct 2019 09:13:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آسفالت]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبان]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اینجاست]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینهمه]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشتگاه]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[باگریه]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بحثمون]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگمو]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بودسرمو]]></category>
		<category><![CDATA[بودسلام]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمیشه]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[پادگان]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیشو]]></category>
		<category><![CDATA[ترسناک]]></category>
		<category><![CDATA[توگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[چادرشو]]></category>
		<category><![CDATA[چراگفت]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[چرخیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[حالتون]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتش]]></category>
		<category><![CDATA[خبردار]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوداگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[خیلییی]]></category>
		<category><![CDATA[دادمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[درمونگاه‬]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالت]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زدگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[زندانی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[سربازای]]></category>
		<category><![CDATA[سفیدشو]]></category>
		<category><![CDATA[سلاممو]]></category>
		<category><![CDATA[شدهمنم]]></category>
		<category><![CDATA[شدیگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[شمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[صمیمیت]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگترین]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکش]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کنمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گوشاشو]]></category>
		<category><![CDATA[گوشواره]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لیوانو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانشم]]></category>
		<category><![CDATA[محافظت]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مروارید]]></category>
		<category><![CDATA[مشروبه]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلش]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میبرمت]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میچسبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوایم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواین]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورن]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میرسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میریختم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکوبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمونه]]></category>
		<category><![CDATA[مینداخت]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناخونای]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[نخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[ندارمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نکشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگفتگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبینی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نوشابه]]></category>
		<category><![CDATA[نیستگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[هالیوود]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واحساس]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادن]]></category>
		<category><![CDATA[وایساده]]></category>
		<category><![CDATA[وخودشو]]></category>
		<category><![CDATA[ودوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[ومسخره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ولی قرار بود با خودش فیلم سکسی بخوریم.گفتم: سیگار چی؟ چیزی نگفت.گفتم: هرکاری من میکنم تو هم باید بکنی؟سرشو از رو شونم برداشت و آروم گونمو بوسید سکسی وگفت: آخه دوست دارم میخوام مثل تو شاه کس باشم با تو یکی شم.گفتم: با این کارا؟! چرا همه رو ول کردی فقط منفی کونی ها رو [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>ولی قرار بود با خودش فیلم سکسی بخوریم.گفتم: سیگار چی؟ چیزی نگفت.گفتم: هرکاری</h2>
<p>من میکنم تو هم باید بکنی؟سرشو از رو شونم برداشت و آروم گونمو بوسید سکسی وگفت: آخه دوست دارم میخوام مثل</p>
<h3>تو شاه کس باشم با تو یکی شم.گفتم: با این کارا؟! چرا</h3>
<p>همه رو ول کردی فقط منفی کونی ها رو گرفتی. اگه راست میگی ورزش کن تنبل خانم.آخه من 5 سال بود</p>
<h4>کونگ جنده فو کار میکردم البته نه حرفه ای فقط واسه</h4>
<p>اینکه ورزش کنم و از طرفی پستون هم ورزش رزمی خیلی دوست داشتم.گفت: ببخشید گلم ازم ناراحت نشو.گفتم: از دست تو</p>
<h5>ناراحت نیستم کوس یعنی نمیتونم از دست کسی که اینقدر دوسش</h5>
<p>دارم ناراحت بشم. از دست خودم ناراحتم واسه اینکه اینهمه تاثیر منفی روت گذاشیم.با خودم گفتم بهتره بحثو عوض کنم.گفتم: آخه تا سکس داستان حالا خودتو تو</p>
<h6>آینه دیدی؟ آخه کسی میتونه از یه فرشته ایران سکس به این</h6>
<p>قشنگی ناراحت شه؟ و تندی پیشونیشو بوسیدم.گفت: مرسی وپاشد واسم یه لیوان دیگه ریخت و آورد. لیوانو یه سره یا به قول معروف یه ظرب رفتم بالا و لیوان و گذاشتم رو میز کوچیک کنار تخت.دستاشو گرفتم و کشیدمش تو بغلمو خوابیدم رو تخت اونم روم بود پاهام از تخت اویزون بود. سرشو گذاشت رو سینم منم بازوهاشو نوازش میکردم.سرش داغ بود انگار تب داشت ولی دستاش سرد بود.گفتم: چرا بازوهات یخ کرده ؟گفت: همیشه همینطوریم.گفتم: عوضش من همیشه تنم داغه و با کف دستام رو بازوهاش میکشیدم که گرم شه.من تو مشروب خوردن جنبه ام بالاست و هیچوقت مست پاتیل نمیشم البته همیشه حواسم هست و زیاده روی نمیکنم ولی به غول بچه ها مشروب حروم کنم یعنی وقتی همه مست میشن من عین خیالم نیست.ولی اونشب داغ شدنم از مشروب نبود. واسه اینکه اولیین باری بود که دختری رو تو آغوشم گرفته بودم اونم دختری که اینهمه دوستش داشتم. بهش گفتم: الهه کاش هیچ وقت از تو آغوشت بیرون نیام اصلا میخوام همینجا تو بغلت بمیرم.گفت: دور از جونت ما تازه میخوایم با هم زندگی کنیم چرا حرف مرگو میزنی؟گفتم: زندگی من تویی بدون تو زندگی نیست اصلا دنیا نیست هیچوقت ازم جدا نشو.گفت: مگه دیوونه ام حالا که پیدات کردم بزارم بری؟؟؟؟ البته دیوونه هستم ولی دیوونه توام.دستامو بردم زیر بغلش و کشیدمش بالاتر و همینطور که لبامو به لباش نزدیک میکردم گفتم: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.تا لبامون تو هم قفل شد نا خدا گاه محکمتر به خودم فشارش دادم تو اون لحظه واقعا میخواستم اینقدر فشارش بدم که با هم یکی شیم.زبونش که فرستاد تو دهنم دیوونه شدم چرخوندمش و اومدم روش دیگه دست خودم نبود تند تند گونه هاشو میبوسیدم و لیس میزدم و همینطور زیر گردنشو نفساش تند شده بود. چشمم به گوشش افتاد که یه گوشواره گرد مثل مروارید ولی سبز رنگ بهش بود. پایین گوششو کردم تو دهنم با گوشوارش و شروع کردم به مکیدن که دیدم صداش درومد یه اه خیلی کشدار با نفسش که میداد بیرون کشید و چشماشو بست. زبونمو کردم تو گوشش دیدم انگار تنش به لرزه افتاد و ناخونای هر دوتا دستاشو کشید رو کمرم.خیلی دوستش داشتم و از اینکه میدیدم دارم اینطوری بهش لذت میدم خیلی کیف میکردم. تو اون لحظه اصلا لذت بردن خودم واسم مهم نبود. فقط دوست داشتم لذت بردن اونو ببینم.فهیدم رو گوشاش خیلی حساسه حسابی گوشاشو خوردم و هر بار که می خواستم برم رو اون گوشش مسیرمو با بوسه طی میکردم وصد البته یه توقفی هم روی لباش میکردمدوست داشتم سینه هاشو که الان به سینه من چسبیده بود بمالم ولی میترسیدم ناراحت شه نمی خواستم فکر کنه بی جنبه ام و میخوام سریع برم سر قضایای سکس و&#8230; گفتم بهتره حدو نگه دارم از طرفی هم داشت طوری تو بغلم بال بال مزد و نفس میکشید که منم تحریک شده بودم.چون توی عرض تخت بودیم و اون پاهش از تخت بیرون بود چرخیدم رو تخت و مثل پر کاه بلندش کردم و آوردمش رو خودم ودوباره لب تو لب شدیم با این تفاوت که الان اون روی من وبود و پاهاشو دوطرفم باز کرده بود و من قشنگ کسشو رو کیرم حس میکردم و اونم کیر شق شدمو راحت احساس میکرد چون آروم کسشو میمالید بهش.لبمو جدا کردم و با دستام سرشو یه کم گرفتم عقب صورتش داغ بود و چشماش خمار شده بود یه کم تو چشاش نگاه کردم بهش گفتم: اگه میشد یه جوری داد میزدم دوووووست دارم که همه بشنون. چشاشو بست فکر کنم خجالت کشید یا.. نمیدونمولی میدونستم تا همونجاشم به خاطر مشروبه که اینطوری باهم اومده چون هنوزم بعد از این همه مدت ازم خجالت میکشید.دو باره لبشو رو لبم گذاشتم وای اگه 1سال هم لبشو میخوردم سیر نمیشدم.دیدم باز داره رو کیرم کسشو تکون میده منم آروم آروم شروع کردم به ظربه زدن به کسش کمرمو بلند میکردم میچسبیدم بهش اونم با قوسی که رو کمرش مینداخت رو کیرم بالا و پایین میکشید کسشو. دیدم داره حرکاتش تند تر میشه منم سریع لبشو ول کردم و شروع کردم به خوردن گوشش تازه اون موقع بود که دهنش آزاد شد و صدای ناله هاش تو اتاق پیچید ریتم حرکاتمون لحظه به لحظه تندتر و محکمتر میشد که بعد از 2 دقیقه یه اه کشدار کشید و شل شد و ولو شد روم.با دیدن ارضا شدنش انگار دنیا رو بهم دادن. گونشو میبوسیدم و همینطور که موهاشو نوازش میکردم. تو گوشش میگفتم که چقدر دوسش دارم وووو&#8230;چند دقیقه که گذشت یه کم حالش جا اومد چرخیدواومد کنارم لپمو برسید و گفت: مرسی.بعد سرشو گذاشت رو سینم.یه دفعه گفت: وای چقدر قلبت تند تند میزنه چه صدایی داره و گوششو گذاشت رو قلبمگفتم :میدونی چرا صدای قلبم زیاده؟ چون عاشقه و قلبی که عاشقه واسه دو نفر می تپه.خزید بیاد بالا لبمو ببوسه که پاش خورد به کیرم که هنوز حسابی شق بود.گفت: تو خوبی؟خودمو زدم به اون راه وگفتم: مرسی شما خوبین مامان اینا خونواده همه خوبن؟گفت: وای عزیزم ببخشید من خیلی خود خواهم حتما الان خیلی سختته؟گفتم: نه گلم من خوبم.نمی خواستم جلو تر برم نمیخواستم عشق پاکم با این مسائل قاطی شه. الان خیلی زود بود. من الهه رو بدون سکس و این چیزا دوست داشتم درسته از هیکل قشنگ و چهره زیباش لذت میبردم ولی عشقم به خاطر خودش بود نه ظاهرش و سکس. البته من معتقد بودم سکس یکی از چیزهاییه که عشق رو خیلی محکمتر میکنه صمیمیت و زیاد میکنه ولی الان زود بود واسه سکس.چند وقت قبلش یه ایمیل داشتم که عکس زیبا ترین هنر پیشهای زن هالیوود از قدیم توش بود زنهایی که تو دوره خودشون شاید هزارن نفرعاشقشون بودن فقط به خاطر ظاهرشون یا شایدم هنر یا شهرتشون. کنار هر کدوم از عکسا یه عکس از پیریشون بود که خیلی زشت شده بودن حتی بعضیاشون ترسناک بودن.مگه ظاهر هر فردی چند سال زیبا میمونه که آدم بخواد توسط قیافش شریک رندگی و عشق واحساس و&#8230;خودشو پیدا کنه.واسه اینکه بی خیال شه گفتم: راستی بابات اینا نیان؟یه دفعه خودشم ترسید گفت: وای خوب شد گفتی بزار یه زنگ بزنم به موبایل بابام ببینم.و رفت تو سالن سمت تلفن.منم تازه یه نگاه به اتاقش انداختم تو همون نور مهتاب دیدم کلی گل رز سفید خشک شه رو سکوی بالای تختش گذاشته. عاشق رز سفید بود و منم هر موقع میدیدمش یه تک شاخه رز سفید بهش میدادم رفتم بالای تخت نشستم گلا رو خیلی قشگ چیده بود کنار هم مثل یه نیم دایره و ساغه همشون با هم جمع شده بودن و رفته بودن لای یه دفتر که حدس زدم شاید دفترچه خاطراتش یاشه. میشه گفت اون گلا به شماره تمام قرارامون بود. خیلی کنجکاو بودم ببینم دفترچه خاطراته یا نه و اگه هست از من چی توش نوشته.تو همون حال از در اومد تو و گفت: یادگاریاتو از جونمم بهتر حفاظت میکنما.خندیدم وگفتم: قربون تو برم که خودت قشنگترین گلی ولی به خاطر منم که شده از خودت بیشتر محافظت کن گلم.بعدش گفتم: خوب چی شد؟ بابات چی گفت؟قیافش رفت تو هم و گفت: مادر بزرگمو بستری کردن و به خیر گذشته بابام گفت دارن حرکت میکن سمت خونه.گفتم: وای خوب شد زنگ زدیا. بعدش بلند شدم پنجره رو باز کردم گفتم کولر رو روشن کن بوی سیگار بره. منم زودی برم تا آبرو ریزی نشده.رفت کولر رو روشن کرد و اومد گفت بابام سیگار میکشه زیاد تابلو نیست بوش بعدم چسبید بهم گفت: مرسی که اومدی به من که خیلییی خوش گذشت ولی تو اذیت شدی.گفتم: جوجه من مگه میشه پیش تو بود و اذیت شد؟ لبشو بوسیدم و با هم رفتیم سمت سالن موقع راه رفتن دیدم دلم خیلی درد میکنه میدونستم واسه اینه که ارضا نشدم و خودمونی بگم شق درد بدی داشتم. واسه همین نا خوداگاه یهکمی خم شدم ولی به روی خودم نیاوردم.ولی الهه زودی فهمید گفت: چیه چیزیت شده؟منم به سختی خودمو جمع کردمو گفتم: نه سرم یه کم تیر میکشه. میشه یه مسکن بایه لیوان آب بهم بدی؟بیچاره هول کرد و بدو رفت تو آشپزخونه و منم روی مبل یه نفره کنارم نشستم.چند لحظه بعد الهه اومد کنارم زانو زد و قرص رو داد دستم نگرانی تو نگاش موج میزد.سریع قرصو خوردمو لیوان آبم پشتش کامل خوردم خیلی تشنمم بود برگشتم گفتم: مرسی.دیدم پقی زد زیرگریه وسرشو گذاشت رو زانوم و های های.گفتم: دیوونه چت شد؟ من که هنوز نمردم که اینجوری اشک میریزی وسط هق هق گفت: خیلی دوووسسسست دارم.بلندش کردم بغلش کردمو گفتم: من بیشتر ولی اگه بودن من باعث گریه تو بشه میرم پشت سرمم نگاه نمیکنما.زودی خودشو جمع وجور کرد لبمو بوسید لبش شور شده بو از اشک چشاش.گفت: غلط کردم نرو.گفتم: دور از جونت حالا واسم یه کم بخند جوجه. همیشه بهش میگفتم تو جوجه منی.یه لبخند زد.گفتم اینجوری نه و یه کم قلقلکش دادم.خلاصه کلی مسخره بازی در آوردم و قلقلکش دادم تا خندید.گفتم: حالا شد. حالا با خیال راحت میرم تا بابات اینا نیومدن.گفت: من میترسم.گفتم: نترس جوجوی من اصلا من میرم سر خیابون میزنگم بهت با هم صحبت میکنیم تا بابات اینا بیان.لباشو بوسیدم و سریع زدم بیرون دیگه دل دردمو فراموش کرده بودم هنوز زود بود قرصه بخواد اثر کنه ،تا تلفن سر کوچه رو دویدم بهش زنگ زدم هنوز گوشی یه زنگ نخورده بر داشت گفت: عاشقتم.گفتم دیوونه اگه کس دیگه بود چیکار میکردی؟گفت: لوس نشو آخه این موقع؟!کفتم: الهه؟گفت: جانم؟همون موقع نور چراغ به ماشینو دیدم که اومد سمتم.گفتم: ماشین بابات سوزوکی سفیده دیگه؟گفت:آره.گفتم: پس الفرار بدو تو تختت که اومدن.یه جیغ آروم کشید و گفت: وای شانس آوردیما.گفتم: آره بدو کولرم خاموش کن.خدا حافطی کردم ورفتم سمت پادگان.ساعت یک ونیم بودرسیدم دم پادگان دیدم دو تا از سربازای دژبان شق و رق سر پستشون وایسادن. شستم خبردار شد که یه خبریه رفتو جلوتر دیدم یه ماشین جلو دفتر دژبانی وایساده آروم رفتم جلو و دستم گذاشتم رو لبم رو به اون سرباز سمت چپیکه یعنی ساکت به اونم منو میشناخت ولی یه دفع ایست کشید فهمیدم سرهنگ باز رسی اونور وایساده و منو دیده واسه همینم این بنده خدا مجبور شده بود ایست بده.خلاصه بماند که چه اوضاعی شد آخرم 48 ساعت بازداشت شدم و فرستادنم بازداشتگاه همش 2 هفته از خدمتم مونده بود و تا اون موقع اضافه خدمت نداشتم قرار بود 2 روز بعدشم برم واسه مرخصی پایان دوره و بعد برم کارتمو بگیرم.ولی اگه ده سالم زندانی میشدم به دیدن الهه میارزید.وقتی که از بازداشت اومدم بیرون اولین کاری که کردم به موبایل الهه زنگ زدم جواب نداد. اولش گفتم حتما نمیتونسته صحبت کنه رفتم تو آسایشگاه امیر نبود و منم تا دو روز لغو مرخصی بودم. تا شب دو بار دیگه زنگ زدم جواب نداد .شب امیر اومد و گفت: بابا این الهه منو مریمو کشت اینقدر گریه کرد، میگفت همش تقصیر منه که بردنش زندان یه جوری میگفت انگار آدم کشتی و رفتی حبس ابد!گفتم: خوبه حالا شلوغش نکن همه که مثل تو بی مرام نیستن جای احوال پرسیته نمیبینی از حبس اومدم؟ واقعا میگن حبس واسه مرده راست میگنا شما زندونی نکشیده ها چه میفهمین؟امیر یه لگد زد در کونم گفت جمع کن کاسه کوزه تو.گفتم: امیر الهه موبایلش جواب نمیده یه زنگ به مریم بزن بگو باهاش تماس بگیره خبر بده.رفتیم سمت تلفن کارتیهای پادگان و امیر زنگ زد به مریم مریم گفت از صبح جواب تلفن منم نداده گفتیم: زنگ نزدی خونشون؟گفت: چراولی جواب نمیدن.خیلی نگران شدم دوباره زنگ زدم به موبایل الهه ولی خاموش بود.تا فرداش مثل مرغ پرکنده بال بال میزدم. هرچی هم زنگ میزدیم خبری از الهه اینا نبود تو اون دو روز هیچی نخوردم رنگم مثل گچ دیوار شده بود. عصر فرداش تو آسایشگاه از هوش رفتم چشامو که باز کردم تو درمونگاه پادگان بودم و یه سرم هم به دستم بود.سرمو یه کم بلند کردم امبر از روی صندلی اونور بلند شد اومد سمتم گفت:دیوونه چرا همچین میکنی با خودت؟گفتم: امیر چه خبر از الهه؟یه کم حالت صورتش عوض شد و گفت: به مریم زنگ زده گفته: مادر بزرگش فوت کرده و اونام رفتن کرج.گفتم: پس چرا موبایلش جواب نمیده؟گفت: خونه جا گذاشته.بعدشم امیر منو نشوند و گفت حالا بیا این کمپوتو بوخور یه کم جون بگیری سرمت که تموم شد ببرمت خونه.همینطور که داشتم میخوردم ناخودآگاه اشکام میومد نمیدونم چرا باورم نمیشد حرفای امیرو.امیر گفت:خجالت بکش مرد که گریه نمیکنه یعنی یه سرم انقد درد داره آقای رزمی کار؟اصلا واسه همین سوسول بازیاته که جناب سرهنگ گفته بندازینش بیرون.گفتم: مسخره اصلا حس و حال شوخیای بی مزتو ندارماجون من خفه خون بگیر.امیر گفت: نه بابا جدی میگم.اینم برگه مرخصیت گفته تا روز کارت پیدات نشه اینورا. تسویتم خودم ردیف میکنم حالا پاشو بریم خونه.دو روز تو خونه بودم ولی از الهه خبری نشده نبود. اصلا نمیتونستم بخوابم همش کابوس میدیدم، به امیر گفته بودم که اگه الهه با مریم صحبت کرد بگه من موبایلم روشنه و بهم زنگ بزنه. ولی خبری نشد تا اینکه امیر زنگ زد و گفت: میام دنبالت بریم بیرون یه چرخی بزنیم.گفتم: بی خیال اصلا حسشو ندارم.خلاصه زور زورکی اومد دنبالم وقتی سوار ماشین شدم دیدم مریمم هست عقب نشسته بودسلام کردمو گفتم: ببخشید پشتم به شماست دیگه کیسه بکس پشت و رو نداره. مریم همیشه به من میگفت کیسه بکی آخه من و امیر مثل آدمبزاد که حرف نمیزدیم همش یه مشتی لگدی چیزی با هر جملمون به هم میپروندیم.مریمم جواب سلاممو داد ولی خیلی آروم و بدون هیچ لبخندی چیزی. انگار بغض داشت تو گلوش. چشماشم قرمز شده بود.همیشه منو مریم که به هم میرسیدیم از همون اول هی با هم کلکل میکردیم ومسخره بازی در میآوردیم الهه و امیر هم بهمون میگفتن شماها مثل هوو میموننین. گفتم: حالتون خوبه؟ با سر جوابمو داد. به امیر نگاه کردم گفت: یه کوچولو بحثمون شده چیزی نیست.گفتم: میخواین من نیام؟ امیر سریع حرکت کرد گفت: نه بابا بشین.گفتم: حالا کجا میخواین برین؟امیر گفت: مریم دلش گرفته میخوایم بریم یه سری سر خاک مامانش.گفتم: خدا رحمتش کنه پس واسه همین گریه کردین.مریم دوباره زد زیر گریه و چادرشو کشید جلو صورتش.یهو دلم گرفت خیلیی دلتنگ الهه بودم با اون حالی هم که از مریم دیدم نمیشد ازش سراغ الهه رو گرفت.امیر 20 دقیقه ای ساکت بود و داشت رانندگی میکرد خیلی تو فکر بود. دیکه نزدیکای بهشت زهرا بودیم. گفتم: امیر چتونه شماها؟ خیر سرمون اومدیم بیرون دلمون باز شه یه کم.امیر گفت: یه چیزی هست باید بهت بگم ولی نمیدونم چجوری.یدفه تنم یخ کرد گفتم: الهه چیزیش شده؟امیر سرشو تکون داد. گفتم: کجاست؟ تو رو خدا نگین که داریم میریم بهشت زهرا.امیر یه قطره اشک از چشماش سر خورد اومد پایین یه دفعه همه جا سیاه شدجلو چشم.به هوش اومدم چشامو باز کردم دیدم امیر داره میزنه توگوشم و اسممو صدا میزنهکنار ماشین رو زمین نشسته بودم و تکیه داده بودم به ماشین لباسم خیس خیس بود فهمیدم امیر آب پاشیده تو صورتم تا بهوش بیام. یه چسر بچه اونور وایساده بود داشت نگام میکرد یه شیشه نوشابه خوانواده خالی هم تو دستش بود.از این گل فروشای کنار اتوبان بهشت زهرا بود دوید رفت سما سطلش که پر گل بود همشم گلای رز سفید.گلا که دیدم چهره الهه اومد جلو چشام.بغضم ترکید دستامو گرفتم جلو صورتم و مثل بچها زلر میزدم.امیر دستشو گذاشت رو شونم باگریه گفت:پاشو جان امیر.گفتم: امیر چی شد آخه چرا؟گفت: مادر بزرگش فوت کرده بود.داشتن میرفتن کرج سرعتشون خیلی زیاد بوده که تصادف میکنن. الهه و باباش که جلو بودن سر تیر میرن مامانشم تو کماست.داد زدم:دیدی امیر؟ دیدی چه به روزم اومد؟ آخه چراااااا؟ و به هق هق افتادم با ناله گفتم:میخوام برم پیشش.امیر بلندم کرد و گفت الان میبرمت پاشو.یه دفعه مثل دیوونه ها امیرو هل دادم و دویدم سمت اتوبان میخواستم خودمو بندازم جلو ماشینامیخواستم خودمو بکشم، نمیخواستم برم سر خاک الهه میخواستم راستی راستی برم پیشش.یه دفع یه دستی از پشت دور شکمم حلق شد و انداختم زمین.امیر بود. گفت مگه دیوونه شدی؟همینطوری که سرمو به گوشه آسفالت اتوبان میکوبیدم وگریهمیکردم گفتم: چرا دیوونه نشم؟ همه کسم زندگیم و دیگه صدام در نیومد. صدای مریمو شنیدم که کنارم نشسته بود و با صدایی که از ته چاه در میومد میگفت: تو رو به روح الهه قسمت میدم یه دقیقه آروم بگیر نمیخوای که اون تو رو تواین حال ببینه؟گفتم: تو رو خدا به امیر بگین ولم کنه بزاره منم بمیرم برم پیش الهه.مریم گفت: به روح الهه قسمت دادم اگه براش ارزش قائلی پاشو بریم پیشش.آروم نشستم با خودم گفتم یعنی الان روح الهه اینجاست؟ چقدر زود آدما روح میشن و بقیه به روحشون قسم میخورن. گریم قطع شده بود گیج ومنگ رفتم سوار ماشین بشم درو باز کردم چشمم به اون پسره گل فروش افتاد داشت نگام میکرد. رفتم سمتش امیر اول فکر کرد باز میخوام برم سمت اتوبان دوید سمتم ولی وقتی دید دارم میرم پیش گل فروشه کنارم اومد.نمیتونستم حرف بزنم دست کردم کل رزهای سفیدشو جدا کردم آوردم بیرون.گفت آقا بدین بپچمش براتون سرمو تکون دادم یعنی نمیخواد. بر گشتم سمت ماشین امیر پول گلها رو حساب کرد و بدو اوم سمت ماشین.رفتیم سر خاک الهه گلا رو پهن کردم رو قبرش دیگه نه اشک میریختم نه میتونستم حرف بزنم. فقط زل زده بودم به قبرش&#8230;. چند ماه بعد مریم دفتر خاطرات الهه رو داده بود به امیر تا بده به من .مادر الهه داده بودش به مریم و گفته بود انگار تو فقط میشناسی عشق دخترمو.و اون دفتر شد تمام داراییم.صفحه آخرش نوشته:&#8221;ساعت یک شب بود که عشقم از آغوشم جدا شد و رفت انگار دنیام رفت انگار از دنیا رفتم نمیدونم چرا حس میکنم دیگه نمی بینمش&#8221;پایان</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b2%d9%86-%d8%b3%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%87%db%8c%da%86-%da%86%db%8c%d8%b2-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176847</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف  حشری آب کیر  رو با صورتش جذب بدنش میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%d8%b4-%d8%ac%d8%b0%d8%a8-%d8%a8%d8%af%d9%86%d8%b4-%d9%85%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%d8%b4-%d8%ac%d8%b0%d8%a8-%d8%a8%d8%af%d9%86%d8%b4-%d9%85%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 06 Oct 2019 17:59:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشکانم]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتی]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدری]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامون]]></category>
		<category><![CDATA[پایینش]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[چرخیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[حرفایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتش]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواننده]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دلنشین]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوچندان]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زمستون]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقمه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لرزیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیده]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مردونش]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[منتظره]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[میرداماد]]></category>
		<category><![CDATA[میشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمایان]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همانطور]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[ولیعصر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[علاقه کرده خودم رو اونقدری فیلم سکسی سریع وا بدم که از من دل زده بشه. با یلدا صحبت کردم که همراه من بیاد. یلدا همیشه از سکسی همون اولین روز دبیرستان که باهم آشنا شاه کس شدیم تا همین امروز هوای من رو داشته و تنهام نذاشته. یلدا قبول کرد و کونی قرار شد [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>علاقه کرده خودم رو اونقدری فیلم سکسی سریع وا بدم که از من</h2>
<p>دل زده بشه. با یلدا صحبت کردم که همراه من بیاد. یلدا همیشه از سکسی همون اولین روز دبیرستان که باهم</p>
<h3>آشنا شاه کس شدیم تا همین امروز هوای من رو داشته و</h3>
<p>تنهام نذاشته. یلدا قبول کرد و کونی قرار شد زیر پل پارک وی منتظر من بمونه تا من هرطور شده ماشین</p>
<h4>پدرم جنده رو بگیرم و برم دنبالش. قرار من و اشکان</h4>
<p>در کافه هنرمندان بود. پدرم وقتی پستون شنید که می خوام با یلدا برم گردش تا روحیم عوض شه قبول کرد</p>
<h5>و ماشین کوس رو بهم داد. به زودی یلدا هم سوار</h5>
<p>ماشین شد و غرق حرف بودیم که رسیدیم به تقاطع میرداماد و ولیعصر احساس کردم چهره ی آشنایی اونجا ایستاده و منتظره سکس داستان تا تاکسی بگیره.</p>
<h6>اما اشکان که ماشین داشت. اما انگار خود ایران سکس اشکان بود.</h6>
<p>شیشه رو دادم پایین و اشکان سرش رو خم کرد و با لبخند به شوخی گفت:&#8221;مستقیم؟&#8221;منم گفتم:&#8221;اختیار دارید بفرمایید.&#8221;-&#8220;سلام دخترا&#8221;من و یلدا با هم گفتیم:&#8221;سلام آقای صوفی&#8221;-&#8220;خواهش می کنم با من راحت باشید مخصوصا&#8221; شما لیدا خانوم. به من بگید اشکان&#8221;یلدا هم شیطنش گل کرد و با خنده گفت:&#8221;باشه اشکان هر چی تو بگی&#8221; بعد جلوی صورتش رو گرفت و بازهم بلند خندید.از اینجا تا کافه هنرمندان راهی نبود و ما هم طبق انتظار چن دقیقه بعد رسیدیم. از پله ها که بالا می رفتیم یلدا جلوی من می رفت بعد من بودم و بعد هم اشکان. رسیدیم و تو این هوای گرم که حالا بودن اشکان گرماش رو دوچندان می کرد خوردن بستنی فکر خوبی بود. پس سه تا بستنی سفارش دادیم.-&#8220;لیدا خانوم نوبت شماست که بگید از من خوشتون میاد یا نه&#8221;-&#8220;آقای صوفی&#8221; اخم قشنگی به صورت اشکان نشست و من لبخندی زدم و تصحیح کردم. &#8220;اشکان من چیزی از شما نمی دونم. جز اینکه می دونم TA درس ما بودی و دانشجوی دکتری هستی.&#8221;-&#8220;خیلی خوشحالم که شما دختر بسیار فهمیده ای هستید.&#8221;اشکان شروع کرد از خودش برای من گفت البته برای من که به اجبار یلدا هم باید گوش می کرد. همانطور که بستنی می خوردیم به حرف های اشکان گوش می دادیم. اشکان از اصلیتش گفت از اینکه تو تهران به دنیا اومده از خانواده اش و کمی هم از عقایدش.حالا بیشتر از قبل از عاشق اشکان شدم. الان که روی تختم دراز کشیدم و دارم با نوشته هام برگ دیگه ای از دفترچه خاطراتم رو سیاه می کنم لحظه ای نیست که لبخند اشکان از جلوی چشمام کنار بره. روز خیلی خوبی بود. تا نیاز بیدار نشده بهتره که یه دوش بگیرم و بعد اگه فرصت شد به خوندن دفترچه خاطراتم ادامه بدم.یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم. حالا می خوام خاطره ی یکی از بهترین روزهای عمرم رو بخونم روزی که تاریخش رو هنوزم هم به خوبی به یاد دارم. 2 اسفند 85 یعنی دقیقا&#8221; 4 سال پیش.نیاز داره گریه می کنه حتما&#8221; گشنه بوده و بیدار شده. نیاز دختر 6 ماهه ی ناز من تنها نیاز زندگیم و همه ی دارایی من. نیاز رو بغل کردم و تاپم رو بالا زدم تا نیاز ناز من از شیر مادرش بخوره. آره نیازم بخور تا زودتر بزرگ شی تا بشی همدم مادرت تا به حرفاش گوش کنی تا خوندن یاد بگیری و تمام دفترچه خاطراتش رو بخونی تا بدونی مادرت چه روزهای خوب و بدی رو پشت سر گذاشته و الان که با دستای کوچکت به سینه اش چنگ میزنی و با لب های کوچک و قشنگت اون رو میک می زنی مامان رو مطمئن می کنی که با تمام اشتیاق می خوای زودتر بزرگ شی.نیاز در حالی که سینه ام رو می خورد سیر شد و خوابش برد آروم دست های کوچکش رو از روی سینم برداشتم و سینم رو از بین لبای نازش بیرون آوردم و همونطور در آغوشم مدتی بهش نگاه کردم و بعد آروم تر از قبل از آغوشم جداش کردم تا روی تختش به آرومی بخواب عمیق تری بره. 2 اسفند 85اشکان من رو به خونه اش دعوت کرد. با اینکه امروز دانشگاه کلاس داشتم اما نرفتم و به سمت خونه ی اشکان رفتم. از پدر و مادرم خجالت می کشم که فکر می کنند امروز دانشگاه بودم تا درس یاد بگیرم اما&#8230;به پشت در خونه ی اشکان رسیدم. 3 تا زنگ روی آیفون بود. زنگ اول رو باید می زدم.صدای مردونه و دلنشین اشکان از پشت آفون به گوشم خورد و اونقدر مستم کرد که متوجه نشدم که چی گفت و فقط گفتم:&#8221;اشکان لیدا هستم&#8221;در باز شد و من بعد از گذشتن از حیاط کوچکی که داخلش چند ماشین هم پارک بود و گذشتن از یک ردیف پله ی کوتاه جلوی در طبقه ی اشکان بودم. در باز شد و صورت زیبا و مردونه ی اشکان از پشت در نمایان شد کاملا&#8221; مثل این بود که توی آسمون سیاه یه ستاره ببینی که داره می درخشه و بین اون همه سیاهی توجه تو رو به خودش جلب می کنه. بوی مست کننده و تندی از توی خونه به مشامم رسید بالاخره اشکان این سکوت رو شکست و من رو از این حالت خلصه که چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید بیرون آورد.-&#8220;سلام لیدا. بیا داخل کسی نیست راحت باش&#8221;-سلام&#8221; و لبخندی زدم.اشکان من رو راهنمایی کرد تا روی کاناپه ی بزرگی که جلوی تلویزیون بود بشینم. و خوش به سمت آشپزخونه رفت و همونطور که می رفت گفت:&#8221;لیدا جان عزیزم خیلی خوش اومدی&#8221;وقتی برمی گشت و با لیوان هایی که دستش بود به سمت من میومد از پایین تا بالا نگاهش کردم. یه روفرشی لا انگشتی پاش کرده بود. یه شلوارک جین و یه تی-شرت یقه دار که رنگ سفید داشت.-&#8220;لیدا می خوای همین طور با روسری و مانتو اینجا بشینی؟&#8221;لبخندی زدم و مثل بچه های حرف گوش کن روسری و مانتوم رو از تنم در آوردم. چون زمستون بود و هوا سرد یه پیرهن یقه اسکی تنم بود و یه شلوار جین. شربت رو برداشتم و خوردم و کمی با اشکان گپ زدیم. اشکان گفت:&#8221;لیدا با یه آهنگ چطوری؟&#8221;-&#8220;من عاشق آهنگم خوشحال می شم یه آهنگ گوش بدیم&#8221;اشکان رفت سمت یه گرامافون که حالت تزیینی داشت و برای قشنگی به شکا گرامافون بود و در اصل علاوه بر صفحه در قسمت پایینش جای سی دی هم داشت. صدای آهنگ آشنایی به گوشم رسید. Careless Whisper از George Michaelهمونطور که صدای آهنگ پخش می شد اشکان به سمت من می اومد و برای من نگاهم با رشته ای نامریی به نگاهش گره خورده بود.و صدای خواننده اومد که اینطور می خوند I feel so unsure as I take your hand and lead you to the dance floor.As the music dies something in your eyesCalls to mind a silver screen and all its sad goodbye و این جملات آهنگ همراه با این بود که اشکان دست من رو گرفت و من رو توی آغوشش گرفته بود و با من می رقصید. باز هم صدای آهنگ به گوشم می رسید من و اشکان می چرخیدیم و من سرم روی سینه ی اشکان بود و هر دو دستم توی دستای اشکان قفل شده بود. اشکان همراه با آهنگ تو گوشم زمزمه می کرد و نفساش به گردن و گوشم می خورد حرارت بدنم رو بالا می برد. Time can never mend the careless whispers of a good friendTo the heart and mind ignorance is kind. صورتم رو از روی سینه ی اشکان بلند کردم توی چشماش زل زدم با تمام وجودم اشکان رو می خواستم تک تک سلول های بدنم فریاد می زد اشکان.چشمام رو بستم و لبام رو روی لبای اشکان گذاشتم احساس می کردم که دیگه روی زمین نیستم نه چیزی میشنیدم نه چیزی می دیدم فقط و فقط یه چیز رو احساس می کردم عشق در آغوش کسی که عاشقانه دوستش دارم و حالا با تمام وجودم وجودش رو می خوام. دستام رو دور گردن اشکان انداختم و اشکان همونطور که لب هامون به هم قفل شده بود من رو روی کاناپه گذاشت و خوش هم روی من خوابید و توی این مدت حتی برای یک لحظه هم لب های ما از هم جدا نشد. آهنگ عوض شد.The Power of Love از Celine Dion و خواننده می خوند و ما هم مثل حرفایی که توی آهنگ پخش می شد به هم می مثل می پیچیدیم و دیوانه وار در آغوش هم لب های هم رو می بوسیدیم. The whispers in the morningOf lovers sleeping tightAre rolling like thunder nowAs I look in your eyes I hold on to your bodyAnd feel each move you makeYour voice is warm and tenderA love that I could not forsake اشکان لب هاش رو از لب های من جدا کرد و گردن من رو می بوسید و من هم هر دو تا دستم رو روی سر اشکان گذاشته بودم و به خودم می پیچیدم نه از روی شهوت از عشق لذت می بردم ولی نه از شهوت از عشق لذت می بردم. &#8216;Cause I am your ladyAnd you are my manWhenever you reach for meI&#8217;ll do all that I can Lost is how I&#8217;m feeling lying in your armsWhen the world outside&#8217;s tooMuch to takeThat all ends when I&#8217;m with you Even though there may be timesIt seems I&#8217;m far awayNever wonder where I am&#8217;Cause I am always by your side همونطور که صدای آهنگ پخش می شد اشکان باز هم لب هاش رو روی لب من گذاشت برای چند لحظه چشمام رو باز کردم تا چشم های اشکان رو نگاه کنم و از عمق چشم هاش مطمئن بشم که عاشقمه. و باز هم چشمام رو بستم و در کنار طعم لب های عشقم به آهنگ گوش دادم. We&#8217;re heading for somethingSomewhere I&#8217;ve never beenSometimes I am frightenedBut I&#8217;m ready to learnOf the power of love The sound of your heart beatingMade it clearSuddenly the feeling that I can&#8217;t go onIs light years away چشمام رو باز کردم اشکان همونطور که لب هاش روی لب من بود دکمه های تی-شرت مردونش رو باز می کرد و سینه ی مردونه اش که چند تار مو هم روش بود خودش رو به من نشون می داد. پیرهنش رو پرت کرد روی میزی که وسط اتاق بود. آهنگ عوض شدNew day has come از Celine Dion I see a light in the skyOh, it&#8217;s almost blinding meI can&#8217;t believeI&#8217;ve been touched by an angel with loveLet the rain come down and wash away my tearsLet it fill my soul and drown my fearsLet it shatter the walls for a new, new sunA new day has&#8230;come Where it was dark now there&#8217;s lightWhere there was pain now there&#8217;s joyWhere there was weakness, I found my strengthAll in the eyes of a boy اشکان نگاهی به چشمام کرد و من با تمام وجودم معنی این نگاه رو فهمیدم و با لبخندی جوابش رو دادم پس اشکان پیرهن من رو هم از تنم بیرون آورد. نمی دونم از خجالت بود که حرف نمی زدیم یا همیشه باید همینطور باشه. اشکان دست های بزرگش رو روی تن سفید و براق من می کشید و گرمای دستاش سردی ناشی از ترس من رو از بدنم می گرفت. باز هم لب هاش روی لب های من اومد دست هاش هم روی بدنم می لغزید لب هاش پایین تر رفت گردنم بین سینه هام شکمم و زبونش دور نافم چرخید و من مثل ماری به خودم پیچیدم. نگاه دیگه ای به چشم های من انداخت و من باز هم لبخند زدم اما ترس و استرس خاصی وجودم رو گرفته بود که باعث می شد بلرزم. دکمه های شلوار جینم رو باز کرد و و همونطور که شلوارم رو از پام بیرون می کشید لب هاش رد پایین اومدن شلوارم روی پام رو می بوسیدن و من فقط با چشم های بسته با تمام وجود لذت می بردم. اشکان شلوار و پیرهنم رو پایین کاناپه انداخت. اشکان باز هم لب های من می بوسید و من هم جواب می دادم و با دست هاش به سینه هام توی سوتینم داشتن جاشون رو پاره می کردن چنگ می زد. من هم با دست هام شلوار اشکان رو هل می دادم و اشکان فهمید که منظورم چیه و شلوارش رو هم پایین برد یه لحظه از خجالت تمام پوست سفیدم قرمز شد. اشکان لباش رو از روی سوتینم روی سینم گذاشت پاهامون به هم گره خورده بود بع اشکان سرش رو روی سینم گذاشت و گفت:&#8221;لیدا صدای نت های عشق رو از ضربان قلبت می شنوم&#8221;من رو بلند کرد و به سمت اتاقی برد که یه تخت دو نفره اونجا بود و من رو لبه ی تخت گذاشت و در حال که پیشونیم رو می بوسید سوتینم رو باز کرد چشمام رو بستم و فکر کنم اونقدری داغ شدم که فکر کنم حرارتم هر سرمایی رو از بین برد. و بعد آخرین لباسی که به تنم بود هم بیرون اومد و حالا بعد از اینکه آخرین تکه ی لباس از تن اشکان بیرون رفت من مثل حوایی شدم که کنار آدم ایستاده و نمی دونه خجالت بکشه یا به آغوش عشقش از خطر همه ی دنیا پناه ببره. همونطور که کنار تخت ایستاده بودم چشمام رو بستم و لحظه ای بعد گرمای بدن اشکان رو حس کردم. و ثانیه ای طول نکشید که در حالی که من و اشکان لب های هم رو می بوسیدیم روی تخت مثل دو مار به هم می پیچیدیم و تمام وجودم پر از عشق بود اشکان من رو به خودش فشار می داد و وقتی آلتش به آلت من برخورد می کرد بدنم داغ تر از قبل می شد. اشکان تمام بدن من رو می بوسید و من هم به خودم می پیچیدم. نوک سینه هام رو میک می زد و با یه دستش صورت من رو نوازش می کرد و با دست دیگش آلت من رو نوازش می داد من تحمل این همه عشق رو نداشتم این همه لذت بدنم به طور ممتد لرزید و ارضا شدم. وتی این اتفاق افتاد اشکان بلند شد من رو بغل کرد و اونقدر من رو بوسید و حرف های عاشقانه برام زد که از نظر روحی هم ارضا شدم. صدام در نمیومد با چشم های پر از سئوال و خواهش به اشکان نگاه کردم انگار فهمید چی توی ذهنم می گذره. و گفت:&#8221;فرشته ی قشنگ من. من نمی ذارم و نمی خوام که تو من رو ارضا کنی امکان نداره بذارم فرشته ی نازی مثل تو بخواد با دست های قشنگش من رو ارضا کنه.&#8221;صدام مثل زمزمه بود:&#8221;با من سکس کن تا ارضا شی&#8221;-&#8220;تو دختری و من این پاکی دختر بودن رو نمی خوام فعلا&#8221; ازت بگیرم&#8221;چشمام رو بستم و تمام جراتم رو جمع کردم و گفتم:&#8221;از عقب&#8221;-&#8220;لیدا عزیزم من اصلا&#8221; دنبال ارضا شدن نیستم ارضا شدن تو هم از عشق بود و من همین رو دوست دارم&#8221;-&#8220;اما من می خوام تو هم ارضا شی.&#8221;اشکان من رو بوسید و باز هم به هم می پیچیدیم انقدر سفت در آغوش هم بودیم که تمام بدنم به تک تک اعضای اشکان مالیده می شد. آلت اشکان با هر تکون خوردن روی آلت من حرکت می کرد و باعث می شد من ناله های خفیفی کنم تا یه لحظه من به خودم لرزیدم و مایع گرمی بازهم ازم خارج شد و یه دفعه احساس کردم که مایع گرم دیگه هم داره به پوستم می خوره آره درست حدس زدم اشکانم عزیزم تمام وجود من هم از این عشق ارضا شد. بعد اشکان من رو بغل کرد توی اتاق یه حمام بود من رو اونجا گذاشت و تنم رو آب زد و تن خودش رو هم همینطور. من بدنم می لرزید اشکان من رو بغل کرد بعد ملافه ای که روی تخت بود و از مایع های گرم بدن ما حالا کثیف شده بود رو داخل حمام پرت کرد و پتو رو کنار زد و من رو زیر پتو گذاشت خودش هم کنار من اومد من سرم رو روی سینه ی اشکان گذاشتم و دست راستم رو روی قلبش. دست چپم هم کنار صورتم بود. فکر کنم خوابم برد. اشکان صدام زد و بعد از اینکه لباسام رو کمک کرد تا بپوشم برام آزانس گرفت تا برگردم. وقت برگشتن لبام رو بوسید و گفت:&#8221;لیدا تا آخرش با هاتم&#8221;. سرم رو نوازش کرد و با نگاه مشتاقش بدرقم کرد.الان که این رو توی دفترچه خاطراتم می نویسم استرس دارم که این صفحه رو پاره کنم یا نگهش دارم نمی دونم بعدا&#8221; راجع بهش فکر می کنم.دوست دارم اشکان دوست دارم تا پیمان نیومده بهتره دفترم رو قایم کنم و شام رو آماده کنم. نیاز هم که هنوز خوابیده.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%d8%b4-%d8%ac%d8%b0%d8%a8-%d8%a8%d8%af%d9%86%d8%b4-%d9%85%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176576</post-id>	</item>
		<item>
		<title>با جون و دل کس میده و دل بکنش رو حسابی با قیافه وحشیش  شاد  میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%af%d9%84-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d9%84-%d8%a8%da%a9%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%82/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%af%d9%84-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d9%84-%d8%a8%da%a9%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%82/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 01 Oct 2019 08:01:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقایی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[ازونجا]]></category>
		<category><![CDATA[ازینجا]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[اطمینان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانا]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینکار]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[باشهاونم]]></category>
		<category><![CDATA[باشهمنم]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[باوجود]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[براحتی]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برگردیم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بعدیمون]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیمنم]]></category>
		<category><![CDATA[بلاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بهرحال]]></category>
		<category><![CDATA[بودآروم‬]]></category>
		<category><![CDATA[بوداون]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودبهم]]></category>
		<category><![CDATA[بودچند]]></category>
		<category><![CDATA[بودداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[بودراستش]]></category>
		<category><![CDATA[بودمنم]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایینتر]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادش]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[تابحال]]></category>
		<category><![CDATA[تصمیمی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تکرارش]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتش]]></category>
		<category><![CDATA[خجالتی]]></category>
		<category><![CDATA[خندمون]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدو]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خونهبه]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[دارماز]]></category>
		<category><![CDATA[داستانم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهی]]></category>
		<category><![CDATA[دعوامون]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دندوناش]]></category>
		<category><![CDATA[دندونم]]></category>
		<category><![CDATA[دنیایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رنگارنگ]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیه]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینیش]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[صمیمیم]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[علاقمند]]></category>
		<category><![CDATA[فشارشون]]></category>
		<category><![CDATA[فهموندم]]></category>
		<category><![CDATA[کادویی]]></category>
		<category><![CDATA[کامران]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمنم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیکم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنم]]></category>
		<category><![CDATA[کنماونم]]></category>
		<category><![CDATA[کنماین]]></category>
		<category><![CDATA[کنهولی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکترم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمبا]]></category>
		<category><![CDATA[مالیده]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مسائلی]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلات]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنم]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[موضوعی]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونست]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاره]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میمونه]]></category>
		<category><![CDATA[میوفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[ناخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتش]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمون]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونین]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هردومون]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هیچکدوم]]></category>
		<category><![CDATA[وقتایی]]></category>
		<category><![CDATA[وقتتون]]></category>
		<category><![CDATA[یادتون]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یادمون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[دیگه رو دوست داشته باشننسبت فیلم سکسی به سنم طبیعی بود خیلی ها مثل من فکر میکردن توی اون سناوایل ورود به جوونیم بود و دنیایی رنگارنگ سکسی و افسانه ای واسه خودم ساخته بودمالبته شاه کس نه دیگه در اون حد که منتظر شاهزاده ای با اسب سفید باشمواسه کنکور و کونی پیش دانشگاهی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>دیگه رو دوست داشته باشننسبت فیلم سکسی به سنم طبیعی بود خیلی ها</h2>
<p>مثل من فکر میکردن توی اون سناوایل ورود به جوونیم بود و دنیایی رنگارنگ سکسی و افسانه ای واسه خودم ساخته</p>
<h3>بودمالبته شاه کس نه دیگه در اون حد که منتظر شاهزاده ای</h3>
<p>با اسب سفید باشمواسه کنکور و کونی پیش دانشگاهی خودم رو آماده میکردم و اصلا به تفریح یا رابطه ای با</p>
<h4>کسی جنده فکر نمیکردمخیلی دوست داشتم جایی مثل شهید بهشتی یا</h4>
<p>دانشگاه تهران قبول بشم که بتونم پستون پز بدم کلا دوست داشتم توی چشم باشمامتحانات ترم اول پیش دانشگاهی شروع شده</p>
<h5>بودن که کوس یکی از دوستای صمیمیم بهم گفت فردا بعد</h5>
<p>از امتحان با پارتنرش قرار داره چون نمیخواد زیاد باهاش باشه منم برم که به هوای من زود برگردیم و به امتحان سکس داستان بعدیمون لطمه ای</p>
<h6>نخورهمنم قبول کردم هرچند خوشم نمیومد ازین روابط ایران سکس بنظرم آدم</h6>
<p>گه با هرکسی بخواد واسه تفریح باشه مثل پیچی میمونه که از بس با آچار دستکاریش کردن هرز بشه و بی فایده بشهکه البته گاهی باعث میشد مسخرم کنن گاهی هم کسایی مثل مادر پدرم بهم اطمینان داشته باشنبعد از امتحان منتظر الهه شدم که بریم سر قرارش کلی به خودم فحش دادم که چرا قبول کردم ولیبا این فکر که واسه دوستم دوستی کردم ذوق زده میشدممن کلا مثبت تر از الهه بودم واسه همین یکمی میترسیدم که اتفاقی نیوفتهتاحالا کنار پسری راه نرفته بودم حتی از اینکه مردم نگاهمون کنن و چه فکری کنن هم میترسیدمتوی همین فکرا بودم که الهه اومد و خلاصه با کلی فکر و خیال و اضطراب و دعا و صلوات و&#8230;رسیدیم سر قراربی افش بدک نبود کلا من زیاد به ظاهر پسرا گیر نمیدم چون اونا بیشتر باید مرد باشن تا خوشگلخوشگلی بیشتر واسه زن مهمه تا مرد واسه همین ازش بدم نیومدالبته اونم زشت نبود متوسط رو به بالا بود مثل پدرامپدرام کسی بود که من عاشقش شدم البته شایدم عشق نبود دوست داشتن زیاد بوداون روز گذشت و بعد از امتحانا الهه بهم گفتشادی کامران یه دوستی داره که روش نشده باتو صحبت کنه از اون خواسته تا به من بگه و منم به تو بگم تا نظرت رو بگیمنم با بی میلی گفتم نمیخواد این قدر پیغام پسغام بدین تو که میدونی من به فکر این رابطه ها نیستم(البته نه اینکه نخوام ولی دوست داشتم رویایی باشه رابطم با کسی باشم که تا آخر باهم بمونیم)الهه هم چیزی نگفت و یک هفته ای گذشت تا یه روز خود پدرام رو چندتا کوچه بالاتر از دبیرستانمون دیدمپسر خوبی بنظر میومد تقریبا معمولی بودسبک نبود و من واقعا ازینجور پسرا خوشم میومد چون بنظرم کسایی که توی سن 18 تا 24-5 سنگین و با وقار باشن مردای بزرگینگفت که از بی اف الهه مخالفت من رو شنیده و الانم واسه تکرارش نیومده فقط میخواد یه یادگاری بهم بده تا کدورتی پیش نیومده باشهمنم یکمی مخالفت کردم که کدورتی نبوده فقط من خودم نمیخوام با کسی باشم بهرحال اونقدر اصرار کرد تا یه جعبه کادویی که دستش بود رو گرفتمبا هزارجور بدبختی کادورو تا اتاقم رسوندمهیجان داشتم که بدونم چیه توشیه دفترچه خاطرات بود و یه ساعت مچیدفترچه خاطراتش هر صفحش یه نقاشی بود هیچ نوشته ای بجز 2 سطر توی آخرش نداشتاون 2 سطر هم نوشته بود دلیل اینکه این رو به من داده این بوده کهخیلی اونهارو دوست داشته و چون ممکنه با پیشنهادش من رو ناراحت کرده باشه خواسته چیزی که دوست داره رو بهم بدهچند روز به اینکه بلاخره آشناییتی باید باشه تا عشق شکل بگیره فکر کردم و چون از پدرام خوشم اومده بود دلم مفزم و تمام طرز فکرام رو راضی کرد که با پدرام دوست بشمچون نمیخواستم سبک بشم جلوی پدرام؛با الهه مشورت کردم که چجوری به پیشنهادی که قبلا نه گفتم بله بگمالهه خیلی واردتر بود و ازم پرسید منظورم پدرامهبا من من و خجالت گفتم آرهاونم خندیدو گفت نترس بامندو سه روز بعد پدرام بهم زنگ زدو چون خیلی طولانی میشه داستانم خلاصش میکنمخلاصه خیلی به هم علاقمند شدیمیکسال ویک ماهی باهم بودیم تا رسیدیم به عید نوروزتوی این مدت اصلا رابطه ی سکسی نداشتیمولی بهم خیلی نزدیک بودیم و گاهی من از اتفاقایی که واسه بدنم میوفتاد هم براش میگفتممثلا اگه حمام میرفتم و عطردهنده سیب یا چیز دیگه ای استفاده میکردم براش میگفتم و ناز میکردمالبته تمامش حالت عاشقانه داشت مثل عاشق و معشوقی که همه چیز همدیگه رو میپرستنگاهی هم دعوامون میشد و قهر میکردیم ولی چون از روی بچگی من بود خودمم پشیمون میشدم و اونم سعی میکرد ببخشتممنم وقتایی که آشتی کنون داشتیم خیلی به خودم میرسیدم و چون دیگه مطمئن شده بودیم برای همدیگه ایم ازش خجالتی نمیکشیدماونقدر علاقمند شده بودیم به هم که دیگه مطمئن بودم هیچ کس دیگه ای جای اون رو برام نمیگیرهعیدها پدر مادر من میرن مشهد و من و برادر کوچیکترم خونه تنها میمونیمانقدر بهم اعتماد داشتن مادر پدرم که هیچ نگرانی از هیچ نظر نداشتنچون تنها دخترم خیلی از کارای خونه رو یاد گرفته بودم البته بیشتر خودم رو واسه زندگی با پدرام آماده میکردمبرای همین مادرم مطمئن بود از خونه وقتی جایی میخواست برههفتم عید داداشم رو بردم خونه عموم تا با پسرعموهام بازی کنه خودمم برای کنکور آماده میشدم و برگشتم خونهبه پدرام گفتم تنهام و اون هم اومد پیشمخیلی شده بود که تنها بودیم پیش هم ولی مسئله شهوتی ای بینمون پیش نیومده بودبرام خیلی ارزشمند بود که باوجود اینکه اون یکسال فقط از من بزرگتره خود خودم رو دوست داره نه این مسائل رو مثل خیلی هاوقتی اومد پیشم کلی از زندگیه آیندمون و برنامه هامون حرف زدیمکلی شوخی و ایناهم کردیمهمیشه وقتی تنها بودیم من دراز میکشیدم و اون بالا سرم میشست عاشق این بود با موهام بازی کنهتکرار یکی از فیلما رو میدیدم که احساس کردم پدرام داره نگام میکنهچشام رو به بالا چرخوندم و منم نگاهش کردمگفتم چیه سوسک رومه؟گفت نه دوستت دارمپیشونیم رو بوس کرد و دوباره به فیلم نگاه کردمنم خیلی دوست داشتم بوسش کنمواقعا دوست داشتم لب هم رو ببوسیمولی با این وجود خجالت میکشیدم که بگم بهشاز اینکه شاید فکر بدی بکنه دوست هم نداشتم سبک جلوه بدمبرای همین رفتم آشپزخونه که توی اون جو نباشمکه بخاطر استرس و اضطرابی که بهم وارد شده بود یکم نفس کشیدنم به مشکل خوردمن سابقه تنگی نفس دارماز صدای سرفه هام پدرام سریع اومد و چون این رو میدونست پیشونیم رو مالش داد بغلم کرد تا ببرتم روی کاناپه حالم بهتر شده بودزیاد سخت نگرفته بودبهم نگاه کردو با نگرانی پرسید خوبی؟منم سرم رو تکون دادم و دستم رو دور گردنش انداختمبعد از یکسال بنظرم این کارا اشکالی نداشت و خیلی برام قشنگ بودداشتیم به کاناپه نزدیک میشدیم دوست نداشتم بزارتم پایینچسبیده بودم بهشبا خنده گفت دیوونه کم وزن نداریامنم گفتم 50 کیلوام یه کیسه برنج از من سنگینتره نکنه پس فرداهم میخوای من کسیه برنجارو خریدارو بیارم خونه؟نیشخند زدو گفت نه گلماینبار آروم لپم رو بوس کردمنم بوسش کردم ولی خیلی نزدیک به لبش بودیه حسی بهم میگفت لبش رو بوس کن تا بفهمه چقدر دوستش داریبلاخره لبش رو توی همون حالت بوس کردمیکم شوکه شد وقتی گذاشتتم روی کاناپه نشت جلوم و اینبار هردومون سفت همیدگه رو چسبیدیملباسام سکسی نبود چون اصلا بهش فکر نمیکردمتاپ و شلوار جیناون هم تی شرت تنش بودبازوهام رو محکم گرفته بودهردومون سرخ شده بودیم هیچکدوم دوست نداشتیم قطع بشه بوسمونتقریبا داشتیم لب میگرفتیم ولی با کلی خراب کارییا من با دندونم لبش رو گاز میگرفتم یا اون زیاد فشار میداد و من دردم میگرفتهمین باعث شد خندمون بگیرهبعد که خندمون قطع شد حالت مکرر بودن داشتیم که ادامه بدیم با نهتصمیم گرفتم که این کار رو تا آخر برسونیمدوباره کشیدمش سمت خودم گفتماونقدر تمرین کنیم یاد بگیریم باشه؟اونم گفت باشهلبامون رو بهم چسبوندیماصلا بلد نبودم چیکار کنماونم نسبتا بلد بود نمیدونستم چقدر باید تمرین کنیم ولی حس خوبی بودمزه ای نداشت ولی حس خوبی بودآروم سنگینیش رو روم انداخترون پاش بین رونای پام بودراستش ازونجا به بعد حس ترس داشتمازینکه شهوت باعث نشه خیلی پیش بریمخواستم جداش کنم و بلند بشم ولی قبل از اینکه تصمیمی بگیرم دستش رو روی سینم گذاشتحس آرامشی داشت که منصرف کردلبش از روی لبم روی گردنم پایین رفتدستاش بین سینه هام و روی شکمم حرکت میکردناونقدر داغ شده بودیم که نمیتونستیم از هم جدا بشیمچند دقیقه ای لباش رو روی گردنم حرکت داد و با دستش با سینه هام بازی کرد تا سرش و بالا اوردو به تاپم نگاهی کرد و پرسید؟در بیارمش؟منم هیچی نگفتم هم میترسیدم هم حس خوبی بودسکوتم باعث شد تا کارش رو بکنهلباسش رو در آورد و تاپ منو هم آروم از پایین به بالا هول میدادهر جایی از شکم که لخت میشد رو بوس میکردقلبم میزد و شکمم بالا پایین میشد تابحال این حس رو اینجوری نداشتمهرچند که بعضی وقتا به این که این کارو با پدرام بکنم توی ذهنم فکر میکردم ولی اینجوری فرق داشتکامل تاپم رو در آورد و دستش رو پشت کمرم بردزیپ سوتینم رو باز کرد و قبل از اینکه سوتینم رو برداره باز ازم لب گرفت و شکمم رو مالش داددهنش رو بین سینه هام آورد و با دندوناش سوتینم رو برداشتخیلی دقت کرد که گوشتم رو گاز نگیرهبیشتر ازینجا به بعد حس خجالت داشتم نمیدونستم قراره چی پیش بیاد ولی شهوت بهم شجاعت داده بودلباش رو دور سینه هام حرکت میدادبا دستاش فشارشون میداددور نوک سینه هام حس سرما ایجاد شده بودچند بار بین دندوناش گرفت و کشید به سمت بالابخاطر دردی که داشت با آخ بهش فهموندم که اینکارو نکنه ولی خوشش اومده بودمنم دردش رو تحمل میکردم اونقدر زیاد نبود که ناراحتش کنمآخ های آرومی میگفتم تا همش سکوت بینمون نباشهمیخواستم حواسم پرت بشهازبین سینه هام لیس میزد تا به نافم میرسید و با انگشت شصت و اشارش نوک سینه هام رو میگرفتخواست پایینتر بره که یه لحظه شهوت از سرم پریداضطراب داشتم ازینکار برای همین بازوهاش رو گرفتم و گفتم آماده نیستملباش رو بوسیدماونم لبام رو بوس کرد ولی خیلی مضطرب بودکاملا معلوم بود که فشار زیادی روشهبهم گفت شادی یه موضوعی هست باید..خیلی مکرر حرف میزدازش پرسیدم بگو عزیزم ولی راجح به اون کار نباشه من میترسمگفت نه خودشم نمیخواد تا قبل ازدواج این کارو کنیم ولی الان تحریکهاولین باری بود بهم میگفتیم تحریکیممن نمیدونستم چیکار باید بکنیم که این حس بره و اون کار رو هم نکرده باشیمبهش گفتم من دوستت دارم ولی چیکار کنیمروم دراز کشید ازم خواست چشمام رو ببندمباز میترسیدم که اتفاقی نیفته از شهوتم کم شده بود ولی بهش اعتماد داشتمخودش رو روم تکون میدادآلتش به شلوارش فشار آورده بود و منم یکمی میتونستم حس کنم چون تقریبا روی شکمم مالیده میشدصدای نفساش رو میشنیدم میدونستم لذت میبره منم برای اینکه لذتش کم نشه گردنش رو بوس میکردمحرکاتش روی شکمم سریعتر شده بودشلوارش اذیتم میکرد ولی اونم باید برای اینکه وضع بدتر نشه اینکار رو میکرد برای همین تحمل میکردمچند دقیقه ای این کار رو کرد و بی حرکت افتاد روممن ارضا نشده بودم ولی همونقدر لذت برام بس بودبعد از اون ماجرا راحت تر باهم بودیمسکس اصلی رو هم چند ماه بعد انجام دادیمولی الان شش ماهه که دیگه باهم نیستیممن بخاطر مشکلات ژنتیکی نمیتونم باهاش ازدواج کنماین رابطه کم خیلی رومون تاثیر داشت واقعا عاشق هم شدیم ناخواستهدلیل اینکه این هارو بهتون گفتم این نبود که تحریک بشینفقط واقعا هواستون باشه که هرچقدر هم عاشق باشینهمیشه مسائلی هست که دردسر ساز بشهرابطه سکس اصلا مثل بعضی حرفا که میشنوین نیستحتی اگه خیلی هم ازاد فکر کنین ناخواسته تاثیر میزاره روتونو شما براحتی نمیتونین هم آغوشی با کسی رو از یادتون ببرین چون اصلا آسون نیستشما شخصی ترین چیزتون یعنی بدنتون رو با کسی سهیم میشینمن عاشق پدرامم و نمیخوام ازدواج کنم ولی شاید اگه با اون رابطه نداشتم اون الان فکرش مشغول نبود و از جداییمونضرری نمیکرد و میتونست فراموشم کنهولی الان مطمئنم تا آخر عمر هردومون اون لحظه ها یادمون میمونهببخشید اگه وقتتون هدر رفت.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%af%d9%84-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d9%84-%d8%a8%da%a9%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176518</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سینه گنده مامانی و دوست داشتنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 18 Sep 2019 05:48:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ارومیه]]></category>
		<category><![CDATA[اسمشون]]></category>
		<category><![CDATA[اصفهان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[اونطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بازدید]]></category>
		<category><![CDATA[بخاطره]]></category>
		<category><![CDATA[بهمراه]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیشعور]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پریشون]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگار]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانهای]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[درامده]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتبعد]]></category>
		<category><![CDATA[روسریش]]></category>
		<category><![CDATA[زمستون]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شوهرتون]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادمش]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتار]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[منتظره]]></category>
		<category><![CDATA[مهمانی]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نپوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همکارش]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[واحوال]]></category>
		<category><![CDATA[ویتامین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[برای گفتن که خوده شیوا فیلم سکسی اسرار داره اون بگم کردن یکی از خاله اش که تویی کار شیوا دخالت می کرد &#8211; این خاله که سکسی خاله پروین نامه داره زنی 45یا 47 شاه کس ساله 2 بچه داره داستان طوری شروع شد که پروین خانم می گفت چرا علی کونی و شیوا [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>برای گفتن که خوده شیوا فیلم سکسی اسرار داره اون بگم کردن یکی</h2>
<p>از خاله اش که تویی کار شیوا دخالت می کرد &#8211; این خاله که سکسی خاله پروین نامه داره زنی 45یا</p>
<h3>47 شاه کس ساله 2 بچه داره داستان طوری شروع شد که</h3>
<p>پروین خانم می گفت چرا علی کونی و شیوا اینقدر با هم صمیمین و شاید خبرای باشه فوض درست می گفت</p>
<h4>من جنده شیوا گفتیم توی ارتباط با هم وقتی کس باشه</h4>
<p>حواسمون جمع کنیم داستان اونطوری شد پستون که شیوا خونه خالش داشت می رفت و مردی از اونجا دیده که درامده</p>
<h5>بعد خودش کوس وراد خونه خاله شده بعد سوال جالبی که</h5>
<p>خاله پروین کرده کسی ندیدی شیوا گفته نه باید کسی می دیدم بعد رنگ خاله پروین پردیده از این حرفا بعد خیلی سکس داستان هوای شیوا داشته</p>
<h6>تا اگر چیزی هم دیده باشه به کسی ایران سکس بگه بعد</h6>
<p>چند روز خاله پروین شیوا می بینه باز همون سوال می کنه که تویی خیابون کسی ندیده شیوا گفته اگر باکسی دوست اشکال نداره شما بزرگین شوهرتون فقط سر کاره از صبح تا شب بچه مدرسن و از&#8230;. این حرفها گفته اره من دیدم ولی که خالم بچه نیست من هم به کسی نمی گم که این خواستگار قبلی خاله پروین بوده دوستش داره از این حرفها فقط هم با هم صبحت می کنن و شیوا اعتماد خاله پروین به خودش جلب می کنه بعد از چند وقت شوهر خاله پروین که برای کاری به تهران رفته بود و می دونستیم قرار خبری بشه هری ما کمین کردیم بعد لحظی که اقا خونه بود شیوا در زد و در با تخیر زیا باز شد که بعد هم سریعن آقا رفت بیرون بعد از چند دقیقه من هم رفتم در زدم که اقامحمود گفته بیام دفترچه حسابی از خونه ببرم که قبلآ هماهنگ کرده بود ولی 3 روز دیرتر رفتم سراغش و زمانی که من داخل رفتم شیوا پیش خالش بود توی اتاق خواب پرشونی بهم ریخته شدن خاله پروین دیده بود خاله پروین با عجله لباس پوسیده بود که پیش من اومد با موهای پریشون و دامنی که داشت مرتب می کرد وجالب اینجا بود سوال کردم این اقا اشنا اقا محمود بود گفته نه اره همکارش بود خلاصه اون نه فهمید چی گفت من گفت فکر کنم لباس تون برعکس پوشید تازه بود که به خودش امد و رنگش بیشتر پرید خلاص من دفترچه پیدا کردم رفتم بعد منتظره تلفن شیوا شدم که با هم جایی قرار گذاشتیم که خاله پروین سوال کرده که من متوجه شدم یا نه بعد هم منتظره ببین که چون باهات صمیم هستم چیز بهم می گی یانه اون برای شیوا گفت اره ورد اسرار کرد بعد هم خاله پروین سر کس شول کرده داده همین بار اول بود از این حرفا نزدیک تابستون بود که قرار شدم خانم بره اصفهان خونه بردارش من خوشحال که خونه خالی شیوا زنگ زدم شیوا و شرایط براش گفتم دیدم گفت که موقع امتحان سال سوم بود کنکور از این صبحت ها من هم گفتم هر روز نمی خواد بیای 1 امدی هم کافیه گفت باشه &#8211; موقع اش شد خانم صبح رفت و من اون روز مرخصی بود و توی کف شیوا که ساعت 12 بود که شیوا زنگ زد وگفت یکی از دوستام میاد اونجا بزار بیاد داخل که از کامپیوتر از کجا نوشته تایپ من ببره از این حرفها گفتمش امروز نمی توانی بیای گفته نه من کمی ناراحت شدم گفت امد بهم زنگ بزن گفتم باشه اسمش چیه گفت شیرین &#8211; ساعت نزدیک 1 بود زنگ خونه به صدا در اورمد که شیرین خانم بود خانمی لاغر اندام سفید موهای حنای بلی قرمز با مانتی تنگ کوتاه طارف کردم امد داخل نشست بعد زنگ زدم شیوا گفتم دوست اومد گفت خیلی خوش تیپه گفته اره خوشکل هم هست گفتم اره ( توی یه لحظه شیوا گفت دوست داری بکنیش بدم نمی اومد گفتم نه تا شیوا هست چرا دوست شیوا دیدم شیوا گفت علی خیلی شیرین خیلی حشری تا عصر هم هستش تازه اون دختر هم نیست می توانی از کس بکنیش گفت اره گفت بله گفتم چطوری شروع کنم گفت فقط بهش بگو راحت باش من هم گفتمش خوش راحت باشه خودش شروع کنه گفت بهش خب می کنی اون هم می خواد گفت باشه ) گفتم شیرین خانم شما راحت باشید گفت خواهش می کنم مانتیو شو در اورد و روسریش یه تاپ بندی صورتی پوشیده بود با سوتین سفید و شلوار لی طوسی رنگ بعد هم کمی حرف زد و حرکتی توی خونه کرد موهای سرش باز کرد بعد حرف سکسی زد گفت چند وقت شیوا رو میکنی خیلی تعریف می ده من هم حرف اینار که شیرین خانم رفت توی کار لب این صحبت ها بعد کیرم گفت من لخت کرد و شروع به ساک زدن کرد و بعد گفت می دونم سینه های به شما حال نمی ده گفت شیوا جون گفت سینه های بزرگ دوست دارید بعد هم لحظه به لحظه ساک می زد من رو حشری می کرد من توی این فرست برم دستشویی رفتم کمی ویتامین زدم بهمراه قطر و غیره بعد دیدم خانم لخت لخت نشسته منتظر من هم زیاد منتظر نه گذاشتم ایشون کیرم دادام بهش بخوره بعد شروع به کردنش کردم کس تنگی داشت توی 20 دقیقه اول ابم داشت می ورمد البته شیرین هم ارا شده بود چون کیر من بجای بلند کلفتی زیاد داره هر دوی ما توی اوج شهوت بودیم که ابم می خواست بیاد گفت شیرین داره ابمم میاید کیرم سریع در اورد گذاشت تویی کونش من هم فشار دادم ه های کشید 3 یا 4 داخل بیرون کدم ابم امد من رفت دوشی بگیرم زیاد روم توی روش باز نشده بود زیر دوش بودم به یاد کس شیوا افتادم توپل بود تقریبا بی مو البته شیوا سبزه بود توی کف شیوا بودم که شیرین اورمد توی حمام دنبالم وگفت شیوا گفته یه زنی بهش بزنی من هم درامدم رفت بیرون دیدم شیرین رفته دوش بگیر توجه نکرده بودم من هم شیوا رو می کردم هم شیرین هر دوی اونا اسمشون با ش شروع می شد البته شیوا اسمش سیما بود که بهش شیوا می گفتن .من رفتم زنگ زدم به شیوا گفت حال می کنی با شیوا ببین چه کرده برات گفتم اره گفت شیرین چطوره گفتم خوب و تنگ گفت یعنی من گشادم گفتم نه راستی کی میای اینجا گفت می خوای بعد شیرین سیر نشدی من هم بکنی گفتم اره ولی نه کار مهمی باهت دارم گفت عصر سعی می کنم یه ساعت زودتر بیام عصر شد و شیوا امد البته توی این فاصله 2 دیگه شیرن کردم ولی خیلی خوب هم حال داد شیرین جانشیوا اومد و بهش گفتم شیرین بفرست بره شیوا به شیرین گفت برو دیگه ممنون از لطفت که شیرین گفت خوب باشه اگر می توانه تو رو بکنه من هم باشم من هم بکنه شیوا گفتش نه منو خصوصی می خواد بکنه خلاصه شیرین رفتبعد شیوا رو لخت کردم با شورت و سوتین بردم تو رخت خواب بهش گفتم یه خواهش ازت دارم گفت چیه بهش گفتم ناراحت نمیشی گفت نه مگر افتاقی افتاده گفتم نه ولی یه چیزی می خوام گفت بگو کوشتیم می خواستم از اجازه بدی تورو از کس بکنم گفت الان گفتم نه بعد الان که خالت نیست بهم گفت و علی من دخترم و اگر خواستم ازداواج کنم گفت اون هم درست می کنم گفت چطور گفتم من یه دوستی دارم دکتره از این کار زیاد کرده بیشتر خیاط تا دکتر بهم گفت بزار فکر کنم بعد لاس خشکه با شیوا زدم البته بعلاوه خوردن سینه های زیاد شیوا روزه 4 بود که خانم اصفهان بود که ساعت 12 من امده بودم خونه ساعت 2 بود که شیوا زنگ زد البته خبری ازش نداشتم من خونه اون هم رفته بودم ولی باز هم ندیده بودمش جواب تلفن هم نمی داد من گفت شاد ناراحت شده توی دلم گفتم شیوا از دستم پرید ساعت 2 بود که زنگ خونه به صدا در اورمد دیدم کسی کلید انداخت در میاد داخل گفتم نه کنه خانم ولی چرا نگفت بعد گفته بود حال حال هستم توی همین فکر ها بودم که دیدم شیوا خانم با لباس مدرسه کولی امد داخل گفت ای خونه گفتم اره سلام کرد اومد داخل بعد با هم رفتم داخل خونه گفت کجای دختر خوب نیستی چه خبر گفت هیچی کمی گرفتار بودم کار داشتم خوب چه خبر گفت هیچی ورفت توی اتاق کرد که لباس عوض کنه بعد اومد دیدم یهتی شرت سومه ای کوتاه پوشیده با شلوارک نخی سفید بعد هم اومد نشست کنارم شروع کرد صبحت کردن حال واحوال مجدد پرسیدم بهش گفت می ببینم سوتین نپوشیدی گفت شورت هم نپوشیدم گفتمش خیلی داغی گفت اره مخصوصا شیرین هم داغترم کرده گفتم چطور گفت شیرین از کس دادن زیاد حرف زد بعد از لذتش بعد هم گفت خوب کس می کنی نه محکم نه اروم بعد هم زود هم ارضا شده بود من هم می خوام کس بدم &#8211; بعد کلی شیوا اروم کردم از سکس گفتم لب گرفتم با سینه هاش بازی کردم از پشته لباس خیلی نرم اروم ماساز دادمش بعد لختش کردم شورتش پاش کردم سینه هاش اروم خورد خیلی لذت داشت کمرش شروع به خوردن کردم همینطور باکسش بازی می کردم تا خیس خیس شد بعد کمر باستن پاهش همه خارو خوردم شورتش دراوردم کسش خشک کردم خوردم بازی می کردم لحظه به لحظه تنفسش تندتر تندتر می شد بعد کیر به کسش می مالیدم اروم اروم بیشتر از 1 ساعت کارم همین بود بعد کیرم توی کسش کردم فقط وفقط سرش اروم فشار می دارم تا جایی که می توانستم با سینه هاش بازی می کردم فشار بیشتر کردم که جیغی زد ومقداری خون بیون اومد هی بهش می گفتم اروم باش اروم باش خودتو شول بگیر کیر تا نصبه فرستادم شوت خورم زیرش گرفتم تا خون ها جمع کن چند لحظی کیرم نگه می داشتم بعد اروم عقب جلو می کردم بعد فرستادمش به دستشویی تنش می لزدید همراش رفتم و خودم شوستمش بعد لحولی دورش پیچندم و روی تخواب خواب بودمش اروم می بوسیدمش وباهش حرف میزم با سینه هاش بازی می کردم تنش عرق کرده بود از ترس باهش باز یکردم بعد شورت نشون دادم گفتم توی دیگه دختر نیستی کس من شدی خندی سردی می کرد می گفت برو کمشو بیشعور زده کسمو پاره کرده می خنده رفتم خوابیدم روش و می مالودمش بعد کیرم کردم توی دهنش گفت ساک بزن شروع به ساک زدن کرد بعد با سینه هاش بازی کردم خوردم همینطور کسش با کسش خیلی بازی کردم تا تردیک به ارضا شدنش بعد کسش خیس خیس شده بود که کیرم توی کسش گذاشتم اروم اروم شروع کردم به کردن کسش و هر لحظه بیشتر فشا ر می دادم داخل گاهی هم نگه می داشتم تا اینکه کامل گذاشتم داخل تا اخر رفت تو اون روز خوب همن یک بار از کس کردمش و این وسط شیوا اراضا این بار ارضا شدن همراه با بودن کیرم توی کسش بود نه توی کونش بعد تمام ابمو روی سینه هاش ریختم شیوا اوشب رفت خونه یعنی عصر ؛ من هم شب ساعن 8 رفتم خونه اشون به بهنای دید و بازدید که شنیدم مامانش میگه خواب امروز خسته بود خوابیده من تویی ددلم گفتم بله امروز خانم شده بود چند ماهی از داستان من و شیوا می گذاشت که من با اون سکس داشتیم مثل زن وشوهر فرقی نداشت هفتی 1 بار یا چند بار گاهی ماهی هیچ بر هر حال با هم پایه بودیم تا اینکه یه روز بازهم نزدیک زمستون بود که خانم برای زیارات به مشهد رفته بودبا مامان شیوا بعد هم خونه ما خالی بود و هم خونه شیوا البته شیوا یه خواهر و برادر کوچک تر از خودش هم داشت و مهم و جالب بودن این که مهمانی از فامیل ها که ارومیه امده بود که دختر بود و 2 سال از شیوا کوچک تر بود البته پسر خاله های شیوا شب می رفتن اونجا که شب افتاقی چیزی نباشه من بخاطره کمر درد چند روز مرخصی گرفتم و خونه بودم البته هوا هم برای ما سرد بود نه برای دختر ارومیه که شیوا با اون خونه ما اومدن شیوا طبق همیشه لباس راحت پوشید به مینا گفت که لباس عوض بکنه راحت باش بعد از نیم ساعتی که خانم مینا برای عوض کردن لباس رفته بود اومد بیرون مینا با تی شرتی تنگ کوتاه با یه دامن کوتاه زرد رنگ و تی شرتی قرمز وتند چشمکی برای شیوا زدم که این چطوریش اون گفت بیخیال و پرید تویی بغلم و شروع به لب گرفتن کرد گفت اروم شیوا مینا گفت مهم نیست می دونه من هم شروع کردم به لب گرفتن حال کردن که شیوا لباس من و خودش دراورد بعد هم خوب دیگه شروع کردم به کردن شیوا از کون کس ساک زدن و هر چیز دیگه البته مینا اندامی باریک داشت تقریبا مثل شیرین ولی نسبتا سینه ها بزرگ تر بودن ولی به پستون شیوا نیم رسید جزء یک نفر که داستانهای بعدی مگم که مینا حشری شد شروع کرد به ور رفتن با خودش به شیوا گفت کونه یا کس گفت نه کون ولی کنش صدا سگ بده گفتم چرا گفت مینا میگه اگر دونفر من بکن هیچ احساسی ندارم گفتم باشه پس من برم سراغش گفت برو گفتم باش برو لباس در بیار لب بگیر با کسش بازی کن تا من بیام رفتم من که قطری مصرف کرده بودم اسپری هم زدم اومدم باهش وررفتن تا جایی که لخته لخت شده بود من سینه هاشو می خوردم شیوا اون از کس می خورد بعد خوابدومش روی شکم من کمرش می خوردم شیوا کس و کونش و اینقدر کمرش ماساژ دادم تا چشماش باز نشدن بعد هم اروم چرخدمش و کیرم گوشه لبش کذاشتم شروع کرد به خوردن بعد کیرم لایی سینه هایش گذاشتم بعد روی کسش خیل مالدم البته ماهرت شیوا هم خیلی بالا رفته بود بعد با کمی ژل کیرم توی کون تنگ مینا کردم که ه ااز دوی ما بلند شد نیم ساعت داشتم کونش می کردم شیوا کسش می خورد گاهی کیرم می لیسید و بهش تف می زد یا سینه هاشو می خورد که خانم مینا این وسط ارضا شد من موندم خوب مینا کردم نزدک 1 ساعت شد که گفت من کافیمه من هم کیرم بیرون کشیدم مینا همونجا دراز کش شد البته من موندم کس شیوا که شروع به کردن شیوا کردم نیم ساعت گذاشت که ابم می خوایت بیاد که شیوا گفت بریز توی کون مینا سریع شیوا توفی به کون مینا زد من هم کیرم توی کونش گذاشت حول دادم توش 1 دقیقه نشدم که هر چی اب داشتم توی کونش ریختم ول شدم از خستگی کمر درد شیوا روی من افتاد با سینه ها بزرگش هر 3 تایی یه 1 ساعت خوابیدم مینا 2 بار بیشتر نکردم اما شیوا خیلی الان هم که دانشجو تهران هست باز هم بیادبرنامه با هم داریم البته از پشته سر شیوا من خیلی که اهل حال بودن کردمحتی یکی از خاله های شیوا که اون هم خوده شیوا ردیف کرد چون زیاد از اون خوش نمی اومد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2520</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جریمه مامانی لیس زدن کسشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d8%b1%db%8c%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%b2%d8%af%d9%86-%da%a9%d8%b3%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d8%b1%db%8c%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%b2%d8%af%d9%86-%da%a9%d8%b3%d8%b4%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 15 Sep 2019 07:49:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آمپولو]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[استکان]]></category>
		<category><![CDATA[استمنا]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماست]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانت]]></category>
		<category><![CDATA[انباری]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتر]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[اینایی]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوریه]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[بازوشو]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخواید]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بشینید]]></category>
		<category><![CDATA[بشینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بهترینی]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودیمدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونمن]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[بیماری]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پنجشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنمو]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تاثیری]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[چشاتون]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهای]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالشون]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامون]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[خانومی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشا]]></category>
		<category><![CDATA[خودارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلشو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داروخونه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دکترای]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دندونم]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دونستن]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیباترین]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سوپرایز]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخه]]></category>
		<category><![CDATA[سورپرایز]]></category>
		<category><![CDATA[شدمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارتو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شلواره]]></category>
		<category><![CDATA[شمارتون]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صداتون]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدی]]></category>
		<category><![CDATA[فوتسال]]></category>
		<category><![CDATA[قالیچه]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[کلنجار]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لحظهای]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[متنفرم]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلتون]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[معاینه]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرت]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[موافقی]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیته‬]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسید]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میخکوب]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستی]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[میخوری]]></category>
		<category><![CDATA[میخورید]]></category>
		<category><![CDATA[‫میداد]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌رفت]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزنید]]></category>
		<category><![CDATA[میسوزوند]]></category>
		<category><![CDATA[میشدم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میفرستم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کرد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میکنند]]></category>
		<category><![CDATA[میگرده]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوند]]></category>
		<category><![CDATA[میمونم]]></category>
		<category><![CDATA[میمونی]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[میوردم]]></category>
		<category><![CDATA[ناچاری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیدی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نسکافه]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نگیرید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبینم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[‫نمیشد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[همسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[همونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینجور]]></category>
		<category><![CDATA[همینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیه]]></category>
		<category><![CDATA[وایساد]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بودنش اسرار کنم ولی فایده‌ای فیلم سکسی نداره و دوستانی هستند که لطف می‌کنند و به من ناسزا می‌گن. در ضمن این اولین بار هست که توی سکسی این سایت داستان می‌نویسم. چند باری تصمیم شاه کس گرفتم ولی دلم قبول نمی‌کرد ولی در هر صورت می‌خوام این داستان رو براتون تعریف کونی کنم. خواهشا [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>بودنش اسرار کنم ولی فایده‌ای فیلم سکسی نداره و دوستانی هستند که لطف</h2>
<p>می‌کنند و به من ناسزا می‌گن. در ضمن این اولین بار هست که توی سکسی این سایت داستان می‌نویسم. چند باری</p>
<h3>تصمیم شاه کس گرفتم ولی دلم قبول نمی‌کرد ولی در هر صورت</h3>
<p>می‌خوام این داستان رو براتون تعریف کونی کنم. خواهشا از روی تفکر خودتون تصمیم گیری نکنید، چون این داستان کاملا واقعیت</p>
<h4>داره جنده و خواهش می‌کنم خواهش می‌کنم ناسزا نگید. تذکر: شهرها</h4>
<p>و اسامی کاملا مستعار هستند و پستون لی محتوا هیچ گونه مغایرتی با واقعیت نداره. داستان من بر میگرده به 2</p>
<h5>ماه پیش، کوس که هوا کلا خیلی سرد بود. چند مدتی</h5>
<p>مریض شده بودم و حال درست حسابی هم نداشتم. مرتب خونه بهم می‌گفتن برور دکتر ولی از اونجایی که من به شدت سکس داستان از دارو بدم</p>
<h6>میاد، پامو دکتر نمی‌زاشتم (البته خیلی از آمپول ایران سکس خوشم میاد</h6>
<p>چون بعد از استفاده سریع خوب میشی) . همینجور مریضیه من ادامه داشت تا اینکه یه شب حول ساعت 8 شب حالم حسابی بد شد. کسی به جز داداشم خونه نبود. سریع دفترچه رو برداشتم و به دادشم گفتم که منو برسونه مجتمع پزشکی. . . . بعد از نیم ساعت که به مجتمع رسیدیم داداشم یک نوبت برای دیدن دکتر برای من گرفت و منم منتظر بودم. و خودش گفت من میرم، هر وقت کارت تموم شد زنگ بزن تا بیام دانبالت. از شانس بده ما ما آخرین نفر بودیم. همینطور که سر درد و تب به جونم افتاده بود یه دفعه خانم منشی (الان طبقه پایین هستم) اسم منو خوند، وقتی سرمو اوردم بالا دیدم‌ای داد همه رفتن انگار من آخری بودم، البته چند نفری هم بودن ولی وضعیت اونا خیلی بهتر از من بود.بعد از اینکه من رفتم پیشه منشی، منشی با دست برگه ویزیت رو داد به من و گفت برو بالا اتاق 103، منم سریع رفتم دیدم خدا بده برکت انگار همه‌ی اینایی که پایین بودن، اومدن طبقه 2. منم برای اینکه منتظر بمونم و خسته نشم روی صندلی نشستم. الان دیگه حدود ساعت 10 بود که منشی دکتر اسم منو خوند منم پریدم که برم تو اتاق، خانم منشی سریع دستش رو جلوی شکمم اورد گفت: کجا، گفتم خانم مگه شما اسمه منو نخوندی گفت: چرا ولی هنوز یه خانوم تو هست، همین که اینو گفت: اسمه یه آقای دیگه هم رو خوند و اونم اومد کنار من ایستاد. داشتم دیگه عصبی می‌شدم معمولا من آدم راحتی بودم (از لحاظ شکلو قیافه من قدم 1. 68 و وزنم 58 هست. صورتم جو گندمی، چشم‌های سبز وسنم 21 هست) خلاصه. . . همینجو پامو به میز منشی لیز می‌دادم که منشی سرشو برگردوند گفت: آقا مشکلی دارید. منم گفتم: خانوم ما مریضیما. . یک ساعت پایین یودیم، یک ساعت اینجا حالا هم نیم ساعت پشت این اتاق دکتر معطل شدیم اینجوری که پیش میره ما باید همینجا بمیریم دیگه. منشی با لحنی آروم گفت: ببخشید امشب شانس شما شلوغ بوده یه کم تحمل کنید الان بیمار میاد بیرون، شما رو میفرستم تو. با این لحن دیگه هیچی نمی‌تونستم بگم سرمو انداختم پایین و منتظر شدم.بعد از 5 دقیقه خانم بیمار تشریف اوردن بیرون، ولی انصافا اساسی حالشون بد بود. خلاصه. . . من رفتم تو پشت سرمم مرده اومد. رفتم تو که دیدم خانم دکتر سرش زیره و داره اشاره به میز میکنه. منم رفتم نشستم روی میز از پشت میز اصلی در اومد و نشست روی صندلی جلوی روی من. اصلا حالم خوب نبود سرم درد داشت. بعد از بررسی پزشکیش، سری دفترچه رو برداشت و یه چیزایی توی دفترچه نوشت. بعد سرشو اوورد بالا رو به مرده کرد گفت: آقا شما بیاید. من که بلند شدم برم بیرون گفت: آقا کجا گفتم: داروخونه دیگه. دکتر گفت: شما تشریف داشته باشید یه مشکلی هست که باید بهتون گوشزد کنم. با لحنی آروم گفتم: خب همون اول میکردی. سرشو اورد بالا گفت نمیشد. رنگم پرید انگار شنیده بود، مرده با تعجب داشت نگاه میکرد. مرده که کارش تموم شد و نسخه رو گرفت، با یه لبخند به من رفت بیرون. منم که داشتم نگاه بهش می‌کردم، خانم دکتر صدا زد: آقا لطفا بیا بشین. همین که نشستم گفت خوب نیست حرفتو زیر لب بزنی. منم با کمی خجالت گفتم: شما شنیدید. گفت: مگه من کرم. گفت: خب حالا یه مشکلی اینجا هست، شما ضعیف هستید ولی این ضعفتون عادی نیست. همین که اینو گفت من رنگ تو صورتم نبود انگار مشکله منو فهمیده بود (مشکل من خودارضایی هست، البته نه از نوع دالخواهش، من میون هر دوشب خود به خود ارضا میشم، یه بار خودم تنها به پیش یه متخصص رفتم ولی جواب نداد. به خونواده هم روم نمیشد بگم. باور کنید که من بعد از اینکه به سن بلوغ رسیدم یه بار بخاطر این مسئله مسافرت نرفتم.) سریع تو حرفش پریدم گفتم: خانم من زیاد فوتسال بازی می‌کنم (اینم راست گفتم) . گفت این ضعف از این جهت نیست. گفت: این کارت مطبه منه شما حدود ساعت 5 عصر فردا تشریف بیارید مطب. منم با یک لبخند گفتم: فردا! ، دکتر گفت: آره فردا ایرادی داره، گفتم فردا جمعست. یه لحظه عینکشو در اوورد و با دوتا انگشتش به چشاش کشید گفت راست می‌گید، پس شنبه بیاید.منم راه افتادم رفتم داروخونه مقدار دارویی رو گرفتم، چون از قرص و اینا بدم میومد ریختمشون توی سطل و بعد آمپولو رفتم تزریقات زدم و زنگ زدم برای دادشم تا بیاد دنبالم. وقتی رسیدم خونه حسابی تو فکر رفتم، با خودم می‌گفتم: اگه این مسئله دراز بشه چی، خونه بفهمن حسابی زشته. (من علاوه بر اینکه دانشجوام استاد همیار هم هستم ولی کم رو تشریف دارم.) خیلی با خودم کلنجار رفتم که برم یا نه. تا اینکه شنبه رسید. سریع رفتم به دوش گرفتم یه کم به سرو صورتم رسیدم و راه افتادم که برم مطب خانم دکتر. وقتی رسیدم حدود ساعت 4. 45 دقیقه عصر بود. تا رسیدم رفتم پیش منشی گفتم من آقای X هستم، اونم گفت دکتر مریض داره، یه لحظه تشریف داشته باشید الان صداتون میکنم تا برگشتم که یه صندلی خالی پیدا کنم خانومی با عصابانیت داشت نگاه میکرد، اتفاقا فقط صندلی کنارش خالی بود. منم سرمو انداختم زیر و رفتم گوشه صندلی کنارش نشسته بودم. داشت زیر لب به طوری که من بشنوم میگفت: تازه از راه رسیده، ویزیتم زودتر میگیره. من تا این اوضا رو دیدم گفتم: اگه دوست دارید شما برید. اونم با عصبانیت گفت: مرسی، شما راحت باشید. منم گفتم: من راحتم. حسابی زد به سیم آخر سرخ شده بود.منشی منو صدا زد منم با دست پاچگی رفتم توی اتاق خانم دکتر. خانم دکتر گفت: بشین. گفتم همینجا راحتم. گفت: من باید معاینه کنم اونجوری من ناراحتم. منم سرمو تکون دادم رفتم نشستم. کمی خودشو به جلو کشید و گفت: حالا بگو ایراد کجاست. گفتم ایراد؟ گفت: آره، ایراد. شما می‌تونید مشکلتون رو راحت بگید شاید بتونم کمکی کنم. من: ببخشید من مشکلی ندارم فقط سرم و تنم درد میکنه همین. گفت: جدا از اون شما ضعیف هستید. از گودی زیر چشاتون، رنگ پلک، زردی گردن، و از همه مهمتر فرم کمرتون معلومه چه مشکلی دارید. شما اگه این کارو ادامه بدید مطمئنا به مشکل بر می‌خورید. من دیگه حسابی داشتم خجالت میکشیدم. و با لحنی تند گفتمک خانم دکتر شما دارید در چه موردی حرف میزنید. در مورده گودی زیر چشام من رشتم کامپیوتر هست و باید پای کامپیوتر بشینم. کمر هم بخاطر صندلی که روش میشینم شاید باشه.دکتر سرش انداخت پایین، گفت: با یه آزمایش چه طوری؟ گفتم: چه آزمایشی؟ دکتر: خود ارضایی. اصلا دیگه حالم داشت از این موقعیته کوفتی که توش قرار گرفته بودم بهم می‌خود. از اونجایی که روم نمی‌شد بگم نه، گفتم باشه. رفت پشت در، یکم درو باز کرد گفت: خانم صادقی دستگاه Express 320 رو بیارید. اگه اشتباه نکنم همین بود. منشی گفت: خانم من این دستگاه رو نمیشناسم. گفت باشه خوب خودم میرم. منم گفنم که بهترین موقعیته برای در رفتن. رفتم بیرون که خانم منشی گفت: کجا؟ گفتم بیرون باید یه زنگ بزنم شاید کمی طول کشید. منشی: مشکلی نیست، شما شماره تماس رو لطف کنید وقتی خانم اومد من یه میس میزنم. گفتم: چشم. من یه پا داشتم و دو پای دیگه هم قرض کردم و راه افتادم.دیگه خبر نشد. حدود ساعت 9 شب بود، پیش دوستام داشتم طراحی سایت می‌کردم که موبایلم زنگ خورد، گوشی رو برداشتم. صدای یه زن بود، زن: الو، آقای X. من: بله بفرمایید. زن: کار خوبی نکردید که رفتید اینجوری هم به خودتون و هم به آیندتون صدمه زدید، وظیفه من راهنمایی شما بود ولی اصلا کار درستی نبود. من جا خورده بودم، با تعجب گفتم: خانم آقای X هستم ولی من شما رو نمی‌شناسم، و اصلا نمیدونم راجع به چی حرف میزنید. زن: اه ببخشید. من خانم دکتر Y هستم. نفسم بالا نیومد، آره کار منشی بود شماره تماس رو به دکتر داده بود. گفتم: خانم دکتر ببخشید کار واسم پیش اومد. دکتر: ببین آقای X، من دوست دارم مریضام منو به دیگران معرفی کنن. شما مشکل دارید. خب بگید شاید کمکی از دست من بر بیاد. منم دیگه چیزی نبود که بخام زیرش بزنم گفتم: من یه مشکل دارم که الان 4-5 ساله گرفتارشم. من مبتلا به استمنا هستم. خودم تنهایی دکترهای زیادی رفتم و عملا نتیجه نگرفتم ، شاید بخاطر این بوده که راه حل های مشکلی بهم پیشنهاد میشد. 4-5 ساله که الان از ترس این بیماری من مسافرت نرفتم . خونه ی اقوام هم نمی مونم. نه اینکه خودم این کارو کنم نه، بصورت خود به خود تو خواب این اتفاق برام می افته. دکترای دیگه گفتن که این مشکل در لوله حاوی منی هست که گشاده و باید یا اونو قطع کرد و یا قرص های مخصوص بخوری.خانم دکتر به نفس عمیق کشید و گفت: ببنین اگه لوله رو ببندی دیگه نمی تونی تولید مثل کنی. و اگر قرص هایی رو که دکتر میگه مصرف کنی، ممکنه عقیم بشی. بهتره بیای مطب با هم حرف بزنیم. فردا حدود ساعت 4 بیا مطب. گفتم: خانم دکتر شما زیاد روی این مسئله حساس شدید. فکر کنم تا حالا بیماری با این مشکل نداشتید. دکتر: بیشتر به همین خاطره، ولی پسری مثل شما نباید با این مشکل بسوزه. حالا شما فردا بیا مطب تا بهت بگم چکار کنی.فردای اون شب من ساعت 3.20 راه افتام رفتم. و ساعت 3.45 دقیقه مطب بودم. خانم منشی بود ولی خبری از دکتر و بیمار نبود. تا رسیدم توی مطب منشی روه بهم کرد و گفت: به به آقای فراری. گفتم: من فرار نکردم، کار داشتم. منشی گقت: آره واقعا کارتم چه کاری بود. گفتم: خانم دکتر کجاست: گفت : الان میاد یکم صبر کن. ولی فکر نکنم امروز کاری واست پپیش بیاد، چون دیشب خانم دکتر شمارتون رو گرفت. با یه لبخند گفتم : نه کاری ندارم.داشتیم حرف میزدیم که خانم دکتر اومد و رو به من کرد گفت: بیاید تو ، خانم صادقی تا نیم ساعت مریض نگیر. منم سریع بلند شدم رفتم تو. گفت: بشین. تا حالا دکترو با مانتو ندیده بودم. خیلی جذاب بود. موهاشو روی صورتش ریخته بود، پوسته سفید، چشای مشکی، بینی کوچیک، لپای بر اومده و هیکل بسیار قشنگ. کلا هواسم به اون بود. دکتر نشست رو میز گفت: خب بیا اینجا بشین. رفتم نشستم، باز دلهره ی دیروز سراغم اومد و سرمو اینور اونور میکردم، که دکتر گفت: مشکلی پیش اومده. گفتم : نه. دکتر: پس بگو. من: چی؟ دکتر: مشکلت. راستی مشکل شما راه حل دیگه ای هم داره من: میدونم. دکتر: چرا نگفتی؟ حالا ول کن شما می تونی با ارضا شدنه طبیعی مشکلتون رو طی 2-3 سال حل کنی.داشتم از تعجب شاخ در می اوردم. دکتر: تعجب نکن، ما دکتریم وظیفه ماست که به مریض راهنمایی بدیم. من: خانم دکتر، چه فرقی میکنه، جفتش یکیه. دکتر: اگه منظورت خود ارضایی، آره. ولی من منظورم واقعی بود. من: خانم دکتر من گفتم که شرایطش باعث شده تا نتونم درمون بشم دیگه. دکتر: ارضا شدن معمولی؟ من: آره، من ازدواج نمی تونم بکنم، نمی تونم خودمو تو شرایطی بزارم که از توی چاله بیفتم تو چاه. دکتر: منظور؟ من: منظوری ندارم، من الان شرایط ازدواج رو ندارم. دکتر: اولا من نگفتم ازدواج. من: پس چی؟ دکتر گفت: تو چکاره ای؟ من: دانشجو و برنامه نویس و طراحی سایت هم میکنم. دکتر: پس مشکلی نیست، باید با دخترای زیادی دوست باشی. با یکی که مطمئنی، سیغه محرمیت کن. باور کنید من اصلا انتظار چنین حرفی رو نداشتم، شاید شما هم جا خورده باشید ولی باور کنید چنین حرفی رو با گوشای خودم شنیدم. من: خانم دکتر اصلا حرفش رو نزنید. من دوست ندارم خودمو توی این مسائل بکشم.جو ساکت شد. دکتر: یه نفسی کشید و گفت: پیشنهاد من این بود، و در ضمن تنها را کم هزینه و کم خطر. راستی شما باید یه آزمایش بدید تا صحت راهنمایی من کاملا معلوم بشه. من: چه آزمایشی؟. دکتر: پاشو برو رو تخت پشت پرده. بلند شدم بدون هیچ حرفی رو تخت نشستم. همینطور که یه دستکش رو توی دستش می کرد اومد روبه روی من وایساد و پرده رو کشید. دکتر: شلوارتون رو بکشید پایین. من: چرا؟ دکتر: آزمایشه دیگه، اگه شما بعد از این آزمایش مشکلتون حل شد، که بعیده، ولی ممکنه یکم زمانش بین 1 روز بیشتر بشه. معلوم میشه پیشنهاد من درسته، لطف کن شلوارتو درار. وقتی شلوارمو در آوردم، اشاره به شرت کرد. شانس اورده بودم که شب پیش، بعد از اینکه باهاش حرف زدم، بخاطر آزمایش یکمی به خودم رسیده بودم ولی اصلا نمیدونستم به اینجا بکشه. شرت هم در آوردم. گفت: دستتون رو عقب بزارید . راحت بشینید. دستش رو برد سمت کیرم (باید دیگه اینو گفت، ببخشید). تو دستش گرفت و شروع به جلق زدن کرد. من: دکتر ببخشید این دستکش منو اذیت میکنه. دستکش دست چپشو در آورد آخه چپ دست بود. و شروع به کار کرد. من حشری شده بودم ، چشام به سینه هاش بود که داشت زیر فرم پزشکیش بالا و پایین میشد. کاملا سرخ شده بود. من بخاطر مشکلم دیر ارضا میشدم. دیگه داشت عقل از سرم میپرید. با دستم، دستشو گرفتم(دست چپ). خیلی نرم بود و سفید. دیگه جلوتر نرفتم . چشام کلا به چشاش قفل شده بود و همینطور زبونم رو به دندونم می کشیدم. دکتر دیگه ادامه نداد، گقتم: چی شد. دکتر: گرمم شد به لحظه، رفت درو قفل کرد. و اومد دکمه فرمش رو باز کد و کاملا زد کنار، زیرش یه تیشرت خیلی قشنگ داشت ، که روش نوشته بود ( امروز خوبه، ولی فردا معلوم نیست | Today is good. But tomorrow is unknown). سینه هاش داشت پیرهنشو پاره می کرد. صورتش داد میزد که شهوتی شده. منم بشتر از اون شهوتی بودم ولی کاری نکردم. دیگه داشت آبم میومد، بدون اختیار بازوشو گرفتم. گفتم : داااااره ه ه ه میاد. دکتر: بزار بیاد. همین که خواست بیاد سرشو سریع رو به سطل زیر پام گرفتم و همشو اونجا خالی کردم. بی حال شده بودم. دکتر دستشو به تخت زد و صورتشو با کلینیکس خشک میکرد. بعد رو به من کرد گفت: هم چیزت بزرگه و هم دیر ارضا میشی. واسه همسرت باید خوب باشه. من که دیگه کاملا به حالت عادی برگشته بود، سریع با کلینیکس خودمو تمیز کردم. و سرمو انداختم پایین، واقعا از خودم خجالت می‌کشیدم. نمی‌دونم چرا وقتی تو اون حالی مغزت کار نمی‌کته. دکتر: چیه حالت گرفته شده. من: یکم واسم سخته دیگه به شما نگاه کنم. خانم دکتر که داشت شکلات از کیفش در می‌اورد، گفت: ‌ای بابا، من دکترتم، مشکلی نداره راحت باش. حالا این شکلات رو بخور، برو خونه. پس فردا باز بیا، نیاز به ویزیت نداری. ساعت 4 بیا. منم گفتم: چشم. سرمو انداختم زیر، و رفتم.یکم برام سخت بود این ماجرا رو عادی بگیرم. ولی دیگه اتفاق افتاده بود. شب حدود ساعت 1بود که صدای زنگ پیامک گوشی اومد. رفتم گوشی رو برداشتم و نگاه کردم دیدم، یه شماره موبایله، پیامک رو باز کردم. پیامک: چطوری، امروز حالت گرفته شد. من گیج شدم، این پیامک یا می‌تونه از طرف منشی باشه یا دکتر. چون دو پهلو نوشته شده. من جواب دادم: اصلا، اتفاقا خوب بودم. پیامک: آره، خوب دستمو چنگ زدی. دیگه دوزاریم افتاد که خان دکتره. گفتم: ببخشید دست خودم نبود. خانم دکتر (پیامک) : می‌دونم. از صورتت معلوم بود. من: شما هم دست کمی از من نداشتید. خانم دکتر: مودب باشید. من: ببخشید منظوری نداشتم. خانم دکتر: شوخی کردم. نظرت چی بود؟ من: راجع به چی؟ خانم دکتر: امروز دیگه. من: نمی‌دونم جواب بده یا نه. خانم دکتر: من با این موضوع نبودم. خودت چه حسی داشتی. من: می‌تونم بگم. خانم دکتر: واسه همین سوال کردم دیگه. من: تا حالا این حسو نداشتم. دکتر: اسمه کوچیکت، همینه که توی دفترچست. من: اره دیگه. خانم دکتر: راست گفتی دوست دختر نداری. من: اگه بگم آره دروغ گفتم. دوست دختر داشتم. خانم دکتر: الات چی؟ . من: نه، اهمیتی دیگه برام نداره. خانم دکتر: دوست زن هم نداری؟ . من: این چه سوالی هیچ فرقی نمیکنه. خانم دکتر: خب دیگه مزاحمت نمیشم، پس فردا منتظرت هستم (پنج شنبه) . موفق باشی.راستشو بخواید خیلی بهم حال داده بود. ولی واسم کافی نبود. دوست داشتم هنوز دیرتر ارضا شم. واسه همین از چند تا دوستام که سوال کردم گفتن: قبلش که می‌خوای بری 3تا قرص استامینوفن بخور. من گوش کردم. روز پنجشنبه تقریبا همون اتفاقات افتاد، ولی با یکمی تغییرات. رفتم تو، ولی اینبار همون اول کار درو بست. اومد پیشم نشست (خانم دکتر) گفت: اون شب که دیر نخوابیدی. من: من عادت دارم. دکتر: پس بهت بیشتر پیام میدم. من: باشه، خیلی هم خوبه. دکتر: برو بشین رو تخت. رفتم نشستم، اونم اومد صندلی رو گذاشت رو به روی تخت، پرده رو کشید کنار و نشست. این بار همون اول کار دکمه‌ها رو باز کرد. وای چه رونی داشت. با اون شلوار جینی که پوشیده بود میشد صافی شو حس کرد. خیلی قشنگ بود. صندلی کوتاه‌تر از تخت بود. سینه هاش تا زیر صورتم بود، خیلی بزرگ بود. گفت: آماده نشدی که. گفتم: باشه. دکتر: نمی‌خواد خودم برات در میارم. شروع کرد به زیپمو باز کردن. دستشو گرفت زیر کیرم، دستکش دستش نبود. با یک کرم که از قبل بالای تخت گذاشته بود، کارو آسون کرد. شروع به بالا پایین کردن دستش کرد. قشنگ میون سینه هاش معلوم بود، باور کنید سفید‌ترین چیزی بود که دیده بودم. فکر کنم برای عمد این کارو کرده بود.من چشام بدون اختیار به سینه هاش دوخته بودم. که دیگه ادامه نداد. و گفت: چشات کجاست. سرمو سریع چرخ دادم. گفتم: دست خودم نیست. گفت: سعی کن دسته خودت باشه. اصلا هر چه رشته کرده بود پنبه شد. انگاذ نه انگار که داشته می‌مالونده. گفت:‌ترسیدی؟ . گفتم: آره، نباید می‌ترسیدم. باز شروع کرد به بالا پایین کردن. اصلا استامینوفن‌ها تاثیری نداشت. کتفم، همونجوری که چشام بسته بود، به سینش خود، سریع مثل آدم برق گرفته خودمو کشیدم کنار و گفتم: ببخشید چشام بسته بود. اونم چیزی نگفت، همینطور ادامه داد. موج قشنگی روی سینه هاش افتاده بود. باور کنید 3 بار می‌خواستم سینه هاشو بگیرم ولی جرات نداشتم. دیگه داشت میومد. گفتم: داره میاد. گفت اشکالی نداره بریز توی سطل پایین. کاملا صورتش قرمز شده بود، موهای تو صورتش ریخته بودن روی لباش. اونم دیگه چشاشو بسته بود. سریع دستم گرفتم و ریختم توی سطل. ول کن نبود همین جور می‌مالوند. تا که موهای توی صورتشو زد کنار گفت دیگه بسه.پاشد و شروع به بستن دکمه هاش کرد. گفتم: امروز زود گرمتون شد. گفت: نه، خواستم‌اندازه‌ی روز قبل طول نکشه. فهمیدم که خودش به عمد این کارو کرده. گفتم: میشه اسمه کوچیکتون رو بدونم. گفت: واسه چی میخوای. من: همینطوری. گفت: خب روی مهر هست. توی دفترچه. گفتم: از زبون خودتون چیز دیگست. گفت: نه انگار مغ زنی هم بلدی. گفتم: اگه ناراحت میشید نگید. گفت: من ناهیدم. دستش رو اورد جلو و تبریک برای آشنایی داد. امشب که دیر می‌خوابی. گفتم: واسه چی؟ . گفت: پیامک دیگه. گفتم: آره.شی شد. ساعت 12 شد ولی پیامکی نداد. ساعت دیگه نزدیک به 1. 30 بود که پیامک داد: سلام. ببخشید دیر شد نتونستم زودتر پیامک بدم. اگه خوابت میاد بخواب. من: سلام، همسرتون بودن. ناهید: همسر! نه بابا من الان 5 ساله طلاق گرفتم. من: چرا؟ . ناهید: شوهرم دوست نداشت تو بیمارستان کار کنم. من: مگه چند سالته؟ . ناهید: من 31 سالمه. یه سوالی ازت دارم. من: بگو. ناهید: امروز چرا به زیر پیرهنم خیره شده بودی. نمی‌دونستم چی بنویسم. یه قدر طول کشید. پیام داد. ناهید: می‌دونم، اگه خجالت می‌کشی نگو. ولی خجالت خوب نیست. منم که دیگه داشتم یه جوری میشدم. نوشتم: سینه هات. ناهید: ‌ای بابا، چرا؟ . من: خیلی قشنگ و جذاب بودن. ناهید: دوست داری؟ . وحشت کردم جواب بدم. و نوشتم، من: چی رو؟ . ناهید: منو دیگه، شوخی کردم، سینه رو، فرق نمیکنه ماله کی باشه، دوست داری؟ من: تو رو آره. شوخی کردم. ناهید: جدی گفتی یا شوخی کردی که منو دوست داری؟ . منم دیگه هوایی شدم و نوشتم. من: جدی گفتم ولی روم نشد. ناهید: خودمو، یا اونای زیر پیرهنمو. من: خودتو. ناهید: دوست داری باهم دوست بشیم. من: دوست پسرت بشم. ناهید: نه یه دوست معمولی اگه خوب بود اونوقت. من: نمی‌دونم. (واقعا هنگ کرده بودم.) ناهید: بگو دوست داری یا نه؟ من: آره. ناهید: فردا میای. من: فردا جمعس خانوم. دیگه فکر کنم زیادش بد باشه. ناهید: آدرس میدم بیا خونم. خودم می‌دونم دارم چیکار می‌کنم. من: باشه. ناهید: ساعت 10 صبح بیا. منم دیگه داشتم از خوشحالی بال در میوردم. گفتم: باشه. حالا لالا؟ ناهید: آره برو لالا.ساعت گزاشتم روی ساعت 7. صبح پاشدم. حموم کردم. سریع جدیدترین لباسم رو پوشیدم. و یکی از قرصای دکترم رو که از قبل داشتم رو خوردم. (دیر انزالی) رفتم به آدرسش، یه نیم ساعتی طول کشید تا بخونش رسیدم. آیفون رو زدم. گفت: کیه. گفتم: X-م گفت: بیا تو. رفتم تو. واقعا پری به این می‌گفتن. زیباترین زن دنیا شده بود. یه بسته شیرینی دستم بود. همونجوری داشتم نگاش میکردم. اومد روبه روم وایساد. من اصلا هواسم به صحبتش نبود. دستام می‌لرزید. تا حالا اینجوری دلهوره نداشتم. پام شل شده بود. تو همین حال و هوا بودم گفت: آهای پدرام (اسمه کوچیکم) ، کجایی؟ من که دیگه زیر لباسم معلوم نیست. گفتم: ببخشید. آخه. . . یه چرخی خورد. گفت: خوشگل شدم نه. گفتم: باور کن تا به حال همچین زنی ندیده بودم. شیرینی رو گرفت دستش. گفت: حالا پرو نشو. برو بشین واست یه نسکافه داغ بیارم. گفتم: چای بیار. گفت: باشه. چای رو با شیرینی زدیم. گفت: امروز یه سوپرایز دارم واست. گفتم: چی؟ . گفت: امروز می‌خوام برات اونکارو رو تخته خودم انجام بدم. من: وای. سورپرایز شدم. پس می‌خواستی روی قالیچه اینکارو کنی. یه لبخندی زد گفت: زبونم داشتیو ما خبر نداشتیم. گفتم: پس چی. ناهیــــــــد. گفت: جونم. من: میشه بگی چرا بعد از این همه آدم با من دوست شدی. گفت: قول میدی مال خودم باشی. گفتم: آره. گفت: نه بگو دوست دارم ماله ناهید باشم. ماله خوده خودش. منم همین جمله رو تکرار کردم.دستش. انداخت دوره گردنم و کشوندم توی اتاق خوابش. واقعا سلیقه‌ی قشنگی داشت. نور قرمز. تخت قرمز. خیلی حال می‌داد. گفت: چون هنوز دوست پسرم نیسی فقط منو از گونه ببوس. منم تورو از گونه می‌بوسم. لبشو آروم رو گونم گذاشت. باور کنید داشت لبش گونمو می‌سوزوند. با یه چند لحظه مکس، لباشو برداشت. چشاش قرمز شده بود. البته نه از روی شهوت، اشک تو چشاش بود. گفتم: ناهیــد چیه؟ گفت: تا حالا کسی رو با این علاقه نبوسیده بودم. منم سریع لبمو گذاشتم رو گونش و آروم بوسیدمش، لبم کامل رو گونش بود یکم طولش دادم. موقعی که می‌خواستم لبمو در بیارم صورتشو دنبال لبم می‌کشوند.هوای خاصی بود. دیگه شهوت نبود. واقعا عاشقش شده بودم. گفت: شروع کنم. گفتم: نه. با تعجب پرسید چرا؟ . گفتم: چون دوست دارم. تا اینو گفتم سرشو انداخت زیر و گفت: واقعا دوسم داری. گفتم: آره. سرشو آورد بالا. موهاش رو بینیش ریخته بودن. گفتم: ناهید من 21 سالمه و تو 31 سال، پشیمون نمیشی. گفت: من باید آرزوی تو رو داشته باشم. نجیب، دوست داشتنی، قشنگ. گفتم: دیگه بسه. گفت: دست تو بزار پشتت. گفتم: باشه. زیپمو باز کرد. با دست کشیدش بیرون شروع به مالیدن کرد. سرشو برد پایین که کاره دیگه‌ای رو اضافه کنه. صورتشو با دست گرفتم گفتم: ناهید این کارو الان نکن. هر وقت دوست پسرت شدم. سرشو اورد بالا گفت: باشه عزیزم. این قرص کاره خودشو کرده بود. فکر نمیکردم عاشقش بشم. از قرص خوردن پشیمون شده بودم. بعد از چند دقیقه، سرشو (ناهید) اورد بالا گفت: اه چرا امشب تو اینطوری شدی. خیلی داره طول میکشه. می‌خوام باهات حرف بزنم. گفتم: ناهید نمی‌خوام بهت دروغ بگم. من قرص وگادول خوردم. چشاش گرد شد، صورتش سرخ شد. دستشو کشید بیرون. روبه روم وایساد. گفت: پاشو زیپتو ببند. گفتم: چی شده. گفت: پاشو زود باش. گفتمک تو بگو: گفت گومشو برو بیرون. گفتم: مگه چیه. گفت: من دارم این کارو واسه تو میکنم که تو سلامتیتو بدست بیاری. من دوست دارم. تو قرص میخوری. خیلی پستی. مگه من دستگاه ارضای تو هستم. گم شو برو بیرون. گفتم: خواهش میکنم. بخدا من قبل از این موضوع همچین حصی روت نداشتم. تکرار نمیشه. باور کن. گفت: گفتم برو بیرون. منم دیگه چیزی نگفتم و اومدم تا درب ساختمون سرمو روش کردم گفتم: باور کن نمی‌دونستم این قدر عاشقت بشم. چیزی نگفت. و منم رفتم بیرون.من دیگه از‌ترس بهش پیام ندادم. عصر روز سه شنبه رفتم مطب. منشی هم خیال کرد همون جریانه قبلی هست. درو باز کرد رفتم تو. تا دید منو یکم بلند شد. وقتی دید بیمار روبه روش نشسته چیزی نگفت و باز نشست. منم با چهره‌ای پر از شرمنده گی (واقعا بودم) نشستم. تا بیمار بلند شد، ناهیدم پشتش بلند شد و راه افتد، بیمار که رو به بیرون شد، دسته منو هم گرفت کشید که به بیرئن ببره من مقاومت کردم. رو به منشی کرد. گفت: مگه نگفتم کسی رو راه نده. ‌ها چند بار باید اینو تکرار کنم. منشی: آخه آقای. . . ناهید: هر کسی می‌خواد باشه، یه بار دیگه این کارو کردی بیرونی، فهمیدی؟ منشی: چشم. اومد تو. باورم نشد از اومدنم پشیمون شده بودم. ولی دیگه نمی‌خواستم پس بکشم. گفت: آقای محترم، لطف کنید تشریف ببرید بیرون. گفتم: خانم من بیمار شمام. گفت: من بیمار نمی‌بینم برید بیرون.خدا رو شکر کسی تویه مطب نبود. با یه دست دسته درو بستم و بایه دست هم دسته ناهیدو گرفتم، که سریع دستشو کشید. من گفتم: ناهید 5 دقیقه به من وقت بده. 4 دقیفه واسه من. 1 دقیقه هم برای جواب تو همین. گفت: نه، گفتم: خواهش می‌کنم، التماست میکنم. با کمی مکس گفت برو روی اون صندلی بشین. دورترین صندلی نسبت به میزش. گفتم: چشم. سریع نشستم و ناهید گفت: بگو. گفتم: من می‌خوام راستشو بگم. وقتی دعوتم کردی خونتون، من فکر می‌کردم آخرین روزه، واسه همین می‌ترسیدم که باز این بیماری بیاد سراغم آخه توی این دو هفته، 5 روزی یکبار شده بود. من قرصو خودم، حتی تو دلم می‌خواستم کارای دیگه‌ای هم بکنم چون واقعا دیگه اون شبو می‌خواستم تموم کنم. چون دیگه از خودم و این بیماری بدم میومد.وقتی اومدم خونت و با اون شرایط از من پذیرایی کردی، دیگه کلا پشیمون شدم. حتی وقتی سرتو بردی پایین نزاشتم این کارو کنی، تا اینو گفتم سرشو اورد بالا نگاهی کرد. با به همون حالت قبلی برگشت. گفتم: تو خیلی واسه من ایده آلی دوست ندارم با این چیزا از دستت بدم. مطمئن باش این ماجرا ربطی به تو نداشت. از سر ناچاری بود. بلند شدم دستمو بردم تو جیبم و یه انگشتر طلای سفید که اندوخته 8 ماه کارم بود رو گذاشتم رو میز و گفتم: 1 دقیقه واسه تو کافی نیست. امشب منتظر پیامتم.دهنش وا مونده بود، سرجاش میخکوب شده بود. من رفتم از مطب بیرون و به منشی گفتم: ببخشید خانم صادقی واقعا از شما معذرت می‌خوام. گفت: اشکالی نداره خان الان دو روزه اینطوری هست. شما به دل نگیرید. منم گفتم: در هرصورت معذرت می‌خوام، امری نیست. گفت: خواهش می‌کنم به سلامت.شب حدود ساعت 10 بود که از خونه تماس گرفت. گفت: ببین ببخش منم تند رفتم. گفتم: نه من ایراد داشتم. تو بهترینی. گفت: امشب میای؟ گفتم: امشب؟ گفت: آره امشب. منم گفتم: باشه، سریع آژانس گرفتم رفتم خونشون، درو باز کرد. تا دیدمش گفتم هر روز قشنگتر میشی. گفت: آره. گفتم: آره. تا اینو گفتم. پرید تو بغلم سریع به لب گرفتن شد. صورتمو می‌بوسید، موهامو نوازش می‌کرد گردنمو می‌بوسید، و منم همین کارو واسو اون می‌کردم. دستش می‌خواست بره پایین، که دستشو گرفتم. گفت: چیه. گفتم اینجوری. گفت: پس چه جوری؟ گفتم: بزار یکم پیشه هم بشینیم حرف بزنیم. (آخه بعد از 5 سال که از اون بیماری گذشته بود، حسابی از این بابت پوستم کلفت شده بود.)با دو تا استکان چایی، یه ظرف پره شیرینی، و یه لیوان خالی پر از یخ اومد نشست. گفت: چایی رو بخور تا یه چیزی بهت بدم. گفتم باشه. نگام به لیوان بود،‌ترسیدم نکنه منظورش مشروب، یا چیزی باشه (چون من متنفرم، از دود و مشروب) سریع چایی رو بخاطر دونستن بودن اون لیوان خوردم. گفت حالا این لیوان رو برات پر می‌کنم. گفتم: چی. گفت: شراب. گفتم: چی؟ ؟ ؟ ؟ گفت: شراب دیگه. گفتم: راست میگی. گفت: آره تو هم خوشت میاد. گفتم: برو، جمع کن این بساطو، جمع کن. تو دکتری خودت مشروب می‌خوری. سریع خودشو جمع جور کرد گفت: پدرام باور کن می‌خواستم امتحانت کنم. گفتم باید تمام خونتو بگردم، اگه یه چیکه دیدم تمومش می‌کنم. گفت بیا بگرد. ولی باور کن خواستم امتحانت کنم. آخه. . نزاشتم حرفشو بزنه. گفتم: یخچال کجاست؟ گفت بیا تا همه جا رو نشونت بدم. همه جا رو گشتم، کمد، یخچال، فریزر، زیر تخت، پشته پرده، انباری. . . ولی نبود. گفتم: شانس اوردی. گفت: تو به من اعتماد نداری. گفتم: چرا پس منو امتحان کردی. دیگه خنده‌ای کرد گفت: باشه تسلیم بیا حرف بزنیم. بعد از اینکه حرفامون رو زدیم. گفت بیا: کارت دارم. گفتم: کجا گفت: بیا. رفتم تو اتاقش، تا جای نمازش افتاده، قرآن رو برداشت گفت: موافقی امشب یه صیغه بخونیم، گفتم من مهریه ندارم بدما. گفت: همون انگشتر خوشگله گرونت کافیه. گفتم: باشه. سریع آیه رو خوند و منم تکرار کردم. دستمو گرفت و انداختم رو تختش. گفت: پدارم. گفتم: جانم. گفت: پیشم می‌مونی. گفتم: امشب دیگه دیر شده باشه می‌مونم. گفت: اه با امشب نیستم. گفتم: شوخی کردم تا‌اید پیشت می‌مونم. ولی یه شرطی داره. گفت: چیه؟ . گفتم: که تو هم پیشم بمونی.تا اینو گفتم. داد زد: قبوله. قبوله. لبشو گذاشت رو لبم. با عشق واسش می‌خوردمش. اون سرشو اورد پایین، زیپه شلوارمو باز کرد. دستشو برد و کیرم رو کشید بیرون، شروع به مالیدن کرد. و وقتی که بزرگ شد، سرشو اورد بالا گفت: اجازه می‌دی؟ . گفتم: ماله خودته. سرشو آروم اورد پایین. و گفت: پدارم فکر میکنی بعد از امشب بازم دوسم داری. گفتم: یعنی چی؟ گفت: آخه تو تاحالا سکس نکردی معلوم نیست که بعدش پشیمون نشی. گفتم: سکس نکردم درست ولی الان عاشق شدم. راضی شد و شروع کرد به خوردن. همینطور می‌خورد و سرشو می‌اورد بالا و می‌گفت: جون. . . . گفتم: بسه. گفت: اه بزار، گفتم نوبته منه اینا رو ببینم. گفت: اینجوریه پس زود باش. دستم رو از رو لباس به سینه هاش کشیدم. نرم، بزرگ و خوش فرم. باور کنید توی رویا هم چنین لحظه‌ای رو تصور نمی‌کردم.لباسش رو از تنش در اوردم، زیرش هیچی نبود، شروع به خوردن سینش کردم. اینقدر خوردم که دیگه سرم داشت گیج می‌رفت. با احتیاط دستمو زدم به رو کسش (رو شلوار) یه تکون کوچیک خورد. گفتم: چیه بدت میاد. گفت: نه، امشب ماله خودته. سریع زیپشو باز کردم شلواره جینه خوشگلشو کشیدم پایین، و شرتشو در آوردم. تا حالا چیزی به این تمیزی ندیده بودم. تمیزیش منو تشویق به خوردن کرد. شروع به خوردن خودش و چوچولش کردم. دیگه داشت موهامو می‌کند. می‌گفتک پدرام دوست دارم. باور کنید از حرکاتش داشتم تعجب می‌کردم، فکر می‌کردم این فیلما همش اداست.لباسمو در اورد، شلوارم رو هم به همینصورت. باز شروع به خوردن کرد. گفتم: ناهید داره میاد، دیگه ادامه نداد، بعد از چند لحظه بهش گفتم: ناهید می‌خوابی، گفت: چرا، گفتم می‌خوام امشب زنم شی. گفت: من عاشقتم. آروم خوابوندمش، به آرومی سرش رو کردم تو، و یواش یواش عقب جلو می‌کردم. دیگه داشتم تند تند می‌کردم. با دستام پاهاشو زدم بالا، و شروع به کردن، کردم. جلو عقب که می کردم صداش خونه رو پر کرده بود. ناهید هم از سر شهوت داد میزد. از بغل خوابوندمش، و سرشو کردم تو، و جلو عقب می کردم.ناهید بلند شد، گفت: پدرام بخواب. گفتم باشه. به آرومی روش نشست و بالا پایین می کرد. دستام کلا به سینه هاش قفل شده بود. دیگه آهش داشت به جیغ تبدیل می شد. که یک باره دستاش و بدنش به شدت لرزید. کلا ارضا شد. ولی برای اینکه من ارضا شم بصورت سگی خوابید. من از پشت سوراخه کونشو خوردم. گفت: می خوایش. گفتم آره ولی امشب نه. گفت: هر جور دوست داری عشقم. من شروع به خوردن کسش کردم با داشت، به اوج می رسید. منم همینجور می خوردم.سرشو گذاشتم تو کسش، شروع به تلنبه زدن کردم، اینقدر ادامه دادم که اون یه بار دیگه ارضا شد، دیگه داشتم منم ارضا می شدم. گفتم: ناهید داره میاد. گفت بزار بیاد. گفتم: تو کست. گفت قرص خوردم، بریز دارم می سوزم. تا اومدم همشو ریختم تو کسش. داد زد، پدرام سوختم. وای دارم می میرم. رو هم ولو شدیم. همینجور هم دیگه رو می بوسیدیم. و به با هم حرف می زدیم. دیگه کاملا به هم وابسته شده بودیم.دیگه کاملا عاشقش بودم. منشی هم بعد از این مدت روز عید1390، فهمید. و این بود ماجرای من. درضمن این داستان با رضایت ناهید نوشته شده.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d8%b1%db%8c%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%b2%d8%af%d9%86-%da%a9%d8%b3%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2523</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان سوپر شاه کس خوشگل با سینه های دوست داشتنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Aug 2019 03:12:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبمیوه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشش]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[ابروهای]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احساساتی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استاده]]></category>
		<category><![CDATA[استادی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابمو]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[امروزم]]></category>
		<category><![CDATA[املایی]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتقادات]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتامو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[انگولک]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجام”]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتون]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخواید]]></category>
		<category><![CDATA[بخورید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[براحتی]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برخورده]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسیم]]></category>
		<category><![CDATA[بشینید]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرید]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بنشینم]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهزاده]]></category>
		<category><![CDATA[بودمشاید]]></category>
		<category><![CDATA[بودممن]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمینطور]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایگاه]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفات]]></category>
		<category><![CDATA[تکراری]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جامونو]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیتش]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[جورواجور]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشاتون]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفمون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصیات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابتو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواهان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوراکی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنه]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دادمسلام]]></category>
		<category><![CDATA[داستانا]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوها]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دزدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچگی]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیره]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیم]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سراسیمه]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختن]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[شوهرشو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صداتون]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[ضرباتم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[علاقمند]]></category>
		<category><![CDATA[فاکتور]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فراموشش]]></category>
		<category><![CDATA[فردایی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فروخته]]></category>
		<category><![CDATA[فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فروشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فکرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[فوتسال]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمایی]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترم]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخونه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمساعت]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کنفرانس]]></category>
		<category><![CDATA[کنممن:]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[کیلومتری]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمبا]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مانیتور]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیچه]]></category>
		<category><![CDATA[متاهلی]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مردونگی]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمتون]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلتون]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مغروری]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسی]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواید]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسوند]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاری]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسن]]></category>
		<category><![CDATA[میشنوم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[میوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناچاری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتش]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکش]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیده]]></category>
		<category><![CDATA[نظرتون]]></category>
		<category><![CDATA[نکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنید]]></category>
		<category><![CDATA[ننوشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستید]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همراهم]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[ویندوز]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده</h2>
<p>شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم</p>
<h3>نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا</h3>
<p>بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم کل ماجرا رو از سیر تا پیاز بنویسم، تا اینکه مبادا کسی</p>
<h4>فکر جنده کنه دروغه و ناسزا بگه.البته به شما هم حق</h4>
<p>میدم، خوندن یه خاطره به این پستون بلندی خیلی خسته کنندس، ولی فکر کنم یه جورایی واسه بعضی از شماها چنین</p>
<h5>اتفاقاتی افتاده کوس باشه ولی حوصله روی کاغذ اوردنش رو نداشته</h5>
<p>باشید. امیدوارم که خوب نوشته باشم تا یکم از خستگی چشاتون جبران بشه.و اما خاطره من&#8230;من (اسم مستعار: محسن) همیشه آدم ساکت سکس داستان و مغروری بودم</p>
<h6>(که کاملا تویه این خاطره آدم شدم، یعنی ایران سکس آدمم کرد)،</h6>
<p>همیشه فکر می کردم که با غرور میشه خیلی چیزها را بدست بیارم(اشتباه و اشتباه&#8230;) با افراد هم سن و سال خودم هم صحبت نمی شدم، همیشه افرادی رو انتخاب می کردم که از لحاظ اختلاف سنی با من، سن بالایی داشته باشند و افراد پخته ای توی مسائل زندگی باشن. من در حال حاظر دانشجوی کارشناسی IT هستم که همین، باعث اتفاق افتادن این خاطره شد. اصلا با دخترا ارتباط نداشتم، اگر راستشو بخواید از آبروم میترسیدم. نه اینکه آدم مثبتی باشم، نه&#8230; برعکس کارهای بخصوصی هم انجام میدادم ولی نه در حد دختر و این حرفها&#8230; . من از لحاظ صورت یه جذابیت خاصی داشتم (موهای مشکی، ابروهای کشیده، گونه های برجسته، چشم های سبز و پوست گندمی) ولی از لحاظ فیزیک بدنی اصلا خوب نبودم (قد: 167 وزن 54). درضمن منو مثل یک پسر جوون رشید فرض نکنید، قیافه من خیلی جوونتر از سنم هست و قیافم شبیه بچه هاست. علاقه شدید من به ورزش فوتبال و فوتسال در لاغر بودن من خیلی موثر بوده.گفتم از داشتن دوست دختر می ترسیدم، اما علاقه عجیبی به دوستی با یک زن با تجربه داشم و اصلا به سکس فکر نمی کردم. شاید این هم مثل خصوصیات دوستیم با پسرهای هم سن و سالم باشه که واستون نوشتم، باشه. این خاطره ام شاید از نظر سکسی بودنش زیاد شما رو راضی نکنه، ولی بخاطر اتفاقاتی که واسم افتاده بشتر احساسی تا سکسی. بگذریم&#8230;تازه وارده دانشگاه شده بودم، خیلی اشتیاق تحصیل رو داشتم. شب و روز رو یکی میکردم و درس می خوندم. ترم اول رو با معدل 19.43 پشت سر گذاشتم. ترم دوم که شروع شد از اینکه یکم توی چشم دیگرون بودم بدم میومد. کسانی که توی کلاسای من بودن دیگه کاملا منو می شناختن، و موقعی که سوالی براشون پیش میومد، از من میپرسیدن از این وضعیت یه جورایی راضی بودم ولی از یه نظر هم برام ناخوشایند بود، چون خیلی از افراد با حسادت و &#8230; به من نگاه میکردن و از ارتباط نداشتن و طرز لباس پوشیدنه من، من رو اُمّل صدا میکردن. من خیلی رو جزواتی که می نوشتم حساس بودم. چند باری جزواتم رو زدن. یکی از استادام که خیلی با من خوب بود، میگفت: وقتی می بینی جمعی بخاطر خوب بودنت مسخرت می کنن به خودت افتخار بکن.توی ترم سوم دیگه همیار استاد درس برنامه نویسی Cو ساختمان داده شده بودم. چند باری شده بود که مقاومتم در برابر بعضی از دخترای دانشگاه کم شده بود. شب پیامای جورواجور واسم میومد و همین به غرورم اضافه میکرد (غروری که همش منو احمق تر از همیشه میکرد). کلاس های خصوصی بیرون شروع شده بود. پروژه میگرفتم و حسابی به نون و نوایی رسیده بودم.من درسهایی عمومی رو طبق راهنمایی مدیر گروهم واسه ترم چهارم گذاشتم. انتخاب واحد شروع شده بود و من باید درس فارسی عمومی، پروژه، کارآموزی، پایگاه داده و &#8230; رو برای ترم چهار انتخاب میکردم. درست یادم هست که موقع انتخاب واحد سه تا استاد معرفی شده بود (آقای فارسی، آقای بهرامی و خانم علیخوانی| فامیل واقعی). آقای فارسی خیلی استاد خوبی بود و خیلی ازش تعریف شنیده بودم ولی اصلا با کلاس تربیت بدنی و پایگاه داده-ام جور نمیشد به همین خاطر مجبور شدم که با آقای بهرامی کلاس بگیرم.کلاسا شروع شده و منم طبق معمول به درس خوندن ادامه دادم. اصلا از کلاس آقای بهرامی راضی نبودم. آدم متعصبی بود و اصلا افکار دیگران رو قبول نداشت، منم به همین خاطر تا مهلت حذف و اضافه تموم نشده بود، رفتم کل شهریه داشگاه رو پرداخت کردم و از روی ناچاری با هزارتا دردسر و التماس خودمو توی کلاس خانم علیخوانی جا دادم. اصلا روحیه خوبی، بخاطر انتقادات و یا بهتر بگم مسخره کردنم توسط همکلاسی هام، نداشتم.کلاس ها روال خودش رو طی میکردند، تا اینکه هفته بعد از تغییر کلاس فرا رسید. میخواستم ببینم این استاد چطور استادی (استاد فارسی عمومی، خانم علیخوانی)، خوب به مباحثش گوش می دادم. انصافا معلوم بود استاد با کمالات و درس خونده ای هست. ظاهر کاملا خوب و با حجابی داشت. آرایش معمولی میکرد. چشاش مشکی بود و ابروهای خیلی قشنگی داشت از همه مهمتر صورت خندونش آدمو به خودش جذب میکرد. صورت سفید و لبای رژ خوردش خیلی خوشگلترش میکرد. همیشه چادر سر میکرد. و هنگام درس دادنش هم چادرش رو از سرش نمی کشید.همیشه عادت داشتم که ردیف جلو، صندلی نزدیک استاد بنشینم (از ترم اول و الانم هنوز همین عادت رو دارم، شاید بخاطر جسه کوچکمه). دیگه لحن شعر گفتناش واسم خیلی فرق کرده بود. نمیدونم بهش حسادت میکردم که اینقدر خوب حرف میزنه و یا بهش علاقمند شده بودم. وقتی توی کلاسش می نشستم اصلا دوست نداشتم کلاسش تموم شه و حتی یک کلمه هم نمی نوشتم چون اصلا دیگه حواسم به درس نبود و مرتب به صورت و سیماش نگاه میکردم. اصلا رو نداشتم که باهاش غیر از درس حرفی بزنم و مرتب به بهونه سوالات درسی خودمو باهاش هم کلام میکردم. فارسی عمومی شده بود برام چای و استاد علیخوانی هم واسم شده بود حبه قند، که راحت با هم حضمشون میکردم. کلافگی و سردرگمی، که مخرب اصلی آینده جوونای ماست، کاملا به سراغم اومده بود و کلا حواسم به علیخوانی بود. (البته فقط توی درس فارسی اینطور بودم) همیشه صبح روز بعد از کلاس، تصمیم می گرفتم که دیگه به اون فکر نکنم، ولی توی این یه مورد حسابی کم میاوردم.همیشه عادت داشت وقتی وارد کلاس میشد، اول یک سر، دَم در کلاس، کل بچه ها را ببینه و بعد آروم با دسته راستش صندلی رو بکشه و کیف لپ تاپش رو کنار میز بزاره و روی صندلی بشینه و تا چند دقیقه لیستش رو چک کنه و اونوقت حضور غیاب کنه. وقتی به اسمه من میرسید می گفت: مثل همیشه آقای احسانی(مستعار) حاضر هستش. ولی اونروز حضور غیاب خیلی فرق کرده بود، آخه دو جلسه آخر بود و همه دانشجوها حضور داشتن. تا اسمه منو خوند یکی از دانشجوها که میشناختمش از ته کلاس داد زد: آقای املی حاضر. استاد تشخیص نداد که کی این حرف رو زد. و بعد نگاهی به من کرد و سری تکون داد. اصلا از این بابت ناراحت نشدم چون فکر میکردم شاید همین باعث حرف زدنه من و خانم علیخوانی بشه، ولی اصلا همچین اتفاقی پیش نیومد. دیگه بچه های کلاس هم از رفتار من فهمیده بودند که من چه دردی دارم.دائم تیکه پرونی میکردن. دیگه دخترای کلاس هم روشون باز شده بود. توی وقتای آخر کلاس بودیم که بحث به ازدواج و این چیزا کشیده شد. بچه ها مرتب مخسره و شوخی میکردن. جو کلاس کاملا عوض شده بود و البته از کنترل خانم علیخوانی خارج شد. پسرا به دخترا تیکه مینداختن و دخترا به پسرا. منم که توی این حال و هوا داشتم لبخندای خان علیخوانی رو نگاه میکردم. تا اینکه سرش رو، رو به من کرد و سریع نگام رو ازش دزدیدم تا متوجه نشه.صندلیش رو کشید عقب و اومد روبه روی صندلی من ایستاد. باور کنید از ترس داشتم میمردم و قلبم به ضربان افتاده بود. چون اصلا موقع نگاه کردنش متوجه زیر چشمی پاییدنش نبودم و همین ترسمو بیشتر کرده بود. چادرش کمی باز بود و از لای دکمه مانتشو میشد پیرهن قرمز زیرش رو دید. البته من آدمش نبودم که زل بزنم و سریع سرمو رو بهش کردم. خانم علیخوانی گفت: آقای احسانی چرا شما حرفی نمی زنید؟&#8211;؛. منم با لکنتی که توی زبونم افتاده بود(از سر دستپاچگی)، گفتم: من چی بگم، اونا که دارن خوب حرف میزنن.&#8211;؛. صندلی پشتیم که پسر پرویی بود گفت: خانم، احسانی حواسش جای دیگست. خودش جای دیگه رو داره دید میزنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی کامل دوزاریش افتاد و فهمید که اونم (صندلی پشتیم) فهمیده و مطمئن شد که من داشتم بهش نگاه میکردم(نگاه که نه&#8230;).خانم علیخوانی به روی صندلیش برگشت و گفت: بچه ها کلاس تمومه و خواهش میکنم امروز سوالاتون رو بزارید واسه کلاس بعد.&#8211;؛. مطمئن بودم که با منه. من حرفش رو نشنیده گرفتم و تا از کلاس رفت بیرون، دویدم دنبالش و ازش در مورد زندگینامه (انتخاب پروژه، واسه کنفرانس) مولانا سوال کردم. اونم گفت: آقای احسانی مگه من نگفتم که بزارید واسه جلسه بعد، مگه شما حواستون کجاست؟&#8211;؛. آخ&#8230; که آب سردی بود که با فشار زیاد روم باز شده بود. همونجا میخ کوب شدم، اصلا فکرشو نمیکردم که اینطوری باهام حرف بزنه. توی این موقعیت، پسره صندلی پشتی من بازم سر کلش پیدا شد و گفت: هر کی فکر کنه تو املی، من اینطوری فکر نمی کنم. همه با دوختر دوست میشن، ولی تو دستت رو گذاشتی روی خانم علیخوانی، کلک تر از تو آدم پیدا نمیشه.&#8211;؛. نمیدونم چرا چنین فکری رو پیش خودش میکر. شهر ما یکی از شهرهای گرم جنوب هستش(باور کنید که جرات گفتنش رو ندارم؛ خواهش میکنم درک کنید). من توی اون گرمای آخر فروردین ماه یه فاصله 5-6 کیلومتری رو پیاده تا خونه رفتم، دائم توی راه فکر میکردم و خودخوری میکردم.جلسه بعد هم رسید و منم کنفرانس رو دادم و هیچ سوالیم نپرسیدم. همه بچه ها تعجب کرده بودن. یکی از بچه ها که از همه باهاش صمیمی تر بودم، بهم گفت: اونروز حسابی کلک و پرتو ریختا.&#8211;؛. منم با یک سکوت جوابشو دادم. دیگه کلاسا تموم شد و منم دیگه خانم علیخوانی رو ندیدم. همیشه به اون فکر میکردم. بارها به سرم زد شماره تماسش رو از بچه ها بگیرم و باهاش تماس بگیرم. ولی بعضی از بچه ها نداشتن و بعضی ها هم نمیدادن.فوق دیپلمم رو گرفتم و واسه کنکور کارشناسی خودمو آماده میکردم. کارم کلا، پرداختن به سایتم و رفتن به فروشگاه های لوازم سخت افزار و نرم افزار رایانه بود. خیلی روزگار بدی برام شده بود. اصلا فراموش کردنش واسم سخت بود. ولی چاره چی بود&#8230; دیگه کم کم داشتم فراموشش می کردم، یعنی کلا فراموشش کردم.یه روز (سه شنبه مردادماه بود) داشتم از رَم های فروشگاه سخت افزار رایانه دوستم دیدن میکردم که دیدم خانم علیخوانی داره با صاحب فروشگاه در مورد لپ تاپ حرف میزنه. من گیج مونده بودم. همون لحظه دوستم به ردیف لپ تاپا اشاره کرد و به خانم علیخوانی گفت: شما اگه میخواید مدل ها رو ببینید، برید به دکور شماره 7، اگه سوالی هم داشتید می تونید از آقای احسانی بپرسید.&#8211;؛. من کامل هیجان زده و البته عرق کرده بودم(شاید بعضی از شما منو درک کنید). خانم علیخوانی، به من نگاهی کرد و انگار که اصلا منو نمیشناسه (شایدم واقعا منو فراموش کرده بود، چرا نکنه؟) به دکور شمارع 7 رفت. یکمی اینور اونور شد و صدا زد: آقای احسانی لطف میکنید چند لحظه تشریف بیارید&#8211;؛. منم با تعجب، رو کردم بهش و گفتم: خواهش میکنم&#8211;؛. رفتم نزدیکش وایسادم. کمی از من بلند تر بود. وای جذابیتش صد برابر شده بود. صورت سفید، چشای مشکی و موهای رنگ شرابیش که روی قسمت مشکی موهاش افتاده بود، لبای رژ زده ، همه و همه منو محو خودشون کرده بودن، تا حالا توی عمرم خانم علیخوانی را به اینصورت ندیده بودم.خانم علیخوانی رو به من کرد و گفت: آقای احسانی اینورا میچرخید. تحصیل رو چه کار کردید؟&#8211;؛. بـــلـــه&#8230; کاملا منو یادشه. منم گفتم: من همیشه به این فروشگاه میام. آخه من این لپ تاپ ها رو واسه دوستم میارم. الانم دارم واسه کارشناسی می خونم&#8211;؛. علیخوانی: خیلی هم خوب. بارها تعریف شما رو از استاد های توی اتاق مشاورین دانشگاه شنیده بودم. معلومه پسر فعالی هستید&#8211;؛. من که توی دلم هنوز از برخورده روز های آخر کلاسش، ناراحت بودم. گفتم: خواهش میکنم.&#8211;؛. علیخوانی: میشه منو توی انتخاب لپ تاپ راهنمایی کنید. اگه بتونم یه لپ تاپ خوب بگیرم شیرینی شما، پیش من محفوظه.&#8211;؛. من از این حرفش خیلی ناراحت شدم. توی جوابش گفتم: شما پیش من حق دارید، نا سلامتی شما استاده من بودید. و حسابی منو کمک کردید&#8211;؛. لبخندی زد و گفت: مخصوصاً، جلسه آخری؟&#8211;؛. فهمیدم که دوزاریش افتاده، گفتم: نه&#8230; حتما اونروز عصبی بودید.&#8211;؛. گفت: در هر صورت من از شما معذرت خواهی میکنم. البته نه بخاطر راهنمایی کردن شما، نه.. از اون روز توی دلم بوده.&#8211;؛.منم کل لپ تاپ ها رو با دقتی که بهش داشتم، معرفی کردم. انگار توی چهرش معلوم بود که لپ تاپ ها رو نمی پسنده. گفتم: خانم علیخوانی اگه این مدل ها رو نمی پسندید، من به شما مدل بهتری رو پیشنهاد کنم. اما توی فروشگاه از اون نداریم. مدل سونی وایو، اصل آمریکا هست. اگه دوست دارید تا واستون سفارش بدم&#8211;؛. علیخوانی گفت: جدی میگید؛ آره راست میگید من اصلا از اینا خوشم نیومد. اگه بتونید این کارو کنید که خیلی خوب میشه. من چطوری میتونم ظاهر اونا رو ببینم.&#8211;؛. من گفتم: من می تونم تصویراشون رو به شما نشون بدم. ولی الان توی لپ تاپ خودم دارم، اگه میمونید برم واستون بیارم؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه الان مزاحمتون نمیشم. فقط اگه زحمتی نیست، بعد از اینکه تصویر و قیمتو گرفتید، با شماره ای که الان بهتون میدم تماس بگیرید، تا فردا توی دانشگاه همدیگرو ببینیم.&#8211;؛. من خیلی از این حرف خوشحال شده بودم. شاید توی دانشگاه بود، ولی همینم فعلا از سرم زیاد بود.من سریع به خونه رفتم و مدل لپ تاپ هایی که تا آخر اردیبهشت ماه می رسیدن رو چک کردم و چند تا از تصویرهای اونا رو هم توی اینترنت، به بقیه تصویر مدل های لپ تاپ اضافه کردم. می خواستم باهاش تماس بگیریم ولی گفتم اینطوری که خیلی تابلو میشه؛ حداقل بزارم واسه فردایی که خودش گفت.فردا رسید، حدود ساعت 9 صبح تصمیم گرفتن که باهاش تماس بگیرم، ولی مگه این دو دلی و شک می زاشت. هر بار که از دفترچه تلفن گوشیم، نام Ali-Khani رو جستجو می کردم، از تماس منصرف میشدم. با خودم گفتم من که نمی خوام باهاش حرف خاصی بزنم. دکمه Call رو زدم، چند بار بوق خورد ولی جواب نمی داد، بیش از 5 بار زنگ زدم، ولی اصلا جواب نمی داد. حسابی داغ کرده بودم و با خودم حرف میزدم. همش میترسیدم اتفاقی افتاده باشه.گوشی رو گذاشتم روی میز کامپیوترم و رفتم که کمی توی حیاط خونمون قدم بزنم. بعد از یه ربع قدم زدن، برگشتم و گوشی رو، برای اینکه یه بار تماس بگیرم، باز کردم. بــــــــلـــــــــــه&#8230; خانم علیخوانی تماس گرفته بود، ولی منه احمق با خودم گوشی رو توی حیاط نبرده بودم. هزارتا بدو بیراه به خودم گفتم و با خانم علیخوانی تماس گرفتم. گوشی رو برداشت و با یه صدای ضعیف و نازک گفت: بله&#8211;؛. من که کاملا دست پاچه و حول شده بودم، گفتم: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. مدل لپ تاپ ها رو واستون فهرست کردم، هر وقت خواستید تا واستون بیارم دانشگاه&#8211;؛. خانم علیخوانی: ای وای، ببخشید، در حال رانندگی بودم و اصلا متوجه تماس شما نشدم. من امروز باید بخاطر چیزی که اصلا توقع فراموش کردنش رو نداشتم، به شیراز برم و دکتره پسرم رو ببینم&#8211;؛. شیراز تا شهر ما، حدود 8 ساعت راه هست و شهر ما تا بوشهر حدود 2 ساعت. بگذریم&#8230; من کاملا شکه شده بودم و داشتم از تعجب (واسه بچه دار بودنش) شاخ در می اوردم. با لحنی که اصلا فکر نکنه توقع شنیدن این حرفش رو نداشتم، گفتم: ببخشید که وسط رانندگی مزاحمتون شدم، به همسر و بچتون سلام برسونید و امیدوارم که مشکلتون به زودی رفع بشه&#8211;؛. حسابی به خاطر این سرکاری، داغ کرده بودم و عصبی بودم. خانم علیخوانی گفت: نه موردی نیست، من الان دشت ارژن هستم و وایسادم که واسه بهزاد(اسم بچش) خوراکی بگیرم. درضمن من همسرم فوت شده، تعجب میکنم شما اینو نمیدونستید، کل بچه های دانشگاه اینو می دونن؛ پسر من آلرژی و آسم داره، هر چند مدت یک بار باید بخاطر واکسناش، به شیراز بیام. امیدوارم که بخاطر این بد قولی شما منو ببخشید.&#8211;؛. من گفتم: من اصلا در مورد فوت شوهر شما چیزی نمی دونستم و بخاطر همین بهتون تسلیت میگم. امیدوارم که مشکل پسرتون حل بشه. واقعا فکر نمی کردم این همه مشکل داشته باشید. تصورم چیز دیگه بود&#8211;؛.واقعا همینطور بود، اصلا تصورش رو نمیکردم ، که خانم علیخوانی یک زن بچه دار و شوهر دار باشه. خانم علیخوانی گفت: تصورتون چیز دیگه ای بود! تصور شما از من چی بوده؟، دوست دارم بدونم.&#8211;؛. من گفتم: تصور خاصی نداشتم، ببخشید، ولی اصلا فکرش رو نمی کردم که شوهر داشته باشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما همیشه در مورد مردم همچین فکرایی می کنید؟&#8211;؛. اصلاً فکرشو نمی کردم که بخاطر حرفم عصبانی بشه و بخواد حرفم رو قطع کنه، فهمیدم که با این حرفم حسابی گند زدم. اومدم که جمو جورش کنم که انگار بدترم شد.دیگه بعد از اون جریان تا دو-سه ماهی جرات زنگ زدن رو نداشتم، همیشه به اون فکر می کردم و حس میکردم یه روز باهام تماس میگیره. گذشت، تا یه روز واسه حساب و کتاب لپ تاپ و دادن چند تا فاکتور به دوستم به فروشگاه (سخت افزار رایانه دوستم) رفتم. دوستم تا منو دید گفت: کجایی بابا، زود باش بیا به این شماره زنگ بزن، قول داده بودی براش لپ تاپ جور کنی، مگه ما با هم طی نکردیم که باید تمام خرید و فروشا توی فروشگاه انجام بشه.&#8211;؛ منم گفتم: علی (مستعار) اصلا حوصله ندارم باهات بحث کنم، من به کسی قول ندادم. علی (دوستم) گفت: پس این خانمو که امروز زنگ زده و میگه آقای احسانی قرار بوده برام لپ تاپ سفارش بده کیه دیگه؟. خودشو علیخوانی معرفی کرد. اینجوری نمیشه که تو از من مشتری بگیریا&#8230;&#8211;؛. خیلی تعجب کردم، میدونستم با کی هست. اصلا، انرژی گرفتم و حسابی روم باز شد(پیش دوستم) منم گفتم: یعنی چی، تو سفارشات منو توی فروشگاهت میزاری و 400 تومان 400 تومان سود میکنی، ولی من نمی تونم از فروشگات یه مشتری بگیرم، در ضمن اون مدل لپ تاپ های تو رو نپسندید و گرنه بهش قول نمی دادم. اگه خواستی هم میام سودشو روت پرت می کنم.&#8211; ؛. علی: حالا چرا ترش میکنی، جنبه نداریا، ما 2سال که باهم کار میکنیم چرا هنوز از من به این تندی دلخور میشی..&#8211;؛.بگذریم&#8230;من بلافاصله از فروشگاه اومدم بیرون و سریع گوشی رو برداشتم و شمارش رو گرفتم، بازم همون درد لعنتی، گوشی رو جواب نمی داد. خودم: اصلا من شانس ندارم، خاک تو سر من. این چه وضعیه، هر وقت زنگ زدم گوشیشو برنمیداره.&#8211;؛. دیگه حسابی اونروز رو شانس بودم، گوشی رو هم که بخاطر افتادنش توی خیابون، داغون کردم. دیگه چی میخوام. سریع رفتم از دستگاه های عابر بانک، یه 30 تومان گرفتم رفتم یه گوشی نوکیا معمولی خریدم و تا شب گذاشتم توی شارژ. اصلا خیلی واقعا بدشانسم، شماره خانم علیخوانی رو هم که توی گوشی قبلیم ذخیره بود، از دست داده بودم، حدود ساعت 10.30 شب بود که به علی زنگ زدم، دعا-دعا میکردم که گوشی رو جواب بده، بعد از کلی زنگ خوردن، گوشی رو جواب داد. من: سلام علی خوبی، کجایی بابا، چرا گوشی رو جواب نمیدی.&#8211;؛. علی: بابا تو هم امروز یه چیزیت میشه ها، اون از صبحت و اینم از الان، بابا داشتم مغازه رو می بستم که زنگ زدی. حالا بگو ببینم چته؟..&#8211;؛. من: این شماره خانمه توی حافظه تلفنت نیست، از بس که اعصابمو داغون کردی، گوشی از دستم توی خیابون افتاد و ال سی دی-ش داغون شد، این نوکیا 20 تومانی که ارزش درست کردن رو نداره، رفتم یکی دیگه گرفتم.&#8211;؛. علی: تو که وضعت خوبه چرا یه گوشی خوب نمیگیری.&#8211;؛. من: تو چه کار به این کارا داری، زود باش بگو ببینم شمارش افتاده یا نه.. أه&#8211;؛. علی: باشه بابا چقدر تو بد اخلاق شدی امروز. بزار ببینم؛ ببین قطع کن الان باهات تماس میگیرم.&#8211;؛. علی بعد از چند لحظه با من تماس گرفت و شماره رو بهم داد.من خیلی خوشحال بودم، ولی باز هم دلهوره داشتم، نمی دونستم امروزم چه سرکاری رو میخوام بخورم. خلاصه رفتم توی پارک روبه روی در حیاطمون نشستم، شماره رو گرفتم. بوق ممتد، چرا از صبح تا حالا جواب نمیداد. اصلا دیگه داشت حالم بهم میریخت. یکی – دوبار دیگه زنگ زدم، گوشی رو جواب نداد. دیگه مطمئن شدم یه خبرایی هست.صبح فرداش، حدود ساعت 9 بلند شدم و گوشی تلفن اتاقم رو برداشتم و با تلفن ثابت زنگ زدم. سه تا بوق خورد که گوشی رو برداشت. من: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. چند روز پیش با فروشگاه تماس گرفته بودید. دیشب هر چه با تلفن همراهم باهاتون تماس گرفتم، گوشی رو جواب ندادید. درخدمتم، امری داشتید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید آقای احسانی، دیشب یه شماره همراه افتاده بود روی گوشی، دیر وقت بود واسه همین تماس نگرفتم. فکر نمی کردم شماره شما باشه؛ توی این مدت که تماس نگرفتید، فکر کردم دیگه کار نمیکنید، با فروشگاه که صحبت کردم، گفتن که هنوز تو کار لپ تاپ هستید. چرا پس تماس نگرفتید؟. چند روز پیش-هم بخاطر لپ تاپ با فروشگاه تماس گرفتم. ولی اونجا نبودید. اگه میشه امروز واسم مدل ها رو بیارید تا ببینم.&#8211;؛. من: من فکر میکردم شما شماره تماس منو دارید و از شیراز که تشریف اوردید با من تماس میگیرید. شما شماره تماس منو ندارید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید، میدونم که باید شماره تماس شما رو ذخیره میکردم، ولی اون روز کلا مشغول ماشین پارک کردن شدم و بعدش که از دشت ارژن راه افتادم، در حال رانندگی بودم، به شیراز که رسیدم رفتم خونه مادرم و صبح فرداش رفتم دکتر، دیگه وقت نشد که شماره رو ذخیره کنم&#8211;؛. بازم خدا رو شکر کردم که نگفت، چرا ذخیره کنم؟ من: اشکالی نداره، الان ذخیره کنید. امروز میخوام بیام کار فراغت از تحصیلم رو انجام بدم، اگه میتونید بیاید که مدل ها رو نشونتون بدم&#8211;؛. خانم علیخوانی: من الان دانشگاه هستم، هر وقت اومدید، برید توی کتابخانه و یه تک به من بزنید.&#8211;؛.بعد از خداحافظی رفتم دانشگاه، به کتابخانه که رسیدم گوشی رو برداشتم و واسه خانم علیخوانی یه تک زدم. حدود 15 دقیقه تنها توی کتابخانه نشستم. تا که درو باز کرد و طبق عادت همیشگی کتابخونه رو یه نگاهی کرد اومد صندلی جلوی من نشست. و گفت: من فکر میکردم شما رفتید سالن مطالعه.&#8211;؛. من: شما که به من گفتید بیاید کتابخانه، در ضمن سالن مطالعه آقایون، که نمی تونن خانم ها وارد بشن. خانم علیخوانی گفت: آره راست میگید. حالا میشه مدلا رو ببینم. اگه میشه سریعتر که باید برم کلاس دارم.&#8211;؛. منم 5 تا مدل نشون دادم که مدل سری F12 سونی وایو رو پسندید. و گفتم: شما که یه Dell داشتید، اونو چکار کردید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: من اونو گذاشتم واسه بهزاد، البته خیلی ویروس داره، سرعتش حسابی کند شده. اصلا نمیشه باهاش، دل راحت کار کرد. بهزادم که هنوز بچس نمی تونه ویندوز و این چیزا رو عوض کنه، خودمم که وقت ندارم. راستی میشه یه خواهشی کنم؟ &#8211;؛. من: بله بفرمایید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: وقتی میام دانشگاه، بهزاد تنها میشه، وقتی می خواد با کامپیوتر کار کنه، 10 بار به من زنگ میزنه، منم که دلم نمیاد ناراحتش کنم، گفتم اگه زحمتی نیست، یه روز بیاید هم ویندوز سیستم رو عوض کنید و هم یکم با بهزاد کامپیوتر کار کنید. در ضمن هر چقدر هم زحمت کشیدید من حقتون رو پرداخت می کنم.&#8211;؛ من: این چه حرفیه، مگه می خوام چکار کنم. هر وقت گفتید من میام واستون ویندوز لپ تاپ رو عوض می کنم و حسابی بهش میرسم. ولی نمی دونم بهزاد بتونه همون روز یاد بگیره.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما بیاید، اگه دیدید بهزاد یاد میگیره، هفته ای سه شب، شبی 1 ساعت بهش یاد بدید، شاید واسه تعویض ویندوز پرداختی نکنم، ولی واسه تدریستون حتما باید حقتون رو پرداخت کنم؛ من که دیرم شده، ولی امشب واسه جوابتون، با شما تماس میگیرم هر چند می دونم در گیر درساتون هستید ولی اگه بتونید، خیلی ازتون ممنون میشم.من سال بعد، کنکور دولتی جایی رو که دوست داشتم قبول نشدم واسه همینم گذاشتم واسه دوره ی بعد، از این بابت هم که یه فرصته دیگه به دست میاوردم خوشحال بودم. اما واسه سربازی نرفتن هم باید ترفندهایی رو که جوونای هم سن سال من اجرا میکردن رو پیاده میکردم.بگذریم&#8230;شب شد، خوب یادمه داشتم یکی از فیلم های نیکلاس کیج رو می دیدم که خانم علیخوانی زنگ زد. چند لحظه جواب ندادم تا فکرخاصی نکنه. گوشی رو برداشتم. خانم علیخوانی: سلام. خوبید آقای احسانی؟ ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم. می خواستم ببینم می تونید فرداشب بیاید، لپ تاپه بهزاد رو درست کنید. &#8211;؛. من: آره، حتما. فرداشب ساعت 10 خوبه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نمیشه زودتر، آخه ویندوز عوض کردن خودش طول میده، تازه اگه بشه، می خوام کمی با بهزاد ورد کار کنید. دوست دارم از الان مشغول شه، و کمتر بازی کنه&#8211;؛. من: مانعی نداره، اگه مشکلی نیست ساعت 8.30 میام، چون خودم توی شهر یه سری کار دارم که باید انجام بدم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: من نرم افزار های آفیس رو ندارم اگه شد با خودتون بیارید.شب بعد فرا رسید، قبل از اینکه برم به خونه ی خانم علیخوانی حسابی بخودم رسیدم. از عطرو ، اصلاح صورت بگیر تا &#8230; . دیگه کاملا آماده شدم. ساعت 8.40 راه افتادم. زنگ زدم آدرس رو گرفتم و چون آدرس راحت بود، سریع خونشون رو پیدا کردم. زنگ آیفون رو زدم، درو باز کرد و رفتم توی حیاط ایستادم، تا که خودش اومد. گفت: ای بابا چرا تشریف نمیارید تو، بیاید بالا&#8211;؛. من یواش از پله های توی حیاط رفتم بالا، خیلی کفش و دمپایی جلوی در گذاشته بود، حسابی عرق کردم، فکر کردم مهمون دارن. خونه ی اونا طبقه پایین بود، طبقه بالا که درش (درب به ساختمون بود) توی کوچه اونطرفی باز میشد. یه پیرزن، پیرمرد توی اونجا زندگی میکردن.تا که به خانم علیخوانی رسیدم، با یه لحن نگران گفتم: سلام. انگار بد موقع مزاحم شدم، مهمون دارید نه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی(با یه لبخند) گفت: نه بابا من مهمون کجام بود. عمداً کفش و دمپایی جلو درب میزارم که اگه مامور آبی، برقی و یا چیزی اومد و بهزاد تنها بود فکر کنه کسی خونه هست.&#8211;؛. من که خیالم دیگه از بابت مهمون راحت شده بود، گفتم: (با یک لبخند بابت اینکه خیالم راحت شده بود، زدم گفتم) ای بابا شما خانوما همه جور سیاست رو دارید. من که این به عقلم نمیرسید.&#8211;؛.با یه سری تعارفات معمول وارد خونه شدم. خیلی خونه زیبایی داشت، نه اینکه چیزای گرون داشته باشه، نـــه&#8230; ولی همه چیز با سلیقه کامل چیده شده بود. گفتم: شما درسته خیلی مشغولید، ولی انگار خوب به زندگی خونه میرسید. خانم علیخوانی: آره، از وقتی که شوهرم فوت شده، از ترس اینکه بهزاد یه وقت فکر کنه که به اون اهمیت نمی دم، همیشه اتقاق و خونه رو تمیز می کنم، سعی می کنم غذای گرم بهش بدم و از این طور کارا. حالا چی شد که این حرف رو زدید؟&#8211;؛ من: آخه خیلی لوازم منزلتون با سلیقه و با حوصله چیده شده، قبل از که بیام فکر میکردم خونه شما شلوغ باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: بازم در مورد دیگران فکر غلط کردید؟ خوب نیست، اول همیشه ببینید، بعد حرف چیزی رو بزنید، فکر کنم بهتر باشه.&#8211;؛.خیلی تیپ ساده ای داشت. یه دامن بلند، با یه لباس بلند مردونه، همراه با یک دستمال. خانم علیخوانی لپ تاپ رو رفت همراه با بهزاد اورد. خیلی بهزاد خوشگل و عزیز بود، یه بچه سفید با موهای خرمایی، با چشای آبی. قدش خیلی کوتاه بود، ولی معلوم بود بچه ساکتی هست. بعد از چند لحظه که زبون باز کرد، فقط از بازی های روز ازم سوال می گرفت. خانم علیخوانی که اومد گفت: بهزاد جان، آقای احسانی، مثل شما اهل بازی نیستن، اون با کامپیوتر کار میکنه، درس میخونه.&#8211;؛. من حرفشو قطع کردم و گفتم: البته بازی هم می کنم&#8211;؛. بنظر خودم اوج راستگویی رو داشتم پیاده می کردم، که خانم علیخوانی به حالت چشم غره، بهم گفت: من اینو گفتم که اون بازی رو بزاره کنار حالا شما می گید من خودم بازی می کنم، واقعا که.&#8211;؛. من که خندم گرفته بود گفتم: باور کنید من اصلا نمی دونستم، گفتم شما خانوما با سیاستید، می گید نه.مشغول تعویض ویندوز شدم، کاملا جو خونه ساکت شده بود و همگام با تعویض ویندوز، لیوان شربت رو هم سر میکشیدم. خانم علیخوانی با سوالی که پرسید سکوت رو شکوند، گفت: آقای احسانی، شما از کامپیوتر خوشتون میاد، چرا من اصلا از کامپیوتر خوشم نمیاد، نمیدونم اصلا حس نمی کنم که چیزه مفیدی باشه. منم در جواب گفتم: من تمام زندگیم رو روی کامپیوتر گذاشتم. هر کس یه علاقه ای داره، یکی به کامپیوتر، یکی به ماشین و یکی هم به طلا. شما که اینقدر سیاستمدارید، واقعا خوبی های کامپیوتر رو نمیدونید؟.&#8211;؛. گفت: زدید توی خال، من به طلا خیلی علاقه دارم، فکر کنم واسه عمد گفتید طلا، ولی اگه راستشو بخواید، بابت طلا هیچوقت پول ندادم ، تا زمانی که امیر(اسم مستعاری که واسه همسرش گذاشتم) بود اون فقط طلا واسم می خرید.&#8211;؛.من خیلی کنجکاو بودم که درباره همسرش بدونم، واسه همینم دلو زدم به دریا و ازش پرسیدم که: چطور شد که همسرتون فوت کرده؟&#8211;؛ خانم علیخوانی: من همسرم رو موقعی که بهزاد دوسالش بود از دست دادم، همسرم تو جوونی 2 بار قلبش رو عمل کرد ولی فایده ای نداشت. بارها دکترا بهش گفتم که باید دستگاه توی قلبت بزاری، ولی اون گوش نکرد، واسه همین هم عمر زیادی نکرد. خیلی بعد از اون تنها شدم، خانواده شوهرم که همینجا هستن، بکل رابطشون رو با من قطع کردن، حتی یکبارم نشده که نوه-شون رو بیان ببینن، موقعی که امیر فوت کرد من هنوز دانشجوی کارشناسی ارشد بودم، امیر فقط همین خونه رو واسه ما گذاشت، دیگه نه پولی، نه پس اندازی؛ آخه همون اوایل زندگیمون این خونه رو خریده بود.&#8211;؛. من خیلی ناراحت بودم و به بهونه کار با لپ تاپ چهرمو از اون می دزدیدم.گفتم: فکر کنم شما رو ناراحت کردم. اصلا سوال بجایی نکردم، ببخشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه اشکالی نداره، فقط نمی دونم چرا تا این حد که واسه دیگرون نگفته بودم، واسه شما گفتم. شاید با شما احساس راحتی کردم.&#8211;؛. من: خوشحالم که اینو میشنوم، منم سعی میکنم راز دار خوبی باشم. این از ویندوز حالا باید ورد رو نصب کنم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: نه دیگه بسه، من میخوام شام بکشم، هر وقت صداتون کردم، تشریف بیارید توی آشپزخونه.&#8211;؛. منم با کلی تعارف قبول کردم.وقتی شام می خوردیم یه صحبت های در مورد دانشگاه کردیم، بعد از خودن شام، من باز دوباره مشغول به نصب برنامه های لپ تاپ شدم. خانم علیخوانی بعد از انجام دادن کارهای توی آشپزخونه، اونم اومد نشست. و مشغول میوه پاک کردن شد. خیار سبزی رو که پوست کنده بود رو به من گرفت و گفت: شما که همش سرتون توی این لپ تاپه، هیچ چیزی هم میل نکردید، دیگه حداقل این میوه رو بخورید تا منم مثل شما فکرایی نکنم.&#8211;؛. من گفتم: چرا زحمت کشیدید، من خودم پوست می کندم، دستتون درد نکنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما یکم با بقیه بچه های توی دانشگاه متفاوت بودید، همیشه سرتون تو لاک خودتون بود، کاری به بقیه دانشجوها نداشتید. هنوز اون جلسات آخر رو فراموش نکردم. حسابی اون جلسه بهم ریخته بودم.&#8211;؛. من گفتم: منظورتون با جلسه ای بود که کلاس بهم ریخت، بعدشم گفتید که کسی سوال نپرسه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: آره، ولی یه سوال دارم، که باید بدون هیچ فکر اشتباهی و گمان بدی، به سوالم جواب بدید، وگرنه (با خنده) لپ تاپت رو ازتون میگیرم&#8211;؛. باور کنید که واقعا با این حرفش دیگه نمی تونستم هیچ چیز رو دروغ بگم، هر سوالی رو از من می پرسید مطمئن بودم واقعیت رو می گفتم، آخه چهرش خیلی دوست داشتنی بود. من گفتم: شما بپرسید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: چرا اون روز به من زل زده بودید؟ چیز خاصی بود، من از لحاظ ظاهری مشکلی داشتم.&#8211;؛. خیلی جواب دادن به این سوال واسم سخت بود، ولی باید حتما جواب میدادم. من گفتم: شاید با این حرف نظرتون روی من برگرده، ولی همون طور که خواستید، می خوام واقعیت رو بگم&#8211;؛. باور کنید خیلی برام سخت بود، اصلا به همین آسونی که نوشتم، حرف نزدم. ماجرای کلاس فارسی رو بهش گفتم. ادامه دادم: من بعد از گرفتن کلاس با شما، از شیوه درس دادنتون خیلی خوشم اومد، نمی دونستم، حسادت بود و یا چیزه دیگه، ولی اصلا واسم تکراری نبود. همیشه سعی میکردم که کلاس های شما رو سر وقت بیام. حتی اگه شما هم طول میدادید خیلی ناراحت میشدم. یه جورایی به شما عادت کرده بودم. من اون روز فقط به شما زل نزده بودم، همیشه همینطور بوده.&#8211;؛. دیگه هیچ چیز واسم مهم نبود، سرخ شده بودم. زیر اون کولر حسابی احساس گرما می کردم. داغ داغ بودم. گوشم داشت آتیش می گرفت.می خواستم ادامه بدم که حرفمو قطع کرد و گفت: حسابی داغ کردید بیاید این شربته منو رو هم بخورید.&#8211;؛. اصلا توقع نداشتم به این راحتی برخورد کنه.&#8211;؛. بعد از دادن شربت گفت: ببینید این احساس شماست، و کاملا می دونم چیرو می خواید بگید، ولی شما تنها نیستید که این حرفو به من زدید. همیشه دانشجوهایی بودن که چنین احساسی رو روی من داشتن.&#8211;؛. احساس می کردم که یک تریلر 18 تنی با بار داره روم رانندگی میکنه، کاملا خرد شده بودم، شاید این حرفش بدتر از صدتا توهین بود. حرفاش رو ادامه داد: اما شما رو خوب میشناسم، تا اونجایی که میدیدم شما اهل هیچ چیز نبودید، حالا نمی دونم ظاهرتون اینو نشون میده یا نه، ولی در کل من اینو حس کردم. ببینید، می خوام باهاتون راحت باشم، شاید اگه پیچیدش کنم شما بد برداشت کنید. و ناراحت بشید. در ضمن اگر شما هم به درستی حرفتون و نیتتون رو بگید من بهتر می تونم حرفامو تکمیل کنم.&#8211;؛من می دونستم که می خواد چی جوابمو بده، چون حق داشت واقعا زود بود. واسه همین، سرمو رو به مانیتور لپ تاپ کردم و گفتم: علاقه من به شما از روی دوست داشتن شخصیت شما بود همین. هیچ منظور دیگه ای هم نداشتم. اگه چیزه دیگه رو ثابت کردم ازتون معذرت می خوام&#8211;؛. یه لبخندی زد، و چهرش داد میزد که می گفت خر خودتی.اون شب دیگه هیچ لذتی برام نداشت و فقط می خواستم هر چه زودتر تموم بشه. توقع نداشتم که ازش بله بگیریم ولی فکر نمی کردم که بخواد اینجوری پیش بره. فردای اون روز ساعت 2 بعد از ظهر باهام تماس گرفت و گفت ساعت کلاسا رو مشخص کرده و اگه من مشکلی ندارم باهاش موافقت کنم. منم چاره ای نداشتم، البته هنوزم فکرم پیشش بود، نمی خواستم کم بیارم.کلاسامون روزهای شنبه و سه شنبه و پنج شنبه، ساعات های 9-11 بود. قرار شد که من مجموعه آفیس رو به بهزاد آموزش بدم. روز سه شنبه که شد، اولین جلسه ما بود. من رفتم (البته این بار با یه وایت بورد رفتم). طبق معمول جلوی درب سالن خونشون منتظر من بود، من رفتم تو، یه تغییرات ریزی رو توی ظاهرش احساس می کردم، ولی نمی تونستم بفهمم. از لحاظ تیپ، همون تیپ قبلی رو داشت. فقط یه روسری روشن سرش کرده بود.طبق معمول وسائل پذیرایی روی میز گذاشته بود، بهزاد امروز روش بازتر به نظر میرسید. با یه لبخند اومد پیشم و گفت: آقای احسانی میشه، برام بازی Rise Of Nation رو نصب کنید، خیلی دوسش دارم. مامان هر چه کرد نصبش کنه نتونست.&#8211;؛. من با تعجب از سلیقه خوبش، گفتم: چرا نمیشه، ولی اول از مادرت اجازه بگیر، اون وقت منم واست نصب می کنم.&#8211;؛. اونم با یه حرکت از زمین بلند شدو به سمت آشپزخونه دوید. بلافاصله چیزی طول نکشید که خانم علیخوانی اومد: آقای احسانی اگه میشه، تمام بازی ها رو پاک کنید، و فقط این بازی که میگه رو نصب کنید. این بازی که ایرادی نداره&#8211;؛. من: بازی هایی که روی ویندوز قبلی بودن دیگه قابل اجرا نیستن، این بازی یک بازی فکری و استراتژیکه که خیلی خوبه من خودم این بازی رو 10ها بار کردم.&#8211;؛.بازی رو من نصب کردم و شروع به آموزش مبحث اولیه ورد به آقا بهزاد شدم. بهزاد هم با فکر بازی، خوب به حرفام گوش میگرفت. اگه راستشو بخواید، من حواسم زیاد به درس نبود مرتب به اتفاقات سه شب پیش فکر می کردم.ساعت 10 شد که خانم علیخوانی از اتاق سمت راسته من که ته سالن خونشون بود در اومد. گفت: آقای احسانی یکم استراحت کنید، منم میشینم که با هم حرف بزنیم بلکه دست از این کامپیوتر بکشید.&#8211;؛. منم با یک لبخند جواب دادم، من دیگه به این کامپیوتر عادت کردم، مشکلی ندارم. راستی چرا این پیرمرد و پیرزن بالا زندگی می کنن، اینا سنشون که بالاست، اگه اینجا(طبقه پایین) بودن راحت تر بودن.&#8211;؛. خانم علیخوانی: در اصل خونه ما طبقه بالاست، توافقی جامونو عوض کردیم، اونا مستاجره من هستن. بهزاد تفریحش بیشتر بازی توی حیاط هست، میترسیدم مزاحم اونا بشه، بخاطر همین باهاشون حرف زدم و بندگان خدا نیز قبول کردن&#8211;؛.من: خیلی جالبه، توی این دوره و زمونه کم پیش میاد دو تا خانواده توافقی خونشون رو عوض کنن، معلومه آدمای خوبی هستن. معلومه شما هم خیلی خوبید که قبول کردن&#8211;؛. خانم علیخوانی: واقعا اینطور به نظر میرسه. بعد از اون دو برخورده قبلی فکر نکنم اینطور به نظر برسه.&#8211;؛. من: من پوستم خیلی کلفته، اصلا به این زودیا از دست کسی ناراحت نمی شم، اونم استاد خوبی مثل شما.&#8211;؛. با یک لبخند گفت: امیدوارم که همیشه همینطور باشید. در برابر من باید خیلی مقاوم باشید، چون هر کس جایه شما بود (داشنجوهاش رو می گفت) تا حالا دیگه طرف منم نمی اومد. آخه بعضی ها فقط حرف میزنن، قدرت عمل کردن رو ندارن.&#8211;؛. من: من به خودم ایمان دارم. کارای خیلی سختی رو انجام دادم، الی بعضی چیزا .&#8211;؛. خانم علیخوانی: مثلا چه چیزایی؟&#8211;؛. من: گفتنش سخته. مثلا همین ارتباط پسرا با دخترا و &#8230; &#8211;؛. خانم علیخوانی: می خوای بگی که تو اصلا تا حالا ارتباط نداشتی؟ خیلی عجیبه و شایدم باورم کردنی نباشه. &#8211;؛. من: من ارتباط داشتم ولی نه در حد اینکه بیرون برم، کاری کنم و &#8230; (باور کنید اینو دروغ گفتم، آخه می ترسیدم فکرایی که هم کلاسی هام روم می کردن خانم علیخوانی هم رویه من کنه). &#8211;؛. خانم علیخوانی: من عادت ندارم حرفامو با کنایه بزنم، وقتی تو اینقدر مراقب رفتار و آبروت هستی پس چرا دیده شما رویه من چیز دیگه هست. نگو نه که حسابی شاکی میشم&#8211;؛من حسابی از باز شدن بحث به این صورت متعجب شده بودم، به همین خاطر نمی خواستم این فرصت رو از دست بدم. نگرانی و استرس داشتم. آدمه عجیبی بود، آدمو با دست پس میزنه و با پا پیش می کشه. منم گفتم: بعضی وقتا، بعضی چیزا از کنترل آدم خارجه، من از اول ترم به شما علاقه داشتم، راه ش رو نمی دونستم، فکر می کردم مجرد هستید، بچه ها می گفتن که شما ازدواج کردید ولی من قبول نمی کردم، یعنی قبول کردنش برام سخت بود. موقعی که ترم تموم شد تصمیم داشتم که شماره تماستون رو پیدا کنم ولی ترس نمی زاشت. آخه من تجربه ای نداشتم، جرأت نمی کردم از کسی هم مشورت بگیرم، نه اینکه آدمه ترسویی باشم، نـــه&#8230; ولی بخاطر خانواده ای که دارم از فاش شدن خواستم می ترسیدم.&#8211;؛. حرفام در ظاهر تموم شد، ولی در باطن خیلی خیلی حرفا واسه گفتن داشتم که قادر به گفتنش نبودم.خانم علیخوانی گفت: تو خیلی نقطه ضعف بزرگی داری، اینا ترس نیستن، اینا همش غرور بیجای تو هستش، میترسی مبادا کسی بفهمه که تو هم دوست داری با کسی رابطه داشته باشی. این خیلی کاره من و تو رو سخت می کنه.&#8211;؛. از گفتنه کلمه من و تو هیجان زده شم، خیلی خوشحال بودم که خودش رو کنار من میزاشت. ادامه داد: حالا تو پیشنهادی داری؟&#8211;؛. نمی دونم چی می خواست از زبونه من بشنوه، دیگه آب از سر گذشته، باید همه چیز رو بگم. من: پیشنهاد&#8230;. راستش، دیگه ترس از مخالفت شما ندارم، حرفمو رک میزنم، مثل جلسه قبل حرفمو نمی خورم. من به شما علاقه دارم، نمی دونم چطوری می تونم اینو ثابت کنم، ولی واقعا به شما علاقه دارم. دوست ندارم شما رو از دست بدم. درسته سنه شما از من بزرگتره، ولی اینقدر روش فکر کردم، که دیگه واسم قابل هضم باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی حرفمو قطع کرد و گفت: اجازه بده منم حرفمو بزنم. اینکه تو عاقل و بالغ هستی من شکی ندارم، ولی اینجا من به یه چیزایی شک دارم، تو گفتی با دخترای دیگه ارتباط داشتی ولی یه ارتباط معمولی بوده، درسته؟ خوب چه چیزه ثابت شده ای هست که ثابت کنه تو منو از روی هوس انتخاب نکردی، نمی خوام باهات تعارف کنم ولی من روی علاقه ای که تو به من داری شک دارم و باید به من ثابت بشه، اصلا هم به سن و سال اهمیتی نمی دم، خیلی از استادایی که منو میشناسن هم سن من هستن و خواهان ارتباط با من، ولی من هیچ کدوم رو قبول ندارم، برعکس استادایی هم هستن که نک سوزن از آبروی معلمی و استادی رو به صد تا بهتر از من نمی دن. بگذریم، ولی من به علاقه تو شک دارم.&#8211;؛.من کاملا تسلیم حرفش شده بودم، نمی تونستم حرفی بزنم چون واقعا حرفش حسابه. ولی چرا اصلا این خانم حس زنونه نداره، اصلا کنجکاوی نمی کنه، سوالی نمیکنه. منم گفتم: حرفه شما کاملا حسابه، و من نمی تونم جوابی رو بدم، چون من اصلا علاقمو ثابت نکردم. فقط یه گذشته نصفه و نیمه دارم که اونم می دونم شما بهش شک دارید. در ضمن شما هم باید به من علاقه داشته باشید و این زوری نمی شه&#8211;؛. خانم علیخوانی: اصلا زوری در کار نیست، اگه شما آدمه مناسبی برای من باشید، من هیچ حرفی ندارم. ولی شما به منم فکر کنید، من یه بچه دارم، که ممکنه چند ساله دیگه خیلی چیزا رو براحتی بفهمه، به موقعیت من توجه کنید، من پول، سن، سال واسم اهمیت نداره ولی هیچ چیز نمیتونه بیشتر از پسرم واسم اهمیت داشته باشه. پس سعی کن منو درک کنی.&#8211;؛.من از حرفاش برداشت کردم که از ارتباط با من بدش نمیاد ولی یه چیزایی رو باید به اون ثابت کنم تا باور کنه.&#8211;؛. من گفتم: چطور شما به علاقه من مطمئن میشید. البته می دونم علاقه خریدنی و یا فروختنی نیست که من بتونم تهیه-ش کنم ولی برای اینکه اینو ثابت کنم، هر کاری می کنم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما هر کاری حاضرید بکنید؟&#8211;؛. من: هرکاری که اینو ثابت کنه، من انجام میدم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: من می خوام برید از استاد محبّی (استاد آیین زندگی) سوال کنید، که آیا میتونی با یک زنه شوهر دار ارتباط داشته باشی، اون ارتباط باید چطوری باشه؟، اگه این سوالو رفتی پرسیدی، من می تونم درباره پیشنهادت فکر کنم&#8211;؛. نمی دونم این چه خواسته ای بود که از من می خواست، این خیلی برام سنگین بود، هیچ یک از دانشجوها از من اندازه سر سوزنی نمی دونن، حالا باید برم از استاد آیین زندگی اونم محبّی که روزی 10 تا سمینارو کنفرانس اینطور چیزا می ره برم چنین سوالی کنم، منم گفتم: شما آقای محبّی رو واقعا می شناسید، می دونید که چطور آدمیه که؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: می دونم که گفتم برو از اون بپرس، اگه دوست داری می تونی نپرسی؟&#8211;؛. من نمی خواستم جا بزنم، بخاطر علاقه ای که به اون داشتم. قبول کردم، قرار شد که پنج شنبه، توی جلسه بعد خبرش رو بدم. اول فکر کردم که اگه الکی برم از جای دیگه بپرسم و بهش بگم ، بهتره، ولی تصمیم گرفتم واسه غروره خودمم که شده برم و ازش سوال کنم. منم طبق برنامه ای که آقای محبی داشت رفتم به دانشگاه تا آقای محبی را ببینم. خیلی ترس داشتم، دست و پام میلرزید. احساس می کردم که دارم گناه می کنم. ولی اصلا دیگه واسم مهم نبود.آقای محبی رو توی اتاق 304 دیدم، وایسادم که بیاد بیرون ولی دانشجوها بهش اجازه ندادن، و من مجبور شدم برم توی کلاس. تا که همه رفتن، با سلام و احوالپرسی گفتم: آقای محبی میشه یه سوال شرعی بپرسم؟ &#8211;؛. آقای محبی با لحجه قشنگ و ملایمی که داشت گفت: بفرمایید، من اینجام که به سوالات شما جواب بدم.&#8211;؛ من گفتم: والا نمی دونم چطوری سوالمو طرح کنم، واسم مشکله، می خواستم بدونم که اگه کسی بخواد با یک زنه بیوه ارتباط داشته باشه باید از نظر شرعی چکاری رو انجام بده؟&#8211;؛. آقای محبی با یک لبخند معنی دار گفت:ببینیم کی باشه، اگه میشه راستش رو بگو تا منم بتونم راهنمایی کنم.&#8211;؛. منم گفتم: اون کس خودم هستم، 6ساله که شوهرشو از دست داده، خیلی خانم خوبی هست، یه پسر داره که هشت سالشه، خونه داره، و با آبرو هست، تحصیل کرده و خانواده دار هست، من تا حالا با کسی رابطه ای نداشتم، بعد از 9 ما من از این خانم تقاظای شناخت بیشتر کردم، اونم گفته که بخاطر اینکه روی پیشنهادت فکر کنم، باید بری از کسی که تو مسائل شرعی وارد هست سوال کنی.&#8211;؛. آقای محبی: حالا تو مطمئنی واست مناسبه، زنه خوبیه، من نمی خوام شما رو بترسونم، ولی این رابطه ها عاقبت خوبی نداره، چون طرفت شاید آدم خوبی نباشه، اما از یه جهت که گفته برو مشورت بگیر، میشه گفت آدم روشن فکری هست. تو چه رابطه ای می خوای باهاش داشته باشی.&#8211;؛ من: نمی دونم، ببینم در حین یک رابطه معمولی چه اتفاقی میوفته&#8211;؛. با چشاش یه جوری نگاه کرد که کاملا می گفت تو خیلی دیگه پرویی، جواب داد: تو در هر صورت باید یک اون خانم را متعه (درستش رو نمی دونم، شاید متعمه باشه- یا عقد موقت) کنی، اگر مدت زمانی رو مشخص کردی و مهری رو قبول کردید، (اگر مدت زمان و یا مهر نگی، عقد باطل هست) باید طبق مدت زمان معلوم، مهر رو بپردازی. میشه مهر رو هم بعد از عقد کمو زیاد کنید. هم می تونی فارسی و هم می تونی عربی بگی. &#8211;؛ من متنش رو که فارسی بود یادداشت کردم، می نویسم شاید بعضی دوستان بخوان بدونن «خانم می گوید: خودم را همسر موقت تو قرار دادم در مدت معلوم و بر مهر معلوم و بر شرط.و آقا می گوید: قبول کردم این متعه را.» اگر از زن، بچه دار شدی متعه باطل هست و گناه کردی. پس خیلی مراقب باش.&#8211;؛منم دیگه حسابی گیج شده بودم، خیلی شرایطه سختی داشت، شایدم من سخت فهمیدم، یا اینکه اون برام سخت توضیح داده. خلاصه یه چیزایی دستگیرم شد و منم واسه امشب آماده شده بودم، کار رو تمام شده می دونستم، تصمیم گرفتم با حقوق سه ماهم ، یک گردنبند طلای سیاه واسش بگیرم، همین کار رو هم انجام دادم. شب شد با دستپاچگی، از اینکه باور میکنه یا نه که من پیش آقای محبی رفتم یا نه، زنگ درو زدم. این بار، آیفون رو بهزاد جواب داد، بعد از اینکه منو شناخت هنوز آبفون رو نزاشته داد زد: مامان آقای احسانی اومده.&#8211;؛ من رفتم تو ، دیدم تازه اومده جلوی در سالن ایستاده و داره دکمه پایین لباسش رو می بنده. امروز فرق کرده بود، لباس و شلوارش تنگ تر شده بود، آرایشش غلیظ تر بود، منم با تعجب داشتم بهش نزدیک می شدم. سلامی کردم و با تعارف اون وارد خونه شدم، خونه رو بوی عطر عجیبی گرفته بود. داشتم یه جورایی احساس می کردم که واسه من این تدارکو دیده، ولی این احساس خیلی خوشبینانه بود.با گفتن بفرمایید بشینید خانم علیخوانی به خودم اومد و نشستم. خیلی جذاب شده بود، لباش رژ خورده و برق میزدن، روسری قرمزی پوشیده بود که موهای شرابیش رو خیلی قشنگتر نشون می داد. با لبخندی که داشت، گونه هاش برجسته شده بودن، یه ساعت مشکی دستش کرده بود که سفیدی دستش رو بیشتر نشون می داد. خیلی قشنگ شده بود. دلم داشت شور میزد، پاهام به لرزه افتاده بودن، یه حسی داشتم که قبلا که بچه بودم وقتی میترسیدم برام پیش میومد، شاید شما هم این حسو تجربه کردید، احساس یه جور فشار و یا یک قلقلک دارید. سوکتمو با پرسیدن کارهایی که امروز کردم، شکست. من گفتم: امروز صبح یه کار بیشتر انجام ندادم، اونم رفتن پیش آقای محبی بود، باور می کنی؟&#8211;؛ مهشید (اسم مستعار خانم علیخوانی): چرا باور نکنم، چون من خودم دانشگاه بودم و در حالی که جلوی در کلاس آقای محبی ایستاده بودی، دیدمت.&#8211;؛ دیگه حرفاشو خودمونی تر می زد و این حس خوبی رو به من می داد. خیلی واسم خوشایند بود. مهشید: حالا چیزی هم فهمیدی؟&#8211;؛ من نمی دونستم چرا دوست داشت، من از آقای محبی در مورد این رابطه سوال می کردم اصلا نمی فهمیدم. کل ماجرا رو براش توضیح دادم . مهشید هم با اشتیاق خاصی به حرفام گوش میکرد. منم که حرفام تموم شده گفتم: خانم علیخوانی حالا نظرتون رو می خوام بدونم.&#8211;؛ مهشید: اولا دیگه اسم کوچیکه منو صدا کن، چون خیلی حرفای خصوصی بینمون رد و بدل شده، و منم دوست دارم باهم راحت باشیم تا بتونیم بهتر و بدون هیچ ابهامی با هم حرف بزنیم.&#8211;؛ من دیگه قند تو دلم آب میشد. نمی دونم بعد از اینکه بهزاد درو برام باز کرد دیگه خبری ازش نبود. من گفتم: من که خیلی مشتاقم به اسم کوچک شما رو صدا بزنم. حالا اگه میشه نظرتون رو بگید.&#8211;؛. مهشید: من به عمد تو رو پیش محبی فرستادم، چون قبل از که تو پیشش بری من تو رو معرفی کرده بودم و باهاش در این رابطه صحبت کرده بودم. اون یکم توی این ارتباط شک داشت، ولی با طی شرعش و عرفش موافق بود. در رابطه با تو هم نظر خوبی داشت چون تو رو میشناخت. ولی ازدواج دائم رو پیشنهاد نکرد، چون گفت اگر بخواید بعدا ازدواج دائم داشته باشید، ازدواج موقت یا عقد موقت شرایطش این نیست. و اگه بعد از عقد موقت، عقد دائم کنید، بر هم حرام میشید&#8211;؛من خیلی گیج شدم، توقع نداشتم به این زودی تا اینجا پیش بریم، شاید بگم اصلا حالیم نبود که چه اتفاقی داره میوفته. گفتم: تو که همه چیزو می دونی و همه کارم، انجام دادی، فقط جواب منو ندادی؟&#8211;؛ گفت: اگه جوابتو دادم، پرو نمیشی؟ &#8211;؛ منم سراسیمه منتظر جواب بودم، گفتم: نه، بگو&#8211;؛ مهشید: من موافقم ولی به شرایطی که من می گم، اول یه سوال دارم، معنی کلمه متعه رو میدونی؟&#8211;؛. من گفتم: یعنی عقد موقت دیگه&#8211;؛ مهشید: این که آره ولی معنی اصلی متعه، یعنی طرفین از همدیگه لذت ببرن، شرایط من هم با توجه به همین معنی هستش، تو باید حد حدوده خودت رو تا زمانی که شرایط معلوم نشده بدونی و نزاری که من ازت ناراحت شم، دوم اینکه من از تو مهریه یا چیزی نمیخوام، من ماشین دارم، (ماشینش پارس بود) خونه دارم، من صداقت و وفادری واسم از یه مهریه چند میلیاردی هم مهم تره، فقط یه سکه مهر می کنم، که اونم اگه خوب بودی بهت می بخشم و انو به ربع سکه می رسونم. دیگه اینکه از این رابطه فقط من و خودت و آقای محبی می دونیم، حالا اینا شرطهای منه، درسته به ظاهر ساده هستن ولی انجامشون خیلی سخته.&#8211;؛ من که دیگه به همه چیز که می خواستم برسم، رسیده بودم، جواب دادم: من که قبولمه، حالا کی می خوای اون خطبه یا جمله رو بگی؟&#8211;؛ ای بابا تو چه عجله ای داری، حتما باید همین امشب ما عقد کنیم&#8211;؛ با گفتن این حرف مهشید، احساس غریبی بهم دست داد، حس میکردم که دیگه صاحب یه چیزی شدم که باید مسولیت سنگینی همراهش باشه. گفتم: چرا که نه؟&#8211; مهشید: بهزاد الان تو حمومه، باید اونم بدونه ولی چون هنوز بچس می ترسم فاش کنه، بزار بیاد بیرون، بفرستمش دنبال مانتوم که پیش خیاطه ، راه دوری نیست، دو کوچه اونورتره، تو همین موقعیت ما می تونیم، حرفمون و یا به قول خودت خطبه رو بخونیم، در ضمن فقط خطبه و نه چیزه دیگه.&#8211;؛برای اینکه همدیگر رو بهتر بشناسیم و منتظر باشیم که بهزاد بیاد بیرون، در رابطه با خودمون بیشتر حرف زدیم. تا اینکه بهزاد اومد بیرون و مهشید اونو با وعده کردن یک دست بازی با لپ تاپ، دنبال مانتو فرستاد. و به من اشاره کرد که برم توی اتاقش، رفتم و نشستم، مهشید گفت: آماده ای، همه فکراتو کردی، ببین جنس فروخته شده رو پس نمی گیریما.&#8211;؛ من: بابا کی تو رو پس میده، اره آمادم.&#8211;؛ مهشید: باشه خودت می خوای دیگه&#8211;؛ خلاصه به سفارش استاد محبی، مهشید خطبه رو اول عربی خوند و من جواب دادم، و باز هم فارسی تکرار کرد و در جوابش هم منم فارسی گفتم. ما مدت عقدمون رو 5 سال و با مهریه 1سکه معلوم کردیم. خیلی باورش برام سخت بود، که دارم با یه زنه بیوه عقد می کنم، من کلا روحیم این بود که همیشه فکر می کردم بچم، ولی با این کار حس مردونگی بهم دست داده بود. مهشید به عنوان تبریک دستش رو اورد جلو و همزمان نیز یه بوس از گونه من گرفت، من کامل هنگ بودم شاید اینم املی منو میرسوند. مهشید: تو که حساس تر از منی، بابا ما دیگه عقدیم، نمی خوای منو ببوسی.&#8211;؛ منم می خواستم کم نیارم گفتم: چرا وایسا تا اول هدیمو بهت بدم، رفتم توی حال و از تو کیف لپ تاپم جعبه گردنبند رو در آوردم و رفتم تو اتاق، باورم نمی شد مهشید با یک تی شرت و شلوار بود، دستمالش رو هم در آورده بود. منم خودمو به نفهمی زدم و گفتم: مهشید اینو از من قبول می کنی&#8211;؛ جعبه رو بهش دادم، جعبه رو گرفت و با صدای بلند: یه جیغ کشید، ممنون، خیلی قشنگه، خیلی دوسش دارم ، دستت درد نکنه. گرونه نه؟&#8230;&#8211;؛ اشک تو چشاش کاملا بازی میکرد، منم دیگه داشت اشکم در میومد، مهشید: محسن، اینو خودت برام می بندی.&#8211;؛ من: چرا نبندم، از خدامه&#8211;؛ باور کنید، کاشکی میشد قلبمو براتون توی این صفحه میزاشتم تا بتونید باور کنید که چقدر خوشحال شده بودم، احساساتی بود که توی این 24 سال عمرم، نداشتم. گردنبند رو دستم گرفتم، از پشت سر گردنبند رو جلوی گردنش انداختم، وقتی گردنبند رو می خواستم ببندم، کاملا گردن سفیدش رو می دیدم، با دست موهاشو به بالا کشید و من گردنبند رو بستم ، وقتی گردنبند رو بستم چند ثانیه ای معطل کردم. مهشید گفت: اونجا چه دیدی که هنوز موندی؟ من: قشنگ ترین لحظه عمرم رو دارم حس می کنم&#8211;؛ همون لحظه گردنشو بوسیدم و دستمو از جلو یه شکمش رسوندم، سریع برگشت و نگاه کرد، گفت: داری خیلی تند میری ما باهم قول و قراری گذاشتیم. حالا بو تو سالن تا بیام. زود باش.&#8211;؛ من از دست مهشید نارحت نشدم از دست خودم ناراحت شدم که اینقدر ساده بازی در اوردم، باور کنید اصلا نمی خواستم کار خاصی کنم، فقط همین رو می خواستم انجام بدم. اومد نشست و گفت: من بهت نگفتم این کارو انجام نده حالا؟&#8211;؛ من: مهشید باور کن من نمی خواستم کاری رو انجام بدم.&#8211;؛ مهشید: من به عمد روسری و پیرهنم رو در آوردم تا جنبتو محک بزنم، دیگه هم توضیح نده. تو باید خیلی چیزا رو یاد بگیری&#8211;؛ من هیچ حرفی نداشتم که بزنم ، فقط با گفتن یک چشم ختمش کردم. مهشید: حالا اگه اشکالی نداره برو خونه، تا یکم تنها باشم.&#8211;؛ منم سریع بلند شدم و با گفتن دوست دارم ازش جدا شدم و رفتم، تاصبح خوابم نبرد.طرفای ساعت 5 صبح بود، گوشیم از طرف مهشید تک خورد، سریع گوشی رو برداشتم و پیام دادم:سلام، مشکلی پیش اومده؟مهشید: می خواستم ببینم زنده ای.من: این چه حرفیه؟مهشید: شوخی کردم، گفتم شاید بخاطر من خودتو کشتی.من: نه، ولی خیلی ناراحت شدم.مهشید: به من حق بده، خاطره امیر برام زنده شد.من: بازم معذرت می خوام، ولی باور کن منظوری نداشتم، فقط در همون حد بود.مهشید: می دونم، حالا فرداشب بیا می خوام برات شام درست کنم.من: راست میگی؟ پس منو بخشیدی.مهشید: حالا بیا تو. در ضمن دوست داشتی می تونی شب بمونی. البته تو اتاقه بهزادمن : باشه. ولی مگه تو شنبه کلاس نداری؟مهشید: صبح ندارم، ولی عصر دارم. محسنمن: جانممهشید: همین شبی که گذشت، اندازه هزار شب عاشقت شدم. جواب پیامم رو نده. شب بخیربا هماهنگی هایی که با خونه کردم قرار شد، شب برم خونه دوستم بمونم، یعنی همون مهشید. طبق معمول رفتم ولی امروز با یک بسته شیرینی و 2 تا DVD فیلم(البته بزرگترین صحنه ای که داشت، لب بود) و یه بازی واسه بهزاد. رفتم و آیفون رو زدم، ولی درو باز نکرد دو سه بار این کارو کردم، ولی بازم کسی درو باز نکرد، گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم، از اون پرسیدم که کجاست، اونم جواب داد که پیش حاجیه خانومه. مهمون داشتن رفته کمکشون.خلاصه اومد پایین درو برام باز کرد و رفتم تو، وسائل پذیرایی آماده نبود، ولی به سرعت آماده کرد. تا گلویی تازه کردم، گفتم: بهزاد کو، انگار خبری ازش نیست داره درس می خونه؟&#8211;؛ مهشید گفت: بهزاد بالا پیش نوه حاج خانوم مونده، نشستن دارن دلی از بازی پر میکنن.&#8211;؛ منم گفتم: بیا این شیرینی رو ببر و به بهزاد بگو بیاد واسش بازی اوردم.&#8211;؛. مهشید: بزار راحت باشه، من از بالا غذا اوردم، نترس دست پخته خودمه بیا بشین کوفت کن&#8211;؛ رفتم تو آشپزخونه، یه بوس از گونش گرفتم، گفتم، خیلی بدیا کسی به همسرش اینطوری میگه؟ مهشید با قیافه حق به جانبی که از خودش گرفته بود، اومد جلوم ایستاد و گفت: من بدم، حالا می خوای بدتر بشم&#8211;؛ یقمو گرفت و کشوندم جلو و لباشو توی لبام قفل کرد، و هی می خورد منم دیگه داشتم همراهیش می کردم، اصلا دسته خودم نبود، دستمو به باسنش که داشت به شلوار جینش فشار می اورد رسوندم، و یه فشار دادم، با یه ناز قشنگ داد زد: آخ، دیونه دردم گرفت، دستتو بردار،&#8211;؛ دستمو برداشتم. مهشید: تو هم بی می مستیا، بزار شام بخوریم&#8211;؛شام رو با نگاه کردن به هم خوردیم، بلند شدیم و رفتیم فیلمایی رو که اورده بودم با هم دیدیم، توی هنگامی که فیلم ها رو می دیدیم همدیگه رو انگولک می کردیم، البته اون بیشتر اذیت می کرد. دیگه ساعت 12 شده بود، مهشید: من میرم خونه حاجیه خانم و بهزاد رو میارم تو هم اماده خواب شو، برو اون اتاقه بهزاده، هر جا که راحتی بگو تا بیام رخت خوابتو بندازم. فعلا جایز نیست تو بیای توی تخت دو نفره من.&#8211;؛ این حرفو با یک لبخن زد و رفت.من داشتم اتاقه بهزاد رو می دیدم که، چشم به عکس امیر شوهر مهشید افتاد، از عکسش خجالت کشیدم، واقعا ناراحت بودم. صدای در ساختمون اومد، فهمیدم مهشیده، در اتاق بهزاد رو باز کرد گقت: بهزاد جان امشب آقای احسانی پیش تو می خوابه، خوبه؟&#8211;؛ بهزاد: عالیه، منم با آقای احسانی فوتبال بازی می کنم&#8211;؛ من: بهزاد جان واست بازی جدید اوردم&#8211;؛ بهزاد خوشحال شد، بلافاصله دیدم مهشید بهم اشاره کرد که برم بیرون کارم داره، منم رفتم بیرون، پرسیدم چی شده؟ مهشید: چیه ناراحت به نظر میرسی؟ اتفاقی افتاده، از رفتاره من ناراحت شدی؟&#8211;؛ من: نه بابا این چه حرفیه که میزنی، چیزی نیست.&#8211;؛ مهشید: درسته که ما الان دو شبه عقد کردیم، ولی من چهره ناراحتته تو رو می تونم تشخیص بدم، بگو قضیه چیه؟&#8211;؛ من: عکسه امیرو تو اتاق دیدم، ازش خجالت کشیدم.&#8211;؛ مهشید: چرا؟&#8211;؛ من: حس می کنم که دارم بهش خیانت می کنم. مهشید: مگه اون زندست؟ &#8211;؛ من: نه؟&#8211;؛ مهشید: مگه تو منو گول زدی، مگه ما با رابطه نا مشروع شروع کردیم، مگه ما غیر شرعی جلو اومدیم، مگه تو منو توی خیابون به زور گرفتی؟&#8211;؛ من: نه، هیچ کدوم درست نیست&#8211;؛ مهشید: من تو رو به میل خودم، با رضایت خودم و از طریق شرع و عرف انتخاب کردم، پس دیگه این حرفو نزن باشه؟&#8211;؛ من: چشم، ولی چرا منو بینه این همه دانشجو و استاد انتخاب کردی؟&#8211;؛ مهشید: جانه امیر نمی دونم، شاید بهتر بودی که انتخابت کردم، شاید از همون اول می خواست همین بشه، اصلا چه می دونم(با یه قه قهه)، حالا برو بخواب، اینم یه بوس که ناراحت نباشی، بگی زنم شب خشک و خالی منو ول کرد.&#8211;؛. من: مرسی. دوست دارم، شبت بخیر. مهشید: منم دوست دارم عزیزم. خوب بخوابی&#8211;،؛من رفتم توی اتاق پیش بهزاد، تا حدود ساعت 2 صبح، با کامپیوتر بازی کردیم، دیدم دیگه چشاش داره چرت میزنه، تا اینکه خوابش برد، منم بلندش کردم و رفتم گذاشتمش توی تختش و یه بوس به صورتش زدم. حس میکردم واقعا بچه خودمه، اون موقع 22 سالم بود (الان 24 ساله هستم). چند باری توی رخت خوابم غلط زدم، همش تو فکر بودم اصلا خوابم نمی برد، بلند شدم، رفتم یه آب زدم صورتم، خواستم برگردم توی اتاق دیدم چراغ خواب، اتاق مهشید روشنه، به سمت در اتاق رفتم، دستگیره رو باز کردم، همین که یه قدم گذاشتم توی اتاق مهشید با یه صدای خواب آلود گفت: می دونستم خوابت نمی بره و میای، بیا اینجا پیشم بخواب&#8211;؛ من گفتم: انگار تو هم خوابت نبرده، یا اینکه منتظر من بودی. مهشید: آره؛ بیا بخواب، در رو کلید کن، تا بهزاد ما رو کنار هم نبینه.&#8211;؛وقتی کنارش خوابیدم ، گفت: محسن، تو از چیه من خوشت اومد؟&#8211;؛ من: من از همه چیزه تو خوشم اومد&#8211;؛ مهشید: أه، لوس نشو، بگو دیگه&#8211;؛ من: اول از همه از شخصیتت، بعدش که فهمیدم متاهلی و بچه داری، فهمیدم که تو زندگی زیاد سختی کشیدی و این منو دیگه عاشقت کرد&#8211;؛ مهشید: حالا از لحاظ ظاهر منو چطور دیدی&#8211;؛ وقتی این سوال رو پرسید، همونطور که خوابیده بود سرش رو، رو به پنجره اتقاق، که توی حیاط باز میشد کرد من: از چشات، از گونه هات، از لبات&#8211;؛. مهشید: دیگه از چی؟&#8211;؛ من فهمیدم که منتظر چیزی هست که از شنیدنش باید خوشش بیاد. من: من از هیکلت، از گردنت، از باسنت، (همونطور که داشتم می گفتم دستم رو بردم به باسنش رسوندم و آروم شروع به مالیدن کردم). از سینه هات (دستم چپم رو آروم بردم و سینه هاشو گرفتم و شروع به مالیدن کردم)، &#8211;؛ برگشت و یه نگاهی بهم کرد گفت: محسن دارم دیونت میشم، دارم عاشقت میشم، نمی دونم چرا امشب دوست دارم تا صبح باهات باشم&#8211;؛ تا اینو گفت دیگه نزاشتم ادامه بده، و لبام رو به لباش رسوندم، تاریکی، و روشنی نور بنفش چراغ خواب خیلی محیطه جالبی رو ایجاد کرده بود.همینطور لباش رو می خوردم، زبونم رو محکم توی دهنش می چرخوندم، با دست دیگم داشتم از رو شلوار کسش رو می مالیدم، دیگه داشت حال می کرد، تا چند دقیقه مرتب، فقط لب همدیگه رو می خوردیم، آروم پیرهنشو در آوردم، با دستم سوتینش رو هم در آوردم، خیلی سینه ی ایده آلی داشت، بزرگ و سفت که آدمو به اوج میرسوند، تا خواستم لبم رو به نک سینش برسونم، سرمو کشوند بالا و با چشم خمارش نگاه کرد و گفت: احسان، مطمئنی؟&#8211;؛ من: آره&#8211;؛ دیگه چیزی نگفت، منم شروع کردم به خوردن سینه هاش، سینه چپش رو می خوردم، میرفتم سراغ راستی ، راستی رو می خوردم می رفتم سراغ چپی، با ولع خاصی سینشو می خوردم، اونم فقط دستاشو تو موهام می کشید، سرمو بردم بالا و باز شروع به لب گرفتن شدم، اومدم پایین، گردنشو خوردم، لاله های گوششو می خوردم، دوباره رفتم سراغ سینه هاش، انگار نقطه حساسش همونجا بود، مرتب آه می کشید، همینطور که می خوردم رسیدم به نافش و زبونم رو به نافش می کشیدم، شکمش رو می خوردم، مشغول خوردنه شکمش بودم که اون منو از اون طرف حول داد رو تخت، سریع لباسمو در آورد، شروع به خوردن گردنم کرد، مرتب گردنمو می خورد، اومد پایین سمت شکمم، همزمان با دستش ، شلوارمو کشید پایین، به همراه شلوارم، شرتمم کشید، پایین، باز رفت بالا سراغ گردنم، هم گردنمو لیس میزد و هم با دستش کیرمو تو دستش بازی میداد، دیگه داشتم دیوونه می شدم، سریع خوابوندمش، شلوار و شرتش رو کشیدم پایین، سینه و لباش رو خوردم و رفتم سراغ کسش، کسش خیسه خیس بود، با دستم کشیدم روش، معلوم بود که حسابی تمیزش کرده بود، با زبونم رو آروم به کسش زدم، جیغش بلند شد، سرمو محکم فشار داد به کسش، منم سریع با زبونم، کسش رو می خوردم، چوچولش خیلی کوچیک بود، اصلا به راحتی توی دهن نمی رفت، دیگه از بس خوردم چوچلش که متورم شده بود، مرتب چوچولش رو می خوردم، تا اینکه یه لرزش خفیفی توی بدنش افتاد و به ارگاسم رسید، تا چند لحظه فقط ازش لب می گرفتم.با صدای لرزونی که داشت گفت: بخواب نوبت منه، سرش رو برد لای پام، از تخمم شروع به خوردن کرد، محکم تخمام رو به دهن می گرفت و می لیسید، شروع به لیس زدن کیرم کرد، اصلا سر کیرم رو توی دهن نمی کرد و مرتب زبونش رو به تخمام و دور کیرم می کشید، منم با دستم سرشو گرفتم، با اشاره اینکه بخور، سرشو فشار دادم به کیرم، اونم فهمیده بود که من چی می خوام با یه ضرب، کیرمو تا نیمه کرد تو دهنش، (کیرم زیاد بزرگ نیست، حدود 15 سانته، انصافا مسخره نکنید). مرتب کیرمو می خورد، اون می گفت که کیرم بزرگه ولی من چنین احساسی رو نداشتم، چون فیزیک بدنیم زیاد بزرگ نبود.نزدیک به آب اومدنم بود، که بلندش کردم، و گفتم رو تخت بخواب، اونم خوابید، آروم سر کیرم رو بردم جلوی کسش، به آرومی کردمش تو، و شروع به عقب جلو می کردم، کمرش از شدت عرق شده بود مثل آینه، نور لامپ کاملا توش معلوم بود، منم عرق کرده بودم، قطره های آبی که از صورتم می اومد پایین، میریخت روی کمر مهشید، دیگه داشت عقب جلو کردنم شدت می گرفت، می خواست آبم بیاد که باز سرش رو بیرون کشیدم، داشت دیگه میومد، سریع دستمو گاز گرفم که حس شهوت یک از بدنم بره، این دفعه، رو کمر خوابوندمش توری بود که چشاش تو چشم، بود، سرشو باز کردم تو و شروع به عقب جلو میکردم، هر بار که کسش ضربه می زدم به یه صدا آروم و حالت شکسته شکسته، می گفت: عاشقتم، من مال توهم. این حرفاش حس خوبی بهم می داد، حس می کردم کل هیکلش زیر دستامه. هم زمان با عقب جلو کردن سینه و لباشو می خوردم.مرتب عقب جلو میکردم، نفسم بند اومده بود دیگه پاهام جون نداشت، باز مهشید به ارگاسم رسید، چند لحظه مکس کردم، خوابیدم، و گفتم بیا روم، اونم آروم روم نشست و کیرم رو تو کسش سر داد و شروع به بالا پایین کردن شد، سینه سفتش مثل یه ژله بالا و پایین می شد، با دستام هی اونا رو میگرفتم، ولی همش با بالا رفتنشون، از تو دستم میپرید، بهش گفتم از روم در بیاد، می خواد دیگه آبم بیاد، همین که در اومد، گفتم : میشه از پشت&#8230; &#8211;؛ مهشید: خیلی واسم سخته، ولی من دو بار ارضاء شدم، اگه اینطوری راحتی اشکال نداره، ولی قبلش خوب جاشو باز کن، خیسش کن بعد بکن تو&#8211;؛ منم سریع با آبی که از کسش در اومده بود به زحمت، سوراخ کونشو رو خیس کردم و به آرومی انگشت اشارم رو کردم توی کونش، یه چند دقیقه طول داد تا حتی یک انگشتم جاش باز بشه. انگشت دوم رو هم همینطور ادامه دادم. دوست نداشتم دردش بگیره، سوم رو که کردم، دیگه داشت کم کم آه می کشید، مرتب انگشتامو در می اوردم و می کردم تو، تا اینکه کاملا جا باز کرد، کیرمو خیس کردم و گذاشتم توی سوراخ، یه اوووف کشید که اصلا متوجه نشدم، که تا آخر دارم حولش می دم تو. به آرومی شروع به عقب جلو کردن کردم، دیگه ضرباتم به کونش بیشتر شده بود، همین طور حولش می دادم به جلو، دو سه باری کیرم در اومد، چون کلا ماهیچه های پام گرفته بودن و خشک شده بودن، همین طور داخل و بیرون می کردم، دیگه داشت آبم میومد، گفتم مهشید بیریزم تو، مهشید: بیریز عشقم، همشو خالی کن، من همشو می خوام. –؛ بلافاصله همشو داخل خالی کردم، دیگه نای کاره دیگه ای نداشتم، حس می کردم تمام جونم داره از سر کیرم بیرون میاد، خیلی خسته بودم، هم من و هم اون.ولی مگه گذاشت بخوابیم بعد از نیم ساعت بزور منو کرد تو حموم، و برام آبمیوه و گردو آورد که بخوریم. من بعد از 2 ساعت فوتبال، اینطوری نمی شدم که بعد از این سکس، به این حال و روز افتادم.اینم تا اینجا، دیگه کشش ندم بهتره، باور کنید، خیلی واسه نوشتن این ماجرا خسته شدم، شاید بعضی اوقات از خستگی ، یک کلمه رو 4 بار هی پاک می کردم و باز می نوشتم، چون همش دستم رو کلیده دیگه می خورد، البته اینو تویه یه روز ننوشتم. امیدوارم اگه از لحاظ نگارشی، املایی یا هر چیزه دیگه ایراد داره منو ببخشید.خواهش می کنم، نظر خودتون رو بگید، اگه کسی شک داشت، یا به هر نحو فکر کرد دروغه و یه چیزی نوشت، که رکیک بود، شما از اون تبعیت نکنید و نظر واقعی خودتون رو بزارید.ازتون خیلی ممنون. امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175861</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم مو قرمز کیر رو خوب ساک میزنه اونم دور از چشم شوهر</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%85%db%8c%d8%b2%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%85%db%8c%d8%b2%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Jul 2019 09:11:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[:نميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[آسفالت]]></category>
		<category><![CDATA[آسمونا]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اشكالي]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختن]]></category>
		<category><![CDATA[انفجار]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[اينكاره]]></category>
		<category><![CDATA[بابامو]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برادران]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگان]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بهترين]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[پرتقال]]></category>
		<category><![CDATA[پسرعمو]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تلويزيون]]></category>
		<category><![CDATA[چسبيدم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[‫چشمتون]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولشو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولمو]]></category>
		<category><![CDATA[حاليكه]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خانومي]]></category>
		<category><![CDATA[خجالتش]]></category>
		<category><![CDATA[خنديدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيد]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرزاده]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشن]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خورديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالي]]></category>
		<category><![CDATA[خيابون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشش]]></category>
		<category><![CDATA[دارهمنم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترعمو]]></category>
		<category><![CDATA[دستشويي]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالت]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[ديواري]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتي]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[فيلمها]]></category>
		<category><![CDATA[كنممنم]]></category>
		<category><![CDATA[كنهمنم]]></category>
		<category><![CDATA[كوچيكي]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[مسابقه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[ميتركيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخنديد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوايم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونست]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونن]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكنين]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگيري]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميمردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميميرم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهميده]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نميدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميكني]]></category>
		<category><![CDATA[نوشابه]]></category>
		<category><![CDATA[همديگه]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همينجا]]></category>
		<category><![CDATA[همينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[همينطور]]></category>
		<category><![CDATA[واستاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[كنم مربوط ميشه به 18 فیلم سکسی سالگيم و اولين سكس من. ميدونم الان پيش خودتون دارين ميخندين، حقم دارين آخه معمولا آقايون از 13 سالگي دوماد سکسی ميشن و من كمي عقب افتاده بودم. شاه کس راستش هر وقت ياد اين خاطره مي افتم كلي ميخندم و غصه هام فراموش ميشه&#8230;&#8230;&#8230;. کونی آخراي تابستون [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>كنم مربوط ميشه به 18 فیلم سکسی سالگيم و اولين سكس من. ميدونم</h2>
<p>الان پيش خودتون دارين ميخندين، حقم دارين آخه معمولا آقايون از 13 سالگي دوماد سکسی ميشن و من كمي عقب افتاده</p>
<h3>بودم. شاه کس راستش هر وقت ياد اين خاطره مي افتم كلي</h3>
<p>ميخندم و غصه هام فراموش ميشه&#8230;&#8230;&#8230;. کونی آخراي تابستون بود و هوا هم رو به خنكي ميرفت. بعد از ظهر بود</p>
<h4>داشتم جنده خودمو آماده ميكردم كه برم يه چرخي بيرون بزنم</h4>
<p>و يه خريدي هم واسه خودم پستون بكنم. تلفن خونه زنگ زد و مامان منو صدا كرد كه تلفن با تو</p>
<h5>كار داره&#8230;.منم کوس با كلي غرغر و اعصاب خوردي گوشي رو</h5>
<p>برداشتم، با خودم گفتم: اي ريدم به اين شانس كه هر وقت ميخوايم بريم بيرون يكي يادش مياد ما هم وجود داريم. سکس داستان خلاصه خيلي شاكي</p>
<h6>گفتم:- بلهسعيد: سلام هومن- اه سعيد بابا دهنتو ایران سکس سرويس، الان</h6>
<p>وقت زنگ زدنه؟سعيد با ناله : هومن آب دستته بزار زمين و بيا اينجا- چيه ؟ باز خونه رو خالي ديدي چه گندي بالا آوردي؟آخه خواهر و مادرش واسه سه ماه رفته بودن آلمان پيش داداشش، باباش هم دو سالي بود كه فوت كرده بود.سعيد: گند چيه؟ دارم از دل درد ميميرم&#8230;.. حالم اصلا خوب نيست &#8230;&#8230; بيا منو &#8230;&#8230;..صداي بوق اشغال توي گوشي پيچيد، مثل اينكه قضيه جدي بود. سريع حركت كردم،اينقدر تند ميدويدم كه چند بار نزديك بود مغزم با آسفالت خيابون يكي بشه. اصلا يادم نيست چه جوري خودمو رسوندم، وقتي رسيدم در خونه باز بود، با عجله پله ها رو چند تا يكي رفتم بالا. در آپارتمان هم باز بود و سعيد وسط هال ولو &#8230;&#8230;.- سعيد &#8230;. سعيد &#8230;. خوبي؟چشماشو باز كرد و دستم رو با بيحالي فشار داد:سعيد: اومدي هومن؟- پاشو پاشو بريم دكتر&#8230;.. صد بار بهت گفتم انقدر غذاهاي حاضري رو نخور، بفرما اينم از عوارض كون گشادت سعيد با بي حالي : خب بابا من گشاد تو تنگ خوبه؟ &#8230;. برو از توي كمد ديواري اتاقم اون دفترچه بيمه ام رو بيار&#8230;.. ديگه دارم ميميرم- ما از اين شانسا نداريمرفتم سمت اتاقش، در كمد رو كه باز كردم چنان جيغي كشيدم كه شيشه ها لرزيد. فقط يه لحظه ديدم كه يه خانومي لخت داره واسم دست تكون ميده. تخمام چسبيد زير گلوم، چسبيدم به ديوار و نشستم روي زمين!يهو به خودم اومدم، ديدم خانومه داره داد ميزنه:- سعيد &#8230;. سعيد &#8230;.. يه ليوان آب بيار اين طفلي پس افتادسعيد كه از خنده روي پاش بند نبود، با يه ليوان آب اومد تو، وسط خنديدن گفت:- بدبخت تو كس ديدي اينجوري شدي، بخواي بكني حتما بايد نعش كش خبر كنممنم كه حسابي شوكه شده بودم، سعي كردم خودمو جمع و جور كنم:- مرتيكه اين چه كاريه ؟ نميتونستي مثل آدم بگي؟سعيد: بابا الاغ خواستم مثلا سوپرايز بشي!- اروا عمه ت ! خيلي سوپرايز شدم&#8230;.. حالا بگو يكي بياد و منو جمع كنه فعلا كه هيچگونه مردونگي تو وجود من پيدا نميشه&#8230;.. خودمم نميتونم پيداش كنم، رفته و قايم شده&#8230;.. حالا ديگه زحمتش با خودته سعيد جون، بيا بگرد و پيداش كن. هر وقتم پيداش كردي ميگيري دستت و ميگي ساك ساك كه منم بفهمم.ديگه خانومه مرده بود از خنده، من تازه با صداي خنده هاش متوجه شدم و يادم افتاد كه اي بابا &#8230;. دستمو دراز كردم و خيلي جدي گفتم:- من هومن هستم، از آشناييتون خوشبختماونم دستمو گرفت و فشار كوچيكي داد:- منم مهري هستم و &#8230;&#8230;..خلاصه بعد كلي تحويل بازار و نوشابه باز كردن واسه همديگه، معلوم شد كه داش سعيد واسه امشب برنامه چيده، البته اينم بگم كه سعيد پسرعموي من بود و شش سالي از من بزرگتر، از بچگي با هم بزرگ شده بوديم و خيلي چيزها ازش ياد گرفته بودم، وگرنه ما رو چه به خانوم بازي. بعد از كمي صحبت سعيد رو كنار كشيدم:- بابا داش سعيد دمت گرم&#8230;.. خيلي كارت درسته- برو بابا دلت خوشه&#8230;. واسه خودم برنامه چيدمتا خواستم يه چي حواله اش بدم، چشمكي زد و بوسم كرد. برگشتيم توي اتاق، مهري روي مبل نشسته بود و سيگار ميكشيد. منم رفتم و كنارش نشستم، خيلي زود پسر خاله شديم و با هم شروع به حرف زدن كرديم ( البته برادران محترم ميدونن كه براي بار اول آدم چه حالي پيدا ميكنه ) . رفته رفته به خودم مسلط شدم، شام رو آوردن و منم به خونه زنگ زدم كه مطمئن بشن من امشب خونه سعيد اينا هستم. بعد از خوردن شام همه رفتيم جلوي تلويزيون، همينجوري كه كانالها رو بالا و پائين ميكردم، با شنيدن سر و صدا به عقب نگاه كردم و ديدم كه وضعيت قرمزه و آقا سعيد داره تو سر و سينه مهري خانوم شنا ميكنه.يهو بلند شدم :- خانوما آقايون &#8230;. من اصلا جنبه ندارم، خواهشن بفرمائين يه اطاق ديگهمهري: چيه خجالت كشيدي؟- من؟ هه &#8230;. بابام چند ساعت قبل از عملياتشون به من واليوم ميده كه بيهوش بشم، وگرنه تا آخرش ميشينم و تخمه ميشكنم و تشويق ميكنم و &#8230;.. تازه بعضي وقتا هم غلطهاي بابامو ميگيرم.با اين حرفم مهري در حاليكه ميخنديد، يهو بي هوا و بدون قصد زد روي تخم سعيد:- بچه تو بزرگ بشي چي ميشي؟سعيد دادي از ته دل كشيد:- واييييييي &#8230;&#8230;. با اين اوضاعي كه تو واسه ما درست كردي، عقد دخترعمو و پسرعمو رو هم كه تو آسمونا بستن، هومن شد مال خودم!من كه داشتم از زور خنده ميتركيدم به صورت مات و مبهوت مهري نگاه ميكردم كه منظور سعيد رو نفهميده بود:- بابا همچين زدي تو دم و دستگاه بچه مردم كه الان ديگه خواهرزاده اش بهش ميگه خالهتازه مهري دوزاريش افتاد، دستشو گذاشت روي تخماي سعيد:- الهي من بميرم&#8230;.. خيلي دردت گرفت؟من: اشكالي نداره تا آخر شب فرصت داري از زير دلش در بياري.به سمت آشپزخونه رفتم و از يخچال بهترين فراورده بابام ( بجز منكه از دستش در رفتم، بابام تو انداختن شراب استاد بود ) رو با سه تا ليوان آوردم. ليوان اول رو به سلامتي هم خورديم و ليوان دوم خودم رو برداشتم و رفتم توي اون يكي اطاق كه اونا راحت باشن.روي تخت نشستم و استريو رو روشن كردم، صداي همدم تنهائيام:بوي موهات زير بارون بوي گندمزار نمناكبوي سبزه زار خيس بوي خيس تن خاكتو حال و هواي خودم بودم، شرابش واقعا عالي بود، توي آهنگ غرق شده بودم و با كلي خارج از نت خوندن صداي نكره ام رو انداختم سرم:هميشه صداي بارون صداي پاي تو بودههمدم تنهائيام قصه هاي تو بودهوقتي كه بارون ميباره ترو ياد من ميارهاصلا متوجه زمان و مكان نبودم، يهو يه دست رو شونه ام حس كردم. سعيد و مهري بالاي سرم واستاده بودن:سعيد: خوب شا دوماد، من شب ميرم اتاق خواهرم شما هم همينجا بخوابين.منكه كلي از اين فردين بازي سعيد حال كرده بودم:- اونوقت من بايد چيكار كنم؟سعيد: توپ و تور رو پاره كن &#8230;&#8230; فقط هول نكني يه دورم بدي!من: نترس حواسم هست&#8230;. اگه رگ قزوينيم گل كرد، مهري رو ول ميكنم و ميام پيش خودت ميخوابم!سعيد همونطور كه ميخنديد، از اتاق رفت بيرون و در رو بست. منكه تا اون موقع هر وقت بهش فكرم ميكردم كه ميخوام چيكار كنم راست ميكردم، باور كنين قفل كرده بودم. اصلا نميدونستم بايد چيكار كنم؟ مهري كه اوضاع رو اينجوري ديد اومد طرفم و دستش رو انداخت دور گردنم، صورتش رو بهم نزديك كرد:- بلبل زبونيات يادت رفت&#8230;.. چرا مثل مجسمه منو نگاه ميكني؟با من من گفتم:- آخه نميدونم بايد چيكار كنم؟ &#8230;&#8230; من &#8230;. من &#8230;.. بار اولمهمهري: يعني تا حالا با كسي سكس نداشتي؟منم مثل اين بچه منگلا سرمو تكون دادم.مهري با تعجب نگاهي به من كرد و شروع كرد به در آوردن لباساش، منم مثل اين نديد بديدا ( واقعا هم نديده بودم ) كپ كرده بودم. آخه دفعه قبل كه لخت ديدمش كلا تو حالت شوك بودم واسه همين سخت ديده بودمش. چشمتون روز بد نبينه تا رسيد به قسمت لباس زير، ديگه داشتم خودمو خراب ميكردم، همچين راست كرده بودم كه داشتم خفه ميشدم. از زور شهوت نفسم به شماره افتاده بود. وقتي كار در آوردن لباساش تموم شد، اومد سمت من. وقتي گرماي دستشو روي سينه ام حس كردم نزديك بود&#8230;.. من كه تا اون موقع از زور شهوت داشتم ميمردم، يهو رفتم تو حالت خنثي: كيرم همچين خوابيد كه مهري با تعجب خنديد:- وا&#8230;. اين چرا پنچر شد؟من: من كه گفتم بار اولمه !منو خوابوند روي تخت، ميدونست اگه بخواد به اميد من بشينه آبي گرم نميشه. خودش شروع كرد: ( چيه بابا؟ چرا اينجوري نيگام ميكنين؟ خوب بار اولم بود، خجالت ميكشيدم، من اينكاره نبودم )وقتي لباشو گذاشت روي لبامو و شروع كرد به بوسيدن، تو يه حسي بودم كه براي اولين بار تجربه ميكردم. كم كم از اون حالت در اومدم و منم شروع كردم به نوازش بدن نازش!بدن توپي داشت، الان دقيقا نميتونم توصيف كنم شايد چون بار اول بود چيز زيادي يادم نمونده اما هر چي كه بود كلي باعث حال كردن من شد. وقتي نوك سينه هاشو تو دستم گرفتم يه آه نازي كشيد كه داشتم از حال ميرفتم. اومد پائين و روي سينه ام شروع به بوسيدن و ليسيدن كرد تا به كيرم رسيد. كيرمو كه توي اون لحظه به منتهي اليه خودش رسيده بود و ديگه داشت پوست خودشو جر ميداد، گرفت و كرد توي دهنش. وقتي گرماي دهنشو روي كيرم حس كردم نميتونم بگم چه حالي داشتم. نميدونم بار چندم بود كه داشت كيرمو توي دهنش بالا و پائين ميكرد اما يادمه به 10 نرسيد كه حس كردم دارم منفجر ميشم، تا اومدم حركتي بكنم كار از كار گذشته بود و من توي دهن مهري خالي شدم. البته دمش گرم، اونم ضد حال نزد و گذاشت من كامل و قشنگ خالي بشم. نفهميدم كي رفت دستشويي، فقط يه لحظه ديدم اومد بالاي سرم:مهري: هميشه سعي كن وقتي داري مياي به طرف مقابلت بگيمنم با شرمندگي ازش معذرت خواهي كردم. راستش بعد از اون حال خفن، حس كردم كه چه ضرري كردم كه نتونستم كس بكنم. مهري مثل اينكه فهميد با خنده گفت:- نترس من تا صبح پيشت هستم، به همه جا ميرسي، غصه نخور. فقط فكر راه رفتن فرداتم باش!من كه كلي با اين حرفش روحيه گرفته بودم، روش دراز كشيدم و سعي كردم هر چي كه توي فيلمها ديدم و بزرگان بهم گفتن بكار ببندم تا بتونم از خجالتش در بيام.لبامو گذاشتم روي لباش و شروع كردم به بوسهاي ريز و كوتاه، همينطور كه به سمت پائين ميرفتم شروع كردم زير گردنشو ليسيدن و رفتم سمت لاله هاي گوشش. وقتي لاله گوشش رو ميخوردم انگار توي فضا بود، تنش پيچ و تابهاي كوچيكي ميخورد. منم خوشحال كه بله&#8230;&#8230;از زير گردنش اومدم رو سينه هاش، وقتي به دقت بهشون نگاه ميكردم هيچ نقصي توشون نبود. نوك سينه هاشو گرفتم توي دهنم و شروع كردم به ليسيدن و ميك زدن. گاهي هم گازهاي كوچيك از نوك سينه اش ميگرفتم، توي همون حالت سعي ميكردم كه وضعيتم رو عوض كنم. كم كم اومدم پائين تا به كسش رسيدم. لاي كسشو باز كردم و نگاه موشكافانه اي بهش انداختم، شروع كردم با انگشت باهاش ور رفتن ( آخه اون موقع از ساك زدن كس بدم ميومد ) و همزمان با اون يكي دستم چوچولشو كه خودش بهم نشون داده بود ميماليدم. بعد چند دقيقه خودش منو خوابوند و شروع به ساك زدن كيرم كرد. وقتي دوباره كيرم راست شد، به پشت خوابيد و به من اشاره كرد كه برم روش. خودش كيرمو گرفت و گذاشت توي كسش. وقتي كيرم توي كسش جا گرفت واقعا نميتونم بگم چه حالي داشتم، واسه اولين بار غير قابل توصيفه! يه جاي گرم و دلپذير كه با مكش داشت كيرمو ميخورد. منم مثل كسايي كه تو مسابقه دو ميداني شركت ميكنن به سرعت تلنبه ميزدم.مهري: بابا يواش! چته؟ مگه دنبالت كردن؟ من در نميرمسرعتم رو كمتر كردم و سعي كردم تا بيشتر لذت ببرم. بعد چند دقيقه ازش خواستم كه چهار دست و پا بشه، اونم حالتي كه ميخواستم رو گرفت. منم رفتم پشتش و از پشت محكم كردم توي كس نازش. آهي كشيد كه مو به تنم سيخ شد. وقتي كيرمو بيرون ميكشيدم و داخل ميكردم كسش يه حالت جالبي ميگرفت، لبهاش با كير من ميومد بيرون و دوباره ميرفت تو. تو همين حال بيكار نبودم و با دستم چوچولشو ميماليدم، آخه خودش گفت وگرنه من پخمه از اين بخارها نداشتم. تو همين حين احساس كردم بدنش داره ميلرزه:مهري: تند تند &#8230;&#8230; تندتر تلنبه بزن&#8230;.. تندتر چوچولمو بمال &#8230;&#8230;..منم با تعجب و مطيع (آخر خايه مالي ) هر كاري ميگفت ميكردم، يهو با چند تا جيغ و لرزش آروم شد. من كه تا اون موقع حتي توي فيلمها هم همچين چيزي نديده بودم ( آخه معمولا فقط ده دقيقه اول فيلمو ميديدم و بعدش ديگه &#8230;&#8230; ) شوكه شدم :- مهري&#8230;.. مهري خانوم حالت خوبه؟مهري: آره خوبم&#8230;. فقط فعلا تلنبه نزنمنم خورد توي برجكم، كيرمو در آوردم كه يهو كمي آب از تو كسش با كيرم زد بيرون. نزديك بود سكته كنم:مهري: نترس منم مثل تو آبم اومدوقتي قيافه منو ديد خنديد و گفت:- بيا پشتمرفتم و پشتش خوابيدم، كير منو گرفت و با آب كسش خيس كرد، كيرمو آروم آروم توي كونش فرو ميكرد. منم توي كونم عروسي شده بود.مهري: همينجوري آروم آروم بكن تا جا باز كنهمنم شروع كردم آروم تلنبه زدن، با دستام هم سينه هاشو ميماليدم. تازه فهميدم كون چيه و چرا همه دوست دارن از كون بكنن. درسته كه كسش زياد گشاد نبود اما كونش واقعا تنگ بود. سوراخش چنان كيرمو فشار ميداد كه من از زور حال نزديك بود پس بيفتم. بعد چند دقيقه ديدم دوباره اون حالت انفجار بهم دست داد، به مهري گفتم:مهري : اشكال نداره بريز توي كونممنم با خوشحالي خودمو توي كون مهري خالي كردم، چنان از ته دل داد كشيدم كه بيشتر به جيغ شبيه بود. ديگه نفهميدم چي شد، بعد دو دقيقه چشمامو باز كردم :سعيد: بابا به خودت رحم نميكني به اون خايه هات رحم كن، تخته گاز بري خايه ميسوزوني!كلي خجالت كشيدم كه سعيد منو توي اون حال ديد، با خنده دستم رو روي كيرم گذاشتم تا مثلا سعيد نبينه ( انگار خودش نداره ) :- سوزوندن چيه؟ &#8230;&#8230; داداش خايه تركوندممهري بلند شد كه بره دستشويي :- بفرما آقا سعيد اينم شا داماد شما &#8230;&#8230;سعيد جلوي من لباي مهري رو بوسيد.مهري بعد از دستشويي برگشت با يه ليوان آب پرتقال . كنار من دراز كشيد و منم بعد از خوردن آب پرتقال سرمو روي سينه هاش گذاشتم و خوابيدم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%85%db%8c%d8%b2%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175393</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خوشگل با کس پشمالو</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%b3-%d9%be%d8%b4%d9%85%d8%a7%d9%84%d9%88/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%b3-%d9%be%d8%b4%d9%85%d8%a7%d9%84%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Jul 2019 08:04:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آههههههه]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[تحریکش]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهاست]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[خانومی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زمستان]]></category>
		<category><![CDATA[عزیزان]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتید]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهام]]></category>
		<category><![CDATA[لبهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[نباشیم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نظراتون]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشدم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشیدنی]]></category>
		<category><![CDATA[وایییی]]></category>
		<category><![CDATA[وایییییییی]]></category>
		<category><![CDATA[یادتون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و وقت گذاشتید و تاآخر فیلم سکسی داستان را خواندید ممنونم.این بار می خواهم در این داستان اولین تجربه سکس از کون با مهسا را براتون بگم سکسی که در آخر داستان قبلیم بهش اشاره شاه کس کردم. رابطه من و اون با هم خیلی خوب شده بود هر شب به هم کونی اس ام [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>و وقت گذاشتید و تاآخر فیلم سکسی داستان را خواندید ممنونم.این بار می</h2>
<p>خواهم در این داستان اولین تجربه سکس از کون با مهسا را براتون بگم سکسی که در آخر داستان قبلیم بهش</p>
<h3>اشاره شاه کس کردم. رابطه من و اون با هم خیلی خوب</h3>
<p>شده بود هر شب به هم کونی اس ام اس می دادیم و با هم درد و دل می کردیم یکی</p>
<h4>از جنده این شبها نه من خوابم می برد نه اون</h4>
<p>بهم گفت که تنهاست شوهرش سر پستون کاره و دخترش هم خوابه ساعت حدود 2 بود که من پیشنهاد دادم بیام</p>
<h5>پیشت اونم کوس قبول کرد از خونه ما تا خونه اونها</h5>
<p>تقریبا 20 دقیقه راه بود من توی تاریکی توی اتاقم خیلی آروم برای اینکه کسی بیدار نشه لباس هام رو پوشیدم و سکس داستان اومدم توی هال</p>
<h6>به فکرم رسید که دفترچه بیمه خودم رو ایران سکس بردارم ببرم</h6>
<p>با یکمی قرص که اگه برگشستم و کسی فهمید که من نیستم بتونم جواب بدم و بگم رفتم دکتر حالم خوب نبوده.خلاصه با این فکر آروم آروم اومدم بیرون اول یک نفس راحت کشیدم و رفتم سر کوچه اونجا به تازگی تاکسی سرویس باز شده بود البته توی محل ما تاکسی سرویس بود اما این جدید بود و اون وقت شب تنها یک ماشین داشت منم رفتم و بهش گفتم و از شانس من قبول کرد چون توی اون ساعت به غریبه ماشین نمیدن خلاصه سوار شدیم و حرکت کردیم وقتی رسیدیم من سر کوچه پیاده شدم به گلم اس ام اس دادم که اومدم اونم اومد و در رو برام باز کرد وقتی دیدمش بهش لبخند زدم چادر سرش بود وقتی رفتیم توی خانه چادرش رو که از سرش درآورد دیدم فقط با شورت و کرسته وایییی اون لحظه چقدر زود تحریک شدم بهم گفت چیزی می خوری منم گفتم نه بیا پیشم خانومی الان تو رو می خوام اونم اومد با هم رفتیم زیر پتو اون موقع زمستان بود و هوا هم سرد اون زیر خیلی می چسبید مثل همیشه شروع کردم به خوردن لبهاش و ناز کردن سینه هاش وایییییییی مگه سیر می شدم با اینکه زود به زود سکس داشتیم بازم من سیر نمیشدم حسابی خوردم لبهاشو یکمی گردنش را خوردم بعد اومدم سراغ سینه های مثل بلورش افتادم به جونشون اگه یادتون باشه در داستان قبلی گفتم که مهناز خیلی حساس بود تا یکمی سینه هاش را می خوردی صداش در می آمد اونم اون موقع شب لبهاشو گاز میگرفت که صداش در نیاد منم تا تونستم اون سینه ها رو خوردم تا بیشتر تحریکش کنم بعد مثل همیشه کیرمو بردم طرف دهنش که برام ساک بزنه وقتی کیرمو کرد توی دهنش من آههههههه بلندی کشیدم خیلی گرم بود وایییییییییییییییییییییییی فداش کیرمو که یکمی خورد درش آوردم و آماده کردن کس نازش شدم کیرم را تنظیم کردم و یک دفعه کردم توش اونم آخخخخخو ایییییییییییییییییییییی کشید که منو بیشتر تحریک کرد شروع کردم به عقب جلو کردن اونم فقط آههههههههه می کشید منم لذت می بردم و سرعتم را بیشتر کردم بعد حالت رو عوض کردم من دراز کشیدم اون نشست روی کیرم دلم میخواست مثل فیلم های سوپر منم با سرعت بکنم ولی واقعا سخت بود یکی کردمش توی اون حالت و داشت آبم می آمد گفتم مهناز پاشو گلم که الان توی کست خالی میشه اونم پاشد وآبم اومد خیلی حال کردم چون این دفعه خیلی بهتر از همیشه بود همه چیزش فرق داشت . یکمی نازش کردم و آبم رو پاک کردم بعد رفت برام نوشیدنی و میوه آورد که بخورم با هم خوردیم ساعت نزدیک 3 بود یکمی که حرف زدیم کیرم دوباره بلند شد اون هیکل ناز و لخت سکسی پیشم نشسته بود کیرمم اون موقع بازم دلش میخواست بهش پیشنهاد سکس از کون دادم تا اون شب رویایی رو کامل کنم اونم قبول کرد و روی شکم خوابید یکمی کیرمو سرشو خیس کردم و آروم گذاشتمش توی کونش اونم آهییییی کشید منم شروع به کردن کردم اون کون گرم و داغ توی زمستان واقعا حال میداد اونم چیزی نمی گفت یعنی تحمل می کرد منم می کردم شکمم به لپ های کونش که می خورد خیلی بیشتر حال میکردم با اینکه دفعه دوم دیرتر ارضا میشی من خیلی زود آبم اومد توی اون لحظه اصلا دوست نداشتم کیرم از اون کون داغ جدا بشه به همین خاطر آبمو توی کونش ریختم و تا 2 دقیقه روش خوابیدم بعد بلند شدیم و ازش تشکر کردم واقعا به من خیلی حال داد اونم خیلی خوشش اومد اما خیلی درد داشت براش لباس های خودم را پوشیدم یکمی پیشش نشستم نازش کردم سر به سرش گذاشتم و گفتم این آمپولی که بهت زدم دیگه حالا حالا ها مریض نمی شی دلم میخواست یک جوری جبران کنم چون واقعا سخت بود براش ازش خدا حافظی کردم و اومدم بیرون از شانس بد من تاکسی سرویس سر کوچه تعطیل بود مجبور شدم کلی پیاده برم تا به تاکسی سرویس بعدی برسم توی مسیر که پیاده می رفتم خیلی به سکس آن شب خطراتش و کارهایی که کردیم فکر کردم برام واقعا جالب بود رفتم ماشین گرفتم و رفتم به سمت خانه وقتی رسیدم آروم رفتم داخل همه خواب بودن منم لباسهام را در آوردم و خوابیدم فرداش مهناز به من اس ام اس داد و گفت محمد خدا بگم چه کارت کنه البته به شوخی !!! نه می توانم بشینم نه خوب بروم دست شویی سوراخ کونم درد می کنه منم کلی باهاش حرف زدم و آرومش کردم گفتم دردش برات باید لذت داشته باشه گلم.این اولین باری بود که من و مهناز ازکون سکس داشتیم دوست داشتم این داستان را برای شما دوستان عزیز هم بگم و نظراتون را هم بدونم امیدوارم خوشتان اومده باشد.این را هم بگم واقعا مهناز 190 سانتی متر بود منم 183 سانتی متر و من که گفتم واقعا نمی دانستم که سکس با زن شوهر دار اینقدر بد هستش این را هم بگم داستانم واقعی بود .(این پاسخ های نظرات شما عزیزان در داستان قبلی بود) پیشنهاد من هم این است در پایان داستان ها پیشنهادی در مورد سکس اگر دارید بدید مثلاً کاش این کار را هم میکردی با هم حمام می رفتین کاش کسش را هم میخوردی اگر اونجا این کار را می کردی بیشتر تحریک می شد فکر میکنم این کار باعث بهتر شدن روابط سکس افراد می شه و دوستانی که داستان می نویسند چه واقعی چه خیالی با کیفیت بهتر و قشنگ تر می نویسند به امید روزی که ما جوانان ایران برای ارضا خودمون مجبور به گناه و سکس با زن شوهر دار نباشیم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%b3-%d9%be%d8%b4%d9%85%d8%a7%d9%84%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175015</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کون خوبی داری عزیزم حالا میدی یا بکنم</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%af%db%8c-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%af%db%8c-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 May 2019 06:10:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امریکا]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانه]]></category>
		<category><![CDATA[ایندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باحالیه]]></category>
		<category><![CDATA[بازکردم]]></category>
		<category><![CDATA[‫ببینم]]></category>
		<category><![CDATA[بپوشونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخورمش]]></category>
		<category><![CDATA[بدونید]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بفرسته]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمائید]]></category>
		<category><![CDATA[‫بلندش]]></category>
		<category><![CDATA[بوددوباره]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[پاترول]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تابستونی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوراباش]]></category>
		<category><![CDATA[چراغها]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[حسابی‬]]></category>
		<category><![CDATA[خدمتتون]]></category>
		<category><![CDATA[‌خلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابونده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[دادنیه]]></category>
		<category><![CDATA[داروخانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دربیارم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالی]]></category>
		<category><![CDATA[دستمون]]></category>
		<category><![CDATA[دستهاش]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[رفتیم‬]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[صورتی‬]]></category>
		<category><![CDATA[‫طرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[کاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کلاهکش]]></category>
		<category><![CDATA[کلیتوریسش]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گرسنگی]]></category>
		<category><![CDATA[‫گفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورم]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نپوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نخندید]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[‫نشستم]]></category>
		<category><![CDATA[نگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[نیفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[نیفتاده]]></category>
		<category><![CDATA[نیوردم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/khmUlCsuCAO3_Y2x4CBsDw/022/152/431/v2/1280x720.202.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="کون خوبی داری عزیزم حالا میدی یا بکنم" title="کون خوبی داری عزیزم حالا میدی یا بکنم" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>‫اما خوب اگر باشه، چرا فیلم سکسی که نه. بر و قیافه زیادی ندارم، اما در سکس بدک نیستم و بخصوص کیرم اندازه‬ خوبی داره و معمولا&#8221; سکسی وقتی دختری یکدفعه با من سکس داره، شاه کس بعدا&#8221; بیشتر طالب می شه. اینها رو گفتم که اگر‬ ‫داستان یک کمی بنظرتون زیادی کونی کلیشه ای [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/khmUlCsuCAO3_Y2x4CBsDw/022/152/431/v2/1280x720.202.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="کون خوبی داری عزیزم حالا میدی یا بکنم" title="کون خوبی داری عزیزم حالا میدی یا بکنم" decoding="async" /></p><br />
<h2>‫اما خوب اگر باشه، چرا فیلم سکسی که نه. بر و قیافه زیادی</h2>
<p>ندارم، اما در سکس بدک نیستم و بخصوص کیرم اندازه‬ خوبی داره و معمولا&#8221; سکسی وقتی دختری یکدفعه با من سکس</p>
<h3>داره، شاه کس بعدا&#8221; بیشتر طالب می شه. اینها رو گفتم که</h3>
<p>اگر‬ ‫داستان یک کمی بنظرتون زیادی کونی کلیشه ای اومد بدونید که خودم هم می دونم و راستش بعد از دوسال،</p>
<h4>برای‬ جنده خودم هم باورش سخته. می گم که سرگرم شید‬!</h4>
<p>‫دوسال پیش تابستون اومده بودم ایران. پستون توی یکی از بانک های ایران یک دفترچه حساب پس انداز دارم که‬ ‫کمی</p>
<h5>پول توشه کوس و معمولا&#8221; وقتی میام ایران، پول رو که</h5>
<p>تبدیل می کنم، می سپرم به این دفترچه و بعد برای‬ ‫خرج، ازش برداشت می کنم. اون سال، مادر عزیزم تصمیم گرفته سکس داستان بود که دلار</p>
<h6>نقد بردن خوب نیست و از‬ ‫حساب خودش ایران سکس بهم یک</h6>
<p>چک داده بود که بذارم به حساب خودم و خرجم رو بدم و بجاش اینجا به مادرم معادل‬ دلاریش رو بدم‬. ‫به هرحال، وقتی که رفتم بانک که چک یک کمی درشت رو به حساب بخوابونم، مسوولین بانک که مادرم رو‬ ‫برای بیزنس می شناختند، مشکوک شدند و به من گفتند که برم پیش معاون رئیس بانک. در این ضمن هم آقای‬ ‫رئیس شروع کرد به نوشتن یک فکس به مادر من که مطمئن بشه من کلاهبردار نیستم )بهش هم گفتم که پدرت‬ ‫خوب، من پولش رو می دم، تلفن کن! حالا مادر من کو تا فکس نگاه کنه!!! ( به هرحال، من نشستم بغل میز‬ ‫رئیس و طرف راستم هم یک میز دیگه است، مخصوص یکی از کسانی که روی وام کار می کنند. این شخص‬ ‫به خصوص، یک دختر جوون بود (فکر کنم ۲۵ ساله) و کاملا&#8221; معلوم بود که داره به حرفهای ما گوش می ده. ‫وقتی که جناب معاون رفت که فکس بفرسته، دختره سلام کرد و گفت: شما امریکا هستید؟ من هم گفتم با‬ ‫اجازه! خلاصه، همین امریکا بودن ما انگار کس خانم رو آب انداخت و به اینکه من می خوام برم امریکا و ‫شما وقت دارید که به من یک کمی توصیه کنید و از این حرفها. من هم راستی راستی اون موقع دوزاریم نیفتاده بود و فکر کردن نبودم و با کمال حماقت به خیال اینکه طرف واقعا&#8221; کمک می خواد. گفتم که والا من دانشجوام و فقط از طریق دانشجویی بلدم، اما در خدمتم (چه جورم!) و بهش تلفن دادم خونه عموم‬. ‫این بماند تا اینکه سه روز بعد، من نشسته بودم خونه که تلفن زنگ زد و یک خانمی خودش رو معرفی کرد‬ ‫که من رویام. گفتم بفرمائید؟ گفت من رفیق نازی هستم که توی بانک کار می کنه (اسمش رو نپرسیده بودم). ‫گفتم آهان، بفرمائید! گفت نازی می خواد شما رو ببینه، من زنگ زدم قرار بذارم! گفتم چطور خودشون زنگ‬ نزدن؟!!! گفت والا نازی یک مشکلی داره! گفتم چی؟ گفت نازی شوهر داره، الان نمی تونه زنگ بزنه.‬ منو داری. شاخام در اومده بود! شنیده بودم، اما ندیده بودم‬ در این بین، رویا خانم هم خودش در اومد که :در ضمن، من خودم هم می خواستم از شما چندتا سوال در‬ ‫مورد رفتن به امریکا بپرسم. گفتم: در خدمتم، اگر وقت دارید، امشب توی یک رستوران در خدمتتون باشم‬ ! داشت گوشی میومد دستم. من گیرندم یک کم ضعیفه، نخندید بابا! ‬‫شب، خانم تشریف آوردن و از تنها چیزی که سوال نکردن، رفتن به امریکا بود! همه اش اینکه چکار می کنی‬ و دوست دختر داری یا نه و قس علیهذا. تا آخر شب، دستگیرم شده بود که این دادنیه. اما اونشب اتفاقی نیفتاد‬. ‫یک هفته بعد، بعد از ظهر کیرم شق شده بود و داشتم جق می زدم که یکدفعه این قضیه یادم اومد و گفتم ببینم‬ ‫این رویا دادنی هست یا نه! پا شدم و تلفن کردم بهش که رویا خانم، اگر وقت دارید، ببینمتون همینطوری،‬ ‫جدا! گفت کجا؟ من هم پررو جواب دادم که اگر دوست دارید، تشریف بیارید منزل! گفت منزل که نه، اما‬ اگر می خواید، بریم شام. من هم گفتم باشه‬. ‫خانم با ماشین اومد دنبالم. از قبلش برنامه داشتم. توی کوچه که می رفتیم، دست گذاشتم روی رونش و فشار‬ ‫دادم و گفتم: ببینم، اهل حال هستی؟ خنده ای کرد و گفت: تا چه حالی؟ من هم دستم رو بردم بالا و گذاشتم رو‬ ‫کسش. گفت، به به! خوش می گذره؟ گفتم: چرا که نه؟ حالا هستی یا نه؟ گفت: من حرفی ندارم و توی کردن‬ خیلی راحتم، اگر خونه خالی داری، بریم. گفتم اول باید کاندوم خرید! گفت باشه‬ ‫رفتیم دم داروخانه و حالا کاندوم خریدن من برای اولین بار در ایران، بماند. خلاصه، برگشتیم به طرف خونه.‬ ‫طرفهای شب شده بود و من دیدم که چراغها روشن هستن! فهمیدم عموجان برگشته و عیش ما رو منقض‬ ‫کرده! حالم گرفته بود چنان که نگو. رویا گفت: رفیق مفیق نداری؟ گقتم چرا، اما تلفن ندارم. موبایلشو داد بهم‬ ‫و گفت زنگ بزن. من هم زنگ زدم به تنها رفیقی که خونه شخصی داره. اما جاکش ورنداشت و من هم براش پیغام گذاشتم که سریع زنگ بزن به موبایل این خانم‬. ‫بعد از این حال گیری، به رویا گفتم حالا که کار زیرشکممون درست نشد، حداقل بریم کار شکم رو حل کنیم‬ ‫که از گرسنگی نمی ریم. گقت باشه. راه افتادیم به طرف رستوران، توی اتومبیل پاترول دودر. من هم حشری‬ ‫و تمام مدت در حال دستمالی کردن رون وکس خانم و شکم و سینه اش. هی می گفت نکن، می بینن و می‬ ‫گیرنموم، اما من انگار نه انگار که جمهوری اسلامیه! خلاصه، این وسطها، پیچیدیم توی یک کوچه خلوت و‬ ‫من طاقت نیوردم و زیپم رو باز کردم که کیرم هوا بخوره )درد می کرد به جان خودم(. رویا خانم تا این رو‬ ‫دید، از ترس دستش رو گذاشت که منو بپوشونه، اما خوب، دستش رو کیر من بود دیگه!!! بدمصب شد سخت‬ ‫تر از قبل! رویا هم بدش نیومد و یکی دوتا فشار داد و برگشت که: به قدت نمی خوره، اما کیرت خوش‬ اندازست!!! گفتم چاکر شماست! خندید و گفت حیف که نصیب نمی شه‬. ‫اما همین موقع، تلفنش زنگ زد و رفیقم بود. تلفن رو گرفتم که کجایی سگ مصب؟ گفت حالا چته؟ گفتم کلید‬ ‫خونت رو می خوام و خودت رو هم خارج از خونه! گفت تو فلان فلان شده مگه دوست دختر نداری توی‬ ‫فرنگ، حالا اومدی حق مارو از دخترها بخوری؟ گفتم خفه، یا خونت یا جونت! گفت به ما چی می رسه؟‬ ‫گفتم: سگ خور، می برمت چلوکبابی! گفت: کس کباب چی؟ گفتم: خفه، به تو نمی رسه. خندید و گفت باشه‬ بابا! کلید رو می ذارم زیر شمشادها و خودم هم گم می شم برای سه ساعت، اما یادت باشه ها‬ ‫خلاصه، رویا و من با کیر شق و کس خیس رفتیم خونه رضا. خونه تک نفره از کجا آورده، بماند! توی‬ ‫محله خلوت از ماشین پیاده نشده بودم که دستم دور رویا بود و اصلا&#8221; انگار نه انگار که ایرانه. فکرش رو‬ می کنم می بینم این که الان زندون نیستم یآ مجبورم نکردن رویا رو عقد کنم، کلی شانسه‬. ‫دررو که بازکردم، رویا رو کشیدم تو و از همون پشت در شروع کردم به ماچش کردن. روپوشش رو‬ ‫بازکردم. مدل تابستونی، زیرش پیرهن نداشت. سینه های کوچولو و سفت، اما باحال و سفید و صورتی.‬ ‫شروع کردم به طور شدیدی سینه خوردن و در همین حال هم بغل هاش رو ماساژ می دادم و پشتشو که داغ‬ ‫بشه. کشیدمش توی اتاق پذیرایی و جفتمون افتادیم روی کاناپه، رویا روی من. هلش دادم عقب که من این کیر‬ ‫رو باید دربیارم که دردش داره پدرم رو در میاره. پاشدم و فکر کنم ده ثانیه نشد که لخت شدم. رویا نشسته بود‬ ‫و داشت به این حشری بودن من می خندید که تو مطمئنی دوست دختر داری؟ انگار صدساله کس نکردی؟!‬ عجله نکن بابا، من اینجام‬! ‫بلندش کردم و دکمه شلوار جینش رو باز کردم و شلوارش رو کشیدم پایین. زیر شلوار جین، شرت نپوشیده‬ ‫بود!!!! کس آبناک و بی مو. گفتم مثل اینکه منتظر بودی؟ گفت: فکر کردی خرم؟ وقتی گفتی بیا منزل، می‬ دونستم امشب سکس خواهم داشت! گفتم بابا دمت گرم‬. ‫همینطوری که داشتم شلوارش رو در میاوردم و اون هم داشت جوراباش رو درمیورد، من هم کسش رو‬ ‫انگشت می کردم. بعد از اینکه جوراباش رو درآورد، دست انداخت و کیرم رو گرفت و چندبار دستش رو جلو‬ ‫عقب کرد. کیرم کاملا&#8221; سفت شده بود. به صورتم نگاه کرد و گفت: با این سیخت کباب هم درست می کنی؟‬ گفتم تا گوشتش چقدر نرم باشه؟ گفت امتحان کردی که! گفتم آره، اما هنوز خوب خوابونده نشده‬. ‫یک لب باحال ازش گرفتم. همینطور دستمون روی کس و کیر همدیگه بود. پشتش رو می مالیدم و اون هم‬ ‫یکی از لمبرهام رو فشار می داد. لبم رو از لبش جدا کردم و گفتم: بهتره برسیم سر اصل مطلب. دوللا شدم و‬ ‫از توی جیب عقب شلوارم یک کاندوم درآوردم و کشیدم روی کیرم و بعد بهش گفتم حاضری؟ گفت از این‬ حاضرتر نمی شه‬! ‫خوابوندمش روی مبل و خودم رفتم روش. کیرم رو گرفت تو دستش و گفت: یواش بکن و سعی نکن همش رو‬ ‫فرو کنی. گفتم من می گذارم به عهده خودت. یواش یواش با دست کیرم رو هدایت کرد توی کسش. بیشتر کیرم‬ ‫توی کسش بود. شروع کردم به پمپ زدن. وای! هی می ترسیدم آبم سریع بیاد. هی یواش می کردم. آخر سر‬ ‫کم کم باز شد و دیگه اونقدر روی کیرم فشار نمی یومد. حالا رویا هم آروم شده بود و داشت حال می کرد.‬ ‫سرعت رو یک کم بیشتر کردم، به آه آه افتاد. بعد از حدود سه دقیقه، احساس کردم داره آبم میاد. کیرم رو‬ ‫درآوردم و گفتم: رویا، برگرد و بخواب روی شکمت. برگشت. یکی از دستهاش از بغل کاناپه آویزون بود.‬دوباره خوابیدم روش و ایندفعه کیرم رو از پشت کردم توی کسش و خودم هم خوابیدم روش. گفت آخ جون،‬ چقدر احساس خوبی می ده! گفتم: له نشدی که؟! گفت نه بابا! کارتو بکن‬. ‫در این حالت، حدود یکربع تلمبه زدم. پشتش و گردن رو ماچ می کردم که حال کنه و داغ بمونه. وسطهاش،‬ ‫دستم رو هم از زیر کردم و شروع کردم به بازی کردن با کلیتوریسش. کلی حال می کرد و به آه آه شدید افتاده‬ ‫بود. راستش اینقدر به فکر این بودم که اون حال کنه که یک کمی از خودم غافل شدم و یکدفعه دیدم که رویا‬ دوسری ارگاسم کرده و کیر من هنوز سفت و سخت‬ ‫!! خودش برگشت و گفت که می خوای برات بخورمش؟ گفتم کور از خدا چی می خواد؟ یک ساک حسابی‬! ‫نشستم روی مبل. رویا نشست روی زمین بین پاهام و شروع کرد به ساک زدن. کیرم فرو کرد توی دهنش،‬ ‫اما بیشتر از کلاهکش و کمی از خودش رو نمی تونست بکنه توی دهنش. اما از حق نگذریم، سعیش رو می‬ ‫کرد! بگم، ساک زدن کار باحالیه، اما دخترها به هرحال با ساک زدن نمی تونن آب آدم رو بیارن. چونشون‬ ‫خسته می شه و محکم ساک نمی زنن. حال می ده، اما آب نمی یاد! رویا هم فکر کنم از این قضیه خبر داشت‬ (ده دقیقه بود ساک می زد و انگار نه انگار!) بعد از این مدت، پاهام رو باز کرد و شروع کرد به لیس زدن‬ ‫تخمام و زیر تخمم. بهم گفت، با کیرت بازی کن، من هم لیس می زنم که آبت بیاد. گفت باشه، اما به شرطی که‬ ‫آبم رو بریزم روی صورتت. گفت عمرا&#8221;، گفتم پس تا عمرداری باید تخم بلیسی!!! خندید و گفت، باشه، اما‬ آبت رو نمی خورم. گفتم باشه، اینقدری که بریزم روی صورتت‬ ‫چقدر حال می داد. تخمام رو با دقت و حرارت لیس می زد و من هم برای اینکه زیاد حال کنم، کم کم جق می‬ ‫زدم! زیر تخمام رسیده بود و مشغول بود، اما بازهم آبم نمی یومد )بدجنسی خودم هم بود!(. یکدفعه فکر کنم‬ ‫بی جیالش شد و زبونش رو گذاشت دم سوراخ کونم و شروع کرد به شدت لیس زدن. بی تعارف، انتظارش رو‬ ‫نداشتم! یکدفعه چنان آبم با شدت اومد که فرصت نشد بریزم روی صورتش و بجاش آبم پاشید روی شکم خودم‬ وکمی هم روی موهای رویا‬. ‫سرش رو بلند کرد و خندید و گفت: فکر کنم سوراخ دعا رو پیدا کردم؟ نه؟‬		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%af%db%8c-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/khmUlCsuCAO3_Y2x4CBsDw/022/152/431/v2/1280x720.202.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173822</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 32/44 queries in 0.012 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-08 09:55:24 by W3 Total Cache
-->