<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>دلگرمی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%af%d9%84%da%af%d8%b1%d9%85%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:06:10 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>دلگرمی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>دختر کوچولوی خوشگل حسابی رو تخت سوراخ میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d8%ae%d8%aa-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d8%ae%d8%aa-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 18 Dec 2019 07:39:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[:نميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمانی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراف]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتاش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اينقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بازوشو]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهای]]></category>
		<category><![CDATA[بدنبال]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بهترين]]></category>
		<category><![CDATA[بهرحال]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[بيشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پدربزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[پشمالو]]></category>
		<category><![CDATA[پشمالوش]]></category>
		<category><![CDATA[پشمالوی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسيده]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيد]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشکده]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[دلداری]]></category>
		<category><![CDATA[دلگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<category><![CDATA[سرازير]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[فراوان]]></category>
		<category><![CDATA[فهموند]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهام]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماجراهای]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[مستقيم]]></category>
		<category><![CDATA[مقداری]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[ميبردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميريخت]]></category>
		<category><![CDATA[ميکردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميکرده]]></category>
		<category><![CDATA[ميکشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميکنيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليد]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميمردم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراضی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نميخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نميکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نياوردم]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همديگر]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی]]></category>
		<category><![CDATA[همواره]]></category>
		<category><![CDATA[هميشگی]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[ورزشکار]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هر چند همواره پدربزرگ و فیلم سکسی مادر بزرگ پدری ما را از لحاظ مالی کمک نمودند تا سروسامانی داشته باشيم اما وجود خالی پدر در خانه سکسی هميشه حس ميشد و تنها اميد ما شاه کس قاب عکس پدر بود . عمو صمد شريک پدرم که او را از صميم کونی قلبم می پرستيدم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>هر چند همواره پدربزرگ و فیلم سکسی مادر بزرگ پدری ما را از</h2>
<p>لحاظ مالی کمک نمودند تا سروسامانی داشته باشيم اما وجود خالی پدر در خانه سکسی هميشه حس ميشد و تنها اميد</p>
<h3>ما شاه کس قاب عکس پدر بود . عمو صمد شريک</h3>
<p>پدرم که او را از صميم کونی قلبم می پرستيدم حق را ناحق نکرد و سرمايه پدر در شرکت را مايه</p>
<h4>دلگرمی جنده و کمک زندگی ما نمود بطوری که واقعاٌ در</h4>
<p>اين سالها فقط ما در رنج پستون دوری پدر بسر برديم من تنها پسر خانواده بودم و عزم کردم تا مطابق</p>
<h5>خواسته قلبی کوس و هميشگی پدر مرحومم تحصيل کنم و با</h5>
<p>جديت تمام وارد دانشگاه شدم عمو صمد با پذيرفته شدن من در يکي ازدانشگاههای تهران اين دلگرمی را داد که حتماً شرايط سکس داستان راحتی برای استقرارم</p>
<h6>در آنجا بوجود خواهدآورد و آپارتمانی خريد به ایران سکس نام وراث</h6>
<p>که من و دو خواهرم آسوده در غربت درس بخوانيم . کار شرکت نيز توسعه و رونق بيشتری گرفته بود و عمو صمد بيشتر به تهران تردد داشت و سرکشی مدام او خيال مادر را راحت کرده بود . يک عصر که از دانشکده به منزل برمی گشتم يک خودروی شخصی مقابل پای من ايستاد راننده مسن با رويي خندان گفت که اگر مستقيم ميروم مرا تا مقداری از مسير راه مرا خواهد رساند من سوار شدم و پس از کمی طی راه نگاهی به من انداخت و پرسيد دانشجو هستيد ؟ کوتاه پاسخ دادم بله مجدد سو.ال کرد حتماً هم مجرد !! گفتم بله به نظر قصد داشت تمام راه را برايم صحبت کند با لحنی معنادار گفت دلم به حالتان ميسوزد گفتم چرا ؟-آخه ما متأهل ها که هر هفته دو سه مرتبه شبها خودمون را شارژ ميکنيم باز هم دلمون ميخواد يکی رو پيدا کنيم وای به حال شما . منظورش رو فهميدم اما شايد هول شدم که جواب دادم چه کنيم که مجبوريم بزنيم تو سر اين طفلکی و به جلوی خودم اشاره کردم خنديد و با دست به روی پای من که کنار دستش بودم زد طوری که به نزديکهای بالای رانم دستش کشيده شد و گفت چرا بزنی به سرش گناه دارد و بدون مقدمه دستش رو گذاشت جلوم من گفت زود راست ميشه ؟! حسابی ترسيده بودم گفتم مرسی پياده ميشم گفت مگه نميخوای با هم بريم خانه جواب دادم نه من سر راه کار دارم هاج و واج من را نگاه کرد و دورشد رفت وقتی اومدم خونه رنگ به رو نداشتم و داشتم از ترس ميمردم ولی فهميدم عمو صمد اومده و چون کليد داشته رفته بود حمام گرفته بود اما فکر ميکرده من ديرتر خواهم آمد با حوله دور کمرش وسط نشيمن ايستاده بود سلام کردم و عذر خواستم بدون در زدن اومدم اما البته از آنچه که شده بود ناراضی هم نبودم چون برای اولين بار ميديدم که عمو صمد چقدر بدن ورزيده ای دارد بازوهای ستبر و سينه پهنش واقعاً ديدنی بود با اين سن هنوز ماهيچه های شکمش منثل يک ورزشکار بنظر ميرسيد ولی يک تفاوت مهم بدن عمو صمد اين بود که تقريبا هيچ جايي از بدنش نبود که بدون مو نباشه . تمام اين هيکل ورزيده و زيبا از پشم سياه پوشيده شده بود و کمتر ميشد فهميد که لباس دارد يا اين بدن برهنه اش هست حتی وقتی پشتش رو به من کرد شونه ها و کتفش مثل سينه اش سياه از پشم بود. خلاصم من مبهوت بدن پشمالوش بودم و سر جا خشکم زده بود اما انگار عمو صمد متوجه چيز ديگه شده باشه سوال کرد عمو جان چرا رنگت پريده و با اصرار زيادش مجبور شدم ماجرای راه دانشگاه رو براش تعريف کنم. وقتی تمام شد کلی به من خنديد و گفت همين ! تو برای همين اينقدر ترسيدی ؟! تو که نبايد از اينچنين مطلب ساده ای بترسی . من گفتم آخه روزانه ماجراهای زيادی در روزنامه ها مينويسن که به اين شيوه کسی رو کشته اند دوباره خنديد و گفت نه بنده خدا قصد بدی نداشته ميخواسته کمی لطف در حقت کنه و سرگرمت داشته باشه . و بازوشو دور کمر من گذاشت و منو برای آرامش کشوند سمت کاناپه . کنارم نشست و پرسيد حالا بگو عمو برای اين حسی که داری چه ميکنی ؟ منو مثل يک دوست صميمی بدان و راحت بگو بهرحال شما جوانی و غريزه جنسی در همه وجود دارد چون هميشه سرم گرم درس و دانشگاه بوده اعتراف کردم که راستش از اين جهت عقب مانده از دنيا و همسن و سالان هستم منو تو بغلش محکم گرفت و به سينه برهنش چسبوند و سرم و بوسيد و کلی قربون صدقه من شد که چقدر من پسر نجيبي هستم و گفت نگران نباش عمو ميخوام امروز چيزی بهت نشون بدم که راه غلبه به ترس از اين موارد رو آموزش ببينی .بوی عطری که به سينش زده بود دلچسب بود و دوست نداشم اين کار تمام بشه و لابلای موهای سينه عمو رو بو ميکشيدم آرام آرام نوازش های عمو صمد از طرف سرم به صورت کشيده شد و سينه های منو ملايم نوازش کرد و به طرف شکمم دستش رفت از جانبی نگران شرايط بودم و از طرفی هم به اين دليل که از کودکی هميشه عمو صمد را دوست داشتم از اين کارش خوشم اومد لبش رو گذاشت روی پيشانيم و بوسيد و گونه ام رو هم بوسيد و برای اينکه وضعيت منو محک بزنه آروم با زبونش ليسيد . و به طرف لبام رفت من هم لبش رو بوسيدم و عمو صمد زبانش رو با فشار داخل دهانم کرد حسابی داغ شده بودم و احساس ميکردم قلبم دارد تاپ تاپ صدا ميکنه همين موقع عمو صمد حوله دور کمرش را باز کرد و دست منو گرفت گذاشت روی کيرش . هنوز کير عمو صمد سفت و راست نشده بود ولی حسابی کلفت و دراز بود و سر قرمزی داشت معلوم بود که يک هفته قبل کيرش رو اصلاح کرده باشد چون پشم کوتاه و زبری داشت اما الباقی بدن همچنان سياه و پشمالو بود هيچ وقت فکر نميکردم عمو صمد که سفيد پوست و تر و تميز و اصلاح کرده ديده بودمش اينقدر پشمآلو باشه با دستم کمی با کيرش ور رفتم اون هم زيپ شلوارم را پائين کشيد و بدنبال کيرم دستش رو برد لای شورتم . اين کار عمو صمد آرامشی به من داد که فقط قصدش از اين کار پاره کردن کونم نيست. خلاصه با دستم بيشتر کير و خايه هاش رو که هر کدوم اندازه يک گلابی بزرگ بودند ماليدم. حسابی کيرش بلند شده بود. کير سفيد با سر قرمزش که کلفت و گوشتی بود ديدنی بود عمو منو بلند کرد و لباسهام رو از تنم درآورد . کيرم رو که از شورت درآورد با دستش گرفت و گفت به به ! عجب خوشگله و بدون هر توضيح ديگه تمام کيرم رو برد داخل دهانش و شروع به مکيدن کرد واقعاً نميدونم اين کار چقدر من را سست کرد ولی ناخودآگاه من هم روی عمو صمد دراز کشيدم و کيرش رو به دهانم نزديک کردم تمام کيرش داخل دهانم جا نشد سرم را نگه داشت و با فشار سر کيرش رو به دهانم فرو کرد طوری که به حلقم خورد و نزديک بود بالا بيارم با زبون خايه ها و لای پاهام رو ليسيد و با حرکت سر و چشم فهموند که من هم ه<br />
مين کار را بکنم سرش را بيشتر لای پاهای من برد بطوری که زبانش را گذاشت روی سوراخ کونم و شروع کرد به ليسيدن سوراخم اينقدر اين کار شيرين و دلچسب بود که پاهام را بازتر گذاشتم و البته من هم همين کار را کردم زمان زيادی طول کشيد و ما ادامه داديم عمو صمد بلند شد و اين دفعه نشست روی سينه من و کيرش رو روی کيرم گذاشت در قبال کير کلفت و دراز اون من چيز قابلی نداشتم هر چند که هر از گاهی عمو صمد قربون همه چيز من ميشد از اندازه کيرم تا رنگ نسبتاً تيره خايه هام . چند بار بالا و پائين رفت و من زير فشار کيرش داشتم لذت ميبردم سرش رو گذاشت روی نوک سينه ام و با زبونش ليسيد و با دست هم نوک سينه ديگم رو ميماليد من هم همينکار رو کردم تازه فهميدم که ليسيدن نوک سينه های پشمالوی عمو صمد واقعا لذت وصف ناشدنی داره و اصلاً دوست نداشتم اين کار تمام بشه دوباره کيرش رو اورد جلوی صورتم آب شفاف و بی رنگ فراوانی از سر کيرش سرازير بود با شهوت تمام کيرش را محکم با دست گرفتم و شروع کردم با قدرت مکيدن سر کيرش و با دست ديگه هم زير خايه هاشو ميماليدم . عقب رفت و کيرش رو از دهانم بيرون کشيد پاهام را داد بالا و گذاشت روی شونه هاش اول با انگشت حسابی سوراخم را ماساژ داد و انگشتش رو داخل کونم فرو کرد و چرخوند حس خوبی بود و درد نداشتم اما انگشت دومی را هم که فرو کرد دردم اومد خنديد و گفت قسمت سختش همين جاست الباقی راحت انجام ميشه با چند بار چرخاندن انگشتاش اين درد تمام شد سر کيرش را با چند بار تف زدن به تمام کيرش و سر گندش خيس کرد و به آرومی کمی فشار داد سر کيرش که داخل شد ميشد تمام داغی اون رو حس کرد صبر کرد به اين کار عادت کنم و اين دفعه کمرم را هم کمی بالا داد و يک کوسن گذاشت زير کمرم بعد هم روی سينه من دراز کشيد و سر کيرش که به بهترين وضعيت داخل شده بود با فشار بيشتر هل داد تا ته رفته بود و با هر ضربه تلمبه که به من ميزد برخورد خايه هاش به زير سوراخ کونم را کامل حس ميکردم . داغ داغ شده بود و از همه بدنش عرق روان بود زير بغلم را داد بالا و با زبان ليسيد قلقلک و شهوت زيادی داشت من هم زير بغل های عمو صمد را که پشمالو بود ليسيدم و اين کار را براش عاشقانه انجام دادم احساس ميکردم دوست دارم همه کاری براش بکنم برای همين همديگر را ليسيديم و ماليديم قبل از اينکه آبش بريزد کيرش را از کونم بيرون کشيد و به پشت خوابيد و گفت حالا نوبت توست که منو بکنی سوار به پشت پر پشم عمو حتی اگر نمی کردمش هم برای من جالب بود اما مطابق کاری که ياد داده بود اونو آماده کردم و کيرم را گذاشتم تو سوراخش کمی کونش را بالا داد و من از زير کير و خايه هاش رو ماليدم خوشش آمده بود گفت هر وقت خواست آبت بياد بگو . داشتم ديگه به اوج ميرسيم که عمو فهميد برگشت و کير منو گرفت دوباره شروع کرد به مکيدن کيرم ديگه طاقت نياوردم و از سر کيرم مثل يک آتش فشان خروشان آب شروع به فوران کرد عمو صمد هم کير منو گذاشت تو دهنش و آب از کنار دهنش بيرون ميريخت وقتی تمام شد دوباره محکم کيرم را مکيد و تا آخرين قطرات آب کيرم را بيرون آورد حالا دوباره نوبت من بود کير عمو صمد را دستم گرفتم و براش مکيدم فريادش به هوا بلند شد و مثل فواره آب از کير کلفت و گوشتی عمو بيرون زد مزه خوبی داشت داغ و کمی شيرين و دهانم رو پر کرد و از صورتم ميچکيد . تمام اتاق پر شده بود از بوی آب کير عمو صمد .به نفس نفس افتاده بود و عرق فراوان از تمام بدنش سرازير بود بلند شدم و تمام بدنش رو ماليدم و ليسيدم و بعد کنارش دراز کشيدم . اون شب عمو صمد تمام ترس من از سکس و مردان غريبه ای که ممکن هست به فکر شکار پسران خوشگلی مثل من باشند را ريخت ولی شروع يک رابطه صميمی بين ما شده و الآن پس از يازده سال من هنوز ازدواج نکرده ام و هميشه عمو به بهانه های زيادی به ديدن من مياد و شب را با من ميگذراند .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d8%ae%d8%aa-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177688</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف خبیث عاشق بازی با زوج هاست</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d8%a8%db%8c%d8%ab-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%87%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d8%a8%db%8c%d8%ab-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%87%d8%a7%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 26 Jul 2019 05:25:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشش]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقای]]></category>
		<category><![CDATA[‫ازدواجش]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکامو]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظامی]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجور]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونموقع]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بیوفته]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پولدار]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جاییکه]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چطوریه]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانومش]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمو]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابونم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشام]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[درمیون]]></category>
		<category><![CDATA[دریاچه]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دلگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[روزایی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمو]]></category>
		<category><![CDATA[سرامیک]]></category>
		<category><![CDATA[سرکارش]]></category>
		<category><![CDATA[سیستمی]]></category>
		<category><![CDATA[شناخته]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیشو]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازی]]></category>
		<category><![CDATA[عشقمون]]></category>
		<category><![CDATA[فهموند]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[کارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کدومشون]]></category>
		<category><![CDATA[کماکان]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گذرونده]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورم]]></category>
		<category><![CDATA[محترمانه]]></category>
		<category><![CDATA[مخابرات]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادی]]></category>
		<category><![CDATA[میدادیم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[وایییییییییی]]></category>
		<category><![CDATA[ورداشتمو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[که میتونم حاشیه رو کم فیلم سکسی کنم که خسته کننده نشه تو قسمت اول سکس نداره ولی تو قسمت دوم یه عشقبازی و تو قسمت سوم سکسی یه سکس خشن رو داره امیدوارم خوشتون شاه کس بیاد.اصلا حالم خوب نبود کیفو ورداشتمو با یه خداحافظ از شرکت اومدم بیرون نمی دونستم کونی کدوم وری [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>که میتونم حاشیه رو کم فیلم سکسی کنم که خسته کننده نشه تو</h2>
<p>قسمت اول سکس نداره ولی تو قسمت دوم یه عشقبازی و تو قسمت سوم سکسی یه سکس خشن رو داره امیدوارم</p>
<h3>خوشتون شاه کس بیاد.اصلا حالم خوب نبود کیفو ورداشتمو با یه خداحافظ</h3>
<p>از شرکت اومدم بیرون نمی دونستم کونی کدوم وری برم اصلا یادم رفته بود ماشینو کجا پارک کردم یه خورده وایسادم</p>
<h4>به جنده خودم مسلط شدم رفتم سمت ماشین درو ماشینو باز</h4>
<p>کردم و نشستم بغض گلومو گرفته پستون بود اشک تو چشام حلقه زده بود اینجا نمیشد گریه کنم باید میرفتم یه</p>
<h5>جای خلوت کوس تا بتونم با خیال راحت زار بزنم و</h5>
<p>خودمو تخلیه کنم ، ماشینو روشن کردم و با یه تیک اف شدید از پارک در اومدم با سرعت خیلی زیاد رفتم سکس داستان سمت میدون که</p>
<h6>دور بزنم برم دریاچه اونجا تنها جایی بود ایران سکس که بهم</h6>
<p>آرامش میداد دستم رو بوق بود که کسی نیاد جلو راهم مجبور بشم ترمز کنم ، خیابونم تقریبا خلوت بود صد متر بعد میدون بود که یه نیسان از کوچه بیرون اومد سرعتم خیلی زیاد بود دستمو گذاشتم رو بوق و کلاج و ترمز رو تا ته فشار دادم ولی دیگه خیلی دیر شده بود اومد تو راهم و محکم بهم خورد اه تو این وضعیت فقط تصادفو کم داشتم پیاده شدم کل دق و دلیامو سر اون راننده بدبخت خالی کردم هرچند میدونستم خودم مقصرم و فحش دادن تو خیابون واسه من که یه دختر بودم زشت بود ولی دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم ، کاشکی تصادف شدید بود و میمردم اصلا زندگی کردن واسم دیگه ارزشی نداشت ، زنگ زدم به بابام و گفتم که تصادف کردم و بابام سریع خودشو رسوند افسر اومد و من مقصر شناخته نشدم آخه من تو اصلی بودم و از فرعی پیچیده بود جلوی من ، حالم خیلی بد بود اصلا نمیتونستم وایسم مدارک خودمو ماشینو دادم به بابام و از افسر معذرت خواهی کردم و گفتم که ترسیدم و دیگه نمیتونم وایسم افسرم چیزی نگفت و خودم با ماشین بابام رفتم خونه چندبارهم نزدیک بود تصادف کنم ، تف به این زندگی لعنتی بدون اراده خودمون اومدیم ولی کاشکی مرگمون لااقل دست خودمون بود ، رسیدم خونه سریع رفتم حموم میخواستم گریه کنم میخواستم زار بزنم و خودمو خالی کنم دلم نمی خواست کسی اشکامو ببینه ، رفتم زیر دوش آبش خیلی سرد بود اصلا واینسادم گرم شه کم کم آب گرم شد گرمای لذت بخشی داشت کل خاطرات اون روزا جلو چشام رژه میرفت روزایی که بهترین بود واسم تک بود لنگه نداشت ،خیلی شاکیم از زمین و زمان از خودم از خدا از همه ، کاشکی میدونستم حکمت خدا چیه که داره این بلا ها رو سرم میاره آخه خدا جونم خیلی دوس داشتم دفتر زندگیمو میدادی دستم بخونم که آخر زندگیمو بدونم ، بدونم تو کجایی این زندگی کوفتی قراره که بدبختیام تموم بشه ، امروز دیدمش دلم لرزید نفسم تند شد یاد اونروزا افتادم که برای دیدنش لحظه شماری میکردم ولی امروز اصلا خوشحال نشدم یعنی اصلا انتظار نداشتم که پاشه بیاد سر کارم بهش گفته بودم که دوس ندارم اینجا ببینمش خصوصا اینکه مدیرم هم پسر داییش بود و کاملا در جریان عشقمون بود وقتی اومد تو بعد سلام و علیک که اونم با تته پته بود از شرکت اومدم بیرون و اتفاقای دیگه واسم پیش اومد(تصادف) ، آخرین باری که دیدمش 9 ماه پیش بود وقتی که تو کت و شلوار دومادیش دیدمش چقد ناز شده بود چقد دوس داشتم اونروز من عروسش بودم دوس داشتم بغلش کنم و سرمو بزارم رو شونش دستامو بگیره تو دستشو بهم دلگرمی بده ولی نشد بر عکس نه تنها نیومده بود بهم آرامش بده بلکه اون آرامش نسبی رو هم که داشتم ازم گرفت، مامانم یه سالن آرایشگری بزرگ داشت من و خواهرم هم کل دوره های آرایشگری رو گذرونده بودیم و کار گریم و شینیون عروس رو انجام میدادیم هر چند هر جفتمون کارمون یه چیز دیگه بود ، به اسرار خودم عروسش رو آورده بود آرایشگاه که آرایشش کنم می خواستم بهش نشون بدم که اصلا از ازدواجش ناراحت نیستم اونقد که میتونم خودم آرایشش کنم ولی همش بلوف بود وقتی خانومش رفت لباساشو عوض کنه خواهرم گفت مطمئنی میتونی کار کنی ؟ &#8211; آره چرا نتونم ؟ اون قضیه واسه من تموم شدس اصلا خودم به زور راضیش کردم عروسشو بیاره اینجا &#8211; در هر صورت هر جا دیدی داری کم میاری برو من هستم و هواتو دارم – مرسی آبجی جون ، عروس خانوم اومد و رو صندلیش نشست برای اینکه به کارم تمرکز داشته باشم صندلیشو کامل خوابوندمو خودم نشستم رو صندلی کارم و نگاهش کردم مثلا داشتم تشخیص میدادم که چه آرایشی بهش میداد ولی اصلا اینطور نبود داشتم با خودم مقایسش می کردم از هر لحاظ من از اون بهتر بودم لااقل از لحاظ ظاهری(همون قیافه و قد و هیکل )، دست به کار شدم دستام میلرزید اشک تو چشام بود و با هر پلک زدنم امکان داشت از چشم بیوفته پایین اصلا تعادل نداشتم هم خواهرم هم کارآموزا فهمیده بودن که مثل همیشه نیستم چند بار ازم پرسیدن که حالم خوبه و میتونم ادامه بدم که منم جوابشونو دادم که آره خوبم ولی واقعا نمی تونستم لحظه به لحظه بدتر میشدم آخرش غرور مسخرمو کنار گذاشتم و قلمورو گذاشتم رو میز و با صدایی که معلوم بود یه دنیا بغض و ناراحتی توشه معذرت خواهی کردم و رفتم بالا بدو بدو از پله ها رفتم بالا رسیدم به اتاقم و محکم خودمو انداختم رو تختم و تا جاییکه میتونستم گریه کردم دیگه چشامو نمی تونستم باز کنم بسکه میسوخت چشمامو بستم شاید سوزشش کمتر بشه با بستن چشام رفتم تو خاطرات 6 سال پیش 29 آبان سال 83 یه دختردوم دبیرستانی شاد و شیطون بودم یه ثانیه هم رو پام بند نبودم اصلا هم اهل دوست پسربازی نبودم بچه زرنگ کلاس و دختر خوب بابایی ، ولی رفتن به یه عروسی باعث شد زندگیم دیگه مسیر یکنواختشو طی نکنه ،عروسیه دختر دایی مامانم بود که آخرای عروسی یه پسره که از اول عروسی چشش بهم بود بهم شماره تلفنشو داد منم جدی نگرفتم وشمارشو دور انداختم ، ولی تا یک ماه همش پا پیچم بود با اصرارو التماس و جلو مدرسه اومدن و واسطه کردن دوستاش و دوستام یه جورایی با بی میلی و فقط برای اینکه دست از سرم برداره و خودمم دلم میخواست بدونم دوستی چطوریه باهاش دوست شدم اصلا از قیافش خوشم نمی اومد درسته پولدار بود تیپش هم خوب بود ولی من قیافه واقعا برام مهمه اونم اصلا قیافه جالبی نداشت ، خیلی براش مهم بودم اونجور که خودش میگفت از بچگی چشش دنبالم بوده آخه همسایه قدیمی خالم بودن ، دوستی جالبی بود من آدمی نبودم که بهم کم محبت بشه همه تو خونه عاشقم بودن و از محبت فول بودم ولی اینم اندازه ای محبت میکرد که منو اسیر خودش کنه اونموقع خطای اعتباری نبود منم بابام کادوی شاگرد اولی واسم سیم کارت و گوشی خریده بود تو مدرسه بهم گیر نمی دادن که چرا گوشی میبرم ،یادش بخیر چقدر دوران خوبی بود تو زنگ تفریح زنگ میزد احوالمو میپرسید اگه میگفتم گشنمه میومد واسم چیزی میاورد اگه حوصلم سرمیرفت کلاسو میپیچوندم میومد دنبالم و میرفتیم بیرون (البته یه روز درمیون چون نظامی بود و سرکارش یه شهر دیگه بود که با شهر خودمون 2 ساعت راه بود) ، در کل خیلی خوب بود تو طی 4 ماه عاشقش شدم تا اینکه یه شب که خونه داداشم بودم و داداشم شب کار بود داشتم با تلفن خونه باهاش صحبت میکردم که هزینش زیاد نشه که یهو دره خونه باز شد و داداشام و بابام اومدن تو ، وایییییییییی نمی تونم توصیف کنم و شما هم نمی تونید احساس کنید که چه حسی داشتم بدنم یخ کرده بود میلرزیدم اصلا نذاشتن از خودم دفاع کنم تا میتونستم و میخوردم زدنم خونه داداشم سرامیک بود نمی دونم کدومشون بود که با لگد زد تو سرم ، سرم خورد به زمین الانم که الانه بعده 6 سال سر درد دارم ، خدا زنداداشمو خیر بده که اومد خودشو انداخت جلو که بیشتر از اون کتک نخورم ، بابام سرگرده مخابرات نیرو انتظامی بود و با سیستمی که خطا رو کنترل میکردن خطو کنترل کرده بودن و کل صحبتامونو شنیده بودن ، آخر شب جلسه گذاشتن و سعی کردن خیلی محترمانه با موضوع برخورد کنن فقط گوشیمو ازم گرفتن و قرار شد هر روز با بابام برم مدرسه و برگردم هنرستانی بودم ساعت مدرسم با ساعت کار بابایم یکی بود ، ولی از اون طرف احمد نفمیده بود که چرا من قطع کردم بازم زنگ زد که بابااینام مجبورم کردن باهاش صحبت کنم و آدرس محل کارشو بپرسم منم میدونستم محل کارش کجاس و به اونا نگفتم و با بی ادبی تمام باهاش صحبت کردم که بفهمه ، آدرسو اشتباه داد فقط شهرشو درست گفت متوجه نشد فقط شک کرد فردا صبح من رفتم مدرسه و داداشم رفت ازش شکایت کنه و شکایت کرد، دیگه ازش خبر نداشتم جرات هم نداشتم از مدرسه دو در کنم برم بهش زنگ بزنم جوری ترسیده بودم که حتی فکرمم کار نمیکرد از طریق دوستام خبری بهش بدم ، یکسال گذشت و تو این یکسال من فقط یه بار دیدمش اونم وقتی که اومده بود از دور منوببینه وقتی سوار ماشین بابام میشم ، تا اینکه خرداد سال 85 بود که دیدمش دیگه از تحریم دراومده بودم و تنهایی بیرون میرفتم ولی کماکان گوشیم تو تحریم بود ، با اشاره بهم فهموند که باید برم دنبالش و منم رفتم سلام و علیک کردیم، بغض تو گلو هر دومون بود زمان زیادی نداشتیم که بتونیم با هم تو کوچه صحبت کنیم و واسه فردا ساعت 10 صبح جلو مدرسه با هم قرار گذاشتیم و &#8230;..</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d8%a8%db%8c%d8%ab-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%87%d8%a7%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2770</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف جنده مو مشکی عاشق دادن هستش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jul 2019 08:39:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکانم]]></category>
		<category><![CDATA[اعتمادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماسش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[انگیزی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بتوانم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[بدترین]]></category>
		<category><![CDATA[برادرت]]></category>
		<category><![CDATA[برادرش]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برقرار]]></category>
		<category><![CDATA[برگرداندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمند]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودچند]]></category>
		<category><![CDATA[بودخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[بودمبا]]></category>
		<category><![CDATA[بودوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[بیاورم]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پسرعموی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوندم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشانی]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلش]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تهدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[جوووون]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانم]]></category>
		<category><![CDATA[حالمون]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خاموشش]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواباند]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهید]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمتا]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونسردی]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[درحالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[دستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دلگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[رساندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارش]]></category>
		<category><![CDATA[سیگارش]]></category>
		<category><![CDATA[سیگاری]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدند]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کردمدر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکترین]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گوسفند]]></category>
		<category><![CDATA[لرزیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ماشاالله]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهایم]]></category>
		<category><![CDATA[ناپذیری]]></category>
		<category><![CDATA[نپوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نصیحتم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمید]]></category>
		<category><![CDATA[نکشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نیافتاد]]></category>
		<category><![CDATA[نیافتاده]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[واااااااای]]></category>
		<category><![CDATA[وانمود]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[می کردند. انگار همه شان فیلم سکسی می دانستند که من در حال مرتکب اشتباه بزرگی هستم . دستانم یخ کرده بود. تشنگی شدیدی داشتم. گلویم می سکسی سوخت و لبانم خشک شده بود! هیچ شاه کس ارایشی نکرده بودم . حتی مانتو شلوار مناسبی هم نپوشیده بودم که جلب توجه نکنم! کونی دستانم را [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>می کردند. انگار همه شان فیلم سکسی می دانستند که من در حال</h2>
<p>مرتکب اشتباه بزرگی هستم . دستانم یخ کرده بود. تشنگی شدیدی داشتم. گلویم می سکسی سوخت و لبانم خشک شده بود!</p>
<h3>هیچ شاه کس ارایشی نکرده بودم . حتی مانتو شلوار مناسبی هم</h3>
<p>نپوشیده بودم که جلب توجه نکنم! کونی دستانم را اگر رها می کردم لرزش خفیفی داشت. حالت تهوع هم گه گاهی</p>
<h4>به جنده سراغم می اد و بد حالی ام را تکمیل</h4>
<p>می کرد و نگرانی م را پستون تشدید&#8230; تقریبا یک ماهی می شد که مزاحم تلفنی داشتم . یکی دو بار</p>
<h5>زنگ زده کوس بود که البته طوری وانمود می کرد که</h5>
<p>مثلا خودش متوجه نیست که شماره مرا گرفته! اما من ان شماره را نمی شناختم. شماره من در گوشی او چه می سکس داستان کرد که نا</p>
<h6>خود اگاه شماره مرا گرفته بود؟؟؟چند باری اس ایران سکس ام اس</h6>
<p>زده بودم اما جواب های مسخره در حد یه کلمه و ان همه کلمه های بی معنی نصیبم شده بود. در خانه موقعیت صحبت کردن نداشتم !تصمیم گرفتم این موضوع را با دوستم مریم در میان بگذارم .همیشه در این کار استاد بود و ته و توه همه چی را در می اورد&#8230;حدود چند ساعتی از صحبت کردنم با مریم می گذشت که مامان و بابا بیرون رفتند و من هم از موقعیت استفاده کردم و به ان شماره زنگ زدم! پسر جوانی با صدایی پر جذبه و جدی گفت: جانم؟بی مقدمه و سلام شروع کردم: شمابه چه حقی مزاحم من می شید؟ شماره من رو از کجا اوردید؟ معنی اون اس ام اس های مسخره چیه؟ چرا خودتون رو معرفی نمی کنید-سلام!-جواب من رو بدید! شما کی هستید!-شما زنگ زدید. شما نمی خواهید بگید که کی هستید؟-شما برای من مزاحمت ایجاد کردید که مجبور به تماس شدم!-من نیما &#8230;. هستم! پسرعموی امین!-امین؟؟؟؟تمام خاطرات تلخ گذشته از مقابل چشمانم رژه رفتند&#8230;دو هفته قبل ماه رمضان برای مسافرت به شمال رفته بودیم . کنار ویلای ما ویلای دیگری بود که یک دختر هم سن و سال من داشت و در طی ان دو هفته با هم دوست شده بودیم . در این مدت متوجه نگاه های غیرعادی برادرش شده بودم! بدم هم نمی اد. بالاخره در سن حساسی بودم و این توجه برای لذت بخش بود. هر جا که می رفتیم برادرش هم چند لحظه بعد سر و کله اش پیدا می شد&#8230; انجا هیچ اتفاقی نیافتاد اما بعد اینکه به تهران برگشتیم تلفنم زنگ خورد شماره همان دختر بود اما یک پسر پشت خط بود. اول یک الو گفت و بعد هم گوشی را قطع کرد.سپس اس ام اس داد : من عاشقت شده امبه این نتیجه رسیدم که حدسم درست بوده و معنی نگاه هایش رو خوب فهمیده ام . اما من هیچ حسی نسبت به اون نداشتم . پسر خوش قیافه ای بود و از نظر هیکل و تیپ هم خوب بود اما از این تیپ قیافه ها خوشم نمی امد. حس کردم اگر این گونه به او بتوپم بد باشد . خلاصه که با چند بار تلفنی صحبت کردن سعی کردم که به او بفهمانم که من هیچ حسی به او ندارم . چندین بار از من خواسته بود که بهش بگویم دوستت دارم اما هر سری به او گفته بودم که من هیچ وقت دروغ نمی گویم!خلاصه که یک روز که از دست خودش و بچه بازی هایش عاصی شده بودم زنگ زدم و به اون گفتم که حق ندارد دیگر با من تماس بگیرد. باورم نمی شد اما پشت تلفن گریه می کرد!!! خواهرش گوشی را از دستم گرفت و گله کرد که اگر دوستش نداشتی چرا اصلا با او رابطه تلفنی برقرار کردی؟ من هم گفتم که هیچ کلمه یا جمله ای که نشان دهنده علاقه من به برادرت باشد به اون نگفته ام! از روز اول غیر مستقیم خواستم بفهمانم که نفهمید . من پدر و مادرم بهم شک کرده اند و &#8230;تا صبح ان روز حدود 30 تا اس ام اس و 50 تا میس کال داشتم . وقتی برای سحری از خواب بیدار شدم و به گوشی نگاه کردم باور نمی شد که این قدر تماس گرفته باشد&#8230;همان لحظه دوباره زنگ زد . یه لحظه دست پاچه شدم و گوشی از دستم افتاد. در همان لحظه بابا که می خواست مطمئن شود که از خواب بیدار شدم به اتاقم امد&#8230;دست پاچه گوشی را برداشتم . بابا ادم تیزی بود. متوجه غیر عادی بودن حالات من بود. با تعجب پرسید: این وقت صبح کیه داره بهت زنگ می زنه؟؟؟با ته ته پته گفتم: هیچی! به یکی از بچه ها سپردم اگر بیدار شد بیدارمان کند. اوست..بابا یه کم مکث کرد و دوباره نگاهی به گوشی انداخت و رفت&#8230; تماسش را ریجکت کردم و گوشی را زیر بالشتم گذاشتم و از اتاق خارج شدم.صبح که از خواب بیدار شدم بابا گوشی را با خود برده بود! داشتم شاخ در می اوردم.در یه لحظه عرق سردی روی پیشانی م نشست&#8230; واااااااای! الان بابا همه تماس ها و اس ام اس های امین را می بیند!!!حدسم درست بود &#8230;بابا وقتی امد قشرقی در خانه به پا کرد وان چنان کشیده ای به صورتم زد که روی زمین پرت شدم . با پایش به پهلوم لگد زد که مادرم به دادم رسید و بابا را از اتاق بیرون کرد.بابا بیرون رفتن و حتی کلاس کنکور رفتن را قدغن کرده بود! برای ترساندن مدام می گفت اولین کسی که بیاد خواستگاری می دمش بره&#8230; .حس می کردم بدون این که کاری کنم دارم تنبیه می شوم!با هر بدبختی که بود سعی کردم دل بابا را به دست بیاورم. یک روز توی اتاق نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد. به اتاق رفتم و خم شدم تا دستش را ببوسم. اشکانم بی امان می ریختند و گونه ام را خیس می کردند. بابا اجازه این کار را نداد و من را در اغوش کشید. حس خیلی خوبی داشتم. انگار همه چیز تمام شده است. اما&#8230;. و حالا نیما که مزاحم تلفنی من بود پسر عموی امین بود.خلاصه که نیما فهمیده بود که مریم از طرف من با او تماس گرفته است. ازم قول گرفت تا به مریم چیزی نگویم! گفت از او خوشش امده و می خواهد او را ببیند! می خواست بعدا به او بگوید!به نظر پسر بدی نمی اد . پشت تلفن کلی گریه و زاری کردم و فش نثار امین کردم اما نیما به ارامی با من حرف می زد و سعی داشت که ارامم کند. و بالاخره ارامم کرد و تا حدی اعتمادم را هم جلب کرد . خصوصا که فهمیدم بازیگر تئاتر است و چند بار در تلویزیون مجری هم شده . وقتی اسم برنامه رو گفت تازه چهره اش جلوی چشمم امد! چهره اش بد نبود .البته در تلویزیون. بیشتر به خاطر بازیگر بودنش بود که اعتمادم را جلب کرد .فردا صبح وقتی به مریم زنگ زدم متوجه شدم که در حال رفتن به خانه نیماست . یک لحظه هنگ کردم! باورم نمی شد. هر چقدر التماسش کردم که نرود قبول نکرد. انگار بازیگر بودن نیما روی مریم هم تاثیر گذاشته بود و می خواست ببینتش.به نیما زنگ زدم! ولی گوشیش رو جواب نمی داد. بعد چند بار زنگ زدن با عصابیت جواب داد: نمی گی شاید سر صحنه باشم؟ چیه اخه همش زنگ می زنی؟؟؟تعجب کردم! این همان نیمای متشخص دیشب است؟؟؟من هم با عصبا نیت گفتم: دروغ نگو. می دونم با مریم قرار داری. چرا گفتی که بیاد خونت؟ چی کارش داری؟-هیچی!-اره ! تو هم که راست می گی. زنگ بزن بهش بگو نیاد-نه!-چرا؟؟؟؟-دلم نمی خواد . در ضمن مگه چه اشکالی داره؟ داره می اد همدیگه رو ببینیم. من نمی تونم با هر کسی توی خیابون قرار بذارم که . همه من و می شناسند. همین و بس&#8230;دلیل مریم هم برای رفتن به خونه نیما همین بود.به مرز دیوانگی رسیده بودم. عصبی بودم. هر چند دقیقه یک بار مریم را چک می کردم. ادرس نیما را از مریم گرفتم که اگر مشکلی پیش امد دستم چیزی داشته باشم.مریم رفت و برگشت. از وقتی که به خانه رسیده بود زنگ زد به خانه ما و یه بند از خوبی ها و محسنات نیما می گفت . از طرز صحبت کردنش و رفتارش و تئاترهایی که بازی کرده بود و مریم فیلمش را دیده بود! وقتی به نیما زنگ زدم , بد وبیراه پشت مریم می گفت. می گفت این اصلا یه جوریه . تنش می خواره . حالم از لحن صدای نیما به هم می خورد.در اخر مکالماتم بی مقدمه گفت : بیا ببینمت!-من؟ چرا؟؟؟-خب من باید با تو صحبت کنم . امین می خواد من برای دوباره سر گیری رابطتتون پا در میونی کنم دیگه-نه! من از اون متنفرمدر نهایت تهدیدم کرد که یا به خانه اش می روم یا به بابایم تماس می گیرد و چرت و پرت تحویلش می دهد. انگاری که نقطه ضعف مرا فهمیده بود. چه کار می توانستم بکنم؟ به ذهنم هیچ کاری نمی رسید. هنگ بودم! مخم جواب نمی داد&#8230;عاقبت قبول کردم! و حالا در ان نگرانی که گفتم داشتم به سمت خانه نیما می رفتم . کم کم به حالت هایم سر درد هم اضافه شده بود. تصور کاری که می کردم برای خودم هم مشکل بود. نیما به ظاهر می خواست با من صحبت کند ولی می دانستم که چه در سر دارد و با این همه داشتم به خانه اش می رفتم . ان قدر احمق و بچه بودم که نمی فهمیدم هیچ غلطی نمی تواند بکند اما از ترس بابا هم که شده روانه خانه اش شده بودم.دم در خانه که رسیدم می لرزیدم! هوا خنک و بهاری بودم اما از درون درحال یخ زدن بودن بودم. دست و پایم در حالت بی حسی بود. ترس از چشمانم می ریخت. بعد اینکه ایفون را به صدا در اوردم در باز شد. در شیشه در ورودی موهایم را به داخل مقنعه هدایت کردم! با بدترین وضع ممکن می رفتم. به خیال خودم می خواست کاری کنم که تحریک نشود مثلا..با ترس از پله ها بالا رفتم . خانه ش طبقه دوم بوددرب خانه ش نیمه باز بود. از پشت در سرش بیرون امد. بی اختیار و بلند سلام دادم!نیما انگشتش را جلوی لبانش قرار داد و گفت: هیسسسسسسسسسسس!با تعجب و سکوت وارد خانه شدم!کفش هایم را در اوردم و در نزدیک ترین مبل به در نشستم. انگار منتظر بودم همه از هر گوشه ان خانه به سمتم هجوم بیاوردند. با دقت و بدون توجه به نیما به اطراف نگاه می کردم.در حالیکه سرپا رو به روی من ایستاده بود بلند بلند خندید و گفت: نترس. هیشکی نیست. من و تو . فقط&#8230;. . چرا بلند سلام می کنی بابا. همه همسایه ها فهمیدند یه دختر اومده خونمون!لبخند زورکی زدمادامه داد: پس اون دختر لجباز و بی اعصاب پشت تلفن تویی؟؟سرم را پایین انداختم&#8230; ادامه داد: چقدر خوشگلی ماشاالله. برای همینه خودت رو بهم نشون نمی دادی؟در دلم بهش خندیدم. وضع سر و صورتم ان قدر داغون بود که اگر هم خوشگل بودم در ان شرایط اصلا به چشم نمی اد . حالم از قیافه مضطرب و نگران خودم به هم می خورد!نیما با خونسردی گفت : چی می خوری؟؟با صدایی که انگار از ته چاه در می امد گفتم : هیچی. بیا بشین. باید زود برم .خونه رو به بهانه کلاس پیچوندم. اگر بفهمند خونه خراب می شم-بهتر&#8230; می ای پیش خودم!جوابش را ندادم. به سمت اشپزخانه رفت. ازاین فرصت استفاده کردم و دوباره شروع کردم به وارسی خانه . از ترسی که وجودم را گرفته بود بدم می امد. امدم به خودم دلگرمی بدهم . کلی در درون خودم را سرزنش کردم و سعی کردم حداقل ترسم را به رو نیاورم.نیما برگشت .بدون اینکه بنشیند گفت این جا می خوای بشینی؟؟؟ بیا بریم اتاق. اونجا کامپیوتر هست بهتره. مگه نمی خوای فیلم تئاترم رو ببینی؟دوباره زورکی لبخند زدم و گفتم: نمی شه من هم اینجا بشینم و تو حرفات رو بگی و من برم؟؟به نشانه قهر به اتاقش رفت .چند لحظه ای نشستم. خانه سکوت بود و نیما در اتاقش! این دیگر چه جورش بود؟ می دانستم برای چه من را به اتاق می خواند.با ترس و تردید به سمت اتاق رفتم . تا وارد شدم با نگاه منتظر و لب خندان نیما مواجه شدم. با خنده گفت : می دونستم می ای. خوب بیا بشین!فیلم را گذاشت&#8230; تند تند می زد انجا هایی که خودش هست را نشانم می داد&#8230;ولی من در تمام این مدت قلبم در دهانم می تپید!بعد اتمام فیلم یک اهنگ گذاشت و با صدای اهنگ سرش را این طرف و ان طرف تکان می داد.نیما قیافه ش بد نبود. به نظرم امین خوشگل تر از نیما بود اما غرور نیما خیلی زیاد بود. فکر می کرد از دماغ فیل افتاده . در کل چنگی به دل نمی زد . خصوصا در ان شرایط که من اسم خودم را هم از زور استرس به زور به یاد می اوردم.بعد اتمام اهنگ اول و شروع اهنگ دوم نیما از اتاق خارج شد و با یه نخ سیگار در دست و جا سیگاری برگشت. بعد اینکه نشست انگار که چیزی یادش رفته باشد گفت: ای وای! تو هم سیگار می کشی؟-نه!-اره . معلومه اهلش نیستی!!!دوباره از روی صندلی بلند شد در چهار چوب در اتاق نشست. جا سیگاری را کنار دیوار گذاشت و شروع کرد به سیگار کشیدن&#8230; . با هر پک چشمانش خمار خمار می شد. حالاتش مرا می ترساند. کم کم شک کرده بودم که ان یک سیگار معمولی باشد !در حالیکه چشمانش خمار شده بود و لبخند شهوت انگیزی بر لب داشت . دستش را به سمتم دراز کرد. از جایم بلند شدم . با تعجب گفتم : چیه؟؟؟-دستم و بگیر&#8230;-که چی بشه؟؟؟- اه! نزن توی حالمون دیگه . می گم دستم و بگیر و بشین کنارم&#8230;- من اومدم تو حرفات رو &#8230;حرفم رو قطع کرد و با صدایی بلند تر گفت: بیا بشین اینجا..همانند یک گوسفند سرم را پایین انداختم و کنارش نشستم. دستم را محکم در دستش فشار می داد. بعد دو سه بار پک زدن به سیگارش , در زیرسیگاری خاموشش کرد.با دستی که دور گردنم انداخته بود مرا به سمت خودش هل داد. مقاومت کردم و خودم را کنار کشیدم! دو دستم را محکم با دستانش کشید و با شدت مرا به بقل خودش انداخت. انقدر سریع و با زور زیاد این کار را کرد که حتی نتوانستم مقاومت کنم .محکم در بقلش فشارم داد. گفتم : نیما! برو کنار. این کارا چیه؟اول کمی نگاهم کرد و بعد بلند بلند زد زیر خنده.. حالم از خنده ها و چشم ها و حالاتش به هم می خورد . درحالیکه دستانم را محکم در دستانش قفل کرده بود از جایش بلند شد و در حالیکه مرا بر روی زمین می کشید به سمت اتاق خواب برد. به هیچ وجه نمی توانستم به زورش غلبه کنم . کلافه م کرده بودم.با یک حرکت مرا به روی تخت انداخت. تا خواستم از جایم برخیزم با شدت به رویم افتاد. دستها و پاهایم زیر تنش قفل شده بودند. تا خواستم دهانم را باز کنم لب هایش را روی لب هایم گذاشت. حتی قدرت داد زدن هم نداشتم . هر چقدر تقلا می کردم بی فایده بود. اشکانم از گوشه چشمانم سریز می شدند و به درون گوشم میرفتند&#8230;نیما با مهارت و بدون اینکه بتوانم کوچکترین حرکتی کنم مقعنه م را در اورد و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتو ام!دستش را از زیر لباسم به داخل برد و شروع کردن به مالیدن سینه ام. درحالیکه یه دستش روی دهانم بود و دست دیگرش به سینه ام گفت: جوووون عجب سینه هایی. شرط می بندم دست کسی بهشون نخورده تا حالا..هر چه با دستانم که حالا ازاد بودند سعی می کردم که کنار بکشمش نمی شد که نمی شد . مثل سنگ بود. حتی ضربه هایم هم اثری نداشت.این سری رفت سمت دکمه شلوارم&#8230; دستش روی التم بود اما از روی شورت. دیگر بی خیال دهانم شده بود . حواسش نبود که دااااااااد زدم: جون مامان و بابات دست نزن. گفتم جون مامان وبابات&#8230;یک لحظه خشکش زد . نگاهم می کرد و در نهایت یکی خواباند توی گوشم. حالا چرا نمی دانم! البته بعدا از طریق مریم فهمیدم که پدرش مرده!دست از سرم برداشت و در کنار تخت نشست. دستش را قلاب کرده بود به زانوهایش تکیه کرده بود.با هول و استرس لباسم را که بالا داده بود مرتب کردم و دکمه های مانتوم را یکی در میان می بستم . مقعنه ام را کج و کوله سرم کردم و به سمت اتاق دیگر رفتم تا کوله م را بردارم. کفش هایم را پوشیدم و بدون اینکه بندش را ببندم با سرعت بیرون امدم. پله ها را انقدر با سرعت پایین می رفتم که چند دفعه نزدیک بود با سر به زمین بخورم&#8230;حالم خیلی بد بود.وقتی خودم را به سر کوچه رساندم هق هق زدم زیر گریه&#8230; حتی تصور اینکه این گونه بدنم را دست مالی کنند را هم نمی کردم. از خودم بدم می اد. حس نجس بودن می کردم . اولین رابطه م این گونه و با این وضع بود. اتفاقی نیافتاده بود اما برای من خیلی سنگین بود..از کوچه بیرون اومدم. تقریبا همه به سرو وضعم نگاه می کردند. شروع کردم به مرتب کردن خودم&#8230;خودم را به مترو رساندم. دیگر گریه نمی کردم . فقط خیره خیره به جلو نگاه می کردم و راه می رفتم . روی یک صندلی نشستم . هر لحظه که می گذشت من هزار بار اتفاقی را که افتاده بود مرور می کردم . مغزم سوت می کشید . از حماقت خودم عصبانی بودم . انگار که دلم می خواست خودم را تنبیه کنم .از جایم بلند شدم. صدای افتادن کوله م را شنیدم اما به روی خودم نیاوردم. به جلو حرکت کردم. در لبه ایستادم. چشم دوخته بودم به ریل های برقی مترو&#8230; بزرگ نوشته بود: خطر برق گرفتگی!یعنی حتی اگر مترو هم از رویم رد نشود تا بروم انجا برق مرا می گیرد!یه ذره دیگر جابه جا شدم به جلو رفتم . صدای امدن مترو می امد. حس کردم این بهترین فرصت است . نا گهان با شدت زیادی به عقب کشیده شدم و به پشت به زمین خوردم.تا صورتم را برگرداندم کشیده ای اب نکشیده ای نثارم شد. دستم را روی صورتم گذاشت ان روز حسابی از همه کشیده خورده بودم. زن سالخورده ای با اخم های در هم پشت هم حرف می زد. صدایش را خیلی خفه می شنیدم. فقط نگاهش می کردم. جمعیت دورمان حلقه زده بودند. از جایم بلند شدم . با هر قدم من همه کنار می رفتند. کوله م را برداشتم و سوار مترو شدم.ان زن هم سوار شده بود و مدام غر غر می کرد و با صدای بلند و با عصابیت نصیحتم می کرد. بقیه هم یا مرا نگاه می کردند یا به تایید حرف هایش حرفهایی دیگر می زدند. اما من صدای همه را از درون حباب می شنیدم! کلا نمی فهمیدم چه خبر شده ! وقتی رسیدم خانه فهمیدم بابا را به بیمارستان بردند. خواهرم گفت: نمی دانم چه شد! بابا همش استرس بی خود داشت . اون قدر همین جوری ادامه داد تا یهووو افتاد. فکر کنم سکته کرده!بی چاره بابا&#8230;!نیما به مریم گفته بود:&#8221; این انتقامی بود که به خاطر شکستن دل امین مستحقش بود. تازه می خواستم بیشتر پیش برم که پای بابام رو وسط کشید!!!&#8221;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175021</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.010 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-07 02:23:07 by W3 Total Cache
-->