<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>زن دایی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 30 Oct 2025 08:24:12 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>زن دایی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>لادن زن داییم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%84%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%84%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 30 Oct 2025 08:24:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[زن دایی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=155034</guid>

					<description><![CDATA[با سلام به همگی شما دوستان عزیز من بابک هستم میخواستم جریان سکس با زن داییم لادن رو که در شیراز زندگی میکردن برات بنویسم لادن زنی سبزه و لاغر اندام با اندامی خوشگل اون والیبال میرفت و در هفته دو جلسه هم میرفت ماساژ با هم بد نبودیم و هر از گاهی که خونشون [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام به همگی شما دوستان عزیز من بابک هستم میخواستم جریان سکس با زن داییم لادن رو که در شیراز زندگی میکردن برات بنویسم لادن زنی سبزه و لاغر اندام با اندامی خوشگل اون والیبال میرفت و در هفته دو جلسه هم میرفت ماساژ با هم بد نبودیم و هر از گاهی که خونشون بودم و میخواست به خرید بره باهاش میرفتم اون 25 سال سن داشت و منم که 30 سالم بود خیلی خوشگل نبود و لی تیپ خوبی میزد و خیلی جذاب بودمخصوصا خنده هاش داستان از اونجا شروع شد که با هم میخواستیم بریم بازار و خرید و بعدشم بزارمش ماساژ و من با ماشینش برم تا که کارش تموم بشه و بر گردم دنبالش رفتم که یه دسشویی کنم که یه دفعه ماتم برد لادن رو سنگ نشسته بود و داشت دسشویی میکرد تا هم دیگرو دیدیم برای چند سانیه های خوشکمون زد تا به خودم اومدم یه دادی زدم اونم پشت سر من جیغ کوچیکی کشید و معذرت خواستم و درب رو بستم نشسته بودم اومد بیرون گفتم ببخشیدا حداقل در و میبستی گفت مثه اینکه خیلی تند بود ها بلند شو برو گفتم از ترس خشک شد دیگه نمیاد خلاصه بعد از چند دقیقه رفتم دسشویی و اومدم بیرون و رفتیم خرید کردیم و رفتیم کلاس ماساژ اون رفت تو و بعد از یک ساعت بهم زنگ زد برم دنبالش تو راه ازش پرسیدم خانم ماساژ میده گفت نه بفرما آقا ماساژ بده مثه اینکه ماساژ روغنه و باید لخت لخت بشیما گفتم چه جالب خلاصه با هم برگشتیم خونه و تا داییم اومد داییم شغل آزاد داره و هیچ بچه ای هم ندارن تا فردای اون روز که قرار شد برای شستن خونه مادرش بریم قرار بود که برای تولدمادرش اونجا رو تمیز کنن و اونو سولپراز کنن به داییم گفت که با بابک میریم اونجا رو آماده میکنیم و تو هم بعد از کارت بیا که با هم برگردیم خونه گفت خوب باشه پس وسایلو خودم میارم بعدش رفت سر کار منم بلند شدم رفتم تو اتاق که لباس بپوشم یه شرت تنگ پام بود خیلی اذیتم میکرد درب رو بستم و شلوارمو در آوردم داشتم شرتمو میکشیدم پایین که یه باره لادن اومد تو تا اومد بگه بابک خوشکش زد منم همینطور شرتم تا نصفه پایین و نگاش میکردم نمیدونستم چکار کنم و اونم داشت نگاه به کیرم میکرد یه باره به خودمون اومدیدم و زود رفت بیرون وقتی لباس پوشیدم و رفتم بیرون گفت نباید در رو میبستی تو که میخوای شرتتو در بیاری گفتم بابا تنگ بود و داغونم داشت میکرد و در ظمن مگه میدونستم تو میای تو گفت بایدم دردت بیاد اونی که من دیدم خوابیدش اینقدر بود وای بحال بلند شدش اینو که گفت یه باره یه تکونی به خودم دادم و گفتم بریم دیر میشه گفت بلند شو بریم خلاصه تو راه که میرفتیم دیدم هی زیر چشمی نگام میکنه تا رسیدیم خونه مادرش اینقدر حول بود که کلید رو یادش رفته بود بیاره ولی خدا رو شکر درب قفل نبود از رو دیوار پریدم تو و در رو باز کردم وقتی رفتیم تو حیاط لادن رفت سمت در حال قفل بود ولی جای کلید اضافی رو بلد بود ورش داشت و درب حال رو باز کرد و رفت تو لباس عوض کنه وقتی اومد بیرون یه دامن تقریبا رو زانو پوشیده بود با یه تاپ آزاد تا بهتر بتونه بشوره حیاتو من که جارو رو برداشتم و شروع کردم به جارو کردن حیاط و جمع کردن برگهای ریخته درختشون یه باره نظرم افتاد رو لادن دیدم دامنش تا بالای زانوش که چه عرض کنم تا بلای رونش رفته و بایه جارو کوچیک نشسته جارو میکنه شرت مشکیش معلوم بود منم که یه شلوارک پارچه ای پوشیده بودم کیرم داشت میزد بالا توش داشتم حال میکردم که یه باره لادن گفت بابک بابک بابک چکار میکنی یه باره بخودم اومدم دیدم دستشو گذاشته بین پاهاش و زانوشو خم کرده که چیزی معلوم نباشه گفتم هیچی و رومو اونور کردم و شروع کردم به جارو زدن گفت نمیدونستم هیزم هستی گفتم وقتی تو موقعیتش قرار بگیری چشم میره خود بخود تو هم یادته چطور داشتی نگام میکردی بهت گفتم هیز گفت اون فرق میکرد تو بجایی که بگی زن دایی شرتت پیدان ایستادی داری نگام میکنی گفتم نشد بگم از این به بعد گفت خیلی پر رویی و با هم خندیدیم بعد از تموم شدن حیاط رفتیم که داخل خونه رو جمع و جور کنیم دیگه حس کردم که لادن لادن قبلی نیست برای اینکه بیشتر لنگو لونگش و سینه هاشو تو تیر دس چشام میزاره بعد از تمام شدن کار خونه دوتایی خسته رو مبل نشستیم گفت آخییییییییییش خسته شدیما کاش کلاسم نزدیک بود و یه ماساژمیرفتم بدنم تمام کوفته شده گفت تو بلدی ماساژبدی گفتم من گفت آره میتونی گفتم یکمی بلدم ولی درست نیست گفت بابا بیخیال رفت یه پتو آورد و پهن کرد رو مین و خوابید روش گفت بیا شروع کن من گفتم باشه وقتی فکرش رو میکردم قراره دستم به تنش بخوره کیف میکردم خلاصه رفتم پشتش از رو لباس شروع کردم مالیدن بدنش و اونم میگفت آخییییییش گفت لباسمو نده بالا ولی دستو ببر زیر و ماساژبده گفتم باشه دستمو بردم زیر تاپش و شروع کردم ماساژنبود که حال بود اونم سرشو گذاشته بود رو دستاش و لذت میبرد منم شیطونیم گل کرد و تاپشو کم کم میدادم بالا چه بدن تمیزی داشت دوست داشتم لیسش بزنم بهش گفتم تاحالا روی ستون فقراتت رو برات زبون کشیده ماساژورت گفت زبون نه چطوریه گفتم میخوای برات انجام بدم خیلی باحاله گفت راست میگی گفتم آره اونموقه تاپشو دادم بالا و سوتین مشکیش معلوم شد گفتم اجازه هست بازش کنم گفت بازش کن اشکال نداره من دستم با لرزش خاصی باز کرد سوتینشو و دو ور باسن خوش تراششو گرفتم تو دست و بازبون محکم کشیدم رو کمرش گفت واااااااای چه حالی میده هی تکرار کردم تا اونجایی که حس کردم داره حال میکنه بعد با شستم لبه دامنشو کمی کشیدم پایین خط کونش معلوم شد و از از روی خط کونش زبون کشیدم تا بالا پشت گردنش و لاله گوششو کردم تو دهن نفسم که به گردنش میخورد روزنه های بدنش میزد بیرون گفتم خوبه گفت عالییه دوباره همون کار رو تکرار کردم کیرم داشت منفجر میشد و هی به بهانه ای خودمو میمالیدم بهش گفت خیلی خوب ماساژمیدی گفتم دامنت مزاحمه والا کاریت میکردم که تا حالا نظیرش و ندیدی گفت جدا گفتم اره گفت خوب بکشش پایین منم از خدا خاسته در آوردم دامنشو البته یواش یواش در حین ماساژدادنم که گفت بابک آدم زیر دستت یه طوریش میشه خیلی سکسی ماساژمیدی گفتم مگه بده با دستم کم کم دامنشو میدادم پائین و وصت قاش کونشو براش زبون میکشیدم دیگه دامنش رو کاملا کشیده بودم پایین با دستم دو ور لمبه هاشواو باز میکردم و وصتش رو زبون که نه لیس میزدم هی میگفت چه حالی میده تا اونجایی که سوراخ کونشم مشخص شد زبونمو گذاشتم روش و با ولعی تمام لیس زدم به بالا لبه های کونشو که بیشتر باز میکردم بیشتر کسش پیدا میشد و نمیتونستم به کسش زبون بکشم فقط آب دهنم رو انداختم روش که سرازیر شد پایین خیلی حال میکرد منم به نفس نفس افتاده بود که گفت بابک راحت تر میخوای ماساژبدی تاپمم در بیار من که داشتم کسخل میشدم و تاپشم با سوتین در آوردم گفت یه سوال گفتم چیه گفت من صبحی که دیدمت خوابیدش اونقدر بود فکر کنم الان دسته بیل شده ها گفتم چکار این داری بزار کارمونو بکنیم گفت همینطوری وقتی دیدم خودش حرف پیش کشید گفتم میخوای حسش کنی گفت چی رو گفتم همونی که دیدی گفت ما یه حرفی زدیم بابا تو جدی نگیر گفتم چرا جدی نگیرم و بلند شدم شلوارکمو از پام کشیدم همرا با شورتم پایین یه باره برگشت دستشو گذاشته بود رو سینه هاش تا کیر شق شدمو دید ماتش برد و گفت واااااااای میخای چکار کنی ها گفتم هیچی نشستم کنارش دستشو گرفتم گفتم خجالت نکش بگیرش اونم با ترس و یکم مقاومت گرفتش دست و منم سینه هایه خوشگلشو گرفتم دستم گفت خیلی باحاله هم کلفته و هم دراز گفتم دوسش داری گفته ها چی مثل اینکه تازه به خودش بیادیه باره ولش کرد و بلند شد گفت بریم کارا مونو انجام بدیم یه باره دستشو گرفتمو خوابوندمش رو زمین گفتم کجا تازه داره شروع میشه و شروع کردم به خوردن سینه هاش هی میگفت زشته نکن بلند شو و کیر شق شده ما حالیش نبود همونطور که خوابیده بودم روش پاهاشو اوردم بالا و خودمم بینشون و هی کیرمو برسی میمالیم به کس خیسش اصلا مجالم نداد که کسشو بخورم همینطور میمالیدمش به کسش و اونم میگفت چکار میکنی بابک بلند شو یه موقع نکنی تو با این حرفاش حشر من بیشتر میشد و منم کردم تو کیرمو یه نفس بلند کشی گفت چکارم کردی بابک نکن دیگه بسه و منم هی میکردم دیگه تسلیم شده بود و آه و اوه میکرد گفت مواظب باش کاندوم نزدی نریزی داخل هی میگفت و آب منو نزدیکتر میکرد به اومدنش که یه باره تمام وجودم از کیرم زد بیرون و با تمام حالی که داشتم ریختمش تو و بی حرکت موندم گفت بلند شو ببینم چکار کردی ها دیونه چرا ریختی تو الان خاکی به سرم کنم حامله بشم منم بی حال افتادم کنارش و بی جون بودم تا به خودم اومدم دیدم رو مبل نشسته و ناراحته گفتم نگران نباش درست میشه با دوتا قرص نترس گفت با چه رویی تو چشات نگاه کنم دیدی چکارم کردی رفتم گرفتمش تو بغلم گفتم مگه اشکال داره ها نگران چی هستی اتفاقی نیفتاده و همین جا خاکش میکنمیم دیگه رومون تو رو هم باز شده بود و بیشتر به هم حال میدادیم نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%84%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">155034</post-id>	</item>
		<item>
		<title>زن دایی کس طلا</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%b3-%d8%b7%d9%84%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%b3-%d8%b7%d9%84%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 03 Jun 2025 10:04:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[زن دایی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=154988</guid>

					<description><![CDATA[زن دایی ما از اولشم زیاد پوشیده نبود هر وقت زمینه اماده بود راحت میشست و پا میشد بدون کنترل زمان گذشت تا من وارد یکی از شرکت های هرمی شدم اولین کسی که وارد مجموعه من شد اون بود خوب خونشونم خوراک جلسات بود من با موتور میرفتم اونجا که اگه اخر شب شد [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>زن دایی ما از اولشم زیاد پوشیده نبود هر وقت زمینه اماده بود راحت میشست و پا میشد بدون کنترل زمان گذشت تا من وارد یکی از شرکت های هرمی شدم اولین کسی که وارد مجموعه من شد اون بود خوب خونشونم خوراک جلسات بود من با موتور میرفتم اونجا که اگه اخر شب شد دنبال ماشین نگردم داییم با اتووس سرویس شهرستان میرفت دنیا هم به تخمش بود اصلا نمیدونست که دنیا کدوم وریه تو این جلسات مخصوصا خصوصی هاش همه راحت بودن با هم دست میدادن یا رو بوسی من وقتی میدیدم دلم میخواست با زن داییم دست بدم یا یوش یواش راحت شدم حتی یه کار عادی شده بود بعضی وقت ها که با اون تمرین میکردیم دلم میخواست با سر برم تی وسط پاهاش که همش بازو بسته میشد شرتاش همش کیپ کس وکونش بود طوری که قلمبه کیش ادم رو بیچاره میکرد یه روز قرار بود بریم یه جلسه بزرگ من زود تر رفتم بلکه یه دیدکی زده باشم زن داییم میخاست بره حمام چی از این بهتر کفت من یه دوش بگیرم بعد بریم منتظر بودم یه اتفاقی بیفته که افتاد حوای حمومشون خفه بود یکم لای دروباز گذاشت تا تهویه بشه از توی اینه حموم که تقریبا قدی بود نصف بیشتر بدنش معلوم بود خودش نیم رخ بود هر ازگاهی با پاش به در میزد که در پیش شه منم کیرم صاف صاف بود دیکه اگرم میرفتیم چیزی برای گفتن نداشتم یه دفعه یه دادی زد کفت ای پام ای پام منم از خدا خواسته دوییدم گفتم چیه گفت حواسم به در بود یه جام رفت از نیم رخ که وایساده بود معلوم بود که انگار داره اصلاح میکنه اما زاویه کونش نمیزاشت حدس بزنی کجاشو زود گفتم لباس بدم بیا بیرون ببینم چی شده گفت که فکر نکنم بتونم بپوشم گفتم حالا چی شده مکه گفت نمتونم بگم گفتم پس چیکار کنم گفت از اشپز خونه توی قفسه برام بتدین و چسب بیار رفتم اوردم از لای در میدیدم داره با دستاش جلوشو ور میره گفتم کمک نمیخوای گفت نمیشه داستان داره گفتم هر چی باشه کوش میکنم گفت زنونس نمیشه اسرار نکن گفتم تو که نمیتونی بزار کمک کنم گفت پس هر وقت گفتم دو سه تا چسب اماده کن که بهم بدی خلاصه اون روز نشد که بطور مستقیم کسشو ببینم ولی تمام حیکلشو دیدم که فقت کونش میرزید به تمام دنیا گذشت اومد بیرون با اسرار من گفت که زیر نافشو بریده گفتم اگر میشد که نشد خودم پانسمانش میکردم گفت اخه نمیشه که زشته گفتم اون زشته که وایسم ببینم از تو خون میاد و منم وایسادم نگاه میکنم رفت تو تاق لباس بپوشه که باز داد زد اینم نشد لباسام و حولم خونی شد که سریع دیکه گفتم الان نبینم دیگه از دست رفته زود بی معتلی رفتم تو برگشت گفت تو نیا که لختم گفتم اونو ولش الان خونت تمام میشه منم نباشم چیکار میکنی گفت چیکار کنم کفتم بزار ببینم چه جوری بریدی با خنده گفت زشته گفتم نه خیر خیلی ام قشنگه داستشو زدم کنار حولشو بر داشتم کسشو دیدم نزدیک بود حمله ور شم بی خیال شدم خلاصه پانسمانش کردم اومدیم تو اتق نشیمن یه مقدار شربت بهش دادم تا ردف شد دیکه بی خیال شدم رفتم خونه به یاد اون کس نیم تیغ و اون کون تپل یه جغی زدم صبح زود رفتم خونشون داییم گفت چه خبره گفتم نکنه امارشو داده یهو از پشت داییم انگشتشو گذاشت روی دماقش اشاره کرد هیس پگش خودم گفتم یه چیزه دیکه ای باید بکم کفتم هیچی امروز زود باید بریم جلسه قبلشم باید تمرین کنیم داییمم گفت نه خیر بگو که اصلا این زن توس نه ما بیا تو رفتم صبحانه رو که خوردیم دایی اماده شد و رفت زن داییم خندید گفت اکه اشاره نمکردم چی میگفتی بهش میگفتی داستانو گفتم عمرا یه داستان دیگه ای چمبل میکردم گفت چه خبره زود اومدی من نمیتونم بیام خودت که میدونی گفتم اره اومدم حالتو بپرسم کمکت کنم با خنده گفت دایه از مادر عزیز تر شدی گفتم احساس مسئولیت نمیزاره با اسرار خیلی زیا شلوارشو در اوردم گفت که اون جای رو که نباید میدیدی رو دیدی ها گفتم این که چیزی نیست بقیشم دیدم گفت کجاشو گفتم پشتشو گفت کجا گفتم وقتی در حمام باز بود گفت ای ناقلا حواست به من بود گفتم دست خودم نبود وجناتت نمی گذاشت گفت پررو نشو تمامش کن دیکه چون فقت یه خراش با تیغ افتاده بود خوب شده بود گفتم خوبه اما دیکه حواستو جم کن که دل ما ریش نشه گفت یعنی چی گفتم حیفه نمیتونی بگو نمی تونم من خودم انجام میدم گفت نه دستت درد نکنه گفتم الان مثل یه بچه خوب برو حمام خودم میام بقیه شو میزنم گفت پرروای ها به زور بردمش تو کفت وایسا صدا زدم بیا تو 3 داقیقه طول کشد بعد در باز شد از پشت در گفت قبل از این که بیایی اگر این خبر بیرون درز کرد گفتم محاله فکرشم نکن لباسامو در اوردم رفتم با شرت تو گفت ای چه جورشه من در اوردم تو هیچی گفتم خودت گفتی زشته گفت من اینو گفتم منم در اوردم یهو گفت اف تیر چراغ برغه گفتم نا قابله شروع کردم به زدن اما چه زدنی یه دستم روی کسش بود و هی فشارش میدادم با یه دست دیکه پشماشو میزدم گفتم میخوام یه بوسشم بکنم دیدم جواب نمیده نگاه کردم چشاش بستس داره لباشو میخوره پاشودم من لباشو خوردم دست انداخت ودر گردنم خودشو اویزونم کرد منم دستو انداختم زیر روناش و قشنگ بقلش کردم روی حوا که بود میگفت فقط بکن گفتم تا چند دقیقه قبل زشت بود نه گفت اگر نکنی میکشمت سینه هاشو میکرد توی دهنم منم میخوردم دیگه راهی نبود جز کردن پرید پایین دراز کشید گفت فقط جر بده منم نکردم نامردی تا تونستم فشار میدادم 3 4 دقیقه بعد ابم ومد ابز معتل نکردم دوباره فرو کردم دبکن مجبور شدم دهنشو بگیرم که داستان نشه کردم کردم تا ارضا شد میگفت بزار توش باشه منم دیدم که یه بار ارضا شدم الان میخوابه گوش نکردم برش گردوندم از عقب به جلو 5 دیقه دیگه کردم تا تمام شد پشم کونشم زدم اومدیم بیرون ازاون به بعد بجز روزهای اول پریودش ما بقی رو از عقب وجلو میکنم هر دفعه شیرین 2 بار اونم خوشش اومده ول کن نیست</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%b3-%d8%b7%d9%84%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">154988</post-id>	</item>
		<item>
		<title>هم زن دایی هم دخترعمو</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%b9%d9%85%d9%88/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%b9%d9%85%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 08 May 2025 10:16:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[زن دایی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=155201</guid>

					<description><![CDATA[سلام اسمم علیرضاست و مي خواهم اولين داستان سكسي در واقع داستان که نه خاطره سكسي خودم را كه با زنداييم اتفاق افتاد براي شما بنويسم داستانو باید از سال 69 تعریف کنم که اونموقع تقریبا 11 الی 12 سالم بود راستش من چند تا دايي دارم کوچکترین دايي ام که البته چندسالی از من [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام اسمم علیرضاست و مي خواهم اولين داستان سكسي در واقع داستان که نه خاطره سكسي خودم را كه با زنداييم اتفاق افتاد براي شما بنويسم داستانو باید از سال 69 تعریف کنم که اونموقع تقریبا 11 الی 12 سالم بود راستش من چند تا دايي دارم کوچکترین دايي ام که البته چندسالی از من بزرگتر بود بخاطر اینکه مادر و پدرش یعنی پدر بزرگ و مادربزرگ مادری ام در روستا زندگی می کردند اکثراٌ در خانه ما بودش و در واقع با ما زندگی می کرد با اینکه تقریبا 12 سالی با هم اختلاف سنی داشتیم ولی با من رابطه اش خوب بود مثلا منو به مسابقات ورزشی میبرد یا سینما که اون مونقع ها بعضا رفتن به سینما خیلی برای خانواده ها خوشایند نبود ولی بهرحال اون منو میبرد خلاصه بگذریم سال 69 بود که ما به اتفاق خانواده عموم به ییلاقی که پدربزرگ اینهام بودند رفتیم من یک دختر عمو داشتم که تقریبا 8 سالی از من بزرگتر بود و اسمش هم مرجان بود مرجان يه دختر قد بلند و خوش هيكل بود قدش 175 و وزنش هم 70 كيلوبود يعني قد و وزنش تناسب خوبي با هم داشت صورت جذابی داشت با لبهاي غنچه اي و سرخ رنگ مثل انار و ابروهاي مشكي كشيده و چشمان درشت سياه رنگ خلاصه منم توی حال و هوای ییلاق خوش و خرم بودم تا اینکه یک روز آقایون که رفتند حمام من خواب مونده بودم و نرفتم بهمین خاطر وقتی خانمها داشتند می رفتند دخترعموم بهم گفت تو هم با ما بیا چون خودش بردار نداشت منو خیلی دوست داشت البته رابطه عمو و پدرم نیز خیلی نزدیک و خوب بود البته این حرف اون با مخالفت بقیه مواجه شد من با اینکه خیلی خجالت کشیدم ولی بهر حال با اونها رفتم وای نمی دونید توی حموم وقتی هیکل دخترعموم دیدم چه حالی بهم دست داد با اینکه سن خیلی کمی داشتم ولی فکر کنم از همون روز عاشق دخترعموم شدم بعد از اون تا چند ماه دعا میکردم ای کاش من چند سال زودتر دنیا میومدم یا اینکه دخترعموم چند سالی ازدواج نکنه تا من باهاش ازدواج کنم بعد از اون یک مدتی بود که مادرم به دایی ام گیر داده بود باید ازدواج کنی که دایی ام هی طفره می رفت و به نوعی احساس میکردم خجالت میکشه حرفی رو بزنه تا اینکه یکبار که مادربزرگم از روستا اومده خیلی بهش گیر داده بود و گفت اگه چیزی نگی من به خواستگاری فلانی میرم دایی ام کلی مخالفت کرد تا اینکه خواهرم گفت شاید کسی رو میخاد دایی دایی ام بعد از کلی خجالت کشیدن و قرمز شدن گفت بعله عاشق دختر عموی ما شده من که کلی ناراحت شدم ولی وقتی قرار شد چون دایی ام خونه نداشت بابام گفت تا یک مدتی بیایین توی خونه ما زندگی کنند چون خونه ما ویلایی و بزرگ بود قرار شد که دو تا اتاق رو ما خالی کنیم و اونها هم بعد از عروسی بیان در خونه ما مستقر بشند کلی از این قضیه خوشحال شدم که دخترعموم یا دیگه از اون به بعد زن دایی ام رو هر روز میبینم پاییز سال هفتاد بود که بالاخره اونها ازدواج کردند البته من خیلی برای شب زفاف برنامه ریزی کرده بودم که متاسفانه از دستش دادم بعد از اون من نقشه های فراوانی داشتم که تا مدتها نتونستم کاری بکنم با اینکه به خاطر روابط نزدیک فامیلی و هم خونه ای بودن زیاد با هاش برخورد میکردم اونهم با اینکه خیلی باهام راحت بود و مثل یک بردار منو دوست داشت معمولا توي خونه روسري به سر داشت و پيراهن و يك دامن بلند مي پوشيد و هرگز لباسهاي خيلي تنگ تنش نميكرد با اين حال خيلي اندامش سكسي بود طوري كه من هميشه يواشكي سينه هاش رو ديد ميزدم با اینکه زیاد بزرگ نبودن ولی من عاشقشون بودن و چون معمولا تیشرت می پوشید مي شد از روي لباس نوك پستوناش را حس كرد 2 تا سينه گرد اناری كه هميشه توي لباساش خود نمايي ميكرد اما بد تر از همه يه كوني داشت كه نگو با اين كه دامن مي پوشيد و لی دامنهاي اون در قسمت باسن زياد تنگ بود هميشه كونش مي خواست دامنشو پاره كنه و بزنه بيرون واي وقتي راه ميرفت و پشتش به من بود واقعا كيرم بلند مي شد هنگام راه رفتن لمبرهاي كونش مثل ژله تكون ميخورد و توي دامنش اين ور و اون ورميشدند كونش با اینکه باسن هاي بزرگی نداشت در عين حال گرد و قلمبه بود و هر روز هم کونهاش خوشگلتر و سکسی تر میشد معلوم بود دایی ام از اون کون کن های حرفه ای بودش هميشه وقتي خونه خالي ميشد ميرفتم سر كمد لباسهاش و شرت و سوتين هاش رو تماشا ميكردم از حموم كه بيرون ميومد به يه بهونه اي ميرفتم تو حموم و سوتينش رو بو مي كردم چه بوي خوبي داشت واقعا ديوونه ميشدم وقتي اون 2 تا سينه هاي گرد و اناری رو توش تصور ميكردم اما يه جاي خوشحالي براي من مونده بود گفتم هر وقت بچه دار شد هنگام شير دادن بچه بالاخره ميشه سينه هاش رو ديد زد یا میرفتم دامنشو کش میرفتم و خودم با اون تخلیه میکردم یک دفعه نزدیک بود بدجوری ضایع بشم البته به خیر گذشت موقع عید بود و خانه تکانی و تمیز کردن اتاق شد من یادم رفته بود دامنو از گوشه اتاقم بردارم که خوشبختانه خود زندایی اونو برداشته بود و به روی من نیاورد یا اینکه یکبار خونه یکی از دایی هام شام دعوت بودیم که در واقع بعد از عروسی دایی چون اونها توی خونه ما بودن تمام مهمونی هایی که ما می رفتیم اونها می اومدند چون فامیل مادری که بخاطر دایی و فامیل پدری هم که زن دایی در واقع دختر عموم بود خلاصه موقع برگشتن چون شب عیدی بود آژانس نبود ما مجبور شدیم با یک ماشین برگردیم خانواده ما 5 نفر و با دایی و زن دایی ام هم میشدیم هفت نفر دایی با بابام و خواهر کوچیکتر من جلو نشستند و مامان و خواهر بزرگتر که نشستند منم که یکجوری معطل کردم کنار زندایی ام بشینم اونم نشست کنار من چون همه هیکلی بودیم البته چاق نه نشستن سخت بود بهمین خاطر زندایی برگشت و به حالت پشت به در عقب و روبروی من نشست طوری که پاهاش روی پاهام بود تقریبا یک مقداری که اومدیم من دستم پایین بود یکدفعه ناخودآگاه به چیز خیلی نرمی خورد دیدم بعله دستم خورده به جایی که خیلی وقت آرزو داشتم به کون خوشگل مرجان جونم دیدم حواسش نیست یکم با دست و با ترس و لرز شدید کونشو مالوندم اول متوجه نبود چون مشغول صحبت با مامانم بودش ولی یک لحظه دیدم متوجه شده و با عصبانیت داره منو نگاه میکنه منو بگو دیگه حسابی هنگ کردم فقط نریدم کلا خشکم زده بود و دستم همونجا باقی مونده بود بعد از چند لحظه که یکم اعصابم آرامش پیدا کرده بود رفتم دستمو از زیر در بیارم که دوباره به کونش خورد منم دوباره کرمم گرفته بود یک کم دستمالی کردم ولی تا برم بیشتر پررو بازی در بیارم بدون اینکه کسی بفهمه دستمو از زیر در اورد و به حالت تهدید به من فهموند که دیگه بسه خلاصه حسابی ترسیده بودم گفتم نکنه به دایی ام بگه تا حسابی ضایع بشیم اونشب موقع پیاده شدن دیدم چیزی به دایی ام گفت و دایی ام یک لحظه نگاهی بهم کرد من دیگه کاملا به خودم ریدم حسابی ترسیده بودم خلاصه شب رفتم پشت اتاقشون ببینم چه خبره نکنه چیزی بگه دیدم نه خوشبختانه دارن صحبتهای معمولی میکنند و بعد از اون هم که صدای آخ و اخشون رفته بود هوا هی زن دایی میگفت بسه بلند شو خسته شدم و مردم ولی دایی هی تلمبه میزد البته اینو بگم که اتاق خوابشون کنار اتاق خواب من بود که یک پنجره بزرگ داشت و کنار دیوار همسایه بود و منم اکثر شبها پشت پنجره می رفتم و صداشون مشنیدم ولی جرات نمیکردم بلند شم نگاه کنم چون دیوار همسایه یک حالتی بود و در حدود 60 الی 70 سانتی پنجره اتاقشون قرار داشت و اگه یک پای خودم روی دیوار می گذاشتم و یک پای خودمو بالای نرده ای که روی تراس بود میشد داخل خونه رو نگاه کرد ولی خب تا مدتها تخم نکردم اینکارو بکنم فقط یکبار برای چند لحظه دید زدم که دیدم زندایی ام چهارزانو نشسته بود و دایی ام از عقب داشت تلمبه میزد شانس اوردم که پشتشون به من بود وگرنه حسابی ضایع می شدم البته یک چیزی که توی این مدت فهمیده بودم اینکه دایی ام یک مقدار بی احساس بود خوش کیر و پرتوان در سکس بود ولی بی احساس بود در صورتیکه زن دایی حسابی حشری بود و دلش میخاست خوب اونو ببوسه و لمسشو کنه چون اکثرا شروع کننده و تقاضاکننده سکس زن دایی بود یکبار هم از فوتبال اومده بودم میخاستم برم دستشویی خونه ما هم یک دستشویی توی حیاط داشت و هم یک دونه تو خونه که ما معمولا از حیاطیه استفاده نمیکردیم تا اینکه دایی اینها که اومدند اکثرا از اون استفاده می کردند و بعدها بابام کنار دستشویی یک حمام کوچیک هم کنار اون که گوشه حیاط بود ساخته بود منم همون موقع تو دستشويي بودم كه صداي مرجان از اون ور ديوار مي يومد به طور اتفاقي نگاهم به لوله اي افتاد كه به طرف حموم رفته بود يه دفعه متوجه شدم كه اطراف لوله بازه و با پنبه اطرافش رو پوشندند بلا فاصله اونارو در اوردم تو سوراخ كه نگاه كردم مرجان جلوي چشمام بود با يه شورت و سوتين كه ديدم سوتينش را هم داره در مياره اما پشتسش به من بود من داشتم كونش را ديد مي زدم يه شورت سفيد تنگ پاش بود و كونش حسابي زده بود بيرون در حال ديدن كونش بودم كه يه دفعه برگشت و من سينه هاش رو ديدم عجب چيزي بود خلاصه من داشتم مرجان رو ديد ميزدم از يه طرفي هم دستم به كيرم بود و داشتم جغ ميزدم وقتي رفت زير دوش شورتش خيس خيس شد و انگار كونش 2 برابر بزرگ شده باشه يه دفعه شورتش رو كشيد بيرون و كونش زد بيرون من هنوز كسش رو نديده بودم چون تو ديدم نبود در حال ديدن لمبرهاي كونش بودم كه دستش رو ميمالوند لاي كون و روناش و خودشو مي شست يكم جابه جا شد و يكدفعه كسش رو ديدم عجب چيزي بود بعد دیدم تیغ برداشته موهاي كسش رو هم با تيغ می زنه و با ديدن اون صحنه ها چندبار خودمو رو تو دستشويي خراب كرده بودم بعد از مدتی دایی با پولي كه پس انداز كرده بود يه خونه جداگانه واسه خودشون خريدند و ديگه داييم پيش ما زندگي نمي كرد ولی خب خانه نزدیک خونه خاله من بود و مرجان هم که حالا صاحب یک بچه پسر شده بود اکثرا اونجا بود و من هم به بهانه های مختلف خونه خاله و دایی می رفتم تا اینکه بابا و مامانم که معمولا هر سال یک سفر زیارتی می رفتند حالا سوریه یا مکه و این اواخر هم که کربلا باز شده بود اونهم اضافه شده بود به سفرهاش و هر چه من مخالفت میکردم نرو قبول نمیکردند و بابام هم یک مغازه سوپر مارکت خیلی بزرگ در جای با کلاس شهر داشت که وقتی می رفت من مغازه رو می گردوندم با اینکه سخت بود ولی خب معمولا موفق بودم و بابام هم کاملا بهم اعتماد داشت منم با اینکه موقعیت فراوانی در مغازه برام پا می داد ولی خب توی مغازه اصلا کار خلاف نمیکردم وقتی بابا اینها به مسافرت می رفتند برای اینکه خواهرهام تنها نباشند و به خاطر رابطه دوستی که با زن دایی پیدا کرده بودند معمولا اونها به خونه ما میومدند تا ما تنها نباشیم سال 76 بود و من پیش دانشگاهی ام رو تموم کرده بودم و داشتم میخوندم برای کنکور که قرار شد بابام اینها برن حج عمره و قرار شد دایی اینها هم بیان خونه ما حدود یک هفته ای از سفرشون می گذشت منم مشغول مغازه که صبح زود می رفتم و آخر شب خسته و کوفته به خونه می رفتم و دوش میگرفتم و می خوابیدم دیدم دایی ام میگه یک ماموریت کاری براش پیش اومده و مجبوره بره ماموریت و اونها می خواهن برن خونه و زن دایی بره خونه باباش که همون عمومه با این حرف داييم تو كونم عروسي شد و بزن و بكوب راه افتاد و توی دلم گفتم باید نزارم زن دایی بره و خلاصه فرصت مناسبیه که ترتیبشو بدم بعد با کلی چرب زبانی و کس شعر راضیش کردم که اونجا بمونه چه فرقی میکنه و غیره و بعد زن دایی گفت اینجا راحتتره همونجا میمونه و منم کلی خوشحال شدم خلاصه بعد از رفتن دایی یک هفته ای بدون هیچ حادثه ای گذشت خیلی سعی کردم یک کاری بکنم ولی نتونستم مخصوصا اینکه فهمیده بودم این مرجان جون ما از تاریکی می ترسه و شبها خواهرام می رفتند پیش اون می خوابن تا اینکه یک شب که خیلی خسته و کوفته به خونه اومدم دیدم خواهرهام به خاطر دیدن یک فیلم دارن دعوا می کنند یکی میگفت بزن سه یکی دیگه می گفت بزن دو یا یک با اینکه خوشبختانه خونه ما سه تا تلویزیون بود ولی بازهم داشتند دعوا می کردن سرشون داد زدم چه خبره خب یکی بره توی اون اتاق فیلم ببینه دیدم می گن این که اینجا هستش آخه 29 اینچ بود بزرگتره و اونها هم چون 21 و 14 اینچ هستند حال نمیدن خلاصه منم دیگه کلافه شدم و برای اولین بار کمربندمو دراوردم و رفتم برم اونهارو ساکت کنم دیدم که زن دایی ام منو از پشت بغل کرده و نمیزاره من برم اونهارو بزنم آخ وقتی اون سینه هاش بهم خورد من که یکجوری شدم و حسابی شق کرده بودم و هی الکی خودم به جلو می بردم که مثلا میخام اونهارو بزنم بعد از یک مدتی زن دایی به خواهرهام اشاره کرد که برن توی اتاقشون و همزمان من روی خودم برگردوندم به سمت زن دایی ام که دست منم خورد به سینه هاش و دست اون هم خورد به کیر من که حسابی شق کرده بود و خودم هم تا اون روز اونو به این بزرگی ندیده بودم یک لحظه دیدم زن دایی با دیدن کیر من یکجوری شد ولی سریع خودشو جمع کرد و گفت خسته ای برو یک دوش بگیر منم گفتم باشه و از همونجا داد زدم به خواهرهام و گفتم حق ندارین از اتاقتون بیایین بیرون رفتم حموم و حسابی هم به کیرم رسیدم و با خودم گفتم اگه امشب کاری نکنم دیگه نمیتونم کاری بکنم و بالاخره گفتم هر جوری باید مرجان جونمو امشب بکنم توی همین فکرها بودم که البته یکبار هم جق حسابی زده بودم با اینکه زمستون بود یک دوش آب سرد گرفته بودم و حسابی سرحال بودم که دیدم در میزنند گفتم کیه دیدم زن داییه هستش که میگه می خواهی پشتتو بسابم آخه بچه تر که بودم و اونها خونه ما بودند میومد پشت من می شست و این مسئله کلا برامون عادی بود من که از خدا خواسته دیدم بهترین فرصته چون حموم داخل حیاطم رفته بودم گفتم درهام که بسته هستش و پسردایی هم که خوابه و خواهرهام هم جرات نمیکنند بیان بیرون از ترس من و هم اینکه صدا هم که به اونها نمیرسه به خاطر فاصله حموم تا خونه منم گفتم یک کم صبر کن شورتمو بپوشم توی موقعیت هم یک کم با کیرم که بعد از جق خوابیده بود ور رفتم تا بزرگ شه و از عمد با کیر بادکرده رفتم جلوی در و درو برای مرجان جون بازکنم منم قدم یک و نوده و حدود نود کیلو وزن دارم کلن تعریف از خودم نباشه پسر خوش تیپ و خوش هیکلیم خلاصه یک لحظه دم در ایستادم دیدم زن دایی ام اول چشمهاش به کیر باد کرده من افتاده و یک کم ترسید می خواست برگرده که گفتم پشتمو نمیخواهی بشوری گفت خب برو تو و بزار منم بیام تو دیگه جلوی در ایستادی چطور من بشورمت یک ببخشید گفتم و کنار رفتم تا اون مشغول بشه بعد مرجان جونم مشغول سابیدن پشتم شده بود بعد که کارش تموم شد تا بره دستشو بشوره من سریع تشت آبو برداشتم و مثلا میخام پشتمو آب بکشم تقریبا اکثر آبو مثلا بطور ناخودآگاه ریختم سر مرجان جونم سریع ببخشیدی گفتم و مرجان هم یک کم دامنشو بالا زد که آبشو بچکونه که منم که دیگه دیوونه شده بودم سریع چسبیدم بهش يه پيرهن قرمزكه يكم چسبون تروتنگ تر از معمول بود وسينه هاش از تو پيراهنش تقریبا زده بودند بيرون سریع دامنشو كشيدم پايين تا روي روناش یک شلوار چسبون صورتي پاش بود که كامل از توي كونش كشيدم پايين و تونستم كونشو كامل ببينم واي چه كون بزرگي يه شورت زرد رنگ خيلي تنگ پاش بود نمي دونم شرتش براش كوچيك بود يا اينكه مدل شرتش اين جوري بود اخه لمبرهاي كونش از پايين شرتش يكمي زده بود بيرون مرجان با اين كار من حسابی جا خورده بود ديگه حال خودمو نفهميدم دست انداختم توي شرتش و شرتشو سريع كشيدم بيرون واي حالا داشتم كونشو كامل ميديدم وقتي شرتشو با اون سرعت كشيدم بيرون كونش مثل يه هلوي درشت بيرون افتاد و خيلي پهن تر از اون چيزي بود كه فكرشو بكنيد فكر كنم اون شرت تنگ لمبرهاي كونشو به هم فشرده بود كه با در اوردنش يهويي پهن تر شد وقتي مرجان ديد كه من شرتشو كامل از پاش كشيدم بيرون کاملا غافل گير شده بود یک مدت حسابی هنگ کرده بود وگفت داري چيكار ميكني گفت چرا اين جوري ميكني خجالت بكش من زن دايي تو هستم بغض توي گلوش پيچيد و گفت بيشعور منو ول كن به دایی و مامانت نمي گم برو گمشو كثافت و خواست بلند بشه كه من اجازه ندادم و منم که با یک دستم اونو نگه داشته بودم و با یک دست دیگه ام کارمو میکردم خیلی زور میزد و هی مشت میزد به پشتم و چنگم هم میکشید به پشتم ولی خب چون من که گفتم هم وزنم و هم قدم از اون بیشتر بود و هم اینکه هوس بر من غلبه کرده بود و انگاری که زورم چندین برابر شده بود اونو روي زمین خوابوندم و دامن و شلوارو شرتشو كه تا نيمه پايين بود با هم كشيدم از پاش بيرون واي عجب رون هایی داشت رونهاي كشيده كه مثل برف سفيد بودند يه شرت بيشتر که پام نبود و كيرم داشت از شرت ميزد بيرون با یک دستم که آزاد بود شورتمو کشیدم پایین دیدم مرجان میگه مي خواهي چيكار كني نكنه گفتم اره مي خواهم كس خوشكل زنداييمو بخورم با شنيدن كلمه كس ترسيد و جيغ و فريادهاش شروع شد چون هنوز تا اون لحظه فکر اینجا رو نمیکرد که واقعا بخواهم بکنمش گفتم زحمت نكش كسي اين جا نيست افتادم روش ودست زدم به سينه هاش كه داشت پيراهنشو پاره مي كرد و اين بار محكم اونا رو با دستم فشار دادم طوري كه مرجان جيغ زد وگفت اخ تو رو خدا نكن منو ولم كن اين كارو با من نكن خواهش ميكنم نميذارم كسي از اين موضوع چيزي بفهمه گفتم برو بابا بزار كارمو بكن دگمه هاشو باز كردم و پيراهنشو در اوردم يه سوتين سفيد تنش بود هيكل تو پر و سفيدي داشت بالاي سينه هاش وكنار سينه هاش از لبه سوتين بيرون زده بود دست كردم تو سوتين و سينه هاشو بادستم گرفتم و مي مالوندمشون بعد سوتينش رو در اوردم سينه هاش افتاد بيرون خیلی مقاومت میکرد و هم چنان به تنم چنگ میکشید یکبار اومد به صورتم چنگ بکشه که دو تا دستهاش گرفتم و اجازه اونو بهش ندادم ولی خب هر موقع فرصت گیر می اورد با مشت یا چنگ بدنمو زخمی میکرد و منو با اینکارش جری تر مرجان خجالت مي كشيد و فقط يه حرف نوك زبونش بود تو رو خدا ولم كن اين كارو با من نكن حالا اون سينه هاي بلورين بعد از 6 یا 7 سال بد بختي جلوي چشمام بود سينه هاش گرد بود مثل 2 تا هلوي بزرگ پوست سينه هاش كشيده تر از پوست قسمت هاي ديگش بود و وقتي اونا رو با دستات مي ما لوندي بافتي از چربي رو داخلش حس ميكردي با نوك برجسته قهوه اي رنگ جلوي سينه هاش ويه هاله و گردي قهوه اي خيلي خوش رنگ اطراف نوك سينه هاش واي كه چقدر نرم بودند شروع كردم وروي پوست سينه هاشو كه كشيده و نازك بود ليس ميزدم پستوناشو به هم ميمالوندم و وسطش از بالا به پايين ليس ميزدم با نوك زبونم روي نوك سينه هاش مي مالوندم بعد تو دهنم مي كردم و اونا رو مي مكيدم چقدر خوشمزه بود من حسابي عرق كرده بودم و به نفس نفس افتاده بودم مرجان هنوز مقاومت ميكرد و مي گفت تو رو خدا بسه ولی بعد از مدتی دیگه انگار زوری براش نمونده بود مقاومتش کمتر شده بود و توي صداش شهوت و حس شهوت الودوجود داشت و صداش مي لرزيد بلند شدم و شرتمو از پام بيرون كشيدم تا حالا كيرم رو به اين بزرگي نديده بودم نگاه چشمان درشت مرجان به كير من بود و با چشماش زل زده بود وبه كيرمن نگاه ميكرد و با خود ميگفت يعني چه اتفاقي قراره بيفته پاهاشو از هم باز كردم یکم مقاومت میکرد و اونهارو دوباره جمع میکرد ولی با یک دستم که آزاد کرده بودم با فشار و زور بازشون کردم كسش قشنگ جلوي چشمام بود يه قسمت صورتي رنگ وبدون يك مو بوي خوبي مي داد زبونمو كشيدم روي كسش چند بار اینکارو تکرار کر دم مرجان يه اه بلند كشيدااااااااااااااااااااااه ه ه لبه هاي كسش رو از هم باز كردم و زبونم را روي لباي كسش مي مالوندم اه مرجان بلند شد وحسابي به نفس نفس افتاده بود ديگه حرفي از اينكه اين كارو نكن وجود نداشت هيچ مقاومتي هم نشون نميداد پاهاشو بازتر كرد من زبونمو از پايين كسش كشيدم به طرف بالا و با نوك زبونم چند تا ضربه به داخل كسش زدم وبعد زبونم را روي چوچولش تاب دادم بعد از چند لحظه و خوردن چوچولش مرجان يه جيغ بلند زدو فکر کنم ارضا شده بود وگفت تو رو خدا كسمو بليس تازه فهميدم نقطه حساس بدنش چوچولش هست واين كاره من باعث شده خوشش بياد و مقاومت نكنه منم حسابي كسشو ميخوردم كه يك دفعه بلند شد و كسش رو از زير زبون من ازاد كرد با دستش كير منو گرفت وگفت خيلي بزرگه وكلاهك كيرم رو ليس زد وكرد توي دهنش تازه فهميدم كه راسته كه ميگن شهوت زن از مرد چند برابر بيشتره حسابي كير منو ميخورد البته اولش یک مقدار ناشیانه می خورد معلوم بود خیلی اینکارو دوست داشته یعنی هم اینکه کسشو یکی بلیسه و هم اینکه برای دایی ام ساک بزنه ولی خب دایی بی احساس ما از اینکارها خوشش نمیومده منم اخ و اوخم در اومده بود كه ديدم رفت سراغ تخمام و كرد تو دهنش و يكم فشار داد كه دردم گرفت با دندونش از كلاهك كيرم يه گاز كوچولو گرفت و روي زمین کامل دراز كشيد و پاهاشو داد بالاو چسبوند به هم وگفت زود باش عجله كن مي خواهم حسابي جرم بدي پاهاشو برد بالاتر و محكم به هم چسبوندوبا دستش پاهاشو نگه داشت كسش از اون وسط زده بود بيرون رفتم و لبهاي كسشو با دستم باز كردم اول كيرم را روي چوچولش مي ما لوندم كه اخ واوه 2 تاييمون در اومده بود وخيلي حال مي داد گفت بكن ديگه منم كلاهك كيرم را گذاشتم وسط كسش و اروم فشار دادم تو يه جيغ بلند كشيد اخ و من ترسيدم گفت پس بقيش كو گفتم الان مياد يكم فشار دادم ولوله كيرم را اروم تا ته كردم داخل كسش گفت وايييييييييي چه كلفته مثل اتيشه دارم اونو زير نافم حس ميكنم داخل كسش خيلي تنگ بودم و من به زحمت كيرمو اون تو جا دادم داخلش داغ و چسبناك مانند بود خيلي هم گرم بود شروع به تلمبه زدن كردم اول اروم اروم اونم اه واوه ارومي ميكرد هر دو خيس عرق شده بوديم بعد شدتشو زياد كردم ومحكم كيرمو تو كسش جلو وعقب ميكردم اون گفت يواش ولي من حاليم نبود جيغ ميزد و منم از شدت شهوت فرياد ميزدم صداي كيرم كه به كسش ميخورد صداش مانند چالاپ چولوپ بود احساس كردم ابم داره مياد بلافاصله تلمبه زدن رو متوقف كردم و روش دراز كشيدم دستم رو بردم به طرف سينه هاش و شروع به مالوندن اونا كردم صداي اخ وناله هاي ما به سكوت تبديل شد و مرجان با صدايي كه شهوت توش موج مي زد گفت زود باش ادامه بده گفتم ولي من مي خواهم قبل از اينكه براي بار دوم ابم بياد اخه يه سري كه كسشو ميخوردم ابم اومده بود ابمو بريزم توي كونت كيرمو در اوردم و به روي شكم خوابوندمش كون پهنشو مالوندم وبا كف دست چند تا ضربه شلاقي به كونش زدم شالاپ شولوپ اون گفت اخخ دردم مي گيره يواش لمبرهاي كونش رو كنار زدم كونش يه سوراخ كوچولو و ريز داشت تف به سوراخ كونش ماليدم وكلاهك كيرمو گذاشتم لبش كه فشار بدم تو كه يكدفعه خودشو سفت گرفت گفتم چرا خودتو سفت مي كني گفت تو رو خدا من از كون ميترسم خيلي درد داره من وقتی به دایی ات میدم خیلی دردم میاد تازه كيرش از تو خیلی نازكترو کوچکتره آخه کیر من در حالت عادی کلفت و بزرگه در اون حال که نگو واقعا کلفت و بزرگ شده بود 20 الی 25 سانتی شده بود گفتم همچين ميكنم كه دردت نگيره قبول نمي كرد گفتم امتحانش ضرر نداره يكم ميكنم اگه درد داشت درش مييارم قبول كرد بعد سر كلاهك كيرم رو كردم توش جيغ زد وگفت مي سوزه درش بيار گفتم اولشه حالا خوب ميشه بعد لوله كيرم رو هل دادم تو كونش خيلي تنگ بود البته به نسبت سایز کیر من مرجان جيغ زدنش شروع شد درش بيار سوختم خيلي درد داره اما به من خيلي حال ميداد و يكدفعه كارو تموم كردم وتا ته كردم تو كونش مرجان يه جيغ بلند از شدت درد و شهوت كشيد اخ اوييييييييي وايييييي پ پ پاره شدم م م مي مي ميسوزه من يكم صبر كردم سوزشش كه تموم شد اروم اروم تلمبه زدم لمبرهاي كونش مثل موج دريا موج بر ميداشت ومن تا ته مي كردم تو اون سوراخ ريز اطراف كيرم كه روي كونش ماليده ميشد خيلي حال ميداد اونم چون كونش تنگ بود خيلي جيغ مي زد و اين كارش منو بيشتر حشري مي كرد يه لحظه ديدم ابم ميخواهد از تو كيرم فوران كنه و بزنه بيرون كشيدم از تو كونش بيرون و بلافاصله محكم كيرمو تو كس زن دايي جازدم كه يه جيغ كشيد چند تا تلمبه زدم بعد كيرمو از توكسش كشيدم بيرون و دوباره كردم تو كسش بار چهارم یا پنجم كه كردم تو كسش ابم باشدت تو كس مرجان پاشيد و من ومرجان يه جيغ بلند كشيديم و بعد روي هم ولو شديم بعد که روی زمین ولو شدم یکدفعه در پشتم احساس خارش و درد کردم دیدم مرجان داره نگاه میکنه و چندباری خودشو نفرین کرد که چرا این بلا رو سر من اورده بود وقتی توی آیینه پشتمو دیدم حسابی زخم شده بود و اکثر پشتم جای پنجه های مرجان جونم بود دو سه جا هم خونی شده بود خیلی ناراحت شده بود هی به پشتم بوسه میزد و عذرخواهی میکرد بعد منو اونو به طرف خودم کشیدم و لبو روی لبش گذاشتم گفتم من به خاطر تو حاضرم هر دردی رو تحمل کنم بعد زیر دوش رفتیم و یه مدتی بعد همدیگرو ماساژ دادیم و یه کم سرحال شدیم دیدم کیرم بلند شده و مرجان هم با یک خنده شهوتناک گفت این که دوباره راست کرده گفتم خب بدبخت هفت هشت سال توی زندان بوده حالا آزاد شده بعد یک لب حسابی ازش گرفتم یکبار دیگه حسابی از کس و کون کردمش که خیلی حال داد بعد از اون چندبار دیگه هم فرصت شد ترتیبشو دادم اگه خوشتون اومد پیام بدید تا اونهارو هم براتون تعریف کنم الان حدود 34 سالمه هنوزهم مجردم و از شهرمون هم به شهر دیگه رفتم ولی خب هر ماهی که میرم شهر خودمون یک حالی با هم میکنیم البته الان خانواده خیلی خانواده گیر می دهند که ازدواج کنم ولی خب من به عشق مرجان جونم هنوز دم به تله ندادم جالبه دو تا مورد هم مرجان جونم برام پیدا کرده بود که فقط من به خاطر اون رفتم خواستگاری ولی یکجوری برخورد کردم و گفتم به تفاهم نرسیدیم که برای همه خیلی تعجب برانگیز بود چون من از هر لحاظ شرایط ازدواجو دارم خونه ماشین و کار خوب ولی خب عشق زندایی دختر عمو یا مرجان جونم نمیزاره ادامه نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%b9%d9%85%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">155201</post-id>	</item>
		<item>
		<title>هم زندایی هم دختر عمو  2</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%85%d9%88-2/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%85%d9%88-2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 08 May 2025 10:16:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دختر عمو]]></category>
		<category><![CDATA[زن دایی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=156082</guid>

					<description><![CDATA[قسمت قبل سلام من علیرضا هستم من رو باید یادتون باشه قبلا داستان اولین سکس خودم با دخترعموم یا همون زن داییمو رو براتون تعریف کرده بودم و گفته بودم که در یک فرصت دیگه سکسهای دیگه ای که با مرجان جونمم داشتمو براتون تعریف می کنم بعد ازاولین سکس من و زن دایی یه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>قسمت قبل سلام من علیرضا هستم من رو باید یادتون باشه قبلا داستان اولین سکس خودم با دخترعموم یا همون زن داییمو رو براتون تعریف کرده بودم و گفته بودم که در یک فرصت دیگه سکسهای دیگه ای که با مرجان جونمم داشتمو براتون تعریف می کنم بعد ازاولین سکس من و زن دایی یه چند بار دیگه جورشد که یه کارایی بکنیم ولی همیشه با ترس و لرزو خجالت بودش و همه اونها لاس خشکه بودش ضمنا مرجان هم در ابتدا زیاد موافق اینکار نبود و مخالف بود و می گفت یه وقت آبروریزی می شه منم منتظر یک فرصت بودم تا اینکه حدود یک سال بعد از اون ماجرا تابستون قرار شد با داييهام و خاله هامون اتوبوس بگيريم بريم شمال خونه مادربزرگ که که البته در این فاصله هم مادربزرگه فوت کرده بود منم تو اون زمان سال اول دانشگاهم را تموم کرده بودم برای اینکه بعضی از دایی ها و شوهر خاله ها که اداری بودن قرار شد بعدازظهر حرکت کنیم ضمنا دایی کوچیکم قرار شد به خاطر اینکه بهش مرخصی نداده بودن بعدا خودش بیاد که من با این حرف حسابی در کونم عروسی شد و گفتم تا این چند روزه که فرصته تا دایی بیاد حتما یک دلی از عزا در بیارم خلاصه در اتوبوس من از عمد طوری هماهنگ کردم که یکجوری ردیف آخر بشینم تا زن دایی به خاطر بچه کوچکش که میخاد شیر بده بهش بیاد ردیف آخر و اونجا یکم دستمالیش کنم و مقدمات کارو شروع کنم شب شده بود و موقعیکه زن دایی اومد به پسرش شیر بده دستمو گذاشتم روی کوسش و شروع به مالوندنش کردم بعد از مدتی آب از کوس زنداییم مثه دریا راه افتاده بود و هی کونشا به من می مالید سینه هاشو مالیدم خودشو هی عقب و جلو میکرد تا اینکه دیدم یهو شل شد و فهمیدم ارضا شده دستشو گذاشت رو دستمو گفت بسه دیگه علیرضا حالم بده متوجه می شن اروم رفتم جلو یه بوسش کردم که گفت خیلی با حالی تا حالا اینقدر به این روش حالم بد نشده بود بعدم گفت پدر سوخته پدرتو را در میارم حالا به زنداییت ور میری بعدگفت بزار برم الان وضعیتم قرمزه منم گفتم زود بیا تا هوا تاریکه و نرسیدیم یکم حال کنیم که البته دیگه موقعیت جور نشد بالاخره آخر شب به ییلاق رسیدیم منکه اینقدر خسته بودم که خوابیدم صبح پاشدم دیدم همه دارن میرن بیرون به من گفتن میای گفتم نه حالشو ندارم اومدم به زنداییم گفتم نرو گفت نمیشه تابلو تابلو بازی در نیار هر کاریش کردم آخرش رفت منم تو کف بودم ظهر اومدن خونه دیدم زنداییم حالش خوب نیست به مامانم گفتم چیه گفت نمیدونم یهو حالش بد شد توی دلم گفتم ای دهنت سرویس احتمالا پریود شده که خوشبختانه فهمیدم یک مقدار سرما خوردگی داره چون با اینکه تابستون بود ولی هوای ییلاق سرد بود و بارونی خلاصه زنداییم رفت خوابید بعداز ظهر همه داشتن میرفتن بیرون که مامانم به زنداییم گفت نمیایی که اون گفت نه حالم خوب نیست و ضمنا هوا بارونی هستش میترسم بیشتر سرما بخورم که مامانم به خواهرم و یکی از دخترخاله هام گفت شما پیش مرجان جون می مونید که اونها یه جوری به مامانم گفتند که ماماننننننن و خالهههههههه من گفتم من حسشو ندارم بیام با شما آخه چون من عینکی هستم و با هوای بارونی زیاد حال نمیکنم خلاصه همه رفتنو من رفتم به اتاقی که زن داییم بود و گفتم چیزی نمی خوایی بیارم زندایی گفت تو نرفتی گفتم نه من موندم که مواظبت باشم گفت مواظبم باشی یا پدرمو در بیاری تا اینو گفت سریع پریدم لبمو روی لباش گذاشتم و حسابی ازش لب گرفتم بعد لختش کردم و شروع کردم از پشت گردنشو خوردن نمی دونم چرا ولی اول یکم مقاومت کرد با اینکه چند باری با من لاس زده بود بعد از اون دفعه باز هم یک مقدار خجالت باهام داشت یه چیزی بگم من با چرت و پرتایی که بعضیها می نویسن که من یه شب با مامانم یا زنداییشون یا عمه شون بودن و یه شب از کوس و کون کردن اونهارو اصلا اعتقاد ندارم چون خواهی نخواهی هیچ وقت فامیل آدم تو این مسائل هر کی ادم میخواد باشه با آدم راحت نیستش مگر اینکه عاشق همدیگه باشن خلاصه تا به لاله گوشش رسیدم دیگه شل شد بند سوتینشا از پشت بازکردمو دو تا سینشو گرفتم تو مشتمو گفتم مرجان جون حالا حالی بهت میدم که عمرا دایی بهت داده باشه شروع کردن به خوردن سینه هاش که داشت به خودش می پیچید و ساکت بود و لبشا گاز میگرفت دستمو بردم زیر دامن خیسش آروم دستما گذاشتم روی شرتش و کسش مالیدم تقریبا صداش دراومده بود آروم از زیر شرتش دستمو رسوندم به کسشو بعد یه کم بازی کردن آروم انگشتم کردم توش که یه جیغی زدو گفت آروم م م م م م م م گفتم چشم عزیز دلم دیگه رام شده بود اروم آروم دامنو شرتشو درآوردمو دیدم وای ی ی عجب کو س توپی شده آخه به خاطر امتحانات و هم چنین عدم فرصت کافی بعد از دفعه قبل دیگه باهاش سکس نکرده بودم و کسشو ندیده بودم آروم با چوچولش بازی کردم که می دونستم از نقاط حساسشه شروع کردم به خوردن جیغ میزد علیرضا تورو خدا بسه علیرضا دیوونه ام کردی که بعد چند دقیقه آبش راه افتاده بود که کیر خودمو درآوردمو گفتم زندایی نوبت توست اونهم شروع کرد خوردن بازهم مثل دفعه قبل اوایل ناشی بازی در می اورد ظاهرا دایی همچنان مخالف ساک زدن بود منم اسپری که از قبل با خودم اورده بودم آماده کردم زدم به کیرم بعدش تا عمل کردن اسپری کوس زنداییم خوردم سپس کیرمو آروم آروم تو کوس خوشگل و تنگ زنداییم کردم سفت منو فشار میداد میگفت علیرضا چقدر کلفتر شده منم گفتم قابل نداره تازه هنوز کلفت نشده میگفت توروخدا بلایی سرم نیاری گفتم نترس شروع کردم به تلمبه زدن من وقتی اسپری میزنم تقریبا کمرم توپ توپ میشه زندایی دو سه بار ارضا شد و هی میگفت علیرضا تو چه کیری داری چه حالی میده بعده یک ربع گفتم بیا بشیین روش اومد آروم نشست رو کیرم منم تلمبه میزدم میگفت بیرحم آروم میره تو دلم سرخ شده بود میگفت کشتی منو دیوانه کنندس این کیرتو به حالت سگی خوابوندمشو از کس میکردمش که گفتم زندایی حالا نوبت کون هستش گفت نه توروخدا آخه دفه قبل که کردی خیلی درد داشت و داییت هم میگفت جا باز کرده ابله فکر میکنه هنر خودشه نمیدونه هنر خواهرزاده عزیزشه خلاصه راضیش کردم هر چند از اول هم راضی بود میخواست کلاس بزاره ولی قسمم داد علیرضا جان تورو خدا آروم بکنیا اروم آروم گذاشتم دمه کونش جیغ میزد میگفت تا خود صبح بهت کس میدم از عقب نکن اینقدر کردم تا نصفش رفت تو گفت اخخخخخ پاره شدم درش بیار منم آروم آروم کردم توش تا ته رفت شروع کردم به تلمبه زدن کونش تکون میخورد گفت میکشمت پاره ام کردی خلاصه اینقدر تلمبه زدم که دیدم زنداییم داره اوف اوف میکنه میگفت علیرضا عجب کیری داری هر چقدر آدم بیشتر بخوره انگار بازهم بار اولشه که خورده تا حالا اینقدر حال نیومدم داشت آبم میومد که همه ریختم تو کونش گفتم خواسته بودم بخوری گفت چرت و پرت نگو بیشعور اینقدر عرق کردیم که رختخواب خیس شده بود باهم خوابیدیم من لباشو می خوردم گفت خوش به حاله دوست دخترات عجب کیری داری حال اومدم هر چقدر میگفتم دوس دختر ندارم قبول نکرد بعدها که بیشتر باهم حال کردیم و منم که گفتم تاکنون مجرد بودم دیگه باورش شد واقعا عاشقش هستم شب شد و همه اومدن خونه همگي هي داشتند پشت سر هم ميرفتند حموم هر كي هركي شده بود حموم هم طوري بود كه توي ورودي هم حموم بود هم دستشويي همه رفته بودن حموم نوبت مرجان شد كه بره حموم من كه فهميدم اون رفته حموم بعد از ده دقيقه رفتم دستشويي بعد زن داييم را صدا كردم گفتم كي ميخواهي بياي از حموم بيرون من ميخواهم برم زودباش اونم تا فهميد من هستم زود اومد دَم در حموم دستشو گذاشته بود رو كسش و سينه هاش بدون كرست قلبم يكدفعه از دهنم ميخواست بزنه بيرون ميخواستم همونجا دوباره بكنمش كه بيفته به آخ و اوخ كردن كه دیدم موقعيّت جور نیستش بعد با كلي ناز و ادا گفت علیرضا تو چقدر عجله داري الان ميام بعد دوباره پشتشو كرد به من و رفت حموم منهم اومدم بيرون ده دقيقه بعد دوباره رفتم سروقتش رفتم دستشويي بلندبلند آواز ميخوندم كه اون بفهمه من اونجام زن داييمم زد بيرون بعد زود با حوله اي كه دور خودش پيچيده بود اومد از كنارمن رد شه كه يه قدم رفت جلو از پشت آروم چسبيد به من و یکم از کون خودشو مالوند به کیرم منم نفهميدم چي شد سينه هاشو محكم گرفتم فشار دادم بعد رفتم سراغ كسش حوله رو زود زدم بالا و همانطور ایستاده چند دقيقه کردمش اصلا ً اون چند دقيقه تو خودم نبودم حالا که بعد از چند سال هنوز به اون لحظه فکر میکنم مو بر بدنم سیخ می شه اگه اون لحظه کسی میومد باید چه خاکی بر سرم میکردم اصلا نفهميدم چطور تموم شد و آبم سریع اومد اونهم با یک عشوه ای گفت وای علیرضا تو که اصلا سیرمونی نداری از دست تو باز باید برم حموم خواستم باهاش برم گفت ضایع برو بیرون تا آبرومونو نبردی بعد مرجان گفت بسه علیرضا بگذار واسه شب من ولش نميكردم انگار هر بار که می دیدمش و می کردمش بار اوله برام گفت الان همه ميفهمند تورا خدا ول كن شب شدالبته تقریبا نصف شب و همه خوابيدند هركي يه گوشه ای از خونــه آخه خونه دو تا اتاق بیشتر نداشت ولی دو تا اتاق نسبتا بزرگ بودش به همراه یک آشپزخونه بزرگ و یک اتاق هم بیرون داشت که البته قبلا طویله بود و محل نگهداشتن هیزمها که دایی بزرگم بعد از فوت مادر بزرگ اونجارو هم تمیز کرده بود و گهگاهی که مهمونها زیاد می اومدن از اونجا استفاده می کردن برای خواب و اینها ولی معمولا خانوادگی که می رفتیم کسی استفاده نمیکرد از اون خانومها رفتن يك اتاق خوابيدن ماهم تو اون يكي اتاق من و یکی پسر داييهام گرفتيم كنار دري كه زنها خوابيده بودن خوابيديم هر چقدر منتظر بودم دیدم خبری از مرجان نیست منم حسابی حشرم زده بود بالا خیلی اروم در اتاقو باز کردم دیدم خانمها هنوز نشسته اند و دارن غیبت می کنند منم که حسابی حشرم زده بود بالا گفتم برم داخل شاید ساکت بشن یک در زدم و رفتم داخل مامانم گفتم چرا اومدی تو گفتم نه سر و صدای شما میزاره ما بخوابیم و نه خرو پف این بردار زاده ات مامانم گفت حالا من چیکار کنم منم موندم چی بگم که دیدم خاله بزرگه ام گفت بیا اینجا پیش من بخواب که دیدم داد همه زنها بلند شد با صدای زنها دایی بزرگم هم بیدارشد و اومد توی اتاق ببینه چه خبره وقتی فهمید گفت برو توی اون اتاق بخواب گفتم آخهههههه چون قبلا طویله بود حال بهم نمیداد گفت چیه می ترسی میخواهی منم بیام گفتم نه حالا اینطوری شد خودم تنهایی میرم و در این حین یک نگاهی هم به مرجان کردم یعنی سریعتر بیا پایین که مکانمون جور شد رفتم پایین هر چقدر منتظر موندم خبری نشد داشتم از شق درد میمردم و هم حسابی داشت خوابم میومد کلی حرص میخوردم دیدم زن دایی ام وارد اتاق شد انگار تا حالا مرجانو تواین حالت ندیده بودم خیلی سکسی وخوشکلتر شده بود شروع کردیم به لب گرفتن منم همش خودمو می مالیدم به مرجان و کیرمو ازجلومی کردم لای پاش مرجان بلند شد و کیرموگرفت دستش و شروع کرد به خوردن بیشترحال می داد چون خودش پیشقدم شده بود بعد مرجان به پشت خوابید و به من گفت بیا زندایی ببینم منم زود رفتم روش مرجان کیرمو گرفت ومی مالید به کسش که دیگه من طاقت نیاوردم و کیرمو تاجایی که می شد کردم تو و شروع کردم به تلمبه زدن زن دایی دستاشوگذاشته بود رو باسنم و منوفشار می داد رو کسش وهمش ناله می کرد خیلی نرم و لیزبود با یه فشارکوچیک تا ته می رفت تو مرجان می گفت بکن بکن منم می کردم وسینه هاشو می لیسیدم از گاز گرفتن لباش معلوم بود که داره خیلی حال می کنه بعد حس کردم که داره آبم میاد به مرجان گفتم که داره آبم میاد چیکارش کنم گفت صبرکن هنوز امشب باهات کار دارم ظاهرا خیلی حشرش زده بود منو بلند کرد و گفت برو دستشویی وکیرتو با آب سرد بشور بیا تا بریم سر اصل کاری چون آبم دیرتر بیاد آخه اسپری خودمو یادم رفته بود بیارم منم رفتم وقتی برگشتم دیدم مرجان به حالت سجده خوابیده و همش می گفت زودباش زودباش دیگه وقتی کون مرجانو دیدم که منتظره تا من بکنمش داشتم دیوونه می شدم آخه با اینکه باسن خیلی بزرگ نداشت ولی یکجورایی خیلی سکسی بود و برای من بسیار شهوت انگیز وقتی که قمبل کرده بود خیلی بزرگتر به نظرمیومد واقعا خیلی سکسی وتحریک کنندس کیرمو خیلی آروم گذاشتم دم کونش و با یه فشار کوچیک سر کیرم رفت توش معلوم بود بعدازظهری راهشو خوب بزرگ کرده بودم بعد با کمی مکث کل کیرمو کردم تو یه آه از ته دل کشید و سرش رو گذاشت روی بالش منم کیرمو می کشیدم بیرون و تا جایی که می شد می کردم تو مرجان دیگه آخ اخ نمی کرد داد می زد بیشتر تندتر تا ته بکن تو و منو حشری تر می کرد گفتم یه کم یواشتر مثل اینکه یادت رفته اینجا کجاس الانه که همه از سر و صدای ما بریزن اینجا ولی مرجان اصلا حالیش نبود انقدرجیغ و داد کرد تا چند تا تکون شدید خورد و کمرش شل شد منم دیگه داشت آبم میومد گفتم مرجان داره آبم میاد چیکارکنم گفت هر کاری دوست داری بکن منم کیرمو از کونش درآوردم و گذاشتم لای سینه هاش اینکارهمیشه آرزوم بود فقط تو فیلما دیده بودم بعد چند بارجلو عقب کردم مرجان هم سینه هاشو به هم فشار می داد تا مسیر رفت و برگشت کیرم تنگ بشه که یک دفعه آبم با فشارپاشید تو صورتش بعد منم بی حال افتادم روش همش منومی بوسید ومی گفت دستت درد نکنه هیچوقت اینجوری حال نکرده بودم منم نگاه می کردم دیگه نزدیکای صبح بود که درکنارهم دراز کشیدیم مرجان به پهلوخوابیده بود و سینه های قشنگش افتاده بودن روی هم و منم سر كيرمو مي مالودنم به سوراخ كونش و لا پا هاش كه ساعت شش يكدفعه مثل اینکه چیزی یادش اومده گفت علیرضا فعلا بسه ديگه بریم بخوابیم تا فردا شب هم بچه ممکنه بیدار بشه و هم ببینن من نیستم شک کنن وهم امكان داره كسي بياد منهم كه سير نمي شدم محكم سينه هاشو فشار دادم كه صداش دراومد بعد مرجان رفت توی اتاق خانمها ما واقعا عاشق همدیگر هستیم من حدود 22 ساله که عاشق زندایی ام یا دختر عموم هستم حالا یکی میخواد بگه 12 ساله رو به چه اینکارها ولی بهر حال من واقعا عاشق اون هستم و اونهم بعد از این سفری که با هم داشتیم و در بالا تعریف کردم عاشقم شده و این عشقمون 16 ساله که دو طرفه هستش در واقع هردومون در این ییلاق عاشق شدیم در سالهای مختلف و هر سال هم خاطره عشقمونو در اینجا هر طوری که شده تجدید می کنیم حالا هر کی اینو میخونه هر چی که میخاد بگه و فقط خواهشم اینه توهین و فحش نده و این عشق منو به تمسخر و نگیره فقط از خدا میخوام که هیچ کسی رو عاشق نکنه و اگه می کنه اونو به عشقش برسونه اونهایی که داستان قبلی منو خوندن و بعضی از اونها هم به ضم خودشون منو مورد لطفشون قرار دادن میخام که خودشونو در جای من بگذارن و الکی فحش و توهین نکنند اگه عشق من هوس و چیز دیگه ای بود قبول ولی نمیشه یک عشقه 22 ساله رو به تمسخر گفت و بهتره یک راه حلی برای فرار من از این عذاب وجدان و رسیدن به وصال کامل عشقم منو راهنمایی کنند که کسی هم در این زمینه ضربه نخوره دایی زن دایی من و دو تا بچه اونها و دیگر فامیلها ادامه نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%85%d9%88-2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">156082</post-id>	</item>
		<item>
		<title>هم زندایی هم دختر عمو  3</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%85%d9%88-3/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%85%d9%88-3/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 08 May 2025 10:16:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دختر عمو]]></category>
		<category><![CDATA[زن دایی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=156130</guid>

					<description><![CDATA[قسمت قبل سلام من علیرضا هستم قبلا داستانهای سکس خودم را با دخترعموم یا همون زن داییمو رو براتون تعریف کرده بودم و گفته بودم که در یک فرصت دیگه سکسهای دیگه ای که با مرجان جونمم داشتمو براتون تعریف می کنم البته میخام ایندفعه سکس دایی و مرجان جونو که قبل از اونکه من [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>قسمت قبل سلام من علیرضا هستم قبلا داستانهای سکس خودم را با دخترعموم یا همون زن داییمو رو براتون تعریف کرده بودم و گفته بودم که در یک فرصت دیگه سکسهای دیگه ای که با مرجان جونمم داشتمو براتون تعریف می کنم البته میخام ایندفعه سکس دایی و مرجان جونو که قبل از اونکه من به مرادم برسمو براتون تعریف کنم مدتی بعد که گفتم داییم خونه خرید و از خونه ما رفتش البته خونه جدید دایی نزدیک خونه خاله ام بود و من به هوای سر زدن به خاله که یک پسرخاله داشتم همسن خودم اکثر به خونه خاله می رفتم و از اونجا هم به خونه دایی میرفتم البته بیشتر به خاطر دیدن مرجان جونم پسرخاله ما هم سیریش بود و هر جا که ما می رفتیم با ما بودش و مزاحم دیدن زدن ما میشد البته از عشقم به مرجان جون چیزی نمیدونست کلا در این فازها نبود تا اینکه یک روز خاله اینها قرار شد شام بیان خونه ما و مامان هم گفت زنگ بزنم دایی اینها هم بیان ولی هر چی زنگ میزد خونه دایی اینها جواب نمیداد مامان هم کمی نگران شده بود چون پسرداییم کوچیک بود و اکثرا مریض می شد در همین حین خاله اومده بود گفت که داشت میومد به مرجان گفتم بیاد خونه ما گفت مجید پسرش کمی مریض هستش به همین خاطر نمیاد برای همینهم مامان منو فرستاد هم که ببینم چیزی نشده باشه و هم اینکه بهشون بگم که چون خاله اینها هم شام هستن اونها هم بیان شام خونه ما البته اونموقع تازه موبایل در اومده بود و کسی به اونصورت موبایل نداشت جز بابام که وضع مالیمون از همه بهتر بود خوشبختانه این دفعه پسرخاله سیریش نشد که باهات بیام چون یکمی باهام به خاطر فوتبال بحثمون شده بود با اینکه همسن بودیم و من و اون در اونموقع تقریبا 15 ساله بودیم عین بچه ها باهام قهر کرده بود خلاصه ما رفتیم خونه دایی که مرجان جون با کمی تاخیر در رو برام باز کرد وای چی میدیدم با یک شلوارک و یک تیشرت اومده در باز کرده بود و معلوم بود تازه از حموم در اومده بود که حسابی صورتش هم گل انداخته بود گفت ای علیرضا تویی گفتم اره مامان گفت بیام دنبالت تا شام بریم خونه گفت نه دستت درد نکنه مجید یعنی پسر داییم یک کم مریضه و می ترسم بیشتر مریض بشه گفتم آخه زن دایی بیا دیگه خاله اینها خونه ما هستن منم حوصله عباس منظور پسرخاله ام رو ندارم بیا حداقل من با مجید بازی کنم گفت اصرار نکن میخواهی تو بیا شب اینجا باش چون هم با مجید بازی میکنی هم دایی ات امشب یکم دیرتر میاد منم تنهام یکم می ترسم منم با این حرف حسابی توی کونم عروسی شد گفتم امروز حسابی دید میزنم زندایی جونمو و هم شاید بتونم یکم دستمالیش بکنم خلاصه زن دایی جلو رفت ما هم که با دیدن زن دایی با شلوارک و تیشرت که حسابی کیرمون سیخ شده بود پشت سر اون رفتیم داخل مرجان جلو میرفت و کونش توی شلوارک تنگش حسابی بالا و پایین می رفت که همونجا نزدیک بود خراب کنم لامصب كونش بزرگ نبود ولی یکجوری کون خوشگل و خوب و خوش فرمی داشت که من عاشقشون بودم و اون لحظه داشتم دیوونه میشدم رفتیم داخل البته مرجان رفت اتاق خودش و شلوار پوشید و مارو از نعمت کامل دیدن اون کونهای خوشگل محروم کرد ولی در همین حین مجید شروع به گریه کردن کرد و زن دایی هم شروع به شیر دادن اون نمود وای چی میدیدم سينه هاش گرد بود مثل 2 تا هلوي بزرگ پوست سينه هاش كشيده تر و تیره تر از پوست قسمت هاي ديگه اش بود و با نوك برجسته قهوه اي رنگ جلوي سينه هاش ويه هاله و گردي قهوه اي خيلي خوش رنگ اطراف نوك سينه هاش نزدیک این دفعه واقعا خراب کنم که مرجان گفت چیه علیرضا حالت خوب نیست گفتم نه چطور گفتم آخه دیدم چشمهاتو بستی گفتم هیچی زندایی چیزی نیست خلاصه به خیر گذشت تا اینکه شب شد دایی اومد البته در حین تا اومدن دایی به هوای بازی کردن با پسر دایی و یا کمک به زندایی بابت درست کردن شام چندباری فرصت شد دستمالیش بکنم ولی خب حسابی می ترسیدم که ضایع بازی دربیارم شامو خوردیم و بعد از شام مشغول فیلم دیدن شدیم که فیلم مزخرفی داشت پخش میکرد و من حوصله ام سر رفته بود البته دایی عشق فیلم بود برای همین من گفتم میخام برم بخوابم کجا بخوابم چون اونها فقط یک اتاق خواب داشتن که دایی گفت تو برو توی اتاق خواب بخواب گفتم آخه گفت اشکالی نداره من چون میخام فیلم ببینم ما همین جا میخابیم خلاصه رفتم توی اتاق که بخوابم ولی حسی مرموز بهم میگفت که امشب خبریه و نخواب چشمام بسته بود که متوجه شدم در اتاق باز شد از خودم صدای خور خور دراوردم نمیدونم کدومشون بود اما اومد در اتاقمو باز کرد و مطمئن شد که من خوابم درو بست و رفت نمیدونم چند دقیقه گذشت ولی بلند شدم وآروم در اتاقمو باز کردم و دیدم که دایی رفته سر وقته مرجان و داره باهاش ور میره و شوخی میکنه و سینه های خوش فرمشو میمالونه مرجان هم اونو میزد کنار که زشته علیرضا اینجاست اون هم در جوابش گفت اون الان هفت تا پادشاه رو داره خواب میبینه و از مرجان انکار و از دایی اصرار که یهو دایی مرجان رو بغل کرد جوری که یه دستش رفت زیر زانوش و یه دست دیگه پشت کمرش با این کار دایی متوجه شدم که شرتی که بعد از حموم پوشیده یه شرت قرمز رنگه از اینایی که جولوش یه پارچه یا تور خیلی کوچیک داره که فقط روی شکاف کوسشو پر کرده بود و بقیش یه بند نازک بود که اون هم رفته بود لای کونش و همه اون کون زیبا و خوردنی و دیوونه کننده رو به نمایش گذاشته بود من با دیدن این صحنه یهو خواب از سرم پرید یواشکی و زیر چشمی نگاهشون میکردم و کیرم هم دیگه راست راست شده بود از اون زیر داشت حسابی بهم فشار می آورد منی که با دیدن مرجان از روی لباس همیشه شق میکردم حالا تو موقعیتی قرار گرفته بودم که میتونستم کوس و کونش رو ببینم و حسابی حال کنم خوشبختانه چراغ رو خاموش نکرده بودن و میشد یه چیزایی دید دیدم مرجان دراز کشیده و تاپ و دامنشو در آورده و سوتینش هم به رنگ قرمز و ست شرتش بود و دایی هم افتاده بود روش و داشت ازش لب می گرفت و با دست راستش هم یکی از سینه های مرجان رو میمالوند و فشارشون می داد که با هر بار فشار دادن و چلوندنشون مرجان یه آه ناز میکشید که منو دیوونه تر میکرد نمیدونم کی ولی یه لحظه به خودم اومدم و دیدم کیرم تو دستمه و دارم باهاش ور میرم تا اینکه دایی از روی لبای زندایی اومد پایین تر و رسید به گردنش و بعد کلی لیس زدن زیر چونه و گردن و گوشای اون سوتینشو باز کرد و با زبون گنده اش افتاد به جون سینه های اون وای چه سینه هایی همون طوری که همیشه حدس میزدم و تا اندازه ای اونهارو دیده بودم ولی الان داشتم کامل میدیدم سفت و شق و رق گرد و با نوک بیرون زده قهوه ای که آدم دوست داشت ساعت ها از اون سینه ها شیر بخوره من دیگه چشمام چهار تا شده بود و به سرعت داشتم دستم رو روی کیرم بالا پایین میکردم و توی حال خودم بودم و از لای سوراخ در داشتم اونارو نگاه میکردم تا اینکه اونا خوردن و لیسیدن رو تمام کرده بودن و دایی به کمر دراز کشیده بود و مرجان اومده بود روی کیرش نشسته بود و اون کیر رو تا دسته کرده بود توی کسش و خودش هم و دستهاش هم گذاشته بود رو شکم دایی و خودش داشت با سرعت هر چه تمام تر بالا پایین میکرد وای من که از دیدن اون سینه های خوشگل که تو این وضعیت هی بالا پایین میشد داشتم دیوونه میشدم و دوباره دستم رفته بود رو کیرم و اونو از شلوارم در آورده بودم و داشتم باهاش ور میرفتم دایی هم دستاشو گرفته بود زیر کون مرجان و یکی از انگشتاشو کرده بود توی کونشو با اون یکی دست هم هر چند ثانیه یه بار میزد روی لمبرهای مرجان جون که من داشتم دیوونه میشدم بعد دیدم دایی مرجانو رو نگه داشت و بلندش کرد و زندایی هم در حال پا شدن همش دستش روی شکاف کسش بود و داشت اونو میمالوند دایی مرجان رو برد دم اوپن آشپزخونه و مرجان هم که فهمید چیکار باید بکنه دستاشو گذاشت روی میز و کمرشو خم کرد و کون خوش فرمشو قنبل کرد به سمت دایی که با کیر توی دستش پشت اون ایستاده بود اولین باری بود که سوراخ کس و کون مرجانو اینطوری میدیدم و از نزدیک چاک کسش از لای رون پاش زده بود بیرون و خودش هم با دو تا دستش دو طرف لمبراشو گرفته بود و لاشو واسه کیر شوهرش باز کرده بود و دایی هم اول کیرشو کرد تو کس مرجان جوووووووووون و بعد در حالی که همونطوری تو کس مرجان تلمبه میزد اونو نشوند روی اوپن به طوری که فقط یه خورده از کون مرجان روی اون بود کمرش و سرش هم داده بود عقب مرجان هم برای اینکه بتونه تکیه گاهی داشته باشه و پاهاش رو هم قلاب کرده بود دور کمر دایی و دایی هم داشت با سرعت هر چه تمام تر توی کس زندایی جون تلمبه میزد و اونهم دستاشو آورده بود دور کمر شوهرش و با چنگ میکشید به اون بعدها که مرجان جونمو کردم فهمیدم که اون عادت داره که چنگ بکشه در حین سکس و بعد در یک آن دیدم که حرکت های دایی تند تر و تند تر شد و با دو سه تا تلمبه محکم و کش دار کیرشو همون توی مرجان نگاه داشت و خودشم یه خورده خم شد به سمت مرجان و اونو تو آغوش خودش گرفت و فهمیدم که آبش اومده و همش رو هم ریخته تو کس داغ مرجان جوووووووونم منم که دیدم دیگه کارشون تمام شده سریع رفتم روی تختشون که بگیرم بخوابم البته اگه خوابم میبرد دیگه ساعت نزدیکای 2 شده بود منم با مغزی پر از اسپرم و خیالات و فکرای سکسی کم کم خوابم برد وقتی از خواب پاشدم که ساعت 11 صبح بود و دایی سرکار رفته بود از صبح که پاشده بودم همش تو فکر اون صحنه ها بودم و هر وقت که به زن دایی نگاه میکردم همون صحنه ها میومد جلوی چشم و کیرم بلند میشد هی باید تیشرتمو میکشیدم روش که نبینه هر وقت به زن دایی نگاه میکردم سریع چشمم میرفت رو سینه های زن دایی و اون نوک پستونای قهوه ای خوش فرمی که سرش هم موقع حشری شدن مرجان زده بود بیرون رو تجسم میکردم یا احساس میکردم الان لخت جلوم نشسته داشتم دیوونه میشدم نمیتونستم چشم ازش بر دارم وای وقتی از روی میز صبحانه پاشد تا بشقابهای کثیف رو ببره و خم شد روی میز و اون دو تا پستونای نازش بیشتر به هم نزدیک شدن میخواستم همون جا پاشم و کلم رو بکنم لاشون با دو تا دستم سفت فشارشون بدم و نوکشونو بگیرم لای انگشتام و ارروووم بکشمشون قرار شد ناهار بریم خونه ما توی راه هم داخل ماشین تا اندازه ای خودمو بهش می مالوندم بعد دعا میکردم یک فرد کنارم بشینه که بتونم بهش بچسبم که یکجا نزدیک بود خانمی سوار بشه و ضدحال بخورم که خوشبختانه سوار نشد و بعد یک فرد قوی هیکل اومد کنارم نشست و با توجه هیکل خودم حسابی به مرجان چسبیده بودم که الکی یکی دوبار عذرخواهی کردم که اونهم گفت نه اشکالی نداره البته چاره ای دیگه ای هم نداشت رسیدیم خونه ما معمولا دیر ناهار میخوریم و دایی هم تا از اداره مرخص بشه دو سه ساعتی فرصت بود و منم همش دور و ور مرجان بودم و از هر فرصتی برای دید زدن و مالیدن خودم به بدن داغ اون استفاده میکردم و همیشه هم یه جوری وانمود میکردم که اتفاقی بوده سر میز نهار که همه در حال برداشتن غذا بودن و دور میز میچرخیدن تا برنج و خورشت و مخلفات و بردارن من هم چون خیلی گشنه ام بود زودتر از بقیه غذام رو کشیدم و نشسته بودم روی میز در حال ریختن آب توی لیوانم بودم که مرجان از پشتم اومد تا از ظرف جلوی من برنج برداره و جوری دستش رو آورد جلو که اگه بازوم رو یه سانت به بالا می آوردم میخورد به سینه هاش من هم فرصت رو غنیمت شمردم و دستم رو آروم آروم میلیمتر به میلیمتر آوردم بالا تا حرکتم جلب توجه نکنه ضربان قلبم هزار تا در دقیقه میزد من هی سعی میکردم خودم رو عادی جلوه بدم و چون پارچ آب و لیوان هم دستم بود آزادی عمل بیشتری واسه حرکت کردن داشتم و از قصد آروم تو لیوانم آب میریختم و از شانس خوب من هم مرجان بیشتر خم شد تا یه چیزی از رو میز برداره که دستم خورد به سینه هاش واااااااااااااای چقدر نرم بود کیرم شروع به نبض زدن کرد زندایی هم با یه ببخشید علیرضا مشغول برداشتن برنج بود که این کارش ثانیه ای طول کشید و موقعی که کارش تموم شد اومد به من یه لبخند بزنه که یهو چشمش به کیر باد کرده من افتاد و به روی خودش نیاورد من هم متوجه نگاهش به لای پام شدم و کلی هم ترسیدم از اینکه الان چی میشه چه عکس العملی نشون میده آیا به روم میاره یا اینکه به مامانم میگه تا شب بشه و اونها برگشتن من داشتم دیوونه میشدم و دیگه اون حس شهوت جاشو به حس سردرگمی و ترس و اضطراب داده بود که چه اتفاقی میوفته مرجان چه عکس العملی نشون میده وقتی فهمیده من کیرم به خاطر مالیدن سینه هاش به بازوم راست شده دیگه دورو ورش نمیرفتم و خودمو ازش دور میکردم تا چشم تو چشاش نیفته البته مرجان هم هیچ وقت چیزی به کسی نگفت و با من هم مثل همیشه رفتار میکرد این ماجرا ادامه داشت تا اینکه سفر بابا اینها رخ داد که ماجرای اونو در قسمت اول براتون تعریف کردم نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%85%d9%88-3/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">156130</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس با زندایی در مسکن مهر</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b3%da%a9%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%b1/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b3%da%a9%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Aug 2024 14:41:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[زن دایی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=155289</guid>

					<description><![CDATA[سلام دوستان من محمد هستم از استان فارس هیکلم هم بد نیست ولی یه زن دایی دارم که چاق ولی هیکل فول سکسی تو عید 90 با داییم عروسی کرد و من از همون موقع تا حالا تو کفش بودم اسمش شهین و سنش 27 قدش 170 و وزنش 85 چند روز پیش قرار دادشون [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان من محمد هستم از استان فارس هیکلم هم بد نیست ولی یه زن دایی دارم که چاق ولی هیکل فول سکسی تو عید 90 با داییم عروسی کرد و من از همون موقع تا حالا تو کفش بودم اسمش شهین و سنش 27 قدش 170 و وزنش 85 چند روز پیش قرار دادشون با خانه های سازمانی اداره داییم تموم شد و قرار شد اساس کشی کنن به مسکن مهر خلاصه طی 2 روز تمام وسایلشون رو بردن به خونه ی جدید و ما هم کلی کمک دادیم آخر شب هم بدلیل خستگی شدید سریع خوابم برد روز بعدش هم که بیکار بودم نشستم پای اینترنت و شهوانی تا اینکه زن داییم زنگ زد گفت سلام محمد میای خونمون کمک کنی وسایلم رو مرتب کنی منم فقط بخاطر اینکه بیکار بودم و خواستم کمکی کرده باشم و میخواستم زن داییم رو دید بزنم خلاصه که با دوچرخم راه افتادم و رفتم هوا خیلی داغ بود و حسابی هم عرق کرده بودم با دوچرخه از خونه ما تا خونه داییم 30 ساعت راهه داییم هم که اداره بود و مامانم هم که پیش داییم تو اداره کار میکنه و بابام هم تو دفتر دوستش کار میکرد منم تنها بودم بعد از اینکه رسیدم آیفون و زدم و رفتم تو در رو که باز کرد راست روی زمین شق شدم زن داییم با یه تیشرت تنگ مشکی و یه ساپورت تنگ صورتی اومد درو باز کرد منم کیرم شق شد و بعد چند دقیقه دوباره خوابید رفتیم وسایل ر جمع و جور کنیم که وقتی خم میشد من میتونستم شرت سبزش رو ببینم به من گفت محمد میتونی میله ی پرده اتاق خوابم مارو وصل کنی سر جاش منم با قدرت گفتم آره رفتم بالای سر میله هه که بلندش کنم گفتم میخ ندارین اونم یه دفعه میله رو بلند کرد و میله هه صاف خورد تو تخمم منم صاف افتادم کف زمین اونم دوید به سمتم گفت چی شد منم گفتم آی تخمم آی تخمم اونم از روی شلوارم به تخمم دست زد و شلوارمو کشید پایین اصلا باورم نمیشد تخمم رو مکید کمی دردم بهتر شد بهم گفت خوب شدی منم گفتم آره اونم گفت میخوام بهترش کنم بعد کیرمو ساک زد که منم که داشتم مثل خر حال میکردم و سکوت کرده بودم بعد بلند شدم و پیراهنم رو هم در آوردم اونم همینطور لخت شد شیرش رو که دیدم باور کنید اندازه کل سر من بود ولی برخلاف شیرش کسش بطور شگفت انگیزی تنگ بود ولی کونش گشاد بود کیرم رو کردم لای پاش و ازش پرسیدم پرده داری گفت نه پس مثل گاو کیرم رو پرت کردم طرف کسش بعد 2 دقیقه در آوردم ولی نمیتونست رو کیرم بشینه چون خفه میشدم از بس که چاق بود اون از پشت تکیه داد به دیوار و من کیرم و یواش کردم تو کونش گشاد بود ولی یکم دردش گرفت بعد 2 دقیقه اون برگشت دستاشو برد بالا و من با دستام شیرش و می مالوندم و کیرم تو کسش بود یدفعه آبم اومد منم ریختم رو شرتش که روی زمین بود بعد از 5 دقیقه استراحت من کیرم رو از از وسط شیرش تلمبه میزدم بعدش کیرمو از وسط شیرش رد کردم و اون ساک زد خواست آبم بیاد که گفتم بسه بعد 1 دقیقه استراحتی دوباره بطور 69 خوابیدیم که زن داییم ارضا شد بعد 5 دقیقه استراحتی دوباره به 69 ادامه دادیم و برای بار دوم آبم در اومد دوباره ریختم روی شرتش که رو زمین بود بعد کیرم رو گذاشتم تو کسش و عقب و جلو میکردم حدود دقیقه کیرم رو در آوردم گذاشتم تو کونش و تلمبه زدم که حس کردم دوباره میخواد آبم بیاد کیرم رو دوباره برگردوندم تو کسش و 2 دقیقه که تلمبه زدم و ارضا شدم ولی آبم نیومد اونم خندید و گفت احتمالا آبت تموم شده که دیگه نمیاد بعدش من بهش گفتم خیلی دلم میخواد سونیا خواهرش رو بکنم که اونم خندید و گفت باشه وقتی اومدن شهر ما بهش میگم خواهرش تو یه شهری زندگی میکنن که جدود 2 ساعت با ما فاصله داره و هرماه یکبار میان اینجا و من منتظر سه هفته دیگه هستم آخه 1 هفته پیش اونا اومدن نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b3%da%a9%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">155289</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سكس با زندایی مهین</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%d9%83%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d9%87%db%8c%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%d9%83%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d9%87%db%8c%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Aug 2018 07:15:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[زن دایی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=164624</guid>

					<description><![CDATA[سلام خسته نباشید اسم من سعید و الان كه اینو مینویسم 25 سالمه و متاهل داستان ازاونجا شروع شد كه من 17 سالم بود و اخرای دیپلم گرفتنم ازقرار من ازدانشگاه شمال برا كاردانی قبول شدم و ازخونوادم تائید اینو گرفتم كه به اونجا سفر كنم من پسر اروم و سر به زیر اما مرموز [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خسته نباشید اسم من سعید و الان كه اینو مینویسم 25 سالمه و متاهل داستان ازاونجا شروع شد كه من 17 سالم بود و اخرای دیپلم گرفتنم ازقرار من ازدانشگاه شمال برا كاردانی قبول شدم و ازخونوادم تائید اینو گرفتم كه به اونجا سفر كنم من پسر اروم و سر به زیر اما مرموز و خیلی زیرك بود و همه چیزو خوب میفهمیدم من بیشتر وقتا با خونوادم با پیام و اس ام اس در تماس بودم همه خونوادمم میدونستن كه من با تماس تلفنی مخالفمكه پیام میدادند ازقضا یك روز كه من كلا حال و حوصله هیچیو نداشتم و تا خر خره خورده بودم تو خونه دانشجویی كه بیرون گرفته بودیم 4 نفره نگو كه بهم هی پیام میدادن خانواده و منم جواب نمیدادم از اینور با نگرانی مادرم داستان از اینجا بهتر میشه بخاطر نگرانی مادر زندایی مهینم كه ازبچگی خیلی دوسشداشتم بهم پیام میده و منم تا شمارشو دیدم كووووپ كردم كه گفته سلام سعید كجای مردیم از نگرانی و منم باهاشدرد و دلام و حرفام شروع شد تا اینكه این پیام دادنا هفتگی و رفته رفته شبونه شد تا اینكه من از شمال اومدم و راهی خدمت میخواستم بشم كه زنداییم خیلی هوامو داشت تا به اینجا هم فقطاحساس عاشقانه و عاطفیو كمبود دوست دخترمو برا برطرف میركرد و سكسی در كار نبود تا اینكه من از توی خدمت رفته رفته سكس چتمون شروع شدو وبهم از خودش میگفت و هر میحرفیدم و ارضا میشدیم تا بالاخره لحظهموعود فرا رسید خونشون بالای خونه مامن بزرگم ایناس طبقه دوم تا اینكه كلا خونواده رفتن برا بازدید خونه یكی ازبستگان اما زنداییم موند خونه و بهم پیام داد كه برم پیشش نگوخودش میخارید دیگه منو خونشون دعوت كرد منم با ترس و استرس رفتم خونشون برام پذیرایی و اورد منم یواش یواش یخم اب شد تا اینكه زنداییم یه گوشی خراب داشت اورد من اونو درست كنم و منم بهش نزدیك شدم این نزدیك شدنم بهش باعث شد تا صدای نفس و قلب همدیگه رو خوب بشنومی و هی به همدیگه تیكه مینداختیم كه چته و چرا هولی و خخخخ تا اینكه موقع پس دادن گوشیش بهش دستمون به هم خورد و منم ولش نكردم و از جلو محكم بغلش كردم یهو خشكش زد و یه ااااه بلند و خفیخی كشید كه بعد 2 دیقه گفت سعید ول كن دارم از حال و هوش سكته رو میزنم لطفا ولم كن و اینجور حرفا گفتم زندایی حرف نزن كه داره تمام تنم از گرما میپزه و تنم از ترس میلرزه فقطبذار كارمونو بكنیم گفت زشته و این حرفا كه من لبمو گذاشتم رو لبش و اروم شدو دیگه حرفی نزد من از رو شلوار كیرمو چسبوندم به كسش كه باد كرده بود یه تكونی به باسنش داد و كسش كامل چاكش به كیرم و كیرم رفت وسطپاش برگشتم چشاشو ببینم كه گفت سعید رومو نگا نكن چون واقعا از هوش رفته بود و دلش میخواست زودتر بنكنم كارمو و برم تا اینكه اروم اروم دامن و شلوارشو كشیدم پایین و شروع به خوردن چوچولش كردم قبلا برا یكیوبه زور خوردم بدم میومد مجبوری خوردم اما اونم بیكار نبود از روشلوار مالید كیرمو و بعد برداخل شورتم و كارشو انجام میداد تا اینكه كامل لخت تو بغل هم بودیم قشنگ داشتیم كار همو میكردیم و قربون صدقش میرفتم كه هر چقد گفتم كیرمو بخور گفت نه خوبشد نخوره اخه دندونش میخورد و بدم میومد از این تا اینكه بالاخره چرب و نرم كرد اون اندامشو وای خدا من میخوردم و میمالیدم كه از هوش میرفت و میگفت ووووووای مردممممم میگفتم خدانكنه مهینم عزیزممممممممممم هی اخ و اووخمیكردیم و ناله هامون زیاد میشد واااای هرچی از اندامشبگم كم گفتم سینه 85 و باسن تو پر كه میگغت داییم كونشو میكنه فقط كس باز نبود داییمون قربون كس كلوچه ایش بشم من كه یكم شكم داشت و روی كسشو گرفته بود پوسش شكمش و لبای كسشم كوچولو زده بود بیرون ااااااخخ كه من دورش بگردم چوچولشو باز میكردم و سر كیرمو روش میكشیدم از اون ناله و اه و اووووه و داده و جیغای خفیف از منم قربون صدقه و حیرون و فدا شدن به زندایی جونم چه حالیمیكردیم كه نگو و نپرس كیرم دیگه یواش یواش داشت میتركید كه گفتم بكنم توش كه اونم با ذوق گفت اره ار هبكن كه داغمتا كردم تو یه ناله كرد كه پاهاش لرزید و گفت شدم وااااای خدا چه تووووپ میلرزید و حال میركدم یكم بیحال شد و فوشم میداد تا اینكه باز حشریشد و بام راه وامد تلمبه میزدم كه خودشم كوووپ میكردم 20دیقه هر مدلی كردم كه در اخر كه میخواست ابم بیاد گفت بریزتو كه لوله هامو بستم منم خوشحال و شاد ریختم توش 2سال كارمون انیبود تا اینكه من زن گرفتم و رابطمون الان شكرابه راستی زنداییم 33سالشهو یه پسر 11 و یه دختر 7 ساله داشت كه پسرش با داییم كار میكرد خلاصه زندایی مهینمو هر وقت ببینمش باز بهش چشمك میزنم و اونم میخنده امیدوارم بهتون خوش بگذره ببخشید اگه بد بود و خوشتون نیومد اما واقعی بود سكس دوممون رو سعی میكنم خوب بنویسم باتشكر سعید نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%d9%83%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d9%87%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">164624</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گاییدن زن سوم داییم</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%85-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%85-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Aug 2018 07:15:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[زن دایی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=164518</guid>

					<description><![CDATA[سلام دوستان من امید هستم ۲۹ ساله این خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم عین واقعیت هستش و حتی کلمه ای زیاد و کم نمیکنم من یه دایی دارم بنام محسن که تقریبا پنجاه شصت سالش میشه دقیق نمیدونم ولی خیلی ثروتمند بود میگم ثروتمند بود چون همه ثروتشو بگا داد تقریبا پونزده سال [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان من امید هستم ۲۹ ساله این خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم عین واقعیت هستش و حتی کلمه ای زیاد و کم نمیکنم من یه دایی دارم بنام محسن که تقریبا پنجاه شصت سالش میشه دقیق نمیدونم ولی خیلی ثروتمند بود میگم ثروتمند بود چون همه ثروتشو بگا داد تقریبا پونزده سال پیش یهو علنی شد که داییم زن دوم داره و از زن دومش هم یه دختر داشت خلاصه کلی جنگ و دعوا با زن اولش داشتو حسابی جنگ عصاب داشتیم زن اول داییم میومد با مامان من دعوا میکرد که تو رفتی زن دوم رو گرفتی داییم میفهمید با زن اولش دعوا میکرد زن دومش هم یکم تیک داشت و خل بازی درمیاورد و وراج بو د ولی الحق و الانصاف کس و کون و سینه های درشت و خوبی داشت و داییم حسابی از خجالتش درمیومد من اون موقع حدود پونزده سالم بود و از دیدن بدن زن دایی جدیدم واقعا لذت میبردم و حسابی جق میزدم مخصوصا که خودشو زیاد نمیپوشوند و سر و سینه اش معلوم بود و همون موقع ها یبار رفته بودیم خونه زن دوم داییم قرار بود گوسفند بخریم سر ببریم خونشون یه خوابه بود من نمیدونم از خستگی یا سر درد رفته بودم تو اتاقشون دراز کشیده بودم ولی خواب نبودم تنها هم خوابیده بودم و هیچکس تو اتاق نبود اوج نوجوونی و جقی بودنم هم بود زن داییم اومد تو اتاق منم داشتم میدیدم گفت من لباسمو عوض کنم برم ببخشید سر و صدا شد بیدار شدی بعد لباساشو از کشوش دراوارد جلوی من با اینکه میدید من دارم نگاهش میکنم تو یه حرکت لباس بالا تنه شو دراوارد و بعد دامنشو در اوارد و با شرت و سوتین جلوی من وایستاد و دامنشو عوض کرد و میدید من دارم نگاهش میکنم یه لبخند زد و یه لحظه دستشو انداخت پشتش و بند سوتینشو باز کرد و سینه هاشو لخت جلو من نشون داد و خندید و گفت ببین حال کن ولی به کسی نگو و بعد سوتینشو پوشید و روش لباس تازه شو پوشید و رفت بیرون من هم تو شوک بودم و هم کیرم راست شده بود و تو همون شوک رفتم دستشویی و تو دستشوییشون یه جق حسابی زدم تا اینجای کار رو داشتین که من اون موقع پونزده سالم بود خلاصه کنم به یکی دو سال نکشید داییم زن دومشو بخاطر خل بودن و وراجی زیاد و غرغر کردنش طلاق داد و یه خونه سه طبقه زد بنامش و کلی مهریه شو داد و جدا شدن و ماهیانه هم یه حقوق قرار شد بده که هنوزم که هنوزه داره میده این قضیه گذشت و دو سه سال داییم در زندگی با ارامش داشت زندگی میکرد داییم یه نمایشگاه ماشین واسه دست گرمی خودش باز کرده بود و یه شاگرد پسر حدود ۱۶ ۱۷ ساله گرفته بود من اون موقع حدود بیست سالم بود و از ماجرای زن دوم داییم حدود پنج سال گذشته بود تمام زمانها رو حدودی میگم و زیاد به یکی دوسال اینور اونور شدن زمانها پیله نشید من دانشجو هم بودم اول داییم به من گفت بیا وایستا در مغازه من هم دیدم هم میشه از ماشینای مغازش استفاده کنم هم یه پولی دربیارم قبول کردم بجز من یه شاگردم داشت داییم بنام علی حدود پونزده سالش بود و دبیرستانی بود و اومده وایستاده بود د م مغازه داییم هم یه چیزی بگیره بعلاوه انعام و پول چایی که تو فروش هر ماشین گیرش میومد خلاصه من با داییم هم صحبت کرده بودم که روزایی که کلاس دارم نمیام و گاهی از ماشینای نمایشگاه هم استفاده میکردم و میرفتم دانشگاه و هر دفعه با یه ماشین میرفتم دانشگاه و کلی کس توپ دانشجو هم تور کردیم از لب و لوب گرفته تا ساک و لاپایی و گاها گاها از کون کردن دخترای خوشگل دانشگاه اوج عشق و حال زندگی من اون زمان بود بگذریم این شاگرد مغازه علی باباش معتاد شده بوده و ولشون کرده بوده رفته بوده یه روز سر صحبت با من این حرفو زد یه مامان هم داشت اوفففف این مامان علی که اسمشم زری خانوم بود و با اینکه سنش بالا بود و بچه اولش همون علی پونزده سالش بود و به بچه ده ساله هم داشت ولی این زن رو میدیدی روحیهه ات باز میشد و خیلی خوش مشرب و خوش صحبت هم بود گاهی اوقات زری خانم میومد دم نمایشگاه یه سلام علیک میکرد و اینا و به پسرشم سر میزد یبار بعد رفتن زری خانوم اروم به داییم گفتم زری خانم شوهر نداره و یجورایی علی خرج خونه رو داره میده و حقوق علی رو زیاد کن داییمم قبول کرد و از همون هفته شروع کرد به کمک کردن به علی و حقوقشو بجای ماهانه هفته ای میداد و حقوقشم که ماهی ۵۰۰ تومن واسه شاگردیش تو مغازه بود تقریبا سه برابر کرد و قرار شد ماهی یک و پونصد بهش بده از وقتی هم که رفت مدرسه بعد مدرشه اش بیاد تو مغازه بشینه هم به درسش برسه هم حقوق بگیره و بهش گفته بود از اینکه فهمیدم بچه باغیرتی هستی خوشم اومده و علی هم به مامانش گفته بود که من به داییم گفتم حقوق علی رو زیاد کنه از طرفی داییم به من میگفت برو از دکون اسمال اقا دو کیسه برنج و روغن و رب و اینجور چیزا بردار ببر دم خونشون بزار من هم رفتم وسایلو خریدم بردم دم خونه زری خانومینا و وقتی زری خانوم اومد جلو در کلی سلام علیک کردیم و گفتم داییم حاج محسن اینا رو برا شما فرستاده و وسایل رو گزاشتم تو خونشون که خیس عرق هم شده بودم و زری خانوم از شدت خوشحالی انقدر تشکر میکرد هم از داییم هم از من که دیگه از حد گذشته بود و منو دعوت کرد گفت بیاین یه لیوان ابی شربتی بخورید من هم قبول کردم و نشستم رو مبل دم در تا ابو بخورم و برم دنبال دوست دخترم یه لیوان اب هم رفت بیاره که چادرشو تو اشپزخونه باز کرد کنار گذاشت دیدم به به زری خانم چه لعبتیه واسه خودش و با اینکه سنش حدود چهل سال بود ولی خوب چیزی ب ود قدش حدود ۱۶۵ سینه ها درشت و کون بزرگ تو اون لباسای خونگی حسابی ناز شده بود و خود نمایی میکرد خلاصه همونطور که گفتم زری خانوم خیلی زن خوش مشربی بود و شروع کردیم به صحبت و موباز با همون لباسای خونگیش اومد نشست رو مبل روبروی من زری خانم میگفت خدا باعث و بانیشو لعنت کنه که ما رو اینطوری گذاشتو رفت من گفتم حیف شما که با این زیبایی و خانه داری شانستون اینطور شده و ایشالا همه چی درست میشه گفت اقا سعید بخدا یه دنیا ممنونم از محبتاتون و میدونم شما به حاج محسن گفتین کمکمون کنن گفتم نه بابا خواهش میکنم زری خانوم من که کاره ای نیستم وظیفه ام بود به داییم بگم کمک کنه گفت نمیدونم چجوری محبتاتو جبران کنم اقا سعید تو دلم میگفتم بهم بده خب زری خانم من کاری نکردم که کار اصلی رو داییم کرده زری خانم شما هر موقع هر کاری داشتین دریغ نکنید و بگین من کمکتون کنم با شیطنت خاصی خاستم زیر زبون زری خانومو بکشم بیرون خیالتونم راحت باشه من سرم بره به هیچ احدی چیزی نمیگم و هرچی باشه بین خودمون میمونه اقا سعید خیلی اقایی و با معرفتی زری خانم جسارت نباشه شما به این جوونی به این زیبایی که دل هر مردی رو میبری چطوری تنهایی طاقت میاری دیگه میسوزمو میسازم زری خانم من میرم ولی باز هم میگم من امین شما هستم هرچی خواستی هر کمکی خواستی فقط به من زنگ بزنید این هم شمارم تو دلم همش دنبال یه راهی بودم ببینم مزه دهنش چیه پا میده نمیده باشه دست شما درد نکنه گفتم من دیگه برم زری خانم و پاشدم زری خانومم اومد نزدیکم که من برم منم که سوییچمو گذاشته بودم رو میز دراور گفتم زری خانم بی زحمت سوییچمو میدین گفت چشم قلبم با هزار تپش در دقیقه داشت میرد پیش خودم گفتم پشت سرش بغلش کنم این نه جیغ میزنه نه چیزی راحت میشه کردتش ولی میترسیدم رفت سمت میز منم پشتش رفتم و یه لحظه از پشت کیرم چسبوندم به کونش و سریع جدا کردم یه اینه رو دراور بود تو اینه منو نگاه کرد و یه لبخند زد فهمیدم چراغ سبزو داد با دستش زد سوییچ افتاد زمین قلبم داشت حسابی تند میزد خم شد سوییچو برداره کونشو چسبوند بهم من هم چسبیدم بهش و اروم کیرم مالیدم در کونش دیدم بلند نمیشه دو دستی کپلای کونشو رفتم و به خودم فشار دادم و شروع کردم به مالیدن این داستان ادامه دارد نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%85-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">164518</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خواهر زن دایی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Aug 2018 07:15:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[زن دایی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=164481</guid>

					<description><![CDATA[سلام دوستان اینم ی داستان واقعی از اولین سکسی ک تجربه کردم اسم ها مستعاره اسم شهرو نمیگم از خودم بگم ی پسر ۲۰ ساله لاغر قد ۱۷۰و خیلی هم شیطون و چرب زبون نازی ی زن ۴۴ ساله تپل و قد کوتاه داستان از اونجا شروع میشه ک من با دایی کوچیکم اختلاف سنی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان اینم ی داستان واقعی از اولین سکسی ک تجربه کردم اسم ها مستعاره اسم شهرو نمیگم از خودم بگم ی پسر ۲۰ ساله لاغر قد ۱۷۰و خیلی هم شیطون و چرب زبون نازی ی زن ۴۴ ساله تپل و قد کوتاه داستان از اونجا شروع میشه ک من با دایی کوچیکم اختلاف سنی کمی داریم و خیلی باهم راحتیم اولین روزی ک گوشیش عوض کرد اومد تا ب وای فای من وصل بشه و تلگرامش نصب کنه وقتی نصب کردم دیدم یکی ب اسم نازنین پی ام داد دایم کنار من نشسته بود و باهاش چت میکرد همونجا بود ک نازی ی جوک طالع بینی رنگ شورت فرستادو فهمیدم سرو گوشش میجنبه گذشت بعد ی مدت دایم بهش گفته بود عکس سکس بفرست بلاکش کرده بود قضیه رو بهم گفت منم گفتم برات ردیفش میکنم شماره نازیو گرفتم و شب رفتم پی ویش باهاش صحبت کردم ک فلانی پسر خوبیه و چرا بلاک کردی و این کسشرا بعدا بهم گفت معرفی کنم بهش گفتم من فلانی هستم خیلی هم استقبال کرد و گف از بلاک درش میاره ی مدت پی وی چت میکردیم ک ی شب بهش گفتم بیا جرئت یا حقیقت بازی کنیم گف باشه شروع کرد سوال پرسیدن ک چنتا دوست دختر داریو بعد چنتا سوال گف من ک دیگ سوال ندارم تو هم اگ چیزی بذهنت نمیرسه تمومش کنیم من شیطنتم گل کرد گفتم شب جمعه خوش گذشت گفت بچه تورو ب این حرفا گفتم همچین میگی بچه انگار تا حالا ندیدم پرسید مگ دیدی ب دروغ گفتم اره و پرسید کجا و چجوری ک گفتم جنده جور کردم گف مریض میشی و این حرفا منم گفتم چاره چیه شما ک هوا مارو نداری اون شب گذشت و شوخی های ما شیطنت امیز تر شد تا اینکه گفت میخوام بیام شهرتون پیش پدر شوهرم و زود برگردم اگ دوست داشتی ی جا بیا ببینمت منم گفتم کاندوم میاری یابیارم جهت شوخی ک گفت فقط داییت نفهمه چون گفته میایی من گفتم ن نمیام منم قرار گذاشتم ک فلان جا پیاده شو میام دنبالت اومد رفتن دنبالش سوارش کردم توراه هی لپم میکشید و میگفت کوچولو و شوخی میکرد باهام منم میزدم روی پاش یا دستش فشار میدادم رفتیم بیرون شهر ی جاده خاکی پیدا کردیم و زیر انداز انداختیم شروع ب حرف زدنو بوس کردن همو خودشم قضیه رو فهمیده بود میگفت نکن بجه منم گفتن اره بچه ام بیا بهم شیر بده و دکمه های مانتوش باز کردم و ازش لب میگرفتم تاپش دادم بالا بهش گفتم بیا بهم شیر بده و زد زیر خنده شروع کردم سینهاش بخوردن و دستم تو شلوارش بود خواستم شلوارش کامل در بیارم ک گفت خجالت میکشم تا زانو کشیدم پایین ی انگشت کردم تو کسش و جلو عقب کردم کسش ن تنگ بود ن گشاد ولی تپل مپل بود گفت ی پام از تو شلوار در بیار واسم بلیس واس اولین بار حس بدی داشتم ولی هرجوری بود لیسیدم کسشو ی کم بعدا اون ی کم سر کیرمو فقط مک زد و پاهاش دادم بالا و گذاشتم تو کسش واس اولین بار تجربه خوبی بود شروع کردم ب تلمبه زدن تو کس ی ۵ دیقه شد گفت بیا دوباره کیرت بخورم بازم ساک زد گفتم قمبل کن کونت بزارم ک گفت درد داره و نمیدم ی کم انگشتش کردن ک دیدم خیلی اخ و اوخ میکنه دوباره کردم تو کسش و از پشت گاییدمش دختر ۱۴ ساله نبود ک اخ و اوخ کنه برام بهش گفتم ارضا نشدی گفت اینجوری ابم نمیاد گفتم پس چموری گف بخواب بشینم روت ی ۵ دیقه اونجور تلمبه زد ک سرعتش کم بود بهم حال نداد ب پشت خوابوندمش و گذاشتم تو کسش و ازش لب میگرفتم و سینهاش میمالیدم ک ابم داشت میومد فهمید گف بریز تو اونم داشت ارضا میشد و پاهاش دور کمرم قفل کرد و ابم خالی کردم تو کسش بعد اونم دیگ فرصت پیش نیومد بکنمش فقط ی بار کیرم مالید الانم ک باباش فوت شده میگه حوصله سکس ندارم منتظرم تا فرصت دیگ پیش بیاد واقعا کس تپل و خوبی داشت با گوشی تایپ کردم اگ اشتباهی بود شرمنده اگ زیاد اخ و اوخ و کسشر نداشت چون واقعی بود نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">164481</post-id>	</item>
		<item>
		<title>فانتزی سکس با زن داداش  ۱</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%81%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b2%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4-%db%b1/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%81%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b2%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4-%db%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Aug 2018 07:09:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[زن دایی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=164253</guid>

					<description><![CDATA[سلام از خودم زیاد نمی گم از زن داداشم بگم قدش 160 هست سینه های درشت حدود 85 و یک کون قلمبه خوشگل برادرم دو سالی بود که ازدواج کرده بود و من از وقتی که سیما زن داداشم شده بود خیلی دوستش داشتم و همش دیدش میزدم اونم این موضوع رو فهمیده بود و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام از خودم زیاد نمی گم از زن داداشم بگم قدش 160 هست سینه های درشت حدود 85 و یک کون قلمبه خوشگل برادرم دو سالی بود که ازدواج کرده بود و من از وقتی که سیما زن داداشم شده بود خیلی دوستش داشتم و همش دیدش میزدم اونم این موضوع رو فهمیده بود و دائم سعی می کرد یه جورائی کیر منو راست کنه لذت ببره از نگاه کردن بهش بعد از مدتی اونها اومدند و همسایه ما شدند و یه طبقه از خونه ما نشستند من از زور خوشحالی شبها خوابم نمیبرد خونه ما به نحوی بود که فقط طبقه ما حمام داشت همون اولین روزهائی که اومده بودند تقریبا یک هفته میشد من از بیرون اومدم و هوس یه چائی کردم زن داداشم توی ایوون نشسته بود گفتم زن داداش چائی می خوری گفت آره منم از خدا خواسته برای اینکه سر صحبت ر ا باهاش باز کنم رفتم توی آشپزخونه و برای دو تائیمون چائی ریختم کسی خونه نبود و از این بابت خیالم راحت بود اینقدر شهوتی بود که قبل از اینکه براش چائی برزیم لیوانش را برداشتم و کیرمو توی لیوان می چرخوندم به این امید که یه دقیقه دیگه از همین لیوان قراره زن داداشم چائی بخوره خلاصه چائی ریختم و رفتم توی ایوون کنارش نشستم و چائی خودم را برداشتم اونم اون لیوان که من کیرم رو توش کرده بود لبهای رژ زدش رو گذاشت بهش و خلاصه به ته چائیش که رسید من یه خورده آبهام به ته لیوان خورده بود و بعد که چائی رخته یه حالت لیزی پیدا کرده بود که با دستش لمس کرد و گفت این چیه م نم که از شدت هوس و ترس که نکنه بفهمه کیرمم داشت میترکید گفتم نمی دونم چیه رفتم جلوش طوری که کیرم رو مالیدم به بازوهاش گفتم نمی دونم یه کمیش رو با انگشت گرفتم و با تعجب گفتم شایید مال چائیه بعد اومدم نشستم و همین طور که اون داشت بافتنی می کرد آروم کیرمم رو از کنار شورتم دادم بیرون طوری که متوجه نشه شروع کردم به مالیدن کیرم این اولین بار بود که از نزدیک داشتم به یاد زن داداشم جق می زم داشتم کیرم رو می مالیدم که یه دفعه برگشت روبروی من نشست طوری که حرکات منو زیر نظر داشته باشه یکم ترسیده بودم ولی بعد دیدم زیر چشمی داره منو میبینه منم دیدم موقعیت مناسبیه پامو دراز کردم طوری که پام نزدیک پاهاش بود و آروم کیرم رو از توی شلوارم که از کنار شورتم زده بود بیرون می مالیدم چشمام خمار شده بودند یه حس خیلی خوبی داشتم دستهاشو میدیدم و کیرمو میمالیدم پامو آروم به پاهاش میمالیدم و کیرمو میمیالیدم یه لحظه ناگهانی چشمم توی چشمش افتاد دیدم اونم جشماش خماره گفته چه خبر چه کار میکنی درسهاتو می خونی من یه دفعه با حرف زدنش دیدم داره آبم میاد همونطور که داشتم بهش می گفتم آره درس میخونم کیرمم داشتم میمالیدم آبم اومد و شلوارم بدجور خیس شد اونم فهمیده بود که من آبم اومده یه دفعه پا شد گفت من برم یه دوش بگیرم و بیام وای منو میگی داشتم میمردم خلاصه یه ربعی گذشت دیدم صدای دوش حمام بلند شد آروم رفتم دیدم وای شورت و سوتینش رو گذاشته پشت در حموم یه شورت تور قرمز ناز حریری منم برش داشتم و پشت در حموم آروم هلش دادم توی شورتم اینقدر حشری شده بودم که شروع کردم به مالیدن شورتش به کیرم و از اون طرف سوتینش توی دهنم بود دیدم داره دوباره آبم میاد تا اومدم شورتش رو دربیارم آبم ریخت بهش همون لحظه احساس کردم زن داداشم میخواد بیاد بیرون سریع شورتش رو وارونه گذاشتم و سریع رفتم پشت یه درب داریم که در نشیمن هست اونجا ایستادم و اوضاع را می پائیدم ببینم چی میشه دیدم حدسم درست بود دولا شد و اومد شورت و سوتینش ر ا برداره دید که خیسه و آب منو دید روی شورتش با یه حالتی دیوانه کننده شورتش رو برد تو حمام و یه ربع بعدش اومد بیرون منم زود رفتم توی ایون نشستم و شلوارمم عوض کردم در همین حین با اون حوله ای که دور سرش پیچیده بود اومد توی ایوون گفت آقا بهنام نمیرید حموم حمومش خیلی خوب بود من داشتم میمردم فهمیدم که داره تیکه میاندازه گفتم از اتفاق می خواستم برم منتظر موندم شما بیائید من برم گفت پس زود برو تا کسی نیومده و الا می گن چی شده دو تا دو تا میرن حموم من از حرفش داشتم شاخ در میاوردم چون جو خانواده ما خیلی مذهبیه خلاصه با یه ذوق و شوقی رفتم توی حمام در حمام رو که بستم برگشتم دیدم وای شورتش را به دو تا دسته شیر آویزووون کرده طوری که پشت شورتش به من بود وای من داشتم از این که داره به من اینطوری نخ می ده میمیردم خلاصه از شدت حشری که برای من ایجاد کرده بود یه بار دیگه توی حموم با شورتش جق زدم و با خیال راحت همه آبم روی شورتش خالی کردم این داستان ادامه داره در قسمت بعدی می خوام براتون از خاطره نخ دادنش وقتی اومد بخوابه بگم نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%81%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b2%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4-%db%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">164253</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.299 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-11 02:30:40 by W3 Total Cache
-->