<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>سواستفاده &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 14 Mar 2024 11:52:56 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>سواستفاده &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>جنده وحشی تا به ارگاسم نرسه وحشیانه کس میده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%b4%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d9%86%d8%b1%d8%b3%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%b4%db%8c%d8%a7%d9%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%b4%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d9%86%d8%b1%d8%b3%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%b4%db%8c%d8%a7%d9%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 21 Dec 2019 07:58:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[استقبال]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برسونمش]]></category>
		<category><![CDATA[بشهبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بوداروم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمنم]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونحالا]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تعطیلات]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[جریانو]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولشو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستن]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونهمنم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دردودل]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستات]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[ساندویچ]]></category>
		<category><![CDATA[سواستفاده]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شوهرخالم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[فروشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کنیمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گفت:پس]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[ملاقات]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمکه]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحته]]></category>
		<category><![CDATA[نخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نظراتون]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشش]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[اشکال داشت که دوستات از فیلم سکسی خجالت ما در اومدن!این داستان ادامه داستان سکس من با سارا دختر خالمه که براتون تعریف میکنم.داستان قهر فامیل با سکسی سارا و خاله و بایکوت سارا از شاه کس طرف فامیل تا عید غدیر ادامه داشت تا روز عید که ما و خاله اینا کونی کاملا اتفاقی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>اشکال داشت که دوستات از فیلم سکسی خجالت ما در اومدن!این داستان ادامه</h2>
<p>داستان سکس من با سارا دختر خالمه که براتون تعریف میکنم.داستان قهر فامیل با سکسی سارا و خاله و بایکوت سارا</p>
<h3>از شاه کس طرف فامیل تا عید غدیر ادامه داشت تا روز</h3>
<p>عید که ما و خاله اینا کونی کاملا اتفاقی در منزل دوست مشترک پدرم و شوهرخالم همدیگرو ملاقات کردیم و در</p>
<h4>اونجا جنده خاله و شوهرش کلی از من پوزش خواستن و</h4>
<p>فرمالیته اشتی کردیم.درست 1 هفته بعد پستون اون ماجرا من تصمیم گرفتم برم خونه سارا و مسعود!!!شب جمعه همراه مهسا جونم</p>
<h5>رفتیم منزل کوس سارا خانم و شوهرش و در بدو ورود</h5>
<p>کلی قربون صدقه ما رفتن و در اونجا من فقط با خواهش مهسا جونم آشتی کردم! ولی دم سارا گرم که از سکس داستان سکس منو خودش</p>
<h6>تو اتاق دایی چیزی نگفت! بعد این جریان ایران سکس رابطه من</h6>
<p>با سارا بهترو بهتر شد تا درست 1 ماه پیش به من زنگ زد گفت دلم خیلی درد میکنه و مسعود هم شهرستانه(مسعود در ابهر سربازه) و چون خاله با سارا قهر بود اون به من زنگ زده.منم سریع از فرصت استفاده کردم و چون همه خواب بودن و فرداش کلاس نداشتم رفتم خونش و رنگ زدم درو باز کرد رفتم بالا دیدم خیلی درد میکشه و سرسع بردمش بیمارستان ایرانهر و اونا سریع بردنش اتاق عمل بعد 2 ساعت دکتر اومد و گفت:شما همسرشی؟-نه دکتر پسر خالشم شوهرش تهران نیست.-حال مادر خوبه اما بچه&#8230;-بچه چی شده؟-بچش مرد.دیر رسوندینش بیمارستان.متاسفم&#8230;نمیدونستم چیکار کنم.شوکه شده بودم و اولین کاری که کردم این بود که به خاله و مامان زنگ زدم.خاله بعد 1 ساعت با مامان و بابام اومد و منم کل جریانو گفتم.بعد 3 روز سارا مرخص شد ولی خاله بردش خونه مسعود و گفت باید خونه شوهرش باشه.خاله هم رفت خونه خودش.اما من دلم براش سوخت و به مهسا زنگ زدم و بردمش خونه سارا تا 3 روز تعطیلات پیش سارا باشیم چون به مسعود مرخصی ندادن.بعد 3 روز که حالش بهتر شد ما دیگه گفتیم بهتره 3 یا 4 روز تنها باشه منم هرچی لازم داشت خریدم و یخچالو پر کردم رفتم خونه.2 روز بعد سارا پیامک زد که اگه کار نداری میای پیشم تنهایی میترسم.اول دودل بودم اما دلم سوخت و رفتم.وارد خونه که شدم دیدم لباسای قشنگی پوشیده و ارایش مختصری کرده که واقعا قشنگ شده بود.منم گفتم:اماده شو بریم بیرون تو خونه دلت میپوسه بیا شام بریم بیرون.اول کمی ناز کرد اما وقتی اصرار کردم اماده شد رفتیم بیرون.تو ماشین ساکت بود منم بردمش هایپراستار تا تو جمعیت دلش واشه.تو فروشگاه قدم میزدیم که وقتی جلو قفسه لباس بچه رسیدیم چشماش پر اشک شد گفت بریم خونه.منم دیدم ناراحته حرفی نزدم.سر راه 2 تا ساندویچ خریدم و راه افتادم سمت پارک لاله.تو پارک که قدم میزدیم گفت:-منو ببخش سعید من فکر میکردم دوستت دارم و عاشقتم اما زندگی جفتمون رو خراب کردم من خیلی اشتباه کردم اما به جون سارا تو قضیه سکسم با مسعود اون نامرد گولم زد.چون فهمیده بود دوستت دارم میخواست نذاره من با تو ازدواج کنم.من ازش متنفرم.اما هنوز دوستت دارم.حلالم کن..-درسته زیاد اشتباه کردی اما تقصیر منم بود منم کارم زشت بود که از عالقت به خودم سواستفاده کردم تو هم منو ببخش.اون شب کلی دردودل کردیم و حرف زدیم و از خاطرات کودکی گفتیم.منم دیگه کینه نداشتم بلکه دوستش هم داشتم.ساعت 11 بود که بردم برسونمش که اصرار کرد من تنهام بیا بالا منم قبول کردم و نخواستم دلش بشکنه. اون تو اتاق خواب خوابید منم تو پذیرایی.ساعت 2 رفتم اب بخورم دیدم از اتاق صدای گریه میاد.رفتم تو دیدم سرشو گذاشته رو لبه تخت داره گریه میکنه.از پشت رفتم بغلش کردم گفتم:-میدونم تو این 1 سال کلی سختی کشیدی اما باید محکم باشی سارا.بغلش کردم گذاشتمش رو تخت خودمم بغلش دراز کشیدم.با هق هق گفت:-تو درک نمی کنی وقتی ادم مجبوره با کسی که ازش متنفره زندگی کنه چه سخته.راست میگفت نه من نه شما نمیتونیم درکش کنیم.بعد چند لحظه سرشو گذاشت رو شونم منم اروم نوازشش میکردم.که اون لبشو اورد نزدیک لبم منم بوسش کردم و شروع کردیم لبای همو مکیدن من زبونمو تو دهنش میچرخومدم اونم لب منو میمکید.اروم اروم حرارت بدنش بالا میرفت و زیاد میشد.هر این حین رفتم پایین تر و گردنشو اروم میخوردم و اونم چشماشو بسته بود.اروم تاپشو در اوردم و سوتینشو باز کردم و شروع کردم به مالیدن و خوردن سینه هاش.اون شب تصمیم گرفتم هرکاری کنم تا اون بهش خوش بگذره و ارضا بشه.بعد سینه هاش رفتم پایین تر و شروع به لیسیدن شکمش کردم اما مواظب بودم به بخیه هاش دست نزنم تا دردش نیاد.و بعد اروم شلوار و شرتشو در اوردن و شروع به مالوندن کس و چوچولش کردم که صدای اه اه سارا بلند شد.بعد که کسش حوب خیس شد کلمو بردم لای پاش و شروع به خوردن و لیسیدن کسش کردم در این حین که چوچولشو میخوردم یهو کل بدنش لرزید و بعد فهمیدم ارضا شده و من انقدر کسشو خوردم که دوباره ارضا شد.بعد کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم و بوسش کردم و لباشو مکیدم.در گوشم گفت:هنوزم عاشقتم.منم گونه سارا رو بوس کردم و پتو رو کشیدم روش پا شدم برم که گفت:پس خودت چی؟-همین که بتو خوش گذشت برام کافیه و اروم اومدم بیرون.حالا به نظر شما کار من بد بود یا خوب؟در صورت استقبال شما و دادن نظراتون خاطره دیگری براتون میزارم.بای تا بعد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%b4%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d9%86%d8%b1%d8%b3%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%b4%db%8c%d8%a7%d9%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177780</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خوشگل خانوم مدتی هست که کیر گیرش نمیاد</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%d8%af%d8%aa%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%d8%af%d8%aa%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Sep 2019 22:28:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آنچنان]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقه]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاج]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتناع]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتهای]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندامش]]></category>
		<category><![CDATA[اونجات]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمش]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمت]]></category>
		<category><![CDATA[بتوانم]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرداندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[بشینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بکنمتگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بکنیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[پارکینگ]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایش]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمان]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنم]]></category>
		<category><![CDATA[تابلوی]]></category>
		<category><![CDATA[تاجایی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[چارچوب]]></category>
		<category><![CDATA[چرخاندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسباندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبانده]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانی]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن]]></category>
		<category><![CDATA[خوانده]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دقایقی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[سالهاست]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سواستفاده]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانی]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کارارو]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کنیممن]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیده]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهی]]></category>
		<category><![CDATA[گاییده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندش]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لحظاتی‬]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مرتیکه]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[ممانعت]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[موزیانه]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراضی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفته]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هزاران]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[وسایلم]]></category>
		<category><![CDATA[وگفتم:]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[تمام وجودم را فرا گرفته فیلم سکسی بود. داشتم به لحظات بعدی و کردنش فکر می کردم. می خواستم کیرم را به کسش فشار دهم که خودش سکسی را کنار کشید. غم صورتش را گرفت شاه کس و سرخ شد. به سمت لباسش رفت و پوشید. من مبهوت نگاهش می کردم و کونی او غرق [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>تمام وجودم را فرا گرفته فیلم سکسی بود. داشتم به لحظات بعدی و</h2>
<p>کردنش فکر می کردم. می خواستم کیرم را به کسش فشار دهم که خودش سکسی را کنار کشید. غم صورتش را</p>
<h3>گرفت شاه کس و سرخ شد. به سمت لباسش رفت و پوشید.</h3>
<p>من مبهوت نگاهش می کردم و کونی او غرق در ناراحتیش نشست.گفتم: چی شد؟جواب نداد. خیلی به من بر خورد و</p>
<h4>شلوارم جنده را بالا کشیدم و با صورتی آشفته، حسی نیمه</h4>
<p>کاره و عصبی، نگاه تندی به پستون او کردم.به اتاق اصلی برگشتم و بلند گفتم: چه شد آخه؟ چرا اینطوری می</p>
<h5>کنی پس؟ کوس من که نگفته بودم.باز هم سکوت کرد. فضا</h5>
<p>سرد و غمگین بود و اضطراب و وحشت همه اتاق را گرفته بود. ماجرا زیاد طول نکشید اما در عین حال لذت سکس داستان زیادی برده بودم</p>
<h6>ولی هنوز از ترس در رعشه بودم. از ایران سکس اینکه لباسمان</h6>
<p>را پوشیده بودیم آرام تر شده بودم و حس امنیت به وجودم برگشته بود. سریع در اتاق را به راهرو باز کردم. ساعت تازه شش و بیست دقیقه بود اما برای من ده ساعت شده بود نه چون خوب نبود بلکه وحشت سکس در مکان عمومی بر همه چیز چیره شده بود. صدای گریه کردن زهرا را شنیدم و طاقت نیاوردم. به سمت اتاق پشتی رفتم و زیر چارچوب در چند ثانیه به او خیره شدم. احساس عذاب وجدان داشتم. از طرفی خودم را راضی می کردم که خودش شروع کرده بود. جلوتر رفتم و جلوی پایش نشستم و_گفتم: زهرا چرا گریه می کنی؟! بگو چی شده؟ دارم نگران می شم. من کار بدی کردم؟ آخه خودت شروع کردی که![گریه اش را فرو داد و با صدای لرزان] گفت: چیزی نیست باید تنها باشم. تو برو الانا حراست می آد اتاقارو چک می کننمطمعنی؟ نمی خوای باهام حرف بزنی؟ باور کن نمی خواستم کاری کنم که ناراحت بشی_علی تورو خدا برو بذار به حال خودم باشم [دوباره گریه اش از سر گرفت]گویی دنیا روی سرم خراب شده بود. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده که انقدر بی تابی می کرد. نخواستم اذیت اش کنم و وسایلم را جمع کردم و رفتم. هزاران فکر به سرم رسیده بود. شاید مریض بود، عذاب وجدان داشت، کاش کاری نمی کردم، اگر با کسی در این مورد صحبت کند!؟ اگر پشیمان شده است و&#8230; باز در نهان دلم با خود می گفتم خودش می خواست، من که شروع نکردم.روز و شب در فکر اشک های بی گناه اش بودم. چند روزی گذشته بود و خبری از هم نداشتیم. من دو روز دانشگاه نرفته بودم و از او هم خبری نبود. روز سوم با ترس و لرز رفتم به سمت دانشگاه، سوار ماشین بودم و تمام ذهنم به ماجرای آن روز بود. دیوانه وار رانندگی می کردم حالت طبیعی نداشتم. نگرانی، اضطراب و هیجان مرا به سقف جنون کشانده بود. آشفته رسیدم دانشگاه، پیاده شدم، هم کلاسی ام را دیدم داشت به من نزدیک می شد. لبخندش با نزدیکتر شدن سرد تر می شد. من همه چیز را به خودم می گرفتم. در این فکر بودم که شاید زهرا دیوانگی کرده باشد و ماجرا پخش شده باشد یا شاید کسی مارا دیده باشد. سرم را پایین انداختم و کیفم را دستم گرفتم و سعی در فرار از هم کلاسی ام را داشتم. با سریع شدن قدم های او من هم تندتر می رفتم. قلبم تند می زد و خیس عرق شده بودم. صدای پاهایش را می شنیدم که تند تر می شد گویی می دوید.بلند صدایم کرد: علی وایسا! آقای صادقی کارت دارم.قلبم ایستاد، خشکم زد. سر جایم ایستادم. در چشمانم ترس موج می زد. دو روز تمام خیال بافی کرده بودم و گویی همه واقعیت داشت. به سختی برگشتم. چند متر با من فاصله داشت و نمی دوید ولی با شتاب پیش می آمد. در چهر اش حالت خاصی بود. نگران بود و مضطرب بود. پیش خود می گفتم که بهتر است آماده ی اخراج شدن باشم. حتمی اتفاقی افتاده است حتمی کسی من را دیده است. نکند شنود داشته اند، نکنه صدایی که شنیده بودم صدای کسی بود که ما را می پاییده؟! اشکان به من رسید و ایستاد. نفس نفس می زد. دست هایش را روی پایش گذاشت و نفسی تازه کرد. سرش را بالا آورد. در چشمان هم چند ثانیه ای خیره شدیم.گفت: علی جان چرا در می ری؟گفتم: چی شده؟! یه چیزایی شنیدم چی؟! [فقط کافی بود یک کلمه دیگر بگوید که غش کنم] چرا حالا رنگت پریده؟ زرد کردی! می شه حرفتو بگی؟ حالم خوب نیست هیچی بابا الان شنیدم معادلات افتادی گفتم بهت خبر بدم [با عصبانیت و صدایم را بالا بردم] اشکان به جان خودت آنچنان می زنمت صدای سگ بدی، مرتیکه می بینی حالم خوش نیست شوخیت گرفته؟ نمره ها رو یه ماه پیش دادن خودم می دونم ریدم&#8230; به نال بگو چی می گی [مکث کوتاهی کردم و آرام طوری که انگار شوخی می کردم ادامه دادم] جان تو حالم بده! چت شده؟ هیچی سرم خیلی درد می کنه_قرص بخور خوب می شی! [به تمسخر] کس گیر آوردی مارو؟ من رفتم نه جدی! علی جان ده تومن پول داری؟ فردا بهت پس می دم برو بابا توام دلت خوشه، خودم دارم شبا گشنه می خوابم ده تومن پولم کجا بود مرد حسابی؟از دور دیدم زهرا داشت می آمد، صحبتم را با اشکان تمام کردم و هم سو با زهرا شروع به راه رفتن کردم. آرام می رفتم که برسد. آرام تر شده بودم لبخندی به خودم و توهماتم می زدم. زهرا از کنارم طوری رد شد که انگار من را هرگز ندیده و اصلا نمی شناسد. سرعتم را بیشتر کردم پشت سرش راه افتادم.بلند طوری که صدایم را سایرین هم بشنوند گفتم: خانم محمودی، ببخشید!نتوانست بی تفاوت ادامه دهد. برگشت و من سریع گفتم: سلام خسته نباشیدگفت: [با سردی مایوس کننده ای] بفرمائیدنزدیک شدم و آرام گفتم: چت شده؟ چرا دیوانه شدی؟ بابا لااقل بگو چی شده؟داشت می رفت و من دوباره گفتم: وایسا ببینم. زهرا مگه چی شده؟ جان هرکی دوست داری حرف بزن. بذار ببینمت یه جا بشینیم بگو چی شده؟ بابا من این دو روزی مردم از نگرانیگفت: الان نمی تونم حرف بزنم وسط حیات، بهت اس ام اس می دمگفتم: باشه من منتظرم، نری که بری ها!به راهش ادامه داد و من که کمی خیالم راحت تر شده بود و به سمت کافه تریا رفتم. متوجه اس ام اس شدم . در عرض چند دقیقه بمب باران اس ام اس شده بودم. شروع کردم به خواندن و آنقدر مشتاق بودم که بدانم چه اتفاقی افتاده،متوجه زمان از دستم رفته بود. بعد از اس ام اس بازی طولانی متوجه شدم که در حین سکس با من ِ بدشانس خانم عذاب وجدان به وجودشان غلبه کرده و دیگر قصد کاری ندارند. با اصرار زیاد قرار گذاشتیم که پنج شنبه به دنبالش بروم که در این مورد صحبت کنیم.من که طعم جدید لحظات سکس با یک چادری سکسی را داشتم به این سادگی ها دست بردار نبودم. تازه اول راه بود. دیگر مطمئن بودم که ماجرای آن بعد از ظهر کذائی به خوشی تمام شده بوده است یعنی کسی از ماجرا بویی نبرده و من هنوز می توانم از این داستان بهره ببرم.تا ظهر پنج شنبه هزاران نقشه به سرم زده بود که چطوری باید پیش بروم. فکر می کردم حال که او ظاهرا پشیمان شده است و قصد ادامه رابطه را ندارد، چگونه دوباره تن بدهد و ماجرا را سکسی تر کنیم. من هنوز کار های زیادی داشتم که نکرده بودم. در واقع کاری نکرده بودم. موعد فرا رسیده بود. با کلید ویلای دوستم (اتفاقه دیگه! پیش می آد) سوار ماشین شدم و در حال خروج از خوابگاه بودم. تماس گرفتم و با هم در جایی قرار گذاشتیم. من هم از صبح پنج شنبه شق کرده بودم و به خودم رسیده بودم که یک ماجرای مفصلی ترتیب دهم. خنده ام گرفته بود. داشتم فکر می کردم سکس عجب قدرتی دارد که این گونه برگ این رابطه را به نفع او چرخانده است. حال این من بودم که دنبال او می دویدم. فکر کنم برای بدست آوردن یک مرد این بهترین ترفند دنیا بود. چشمه ای از سکسش تمام مغز من را برای ده روز اشغال کرده بود. شلوار نخی روشن پوشیده بودم که جولان گاه کیرم باشد! شق کرده بودم و قلبم تند تند می زد. منتظر لحظه سوار شدنش بودم. فکر سینه هایش که آن روز در دستانم بود، لب های نرمش که دیوانه وار لبان من را خیس می کرد، کسش که لحظاتی با کیرم لمس کرده بودم، همه و همه درون سرم می چرخید. تمام خون بدنم در یک نقطه جمع شده بود. نشانه های دیوانگی ام داشت دوباره مشخص می شد. دستانم خیس عرق شده بود. از دور هم دیگر را دیدیم. نزدیک تر شد. گویی برای مراسم عذا دعوت شده است. پوشیده پوشیده بود. کمی کیرم را جابجا کردم اما کلا کیرم خوابید. سوار ماشین شد. سلام خشکی کردیم. اعصابم ریخت بهم، انگار پدرش را گاییده بودم. طلب کار هم بود. به سمت دریا رفتیم (دانشگاه من در یکی از شهر های شمالی کشور بود). سکوت سنگینی حاکم بود که من &#8230;سکوت را شکستم و گفتم: چرا ساکتی؟_گفت: همینطوریبا اصرار من بحث ما شروع شد و او شروع کرد به توجیه خود و رفتار آن روز. من هم او را تصدیق می کردم و موضوع را بی اهمیت جلوه می دادم که شاید بتوانم راضی اش کنم برای حرکت بعدی. داخل شهرک بودیم. سوت و کور بود._گفتم: زهرا یعنی تو منو دوست نداشتی؟ پس چرا اون کارارو کردی؟ ببین من مشکلی ندارم با این قضیه باور کن منم با کسایی دوست بودم که احساسی بهم نداشتیم و فقط با هم سکس می کردیم. خودتم خوب می دونی که من اصلا به هیچ خرافاتی اعتقاد ندارم و می تونی باهام راحت صحبت کنی. فقط من یکم قاطی کردم بالاخره تو منو دوست داشتی یا اینکه فقط &#8230;_گفت:خودمم نمی دونم! حماقت کردم. باور کن من همچین دختری نیستم_من از اصلا تورو قضاوت نکردم، درک می کنم، پیش می آد_راستش من نسبت به تو حساس شده بودم، سعی می کردم خودمو بهت نزدیک کنم. اوایل فقط ازت خوشم می اومد. نمی دونم چرا انقدر بی جنبه بودم! برخورد هایی که بعضی وقت ها با هم می کردیم از قدیم منو یجوری می کرد. هیچ وقت اینطوری به یه پسر برخورد نداشتم. چندبار اونجات بهم خورده بود_چرا الکی می گی؟ محاله!_یادت رفته توی آمفی تئانر؟_اونجا که زنونه مردونه جدا بود بابا خواب دیدی!_نخیر، داشتیم عکس می گرفتیم_آها! به جان تو عمدی نبود اون روز! جا نداشتیم عقبتر بریم&#8230; اصلا وایسا ببینم تو چرا جلوتر نرفتی؟!سرش را پایین انداخت و خنده ی موزیانه همیشگی اش بر لبانش آمد و آتش به وجود من انداخت._به داستان دامن زدم و گفتم: ای ای ای! زهرا جان خیلی بابا تو کارت درسته، من هی می گفتم این چرا اینقدر نزدیک می وایمیسته! هفت، هشت بار هم خودتو به من زدی&#8230; حالا خودمونیما منم شق کرده بودم نافرم تو هم سواستفاده می کردی ها؟![سرخ شده بود] گفت: حالا بگذریم، کلا گفتمچادرش را نگرفته بود و همان ماتتوی تنگ قبلی را پوشیده بود ولی از این که لباس زیرش تنش بود و نوک سینه اش را نمی دیدم کمی نا امید شدم. من حواسم پرت سینه و لای پایش بود . گویا چیزی گفته بود و من در جوابش تنها شق کرده بود.گفت: علی!_گغتم: بله؟ چی گفتی حواسم نبود_مرده شورتو ببرن دارم باحات حرف می زنم [به شوخی]_خب چی کار کنم حواسم پرت شد دیگه! اصلا تقصیر خودتهدستم را آرام به سمت دستش بردم. اول دستش را کشید اما بالاخره گرفتم. کیرم خیلی تابلو بود خودم فکر نمی کردم انقدر مشخص باشد. دستش را روی پایم گذاشتم و در چشمانش خیره شدم. در چشمانم شهوت موج می زد. می خواستم لباسش را پاره کنم. دستش را نوازش می کردم. سرش را انداخت و_گفت: نکن علی! حالم بد می شه!کاش نمی گفت که حالش بد می شود. چراغ سبز خوبی بود. داخل ماشین کمی سخت بود و من دیگر حاضر به تجربه آن همه اضطراب و تنش را نداشتم._گفتم: خب باشه دیگه بریم. فقط سر راه باید یه سر بریم خونه دوستم یه چیزی براش ور دارمیک نگاه عجیبی به من کرد که فهمیدم تا انتهای ماجرا را خوانده است. چیزی نگفت و راه افتادیم. در دلم غوغایی بود. تصوراتم امانم نمی دادند. زهرا را تصور می کردم که روبروی من ایستاده است و من لباسش را آرام از تنش در می آورم. پوست نرم و سفیدش را لمس می کنم. کیرم را به اندامش می مالم. بغلش می کنم و کونش را در دست می گیرم و فشار می دهم. گردنش را می بوسم. نفس هایم را به گوشش می رسانم و سینه هایش را لخت می کنم. کرستش را پرت می کنم و شهوانی لیس می زنم. آنقدر که فریادش گوش آسمان را کر کند. کیرم در حدی شق شده بود که در ماشین شدیدا خود نمایی می کرد. یک لحظه زهرا را زیر چشمی نگاه کردم. فهمیدم باز عهدش با خدایش سست شده و دارد زیر چشمی کیرم را دید می زند. نزدیک ویلا شدیم و من ماشین را درون پارکینگ پارک کردم._گفتم: بیا تو_گفت: نه راحتم برو زود بیاای داد همه نقشه هایم داشت نقش بر آب می شد باید دلیلی می آوردم که_گفتم: کارم طول می کشه و در ضمن به کمکتم احتیاج دارممشکوک نگاهی به من کرد و پیاده شد. من هم فکری به ذهنم رسید که ناگهان خنده پلیدی روی لبانم نقش زد. وارد خانه شدیم و_گفت: چی کاری باید بکنی؟_گفتم: یه چیزی توی طبقه بالای کمد اتاق هست باید ور دارم_کمک واسه چی می خوای پس؟_صندلی رو نگه داری دیگه_لوسس!اتاق اول را دیدم که اصلا کمد نداشت ولی خوشبختانه اتاق بعدی کمد داشت. صندلی را از سالن نهار خوری برداشتم و رفتیم به سمت اتاق. من رفتم بالای کمد و از شانس بد من چیزی جز چند تابلوی عکس خاک خورده نبود. دو تا را برداشتم و دادم به دست زهرا. کیرم هنوز شق بود و زهرا بیشتر اوقات جایی را نگاه می کرد که کیرم در نظرش باشد. من هم خوب حواسم بود. تابلو ها را به دستش دادم و گفتم که بر روی تخت قرار دهد. من تا دیدم او برگشت (به صورت بسیار مضحک و غیر طبیعی ای) خودم را به زمین انداختم و شروع کردم به خودم پیچیدن. خودم را جمع کرده بودم. مشکلم این بود که نمی دانستم بگویم کجایم درد می کند. این همه نقش بازی کرده بودم اما از این به بعدش به ذهنم نمی رسید. زهرا تا دید که من زمین افتاده ام چادرش را ول کرد و سریع به سمت من آمد. دستم را دراز کردم و_گفتم: کجا رفتی؟_گفت: خودت گفتی که! حالا کجات درد می آد؟ چی شدی؟_کمرم خرد شد وایییییچشمم به لب و سینه اش بود که کمتر از نیم متر با من فاصله داشت. نگاهش به کیرم افتاد و دید که هنوز شق بود. خودم هم شق درد گرفته بودم در این یک ساعت. گویی فهمید که فیلم بازی می کنم داشت بلند می شد و من داشتم موقعیت را از دست می دادم.دستش را گرفتم. به سمت خودم کشیدم اش. با چشمانی عصبای در چشم های من نگاه کرد و من هم در جواب یک دنیا شهوت را به نگاهش برگرداندم. روی زمین افتاد. من هنوز خوابیده بودم. هر دو ساکت بودیم. دستش را از دستم قاپید و به سمت در خروجی فرار کرد. من هم فرصت را از دست ندادم و مثل گرگ گشنه دنبالش کردم. جلوی در اصلی دستش را گرفتم و کشیدم عقب. مچ هر دو دستش را گرفتم و بروی سینه اش چسباندم. انگار ترسیده بود و من هم وحشیانه در فکر لحظات بعدی بودم. چشمانش التماس می کرد اما ساکت بود. سرم را جلو بردم که ببوسمش اما امتناع کرد. عصبانی شدم و به سمت دیوار بردمش. دلم سوخت به نظر محکم به دیوار کوبیده شده بود. کیرم را به کسش چسبانده بودم و فشار وحشیانه ای می دادم. دستانش هنوز در دست من بود. صورتش ناراضی نبود اما راضی هم به نظر نمی رسید لبم را به او نزدیک کردم تا ببوسمش اما لبانم را تا نزدیکی لبانش بردم و_گفتم: زهرا من نظرم عوض شده! نمی تونم بعد از اون تجربه قبلی دست از سرت ور دارم، قول می دم هرکاری تو بگی انجام بدم فقط منو ببوس!جوابی نداد و در چشمانم نگاه عمیقی کرد. در چشمانش خیره شدم و لبانش را بوسیدم. دستانش را آرام آرام رها کردم و دست روی سینه هایش گذاشتم که بسیار منتظرشان بودم. لبانش را خیس می کردم سعی می کردم تا آنجا که می شود حشری کنم اش. هنوز ممانعت هایی می کرد. به سراغ اولین نقطه ضعفش یعنی گردن و گوش اش رفتم. مزه می کردم و نفس گرمم را هدیه می دادم. تاثیر زیادی داشت چرا که دستانش به دور من حلقه شد. من کیرم را به او می مالیدم. برگرداندمش و از پشت به کونش مالیدم. کون نرم و بزرگی داشت. با دستانم سینه اش را فشار می دادم و در دست گرفته بودم. دستش را آرام به پشت خود آورد و کیر من را در دستم گرفت. کمی کیرم را مالید و سعی کرد دستش را داخل شلوارم کند. برگشت دکمه شلوارم را باز کرد و زیپ شلوارم را پایین کشید. قبل از اینکه کیرم را در بیاورد دست به زیر شرتم برد تا لمسش کند. برخورد دست او با کیر من دیوانگی من را به انتها رساند. چشمانم قرمز شده بود. وحشی شده بودم و هیچ چیزی در مغزم نبود. چند وقت انتظار این لحظه مرا مانند کس ندیده های زلیل جلوه می داد اما به یک دیوانه ی واقعی تبدیل شده بودم که فقط به دنبال سکس بود. گردنش را می بوسیدم و گاز می گرفتم. دکمه های مانتو اش را با آنچنان حرصی باز کردم که آخرین دکمه کنده شد. تاپ تنگی بر تن داشت که سینه هایش از بالا بیرون زده بود. سوتینش کوچک بود و تاپش یقه اش باز. سینه های سایز 85 ای اش فقط تا نوک سینه پوشیده شده بودند. نمی خواستم زود سینه هایش را لخت کنم. به سراغ شلوارش رفتم و دکمه اش را باز کردم. دستی بر کسش کشیدم و شلوارش را از پایش در آوردم. پاهایش را باز کردم و دستم را روی کسش گذاشتم شروع به مالیدن کردم و از روی تاپ، سینه هایش را گاز آرامی گرفتم.او دیگر دست به لباس های من نزده بود و مات و مبهوت، فقط لذت می برد.[با حرص] گفتم: دیوونه شدم_ [خنده رضایتی کرد] زمزمه کرد: دوست دارمشلوار و پیراهنم را در یک چشم به هم زدن کندم. فقط با شرت بودم. خوابندمش روی زمین. سوتینش را باز کردم اما هنوز تاپش تنش بود. سینه هایش شل بود و تکان می خورد و من را دیوانه می کرد. کیرم از روی شرت روی کسش گذاشته بودم و فشار می دادم. بالا پایین می کردم. شک نداشتم که پرده دارد و خبری از کس کردن نیست. چشمانش را بسته بود و به بالا نگاه می کرد. دست کردم داخل شرتش و متوجه شدم خیس خیس شده است. کسش را مالیدم. دو انگشت وسطم را لای کسش گذاشتم و از بالا به پایین می کشیدم و در روی سوراخ اصلی فشار ملایمی به داخل می دادم. سرعتش را زیاد کردم. در عین حال با دست دیگرم تاپش را بالا دادم شروع به خوردن سینه های سفید و سفتش کردم. اندازه اش حرف نداشت. نوک سینه اش را لیس می زدم و زبانم را دایره وار حول آن می چرخاندم. می مکیدم و گاز های کوچکی می گرفتم.زهرا کیر من را در دستش گرفته بود و تکان می داد ولی من هنوز منتظر بیشتر از اینها بودم. داشت خمار می شد. دستم را از کسش کشیدم و خودم را بالا آوردم. کیرم را جلوی صورتش بردم. شرتم را پایین دادم و به صورتش کشیدم. آهسته گفتم: بخورش. دهانش را باز کرد و کیرم را در دهانش فرو کردم. به دلیل وضعیت خوابیده اش نمی توانست ساک بزند. خودم را کمی بالا پایین کردم. تا انتها فشار می دادم. دهنش جای زیادی نداشت که تا آخر کیرم را بخورد. چند دقیقه گذشت و خسته شدم. بلند شدیم و به اتاق رفتیم.وای! زهرا را لخت می دیدم. با سینه هایی که دیوانه وار حشریم می کرد. هنوز شرتش پایش بود. من لخت عور بودم. روی تخت رفتیم و من زیر خوابیدم. روی من خم شد. سینه هایش را در دستم گرفتم و کمی فشار دادم. پایین رفت به سمت کیرم و دستم از پوست سفید و نرمش جدا شد. سرش را گرفتم و روی کیرم فشار دادم. گرمای دهانش دیوانه ام می کرد. با تمام تجربه هایی که داشتم او بهترین بود. با لذت تمام کیرم را می مکید و سرش را بالا پایین می کرد. گاهی کیرم را با زبانش لیس می زد و بیضه هایم را می مکید. گویی سالهاست که تجربه دارد. کیرم را تاجایی که می توانست می خورد. من با صدایی فضا را حشری تر می کردم. ساک زدن را ادامه داد و با لذت تمام برایم می خورد. هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی شد. انتظار طولانی به سرآمده بود. بلندش کردم و شرتش را از پایش در آوردم. خدای من کسش از همه جایش بهتر بود. به خودش خوب رسیده بود انگار می دانست که اتفاقی قرار است بافتد. سفیدی پوستش و رنگ صورتی کسش منظره ای درست کرده بود که کیرم در پوست خودش نمی گنجید. جایمان را عوض کردیم و من روی او آمدم باز از سینه هایش شروع کردم. پایین رفتم تا به کسش برسم. کسش آنقدر تمیز بود که دلم نیامد بی بهره بگذارمش. اطراف کسش را لیس زدم ولی خودش را نه. با این کارم جیغش بلند شده بود. آه و ناله اش بلند و بلند تر می شد. به کسش رسیدم و جبران ساک زدنش را کردم. آنقدر خوردم که داشت فریاد می زد. ناگهان ارضا شد. پا شدم و بوسیدمش _گفتم خوبی؟نای حرف زدن نداشت، لبخند ملیحی زد و _گفتم: می خوام بکنمت_گفت (با افسوس) من دخترم!با این که مطمئن بودم دختر هست اما از زبان خودش شنیدن مانند آب سردی بود که بر سرم ریخت. من هنوز ارضا نشده بودم و می خواستم ادامه بدهم. او هم هنوز مشتاق بود، از چشمانش می فهمیدم. که_گفتم: از پشت چی؟</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%d8%af%d8%aa%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176299</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ریچله بدن خوبی داره و عاشق کس دادن هم هست</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b1%db%8c%da%86%d9%84%d9%87-%d8%a8%d8%af%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%88-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d9%85-%d9%87%d8%b3/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b1%db%8c%da%86%d9%84%d9%87-%d8%a8%d8%af%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%88-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d9%85-%d9%87%d8%b3/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 10 Jul 2019 06:49:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرزوهای]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[اینکار]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[باورتون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونو]]></category>
		<category><![CDATA[پارسال]]></category>
		<category><![CDATA[پایینو]]></category>
		<category><![CDATA[پسرخاله]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتونه]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلش]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داستانو]]></category>
		<category><![CDATA[درخواست]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دوشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[سرکارم]]></category>
		<category><![CDATA[سواستفاده]]></category>
		<category><![CDATA[صادقانه]]></category>
		<category><![CDATA[فرمانیه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدی]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینم]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفتی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[مهرماه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[واسشون]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیه]]></category>
		<category><![CDATA[وایساد]]></category>
		<category><![CDATA[وایساده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[همه آدما از یه دسته فیلم سکسی نیستن و بعضی هاشون واقعا آینده شون واسشون مهمه&#8230;اما واسه لذت خودشون آینده یه دخترو تباه می کنن. پارسال سکسی مهرماه بود که همزمان با سال نحصیلی شاه کس سمت خونمون کلاس زبان ثبت نام کردم.. از اولم پدرم مخالف کلاس های قاطی بود کونی اما وقتی اصرار [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>همه آدما از یه دسته فیلم سکسی نیستن و بعضی هاشون واقعا آینده</h2>
<p>شون واسشون مهمه&#8230;اما واسه لذت خودشون آینده یه دخترو تباه می کنن. پارسال سکسی مهرماه بود که همزمان با سال</p>
<h3>نحصیلی شاه کس سمت خونمون کلاس زبان ثبت نام کردم.. از اولم</h3>
<p>پدرم مخالف کلاس های قاطی بود کونی اما وقتی اصرار منو دید و گفتم موسسه خوبیه دیگه مخالفتی نکرد.. ترم شروع</p>
<h4>شد جنده و من از همون روز اول چشمم افتاد به</h4>
<p>یه پسر خوشگل که همیشه ته پستون کلاس می نشست&#8230; خدایی دخترباز بودن از قیافه و طرز نگاش می بارید اما</p>
<h5>خب&#8230; بدجوری کوس بهش علاقه مند شده بودم&#8230;هنوزم وقتی به اون</h5>
<p>روزا برمی گردم با خودم می گم جدا حیف عشق پاک من&#8230;اسمش احسان بود و خیلی روزا کلاس نمیومد. ترم تموم شد سکس داستان و روز امتحان</p>
<h6>فاینال منو کشید کنار و گفت: من هیچی ایران سکس نخوندم&#8230;توروخدا بهم</h6>
<p>برسون فقط قبول شم! منم بهش گفتم تقصیر خودتونه از بس که غایب می کردید.. اونم گفت خواهش می کنم ! خلاصه بخاطر علاقه ای که در نهان بهش داشتم قبول کردم. امتحان رو دادیم و دیدم بیرون موسسه منتظرم وایساده&#8230; گفتم نوشتید همه رو؟ گفت آره مرسی&#8230; بعدم ازم خواست واسه تلافی کارم منو برسونه خونه. همون روز تو ماشین شیک و خوشگلش ازم درخواست دوستی کرد و منم با اینکه می دونستم فقط با من نخواهد بود قبول کردم&#8230; بازم بخاطر علاقه ی مسخره ام که هیچ وقت نفهمید چقدر پاک و صادقانه بود&#8230; خلاصه از اون روز دوستی ما شروع شد&#8230; دروغه اگه بگم عاشقش نشده بودم&#8230; حاضر بودم واسش هرکاری انجام بدم تا تنهام نذاره&#8230; تقریبا 5ماه از دوستیمون می گذشت که پدر و مادرم رفتن سفر مکه&#8230; منم از اون روز شدم تنها تا 15 روز. اما هیچ وقت از اعتماد پدر و مادرم سواستفاده نکردم. احسان همش اصرار داشت بیاد خونه پیش من باشه اما من واقعا می دونستم تنها بودن باهاش وسوسه ایجاد می کنه&#8230; قبول نکردم و ازم ناراحت شد و ازش خبر نداشتم تا روز دوشنبه که کلاس داشتم. از مدرسه اومدم و آماده شدم رفتم کلاس&#8230; عجیب بود که اومده بود موسسه! سر کلاس مثل همیشه که باهام یه کم حرف می زد، اون روز هیچی نگفت&#8230; می دونستم قهره اما می خواستم از دلش دربیارم..کلاس تموم شد و گفت بشین تو ماشینم باید باهات حرف بزنم. خیلی عصبی بود. نشستم و گفت نترس خونتون نمیام بیا بریم خونه پسرخاله ام علی هم باشه تا راجع به اخلاقای مسخره تو حرف بزنیم. قبول کردم و این آغاز بدبختی من بود&#8230; رفتیم فرمانیه، علی پسرخاله احسان اونجا خونه مجردی داشت. رفتیم بالا و احسان پشت سرش درو بست.با علی سلام علیک کردم و چشمم افتاد به میز که چند نوع مشروب مختلف روش بود .می دونستم احسان مشروب خور قهاره اما امروز قرارمون فقط حرف زدن بود&#8230;یه کم گذشت..انگار هیچ کس دوست نداشت سکوت رو بشکنه&#8230; احسان دو لیوان مشروب خورد و علی گفت من می رم اتاقم راحت باشین&#8230; تازه داشتم می فهمیدم چه خبره اما خیلی دیر بود&#8230; گفتم ببخشید از اولم اومدن من اینجا اشتباه بود.. پا شدم که برم احسان دستمو کشید و گفت بشین سرجات دختره ی جنده! 5ماهه منو سرکار گذاشتی؟ من با دختر جماعت صبح دوست می شم، ظهر می کنمش، شب ولش می کنم اونوقت تو 5ماهه سرکارم گذاشتی؟ دیگه گریه ام گرفته بود&#8230; گفتم خودت خواستی بمونی! مگه من گفتم بمون؟ گفت آره خودم خواستم&#8230; خواستم و منتظر یه همچین روزی شدم که گیرت بیارم&#8230; پرتم کرد رو مبل و در گوشم گفت آماده باش می خوام جلو و عقبتو امشب یکی کنم!!!! باورتون نمی شه اون لحظه چه حسی داشتم&#8230;فقط گریه می کردم&#8230; افتاد روم و از لبام شروع کرد به خوردن&#8230;همزمان دستشو گذاشت رو سینه ام و شروع کرد به مالیدن&#8230;دیگه داشتم زجه می زدم که ولم کنه&#8230; نمی خواستم بهم دست بزنه&#8230; تمام عشقی که بهش داشتم جاشو داد به نفرت&#8230; رفت پایینو و شلوار و شرتم و از پام کند و شروع کرد به لیس زدن&#8230; 5 دقیقه ای که خورد لباساشو درآوارد و وایساد رو به روم و گفت ساک بزن جنده خانوم&#8230; واسش شروع کردم به ساک زدن&#8230; د واقع به زور چون خودشو تو دهنم عقب جلو می کرد&#8230; وقتی حس کرد داره آبش میاد درآوارد و گذاشت دم سوراخ کسم و یه کم هل داد تو&#8230;تمام بدنم و سرم تیر کشید.. داشت از شهوت می مرد و می گفت جون چقدر تنگی تو&#8230; انقدر زور زد که من از حال داشتم می رفتم با یه درد خیلی شدید فهمیدم پرده مو زد&#8230; داشتم گریه می کردم و فحشش می دادم می زدمش اما با اینکار من بدتر جری تر می شد و شدتشو بیشتر می کرد&#8230; انقدر تلمبه زد تا آبشو ریخت تو&#8230; دیگه واسم مهم نبود چی پیش میاد&#8230; کاری رو که نباید می کرد رو انجام داد&#8230; بی حال افتاد رومو و منم از حال رفتم&#8230; وقتی بیدار شدم دیدم بالا سرم داشت مشروب می خورد&#8230; با چشم های خونی بهش خیره شدمو گفتم فهمیدی چیکارم کردی؟ چرا من؟؟؟ مگه واسه تو دختر کم بود؟ گفت خفه شو پاشو گمشو برو بیرون&#8230; لباسامو پوشیدمو با نفرت تو چشماش زل زدم&#8230; خیلی راحت برگشت بهم گفت: پای آبرو خودت درمیوه&#8230; اگه دلت خواست آبروت بره و بفهمن با پای خودت پاشدی اومدی برو به همه دنیا شکایت منو بکن!!! ساعت 9 بود که از خونشون اومدم بیرونو رفتم خونه&#8230; تا نصفه شب گریه کردمو اشک ریختم&#8230; من هیچ وقت احسانو نبخشیدم&#8230; اگه پسری این داستانو خوند ازش خواهش می کنم اینکارو با دختری انجام نده&#8230; چون این کار مثل صادر کردن حکم مرگ برای آرزوهای یه دختره!!!!</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b1%db%8c%da%86%d9%84%d9%87-%d8%a8%d8%af%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%88-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%87%d9%85-%d9%87%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175226</post-id>	</item>
		<item>
		<title>پاشنه بلند و جوراب ساپورت</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%be%d8%a7%d8%b4%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d9%88-%d8%ac%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%be%d8%a7%d8%b4%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d9%88-%d8%ac%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1%d8%aa/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 20 Jun 2019 08:49:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آشناست]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بارانی]]></category>
		<category><![CDATA[باریدن]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بودمنو]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناشو]]></category>
		<category><![CDATA[پستونای]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[تحریکم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبونده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلت]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دربیارم]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دندوناش]]></category>
		<category><![CDATA[دوتاشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوتامون]]></category>
		<category><![CDATA[دوتایی]]></category>
		<category><![CDATA[دودقیقه]]></category>
		<category><![CDATA[روسریش]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[سواستفاده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارکم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[طوریکه]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[لباسات]]></category>
		<category><![CDATA[لباساتو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لباستو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لرزیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نباشیم]]></category>
		<category><![CDATA[نبودیم]]></category>
		<category><![CDATA[نپوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همینکه]]></category>
		<category><![CDATA[وایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[وایستاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[دو ساعت باریدن بارون سیل فیلم سکسی اومد البته یه سیل شدید که شهر رو برای دو ساعت تعطیل کرد که این دو ساعت برام دو سال سکسی بود خیلی بهم چسبید .داشتم می گفتم شاه کس بارون تازه شروع شده بود من داشتم با عجله می رفتم بسمت خونه کوچه رو کونی پیچیدم دیدم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>دو ساعت باریدن بارون سیل فیلم سکسی اومد البته یه سیل شدید که</h2>
<p>شهر رو برای دو ساعت تعطیل کرد که این دو ساعت برام دو سال سکسی بود خیلی بهم چسبید .داشتم می</p>
<h3>گفتم شاه کس بارون تازه شروع شده بود من داشتم با عجله</h3>
<p>می رفتم بسمت خونه کوچه رو کونی پیچیدم دیدم زنی چسبیده به در خونه ام . بدجوری هم خیس شده بود</p>
<h4>.من جنده هم خیس شده بودم تا شرتم خیس بود .</h4>
<p>نزدیکتر که رفتم دیدم بله این پستون خانم آشناست . زن دوستم بود . زیر بارون چاره ای نداشته بود که</p>
<h5>بیاد خونه کوس ما ولی چون ما خونه نبودیم تنها جلوی</h5>
<p>دم در وایستاده بود بخاطر این خیس خیس شده بود . رفتم جلو همینکه منو دید دستم رو گرفت دیدم یخه ، سکس داستان داشت می لرزید</p>
<h6>بهم گفت کجایید : گفتم من بیرون بودم ایران سکس و شیلا</h6>
<p>( زنم ) هم خونه پدرشه . آخه کمی مریض بود رفته بود اونو ببینه البته من هم قرار بود اونجا برم که بارون برنامه رو خراب کرد . گفتش : شانس منه که بارون اومد زود بیا بریم تو دارم از سرما می میرم . خلاصه با عجله رفتیم تو .من رفتم زود پیرهن زیرم رو عوض کردم و یه شلوارک پوشیدم . شرت هم نپوشیدم . چون شرتم خیس بود عمدا شرت هم نپوشیدم . رفتم پیشش جلو هال مونده بود که کجا بره داشت از لباساش آب می چکید . گفتم چرا موندی خوب لباساتو در بیار.گفت : آخه ! گفتم : چی آخه ؟ چشمک زدم . نمی خوای که تا لباسات خشک بشه اینجوری بمونی . زود باش در بیار .شروع کرد روسریش رو در آورد . موهاش خیس خیس بود . مانتو شو هم در اورد . تی شرت خوش رنگش و چسبناکش هم خیس شده بود شلوارشو رو هم در آورد . با یه شرت کرمی واقعا سکسی شده بود . گفتم تی شرتت رو هم در بیار . گفتش : آخه لخت میشم . خندیدم گفتم خوب بشو چی میشه مگه بده !؟ خندیدم . تی شرتش رو هم در آورد . یه کرست به رنگ شورتش کرمی رنگ . واقعا سکس داشت داد می زد و خودشو نشون می داد . یهو دیدم داره میلرزه . گفتم چیه : دندوناش داشت می لرزید . گفت : دارم از سرما می لرزم . زود لباسشو گرفتم دستم و بردم انداختم رو سیم لباسا . اونو هم بغلش کردم بردم اتاق خواب . گذاشتمش رو تخت . یه لحاف کشیدم روش و رفتم زیر لحاف بغلش . داشت می لرزید . بدنمو چسبوندم بهش. بعد از دودقیقه لرزشش بدنش کم شد و سرش رو زیر لحاف به سینه ام چسبونده بود . کیرم هم داشت راست می شد و به پاش داشت فشار می اورد احساس کردم پاشو تکون داد که کیرم رو ازش دور کنه منم بدتر فشارش دادم بدتر شد . سرش رو اورد بالا و خندید گفت : خوب داری سواستفاده می کنی ها . گفتم : من و سو استفاده . خندیدیم.صورتش رو به صورتم چسبوند . لباش رو گرفتم شروع کردم به مکیدن . دیدم کرست و شرتش هم خیسه . گفتم : بببین کرست و شورتت رو هم در بیار نمناکن . گفت باشه عزیز جان . شرتش رو همون زیر لحاف در اورد موهای کسش رو که به پاهام خورد احساس کردم . انگار چند روز بود که موهاشو نزده بود . کرستش رو من از پشت باز کردم . لخت روم دراز کشید . کسش رو از رو شلوارم به کیرم می مالید من هم لباش رو می خوردم . پستوناشم داشت روی زیرپیرهنم می مالید به سینم . بهم گفت : ببین منو لخت کردی خودت نمی خوای لخت بشی . گفتم شروع کن . پیرهنم رو در آورد موهای سینم رو بوسید شلوارکم رو داد پایین و کیرم رو رو کسش فشار داد . زیر لحاف دیگه داغ شده بود . هوای بیرون بارانی شدید بود و من اینو اصلا متوجه نبودم . بغلش کردم و یه چرخی زدم اونو بردم زیرم . نشسم رو پاهاش .دستامو گذاشتم رو پستوناش . بهم گفت زنت ناراحت نشه . گفتم چرا باید ناراحت بشه درسته قول داده بودیم تنها نباشیم ولی این مورد فرق می کنه نه اون و نه شوهرت که نمی تونند الان اینجا باشند پس بهتره فقط به خودمون فکر کنیم و لذت ببریم . کمکش کردم که بلند بشه و بشینه رو تخت بغلش کردم و شروع کردیم همدیگر رو بوسیدن خیلی صحنه های خوبی باهم داشتیم الان هم به یاد اون لحظه ها راست کردم. یهو تلفن زنگ زد . شوهرش بود بهش جریان رو گفت بعد من صحبت کردم بهم گفت هرکاری می خوای بکن ولی یک هیچ به نفع تو منهم تلافیش می کنم . گفتم باشه اگه می خوای بیا گفت ببینم چی میشه . اگه شد میام .تلفن رو قطع کرد .ما دو تو خندیدیم و همدیگر رو بغل کردیم . پستوناشو گرفتم و فشار دادم دیدم داره ازش چیزی شبیه شیر میاد گفتم اینا چیه ؟ گفتش : از شهوت اب بدنم راه افتاده بیا ترا خدا تموم کن دارم می میرم .شروع کردم پستونای خوش فرمش رو خوردن .باز هم تلفن زنگ زد اینبار زنم بود جریان رو بهش گفتم. پشت تلفن گفت داری باهاش حال میکنی لختید ؟ گفتم بله . گفت : دستت درد نکنه چشم منو دور دیدی ازت انتظار نداشتم . بهش گفتم چیکار کنم اون اومده بود خونمون من خبری ازش نداشتم اتفاقی همه چیز جور شد . گفتش پس صبر کنید من هم بیام . گفتم تو بیا ولی تو این بارون چه جوری میایی گفت میام نگران نباش . زود هم میام . شما مشغول باشید!!!!! .و تلفن رو با حرص قطع کرد .رو به پریسا دوست زنم کردم و گفتم بی خیال . خلاصه رفتیم رو هم . گفتم می خوام اون کس خوشگلت رو بخورم با زبونم تا اونجا که می شد تا ته کسش زبونم رو فرو کرد م .اونم کیرم رو داشت می خورد احساس کردم آبم داره میاد بهش گفتم گفت حیفه بذار تو کسم .پاهاش رو گذاشتم رو شونه هام کیرم رو آروم گذاشتم رو کسش با دستاش اونو تنظیم کرد اب دهنم داشت روی سینه هاش می افتاد با دستام سینه ها شو مالیدم کمی درنگ کردم بهم گفت چرا نمی کنی تو گفتم می خوام بیشتر تحریک شی. اینو که گفتم با دستاش از باسنم گرفت و منو به خودش فشار داد کیرم تا ته رفت اون تو کمی دادم بیرون دوبار که فرو کردم دیدم داره میلرزه . شروع کرد به لرزیدن ترسیدم فکر کردم داره ازسرما میلرزه دیدم نه از شهوت بود.منو محکم بغل کرد این قوت رو ازش انتظار نداشتم یهو احساس کردم کسش منقبض شده و کیرم رو نمی تونم دربیارم یه فشار عجیبی رو کیرم اورد آبم داشت می اومد و من اصلا قدرت حرکت تو میان بازو هاش رو نداشتم و کیرم هم تو کسش قفل شده بود کیرم هرچی اب توش بود ریخت تو کسش . مثل یه پمپ ابش رو کشید به خودش یهو پریسا سست شد . پاهاش پایین افتاد کیرم ازاد شد شروع کردم به عقب و جلو کردن . دوبار منو بغل کرد و چرخی زد و منو انداخت رو تخت و کیرم رو گذاشت تو کسش با شدت خودش رو بالا پایین می کرد. پستوناش حرکات ریتمیکی داشتن . صدای در اومد زنم اومد صداشو رو شنیدم گفت کجایید ؟ مستقیم اومد به اتاق خواب . پریسا بلند شد و وایستاد منهم با کیرم نیمه راستم هم نشس<br />
تم رو تخت . زنم به هر دوتامون نگه کرد و یه لحظه اومد عصبانی بشه از دیدن اون صحنه برای یک لحظه از صفر یه 100 رسید شهوتی کامل شد . اون صحنه عبارت بود از بوی منی من . و کیر نیمه راست و از همه مهمتر اب منی من که داشت از کس پریسا بیرون می ریخت و رو زمین می ریخت . زنم اونقدر به اونجا زل زد که ما هردو تا مون تازه متوجه اون شدیم . دستش رو گرفت رو کسش تا رو زمین نریزه . زنم اومد و نشست زیر کسش و شروع کرد اونو خوردن و منی منو از توی کس پریسا داشت می خورد . من یهو متوجه شدم لباسای زنم هم خیسه بهش گفتم اول لباستو در بیار و با شوخی به پریسا گفتم حمله جهت لخت کردن شهلا . دوتایی مون به سرعت اونو لختش کردیم . پریسا داشت کس زنم رو می خورد و منهم پستوناشو. زنم گفت دلم یه حموم داغ می خواد سردمه . ما هم از خدا خواسته با هم رفتیم حموم حسابی همدیگر رو شستیم . اومدیم بیرون زنم بهم گفت : پس سهم کیر من چی میشه . پریسا که داشت از آشپزخونه با یه پارچ اب میوه می اومد گفت همین الان بعد از خوردن یه لیوان اب میوه شروع کردیم به بازی. اونقدر زنم رو مالیدیم که داشت از شهوت منفجر می شد . پریسا بهش گفت تو چه حالتی می خوای کیر رو بخوری . گفت می خوام لنگام بره بالا و اون کیرش رو بذار تو کس داغم .پریسا پاهاش رو گرفت کسش رو با اب دهنش مرطوب کرد لازم هم نبود اونقدر ازش اب اول اومده بود خیس خیس بود خلاصه کیرم را مالیدم و ارام ارام گذاشتم توکس زنم اونم داشت می لرزید و اروم شروع کردم به عقب و جلو کردن پریسا اومد طوری نشست که کسش جلوی دهن زنم بود و صورتش جلوی صورت من . کس پریسا داشت توسط زنم خورده میشد و لباشو من داشتم می خوردم . پستونای پریسا وزنم را به نوبت می مالیدم . زنم داشت دیگه داد میزد من هم بهش گفتم دارم میام گفت تمامش رو می خوام خلاصه هرچی داشتم ریختم تو کس زنم . پریسا هم منو بغل کرده بود و دست منو هم گرفته بود و گذاشته بود روی پستوناش و داشت لذت می برد . پریسا گفت کیرت رو در نیار می خوام اب منی رو که از کس شهلا می اد بیرون بخورم . اومد پایین نظرش رو عوض کرد . کسش رو نزدیک کس زنم کرد . گفت زود کیرت رو بیار بیرون میخوام کسم رو به کس شهلا به مالم . من حال نداشتم چشامو باز کنم ولی دیدم که اون دوتا افتادن به جون هم و دارن با هم سکس می کنن . کساشونو به هم می مالیدن و پستوناشو رو می خوردن با دیدن اونا بلند شدم و رفتم پیششونکیر خوابیدم رو شروع کردن خوردن . دیگه کیرم بلند نمی شد . پریسا گفت کاش شوهرم اینجا بود و اون کیرش رو برامون راست می کرد و دوبار ما رو از کیر سیراب می کرد .این حرف برام خیلی سنگین بود فهمیدم که سیراب نشدن . زود حواسم رو جمع کردم کیرم کم کم راست شد . کیرم رو گذاشتم لای کون پریسا که دراز کشیده بود و داشت کس زنم رو می خورد . کیرم راست شد . گذاشتم که حسابی راست بشه آروم کیرم رو گذاشتم روی کون پریسا اروم فشار دادم تو سرش که رفت تو پریسا برگشت و گفت عجب کیری جون بذار ته تو کونم . زنم از توی پا تختی یه کاندوم اورد بیرون و گفت بکش رو کیرت . کاندوم رو زدم به کیرم و اروم کردم توکون پریسا خیلی تنگ بود چند بار که عقب و جلو کردم پریسا سست شد باز هم به اوج رسیده بود . گفت بسه .زنم هم از کون می خواست اونم پشتش رو اورد جلو کیرم اونقدر تحریکم کرد که داشت آبم می اومد کیرم رو گذاشتم جلوی کونش دادم و راحت رفت اخه من با زنم زیاد از کون نزدیکی می کنیم . چند بار که عقب و جلو کردم هم زنم و هم من داشتیم ارضا می شدیم پریسا گفت ابت حیفه بریزه تو کاندوم درش بیا بریز رو سینه های ما . هر دوتاشون خوابیدن و من رفتم روشون . رو زانوهام رو تخت ایستادم .گفتم کمک می کنید آبم بیاد . اون دوتا هم با دستاشون برام کمی جلق زدن 3 تا حرکت کافی بود که ابم بیاد آبم رو ریختم رو سینه هاشون . از اینکه اینقدر اب داشتم تعجب کردم . خلاصه اونا هم کمی با آبم بازی کردن و سینه هاشون رو با آب من شستن .بعد از نیم ساعت رفتیم حموم . پریسا بعد از یک ساعت که کمی حالش خوب شد می خواست بره خونه اش چون بارون بند اومده بود . زنم از این سکسی که اون روز داشتیم همیشه به از یه سکس واقعی و لذتی که اون موقع برده یاد میکنه . عجب روزی بود اون روز بخصوص اون لحظه هایی که من و پریسا تنها بودیم و اوف &#8230;&#8230;		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%be%d8%a7%d8%b4%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d9%88-%d8%ac%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174728</post-id>	</item>
		<item>
		<title>یه مشت نقاب</title>
		<link>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%85%d9%8f%d8%b4%d8%aa-%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%a8/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%85%d9%8f%d8%b4%d8%aa-%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%a8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 22 Apr 2019 19:22:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آدمهای]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشی]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[آوردین]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباطی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[انتقام]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[برادرش]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بینشون]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پسرخاله]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تصورات]]></category>
		<category><![CDATA[تلگرام]]></category>
		<category><![CDATA[تیشرتم]]></category>
		<category><![CDATA[جزییات]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستین]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داداشت]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهش]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردن]]></category>
		<category><![CDATA[درمورد]]></category>
		<category><![CDATA[درنهایت]]></category>
		<category><![CDATA[دروغگو]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دکترها]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دیدارمون]]></category>
		<category><![CDATA[دیروقت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[رفیقمون]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[سواستفاده]]></category>
		<category><![CDATA[سوالهای]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فروشنده]]></category>
		<category><![CDATA[فکرهای]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدن]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتین]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت]]></category>
		<category><![CDATA[مسابقه]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلاتش]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسم]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلش]]></category>
		<category><![CDATA[میبرمش]]></category>
		<category><![CDATA[میترسم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادی]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میریزم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناشناس]]></category>
		<category><![CDATA[نخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[هردوشون]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همسایمون]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/qYEHuWax6kQKCs_l1iX8vw/024/364/553/1280x720.17091555.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="یه مشت نقاب" title="یه مشت نقاب" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>یه مُشت نقاب زن مطلقه شش ماه از دوستی سکس من و ثریا، دختر 27 ساله و مطلقه همسایمون گذشته بود که بالاخره پدر و سکس مادرش واسه چند روز به سفر رفتند و فرصت واسه سکس با سکس ثریا برام مهیا شد. صبح با شنیدن سکس ثریا برام مهیا شد. صبح با شنیدن صدای [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/qYEHuWax6kQKCs_l1iX8vw/024/364/553/1280x720.17091555.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="یه مشت نقاب" title="یه مشت نقاب" decoding="async" /></p><br />
<h2>
<h2>یه مُشت نقاب  زن مطلقه<br />
شش ماه از دوستی  سکس من و ثریا، دختر 27 ساله </h2>
<p> و مطلقه همسایمون گذشته بود که بالاخره پدر و  سکس مادرش واسه چند روز به سفر </p>
<h3> رفتند و فرصت واسه سکس با  سکس ثریا برام مهیا شد.<br />
صبح با شنیدن </h3>
<p>  سکس ثریا برام مهیا شد.<br />
صبح با شنیدن صدای موتور، متوجه رفتن برادرش به سرکار شدم. </p>
<h4>صدای موتور، متوجه رفتن برادرش به سرکار شدم. بهش پیام دادم:<br />
_در خونه </h4>
<p>بود که بالاخره پدر و مادرش واسه چند روز به سفر رفتند و فرصت واسه سکس با ثریا برام مهیا  سکس شد.<br />
صبح با شنیدن صدای موتور، متوجه رفتن برادرش به سرکار شدم. بهش پیام دادم:<br />
_در خونه رو باز بزار! </p>
<h5>یه مُشت نقاب من و ثریا، دختر 27  فیلم سکسی ساله و مطلقه همسایمون گذشته بود </h5>
<p>سفر رفتند و فرصت واسه سکس با ثریا  سکس داستان برام مهیا شد.<br />
صبح با شنیدن صدای موتور، متوجه رفتن </p>
<h6>یه مُشت نقاب شد.<br />
صبح با شنیدن صدای موتور، متوجه رفتن برادرش به سرکار شدم. بهش پیام </h6>
<p> شد.<br />
صبح با شنیدن صدای موتور، متوجه رفتن برادرش به سرکار شدم. بهش پیام دادم:<br />
_در خونه رو باز بزار! من آماده ام.<br />
_باشه فقط میترسم داداشم برگرده و &#8230;.<br />
_نترس اون تا ظهر نمیاد. منم نیم ساعت بیشتر نمیمونم.</p>
<p>از خونه بیرون اومدم. نگاهی به کوچه کردم و سریع وارد خونشون شدم. ثریا پشت در ایستاده و منتظر بود. در رو بستم و باهم به سمت اتاقش رفتیم. ثریا با استرس و شهوت زیادی که تو چشماش مشخص بود خودشو تو بغلم انداخت و گفت باورم نمیشه. بالاخره تنها شدیم&#8230;.<br />
تیشرت و دامنش رو با عجله درآورد. خبری از لباس زیرنبود. یه نگاه به نوک برجسته و قهوه ای سینه های بزرگ و سفیدش انداختم. درحال دراوردن تیشرتم زانو زد و شلوارمو با عجله پایین کشید و بی معطلی شروع به خوردن کرد.<br />
_آروووم. چه خبرته دختر! خیلی حالت بده انگار!<br />
_آره حالم بده. دوسش دارم&#8230;.. میخوام تند تند بخورمش&#8230;.<br />
با دیدن این همه شهوت و عطش ثریا سرش رو گرفتم و محکم چند دقیقه ای تو دهنش تلمبه زدم. سینه هاش رو محکم با دست می مالیدم که نفس نفس زنان دستامو گرفت و منو به سمت تختش کشوند. دراز کشید، پاهاشو باز کرد و با چشمای خمارش من رو تو بغل خودش کشید.<br />
آروم کیرمو تو دو مرحله داخل کسش جا کردم و شروع به تلمبه زدن کردم. کم کم کسش داغتر و لیزتر شد و شدت تلمبه هام هم بیشتر.<br />
سمت لباش که میرفتم مثل دیوونه ها لبامو گاز میگرفت. از لذت زیاد به خودش می پیچید و کمرمو با ناخنهاش چنگ میزد. همین شهوت زیاد و بیش از حدش همراه با تلمبه های محکم من باعث شد خیلی زود ارضا بشه. با اینحال نزاشت از روش بلند بشم و گفت تا آبتو نریزی تو کسم آروم نمیشم! اونقدر کس خیس و پراز آبش رو کردم تا ارضا شدم و کمی بعد آروم از رو تنش جدا شدم.</p>
<p>دو روز بعد بود که موقع سکس تو اتاق ثریا، خواهر کوچیکترش نگار زودتر از معمول از دبیرستان به خونه برگشت و متوجه رابطه ما شد. نگار که سال آخر دبیرستان و 18 سالش بود با عصبانیت تهدید میکرد که به برادرش میگه و&#8230;&#8230;</p>
<p>6 سال گذشت. نگار الان 24 ساله بود و خواهرش چندسالی بود ازدواج کرده بود. ثریا اون روز نگار رو راضی کرد به کسی چیزی نگه و جریان به خیر گذشت ولی رابطه من و ثریا بعد از اون جریان سرد و درنهایت تمام شد و من و نگار هردو ازهم بیزار بودیم.</p>
<p>تو غروب یکی از روزهای نسبتن سرد پاییز از کنار سینمای بزرگ و معروف شهر رد میشدم. تو شلوغی جمعیت و بین آدمهای جلوی سینما چشمم به نگار افتاد. با یه مانتوی کوتاه و تنگ سفید و روسری رنگی با آرایشی غلیظ دستاشو محکم تو دستای پسری قفل کرده بود و با اشتیاق محو صحبت های پسر بود. پسر که از تیپ و ظاهر به روزش به نظر بچه مایه دار و آدم حسابی می رسید، سعی میکرد تو شلوغی خودش رو بیشتر به نگار نزدیک کنه و خوب باهاش من تو من بشه! گوشه ای ایستادم و از دور چند تا عکس ازشون گرفتم.</p>
<p>نگار دیپلمه بود و صبحها تو یه دفتر خدمات ارتباطی کار میکرد. تا به حال هیچوقت اونو با این ظاهر و آرایش ندیده بودم.</p>
<p>چندروزی فکرم درگیر نگار بود. کینه و نفرتی که تو دلم بهش داشتم با فکرهای رنگی و تصورات سکسی تو ذهنم عجین شده بود و میخواستم انتقام کارش رو ازش بگیرم.</p>
<p>با حرفها و منطق های مختلف تو ذهنم به خودم حق میدادم ازش سواستفاده کنم. چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است! چرا باید غریبه بکنه؟ چرا من نکنم؟ &#8230;..<br />
شماره نگار رو از گوشی خواهرم که یه مدتی با نگار صمیمی بود پیدا کردم و یه شب با یه خط ناشناس بهش پیام دادم:<br />
سلام. من دوست صمیمی برادرتم. چند شب پیش با یه پسری دیدمت جلوی سینما&#8230;..<br />
_سلام. اشتباه گرفتین! مزاحم نشین!<br />
_باشه. من گفتم اول به خودت بگم ببینم چی جواب میدی. فردا به داداشت میگم و عکستون رو نشونش میدم ببینم اشتباه گرفتم یا نه. راستی! چقدر مانتوی سفید بهت میاد!<br />
برادر نگار یه پسر شر بود که خونواده و محل از دستش آسایش نداشتن. میدونستم نگار چقدر از برادرش ترس داره و بعد از چند دقیقه تیرم به هدف خورد.<br />
_نه آقا! خواهش میکنم! چیزی به اون نگین! آخه من شما رو نمیشناسم اصلن&#8230;<br />
من دوست صمیمی برادرتم. منو تا الان ندیدی، ولی من تو محل کارت دیدمت. نگران نباش چیزی بهش نمیگم. به شرطی که تو هم دختر خوبی باشی و&#8230;.</p>
<p>رابطه من با نگار به همین سادگی شروع شد و کم کم بیشتر بهش نزدیک شدم. می گفت دوست پسرش مهندسه و توی شهر خودشون شرکت داره و کالاها و دستگاههای پزشکی وارد میکنه و برای گرفتن سفارش و کارهای شرکتش زیاد به تهران میاد. همدیگه رو دوست دارن و قراره ازدواج کنن.<br />
وقتی در مورد سکس با پسر ازش پرسیدم، با جدیت گفت: من ازون دخترها نیستم! محاله قبل از ازدواج با کسی سکس کنم و تا به حال با مهندس هیچ رابطه ای نداشتم.</p>
<p>بعد از یکی دو ماه دیگه آخرشبها با دادن پیامهای سکسی و پرسیدن سوالهای سکسی ازش بهش نزدیکتر میشدم و کم کم دنبال راهی واسه روبرو شدن باهاش و سکس بودم.<br />
&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p>سه چهار ماه گذشت. ماه رمضون بود. مثل هرسال با دوستای قدیمی آخرشبها میرفتیم سالن فوتبال و معمولن با تیمی از محله دیگه مسابقه می دادیم. اونشب تو سالن از همون دور مهندس رو شناختم. تو تیم مقابل بود و داشت لباس عوض میکرد. تمام حواسم اونشب به مهندس بود و دنبال راهی واسه نزدیک شدن و دوستی باهاش.</p>
<p>مهندس تو سری خور تیم بود! کل تیم انواع و اقسام فحش ها رو نصیبش میکردن و اون هم می خندید! آخر بازی موقع رفتن یکی از دوستاش مهندس رو صدا زد:<br />
_میگم ممد! لباس جدید آوردین؟ خواستم این هفته بیام مغازه چند تا شلوار بردارم.<br />
_آره تازه بار آوردیم. بیا حتمن&#8230;.<br />
مهندس بوتیک داشت! بعد از رفتن مهندس به سمت دوستش رفتم و گفتم: داداش مغازه این رفیقمون کجاست؟ منم واسه خرید برم سراغش؟<br />
_مغازش فلان پاساژه. البته مال خودش نیست. این فروشندست و اونجا کار میکنه&#8230;..<br />
_مهندس بوتیک نداشت! فروشنده بود.</p>
<p>همون فرداش رفتم و مغازه مهندس رو پیدا کردم. تنها درحال صحبت با موبایلش بود. من رو شناخت و بعد از چند دقیقه قطع کرد.</p>
<p>_سلام. آدرستو از رفیقت گرفتم ممد. گفتم بیام مزاحمت بشم. مشتری نمیخوای؟؟<br />
_اختیار دارین! مغازه خودتونه.<br />
ممد با وجود هیکل درشت و بزرگش ازون پسرهای ترسو و بی خایه بود و من هم خیلی حاشیه نرفتم. خودم رو پسرخاله نگار معرفی کردم و با لحن جدی ازش درمورد رابطش با نگار پرسیدم.<br />
سرخ و زرد شد و با کلی استرس گفت: ما فقط دو تا دوست معمولی هستیم. بهش کمک میکنم هزینه دانشگاهش رو بده و بعضی وقتها با ماشین صاحب مغازه میبرمش بیرون دلش باز بشه و&#8230;.<br />
_کمک؟؟ دانشگاه؟؟<br />
_آره. بهم گفت دانشجوی پزشکیه و اینجا کسی رو نداره. منم از همین حقوق کم فروشندگیم واسش پول میریزم و &#8230;. به خدا جدی میگم. بیا ببین! تو گوشیم اسمش رو دکترجون گذاشتم!</p>
<p>گوشیش رو از دستش قاپیدم! حدود نیم ساعتی تلگرام و پیامهاش با نگار و چند تا دختر دیگه رو چک کردم. دروغ نمیگفت. نگار داشت تیغش میزد. تو پیامهاشون پر از سکس چت های هرشب و روزشون بود&#8230;.</p>
<p>_خونه خالی هم بردیش؟؟<br />
_نه! اصلن.<br />
با عصبانیت گفتم: میخوای بگی واسه رضای خدا بهش پول میدادی؟ ببین ممد! من باهات دعوا ندارم! راستشو بگو وگرنه میسپارمت دست برادرش تا خودت و مغازه رو آتیش بزنه.<br />
_مثل بچه ها اشک می ریخت. چند باری بردمش خونه یه بچه ها. ولی چون دختر بود فقط از پشت سکس کردیم و&#8230;..</p>
<p>حرفامون که تموم شد ازش خواستم چیزی به نگار نگه و برگشتم خونه.</p>
<p>چندروزی مدام پیش ممد میرفتم و باهاش حرف میزدم. واسم تعریف کرد:<br />
با ماشین صاحب مغازه واسه انجام کارهای شخصیش به طرف بانک میرفتم. تو مسیر جلوی پارک چشمم به دختری با ظاهری ساده افتاد، با کلی دردسر سوارش کردم. میگفت دانشجوی پزشکی هستم و تو خوابگاه زندگی میکنم. نخواستم کم بیارم و گفتم منم مهندسم و شرکت دارم! تل دادم و بعد از یه مدت آشنایی، بهم از هزینه زیاد درسش میگفت و منم کمکش میکردم. حتی واسش از دوستام لباس زنونه میگرفتم و ازش میخواستم درسش رو بخونه و خانم دکتر بشه!<br />
همون مانتوی سفید رو هم من بهش کادو دادم و گفتم از الان مثل دکترها لباس بپوش!</p>
<p>تو هر دیدارمون خودم هم یه دست لباس شیک از مغازه بر می داشتم و می پوشیدم و اونم کلی ذوق می کرد و &#8230;..</p>
<p>یه مدت بعد خونه دوستم چند روزی خالی بود. به ممد خونه رو از نزدیک نشون دادم و ازش خواستم نگار رو واسه سکس بیاره اونجا. با خوشحالی خندید و گفت: چشم. زودتر می گفتی داداش! ترسوندی مارو به خدا. خیالت راحت خانم دکترو میارم باهم صفا کنیم!</p>
<p>میخواستم بزنم تو گوشش تا صفا کردن یادش بره ولی واسه انتقام و سکس با نگار، خندیدم و گفتم منتظر خبرتم. هر ساعتی قرار گذاشتی خبرم کن&#8230;.</p>
<p>خونواده نگار وضع مالی خوبی نداشتن ولی نگار کار میکرد و تو خونه پدرش زندگی میکرد. نمی فهمیدم چرا واسه پول و تیغ زدن یه پسر حاضر به سکس و گفتن هزار دروغ شده بود؟</p>
<p>ممد با نگار واسه فردا ساعت 3 ظهر قرار گذاشت. کلی نقشه واسه هردوشون داشتم. میخواستم اول اون مهندس رو جلوی نگار با خاک یکی کنم و بعد هم خانم دکتر رو جوری آمپول بزنم که تمام عقده های این چند سال از ذهنم پاک بشه. مدام ریز به ریز جزییات کارهایی که میخواستم بکنم رو بررسی میکردم تا یه درس حسابی به دو تا آدم دروغگو و کثیف بدم.<br />
با فهمیدن و روشن شدن دروغ ها و رابطه سکس بینشون، دیگه نگار نمیتونست بهم &#8220;نه&#8221; بگه و مجبور بود برام هرکاری بکنه.</p>
<p>فردا نزدیک ظهر از خونه بیرون زدم. ناصر برادر نگار رو جلوی خونه دیدم. از وانت پیکانی که در حال تمیز کردنش بود پیاده شد، به سمتم اومد و گفت:</p>
<p>سلام. داداش این ابوقراضه را یه چندروزیه خریدم. اگه خودت و فامیل و&#8230; اثاث و وسیله ای خواستین جابجا کنین درخدمتم.<br />
_چشم حتمن. مبارک باشه. وضعت خوب شده ناصر!<br />
_ای بابا! کل پس انداز خودم و طلاهای ننه و پولای آبجیم با دو تا چک شده این ماشین&#8230;..</p>
<p>به مغازه ممد رفتم. ازش خواستم منو برسونه خونه دوستم. کلید خونه رو بهش دادم و باهاش هماهنگ کردم چیکار کنه.</p>
<p>تو خونه منتظر اومدن زوج دکتر و مهندس بودم. یه کم عصبی بودم و استرس داشتم. بالاخره وارد خونه شدند. از همون اول صدای قه قهه خنده های بلند نگار تو خونه پیچید. چند دقیقه ای تو اتاق به حرفهای هردوشون تو پذیرایی گوش میدادم. ممد که از حضور من آگاه بود مودب بود و کمتر حرف میزد و نگار بی پرواتر و راحت تر بود. از دلتنگیش واسه کیر ممد و از نشون دادن عکس ممد به هم دانشگاهیاش میگفت. از غذای بد خوابگاه و از مشکلاتش با خونوادش&#8230;.. از قیمت بالای کتابهای درسی و از هزینه های زیاد دانشگاه.<br />
کم کم نگار داشت به سردی رفتار ممد شک میکرد و وقتش بود خودم رو نشون بودم.<br />
موقع بیرون رفتن از اتاق چشمم به خودم تو آینه تمام قد اتاق افتاد. چند ثانیه ای به خودم خیره شدم&#8230;.<br />
من خودم کی بودم؟؟ پسرهمسایه؟؟ دوست برادر؟؟ پسرخاله نگار؟؟<br />
بیشتر از چند ثانیه نمیتونستم به خودم نگاه کنم&#8230;.<br />
چقدر سخت بود دیدن خود واقعیم. کنار زدن نقاب از رو صورتم و قبول کردن اینکه منم یکی مثل اون دونفرم شاید حتی بدتر و پست تر&#8230;..</p>
<p>چقدر تلخ بود از یه دختر به خاطر داشتن نقاب سواستفاده کردن، وقتی که خودم هم چیزی نبودم جز &#8220;یه مشت نقاب&#8221;</p>
<p>بیرون رفتم. چند دقیقه ای به نگار که با تعجب و ترس بهم نگاه میکرد از خودم گفتم. از اینکه من همونی هستم که ازتون عکس گرفت، همونی که خیلی شبها تا دیروقت باهاش سکس چت میکنی، همون دوست برادرت&#8230;&#8230;<br />
ترس و نگرانی توی چهره نگار به سرعت جاشو به عصبانیت داد. با چندتا جمله آغشته به فحش کمی خودش رو آروم کرد. جمله هایی که تلخ ولی حقیقت بود.</p>
<p>گفتم: حالا نوبت شماست. خودتون رو واسه هم معرفی کنید. خود واقعیتون&#8230;..</p>
<p>حرفهاشون به سرعت به بحث و جنگ و جدل تبدیل شد. هردو گاهی از خجالت سکوت و گاهی از تعجب و ناراحتی سر هم داد میزدن.</p>
<p>بحث ها که تموم شد، بعد از یه سکوت طولانی بین هردوشون، نگار با چهره ای پر از اشک تصمیم به رفتن گرفت. ممد هم آروم بلند شد تا همراهش بره.</p>
<p>بیخیال سکس و نقشه هایی که واسه این لحظه ریخته بودم، بی تفاوت فقط رفتنشون رو تماشا کردم. فاصله بینشون،  </p>
</h2>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%85%d9%8f%d8%b4%d8%aa-%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/qYEHuWax6kQKCs_l1iX8vw/024/364/553/1280x720.17091555.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173415</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 33/44 queries in 0.009 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-08 20:28:13 by W3 Total Cache
-->