<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>سوزوند &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%b3%d9%88%d8%b2%d9%88%d9%86%d8%af/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:22:00 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>سوزوند &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>کیر کلفت به مادر و دختر عشق میورزه</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%85%db%8c%d9%88%d8%b1%d8%b2%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%85%db%8c%d9%88%d8%b1%d8%b2%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 21 Aug 2019 09:01:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[آرزوهای]]></category>
		<category><![CDATA[آرزویی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[بلعیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهای]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهایی]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خیالشون]]></category>
		<category><![CDATA[دریاچه]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[رختخوابی]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتماز]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوزوند]]></category>
		<category><![CDATA[شباهتی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[مختلفی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[نامرتب]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[واسه پیدا کردن جواب یعنی فیلم سکسی بیشتر غرق شدن توی مردابی که خودم ناخواسته اونو درست کرده بودم. سهم من از زندگی این بود؟فکرای مختلفی به سکسی ذهنم حمله میکردن، سر درد عجیبی داشتم، شاه کس ضربان ناآروم قلبم رو حس میکردم، دستام میلرزید، اشکم آروم سر خورد و چشمامو سوزوند، کونی صورتم رو [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>واسه پیدا کردن جواب یعنی فیلم سکسی بیشتر غرق شدن توی مردابی که</h2>
<p>خودم ناخواسته اونو درست کرده بودم. سهم من از زندگی این بود؟فکرای مختلفی به سکسی ذهنم حمله میکردن، سر درد عجیبی</p>
<h3>داشتم، شاه کس ضربان ناآروم قلبم رو حس میکردم، دستام میلرزید، اشکم</h3>
<p>آروم سر خورد و چشمامو سوزوند، کونی صورتم رو توی بالش خیس از اشکم فرو بردم.اتاقم که توی بچگی امنیت، توی</p>
<h4>نوجوونی جنده آرامش و توی جوونی عشق رو بهم هدیه میداد</h4>
<p>حالا منو بین دیورهاش گرفته و پستون له میکرد. صورت عروسکهام دیگه لبخند نداشت، همشون ترس و وحشت رو بهم منتقل</p>
<h5>میکردن. رختخوابی کوس که سالها با رویاها و آرزوهای طلائی شبها</h5>
<p>تا صبح کنارم بود، حالا دیگه گرمای قبل رو نداشت. نه رویایی بود، نه آرزویی، حتی خواب هم نبود&#8230;.. قطره های بارون سکس داستان که توی دریاچه</p>
<h6>میریخت، قوهای سفید سر به آسمون فریاد میزدن، ایران سکس گرداب توی</h6>
<p>دریاچه با وجود همه تلاشها و تقلاهای من، منو به سمت خودش میکشید. یه نیروی مرموز و پر قدرت توان حرکت رو ازم گرفته بود. همه سعی و تلاشم بی نتیجه بود و من داشتم توی گرداب فرو می رفتم&#8230;&#8230;از خواب پریدم، همه جا تاریک و سیاه بود. عرق سردی روی تنم نشسته بود، بی اختیار میلرزیدم. روانداز رو بیشتر به خودم پیچیدم و سر جام نشستم. ساعت اتاق 4 صبح رو نشون میداد، فقط یه لحظه خوابم برده بود و همون کابوس همیشگی&#8230;&#8230;دهنم تلخ و بدمزه، گلوم خشک مثل چوب شده بود. با همه توانی که داشتم به زحمت خودم رو به حموم رسوندم. دولا شدم و کمی آب از شیر دستشویی خوردم، مشتی هم به صورتم زدم.بیدرنگ سرم رو بلند کردم و به آیینه خیره شدم. زنی که به من زل زده بود هیچ شباهتی به ندا نداشت. صورت سفید مسخ شده و مات که بدون هیچ احساسی بود، چشمهایی که دو حلقه سیاه و گود افتاده داشت. دو خط عمیق روی گونه های استخوونی و برجسته، موهای نامرتب و آشفته که دور صورتم ریخته بودن، لبای کبود رنگی که با حالتی عصبی میلرزید. این چهره خالی از شور زندگی و پر ناامیدی، واقعا من بودم؟! چه به روزم اومده بود؟! حالم از خودم بهم خورد.روی سرامیکهای سفید و سرد حموم نشستم، تا اون زمان انقدر احساس بدبختی نکرده بودم. صدای چیک چیک شیرآب فکرمو بهم زد. چشمم به جعبه داروها افتاد. مثل کسایی که تو خواب راه میرن، به سمتش رفتم. یه عالمه قرص و پماد و داروهای مختلف ساکت نگام میکردن. از داروهای سرماخوردگی و دل درد تا آرامبخش و قرص اعصاب و قلب. مثل یه بچه فضول بدون توجه به نوع قرصها، از هر رنگی که خوشم میومد چند تا توی دستم ریختم. در حموم رو از داخل قفل کردم و روی سکو نشستم. قرصها رو تکتک با آب می بلعیدم. همه چیز بعد از دفنم تموم میشد، همه چیز فراموش میشد و همه خیالشون راحت!!!!!نمیدونم چرا تا حالا این کارو نکرده بودم؟ یه قرص آبی&#8230; دیگه نمیخواستم باشم. زجر بکشم. یه قرص سبز&#8230;. زندگی من مردن تدریجی یه. چند تا قرص قرمز&#8230;.. وقتی کاری از دستم بر نمیاد، همون بهتر که نباشم.خسته بودم، خسته و وامونده! خسته از نگاه پر سوال اطرافیا، خسته از دیدن اشکای بیصدا و آروم مامان، خسته از چشمهای نگران بابا. دلم آرامش میخواست، فقط آرامش. خسته ای بودم که حتی نمیتونست بخوابه، باید میمرد تا استراحت کنه!با سستی بلند شدم، مطمئن شدم که در حموم قفله، به تصویر توی آیینه لبخند زدم:- خداحافظ بی عرضه!!!!هیچ آدمی شروع زندگیش رو یادش نمیاد اما حالا من تموم شدن زندگیم رو میدیدم. چشمامو بستم، زانوهام دیگه تحمل سنگینی وزنم رو نداشتن، کف حموم نشستم. جلوی چشمام پرده سینما ظاهر شد، نگاه خیره ام روی پرده ذهنم ثابت موند.سستی و رخوت مرگ تموم تنم رو گرفته بود، آرامش واسم آغوش باز کرد، باید دوباره مرور میکردم:- کجای کارم اشتباه بود؟؟؟؟؟ چی شد که به اینجا رسیدم؟؟؟؟//دیگه دردی نداشتم، دیگه نگران نبودم، آرامشی که شش ماه قبل منو ترک کرده بود به سراغم اومد&#8230;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%85%db%8c%d9%88%d8%b1%d8%b2%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175826</post-id>	</item>
		<item>
		<title>با اشتها میخوره آفرین</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%87%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%87%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 02 Aug 2019 08:40:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آسمونا]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اصطلاح]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتاش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتای]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتشو]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اونایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[بالاشو]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمت]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بخورمش]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهزیستی]]></category>
		<category><![CDATA[بودیمو]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونو]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پشمالوی]]></category>
		<category><![CDATA[پلاستیکی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جاهایی]]></category>
		<category><![CDATA[جووووون]]></category>
		<category><![CDATA[چادرشو]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چشامونو]]></category>
		<category><![CDATA[چمباتمه]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حداکثر]]></category>
		<category><![CDATA[حرارتش]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواهید]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاههای]]></category>
		<category><![CDATA[دخترام]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[درخشید]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دندونش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتاشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوستمه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[زایمان]]></category>
		<category><![CDATA[زنداییم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرتونو]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتشو]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشم]]></category>
		<category><![CDATA[سوزوند]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشم ]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستانی]]></category>
		<category><![CDATA[شهرمون]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[صاحبخونه]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قدیمیم]]></category>
		<category><![CDATA[کادویی]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گاییده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گورشونو]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیده]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوشو]]></category>
		<category><![CDATA[متناوب]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مختلفی]]></category>
		<category><![CDATA[مستاجر]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونی]]></category>
		<category><![CDATA[مهرداد]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[موقعها]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میچسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوامت]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستن]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونین]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدن]]></category>
		<category><![CDATA[میذارم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میلیسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میلیمتر]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[میمونه]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجی]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیارم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذارم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایمون]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سه چیز را بهتون رو فیلم سکسی راست بگم: اول اینکه، چند وقته که میام این سایت، چندین بار تصمیم به نوشتن کرده ام، اما خدایی حوصله سکسی نکرده ام. دوم اینکه، در نگارش این شاه کس ماجرا (تاکید می کنم : ماجرای صد در صد وافعی، و نه داستان) از شیوه کونی خودمونی و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>سه چیز را بهتون رو فیلم سکسی راست بگم: اول اینکه، چند وقته</h2>
<p>که میام این سایت، چندین بار تصمیم به نوشتن کرده ام، اما خدایی حوصله سکسی نکرده ام. دوم اینکه، در نگارش</p>
<h3>این شاه کس ماجرا (تاکید می کنم : ماجرای صد در صد</h3>
<p>وافعی، و نه داستان) از شیوه کونی خودمونی و کتابی، هر دو، استفاده می کنم، یعنی یه جاهایی لازمه که خودمونی</p>
<h4>باشه جنده و یه جاهایی کتابی، باور کنین لازمه، خواهید دید.</h4>
<p>سوم اینکه، این واقعه مربوط به پستون 10 سال پیشه، وقتی من 19 سالم بود، پس، از اینکه میخوام اتفاق مربوط</p>
<h5>به زمان کوس نسبتاً &#8220;بیات&#8221; را بگم، لطفاً سرزنشم نکنیند. سرتونو</h5>
<p>به درد نمیارم، میرم سراغ ماجرا: سال 81 یکی از دانشگاههای تهران قبول شدم. قبل از اینکه بیام دانشگاه، دوست دختر زیاد سکس داستان داشتم، اما بیشتر،</p>
<h6>دوست تلفنی بودیم تا روابطی که در شهرهای ایران سکس بزرگ مطرحه،</h6>
<p>آخه شهرستانای کوچک، معمولاً همه همدیگه رو میشناسن. اما من هر طور میشد با دوست دخترام سکس تلفنی می کردم، حتی بعضیاشون میومدن خونمون و باهم حال میکردیم!. قبل از اینکه دانشگاه قبول بشم، یه بار یه &#8220;کوس&#8221; کرده بودم، اما &#8220;کوس&#8221; پولی هول هولکی. میدونین که چی میگم. این ماجرا که الان خواهم گفت، دومین سکس منه، که واقعا خودمم بعضی وقتا نمیدونم حقیقته یا خواب؟!، آخه بیشتر مثل یه رویا میمونه تا حقیقت!.امتحانای پایان ترم دو را داده بودم و اومده بودم شهرستان. چند روز از اومدنم نگذشته بود که پدر و مادرم به سوریه رفتند و من خونه تنها موندم. اون موقعا هنوز همه شهرها شماره هاشون دیجیتالی نشده بود، و شماره تلفن کسی به گوشی نمیفتاد. روز دوم ، سوم بود که تنها بودم و حسابی حوصله ام سر رفته بود. به دوست دخترای قدیمیم زنگ زدم، بعضیاشون ازدواج کرده بودن، بعضیاشون نه. گرچه تونستم با یکی دوتاشون صحبت کنم، اما زیاد بهم حال نداد، و چون میدونستن دانشجو هستم، تا میدیدن منم، اونایی که تا یه سال پیش با من سکس تلفنی داشتن، الان تبدیل شده بودن به &#8220;قصد ازدواج&#8221;!. واسه همین، اون روز، عصر، تصمیم گرفتم شانسی شماره گیری کنم. دو سه جا زنگ زدم، و افراد مختلفی از هر سن و جنس و رده، گوشیو ور میداشتن. میخواستم دیگه ادامه ندم، چون خسته شده بودم، آخه به هر کی میگفتم شانسی شماره گرفته ام زود قطع می کرد و ادامه نمیداد. اما با خودم گفتم :&#8221;دیگه این آخری را هم میزنم و&#8230;&#8221;، یه لحظه دیدم یه خانمی که صدای مزخرفی داشت گفت: &#8220;بععععههههلهههه!!!!!&#8221;، انگار یک مرغ مریض بود. خواستم قطع کنم، اما همینطوری بهش گفتم :&#8221; سلام، من شانسی گرفتم، میخوام باهات حرف بزنم&#8221;، در جواب با همون صدای حال بهم زنش گفت: &#8220;آخه من صاحبخونه نیستم که!، من همسایه صاحب این خونه هستم!!&#8221;، میخواستم گوشی را قطع کنم که یه دفعه دیدم یه صدای ناز، با احساس، آتشین و خوش لحن گفت: &#8220;بفرمایید عزیزم، امرتون؟&#8221;، داشتم شاخ در میاوردم، اخه چقدر تفاوت داشتن این دو صدا. اونجا بود که به یاد شعر:&#8221;میان ماه من با ماه گردون&#8230;.تفاوت از زمین تا آسمان است&#8221; افتادم. خواستم بهش بگم که من همینطوری شانسی زنگ زدم، دیدم گفت: &#8220;خدافظ!!!&#8221;، یه لحظه نا امید شدم، گفتم، خدایا صاحب این صدای زیبا را از دست دادم، میخواستم بگم که خواهش میکنم نرو، که یه دفعه دیدم صدای اون خانم &#8220;کریه الاصوات&#8221; از دور اومد که میگه: &#8220;الهه، کارم داشتی صدام کن&#8221;، اینجا بود فهمیدم که الهه صاحبخونه خوش لحنه، و اون خانمه همسایه بوده که خوشبختانه گورشو گم کرد. شروع کردم به معرفی خودم و گفتم که شانسی تماس گرفته ام و اینکه تنها بودم و حوصلم سر رفته و&#8230; ازش پرسیدم: &#8220;دوست پسر داری؟&#8221;، که گفت: &#8220;من زنم&#8221;، باور کنین تا همین لحظه فکر نمی کردم که زن باشه،آخه به صداش نمی اومد. گفت که یه بچه 2 ساله داره و 4 ساله ازدواج کرده، اون موقع 22 سالش بود و گفت که 18 سالگی با یه مرد 35 ساله ازدواج کرده. انگار اونم منتظر بوده که کسی بهش زنگ بزنه، آخه داشت با کمال میل و نهایت مهربونی صحبت میکرد. یه کم که باهم حرف زدیم، دیدم اصلاً از زندگیش راضی نیست، می گفت شوهرش سر کار نمیره، همش میاد و سکس میخواد، و با اینکه هر روز منو میکنه، اما زن بازی هم می کنه!!!، باورم نمیشد که داشت اسرار زندگیشو همون تماس اول، بی آنکه منو ببینه و بشناسه بیان می کرد. ازم پرسید که دوست دختر دارم یا نه؟، منم بهش گفتم که دانشجو هستم و قبلاً دوس دختر داشتمو الان ندارم. زود ازش خواستم که میتونم ببینمت و اونم گفت که فردا صبح میتونه، گفت که فردا صبح میره اداره بهزیستی و منم مشخصاتشو خواستم و ساعت 9 صبح قرار شد که برم ببینمش. فاصله اداره بهزیستی تا خونمون 300 متری می شد. بهم گفته بود که چادریه و روی گونه سمت راستش یه خال مشکیه. منم ازش خواسته یودم که یه دستمال کاغذی سفید دستش باشه تا یه موقع اشتباه نگیرم، آخه نمیتونستم که هرکی رد میشه زل بزنم صورتشو خالشو ببینم!، اون موقع کمتر کسی موبایل داشت و نه من و نه الهه موبایل نداشتیم، واسه همین قرار گذاشتن واقعاً سخت بود. صبح ساعت 7 بیدار شدم و رفتم حمومو حسابی به سر و صورتم صفا دادم، اومدم از حموم بیرونو و یه کت و شلوار (نگین دهاتیه هاااا!!!، دیگه اون موقعها بود دیگهههه!!!!) پوشیدم و8:45 صبح از خونه زدم بیرون، طوری گریم کرده بودم (ببخشید، طوری آرایش کرده بودم) که انگار دامادیم بود. سر کوچه مون دیدم دو تا پسر بچه نوجوان که در چرخ دستیشون میوه گذاشته بودن برای فروش، تا منو دیدن، دیدم یکیشون به اون یکی میگه :&#8221;نقاشیه&#8221;!!!، حقم داشتن، چون ضد آفتاب و نرم کننده مالیده بودم به صورتم و داشتم برق می زدم!، 5 دقیقه به 9 روبروی اداره بهزیستی بودم، یه لحظه دیدم همسایمون بنام &#8220;وحید&#8221; که تقریباً همسن بودیم منو دید و گفت: &#8221; مهرداد، یه دختری را دیدم رفت توی بهزیستی، ماه بود، نکنه تو هم بخاطر اون اینجایی؟&#8221;، منم گفتم نه و پیچوندمش. تو دلم گفتم، من منتظر زنم، و نه دختر!، یه لحظه دیدم یه خانم چادری که دستش دستمال کاغذی سفیدی بود از در اداره بیرون اومد، یه کم که نزدیک شد، دیدم خال هم داره صورتش، دیگه باور نمیکردم این باشه، آخه این که من می دیدم یه فرشته بود و نه یه آدم، خیلی ناز بود، صورت گرد، سفید، چشای درشت مشکی، لبای قرمز دوست داشتنی، دیگه نمیدونم چی بگم که توصیف زیباییشو کرده باشم. اومد از کنارم رد بشه گفتم: &#8220;الهه خانم&#8221;، آروم گفت :&#8221;سلام&#8221; و در حالیکه لبخند ملیحی زد زود رد شد و رفت. گیج و مبهوت مونده بودم که دیدم باز وحید، که مغازشون نزدیک بهزیستی بود اومده پیشم و داره الهه رو نشونم میده میگه دیدی، اونو می گفتماااا!، منم باز پیچوندمشو اومدم خونه. 1 ساعت بعدش تماس گرفتم و دیدم الهه جواب داد. بهم گفت که ازم خوشش اومده و منم خوشحال شدم و سعی نکردم زیاد جوگیر بشم و منم گفتم که ازش خوشم اومده. بهم گفت که میخواد چیزی بهم بگه، گفت که 6 ماهه با شوهرش اختلاف داره و میخواد ازش جدا بشه، می گفت که رابطش با شوهرش فقط اینه که شوهره میاد هر روز باهاش سکس میکنه و اینم بدون هیچ علاقه ای نقش &#8220;سطل آشغال&#8221; را برای شوهرش ایفا میکنه. این &#8220;سطل آشغال&#8221; اصطلاح خود الهه بود. بعد از یکم صحبت ازش خواستم که بیاد عصر خونمون، اونم از خدا خواسته گفت که ساعت 6 میاد. اینم بگم که خونه ما دو طبقه بود، با یه حیاط نسبتاً بزرگ، طبقه بالا را به یه زن و شوهر شهرستانی اجاره داده بودیم. ساعت 4 رفتم از بازار براش یه اودکلن خریدم تا وقتی اومد خونمون براش هدیه بدم. ساعت 5 شده بود و دیگه عقربه ها حرکت نمی کردن، آیا واقعاً ممکن بود من با الهه سکس داشته باشم؟، آیا الهه واقعاً زن بود؟، آخه خیلی چهره دخترونه داشت. اصلاً چطور امکان داشت کسی با یه تماس و دیدن بخواد بیاد و سکس کنه با من؟!، فکرای دیگه هم به سراغم میومدن. می گفتم نکنه اون روز که زنگ زدم، مزاحم زیاد داشته ان، و شوهرش ازش خواسته که با من قرار بذاره، و کاسه کوسه ها رو سر من بشکونند. ساعت دیگه چیزی به 6 نمونده بود. رفتم دم در حیاط ایستادم، بهش گفته بودم که کوچه را که اومدی درب سوم مال ماست. ساعت دیگه 6 بود. لحظه دیدار فرا رسیده بود. دیدم از سر خیابون پیچید به سمت کوچه، تا بیاد دم در برسه قلبم داشت با شدت تمام می رسید. اومد دم در، میخواست وارد بشه، که مستاجر کیریمون دیدم رسیده حیاط که بره بیرون، نمیخواستم چیزی بدونه، آخه نظامی هم بود، می ترسیدم که کار دستم بده. دیدم که دیگه ما رو دم در دیده، بلند گفتم: &#8220;زندایی، چرا شما اومدی، زنگ میزدی من میاوردم&#8221;، الهه هم گفت:&#8221;دیگه مسیرم بود!&#8221; و درستش کرد. کس کش مستاجرمون، مثل گاو داشت گیلاس می چید و اصلا دوست نداشت بره بیرون. منم هول شده بودم، اومدم داخل و اودکلن را که داخل کیسه پلاستیکی کادویی بود بهش دادم، و آروم گفتم بهم زنگ بزن از سر کوچه. اومدم تو و چند دیقه بعد الهه زنگ زد و گفت که دیگه پامو تو اون خونه نمیذارم. اولش فکر میکرد که مستاجرمون دوستمه و من خبرش کردم، اما توضیح دادم و قانعش کردم، بهش گفتم 10 دیقه بعد بیاد که گفت نمیتونه، چون بچه اش را داده دست همسایه و به بهانه خرید نیم ساعتی اومده بیرون. حسابی ضد حال خورده بوئم. میخواستم برم با دستای خودم مستاجرمونو خفش کنم&#8230;.!، از یه طرف می گفتم نکنه داییم را بشناسه و بدونه که زنداییم کیه، اما دیگه چیزی برام مهم نبود، چون ماموریتش یه ماه دیگه تموم میشد و گورشونو از شهرمون گم میکردن و می رفتن. ساعت 7 شد و باز زنگ زدم و با هزار مصیبت الهه را راضی کردم که فردا بیاد. فردا صبح ساعت 9 باهم قرار گذاشتیم و بهش گفتم که در خونه را باز میذارم، سرتو بنداز پایین و بیا تو و در را ببند. ساعت 9 دیدم اومد، و خوشبختانه کسی هم نبود. من باز صبح حموم کرده بودم و حسابی آماده. اومد داخل خونه و گفت تا 11 میتونه بمونه. از این نون خامه ای ها گرفته بودم، یه فیلم سکسی هم گذاشته بودم. داشتم از هیجان منفجر می شدم. بهش گفتم که چادرشو در بیاره. یه مانتو مشکی با یه شلوار لی آبی پوشیده بود. رفتم پیشش و روسری را از سرش برداشتم. ازم خواست که فیلمو خاموش کنم. منم خاموش کردم. اول دستش رو گرفتم و ازش لب خواستم، لبش انقدر شیرین بود که میخواستم همش بخورم. شیرینیم خورده بود، شیرینتر شده بود. آروم دکمه های مانتوشو باز کردم، یه تاپ صورتی از زیرش پوشیده بود، دستمو رو سینه هاش گذاشتم، اندازه یه کف دست می شد. نرم، و در عین حال، خوش استیل. در حالیکه لبشو میخوردم، سینه هاشو میمالیدم. اونم ازم لب می گرفت. وقتی من لب بالاشو میخوردم، اونم لب پایینیمو میخورد و بالعکس. آروم آروم اومدم با نوک زبونم دور گردنشو مک می زدم، نرمه گوششم لیس میزدم، اونم محکم بغلم کرده بود. هی میودم لب می گرفتم و دوباره میرفتم سراغ گردنشو گوشش، در حالیکه سینه هاشو میمالیدم، نوک کوچک سینه هاشو بین انگشتام میگرفتمو حسشون میکردم. شلوارشم از پاش در آوردم، پاهای سفید تراشیده نرمی داشت. یه شورت نارنجی نخی پوشیده بود. تاپشم در آوردم. سوتینشم ست شورتش بود و نارنجی. خودم هم شلوارمو در آوردم و با یه رکابی و شورت موندم. وقتی پشم سینه هامو دید، گفت که عاشق پشم سینه هست. با نوک زبونش نوک سنه هامو از لای پشمای سینم لیس میزد. منم همین لحظه سینه هاشو میمالیدم. اینبار ازم خواست که فیلمو بذارم، دقیقاً صحنه ای بود که دختره کیر پسره را داشت میخورد. تا اینو دید، آروم آروم از سینه هام به سمت شکمم اومد و شورتمو با دندونش کشید پایین. اول نوک کیرمو هی با نوک زبونش بازی میداد، بعد، کیرمو که هنوز نیمه راست بود کرد دهنش، حموم که رفته بودم حسابی با کف صابون شسته بودم، بوی صابون خوشبو میداد کیرم، انقدر با میل و حرص و ولع و ملچو مولوچ کیرمو میخورد که دیگه کاملا راست کرده بودم. تا اونروز کیرمو به سفتی و بزرگی اون لحظه ندیده بودم. ازش خواستم بخوابه تا بیام روش. درست مثل یه خرس پشمالوی حریص شده بودم. از نوک انگشتای پاش شروع کردم لیسیدن، تا، رسیدم به دور کسش. شورتش بوی اودکلنی را که دیروز بهش داده بودمو می داد. بوی تمشک مخلوط با توت فرنگی میداد. از روی شورتش کوسشو میلیسیدم. شورتشو از بس خورده بودم خیس کرده بودم. دوباره میرفتم از رونش پایین و می رسیدم نوک انگشت پاش. اگه از انگشت پای راستش شروع میکردم به لیسیدن و میرفتم تا شورتش، یرای پایین اومدن از رون پای چپش شروع میکردم و میومدم تا انگشتاش. این حرکتو چند بار انجام دادم و ازش خواسته بودم که کوسشو بازی بده. اونم کوسشو از روی شورتش میمالید. دیگه وقتش شده بود، اومدم بالای سینه هاش، رکابی خودمو در آوردم و سوتین اونم به همین صورت. سینمو محکم چسبوند به سینه های نرمش. دوباره از هم لب گرفتیم. در حالیکه با یه دستم یکی از سینه هاشو میمالیدم، با اون یکی دستم از روی شورتش کوسشو می مالیدم واون یکی سینشو میخوردم. اونم هی کسشو که توی دستم بود با حرکات متناوب به دستم میچسبوند و منم مالیدن کوسشو محکمتر می کردم. بعد از کلی سینه مالی و سینه خوری و کس مالی، شورتشو از پاش در آوردم. هرکی کسشو میدید باور نمی کرد که این کوس زایمان کرده باشه، خیلی کوچولو بود و دقیقاً مشابه خالی که روی صورتش بود، یکی هم کنار کوسش بود، کوسی که طوری اصلاح کرده بود که مثل یه مرمر می درخشید. یه دستمو گذاشتم رو کسش و با اون یکی دستم یکی از سینه هاشو میمالیدمو، نوک اون یکی سینشو میخوردم. با دستم داشتم چوچول کوسشو بازی میدادم، الهه هم چشاشو بسته بود و هی سینه هامو میخورد، بازومو گاز می گرفت، لب می گرفت و زیر گردنمو می لیسید. دستم خیس خیس شده بود، مثل یه گلدون شمعدونی که آب زیادی داده باشی، آب پس میداد، صدای دختره که داشت توی فیلم گاییده میشد، از یه طرف، و صدای الهه که می گفت :&#8221;مهرداد، بسّه دیگه، میخوامت، بیا روم&#8221; از طرف دیگه، حسابی حشریم کرده بود. دیگه کاملاً لخت در بغل هم بودیم. می گفتم نکنه دارم خواب می بینم، اما واقعی بود، الهه در بغلم بود و داشتیم از ته دل همدیگه رو میخوردیم. یه دفعه به ذهنم رسید که در حالیکه کسشو میخورم، کیرمو بدم بخوره، بعدها فهمیدم که به این حالت میگن &#8220;69&#8221;، وای..، چه حالی میداد، داشتم یه خوشه تمشک ملس میخوردم، کوسش آکنده بود از بوی توت فرنگی، شاتوت، تمشک و هر میوه ای که در این رسته بگنجه. دیگه خواهشش تبدیل شده بود به التماس. :&#8221; مهرداد، بدو دیگه، میخوامت، بکن دیگه&#8221;، اما من دوست داشتم مدام بخورمش، و می گفتم حالا زوده عزیزم. وقتی دید نمیام روش، دیگه خواهشش به هشدار تبدیل شد:&#8221; مهرداد، ساعتو نگاه، 10 شده، من باید 11 خونه باشم&#8221;، راست می گفت، یک ساعت گذشته بود و ما تو این یه ساعت همدیگه رو حسابی خورده بودیمو آماده یه سکس آتشین کرده بودیم. کوچولو بودن کوسش و قیافه بچه گونه الهه این حسّو بهم القا میکرد که اون یه دختره، شایدم من زیاد مشکوک بودم، واسه همین، ازش خواستم انگشتشو بکنه توی کسش، تا مطمئن بشم که یه زنه، آخه نمیخواستم پرده شو بزنم و به عقدم در بیارن ، گرچه اگه دختر بود می گرفتمش، چون الهه واقعاً &#8220;الهه&#8221; بود، تندیس زیبایی بود، و هر آنچه که زبون نمیتونه بیانش کنه. اونم بی اختیار انگشت سبابش را آروم کرد تو کسش و در آورد. خیالم راحت شد که زنه، حالا می تونستم الهه زیباییها را بکنم، اومدم روش، دست راستمو از زیر گردنش عبور دادم و گذاشتم روی سینه راستش، اونم کیرمو گرفت رو کسش گذاشت، ازش پرسیدم:&#8221;الهه، دوست دارم بگی چقدرشو بکنم؟&#8221;، برگشت گفت :&#8221; همشو، تا ته بچسبون&#8221;، انتظار داشتم بگه نصفشو یا اینکه بگه فعلا یه کم بذار بعدا بیشتر بکن، اما وقتی اینو گفت فهمیدم که چقدر مشتاقه. منم سینه راستشو در دستم گرفتم و در حالیکه لبشو میخوردم آروم کردم تو کسش. وای، خیلی داغ بود داخل کوسش، انقدرم آب داده بود که توش خیلی نرم شده بود، در حالیکه می کردم سینشو میمالیدمو و لب و گردن و اون یکی سنشو میخوردم. هم عمق کردنمو زیاد کرده بودم و تا ته میکردم تو کسش، هم اینکه سرعتشو رفته رفته بالا می بردم. الهه هم دیگه آخ و اوخش به وای و ووی تبدیل شده بود و محکم می گفت:&#8221; وای، جون، بکن، محکم بکن، میخوامت مهرداد&#8230;، آخ، وای،&#8230;&#8221;، حتی در حالیکه من سرعتمو به حداکثر رسوندم و مدام با شدت تموم می کردمش، داشت زیرم ازم قول می گرفت : &#8221; مهرداد، قول میدی با من باشی؟&#8221;، من می گفتم که باشه عزیزم، من متعلق به توام، دیگه تنها نیستی. داشتم در اوج آسمونا می کردم الهه را، یه دفعه ازم خواست که اون بیاد روی من، منم اومدم زیرش و اون اومد روم. چنان حرفه ای اینکارو انجام میداد که دختری که الان داشت توی فیلم سکسی که روشن بود واز کون میداد، فکر نمیکنم که بتونه مثل الهه بکنه. کوسشو تا نوک کیرم بالا می آورد، لحظه ای که دیگه فکر می کردم الان کیرم در میاد از کوسش، می دیدم یه میلیمتر مونده به در اومدن، دوباره میکرد تو کسش. این کارو با چنان سرعت و ظرافتی انجام می داد که دیگه میخواستم ارضا بشم. بهم گفت: &#8220;مهرداد، باهم بیاییم، نگه دار باهم بیاییم&#8221;، من بهش قول دادم که باشه، اما مطمئن نبودم که سر قولم بمونم یا نه، چون دیگه داشت آبم میومد. یه لحظه کیرمو در آورد و مثل وحشی ها تا ته کیرمو کرد تو دهنش، حتی طوری که یه لحظه احساس خفگی کرد و دوباره شروع کرد نوک کیرمو میک زدن. دیگه میخواستم بریزم آبمو دهنش که به زور خودمو نگه داشتم. اومده بود پایین و حالا نوبت من بود که تمومش کنم، منم کوسشو که داشت حرارتش لبمو می سوزوند خوردمو به حالت چمباتمه (سگی) کردم تو کوسش، احساس کردم دردش بیشتر شده، آخه میگفت: &#8221; مهرداد، زود باش، میخوام بیام، باهم بیاییما، باهم، آخ، اوخ، وای،&#8230;&#8221;، اینجا بود که دیدم گفت:&#8221;من اومدم، آخ جووووون ن ن ن&#8221;، تا اینو گفت منم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و کشیدم بیرونو ریختم آبمو روی کمرش. با دستمال پاکش کردمو کونشو بغل کردم. 10 دیقه به همون حالت چشامونو بستیم، و در حالیکه از هم لب می گرفتیم کنار هم بودیم. الهه پا شد و زود رفت. چون دیرش شده بود و ساعت دیگه 11 شده بود. منم رفتم حموم و عصر بهش زنگ زدم. بهم قسم خورد که از وقتی ازدواج کرده هرگز ارضاء نشده بوده تا به اون روز که با من سکس داشت. بعد از این ماجرا، 2 بار هم باهم سکس داشتیم، که یکیش مربوط میشه به الهه من و پسر عمه ام. اگه روزی حسّشو داشتم بهتون میگم. خوش باشین.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%87%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175583</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان بگیرش بالا تا خوب بکنمت</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%85%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%85%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 12 Jul 2019 09:28:35 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آباژور]]></category>
		<category><![CDATA[آشنايي]]></category>
		<category><![CDATA[آمادگی]]></category>
		<category><![CDATA[احتياج]]></category>
		<category><![CDATA[اختيار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استخونام]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[اطمينان]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[باردار]]></category>
		<category><![CDATA[بارداری]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشین]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخورمبا]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختي]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوري]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشت]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بودآخه]]></category>
		<category><![CDATA[بوددوباره]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پرستاری]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت]]></category>
		<category><![CDATA[تونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[جانانه]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهاش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهام]]></category>
		<category><![CDATA[چنداني]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولم]]></category>
		<category><![CDATA[چيزايي]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاي]]></category>
		<category><![CDATA[حسودیم]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستهام]]></category>
		<category><![CDATA[دلایلی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[روزهاي]]></category>
		<category><![CDATA[زايمان]]></category>
		<category><![CDATA[زایمان]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سایلنت]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتي]]></category>
		<category><![CDATA[سوزوند]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[طولاني]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[كارهاي]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردوند]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لبهامو]]></category>
		<category><![CDATA[لذت‏بخش]]></category>
		<category><![CDATA[مادربزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[مادرشوهرم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماماني]]></category>
		<category><![CDATA[مختلفی]]></category>
		<category><![CDATA[مراقبم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[موبايل]]></category>
		<category><![CDATA[موبايلم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعها]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[ميبيني]]></category>
		<category><![CDATA[ميتوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستن]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدادم]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميشنيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيدم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نزديكتر]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهام]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نگراني]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواي]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نياورد]]></category>
		<category><![CDATA[همبازی]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[هيچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وحشيانه]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[وسايلش]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ام با سرعت سپري ميشد، فیلم سکسی بعضي وقتها انقدر عق ميزدم كه ترجيح ميدادم، بميرم. مهدي هم مدام سر به سرم ميذاشت و باهام شوخي ميكرد:م- سکسی ندا يه وقت بالا نياري ها&#8230;..م- الان شاه کس وقتش نيست ها&#8230;&#8230;.م- هنوز مونده، يه كم ديگه نگهش دار.با اصرار مهدي پيش دكتر متخصص کونی رفتم، خانوم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>ام با سرعت سپري ميشد، فیلم سکسی بعضي وقتها انقدر عق ميزدم كه</h2>
<p>ترجيح ميدادم، بميرم. مهدي هم مدام سر به سرم ميذاشت و باهام شوخي ميكرد:م- سکسی ندا يه وقت بالا نياري ها&#8230;..م-</p>
<h3>الان شاه کس وقتش نيست ها&#8230;&#8230;.م- هنوز مونده، يه كم ديگه نگهش</h3>
<p>دار.با اصرار مهدي پيش دكتر متخصص کونی رفتم، خانوم دكتر بخاطر آشنايي قبلي که با مامانم داشت با وجود بيمارهاي زياد،</p>
<h4>منو جنده بي نوبت معاينه كرد. همونطور كه وسايلش رو آماده</h4>
<p>ميكرد، روي تخت دراز كشيدم:د- خب پستون خانوم خانوما! دسته گلت چند وقتشه؟ن- با حساب خودم 17 يا 18 هفتهد- خوب</p>
<h5>پس وقت کوس سونوگرافي ات هم هست همونطور كه معاينه ميكرد،</h5>
<p>با اخم به مانيتور خيره شد:ن- چيزي شده خانوم دكتر؟ طبيعي نيست؟د- تو با خودت چيكار كردي دختر؟داشتم از ترس سكته ميكردم، سکس داستان نفسهام تند شده</p>
<h6>بود و يك ضربان قلب اضافه رو حس ایران سکس ميكردم:ن- خانوم</h6>
<p>دكتر ترو خدا بگين منظورتون چيه؟د- تنبل خانوم با يه تير دو نشون زديبا گيجي به دكتر نگاه كردم:ن- با یه تیر دو نشون زدم؟ یعنی چی؟د- يعني دوقلو بارداري عزیزم&#8230;. البته الان جنسيت ها هنوز مشخص نيست اما&#8230;.ديگه حرفهاي دكتر رو نميشنيدم،- خداي من دوقلو! حالا بايد چيكار كنم؟ با تكون دست دكتر به خودم اومدم:د- خوبي ندا جون؟ن- بله؟&#8230;. بله خوبم، ممنون&#8230;. خانوم دكتر زايمانم طبيعيه؟د- از الان نميشه پيش بيني كرد، درصد ريسكش بالاست. اما خوب بودن کسایی که زایمان طبیعی هم داشتن، باید ببینیم چی پیش میاد!ن- اصلا شوک شدم، نمیدونم باید چیکار کنم!د- خوب این طبیعیه، به منم میگفتن شوکه میشدم. اما خوب عوضش واسه هم همبازی و دوست میشن.دكتر براي ماه بعد بهم وقت داد، با كلي نگراني و اضطراب مطب رو ترك كردم:- خداي من&#8230; باورم نميشه&#8230;. كاش هر دو دختر باشن&#8230;. وای نه ، خدايا شكرت، فقط هر دو سالم باشن!تا اومدن مهدي هزار تا نقشه توي سرم كشيدم، که چه جوری بهش بگم. بعد از یه حموم جانانه که حالم رو سر جاش آورد، پیرهن آبی آسمانیم رو که خودش بهم کادو داده بود تنم کردم، جلوی آینه نشستم و مشغول آرایش شدم. موهامو درست كردم و منتظر شدم.صداي باز شدن در راهرو كه اومد خودمو به اتاق خواب رسوندم، در خونه باز شد:م- ندا؟&#8230;. ماماني؟&#8230;. كجايي؟&#8230;.از شدت هيجان هم داغ بودم و هم ميلرزيدم، صداي پاهاش نزديكتر شد:م- ندا ؟&#8230;. پيدات كنم بد بلايي سرت ميارم هادر اتاق خواب رو باز کرد، خودمو پشت در قايم كردم، از توي آينه ميز توالت ميديدم كه مشغول شماره گرفتنه. صداي موبايلم از هال اومد و مهدي با سرعت بطرف صدا رفت:م- ندا پیدات کردم&#8230;. حداقل گوشی رو سایلنت میکردی، ندا؟!&#8230;&#8230;صدايش ميلرزيد، معلوم بود که نگران شده. پشتش به من بود، دوباره شروع به شماره گرفتن كرد. دلم طاقت نياورد، از پشت بغلش كردم، دستم رو روي سينه هاش گذاشتم و سرمو چسبوندم به پشتش:ن- داري به كي زنگ ميزني؟م- ديگه هيچوقت اين كار رو نكن!ن- يعني ديگه بغلت نكنم؟م- نه ديگه اينجوري قايم موشك بازي نكن&#8230; مردم از نگرانیمنو بر گردوند و محکم توی بغلش فشار داد:ن- آییییی &#8230;. استخونام شکستتوي چشمهام خيره شد، چشمهاش پر از تمنا بود و نگراني. نيرويي توي چشمهاش بود كه منو وادار به هر كاري ميكرد:م- حيف كه نميشه، حیف که دستام بسته است وگرنه تلافی این کارت رو سرت در میاوردمن- چی نمیشه؟م- يعني واسه بچه ضرر دارهن- بچه نه عزیزم بچه هادر برابر نگاه متعجبش روي مبل دراز كشيدم، دستهام رو بطرفش دراز كردم:ن- بقول خانوم دکتر با یه تیر دو نشون زدیماومد و روی مبل نشست، بغلم کرد و لباشو گذاشت روی لبام. بعد از یه بوس جانانه:م- راست میگی؟ دوقلو بارداری؟به چشماش نگاه کردم و سرمو آروم تکون دادم.م- ای جووونم قربون پسرام برم!ن- اوهو &#8230;. پسرامم- آخ ببخشین قربون مامان پسرام برمدستامو دور گردنش حلقه کردم و بیسشتر کشیدمش سمت خودم. لباش روی همه جای صورتم گردش میکرد، روی لبام، روی گونه هام، روی گردنم، لاله گوشم&#8230; دستشو برد زیر پیرهنم و انگشتش رو از روی شورت گذاشت روی چوچولم و شروع به مالیدن کرد. لبامو وحشیانه میخورد و زبونم رو می مکید. دیگه نتونستم طاقت بیارم، از روی مبل بلند شدم:ن- بریم توی اتاقم- ای بی جنبه! من امروز میخوام بزارمت روی میز ناهار خوری یه دل سیر شام بخورم.با خنده بلند شدیم و بطرف میز ناهار خوری رفتیم، بلندم کرد و منو خوابوند روی میز. دستاشو روی تنم میکشید، داغی دستاش برام لذتبخش بود.شورتم رو درآورد، با دستاش دو طرف کسم رو باز کرد، روی صندلی نشست و سرش رو برد وسط پاهام. بازدمش رو محکم فوت کرد روی کسم، با زبونش یه لیس محکم به چوچولم کشید&#8230;&#8230;. از وقتي حامله شده بودم، مهدی صبحها زودتر میرفت و عصر هم زودتر برمیگشت. كلي قربون صدقه ام ميرفت، بيشتر از قبل مراقبم بود. حسابي سنگين و چاق شده بودم، كار كردن برام سخت شده بود. صبح با سختي از جام بلند شدم، مهدي رفته بود سر كار، داشتم صورتم رو خشك ميكردم كه زنگ زدن. مادرشوهرم با زن قد بلند و جواني وارد شد:ن- سلام مامان جون م- سلام بروي ماهت&#8230;.. صبحونه خوردي؟ن- نه، تا من بجنبم ظهر شدهم- تو بشين من برات صبحونه ميارماز خدا خواسته نشستم، اون خانوم كه اسمش زهرا بود به كمك مادر شوهرم رفت:ن- آقاجون چطورن؟م- خوبه، مثل هميشه غرغر ميكنهن- مامان جون خودتون چي؟ قلبتون بهتر شد؟م- آره من بهترم&#8230;.. ببين ندا جون اين زهرا خانومه، كه بهت قول دادم بيارم كه توي كاراي خونه كمكت كنه.زهرا خانوم با سه تا ليوان چايي اومد و كنار من نشست، از لباسهای مرتبی که تنش بود میشد حدس زد که زن تمیز و باسلیقه ایه:ن- خوب زهرا خانوم، وضعيت منو كه ميبيني. من كار چنداني ندارم، فقط چون سنگين شدم به كمك احتياج دارم. من دوقلو باردارم، تا اين بار رو زمين بزارم خوشحال ميشم پيشم باشي، بعدا هم اگه دوست داشته باشي تا بچه ها از آب و گل در بيان ميتوني بموني.با لهجه غليظ مشهدي گفت:ز- ايشالله به سلامتي خانوم جون. مو از خدامه به شما كمك كنم، الان وضعم هم خيلي خرابه، اينو نميگم كه دلت بسوزه ها. منظورم اينه كه بايد مام يه جا كار كنيم، هر جايي هم كه نميشه یه زن كار كنه، دیگه وقتی حاج خانوم بهم گفتن منم قبول کردم. من از صبح زود ميام پيشت تا غروب، بعدم ميرم به كارهاي خودم برسم، آخه دو تا پسر شیطون دارم.ن- باشه ، همينم واسه من غنيمته! حالا ماهيانه چقدر حقوق ميخواي؟ز- قابلي نداره خانوم جون، حالا بزار مو يه ماه بيام شايد اصلا خوشت نيومد.قبول كردم و قرار شد از فردا بياد. زهرا خانوم رفت و مادرشوهرم پيشم موند. همونطور كه آشپزي ميكرد، دستاشو گرفت بالا:م- خدا رو هزار مرتبه شكر كه تو و مهدي انقدر همو دوست دارين&#8230;.. وقتي ياد خودم ميفتم&#8230;آه بلندی کشید که جیگرم سوخت:ن- راستي مامان جون، مهدي چند باري يه چيزايي واسم تعريف كرده اما دوست دارم خودتون اگه دوست دارين و ناراحت نميشين برام تعریف کنینم- اي بابا چي بگم&#8230;.. وقتی توجه مهدی رو بهت میبینم و یاد خودم می افتم، بهت حسودیم میشه! &#8230;.. دلم میخواد بازم حامله بشم.ن- وا &#8230;.. مامان جون این وضعیت حسودی داره؟م- واسه من آره داره، چون وقتی حامله بودم هیچ محبتی ندیدموقتی دید که مشتاق دارم نگاش میکنم، خندید:م- امان از دست تو&#8230;. خیلی خوب تعریف میکنم براتمن ته تغاری خونمون بودم و البته خیلی لوس. بعد از ازدواج با احمد بنا بر دلایلی مجبور شدیم بریم با مادرشوهر و خواهر شوهرام زندگی کنیم. سه سال بعد از ازدواج خودمون به اصرار مادرشوهرم نه با میل خودمون باردار شدم.دوران بارداری بدی داشتم، مدام عق میزدم و حالم بهم میخورد تازه با این اوصاف باید کارهای خونه رو هم میکردم. خوب اون موقعها مادرشوهرا واقعا مادرشوهر بودن. تو الان احمد رو اینجوری میبینی اون اولا گوش به حرف مامانش بود، مامانش کوکش میکرد و مینداختش به جون من. خلاصه مریم و مهسا که بدنیا اومدن، مادرشوهرم زیر گوش احمد خوند که این زنت دخترزاست و نمیتونه واسه تو پشت بیاره.یواش یواش احمد هم خیال برش داشت، با وجود سن کم بچه هام و بدن ضعیف خودم دوباره باردار شدم. دوران بارداریم خیلی عذاب کشیدم و چون بدنم آمادگی نداشت همش توی راه بیمارستان بودم. تمام دوران بارداریم همش از خدا میخواستم که بچه ام پسر باشه، سفره های مختلفی که نذر میکردم حسابش از دستم در رفته بود،آخه احمد رو دوست داشتم و نمیخواستم زندگیم از دستم بره. با هلهله مادرشوهرم فهمیدم که خدا به خواسته ام جواب مثبت داده.ورود مهدی برای ما خوش یمن بود، اخلاق مادرشوهرم با من بهتر شده بود. برخلاف دخترها که اصلا محبتی نمیدیدن، مهدی همیشه غرق محبت مادربزرگ و عمه هاش بود. احمد توی کارش پیشرفت کرد و ما تونستیم یه خونه مستقل بگیریم. با بزرگ شدن بچه ها، مادرشوهر منم علیل شد. طوری که حتی کنترل ادرار و مدفوع خودش رو نداشت، میتونستم تلافی کنم اما اهل این حرفها نبودم، با جون و دل ازش پرستاری میکردم. مادرشوهرم این آخریها همش ازم میخواست که حلالش کنم، منم به خدا واگذار کردم.بعد از کمی حرف زدن، مادرشوهرم رفت و منو با دنیای خودم تنها گذاشت. واقعا خیلی سختی کشیده بود، دلم براش سوخت.روی تخت دراز کشیدم، بالش مهدی رو بغل کردم و به سینه ام فشار دادم.بوی عطرش پیچید، بالش رو به بغلم بیشتر فشردم. توی همین فکرها بودم که نفهمیدم کی اما خوابم برد. انقدر سنگین شده بودم که به زحمت میتونستم کاری بکنم. بلند شدن، نشستن، خوابیدن، راه رفتن، همه و همه واسم عذاب الیم بود. مادرم و مادرشوهرم هر روز بهم سر میزدن. بچه ها لگد میزدن و منو از درد پر میکردن، حس میکردم هر لحظه ممکنه منفجر بشم. اصلا نمیتونستم بخوابم، به هر طرف میچرخیدم احساس میکردم الان بچه ها خفه میشن!از قیافه ام حالم بهم میخورد، صورتم ورم داشت، و دماغ و دهنم باد كرده بود و چشمام توي پف صورتم گم شده بود.اوايل هفته بود و گرما بيداد ميكرد. زهرا خانوم صبح زود اومده بود و مشغول كارش شده بود. بعد از ناهار مادرم به ديدنم اومد و زود رفت. يه كم بعد از رفتن مادرم هم زهرا خانوم با عجله اومد و گفت:ز- خانوم جان، پسرم زمين خورده و پايش شكستهن- خيلي خوب برو&#8230;. بعد زنگ بزن، ببينم چي شده؟ پول ميخواي؟با خجالت سرش رو پائين انداخت، يك بسته پنج هزار تومني از كشوي بغل تخت درآوردم و به طرفش گرفتم. دو ساعتي از رفتن زهرا خانوم گذشته بود، كلافه بودم و توي خونه راه ميرفتم كه صداي تلفن بلند شد:م- سلام مامان گلم، چطوري؟ن- سلام، كجايي مهدي؟م- دارم ميام جيگرم، چيزي نميخواي سر راه بگيرم؟ن- نه فقط زود بيام- باشه من تا يه ربع ديگه خونه ام&#8230;&#8230;روي مبل نشستم، درد عجيبي توی كمرم افتاده بود. بچه ها دست و پاشون رو محكم به شكمم ميكوبيدن، انگار ميخواستن شكمم رو پاره كنن. درد شديدي دل و كمرم رو سوزوند، از درد بي اختيار گريه ميكردم، عرق سردي پيشوني و بالاي لبهامو خيس كرده بود. بين دردها با زحمت بلند شدم و خودمو به تلفن رسوندم، با هر بدبختي كه بود موبايل مهدي رو گرفتم:م- بله ماماني؟ن- مهديييييي &#8230;. بدو بيا &#8230;&#8230;با ترس پرسيد:م- چي شده؟ چرا نفس نفس ميزني؟ن- مهدي بچه ها&#8230;.. دارن ميان&#8230;.. زود باشدر رو باز گذاشتم كه اگه از حال رفتم بتونه پيدام كنه. يه لحظه حس كردم بچه ها تكون نميخورند، دلم ريخت.- نكنه طوري شدن؟ شايد خفه شدن؟ميدونستم كه كيسه آبم پاره نشده، ولي اين يه زايمان طبيعي نبود. يه بچه نبود كه بشه به اين علائم اطمينان كرد. صداي قلبم كه وحشيانه تو سينه ام ميكوبيد رو ميشنيدم. نه ساكي حاضر كرده بودم و نه حتي جورابي پام بود. كمرم بدجوري گرفته بود&#8230;..دوباره درد امونم رو بريد. از شدت درد روي مبل افتادم، پايم به سيم آبا&#x200d;ژور گير كرد و ميز با آباژور و چند تا چيز ديگه روي زمين افتاد. صداي شكستن چيني ها انگار از دور ميومد. صداي باز شدن در رو كه شنيدم خيالم راحت شد. با صداي مهدي كه بلند صدام ميكرد از حال رفتم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%85%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175211</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم خیلی زده بالا و دوست داره به دو نفر بده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%b2%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%b2%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 06 Jun 2019 06:04:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احساست]]></category>
		<category><![CDATA[اشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اشكالي]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتاديم]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختي]]></category>
		<category><![CDATA[اومدند]]></category>
		<category><![CDATA[اونطوري]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[باحالي]]></category>
		<category><![CDATA[باشهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[بغلمون]]></category>
		<category><![CDATA[بگذريم]]></category>
		<category><![CDATA[بلاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بنويسم]]></category>
		<category><![CDATA[بيچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بيمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پاشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پستونهاش]]></category>
		<category><![CDATA[پستونهاي]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترشحاتش]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهايي]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[خجالتم]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيد]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خورديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيد]]></category>
		<category><![CDATA[دامنشو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستشويي]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دندوناش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستشون]]></category>
		<category><![CDATA[ديوانه]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندن]]></category>
		<category><![CDATA[رويايي]]></category>
		<category><![CDATA[زندگيش]]></category>
		<category><![CDATA[زيبايي]]></category>
		<category><![CDATA[سوزوند]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدي]]></category>
		<category><![CDATA[فيلمها]]></category>
		<category><![CDATA[كاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[ماماني]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[ميفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتي]]></category>
		<category><![CDATA[نبودند]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[همچنين]]></category>
		<category><![CDATA[وايستاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[من گذاشته كه يه چيزي فیلم سکسی ينويسم ولي اخه چي بنويسم من ياد اولين خاطره سكسي خودم افتادم كه تقريبا جالب ترين هم بود!من يه بچه سکسی اصفهاني بودم كه تخمي دانشگاه تهرون قبول شاه کس شده بودم اون اوايل فكر از خونه دور بودن حسابي ناراحتم مي كرد ولي خوب کونی فكر رفتن [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>من گذاشته كه يه چيزي فیلم سکسی ينويسم ولي اخه چي بنويسم من</h2>
<p>ياد اولين خاطره سكسي خودم افتادم كه تقريبا جالب ترين هم بود!من يه بچه سکسی اصفهاني بودم كه تخمي دانشگاه تهرون</p>
<h3>قبول شاه کس شده بودم اون اوايل فكر از خونه دور بودن</h3>
<p>حسابي ناراحتم مي كرد ولي خوب کونی فكر رفتن به دانشگاه يه حال ديگه بهم مي داد منم به اميد همين</p>
<h4>كه جنده تو دانشگاه مثل خونه ادم مي مونه رفتم اونجا</h4>
<p>اون اوايل زياد با بچه ها پستون نمي گشتم چون با اونا تقريبا اخت نبودم و از قبل نمي شناختم ولي</p>
<h5>كمكم با کوس تقلب دادن سر امتحان و امتحان دادن جاي</h5>
<p>اونا با هاشون رفيق شديم اونم چيطوري فابريك فابريك چه دختر چه پسر همگي بچه هاي با حالي بودند ما رو دنبال سکس داستان خودشون به پارتي</p>
<h6>و جشن و از اين قبيل مراسم مي ایران سکس بردند كه</h6>
<p>يه دو سه بار هم گير برادر هاي 110 &#8230; افتاديم. من يه ماشين داشتم و يه كارت بسيج فعال به خاطر اون كارت يه دو سه باري فرار كرديم خوب اصل داستان از جايي شروع ميشه كه من داشتم تو دانشگاه با يه چند تا بچه ها سگ چرخ مي زديم يهو يه دختري از بغلمون رد شد يه نگاه جالبي به من كرد كه تا حالا هيچ دختري به من اين جوري نگاه نكرده بود دلم شروع به تاپ تاپ كرد رفقا كه اين صحنه رو ديدند يكي شون بي هوا زد تو سرم كه شيطون ما نتونستيم يه سال اونو طورش كنيم اخه خانوم جنده تشريف دارند!من از خودم يه آن بدم اومد چون من عاشق يه دختر جنده شده بودم تو حول ولا افتاده بودم نه مي تونستم بگم دوسش دارم نه مي تونستم بگم دوستش ندارم تو خودم بودم كه هواسم نبود دوستام رفتند و همون ان كه اونا رفتند اون اومد جلو مثل اينكه منتظر بود اونا برند اومد جلو من به خودم اومدم ديدم كنارم وايستاده ولي نمي تونستم به چشماش نگاه كنم ولي اون داشت به چشمام ذل مي زد دلم به حالش سوخت با عشق عجيبي به من نگاه مي كرد نتونستم خودم رو كنترل كنم شروع كردم به سين جين مين جيم كه شما با من چيكار داريد چرا با احساست من بازي مي كنيد من نمي تونم به چشماي شما نگاه كنم نمي تونم با شما هم دوست بشم چون حرفهايي در مورد شما از بچه ها شنيدم كه باورم نشد بعد اون شروع به حرف زدن كرد ولي وقتي مي خواست حرف بزنه قطره اشكي در چشماش جاري شد كه دلم رو حسابي سوزوند گفت تو هم اگه مثل من يه ترم گير شهريه ات مي افتادي و به يه نامرد رو مي انداختي الان حال منو مي فهميدي من تازه متوجه شدم اون چقدر به درس علاقه داره شروع كرد به تعريف كل داستان اون ترم دوم پولش كم بوده و پدر و مادرش هم بيشتر نداشتن كه كمكش كنند اونم مجبور مي شه از پسري به نام امير كه هم كلاسي خودش بوده و بچه مايه دار اون كلاس بوده پول قرض كنه اونم كه يه بچه هيز بوده از راه قبول كرده و اون پول رو به اون قرض داده بود ولي افسانه بي خبر از همه چيز با اون دوست شده بود و خبر از قصد بد امير نداشته يه شب كه اونو به خونشون دعوت مي كنه امير با شهوت زياد و خوروندن عرق به افسانه بيچاره اونو بي حيثيت كرده بود و پرده اش رو پاره كرده بود افسانه هم بعد از اون قضيه چند بار قصد خود كشي كرده بود ولي هر سري يكي از دوستاش مي رسيدند و اونو نجات مي دادند و به بيمارستان مي رسوندن من داشتم از ناراحتي گريه ام مي گرفت نمي تونستم خودم رو كنترل كنم از اون روز مي گفت كه چون ميلي به ادامه زندگي نداشتم خرجم رو از اين كار به دست ميارم چون پدر و مادرم منو از خونه طرد كردند منم به خاطر زيباييم كاري بهتر از اين پيدا نكردم كه انجام بدم شروع كردم به امار دادن و قيمت دادن بحث به اينجا كه رسيد از من پرسيد تو كه تو زندگيت مشكلي نداري چي از غم و درد من مي دوني دلم مي خواست در اغوشش بگيرم و با هم يه اهوايي گريه كنيم شما هم اگه گريه تون گرفت بزنيد زير گريه جاي دوري نميره!خوب من گفتم دوست دارم بيشتر باهات اشنا بشم ادرسشون رو گرفتم كه شب برم پيشش و بيشتر با هم حرف بزنيم چون من از درد دل مردم خوشم مي اومد وقتي اون رفت يه چند تا از دوستام كه تو خط من بودند جلو اومدند و هر كي يه كس وشعري مي گفت و متلك پشت متلك تو كون ما مي كردند انگار خودشون خوار و مادر ندارند به من مي گفتند اي كس كش به چندي راضيش كردي ما كه نتونستيم با 40 هزار تومن كمتر جورش كنيم من از كوره در رفتم و از پيششون رفتم طاقت اين حرف ها رو نداشتم خيلي رويايي شده بودم نمي تونستم خودم رو كنترل كنم رفتم به خونه اي كه با يه چند تا ازبچه ها كرايه كرده بوديم ما سه نفر بوديم اونجا و اونا اهل هيچي نبودند همه شون همشهري هاي خودم بودند و تقريبا بچه مثبت هاي دانشگاه بودند كسي زياد باهاشون حال نمي كرد يه ريش و پشم تخمي داشتند ولي من دوستشون داشتم چون همدرد من تو زمون تنهايي و غربت بودند من رفتم حموم يه دوش باحالي گرفتم سر وصورتم و پشم و پيلي يا رو هم با يه تيغ زدم چون اصلا از ريش و پشم خوشم نمي اومد ولي هم خونه اي هام بهم گير مي دادند منم بهشون گفته بودم كه يه خونه پيدا كردم از پيششون مي رم چون اصلا تحملشون نمي شد بكنم يه وقتايي خوب بگذريم سرتون رو درد نيارم يه لباس شيك پوشيدم ادكلن زدم و از اين قبيل سانتال پالمان ها كه مي كنند من دوست داشتم هميشه شيك بگردم حتي براي خريدن نون!ساعت 8 شب بود سوار ماشين شدم قبلش به احسان يكي از دوستام زنگ زدم كه اگه مشكلي پيش اومد من خونه اون هستم و به همرام هر ساعت يه زنگي بزنه و اگه بر نداشتم سريع خودشو به اونجا برسونه بچه با معرفتي بود گفت خوش بگذره من مقصود اونو اون اول نفهميدم رفتم تا در خونشون تو پايين شهر يه خونه تقريبا 90 متري گرفته بودند كه سه تا بودند كه اونطوري كه من اطلاع داشتم همه شون اهل كار بودند و از دم هم متاسفانه دانشجو بودند رفتم زنگ بزنم خونه شون طبقه سوم بود خودش ايفون رو برداشت با يه صداي زيبايي به من گفت شمايي اقا مهدي منم با كمال با ادبي گفتم بله عزيزم لطفا درو باز كنيد چون ديگه پاهام دارند خسته ميشن از پشت ايفون خنده اش گرفت منم همين طور بلاخره در باز كرد منم رفتم تو اين فكر بودم از زندگيش يه داستان بنويسم و جايزه اسكار رو بگيرم تو اين فكر بودم كه به در خونه شوم رسيدم تا اومدم در بزنم خودش در رو باز كرد.من تا حالا زياد به قيافه اش توجه نكرده بودم ولي يه ان ديدم يه دختر با يه تاپ نازك كه از پشتش معلوم بود كرسرت تنش نيست و نوك پستوناش معلوم بود چشماي نازي داشت مشكي بود قدش هم تقريبا در حد 180 بود كمر باريك و<br />
زيبايي داشت تازه فهميدم بچه ها مي گفتند با 40 هزار تومن به زور پا مي ده يعني چه واقعا مثل سلطان ارزو هاي من بود ترسيدم نكنه خودم رو نتونم كنترل كنم اولش دو به شك بودم ولي اون دست منو گرفت و به داخل برد چه خونه اي از همون اولش عكس هاي سكسي زده بودند تا دم دستشويي شون واقعا مثل اينكه يه جنده خونه بود من داشتم تازه ميفهميدم چه خبره صداي اهنگ باحالي از تو اشپزخونه مي اومد اون رفت از تو اشپزخونه برام يه شربت بياره عطر باحالي داشت ادم رو وسوسه مي كرد كه بكوندش ولي من از اون ادما نبودم تا اومد كنار من نشت موهاي زيبايي داشت مي خواستم موهاش رو تو دستام بگيرم و با هاشون بازي كنم نزديك تر شد پاهاش رو رو پاهاي من گذاشت من داشتم ديگه از شدت شهوت ديوانه مي شدم نمي تونستم خودم رو كنترل كنم گفت اهل چي هستي اهل عرق شراب ويسكي يا چيز ديگه؟من گفتم از مشروب زياد خوشم نمياد ادم رو از خود بي خود ميكنه اون گفت اهل كس چي هستي؟گفتم تا كي باشه!گفت از من بهتر هم مگه هست!من گفتم من پول ندارم!گفت من كي گفتم تو پول بده من خودت رو مي خوام بعد خودش رو انداخت رو من و شروع كرد به لب گرفتن!منم از تعجب شاخ در اورده بودم اوايل خودم رو كنار مي كشيدم ولي كم كم ديگه خجالتم ريخت منم شروع كردم به لب گرفتن و در اوردن تاپ و كرسرتش تا در اوردم ديدم واي چه پستونهاي زيبايي داره تو كار خدا موندم كه اين همه زيبايي رو يه جا به اون داده بود پستونهاش رو گرفتم و شروع كردم به فشار دادن اونا چه حالي مي داد داشتم كف مي كردم خيلي حال مي داد هر چي بيشتر فشار مي دادم بيشتر حال مي كردم و اونم در قبال با فشار بيشتر من بيشتر جيغ مي كشيد پستوناش كاملا سفت شده بود ديدم اينم ديگه حال نمي ده دامنشو در اوردم و همچنين شورتشو عجب كس ماماني داشت توي فيلمها هم يه همچين كسي نديده بودم يه دونه مو رو اون نبود ولي يه مشكلي داشت ترشحاتش زياد بود لاي پاهاش خيس بود اولش مي خواستم مثل تو فيلم ها كسش رو ليس بزنم ولي بدم اومد اون شروع كرد به در اوردن لباس هاي من تا اومد شورتم رو در بياره يه ان خجالت كشيدم ولي اون سريع در اورد و شروع كرد به ساك زدن ديدم عجب حالي ميده يه 2 دقيق ها داشت ساك مي زد ديدم داره ابم مياد گفتم بسه بعد گفت كاندوم داري گفتم نه!من كه اطلاع نداشتم كه اينجوري ميشه بعد خودش رفت و از تو كمدش يه كاندوم اورد ناكس مجهز هم بود كاندوم رو با دندوناش پاره كرد و اونو ليس زد و يواش رو كيرم كشيد من تا اونو كشيد روش يه احساس بدي كردم ولي خواب اگه ايدز مي گرفتم بايد دو تا احساس بد داشته باشم!رفت تو اتاقش رو تخت خوابيد منم دنبالش به اتاق رفتم كيرم ديگه تقريبا به حالت اولش برگشته بود يعني احساس اب و اين حرف ها رو نداشت من احساس خوبي داشتم بار اولم بود ديگه منم رفتم روش خوابيدم و سر كيرم رو تو كسش كردم و يواش يواش اونو وارد كسش كردم ديدم عجب حالي مي ده شروع كردم به عقب و جلو كردن اولش به زور مي رفت! كسش تنگ بود ولي ترشحاتش خيلي زياد بود و گرماي بدنش رو كاملا ميشد احساس كني با تمام وجود اونم حال مي كرد و به چشمام زل زده بود من يه ان فكر كردم مي خواد منو با چشاش بخوره من يه چند دقيقه اي اين كار رو كردم ديدم ابم داره مياد كيرم رو از تو كسش در اوردم و كاندوم رو بيرون كشيدم افسانه گفت ابت رو رو زمين نريز يه مشما از زير تختش در اورد و زير كيرم گرفت منم با تمام فشار به بيرون پاشيدم يه خوردش به اون پاشيد من از اين كارم بدم اومد گفتم منو ببخش!گفت اشكالي نداره مي شورمش بعد از اينكه ابم تا تحش اومد اون پلاستيك رو ته سطل زباله انداخت و لاي پاهاش رو پاك كرد منم به دستشويي رفتم و خودم رو شستم اونم لباسش رو عوض كرد و اومد باز پيشم و رفت از تو اشپزخونه يه نوشيدني اورد و با هم خورديم من ازش تشكر كردم و گفتم تا حالا يه همچين حالي نكرده بودم ولي قصد من از اينكه اينجا بيام چيز ديگه اي بود و بعد تمام داستان زندگيش رو از بچگي اش تا زماني كه به دانشگاه بياد برام تعريف كرد كه اگه دوست داشتيد ميتونيد بگيد تا براتون تعريف كنم ولي سكسي نيست ها اما خيلي داستان جالبي داره حتما خوشتون ميايد فعلا خداحافظ		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%b2%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174453</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.007 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 03:33:56 by W3 Total Cache
-->