<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>طبیعیه &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%b7%d8%a8%db%8c%d8%b9%db%8c%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 14 Mar 2024 11:44:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>طبیعیه &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>کون گنده ی مو قرمز حسابی میخوابه زیر کیر</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%db%8c-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%db%8c-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 23 Nov 2019 10:56:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آباژور]]></category>
		<category><![CDATA[آرزویی]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[احترامی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[باغمون]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتم]]></category>
		<category><![CDATA[بایستم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونه]]></category>
		<category><![CDATA[پررویی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تابستونی]]></category>
		<category><![CDATA[تحریکش]]></category>
		<category><![CDATA[تنهاست]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داییمو]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[روبروش]]></category>
		<category><![CDATA[زندایی]]></category>
		<category><![CDATA[زنداییم]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیم]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماهواره]]></category>
		<category><![CDATA[معروفم]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مهمترین]]></category>
		<category><![CDATA[موندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینی]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[تو فامیل به یه پسر فیلم سکسی مؤدب معروفم و همه دوستم دارن.13 ساله بودم که داییم ازدواج کرد. تابستون بود. خونواده من به خاطر کار در سکسی باغمون رفتن روستا. من هم چون کلاس شاه کس تابستونی می رفتم موندم خونه. داییم و زنداییم هم اومدن خونه ما بمونن تا هم کونی من تنها [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>تو فامیل به یه پسر فیلم سکسی مؤدب معروفم و همه دوستم دارن.13</h2>
<p>ساله بودم که داییم ازدواج کرد. تابستون بود. خونواده من به خاطر کار در سکسی باغمون رفتن روستا. من هم چون</p>
<h3>کلاس شاه کس تابستونی می رفتم موندم خونه. داییم و زنداییم هم</h3>
<p>اومدن خونه ما بمونن تا هم کونی من تنها نباشم، هم اونا روزای اول زندگیشونو تو خونه ما باشن. روزها داییم</p>
<h4>می جنده رفت سر کار من و زنداییم تنها می موندیم.</h4>
<p>یه روز که جلو من دراز پستون کشیده بود و باهم حرف می زدیم، یه لحظه متوجه شدم دامن از کمرش</p>
<h5>رفته پایین کوس و کون سفید و صافش بیرونه. از اون</h5>
<p>روز به بعد همش تو فکر زنداییم بودم. از هر فرصتی برای دید زدنش استفاده می کردم. بین پسرای فامیل منو از سکس داستان همه بیشتر دوست</p>
<h6>داشت بهمین خاطر بیشتر کارهاشو به من می ایران سکس گفت. پسر</h6>
<p>خاله هام هم به من حسودی می کردن و می گفتن چند بار باهاش سکس کردی!! منم از ترس اینکه اون احترامی که بین همه داشتم از بین نره، هیچ وقت پررویی نکرده بودم. البته فرصتهای زیادی پیش میومد که باهم می شدیم. حتی بطور تصادفی یا عمدی با کونش تماس پیدا می کردم. اما نه اون چیزی می گفت، نه من کاری می کردم. تا اینکه سالها گذشت و من همچنان تو کف زندایی بودم. چند روز پیش بعد از ظهر رو تخت خواب دراز کشیده بودم و تو تخیلاتم با زنداییم حال می کردم. پیش خودم می گفتم ای کاش روزی می شد زندایی میومد تو اتاق من و من هم یه جوری سر صحبت رو باهاش باز می کردم و یه جوری تحریکش می کردم و &#8230; . از قضا همون روز داییمینا اومدن شام خونه ما. اتاق من طبقه دوم هستش و همه مشتاق دیدن اتاق من هستن. چون توش پر از وسایلی که همشو خودم می سازم. اعم از ساعت، آباژور و &#8230; . بعد از شام، زنداییم رفت طبقه بالا دستشویی. منم از فرصت استفاده کردم و زود اومدم اتاقم. خوشبختانه چون پایین شلوغ بود، کسی متوجه این کار من نشد. تو اتاقم نشسته بودم که دیدم زندایی از WC اومد بیرون. یک راست اومد اتاق من. یه لحظه یاد اون آرزویی که همون روز کرده بودم، افتادم. استرس داشتم. صدام می لرزید. زنداییم اومد کنار میز کامپیوتر. یه لحظه فکر کردم چطور سر صحبتو باز کنم، خواستم فیلمی که مربوط به ارضا شدن خانوما بود و از بعضی هاشون شر شر آب میومد رو نشونش بدم و ازش بپرسم این طبیعیه یا نه؟! که خودش رنگ و روی منو دید ازم پرسید: چته؟ چرا اینجوری شدی؟ با تته پته گفتم نمی دونم تا تو تومدی اینجا، دست و پام لرزید.- مگه من لولو ام که ترسیدی؟یه لحظه یه حرفی اومد سر زبونم و من هم زود بهش گفتم: آخه امشب خیلی خوشگل شدی، تا نگات می کنم قلبم به تپش می افته! اینو گفتم سرمو انداختم زمین. منتظر شدم یا یه سیلی محکم بزنه گوشم، یا بره پایین آبرومه ببره. آخه یه بار آبروی پسر خالمو برده بود. بیچاره خواسته بود سر صحبتو باهاش باز کنه بهش گفته بود تو ماهواره کانالهای اونجوری رو هم میبینین؟ که زنداییم هم به داییمو خالمو مامانم گفته بود و بیچاره پسر خالم که ضایع شد!! به هر حال، سرم پایین بود و همینطور عرق می ریختم! که زنداییم گفت: پس هر وقت خانوم خوشگل میبینی، اینطور می لرزی؟ یه کمی خیالم راحت شد و با جرأت گفتم نه بابا، تو با بقیه فرق داری!- چه فرقی؟هیچی نگفتم.بازم پرسید. اما این بار هم آرومتر هم نزدیکتر!!چشمامو بستم و دلمو زدم به دریا، بهش گفتم: ازم بدت میاد یا دوستم داری؟سرشو انداخت پایین گفت:این چه حرفیه. چرا باید بدم بیاد؟- پس دوستم داری؟- پسر خواهر شوهرمی دوستت دارم.- خودت می دونی که هر کاری خواستی برات کردم. حالا من ازت یه کاری می خوام. قبول می کنی؟- بگو ببینم چیه؟- چون دوستم داری باید قبول کنی، همونطور که تا حالا هر چی تو گفتی من قبول کردم.- یعنی تو دوستم داری؟با پررویی گفتم خیییییییلیییییییییییی، تا دلت بخواد. دیدم رنگش عوض شد.گفت بریم پایین!- جوابمو ندادی، قبول می کنی یا نه؟همین که گفت قبول، زود بهش گفتم چون امشب خیلی خوشگل شدی، میخوام یه بوس کوچولو از اون لبات بکنم.یه لحظه رنگش سفید شد. صداش لرزید و بعد از چند ثانیه آروم گفت: فقط یه بوس کوچولو! من نفهمیدم این جمله ای که گفت &#8220;سؤالی&#8221; بود یا &#8220;خبری&#8221;. گفتم آره. یکم ناراحت شد و گفت باشه. از صندلیم بلند شدم. روبروش ایستادم، نمی تونستم سر پا بایستم. اونم نفساش بلند شده بود و چشماشو بسته بود. آروم لبامو گذاشتم رو لباش، یه نفس عمیق کشید که خیلی خوشم اومد. محکم بغلش کردم و لباشو بوسیدم و خوردم. اونم همکاری کرد. یه لحظه لبامو برداشتم همونطور که بغلش کرده بودم، سرمو بردم عقب و نگاش کردم. آروم چشماشو باز کرد. یه حالتی داشت چشماش. تا اون حالتشو دیدم، محکم بغلش کردم و گردنشو بوسیدم. نفساش بلند بلند بود. دستمو بردم رو سینه هاش. چشماشو باز کرد نگام کرد سرشو گذاشت رو سینم. یکم مالشش دادم. خیلی لحظه خوبی بود اما نمی تونستیم زیاد لفتش بدیم. از پایین مشکوک می شدن. بهش گفتم پایه ای با هم یه حالی بکنیم. در حالیکه نفس نفس می زد با چشماش جواب مثبت داد. محکم بوسیدمش و راهی پایین کردم. اون شب گذشت. فرداش زنگ زدم خونشون فهمیدم که تنهاست. رفتم پیشش. خیال کردم با دیدنم ذوق می کنه و می پره بغلم. اما خیلی معمولی رفتار کرد. خیلی بهم برخورد. منم به روی خودم نیاوردم. اومدم بیرون بهش زنگ زدم. وقتی برداشت اولین چیزی که گفت این بود که معذرت می خوام. چون دیشب با داییت سکس داشتم، زیاد تو فاز سکس نبودم الان و نخواستم اینطوری باهات سکس کنم. بموقعش خودم خبرت می کنم. دو روز بعد خودش زنگ زد و دعوتم کرد. رفتم خونشون تا منو دید پرید تو بغلم. لب و لب بازی شروع شد. من خوابیدم زمین و اونم نشست رو شکمم و خودشو به کیرم می مالید. همینطور باهم حرف می زدیم که گفت: نمی دونی از کی دلم می خواست که باهات سکس کنم. اما چون پسر پاکی بودی، نمی خواستم منحرفت کنم. همش منتظر بودم که خودت پیشنهاد بدی. نمی دونی الان که باهاتم، چقدر خوشحالم!! بالاخره مثل خاطرات دوستان دیگه یه سری کارهارو کردیم و لب و سینه و کس بعدشم کیرمو گرفت دهنش و کلی برام ساک زد. آخرشم که ریختم تو کسش و بعدشم کمی لب و لب بازی و تمام.دوستان شاید آخرشو خیلی خلاصه کردم اما به نظر من که مهمترین قسمت سکس تحریک کردن و آماده کردن طرف مقابل هست و بعد از تحریک، یه کار تکراریه! من عاشق زنداییم هستم و دوستش دارم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%db%8c-%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177217</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خواهش میلف حشری</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b4-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b4-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jul 2019 08:23:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبروتو]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[آمارشو]]></category>
		<category><![CDATA[احساساتی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسش]]></category>
		<category><![CDATA[احساسو]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[العملی]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقته]]></category>
		<category><![CDATA[اینایی]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشتگاه]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمت]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمش]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمت]]></category>
		<category><![CDATA[بپوشونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابی]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[بدنسازی]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزار]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمائید]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیالش]]></category>
		<category><![CDATA[پارسال]]></category>
		<category><![CDATA[پاینشو]]></category>
		<category><![CDATA[پرتقال]]></category>
		<category><![CDATA[پسرونه]]></category>
		<category><![CDATA[تعطیلات]]></category>
		<category><![CDATA[تفاوتی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامون]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگار]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاریم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادم]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[دادمبا]]></category>
		<category><![CDATA[داریمو]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دربیار]]></category>
		<category><![CDATA[دربیارم]]></category>
		<category><![CDATA[دعوتمون]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریش]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دولیوان]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[روسریمو]]></category>
		<category><![CDATA[زبونشو]]></category>
		<category><![CDATA[زنداداشم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شهریور]]></category>
		<category><![CDATA[صدامون]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[عسلمون]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[کاردانی]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کارمند]]></category>
		<category><![CDATA[کارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنت]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذروندیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[لیوانو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مسئولین]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرش]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونا]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[می‌خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میداری]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌دیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میذاری]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناخت]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمید]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتت]]></category>
		<category><![CDATA[نامزدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نریخته]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومدم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همونجور]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واسمون]]></category>
		<category><![CDATA[وایساد]]></category>
		<category><![CDATA[وقتایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بودن اون میخواسته ازت سوء فیلم سکسی استفاده کنه و آبروتو ببره ،حسابی واسه رفتن دو دل بودم ، نکنه بخواد بلایی سرم بیاره؟ با هر بدبختی سکسی بود اون شب گذشت و فردا هم شاه کس بعد امتحان منتظرش بودم که بیاد (چون سال قبل تعداد قبولیای هنرستانمون کم بود از کونی ساعت 10 [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>بودن اون میخواسته ازت سوء فیلم سکسی استفاده کنه و آبروتو ببره ،حسابی</h2>
<p>واسه رفتن دو دل بودم ، نکنه بخواد بلایی سرم بیاره؟ با هر بدبختی سکسی بود اون شب گذشت و فردا</p>
<h3>هم شاه کس بعد امتحان منتظرش بودم که بیاد (چون سال قبل</h3>
<p>تعداد قبولیای هنرستانمون کم بود از کونی ساعت 10 تا 7 بعدازظهر واسمون کلاس گذاشته بودن و نهار رو هم تو</p>
<h4>مدرسه جنده میخوردیم و از بابت بابا اینا خیالم راحت بود</h4>
<p>) نزدیکای 10 داشتم تو کوچه پستون مدرسه قدم میزدم که دیدم اومد، سوار شدم و حرکت کرد رفت سمت خارج</p>
<h5>شهر یه کوس نیم ساعتی که از شهر خارج شدیم یه</h5>
<p>جا وایساد و شروع کردیم به حرف زدن من از خودم واون شب و کتکایی که واسه خاطر اون خورده بودم گفتم سکس داستان و اون از</p>
<h6>شکایت داداشم و بازداشتگاه و کم شدن یه ایران سکس درجه ازش</h6>
<p>و یه توبیخ همیشگی تو پروندش گفت وقتی حرفامون تموم شد از بس گریه کرده بودیم صدامون در نمیومد اون واسه بدبختی من و من واسه سختیهایی که اون کشیده بود تازه خبر نداشتم که مکه هم رفته بود چقدر آرزومون بود با هم بریم بر اساس برنامه ریزیمون سفر مکه ماه عسلمون بود، گفت چند بار اومدم تو راه مدرسه ازت بپرسم که چرا باهام اینکارو کردی که نشد همیشه اسکرت داشتی ، اصلا بی خیال حالا که دیدم قضیه چی بوده بیا همه چی رو فراموش کنیم و از نو شروع کنیم آخه احمد جون نمیشه فکر کنم بدونی چقد محدود هستم و هیچ جایی تنهایی نمیشه برم چطور شروع کنیم گوشی رو هم که ازم گرفتن؟ &#8211; رها بیا درس بخون تنها راه چاره ما دانشگاه قبول شدنه بخدا هر جا قبول بشی میام خونه میگیرم که همیشه ببینمت تو فقط سعی کن دانشگاه قبول بشی عزیزم ، یهو یاد زمان افتادم وای ساعت 2 شده بود اصلا گذر زمان رو احساس نکردیم سریع رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . ملاقاتای ما از اونروز شروع شد و فقط هفته ای یکبار برای اینکه به درسای من لطمه نخوره همدیگرو میدیدیم ، یه روز که رفته بودیم بیرون و داشتیم بر میگشتیم یهو زد کنار رها میشه یه خواهشی ازت کنم ؟ &#8211; تو امر کن عزیزم – میشه صندلیتو بخوابونی و خودتم بخوابی وچشاتوببندی؟ &#8211; چرا باید اینکارو کنم ؟ &#8211; همینجوری اگه دوست نداری یا شک داری انجام نده این فقط یه خواهشه ، یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم و صندلی رو خوابوندم و چشاموبستم بعد اینکه چشامو بستم تازه دوزاریم افتاد ای وای نکنه میخواد کاری بکنه ؟ ولی دیگه چشامو بسته بودم و اگه تا قبل اینکه خودش بگه بلند میشدم قاطی میکرد یه دقیقه همونجور بی صدا گذشت و گفت رها جون بسه عزیزم پاشو چشاتو باز کن – وا چکار کردی؟ &#8211; هیچی- پس چرا گفتی بخوابم ؟ خواستم ببینم وقتی میخوابی چطوری هستی – خب به چه نتیجه ای رسیدی ؟ &#8211; مثل فرشته هایی ناز و مهربون هم خواب بودنت قشنگه هم بیدار بودنت با اون چشای نازت آدمو دیونه میکنی – مرسی اینقد لوسم نکن تحملش واسه خودت سخته اونوقته که میگی خودم کردم که لعنت بر خودم باد البته دور ازجونتا – ماشینو روشن کرد و حرکت کردیم چند دقیقه ای که رفتیم باز وایساد وا احمد امروز چت شده چرا همش نگه میداری؟ دیرم میشه ها ؟!!- رها بازم میشه یه خواهشی ازت بکنم ؟- اگه مثل خواهش قبلیته آره بگو فقط زود که خیلی دیره – اجازه میدی ببوسمت؟- انگاری بهم برق سه فاز زدن ، ها ؟چی؟ نه بابا نمیشه ؟– چیزی نگفت حتی دیگه نگاهمم نکرد ماشینو روشن کرد و راه افتاد با سرعت زیاد منم دیگه حرفی نزدم تا رسیدیم تو کوچه مدرسه وقتی خواستم پیاده شم گفتم ناراحت شدی؟ نه عزیزم چرا باید ناراحت بشم من یه خواهشی کردم توام جواب رد دادی خیلی دوست داشتم ببوسمت با همه عشقی که تو وجودمه ولی دیگه ازت نمیخوام تا وقتی که خودت بخوای حرفشو که زد سریع حرکت کردو رفت بعد اون چند بار دیگه باهم رفتیم بیرون ولی دیگه این قضیه تکرار نشد در حالی که من دلم میخواست ازم بخواد که منم با تموم وجودم ببوسمش ولی نشد ،چند ماه گذشت اواخر شهریور بود جوابای کنکور کاردانی اومد و من قبول شدم همون شهری که کار احمد اونجا بود کلی کیف کردم و سریع بهش اس دادم(با گوشی زنداداشم )خیلی خوشحال شد و داشت بال در میاورد من بیشتر از اون خوشحال بودم من نیمه دوم قبول شده بودم و واسه بهمن ماه لحظه شماری میکردم ، روزها و ماهها گذشتن و بهمن ماه رسید و من رفتم برای ثبت نام گوشیمو بهم دادن که راحت تر باشم همون روز اول خوابگاه هم گرفتم و وسایلامو بردیم چیدیم توش و بعدش بابام رفت ، چند ساعت بعد احمد بهم زنگ زد و اومد دنبالم و رفتیم همه جارو گشتیم و تو راه برگشت هم رفت یه کادو واسه مسئول خوابگاهمون گرفت و گفت این مسئولین رو باید خرید تا هوامونو داشته باشن رفتیم جلو خوابگاه بامسئولمون صحبت کرد توجیحش کرد که قصد ازدواج داریمو فعلا خونواده من نباید بدونن تا وقتش برسه اونم سریع دوزاریش افتاد و گفت هواتونو دارم و این قضیه هم حل شد ، از اونروز بیشتر باهم بودیم البته چون بابام خیلی ورود خروجمو از راه دور زیر نظر داشت تقریبا فقط وقت نهار و شام میتونستیم باهم باشیم ، بهمن و اسفند رو با هم گذروندیم 15 روز فروردینم که خونه بودیم بعد تعطیلات همدیگرو که دیدیم خیلی ذوق کردیم هفته اول تقریبا هر روز باهم بودیم تا اینکه یه روز بهم گفت رها میای بریم خونه من اونجا خیلی راحت تریم ؟- منم که تو این چند وقت هیچی ازش ندیده بودم و خیلی بهش اعتماد داشتم گفتم بریم راه افتاد سمت خونش وقتی رسیدیم خیلی ریلکس رفتیم تو ، رفت تو اتاق لباساشو درآورد و لباس راحتی پوشید به منم گفت توام راحت باش – چشم عزیزم دستور بفرمائید اطاعت امر میکنم مانتو و روسریمو درآوردم &#8211; من میرم یه چیزی بیارم بخوریم ، اون رفت و منم مشغول وارسی خونش شدم رفتم تو اتاق خواب و دیدم یه تخت دو نفره توشه یه میز با کلی کتابو کلا یه اتاق پسرونه شلخته یهو اومد تو اتاق و گفت ببخشید قصد نداشتم دعوتت کنم والا آدم بی ادبی نیستم یه خرده خونمو مرتب میکردم – بی خیال بابا طبیعیه ، دولیوان آب پرتقال دستش بود یکیشو داد دست من و یکیشو خودش یه نفس سر کشید خیلی دلهره ای داشتم نکنه بی هوش کننده ای چیزی توشه اصلاهم نمیشد که نخورم یه لب به لیوان زدم گفتم اه مارکش چیه چه بدمزس ، لیوانو گرفت و اونم سرکشید و گفت نترس چیزی توش نریخته بودم کلی خجالت کشیدم که چرا اینطورشد و گفتم نخیر اینطورا نیست اگه بهت اعتماد نداشتم تو خونت نمیومدم چیزی نگفت و رو تخت دراز کشید و منم رو لبه تخت نشستم و با موهام بازی میکرد یه غلت خورد و گفت توام دراز بکش – نه مرسی راحتم– یه چند دقیقه باهم حرف زدیم و با موهام بازی کرد بعدش گفت لطفا دراز بکش اینجوری احساس خوبی ندارم –منم دراز کشیدم ولی به بغل روی آرنجم معلوم بود داره احساساتی میشه چشاش خمار شده بود وهمش بهم خیره بود هرچی هم که من حرف میزدم انگار که اصلا نمیشنوه یهو پرید تو حرفم وگفت رها یادته پارسال میخواستم ببوسمت نذاشتی منم سرمو انداختم پایین و گفتم آره گفت خواهش میکنم الان اجازه بده قبل اینکه من حرف بزنم منو خوابوند و لبشوگذاشت رو لبم چندتا بوس با احساس کرد و بعدش زبونشو کشید رو لبم ، منم دوست داشتم ببوسمش و لب و زبونشو بخورم پس منم باهاش همکاری کردم بعدش کامل اومد روم خوابید اینطور بیشتر تسلط داشت و بهتر کارشو انجام میداد زبونشو تو دهنم میچرخوند و لبامو با شدت میخورد و خیلی هم تند تند نفس میکشید بعد اینکه چند دقیقه لبای همدیگرو خوردیم رفت سراغ گوشم با دستش با نرمی گوشم بازی میکرد ، یه خرده که اینکارو کردنشست رو شکمم و گفت: رها بلوزتو دربیارم ؟– نمی دونم دوست داری دربیار – بلوز و سوتین منو با بلوز خودشو درآورد و دراز کشید روم دو تا دستشو گذاشت رو سینمو لبشم رو لبم بود خیلی آروم با سینم بازی میکرد و با انگشت نوکشو فشار میداد، زبونشواز تو دهنم درآورد یواش یواش از کنار لبم رفت پایین و رسید لای گردنم ،گردنمو کمی بو کشید و یه گازکوچولو ازم گرفت و جای گازشو گذاشت تو دهنشو شروع کرد به مکیدن و لیسیدن از گردنم زبون می کشیدو می رفت پایین تا رسید به وسط سینم بین سینمو زبون زد بعد سینمو گذاشت تو دهنشو با دستشم با اون یکی بازی میکرد یه جوری برام میک می زد که حس می کردم الان جونم از نوک سینه ام در میاد ، منم دستمو تو موهاش برده بودم و باهاشون بازی میکردم و وقتی که محکم میک میزد آه آی میگفتم که اونم میگفت جونم فدای آه کشیدنت و آروم کمر به پاینشو بهم میمالید یه چیزه سفتی میخوره به پام ولی شلوارم جین بود خیلی احساسش نمی کردم – رها شلوارامونم دربیاریم؟؟- نه دیگه تا اینجاشم خیلی پیش رفتیم – رها خواهش &#8211; اگه دوست داری باشه میدونی که من دوست ندارم ناراحتت کنم ، بلند شد نشست رو شکمم تو چشام نگاه کرد اصلا بی خیال چون خیلی راضی نیستی منم زیاد اصرار نمیکنم عزیزم یه بوس بده برم یه دوش بگیرم بیام بریم که توام دیرت نشه اوممممم فدای تو عشقم – پاشد رفت حموم منم لباسامو تنم کردم و تو فکر بودم یعنی کارمون درست بود چرا وسوسه شدیم ؟؟؟ احمد از حموم اومد بیرون و حاضر شد و رفتیم به سمت خوابگاه، تو راه هر دومون تو فکر بودیم و عذاب وجدان داشتیم وقتی دمه خوابگاه خواستم پیاده بشم گفت رها جونم بابت کاری که پیش اومد دیگه فکر نکن و غصه نخور ما همدیگرو دوست داریم کارمونم اشتباه نبود – تو چشاش نگاه کردمو گفتم چشم سعی میکنم بهش فکر نکنم یه لب از هم گرفتیم و خداحافظی کردیم بعد اون روز دیگه با هم راحت شده بودیم و تو هر فرصتی که پیش میومد لبامون بهم گره میخورد ولی دیگه هیچوقت خونش نرفتم فقط وقتایی که فامیلایی که تو اون شهر داشت مهمونی دعوتمون میکردن بعد نهار به بهانه چرت زدن یه ساعتی تو بغل همدیگه بودیم و حرف میزدیم واقعا تو بغلش بودن بهم آرامش میداد همینجوری دوستیمون ادامه داشت تا وسطای ترم 2 بودم که همش واسم خواستگار میمود ،منم احساس خطر میکردم و هر خواستگاری رو به احمد میگفتم اونم هیچ عکس العملی نشون نمیداد اگه طرفو میشناخت یه آماری میداد اگه هم نه که هیچی دیگه اینقد واسه خواستگاری تا شهر خودم رفته بودم و برگشته بودم خسته شده بودم ، همه هم سر تا پای یه کرباس بودن یا کارمند یا نظامی که با پول بابایی خونه ماشین گرفته بودن و قرار بود تا آخر عمر با حقوق بخور و نمیر کارمندی زندگی کنن منم همه رو رد میکردم چون فقط مشکل کارشون نبود با قیافشون هم مشکل داشتم تا اینکه سر و کله یکی پیدا شد که برخلاف بقیه شغل آزاد داشت و تقریبا نشون میداد وضع مالیش خوبه هر چند اصلا از قیافش خوشم نیومد یه پسر با قد خیلی بلند 210 سانت و هیکلی از اینایی بود که بدنسازی حرفه ای کار میکرد منم همیشه از این تیپ تنفر داشتم با اصرار مامانم که خیلی ازش خوشش اومده بود باهاش صحبت کردم تقریبا از صحبتا و وضع مالیش خوشم اومد ولی قیافه واقعا برام مهم بود نمیشد بیخیالش شد ، به احمد زنگ زدم و گفتم که خیلی تحت فشارم شاید مجبور به ازدواج بشم ، اصلا غرورم بهم اجازه نمیداد منی که خواستگارام واسم سر و کله میشکستن بیام به این بگم بیا خواستگاریم هر چند خیلی دوسش داشتم ولی مگه خودش نباید میفهمید ؟ اسم و فامیل پسره رو گرفت و بعد یه ساعت زنگ زد گفت آمارشو درآوردم اصلا پسر خوبی نیست تازه معتادم هست دیدم میگه معتاده گفتم داره حسودیش میشه تنها چیزی که به این آدم نمی خوره اعتیاده بهش گفتم مامان اینا تحقیق کردن و ظاهرا جواب مثبت بدن اونم چیزی نگفت و قطع کردیم، منم وقتی بی تفاوتی احمد رو دیدم خیلی حرصم گرفت و به اصرار خونوادم بهش جواب دادم چون تنها کسی بود که میدیدم میتونه به رویاهای من جامعه عمل بپوشونه ، شبی که جواب رو دادیم و قرار شد فرداش بریم برای آزمایش به احمد زنگ زدم و جریان رو بهش گفتم ، گفت رها اشتباه نکن تو ارزشت بیشتراز ایناس ولی لج کرده بودم و این حرفا حالیم نبود، فرداش رفتیم واسه آزمایش و شب هم با فامیلاشون اومدن و نشون کردیم ، آخر شب که مهمونا رفتن احمد زنگ زد خیلی سرد باهاش صحبت کردم بین حرفاش گفت رها بعد اینکه ازدواج کردی هم باهام صحبت میکنی؟؟- وا احمد این چه انتظاریه ازم داری؟ دوست داری وقتی زن گرفتی زنت با دوست پسر قبلیش صحبت کنه؟ &#8211; آخه رها من خیلی دوست دارم نمیتونم دوریتو تحمل کنم – نخیر عزیزم تو منو دوست نداری اونی که اسمشو دوست داشتن میذاری هوسی بیش نیست ، با بغض گفت رها خجالت بکش واقعا برداشتت از من اینه ؟ &#8211; تو جای من بودی چه برداشتی داشتی؟ &#8211; آخه واسه چی این احساسو داری؟ &#8211; واسه اینکه من دمه دستت بودم خودم میخواستم زنت بشم ولی تو انگار نه انگار اگه میدیدم شرایطشو نداری چیزی نمیگفتم ولی وقتی میدونم از هر لحاظ تامین هستی واسم زور داره چرا چند سال از عمرمو واسه تو هدر دادم هر دو دیگه داشتیم با گریه حرف میزدیم چند تا دلیل مسخره واسه توجیح کارش آورد ولی واسه من قابل قبول نبود ازش خواستم دوستیمون واسه همیشه تموم بشه قبول نکرد گفت زنگ میزنه منم قبول نکردم و قطع کردم ، فرداش با نامزدم رفتیم واسه خرید و رزرو تالار چون میخواستیم مراسم 10 روز دیگه که عیدغدیر بود برگزار بشه.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b4-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2807</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان بگیرش بالا تا خوب بکنمت</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%85%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%85%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 12 Jul 2019 09:28:35 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آباژور]]></category>
		<category><![CDATA[آشنايي]]></category>
		<category><![CDATA[آمادگی]]></category>
		<category><![CDATA[احتياج]]></category>
		<category><![CDATA[اختيار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استخونام]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[اطمينان]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[باردار]]></category>
		<category><![CDATA[بارداری]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشین]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخورمبا]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختي]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوري]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشت]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بودآخه]]></category>
		<category><![CDATA[بوددوباره]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پرستاری]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت]]></category>
		<category><![CDATA[تونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[جانانه]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهاش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهام]]></category>
		<category><![CDATA[چنداني]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولم]]></category>
		<category><![CDATA[چيزايي]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاي]]></category>
		<category><![CDATA[حسودیم]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستهام]]></category>
		<category><![CDATA[دلایلی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[روزهاي]]></category>
		<category><![CDATA[زايمان]]></category>
		<category><![CDATA[زایمان]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سایلنت]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتي]]></category>
		<category><![CDATA[سوزوند]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[طولاني]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[كارهاي]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردوند]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لبهامو]]></category>
		<category><![CDATA[لذت‏بخش]]></category>
		<category><![CDATA[مادربزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[مادرشوهرم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماماني]]></category>
		<category><![CDATA[مختلفی]]></category>
		<category><![CDATA[مراقبم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[موبايل]]></category>
		<category><![CDATA[موبايلم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعها]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[ميبيني]]></category>
		<category><![CDATA[ميتوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستن]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدادم]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميشنيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيدم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نزديكتر]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهام]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نگراني]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواي]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نياورد]]></category>
		<category><![CDATA[همبازی]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[هيچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وحشيانه]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[وسايلش]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ام با سرعت سپري ميشد، فیلم سکسی بعضي وقتها انقدر عق ميزدم كه ترجيح ميدادم، بميرم. مهدي هم مدام سر به سرم ميذاشت و باهام شوخي ميكرد:م- سکسی ندا يه وقت بالا نياري ها&#8230;..م- الان شاه کس وقتش نيست ها&#8230;&#8230;.م- هنوز مونده، يه كم ديگه نگهش دار.با اصرار مهدي پيش دكتر متخصص کونی رفتم، خانوم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>ام با سرعت سپري ميشد، فیلم سکسی بعضي وقتها انقدر عق ميزدم كه</h2>
<p>ترجيح ميدادم، بميرم. مهدي هم مدام سر به سرم ميذاشت و باهام شوخي ميكرد:م- سکسی ندا يه وقت بالا نياري ها&#8230;..م-</p>
<h3>الان شاه کس وقتش نيست ها&#8230;&#8230;.م- هنوز مونده، يه كم ديگه نگهش</h3>
<p>دار.با اصرار مهدي پيش دكتر متخصص کونی رفتم، خانوم دكتر بخاطر آشنايي قبلي که با مامانم داشت با وجود بيمارهاي زياد،</p>
<h4>منو جنده بي نوبت معاينه كرد. همونطور كه وسايلش رو آماده</h4>
<p>ميكرد، روي تخت دراز كشيدم:د- خب پستون خانوم خانوما! دسته گلت چند وقتشه؟ن- با حساب خودم 17 يا 18 هفتهد- خوب</p>
<h5>پس وقت کوس سونوگرافي ات هم هست همونطور كه معاينه ميكرد،</h5>
<p>با اخم به مانيتور خيره شد:ن- چيزي شده خانوم دكتر؟ طبيعي نيست؟د- تو با خودت چيكار كردي دختر؟داشتم از ترس سكته ميكردم، سکس داستان نفسهام تند شده</p>
<h6>بود و يك ضربان قلب اضافه رو حس ایران سکس ميكردم:ن- خانوم</h6>
<p>دكتر ترو خدا بگين منظورتون چيه؟د- تنبل خانوم با يه تير دو نشون زديبا گيجي به دكتر نگاه كردم:ن- با یه تیر دو نشون زدم؟ یعنی چی؟د- يعني دوقلو بارداري عزیزم&#8230;. البته الان جنسيت ها هنوز مشخص نيست اما&#8230;.ديگه حرفهاي دكتر رو نميشنيدم،- خداي من دوقلو! حالا بايد چيكار كنم؟ با تكون دست دكتر به خودم اومدم:د- خوبي ندا جون؟ن- بله؟&#8230;. بله خوبم، ممنون&#8230;. خانوم دكتر زايمانم طبيعيه؟د- از الان نميشه پيش بيني كرد، درصد ريسكش بالاست. اما خوب بودن کسایی که زایمان طبیعی هم داشتن، باید ببینیم چی پیش میاد!ن- اصلا شوک شدم، نمیدونم باید چیکار کنم!د- خوب این طبیعیه، به منم میگفتن شوکه میشدم. اما خوب عوضش واسه هم همبازی و دوست میشن.دكتر براي ماه بعد بهم وقت داد، با كلي نگراني و اضطراب مطب رو ترك كردم:- خداي من&#8230; باورم نميشه&#8230;. كاش هر دو دختر باشن&#8230;. وای نه ، خدايا شكرت، فقط هر دو سالم باشن!تا اومدن مهدي هزار تا نقشه توي سرم كشيدم، که چه جوری بهش بگم. بعد از یه حموم جانانه که حالم رو سر جاش آورد، پیرهن آبی آسمانیم رو که خودش بهم کادو داده بود تنم کردم، جلوی آینه نشستم و مشغول آرایش شدم. موهامو درست كردم و منتظر شدم.صداي باز شدن در راهرو كه اومد خودمو به اتاق خواب رسوندم، در خونه باز شد:م- ندا؟&#8230;. ماماني؟&#8230;. كجايي؟&#8230;.از شدت هيجان هم داغ بودم و هم ميلرزيدم، صداي پاهاش نزديكتر شد:م- ندا ؟&#8230;. پيدات كنم بد بلايي سرت ميارم هادر اتاق خواب رو باز کرد، خودمو پشت در قايم كردم، از توي آينه ميز توالت ميديدم كه مشغول شماره گرفتنه. صداي موبايلم از هال اومد و مهدي با سرعت بطرف صدا رفت:م- ندا پیدات کردم&#8230;. حداقل گوشی رو سایلنت میکردی، ندا؟!&#8230;&#8230;صدايش ميلرزيد، معلوم بود که نگران شده. پشتش به من بود، دوباره شروع به شماره گرفتن كرد. دلم طاقت نياورد، از پشت بغلش كردم، دستم رو روي سينه هاش گذاشتم و سرمو چسبوندم به پشتش:ن- داري به كي زنگ ميزني؟م- ديگه هيچوقت اين كار رو نكن!ن- يعني ديگه بغلت نكنم؟م- نه ديگه اينجوري قايم موشك بازي نكن&#8230; مردم از نگرانیمنو بر گردوند و محکم توی بغلش فشار داد:ن- آییییی &#8230;. استخونام شکستتوي چشمهام خيره شد، چشمهاش پر از تمنا بود و نگراني. نيرويي توي چشمهاش بود كه منو وادار به هر كاري ميكرد:م- حيف كه نميشه، حیف که دستام بسته است وگرنه تلافی این کارت رو سرت در میاوردمن- چی نمیشه؟م- يعني واسه بچه ضرر دارهن- بچه نه عزیزم بچه هادر برابر نگاه متعجبش روي مبل دراز كشيدم، دستهام رو بطرفش دراز كردم:ن- بقول خانوم دکتر با یه تیر دو نشون زدیماومد و روی مبل نشست، بغلم کرد و لباشو گذاشت روی لبام. بعد از یه بوس جانانه:م- راست میگی؟ دوقلو بارداری؟به چشماش نگاه کردم و سرمو آروم تکون دادم.م- ای جووونم قربون پسرام برم!ن- اوهو &#8230;. پسرامم- آخ ببخشین قربون مامان پسرام برمدستامو دور گردنش حلقه کردم و بیسشتر کشیدمش سمت خودم. لباش روی همه جای صورتم گردش میکرد، روی لبام، روی گونه هام، روی گردنم، لاله گوشم&#8230; دستشو برد زیر پیرهنم و انگشتش رو از روی شورت گذاشت روی چوچولم و شروع به مالیدن کرد. لبامو وحشیانه میخورد و زبونم رو می مکید. دیگه نتونستم طاقت بیارم، از روی مبل بلند شدم:ن- بریم توی اتاقم- ای بی جنبه! من امروز میخوام بزارمت روی میز ناهار خوری یه دل سیر شام بخورم.با خنده بلند شدیم و بطرف میز ناهار خوری رفتیم، بلندم کرد و منو خوابوند روی میز. دستاشو روی تنم میکشید، داغی دستاش برام لذتبخش بود.شورتم رو درآورد، با دستاش دو طرف کسم رو باز کرد، روی صندلی نشست و سرش رو برد وسط پاهام. بازدمش رو محکم فوت کرد روی کسم، با زبونش یه لیس محکم به چوچولم کشید&#8230;&#8230;. از وقتي حامله شده بودم، مهدی صبحها زودتر میرفت و عصر هم زودتر برمیگشت. كلي قربون صدقه ام ميرفت، بيشتر از قبل مراقبم بود. حسابي سنگين و چاق شده بودم، كار كردن برام سخت شده بود. صبح با سختي از جام بلند شدم، مهدي رفته بود سر كار، داشتم صورتم رو خشك ميكردم كه زنگ زدن. مادرشوهرم با زن قد بلند و جواني وارد شد:ن- سلام مامان جون م- سلام بروي ماهت&#8230;.. صبحونه خوردي؟ن- نه، تا من بجنبم ظهر شدهم- تو بشين من برات صبحونه ميارماز خدا خواسته نشستم، اون خانوم كه اسمش زهرا بود به كمك مادر شوهرم رفت:ن- آقاجون چطورن؟م- خوبه، مثل هميشه غرغر ميكنهن- مامان جون خودتون چي؟ قلبتون بهتر شد؟م- آره من بهترم&#8230;.. ببين ندا جون اين زهرا خانومه، كه بهت قول دادم بيارم كه توي كاراي خونه كمكت كنه.زهرا خانوم با سه تا ليوان چايي اومد و كنار من نشست، از لباسهای مرتبی که تنش بود میشد حدس زد که زن تمیز و باسلیقه ایه:ن- خوب زهرا خانوم، وضعيت منو كه ميبيني. من كار چنداني ندارم، فقط چون سنگين شدم به كمك احتياج دارم. من دوقلو باردارم، تا اين بار رو زمين بزارم خوشحال ميشم پيشم باشي، بعدا هم اگه دوست داشته باشي تا بچه ها از آب و گل در بيان ميتوني بموني.با لهجه غليظ مشهدي گفت:ز- ايشالله به سلامتي خانوم جون. مو از خدامه به شما كمك كنم، الان وضعم هم خيلي خرابه، اينو نميگم كه دلت بسوزه ها. منظورم اينه كه بايد مام يه جا كار كنيم، هر جايي هم كه نميشه یه زن كار كنه، دیگه وقتی حاج خانوم بهم گفتن منم قبول کردم. من از صبح زود ميام پيشت تا غروب، بعدم ميرم به كارهاي خودم برسم، آخه دو تا پسر شیطون دارم.ن- باشه ، همينم واسه من غنيمته! حالا ماهيانه چقدر حقوق ميخواي؟ز- قابلي نداره خانوم جون، حالا بزار مو يه ماه بيام شايد اصلا خوشت نيومد.قبول كردم و قرار شد از فردا بياد. زهرا خانوم رفت و مادرشوهرم پيشم موند. همونطور كه آشپزي ميكرد، دستاشو گرفت بالا:م- خدا رو هزار مرتبه شكر كه تو و مهدي انقدر همو دوست دارين&#8230;.. وقتي ياد خودم ميفتم&#8230;آه بلندی کشید که جیگرم سوخت:ن- راستي مامان جون، مهدي چند باري يه چيزايي واسم تعريف كرده اما دوست دارم خودتون اگه دوست دارين و ناراحت نميشين برام تعریف کنینم- اي بابا چي بگم&#8230;.. وقتی توجه مهدی رو بهت میبینم و یاد خودم می افتم، بهت حسودیم میشه! &#8230;.. دلم میخواد بازم حامله بشم.ن- وا &#8230;.. مامان جون این وضعیت حسودی داره؟م- واسه من آره داره، چون وقتی حامله بودم هیچ محبتی ندیدموقتی دید که مشتاق دارم نگاش میکنم، خندید:م- امان از دست تو&#8230;. خیلی خوب تعریف میکنم براتمن ته تغاری خونمون بودم و البته خیلی لوس. بعد از ازدواج با احمد بنا بر دلایلی مجبور شدیم بریم با مادرشوهر و خواهر شوهرام زندگی کنیم. سه سال بعد از ازدواج خودمون به اصرار مادرشوهرم نه با میل خودمون باردار شدم.دوران بارداری بدی داشتم، مدام عق میزدم و حالم بهم میخورد تازه با این اوصاف باید کارهای خونه رو هم میکردم. خوب اون موقعها مادرشوهرا واقعا مادرشوهر بودن. تو الان احمد رو اینجوری میبینی اون اولا گوش به حرف مامانش بود، مامانش کوکش میکرد و مینداختش به جون من. خلاصه مریم و مهسا که بدنیا اومدن، مادرشوهرم زیر گوش احمد خوند که این زنت دخترزاست و نمیتونه واسه تو پشت بیاره.یواش یواش احمد هم خیال برش داشت، با وجود سن کم بچه هام و بدن ضعیف خودم دوباره باردار شدم. دوران بارداریم خیلی عذاب کشیدم و چون بدنم آمادگی نداشت همش توی راه بیمارستان بودم. تمام دوران بارداریم همش از خدا میخواستم که بچه ام پسر باشه، سفره های مختلفی که نذر میکردم حسابش از دستم در رفته بود،آخه احمد رو دوست داشتم و نمیخواستم زندگیم از دستم بره. با هلهله مادرشوهرم فهمیدم که خدا به خواسته ام جواب مثبت داده.ورود مهدی برای ما خوش یمن بود، اخلاق مادرشوهرم با من بهتر شده بود. برخلاف دخترها که اصلا محبتی نمیدیدن، مهدی همیشه غرق محبت مادربزرگ و عمه هاش بود. احمد توی کارش پیشرفت کرد و ما تونستیم یه خونه مستقل بگیریم. با بزرگ شدن بچه ها، مادرشوهر منم علیل شد. طوری که حتی کنترل ادرار و مدفوع خودش رو نداشت، میتونستم تلافی کنم اما اهل این حرفها نبودم، با جون و دل ازش پرستاری میکردم. مادرشوهرم این آخریها همش ازم میخواست که حلالش کنم، منم به خدا واگذار کردم.بعد از کمی حرف زدن، مادرشوهرم رفت و منو با دنیای خودم تنها گذاشت. واقعا خیلی سختی کشیده بود، دلم براش سوخت.روی تخت دراز کشیدم، بالش مهدی رو بغل کردم و به سینه ام فشار دادم.بوی عطرش پیچید، بالش رو به بغلم بیشتر فشردم. توی همین فکرها بودم که نفهمیدم کی اما خوابم برد. انقدر سنگین شده بودم که به زحمت میتونستم کاری بکنم. بلند شدن، نشستن، خوابیدن، راه رفتن، همه و همه واسم عذاب الیم بود. مادرم و مادرشوهرم هر روز بهم سر میزدن. بچه ها لگد میزدن و منو از درد پر میکردن، حس میکردم هر لحظه ممکنه منفجر بشم. اصلا نمیتونستم بخوابم، به هر طرف میچرخیدم احساس میکردم الان بچه ها خفه میشن!از قیافه ام حالم بهم میخورد، صورتم ورم داشت، و دماغ و دهنم باد كرده بود و چشمام توي پف صورتم گم شده بود.اوايل هفته بود و گرما بيداد ميكرد. زهرا خانوم صبح زود اومده بود و مشغول كارش شده بود. بعد از ناهار مادرم به ديدنم اومد و زود رفت. يه كم بعد از رفتن مادرم هم زهرا خانوم با عجله اومد و گفت:ز- خانوم جان، پسرم زمين خورده و پايش شكستهن- خيلي خوب برو&#8230;. بعد زنگ بزن، ببينم چي شده؟ پول ميخواي؟با خجالت سرش رو پائين انداخت، يك بسته پنج هزار تومني از كشوي بغل تخت درآوردم و به طرفش گرفتم. دو ساعتي از رفتن زهرا خانوم گذشته بود، كلافه بودم و توي خونه راه ميرفتم كه صداي تلفن بلند شد:م- سلام مامان گلم، چطوري؟ن- سلام، كجايي مهدي؟م- دارم ميام جيگرم، چيزي نميخواي سر راه بگيرم؟ن- نه فقط زود بيام- باشه من تا يه ربع ديگه خونه ام&#8230;&#8230;روي مبل نشستم، درد عجيبي توی كمرم افتاده بود. بچه ها دست و پاشون رو محكم به شكمم ميكوبيدن، انگار ميخواستن شكمم رو پاره كنن. درد شديدي دل و كمرم رو سوزوند، از درد بي اختيار گريه ميكردم، عرق سردي پيشوني و بالاي لبهامو خيس كرده بود. بين دردها با زحمت بلند شدم و خودمو به تلفن رسوندم، با هر بدبختي كه بود موبايل مهدي رو گرفتم:م- بله ماماني؟ن- مهديييييي &#8230;. بدو بيا &#8230;&#8230;با ترس پرسيد:م- چي شده؟ چرا نفس نفس ميزني؟ن- مهدي بچه ها&#8230;.. دارن ميان&#8230;.. زود باشدر رو باز گذاشتم كه اگه از حال رفتم بتونه پيدام كنه. يه لحظه حس كردم بچه ها تكون نميخورند، دلم ريخت.- نكنه طوري شدن؟ شايد خفه شدن؟ميدونستم كه كيسه آبم پاره نشده، ولي اين يه زايمان طبيعي نبود. يه بچه نبود كه بشه به اين علائم اطمينان كرد. صداي قلبم كه وحشيانه تو سينه ام ميكوبيد رو ميشنيدم. نه ساكي حاضر كرده بودم و نه حتي جورابي پام بود. كمرم بدجوري گرفته بود&#8230;..دوباره درد امونم رو بريد. از شدت درد روي مبل افتادم، پايم به سيم آبا&#x200d;ژور گير كرد و ميز با آباژور و چند تا چيز ديگه روي زمين افتاد. صداي شكستن چيني ها انگار از دور ميومد. صداي باز شدن در رو كه شنيدم خيالم راحت شد. با صداي مهدي كه بلند صدام ميكرد از حال رفتم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%85%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175211</post-id>	</item>
		<item>
		<title>لیزا عاشق سکس از سوراخ کون هستش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%84%db%8c%d8%b2%d8%a7-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%da%a9%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%84%db%8c%d8%b2%d8%a7-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%da%a9%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 26 Jun 2019 07:12:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینكارو]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بیخودی]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونو]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایینی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[جانانه]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چندوقت]]></category>
		<category><![CDATA[حرارتی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانومم]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیمتا]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دراومدم]]></category>
		<category><![CDATA[دعوامون]]></category>
		<category><![CDATA[دودستی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[صحبتهای]]></category>
		<category><![CDATA[صمیمیت]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[كمكتون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسها]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مستاجر]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرمه]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونید]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسیم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردند]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میموند]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدادم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وانمود]]></category>
		<category><![CDATA[ورداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یواشكی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[&#160; شاه کس &#8211;&#62; ما توی یه شهر كوچیك توی یه آپارتمان کونی زندگی میكردیم.یه روز دیدیم كه یه مستاجر جدید واسه طبقه همكف اومده اوایل زیاد به جنده همسایه های جدید اهمیتی نمیدادم حتی اگه می دیدمشون هم محلشون نمیذاشتم. تا اینكه یه پستون روز خانومم اومد بهم گفت كه زن این طبقه پایینی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				&nbsp;</p>
<h3>شاه کس &#8211;&gt;<br />
ما توی</h3>
<p>یه شهر كوچیك توی یه آپارتمان کونی زندگی میكردیم.یه روز دیدیم كه یه مستاجر جدید واسه طبقه همكف اومده اوایل زیاد</p>
<h4>به جنده همسایه های جدید اهمیتی نمیدادم حتی اگه می دیدمشون</h4>
<p>هم محلشون نمیذاشتم. تا اینكه یه پستون روز خانومم اومد بهم گفت كه زن این طبقه پایینی همزبون ماست و خلاصه</p>
<h5>خانومم یواش کوس یواش با زن طبقه پایینی دوست شد.اوایل فقط</h5>
<p>رفت و اومد بین خانومها بود ( ازحق نگذریم زنه خیلی ناز بود چشمای روشن و موهای خرمایی و هیكل توپری داشت سکس داستان ) و وقتی</p>
<h6>من می اومدم خونه لیلا ( زن طبقه ایران سکس پایینی )</h6>
<p>میرفت خونه شون اما بعداز مدتی كه سر سلام و علیكمون باز شد دیگه منم كه میومدم خونه لیلا تو خونه مون میموند و خلاصه یه جور صمیمیت داشت بینمون بوجود می اومد.هروقت هم چشمم به چشمش می افتاد میدیدم كه میخواد باچشماش آدمو بخوره میدونم كه خوب میدونید چی میگم و منظورم چه جور نگاههایی هست. یه بار كه داشتم از سركار برمیگشتم دیدم لیلا انگار كلیدش توی سوراخ قفل گیر كرده و اونم خم شده داره با كلیده ور میره منم تا این وضعیتو دیدم رفتم جلو و گفتم لیلا خانوم چی شده؟ گفت نمیدونم چرا گیر كرده.گفتم بذار كمكتون كنم و بلافاصله همونطور كه دستش به كلید بود دستمو گذاشتم رو دستش كه كمكش كنم و پیش خودم گفتم اگه اهلش نباشه الان دستشو میكشه كنار كه دیدم اینكارو نكرد و انگار نه انگار كه من یه مرد غریبه ام. منم درحینی كه داشتم سعی میكردم درو واسش وا كنم یكی دوبار از پشت چسبوندم بهش دیدم اصلاً ناراحت نشد وقتی هم كه در واسش وا كردم بعداز كلی تشكر گفت بفرمایید تو. گفتم نه خیلی ممنون بالا خانوم منتظرمه انشاا&#8230; سر یه فرصت مناسب خدمت میرسیم بعد كه خواستم از پشتش رد بشم بازم یواشكی دستمو به كونش مالوندم و دیدم برگشت و یه لبخند كوچیكی زد. دیگه واسم مسجل شد كه لیلا خانوم اهل حاله. یه روز هم برحسب اتفاق تو تاكسی كنار همدیگه نشستیم كه من یواشكی رونمو چسبوندم به رونش و بعد خودمو كشیدم یه ذره كنار كه دیدم اینبار لیلا خودش رونشو آورد چسبوند به رون من.وای نمیدونید كه چه حرارتی رو داشت بمن منتقل میكرد.بگذریم اوضاع داشت به همین منوال میگذشت كه یواش یواش با شوهرش هم دوست شدم و طبیعتاً رفت و آمدمون هم بیشتر شد.این وضعیت زیاد ادامه نداشت چون یه روز دیدم كه امیر و لیلا بار و بندیلشونو جمع كردند و رفتند. واسم خیلی عجیب بود كه چرا اینطوری سرزده و بدون خداحافظی رفتند. چندوقت بعد ماهم از اون شهر كوچیك رفتیم به شهر خودمون و با مادرخانمم زندگی كردیم. بعداز مدتها كه دیگه لیلا و امیرو فراموششون كرده بودیم یه روز بعداز ظهر كه تنها تو خونه بودم دیدم تلفن زنگ زد گوشی رو ورداشتم دیدم لیلا پشت خطه. خلاصه بعداز كلی چاق سلامتی ازش پرسیدم كه چرا اونطوری رفتید و اصلاً كجا رفتید و از اینجور حرفها كه لیلا سر درددلش واشد كه آره خانواده امیر بمن تهمت زده بودند كه من با ش,هرخواهر امیر رابطه دارم و ما هم دعوامون شد و چون ما رو تهدید كرده بودند ماهم به &#8230;.. اومدیم و با پدرو مادر من زندگی می كنیم.این تلفن زدنها ادامه داشت و خیلی وقتا هم واسه خانومم زنگ میزد و با همدیگه درددل میكردند. منم بیشتر وقتا از محل كارم واسه لیلا تلفن میزدم و گاهی صحبتهای شیطنت آمیز كوچیكی هم داشتیم.تا همون سال عید خانومم گفت كه بیا عید بریم به &#8230;.خونه لیلا اینا.منم گفتم بابا اونا خودشون دو خونوارند و جا ندارند كه ماهم بریم اونجا.خانومم گفت نه پدر و مادر و تمام فك و فامیلهای لیلا دارند میرن به جزیره كیش و لیلا و امیر عیدو تنها هستند.خلاصه درد سرتون ندم عیدو رفتیم به اونجا و روز اول كه خواستم برم حموم لیلا گفت صبركن بذار برم حمومو آماده كنم.رفت و بعداز چند دقیقه برگشت و گفت حموم آماده اس.منم رفتم تو رختكن و لخت شدم برم زیر دوش كه دیدم یه شورت زنونه حریر مشكی خوشگل و خوشبو روی دوش آویزونه.وای نمیدونید كه اونروز با اون شورته چیكار كردم.هنوزم اون شورتو یادگاری دارمش.وقتی از حموم دراومدم لیلا گفت خستگی از تنت دررفت؟ منم گفتم بله واقعاً كه حموم شما خستگی رو از تن آدم درمیاره.اون عید گذشت و امیر و لیلا هم بعداز مدتی یه خونه واسه خودشون اجاره كردند و به خونه مستقل خودشون رفتند. تابستون همون سال واسه یه كار اداری باید به شهر لیلا و امیر رفتم ( البته مجردی ) خوب طبیعیه كه رفتم به خونه امیر و لیلا وقتی رسیدم بعداز كلی چاق سلامتی و تعارف تیكه پاره كردن ها خواستم برم به حموم كه لیلا گفت بذار بیام حمومو نشونت بدم آخه حموم این خونه تو زیر زمینه با همدیگه به زیر زمین رفتیم و لیلا رفت داخل رختكن و روی سبد لباسها خم شد و كونشو رو بمن قنبل كرد و طوری وانمود كرد كه داره سبد لباسها رو خالی میكنه منم رفتم یواش از پشت چسبوندم به كونش دیدم از زیر دستش یه نگاهی بمن كرد و یه لبخند كوچیك زد.منم كه این چراغ سبزو دیدم یواش یواش خم شدم و همونطور قنبل كونشو دودستی چسبیدم و شروع كردم به بوسیدن كونش و تو یه لحظه كوتاه شلوارشو كه كیپ كونش شده بود بزحمت كشیدم پایین و سوراخ كونشو بوسیدم و تا زبونمو كردم تو سوراخ كونش بلافاصله شلوارشو كشید بالا و گفت الان امیر مشكوك میشه بهتره برم بالا. منم همونجا چندتا لب جانانه ازش گرفتم و وقتی خواست بره كیرمو درآوردم بیرونو گفتم لیلا حالا با این چیكار كنم؟ كه دیدم یه لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت تو نمیخواد كاری بكنی الان خودم درستش میكنم بعد اومد سر كیرمو گرفت تو دهنش و شروع كرد به میك زدن هنوز سه چهار تا بیشتر میك نزده بود كه من از بس حشری بودم آبم با شدت تمام اومد اولین پرتاب ریخت تو دهن لیلا و بلافاصله كیرمو از دهنش درآورد و بقیه آبم ریخت رو صورتش و رو لباسش . كه گفت اییییش چرا اینطوری كردی؟ و رفت.همه این جریان شاید ظرف كمتراز 5 دقیقه اتفاق افتاد.بعداز اون جریان یه بار هم تو خونه خودمون تو یه فرصت كوتاه از لیلا لب گرفتم. بعدش هم كه امیر به رابطه من و لیلا شك كرده بود سر یه برنامه بیخودی یه بهونه گرفت و یه دعوای حسابی با من راه انداخت و مارو دیگه واسه همیشه از یه همچین نعمتی محروم كرد.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%84%db%8c%d8%b2%d8%a7-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%da%a9%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1999</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم خوشگل دوست داره از کون گایده بشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 May 2019 07:34:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمانی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[استمنا]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراف]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجانب]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتنه]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بپوشونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابونه]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بنابراین]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایی]]></category>
		<category><![CDATA[پسربچه]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[جاروبرقی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خدادادی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن]]></category>
		<category><![CDATA[خوانده]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خونسردی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهای]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دسترسی]]></category>
		<category><![CDATA[زندایی]]></category>
		<category><![CDATA[سینمایی]]></category>
		<category><![CDATA[شناخته]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[فانتزی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نباشید]]></category>
		<category><![CDATA[نخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارید]]></category>
		<category><![CDATA[نهایتا]]></category>
		<category><![CDATA[نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[نوجوانی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته:]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بجق خودم رو براتون بنویسم. فیلم سکسی اینکه همه ی نوجوان ها سوژه های جلق دارند یک چیز شناخته شده ایه و این هم شناخته شده است سکسی که مردم خیلی اکراه دارند از اینکه شاه کس فانتزی های سکسی شون رو لو بدهند ولی خب من اینجا قصد دارم تا جایی کونی که حافظه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>بجق خودم رو براتون بنویسم. فیلم سکسی اینکه همه ی نوجوان ها سوژه</h2>
<p>های جلق دارند یک چیز شناخته شده ایه و این هم شناخته شده است سکسی که مردم خیلی اکراه دارند از</p>
<h3>اینکه شاه کس فانتزی های سکسی شون رو لو بدهند ولی خب</h3>
<p>من اینجا قصد دارم تا جایی کونی که حافظه ام یاری می ده براتون اعتراف کنم. امیدوارم بقیه هم از این</p>
<h4>سنت جنده حسنه ی اعتراف پیروی کنند :) یکی از اولین</h4>
<p>رخدادهای سکسی فراموش نشدنی من وقتی پستون ایجاد شد که یک پسربچه ۴ یا ۵ ساله بودم و روی کف اتاق</p>
<h5>خانه ی کوس شلوغ یکی از اقوام به پشت خوابیده بودم</h5>
<p>و به سقف نگاه می کردم که ناگهان آسمان سیاه و قرمز شد! نمی دونم اتفاقا یا عمدا دختر خوشگل ۱۸ ساله سکس داستان ای که بعدها</p>
<h6>تبدیل به زن عموی من (و البته یکی ایران سکس از سوژه</h6>
<p>های جلق اینجانب) شد آمد و به آرامی از بالای سرم رد شد و من شرت ملکوتی قرمز این دختر لوند رو از زیر دامن سیاه اش زیارت کردم. البته بعدها یعنی حدود ۱۰ سال بعد فهمیدم که این می تونه یک سوژه ی جلق باشه! یکی از سوژه های جلق بعدی من (اگر بشه اسمش رو سوژه جلق گذاشت) دیدن مرغ ها بود. یعنی اوایل که بچه بودم حدود ۵-۶ سال و دودول علیه سلام رو به قالی می مالیدم و لذت می بردم دستام رو هم مثل مرغ گل باقلی به اطراف تکون می دادم و احساس می کردم دارم همون کاری رو می کنم که مرغ ها می کنند وقتی تخم هاشون رو زیر پر و بال شون می گیرند (اگر بچه آپارتمانی باشید از دیدن این صحنه ی سکسی محروم بوده اید. براتون متأسفم!) خب بیایم جلوتر. در ایام نوجوانی به برکت وجود امام راحل سوژه ی جلق هم مثل همه چیز دیگه کمیاب بود ولی کوپنی نبود. این بود که یک مجله ی سینمایی مثل ((ستاره ی سینما)) یک نعمت خدادادی محسوب می شد حتی بزرگ تر از جنگ! برای کسی مثل من که دختر دور و برم نبود حتی به کتاب های مصور کارتونی با یک دختر دامن کوتاه هم راضی بودم. حتی کتاب های دینی درباره ی امام زمان و لخت شدن یا حتی چرندیات داستان راستان هم کافی بود تا سوژه ی گناه و شنیع استمنا رو فراهم کنه. اینها هم البته از برکات جنگ و سانسور ناب محمدی بود. بعد که ویدئوهای عهد بوق سونی تی ۷ و تی ۲۰ اومد اوضاع یک کم بهتر شد. دیگه لنگ و پاچه ی رقاصه های فیلم های آبگوشتی زمان شاه و خانم های هفت قلم آرایش لوس آنجلسی هم به جعبه ابزار جلق اینجانب اضافه شد. یادمه یکی از بهترین اوقات زندگی ام این بود که کسی خونه نباشه و بتونم یک فیلم با کیفیت داغون بگذارم یک فست جلق (بر وزن فست فود!) بزنم. جلق زدن من هم به سبک ((تجاوز به زمین)) بود. یعنی روی زمین دمرو می خوابیدم و مقام معظم کیر رو به قالی می میمالیدم در حالی که معمولا آرنج ها تکیه گاه بالاتنه بود. و دست ها گره کرده در هم. کلاس اول که بودم می خواستم با گره کردن دست ها در حین دمرو خوابیدن مثلا ادای کارشناسان میزگردهای تلویزیونی رو در بیارم تا کسی متوجه نشه که دارم حال می کنم، ولی مادرم یک بار متلکی انداخت و من متوجه شدم که دیگه نباید در حضور جمع مبادرت به این عمل قبیح بکنم. اما سوژه ی جلق ((سازمانی)) من رو در دوره ی نوجوانی زن دایی عزیزم فراهم کرد که اسمش رو افسون می گذارم. افسون خیلی جوان و تپل و درشت هیکل بود با کونی عظیم و پاهایی چاق. بنابراین مثل یک نعمت الاهی برای این نوجوان در کف. من در دوره ی دبیرستان مدتی خانه ی این دایی زندگی می کردم و بزرگ ترین لذت من دید زدن ساق های چاق افسون از زیر دامن بود. به خصوص دو تا دامن (یکی آلبالویی و یکی کرم) داشت که ظاهرا با هم خریده بود و چاک بزرگ در عقب داشتند. وقتی که جاروبرقی می کشید عروسی من بود. یک صحنه ای که هیچ وقت فراموش نمی کنم و کلی باهاش جلق زدم وقتی بود که آمده بود بچه کوچک اش رو بخوابونه و من از فاصله ی تقریبا ۲۰ سانتی از پشت زیر دامن اش رو دیدم. عجب ساق های عضلانی داشت! یک صحنه ی جلق افکن دیگه یک بار بود که داشت حیاط می شست و من از پشت کرکره اتاق دید می زدم و شرت سفید و کل پروپاچه مبارک اش رو زیارت کردم. یک صحنه ی سوژه دیگه که خیلی دوست داشتم وقتی بود که توی هال دمرو می خوابید (با همون دامن آلبالویی) و بچه کوچک اش روی کونش می گذاشت و مثلا سواری می داد و خودش هم حال می کرد و در همین حالت پاهای لختش رو توی هوا بازی می داد. غافل از اینکه من هم به جای درس خواندن از درز در اتاق دیگه دارم از پشت نگاه می کنم و مشغول سواری گرفتن از کیرم هستم! :) البته بگم که من به خاطر احترام فوق العاده ای که برای داییم داشتم (یا شاید هم بی عرضگی و ترسو بودن) هیچ وقت نخواستم از این جلوتر برم و به همین دید زدن خشکه اکتفا می کردم. یکی دو بار افسون بهم نخ داده بود مثلا یک شب که داییم خواب بود و من و افسون داشتیم فیلم سینمایی نگاه می کردیم ازم خواست که برم پیشش بشینم تا ((بهتر ببینم)) ولی خب من از ترس اینکه دایی بیدار بشه و ما رو کنار هم ببینه نرفتم و در عوض اش شب توی تخت ام به یاد افسون جلق زدم! اوایل یک کم از جلق زدن به یاد افسون عذاب وجدان داشتم ولی خب ضرری در این کار برای هیچ کس نمی دیدم. یادم نمی ره بیچاره افسون سر سفره (آن زمان روی زمین غذا می خوریم و هنوز غربزده نشده بودیم!) چه عذابی می کشید تا مثلا روی زانوهای چاقش رو بپوشونه و من هم چه تلاشی می کردم که در عین حفظ خونسردی و انگار که هیچ توجه ام رو جلب نکرده این صحنه ها رو ضبط کنم و بعدا در پروژه ی جلق استفاده کنم. یک از فانتزی های من دیدن این زندایی توی حمام بود که متاسفانه ممکن نشد. یک فانتزی دیگه ی من این بود که مثل بچه ی کس مغزش روی کونش بشینم و سواری بگیرم (که البته این هم تحقق پیدا نکرد). یک سوژه ی جلق دیگه ی من در دوران دبیرستان وست همکلاسی ام بود که خیلی خوشگل بود کون نرمی هم داشت. سوژه ی دیگه زن عموی لوندم بود که ذکر خیر شرت قرمزش رو در بالا کردم. این زن اینقدر با ناز و عشوه حرف می زنه که آب آدم میاد. هنوز هم گاهی به یاد کون عظیم اش که در شلوار استرچ برام قنبل کرده بود می زنم و آرزوی خوابیدن باهاش به دلم مونده هر چند که با دخترهای خیلی جوان تر خوابیدم اما هنوز جاذبه ی فانتزی این زن یک چیز دیگه است. امیدوارم قبل از مرگ یک بار بکنم اش :) خب این هم یک ذره از فانتزی ها و زندگی جلقی دوران نوجوانی اینجانب. اینها رو گفتم که اگر نوجوان و جلقو هستید نگران نباشید. این یک قضیه کاملا طبیعیه و اتفاقا خیلی هم خوبه اگر دسترسی<br />
به سکس واقعی ندارید جلق هم برای اعصاب و روان و هم برای تمرکز و درس خواندن خوبه. من گاهی روزی ۳-۴ بار جلق می زدم. یک کتاب تخمی تخیلی هست به اسم شبیه ((طبیب خانواده)) که آن زمان مثل پشکل توی بازار ریخته بود و به اسم کتاب پزشکی به خورد مردم می دادند. توش هر مزخرفی که فکر کنید در مورد جلق نوشته:‌ مثلا اینکه چشم رو ضعیف و نهایتا کور می کنه (من چون عینکی شدم همه اش نگران بودم که به خاطر جلق زدن باشه و بالاخره کور بشم!) و حتی نوشته بود آدم رو اینقدر بی اراده می کنه که با دیدن سگ و گربه هم به فکر جلق زدن می افته. خوشبختانه من نه کور شدم و نه هنوز فانتزی سکسی به سگ و گربه پیدا کردم. هرچند که گربه ها رو خیلی دوست دارم :)		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174183</post-id>	</item>
		<item>
		<title>یه فیلم پورن ساده</title>
		<link>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 13 May 2019 06:19:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[استادی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتر]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اووردم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادن]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[برقصیم]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدنم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پولدار]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتیپ]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[درسخون]]></category>
		<category><![CDATA[درندشت]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دهنشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[روابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سرگیجه]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[صحبتای]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخونه]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورم]]></category>
		<category><![CDATA[مدتهاست]]></category>
		<category><![CDATA[مدیرمون]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[مواقعی]]></category>
		<category><![CDATA[نامزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسید]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[ندیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهشون]]></category>
		<category><![CDATA[هزاران]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[ورداشت]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکسی امیر از اون خفن پولدارا شاه کس بود . یعنی هنوزم هست . از بچگی با دخترا تریپ رفاقت زیادی داشت . کونی تقریبا هر چی دختر با کلاس و خوشگل تو محل بود اون رو می شناخت جنده و امکان نداشت یه دختری اون رو بشناسه و بهش دو سه باری زنگ نزده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				سکسی امیر از اون خفن</p>
<h3>پولدارا شاه کس بود . یعنی هنوزم هست . از بچگی با</h3>
<p>دخترا تریپ رفاقت زیادی داشت . کونی تقریبا هر چی دختر با کلاس و خوشگل تو محل بود اون رو می</p>
<h4>شناخت جنده و امکان نداشت یه دختری اون رو بشناسه و</h4>
<p>بهش دو سه باری زنگ نزده پستون باشه . البته هیچ دختری به جز من چرمنگ ! اولین بار تو خیابون</p>
<h5>دیدمش . کوس بعد تو یه پارتی و بعدش تقریبا تو</h5>
<p>هر مهمونی که می رفتم . پسری بود که من خیلی می پسندیدمش . با کلاس ، بر خلاف پسرای دیگه ی سکس داستان محل درسخون و</p>
<h6>خوشتیپ . البته از نظر من . خیلی ایران سکس ها می</h6>
<p>گفتن قیافه اش بی نمکه اما خوب من قیافه اش رو می پسندیدم . ماجرا گذشت تا اینکه یه بار تو یه پارتی بهش گفتم دلم براش تنگ می شه . اونم یه ذره سرخ و سفید شد و همه دخترا از تعجب دهنشون کف کرد. سابقه نداشت اون جلوی دختری خجالت بکشه خصوصا سر این مسائل . اونم زیر لب گفت منم همینطور و بعد رفت سوار ماشینش شد و رفت که رفت . دیگه مدتها ندیدمش . اما همه جا ازش حرف می زدن . منم آهی از ته دل می کشیدم و به مواقعی که با هزاران منت کشی بلندش می کردم با هم برقصیم فک می کردم . دو سال گذشت و من رسیدم به سوم دبیرستان . درست موقع تریپ مثبت گذاشتنام بود . با هر چی پسر بود قطع رابطه کرده بودم و رفته بودم تو لاک خودم . گاهی می رفتم دانشگاه و درس می خوندم و خلاصه شده بودم مریمیه عزیز مامان ! یه دفعه سرم رو عین بچه های خوب انداخته بودم پایین و داشتم می رفتم تو کتابخونه ی دانشگاه که دیدم یه نردبون درازی ایستاد جلوم . وقتی سرم رو بردم بالا دیدم سیناس . لبخند زد و گفت : چطوری مریم ؟ یه ذره شوکه شده بودم . باورم نمی شد خودش باشه اما خودش بود . فقط باز هم قد کشیده بود و صورتش مرونه تر شده بود . خلاصه آقا امير به جای کتابخونه من رو با ماکزیماش برد رستوران جام جم و یه ناهار حسابی بهم داد . کلی با هم گپ زدیم . فهمیدم تو همون دانشگاه درس می خونه و قراره مهندس مکانیک بشه . وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم شمارش رو که روی کارت نوشته شده بود بهم داد و بازم سرخ و سفید شد . بعدشم گفت خیلی زود می بینمت . اوایل روم نمی شد بهش زنگ بزنم . از وقتی با شهاب دوست پسر آخریم بهم زده بودم حرف زدن با پسرا یادم رفته بود . بالاخره هم اون تحمل نیوورد و اومد دم مدرسه دنبالم . بعد از اون کم کم عادت کردم که بهش زنگ بزنم . اگر چه بیشتر اوقات سر کار بود و وقت نمی کرد با هام حرف بزنه . سه 4 ماه به این منوال گذشت تا اینکه یه روز با یه مبایل اومد و اونو داد به من . بعدشم گفت از این به بعد منتظر زنگم باش . خلاصه دیدارامون کمتر شد اما در عوض تماسهامون بیشتر . ماه رمضون بود که یه روز باز اومد دم مدرسه دنبالم . خیلی شیک و پیک کرده بود . درست جلوی چش مدیر مدرسه اومد سلام کرد و گلی رو که دستش بود داد بهم . پیش خودم گفتم دیگه حتما اخراجم اما چیزی نشد. امير با مدیرمون آشنا در اومد و من رو هم دختر خاله اش معرفی کرد . گفت بیا با هم بریم کارت دارم . گفتم : آخه مامانم &#8230; گفت : بهش زنگ بزن بگو دیرتر می رسی . نشتس پشت فرمون و یه راست منو برد الهیه . رفتیم جلوی یک مغازه که بیشتر شبیه یه گاو صندوق بزرگ می موند . بعد از گذشت از شونصد تا در بود که فهمیدم اونجا یه طلا فروشیه . بعدا فهمیدم که مال مامان سیناس . با کلی عزت و احترام ما رو نشوندن امير یه ژورنال داد دستم و گفت یکی از اینا رو انتخاب کن . وقتی که بازش کردم دیدم همه اش انگشتره . نمی فهمیدم که منظورش از این کارا چیه . ازش پرسیدم . گفت می خوام برای مامانم بخرم . وقتی نگاهشون می کردم سرم گیچ می رفت . قیمتهای چند هزار دلاری با برلیان های چند قیراتی &#8230; بالاخره یکیشون رو انتخاب کردم و بعدا فهمیدم که امير اون رو برای من سفارش داده بوده . کم کم ماجرای دوستیمون رو به مامان گفتم اما نه مستقیم . مامانم هم چیزی نمی گفت و فقط لبخند می زد . من و امير دیگه خیلی با هم صمیمی شده بودیم طوری که وقتی با هم بودیم و بین دوستان اون مجبورم می کرد انگشتر رو دست چپم بندازم و همه جا هم می گفت که نامزدشم . بالاخره کار از اینم بالاتر گرفت . یه روز دوباره امير اومد دنبالم و منو برد به خونشون که تو خیابون مریم بود . یه خونه ی درندشت وسط یه باغ دردندشت تر . امير تو یه سوییت مستقل از ساختمون اصلی بود که باباش براش ساخته بود . اولش با صحبتای همیشگی شروع شد . بعد امير یه گیلاس مشروب رو گذاشت جلوم و خودشم یکی ورداشت و گفت به سلامتی هم دیگه . من با وجودی که تا حالا مشروب نخورده بودم یه ذره خوردم که دیدم حالم داره بد می شه . بهش گفتم . اونم گفت خیلی ناز نازی هستی . بعد اومد پیشم نشست و دستش رو انداخت دور کمرم . منتظر بودم که باز ازم لب بگیره . عادتش بود که همیشه در این حالت لب بگیره که دیدم گفت می خوام لختت رو ببینم . دو تا شاخ رو سرم سبز شد . از این حرفا تا حالا نزده بود . حرفش رو تکرار کرد و منم باز فقط نگاهش کردم که این دفعه شاکی شد و داد زد . می خوام لختت رو ببینم . تا اون موقع عصبانیتش رو ندیده بودم گریه ام گرفته بود . من حتی جلوی مامانم هم بدون لباس اونم بلوز شلوار نمی رفتم . به هر حال حرفش رو گوش کردم و لباسم رو در اووردم . با قدی در حدود 176 و 55 کیلو وزن حدس بزنید چطور هیکلی می تونستم داشته باشم . امير که حسابی کیفش کوک شده بود ازم لب گرفت . این کارش بهم آرامش داد و برای یه لحظه اشکم رو بند آورد اما بعد کرواتش رو باز کرد و گفت لباسم رو در بیار . منم شروع کردم به باز کردن دکمه هاش . در عین حال گریه می کردم اما اون هیچی نمی گفت . شلوارش رو هم در آورد و من رو خوابوند روی تختش . سوتینم رو باز کرد و شروع کرد به لیسیدن سینه هام . من حال عجیبی داشتم . تا اون موقع نه فیلم سکسی دیده بودم و نه از لب گرفتن جلو تر رفته بودم اما اون تو کارش استاد بود . یه کم که گذشت سرش رو برد روی شرتم و کسم رو بوسید . دیگه واقعا حالم خراب شده بود . یه ذره با کسم از روی شرت ور رفت و بعد اونو در آورد . اول انگشتش رو کرد توم . آروم شروع کرد به گردوندن اون توی کسم . خیلی بهم حال می داد اما سرم داشت گیچ می رفت . چون رشته ام تجربی بود می دونستم که این سرگیجه طبیعیه . کم کم انگشتش رو بیرون آورد . پاهام ر از هم باز نگه می داشت و لیسم می زد . منم در عین اینکه گریه می کردم لذت می بردم . بالاخره اونقدر لیسم زد که حالم خراب شد . شورتش رو در آورد و کیر شق شده اش رو تحویلم داد و گفت بخورش . گفتم چطوری که دیدم تلویزیون رو روشن کرد و زد روی یه فیلم سکسی . . سعی می کردم که درست مثل دختره کیرش رو بخورم اما خوب بلد نبودم . امير فقط گفت اشکالی نداره زود یاد می گیری . دوباره شورع کرد به لیسیدن سینه هام و بوسیدنم . بعد چنند لحظه مکث کرد وو گفت . مریمی اینجوری حال نمی ده می خوام بکنمت . وا ویلا ! همینم مونده بود . حالا بیا و درستش کن . می دونست من بهش نه نمی گم . البته یه صدایی از ته حلقم در اومد و گفت بذار برای بعد اما اون یه اخم کرد و صدا هم خفه شد . یه بالش گذاشت زیر باسنم و یه کرم مالید سر کیرش . بعد هم آروم اون رو گذاشت تو . اولش خیلی آروم می رفت جلو بعد یه فشار داد که تمام بدنم تا مغز سرم سوخت . اما جیکم در نیومد . کیر اون خیلی کلفت بود و کس من تنگ و جفتمون حسابی داشتیم لذت می بردیم . البته من بیشتر می ترسیدم اما چند بار که جلو عقبم کرد حالم بهتر شد و التماس کردم که بیشتر این کار رو بکنه . اونم تند تر این کار رو می کرد تا اینکه یهو همه جای بدنم لرزید و جیغ زدم . اونم کیرش رو کشید بیرون و آبش رو ریخت روی سینه هام . بعدم دوباره چند دیقه ازم لب گرفت . نشست کنارم و با موهام بازی کرد و یه ذره آرومم کرد . با هم دوش گرفتیم . ایستادن برام سخت بود . سرم گیج می رفت . اون بدنم رو شست و بعد رسوندم خونه . به محض رسیدن به خونه رفتم تو اتاقم و یه دل سیر گریه کردم . هیچ کس ازم نپرسید چی شده . الآن از اون ماجرا 3 سال می گذره و من دیگه 20 سالمه . همون سال تابستون با امير نامزد کردم . فک نمی کردم بابام رضایت بده به اون زودی نامزد کنم اما خوب کی بدش میاد دامادش پولدار باشه . هنوزم من و امير نامزدیم . مثلا ! چو مدتهاست که روابطمون بیشتر شبیه زن و شوهرا می مونه . به هر حال ماجرای سکس من برای خودم عحیب بود چون تا اون موقع سکسی نداشته بودم و حتی از شنیدن اسم سکس هم حالم بد می شد . اما الآن تو این 3 ساله واسه خودم استادی شدم !		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173836</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سبزِ چشمات جنده خانوم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%d8%a8%d8%b2%d9%90-%da%86%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%d8%a8%d8%b2%d9%90-%da%86%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Apr 2019 05:58:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احتمالا]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاجی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اصالتاً]]></category>
		<category><![CDATA[اطمینان]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انفجار]]></category>
		<category><![CDATA[اونطرف]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمت]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[برانداز]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برگردیم]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگرده]]></category>
		<category><![CDATA[بلاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسی]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بیاریم]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونم]]></category>
		<category><![CDATA[بیش‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پرتغال]]></category>
		<category><![CDATA[پروانه]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[تروخدا]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تهرانم]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزهایی]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خوندید]]></category>
		<category><![CDATA[خیابونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنش]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیره]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوچندان]]></category>
		<category><![CDATA[دوربین]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[روبروم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سرزمین]]></category>
		<category><![CDATA[سرگیجه]]></category>
		<category><![CDATA[سرنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقشم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[مادربزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[مادربزرگم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانندی]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[متنفرم]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مدیریت]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنم]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومتی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوامش]]></category>
		<category><![CDATA[میخوایم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمن]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمونیم]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[میوفته]]></category>
		<category><![CDATA[نامرتب]]></category>
		<category><![CDATA[ندارید]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نظراتتون]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[ننوشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[وادامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/N_KkjXVrMZktWNRCau5Wdg/011/228/392/1280x720.2.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="سبزِ چشمات جنده خانوم" title="سبزِ چشمات جنده خانوم" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>درست نیست ! اما خوب میدونم هنوزم هم دلت پیش اولین روز ملاقاتمونه هنوز هم دلت پیش اولین بوسمونه هنوز هم دلت پیش سیاهی چشم هامه هنوزم دلت پیشِ &#8230;.!خودکارم رو لای دفتر گذاشتم و از پشت میز تحریر بلند شدم ، صدای جیر جیر روکش صندلی با صدای موزیک ملایم اتاق و قطره های [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/N_KkjXVrMZktWNRCau5Wdg/011/228/392/1280x720.2.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="سبزِ چشمات جنده خانوم" title="سبزِ چشمات جنده خانوم" decoding="async" /></p><br />
<h6></h6>
<p>درست نیست ! اما خوب میدونم هنوزم هم دلت پیش اولین روز ملاقاتمونه هنوز هم دلت پیش اولین بوسمونه هنوز هم دلت پیش سیاهی چشم هامه هنوزم دلت پیشِ &#8230;.!خودکارم رو لای دفتر گذاشتم و از پشت میز تحریر بلند شدم ، صدای جیر جیر روکش صندلی با صدای موزیک ملایم اتاق و قطره های اروم بارون قاطی شده بود و جعبه ی سیگار التماس میکرد فقط یه نخ ! سیگار و روشن کردم و انگار قبل اینکه به لبم برسه خبرش به ننه رسید ذلیل مرده شی که هرچی میکشم از دست توی کثافته اون گوهُ تو خونه ی من روشن نکن..بی توجه به حرف ها و داد و بیدادش کنار پنجره چوبی اتاق ایستادم و پرده رو کنار زدم .هوا بارونیه درست مثل اون روز اولین روزی که گفتی من عاشق تو شدم !!!. ۱۳۸۷/۸/۷ساعت ۲/۰۵ بعد ظهر دوربین به دست از لای جمعیت خودم رو به نزدیک مقبره می رسونم هنوز فاصله زیادی باهاش دارم اما شکوه و زیباییش از همین جا هم معلومه اروم نزدیک تر میشم و هر لحظه زیبایی پاسارگاد بیش‌تر میشه ، با موسیقی زنده ی حماسی ای که توسط یه سری جوون خوش ذوق نواخته میشه زیبایی پاسارگاد و روز منتسب به تولد کوروش بزرگ چندین برابر میشهروحم در حال پروازه و چشمم دودو میزنه دنبال بهترین کادر برای عکاسی ! عکاسی جلد اول مجله ، مجله پرتغال ! عکسی که از تهران تا اینجا به دنبالش اومدم بالاخره زاویه مناسب رو پیدا میکنم و کمی خم میشم توی فکر تیتر عکس هستم و اروم عقب میرم نور دوربین رو تنظیم میکنم و یه قدم به عقب تر همه چی آماده هست که برخورد با چیزی متوقفم میکنه . دوربین رو رها میکنم و برمیگردم و پشتم رو نگاه میکنم هم زمان یه خانوم هم برمیگرده و چشمم میوفته توی یه جفت چشم سبز درشت آآآ عصر تون بخیر خانوم عضر میخوام من اصلا متوجه نشدم شما پشتم ایستادید نه نه اصلا احتیاجی نیست عضر خواهی کنید من مقصر بودم با دیدن دوربین کوچیک عادی توی دستش و یه خانواده سه نفره که ژست گرفته منتظر هستن تا ازشون عکس بگیره سریع فهمیدم برای جبران باید چه کار کنم !دوستدارید من ازتون عکس بگیرم ؟باعث افتخاره ! بعد از دیدن عکس ها حسابی هیجان زده شده بودن خوب چطوره ؟واقعا عالیه فقط من چطور ازتون عکس هارو بگیرم؟آه شما کدوم شهر زندگی می‌کنید؟تهران عالیه منم تهرانم خوب؟من برای یه نشریه کار میکنم ، ناشر مجله پرتغالبله میشناسم!!اگر مشکلی ندارید شماره من رو داشته باشید و تهران باهام تماس بگیرد عکس ها رو روی سی دی تحویلتون میدم ساعت ۴/۳۰ بعد الظهر ۱۳۸۷/۹/۱۵تقریبا ۱ ماه بعد بود که تماس گرفت و آدرس نشریه رو خواست براش توضیح دادم که توی محل کارم نمیشه پس لطفا بیاید به یه کافه تا قبل اینکه تماس بگیره برام در حد یه دختر معمولی مثل هزار دختر دیگه شهر بود اما از تماسش تا لحظه ورودش به کافه قلب من در حال انفجار بود !وارد کافه شد سر تا پاش رو برانداز کردم ، خوشگل تر از قبل شده بود براش دستی تکون دادم و سمتم اومد سلام اروم و کوتاهی کرد و کیفش رو روی میز گذاشت و بعد نشست .من عاشقشم !عاشق چی ؟عاشق ترکیب زرد و طوسی رنگ لباس هاتون رو عرض میکنم و عطرتون هم که باید ، البته اگر اشتباه نکنم Miss Dior باشه لبخندی زد مشخصه عاشقشی خودتون هم همین رنگ هارو انتخاب کردین تیشرت زرد و پیرهن طوسی و احتمالا شلوار طوسی دقیقاًچند ثانیه ای لبخند زدیم و به صورت هم نگاه کردیم تمام سلول های بدنم فریاد میزدن که میخوامش و اگر سرفه گارسون نبود به خودمون نمیومدیم _ خوب زوج عاشق با لباس های ست کل کافه تو کف عشق شماست ، فقط اینکه نمیخواید سفارش بدید؟ ۶:۳۴ بعد الضهر به خاطر سرمای هوا و بارون خودم رسوندمش کاری ک ازش متنفرم ماشین رو سر خیابونشون نگه داشتم ، نگاهی بهم کرد و تشکری کرد اما انگار دلش به رفتن نبود و دنبال بهونه ای برای کش دادن ماجرا بود ! مریما ! چه اسم قشنگی من هم محمد علی هستم البته که منو به اسم دیگه ای صدا میزنن !چه اسمی؟ امید ! البته فقط افراد آشنا و میخوام که شما هم منو امید صدا بزنید ! تمرکز کردم و گفتم :یعنی میخوام باهتون آشنا بشم ، یعنی بیش‌تر آشنا بشم پوفی کردم وادامه دادم :خیلی بیشتر در حدی که هر روز ببینمت و خوب رک بگم یه جورایی حسی بهت دارم که اولین باره تجربش میکنم کمی فکر کردم و‌بعد :چشمات ! اولین بار اونا رو دیدم و احساس میکنم احساس میکنم !راستش نمیدونم چطوری بگم خوب&#8230; اونقدر با اطمینان گفت که نفسم رو بیرون دادم و سرم و تکیه دادم به صندلی خوب ببین آقا محمد علی طبیعیه افراد زیادی عاشق من شدن ولی پیش نیومده که بخوام بهشون بگم امید ! آه نفسی کشید و گفت ببین آقا امید یا نه اصلا امید خالی ، منم ،منم ازت خوشم میاد منم ..سرش رو پایین انداخت و این چه معنی ای میده ؟ یعنی درخواستت رو قبول میکنم ! خرداد ۸۸ ساعت ۶:۰۰ بعد الضهر سرم توی نشریه به خاطر انتخابات حسابی شلوغ بود و سر تا پام هم به اصرار مریما سبز بود تلفنم زنگ خورد جواب دادم من: جانم مریما مریما : آب دستته بزار زمین بیا من : کجا بیام کلی کار داریم مریما (با صدایی کمی بلند تر ):گفتم بیا ستاد من:چشم چشم تسلیم مریما : آفرین پسر خود بوس بوس و قطع کرد از دفتر نشریه زدم بیرون و نشستم توی ماشین تقریبا نیم ساعتی کشید ولی بلاخره رسیدن مریما تنها توی ستاد نشسته بود و دیر وقت هم بود ، بهم گفت که یه سری اسناد داره که نشون میده قراره توی انتخابات تخلف بشه ووووو کاری که از دست من برمیاد برملا کردنش تا قبل اینکه کار از کار بگذره هست ، هرچی بهش گفتم بیخیال شو مطالب مجله بسته شده و کاری از دست ما برنمیاد فردا نوبت چاپه و تازه عمرا همچین چیزی رو چاپ کنن دست بردار نشد ۸:۰۰ شبکلید رو توی در چرخوندم و وارد نشریه شدیم یه دفتر کار قدیمی پر از کاغذ و حسابی شلوغ و نامرتب ، چراغ رو زدم و وارد شدم پشت سر مریما در رو بستم !و کلید رو روی در گذاشتم و قفلش کردم .از اینکه باهاش تنها بودم حال عجیبی بهم دست داده بود مدت ها بود ، که توی فکرش بودم اما الان و امشب و اینجا؟!من:مریما بیا برگردیم بریم ، این کار ما نیست !مریما :انقدر آیه یس نخون مطالب کجاست باید با این کاغذا جا به جاش کنیم .من: اتاق رئيس توی کشو ی میز چشمی چرخوند و از روی تابلو اتاق مدیریت رو پیدا کرد به سمتش رفت و دستگیره رو پایین داد!مریما:اینکه قفله! من:قفله دیگه!انتظار داشتی باز باشه؟پوفی کرد و عصابانیت سمتم اومد روبروم ایستاد و با دست اشاره کرد به سمت در مریما:بشکنش من: اینطوری من بدبخت میشم میفهمن کار منه چون فقط من کلید در رو داشتم که با صلح وارد بشم و بعد این در و بشکنم و چیزهایی بر علیه نظام رو با مطلب مجله عوض کنم !چه بلایی سر من میاد؟به این فکر کردی؟ مریما: اما اگه این کار رو نکنیم این بلا سر کل مردم میاد و ما در مقابل تمام اون ها هیچی نیستیم!‌کمی فکر کردم و بعد : فقط به خاطر تو نه هیچ چیز دیگه!تا خواستم به سمت در بدوَم و در رو بشکنم مانع شد کاغذ های توی دستش رو پاره کرد ریز ریز و ریخت توی سطل من: چکار کردی دیوانه؟مریما:نمیزارم بلایی سرا بیاد تو از زندگیت به خاطر حرف من گذشتی و من حالا بخوام به خاطر مردم از زندگیم که تو باشی بگذرم؟ عمراً لال و هرز شده بودم نه به الان و نه به دقیقه قبلش فضا فوق العاده احساسی بود سمتم اومد و بغلم کرد هردو میدونستیم چی میخوایم : امید بیا امشب یکی بشیم ! به صورتش نگاه کردم هیچ وقت فکر نمیکردم اول اون پیشنهاد سکس بده : اما تو باکره ای مریما:نه ، من توی بچگی از دستش دادم اومدم حرفی بزنم که گفت لطفا نپرس چطوری ! سرم و به علامت تایید تکون دادم و لب هامو نزدیک لب هاش کردم دست هام دوطرف رون های پاش بود و اروم حرکت دادمشون به روی باسنش مشغول لب گرفتن شدیم بدنم داغ داغ شده بود و نفس نفس زدنش دیوانم میکرد لحظه ای خودش رو جدا کرد و مانتوش رو کند و پرت کرد شالش هم از قبل دراومده بود و روی شونش بود اون رو هم بیرون کشید و پرت کرد دوباره برگشت توی بغلم هردو روی زانو نشستیم و لب هامون قفل توی هم لب هاش مزه عسل میداد و نفس هاش دیوونم میکرد !هر نفسی که اون بیرون میداد رو من توی ریم میکشیدم و بالعکس اروم از هم جدا شدیم هردو عرق کرده بودیم به صورت هم خندیدیم و باز شروع کردیم چند دقیقه بعد من تکیه دادم روی دست هام و مریما با تردید دستش رو برد به زیپ شلوارمتمیزه؟اره!آوردش بیرون و خودم هم کمک کردم تا شلوارم رو از پام خارج کنه اروم لب هاش رو نزدیک کیرم برد و کردش توی دهنش و شروع کرد بالا و پایین کردن زیاد از این حرکت خوشم نمیومد و به همین خاطر سریع متوقفش کردم این بار مریما رو کامل لخت کردم از سر تا پا هیچ چیزی توی تنش نبود و لخت کف دفتر بود رفتم سراغ کسش و شروع کردم با زبون باهاش بازی کردن بغل رون پاش یه پروانه خالکوبی کرده بود که زیبایی اون کس بی موی کلوچه ای رو دوچندان میکرد یه زبون بهش کشیدم و بعد اروم چوچولش رو بین دندون هام گذاشتم یه گاز کوچیک و بعد شروع کردم به میکدنش اه و نالش بهترین تشویق برای من بود و من توی صدای اه و ناله مریما گم شده بودم بیخیال چوچولش شدم و زبونم رو توی واژنش کردم دادی زد و سرش و بلند کرد و گفت تروخدا بکن توش بسه بسه و دوباره سرش رو گذاشت زمین دو زانو نشستم پاهاش رو گرفتم و کمی بالا کشیدمش روی پاهام کیرم و تنظیم کردم ۳،۲،۱ و فرو کردم تو اه جیغ مانندی کشید و بعد ما بین هر اه یه التماس اآآااااه تُـــ تــُ رو خُـ دا تند تررر ااااه ۱۳۸۸/۳/۲۳ تظاهراتانتخابات تموم شده بود و نتایج هم اعلام شده بود و حالا من توی جمعیت معترض به دنبال مریما فریاد میزدم و صداش میزدم خون از روی پیشونیم راه گرفته بود و مریما رو نمیتونستم پیدا کنم کمی اونطرف تر صدای جیغش رو شنیدم با سرگیجه و گیجی به سمتش رفتم و دیدمش که روسری از سرش افتاده و دوتا نره خر دستاش رو گرفتن و به سمت یه ون‌ سیاه میبرنش داد می زدم و فریاد میکشیدم ، بیناموسا ولش کنید اون زنه منه عوضیااااا مگه خودتون ناموس ندارید؟چشمام تار میدید و سرم به شدت گیج میرفت مثل آدم های مست تلو تلو میخوردم و داد میزدم آخرین صحنه ای که یادمه وقتی هست که سربازی به سمتم نشونه رفت و مریما ی عزیزم جیغ زد بعد اون فقط لامپ های سقف بیمارستان که از بالای سرم تند تند رد میشدن یادمه و گروه گروه آدم خونی و زخمیِ گوشه بیمارستان ! ۱۳۸۸/۷/۸ساعت ۱۴:۰۵مریما امروز با وثیقه آزاد شده و قراره برم برای آخرین بار ببینمش قراره یه قاچاق چی امشب از مرز ردش کنه و معلوم نیست حکومت چه بر سر خانوادش میاره !میره ترکیه و مقصد بعدی هم فعلا معلوم نیست ! مریما:امید؟جان امید؟مریما : یه چیزی رو باید بدونی!چی؟تو داشتی پدر میشدی و من قصد داشتم باهم فرار کنیم و بریم بچمون رو بدنیا بیاریم ! اما خوب اون سقط شد و من فراری !امید ؟بله؟مریما:باهام میام ؟نهمریما:نه؟نه ، چون ننه، مادربزرگم رو میگم هیچ وقت حرفش رو نزدم؟ ، اون تنها کسیه که دارم منو بزرگ کرده! و نمیتونم تنهاش بزارم!مریما : میفهمم ، پس پدر و مادرت ؟جنگ ! من اصالتاً خرمشهری ام چند ماهم بوده که جنگ شروع میشه پدرم و مادرم شهید میشن و من و مادربزرگ زنده میمونیم و میایم تهران مریما: چی شد که اونا شهید شدن و شما نه؟اونا پزشک بودن و بعد از فرمان تخلیه شهر مارو راهی میکنن اما خودشون نمیان!مریما: متاسفم چرا تا الان نگفتی؟قصه قشنگی نیست که همه جا جارش بزنم ،راستی برات یه کادو دارم ، یه دفترچه ! آخرین چیزی که از پدرو مادرم دارم تمام عمرم چیزی توش ننوشتم حالا میدمش به تو ! تا توش داستان خودمون رو بنویسی مریما: حتماً، منم برات‌چیزی دارمدست کرد توی جیب مانتوش و با تاخیر پاکت سیگار رو روی میز گذاشت کمکت میکنه اروم شی ! اونشب مریما رفت و فقط یه چیزی ازش میدونستم ، یه اتاق زیر شیروونی از قبل اجاره کرده!تا صدای برخورد بارون با سقف‌ رو بشنوه.———۱۳۹۸/۱/۱۴ساعت ۶:۴۹میرسم به سر خاکش ، با تمام مقاومتی که دارم ، برای اینکه قبول کنم اون مرزبان دلش اومده و بهش شلیک کرده ، برای اینکه قبول کنم اون اینجا زیر خروار ها خاکه ! اما &#8230;.اومدم دفتر رو از کیفم در میارم !همون دفتری که موقع رفتن بهش دادم و موقع تحویل جنازه بهمون پس دادن و گفتن توی بغلش گرفته بوده روی جلد کلفتش بالا سمت راست جایه گلوله مونده و سطحش پر از خون!صفحه اولش با دست خط ظریفش نوشته به نام عشقمان ،گفتی داستانمان را بنویسم بر دل این دفتر و من مینویسم برای تو برای عزیزی که تمام عمر برای داشتنش ایزد را تمنا کرده بودم امید من ، امیدی که کابوس ها را از دلم ربودی ، از اولین روز در پاسارگاد تا آخرین روز تا ۹ هم همین ماه این را برای تو مینویسم و به خواست توامضا مریما ۱۳۸۸/۷/۱۳ به قبرش نگاه میکنم ، تو فرصت نکردی که توی اتاق زیر شیروونی بنویسیش اما من نوشتمش اینجا چاپ نمیشه اما بیرون از این خاک نفرین شده چرا .تمام این سال رو هم به خاطر ننه صبر کردم اما چند روز پیش با کلی نفرین بیرونم کرد .دستم و بالا آوردم و به ساعتم نگاه کردم. دیگه باید برم عزیزم چیزی تا پروازم نمونده! این داستان شاید در این قالب کلمات بدون اعتباری از لحاظ حقیقت باشد اما مطمئنا یک جایی از این سرزمین در همان سال ها سرنوشت زن و مردی عاشق را در کلمات خود به آغوش کشیده !ممنون که خوندید ، با عشق طاها منتظر نظراتتون هستم!(لطفا اگر دوست نداشتید به خانواده ام توهین نکنید )		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%d8%a8%d8%b2%d9%90-%da%86%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/N_KkjXVrMZktWNRCau5Wdg/011/228/392/1280x720.2.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173494</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده کوچولو و کیر  تا معده فرو رفته</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88-%d9%88-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%b9%d8%af%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88-%d9%88-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%b9%d8%af%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Apr 2019 05:58:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبان]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[ایتالیایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجاست]]></category>
		<category><![CDATA[اینجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بنابراین]]></category>
		<category><![CDATA[بیشترشون]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[تجربیات]]></category>
		<category><![CDATA[جشنواره]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خواننده]]></category>
		<category><![CDATA[خواهان]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خیلیها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتممن]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دوبرابر]]></category>
		<category><![CDATA[دوربین]]></category>
		<category><![CDATA[رایگان]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتها]]></category>
		<category><![CDATA[سالهای]]></category>
		<category><![CDATA[سایتهای]]></category>
		<category><![CDATA[سینمایی]]></category>
		<category><![CDATA[شرکتها]]></category>
		<category><![CDATA[شرکتهای]]></category>
		<category><![CDATA[شناسایی]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمبرداری]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمهای]]></category>
		<category><![CDATA[قرارداد]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[کونشون]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنمن]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مدلهای]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونیه]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسن]]></category>
		<category><![CDATA[میکنین]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرن]]></category>
		<category><![CDATA[میلیون]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نمایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نویسنده]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[همشهری]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیتش]]></category>
		<category><![CDATA[ویترین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[این سایت اصلا آشنا نبودم تا در سفری که کریسمس گذشته به سیدنی داشتم و دوست بسیار عزیزی میزبانم بود این سایت رو معرفی کرد. واقعیتش فکر نمیکنم چیز چندان جالبی برای نوشتن داشته باشم، تو این سایت بچه ها یا از تجربیات جنسی خودشون میگن یا حداقل از فانتزیهاشون، ولی من تجربه شخضی خاصی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h6></h6>
<p>این سایت اصلا آشنا نبودم تا در سفری که کریسمس گذشته به سیدنی داشتم و دوست بسیار عزیزی میزبانم بود این سایت رو معرفی کرد. واقعیتش فکر نمیکنم چیز چندان جالبی برای نوشتن داشته باشم، تو این سایت بچه ها یا از تجربیات جنسی خودشون میگن یا حداقل از فانتزیهاشون، ولی من تجربه شخضی خاصی ندارم و فکر هم نمیکنم آنچه ورای دوربین فیلمبرداری هست برای کسی چندان جالب باشه، اما این دوستم که خودش هم تحت عنوان همشهری کین چند تا داستان نوشته منو مجاب کرد که بیام و خاطرات کاریم رو بنویسم.من از بچگی عاشق عکاسی و فیلمبرداری بودم چون بابام یه عکاسی تو ساری داشت و عروسیها رو هم با مادرم و گاهی وقتها من عکس مینداختند و این اواخر فیلم میگرفتند. سال هفتاد و سه که پدرم مرد من دانشجوی عکاسی بودم و به از خدمت تو یکی از روزنامه های اصلاح طلب مشغول به کار شدم و همونجا هم با این دوستم که الان سیدنی هست آشنا شدم وهمکار بودیم. اون نویسنده بود و من عکاس بودم. یه مدت از این روزنامه به اون روزنامه میرفتیم تا سال هشتاد و سه که هر دومون احساس کردیم ممکنه بگیرن ما رو و با هم به ترکیه فرار کردیم و من پناهندگی کانادا رو گرفتم و سال دو هزار و شش بالاخره به کانادا رسیدم. یه مدت علاف بودم و اول تو یه شرکت کوچیک فیلمبرداری مراسم کار کردم تا توسط یه دوست الجزایری به شرکتی که الان کار میکنم در سال دو هزار هفت معرفی شدم. شرکتی که من توش کار میکنم یکی از بزرگترین تولید کننده های محصولات پورنو تو دنیاست و اگه یه کم تو اینترنت سرچ کنید راحت اسم رو پیدا میکنین. دفتر اصلی شرکت تون مونترال نزدیک اتوبان دکقی بین ایستگاه نموق و دولاسوان هست و یکی از بزرگترین سایتهای رایگان پورن(پورن هاب) هم متعلق به همین شرکت هست.برای من کار کردن در صنعت پورن نه افتخاره نه مایه خجالت. یه کاره مثل کارهای دیگه. خیلی خیلی به ندرت (شاید پنج یا شش بار) با مدلها رابطه داشتم و نگاهم کاملا حرفه ایه به کار. این حرفهایی که مدلها تو مصاحبه هاشون میگن که بعد از فیلم همه با هم سکس گروهی دارن و از این حرفا، اینا همش شر و وره. من تا به حال اون چیزی که بهش میگن (Embarrassing Erection)تو فارسی میشه شق کردن خجالت آور که گاهی اوقات برای فیلمبردارها پیش میاد نداشتم. سالهای اول از استرس انجام درست کار الانم از روی عادت.برای رسیدن به اینجایی که الان هستم هم خیلی سختی کشیدم. سالهای اول دستیار آلفردو ایتالیایی بودم. یکی از بزرگای این صنعت. اون اوایل هر کار سخیفی که بود رو به من میداد. از جابجا کردن وسایل سنگین و گرفتن بومهای نورپردازی برای ساعتها تا پاک کردن آب منی مدلها از روی مبل و تخت و حتی انما(تنقیه) کردن مدلهای بی تجربه ای که نمیدونستن قبل از آنال سکس باید کونشون رو انما بکنن.ولی خب الان میدونم هرچی یاد گرفتم بخاطر کارکردن با آلفردو بوده. آلفردو الان 80 سالشه و از دوران طلایی دهه هشتاد تا الان تو این کاره. اون این دوران حدودا 40 ساله رو به چهار دوران تقسیم میکنه. دهه 80 که صنعت در انحصار آلمانیا و ایتالیاییها بوده. دهه 90 که مدلهای شرق اروپا بخصوص مجارستان و چک به صحنه اومدن. مدلهایی مث سیلویا سینت، دورا ونترو ریتا فالتویانو و آنجل دارک و آلتا اوشن. دهه دوهزار که درانحصار آمریکاییها و کاناداییها بوده. مثل آلکسیس تگزاس، جنا هیز، شایلا استایلزو این اواخر آنیکا آلبرایت و این ده سال اخیر که روسها و برزیلیها بازار رو دست گرفتن.من تا الان تو بیشتر از دو هزارتا ویدیو نقش داشتم. بیشترشون آنال و لزبین بودن. آلفردو بخاطر تجربه زیادش بیشتر وقتها آنال میگرفت. از وقتی به عنوان فیلمبردار کار میکنم(حدود شش سال) لزبین هم خیلی گرفتم. هاردکور کم گرفتم و کاتاگوریهای خاص مثل گی و شیمیل رو تا حالا اصلا کار نکردم. تا حالا سه بار در جشن سالانه ای وی ان در لاس وگاس شرکت کردم، اما تا حالا کاندید هم نشدم چه برسه به جایزه. یه بار تو جشنواره بارسلون جایزه رو با آلفردو بردیم اما معلومه که جایزه مال اونه نه من. با پورن استارهای معروف زیادی کار کردم که از مردها میک بلو، دیوید پری، عمر گالانتی و مانویل فررا و از دخترها آدریانا چیچیک، ای جی اپلگیت، آنجل دارک، شایلا استایلز، شانل پریستون و میا مالکووا از معروفترینهاشون هستن که سه تای آخر در مقاطعی قرارداد انحصاری با کمپانی داشتن و حتی با میا مالکووا دوست(فقط دوست، نه بیشتر) هم هستم. دختر بسیار خونگرم و مهربونیه. اون اهل مونتراله و بیشتر وقتهای سال اینجاست بر خلاف تصور رابطه بسیار نزدیکی با خانوادش داره. خونه خودش تو محله وستمونت مونترال هست و خونه مادر پدرش تنها چند کوچه باهاش فاصله داره. با این همه اکثر مدلهای شرق اروپا یا لاتین توسط خانواده هاشون طرد شدن.اصولا بر خلاف فیلمهای سینمایی در فیلمهای پورن غیر از مدلها(پورن استارها) یکی دو نفر دیگه بیشتر حضور ندارن. الان من اکثر ویدیوهایی که میگیرم تنها هستم. هرچند که الان خیلی ویدیو ها بدون فیلمبردار با دوربین ثابت گرفته میشه و حتی پورن استار بزرگی مثل روکو زیفردی که دیگه آخر این کار هست هم با دوربین ثابت این اواخر ویدیو بیرون میداد. شرکتهای پورن همین جوور هزینه هاشون رو پایین میارن. اصولا مدلی که سابقه نداشته باشه باید مفتی بیاد کار کنه و باید خوشگل و خوش هیکل باشه تا کمپانی راضی بشه هزینه کنه براش. شاید بپرسین پس برای چی میان تو این کار. جوابش خیلی سادس. حضور در فیلمهای پورن ویترینه برای برنامه های خصوصی. اکثر مدلهای حرفه ای برای هارد کور 500 تا هزار دلار و برای آنال 1000 تا 2000 دلار میگیرن اما در برنامه های خصوصی گاهی اوقات تا دوبرابر میگیرن و بخصوص مدلهای معروف برنامه هر شبشون پره. سال گذشته که نمایشگاه پورنوگرافی تو مونترال بود و من هم خیلی براش زحمت کشیدم ایجنت تینا لاپولدینا، مدل روس رو دیدم. آشنا بود و برنامه کاری مدل روس رو که اون براش ردیف کرده بود نشونم داد. یک هفته اقامت در مونترال با 54 تا نوبت؟!!!!خب جوون و خوشگله و کس و کون گشادی هم داره و خواهان زیاد داره. فقط پورسانت این رفیق ما حدود 10000 دلار میشد برای اون یه هفته.البته در حالت عادی اینقدر نیست و خب طبیعیه که خیلیها منتظر بودن تا اینو بکنن. سر الکسیس تگزاس که دعوا بود. البته اون مدل فوق العاده گرونی هست. بنابراین درآمد پورن استارها از پورن نیست، پورن فقط ویترین قابلیتهاشون هست. شرکتها هم خیلی وقتا ویدیوهایی که چند هزار دلار براشون هزینه کردن رو تو سایتهای رایگان میزارن و حتی شرکت ما خودش سایت مفتی داره. درآمد شرکتها هم از تبلیغاته. بنابراین تعداد ویو های هر ویدیو بسیار مهمه و اگه ویدیوهای ما در سه ماه زیر 500000 ویو داشته باشه مواخذه میشیم. البته اکثر ویدیوهای من بالای یک میلیون ویو رو داشته، اما خب به هر حال شکست هم داشتم.من اگر ببینم که مطالبم خواننده داره چند تا از تجربه های یونیک خودم رو مینویسم، اما اگه مطلب جذاب نبود یا پراکنده نوشتم ازتون عذر خواهی میکنم. برام قابل درکه که کسیکه میاد تو این سایت میخواد یه چیزی بخونه تحریک شه. شاد و پیروز باشین.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88-%d9%88-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%b9%d8%af%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173487</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 32/44 queries in 0.011 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 04:51:44 by W3 Total Cache
-->