<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>غافلگیر &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%ba%d8%a7%d9%81%d9%84%da%af%db%8c%d8%b1/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 14 Mar 2024 12:46:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>غافلگیر &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>دختر لاشی ۱۸ ساله اهل اروپا</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%84%d8%a7%d8%b4%db%8c-%db%b1%db%b8-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%be%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%84%d8%a7%d8%b4%db%8c-%db%b1%db%b8-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%be%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 17 Dec 2019 09:26:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بپوشید]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگرد]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهید]]></category>
		<category><![CDATA[خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[غافلگیر]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواید]]></category>
		<category><![CDATA[میزنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیاره]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/-Z9l71OIHIqQk5AclBDWAw/023/010/250/v2/1280x720.217.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="دختر لاشی ۱۸ ساله اهل اروپا" title="دختر لاشی ۱۸ ساله اهل اروپا" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>دوستم مهمان ما بود یه فیلم سکسی رفیق دارم که از اون بچه های ناز روزگار است هم خودش هم خانمش. این خاطره برمیگرد به شب مهمونی سکسی که خانه ما دعوت داشتن اون شب شاه کس خانم جاتون خالی مرغ و فسنجان درست کرده بود واقعا دست پخت عالی داره من کونی خانه پدریم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/-Z9l71OIHIqQk5AclBDWAw/023/010/250/v2/1280x720.217.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="دختر لاشی ۱۸ ساله اهل اروپا" title="دختر لاشی ۱۸ ساله اهل اروپا" decoding="async" /></p><h2>دوستم مهمان ما بود یه فیلم سکسی رفیق دارم که از اون بچه</h2>
<p>های ناز روزگار است هم خودش هم خانمش. این خاطره برمیگرد به شب مهمونی سکسی که خانه ما دعوت داشتن اون</p>
<h3>شب شاه کس خانم جاتون خالی مرغ و فسنجان درست کرده بود</h3>
<p>واقعا دست پخت عالی داره من کونی خانه پدریم زندگی میکنم و ان هفته پدرم همراه مادرم و بردار دانشجوم رفته</p>
<h4>بودن جنده شمال و خانه رو دست من داده بودن. شب</h4>
<p>که شد مهدی همراه خانمش آمدن پستون خانه ما وقتی که آمدن داخل خصلت مهدی این بود که هرجا مهمون باشه</p>
<h5>شیرینی و کوس یه چیز دیگر که اونم همه جا نمیاره</h5>
<p>جاهای خاص همراه خودش آورده بود بعد خانمش همراه خانم رفت تو اتاق تا مانتوش رو در بیاره آخه من و مهدی سکس داستان خیلی با هم</p>
<h6>نداریم خانمش به بعد از درآورد مانتو و ایران سکس روسری آمد</h6>
<p>بیرون مثل همیشه تیپ زده و ردیف کرده بود خودش رفت تو آشپزخانه پیش خانم بعد با هم آمدن بیرون یه سینی شربت خانم آورد بعد از تعارف کردن نشست کنار مینا خانم بعد با مهدی مشغول صحبت بودیم همش دنبال مسخره بازی و شوخ طب بازی آدم واقعا لارجیه خیلی باهاش حال می کنم. شروع کرد با چوک گفتن و کونده بازی وقتی یه جا هست آدم اصلا ناراحت نمیشه وقت می خنده بعد از چند دقیقه که گذشت مهدی سیگار وینستونش درآورد یکی یه دونه به همه تعارف کرد بعد هر چهار تا مشغول کشیدن سیگار شدیم بهش گفتم کلاست رفته بالا وینستون می کشی گفت آخه دیدم داریم میام خانه شما گفتم یه بسته سیگار بگیرم از اون جای که می دونستم تو هم وینستون می گشی گفتم بگیرم بعد گفت پدرت اینا نیستن گفتم نه همه رفتن شمال خانه امن امن خودمون هستیم و خودمان هر کار بخواهیم می کنیم بعد از چند ساعت زنها رفتن داخل آشپرخانه مشغول آمده کردن شام شدن من و مهدی هم رفتیم تو حیاط توی هوای آزاد یه نخ دیگه سیگار بکشیم لب استخر که نشسته بودیم مهدی گفت جریان رو به خانمت گفتی چیه شد ناراحت که نشد گفتم نه من که بهت گفتم خدا یه زن با منطق بهم داده مثل خانم خودت جنبه اش بالاست گفتم بعد شام میریم پایین تو جکوزی می خوریم خوب همون جا هم برنامه رو ردیف می کنیم بعد از چند دقیقه مینا خانم گفت بیاید داخل شام. شام نگو سفره هفت سین بگو چه سفره واقعا خانم انداخته بود سر سفره که نشسته بودیم مهدی دوباره کونده بازیش گل کرده بود همش از دستش خندیم بعد از شام خوردن رفتیم رو کاناپه ولو شده بودیم بعد مهدی گفت بریم پایین گفتم بریم به خانم ها گفتم ما میریم جکوزی دوست داشتید مایوهاتون بپوشید بیاید پایین بعد با مهدی رفتیم پایین جریان رو برداشت رفتیم پایین تو جکوزی که بودیم با مهدی درباره کار و زندگی صحبت می کردیم که یک دفعه خشک و مات و مبهوت دو تای موندیم دو تا پری از پله های زیر زمین آمدن پایین سحر زنم و مینا خانم دو تای مایو پوشیده با یه آرایش خلیجی که آخرش بود آمدن پیش ما گیر من که همون جا درجا گله کرده بعد دوتای وارد جکوزی شدن بعد مهدی گفت کی میره این همه راه و شما دو تا حوری کجا بودید تا حالا که ما ندیده بودیم خانم گفت چشم بسیرت می خواد که ما دوتا را ببینید مهدی گفت میشه ما با اینا چشمام ببینیم خانم بهش گفت یواش یواش عجله نکن بعد چهار تاری خندیدم سحر کنار من وایسوده بود خانم مشغول پرکردن لیوان های گلاس خوری بود آخه مهدی یه ویسکی ناز با خودش آورده بود چهارتایی مشغول خوردن شدیم اولش مهدی گفت میزنیم با سلامتی این دو تا حوری که امشب ما رو غافلگیر کردند بعد به سلامتی دو تا حوری خوردیم چه ویسکی اصلا اسکاتلند بود گیرایش بالا تو جکوزی که بودیم مهدی خیلی اذیت می گردد هر دفعه پاشو به جریان من میزد می گفت این چیه اینقدر راست شده مثل برج ایفل راست شده بهش گفتم خیلی دوست داری ببینی بیا بدم دستت مهدی هم که از اون کونده ها بود گفت تو حرفت اگه ندی منم بهش گفتم در میارم گفت تو حرف گفتم نترسی گفت نه تو در بیاره منم با کمال پروری در آوردم یه دفعه مهدی گفت این چیه گیر یا برج ایفل چه جوری سحر خانم زیر این طاقت میاره سحرم که دید مهدی اینجوری گفت میخواید برای شما رو هم ببینیم فکر کنم همچین فرقی با شوهر من نکنه مهدی هم که منتظر این کونده بازی ها بود هنوز حرف زن من تمام نشده بود درش آورد مال اون هم دسته کمی از مال من نداشت سحر بهش گفت دیگ به دیگ میکه روت سیاه مهدی گفت حالا که ما لباس و شورت رو درآوردیم شماهم نمی خواهید مایوهایتون در بیارید بعد دو تایشون مایوهاشون در آوردن چه سینه های داشت مینا خانم روی سینه های زنم از پشت بسته بود مهدی رو به زنم کرد و گفت نمی خواهی لیوان ها رو برامون پر کنی بعد لیوان رو سحر یکی یکی پرکرد یه جو سکسی داشت بر پا می شد سحر کنار مهدی نشسته بود مهدی بهش گفت این چیه اینجا سحر تا سرش کرد پایین مهدی یه دونه زده به دماغش از اونجا دیگه شوخی بالا گرفت و سحر سر مهدی و گرفت کرد تو آب ما هم از دست حرکت مهدی خندهمون گرفت بود مهدی یه دفعه زیر آب گیر من گرفت کشید گفتم اگه می خواهی بدم دستت جریان اذیتش می کنی بعد منم مینا خانم هول دادم تو آب مینا خانم گفت داشتیم بعد مهدی تو آب که بود پای سحر رو کشید گفت بیا تو آب حیف اون جا نشستی بیا اینجا بشین سحرم خودش پرت کرد رو مهدی دوباره مهدی رفت زیر آب که اومد بیرون نوک سینه سحر و گرفت گفت بکنم اینا رو سحر بهش گفت دلت میاد اینا رو بکنی باید اینا رو بخوری مهدی هم مشغول خوردن شد منم که با دستم داشتم زیر آب باسن مینا رو میمالوندم اومد نزدیک من و مشغول مالوندن گیرم شد دیگه چهارتای باهم راحت شده بودیم بعد من اومد آب جکوزی و مینا مشغول ساک زدن شدن از اون طرف هم مهدی داشت سینه های سحر رو می خورد بعد اونم نشسته لب جکوزی و سحر مشغول ساک زدن شدن مهدی یه نگاه به من کرد و یک چشمک زد گفتم تو چه کونده ای هستی مهدی بعد چهارتای از تو جکوزی آمدیم بیرون رفتیم طرف اتاق خواب بعد مشغول سکس شدیم چه سکسی اون شب تا خود صبح چند دفعه سکس کردیم بعدش چهارتای رفتیم حمام دوش گرفتیم دو صبح بود که رفتیم گله پاچه ای یه شکم سیر خوردیم و آمدیم خانه واقعا که چه شبی بود اون شب از این بعد هر موقع که مهمون همدیگر بودیم این برنامه ها ادامه داره الان حدود سه سال با مهدی رفت و آمد خانوادگی دارم ./</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%84%d8%a7%d8%b4%db%8c-%db%b1%db%b8-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%be%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/-Z9l71OIHIqQk5AclBDWAw/023/010/250/v2/1280x720.217.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177696</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده انگلیسی وقتی بغل شوهر جدیدش هست خجالت میکشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%86%da%af%d9%84%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%ba%d9%84-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af%d8%b4-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d8%ae%d8%ac/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%86%da%af%d9%84%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%ba%d9%84-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af%d8%b4-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d8%ae%d8%ac/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Dec 2019 04:39:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختش]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایروبیک]]></category>
		<category><![CDATA[باشهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بپوشید]]></category>
		<category><![CDATA[برادرم]]></category>
		<category><![CDATA[برادری]]></category>
		<category><![CDATA[براندازش]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بشهبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودباورم]]></category>
		<category><![CDATA[بودخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[بودماونم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[بودمیه]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونیه]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پونزده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تحریکم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تناسلی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبونده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چهاردست]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[دخترایی]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[ذهنتون]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینم]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانی]]></category>
		<category><![CDATA[غافلگیر]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکم]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترش]]></category>
		<category><![CDATA[کردمخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردناون]]></category>
		<category><![CDATA[کنمسریع]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لمبرای]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیده]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتش]]></category>
		<category><![CDATA[میتونست]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواید]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخونن]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میفرسته]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذره]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[نادیده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهاش]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همونطوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[چهار سال پیش بود که فیلم سکسی شایان از حموم اومده بود و داشت توی اتاقش لباساش رو عوض میکرد و منم بی خبر از همه جا سکسی به هوای برداشتن یکی از سی دی شاه کس های شایان رفتم توی اتاق و اون صحنه رو دیدم.راستش خودمو معرفی نکردم.من مریم هستم کونی و 22 [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>چهار سال پیش بود که فیلم سکسی شایان از حموم اومده بود و</h2>
<p>داشت توی اتاقش لباساش رو عوض میکرد و منم بی خبر از همه جا سکسی به هوای برداشتن یکی از سی</p>
<h3>دی شاه کس های شایان رفتم توی اتاق و اون صحنه رو</h3>
<p>دیدم.راستش خودمو معرفی نکردم.من مریم هستم کونی و 22 سالمه.اولین رابطه ی جنسی که داشتم خوب پیش نرفت.اون موقع من18 سالم</p>
<h4>بود جنده و تازه با یه پسر دوست شده بودم و</h4>
<p>اونم سر دو هفته منو برد پستون خونشون ولی وقتی میخواست شروع کنه من ترسیدم و فرار کردم و دیگه با</p>
<h5>هیچ پسری کوس دوست نشدم تا وقتی که اون اتفاق افتاد.شایان</h5>
<p>برادر کوچیکم هست و 19 سالشه ولی چهار سال پیش و وقتی هنوز 15 سالش بود اولین تاثیر رو روی من گذاشت سکس داستان و اونم دیدن</p>
<h6>بدن لختش و از همه مهمتر آلت یا ایران سکس به قول</h6>
<p>شما پسرا کیرش بود.باورم نمیشد که یه پسر پونزده ساله کیر به این بزرگی داشته باشه.وقتی با هم روبرو شدیم هم من و هم اون غافلگیر شدیم به خاطر همین چند ثانیه فرصت پیدا کردم براندازش کنم.اویزون و شل بود و فکر کنم 10-15 سانتی میشد.با تعریفایی که از شیدا شنیده بودم اندام تناسلی پسرا موقع سکس به دو برابر حالت معمولی میرسید و نمیتونستم تصور کنم که کیر آقا شایان موقع اون کار چقدر میتونست بشه.بعد از چند لحظه شایان سریع دوید پشت میز کامپیوترش و داد زد:«حواست کجاست مریم.»من که هنوز گیج و منگ بودم سریع از اتاق شایان اومدم بیرون و رفتم توی اتاقم و شروع کردم به فکر کردن.اون موقع من یه دختر 18 ساله ی بی تجربه بودم و فکر میکردم من و برادرم شایان هیچ موقع نمیتونیم با هم رابطه ی جنسی داشته باشیم ولی اشتباه میکردم و چند سال بعد بالاخره این اتفاق افتاد.این اواخر متوجه نگاه های سنگین شایان روی خودم شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم.من از 15 سالگی کلاس ایروبیک میرفتم و حالا دیگه خودم مربی بودم و به خاطر همین هیکل خوبی داشتم و فکر کنم همین هم باعث جذب شایان شده بود.خیلی راحت میتونستم متوجه بشم که وقتی خم میشدم نگاهاش توی سینه هام بود و وقتی راه میرفتم مدام از پشت بهم نگاه میکرد و خب منم زیاد بدم نمیومد.این اتفاق ها گذشت تا اینکه یه شب اون اتفاق افتاد.من و شایان توی خونه تنها بودیم.نمیدونم چرا ولی اون شب لباس بازی پوشیده بودم.یه تاپ تنگ صورتی بندی که خیلی راحت خط سینه هام روی نشون میداد و یه دامن چین دار تا زیر زانو هام.اون شب شایان دیگه با نگاه هاش داشت منو میخورد تا اینکه حوالی ساعت 10 شب بالاخره کارش رو کرد.من توی آشپزخونه بودم و داشتم غذا میخوردم که شایان اومد و بی هوا از پشت خودشو چسبوند بهم.کاملا غافلگیر شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم.سریع گفتم:«چیکار میکنی دیوونه؟»دستمو بردم عقب تا شایان هل بدم که فهمیدم شایان هیچی تنش نیست.سریع برگشتم سمتش و دوباره خاطره ی اولین باری که کیر شایان رو دیدم برام زنده شد ولی این بار کاملا روی هوا سیخ بود و واقعا برای یه لحظه ترسیدیم.قطرش اندازه ی سه چهار سانتی بود و حدودا بیشتر از 20 سانت طول داشت.هنوز دقیقا نمیدونستم که چه اتفاقی قراره بیفته ولی با دیدن کیر بزرگ شایان یه دلهره ی خاصی توی دلم افتاد.شایان که متوجه شده بود من محو کیرش شدم دوباره اومد سمتم و این بار سریع تاپم رو داد بالا و شروع کرد با دو تا دستاش از روی سوتین سینه هام رو می مالوند.احساس میکردم قلقلکم میاد ولی اونقدر دلچسب بود که نمیخواستم تموم بشه.دیگه کامل خودمو تسلیم شایان کرده بودم.اونم کارشو خوب بلد بود.خیلی سریع تاپمو از تنم در اورد و بعد هم بند سوتینم رو باز کرد و انداختش یه گوشه و یهو شروع کرد به مکیدن سینه هام. اونقدر حس خوبی بهم دست داده بود که خودم ناخوآگاه دستم روی توی دامنم بردم و از زیر شرت شروع کردم به مالیدن کسم.شایان منو به دیوار چسبونده بود و با سرعت داشت سینه هام رو میخورد و منم هر لحظه بیشتر تحریک میشدم طوری که همینطور که شایان داشت سینه هام رو میخورد،خودم دامنم رو از پام در اوردم و انداختم گوشه ی آشپزخونه.شایان که متوجه کارم شد سریع دستش انداخت دور کمرم و بلندم کرد و بردم توی اتاق و گذاشتم روی مبل و خودش جلو نشست و دستاش رو برد که شرتمو در بیاره ولی نمیدونم چرا ناخوآگاه دستامو گذاشتم روی دستاش تا مانعش بشم.شایان تا این حرکتم رو دید دستاش رو برداشت و این دفعه زانوهام رو گرفت و پاهام رو از هم باز کرد.کسم کاملا خیس بود و شرت سفید رنگم کامل چسبیده بود بهش و شایان هم سریع از روی شرت زبونش رو گذاشت روی کسم.نمیدونستم جیغ بزنم یا ناله کنم.اونقدر به این کارش ادامه داد که وقتی میخواست شرتمو در بیاره اصلا متوجه نشدم و وقتی فهمیدم شرت پام نیست که زبونش رو روی چوچولم حس کردم.خیلی ظریف و آروم زبونش رو روی چاک کسم بالا و پایین میبرد و منم همزمان باهاش روی مبل خودمو بالا و پایین میکشیدم و غرق شهوت بودم. مطمئنا میدونست که من دختر بودم و هنوز نمیدونستم امشب قرار بود چه اتفاقی بیفته.چند دقیقه به خوردن کسم ادامه داد تا اینکه یهو از روی مبل بلندم کرد و گذاشتم روی زمین.به حدی شهوتی شده بودم که نمیدونستم داره چیکار میکنه.شایان سریع دو تا کوسن از روی مبل برداشت و منو دمر خوابوند و اون دو تا کوسن و گذاشت زیر شکمم طوری که کونم کاملا بالا اومد.اونقدری میدونم که همونطوری که دمر خوابیده بودم پاهام رو باز کرده بودم و خودم داشتم کسمو میمالوندم و منتظر بودم تا شایان دوباره بیاد.برای چند لحظه حواسم به خودم بود که احساس کردم یه چیز سرد با سوراخ کونم برخورد کرد.چشمام رو باز کردم و قوطی لوسیون بدن رو کنارم دیدم.به سختی گردنمو برگردوندم و دیدم شایان داره با لوسیون سوراخ کونم رو چرب میکنه. تازه یاد حرف دوستم شیدا افتادم که میگفت پسرا عاشق کون دخترا هستن.درسته شایان میخواست از سوراخ کون باهام سکس کنه.تصمیم گرفتم حرفای شیدا رو نادیده بگیرم و به این کار تن بدم.برای چند لحظه شایان خودشو روی من انداخته بود و کیرشو روی چاک کونم میکشید تا اینکه بلند شد و پاهام رو همونطوری باز کرد و بین پاهام نشست.سر کیرشو احساس کردم که روی سوراخ کونم گذاشته. اونقدر داغ بود که سردی لوسیونی که به سوراخ کونم مالیده بود رو حس نمیکردم.یه کم کیرشو روی سوراخ کونم تکون داد و چند تا ضربه با کف دستش به لمبرای کونم زد و آروم کیرشو فشار داد.برای یه لحظه احساس کردم میخوام منفجر بشم<br />
.نفسم بند اومد. نمی دونستم باید جیغ بزنم یا داد.اونقدر به خودم پیچیدم که به اولین ارگاسمم رسیدم.شاید دو سه سانتی کیر شایان توی کونم بود. همونطوری نگه داشته بود تا اینکه فشارو بیشتر کرد.میتونستم کیر بزرگ شایان رو حس کنم که داشت توی سوراخ کونم جلو و جلوتر میرفت و من فقط داشتم لبامو گاز میگرفتم و منتظر بودم متوقف بشه ولی اون کیر بزرگ تا کاملا توی کونم جا بشه خیلی مونده بود.شایان همینطور که جلوتر میومد بعضی موقع ها متوقف میشد و بعضی موقع ها یه کم عقب میکشید و دوباره جلو میرفت تا اینکه احساس کردم کاملا بدنش چسبیده به کونم و این یعنی کیرش رو تا انتها توی کونم کرده بود.اونقدر ها هم که شیدا میگفت سخت نبود و فقط وقتی میخواست شروع کرد درد عجیبی داشت.شاید برای دو دقیقه شایان توی همون حالت روی من خوابیده بود تا اینکه همونطوری که کیرش توی کونم بود کمرمو گرفت و کشید عقب و بلندم کرد طوری که توی حالت چهاردست و پا جلوش بودم و اونم پشتم بود.یه کم دیگه صبر کرد تا اینکه احساس کردم کیرشو داره میکشه عقب. فکر کردم میخواد در بیاره ولی وقتی کیرشو تا حدودا نصفه کشیده بود عقب دوباره با سرعت و قدرت بیشتر فرو کرد.یهو دوباره نفسم بند اومد.بازم این حرکتو تکرار کرد و یواش یواش سریع تر شد.فقط میتونستم حس کنم کیر بزرگش رو تا آخر میکشه بیرون و دوباره با شدت میفرسته تو.منم بیکار نبودم و دستم رو از زیر روی کسم گذاشته بودم و غرق شهوت بودم.دیگه دردی نداشتم و تازه داشتم اوج هم میگرفتم.شایان خیلی سریع کیرشو توی کونم جلو و عقب میکرد و صدای شالاپ شالاپ برخورد بدنش با بدن من بیشتر تحریکم میکرد.اونقدر به مالیدن کسم ادامه دادم تا به ارگاسم دوم رسیدم ولی شایان کارش تمومی نداشت.همینطوری سرمو گذاشته بودم زمین و از لای پاهام داشتم به کیر شایان نگاه میکردم که توی کونم عقب جلو میرفت.یه کم سوزش داشتم ولی به لذت نگاه کردنش می ارزید.کم کم احساس کردم سرعت شایان خیلی بیشتر شده تا اینکه یه آن شایان کیرشو تا ته کرد توی کونمو و منو محکم نگه داشت و احساس کردم برای چند لحظه کیرش کلفت تر شد و بعد شروع کرد به نرم شدن.شایان هلم داد و من دوباره افتادم روی کوسن ها و اونم روم افتاد و کیرش خیلی آروم از کونم خزید بیرون.یه کم همینطوری روم بود تا اینکه بلند شد و کنارم نشست و با دست شروع کرد به نوازش سوراخ کونم.احساس میکردم وقی انگشت شایان میره توش همینطوری باز میمونه.کوسن ها رو از زیرم برداشتم و نشستم و به شایان نگاه کردم.اونقدر غرق در لذت بودم که یه لبخند زدم و لبمو بردم جلو و شایان هم سریع لبمو بوس کرد.اون شب یه بار دیگه هم چند ساعت بعد با هم سکس کردیم و اون اتفاق اولین رابطه ی جنسی من با برادرم و کلا اولین رابطه ی جنسیم بود و حالا که دو سه ماهی میگذره شاید هفته ای یه بار یا دو هفته ای یه بار وقتی موقعیتش پیش میاد بازم به قول خود شایان بهش کون میدم.تازه متوج شده بودم که چه لذتی رو تو تمام این سالها توی خودم خفه کرده بودم و حالا برادرم داشت اون رو بهم تقدیم میکرد.لذت سکس بدون ترس.بدون واهمه از اینکه بکارتت رو ازت بگیرن و بدون ترس از اینکه بعدا بخوان ازت سو استفاده کنن.کاملا امن و مطمئن و لذت بخش.به تمام دخترایی که وبسایت شهوانی رو میخونن توصیه میکنم اگر برادری دارید و میخواید سکس رو شروع کنین بهترین کار همینه و سعی کنید یه جوری به طرف بفهمونید که راضی هستید.چمیدونم مثلا لباسای باز جلوش بپوشید یا اتفاقی بدن لختتون رو بهش نشون بدید یا هر کاری که به ذهنتون میرسه ولی این کارو بکنید و مطمئن باشید پشیمون نمی شید&#8230;.پایان</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%86%da%af%d9%84%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%ba%d9%84-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af%d8%b4-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d8%ae%d8%ac/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177636</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شاه کس خوشگل و ناز حسابی کرده میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 27 May 2019 07:19:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایان]]></category>
		<category><![CDATA[آفریده]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[احساسم]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباطمون]]></category>
		<category><![CDATA[ارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[ازخجالت]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استخوان]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اضطرابم]]></category>
		<category><![CDATA[اطرافم]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراف]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندامهای]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتت]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اوقاتم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنش]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونروزم]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینجاش]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینکار]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارش]]></category>
		<category><![CDATA[اینهمه]]></category>
		<category><![CDATA[باتجربه]]></category>
		<category><![CDATA[باتمام]]></category>
		<category><![CDATA[باخنده]]></category>
		<category><![CDATA[باخودم]]></category>
		<category><![CDATA[بادستش]]></category>
		<category><![CDATA[بادستم]]></category>
		<category><![CDATA[بازکردم]]></category>
		<category><![CDATA[بازکنم]]></category>
		<category><![CDATA[بازکنه]]></category>
		<category><![CDATA[باشهبعد]]></category>
		<category><![CDATA[باکمال]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[بایستم]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمش]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بچسبون]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[برآمدگی]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برادرم]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[برقرار]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشت]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بفرستم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسه]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودآخه]]></category>
		<category><![CDATA[بودخودش]]></category>
		<category><![CDATA[بودمادرم]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمیشه]]></category>
		<category><![CDATA[بودیم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پسربچه]]></category>
		<category><![CDATA[پسرونه]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پهلوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشروی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابحال]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تجربگی]]></category>
		<category><![CDATA[تختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[تخمهام]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تعادلم]]></category>
		<category><![CDATA[تغییراتی]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[چنددقیقه]]></category>
		<category><![CDATA[چهاردست]]></category>
		<category><![CDATA[چوچوله]]></category>
		<category><![CDATA[چیزهای]]></category>
		<category><![CDATA[چیزهایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حرارتش]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[حقیقتش]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خدادادی]]></category>
		<category><![CDATA[خدمتتون]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خورشید]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشرنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خوشکلی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[دختربازی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترخاله]]></category>
		<category><![CDATA[دخترعمو]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهایی]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دراختیار]]></category>
		<category><![CDATA[دربیاد]]></category>
		<category><![CDATA[دربیار]]></category>
		<category><![CDATA[دربیارم]]></category>
		<category><![CDATA[دربیاره]]></category>
		<category><![CDATA[دربیاریم]]></category>
		<category><![CDATA[درحالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچگی]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دلخوری]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتاشون]]></category>
		<category><![CDATA[دودستم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهاین]]></category>
		<category><![CDATA[دیواره]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رمانتیک]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[روسریش]]></category>
		<category><![CDATA[روگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زودباش]]></category>
		<category><![CDATA[زیباترین]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتها]]></category>
		<category><![CDATA[سرازیر]]></category>
		<category><![CDATA[سربالا]]></category>
		<category><![CDATA[سرصحبت]]></category>
		<category><![CDATA[سرکلاس]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سفیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارکش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شورتهای]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عکسهای]]></category>
		<category><![CDATA[غافلگیر]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[فریادی]]></category>
		<category><![CDATA[فکرکردم]]></category>
		<category><![CDATA[فکر‌کنم]]></category>
		<category><![CDATA[فکرمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمها]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[قسمتهای]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کردمچند]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کمربندم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتار]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گفت:من]]></category>
		<category><![CDATA[گوشتیش]]></category>
		<category><![CDATA[لاپایی]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهامون]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لذت‏بخش]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[متشکرم]]></category>
		<category><![CDATA[متوسطی]]></category>
		<category><![CDATA[محترمانه]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مقداری]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[موذیانه]]></category>
		<category><![CDATA[موقعها]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتش]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میبنده]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسید]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میبینی]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میپوشید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونست]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوان]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتی]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناختم]]></category>
		<category><![CDATA[میشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمید]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکرده]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذروندم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میمکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجی]]></category>
		<category><![CDATA[نامحرم]]></category>
		<category><![CDATA[نباشید]]></category>
		<category><![CDATA[نبودیم]]></category>
		<category><![CDATA[نپوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهاش]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناختم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نوکشون]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هردومون]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هرکدوم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایمون]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[هنرپیشه]]></category>
		<category><![CDATA[هیچکدومشون]]></category>
		<category><![CDATA[وپایین]]></category>
		<category><![CDATA[ورانداز]]></category>
		<category><![CDATA[یکراست]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بده.توی زندگیش یک دختر قشنگ فیلم سکسی باشه که آدم دوستش بداره، براش هدیه بخره، شعرای عاشقانه براش بنویسه، هر از گاهی ببینتش و بالاخره&#8230;.. حالی به سکسی حولی!منهم مثل خیلی از پسرها همینطور بودم. شاه کس از لحاظ مردی که مطمئن بودم مرد شدم، ولی هنوز موقعیتش پیش نیومده بود تا کونی از آلت [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>بده.توی زندگیش یک دختر قشنگ فیلم سکسی باشه که آدم دوستش بداره، براش</h2>
<p>هدیه بخره، شعرای عاشقانه براش بنویسه، هر از گاهی ببینتش و بالاخره&#8230;.. حالی به سکسی حولی!منهم مثل خیلی از پسرها همینطور</p>
<h3>بودم. شاه کس از لحاظ مردی که مطمئن بودم مرد شدم، ولی</h3>
<p>هنوز موقعیتش پیش نیومده بود تا کونی از آلت مردانگیم استفاده کنم! دنبال یک مورد مناسب، یعنی یک دختر خوب میگشتم</p>
<h4>تا جنده زودعاشقش بشم و مردونگیم رو براش بکار بگیرم!هروقت به</h4>
<p>حمام میرفتم و خودم رو لخت پستون میدیدم با خودم میگفتم: بالاخره همه چیزهایی که خدا آفریده حکمت داره و حیفه</p>
<h5>که آدم کوس از موهبتهایی که خدا بهش داده استفاده نکنه!</h5>
<p>اندامهای جنسی با این ظرافت و قشنگی چرا باید سالها بدون استفاده بمونن تا آدم ازدواج کنه و بتونه بکارشون بگیره. اصلا&#8221; سکس داستان شاید زبونم لال</p>
<h6>من به اون سن نرسیدم،اون وقت چی؟ حیف ایران سکس نیست ناکام</h6>
<p>از این دنیا برم؟!مدتها بود که این افکار مغز منو پرکرده بود و تصمیم گرفته بودم هرچه زودتر ازنعمتهای خدادادیم استفاده کنم.ولی چطوری؟ آخه دوست دختر چیزی نیست که آدم بتونه هروقت دلش خواست بره در مغازه ، یکیش رو بخره و بیاره خونه.تازه باید خونه خالی هم داشته باشه!واقعا&#8221; زندگی چقدر سخته!! بالاخره چاره ای نبود باید برای خودم کسی رو پیدا میکردم تا مثل دوتا پرنده عاشق باهم پرواز کنیم و به یکجای امن بریم و باهم حال کنیم! دست بکار شدم و اول لیست تمام دخترهایی رو که میشناختم نوشتم.بعضی هاشون از من بزرگتر بودن و حذفشون کردم.دخترهای فامیل نزدیک مثل دخترخاله و دخترعمو و&#8230;. هم که ناموس آدمن و نمیشه باهاشون کاری کرد! از بین غریب ترها چندتاشون خیلی افاده ای بودن،اونها رو هم حذف کردم. یکی از دوستای بابام هم دختر خوشکلی داشت ولی اونها به یک شهر دیگه رفته بودن و نمیشد باهاش مکاتبه ای حال کرد! از بین اون همه اسم که نوشتم فقط چندتاش باقی موند تازه این دوسه تاهم این قدر زشت بودن که حالم ازشون بهم میخورد.توی این فکربودم که دنیاچقدر کوچیکه و من چقدر بدبختم که هیچ دختر مناسبی برای من پیدا نمیشه.با نامیدی کنارپنجره اومدم تا غروب غمگین خورشید رو نگاه کنم که یهو چشمم به خونه همسایه افتاد. چرا تاحالا به فکرم نرسیده بود&#8230; یادم اومد&#8230; مرجان دختر همسایمون&#8230; دبیرستانی و همسن و سال خودم،خوشکل و زیبا،با وقار،تازه هرروز میتونستم از پنجره اتاقم هم ببینمش! خدایا متشکرم.خانواده مرجان سالهاهمسایه ما بودند و اونها رو خوب میشناختم.خونه اونها درست روبروی منزل ما بود و من از طبقه بالا و پنجره اتاقم خیلی راحت میتونستم حیاط خونه شون رو دید بزنم.من و مرجان وقتی بچه بودیم اکثر اوقات توی کوچه باهم بازی میکردیم.ولی بتدریج که من بزرگتر شدم از او فاصله گرفتم و ارتباطمون قطع شد.آخه پسربچه ها از اینکه با یک دختر دوست باشن خیلی خجالت میکشن.(ولی وقتی مرد شدن میخوان خودشون رو بکشن تا دوباره بتونن با همون دختره دوست بشن!) من گاهی بدون هیچ منظوری از پنجره اتاقم اونو توی حیاط خونه شون میدیدم.پوست روشن با موهای خرمایی و بلند داشت.معمولا&#8221; دامن کوتاه میپوشید که ساق پاهای سفیدش از اون بالا کاملا&#8221; معلوم بود.اندام متوسطی داشت که سینه هاش مثل دوتا انار در بالای اون خودنمایی میکرد.عجیبه که من تابحال متوجه این همه نعمت خدادادی که اطرافم بود نشده بودم و بی تفاوت از کنارش میگذشتم! ولی حالا دیگه متوجه همه این زیبایی ها شده بودم و تصمیم گرفتم هرطورشده مرجان رو شکارکنم.مرجان برای من بهترین بود.از اون شب تمام فکر و ذکرم مرجان شده بود.بیشتر اوقات کنار پنجره میومدم تا شاید بتونم اونو ببینم.ولی مشکل اصلی این بود که چطور باهاش ارتباط برقرار کنم و منظورم رو بهش بگم.اگه بمن راه نده&#8230; اگه نخواد باهم دوست باشیم&#8230; اگه نذاره باهم حال کنیم&#8230; اونوقت چی؟ همه دنیای من در مرجان خلاصه شده بود و باید به هرقیمتی که شده شکارش میکردم. ولی چطوری؟ فردا که به مدرسه رفتم ،توی راه و سرکلاس فقط به مرجان فکر میکردم. وقتی مدرسه تعطیل شد عمدا&#8221; بخونه نرفتم و توی کوچه پرسه میزدم تا مرجان رو موقع برگشتن از مدرسه ببینم.آخرکوچه ایستادم تا وقتی مرجان اومد درخلاف جهت همدیگه راه بریم و صورتش رو ببینم وشاید بتونم به بهانه ای سرصحبت رو باهاش بازکنم.بالاخره مرجان با کیف مدرسه اش از سرخیابون پیدا شد. منهم در جهت روبروی او شروع به حرکت کردم.چقدرلباس فرم مدرسه بهش میومد. بااون مقنعه آبی، زیبایی صورتش بیشتر شده بود. حتی راه رفتنش هم بنظرم قشنگ میومد.بتدریج به هم نزدیکتر میشدیم. ضربان قلبم تند شد و دلشوره گرفتم.اصلا&#8221; روم نمیشد مستقیم توی صورتش نگاه کنم چه خواسته با اینکه باهاش حرف بزنم. از شدت خجالت و ترس پشیمون شدم و میخواستم برگردم ولی اینطوری بدتر بود و پیش خودش فکرمیکرد چقدر بی ادب هستم که تا اون رو دیدم برگشتم.به چندقدمی هم رسیدیم، حالا دیگه صورتش رو بطور کامل میدیدم. چقدر زیبا بود.چرا درخلال این همه سال متوجه این زیبایی نشده بودم؟ عشق چشم دل آدم رو بازمیکنه! خیلی هیجان داشتم. فکرمیکردم که مرجان از قصد من خبرداره و ممکنه ناراحت بشه. صدای ضربان قلبم رو خودم هم میشنیدم. نگاه مرجان به نگاه من گره خورد. وای خدای من چه نگاه گرم وگیرایی. دلم میخواست همون موقع بهش بگم عزیزم اجازه میدی من تو رو دوست داشته باشم؟!! وقتی منو دید لبخند زد و سلام کرد.آنقدر مجذوب او شده بودم که یادم رفته بود بهش سلام کنم.بادستپاچگی سلام کردم. مونده بودم بعد از سلام چی بگم.مرجان پرسید:خانواده چطورند؟ و من با خجالت جواب دادم : حال شماخوبه؟! هردومون از این اشتباه خندیدیم. من قبلا&#8221; مرتب مرجان رو میدیدم ولی تاحالا اینطوری نشده بودم.دست و پاهام بی حس شده بود،زبونم بند اومده بود و لته پته میکردم.اوکه متوجه حال من شده بود گفت: آقا مهیار مثل اینکه کسالت دارید، چون صورتتون خیلی قرمز شده! راست میگفت، خودم هم احساس میکردم که از صورتم داره بخار بلند میشه! با دستپاچگی جواب دادم : آره فکرکنم تب کردم. مرجان خیلی محترمانه خداحافظی کرد و رفت و من مات و مبهوت او را نگاه میکردم. واقعا&#8221; تب کرده بودم. تب عشق!به خونه برگشتم. اولین برخورد عاشقانه من با مرجان هر چند خیلی معمولی بود ولی تاثیرزیادی روی من گذاشت. حالا دیگه من اکثر اوقاتم رو کنار پنجره میگذروندم تا هروقت مرجان به حیاط خونه شون بیاد، بتونم ببینمش. پنجره اتاق من به« کانال مرجان» تبدیل شده بود و م<br />
دام تصویر اونو پخش میکرد! گاهی برای درس خوندن به حیاط میومد و کتابش رو بدست میگرفت و راه میرفت. گاهی برای نرمش میدیدمش. وقتی طناب بازی میکرد نمیتونستم از سینه هاش که بالا وپایین میپریدند چشم بردارم. همش در حسرت این بودم که بتونم اون سینه های قشنگش رو لمس کنم.ولی از همه اینها قشنگتر وقتی بود که لباسهای شسته اش را روی بند پهن میکرد.من مخصوصا&#8221; عاشق شورت و کرستش بودم. چقدر باسلیقه بود.همیشه بهترین رنگها رو انتخاب میکرد و اونها رو با ظرافت خاصی روی بند لباس پهن میکرد. شاید هم عمدا&#8221; اونها رو طوری آویزون میکرد که من ببینم و حشری بشم!من سعی میکردم هرروز به بهانه های مختلف سرراه مرجان سبز بشم. برخورد او با من صمیمانه تر شده بود و من کمتر خجالت میکشیدم. بعد از مدتی متوجه شدم که مرجان بیشتر از سابق به بهانه درس خوندن یا ورزش به حیاط میاد و جالبه که لباسش هم راحتتر شده بود.بعضی وقتها آرایش دخترانه ای میکرد و تاپ و شلوارک کوتاهی میپوشید و ساعتها در حیاط خونه شون وقت میگذروند. از خودم میپرسیدم یعنی او متوجه منظور من شده و به عمد این کارها رو انجام میده؟یعنی میشه مرجان هم منو دوست داشته باشه؟ قلبم گواهی میداد که مرجان هم منو دوست داره و دلش بامنه فقط رویش نمیشه تا علاقه اش رو ابراز کنه. اینو از نگاهش، از لبخندهایی که توی کوچه بمن میزد، و از اینکه همیشه توی حیاط بود وجلب توجه میکرد، میفهمیدم. این اواخر دیگه ارتباط پنجره اتاق من به حیاط اونها خیلی قوی شده بود!مادرم سالی یکبار آش نذری میپخت و بین در و همسایه و آشنایان پخش میکردیم. روز پختن آش، پابپای مادرم بهش کمک میکردم. مادرم هم مدام منو دعا میکرد و میگفت آش رو هم بزن و نذر کن و حاجت بخواه. منهم ازصبح پای دیگ آش نشسته بودم و اونو هم میزدم و توی دلم میگفتم: خدایا من مرجان رو میخوام، ما رو بهم برسون! (نمیدونستم دعای اونروزم اینقدر زود مستجاب میشه.) کار پختن آش که تموم شد لباس مرتبی پوشیدم و تیپ کردم و کاسه ها رو بدر خونه چندتا از همسایه ها بردم تا نوبت به خونه اونها رسید. بخت با من یار بود و مرجان خودش برای گرفتن کاسه اومد. هردومون بهم لبخند معنی داری زدیم. با نگاهش بمن میگفت که خیلی وقته منتظرم بوده. چادری که بسرکرده بود نمیتونست زیبایی صورتش رو مخفی کنه. تازه سینه اش روهم باز گذاشته بود تا تاپ نارنجی که پوشیده بود کاملا&#8221; مشخص باشه. موقعی که کاسه رو از من میگرفت عمدا&#8221; دستم رو بدستش کشیدم. خیلی نرم و لطیف بود. حرارتش تمام بدنم رو گرم کرد. من با چشمام داشتم سینه هاش رو میخوردم که مرجان روبمن گفت: «آقا مهیار یادتونه قدیمها که بچه بودیم روزی که شما آش میپختید، توی خونه تون ما باهم بازی میکردیم؟ یادش بخیر چقدر خوش میگذشت،اون موقعها ما بیشتر از الان باهم بودیم.» دیگه برام ثابت شده بود که داره چراغ سبز نشون میده، بدون معطلی گفتم من همیشه بیاد شما هستم ولی این اواخر کمی گرفتار شده بودم و کمتر خدمتتون میرسیدم.ولی پس فردا خانواده ما به مشهد مسافرت میکنن و شما اگه دوست داشتید میتونید بیاید تا خاطرات گذشته رو باهم زنده کنیم.فکر میکردم الان محکم میزنه توی گوشم یا اینکه هرچی فحش بلده بارم میکنه و در رو میبنده. ولی اصلا&#8221; اینطوری نشد،مرجان لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: پس فردا؟ حتما&#8221;!خدایا ازت متشکرم که نذر منو به داین زودی ادا کردی.با خوشحالی به خونه برگشتم. دیگه سر از پا نمیشناختم. به برادرم گفتم بره بقیه آش ها رو پخش کنه و خودم یکراست به حمام رفتم تا بیاد مرجان یه جلق درست و حسابی بزنم!در فاصله این دو روز من فقط در این فکربودم که موقع روبرو شدن با مرجان چکار کنم و باراول چطوری باهاش حال کنم. از شما چه پنهان یواشکی چندتا فیلم سوپرهم نگاه کردم، ولی هیچکدومشون بدردم نخورد، آخه منو مرجان که هنرپیشه توی فیلم نبودیم که راحت بتونیم همدیگه رو بکنیم!!صبح روزی که خانواده ام منو تنها میگذاشتن و به مسافرت میرفتن با خوشحالی اونها رو بدرقه کردم و گفتم اصلا&#8221; نگران من نباشید و هرچقدر دلتون خواست باخیال راحت اونجابمونید! اتفاقا&#8221;همین موقع بود که مرجان هم از خونه بیرون اومد و بعد از احوالپرسی به مادرم گفت خانم شماخیالتون راحت باشه،مگه ما آقامهیار رو تنها میذاریم!خانواده ام بسوی مشهد حرکت میکردن و من در حالیکه به مرجان خیره شده بودم برای آنها دست تکان میدادم.به خونه برگشتم. هردقیقه برایم یک ساعت و هرساعت برایم یکروز طول میکشید. پس این دخترهمسایه کی میخواد بمن سربزنه و منو از تنهایی در بیاره؟ مدام پشت پنجره منتظر ایستاده بودم تا اومدنش رو ببینم.ناهارم رو با بی میلی خوردم. همش میترسیدم نکنه نیاد و منو سرکارگذاشته باشه. تا بعدازظهر هم هیچ خبری از مرجان نشد. یه دفعه فکری بخاطرم رسید: آخه اون برای اومدنش یه بهانه ای میخواست، همینطوری که نمیتونست زنگ خونه ماروبزنه و بگه اومدم باهم باشیم! به تراس رفتم. یکی از شورتهای خیلی قشنگم رو که شسته بودم و روی رخت آویز پهن کرده بودم تا خشک بشه برداشتم و اونو با هر بدبختی که بود به حیاط خونه مرجان پرتاب کردم.خودم هم به اتاقم رفتم تا کمی بخوابم. عصر دوباره کنار پنجره اومدم. از مرجان هیچ خبری نبود.مدتی گذشت تا اینکه برای نرمش به حیاط اومد. نگاهی به پنجره من انداخت،براش دست تکون دادم و خندید. بعد کنار دیوار اومد و دولا شد و شورت منو برداشت. از اینکه دختر نامحرم داشت شورتم رو میدید خیلی خجالت کشیدم!! بلافاصله به داخل ساختمان برگشت. من خودم رو مرتب کردم و با دلهره منتظر مرجان نشستم<br />
.بیشتر از یک ساعت گذشت تا زنگ خونمون بصدا در اومد. باعجله آیفون رو برداشتم. شنیدن صدای مرجان از پشت آیفون اضطرابم رو چند برابر کرد. در رو براش بازکردم. برای اینکه کسی نبیندش فورا&#8221; بالا اومد. سلام علیک گرم و صمیمانه ای باهم کردیم. باهاش دست دادم.وقتی دستم روگرفت یه حالی شدم! میخواستم ببوسمش، ولی هنوز خیلی زود بود. من و مرجان داخل پذیرایی اومدیم و روبروی هم نشستیم. مدتی به سکوت گذشت. نمیدونستم در این موقعیت چکار باید بکنم. بی اختیار پرسیدم از این طرفها؟ با خنده معنی داری گفت: یکی از لباسهای شما توی حیاط ماافتاده بود، براتون آوردمش. هردومون خندیدیم. از جا بلند شدم و موزیک ملایمی گذاشتم.حالا ضربان قلبم آرومتر شده بود و احساس آرامش میکردم. مرجان روسریش رو در آورد. موهای فوق العاده زیبایی داشت. به سمت او رفتم و از سبد روی میز یک شاخه گل جداکردم و به او دادم.هردومون احساس عجیبی داشتیم.نگاهمون به هم گره خورد و هرکدوم منتظر بودیم تا اون یکی شروع کنه.من با ترس دستم رو جلوبردم.خیلی راحت دستش رو توی دستم گذاشت. حالا دیگه میتونستم باخیال راحت دستش رو نوازش کنم و از لطافت پوستش لذت ببرم. وقتی دستش رو بوسیدم دیگه طاقت نیاورد و منو بغل کرد و بوسید. من گیج شده بودم و نمیدونستم چکار باید بکنم. آخه توی اون فیلمها از این صحنه های احساسی نبود که آدم یاد بگیره!خودم رو به مرجان سپردم تا هرکاری میخواد بامن بکنه.بدون تعارف بگم:اون داشت با من حال میکرد! من بی تجربه برای اینکه کم نیارم هرکاری که اون میکرد منهم میکردم. یه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که اون لب منو میخورد منهم لبش رو میخوردم. خیلی خوشمزه بود! یه دفعه گفت: مواظب باش کبودش نکنی! سرش رو بالا گرفت و گردنش روبمن چسبوند. متوجه منظورش شدم، شروع به لیسیدن و خوردن گردنش کردم. بوی عطرش منو مست کرده بود و هرچی میخوردم سیر نمیشدم.دستم رو که روی پاش گذاشته بودم بالا آوردم و با احتیاط از روی لباس روی سینه اش گذاشتم.احساس لمس سینه یک دختر برای اولین بار غیرقابل توصیفه. دلم میخواست محکم فشارش بدهم،ولی میترسیدم دردش بیاد.آروم اونو با انگشتام گرفتم و مثل لیمو چلوندم.مرجان چشمش رو بسته بود و آه میکشید. او منو میبوسید و با دستش سینه ام رو نوازش میکرد. دکمه بالایی پیراهنم رو باز کرد و دستش رو از اون بالا داخل فرستاد. از نوازش و گرفتن موهای سینه ام با دستش خیلی لذت میبرد. دوست داشتم همه دکمه هام رو باز میکرد تا راحت بشم! درست در لحظه ای که من خیلی تحریک شده بودم و میخواستم یه قدم دیگه جلو برم، مثل برق گرفته ها از جا پرید و گفت:من باید برم،الان مامانم از خریدبرمیگرده و همه چی لو میره.دلیلی برای اصرار وجود نداشت.با دلخوری از جا پاشدم و پرسیدم پس کی میای باهم باشیم؟ همینطور که خودش رو مرتب میکرد گفت سعی میکنم فردا برای دیدنت بیام.هروقت اوضاع مرتب بود و تونستم بیام نیم ساعت قبلش حوله و لباسم رو روی بند پهن میکنم تا بفهمی،تو هم که همیشه کنار پنجره هستی و منو میبینی!! خیلی خجالت کشیدم. نمیدونستم که در تمام این مدت او متوجه حضور من در پشت پنجره اتاقم و دید زدنش بوده است.از خجالت سرم رو پایین انداختم.چونه منو گرفت و بوسید و گفت خجالت نکش،من در تمام این روزها متوجه تو بودم و خوشحال بودم که منو میبینی،مخصوصا&#8221; وقتی با خودت ور میرفتی خیلی خوشم میومد! دیگه میخواستم زمین دهن بازکنه و منو ببلعه، یعنی اون حتی جلق زدن من پشت پنجره رو هم دیده بود!! چه افتضاحی!موقع خداحافظی، مرجان شورت منو از توی جیب لباسش درآورد و گفت:راستی این توی حیاط ما افتاده بود. خیلی خوشرنگه یادت باشه فردا همینو بپوشی، خیلی بهت میاد!من با خوشحالی زایدالوصفی مرجان رو تا دم در رسوندم و منتظر فردا شدم. اون روز حال و هوای دیگه ای داشتم. صبحونه ام رو که خوردم، شورت قرمز راه راهم رو که توی حیاط همسایه انداخته بودم و مرجان ازش خوشش اومده بود برداشتم و اتو کردم! آخه حالا که مرجان خانم میخواست منو با این شورت خوشکل ببینه نباید چروک داشته باشه.بعد به فکرم رسید که بهش عطر هم بزنم تا خوشبو بشه! فکر کنم توی حمام سه بار بدنم رو با صابون شستم. وسواس داشتم که نکنه بدنم بوی عرق بده و مرجان ناراحت بشه. موهای زاید بدنم رو تراشیدم تا کیرم سفیدتر و بلندتر بنظر بیاد. وقتی خودم رو توی آینه دیدم از اون تن و بدن سفید توی اون شورت قرمز راه راه حظ کرده بودم. وااای&#8230;. خوش به حال مرجان که میخواد منو بغل کنه!لباس راحتی پوشیدم و در انتظار دیدن مرجان پشت پنجره اتاقم لحظه شماری میکردم. خوشبختانه طولی نکشید که مرجان با حوله و لباسش به حیاط خونه شون اومد تا اونها رو روی رخت آویز پهن کنه. مطمئن بودم منو پشت دریچه دیده ولی عمدا&#8221; سرش رو بالا نمیکنه. دیگه دل توی دلم نبود. طبق قرارمون باید تا نیم ساعت دیگه پیش من میومد. فقط مسئله بی تجربگیم منو آزار میداد. من قبلآ از این کارها نکرده بودم و نمیدونستم چطوری با دخترها حال کنم. شاید اگر میفهمید که من تجربه دختربازی ندارم،از من خوشش نمیومد، اصلا&#8221; هم دلم نمیخواست توی دلش به سادگی من بخنده. ولی مجبور بودم حقیقت رو بهش بگم. بالاخره حقیقت بهتر از هرچیزیه. بابرخوردی که دیروز باهاش داشتم معلوم بود او برخلاف من چندان هم بی تجربه نیست. این مسئله تهاجم فرهنگی همه جوونها رو فاسد کرده! توی این فکرها بودم که مرجان زنگ خونمون رو زد. زیباترین صدای زنگی بود که در تمام عمرم شنیده بودم. مرجان از پله ها بالا اومد. مانتو تیره و لباس رسمی که پوشیده بود<br />
منو به شک انداخت. ازش پرسیدم مگه قراره جایی بری؟ او که از این همه ساده دلی من خنده اش گرفته بود با نیشخندگفت:به مامانم نمیتونستم بگم که دارم میرم خونه پسر همسایه!! هردومون خندیدیم. بدون تعارف مقنعه اش رو درآورد و دکمه های مانتوش رو یکی یکی باز کرد. یک تاپ و شلوارک زرد و نارنجی پوشیده بود که رنگش منو حسابی تحریک میکرد. من نمیتونستم ازش چشم بردارم. روبروی من نشست و همینطور که فنجان چایی رو برمیداشت پرسید: مگه تاحالا دختر ندیدی که اینطوری نگاه میکنی؟! منم از روی سادگی گفتم نه! نمیدونم چی شد که یه دفعه توی اون وضعیت بحرانی صداقتم گل کرد! رفتم کنار دستش نشستم و همینطور که دستش رو توی دستم گرفته بودم و با انگشترش بازی میکردم سرم رو پایین انداختم و گفتم: مرجان، من تو رو خیلی دوست دارم و دلم میخواد باهم باشیم، ولی راستش نمیدونم وقتی ما باهم هستیم چکار باید بکنم! مرجان که از این اعتراف من خوشش اومده بود، دست منو توی دستش گرفت و با غرور گفت: عیبی نداره عزیزم من خودم بهت یاد میدم، فقط باید به حرفهای من خوب گوش بدی تا هردومون لذت ببریم!تنهاکاری که دراون موقع به ذهنم رسید این بود که ببوسمش. مرجان ازجا بلند شد و گفت عجله کن که وقت نداریم. من مثل بچه ها دستم رو توی دستش گذاشتم و باهم به سمت اتاقم رفتیم. نگاهی به در و دیوار و عکسهای اتاقم انداخت. با کنجکاوی اونها رو ورانداز میکرد. یه دفعه چشمش به پنجره افتاد. کنار پنجره اومد و گفت: از اینجا حیاط خونه ما خیلی خوب معلومه، این مدت خوب منو دید میزدی و صفامیکردی! باخجالت ازش پرسیدم از کی متوجه حضور من در پشت پنجره بودی؟ همینطور که پرده اتاق رو میکشید گفت: همیشه میدیدمت! فکر کردی اون همه قدم زدن و طناب بازی کردنم توی حیاط بدون حکمت بود؟! باخودم فکر میکردم که حدسم درست بوده و مرجان هم منو دوست داره و به عمد اون کارها رو میکرده، ولی حالا دیگه احساس میکردم جای شکار و شکارچی باهم عوض شده! مرجان کنار من روی تخت نشست، اول نگاههامون بهم قفل شد و بعدش یه دفعه باران بوسه بود که نثار هم کردیم. بدن همدیگه رو از روی لباس نوازش میکردیم و خودمون رو بهم میمالیدیم. البته من فقط تا اینجاش رو بلد بودم! مثل بچه ها ازش پرسیدم حالا چکار کنیم؟ و مرجان مثل خانم معلمهای خوشکل و مهربون گفت: اول باید لباسهامون رو دربیاریم! با اون تاپ و شلوارکی که پوشیده بود، خودش که تقریبا&#8221; نیمه لخت بود، پس منظورش این بود که من باید لخت بشم. از خجالت خیس عرق شده بودم. نمیدونم صورتم چقدر سرخ شده بود که گفت: پسر این قدر خجالت نکش، اول تو بیا لباسهای منو دربیار. لباسش دو تیکه بیشتر نبود ولی واقعا&#8221; نمیدونستم اول از کدومش شروع کنم! دستم رو روی رونش گذاشتم و آروم بالا اومدم، پهلوهاش رو تا زیربغل نوازش کردم و بعد دوباره دستم رو پایین بردم و تاپش رو بالا کشیدم. سرش رو بمن چسبوند. شلوارکش رو هم سریع درآوردم.پوست سفید بدنش با شورت توری مشکی منو حسابی حشری کرده بود. در حالیکه میبوسیدمش سینه هاش رو بادستم فشار میدادم. خیلی سفت شده بود و نوکشون بیرون زده بود. دستش رو از روی شلوار روی کیر من گذاشت و باخنده گفت: اوه چه خبره!! چندبار فشارش داد و بعد کمربندم رو باز کرد و زیپ شلوارم رو پایین کشید. حالا دیگه شرم و حیا رو از یاد برده بودم. کمرم رو کمی بالا گرفتم تا بتونه شلوارم رو دربیاره. بهش گفتم عزیزم همون شورتی رو پوشیدم که خواسته بودی. از دیدن منظره کیرشق شده من توی اون شورت قرمز اینقدر خوشش اومد که دیگه یادش رفت باید پیرهنم رو دربیاره و سرش رو روی کیرم گذاشت و از روی شورت میبوسیدش. من مجبور شدم خودم دکمه های پیراهنم رو بازکنم و از شرش خلاص بشم. پاهام رو ازهم باز کردم و بحالت نیمه نشسته روی تخت دراز کشیدم. اولین باری بود که کسی کیر منو لمس میکرد. خیلی خوشم اومده بود.مرجان به آرومی شورت منو پایین میکشید و قسمتهای بالای کیرم رو بادستش نوازش میکرد. موقعی که کش شورت از روی کیرم رد شد احساس کردم از زندان خلاص شده! حالا کیر شق ده من باتمام وجود برای مرجان خودنمایی میکرد. کیرم رو گرفت و دستش رو چند بار از بالا تا پایین کشید.نوکش رو بوسید و از اونجا تا بیضه هام رو بو کرد. بعدش خیلی آروم کیر منو وارد دهانش کرد. نمیتونم احساسم رو درست بیان کنم. فقط میتونم بگم یه چیزی بود شبیه غلغلک ولی خیلی لذتبخش تر. من همیشه از اینکه کسی موقع غذاخوردن دهنش صدا بده خیلی بدم میومد، ولی اونروز عاشق صدای ملچ و ملوچ مرجان بودم! معلوم بود که خیلی باتجربه ست. هر وقت من میخواست آبم بیاد و ناله میکردم، کیرم رو ول میکرد و تخمهام رو زبون میزد. بعدش مرجان روی پاهای من نشست و بدنش رو بمن چسبوند و بالا کشید. از گردن تا سینه و شکمش رو به کیر من مالید. چندبار همینطور بالا و پایین کرد. بعد خودش رو طوری بالاتر از من قرار داد که من بتونم راحت سینه هاش رو بخورم. این قدر خوشکل بودن که دلم میخواست دهنم جا داشت، هر دوتاشون رو باهم میخوردم! همینطور که سنه هاش رو یکی یکی میمکیدم دستم رو از کمرش پایین بردم و باسن گوشتیش رو نوازش کردم. عمدا&#8221; خودش رو طوری تکون میداد که شورتش پایین بیاد. منهم راحتش کردم و اونو کامل از پاش درآوردم! دستم رو لای پاش و روی کسش کشیدم. خیس خیس شده بود. کسش رو مرتب روی کیر شق ده من میمالید. منهم باسنش رو به سمت خودم فشار میدادم تا بدنش بمن بچسبه. کم کم داشتم از این وضعیت خسته میشدم. کار ما بر عکس شده بود، مرجان روی من افتاده بود و داشت با من حال میکرد! دلم میخواست ببینم کسش چه شکلیه. به هر<br />
کلکی بود خودم رو از زیرش بیرون کشیدم و روی تخت جای خودم خوابوندمش. پاهاش رو محکم بهم چسبوند تا من نتونم کسش رو ببینم. کمی در همین حالت باهم بازی کردیم. من سرم رو پایین شکمش گذاشتم و رونش رو میمالیدم. یواش یواش لای پاش از هم باز شد و من برای اولین بار در زندگیم کس دیدم!! یک برآمدگی گوشتی، با لبهای قرمز روشن و خط برجسته ای در وسطش، چه لحظه باشکوهی! کسش رو نه یکبار که چندین بار بوسیدم. مثل بچه های فضول باانگشتم تمام جاهاش رو وارسی کردم. موقعی که میخواستم نوک انگشتم رو توش فرو کنم یه باره پاهاش رو بهم فشار داد و گفت چکار میکنی؟ملتمسانه نگاهش کردم. میدونست این نگاه من از درماندگیه. ازم خواست براش قوطی کرم بیارم و به پشت خوابید.بمن گفت اول تمام پشت و کمرش روبراش ماساژ بدهم و همین طوری پایین بیام. از ماساژ بدنش خیلی لذت میبردم. شونه و پشتش رو خوب مالیدم. گاهی سینه هاش رو از پشت سر توی هر دودستم میگرفتم و اینقدر فشار میدادم تا جیغ بکشه. بعد از کمر نوبت به باسنش رسید. دلم میخواست همین جا بمونم و دیگه پایین تر نروم! لمبه هاش رو یکی یکی با دو دستم مثل حلقه میگرفتم و از بیرون به سمت داخل فشار میدادم. سرش رو بعقب برگردوند و گفت مثل اینکه شاگرد بااستعدادی هستی! خوشحال شدم که از اینکار من خوشش اومده. چندین بار اینکار رو کردم. با دستم درز کونش رو باز کردم. سفید سفید بود، بدون یک تار مو! بعد یواش یواش دستم رو لای پاهاش بردم و اونها رو از هم باز کردم. شاید تنها چیزی که توی دنیا وارونه اش هم مثل خودش قشنگه، کسه!! از این زاویه هم که وارونه میدیدمش خیلی ازش خوشم میومد. مرجان ازم خواست که بین پاش رو بمالم. بدون اینکه خودم هم بفهمم چکار میکنم، بادستم کون و کس و هرچیز دیگه ای اون وسطها بود میمالیدم! اصلا&#8221; نمیدونستم چکار میکنم، فقط از صدای نفسهاش که بلندتر میشد میفهمیدم که داره خیلی حال میکنه. هروقت آه میکشید منهم همون جا رو بیشتر میمالیدم! کم کم داشت عرق میکرد. دست منو گرفت و گفت دیگه بسه. بعدش ازجا پا شد و کنار پنجره ایستاد (البته پرده ها رو قبلا&#8221; کشیده بود و کسی ما رو نمیدی) و منو بغل کرد و گفت لبم رو بخور. این قدر لباشو خوردم که حسابی ورم کرده بود. وقتی زبونش رو توی دهنم فرو کرد خیلی تعجب کردم، عجب زبون نرمی بود، اون رو هم خوردم! تازه فهمیدم که زبون فروکردن توی دهن همدیگه از آداب حال کردنه! بعدش منهم یاد گرفتم و زبونم رو توی دهنش میچرخوندم.مرجان قوطی کرم رو برداشت و با دستش تمام کیر منو چرب کرد. از اینکارش خیلی خوشم اومد.اول فکرکردم میخواد برام جق بزنه ولی وقتی کیر منو خوب چرب کرد به دیوار تکیه داد و پاهاش رو بهم چسبوند و بمن اشاره کرد. کیرم رو لای پاها و درست زیر کسش فرو کردم.چند بار عقب و جلو کردم.سرکیرم حساس بود و اذیتم میکرد. با کرم رون مرجان رو چرب کردم و دوباره کیرم رو لای پاش گذاشتم، عالی شده بود. دستم رو روی شونه اش گذاشتم و عقب&#8230; جلو&#8230; عقب&#8230; جلو&#8230;کردم. اولش خیلی رمانتیک بود و آروم اینکار رو میکردم و بینش میبوسیدمش،ولی بعد دیگه کنترل خودم رو از دست دادم و کیرم رو با تمام قوا لای پای مرجان فرو میکردم و حرکت میدادم. اونهم از اینکار من خیلی حال میکرد و پاهاش رو محکمتر بهم فشار میداد تا کیر منو بهتر لمس کنه.دیگه احساس کردم داره آبم میاد. میخواستم کیرم رو دربیارم تا آبم روی مرجان نریزه، ولی او محکم منو بخودش چسبوند و شونه ام رو گاز گرفت.نمیدونم از شدت درد بود یا از لذت اینکه آبم اومد که یهو داد بلندی کشیدم. تمام عضلات بدنم منقبض شده بود. برای آخرین بار کیرم رو بین پاش فشار دادم. دیگه رمق نداشتم. مرجان رو بوسیدم و خودم رو روی تختخواب انداختم. آب من روی رون مرجان ریخته بود و از اونجا به سمت زانوش سرازیر شده بود.خودش رو با دستمال کاغذی تمیز کرد. میخواستم ازش عذر خواهی کنم ولی او گفت که از ریختن آب روی بدنش خیلی لذت میبره. (نمیدونم تا حالا چندبار تجربه کرده بود!) مرجان میخواست لباسش رو بپوشه. سرم رو جلو بردم تا یکبار دیگه کس ملوسش رو ببوسم. برخلاف نیم ساعت پیش، حالا دیگه کسش نه تمیز بود و نه بوی خوبی میداد! هردومون لباسامون رو پوشیدیم. من از مرجان بخاطر اومدنش تشکر کردم و ازش خواستم توی این چند روز منو تنها نذاره! شاید بشه گفت اون چند روزی که خانواده ام به مسافرت رفته بودن بهترین ایام زندگیم بود. اولین و بهترین خاطرات سکسی من مربوط به همون چند روزه که با مرجان حال میکردم. از روزی که برای مرجان لاپایی زدم و آبم رو روی بدنش ریختم، هرروز عطش من برای سکس بیشتر میشد و دوست داشتم جلوتر برم. زمان زیادی تا برگشتن خانواده ام از سفر باقی نمونده بود و من غصه میخوردم که چرا سفر اونها به زودی تموم میشه! بعدازظهر بود و من با یک تاپ پسرونه و شورت روی تختم به شکم دراز کشیده بودم و مجله میخوندم و همینطور کیرم رو به تشک فشار میدادم! نمیدونم چه مدت اینکار رو انجام دادم ولی کیرم حسابی شق شده بود و بی قراری میکرد! تلفن زنگ زد، وقتی گوشی رو برداشتم باکمال تعجب صدای مرجان رو شنیدم. آهسته صحبت میکرد تا کسی صداش رو نشنوه. به شوخی گفت:خواب که نبودی؟ میخواستم حالت رو بپرسم،چون دیگه مدتیه پشت پنجره پیدات نمیشه نگران بودم نکنه کار دست خودت داده باشی! خیلی موذیانه جواب دادم:تو که برای من خواب نگذاشتی،الآن هم از تنهایی حوصله ام سررفته و روی تخت دراز کشیدم. بلافاصله گفت خب حالا که این طوره یه سری میام بهت میزنم تا تنها نباشی،فقط در حیاط رو باز بذار که توی کوچه معطل نشم و بعدش گوشی رو قط<br />
ع کرد. دیگه بهتر از این نمیشد. از جام بلند شدم و دکمه دربازکن رو زدم تا مجبور نباشه زنگ بزنه. فکر میکردم هنوز چنددقیقه ای وقت دارم و میخواستم خودم رو مرتب کنم ولباس بپوشم که یهو در هال باز شد و چهره مرجان رو دیدم. هیچ فکرش رو نمیکردم که به این سرعت خودش رو به خونه ما برسونه. از اومدنش هم خوشحال شدم و هم غافلگیر، آخه من هنوز لباس نپوشیده بودم و نیمه لخت بودم! مرجان همینطوری که در رو پشت سرش میبست گفت توی خونه ما کسی نبود و دیدم فرصت خوبیه تا بیام ببینم چیزی کم وکسر نداری! بعدش گفت:چیه خشکت زده؟ نمیخوای تعارف کنی بیام توی اتاقت؟ من هاج و واج مونده بودم که چی بگم و چکار بکنم؟ هردومون به اتاق من رفتیم و روی تخت نشستیم. مجله منو برداشت و ورق زد و با شیطنت پرسید: خودت رو هم که خیس کردی!! راست میگفت. موقعی که دمر خوابیده بودم و کیرم رو به تشک میمالیدم اینقدر تحریک شده بودم که پیش آبم اومده بود و جلوی شورتم کمی خیس شده بود. ازخجالت نمیدونستم چکار کنم! دستش رو جلو آورد و بدون مقدمه کیر منو از روی شورت فشار داد و گفت با این زبون بسته چکار کردی؟!!دیگه وقتش بود، دستم رو دور کمرش انداختم و بدنم رو بهش چسبوندم و مشغول بوسیدنش شدم. خودش رو خیلی راحت دراختیار من گذاشت تا ضمن بوسیدنش،لباسش رو هم در بیارم. سوتین نپوشیده بود و من همه لباس هاش رو غیر از شورتش در آوردم. حقیقتش جرات اینکار رو نداشتم! همینطور که گردنش رو میخوردم با دستم سینه هاش رو هم فشار میدادم. تاپ منو از تنم درآورد و با دست موهای نازک سینه ام رو نوازش کرد. بعدش از همدیگه لب گرفتیم. عجب زبون خوشمزه ای داشت! اینقدر حشرش بالا زده بود که دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه. دیوونه وار شورت منو درآورد. کیرم مثل تیرآهن سفت شده بود و دیگه نیازی به مالیدنش برای شق شدن نبود. سرش رو پایین برد و کیرم رو بوسید و اونو به صورت نرم و لطیفش مالید. فکر میکردم میخواد برام ساک بزنه ولی اصلا&#8221; اینکار رو نکرد. بلکه سراغ بیضه هام رفت و شروع به مکیدن اونها کرد. کمی درد داشت ولی خیلی لذتبخش بود. من به پشت خوابیدم و پاهام رو از هم باز کردم تا اون راحتتر بتونه تخمم رو بخوره. دیگه بیضه هام حساس شده بود و از درد فریاد میکشیدم. بعد مرجان خودش روی من انداخت و طوری روی من خوابید که استخوان لگنش درست روی کیرم بود. مرتب خودش رو بمن فشار میداد. من به گرمی میبوسیدمش و با دستم پشت و کمرش رو میمالیدم. از گردن شروع کردم و پایین اومدم،پهلوها و وسط کمر رو ماساژ دادم و بعدش دستم رو توی شورتش بردم و باسنش رو مالیدم. کمرش رو بالاگرفت تا من بتونم شورتش رو پایین بکشم. شورتش را تا زانو پایین بردم و بعد پای خودم رو توی شورتش انداختم و بطرف پایین فشار دادم تا کاملا&#8221; از پاش دربیاد. حالا داغی کسش رو روی پوستم احساس میکردم. اونهم میتونست داغی کیر منو بهتر لمس کنه. با موهای من بازی میکرد و لگنش رو آروم تکون میداد تا کیر من زیر بدنش بلغزه. پاهاش رو ازهم باز کرد احساس کردم کیرم لای خط وسط کسش درست روی چوچوله اش قرار گرفت، حرارت زیادی داشت! بعد دوباره پاهاش رو بهم چسبوند و دوباره خودش رو روی من تکون میداد. از آهی که کشید فهمیدم خیلی داره حال میکنه. منهم با کونش ور میرفتم و باسنش رو میمالیدم. وقتی دستم رو توی درز کونش از بالا تا پایین کشیدم خیلی خوشش اومد و لبخند معنی داری زد. متوجه منظورش شدم و بدون اینکه بتونم ببینم سعی کردم قسمت اطراف سوراخش و ناحیه بین کون و کسش رو آروم بمالم. پاهاش رو از هم باز کرد تا دست من بتونه بیشتر پیشروی کنه! حالا دیگه نفسهاش به آه تبدیل شده بود. بعد از مدتی وقتی حسابی با مالشهای من تحریک شده بود از روی من بلند شد و روی چهاردست و پا خوابید. منکه هنوز متوجه منظورش نشده بودم کنارش نشستم و مشغول لیسیدن و بوسیدن لمبه های قشنگش شدم. کونش به نرمی پنبه و به لطلفت پرقو بود! از خنگ بازی من حوصله اش سررفت و با دلخوری گفت: زودباش دیگه! من هاج و واج مونده بودم که برای چه کاری باید زودباشم و به علامت سوال سرم رو تکون دادم!! درحالیکه خیلی حشری شده بود داد زد:چرا معطلی بکن، توش دیگه! دهنم از تعجب باز مونده بود. پیشنهاد خوبی بود ولی من جرات پذیرفتنش رو نداشتم! مرجان رو بوسیدم و بهش گفتم آخه عزیزم تو دختری،من نمیخوام&#8230; مرجان که از اینهمه خنگی من لجش گرفته بود باعصبانیت حرف منو قطع کرد و گفت:از جلو نمیخوام که&#8230; از پشت بکن! منکه خجالت میکشیدم بی تجربگی خودم رو بهش اظهار کنم، با لته پته گفتم باشه عزیزم، ولی باید کمکم کنی. خوشبختانه مرجان اینقدر تیز بود که منظور منو از کمک بفهمه. مرجان چهاردست و پا درست مثل حالت سجده روی تخت خوابید و از من خواست پشتش روی زانوهام بایستم. او مرحله به مرحله منو راهنمایی میکرد و جلو میبرد و منهم دستوراتش رو اجرا میکردم:حالا کمی جلوتر بیا&#8230; با دستت باسنم رو ماساژ بده تا بدنم شل بشه&#8230; با انگشتت اطراف سوراخم رو بمال&#8230; آه&#8230; آه&#8230; خودت رو بمن بچسبون&#8230; فشارش بده تا بره تو دیگه!!این هیجان انگیزترین قسمت کار بود،آخه من تا حالا این جور جاها نرفته بودم! درز کونش رو از هم باز کردم. تمام موهاش رو تراشیده بود و سفید سفید شده بود. وسطش یه سوراخ قرمز خوشرنگ خودنمایی میکرد. خودم رو جلوتر بردم و به مرجان چسبوندم. کیرم رو با دست گرفتم و نوکش رو بطرف سوراخ کونش بردم و فشار دادم. تصور میکردم که الآن راحت توی سوراخش میره، ولی اینطور نشد. با دستم چند ضربه به باسنش زدم. مرجان کیر منو گرفت و اونو لای پای خودش مالید. داغی کسش رو احساس کردم.<br />
پیش خودم فکر کردم لابد مقصد عوض شده و قراره اینجا برم! مرجان سرش رو بعقب برگردوند و گفت برات لیزش کردم حالا راحتتر میره توش. اطراف سر کیرم با مایع غلیظ سفید رنگی پوشیده شده بود،ترشحات کسش بود! دوباره خودم رو به باسنش چسبوندم و کیرم رو گرفتم و بطرف سوراخ کونش فشار دادم،چشمام رو بستم، حلقه تنگی رو دور کیرم حس کردم، مرجان با شهوت آخ بلندی کشید. من خودم رو به اون فشار میدادم. مرجان از شدت درد چهره اش رو درهم کشیده بود. کیرم تقریبا&#8221; تا محل ختنه وارد شده بود. خودم رو به سمت جلو فشار دادم تا بقیه اش رو هم داخل بفرستم! مرجان از درد فریادی کشید و گفت کمی صبر کن و خودت رو تکون نده. مدتی شاید حدود 30 ثانیه بدون حرکت ایستادم. بتدریج احساس کردم اون حلقه سفتی که دور کیرم بود داره شل تر میشه. بعد مرجان با مهارت خودش رو به سمت عقب هل داد و بیشتر کیر من وارد سوراخش شد&#8230; هردومون آه کشیدیم. آروم و با احتیاط شروع به عقب و جلو کردم. بتدریج دیواره مقعدش شلتر میشد و من راحتتر کیرم رو حرکت میدادم. دیدن منظره کیرم از اون بالا لای کون سفید و تپلش خیلی جالب بود. مرجان دستش رو بین پاهاش برده بود و داشت خودش رو تحریک میکرد. من برای اینکه تعادلم رو حفظ کنم با دستام پهلوهای مرجان رو گرفته بودم و تلمبه میزدم و او هم ضمن اینکه از حرکت کیر من حال میکرد داشت با چوچوله اش بازی میکرد. این اولین بار در زندگیم بود که کسی رو میگایدم. بهمین خاطر خیلی زود تحریک شدم و احساس کردم که میخواد آبم بیاد. کیرم رو بیرون کشیدم و سربالا لای درز کونش گذاشتم. آبم با فشار زیادی بیرون پاشید و روی کمر مرجان ریخت. مرجان با دستش مقداری از منی منو برداشت و بعد خودش به پشت خوابید و پاهاش رو باز کرد و با دستش که به منی آغشته بود شروع به تحریک خودش کرد و چوچوله اش رو میمالید. من بعد از اینکه خودم رو بادستمال تمیز کردم کنارش دراز کشیدم و سینه هاش رو میمالیدم. من فقط همین یکبار شاهد خود ارضایی یک دختر در مقابل خودم بودم و هرگز اونو فراموش نمیکنم. بعد از مدتی مرجان دستش رو سریعتر حرکت داد و چشماش روبست و چند آه بلند کشید. من و مرجان نیم ساعتی کنار هم دراز کشیدیم و همدیگه رو بوسه و نوازش کردیم. من باید به حمام میرفتم و خودم رو میشستم و مرجان باید زودتر به خونه شون برمیگشت تا کسی متوجه غیبتش نشه. متاسفانه فردای اون روز پدر و مادرم از سفر برگشتن و من دیگه نتونستم از مرجان چیزهای بیشتری یاد بگیرم!الآن مدتها از اون ایام گذشته،هرچند من خاطره سکس با مرجان رو هرگز فراموش نمیکنم ولی هنوز یک سوال برای من باقی مونده: واقعا&#8221; در این چند روز من با مرجان حال میکردم یا اینکه مرجان با من حال میکرد؟!!		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174179</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جون هرکی دوست داری منو بکن</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b1%da%a9%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b1%da%a9%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 20 May 2019 06:11:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آویزونه]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[ایتالیا]]></category>
		<category><![CDATA[ایتالیایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[‫اینكار]]></category>
		<category><![CDATA[اینهمه]]></category>
		<category><![CDATA[بازدید]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببینند]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردین]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترها]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پاسپورت]]></category>
		<category><![CDATA[پاییزی]]></category>
		<category><![CDATA[پدربزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[تفاوتی]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چیزهای]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خواستن]]></category>
		<category><![CDATA[خواستند]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دستهاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستمه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستهام]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[زودباش]]></category>
		<category><![CDATA[ساقهای]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[صمیمیت]]></category>
		<category><![CDATA[عموهام]]></category>
		<category><![CDATA[غافلگیر]]></category>
		<category><![CDATA[فرمانیه]]></category>
		<category><![CDATA[فرودگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگیه]]></category>
		<category><![CDATA[كراوات]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[مراجعه]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[میبینه]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میخندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهید]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میداری]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونه]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میسوزه]]></category>
		<category><![CDATA[میفرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[‫میكردیم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میكشید]]></category>
		<category><![CDATA[میگذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناسلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهانی]]></category>
		<category><![CDATA[نباشید]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونین]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواین]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخورد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاره]]></category>
		<category><![CDATA[نمیریم]]></category>
		<category><![CDATA[نیافتاده]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجاست]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[‫وحشتناك]]></category>
		<category><![CDATA[ورداشته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[شاه کس خدا برای هیچكس نخواد. پدربزرگ من توی سن 80 سالگی کونی عمرش رو داد به شما. دور از حالا، خیلی دوستش داشتم. اصلا شاید نشه باور جنده كرد یه پیرمرد 80 ساله چه طوری میتونه با یه جوون 20 ساله رابطه با پستون این صمیمیت ایجاد كنه. همیشه بامن شوخی میكرد. خیلی هم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h3>شاه کس خدا برای هیچكس نخواد.</h3>
<p>پدربزرگ من توی سن 80 سالگی کونی عمرش رو داد به شما. دور از حالا، خیلی دوستش داشتم. اصلا شاید نشه</p>
<h4>باور جنده كرد یه پیرمرد 80 ساله چه طوری میتونه با</h4>
<p>یه جوون 20 ساله رابطه با پستون این صمیمیت ایجاد كنه. همیشه بامن شوخی میكرد. خیلی هم اهل دل بود. یه</p>
<h5>چیزی تو کوس مایه های مسیو ژیونورمان بزرگ ( به رمان</h5>
<p>بینوایان اثر ویكتور هوگو مراجعه كنید ). هر وقت تنها می شدیم منو صدا میكرد و می گفت « این دوست دختر سکس داستان های تو بالاخره</p>
<h6>ننه ای، ننه بزرگی، چیزی ندارند ؟ » ایران سکس من با</h6>
<p>خنده و اخم ساختگی جواب میدادم « بازم شروع كردین آقاجون ؟  من كه صد بار گفتم من اصلا دوست دختر ندارم ! » و از او دور میشدم. او با همون خنده همیشگی دوباره داد میزد « عمه تپل مپل هم داشته باشند، قبوله ها » و دوتایی میزدیم زیر خنده. همیشه میگفت « خاصیت نوه اینه كه دشمن دشمن آدمه، برای همین آدم دوستش داره ». بین نوه هاش منو بیشتر از همه دوست داشت. برای همین هم وقتی مرد فقط من بالای سرش بودم. دلم خیلی گرفت. دل دنیا گرفت. یه بعدازظهر جمعه پاییزی. از پنجره بیمارستان بیرون رو نگاه كردم. باد پاییزی گرد و خاك و برگها رو به آسمون بلند میكرد. تا لحظه آخر كاملا به هوش بود و طبق معمول باهام شوخی میكرد. میگفت « بیمارستان چیز مزخرفیه، فقط حسنش اینه كه این پرستارهای ترگل ورگل میان و آدمو دست مالی میكنن. آخ اگه 30 سال جوونتر بودم بهشون میگفتم. » و من همزمان با گریه میخندیدم و جواب میدادم « آقا جون تورو خدا حرف نزنین. براتون خوب نیست.» و اون كه هیچوقت كم نمی اورد میگفت« كی میگه خوب نیست. این دكتر ها كه دكترن، چیزی نمیفهمن. تو یه علف بچه هم كه هنوز دكتر نشدی……. راستی اگه من امشب مردم لازم نیست به عمه هات خبر بدی. بی خودی میان اینجا شلوغش میكنن. به بابات زنگ میزنی. بعد هم میری توی خونه من. تو كمد بغل تختم یه هدیه برات گذاشتم. برش میداری. كلید كمدم هم همینجاست. الان كلید رو بردار » و من با بغض و گریه كلید رو برداشتم.مراسم ختم، خیلی آبرومندانه برگذار شد. سالن مسجد الجواد چندین بار پر و خالی شد. بعد از اینكه شب هفت از رستوران برگشتیم خونه پدر بزرگ، تنها كسی كه هنوز گریه میكرد من بودم. البته فقط بچه ها و نوه ها، عروسها و داماد ها اومده بودند. بقیه بعد از شام رفتند خونه خودشون. یكی از عمه هام عروسی داشت كه ایتالیایی بود. حدودا سی و سه چهار ساله و شكل ماه به اسم اسپروزا. دو سال پیش زن پسر عمه من شده بود ولی با هم سازش نداشتن. برای همین هم میخواست برگرده مملكتش. ولی پسر عمه نامرد من رضایت نمیداد. تازه پاسپورت ایتالیایی اونو هم قایم كرده بود كه یه وقت جیم نزنه. برای همین همیشه دلم به حالش می سوخت. دیدن بدن بلوری و آرایش حساب شده اون همیشه باعث میشد كه با حسرت به پسر عمه ام نگاه كنم. ولی اونشب اصلا حوصله دید زدن اونو هم نداشتم. خسته بودم و خواب آلود. بزرگتر ها خیلی زود رفته بودند سر تقسیم میراث ( كه كم هم نبود ). صداهاشون مثل ناقوس تو گوشم زنگ میزد. &#8211;  آقا جون صد بار خواستند زمینهای ورامین رو به نام من كنن. &#8211; ببین آبجی، اینكه آقاجون می خواستن چیكار كنن مهم نیست. اگه تا حالا اینكار رو نكرده اند، مطمئن باش كه بعد هم نمی كردن. &#8211; به نظر من بهتره ببینیم وصیت نامه ای وجود داره یا نه. &#8211;  آقا جون همیشه چیزهای مهمشون رو توی كمد بغل تخت میگذاشتن. &#8211; كی میدونه كلیدش كجاست ؟ با شنیدن این جمله یادم افتاد كه كلید كمد پیش منه. ترجیح دادم صدام در نیاد. قرار شد فردا عصر در حضور همه خواهر و برادر ها كلید ساز بیاد و در كمد رو باز كنه. اونشب به خوبی و خوشی همه رفتند خونه خودشون. صبح زود به جای مدرسه یه ضرب رفتم در خونه آقا جون كه یه خونه قدیمی توی محله آب منگل بود. با احتیاط درب كمد رو باز كردم. یه خروار كاغذ و سند. ولی از هدیه بسته بندی شده خبری نبود. حدث زدم هدیه من باید بین همین كاغذ ها باشه. ولی بازدید اینهمه كاغذ قطعا تا ظهر طول میكشید و من هم دلم نمیخواست بیشتر از یك زنگ غیبت كنم. ناسلامتی سال چهارم دبیرستان بودم. كاغذ ها رو با هم از توی كمد بیرون آوردم و برگردوندم. زیر همه پاكت ها و سند ها، یه پاكت سفید ترو تمیز و نو بود كه با توجه به كهنه و زرد بودن بقیه پاكت ها، توی چشم میخورد. برش داشتم و اونو برگردوندم. خط زیبای آقاجون بود. « این پاكت مربوط به فرشاد است » با دیدن خط آقاجون، باز گریه ام گرفت. بقیه پاكت ها رو توی كمد گذاشتم. میدونستم هر كدوم از عمه و عموهام چقدر دلشون می خواست الان جای من باشن. ولی من با امانت داری در كمد رو بستم و به طرف مدرسه رفتم. سر راه هم كلید رو از پنجره تاكسی توی خیابون انداختم. سر كلاس همه اش حواسم به پاكت بود. پاكت از نوع پاكتهای پستی برای ارسال مدارك بود. از اونها كه دولایه اند و با مشمع حباب دار كاملا محفوظ شده اند. بدون باز كردنش نمیشد فهمید توش چیه. بالاخره زنگ آخر سر كلاس مكانیك پاكت رو باز كردم و از دیدن چیزی كه داخلش بود تعجب كردم. داشتم شاخ در می اوردم. دوزاریم هنوز نیافتاده بود. روی تخته یه معادله عجیب و غریب بود كه معلم ادعا می كرد معادله كلی حركت پرتابیه. به نظر من كار آقاجون عجیب تر بود. خیلی عجیب تر. گذرنامه اسپروزا !!یاد روزی افتادم كه با آقاجون راجع به اون صحبت میكردیم. یه مهمونی خونوادگی بود و من طبق معمول داشتم سر و سینه اسپروزا رو دید می زدم. آقاجون كه نگاه منو غافلگیر كرده بود، در گوشم میگفت «خاك بر سر بی شعور كیوان ( پسر عمه ام ) كنن. این كفتر سفید رو ورداشته آورده تو این مملكت جنگ و جدال. آخه احمق، جای این هلو تو همون ایتالیاست. تذكره اش رو بده دستش بره دیگه. حالا فرشاد، جون من بگو ببینم با این اسبوزا ( آقاجون اینجوری تلفظ میكرد ) كاری هم كردی یا نه بی عرضه؟ » و من باز هم میخندیدم و از خجالت سرخ می شدم. شكی نبود كه آقاجون توطئه آزادی این كبوتر رو توسط من چیده بود. حالا از كجا پاسپورت اسپروزا رو گیر آورده بود، چیزی بود كه من سر در نمی آوردم. تصمیم گرفتم بعد از چهلم از این موقعیت استفاده كنم عصر همانروز در منزل آقاجون و در مراسم قرائت وصیت نامه اسپ<br />
روزا رو دیدم. یه تونیك تریكوی مشكی چسبون پوشیده بود. چون گوش دادن به متن وصیت نامه براش جالب نبود به حیاط اومده بود و داشت گلدونها رو با آب پاش حلبی آقاجون آب میداد. رفتم و لب حوض نشستم و بهش خیره شدم. برگشت و لبخندی زد و دوباره به كارش مشغول شد. &#8211; خسته نباشید &#8211; مرسی آقا فرشاد &#8211; میشه بپرسم اسم شما معنیش چیه ؟ &#8211; به فارسی میشه آرزو، امید &#8211; اسم قشنگیه &#8211; مرسی، ولی برای شماها سخته، مگه نه ؟ &#8211; نه زیاد، شما دلتون نمی خواد برگردین ایتالیا ؟ به طور ناگهانی برگشت و با تعجب نگاهم كرد. با پر رویی به دید زدن ساقهای خوش تراش و سفیدش ادامه دادم. &#8211; یعنی تو نمی دونی ؟ &#8211; چی رو ؟ &#8211; اینكه میخوام بر گردم یا نه ؟ &#8211; خوب….من شنیدم شما میخواهید برگردین. ولی نمیتونین. درسته ؟ &#8211; راستش آره. البته داره كارم درست میشه. خدا نمیذاره هیچ پرنده ای تو قفس بمونه. انگار یه سطل آب یخ رو سرم خالی كردن. اگه كارش درست میشد كه دیگه نیازی به پاسپورتش نداشت. آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم &#8211; چه جوری ؟ &#8211; چرا میخوای بدونی ؟ &#8211; آخه………من همیشه دلم براتون میسوزه. &#8211; اوه…..مرسی &#8211; نمیخواین بگین ؟ &#8211; اگه به كسی نگی بهت میگم. &#8211; قول میدم &#8211; از طریق آمباسادوره ( سفیر یا سفارت ) اقدام كردم. دو ماه دیگه پاسپورتم میاد. وحشتناك بود. باید زودتر یه غلطی میكردم. اگه دست روی دست میگذاشتم مرغ از قفس میپرید. با لبخندی زوركی گفتم &#8211; چه خوب، ولی دیر نیست؟ &#8211; چاره ای نیست &#8211; اگه میتونستید همین امشب برید چیكار میكردید ؟ &#8211; خوب همین امشب میرفتم &#8211; خوب میتونید. تكون نمیخورد. هنوز پشتش به من بود. وقتی برگشت رنگش مثل گچ شده بود. با ناباوری نگاهم كرد. لبهاش لرزید. &#8211; د … د…. دست توئه ؟ با به هم زدن پلكهام جواب مثبت دادم. &#8211; كجاست ؟ &#8211; خونه حس كردم از من دلخور شده. فكر كرده بود من ازش باج میخوام (كه میخواستم ). برگشت و با بی تفاوتی گفت  :-به هرحال مهم نیست. من دوماه دیگه میرم. بهش نیازی ندارم. به توهم همینطور. من فكر میكردم پیش آقا جونه. &#8211; بود……تا دیروز هم تو كمد آقا جون بود. &#8211; بهم میدی ؟ &#8211; آره &#8211; شرطش چیه ؟ &#8211; هیچی &#8211; هیچی ؟ قیافه اش از هم باز شد. اومد و روبه روم ایستاد. دستهاش رو روی شونه هام گذاشت و پرسید &#8211; كی میدی به من ؟ &#8211; امشب یا فردا. میخواستم براتون پستش كنم. بعد گفتم شاید برسه به دست كیوان. -آ  ره …آره پستش نكن. میام ازت میگیرم.با ختم جلسه بزرگترها و ورود بعضی از اونها به حیاط جلسه دو نفره ما هم به هم خورد. از وقتی به خونه برگشتم به خودم لعنت میفرستادم. قول داده بودم كه بدون هیچ شرطی پاسپورت رو به اون بدم. صبح زود مشغول صبحانه بودم كه پدر از اتاقش صدام كرد. &#8211; فرشاد …………. تلفن گوشی هال رو برداشتم ولی صدای گذاشتن گوشی اتاق پدر رو نشنیدم. از سفارت ایتالیا بود. لعنتی. پدر داشت گوش میداد. قرار شد پاسپورت رو خودم ببرم سفارت. وقتی قطع كردم پدر جلوم ایستاده بود و بهم لبخند میزد. &#8211; آفرین پسرم. سفارت كه میدونی كجاست؟ توی خیابون فرمانیه. &#8211; بله پدر. میدونم. &#8211; لباس مرتب بپوش. كت شلوار و كراوات. ریش هات رو بزن. مثل یه آقا رفتار كن. &#8211; چشم پدر با خوشحالی لباس پوشیدم. وقتی میخواستم بیرون برم پدر داد زد &#8211; كلید ماشین به جا لباسی آویزونه. ورش دار پدر داشت سنگ تموم میذاشت. ماشین رو بیرون بردم. وقتی در حیاط رو می بستم پدر توی حیاط بود. فهمیدم همه فامیل از جمله پدرم نسبت به زورگویی كیوان به زنش تنفر دارند. &#8211; من می بندم &#8211; اختیار دارین پدر &#8211; از كجا اوردیش ؟ &#8211; …….. &#8211; آقاجون بهت داد ؟ &#8211; بعله &#8211; ازش پول نگیری ها &#8211; چشم. خداحافظ &#8211; خدا به همرات پسرم ورود به سفارت با كاپریس كلاسیك پدر كلی افه داشت. دلم میخواست همه دوستهام منو در اون حالت ببینند. ولی نمیشد. جلو عمارت كلاه فرنگی فیروز میرزا سفیر به همراه اسپروزا ایستاده بودند. سفیر با من دست داد. به خودم میبالیدم. وقتی پاسپورت رو از جیب داخلی كتم در می اوردم اسپروزا جوری نگاه میكرد، انگار به شیشه عمرش داره نگاه میكنه. پاسپورت رو جلوم نگه داشتم. اسپروزا بجای اونكه پاسپورت رو بگیره صورتش رو به شونه سفیر چسبوند و زد زیر گریه. سفیر پاسپورت رو از من گرفت و به فارسی از من تشكر كرد. دیگر آنجا كاری نداشتم. برگشتم كه سوار ماشین بشم. اسپروزا خودش رو به من رسوند و گفت &#8211; فرشاد صبر كن &#8211; چشم &#8211; كجا میری ؟ &#8211; مدرسه &#8211; میشه نری ؟ &#8211; آره رفت داخل كلاه فرنگی و دوباره برگشت. اینبار با مانتو و روسری. بدون هیچ حرفی سوار ماشین شد. و من هم پشت فرمون نشستم. &#8211; كجا بریم ؟ &#8211; محمودیه. كوچه خرداد. پلاك 7 &#8211; اینجا كه میگی كجاست؟ &#8211; خونه دوستم. من دارم میرم. بلیطم برای تركیه رزرو شده. امروز ساعت 1 بعدازظهر. وقتی كیوان بیاد خونه میبینه من نیستم. &#8211; مگه بهش نگفتی ؟ &#8211; نه. فقط پدر و مادرت خبر دارن. &#8211; از كجا ؟ &#8211; دیشب به مادرت زنگ زدم و بهش گفتم. &#8211; پس چرا الان نمیریم فرودگاه -ب رای اینكه وسایل من خونه دوستمه &#8211; آهان..اوكی جلوی منزل دوستش نگه داشتم. &#8211; فرشاد ؟ &#8211; بله ؟ &#8211; میخوای با من سكس داشته باشی ؟ زبونم بند اومد. داشتم سكته میكردم. اینقدر بی مقدمه ؟ &#8211; زودباش. ممكنه نظرم عوض بشه ها ! &#8211; ولی دیرتون میشه جوابم خیلی ابلهانه بود. در كیفش رو باز كرد.كلید خونه رو بیرون آورد و جلوی درب گفت &#8211; در ماشین رو قفل كن و بیا تو. وگرنه واقعا دیرم میشه به سرعت برق به داخل خونه دویدم. خونه نبود. كاخ بود. بعدها فهمیدم وسایل اسپروزا قبل از ما توی فرودگاه بوده و این فقط بهانه ای بوده برای تشكر !		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b1%da%a9%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174014</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 21/44 queries in 0.062 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-06-16 21:07:18 by W3 Total Cache
-->