<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>مالوندنبی غیرتی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d9%85%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af%d9%86%d8%a8%db%8c-%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%aa%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 22 May 2024 19:19:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>مالوندنبی غیرتی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>بی غیرتی نسبت به خواهرم و عواقب آن  ۳</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a8%db%8c-%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%aa%db%8c-%d9%86%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1%d9%85-%d9%88-%d8%b9%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%a8-%d8%a2%d9%86-%db%b3/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a8%db%8c-%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%aa%db%8c-%d9%86%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1%d9%85-%d9%88-%d8%b9%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%a8-%d8%a2%d9%86-%db%b3/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Aug 2018 07:09:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خواهر]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندنبی غیرتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=164201</guid>

					<description><![CDATA[قسمت قبل برای من جالبه که یک عده طرفدار سکس ضربدری هستن یا بعد میان اینجا اگه یکی در مورد خواهرش چیزی می نویسه فحش میدن خوب الاغ اگه خواهر ناموسته مگه همسرت ناموست نیست همینه دیگه فرهنگ ندارین دوستان همراه این ماجرا ادامه ماجرای تمایلات من هست پا در راهی گذاشته بودم که دیگه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>قسمت قبل برای من جالبه که یک عده طرفدار سکس ضربدری هستن یا بعد میان اینجا اگه یکی در مورد خواهرش چیزی می نویسه فحش میدن خوب الاغ اگه خواهر ناموسته مگه همسرت ناموست نیست همینه دیگه فرهنگ ندارین دوستان همراه این ماجرا ادامه ماجرای تمایلات من هست پا در راهی گذاشته بودم که دیگه نقطه برگشتی در آن نبود شاید تا قبل از اینکه مرتضی شماره مهرانا رو از تو گوشیم برداره می تونستم بی خیال بشم ولی حالا دیگه دیر شده بود کیرم همچنان تو راه شق بود از وقتی مرتضی شماره مهرانا رو جلوی من از تو گوشیم برداشته بود همینجور شق مونده بود حالا دیگه مطمئن بودم تلفن زدن به مهرانا و مخ زدنش تو تلگرام از اون روز شروع میشه هنوز نمیدونستم مرتضی برای زنگ زدن به مهرانا و صحبت با اون تو تلگرام و اینکه چطوری شمارشو به دست آورده چی میخواد به مهرانا بگه حتی وقتی شماره مهرانا رو ازتو گوشی من برداشت به من هم حرفی نزد هنوز حرف های مرتضی در مورد این قضیه با من کمی محتاط آمیز بود اون می ترسید مستقیم به مهرانا اشاره کنه من هم به خاطر اینکه مهرانا خواهرم بود خجالت می کشیدم و راحت نمیتونستم با مرتضی حرف بزنم حسابی با آبروی خودم بازی کرده بودم اون روز از صحبت هایی که مرتضی غیر مستقیم به من زده بود فهمیدم این جنده المیرا همه چیزو به نیلوفر گفته دیگه الان مرتضی میدونست هم دوست دارم خودم بکنمش هم دوست دارم دیگران بکننش و هم دوست دارم کرده شدنش رو ببینم ساعت 5 عصر بود که به خونه رسیدم پدر و مادرم هم خونه بودند چند دقیقه پیش اونها نشستم بعد رفتم تو اتاق خودم فکرم پریشان بود خسته بودم روی تختم دراز کشیدم خوابم برد خواب بودم دیدم یکی نوک بینی ام رو گرفته به چپ و راست هل میده چشمامو باز کردم دیدم مهراناست این دختر صورتش چقدر ناز و خوشگل بود سینا هم کنارش بود مهرانا با خنده بهم گفت لازمه بینی ات رو عمل کنی عمل جراحی لازم داره اینطوری خوشگلتر میشی سریع بلند شدم لپشو گرفتمو گفتم تو هم برو لپات رو بده صاف کنن چون تصمیم دارم اینقدر بکشمشون تا مثل گوش فیل بشه سینا مثل خل و چل ها می خندید برای شام هر سه رفتیم تو هال اتاق من پائین بود اتاق مهرانا طبقه بالا سینا هم شب ها با پدر و مادرم میخوابید فردای اون روز تو مدرسه مرتضی این قدر دور و اطراف من چرخید که پژمان به شک افتاده بود اومد پیش من و گفت خبریه این اسکل در کون تو موس موس میکنه با خنده بهش گفتم آره میخوام بهش کون بدم با این حرفم خود پژمان هم خندش گرفت و گفت کون تو که به درد نمیخوره ولی باز اگه کون یه بابای دیگه بود حرف نداشت دقیقا میدونستم منظور پژمان کیه همیشه حرفاش رو غیرمستقیم و دو پهلو میزد بلافاصله بعد از این که خندیدنش تموم شد به من گفت راستی نمیخوای عکس پروفایلتو عوض کنی منصور که دیگه بی خیال شد به همون زدن با صابون قانع شد پژمان باز هم داشت غیرمستقیم طعنه میزد میخندید وقتی دید چیزی نمیگم ادامه داد بیچاره منصور این قدر زده کمرش جای آب نفت میده بیرون دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم خندم گرفت سرمو برگردوندم که برگشت گفت جون انگاری خوشت اومد نکنه تو هم به خاطرش میزنی یه نگاه به لای شلوارم کرد ببینه شق کردم یانه دیگه جدی شدمو گفتم کس نگو پژمان ازش جدا شدم البته تا اون موقع من هم چند باری به عشق کونش زده بودم یهو به فکرم رسید این منصور که با عکس های مهرانا جلق میزنه به مهرانا دسترسی نداره ولی وقتی مهرانا خواهر منه و بهش دسترسی دارم میتونم شب ها برم تو اتاقش وقتی خوابه دستمالیش کنم و همونجا خودمو خالی کنم پس چرا با عکسش جلق بزنم تو اون لحظات هر چه زمان میگذشت من بیشتر به این کار راغب میشدم از هیجان زیاد بدنم دچار لرزش شده بود و کیرم به شدت هر چه تمام مثل چوب سفت و سخت شده بود تو مسیر کلاس هر دو دستمو تو جیب هام کرده بودم که کسی نفهمه شق کردم به خصوص این کس خل پژمان که آمار کیر منو حسابی داشت سر جام که نشستم چشمم افتاد به مرتضی از اون طرف کلاس برام بوس فرستاد طوریکه پژمان هم دید منو نگاه کرد احساس میکردم این دو تا شدن رقیب همدیگه برای به دست آوردن مهرانا با این تفاوت که مرتضی جسورتر و پر رو تر بود ولی پژمان بسیار محتاط عمل میکرد منصور که وارد کلاس شد پژمان با صدای بلند داد زد کمرت نشکنه عمویی چند لحظه بعد روی یه تکه کاغذ چیزی نوشت از همون جا خیز برداشت کاغذ رو داد دست من بازش کردم دیدم نوشته بابا این منصور نفتی رو دریاب از آب به نفت رسیده پس فردا به گاز میرسه سرمو گذاشتم رو میز حالا نخند کی بخند اشکام دراومده بود از بس خندیدم یعنی تو اون دو ساعت از بس خندیدم نفهمیدم کلاس چطوری تمام شد آخر کلاس پژمان با من از کلاس زد بیرون به من گفت اینطوری باهات حرف میزنم ناراحت میشی با خنده گفتم نه بابا مشکلی نیست ته دلم کاملا راضی بودم وقتی می دیدم پژمان مستقیم و یا غیر مستقیم در مورد مهرانا حرف میزنه و به من تیکه میندازه داشتم به خونه می رسیدم که دیدم مهرانا زنگ زد جواب که دادم با خنده گفت امروز زرتی خونه نیا برو ولگردی برو یکی دوساعت با دوست دخترت بلاس ولی خونه نیا یه لحظه جا خوردم کلی علامت سوال اومد تو ذهنم یعنی چی خونه نیام مگه اونجا چه خبره یهو یاد سینا افتادم که خونه هست خیالم راحت شد رفتم توی یه فضای سبز روی صندلی نشستم تلگراممو باز کردم یک ساعتی خودمو باهاش مشغول کردم دیگه حوصله ام سر رفته بود خسته هم بودم بلند شدم به سمت خونه حرکت کردم وارد خونه که شدم مهرانا رو صدا کردم هیچ سر و صدایی نمی اومد کم کم نگران میشدم انگاری سینا هم نبود تا درب سالن پذیرایی رو باز کردم یهو صدای دست سوت کف بلند شد و برف شادی بود که روی سرم ریخته میشد تازه فهمیدم چه خبره الناز دختر عموم اومد منو بغل کرد صورتمو بوسید تولدمو به من تبریک گفت بعد خواهر الناز اومد بعدش مهرانا اومد وقتی دیدمش دیدم اوهههههه موهاشو فرفری کرده بهش گفتم آخر رفتی موهاتو شبیه اون بازیگره کردی بعد نوبت پسر داییم شد که هم سن خودم بود بهم تبریک گفت سینا طفلک آخرین نفری بود که اومد منو بغل کرد تازه فهمیدم امروز 22 دی بوده و روز تولدم این قدر توی این چند روز فکرم مشغول بوده که خودم حواسم به روز تولدم نبوده به مهرانا نگاه کردم خیلی ناز سرشو برام کج کرد ازش تشکر کردم که حواسش به تولدم بوده همون لحظه با نیشخند بهم گفت پس کوش چرا تنها اومدی تازه دوزاریم افتاد که دوست دخترمو میگه بهش گفتم آخه خل و چل من میدونستم امروز تولدمه که بیارمش صدای خنده بقیه بلند شد چشمم به میز وسط هال وتزئینش افتاد مهرانا حسابی سنگ تموم گذاشته بود کیک هم سفارش داده بود جالب بود کادو هم چند تایی بود نوزده ساله شده بودم بچه ها داشتن جیغ هلهله میکشیدن و روی سر و صورتم برف شادی می پاشیدن این قدر شلوغ کردن که از حال افتادن پسر دایی اول بلند شد بابا کرم رقصید کلی بهش خندیدیم سینا هم رقصید بهش شاباش دادیم مهرانا قبل اینکه برقصه در گوشم گفت شب اگه برات تولد می گرفتیم بابا نمیذاشت جلوی بقیه و تو جمع برقصیم بعد بلند شد با یه آهنگ خارجی خودشو گرم کرد مهرانا همیشه ریلکس بود راحت جلوی فک و فامیل چه پسر چه دختر می رقصید تو عروسی فک و فامیل هم وقتی چشم مامان و بابامو دور می دید تو غریبه و خودی هم یه تکونی به خودش میداد میدونستم با این کارش میخواد رقصشو به رخ بقیه دخترها بکشه عالی می رقصید انصافا رقصیدنش با بقیه فرق داشت مدتی هم بود مثل دابسمش این روزها که مد شده کار میکرد هم جای خواننده میخوند هم همزمان می رقصید و ادا و اطوار در می آورد که بعضی هاش بدجوری کیر آدمو تکون میداد آهنگهایی انتخاب میکرد که بتونه روی اونها ادا دربیاره عشوه بیاد و ناز کنه اون روز هم تو تولد من با رقص آخری که انجام داد هم منو داغون کرد هم پسر داییمو که به روی خودش نمی آورد الناز و سحر هم رقصیدن ولی اصلا با رقص اونها حال نکردم مهرانا بعد از رقصیدنش اومد منو بغل کرد پیشونیمو بوسید دوباره به من تبریک گفت و رو به بقیه گفت داداشم خیلی گله خیلی مهربونه خیلی امروزیه خیلی هوای منو داره همه جا از من دفاع کرده و این قدر از من تعریف کرد که صدای الناز و سحر رو درآورد اون روز بعد از ظهر حسابی منو خجالت دادن مهرانا هم کیک تولدمو خریده بود هم یه ساعت خیلی خوشگل برام کادو گرفته بود که خودش اومد دستم کرد دوباره پیشونیمو بوسید و گفت تولدت مبارک داداش گلم از این همه ابراز محبت مهرانا شرمنده شده بودم اون به من محبت میکرد ولی من برای کونش نقشه کشیده بودم اون روز کلی با الناز و خواهرش مهرانا و پسردایی ام عکس انداختیم شمع ها رو فوت کردم کیک تولدمو خوردیم کادو ها رو باز کردم چند تا لباس مارک دار دیگه به لباس هام اضافه شد همه این برنامه ها رو مدیون مهرانا بودم ساعت تقریبا نزدیک 5 بود که همه چی تموم شد من موندمو فکری که از اون روز تو کله من اومده بود بعد از اینکه بچه ها رفتن مهرانا اومد پیش من به موهاش اشاره کرد و گفت قشنگ شده دستی روی موهاش کشیدمو و گفتم تو همیشه قشنگی نیازی نبود موهاتم مثل اون بازیگره فرفری کنی عصری که پدر و مادرم اومدن تولدمو بهم تبریک گفتن اونها هم برام کادو گرفته بودن ولی من دیگه حواسم به تولدم نبود به شب پیش رو بود تنظیمات آنتن ماهواره قبل از اومدن پدر و مادرم کمی خراب کرده بودم که بتونم به این بهونه به طبقه بالا برم اتاق مهرانا اونجا بود حتی از هیجان شام هم نتونستم بخورم وقتی همه سر میز شام بودند به بهانه تنظیم رفتم طبقه بالا و درب اتاق مهرانا رو چک کردم چون برای ورود به اتاقش اول باید از صدا ندادن درب اتاقش موقع ورود مطمئن میشدم باز کردن درب اتاقش مشکلی نداشت ولی وقتی قصد وارد شدن داشتم درب زوره می کشید و صدا میداد بعد از چند بار باز و بسته کردن فهمیدم اگه درب رو بعد از باز کردن به سمت بالا بکشم دیگه زوزه نمیکشه تا اینجا مشکل درب رو حل کرده بودم از هیجان بدنم می لرزید تعادل نداشتم کاملا مطمئن بودم شب پر از هیجان و دلهره آوری در انتظار منه پائین که رفتم به شلوار مهرانا هم نگاه کردم و کش شلوارشو بررسی کردم معلوم نبود سفته یا شل هست ولی جنس شلوارش خیلی نازک بود گاهی وقتها که راه میرفت شلوارش لای چاک کونش میرفت از استرس زیاد زودتر از همیشه رفتم تو اتاقم اون برادرهایی که از این کارها کردن میدونن وقتی میگم استرس و دلهره منظورم چیه دست زدن به برجستگی های بدن خواهر به خاطر ممنوع بودنش فوق العاده استرس زا و هیجان انگیزه و من چنان می لرزیدم که پتوی تختمو روی خودم کشیدم اصلا رفتارم قابل مقایسه با دو ماه قبل نبود یعنی اگر زندگی خاصیت عقب و جلو شدن داشت اگه به دوماه پیش برمی گشت من رو آدمی دیگه می دید یه آدم حساس و تعصبی نسبت به خواهر و برادرم ولی حالا تمایلاتم جور دیگه ای شده بودند مدام تو فکر این بودم چطوری بدون اینکه بیدار بشه به بدنش دست بزنم اصلا به این کس شعرهایی که توی این داستانهای سکسی درباره کردن خواهر موقع خواب می نوشتن اعتقادی نداشتم تو تخت خوابم داشتم گوشیمو برای ساعت 2 شب تنظیم میکردم که دیدم مرتضی زنگ زد اون روز خیلی منتظر حرف زدنش بودم ولی چیزی به من نگفته بود جواب که دادم از دست پژمان ناراحت بود میگفت پژمان گفته زیاد دور و اطراف مهران نگرد بعد هم گفت دو تا خواهش دارم ازت یکی اینکه اگه میشه از این به بعد بیشتر در خونه شما بیام گفتم مشکلی نیست ادامه داد دوم اینکه میشه موقع تعطیل شدن مجتمع آموزشی از کوچه پشتی بری خونه بهش گفتم من اکثر اوقات بعد از تعطیل شدن مجتمع تو حیاط مدرسه می مونم و با بچه ها نیم ساعتی فوتبال بازی میکنم این رو که گفتم سریع گفت این هم خوبه کاملا میدونستم هدفش چیه ولی از اینکه به صورت سر بسته حرف میزد عصبانی بودم اینطوری نمیدونستم هدفش چیه قصدش کردنه اگه هست پس تکلیف دید زدن من چی میشه برای همین بهش گفتم تو چرا صحبت کردنت اینطوریه همش خود سانسوری میکنی مثل آدم حرف نمیزنی خندید و گفت مگه خود تو اینطوری نیستی چند بار ازت پرسیدم المیرا به عشق کردی میگی مهسا وقتی تو خودت محتاط هستی من نباشم قبل اینکه قطع کنه به من گفت فردا میخوام برای اولین بار بهش زنگ بزنم مشکلی نداری تو گفتم نوچ گوشی رو قطع کردیم بعد از قطع کردن گوشی دوباره لرز تمام بدنمو فرا گرفت گوشیمو کنار سرم قرار دادم خوابیدم ولی مگه خوابم می برد مدام به سمت چپ و راستم می چرخیدم زمان هم که جلو نمی رفت بالاخره چرتم گرفت و تسلیم خواب شدم تازه خوابم برده بود که صدای زنگ گوشیم بلند شد مثل جن زده ها سریع بلند شدم روی تختم نشستم سعی کردم مانع از لرزیدن بدنم بشم ولی موقتی بود دوباره می لرزیدم پا شدم گوشیمو خاموش کردم تا یک وقت صداش درنیاد بعد تو جیب پیراهنم گذاشتم آروم از اتاقم خارج شدم کیرم به شدت سفت و سیخ شده بود اول رفتم از خواب بودن پدر و مادرم مطمئن شدم سینا هم غرق خواب بود بعد آروم به سمت طبقه بالا حرکت کردم به کنار درب اتاق مهرانا که رسیدم اول مطمئن شدم که خوابه آروم درب اتاقشو باز کردم و طبق بررسی که اول شب در مورد درب اتاقش کرده بودم به سمت بالا کشیدم تا صدا نده بعد هم با بدنی لرزون وارد اتاقش شدم درب رو برای اینکه بتونم اگه بیدار شد فرار کنم نصفه باز گذاشتم همونجا کلی فحش نثار اون کس خل هایی کردم که راحت اومدن الکی داستان گفتن که تو یه شب کیرشونو تا خایه تو کون خواهرشون کردن آب از آب تکون نخورده لامصب من اونجا تو اتاق مهرانا داشتم سکته میکردم خود مهرانا اگه می فهمید سکته رو زده بودم چه برسه به اینکه پدر و مادرم بفهمن تو نور چراغ خواب اتاقش دیدمش که کمی متمایل به دمر خوابیده ولی کاملا دمر نیست پای چپش از زیر پتو بیرون وکمی بالا بود و مانع دمر شدنش بود یعنی اگه پای چپش رو به سمت پائین می کشیدم کاملا دمر میشد شانس آوردم صورتش سمت دیوار اتاقش بود و اگه بیدار میشد اول دیوار رو می دید منو نمی دید ومی تونستم فرار کنم آروم از پشت سرش رفتم سمتش انگار برق سه فاز به من وصل کرده بودند از هیجان و ترس به شدت می لرزیدم پتوی تختش نیمی از کون و پای راستشو پوشونده بود باید پتو رو کنار میزدم رسیدم بالای سرش تو خواب ناز بود یک مقدار شرایط رو بررسی کردم وفتی دیدم مشکلی نیست دو انگشت لرزون دست راستمو بردم سمت لبه پتوش و با دست چپم هم کیرمو می مالیدم لبه پتوش رو گرفتم خیلی آروم از روی کونش بالا اوردم و به سمت جلو کشیدم پتو که از روی کونش برداشته شد به یکباره به طرف جلوی تختش ولش کردم و به سرعت به سمت درب اتاقش فرار کردم چند لحظه بعد ازگوشه درب اتاقش داخل رو نگاه کردم اصلا تکون نخورده بود و پتو کاملا از روی پاهاش هم کنار رفته بود دوباره لرزون وارد اتاقش شدم اصلا قصد نداشتم دمرش کنم تصمیم داشتم تو همون حالت به کونش دست بزنم و انگشتش کنم کاری که منصور تو یه لحظه کرده بود و من قصد داشتم به خاطر خواب بودنش به مدت طولانی انجام بدم دیگه دیوانه شده بودم مثل قبل پشت به صورتش قرار گرفتم کنار تختش روی زانوها نشستم تا لرزش بدنم کمتر بشه اون کمر باریک و کون ناز برجسته و خوش فرمش تو شلوارک قرمز نازک توی پاش داشت منو دیوانه میکرد شلوارکش لای چاک کونش رفته بود ومن می تونستم عمیق بودن چاک کونش رو کاملا ببینم آب دهنمو قورت دادمو دست راستمو آروم بردم سمت چاک کونش هنوز دستم می لرزید فقط چند سانتیمتر انگشتای دستم با چاک کونش فاصله داشت نفس کشیدنم تند شده بود کف دستمو آروم روی برجستگی دو طرف کونش قرار دادم آخخخخخ آرومی کشیدم حرارت پوست کونش به کف دستام منتقل شد آخ که چقدر کونش نرم بود انصافا از کون دوست دخترهام که کرده بودمشون نرم تر بود شاید به خاطر ایروبیکی بود که مدتها بود کار میکرد تو دلم به منصور گفتم انگشت کردن تو یه لحظه بود ولی مال من فرق داره بد خیلی آروم انگشت وسطیمو به سمت پائین و شیار کونش فشار دادم انگشتم وارد چاک عمیقی شد دستمو بدون حرکت همینجور لای کونش نگه داشته بودم شاید دو دقیقه انگشتم لای کونش بود تو دلم به مهرانا گفتم عمرا کسی بتونه رکورد انگشت کردن منو بشکنه بلافاصله بعد از اینکه انگشت وسطیمو لای کونش گذاشتم دیدم کیرم داره نبض میزنه هی به شلوارم میخورد بیشتر نبض میزد سر کیرم احساس سوزش میکردم سوزشی شبیه اومدن آبم انگاری از هیجان زیاد آبم داشت می اومد نبض های کیرم شدیدتر شده بود باورم نمیشد که آبم همینجوری بدون دخالت دستم داره میاد انگشتم لای کونش بود احساس میکردم سر کیرم خیس شده وقتی دیدم امکان اومدن آبم هست برای اینکه زودتر بیاد انگشتمو کمی حرکت دادم گودی ریز لای شلوارشو با سر انگشتم لمس کردم که احتمال میدادم سوراخ کونش اونجا باشه به دو ثانیه نکشید آبم اول با نبض های شدید و سوزشی لذت بخش تو شلوارم خالی شد کم مونده بود از لذت آه بکشم کیرم با باز نبض زدن تو شلوارم بالاخره آروم گرفت داشتم از حال می رفتم هنوز دستم روی کونش بود آروم انگشتمو از لای کونش برداشتم شاید 4 دقیقه انگشتم لای کونش بود که آبم اومد عجیب بود که اصلا با دست راستم کیرمو نمالیدم تا اون زمان هیچ وقت اینطوری آبم نیومده بود انگاری همه چی جدید بود با بدبختی بلند شدمو از اتاقش زدم بیرون به اتاق خودم که برگشتم تو شلوار و شورتمو نگاه کردم چه واویلایی بود تمام شورت و شلوارم خیس از آب کیر شده بود تو دلم میگفتم مهرانا کاشکی این همه آب کیر رو تو کونت می ریختم شلوار و شورتمو تو اتاقم از تو پام درآوردم آروم بردم انداختم تو حمام و شیر آبو روی شلوار و شورتم باز کردم تا فردا لکه های خشک شده آب کیرم آبرومو موقع شستن جلوی مادرم و مهرانا نبره تو تخت خوابم مثل جنازه خشک شده بودم به مهرانا فحش دادم که اینطوری کل آب بدنمو کشید بیرون هنوز 10 دقیقه نشده بود که خوابم برد ادامه نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a8%db%8c-%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%aa%db%8c-%d9%86%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1%d9%85-%d9%88-%d8%b9%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%a8-%d8%a2%d9%86-%db%b3/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">164201</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دوست داشتم دوستم زنمو بکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%85-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%b2%d9%86%d9%85%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%85-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%b2%d9%86%d9%85%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Aug 2018 07:04:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندنبی غیرتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=163785</guid>

					<description><![CDATA[سلام خدمت دوستان عزیز امروز داستانی از این سایت با عنوان رفت و آمد سکسی خوندم یاد خودمون افتادم من امید ده ساله ازدواج کردیم و یه دوستی دارم اونم سه سال بعد ما ازدواج کرد و سالهاست باهم رفت و آمد داریم دوستم شوخ و جذابه و احساس کردم زنم خیلی خوشش اومده ازش [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خدمت دوستان عزیز امروز داستانی از این سایت با عنوان رفت و آمد سکسی خوندم یاد خودمون افتادم من امید ده ساله ازدواج کردیم و یه دوستی دارم اونم سه سال بعد ما ازدواج کرد و سالهاست باهم رفت و آمد داریم دوستم شوخ و جذابه و احساس کردم زنم خیلی خوشش اومده ازش طوریکه دوستمم حس کردم بهش نظر داره اوایل بدم میومد ولی اینقدر داستان سکسی خوندم که کم کم منم از اینکه تصور میکردم دوستم در حال کردن زنمه حشری میشدم تا جاییکه حسابی حال میکردم و دوست داشتم واقعا این اتفاق بیفته چند وقتی به هر بهانه ای از دوستم پیش زنم تعریف میکردم و حتی از سکساش که خیلی عالیه تو سکسامون وقتی خیلی حشری میشد نظرشو در مورد دوستم میپرسیدم که ای کاش اینجا سکس میکردن و ما میدیدیم دیدم حشری تر میشه یکم جلوتر میرفتم و میگفتم فرض کن من دوستمم و تو هم زنشی و خودمونو جای اونا جا میزدیم خیلی حشری میشد ولی یه بار که جرات کردم زیاده روی کردم و گفتم فرض کن دوستم داره تو رو میکنه یهو وسط سکس بدش اومد و پاشد رفت و گفت اینطوری نگو بدم میاد دیگه منم باز برگشتم به مرحله قبل و ازون جلوتر نمیرفتم یه جورایی حس کردم ذهنش درگیره هم خوشش میاد هم دوست نداره من بیغیرت باشم و متاسفانه اینو بحساب بیغیرتیم گذاشت درصورتیکه خیلی غیرتیم یکسال با همین تخیلات سکس میکردیم که واقعا اعتراف کرد خیلی اینطوری بیشتر لذت میبره تا اینکه به بهانه مسافرت تو تلگرام یه گروه ۴ نفره تشکیل دادیم واسه هماهنگی اما بعد مسافرت شروع کردیم اول پستایی که همه میذارن و یواش یواش پستای طنز سکسی میذاشتیم و میخندیدیم دقیقا مثل همین داستان رفت و آمد سکسی در عین احترام بهم همه جور شوخی سکسی میکردیم و همین الانم میکنیم تا اینکه حدود سه ماه پیش یه شب که داشتم با دوستم چت میکردم زدم به سیم آخر و بعد از سه ساعت مقدمه چینی که از حوصله این داستان خارجه به دوستم گفتم تو که میدونی من گاهی واسه تنوع زیرآبی زدم ولی احساس میکنم زنم بدش نمیاد تنوع سکسی داشته باشه و بهش حق میدم ولی بخاطر تعهدش نمیکنه و چون حس میکنم از تو خیلی خوشش میاد دوست دارم تو بکنیش اولش که گفتم اینقدر جا خورد که میگفت امشب چی زدی گفتم هیچی بابا تو که میدونی من اهل این چیزا نیستم بعدش که تاکید کردم به شدت سرزنشم کرد باز بعدش که دید جدی میگم گفت منکه میدونم میخوای امتحانم کنی ولی من اهلش نیستم و زنت مثل خواهرم می مونه البته ناگفته نمونه هم اون هم من هروقت چیزی تور میزدیم واسه هم تعریف میکردیم و باهم ندار بودیم خلاصه اونشب گفت دیگه حرفشو نزن و منم دیگه نگفتم و گفتم بین خودمون باشه این حرفا و زنا نفهمن گفت باشه و از فرداش انگار نه ن انگار و روابط عادی البته چیزی که ذهنمو مشغول کرد این بود که هی میپرسید از کجا مطمئنی یه جورایی فهمیدم ترس باعث شده نیاد جلو هم از من هم از خانمم ولی بیشتر از خانمم چون من که با رفتارم غیرمستقیم رسوندم که همچنان پای حرفم هستم و اگه نترسه از خداشم هست چون زنم باربیه و مربی ورزش و اونم همیشه تو انتخاباش عاشق همچین استیلایی بود برعکس خانمش چاق بود از این طرفم خانمم رو هم تشویق میکردم تو گروه بیشتر سربسرش بذاره و اینم از همه جا بیخبر هی بهش تیکه میندازه و داره این حس به دوستم منتقل میشه که زنم کونش میخاره در صورتیکه شاید نمیدونم واقعا میخاره یا نه خودمم نمیدونم فقط از شما دوستان مخصوصا خانما راهنمایی میخوام چطوری این حسمو به زنم بگم که بهش برنخوره ممنون که خوندین ببخشید صحنه سکسی نداشت ولی اگه اکی شدن میذارم اینجا نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%85-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%b2%d9%86%d9%85%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">163785</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خودم آوردمش زنم رو کرد</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85-%d8%a2%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%85%d8%b4-%d8%b2%d9%86%d9%85-%d8%b1%d9%88-%da%a9%d8%b1%d8%af/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85-%d8%a2%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%85%d8%b4-%d8%b2%d9%86%d9%85-%d8%b1%d9%88-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 23 Aug 2018 09:59:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[زن جنده]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندنبی غیرتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=161779</guid>

					<description><![CDATA[سلام اسم من پیمان ۳۴ ساله و زنم سیما ۲۸ سالشه ما ۵ ساله ازدواج کردیم این خاطره ای که میگم واقعیه خواستی باور کن نخواستی هم که هیچ زندگی عادی ما داشت روال خودش رو میگذروند که من از کار برکنار شدم حسابدار شرکت بودم و مدل زندگی ای که انتخاب کرده بودم بیشتر [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام اسم من پیمان ۳۴ ساله و زنم سیما ۲۸ سالشه ما ۵ ساله ازدواج کردیم این خاطره ای که میگم واقعیه خواستی باور کن نخواستی هم که هیچ زندگی عادی ما داشت روال خودش رو میگذروند که من از کار برکنار شدم حسابدار شرکت بودم و مدل زندگی ای که انتخاب کرده بودم بیشتر واسه راحتیمون بود نه جمع کردن پول و سرمایه گذاری دو سه ماهی گذشت که من بیکار بودم هر روز دنبال این آگهی اون آگهی که ناامید شدم از کار پیدا کردن و سیما که هر روز میدید وضع بدتر میشه و حساب هامون خالی میشن به من بیشتر بی اعتنایی میکرد منم واسه اینکه بدونه که دنبال کارم قرار گذاشتم اونم دیگه با خودم ببرم تا ببینه پیگیرم بگم از سیما براتون طوری هست که هر کی رو یه دیقه ای رو خودش زوم کنه از باسن ردیفش تا قد ۱۷۰ سانتیش نوع لباس پوشیدنشم یه مانتو جلو باز با ساپورت طوسی و مشکی که ست میکرد با روسریش که من خودم میدیدمش سیخ میکردم براش تا اینکه تا اینکه قرار شد بریم یکی از شهرک صنعتی ها واسه مصاحبه رفتیم داخل شرکت سیما هم با همون آرایش غلیظش اومد پیشم که از روی رزومه ای که فرستاده بودم اسمم رو صدا کردن تا برم داخل اتاقکی که شیشه ای بود ولی صدا بیرون نمیومد من رفتم نشستم جلوی سه نفر که قرار بود مصاحبه کنند و سیما هم بیرون دقیقا پشت من نشسته بود که سه تا آقا تقریبا حدود سی تا چهل سال بودن شروع کردن از من سوال پرسیدن که منم با اعتماد به نفس کامل جواب میدادم به سوالاتشون که ۵ دیقه ای از مصاحبه گذاشته بود که فهمیدم که یکی از اینا حواسش پرته و اصلا با من کاری نداره که متوجه شدم داره زنم رو دید میزنه خلاصه چند تا سوال دیگه پرسیدن و گفتن که موفق باشی برو بهت زنگ میزنیم که باسیما برگشتم خونه که حرف از شرکت افتاد که سیما گفت این شرکته بر میدارتت منم گفتم که از خدامه شرکت خوبیه نگو که سیما کار خودش رو کرده خلاصه از شرکته زنگ زدن گفتن که بیا شما مورد تاییدی که منم رفتم شروع کردم به کار تا اینکه یه هفته گذشته بود که همون آقایی که مصاحبه میکرد و حواسشم نبود رو دیدم که اومد خودش رو معرفی کرد گفت مدیر تولید بخشه و از این حرفا که با هم صمیمی شدیم دیگه راحت بودیم با هم که یه روز گفت میخوام یه چیزی بهت بگم ناراحت نشی که گفتم بگو نه نمیشم و از این حرفا که برگشت به من گفت که دو تا مصاحبه گر دیگه مخالف تو بودن که من به زور راضیشون کردم که منم تشکر کردم و گفتم که چرا تو که منو نمیشناختی که برگشت به من گفت که به خاطر خانمت استخدامت کردم که منم با حالت گرفته بهش گفتم که چه ربطی داره به اون که برگشت گفت وقتی داشتم مصاحبه میکردم باهات با پانتومیم به من انگشتش رو حلقه کرد پیشنهاد سکس داد لفظی که من عصبی شدم پرخاش کردم فحشش دادم که گفت اگه باور نداری برو از زنت بپرس که منم بلند شدم رفتم سمت خونه در رو زدم رفتم خونه که سیما گفت چرا الان اومدی خونه که منم دستش رو گرفتم کشوندمش خونه قضیه رو بهش گفتم که اونم تایید کرد شروع کرد برام توضیح که کار پیدا نمیکردی و منم گفتم کمکت کنم من داغون نشستم خونه که خوب فرقی نکرد که بازم از کار اخراجت میکنه که شروع کرد گفت نه خوب گفتم چطور گفت که اگه تو بخوایی قولم رو عملی میکنم که منو خام کرد قبول کردم زنم به طرف بده رفتم شرکت فرداش اومد دفترم گفت که با زنت حرف زدی که جوابش رو ندادم که بهم گفت بین خودمون میمونه اون روزم گذشت که اومدم با سیما حرف زدم قرار شد که آخر شب دعوتش کنم خونه که رفتم بهش که اسمشم حسام بود گفتم که پنجشنبه شب شام بریم خونمون که گذشت و پنجشنبه شد با حسام مصاحبه گر رفتیم خونه ما که در رو زدیم دیدم سیما با یه چادر سرش اومد در رو باز کرد رفتیم پذیرایی که من رفتم پیش سیما گفتم چرا اینجوری بس چادر سر کردی که گفت من کارم رو بلدم که کم کم کیر خودمم داشت سیخ میشد رفتم نشستم پیش حسام که رومون هم به هم باز شده بود که برگشت گفت عجب زنی داری خوش به حالت خیلی حال میکنی که سیما چادر به سر آب میوه آورد نشست رو بروی حسام منم بغل حسام نشسته بودم که دیدم سر صحبت حرف با زنم رو هم داره باز میکنه که یهو متوج شدم که سیما فقط یه دامن کوتاه بدون شورت و یه تاب تنشه ولی با چادر پوشونده خودش رو سیما کم کم چادر رو زد کنار و با همون لباسا نشست که دیدم بله هم کیر حسام سیخه هم کیر من که سیما چنان خود نمایی میکرد که داشتیم میترکیدیم که سیم رفت میوه بیار که حسام به من گفت دیگه دارم میترکم میخوام زنت رو جر بدم که گفتم باشه دوتایی که قبول نکرد گفت از این قرارا نداشتیم که خورد تو ذوقم که دیدم که حسام کیرش رو از داخل زیپ شلوارش انداخت بیرون که چه عرض کنم کیر که نه دسته بیل دو برابر کیر من بود که دیگه من روم نشد کیرم رو در بیارم که گفتم من میرم اتاق تو راحت زنم رو بکن برو که دیگه نبینمت که بلند شدم رفت تو اتاق طوری که کامل از تو آینه و در اتاق میدیدم کل پذیرایی رو که حسام هم کیرش رو کرد تو شلوارش لم داد به مبل که دیدم سیما زن سکسی من با میوه اومد یهو شوکه شد که حسام بهش گفت چی شده که گفت پیمان کجاست گفت تو اتاقه که اومدم پیشم گفت چرا اینجایی که گفتم که قبول نکرد من باشم که تو گوشم اومد گفتم من واسه تو ام خیالت راحت یه لب گرفت و رفت که رفت میوه رو بگیره که دیدم حسام میوه رو ازش گرفت گذاشت رو میز گفت تو میوه منی که وحشیانه گرفت خوابودندش رو مبل دامن زنم رو داد بالا شرو کرد به خوردن کوس زنم که زنمم حساس که شروع کرد به آه کشیدن که منم دیوونهرتر میشدم از اینکه زنم دست یکی دیگه افتاده که منم لخت شدم نشستم دست به کیر بعد از خوردن کوس زنم سیم رو بلند کرد و زیپ شلوارش رو گرفت طرفش سیما هم کمربندش رو باز کرد شلوارش رو کشید پایین یهو دیدم چشاش از جاش زد بیرون یه کیر دید دو برابر کیر شوهرش شروع کرد به مالیدنش با دست که حسام گذاشت جلوی دهنش که من میدونستم سیما نمیخوره که گفت به حسام نمیخورم که حسام از موهاش گرفت کرد تو دهنش شروع کرد به عقب جلو کردن که من با دیدن این صحنه آبم اومد ولی بازم بیخیال چیزی که میدیدم نشدم خیلی با لذت میخورد که بعد یه کیر خوردن مشدی سیما رو خوابوند به شکم و از پشت کیرش رو کرم زد کرد تو کون زنم من قبلا به حسام گفته بودم عاشق از کون دادنه چنان ناله میکرد زیرش سیما که من حال میکردم انقدر به کون سیما سیلی زد که قرمز شده بود برام قابل باور نبود زنم داره میده که برگردوندش سیما رو سوار کرد رو خودش سیما با دستش کیر حسام رو گرفت کرد تو کوسش و بالا پایین میرفت که من اومدم جلو در سیما من رو ببینه که سیما منو دید یه چشمک به من زد و به دادنش رسید که وقت ارضا شدن حسام بود که سیما رو برگردوند سمت خودش آبش رو خالی کرد دهن زنم که من گفتم سیما الان حالش به هم میخوره که با یه عشوه به من گفت نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85-%d8%a2%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%85%d8%b4-%d8%b2%d9%86%d9%85-%d8%b1%d9%88-%da%a9%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">161779</post-id>	</item>
		<item>
		<title>اجازه دادم زنم جلو خودم کوس بده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a7%d8%ac%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%85-%d8%b2%d9%86%d9%85-%d8%ac%d9%84%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85-%da%a9%d9%88%d8%b3-%d8%a8%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a7%d8%ac%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%85-%d8%b2%d9%86%d9%85-%d8%ac%d9%84%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85-%da%a9%d9%88%d8%b3-%d8%a8%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 23 Aug 2018 09:59:35 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[زن جنده]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندنبی غیرتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=161765</guid>

					<description><![CDATA[آقا داستان ما از اونجا شروع شد که چهار سال پیش به اصرار خونواده و رسمی که تو دهاتمون بود دهات که میگم منظورم یه شهر دور افتاده و عقب مونده اس تو سن کم 20 سالگی که هنوز دهنم بو شیر میداد دومادم کردن زنمم دست کمی از من نداشت 18 سالش بود و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آقا داستان ما از اونجا شروع شد که چهار سال پیش به اصرار خونواده و رسمی که تو دهاتمون بود دهات که میگم منظورم یه شهر دور افتاده و عقب مونده اس تو سن کم 20 سالگی که هنوز دهنم بو شیر میداد دومادم کردن زنمم دست کمی از من نداشت 18 سالش بود و تازه میخواست کنکور بده راستش از قبل آشنایی هایی با هم داشتیم دورادور احوال میپرسیدیم گاها دور از چشم ملت لاسی با هم میزدیم و کلا عقد و عروسیمون چندان دور از انتظار نمی نمود چیزی که عجیب می نمود قد و قواره همسرمه من خودم قد کوتاه نیستم و هیکل ورزشکاری هم ندارم کیرمم چندان اندازه قابل تعریفی نداره ولی کارمون رو راه می اندازه مخصوصا اینکه زنم عجیب ریز نقشه و همین کیر متوسط هم میتونه راضیش کنه اینطور بگم که الان توی 21 سالگیش قدش به زور به 155 برسه و وزنش هم حول و حوش 40 تا 50 شاید باشه سینه های کوچیک و باسن نقلی ولی خیلی ناز و تو دل برو یعنی اگه یه خورده لباسای نوجوونانه بپوشه با یه بچه راهنمایی یا اول دبیرستانی اشتباه میگیرنش اینا هیچکدوم زیاد مهم به نظر نمیان ولی داستانمون رو همین قضایا پایه ریزی کردن آقا زن ما کنکور داد رتبه اش هم بد نشد و چون من اصفهان دانشگاه میرفتم اون هم انتخاب رشته اش رو گذاشت رو اصفهان و با سهمیه آزاده یا رزمنده پدرش صنعتی اصفهان قبول شد با هم خوابگاه متاهلی گرفتیم و یه جورایی مستقل شده بودیم توی دانشگاه خرجمون با کمک خونواده و وام و پراید 84 من در میومد البته اینا زیاد مهم نیستن همینطوری گفتم اینکه دوتا بچه رو انداختن به پای هم اینجاش مشکل به وجود آورد که هردوتامون کله مون داغ بود تازه از نوجوونی در اومده بودیم نوجوونی ای که نصفش پای جق زدن جلوی فیلم سوپر بود و نصفه دیگش تو همین سایتای امثال شهوانی و غیره با اینهمه داستان عجق وجق و راست و دروغ از سکس ضربدری و سکس با محارم و شخص ثالث و قس علی هذا خلاصه بگم بهتون که زن ما هم تازه از گیر خونواده تقریبا مذهبی اش توی یه شهر کم جمعیت خلاص شده بود به قولی آزاد شده بود بنا رو گذاشت بر بی جنبه بازی خود منم که بچه تر بی جنبه تر از اون گاهی تشویقش هم میکردم همکلاسیاشو دعوت میکرد خوابگاه اکثرا دختر بودن البته گاهی پسر هم بینشون بود خونه دوستای اصفهانیش میرفت و شبم میموند اصفهان گردی میکرد اونم با چه تیپی ـ که اگه کسی از خونواده اش میدیدنش نمیشناختنش ـ ینی تو اصفهان یه آدم بود و تو شهرمون یکی دیگه جونم براتون بگه اول ترم پاییز ینی آخرای شهریور که ترم سه زنم بود انگار رفتیم آمادگاه کتاب بخریم هوا هم که گرم ساپورت پوشیده بود با یه مانتو کوتاه که حدس میزنم زیرش هم بجز سوتین هیچی نداشت و یه شال که اینطرفش رو میگرفتی از اونطرف میزد بیرون اول رفتیم خیابون آمادگاه چارتا قیمت پرسیدیم دود از کله مون بلند شد رفتیم پاساژ شکری که دست دوم بخریم اصفهانیا میدونن اونجا همیشه پر دانشجو و دانش آموز کنکوری و پشت کنکوریه کلا اگه کسی بلد باشه که ما نیستیم جای مخ زدنه من رفتم طبقه بالا زنمو فرستادم پایین که پرس و جو کنیم هروقت نگاش میکردم میدیدم مغازه دارا چه لاسی که باهاش نمیزدن کم مونده بود ببرن پشت قفسه های کتابا و ترتیبش رو بدن همونطور که گفتم هنوز کله ام داغ این کسشرای مجازی بود و یه جورایی ازین چیزا خوشم میومد تا اینکه کارم تموم شد و اومدم پایین دیدم زنم بدجور با یه پسره گرم گرفته پسره به قیافش نمیخورد دانشجو باشه ولی دخترباز بودن از قیافش میبارید ازینایی که زیر ابرو برمیدارن و لباس تنگ و یقه باز میپوشن و هر هفته یه کرم موبر میخرن البته اون زمان فک میکردم دختر بازا اینطورین ولی این بابا نظرم رو عوض کرد قد و قواره اش هم معمولی بود قد حول و حوش 170 نه که قدش کوتاه باشه سن زیادی نداشت فوقش دوم دبیرستان بود چارشونه نبود ولی لاغرمردنی هم نبود یجورایی نسخه کوتاه تر و بچه تر خودم بود ولی سرش به تنش می ارزید منظور اینکه خیلی خوشکل تر از من بود موقع برگشتن تو ماشین قضیه رو پرسیدم گفت که میخواسته مخ منو بزنه و شماره بده و من نگرفتم و ازین حرفا منم به شوخی گفتم میگرفتی به جایی برنمیخورد جواب نداد هفته بعدش دوباره رفتیم که سفارشای هفته قبل رو بگیریم از دور دیدم که بازم دارن با هم اختلاط میکنن نگو هفته قبل شماره رو داده و اینم گرفته و مقادیری اس ام اس و ویچت بازی هم کردن قرار برای این هفته هم گذاشتن و فقط من خبر نداشتم باز موقع برگشتن به روش آوردم اونم معذرت خواهی کرد و گفت ترسیده چیزی بگم بعد گفت اگه بخوام همین الان شماره رو پاک میکنه و دیگه فکرش رو هم نمیکنه من گفتم شماره رو نگه دار ولی هر صحبتی بینتون پیش اومد با منم در میون بزار یه خورده با هم دستش بندازیم و بخندیم بهش قبلا هم همچین کارایی با همکلاسیاش کرده بودیم ولی هیچوقت قضیه اینطوری ناموسی نبود خلاصه اینکه یارو انگار خبر نداشت که من خبر دارم در نتیجه چه سکس چت ها که با زن من نمیکرد توی چتاشون صحبتایی دیده بودم که برق از سرم پریده بود که یا خدا اینا چه اعجوبه هایین و ماها چقد دهاتی ایم و چه درخواستایی که ازش نداشت کوچکترینشون ساک مجلسی بود یه جورایی حس میکردم داره عاشق زن من میشه عکسای قراراشون رو که میدیدم بعضی صحبتایی که زنم مخفیانه ضبط میکرد عکس و کلیپایی که از خودش و بدنش و خودارضائیاش برای زنم میفرستاد بیشتر شهوتیم میکرد و تازه یه روی جدید از زنم رو میدیدم که تا حالا ازش خبر نداشتم براش از لز بازی با همکلاسیاش تعریف کرده بود که من خبر نداشتم البته میگفت که دروغه ولی من بیشتر دوست میداشتم که حقیقت باشه تا اینکه یه روز یارو بحث سکس سه نفره رو پیش کشید زنم هم به من گفت و راستش منم اینقد تو کف این رابطه عجیب رفته بودم که خودم هم ذوق کردم از هیکل سفید و تمیز پسره خیلی خوشم اومده بود و اینکه سکس سه نفره یکی از فانتزی های ناشی از جلق توی دوران نوجوونیم بود که هنوز از ناخوداگاهم خارج نشده بود و راستش هنوزم خارج نشده من پرسیدم نظرت تعجب کرد و گفت هرچی تو بگی صحبت هایی کردیم تهش نتیجه این شد که من گفتم بگو یه روز بیاد با هم قرار و مدار بذاریم روز بعدش دیدم زنم شال و کلاه کرده که بره پسره رو برداره بیاره یارو اومد به روش نیاوردم که از قضایاشون خبر دارم به داستانی سر هم کردیم و به خوردش دادیم اونم باور کرد یا نکرد اهمیتی نداره قرار اول رو گذاشتیم برا هفته بعد تو خوابگاه دانشگاه قرار این شد که هفته بعد بیاد خوابگاه پیش ما که کاری رو صورت بدیم با خانوم قرار گذاشتیم که فعلا همه چی آزاد باشه تا ببینیم بعدا چی پیش میاد هفته بعد یارو اومد یه بطری عرقیجات و مخلفاتش با خودش اورده بود من که خوشم نیومد زنم هم نخورد ولی خودش آی میخوردا نصف بطری رو تنها خورد بعد گفت آهنگ بزاریم خانوم برقصه برامون که البته با توجه به دیوارای نازک خوابگاه امکانش نبود در نتیجه فیلم سوپر گذاشتیم و شروع کردیم به تماشا وسطای فیلم که من محو صحنه گنگ بنگ بودم بله آقا ما خودمون جقی بودیم و هستیم و اینچیزارو سرمون میشه دیدم یارو صورتش رو صورت زنمه و دارن لب میگیرن یه دستش رو سینه هاشه و یه دستش لای پاش هر دوتا در حال مالش من فیلم و ول کردم و محو اون دوتا شدم هیکل زنم نسبت به پسره هم خیلی کوچیک بود جوری که صورتش کلا پشت صورت پسره پنهان میشد خیلی صحنه سکسی ای بود دست پسره رفت زیر لباس زنم اونم که چون سینه هاش کوچیکه و خونه سوتین نمیبنده شروع کرد به آه و ناله ضعیف راستش اگه قبلا جقی حرفه ای نبودم همونجا آبم میومد ولی خودم رفتم بینشون و شلوارک زنم رو در آوردم و شروع کردم به خوردن کس کوچولو و نازش خوردن داشت تمیز و سفید و آبدار و مامانی سرم رو آوردم بالا دیدم پسره پیراهن زنم رو هم در آورده مشروب میریزه رو بدنش و از سر سینه هاش و روی نافش میمکه و لیس میزنه دیگه یارو مست مست شده بود مطمئنم تو اون حالت پدر خودش رو هم نمیشناخت راستش یه خورده ترسیدم نکنه کاری به سر خودش بده و دردسر بشه که وقتی دیدم داره شلوارشو درمیاره و اون کون بیمو و درخشان رو نمایان میکنه عالم و آدم رو فراموش کردم تنها کون لختی که از نزدیک دیده بودم کون زنم بود که اونم به خاطر جسه کوچیکش فقط ماهیچه های کونش برجستگی داشت ولی این کون به چشم من ندید پدید دنیایی بود پاهاشو گذاشت دوطرف زنم کیرشو گرفت روبه روی اون و زنم هم شروع کرد به خوردن من که صورتم رو کس زنم بود برگشتم و فقط محو این کون شدم با خودم گفتم اگه بشه خودم کون میدم ولی این کون رو امشب میکنم سرتون رو درد نیارم من رفتم کنار یارو اومد پایین و زنم رو برگردوند و کیرش رو گذاشت در کونش و به شیوه سگی کون زنم گذاشت من رفتم رو به روی زنم و دادم برام ساک بزنه عجب منظره ای داشت جدید بودنش خیلی تاثیر گذار بود برام جالبه که همون لحظه هم لبتاب داشت چنین صجنه ای رو توی فیلم نشون میداد یکم که حس کردم آبم داره میاد رفتم دستشویی و آب سرد گرفتم روی کیرم که هوشیار بشه دوباره برگشتم دیدم یارو به پشت خوابیده و زنم از روی شکم یاروـه و داره کس میده یکم همونجوری در دسشویی وایسادم با تماشای بالا و پایین رفتن اون هیکل نحیف و سفید جلق زدم تا آبم اومد بعد شستمش کم کم متوجه شدم صدا چلپ چلپشون خیلی بلنده اومدم کنارشون و از پشت سینه های زنم رو گرفتم شروع کردم به مالیدن و در گوشش گفتم آروم گوشتات میریزه دیگه به من نمیرسه یارو گفت داداش تو هم بکن تو کونش تا حال کنه خانوم ولی کیر من که به این راحتیا بلند نمیشد خیره شدم به لا پای یارو که جلوی چشَم بود کیرم رو مالیدم تا بلند شد و کردمش تو کون زنم یه خورده دوتایی زنمو کردیم برخورد کیرمون از بین اون ماهیچه نازک بین دوتا مجرا به شدت مست کننده بود تا پسره خسته شد و گفت جاها عوض من گفتم نه تو سگی بکن من نگاه کنم میخواستم نقشه رو عملی کنم پسره رفت پشت سر زنم اینبار کرد تو کسش و شروع کرد تلمبه زدن یه دستش رو سینه های زنم بود و اون یکی روی دهنش بیچاره زنم هرچی میخواست آه و ناله کنه به خاطر دیوارای نازک نمیتونست و مجبور بود یا خودش یا پسره جلوی دهنشو بگیره همینم بیشتر همه مون رو حشری میکرد رفتم پشت پسره دوتا لپ کونشو گرفتم تو دوتا دستام و دقیقا همینو گفتم داداش من زنم رو دادم بهت صفا کنی تو نمیخوای یچی بدی ما صفا کنیم پسره تو اون مستی با چشای خمارش برگشت و فقط نگاه کرد راستش با اون نگاه و چشا اگه هم نه میگفت به زور میکردمش اینقد عاشقش شده بودم یارو برگشت و تلمبه زدنش رو متوقف کرد تو همین فرصت منم گذاشتم در سوراخش که با عرق خود یارو خیس و لیز شده بود و فشار دادم و به قول معروف تا دسته جا کردم اون موقع متوجه نشدم که منطقا نباید به این راحتی جا بره ولی کی بود که چیز دیگه ای بجز اون کون بکنه تو سر من من تو کون اون تلمبه میزدم و اونم تو کس یا کون مطمئن نیستم زنم یک دقیقه ای همینطور بودیم که زنم یهو پاشد و رفت دسشویی نفهمیدم چرا مهم هم نبود حتما یارو ارضا شده بود زنم که رفت یارو چار دست و پا شد و به سمت من قنبل کرد و تازه کون کردن من معنی دار شد یکم بعدش پسره رو برگردوندم و به پشت خوابوندمش رو میز مطالعه توی اتاق پاهاشو دادم بالا و خودم وایساده شروع کردم کردن اونم دستاش زیر سرش بود و چشاشو بسته بود و آروم ناله میکرد منم کیرش رو گرفته بودم تو دستم و باهاش جلق میزدم تا اینکه آبش اومد و ریخت رو دستم و منم مالیدم به بدنش یکم بعدش منم ارضا شدم و همونجا افتادم رو زمین دیدم زنم وایساده و داره با گوشی فیلم میگیره از ما دوتا حالم که جا اومد رفتم طرفش و بوسیدمش و با هم رفتیم حموم حمومای خوابگاه متاهلی خیلی کوچیکه دونفر آدم به زور توش جا میشن اگه زنم ایینقد ریزه میزه نبود جا نمیشدیم با هم از حموم که اومدیم بیرود دیدیم پسره همونطور لخت پایین تخت بیهوش شده یا شایدم خوابیده یا خودشو به خواب زده یه تشک و بالش آوردم با ملافه کشوندمش رو تشک یکم دیگه کونش رو مالوندم و به این نتیجه رسیدم اصلا نای فکر کردن به این چیزا رو هم ندارم چه برسه به انجامش با زنم رفتیم تو اون اتاق و هرچی زور زدیم که عشقبازی کنیم مغذ و بدنمون از خستگی جواب نداد و همونطوری لخت خوابمون برد فرداش زودتر از همه بیدار شدم رفتم چایی دم کنم دیدم پسره همونطور مث دیشب خوابه و تکون نخورده ترسیدم نکنه طوریش شده باشه رفتم طرفش دیدم نه نفس میکشه یه خورده اندامش رو تماشا کردم و منطقی فکر کردم دیدم نه بابا کل زن جماعت و مخصوصا زن ماه خودم یه چیز دیگه اس موقع صبحونه زنم با یکی از پیراهنای مردونه من که تا بالای زانوش میرسید اومد و چهار زانو نشست سر سفره نباید بگم که شرت پاش نبود دقیقا روبه روی پسره پسره هم چنتا تیکه پروند که خداییش بامزه بودن ولی زنم از دیشب هنوز خسته بود و انگار سردرد داشت و زیاد محل نداد تا قبل ظهر رفتیم با هم پسره رو رسوندیم محله شون آدرس خونه اش رو نمیداد ناکس یه قرار برای هفته بعد گذاشتیم که البته عملی نشد من مجبور شدم برم شهرمون زنم هم باهام اومد البته سه بار دیگه هم با هم قرار داشتیم که هیچکدوم به خوبی اولی نشد بار دوم زنم شروع کرد مشروب خوردن و وسط کار بالا آورد و بعدش بیهوش شد دفعه بعدش یارو باز مست کرده بود و میخواست کون من بذاره و میگفت تا ندی بهت نمیدم احتمالا از مستیش بود وگرنه من که مالی نیستم که به درد گاییدن بخورم مارو خدا و روزگار گاییده بار آخر هم تو خونه پسره بودیم اگه واقعا خونه اش بوده باشه که کاشف به عمل اومد دوربین گذاشته که نامحسوس فیلم بگیره یه خورده دعوا کردیم سر همین قضیه که با وساطت خانومم قضیه حل شد ولی در کل سر سنگین بودیم با هم بعد از اونم کم و کمتر از حال هم خبر گرفتیم تا اینکه کلا یادمون رفت چی به چی بود الانم گه گاه هر چند ماه یه پیامک سکسی برای زنم میفرسته که اونم جوابشو نمیده البته آخرش به خوبی تموم نشد بخاطر شکایت دانشجوهای خوابگاهی که مهمونی و سر و صدا زیاد داریم خوابگاه رو هم ازمون گرفتن تقصیر من نبود زنم هی دوستاش رو میاورد و داستان درست میکردن بعدشم کمیته انضباطی دانشگاه ما دوتا رو خواست و توبیخمون کرد الانم که من 9 ترمه شدم سال دیگه باید برم ارشد و اگه قبول بشم به احتمال زیاد میفتم یه شهر دیگه اگرم نه باید برم سربازی در نتیجه زنم اگه نخواد ادامه تحصیل بده باید بره شهرمون ور دل ننه اش داستان ما نتیجه اخلاقی نداشت شاید از کارامون یه کمی کوچولو پشیمون باشم ولی وقتی بهش فکر میکنم لذتش رو نمیتونم انکار کنم نوشته غریبه آشنا</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a7%d8%ac%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%85-%d8%b2%d9%86%d9%85-%d8%ac%d9%84%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85-%da%a9%d9%88%d8%b3-%d8%a8%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">161765</post-id>	</item>
		<item>
		<title>من بیغیرت هستم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d9%86-%d8%a8%db%8c%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%aa-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d9%86-%d8%a8%db%8c%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%aa-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 23 Aug 2018 09:58:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندنبی غیرتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=161693</guid>

					<description><![CDATA[سلام من یک بی غیرتم و کتمانش نمیکنم حتی بهش افتخارم میکنم چرا که نه 28 سالمه و دوساله ازدواج کردم خانومم 27 سالشه من اسمم علی و خانومم اسمش سعیده ثریا دختر دایی من هست و تقریبا از چند سال پیش باهم دوستیم سعیده اینها تو خونه پدربزرگم زندگی میکنه بخاطر همین هروقت میرفتیم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام من یک بی غیرتم و کتمانش نمیکنم حتی بهش افتخارم میکنم چرا که نه 28 سالمه و دوساله ازدواج کردم خانومم 27 سالشه من اسمم علی و خانومم اسمش سعیده ثریا دختر دایی من هست و تقریبا از چند سال پیش باهم دوستیم سعیده اینها تو خونه پدربزرگم زندگی میکنه بخاطر همین هروقت میرفتیم شهرستان خونه پدربزرگم اون رو هم میدیدم راستش اولین تمایل من به اون وقتی بود که تو تخیلات فانتزیم تصور میکردم رفتم حموم و اون یکهو در رو وا میکنه و وارد میشه درحالیکه یک دستش جلو سینه هاشو و یک دستش جلو کوسش وارد میشه و پشتش رو به من میکنه و من با خوردن گردنش سکس رو شروع میکنه این تخیلات همیشه با من بود تا وقتی که با اس ام اس شروع شد و دوستیمون شکل گرفت تابستونها یواشکی تو اتاقها لب میگرفتیم موقعی که همه خواب بودن اما سکس نداشتیم بگذریم همه این اتفاقات گذشت تا دوسال پیش که از سربازی اومدم باهم ازدواج کردیم دوماه اول چیز خاصی پیش نیومد اما به مرور زمان فهمیدم از وقتی سعیده اومده تهران سر و گوشش بیشتر می جنبه و راحت تر لباس میپوشه از اونجایی که من رو لباس پوشیدن زنم حساس نبودم برخلاف پدرش اونهم از فرصت استفاده کرده بود و آزاد تر میگشت بعد شش ماهم تو یک شرکت خصوصی کار پیدا کرد و مشغول شد یک چندماهی گذشت و دیدم هرروز داره تغییر میکنه حتی مادرمم دیگه صداش در اومده بود که سعیده لباس پوشیدنش چرا اینطوری شده و باید جلوشو بگیری اما من همچنان واسم مهم نبود این مسائل حتی وقتی دیدم در عرض چند ماه تو کارش چقدر پیشرفت کرده و تو این مدت کوتاه حتی حقوقش از من بیشتره راستشو بخواید تمایل داشتم کارشو ادامه بده با توجه به اینکه بازاریاب بود و با مشتری ها در تماس بود چند ماه پیش یک ماموریت بهم خورد که باید برای دوروز میرفتم مشهد ساعت 5 عصر پرواز داشتم واسه همین ساعت دو از خونه زدم بیرون و رفتم سمت فرودگاه حدودهای ساعت چهار رسیدم فرودگاه و منتظر شدم تا وقت پرواز برسه همون موقع بود که مدیرم زنگ زد و گفت نمیخواد بری و ماموریتت لغو شده سریع بیا شرکت و بعدش برو خونه منم سریع رفتم شرکت و با مدیر که کارم داشت صحبت کردم و ساعت 8 بود که حرکت کردم سمت خونه توی راه یک دسته گل خریدم و وقتی رسیدم خونه یواش کلید انداختم و در رو وا کردم که دیدم کسی خونه نیست اما از تو اتاق خواب صداهایی میشنیدم یواش رفتم سمت اتاق خواب و از لای در نگاه کردم باورتون نمیشه چی دیدم دیدم آقای رضایی همکار سعیده با سعیده روی تخت ما دارن سکس میکنن و کیر اقای رضایی تو کوس زن من بود از تعجب خشکم زد اولش خون تو رگهام داشت می جوشید و میخواستم برم تو جفتشون رو بکشم اما همون لحظه زمزمه ها و وسوسه هایی تو ذهنم اومد که تا به خودم اومدم دیدم کیرم راست شده آره از اینکه میدیدم زنم رو دارن میکنن حشری شده بودم کیرم رو در آوردم و در حالیکه اقای رضایی زنم رو میکرد منم پشت در با کیرم ور میرفتم چند دقیقه ایی با کیرم ور رفتم و کم کم داشتم ارضا میشدم که دیگه از خودم بیخود شدم و صدای آخ و اوخم بلند شد همون لحظه صدای تلمبه های کیر آقای رضایی تو کوس زنم هم تو کل اتاق پیچیده بود و زنمم چشمهاشو از شدت درد بسته بود داشتم ارضا میشدم که دیگه منم واسه چند لحظه چشمهامو بستم و وقتی ارضا شدم تا چند ثانیه تو حال خودم نبودم وقتی چشمهامو وا کردم دیدم دوتاشون دارن با ترس و تعجب منو نگاه میکنند فهمیدم که موقع ارضا شدن صدام بالا رفته بود و اونها هم منو دیده بودم سعیده سریع خودشو جمع کرد و ملحفه رو کشید رو خودشو و کیر آقای رضایی هم آویزون جلو چشمهام بود تا یک دقیقه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و فقط همدیگه رو نگاه میکردیم و اونها از ترسشون هیچی نمیگفتن تا اینکه سعیده گفت علی بخدا نمیخواستم اینطوری بشه و هیچی نگفتم رفتم تو پذیرایی روی مبل نشستم و با خودم فکر کردم راستش خوشم اومده بود بعد چند دقیقه سعیده اومد و کنارم نشست گفت راستشو بخوای سخت گیری های پدرم بود و رهایی از اون خونه بود که با تو ازدواج کردم دلم میخواست آزاد باشم و راستش توهم خوب نمیتونستی حرفشو قطع کردم و گفتم من هیچ مشکلی ندارم برو به کارت برس سعیده خشکش زده بود و فکر میکرد دارم سر به سرش میذارم و عاقبت سختی پیش رو داره اما دستشو گرفتم و گفتم من از سکس تو با دیگران لذت مییبرم برو خوش باش عزیزم باز دوباره چند دقیقه گذشت تا بتونه حرفهامو هضم کنه آخر دستشو گرفتم و بلندش کردم و بردمش سمت اتاق آقای رضایی لب تخت نشسته بود که با دیدن ما از جاش پرید رفتم سمتش و دست سعیده رو گذاشتم تو دستش باورش نمیشد و با ترس لرز به پته پته افتاد علی آقا من علی آقا ببخش دستمو گذاشتم رو شونشو و گفتم نترس راحت باش و کارتونو بکنید دستمو گذاشتم رو شونه های سعیده و مجبورش کردم رو زانوهاش جلوی آقای رضایی بشینه تا واسش ساک بزنه خودمم رفتم تو اتاق دیگه و یک صندلی آوردم و گذاشتم کنار تخت و گاییده شدن زنم رو نگاه کردم خیلی لذت بخش بود وقتی هم آقای رضایی رفت من نشستم پیش سعیده و باهاش صحبت کردم و بهش اطمینان دادم که حمایتش میکنم و هیچ ترسی نداشته باشه به شرطی که به خودش بیشتر برسه کم کم رو چند جای بدنش تتو کرد پرسینگ روی ناف و سینه هاش کرد و تبدیل شد به یک پورن استار حرفه ایی که هرکسی میبیندش هوس میکنه بکنتش الان دیگه خودم میبرمش سر قراراش و یا وقتی مدیرعامل شرکت تا دیر وقت نگهش میداره و میکنتش میرم دنبالش و پایین شرکت وا میستم تا کارش تموم شه دیگه خودم تمایلی به سکس باهاش ندارم و بیشتر کوس و کونشو میلیسم و اونم دیگه اینقدر کیر دم دستش هست که گشنه نمیمونه و میلی هم واسه سکس با من نداره اما زندگیمون عالی پیش میره و همدیگرو خیلی دوست داریم نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d9%86-%d8%a8%db%8c%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%aa-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">161693</post-id>	</item>
		<item>
		<title>بیغیرت و همسر جنده  ۱</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a8%db%8c%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%db%b1/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a8%db%8c%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%db%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 23 Aug 2018 09:57:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندنبی غیرتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=161286</guid>

					<description><![CDATA[با سلام خدمت همه دوستان شهوانی و کسایی که این داستانو میخونن بزارید بهتون بگم که داستان نویس نیستم و این داستان کاملا بر اساس واقعیته و قرار ادامه دار باشه امیدوارم هم استفاده کنید هم لذت ببریداسامیه این داستان برخی واقعی وبرخی جایگزین میشه میخوام از کمی عقب تر شروع کنم تا با همه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام خدمت همه دوستان شهوانی و کسایی که این داستانو میخونن بزارید بهتون بگم که داستان نویس نیستم و این داستان کاملا بر اساس واقعیته و قرار ادامه دار باشه امیدوارم هم استفاده کنید هم لذت ببریداسامیه این داستان برخی واقعی وبرخی جایگزین میشه میخوام از کمی عقب تر شروع کنم تا با همه چیز اشنا شوید من یه حسی دارم که شاید خیلیاتون داشته باشید بعضی ها پنهان میکنن بعضیا نه خیلیام میگن شما انسان نیستید به هر حال این حس از زمان اخرین دوست دخترم سراغم اومد من نظرم اینه که چون من ادمی بودم بسیار غیرتی که چندتا از دوست دخترام و به خاطر این قیچی کردم همین باعث شد که برعکس غیرتی بودن هیجان خاصی بهم بده که کم کم تبدیل به لذت شد بریم سر داستان من با دوست دخترم کم کم در میون گذاشتم این حسو اسمش فهیمه بود قبول نمیکرد گشتم از داخل سایت ها اطلاعاتی راجب فانتزی پیدا کردم بهش داادم خوند بالاخره قبول کرد در حد حرف باشه اما هنوز خیلی کارا بود باید میکردم شروع کردم روش کار کردن تا جایی که قبول کرد داخل تل گ را م با پسر حرف بزنه اونم تو گروه که کم کم به سکس چت 3 نفره ختم شد منو فهیمه و یه نفر دیگه میامدیم تو گروه 3 نفره بعد خانمم و جلوم میکردن اما فهیمه دوست نداشت این کارو به خاطر من انجام میداد بعد مدتی بهش گفتم دوست دارم تحقیرم کنی بهم فحش بدی قبول نمیکرد میگفتم بابا دیونه من لذت میبرم شروع کرد تحقیر کردن اما زیاد نه به جایی رسید که گفتم فهیمه من دوست دارم تو واقعا با پسر ارتباط داشته باشی حضوری هر کاری کردم قبول نکرد اما تو فانتزی وارد شده بود یه بار بهش گفتم میخوام با دوست پسرای قبلیت در ارتباط باشی اون اینو خیلی دوست داشت گفت شوخی میکنی گفتم امتحان کن که بعدش بادوتا از دوستای قبلش شروع به رابطه کردن گفتم بخوای حتی میتونی ببینیشون یه جوری گفت نه دیگه معلوم بود میخواد گفتم حالا با کدوم میخوای گفت علی گفتم کیه گفت فلانی و داستانش و گفت بعد از چند روز گفت سامان با علی هماهنگ کردم بیرون تو واقعا راضی هستی گفتم اره گفت اگه نیسنی بگو گفتم نه خیلیم لذت میبرم گفتم میتونی هرکارم خواستی بکنید به شرطی که برام تعریف کنی گفت حرفشم نزن فقط یکم حس کنجکاویه ببینمش گفتم باشه قرار شد دو روز بعدش با ماشین برن بگردن خلاصه اون روز رسید قبل اینگه بره هم نیم ساعت تلفنی باهم حرف میزدیم من قلبم داشت میومد تو دهنم بدنم کم کم داشت میلرزید خلاصه غروب بود تقریبا ساعت 6 اینا جریان مال پارساله وقتی برگشت تقریبا 2 تا 3 ساعت گذشته بود پیام داد گفت بیا تل گ را م اومدم و وقتی گفت سلام شهوت تو وجودم بود گفتم سلام چه خبرررر گفت هیچی گفتم خوش گذشت گفت ای بد نبود من دستم همونجوری خود به خود رو کیرم رفت گفتم خبببب گفت خب دیگه گفتم چیکار کردین گفت هیچی بعد از کلی کنجار گفت ساماننن چندتا شکلک ناراحتم گذاشت گفتم چی شده گفت یه چیز بگم ناراحت نمیشی گفتم نه بگو گفت در باره علیه تا اینو گفت کیرم مث سنگ شد گفتم خب گفت دست خودم نبود گفتم چی قشنگ بگو ببینم گفت رفتیم یه جای خلوت همینجوری که داشتیم تعریف میکردیم دستمو گرفت نمیدونم چرا کاری نمیکردم بعد هی نزدیکم شد تا دوتامون رفتیم تو بغل هم و لبا همو میخوردیم همو میمالیدیم منم داشت کم کم ابم میومد گفتم خبببب گفت تو نارحت شدی ببخشید گفتم نه بگو خیلیم حال کردم ااخخخخخخخ دیگه خیالش راحت شد من واقعا میخوام دیگه علی و فهیمهه رابطه داشتن البته غیر حضوری که دیگه بعد یکی دو ماه رابطه منو فهیمه به دلایلی تموم شد خیلی تلاش کردم باهاش ازدواج کنم همینطور اون اما خانواده ها نشد خلاصه بعد از چند ماه من امسال ازدواج کردم یعنی عقد کردم بزارید خودم و خانمم و معرفی کنم من سامان 27 ساله قد 174 بدنم معمولیه خانمم 21 سالشه اسمش مهناز است قد 165وزن 58 اونایی که مارو میشناسن میدونن واقعی هستیم خانمم و خودمم دیدن ادامه نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a8%db%8c%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%db%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">161286</post-id>	</item>
		<item>
		<title>تماشای سکس همسرم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b4%d8%a7%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b4%d8%a7%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 23 Aug 2018 09:57:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندنبی غیرتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=161151</guid>

					<description><![CDATA[بابکم با رها تو دانشگاه آشنا شدم و حسها و دغدغه های مشترک و فشار خانواده هامون مارو تبدیل به زوج کرد رها زن بسیار سکسی و لوندیه و واقعا ذاتا رهاست فانتزی دیدن سکسشو چهار سال بعد از ازدواجمون بهش گفتم فقط خندید و گقت رو خودت کار کن تحمل بعدشو داشته باشی سر [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بابکم با رها تو دانشگاه آشنا شدم و حسها و دغدغه های مشترک و فشار خانواده هامون مارو تبدیل به زوج کرد رها زن بسیار سکسی و لوندیه و واقعا ذاتا رهاست فانتزی دیدن سکسشو چهار سال بعد از ازدواجمون بهش گفتم فقط خندید و گقت رو خودت کار کن تحمل بعدشو داشته باشی سر این حرفش شش هفت ماه حرف زدیم کتاب خوندیم سایت دیدیم و مشاوره تلفنی گرفتیم بالاخره تصمیم به شروع گرفته شد اما طبق برنامه آروم آروم راستش از اتو زدن رها شروع شد که خنده بازار بود چون رها اسکولشون میکرد و منم که پشت سرش تو تعقیب و مراقبت بودم با موبایل میشنیدم چی دارن میگن دیگه عادتمون شده بود که تو سکس رها به یکی از اینا زنگ میزد و حین سکسمون باهاشون حرف میزد حس بینظیرو عجیب غریبی بود بعد چند بار منم شروع کردم با طرف حرف زدن و تحریک و لذت بیشتر شد حواسمون بود که تو مسیر بودیم کنترل و مراقبت از همه چیز به هرحال گذشت و رها با یکی از اینا چند باری قرار کافی شاپی گذاشت طرف به شدت آدم حسابی بود خلاصه اینکه خانه خودمون منو رها و پوریا بساط شراب و حسهای خوب پوریایی که هزار بار امتحانش کرده بودیم تمام جیک و پوک زندگیشو میدونستیم از فیلم سوپر تعریف کردن بدم میاد سعی میکنم حسمو بگم گره خوردن نگاه زن سکسیم به نگاهم وقتی کسش داره حرفه ای خورده میشه قطره قطره اومدن پیشابم وقتی دارم نگاه میکنم اندام زیبای زنم داره با دستای یه مرد با کلاس و با شعور لمس میشه کم کم تحریک شدن زنم تو آغوش یه مرد دیگه لحظاتی که مقاومت و خجالت زنم داره تبدیل میشه به وادادگی و شهوت خالص چند ثانیه اول وارد شدن کیر یه مرد به کس زنم و برق چشماش که برای اولین بار دارم میبینم با نگاه عاشقانه و شهوانی حمایتش میکنم و تو لذت به اوج میرسونمش لذتی غیرقابل وصف آسمونی و اعتیادآور عشق بازی چشم تو چشم با زنم وقتی تو کسش یه مرد دیگه داره تلمبه میزنه اولین ارضا شدنشو تو سکسش با یه مرد دیگه وقتی حس کردم بهشتو درک کردم وقتی مشغوله سکس با یه مرد دیگس فقط منم که میدونم با خوردن کجای بدنش به اوح میرسونمش خوردن آروم و حرفه ایه سینه هاش وقتی در حال کس دادن به یه مرد دیگس خوردن کس زنم وقتی کیر یه مرد دیگه داره توش تلمبه میزنه حس کردن کیری که تو کس زنم داره تلمبه میزنه با لبام که هیچ ریطی به گی بودن نداره زیر گوشش آروم بهش میگم که شاه کسه آروم بهش میگم که حقشه از لحظاتش اندامش زنانگیش و فاحشه گریش و تواناییش تو رابطه با هر مردی نهایت لذتو ببره باید بتونم وحشیش کنم با حمایتهای من وحشی که بشه خودش رفتاری با پارتنرش و کیرش میکنه که باورم نمیشه مثل یه جنده حرفه ای معنی کامل سکس وادادگی و رهایی به این شرایط که زنمو برسونم دیگه برای لذت بردن فقط باید نگاه کنم بدون کوچکترین لمس و مالش و حرکتی و دقیقا تو زمانی که میخوام آبم جوری فوران میکنه که از اوج لذت کاملا بی حس میشم بلوغ فکری و ظرفیت روحی و عشق عمیق و تست شده میخواد انجام این تجربه ببخشید اگر خوشتون نیومد ممنون که وقت گذاشتید نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b4%d8%a7%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">161151</post-id>	</item>
		<item>
		<title>یک بیغیرت یا همچین چیزی</title>
		<link>https://avizoone.com/%db%8c%da%a9-%d8%a8%db%8c%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%aa-%db%8c%d8%a7-%d9%87%d9%85%da%86%db%8c%d9%86-%da%86%db%8c%d8%b2%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%db%8c%da%a9-%d8%a8%db%8c%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%aa-%db%8c%d8%a7-%d9%87%d9%85%da%86%db%8c%d9%86-%da%86%db%8c%d8%b2%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 23 Aug 2018 09:53:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندنبی غیرتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=160241</guid>

					<description><![CDATA[جان میتونست به محض وارد شدن بوشو حس کنه عطر بود و عطر مورد علاقه زنش خیلی مطبوع و خوشایند بود کیت از اشپزخونه دراومد و به کمکش کرد تا کتش رو دربیاره قبل اینکه کتو از دستش بگیره و اویزون کنه اونو بوسید کیت نه تنها بوی خوبی میداد بلکه خیلی هم زیبا به [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>جان میتونست به محض وارد شدن بوشو حس کنه عطر بود و عطر مورد علاقه زنش خیلی مطبوع و خوشایند بود کیت از اشپزخونه دراومد و به کمکش کرد تا کتش رو دربیاره قبل اینکه کتو از دستش بگیره و اویزون کنه اونو بوسید کیت نه تنها بوی خوبی میداد بلکه خیلی هم زیبا به نظر میرسید یه لباس قرمز و تنگ تنش بود که از جلو زیپش بسته میشد به زیپش یه حلقه ی بزرگ نقره ای وصل بود که التماس میکرد یه انگشت توش بره و اونو پایین بکشه در ضمن لباس یقه باز بود و میتونست یه نگاهی به سینه های خوش فرمش بندازه بعد یه هفته ی پرکار و پر استرس وقت خوبی برای خونه اومدن و استراحت بود با یه برق تو چشماش گفت حموم رو برات گرم کردم جان اونو بوسید و دستاشو کرد بین موهای فرفریش تو خیلی زیبا به نظر بعد دستش اومد رو گونه هاش کیت هم با مهربونی گفت و من هم احساس میکنم در حالی که بالا میرفتن جان با طرز حرکت کردن باسنش و بالا و پایین رفتن کونش تحریک میشد حس کرد الان زیر اون لباسا جوراب شلواری و یه لباس زیر خیلی سکسی هست جان عاشق جوراب شلواری بود وقتی کیت اونو میپوشید مثل موم تو دستای کیت بود حس شهوتش بیشتر شد وقتی که وارد اتاق خوابشون شدن و تخت رو دید که به دو طرف بالایی تخت دو تا طناب نرم و قرمز رنگ بسته شده بود اما چیزی که بیشتر تحریکش کرد طرحی بود که رو تخت نقش بسته بود یکی دیگه قبلا رو تخت بوده یکی دیگه به اون طنابا بسته شده بوده در هر صورت جان ساکت موند سرجاش وایساد و کیت کراواتشو باز کرد وقتی شروع به باز کردن دکمه های پیرهنش کرد گفت هفته ی طولانی بود نه جان با سر تایید کرد بعد کیت با مهربونی گفت اینطور به نظر میرسی که میتونی جان دهنشو باز کرد تا حرف بزنه اما همینکه دستای کیت رفت رو کمربندش و شروع کرد به باز کردنش نتونست حرفی بزنه به کیت نگاه میکرد اونم قبل اینکه شلوار و شورتشو و جورابشو دربیاره جلوش زانو زد میتونست از این زاویه لبه های قرمز کرستش رو ببینه همچنین قسمتی از جوراب شلواریشو جان شبیه یه بره تو سلاخ خونه بود وقتی کاملا لخت شد کیت کیرشو گرفت و به طرف حموم اماده و گرم راه افتاد مسلاما هرجا که کیت میرفت جان مجبور بود دنبالش بره این قدرت کیت بود رو یه میز کنار وان حموم یه گیلاس شراب خوری با یه بطری شراب قرمز مرلوت گذاشته بود با خم شدن روی لبه ی وان کیت گفت ریلکس باش جان قبل اینکه گیلاش شراب رو از دست کیت بگیره تو وان رفت و خودشو زیر اب گرم و کفالود وان مدفون کرد کیت با خم شدن به طرف جان پرسید خوب زورت چطور بود برای یه لحظه لال شده بود میدید که چطور لباس کیت داره چشماشو نوازش میکنه با تلاش گفت سرم شلوغ بود بیشتر خم شد تا جان بتونه بیشتر ببینه جان اونو دوست داشت خیلی هم دوست داشت وقتی کیت تو حالو هوای سکس بود هیچ زنی نمیتونست باهاش برابری کنه نه تنها سکس رو نفس میکشید بلکه سکس رو حتی میپوشید سکس هرگز براش یه کار جانبی یا کاری با بی میلی نبود تو زمانش همه جوره پایه بود کیت گفت خیلی خوب پیش رفت من عاشق اینم که الان دیگه جمعه ها کار نمیکنم بهم وقت میده تا ریلکس کنم و کارامو انجام بدم کاراتو انجام بدی دستشو برد روی سینش و گفت خوب میدونی دارم در مورد چی حرف میزنم با دستش اسفنج کف الود رو به سینش مالید و گفت خودمو خوشکل کنم و سکسی لباس بپوشم و یه دفعه دستش خورد به کیرش اسفنج کناری افتاد و دستش دور کیرش قفل شد همینکه دستش شروع به بالا و پایین رفتن کرد جان چشماشو بست کیت دستش مثل هیچ زن دیگه ای نبود به نظر میرسید کیت انگشتاشو درست جایی میزاره که باید بزاره و همونقدر فشار میده که میتونه سریع اونو ارضا کنه یه دفعه به جان گفت امروز بعد از ظهر فرانک زنگ زد چشمای جان درشت شد چ چی میخواست لبخن زد و خوب تو که فرانک رو میشناسی خیلی تنهایی میکشه اون مقدار زیادی چایی و همدردی میخواد جان دهنشو باز کرد تا حرف بزنه کیت تو که اهمیت نمیدی بیاد اینجا نه سرشو تکون داد اما ته دلش راضی نبود میدید که فرانک چطوری به کیت نگاه میکنه چه مدت اینجا موند کیت جواب داد حدود دو ساعت اینجا بود جان این مدت زمان زیادیه کیت میدونم بعد یه مدت رفت بهش گفتم بهتره دنبال یه رابطه ی دیگه باشه وقتشه گذشته ها رو فراموش کنی اللی دوست نداره ببینه اون تنها میچرخه چه جوابی به این حرفت داد دستش دوباره شروع کرد بالا و پایین رفتن گفت یه رابطه ی کامل دیگه نمیخواد یه رابطه بدون وابستگی میخواد ترجیحا با یه زن متاهل که یه کم تفریح اضافی بخواد همونطور که خودش میگه یه کم تفریح بعد از ظهری جان احساس کرد قلبش داره غرق میشه چی تو چی جواب دادی کیت ساکت موند و دستاشو بیشتر دور کیر جان فشار میداد و بهتر داشت کارشو میکرد منتظر موند تا چشمای جان بسته شد بهش گفتم همیشه یه همچین زنی دور و برت پیدا میشه کسی که بدون دردسر یه کم تفریح بخواد یکی دو ساعت تو تخت خواب یه متاهل تا اَتش اضافیشو خالی کنه دوباره چشمای جان گشاده باز شد تو که پایه نیستی کیت دستاشو عقب کشید و گفت سعی داری چی بگی تو که فکر نمیکنی من از اون زنا باشم درسته جان دهنشو باز کرد تا حرف بزنه که دستای کیت دوباره اومد رو کیرش کیت گفت تو که فکر نمیکنی من زنی باشم که اینطوری کیر یه مرد دیگه رو تو دستاش بگیره بعد پرسید میدونی که من هرگز یه مرد دیگه رو تو اتاق خوابمون راه نمیدم که بعد بیارمش تو حموم که ریلکس کنه مثل تو بعدشم کیر کلفتشو اینجوری تو دست بکشم جان اهی کشید کیت دور شد و حوله رو برداشت جان گیلاش شراب رو رو میز گذاشت متوجه شد بیشتر از یه گیلاس شراب از بطری کم شده احساساتش خیلی شدیدتر شده بود اما کیت کیرشو با حوله گرفت شرم به تو باد جان روبسون که فکر میکنی زنت میتونه یه مرد دیگه رو اینطوری که به تو میرسم نوازش کنه موعق گفتن این یه لخند موزیانه رو لبش و یه تن غریب تو صداش بود اما روش نرم و ماهرانش تو استفاده از اون حوله باعث میشد حواس جان پرت بشه همینطور که زانو زد و بین پاهاشو و همینطور دور خایه هاشو خشک میکرد گفت هرچند که مطمئنم خیلی از این کارام خوشش میومد اینطور نیست جان در مورد این نکته هیچ شکی نداشت تو فکر بود زنش میتونه یه همچین حالی به فرانک بده همینطور که حوله رو رو کیرش میکشه میپرسه به نظرت کیر کلفتی داره جان من کیت به نظر میرسه خیلی بزرگ باشه جان اها کیت چند هفته پیش منو دید داشتم ماشینو میبردم بیرون یه نگاه اساسی به جوراب شلواریام انداخت فکر کنم حسابی تحریکش کرد وقتی حرکت دستشو داشت ادامه میداد یواشکی یه نگاهی به چشمای جان انداخت جان این قضیه تو رو هم تحریک کرد کیت جان رابسون فکر کردی من چطور زنی ام زنی که با یه کیر کلفت و بزرگ و خوشفرم تحریک میشم وقتی بلند شد و از کیر جان رو گرفته بود و به داخل اتاق خواب راهنمایش میکرد یه لبخند رو صورتش بود فکر کنم بهتره با هم صحبت کنیم هیچ مقاومتی تو جان نمونده بود کین بهش گفت بخواب رو تخت جان مکث کرد قبل اینکه رو تخت بخزه نگاهی به نقش بدنی که رو تخت افتاده بود کرد چیزی نگفت و کیت دور تخت گشت و یکی از مچاشو با طناب قرمز بست به تخت اولین بارش نبود این کارو با جان میکنه اولین بار جان هم نبود که خودشو به دست رحم و مهربونی کیت میده ولی هیچوقت اینقدر مضطرب نبود مضطربانه به کیت نگاه کرد و کیت هم دور تخت گشت و دست دیگشو بست به تخت خودش دستشو به کیت داد تا استیسالشو کامل کنه وقتی کارش تموم شد یه نگاه به پایین انداخت و با یه لبخند رفت سراغ زیپ لباسش همین که شروع کرد پایین اوردن زیپش گفت فکر کنم تو تصور میکنی امروز فرانک مثل تو رو این تخت دراز کشیده بوده اینطور نیست جان با دهن باز بهش نگاه کرد نمیدونست چطور جوابشو بده کیت هم زیپشو اروم پایین میاورد تنها چیزی که میتونست روش تمرکز کنه دیدن بدن نیمه برهنه ی کیت بود واسه چند ثانیه جلوی جان وایساد و لباسشو تو دستاش گرفته بود تا چشمای جان از دیدنش سیر بشه همینطور فکر میکنی اینطوری براش لخت شدم اینطور نیست جان سرشو تکون داد کیت نزدیکتر شد و کیرشو تو دستش گرفت شاید اره شایدم نه اروم اینو گفتو دستاش شروع به بالا و پایین رفتن کرد جان با صدای بلند ناله میکرد اون دیگه داشت به ارضا شدنش نزدیک میشد کیت دست نگه داشت و سر پا ایستاد همینطور که پایینو نگاه میکرد لبخند زد و سوتین و شرتشو درآورد حتما بعدشم فکر میکنی من این کار رو براش انجام دادم نه سرشو تکون داد و دید که کیت برگشت و به طرف میز ارایشش رفت فکش باز موند وقتی که دید کیت شونشو برداشت و برگشت کنار تخت وقتی که داشت کنار تخت زانو میزد گفت زانوهاتو ببر عقب اونم اطاعت کرد مثل یه بره تو سلاخ خونه پاهاشو عقب کشید کیت دستشو زیر زانوهاش فشار داد تا بهتر کون و تخمای جان عریان بشه بدون توانایی هیچ کاری دست کیت رو نگاه میکرد که عقب رفت تو دستشم محکم شونه رو گرفته بود بعد کیت گفت این برای اینه که فکر کردی من تو رو کاکولد فرض کردم کاکولد داشت تو فکرش تکرار میکرد که اولین ضربه محکم خورد بهش چشماشو محکم بست و دوباره یه ضربه ی دیگه شیش تا از خوباش برای تو پسر بد با اون ذهن کثیفت شش تا ضربه ی کامل اومد پایین محکم ضربه هایی که اشک رو تو چشمای جان جمع کرد همچنین یه چیز دیگه رو هم دراوردن همینکه پاهاش دوباره پایین اومدن دید که قطرات منی داره از کیرش سرازیر میشه داشت شونه رو رو میز کنار تخت میزاشت که گفت بزار این یه درس خوب برات بشه رو لبه ی تخت نشست و به جان نگاه کرد یه چیزی داره تحریکت میکنه همزمان سر کیرش رو هم لمس میکرد امیدوارم فکر نکنی این کارو با فرانک هم کردم جان سرشو تکون داد کیت کیرشو بین انگشت شصت و اشاره اش گرفت و شروع کرد بالا و پایین کردن جان دوباره به ناله کردن افتاد کونش میسوختو کیرشم داشت منفجر میشد ناگهان کیت دست نگه داشت و بلند شد در حالی که کیرش تو هوا معلق بود کیت خودشو پایین اورد تا لبه های کوسش با نوک کیرش تماس پیدا کرد تو چشماش نگاه کرد و اروم تا ته فرو کرد تو خودش شرط میبندم فکر میکنی داری کس دست دو میکنی اینطور نیست جان سرشو با سرعت به طرفین تکون میداد شرط میبندم فکر میکنی اونم همینطوری گاییدم بعد به نرمی گفت طولانی و اروووم مثل این بعد با حرکت اروم ولی محکم رو حرفش تاکید کرد داشت ناله میکرد دیگه اهمیت نمیداد که قبلا فرانک رو هم گاییده بود یا نه تنها چیزی که میخواست ارضا شدن بود تمام چیزی که میخواست خالی کردن ابش تو عمق کسش بود کیت میتونست اینو احساس کنه میدونست دیگه ارضا شدنش نزدیکه ولی خودش هم میخواست ارضا بشه دست نگه داشت و بلند شد جان با ناامیدی ناله کرد و بعد متوجه شد کیت داره روشو برمیگردونه برای یه لحضه فکر کرد کیت میخواد با پوزیشن دختر گاو چران ارضاش کنه اما کیت یه نقشه ی دیگه داشت کونش عقب اومد تا جایی که کوسش دقیقا رو دهن جان بود میتونست مایع سفیدی که از کوسش بیرون میومد رو ببینه کوسشو گذاشت رو دهنش قبل اینکه کیر جانو بکنه تو دهنش زبون جان تا اعماق کسش فرو رفته بود اهمیت نمیداد که مایع سفید زیادی داشت از کسش بیرون میومد اهمیت نمیداد که این مایع از یه مرد دیگه بوده باشه تمام چیزی که میتونست بهش فکر کنه ارضای خودش بود اب خودش داشت راهشو به داخل دهن کیت پیدا میکرد بعدش در سکوت همدیگه رو بغل کرده بودن و اروم گرفته بودن هردوارضا شده بودن بعد از چند دقیقه هر دو دوش گرفته و لباس پوشیده اماده شدن برای شام جان بطری شرابو برداشت تا بیاره طبقه پایین بعد چند لحظه بهش چشم دوخت تو فکر بود کی قبلش یه لیوان ازش خورده بود میدونست کیت شراب سفید میخوره و زیاد شراب قرمز دوست نداره همچنین میدونست فرانک مثل خودش از شراب قرمز مرلوت خوشش میاد ایا اون عصر اینجا بوده ایا اتفاقی که براش افتاد یه بازپخش از جریانی بود که برای فرانک اتفاق افتاده بود نمیدونست هیچ راهی برای مطمئن شدن نبود میدونست باید از کیت بپرسه میدونست این تنها راهشه و همچنین میدونست باید امادگی قبولش رو هم داشت باشه جان تصمیم گرفت جانب احتیاط رو نگه داره بعدا سر شام کیت بهش گفت اوه در هر صورت من فرانک رو برای یکشنبه نهار دعوت کردم تو که مشکلی نداری همینطوره ت تو میدونی من یکشنبه ها گلف بازی میکنم نمیدونی یه مسابقه هست و تا ساعت دو هم تموم نمیشه کیت بهش لبخند زد و گفت مشکلی نیست فرانک میتونه تو اماده کردن سبزیجات بهم کمک کنه مطمئنم میتونم تا تو برمیگردی سرگرمش کنم جان دهنشو باز کرد تا صحبت کنه ولی ساکت موند شاید فقط داشت تخیل پردازی میکرد یا پیشداوری عجولانه دستشو جلو اورد و رو شونش گذاشت میتونست بند سوتینشو احساس کنه بهش گفت من من سعی میکنم هر چه سریعتر بیام خونه کیت هم دستشو گرفت و گفت احتیاجی نیست عجله کنی عزیزم تو بهتره رو برد تمرکز کنی من میتونم منتظر برگشتنت بمونم یه برقی تو چشماش بود جان دهنشو باز کرد و خواست حرف بزنه که کیت دستشو فشار داد و گفت دوست داری دوباره با هم بازی کنیم جان سرشو تکون داد چند لحظه بعد دستش تو دست کیت بود و کیت هم اونو به طرف صندلی مورد علاقش راهنمایی میکرد دستاش سریعا اون رو از شر شلوارو پیرهنش خلاص کرد وبعد جلوش ایستاد و شروع کرد به باز کردن زیپ لباسش امیدوارم دیگه از اون فکرای کثیف و بد نداشته باشی جان سرشو تکون داد و کیت شلوارشو خودشو پایین کشید هرگز به فکر جان خطور نکرد که کیت فرانک رو تو همین صندلی مورد علاقش هم گاییده بود ترجمه</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%db%8c%da%a9-%d8%a8%db%8c%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%aa-%db%8c%d8%a7-%d9%87%d9%85%da%86%db%8c%d9%86-%da%86%db%8c%d8%b2%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">160241</post-id>	</item>
		<item>
		<title>هم منو میکرد هم زنمو  ۲</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%87%d9%85-%d9%85%d9%86%d9%88-%d9%85%db%8c%da%a9%d8%b1%d8%af-%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86%d9%85%d9%88-%db%b2/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%87%d9%85-%d9%85%d9%86%d9%88-%d9%85%db%8c%da%a9%d8%b1%d8%af-%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86%d9%85%d9%88-%db%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 23 Aug 2018 09:52:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[آب کیر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[زن جنده]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندنبی غیرتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://avizoone.com/?p=159956</guid>

					<description><![CDATA[قسمت قبل 1985 روزا میگذشت تا اینکه ی روز محسنینا خونه ما مهمون بودن محسن همش دید میزد و با اسما شوخی میکرد و سربسرش میذاشت تا کم کم حرف افتاد و قرار ی مسافرت و گذاشتن که بریم شمال منکه میدونستم جریان چیه یکم نه اوردم که محسن میگفت بابا این چ گناهی کرده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>قسمت قبل 1985 روزا میگذشت تا اینکه ی روز محسنینا خونه ما مهمون بودن محسن همش دید میزد و با اسما شوخی میکرد و سربسرش میذاشت تا کم کم حرف افتاد و قرار ی مسافرت و گذاشتن که بریم شمال منکه میدونستم جریان چیه یکم نه اوردم که محسن میگفت بابا این چ گناهی کرده اصلا تو نیای من با خودمون میبرمش که منم گفتم باشه حالا ببینیم چی میشه خلاصه بعد چند هفته رفتیم شمال ی ویلای بسیار بزرگ و قشنگ که مال دوست محسن بود استخر باغ بزرگ لب دریا ی دوبلکس توپ وسط باغ نزدیک نمک ابرود تو راه تا با محسن تنها میشدیم از اسما میگفت و با من ور میرفت و حتی ی جا که بچه ها رفتن دستشویی یکم براش ساک زدم خلاصه شب شام و زدیم و محسن دوتا شیشه ودکا اورد نشستیم و شروع به بازی کردیم و خوردیم از گل یا پوچ گرفته تا هربازی که توش محسن بتونه ی کرمی بریزه شروع کردیم ب بازی پاسور ۷ نمیدونم چی چی بود اسمش محسن می شد شاه حکمای عجیب غریب میکرد مثلا یبار که من دزد بودم و محسن شاه حکم کرد باید بوسم کنه که همه تعجب کردن اونم گفت شما چ منحرفین ما دایی و خواهر زاده ایم اشکال نداره که خلاصه بوسم کرد که زنامونم میخندیدن یبار دیگش اسما دزد بود حکم کرد اسما پرید تو استخر که لباساش چسبید به بدنش و محسن به خواسته دلش رسید سرتون و درد نیارم رقص محسن با اسما من شبیه دخترا برقصم و حکم محسن که هی مشروب میداد ب اسما و زنش همه خسته بودیم که حکم کرد اسما بره تو استخر دوباره که خودشم رفت و ب خانومشم گفت بیا و منم که خودم رفتم تو اب کلی مثلا شنا یاد اسما میداد و به هر بهونه ایی دست مالیش میکرد زنا بعد شنا رفتن لباس عوض کنن و بخوابن و گفتن که کی تو کدوم اتاق میخوابه محسن شروع کرد ب صحبت درباره اسما و اون شب میگفت ب تو حال داد گفتم اره خیلی پرسید دوست داشتی امروز کارام و سرمو تکون دادم گفت ی چیز بگم ناراحت نمیشی گفتم چی مثلا گفت واسه امشب ی نقشه دارم گفتم چی گفت کلی مشروب دادم بهشون که نفهمن شب چ خبره اینا رو که میگفت دستم و برد رو کیرش و منم مالیدمش اونم دستشو کرد تو شورتم و میمالید و انگشتم میکرد یکم که گذشت وومدیم بیرون و رو صندلی نشست و براش خوردم یرم و میمالید همش جون جون میکرد که گفت بخور که میتواد بره تو کس زنت سرم و اوردم بالا گفتم چی گفت بخور میفهمی بعد یکم خوردن دستم و گرفت اورد بالا دوتا اتاق بود گفت سمت چپی اسما خوابیده و سمت راستی فاطمه زن محسن گفت برم تو اتاق اسما ببینم خوابه یا نه رفتم خواب خواب بود اومدم بیرون گفتم خوابه گفت تو برو پیش فاطمه بخواب منم پیش اسما ولی دست بهش نزنی از خواب بیدار شه گفتم میخوام ببینم چیکار میکنی گفت اگه بیدار بشن میگیم مست بودیم اشتباهی رفتیم اتاقارو نترس برات فیلم میگیرم عزیزم گفتم بذار از اسکایپ ببینم که گفت نه فیلمشو بگیریم بهتره بعدانم میبینیم خلاصه رفت منکه اومدم اروم خوابیدم ولی محسن از روی فیلم میگم رفت زیر ملافه و شروع کرد نگاه کردن اسما و با احتیات دست کشیدن روتنش اسما انگار بیهوش بود اصلا تکون نمیخورد محسن پرو تر شده بود شروع کرد ب دست زدن ب سینه هاش و خوردن گردنش اسما شهوتی شده بود ولی مشخص بود نمیتونه حتی چشماشو باز کنه شرت اسما رو دراورد کیرشو از پشت کرد تو کسش همشم سر اسما رو میچرخوند سمت بالشت که نکنه ببینتش خلاصه کرد و کرد بعد بلند شد شدوع کرد لیس زدن کس و کون اسما انگشتش تو کون اسما میرفت و کسش و میخورد شال اسما رو اورد و چشماش و بست اسمام چون عادت داره من چشماش و میبندم خودش همکاری کرد حالت داگ استیل شد محسن اومد جلوشو کیرشو داد تا اسما بخوره و از بالا با سوراخ کونش ور میرفتو انگشتاشو میکرد تو دهن اسما خیس میشد میکرد تو کونش و با اون دستش میزد رو کونش اسما که خسته شد رفت پشتش و کیرشو اروم اروم کرد تو کونش بعد ۱۰ دقیقه ایی ابشو ریخت رو کمرش و با صدایی اروم گفت همینجوری بمون الان میام برم دستمال بیارم اومد تو اتاق ما گفت پاشو بیا رفتم در گوشم گفت میری ابم و از رو کمرش لیس میزنی و کسشو کونش و میخوری تا ارضا شه منو هول داد سمت اتاق رفتم تو دیدم اسما قنبل کرده رو کمرش کلی اب شروع کردم ب لیس زدن تا همش و خوردم اسما میگفت چیکار میکنی مگه توام اب دوست داری شیطون و چشماش و باز کرد گفت چندشت نمیشه گفتم نه گفت ولی خیلی حال داد از رو کمرم لیسش زدی کلی کس و کونشو که بوی کیر محسن و میداد لیس زدم تا ارضا شد و خیلی زودم خوابش برد محسن اروم در زد رفتم جلو در گفت گوشیمو بده کونی خودتم بیا بیرون تا رفتم بیرون دستم و گرفت نشوند و کیرشو کرد تو دهنم بعدش گفت حولتو بردار بریم دریا رفتیم لب دریا کلی حال داد شنا و لب بازی و کلی کونم و لیس زد و کرد من و اومدیم خوابیدیم فیلم و ازش گرفتم و شب نگاه کردم ابم اومد وقتی دیدم زنم زیر محسنه یعنی کیری که همیشه تو من میرفته تو کون زنمم رفته نمیدونم چطوری و کی خوابیدم ولی شب خوبی بود نظر بدید نوشته</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%87%d9%85-%d9%85%d9%86%d9%88-%d9%85%db%8c%da%a9%d8%b1%d8%af-%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86%d9%85%d9%88-%db%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">159956</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.007 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-16 01:09:32 by W3 Total Cache
-->