<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>محترمانه &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d9%85%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:28:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.1</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>محترمانه &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>مادر و دختر میرن تو ی تیم تا خوب به دوست پسر حال بدن</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%86-%d8%aa%d9%88-%db%8c-%d8%aa%db%8c%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%be/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%86-%d8%aa%d9%88-%db%8c-%d8%aa%db%8c%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%be/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Jul 2019 07:34:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[بتواند]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برقرار]]></category>
		<category><![CDATA[برگرداند]]></category>
		<category><![CDATA[بلاخره]]></category>
		<category><![CDATA[تااینکه]]></category>
		<category><![CDATA[تختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[توانایی]]></category>
		<category><![CDATA[جیغهای]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانم]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دستانم]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[شدماول]]></category>
		<category><![CDATA[شلواری]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدی]]></category>
		<category><![CDATA[کردحالا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبرای]]></category>
		<category><![CDATA[محترمانه]]></category>
		<category><![CDATA[مقدمات]]></category>
		<category><![CDATA[موقعییت]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدارم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میمالم]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانست]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیاید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتوانستم]]></category>
		<category><![CDATA[هرلحظه]]></category>
		<category><![CDATA[ودوباره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[فقط میخواهمبا نوشتن خاطرات ان فیلم سکسی روزها را یک بار دیگر برای خودم مورو کنمبعد از فوت همنفسم دیگر هیچ چیز یا هچکس نتوانست جای خالی سکسی او را برایم پر کند هر چه شاه کس مادرم بیشتر تلاش میکرد کمتر نتیجه میگرفت تا مرا متقاعدکند تا با یکی از خواستگارهایم کونی ازدواج کنم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>فقط میخواهمبا نوشتن خاطرات ان فیلم سکسی روزها را یک بار دیگر برای</h2>
<p>خودم مورو کنمبعد از فوت همنفسم دیگر هیچ چیز یا هچکس نتوانست جای خالی سکسی او را برایم پر کند هر</p>
<h3>چه شاه کس مادرم بیشتر تلاش میکرد کمتر نتیجه میگرفت تا مرا</h3>
<p>متقاعدکند تا با یکی از خواستگارهایم کونی ازدواج کنم و زندگی عادی را از سر بگیرم من تنها حاضر شدم اسباب</p>
<h4>و جنده اثاثی منزل را کمی تغیر دهم و مادرم امید</h4>
<p>داشت شاید این تغیرات بتواند افکار پستون مرا کمی از گذشته دور کندو من به زندگی عادی باز گردم از مادرم</p>
<h5>خواستم علی کوس برادر کوچکترم را که تنها دو سال اختلاف</h5>
<p>داشتیم را برای کمک به خانه ما بفرستت رابطه من وعلی قبل از این بسیار محترمانه و من حتی یادم نمیاید در سکس داستان طول این بیست</p>
<h6>و نه سال از زندگیم حتی یک شوخی ایران سکس نامربوط با</h6>
<p>هم کرده باشیم ولی ان روز اتفاقی افتاد که تمام زندگی من رنگ و بوی دیگری گرفتساعت نه صبح بود که علی زنگ در خانه مرا زد ان روز من یک زیر شلواری مرداته و یک تیشرت تنم بود بعد از خوشامدگویی از علی خواستم برای اینکه لباسش کثیف نشود یکی از زیر شلواریهای ان مرحوم را بپوشد و هر کدام برای کار به قسمتی از خانه رفتیم من سعی میکردم یک چمدان از لباس های قدیمی که مدتها زیره کمد بود را بیرون بکشم اماهرچه زور میزدم نمیتوانستم تا جایکه دمر روی فرش خوابیده بودم و هی دسته ساک را میکشیدم و بلاخره مجبور شدم از علی کمک بخواهم علی نیز مانند من دراز کشد و هر دو سعی در بیرون اوردن ساک کردیم در این کش و قوس علی نیمه تنش به روی من کشیده شده بود خدای من میتوانستم التش را روی باسنم حس کنمتمام بدنم داغ شده بود احساسی گم شدای تمام وجودم راگرفته بودشهوت در وجودم موج میزدحرکتهای علی باعث شت کاملا التش میان دو باسن من باشد به ناگهان از روی منبلند شد اما نتوانست از خیسی لباس من جلو گیری کند و با گفتنه ببخشد مریم جون یادم امد یه کار فوری دارم سریع لباس عوض کردو زیرشلوری را به بهانه کثیف شدن توی ماشین لباس شویی انداخت و رفت دیگه توانایی کار نداشتم سعی میکردم افکار خودم را از حادثه پیش امده دور کنم اما نمی شد وقتی شب به رختخواب رفتم این افکار بیشتر شد و وقتی به خود امدم متوجه شدم با یک دست سینه و با دست دیگر زیرشکمم را میمالم از جا بلند شدم و توی تختخواب نشستم شیطان چنان وسوسه ام کرد که تصمیم خودم را گرفتمعلی باید کام مرا براورد اما ججوری چه کار باید میکردم البتهاینجور مواقع شیطان خود به کمک شما میایدفردا به مادرم زنگ زدمو گفتم مادر علی را بفرست من او را شام نگه میدارم و برای اینکه کار زودتر تمام شود شب او را پیشه خودم نگه میدارم اما شما از بابت ماندن او چیزی به او نگویدممکن است بهانه اورده و نیاید مادرم قبول کرد و من مشغول اماده کردن مقدمات شدماول به بازار رفتم و یک شلوار استرج چسبان و یک تاپ خریده وخانهبرگشتم حمام کردم و تمام مو های زاید را تراشیدم و منتظر امدنعلی شدم ساعت هفت شب بود که علی امد با شنیدن صدای زنگ چنانقلبم به تپش افتاد که صدای ان را میشنوفتمخیلی سعی کردم خودمرا ارام کنم بعد از دو دقیقه به اعصاب خود مسلط شدم و مدانستماگر حرف یا حرکت خواستی انجام دهم ممکن است تمام کارها را خراب و او از نیت من اگاه گرددسلام علی جون دیروز کجا دررفتیببخشد مریم جون الان در خدمتت هستم هر چه کار داری به خودم بگومن کوچک تو اسباب اثاثیت هستممتعجب شدم از اینکه اون بیشتر از من سعی میکرد اوضاع را عادیجلوه دهدراستش یکم دیر امدی اول شام بخور بعد اگه راست میگی امشب اینجابمون تا فردارنگ علی برگشت یک نگاهی به سراپای من انداخت تازه یادش امدتا به حال من را با یک همچین لباسی ندیده است و خدا میداند توی اون لحظه به چی فکر میکرددر تمام ان مدت بین ما سکوت بود وتلاش میکردم راه حلی پیدا کنمو این بار نیز شیطان به کمکم امدراستش علی جون از دیروز من کلی کار کردم فقط یکی دوتا کارمونده که باشه صبحعلی بدونه انکه حرفی بزند رفت یک متکا و پتو برداشت و منموندم که چکار کنم ناگهان گفتمعلی جون اگه زحمتی نیست این قولنج مرا بگیریچشمان علی برقی زد از جا بلند شد وخیره مرا نگاه کردعلی جون فهمیدی چی گفتمدادش من بلد نیستمکاری نداره من دستم را پشتم جمع میکونم تو مرا بلند کنبدون معطلی پشتم را به علی کردم و منتظر شدم به اتاق من بیایدبه ناگهان گرمی تنش رو پشتم احساس کردمبرای چند لحظه سکوت بین ما برقرار شد من دستانم را به پشت بردمو علی دستانش را به دور سینه هایم حلقه کردو ارام هر دو سینهمرا دردستانش گرفت و فشار ارامی داد که من اه از وجودم برخواستبا اه من او که شهوتی شده بود یک دستش را به ارامی پاییناوردو بین دو پای من گذاشت و من با این کارش به ارش رفتمعلی چکار میکونی &#8230; علی ترا به خدا &#8230;علیوچنان اه و اوهی کردم و در بقلش پیچ و تاب میخوردم که او هرلحظه شهوتی تر میشدعلی ترا به خدا خواهش میکنمعلی مرا به پشت رو تخت انداخت و شلوار را از پایم در اورد یک متکا به زیر شکمم گذاشت جوری که باسن من کاملا بالا امدبا دستانش لومبرهای مرا از هم باز کرد و با زبانش شروعبه تیسیدن سوراخ من کرد زنانی که شوهرانشان این کار را با ایشان کرده باشد میفهمندمن چه میگویم و چه لذتی در این کار استمن به خواستهام رسیده بودمدیگر به جای اینکه بگویم علی جون نکن فقط اه واو میکردمچشمانم را بستم و از موقعییت پیش امده لذت میبردمدر همین گیرودار علی مرا برگرداند و من چشمم به الت بزرگ علیافتاداین بار دست بردم التش را گرفتم و به داخل کوسم هل دادم ودوباره چشمانم بستم وگفتمعلی جون جرم بدهعلی ترا به خداعلیلحظاتی بعد صدای جیغهای شهوت الود ما بود که فضای اتاق را پرکرده بودتا صبح سه بار با هم سکس کردیم و من تلافی این چند سال را در اوردمبعد از ان علی هفته ایی یکی دو بار پیش من میامد تااینکه ازدواج کردحالا دیگر او حاضر نیست پیش من بیاید و مرتب التماس میکندکه ازدواج کنم ولی من نمی توانمبرای من دیگر هیچ کس علی نمی شود</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%86-%d8%aa%d9%88-%db%8c-%d8%aa%db%8c%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%be/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175591</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف خبیث عاشق بازی با زوج هاست</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d8%a8%db%8c%d8%ab-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%87%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d8%a8%db%8c%d8%ab-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%87%d8%a7%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 26 Jul 2019 05:25:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشش]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقای]]></category>
		<category><![CDATA[‫ازدواجش]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکامو]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظامی]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجور]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونموقع]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بیوفته]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پولدار]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جاییکه]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چطوریه]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانومش]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمو]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابونم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشام]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[درمیون]]></category>
		<category><![CDATA[دریاچه]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دلگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[روزایی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمو]]></category>
		<category><![CDATA[سرامیک]]></category>
		<category><![CDATA[سرکارش]]></category>
		<category><![CDATA[سیستمی]]></category>
		<category><![CDATA[شناخته]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیشو]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازی]]></category>
		<category><![CDATA[عشقمون]]></category>
		<category><![CDATA[فهموند]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[کارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کدومشون]]></category>
		<category><![CDATA[کماکان]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گذرونده]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورم]]></category>
		<category><![CDATA[محترمانه]]></category>
		<category><![CDATA[مخابرات]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادی]]></category>
		<category><![CDATA[میدادیم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[وایییییییییی]]></category>
		<category><![CDATA[ورداشتمو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[که میتونم حاشیه رو کم فیلم سکسی کنم که خسته کننده نشه تو قسمت اول سکس نداره ولی تو قسمت دوم یه عشقبازی و تو قسمت سوم سکسی یه سکس خشن رو داره امیدوارم خوشتون شاه کس بیاد.اصلا حالم خوب نبود کیفو ورداشتمو با یه خداحافظ از شرکت اومدم بیرون نمی دونستم کونی کدوم وری [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>که میتونم حاشیه رو کم فیلم سکسی کنم که خسته کننده نشه تو</h2>
<p>قسمت اول سکس نداره ولی تو قسمت دوم یه عشقبازی و تو قسمت سوم سکسی یه سکس خشن رو داره امیدوارم</p>
<h3>خوشتون شاه کس بیاد.اصلا حالم خوب نبود کیفو ورداشتمو با یه خداحافظ</h3>
<p>از شرکت اومدم بیرون نمی دونستم کونی کدوم وری برم اصلا یادم رفته بود ماشینو کجا پارک کردم یه خورده وایسادم</p>
<h4>به جنده خودم مسلط شدم رفتم سمت ماشین درو ماشینو باز</h4>
<p>کردم و نشستم بغض گلومو گرفته پستون بود اشک تو چشام حلقه زده بود اینجا نمیشد گریه کنم باید میرفتم یه</p>
<h5>جای خلوت کوس تا بتونم با خیال راحت زار بزنم و</h5>
<p>خودمو تخلیه کنم ، ماشینو روشن کردم و با یه تیک اف شدید از پارک در اومدم با سرعت خیلی زیاد رفتم سکس داستان سمت میدون که</p>
<h6>دور بزنم برم دریاچه اونجا تنها جایی بود ایران سکس که بهم</h6>
<p>آرامش میداد دستم رو بوق بود که کسی نیاد جلو راهم مجبور بشم ترمز کنم ، خیابونم تقریبا خلوت بود صد متر بعد میدون بود که یه نیسان از کوچه بیرون اومد سرعتم خیلی زیاد بود دستمو گذاشتم رو بوق و کلاج و ترمز رو تا ته فشار دادم ولی دیگه خیلی دیر شده بود اومد تو راهم و محکم بهم خورد اه تو این وضعیت فقط تصادفو کم داشتم پیاده شدم کل دق و دلیامو سر اون راننده بدبخت خالی کردم هرچند میدونستم خودم مقصرم و فحش دادن تو خیابون واسه من که یه دختر بودم زشت بود ولی دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم ، کاشکی تصادف شدید بود و میمردم اصلا زندگی کردن واسم دیگه ارزشی نداشت ، زنگ زدم به بابام و گفتم که تصادف کردم و بابام سریع خودشو رسوند افسر اومد و من مقصر شناخته نشدم آخه من تو اصلی بودم و از فرعی پیچیده بود جلوی من ، حالم خیلی بد بود اصلا نمیتونستم وایسم مدارک خودمو ماشینو دادم به بابام و از افسر معذرت خواهی کردم و گفتم که ترسیدم و دیگه نمیتونم وایسم افسرم چیزی نگفت و خودم با ماشین بابام رفتم خونه چندبارهم نزدیک بود تصادف کنم ، تف به این زندگی لعنتی بدون اراده خودمون اومدیم ولی کاشکی مرگمون لااقل دست خودمون بود ، رسیدم خونه سریع رفتم حموم میخواستم گریه کنم میخواستم زار بزنم و خودمو خالی کنم دلم نمی خواست کسی اشکامو ببینه ، رفتم زیر دوش آبش خیلی سرد بود اصلا واینسادم گرم شه کم کم آب گرم شد گرمای لذت بخشی داشت کل خاطرات اون روزا جلو چشام رژه میرفت روزایی که بهترین بود واسم تک بود لنگه نداشت ،خیلی شاکیم از زمین و زمان از خودم از خدا از همه ، کاشکی میدونستم حکمت خدا چیه که داره این بلا ها رو سرم میاره آخه خدا جونم خیلی دوس داشتم دفتر زندگیمو میدادی دستم بخونم که آخر زندگیمو بدونم ، بدونم تو کجایی این زندگی کوفتی قراره که بدبختیام تموم بشه ، امروز دیدمش دلم لرزید نفسم تند شد یاد اونروزا افتادم که برای دیدنش لحظه شماری میکردم ولی امروز اصلا خوشحال نشدم یعنی اصلا انتظار نداشتم که پاشه بیاد سر کارم بهش گفته بودم که دوس ندارم اینجا ببینمش خصوصا اینکه مدیرم هم پسر داییش بود و کاملا در جریان عشقمون بود وقتی اومد تو بعد سلام و علیک که اونم با تته پته بود از شرکت اومدم بیرون و اتفاقای دیگه واسم پیش اومد(تصادف) ، آخرین باری که دیدمش 9 ماه پیش بود وقتی که تو کت و شلوار دومادیش دیدمش چقد ناز شده بود چقد دوس داشتم اونروز من عروسش بودم دوس داشتم بغلش کنم و سرمو بزارم رو شونش دستامو بگیره تو دستشو بهم دلگرمی بده ولی نشد بر عکس نه تنها نیومده بود بهم آرامش بده بلکه اون آرامش نسبی رو هم که داشتم ازم گرفت، مامانم یه سالن آرایشگری بزرگ داشت من و خواهرم هم کل دوره های آرایشگری رو گذرونده بودیم و کار گریم و شینیون عروس رو انجام میدادیم هر چند هر جفتمون کارمون یه چیز دیگه بود ، به اسرار خودم عروسش رو آورده بود آرایشگاه که آرایشش کنم می خواستم بهش نشون بدم که اصلا از ازدواجش ناراحت نیستم اونقد که میتونم خودم آرایشش کنم ولی همش بلوف بود وقتی خانومش رفت لباساشو عوض کنه خواهرم گفت مطمئنی میتونی کار کنی ؟ &#8211; آره چرا نتونم ؟ اون قضیه واسه من تموم شدس اصلا خودم به زور راضیش کردم عروسشو بیاره اینجا &#8211; در هر صورت هر جا دیدی داری کم میاری برو من هستم و هواتو دارم – مرسی آبجی جون ، عروس خانوم اومد و رو صندلیش نشست برای اینکه به کارم تمرکز داشته باشم صندلیشو کامل خوابوندمو خودم نشستم رو صندلی کارم و نگاهش کردم مثلا داشتم تشخیص میدادم که چه آرایشی بهش میداد ولی اصلا اینطور نبود داشتم با خودم مقایسش می کردم از هر لحاظ من از اون بهتر بودم لااقل از لحاظ ظاهری(همون قیافه و قد و هیکل )، دست به کار شدم دستام میلرزید اشک تو چشام بود و با هر پلک زدنم امکان داشت از چشم بیوفته پایین اصلا تعادل نداشتم هم خواهرم هم کارآموزا فهمیده بودن که مثل همیشه نیستم چند بار ازم پرسیدن که حالم خوبه و میتونم ادامه بدم که منم جوابشونو دادم که آره خوبم ولی واقعا نمی تونستم لحظه به لحظه بدتر میشدم آخرش غرور مسخرمو کنار گذاشتم و قلمورو گذاشتم رو میز و با صدایی که معلوم بود یه دنیا بغض و ناراحتی توشه معذرت خواهی کردم و رفتم بالا بدو بدو از پله ها رفتم بالا رسیدم به اتاقم و محکم خودمو انداختم رو تختم و تا جاییکه میتونستم گریه کردم دیگه چشامو نمی تونستم باز کنم بسکه میسوخت چشمامو بستم شاید سوزشش کمتر بشه با بستن چشام رفتم تو خاطرات 6 سال پیش 29 آبان سال 83 یه دختردوم دبیرستانی شاد و شیطون بودم یه ثانیه هم رو پام بند نبودم اصلا هم اهل دوست پسربازی نبودم بچه زرنگ کلاس و دختر خوب بابایی ، ولی رفتن به یه عروسی باعث شد زندگیم دیگه مسیر یکنواختشو طی نکنه ،عروسیه دختر دایی مامانم بود که آخرای عروسی یه پسره که از اول عروسی چشش بهم بود بهم شماره تلفنشو داد منم جدی نگرفتم وشمارشو دور انداختم ، ولی تا یک ماه همش پا پیچم بود با اصرارو التماس و جلو مدرسه اومدن و واسطه کردن دوستاش و دوستام یه جورایی با بی میلی و فقط برای اینکه دست از سرم برداره و خودمم دلم میخواست بدونم دوستی چطوریه باهاش دوست شدم اصلا از قیافش خوشم نمی اومد درسته پولدار بود تیپش هم خوب بود ولی من قیافه واقعا برام مهمه اونم اصلا قیافه جالبی نداشت ، خیلی براش مهم بودم اونجور که خودش میگفت از بچگی چشش دنبالم بوده آخه همسایه قدیمی خالم بودن ، دوستی جالبی بود من آدمی نبودم که بهم کم محبت بشه همه تو خونه عاشقم بودن و از محبت فول بودم ولی اینم اندازه ای محبت میکرد که منو اسیر خودش کنه اونموقع خطای اعتباری نبود منم بابام کادوی شاگرد اولی واسم سیم کارت و گوشی خریده بود تو مدرسه بهم گیر نمی دادن که چرا گوشی میبرم ،یادش بخیر چقدر دوران خوبی بود تو زنگ تفریح زنگ میزد احوالمو میپرسید اگه میگفتم گشنمه میومد واسم چیزی میاورد اگه حوصلم سرمیرفت کلاسو میپیچوندم میومد دنبالم و میرفتیم بیرون (البته یه روز درمیون چون نظامی بود و سرکارش یه شهر دیگه بود که با شهر خودمون 2 ساعت راه بود) ، در کل خیلی خوب بود تو طی 4 ماه عاشقش شدم تا اینکه یه شب که خونه داداشم بودم و داداشم شب کار بود داشتم با تلفن خونه باهاش صحبت میکردم که هزینش زیاد نشه که یهو دره خونه باز شد و داداشام و بابام اومدن تو ، وایییییییییی نمی تونم توصیف کنم و شما هم نمی تونید احساس کنید که چه حسی داشتم بدنم یخ کرده بود میلرزیدم اصلا نذاشتن از خودم دفاع کنم تا میتونستم و میخوردم زدنم خونه داداشم سرامیک بود نمی دونم کدومشون بود که با لگد زد تو سرم ، سرم خورد به زمین الانم که الانه بعده 6 سال سر درد دارم ، خدا زنداداشمو خیر بده که اومد خودشو انداخت جلو که بیشتر از اون کتک نخورم ، بابام سرگرده مخابرات نیرو انتظامی بود و با سیستمی که خطا رو کنترل میکردن خطو کنترل کرده بودن و کل صحبتامونو شنیده بودن ، آخر شب جلسه گذاشتن و سعی کردن خیلی محترمانه با موضوع برخورد کنن فقط گوشیمو ازم گرفتن و قرار شد هر روز با بابام برم مدرسه و برگردم هنرستانی بودم ساعت مدرسم با ساعت کار بابایم یکی بود ، ولی از اون طرف احمد نفمیده بود که چرا من قطع کردم بازم زنگ زد که بابااینام مجبورم کردن باهاش صحبت کنم و آدرس محل کارشو بپرسم منم میدونستم محل کارش کجاس و به اونا نگفتم و با بی ادبی تمام باهاش صحبت کردم که بفهمه ، آدرسو اشتباه داد فقط شهرشو درست گفت متوجه نشد فقط شک کرد فردا صبح من رفتم مدرسه و داداشم رفت ازش شکایت کنه و شکایت کرد، دیگه ازش خبر نداشتم جرات هم نداشتم از مدرسه دو در کنم برم بهش زنگ بزنم جوری ترسیده بودم که حتی فکرمم کار نمیکرد از طریق دوستام خبری بهش بدم ، یکسال گذشت و تو این یکسال من فقط یه بار دیدمش اونم وقتی که اومده بود از دور منوببینه وقتی سوار ماشین بابام میشم ، تا اینکه خرداد سال 85 بود که دیدمش دیگه از تحریم دراومده بودم و تنهایی بیرون میرفتم ولی کماکان گوشیم تو تحریم بود ، با اشاره بهم فهموند که باید برم دنبالش و منم رفتم سلام و علیک کردیم، بغض تو گلو هر دومون بود زمان زیادی نداشتیم که بتونیم با هم تو کوچه صحبت کنیم و واسه فردا ساعت 10 صبح جلو مدرسه با هم قرار گذاشتیم و &#8230;..</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d8%a8%db%8c%d8%ab-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%87%d8%a7%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2770</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شاه کس خوشگل و ناز حسابی کرده میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 27 May 2019 07:19:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایان]]></category>
		<category><![CDATA[آفریده]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[احساسم]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباطمون]]></category>
		<category><![CDATA[ارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[ازخجالت]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استخوان]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اضطرابم]]></category>
		<category><![CDATA[اطرافم]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراف]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندامهای]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتت]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اوقاتم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنش]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونروزم]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینجاش]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینکار]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارش]]></category>
		<category><![CDATA[اینهمه]]></category>
		<category><![CDATA[باتجربه]]></category>
		<category><![CDATA[باتمام]]></category>
		<category><![CDATA[باخنده]]></category>
		<category><![CDATA[باخودم]]></category>
		<category><![CDATA[بادستش]]></category>
		<category><![CDATA[بادستم]]></category>
		<category><![CDATA[بازکردم]]></category>
		<category><![CDATA[بازکنم]]></category>
		<category><![CDATA[بازکنه]]></category>
		<category><![CDATA[باشهبعد]]></category>
		<category><![CDATA[باکمال]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[بایستم]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمش]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بچسبون]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[برآمدگی]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برادرم]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[برقرار]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشت]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بفرستم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسه]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودآخه]]></category>
		<category><![CDATA[بودخودش]]></category>
		<category><![CDATA[بودمادرم]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمیشه]]></category>
		<category><![CDATA[بودیم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پسربچه]]></category>
		<category><![CDATA[پسرونه]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پهلوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشروی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابحال]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تجربگی]]></category>
		<category><![CDATA[تختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[تخمهام]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تعادلم]]></category>
		<category><![CDATA[تغییراتی]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[چنددقیقه]]></category>
		<category><![CDATA[چهاردست]]></category>
		<category><![CDATA[چوچوله]]></category>
		<category><![CDATA[چیزهای]]></category>
		<category><![CDATA[چیزهایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حرارتش]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[حقیقتش]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خدادادی]]></category>
		<category><![CDATA[خدمتتون]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خورشید]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشرنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خوشکلی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[دختربازی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترخاله]]></category>
		<category><![CDATA[دخترعمو]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهایی]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دراختیار]]></category>
		<category><![CDATA[دربیاد]]></category>
		<category><![CDATA[دربیار]]></category>
		<category><![CDATA[دربیارم]]></category>
		<category><![CDATA[دربیاره]]></category>
		<category><![CDATA[دربیاریم]]></category>
		<category><![CDATA[درحالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچگی]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دلخوری]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتاشون]]></category>
		<category><![CDATA[دودستم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهاین]]></category>
		<category><![CDATA[دیواره]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رمانتیک]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[روسریش]]></category>
		<category><![CDATA[روگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زودباش]]></category>
		<category><![CDATA[زیباترین]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتها]]></category>
		<category><![CDATA[سرازیر]]></category>
		<category><![CDATA[سربالا]]></category>
		<category><![CDATA[سرصحبت]]></category>
		<category><![CDATA[سرکلاس]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سفیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارکش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شورتهای]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عکسهای]]></category>
		<category><![CDATA[غافلگیر]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[فریادی]]></category>
		<category><![CDATA[فکرکردم]]></category>
		<category><![CDATA[فکر‌کنم]]></category>
		<category><![CDATA[فکرمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمها]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[قسمتهای]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کردمچند]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کمربندم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتار]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گفت:من]]></category>
		<category><![CDATA[گوشتیش]]></category>
		<category><![CDATA[لاپایی]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهامون]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لذت‏بخش]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[متشکرم]]></category>
		<category><![CDATA[متوسطی]]></category>
		<category><![CDATA[محترمانه]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مقداری]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[موذیانه]]></category>
		<category><![CDATA[موقعها]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتش]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میبنده]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسید]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میبینی]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میپوشید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونست]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوان]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتی]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناختم]]></category>
		<category><![CDATA[میشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمید]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکرده]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذروندم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میمکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجی]]></category>
		<category><![CDATA[نامحرم]]></category>
		<category><![CDATA[نباشید]]></category>
		<category><![CDATA[نبودیم]]></category>
		<category><![CDATA[نپوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهاش]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناختم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نوکشون]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هردومون]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هرکدوم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایمون]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[هنرپیشه]]></category>
		<category><![CDATA[هیچکدومشون]]></category>
		<category><![CDATA[وپایین]]></category>
		<category><![CDATA[ورانداز]]></category>
		<category><![CDATA[یکراست]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بده.توی زندگیش یک دختر قشنگ فیلم سکسی باشه که آدم دوستش بداره، براش هدیه بخره، شعرای عاشقانه براش بنویسه، هر از گاهی ببینتش و بالاخره&#8230;.. حالی به سکسی حولی!منهم مثل خیلی از پسرها همینطور بودم. شاه کس از لحاظ مردی که مطمئن بودم مرد شدم، ولی هنوز موقعیتش پیش نیومده بود تا کونی از آلت [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>بده.توی زندگیش یک دختر قشنگ فیلم سکسی باشه که آدم دوستش بداره، براش</h2>
<p>هدیه بخره، شعرای عاشقانه براش بنویسه، هر از گاهی ببینتش و بالاخره&#8230;.. حالی به سکسی حولی!منهم مثل خیلی از پسرها همینطور</p>
<h3>بودم. شاه کس از لحاظ مردی که مطمئن بودم مرد شدم، ولی</h3>
<p>هنوز موقعیتش پیش نیومده بود تا کونی از آلت مردانگیم استفاده کنم! دنبال یک مورد مناسب، یعنی یک دختر خوب میگشتم</p>
<h4>تا جنده زودعاشقش بشم و مردونگیم رو براش بکار بگیرم!هروقت به</h4>
<p>حمام میرفتم و خودم رو لخت پستون میدیدم با خودم میگفتم: بالاخره همه چیزهایی که خدا آفریده حکمت داره و حیفه</p>
<h5>که آدم کوس از موهبتهایی که خدا بهش داده استفاده نکنه!</h5>
<p>اندامهای جنسی با این ظرافت و قشنگی چرا باید سالها بدون استفاده بمونن تا آدم ازدواج کنه و بتونه بکارشون بگیره. اصلا&#8221; سکس داستان شاید زبونم لال</p>
<h6>من به اون سن نرسیدم،اون وقت چی؟ حیف ایران سکس نیست ناکام</h6>
<p>از این دنیا برم؟!مدتها بود که این افکار مغز منو پرکرده بود و تصمیم گرفته بودم هرچه زودتر ازنعمتهای خدادادیم استفاده کنم.ولی چطوری؟ آخه دوست دختر چیزی نیست که آدم بتونه هروقت دلش خواست بره در مغازه ، یکیش رو بخره و بیاره خونه.تازه باید خونه خالی هم داشته باشه!واقعا&#8221; زندگی چقدر سخته!! بالاخره چاره ای نبود باید برای خودم کسی رو پیدا میکردم تا مثل دوتا پرنده عاشق باهم پرواز کنیم و به یکجای امن بریم و باهم حال کنیم! دست بکار شدم و اول لیست تمام دخترهایی رو که میشناختم نوشتم.بعضی هاشون از من بزرگتر بودن و حذفشون کردم.دخترهای فامیل نزدیک مثل دخترخاله و دخترعمو و&#8230;. هم که ناموس آدمن و نمیشه باهاشون کاری کرد! از بین غریب ترها چندتاشون خیلی افاده ای بودن،اونها رو هم حذف کردم. یکی از دوستای بابام هم دختر خوشکلی داشت ولی اونها به یک شهر دیگه رفته بودن و نمیشد باهاش مکاتبه ای حال کرد! از بین اون همه اسم که نوشتم فقط چندتاش باقی موند تازه این دوسه تاهم این قدر زشت بودن که حالم ازشون بهم میخورد.توی این فکربودم که دنیاچقدر کوچیکه و من چقدر بدبختم که هیچ دختر مناسبی برای من پیدا نمیشه.با نامیدی کنارپنجره اومدم تا غروب غمگین خورشید رو نگاه کنم که یهو چشمم به خونه همسایه افتاد. چرا تاحالا به فکرم نرسیده بود&#8230; یادم اومد&#8230; مرجان دختر همسایمون&#8230; دبیرستانی و همسن و سال خودم،خوشکل و زیبا،با وقار،تازه هرروز میتونستم از پنجره اتاقم هم ببینمش! خدایا متشکرم.خانواده مرجان سالهاهمسایه ما بودند و اونها رو خوب میشناختم.خونه اونها درست روبروی منزل ما بود و من از طبقه بالا و پنجره اتاقم خیلی راحت میتونستم حیاط خونه شون رو دید بزنم.من و مرجان وقتی بچه بودیم اکثر اوقات توی کوچه باهم بازی میکردیم.ولی بتدریج که من بزرگتر شدم از او فاصله گرفتم و ارتباطمون قطع شد.آخه پسربچه ها از اینکه با یک دختر دوست باشن خیلی خجالت میکشن.(ولی وقتی مرد شدن میخوان خودشون رو بکشن تا دوباره بتونن با همون دختره دوست بشن!) من گاهی بدون هیچ منظوری از پنجره اتاقم اونو توی حیاط خونه شون میدیدم.پوست روشن با موهای خرمایی و بلند داشت.معمولا&#8221; دامن کوتاه میپوشید که ساق پاهای سفیدش از اون بالا کاملا&#8221; معلوم بود.اندام متوسطی داشت که سینه هاش مثل دوتا انار در بالای اون خودنمایی میکرد.عجیبه که من تابحال متوجه این همه نعمت خدادادی که اطرافم بود نشده بودم و بی تفاوت از کنارش میگذشتم! ولی حالا دیگه متوجه همه این زیبایی ها شده بودم و تصمیم گرفتم هرطورشده مرجان رو شکارکنم.مرجان برای من بهترین بود.از اون شب تمام فکر و ذکرم مرجان شده بود.بیشتر اوقات کنار پنجره میومدم تا شاید بتونم اونو ببینم.ولی مشکل اصلی این بود که چطور باهاش ارتباط برقرار کنم و منظورم رو بهش بگم.اگه بمن راه نده&#8230; اگه نخواد باهم دوست باشیم&#8230; اگه نذاره باهم حال کنیم&#8230; اونوقت چی؟ همه دنیای من در مرجان خلاصه شده بود و باید به هرقیمتی که شده شکارش میکردم. ولی چطوری؟ فردا که به مدرسه رفتم ،توی راه و سرکلاس فقط به مرجان فکر میکردم. وقتی مدرسه تعطیل شد عمدا&#8221; بخونه نرفتم و توی کوچه پرسه میزدم تا مرجان رو موقع برگشتن از مدرسه ببینم.آخرکوچه ایستادم تا وقتی مرجان اومد درخلاف جهت همدیگه راه بریم و صورتش رو ببینم وشاید بتونم به بهانه ای سرصحبت رو باهاش بازکنم.بالاخره مرجان با کیف مدرسه اش از سرخیابون پیدا شد. منهم در جهت روبروی او شروع به حرکت کردم.چقدرلباس فرم مدرسه بهش میومد. بااون مقنعه آبی، زیبایی صورتش بیشتر شده بود. حتی راه رفتنش هم بنظرم قشنگ میومد.بتدریج به هم نزدیکتر میشدیم. ضربان قلبم تند شد و دلشوره گرفتم.اصلا&#8221; روم نمیشد مستقیم توی صورتش نگاه کنم چه خواسته با اینکه باهاش حرف بزنم. از شدت خجالت و ترس پشیمون شدم و میخواستم برگردم ولی اینطوری بدتر بود و پیش خودش فکرمیکرد چقدر بی ادب هستم که تا اون رو دیدم برگشتم.به چندقدمی هم رسیدیم، حالا دیگه صورتش رو بطور کامل میدیدم. چقدر زیبا بود.چرا درخلال این همه سال متوجه این زیبایی نشده بودم؟ عشق چشم دل آدم رو بازمیکنه! خیلی هیجان داشتم. فکرمیکردم که مرجان از قصد من خبرداره و ممکنه ناراحت بشه. صدای ضربان قلبم رو خودم هم میشنیدم. نگاه مرجان به نگاه من گره خورد. وای خدای من چه نگاه گرم وگیرایی. دلم میخواست همون موقع بهش بگم عزیزم اجازه میدی من تو رو دوست داشته باشم؟!! وقتی منو دید لبخند زد و سلام کرد.آنقدر مجذوب او شده بودم که یادم رفته بود بهش سلام کنم.بادستپاچگی سلام کردم. مونده بودم بعد از سلام چی بگم.مرجان پرسید:خانواده چطورند؟ و من با خجالت جواب دادم : حال شماخوبه؟! هردومون از این اشتباه خندیدیم. من قبلا&#8221; مرتب مرجان رو میدیدم ولی تاحالا اینطوری نشده بودم.دست و پاهام بی حس شده بود،زبونم بند اومده بود و لته پته میکردم.اوکه متوجه حال من شده بود گفت: آقا مهیار مثل اینکه کسالت دارید، چون صورتتون خیلی قرمز شده! راست میگفت، خودم هم احساس میکردم که از صورتم داره بخار بلند میشه! با دستپاچگی جواب دادم : آره فکرکنم تب کردم. مرجان خیلی محترمانه خداحافظی کرد و رفت و من مات و مبهوت او را نگاه میکردم. واقعا&#8221; تب کرده بودم. تب عشق!به خونه برگشتم. اولین برخورد عاشقانه من با مرجان هر چند خیلی معمولی بود ولی تاثیرزیادی روی من گذاشت. حالا دیگه من اکثر اوقاتم رو کنار پنجره میگذروندم تا هروقت مرجان به حیاط خونه شون بیاد، بتونم ببینمش. پنجره اتاق من به« کانال مرجان» تبدیل شده بود و م<br />
دام تصویر اونو پخش میکرد! گاهی برای درس خوندن به حیاط میومد و کتابش رو بدست میگرفت و راه میرفت. گاهی برای نرمش میدیدمش. وقتی طناب بازی میکرد نمیتونستم از سینه هاش که بالا وپایین میپریدند چشم بردارم. همش در حسرت این بودم که بتونم اون سینه های قشنگش رو لمس کنم.ولی از همه اینها قشنگتر وقتی بود که لباسهای شسته اش را روی بند پهن میکرد.من مخصوصا&#8221; عاشق شورت و کرستش بودم. چقدر باسلیقه بود.همیشه بهترین رنگها رو انتخاب میکرد و اونها رو با ظرافت خاصی روی بند لباس پهن میکرد. شاید هم عمدا&#8221; اونها رو طوری آویزون میکرد که من ببینم و حشری بشم!من سعی میکردم هرروز به بهانه های مختلف سرراه مرجان سبز بشم. برخورد او با من صمیمانه تر شده بود و من کمتر خجالت میکشیدم. بعد از مدتی متوجه شدم که مرجان بیشتر از سابق به بهانه درس خوندن یا ورزش به حیاط میاد و جالبه که لباسش هم راحتتر شده بود.بعضی وقتها آرایش دخترانه ای میکرد و تاپ و شلوارک کوتاهی میپوشید و ساعتها در حیاط خونه شون وقت میگذروند. از خودم میپرسیدم یعنی او متوجه منظور من شده و به عمد این کارها رو انجام میده؟یعنی میشه مرجان هم منو دوست داشته باشه؟ قلبم گواهی میداد که مرجان هم منو دوست داره و دلش بامنه فقط رویش نمیشه تا علاقه اش رو ابراز کنه. اینو از نگاهش، از لبخندهایی که توی کوچه بمن میزد، و از اینکه همیشه توی حیاط بود وجلب توجه میکرد، میفهمیدم. این اواخر دیگه ارتباط پنجره اتاق من به حیاط اونها خیلی قوی شده بود!مادرم سالی یکبار آش نذری میپخت و بین در و همسایه و آشنایان پخش میکردیم. روز پختن آش، پابپای مادرم بهش کمک میکردم. مادرم هم مدام منو دعا میکرد و میگفت آش رو هم بزن و نذر کن و حاجت بخواه. منهم ازصبح پای دیگ آش نشسته بودم و اونو هم میزدم و توی دلم میگفتم: خدایا من مرجان رو میخوام، ما رو بهم برسون! (نمیدونستم دعای اونروزم اینقدر زود مستجاب میشه.) کار پختن آش که تموم شد لباس مرتبی پوشیدم و تیپ کردم و کاسه ها رو بدر خونه چندتا از همسایه ها بردم تا نوبت به خونه اونها رسید. بخت با من یار بود و مرجان خودش برای گرفتن کاسه اومد. هردومون بهم لبخند معنی داری زدیم. با نگاهش بمن میگفت که خیلی وقته منتظرم بوده. چادری که بسرکرده بود نمیتونست زیبایی صورتش رو مخفی کنه. تازه سینه اش روهم باز گذاشته بود تا تاپ نارنجی که پوشیده بود کاملا&#8221; مشخص باشه. موقعی که کاسه رو از من میگرفت عمدا&#8221; دستم رو بدستش کشیدم. خیلی نرم و لطیف بود. حرارتش تمام بدنم رو گرم کرد. من با چشمام داشتم سینه هاش رو میخوردم که مرجان روبمن گفت: «آقا مهیار یادتونه قدیمها که بچه بودیم روزی که شما آش میپختید، توی خونه تون ما باهم بازی میکردیم؟ یادش بخیر چقدر خوش میگذشت،اون موقعها ما بیشتر از الان باهم بودیم.» دیگه برام ثابت شده بود که داره چراغ سبز نشون میده، بدون معطلی گفتم من همیشه بیاد شما هستم ولی این اواخر کمی گرفتار شده بودم و کمتر خدمتتون میرسیدم.ولی پس فردا خانواده ما به مشهد مسافرت میکنن و شما اگه دوست داشتید میتونید بیاید تا خاطرات گذشته رو باهم زنده کنیم.فکر میکردم الان محکم میزنه توی گوشم یا اینکه هرچی فحش بلده بارم میکنه و در رو میبنده. ولی اصلا&#8221; اینطوری نشد،مرجان لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: پس فردا؟ حتما&#8221;!خدایا ازت متشکرم که نذر منو به داین زودی ادا کردی.با خوشحالی به خونه برگشتم. دیگه سر از پا نمیشناختم. به برادرم گفتم بره بقیه آش ها رو پخش کنه و خودم یکراست به حمام رفتم تا بیاد مرجان یه جلق درست و حسابی بزنم!در فاصله این دو روز من فقط در این فکربودم که موقع روبرو شدن با مرجان چکار کنم و باراول چطوری باهاش حال کنم. از شما چه پنهان یواشکی چندتا فیلم سوپرهم نگاه کردم، ولی هیچکدومشون بدردم نخورد، آخه منو مرجان که هنرپیشه توی فیلم نبودیم که راحت بتونیم همدیگه رو بکنیم!!صبح روزی که خانواده ام منو تنها میگذاشتن و به مسافرت میرفتن با خوشحالی اونها رو بدرقه کردم و گفتم اصلا&#8221; نگران من نباشید و هرچقدر دلتون خواست باخیال راحت اونجابمونید! اتفاقا&#8221;همین موقع بود که مرجان هم از خونه بیرون اومد و بعد از احوالپرسی به مادرم گفت خانم شماخیالتون راحت باشه،مگه ما آقامهیار رو تنها میذاریم!خانواده ام بسوی مشهد حرکت میکردن و من در حالیکه به مرجان خیره شده بودم برای آنها دست تکان میدادم.به خونه برگشتم. هردقیقه برایم یک ساعت و هرساعت برایم یکروز طول میکشید. پس این دخترهمسایه کی میخواد بمن سربزنه و منو از تنهایی در بیاره؟ مدام پشت پنجره منتظر ایستاده بودم تا اومدنش رو ببینم.ناهارم رو با بی میلی خوردم. همش میترسیدم نکنه نیاد و منو سرکارگذاشته باشه. تا بعدازظهر هم هیچ خبری از مرجان نشد. یه دفعه فکری بخاطرم رسید: آخه اون برای اومدنش یه بهانه ای میخواست، همینطوری که نمیتونست زنگ خونه ماروبزنه و بگه اومدم باهم باشیم! به تراس رفتم. یکی از شورتهای خیلی قشنگم رو که شسته بودم و روی رخت آویز پهن کرده بودم تا خشک بشه برداشتم و اونو با هر بدبختی که بود به حیاط خونه مرجان پرتاب کردم.خودم هم به اتاقم رفتم تا کمی بخوابم. عصر دوباره کنار پنجره اومدم. از مرجان هیچ خبری نبود.مدتی گذشت تا اینکه برای نرمش به حیاط اومد. نگاهی به پنجره من انداخت،براش دست تکون دادم و خندید. بعد کنار دیوار اومد و دولا شد و شورت منو برداشت. از اینکه دختر نامحرم داشت شورتم رو میدید خیلی خجالت کشیدم!! بلافاصله به داخل ساختمان برگشت. من خودم رو مرتب کردم و با دلهره منتظر مرجان نشستم<br />
.بیشتر از یک ساعت گذشت تا زنگ خونمون بصدا در اومد. باعجله آیفون رو برداشتم. شنیدن صدای مرجان از پشت آیفون اضطرابم رو چند برابر کرد. در رو براش بازکردم. برای اینکه کسی نبیندش فورا&#8221; بالا اومد. سلام علیک گرم و صمیمانه ای باهم کردیم. باهاش دست دادم.وقتی دستم روگرفت یه حالی شدم! میخواستم ببوسمش، ولی هنوز خیلی زود بود. من و مرجان داخل پذیرایی اومدیم و روبروی هم نشستیم. مدتی به سکوت گذشت. نمیدونستم در این موقعیت چکار باید بکنم. بی اختیار پرسیدم از این طرفها؟ با خنده معنی داری گفت: یکی از لباسهای شما توی حیاط ماافتاده بود، براتون آوردمش. هردومون خندیدیم. از جا بلند شدم و موزیک ملایمی گذاشتم.حالا ضربان قلبم آرومتر شده بود و احساس آرامش میکردم. مرجان روسریش رو در آورد. موهای فوق العاده زیبایی داشت. به سمت او رفتم و از سبد روی میز یک شاخه گل جداکردم و به او دادم.هردومون احساس عجیبی داشتیم.نگاهمون به هم گره خورد و هرکدوم منتظر بودیم تا اون یکی شروع کنه.من با ترس دستم رو جلوبردم.خیلی راحت دستش رو توی دستم گذاشت. حالا دیگه میتونستم باخیال راحت دستش رو نوازش کنم و از لطافت پوستش لذت ببرم. وقتی دستش رو بوسیدم دیگه طاقت نیاورد و منو بغل کرد و بوسید. من گیج شده بودم و نمیدونستم چکار باید بکنم. آخه توی اون فیلمها از این صحنه های احساسی نبود که آدم یاد بگیره!خودم رو به مرجان سپردم تا هرکاری میخواد بامن بکنه.بدون تعارف بگم:اون داشت با من حال میکرد! من بی تجربه برای اینکه کم نیارم هرکاری که اون میکرد منهم میکردم. یه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که اون لب منو میخورد منهم لبش رو میخوردم. خیلی خوشمزه بود! یه دفعه گفت: مواظب باش کبودش نکنی! سرش رو بالا گرفت و گردنش روبمن چسبوند. متوجه منظورش شدم، شروع به لیسیدن و خوردن گردنش کردم. بوی عطرش منو مست کرده بود و هرچی میخوردم سیر نمیشدم.دستم رو که روی پاش گذاشته بودم بالا آوردم و با احتیاط از روی لباس روی سینه اش گذاشتم.احساس لمس سینه یک دختر برای اولین بار غیرقابل توصیفه. دلم میخواست محکم فشارش بدهم،ولی میترسیدم دردش بیاد.آروم اونو با انگشتام گرفتم و مثل لیمو چلوندم.مرجان چشمش رو بسته بود و آه میکشید. او منو میبوسید و با دستش سینه ام رو نوازش میکرد. دکمه بالایی پیراهنم رو باز کرد و دستش رو از اون بالا داخل فرستاد. از نوازش و گرفتن موهای سینه ام با دستش خیلی لذت میبرد. دوست داشتم همه دکمه هام رو باز میکرد تا راحت بشم! درست در لحظه ای که من خیلی تحریک شده بودم و میخواستم یه قدم دیگه جلو برم، مثل برق گرفته ها از جا پرید و گفت:من باید برم،الان مامانم از خریدبرمیگرده و همه چی لو میره.دلیلی برای اصرار وجود نداشت.با دلخوری از جا پاشدم و پرسیدم پس کی میای باهم باشیم؟ همینطور که خودش رو مرتب میکرد گفت سعی میکنم فردا برای دیدنت بیام.هروقت اوضاع مرتب بود و تونستم بیام نیم ساعت قبلش حوله و لباسم رو روی بند پهن میکنم تا بفهمی،تو هم که همیشه کنار پنجره هستی و منو میبینی!! خیلی خجالت کشیدم. نمیدونستم که در تمام این مدت او متوجه حضور من در پشت پنجره اتاقم و دید زدنش بوده است.از خجالت سرم رو پایین انداختم.چونه منو گرفت و بوسید و گفت خجالت نکش،من در تمام این روزها متوجه تو بودم و خوشحال بودم که منو میبینی،مخصوصا&#8221; وقتی با خودت ور میرفتی خیلی خوشم میومد! دیگه میخواستم زمین دهن بازکنه و منو ببلعه، یعنی اون حتی جلق زدن من پشت پنجره رو هم دیده بود!! چه افتضاحی!موقع خداحافظی، مرجان شورت منو از توی جیب لباسش درآورد و گفت:راستی این توی حیاط ما افتاده بود. خیلی خوشرنگه یادت باشه فردا همینو بپوشی، خیلی بهت میاد!من با خوشحالی زایدالوصفی مرجان رو تا دم در رسوندم و منتظر فردا شدم. اون روز حال و هوای دیگه ای داشتم. صبحونه ام رو که خوردم، شورت قرمز راه راهم رو که توی حیاط همسایه انداخته بودم و مرجان ازش خوشش اومده بود برداشتم و اتو کردم! آخه حالا که مرجان خانم میخواست منو با این شورت خوشکل ببینه نباید چروک داشته باشه.بعد به فکرم رسید که بهش عطر هم بزنم تا خوشبو بشه! فکر کنم توی حمام سه بار بدنم رو با صابون شستم. وسواس داشتم که نکنه بدنم بوی عرق بده و مرجان ناراحت بشه. موهای زاید بدنم رو تراشیدم تا کیرم سفیدتر و بلندتر بنظر بیاد. وقتی خودم رو توی آینه دیدم از اون تن و بدن سفید توی اون شورت قرمز راه راه حظ کرده بودم. وااای&#8230;. خوش به حال مرجان که میخواد منو بغل کنه!لباس راحتی پوشیدم و در انتظار دیدن مرجان پشت پنجره اتاقم لحظه شماری میکردم. خوشبختانه طولی نکشید که مرجان با حوله و لباسش به حیاط خونه شون اومد تا اونها رو روی رخت آویز پهن کنه. مطمئن بودم منو پشت دریچه دیده ولی عمدا&#8221; سرش رو بالا نمیکنه. دیگه دل توی دلم نبود. طبق قرارمون باید تا نیم ساعت دیگه پیش من میومد. فقط مسئله بی تجربگیم منو آزار میداد. من قبلآ از این کارها نکرده بودم و نمیدونستم چطوری با دخترها حال کنم. شاید اگر میفهمید که من تجربه دختربازی ندارم،از من خوشش نمیومد، اصلا&#8221; هم دلم نمیخواست توی دلش به سادگی من بخنده. ولی مجبور بودم حقیقت رو بهش بگم. بالاخره حقیقت بهتر از هرچیزیه. بابرخوردی که دیروز باهاش داشتم معلوم بود او برخلاف من چندان هم بی تجربه نیست. این مسئله تهاجم فرهنگی همه جوونها رو فاسد کرده! توی این فکرها بودم که مرجان زنگ خونمون رو زد. زیباترین صدای زنگی بود که در تمام عمرم شنیده بودم. مرجان از پله ها بالا اومد. مانتو تیره و لباس رسمی که پوشیده بود<br />
منو به شک انداخت. ازش پرسیدم مگه قراره جایی بری؟ او که از این همه ساده دلی من خنده اش گرفته بود با نیشخندگفت:به مامانم نمیتونستم بگم که دارم میرم خونه پسر همسایه!! هردومون خندیدیم. بدون تعارف مقنعه اش رو درآورد و دکمه های مانتوش رو یکی یکی باز کرد. یک تاپ و شلوارک زرد و نارنجی پوشیده بود که رنگش منو حسابی تحریک میکرد. من نمیتونستم ازش چشم بردارم. روبروی من نشست و همینطور که فنجان چایی رو برمیداشت پرسید: مگه تاحالا دختر ندیدی که اینطوری نگاه میکنی؟! منم از روی سادگی گفتم نه! نمیدونم چی شد که یه دفعه توی اون وضعیت بحرانی صداقتم گل کرد! رفتم کنار دستش نشستم و همینطور که دستش رو توی دستم گرفته بودم و با انگشترش بازی میکردم سرم رو پایین انداختم و گفتم: مرجان، من تو رو خیلی دوست دارم و دلم میخواد باهم باشیم، ولی راستش نمیدونم وقتی ما باهم هستیم چکار باید بکنم! مرجان که از این اعتراف من خوشش اومده بود، دست منو توی دستش گرفت و با غرور گفت: عیبی نداره عزیزم من خودم بهت یاد میدم، فقط باید به حرفهای من خوب گوش بدی تا هردومون لذت ببریم!تنهاکاری که دراون موقع به ذهنم رسید این بود که ببوسمش. مرجان ازجا بلند شد و گفت عجله کن که وقت نداریم. من مثل بچه ها دستم رو توی دستش گذاشتم و باهم به سمت اتاقم رفتیم. نگاهی به در و دیوار و عکسهای اتاقم انداخت. با کنجکاوی اونها رو ورانداز میکرد. یه دفعه چشمش به پنجره افتاد. کنار پنجره اومد و گفت: از اینجا حیاط خونه ما خیلی خوب معلومه، این مدت خوب منو دید میزدی و صفامیکردی! باخجالت ازش پرسیدم از کی متوجه حضور من در پشت پنجره بودی؟ همینطور که پرده اتاق رو میکشید گفت: همیشه میدیدمت! فکر کردی اون همه قدم زدن و طناب بازی کردنم توی حیاط بدون حکمت بود؟! باخودم فکر میکردم که حدسم درست بوده و مرجان هم منو دوست داره و به عمد اون کارها رو میکرده، ولی حالا دیگه احساس میکردم جای شکار و شکارچی باهم عوض شده! مرجان کنار من روی تخت نشست، اول نگاههامون بهم قفل شد و بعدش یه دفعه باران بوسه بود که نثار هم کردیم. بدن همدیگه رو از روی لباس نوازش میکردیم و خودمون رو بهم میمالیدیم. البته من فقط تا اینجاش رو بلد بودم! مثل بچه ها ازش پرسیدم حالا چکار کنیم؟ و مرجان مثل خانم معلمهای خوشکل و مهربون گفت: اول باید لباسهامون رو دربیاریم! با اون تاپ و شلوارکی که پوشیده بود، خودش که تقریبا&#8221; نیمه لخت بود، پس منظورش این بود که من باید لخت بشم. از خجالت خیس عرق شده بودم. نمیدونم صورتم چقدر سرخ شده بود که گفت: پسر این قدر خجالت نکش، اول تو بیا لباسهای منو دربیار. لباسش دو تیکه بیشتر نبود ولی واقعا&#8221; نمیدونستم اول از کدومش شروع کنم! دستم رو روی رونش گذاشتم و آروم بالا اومدم، پهلوهاش رو تا زیربغل نوازش کردم و بعد دوباره دستم رو پایین بردم و تاپش رو بالا کشیدم. سرش رو بمن چسبوند. شلوارکش رو هم سریع درآوردم.پوست سفید بدنش با شورت توری مشکی منو حسابی حشری کرده بود. در حالیکه میبوسیدمش سینه هاش رو بادستم فشار میدادم. خیلی سفت شده بود و نوکشون بیرون زده بود. دستش رو از روی شلوار روی کیر من گذاشت و باخنده گفت: اوه چه خبره!! چندبار فشارش داد و بعد کمربندم رو باز کرد و زیپ شلوارم رو پایین کشید. حالا دیگه شرم و حیا رو از یاد برده بودم. کمرم رو کمی بالا گرفتم تا بتونه شلوارم رو دربیاره. بهش گفتم عزیزم همون شورتی رو پوشیدم که خواسته بودی. از دیدن منظره کیرشق شده من توی اون شورت قرمز اینقدر خوشش اومد که دیگه یادش رفت باید پیرهنم رو دربیاره و سرش رو روی کیرم گذاشت و از روی شورت میبوسیدش. من مجبور شدم خودم دکمه های پیراهنم رو بازکنم و از شرش خلاص بشم. پاهام رو ازهم باز کردم و بحالت نیمه نشسته روی تخت دراز کشیدم. اولین باری بود که کسی کیر منو لمس میکرد. خیلی خوشم اومده بود.مرجان به آرومی شورت منو پایین میکشید و قسمتهای بالای کیرم رو بادستش نوازش میکرد. موقعی که کش شورت از روی کیرم رد شد احساس کردم از زندان خلاص شده! حالا کیر شق ده من باتمام وجود برای مرجان خودنمایی میکرد. کیرم رو گرفت و دستش رو چند بار از بالا تا پایین کشید.نوکش رو بوسید و از اونجا تا بیضه هام رو بو کرد. بعدش خیلی آروم کیر منو وارد دهانش کرد. نمیتونم احساسم رو درست بیان کنم. فقط میتونم بگم یه چیزی بود شبیه غلغلک ولی خیلی لذتبخش تر. من همیشه از اینکه کسی موقع غذاخوردن دهنش صدا بده خیلی بدم میومد، ولی اونروز عاشق صدای ملچ و ملوچ مرجان بودم! معلوم بود که خیلی باتجربه ست. هر وقت من میخواست آبم بیاد و ناله میکردم، کیرم رو ول میکرد و تخمهام رو زبون میزد. بعدش مرجان روی پاهای من نشست و بدنش رو بمن چسبوند و بالا کشید. از گردن تا سینه و شکمش رو به کیر من مالید. چندبار همینطور بالا و پایین کرد. بعد خودش رو طوری بالاتر از من قرار داد که من بتونم راحت سینه هاش رو بخورم. این قدر خوشکل بودن که دلم میخواست دهنم جا داشت، هر دوتاشون رو باهم میخوردم! همینطور که سنه هاش رو یکی یکی میمکیدم دستم رو از کمرش پایین بردم و باسن گوشتیش رو نوازش کردم. عمدا&#8221; خودش رو طوری تکون میداد که شورتش پایین بیاد. منهم راحتش کردم و اونو کامل از پاش درآوردم! دستم رو لای پاش و روی کسش کشیدم. خیس خیس شده بود. کسش رو مرتب روی کیر شق ده من میمالید. منهم باسنش رو به سمت خودم فشار میدادم تا بدنش بمن بچسبه. کم کم داشتم از این وضعیت خسته میشدم. کار ما بر عکس شده بود، مرجان روی من افتاده بود و داشت با من حال میکرد! دلم میخواست ببینم کسش چه شکلیه. به هر<br />
کلکی بود خودم رو از زیرش بیرون کشیدم و روی تخت جای خودم خوابوندمش. پاهاش رو محکم بهم چسبوند تا من نتونم کسش رو ببینم. کمی در همین حالت باهم بازی کردیم. من سرم رو پایین شکمش گذاشتم و رونش رو میمالیدم. یواش یواش لای پاش از هم باز شد و من برای اولین بار در زندگیم کس دیدم!! یک برآمدگی گوشتی، با لبهای قرمز روشن و خط برجسته ای در وسطش، چه لحظه باشکوهی! کسش رو نه یکبار که چندین بار بوسیدم. مثل بچه های فضول باانگشتم تمام جاهاش رو وارسی کردم. موقعی که میخواستم نوک انگشتم رو توش فرو کنم یه باره پاهاش رو بهم فشار داد و گفت چکار میکنی؟ملتمسانه نگاهش کردم. میدونست این نگاه من از درماندگیه. ازم خواست براش قوطی کرم بیارم و به پشت خوابید.بمن گفت اول تمام پشت و کمرش روبراش ماساژ بدهم و همین طوری پایین بیام. از ماساژ بدنش خیلی لذت میبردم. شونه و پشتش رو خوب مالیدم. گاهی سینه هاش رو از پشت سر توی هر دودستم میگرفتم و اینقدر فشار میدادم تا جیغ بکشه. بعد از کمر نوبت به باسنش رسید. دلم میخواست همین جا بمونم و دیگه پایین تر نروم! لمبه هاش رو یکی یکی با دو دستم مثل حلقه میگرفتم و از بیرون به سمت داخل فشار میدادم. سرش رو بعقب برگردوند و گفت مثل اینکه شاگرد بااستعدادی هستی! خوشحال شدم که از اینکار من خوشش اومده. چندین بار اینکار رو کردم. با دستم درز کونش رو باز کردم. سفید سفید بود، بدون یک تار مو! بعد یواش یواش دستم رو لای پاهاش بردم و اونها رو از هم باز کردم. شاید تنها چیزی که توی دنیا وارونه اش هم مثل خودش قشنگه، کسه!! از این زاویه هم که وارونه میدیدمش خیلی ازش خوشم میومد. مرجان ازم خواست که بین پاش رو بمالم. بدون اینکه خودم هم بفهمم چکار میکنم، بادستم کون و کس و هرچیز دیگه ای اون وسطها بود میمالیدم! اصلا&#8221; نمیدونستم چکار میکنم، فقط از صدای نفسهاش که بلندتر میشد میفهمیدم که داره خیلی حال میکنه. هروقت آه میکشید منهم همون جا رو بیشتر میمالیدم! کم کم داشت عرق میکرد. دست منو گرفت و گفت دیگه بسه. بعدش ازجا پا شد و کنار پنجره ایستاد (البته پرده ها رو قبلا&#8221; کشیده بود و کسی ما رو نمیدی) و منو بغل کرد و گفت لبم رو بخور. این قدر لباشو خوردم که حسابی ورم کرده بود. وقتی زبونش رو توی دهنم فرو کرد خیلی تعجب کردم، عجب زبون نرمی بود، اون رو هم خوردم! تازه فهمیدم که زبون فروکردن توی دهن همدیگه از آداب حال کردنه! بعدش منهم یاد گرفتم و زبونم رو توی دهنش میچرخوندم.مرجان قوطی کرم رو برداشت و با دستش تمام کیر منو چرب کرد. از اینکارش خیلی خوشم اومد.اول فکرکردم میخواد برام جق بزنه ولی وقتی کیر منو خوب چرب کرد به دیوار تکیه داد و پاهاش رو بهم چسبوند و بمن اشاره کرد. کیرم رو لای پاها و درست زیر کسش فرو کردم.چند بار عقب و جلو کردم.سرکیرم حساس بود و اذیتم میکرد. با کرم رون مرجان رو چرب کردم و دوباره کیرم رو لای پاش گذاشتم، عالی شده بود. دستم رو روی شونه اش گذاشتم و عقب&#8230; جلو&#8230; عقب&#8230; جلو&#8230;کردم. اولش خیلی رمانتیک بود و آروم اینکار رو میکردم و بینش میبوسیدمش،ولی بعد دیگه کنترل خودم رو از دست دادم و کیرم رو با تمام قوا لای پای مرجان فرو میکردم و حرکت میدادم. اونهم از اینکار من خیلی حال میکرد و پاهاش رو محکمتر بهم فشار میداد تا کیر منو بهتر لمس کنه.دیگه احساس کردم داره آبم میاد. میخواستم کیرم رو دربیارم تا آبم روی مرجان نریزه، ولی او محکم منو بخودش چسبوند و شونه ام رو گاز گرفت.نمیدونم از شدت درد بود یا از لذت اینکه آبم اومد که یهو داد بلندی کشیدم. تمام عضلات بدنم منقبض شده بود. برای آخرین بار کیرم رو بین پاش فشار دادم. دیگه رمق نداشتم. مرجان رو بوسیدم و خودم رو روی تختخواب انداختم. آب من روی رون مرجان ریخته بود و از اونجا به سمت زانوش سرازیر شده بود.خودش رو با دستمال کاغذی تمیز کرد. میخواستم ازش عذر خواهی کنم ولی او گفت که از ریختن آب روی بدنش خیلی لذت میبره. (نمیدونم تا حالا چندبار تجربه کرده بود!) مرجان میخواست لباسش رو بپوشه. سرم رو جلو بردم تا یکبار دیگه کس ملوسش رو ببوسم. برخلاف نیم ساعت پیش، حالا دیگه کسش نه تمیز بود و نه بوی خوبی میداد! هردومون لباسامون رو پوشیدیم. من از مرجان بخاطر اومدنش تشکر کردم و ازش خواستم توی این چند روز منو تنها نذاره! شاید بشه گفت اون چند روزی که خانواده ام به مسافرت رفته بودن بهترین ایام زندگیم بود. اولین و بهترین خاطرات سکسی من مربوط به همون چند روزه که با مرجان حال میکردم. از روزی که برای مرجان لاپایی زدم و آبم رو روی بدنش ریختم، هرروز عطش من برای سکس بیشتر میشد و دوست داشتم جلوتر برم. زمان زیادی تا برگشتن خانواده ام از سفر باقی نمونده بود و من غصه میخوردم که چرا سفر اونها به زودی تموم میشه! بعدازظهر بود و من با یک تاپ پسرونه و شورت روی تختم به شکم دراز کشیده بودم و مجله میخوندم و همینطور کیرم رو به تشک فشار میدادم! نمیدونم چه مدت اینکار رو انجام دادم ولی کیرم حسابی شق شده بود و بی قراری میکرد! تلفن زنگ زد، وقتی گوشی رو برداشتم باکمال تعجب صدای مرجان رو شنیدم. آهسته صحبت میکرد تا کسی صداش رو نشنوه. به شوخی گفت:خواب که نبودی؟ میخواستم حالت رو بپرسم،چون دیگه مدتیه پشت پنجره پیدات نمیشه نگران بودم نکنه کار دست خودت داده باشی! خیلی موذیانه جواب دادم:تو که برای من خواب نگذاشتی،الآن هم از تنهایی حوصله ام سررفته و روی تخت دراز کشیدم. بلافاصله گفت خب حالا که این طوره یه سری میام بهت میزنم تا تنها نباشی،فقط در حیاط رو باز بذار که توی کوچه معطل نشم و بعدش گوشی رو قط<br />
ع کرد. دیگه بهتر از این نمیشد. از جام بلند شدم و دکمه دربازکن رو زدم تا مجبور نباشه زنگ بزنه. فکر میکردم هنوز چنددقیقه ای وقت دارم و میخواستم خودم رو مرتب کنم ولباس بپوشم که یهو در هال باز شد و چهره مرجان رو دیدم. هیچ فکرش رو نمیکردم که به این سرعت خودش رو به خونه ما برسونه. از اومدنش هم خوشحال شدم و هم غافلگیر، آخه من هنوز لباس نپوشیده بودم و نیمه لخت بودم! مرجان همینطوری که در رو پشت سرش میبست گفت توی خونه ما کسی نبود و دیدم فرصت خوبیه تا بیام ببینم چیزی کم وکسر نداری! بعدش گفت:چیه خشکت زده؟ نمیخوای تعارف کنی بیام توی اتاقت؟ من هاج و واج مونده بودم که چی بگم و چکار بکنم؟ هردومون به اتاق من رفتیم و روی تخت نشستیم. مجله منو برداشت و ورق زد و با شیطنت پرسید: خودت رو هم که خیس کردی!! راست میگفت. موقعی که دمر خوابیده بودم و کیرم رو به تشک میمالیدم اینقدر تحریک شده بودم که پیش آبم اومده بود و جلوی شورتم کمی خیس شده بود. ازخجالت نمیدونستم چکار کنم! دستش رو جلو آورد و بدون مقدمه کیر منو از روی شورت فشار داد و گفت با این زبون بسته چکار کردی؟!!دیگه وقتش بود، دستم رو دور کمرش انداختم و بدنم رو بهش چسبوندم و مشغول بوسیدنش شدم. خودش رو خیلی راحت دراختیار من گذاشت تا ضمن بوسیدنش،لباسش رو هم در بیارم. سوتین نپوشیده بود و من همه لباس هاش رو غیر از شورتش در آوردم. حقیقتش جرات اینکار رو نداشتم! همینطور که گردنش رو میخوردم با دستم سینه هاش رو هم فشار میدادم. تاپ منو از تنم درآورد و با دست موهای نازک سینه ام رو نوازش کرد. بعدش از همدیگه لب گرفتیم. عجب زبون خوشمزه ای داشت! اینقدر حشرش بالا زده بود که دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه. دیوونه وار شورت منو درآورد. کیرم مثل تیرآهن سفت شده بود و دیگه نیازی به مالیدنش برای شق شدن نبود. سرش رو پایین برد و کیرم رو بوسید و اونو به صورت نرم و لطیفش مالید. فکر میکردم میخواد برام ساک بزنه ولی اصلا&#8221; اینکار رو نکرد. بلکه سراغ بیضه هام رفت و شروع به مکیدن اونها کرد. کمی درد داشت ولی خیلی لذتبخش بود. من به پشت خوابیدم و پاهام رو از هم باز کردم تا اون راحتتر بتونه تخمم رو بخوره. دیگه بیضه هام حساس شده بود و از درد فریاد میکشیدم. بعد مرجان خودش روی من انداخت و طوری روی من خوابید که استخوان لگنش درست روی کیرم بود. مرتب خودش رو بمن فشار میداد. من به گرمی میبوسیدمش و با دستم پشت و کمرش رو میمالیدم. از گردن شروع کردم و پایین اومدم،پهلوها و وسط کمر رو ماساژ دادم و بعدش دستم رو توی شورتش بردم و باسنش رو مالیدم. کمرش رو بالاگرفت تا من بتونم شورتش رو پایین بکشم. شورتش را تا زانو پایین بردم و بعد پای خودم رو توی شورتش انداختم و بطرف پایین فشار دادم تا کاملا&#8221; از پاش دربیاد. حالا داغی کسش رو روی پوستم احساس میکردم. اونهم میتونست داغی کیر منو بهتر لمس کنه. با موهای من بازی میکرد و لگنش رو آروم تکون میداد تا کیر من زیر بدنش بلغزه. پاهاش رو ازهم باز کرد احساس کردم کیرم لای خط وسط کسش درست روی چوچوله اش قرار گرفت، حرارت زیادی داشت! بعد دوباره پاهاش رو بهم چسبوند و دوباره خودش رو روی من تکون میداد. از آهی که کشید فهمیدم خیلی داره حال میکنه. منهم با کونش ور میرفتم و باسنش رو میمالیدم. وقتی دستم رو توی درز کونش از بالا تا پایین کشیدم خیلی خوشش اومد و لبخند معنی داری زد. متوجه منظورش شدم و بدون اینکه بتونم ببینم سعی کردم قسمت اطراف سوراخش و ناحیه بین کون و کسش رو آروم بمالم. پاهاش رو از هم باز کرد تا دست من بتونه بیشتر پیشروی کنه! حالا دیگه نفسهاش به آه تبدیل شده بود. بعد از مدتی وقتی حسابی با مالشهای من تحریک شده بود از روی من بلند شد و روی چهاردست و پا خوابید. منکه هنوز متوجه منظورش نشده بودم کنارش نشستم و مشغول لیسیدن و بوسیدن لمبه های قشنگش شدم. کونش به نرمی پنبه و به لطلفت پرقو بود! از خنگ بازی من حوصله اش سررفت و با دلخوری گفت: زودباش دیگه! من هاج و واج مونده بودم که برای چه کاری باید زودباشم و به علامت سوال سرم رو تکون دادم!! درحالیکه خیلی حشری شده بود داد زد:چرا معطلی بکن، توش دیگه! دهنم از تعجب باز مونده بود. پیشنهاد خوبی بود ولی من جرات پذیرفتنش رو نداشتم! مرجان رو بوسیدم و بهش گفتم آخه عزیزم تو دختری،من نمیخوام&#8230; مرجان که از اینهمه خنگی من لجش گرفته بود باعصبانیت حرف منو قطع کرد و گفت:از جلو نمیخوام که&#8230; از پشت بکن! منکه خجالت میکشیدم بی تجربگی خودم رو بهش اظهار کنم، با لته پته گفتم باشه عزیزم، ولی باید کمکم کنی. خوشبختانه مرجان اینقدر تیز بود که منظور منو از کمک بفهمه. مرجان چهاردست و پا درست مثل حالت سجده روی تخت خوابید و از من خواست پشتش روی زانوهام بایستم. او مرحله به مرحله منو راهنمایی میکرد و جلو میبرد و منهم دستوراتش رو اجرا میکردم:حالا کمی جلوتر بیا&#8230; با دستت باسنم رو ماساژ بده تا بدنم شل بشه&#8230; با انگشتت اطراف سوراخم رو بمال&#8230; آه&#8230; آه&#8230; خودت رو بمن بچسبون&#8230; فشارش بده تا بره تو دیگه!!این هیجان انگیزترین قسمت کار بود،آخه من تا حالا این جور جاها نرفته بودم! درز کونش رو از هم باز کردم. تمام موهاش رو تراشیده بود و سفید سفید شده بود. وسطش یه سوراخ قرمز خوشرنگ خودنمایی میکرد. خودم رو جلوتر بردم و به مرجان چسبوندم. کیرم رو با دست گرفتم و نوکش رو بطرف سوراخ کونش بردم و فشار دادم. تصور میکردم که الآن راحت توی سوراخش میره، ولی اینطور نشد. با دستم چند ضربه به باسنش زدم. مرجان کیر منو گرفت و اونو لای پای خودش مالید. داغی کسش رو احساس کردم.<br />
پیش خودم فکر کردم لابد مقصد عوض شده و قراره اینجا برم! مرجان سرش رو بعقب برگردوند و گفت برات لیزش کردم حالا راحتتر میره توش. اطراف سر کیرم با مایع غلیظ سفید رنگی پوشیده شده بود،ترشحات کسش بود! دوباره خودم رو به باسنش چسبوندم و کیرم رو گرفتم و بطرف سوراخ کونش فشار دادم،چشمام رو بستم، حلقه تنگی رو دور کیرم حس کردم، مرجان با شهوت آخ بلندی کشید. من خودم رو به اون فشار میدادم. مرجان از شدت درد چهره اش رو درهم کشیده بود. کیرم تقریبا&#8221; تا محل ختنه وارد شده بود. خودم رو به سمت جلو فشار دادم تا بقیه اش رو هم داخل بفرستم! مرجان از درد فریادی کشید و گفت کمی صبر کن و خودت رو تکون نده. مدتی شاید حدود 30 ثانیه بدون حرکت ایستادم. بتدریج احساس کردم اون حلقه سفتی که دور کیرم بود داره شل تر میشه. بعد مرجان با مهارت خودش رو به سمت عقب هل داد و بیشتر کیر من وارد سوراخش شد&#8230; هردومون آه کشیدیم. آروم و با احتیاط شروع به عقب و جلو کردم. بتدریج دیواره مقعدش شلتر میشد و من راحتتر کیرم رو حرکت میدادم. دیدن منظره کیرم از اون بالا لای کون سفید و تپلش خیلی جالب بود. مرجان دستش رو بین پاهاش برده بود و داشت خودش رو تحریک میکرد. من برای اینکه تعادلم رو حفظ کنم با دستام پهلوهای مرجان رو گرفته بودم و تلمبه میزدم و او هم ضمن اینکه از حرکت کیر من حال میکرد داشت با چوچوله اش بازی میکرد. این اولین بار در زندگیم بود که کسی رو میگایدم. بهمین خاطر خیلی زود تحریک شدم و احساس کردم که میخواد آبم بیاد. کیرم رو بیرون کشیدم و سربالا لای درز کونش گذاشتم. آبم با فشار زیادی بیرون پاشید و روی کمر مرجان ریخت. مرجان با دستش مقداری از منی منو برداشت و بعد خودش به پشت خوابید و پاهاش رو باز کرد و با دستش که به منی آغشته بود شروع به تحریک خودش کرد و چوچوله اش رو میمالید. من بعد از اینکه خودم رو بادستمال تمیز کردم کنارش دراز کشیدم و سینه هاش رو میمالیدم. من فقط همین یکبار شاهد خود ارضایی یک دختر در مقابل خودم بودم و هرگز اونو فراموش نمیکنم. بعد از مدتی مرجان دستش رو سریعتر حرکت داد و چشماش روبست و چند آه بلند کشید. من و مرجان نیم ساعتی کنار هم دراز کشیدیم و همدیگه رو بوسه و نوازش کردیم. من باید به حمام میرفتم و خودم رو میشستم و مرجان باید زودتر به خونه شون برمیگشت تا کسی متوجه غیبتش نشه. متاسفانه فردای اون روز پدر و مادرم از سفر برگشتن و من دیگه نتونستم از مرجان چیزهای بیشتری یاد بگیرم!الآن مدتها از اون ایام گذشته،هرچند من خاطره سکس با مرجان رو هرگز فراموش نمیکنم ولی هنوز یک سوال برای من باقی مونده: واقعا&#8221; در این چند روز من با مرجان حال میکردم یا اینکه مرجان با من حال میکرد؟!!		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174179</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم خوشگل و ساک و کس دادنش تو باشگاه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%88-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%88-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 20 May 2019 06:11:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آنجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبان]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتهای]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختند]]></category>
		<category><![CDATA[انداختیم]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهام]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابی]]></category>
		<category><![CDATA[برگرداندم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیاورم]]></category>
		<category><![CDATA[بیایند]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایش]]></category>
		<category><![CDATA[پایانی]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرفت]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیوسته]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[ترمینال]]></category>
		<category><![CDATA[تعاونی]]></category>
		<category><![CDATA[تعمیرگاه]]></category>
		<category><![CDATA[چسباند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبانده]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهاش]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداوند]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[درگیری]]></category>
		<category><![CDATA[دریافت]]></category>
		<category><![CDATA[دستهام]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوساعت]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دوهفته]]></category>
		<category><![CDATA[رانهای]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زیرزمین]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[طرفدار]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فریادی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[كارهای]]></category>
		<category><![CDATA[‫كاملا]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتین]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لبهایم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[محترمانه]]></category>
		<category><![CDATA[محكمتر]]></category>
		<category><![CDATA[معماری]]></category>
		<category><![CDATA[مهربانی]]></category>
		<category><![CDATA[مهرماه]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسی]]></category>
		<category><![CDATA[موفقیت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[میبینمت]]></category>
		<category><![CDATA[میتوان]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میخونی]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردند]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[ناموسی]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارین]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[همچنین]]></category>
		<category><![CDATA[همخونه]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همشهری]]></category>
		<category><![CDATA[همكلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[ولیعصر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[/&#62; فیلم سکسی P { margin-bottom: 0.21cm } A:link { color: #0000ff سکسی } &#8211;&#62; /&#62; شاه کس هیچ وقت قبول نكردم كه قبولی من در دانشگاه معلول تلاش کونی و كوشش شبانه روزی من باشد . ( جمله ای كه مادرم همیشه به فامیل جنده و آشنا می گفت ) . خودم بهتر از [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>/&gt; فیلم سکسی P { margin-bottom:</h2>
<p>0.21cm }<br />
A:link { color: #0000ff سکسی }<br />
&#8211;&gt;</p>
<h3>/&gt; شاه کس هیچ وقت قبول نكردم كه</h3>
<p>قبولی من در دانشگاه معلول تلاش کونی و كوشش شبانه روزی من باشد . ( جمله ای كه مادرم همیشه به</p>
<h4>فامیل جنده و آشنا می گفت ) . خودم بهتر از</h4>
<p>هركسی میدانستم كه اصولاً چنین تلاش پستون و كوششی ( حداقل به صورت شبانه روزی ) وجود نداشت . با و</p>
<h5>جود آنكه کوس چند ماه مانده به كنكور روزی یكی دوساعت</h5>
<p>تست میزدم ولی خودم بهتر از همه میدانستم كه حداكثر تلاش شبانه من به درگیری ها و كشمكش های من با پتو سکس داستان و بالشم محدود</p>
<h6>میشد كه این هم اصولاً جنبه درسی نداشت ایران سکس ! با</h6>
<p>این وجود قبولی من در رشته معماری ( كارشناسی ارشد پیوسته ) مثل بمب توی فامیل صدا كرد . پدرم به قول خود برای خرید اتومبیل وفا كرد ولی از آنجایی كه من بر خلاف تصور او بجای تهران در رشت قبول شده بودم قضیه با خرید یك رنوی مدل 57 گوجه ای رنگ فیصله یافت ! رنوی قراضه ای كه هفته ای شش روز در تعمیرگاه بود و یك روز به زحمت چند كیلومتری راه می رفت !با این حال قبل از اولین انتخاب واحد به همت خواهرم ( كه همیشه محترمانه همدیگر را دوست داشتیم ) ماشین من هم تعمیر اساسی شد و برای انتخاب واحد با ماشین خودم به سفر رفتم.  با دوستم حمید ( كه قرار بود هم دانشگاهی و نه همكلاسی باشیم . چون رشته اش علوم سیاسی بود ) جلوی ترمینال غرب قرار گذاشته بودم . قرار ما ساعت یك و نیم بود و او تا ساعت دو نیامده بود. ترمینال به لحاظ روزهای پایانی تابستان و همچنین آغاز سفر های دانشجویی قیامت بود . كم كم از آمدن او نا امید می شدم . پیاده شدم و به داخل ترمینال رفتم . به معدود تعاونی هایی كه برای رشت اتوبوس داشتند سر زدم . ولی خبری نبود كه نبود . در تعاونی هشت بزن بزن و كتك كاری عجیبی بود. دو جوان مرد میان سالی را كتك می زدند. زن و دختری جیغ میكشیدند و مردم هم می خندیدند . دخترك ریزه میزه ولی ملوس بود. طبیعی بود كه باید به سرعت نقش فردین را بازی میكردم . نگاهی به هیكل دو جوان انداختم . زورم به آنها نمی چربید . اكثر مسافرین را تركها تشكیل میدادند . نقشه ای به ذهنم رسید . یقه یكی از آنها را گرفتم و برگرداندم و حق و ناحق مشت محكمی حواله صورت جوان كردم و با فریادی كه همه ترمینال بشنوند فریاد زدم : « به ناموس مردم چیكار داری ؟ مگه خودت خوار و مادر نداری ؟ چرا به دختر مردم متلك میگی؟! » و مشت دوم را هم توی گردنش زدم . پدر دخترك ابتدا نگاهی با تعجب به من انداخت و بلافاصله متوجه نقشه شیطنت آمیز من شد . و او هم به دفاع خیالی از ناموس بر باد رفته اش پرداخت . تماشاچی ها كه اكثرا ترك بودند و تا آن لحظه فقط نظاره گر دعوا ، با شنیدن كلمه ناموس ( تنها كلمه ای كه میتوان با آن تركها را تحریك كرد ) فوراً نگاهی با عصبانیت به دو جوان انداختند . جوان اول كه تازه از گیجی ضربه مشت من خارج شده بود بلند شد و خطاب به من فریاد زد « منو میزنی مادر …. » با این جمله هر شكی هم كه در دل ترك های عصبانی نسبت به ماهیت ناموسی یا غیر ناموسی دعوا باقی مانده بود رفع شد و به ناگهان بیست دست قوی او را كه برای پاسخ به ضربه من بلند شده بود به زمین انداختند ! وقتی ما ( من و آن خانواده ) در اتوبان كرج بودیم دو جوان بد بخت هنوز مشغول كتك خوردن بودند !!! آقای قاسم زاده دبیر ادبیات بود و ساكن قزوین . همسر بسیار مهربانش ( كه از تهران تا قزوین من را دعا میكرد و با هر دعا یك تكه میوه به من تعارف میكرد ) خانه دار بود و دخترش ( كه اسم اورا نمی دانستم ) دانشجوی سال دوم روان شناسی نگاهی به آینه انداختم &#8211; كدوم دانشگاه مشغول تحصیل هستید ؟ لبخندی زد و گفت  :- دانشگاه آزاد واحد رشت داشت خشكم میزد . مانده بودم كه صلاح هست جلوی پدر و مادرش بگویم كه من هم قرار است با او همشهری بشوم یا نه . قبلًا به آنها گفته بودم كه مسیرم تا رشت است و آنها هم خواهش كرده بودند كه تا قزوین با من بیایند. ولی چیزی راجع به دانشگاه و خودم نگفته بودم . &#8211; شما مشغول چه كاری هستی پسرم ؟ این را خانم قاسم زاده با مهربانی پرسید . با دو دلی پاسخی به دروغ دادم -م ن دانشجوی سال اول رشته معماری ام. البته الان برای انجام یكی از كارهای اداری پدرم چند روزی به رشت می رم. دوباره به دخترك نگاهی كردم و پرسیدم &#8211; راستی شما توی رشت هتل ارزون قیمت سراغ ندارین ؟ &#8211; هتل اردیبهشت بد نیست . البته قدیمیه ولی تمیزه بازهم لبخند دیگری را از آینه تحویل گرفتم . سعی كردم دیگر كمتر جلب توجه كنم . بقیه راه به مشاعره بین من كه خیلی شعر حفظ بودم و آقای قاسم زاده كه دبیر ادبیات بود گذشت . با وجود آنكه دختر و همسرش هم كمكش میكردند عملاً از من شكست خورده بود و من چند بار جواب خودم را خودم دادم. لبخند های توی آینه هم به تدریج به اشاراتی با چشم و ابرو تبدیل شده بود . موقعی كه آنها در فلكه ولیعصر قزوین پیاده می شدند در یك موقعیت خیلی سریع و آرام به دخترك گفتم  :- كی میای رشت ؟ -اول مهر &#8211; منتظر تلفنتم &#8211; به كجا؟ &#8211; هتل اردیبهشت تشكر قاسم زاده و همسرش پایانی نداشت . حتی قاسم زاده تلفن محل كارش را داد تا اگر خواستم در برگشت سری به او بزنم . خوشبختانه شكی نكرده بودند . پیاده شدند و من هم به سمت رشت راندم . عصر روز اول مهرماه تلفن اتاقم زنگ زد . &#8211; جانم &#8211; سلام &#8211; سلام هیچكدام اسم یكدیگر را نمی دانستیم . &#8211; ما رو كه یادت نرفته ؟ &#8211; نه خانم قاسم زاده. میتونم اسم كوچیكت رو صدا كنم ؟ &#8211; …. پریسا. اگه خواستی میتونی پری صدام كنی . &#8211; منم فرشاد. راستی این رشت شما چرا اینقدر بی حاله ؟  همه انگار تو خونه خوابیدن -نه فرشاد خان فقط شما تو هتلتون گرفتین خوابیدین &#8211; چقدر هم كه اینجا هتله. بیشتر شبیه مسافر خونه است . حالا وقت داری رشت رو بهم نشون بدی ؟ &#8211; آره. اگه دلت بخواد ماشین داری ؟ &#8211; هم ماشین دارم و هم یه خبر خوش &#8211; چی هست ؟ &#8211; بعد بهت میگم. قرارمون ساعت پنجو نیم سبزه میدون &#8211; باشه میبینمت اونشب خیلی خوش گذشت . وقتی گفتم قراره توی رشت درس بخونم خیلی خوشحال شد . به كمك پری همه شهر رو دیدم . هتلم رو با یه هتل تمیز و مرتب توی یك بلوار خلوت عوض كردم . گمونم اسمش كادوس یا یه همچین چیزی بود . با محله های خوب و بد شهر هم آشنا شدم . شام رو با هم خوردیم . پری با سه تا از دوستهاش یه زیرزمین رو اج<br />
اره كرده بودند و به قول خودشون ویلای مجردی داشتند. شبهای بعد پری با دوستهاش روی سرم خراب می شدند . این موضوع یك هفته ای ادامه داشت. تا یك شب پری بی مقدمه پرسید &#8211; امشب شام درست كردم. میای خونه ما ؟ &#8211; مزاحم نباشم ؟ &#8211; اختیار دارین صبر كردیم تا هوا تاریك شد. برای اینكه صاحبخانه مرا نبیند بی سرو صدا رفتیم داخل خانه پریسا و دوستانش . اولش كمی مرعوب جو دخترانه شدم. به تدریج شوخی های من هم شروع شد. ملیحه یكی از دوستان پریسا شلوغ تر و وقیح تر بود . كل كل جوك را با او شروع كردم . كار به جوكهای رشتی و قزوینی هم كشید . شام را در یك محیط خیلی گرم خوردیم . بساط حكم بازی را هم راه انداختیم . ساعت حدود یازده بود كه خواستم بروم. ملیحه اصرار كرد &#8211; حالا كجا ؟ &#8211; خوب برم هتل دیگه &#8211; امشب رو با فقیر فقرا بد بگذرون &#8211; لطف داری. نه دیگه برم &#8211; بابا یه لقمه خواب كه تعارف نداره &#8211; آخه درست نیست &#8211; نترس بابا كاریت نداریم. توكه میگفتی مهندسی معماری میخونی . اما انگار مهندسی كشاورزی بیشتر بهت میاد به صورت پریسا نگاه كردم. اوهم گفت &#8211; خوب بمون امشب رو. با حالتی از تظاهر به تسلیم گفتم &#8211; باشه هرچی شما بگین  !دوباره نشستیم . بحثی راجع به ماهیت خداوند بین من و ملیحه آغاز شد. دوست دیگرشان رفت و خوابید. پریسا بیشتر ناظر بحث بود. سرم را روی پای پری گذاشته بودم و دراز كشیده بودم. ملیحه طرفدار ماتریالیسم دیالكتیك بود و من خداپرست دو آتشه ! رانهای پری نرم و داغ بود. بحث جالبی بود. پری گاهی با مو هایم بازی میكرد. بالاخره به نقطه ای رسیدیم كه ملیحه پذیرفت كه به دلیل رفع نیاز انسان باید پذیرفت كه خدا به شكلی كه در اسلام معرفی شده وجود داره . پری كه از موفقیت من در بحث خوشحال بود بازویم را فشرد . بلند شدم و كنار پری نشستم. چانه او را به دست گرفتم و خطاب به ملیحه گفتم  :- اصلاً مگه میشه پذیرفت موجود به این خوشگلی بر حسب تصادف بوجود اومده باشه  ؟و همزمان به نرمی لبهای پری را بوسیدم . پری به من لبخندی زد و به ملیحه گفت  :- تو نمیری بخوابی ؟ &#8211; چرا &#8211; فرشاد رختخواب تو رو بیارم اینجا ؟ من جواب دادم &#8211; من رختخواب نمی خوام. فقط اگه میشه یه بالش به من بدین. پریسا بلند شد و رفت برای خودش و من بالش آورد. چراغ را خاموش كرد . و با فاصله یك متر كنارم دراز كشید. خودم رو كمی به او نزدیك كردم و دستم رو روی شونه او گذاشتم . &#8211; دوستای خوبی داری &#8211; آره. سه ساله كه با هم همخونه ایم .  &#8211; امشب به من خیلی خوش گذشت &#8211; خوشحالم خودم رو كشیدم كنار او . به آرنجم تكیه دادم. كمی نگاهش كردم و چشمهاش رو بوسیدم. به من لبخند قشنگی زد. یكی از دستهام رو روی شكمش گذاشتم . و اینبار كمی محكمتر لبهاش رو بوسیدم. هر دو دستش را روی دستم گذاشت. بوسه های كوچك تر و ظریف تری را به سوی گردن و گونه هاش روانه كردم. به تدریج رفلكس مناسب رو هم دریافت كردم . من رو گرفت و به سمت خودش كشید. بوسه های من را با قرار دادن لبش میان لبم جواب داد . دستم به زیر تی شرتش رفت و باز هم دل و كمر او را لمس كرد. به شكمش خیلی حساس بود . خوابیدم و او را روی خودم كشیدم . نرم و سبك اطاعت كرد و در این اطاعت تی شرتش از تنش لغزید و بدن نرم و لطیفش رو میون بازوهام گرفتم . زبانم كنجكاوانه از گردنش به سمت میان سینه های او رفته بود . گاهی نیر زبانم را به زیر سوتینش می راندم . روی شكمم نشست و سوتینش را بیرون آورد . دكمه های پیرهنم را باز كرد و روی سینه ام خم شد. با مهارت چشمگیری با لبهایش از گردن تا شكمم را تحریك میكرد . انگشتانم را میان موهایش فرو كرده بودم و سرش را به این وسیله هدایت میكردم . وقتی صورتش را بالا اورد و لبهاش دوباره روی لبهای من قرار گرفت او را برگرداندم و خودم روی او قرار گرفتم. سینه هایش را میان دو دستم گرفته بودم و آنها را وحشیانه می لیسیدم. با دست راستم دكمه و زیپ شلوارپارچه ایش را باز كردم و بدون آنكه شرتش را در بیاورم شلوارش را از پایش كشیدم . شورت نخی ساده ای به تن داشت. میان پاهایش خوابیده بودم و با لبهایم از روی شورت با كس او بازی میكردم. به اوج شهوت رسیده بود. یكی از دستهایش را وارد شورتش كرده بود و داشت خودش را می مالید. بلند شدم و شلوار و شورتم را در اوردم . اینبار كاملاً روی او خوابیدم . بلافاصله پاهایش را به هم چسباند . دختر بود . كمی میان پاهایش را خیس كردم و كیرم را میان پایش قرار دادم . آنقدر محكم من را به خودش چسبانده بود كه با تبر هم نمی شد جدایش كرد . با آغاز حركت من او هم شروع كرد به حركت دادن پاهایش . خیلی وارد بود . شانه هایم را سخت گرفته بود ولی هیچ صدایی ازش بلند نمی شد. از كم شدن فشار دستهایش روی شانه ام فهمیدم كه راحت شده . خودم را روی شكمش خالی كردم . ولی از رویش بلند نشدم. در میان تاریكی برق یك جفت چشم دیگر از انتهای اتاق پیدا بود. ملیحه ! فردا صبح در هتل فهمیدم كه روی كیرم به خاطر موهای زائد پریسا آش و لاش شده. انگار به آن سمباده زده باشم ! از شدت سوزش تا یكی دوهفته حتی فكر سكس را هم از خودم دور كردم !		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%88-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174015</post-id>	</item>
		<item>
		<title>چه حالی میده یه کس خوب پیدا کنی لیس بزنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%db%8c%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7-%da%a9%d9%86%db%8c-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%a8%d8%b2%d9%86%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%db%8c%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7-%da%a9%d9%86%db%8c-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%a8%d8%b2%d9%86%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 15 May 2019 07:28:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقمون]]></category>
		<category><![CDATA[ارایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[ازاینکه]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[‫ازدواجش]]></category>
		<category><![CDATA[اشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[امریکا]]></category>
		<category><![CDATA[انداختمش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اومده‬]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[‫اونجا]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینجان]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوریه]]></category>
		<category><![CDATA[بادکنک]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برسونمتون]]></category>
		<category><![CDATA[برسونمش]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[بیرون‬]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونم]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنش]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[‫چشمتون]]></category>
		<category><![CDATA[حسابی‬]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داشتم‬]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[دندوناش]]></category>
		<category><![CDATA[دهنمون]]></category>
		<category><![CDATA[دوچندان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستها]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[فراوان]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز]]></category>
		<category><![CDATA[‫کشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[‫گرفته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[‫ماجرا]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[محترمانه]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مردیکه]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونا]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونها]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسید]]></category>
		<category><![CDATA[میبینه]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسونمتون]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کنه]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کنی]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمونم]]></category>
		<category><![CDATA[میمونه]]></category>
		<category><![CDATA[میندازن]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیک‬]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبینی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ویلایی]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکسی سلام‬ ، ‫این خاطره ای که شاه کس میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به حدود ۱۶ سال پیش .‬ ‫ماجرا کونی از اونجا شروع شد که ساعت ۴ عقد کنانم بود با همین مریم خانم خودمون جنده که فداش بشم . بعداز مراسم‬ ‫معمول و خطبه و پذیرایی و عکس پستون با فامیل [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				سکسی سلام‬ ، ‫این خاطره ای</p>
<h3>که شاه کس میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به حدود ۱۶</h3>
<p>سال پیش .‬ ‫ماجرا کونی از اونجا شروع شد که ساعت ۴ عقد کنانم بود با همین مریم خانم</p>
<h4>خودمون جنده که فداش بشم . بعداز مراسم‬ ‫معمول</h4>
<p>و خطبه و پذیرایی و عکس پستون با فامیل ها و دوستها و کلی کسشعر دیگه بلند شدیم از اتاق عقد</p>
<h5>بریم بیرون‬ کوس ‫پیش مهمونها . وقتی که خانمم</h5>
<p>بلند شد یه خانمی سریع نشست جاش به مریم گفتم چی شد گفت این طیبه است‬ ‫از فامیل های زن سکس داستان عموم / توی</p>
<h6>اینجا رسمه هر کی جای عروش بشینه بختش ایران سکس سریع باز</h6>
<p>میشه . نگاش کردم دیدم‬ ‫چشمتون روز بد نبینه یه دختر حدود ۲۶ سال چاق ولی قد متوسط سبزه رو که صورتش پر لک بود موهای‬ ‫بلند دماغ گنده با سینه های بزرگ که تو چشم میومد و حسابی افساید بود. به مریم گفتم حالا کی میخواد اینو‬ ‫اومدیم پهلوی مهمونا و رقص و بزن بکوب و &#8230; ‫سرتون رو درد نیارم حدود ساعت ۱.۵ بود که مهمونا کم کم خداحافظی میکردند و میرفتند . بهتون گفته بودم‬ ‫که ما فقط عقد کرده بودیم چون خانمم دانشگاه میرفت و باید درسش تموم میشد و بعد ازدواج میکردیم شرط‬ ‫ازدواجش بود .‬ ‫مریم اومد پهلوی گوشم گفت مهمونا دارن میرن منم خستم نمیخوای بری؟ گفتم چی؟ گفت مگه نمیبینی عمه‬ ‫بزرگه امشب میخواد اینجا بخوابه تازه فامیل های بزرگ هم اینجان نمیشه باید بری خونه (من خونه جدا داشتم‬ ‫و از پدر و مادرم جدا بودم) گفتم شوخی میکنی؟ گفت مردیکه کله خر مگه رو حرف عمه خانم میشه حرف‬ ‫زد . گفتم عمه تو گاییدم . گفت چی گفتی اگه میتونی بلندتر بگو تا فامیلها بریزن سرت بکننت . من با خانمم ۱‬ ‫چاره ای نبود دستور صادر شده بود . با اکراه فراوان با بقیه خداحافظی کردم و خانمم هم توی این فاصله یکم‬ ‫کیک توی ظرف گذاشته بود و بوسم کرد گفت کیک برای مامانت ایناس بهشون برسون گفتم باشه فردا امشب‬ ‫که حوصله ندارم . خداحافظی کردمو و بوسیدمش و رفتم ماشینو روشن کردمو بسوی خونه روونه شدم.‬ ‫حسابی حالم گرفته بود کوچه رو که رد کردم یه تاکسی تلفنی سر کوچه خانم اینا بود که دیدم طیبه خانم اونجا‬ ‫ایستاده جلوی پاش ترمز کردم گفتم برسونمتون گفت آژانس ها همه رفتند سرویس منتظر میمونم وقتی که از‬ ‫سرویس اومدن با اون میرم . منکه فامیل بازیم گل کرده بود گفتم نمیشه میرسونمتون.‬ ‫اومد سوار بشه مونده بود باید جلو بشینه یا عقب .گفتم چرا سوار نمیشی گفت باشه سوار میشم .‬ ‫بهش گفتم شما که سر جای عروس خانم نشستین خوب جای عروس خانم جلویه .اونم با خجالت در جلو رو‬ ‫باز کرد و نشست . یه تور سفید که میندازن رو سر عروس و از ارایشگاه عروس رو میارن رو صندلی جلو‬ ‫بود گفت اینو کجا بگذارم . منم به شوخی گفتم رو سرتون اونم تور رو گذاشت رو سرش حالادیگه قیافه اش‬ معلوم نبود فقط سینه هاش رو میشد دید و لباس الحق قشنگی هم که پوشیده بود . آخه وضع مالیشون بد نبود.‬ ‫منکه ازاینکه محترمانه بیرونم کرده بودند کفری بودم بهش گفتم میشه امشب تو عروس من بشی گفت چی‬ ؟ گفتم لئوناردوداوینچی! بعد خندیدم و گفتم میشه امشب تو عروسم بشی گفت آخه شما&#8230; گفتم شما نداره ‫ماشین گلکاری بود یه چند تا بوق هم زدم و گفتم عروس خانم داره میاد همه برن کنار اونم خیلی خوشش اومده‬ ‫بود و همش میخندید .‬ ‫وقتی که میخندید دندوناش رو نگاه کردم دیدم مث صدف میمونه یکدست و تمیز .‬ ‫دیگه به خونه رسیده بودیم از ماشین اومدم و در خونه رو باز کردم (خونه من ویلایی بود) ماشین رو بردم‬ ‫داخل بعد رفتم در رو براش باز کردمو کلید خونه رو داده بهش گفت واسه چی؟ گفتم قرار شد سوال نکنی‬ ! ‫یکدفعه خم شدمو طیبه رو بغل کردمو با اینکه چاق بود ولی منم جوون بودم رسیدیم پشت در خونه که در رو‬ ‫با کلید باز کرد وهمینطوری که بغلم بود بردمش توی اتاق خواب و انداختمش رو تخت کمرم حسابی درد‬ ‫گرفته بود رفتم کیک رو از تو ماشین در اوردم و توی یخچال گذاشتم و در خونه رو قفل کردم و رفتم سراغش‬ همونجوری که رو تخت انداخته بودم خوابیده بود و تکون نخورده بود چراغ رو خاموش کردمو پرده ها رو‬ ‫کشیدم و رفتم سراغش اول کفشش رو در اوردم بعد آروم آروم تور رو پس زدم لبهای قشنگی داشت دیگه اتاق‬ ‫تاریک تاریک بود و هیچ چی رو نمیدیدم آروم یه لب گرفتم اونم که ناشی بود همه لبمو تف مالی کرد کم کم‬ ‫بهش گفتم اینجوریه و بهش یاد دادم حدود ۵ دقیقه ای از همدیگه لب گرفتیم توی این مدت هم دستم بیکار نبود‬ ‫و دگمه های پیرهنش رو باز کرده بودم دیگه حسابی از همدیگه که لب گرفتیم لباساشو دراوردمو فقط با شرت‬ ‫آروم دستمو بردم پشتش و بند کرستش رو باز کردم سینه هاش قلپی زد بیرون . دیگه دست خودم نبود سینه‬ ‫هاشو شروع کردم به مک زدن دستم هم بردم طرف شرتش که مانع شد گفتم چرا گفت آخه موهاشو نزدم منکه‬ ‫این حرفو شنیدم راغبتر شدم آخه هر چی ادم کس میبینه همه از قبل خودشون رو آماده میکنن و اون موها که‬ ‫زیبایی کس رو دوچندان میکنه میزنن گفتم اشکال نداره بعد دستم رو بردم تو شرتش و همزمان که سینه هاش‬ ‫رو میخوردم با کسش بازی میکردم . اونم دستش توی شلوارم بود و با کیرم بازی میکرد .‬ ‫پس از یه مدتی که دیگه اب از کسش راه افتاده بود بهش گفتم اگه میخوای حال کنی از عقب بزارمت ولی اگه‬ ‫اونم با خجالت که تو لحن صداش بود و با شهوت قاطی شده بود گفت مگه قرار نبود من عروست بشم .‬ ‫دیگه ‪ ok‬رو داده بود رفتم سراغ کسش و شروع کردم به لیس زدن کسش دیگه داشت دیوونه میشد بگذریم که‬ ‫همش سرمو داخل کسش فشار میداد و هرچی مو بود تو دهنمون کرد ولی خیلی حال داد چون میدونستم که‬ ‫نمیتونه ساک بزنه بدتر ممکنه گاز بگیره و زخمیش کنه لای پاش رو باز کردمو آروم کیرمو داخل کسش‬ ‫کردم. یه جیغی کشید رفتم در بیارم گفت نه تورو خدا نه .‬ ‫آروم آروم بقیه شو هم داخل کسش کر دمو شروع کردم به تلمبه زدن که پس از مدتی جیغش که تمام خونه رو‬ ‫گرفته بود آروم شد و فهمیدم ارگاسم شده . بعد گفت تو هنوز نشدی گفتم از صدقه سری شما نه گفت بگذار تو‬ ‫کونم منم معطل نکردم ولی چون میدونستم کیرم بزرگه و طیبه طاقت نداره با یکم در مالی دم کونش دیگه ابم‬ ‫نزدیک بود بیاد گفتم چکار کنم گفت بریز رو صورتم آخه میگن مقویه و چین و چروک صورتو خوب میکنه‬ ! ‫بعد بیحال افتادم طیبه رفت سر و صورتشو شست و اومد بغلم خوابید و شروع کرد به بوسیدن من ازم تشکر‬ ‫کرد و هی منو میبوسید یکدفعه دیدم بوسیدنش قطع شد و صدای گریشو شنیدم بلند شدم گفتم چرا گریه میکنی‬ ؟ ‫دیگه گریش قطع نمیشد گفت نمیدونم فقط میدونم خیلی دوست دارم .‬ ‫توی اتاقمون بادبادک بود و یکیش که سبز بود بادش در رفته بود گرفتمش بادشو خالی کردم و اون حلقه دور‬ بادکنک رو کندم و توی دست طیبه کردم . بهش گفتم بابت همه چی ممنون .‬ ‫اونم در حالی که داشت حلقه شو کامل تو دستش میکرد گفت منم ممنون .‬ ‫دیگه هیچی نفهمیدم و خوابیدم صبح دیدم یکی داره به سرم دست میکشه میگه اقای خونه نمیخواد صبحانه‬ ‫بخوره یکدفعه بیدار شدم دیدم ساعت ۱۰.۵ شده گفتم چرا میام . رفتم سریع یه دوش گرفتم و اومدم اشپزخونه‬ ‫دیدم صبحانه حاضره کیک هم هست گفت اینم کیک عروسی .‬ ‫صبحانه رو که خوردیم حاضر شدم که ببرم برسونمش گفت خودش میره ممکنه همسایه ها ببینن برات بد بشه‬ ‫دیگه قیافش برام مطرح نبود اون معصوم بودنش رو دوست داشتم .‬ ‫موقعی که داشت میرفت آدرس خواهرم رو که فوق تخصص زیبایی و متخصص زنان بود بهش دادم گفتم من‬ ‫سفارشتو میکنم اونم منو بوسید و رفت. ‫سه سال بعد که اومده بودم شهرستان خبر خونواده رو بگیرم دیدم یکی از پشت منو صدا میکنه طیبه بود اصلا‬ ‫باورو نمیشد . دماغش رو عمل کرده بود ۲۵ کیلو هم لاغر شده بود سینه هاش رو هم زیبایی عمل کرده بود و‬ ‫کوچک کرده بود لک های صورتش روهم با دکتری که خواهرم سفارششو کرده بود لیزیک کرده بود. موهاش‬ ‫هم های لایت کرده بود یه مانتو شلوار با شال خوشگل هم سرش بود گفتم چکار میکنی؟ گفت دارم امریکا. با‬ ‫یه استاد دانشگاه ازدواج کرده بود وهفته دیگه پرواز داشت .‬ ازش خداحافظی کردمو ارزوی خوشبختی .‬ ‫بعدها که خونه زن عموی خانمم داشتیم البوم رو ورق میزدیم مریم به زن عموم گفت این کیه گفت این طیبه‬ ‫است اینم شوهرش داود که استاد دانشگاه است اینم کامبیز پسرشونه .‬ ‫خانمم رو کرد به مامانش گفت طیبه چی شد که این کادوی گرون رو برای ما آورد؟ مادرش گفت نمیدونم‬. راست میگفت نمیدونست هیشکی نمیدونست فقط من میدونستم وطیبه و خدا .‬ ‫البوم رو خواهر زنم نگاه میکرد به زن عموم گفت این حلقه سبز تو انگشت طیبه چیه زن عمو خیلی ها ازش‬ ‫سوال میکنن اونم میگه یه رازه مال یه فرشتس که یه شب اومد به خوابم . خوب شد کسی منو ندید اگه کسی		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%db%8c%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7-%da%a9%d9%86%db%8c-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%a8%d8%b2%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173803</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 4/37 queries in 0.051 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-04-17 01:39:59 by W3 Total Cache
-->