<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>موجودی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d9%85%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%af%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:30:09 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>موجودی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>سواری سر کیر  از قابلیت های این جنده خانوم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%aa-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%aa-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 07 Jul 2019 05:53:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[احتمالا]]></category>
		<category><![CDATA[ارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[اسکناس]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[برگردیم]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بودخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[بودولی]]></category>
		<category><![CDATA[پایینه]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پلاستیک]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادی]]></category>
		<category><![CDATA[تابستونی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعاونی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[توهنوز]]></category>
		<category><![CDATA[چسپیده]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دلیلشو]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[سیگاری]]></category>
		<category><![CDATA[شدمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارو]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[کنیبعد]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[لامذهب]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورم]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[موجودی]]></category>
		<category><![CDATA[میترسم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزنین]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[مینداخت]]></category>
		<category><![CDATA[ناامید]]></category>
		<category><![CDATA[نبودخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکشم]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واستادیم]]></category>
		<category><![CDATA[وهمچنین]]></category>
		<category><![CDATA[یهدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[زندگی تقریبا جزء اون دسته فیلم سکسی از آدم های هستم که دوست دختر زیاد دارن ولی هیچوقت با هیچ کدوم از سکس حرفی نمیزدم و یه سکسی حدو حدودی رو همیشه رعایت میکردم واسه شاه کس همین بد جوری تشنه سکس بودم اخه نمیدونی هر شب فیلم سکسی ببینی آخرش خود کونی ارضایی کنی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>زندگی تقریبا جزء اون دسته فیلم سکسی از آدم های هستم که دوست</h2>
<p>دختر زیاد دارن ولی هیچوقت با هیچ کدوم از سکس حرفی نمیزدم و یه سکسی حدو حدودی رو همیشه رعایت میکردم</p>
<h3>واسه شاه کس همین بد جوری تشنه سکس بودم اخه نمیدونی هر</h3>
<p>شب فیلم سکسی ببینی آخرش خود کونی ارضایی کنی چقدر دردناکه؛ همیشهدوست داشتم که یه دختر خوب گیرم میومد و زباونمولای</p>
<h4>کس جنده صاف و بدون موش میکشیدمو و اون همهمزمان کیر</h4>
<p>من و بخوره یعنی یه 69 پستون به تمام عیار ولی حیف که نه هیچ وقت خونه داشتم ونه دوست دختری</p>
<h5>که باهاش کوس تو سکس طبعیی باشم وهر وقت اراده کنم</h5>
<p>بیاد یه حالی بده یه حالی بگیره و بره ولی شکر خدا الان تمام این ها جور شده و من هر وقت سکس داستان بخوامیعنیخونه خالی باشه</p>
<h6>بیاد یه حالی به سعید بده بره &#8230; ایران سکس خو ب</h6>
<p>بهتره از اون شب خاطره انگیز بگم تقریبا 5 سال پیش بود و من 17 سالم بود تو یه روز داغ تابستونی که تو اوج شهوت بودم از خونه زدم بیرون تقریبا هوا تاریک شده بود رفتم سر کوچه چندتا دختر دید بزنم که حسن دوستم امد و طبق معمول همیشه بحث رفت سر دختر وکس و&#8230;.. که یه دفعه حسن بهم یه پیشنهاد داد (حتما حدس میزنین چه پیشنهادی داده) گفت : بیا بریم کس بکنیم اولش خندیدم گفتم کی میاد به من و تو کس بده که جدی شد و گفت خوب معلومه خانوم محترم و شخیص جنده !!!!گفتم کسی رو سرغ داری یه دفعه با خنده گفت نه تازه فهمیدم منو سر کار گذاشته بود ولی من بدجور هوای کس کرده بودم واسه همین گفتم جدی جدی بیا بیریم جوینده یابنده است (که واقعا هم هست !!!)رفتیم سراغ یکی از دوستان که اونم سر کوچه ما یه سوپرمارکت داشت ولی خودش بچه یه محله جنده خیز شهر بود که اتفاقا چندتا آدرس توپ هم داشت که یه مورد انتخاب کرد که باید میرفتیم خونه ش طرف و میگایدیم پول و اِخ میکردیم و میرفتیمساعت تقریبا 9 شب بود که راه افتادیم تو مسیر حسن جند نخ سیگار خرید ولی منی که همیشه پایه ثابت سیگار بودم گفتم نمیکشم آخه دوست نداشتم جنده محترمه از بوی سیگاری که از دهنم میاد رنجیده خاطر بشه و حالش بهم بخوره خلاصه حسن خودش با اون یکی دوستم که سید صداش میکنیم کشیدن وقتی رسیدیم در خونه دیدم یه خونه کلنگی با یه در کوچلوی چوبی اولش یکو ترسیدم گفتم بیا برگردیم این دخمه دیگه کجاست که منو آوردی و لی یه ثانیه بعد پشیونشدم اخه شهوت لامذهب دخمه مخمه حالیش نیستسید رفت زنگ درو زد که یه زنگ مخفی بود و از زنگ اصلی خود خونه بود یه چند دقیقه واستادیم کسی نیومد ناامید و مایوس خواستیم برگردیم که یه دفع در باز شد ویه زنی که یه حوله سرش بود امد و با دیدنش به سمتش رفتیم و و با نگاه اول خودم لعنت کردم که این دیگه چه عجوزه ایه ولی امان از دست شهوت و شهوانی شدنبا طرف وارد مذاکره شدیم که گفت باید یکی یکی بیاد تو و نفری دقیق یادم نیست 3 هزار گرفت یا پنچ تومن (دوستان عزیز لطفا به من نخندیدن آخه جریان پنج سال قبل و کسش هم تعاونی و ارزان قیمت بود)در ضمن یادم رفت از اول وقتی که رسیدم در خونه ش یه استرس شدیدی داشتیم که چند تا دلیل داشت:1- اینکه واسه اولین بار میخواستم یه حالی به سعید کچولو بدم(منظور کیرمه)2- به خاطر ترس از پلیس و عقد شدن با یه زن همسن ننم و کسی که هزارتا کیر به تنش خورده3- دلیل آخرش هم نمیدونم کلا چه مرگم بود شاید تلفیق دو دلیل بالا بودخلاصه اول به حسن گفتم تو برو تو من یکم میترسم اگه همه چیز خوب پیش رفت منم بعد تو بیام بعد بیسیت دقیقه حسن خروسی کس و کرد امد ولی جندهه عصبانی بود و برگشت بهم گفت اصلا نمیخواد توبیایی اون لحضه غم عالم ریخت تو دلم دیگه داشت گریه م میگرفت که سید گفت بذار بیاد گناه داره و تو پولتو بگیر مثل آدم کستو بدهرفتم داخل خونه رو بست که یه دفع از تو کوچه صدایه یه ماشین امد که از قضا در خونه نگه داشت از صدای موتور ماشین معلوم بود که ماشین مدل بالاییه که یهوو یاده بنزهای پلیس افتادم خود جندهه هم یه ترسی تو صورتش پیدا بود گفت پلیس نباسه عقد کنن &#8230; از سوارخ در رفت ببینه که این ماشین کیهباورتون نمیشه تمام قلبم داشت از جا کنده میشد مخصوصا لحظه ای که چند تا از درهای ماشین هم زمان بازشد و محکم بسته شد با خودم گفتم خاک بر سر بدبختت شد سعید هنوز هیچ گوهی نخورده پلیس امد بگیرتت وسط حیاط خشکم زده بود از ترس پاهام سست شده بود و تنها کاری که تونستم اون لحضه بکنم به در دیوار ها یه نگاهی انداختم که از کجا میشه فرار کرد و چون اطراف اون جا ساختمان های بلند بود و این خونه وسط اون های گیر افتاده بود تقریبا هیچ راهی نبود ناامید شدم ونفسم از شدت ضربان قلبم بند امده بود (کاش جلی من بودین تا میفهمیدین چه حالی داشتم اون لحضه)تمام اینها تو چند ثانیه طول کشید که جندهه امد گفت پلیس نبود که یه نفس عمیق کشیدم و به دور و برم یه نگاهی انداختم یه حیاط خاکی داشت که دوتا اتاق چسپیده بهم داشت معلوم بود که تو یکیش ادم هست و احتمالا بچه های زنه داخل اون اتاق بودن که منو به اتاق بغلی راهنمای کرد که تقریبا به جز یه دست رختخواب چیز دیگه ای نداشت که رختخواب پهن کرد زیرمون نرم باشهیه دفعه بی مقدمه شلوارشو کشید پایین از زیر شرت نداشت و انصافا کس تمیزی داشت یا من از شدت هیجان حالیم نبودخلاصه رفت کاندم بیازه که یه دفعه با یه پلاستیک فریزر تو دستش برگشت با تعجب گفتم نکنه اینو میخوای بکشی سر کیرم که عصبانی جواب داد نه احمق جون این اوردم که اخر کار کاندم و که پر کردی بندازم داخل پلاستیکخیالم راحت شد یه نفس عمیق کشیدم که گفت اول پول !!! بعد یه ساعت شمردن و دسته کردن اسکناس ها کل موجودی جیب مبارک و به خانم محترمه مکرمه &#8230;..جندهه تحویل دادیم و مجوز ورود وگرفتیمطرف فقط از پایین لخت کرد منم اول شلوارو نصفه در اوردم و خود جندهه برام کاندوم گذاری کرد و درازکشید پاهاش و از هم باز کرد کیر کردم داخل کسش مشغول شدم که دیدم فایده نداره باید کامل لخت بشم و درعرض سه وت کامل لخت پتو شدم پریدم رو کسه مشغول تلمبه زدن شدم که بعد چند دقیقه که حس میگرفتم که برم تو اوج لذت یهدفعه پارازیت ول میکرد میگفت زود باش که این کار خودش باعث بهم خوردن تمرکز من میشد و به تاخیر مینداخت ولی به هر صورت حسابی دق و دلی مو خالی کردم و گایدم تا آبم امد و بلند شدمبعد یادم افتاد طرف عصبانی بود از دوستم که دلیلشو پرسیدم که گفت دوستت بوی بد سیگار میداد که حالمو بهم میزد و با این حال همشش ازم لب میگرفت وهمچنین لحظه آخر مثل وحشی ها کاندوم پاره کردده بود وتمام تن و کس جندهه رو آب حیاط (شما بخوانید آب کمر) کشیده بود و میگفت کلا کثیف بودولی در عوض ازمن تعریف کرد و گفت تو خیلی تمییز و خوش بدن هستی ولی وقتت رو با جنده های مثل من تلف نکن شنیدن اون جمله ها از دهن اون زن برام خیلی عجیب بودکه گفت من به فکر پولش نیستم وگرنه این حرفو نمیزدم آخه روزی صد نفر میاد و من مجبورم که خوذ فروشی کنم حتی اگه به پولش نیازی نداشته باشم وگفت این حرفها روبرای این بهت میگم توهنوز سنت پایینه و بهتره با یهدختر هم سن و سال خودت دوستت بشی و با همون عشق باز کنیبعد اون حرفها از خونه زدم بیرون و به دوستام ملحق شدم سید خودش نرفت پیش کسه و همون جا ازما جدا شد رفت خونه و من موندم با حسن و جیبی خالی که تا خونه مجبور به پیاده روی شدیماین بود خاطره تلخ و شیرین من از اولین سکس</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%aa-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175121</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دلت میاد اینو بکنی با این قیافه ناز</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d9%84%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%81%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d9%84%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%81%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jul 2019 08:55:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبدارش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[احتياط]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[احساسات]]></category>
		<category><![CDATA[احساسش]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احمقانه]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[استوار]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اطمينان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتمادش]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتاديم]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امتداد]]></category>
		<category><![CDATA[امتناع]]></category>
		<category><![CDATA[اميدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتهاي]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندامش]]></category>
		<category><![CDATA[اندامم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامي]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتان]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتانش]]></category>
		<category><![CDATA[ايرادي]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاده]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[ببينمش]]></category>
		<category><![CDATA[برآورده]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگي]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرداند]]></category>
		<category><![CDATA[برگرديم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارد]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بگوييم]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بيداري]]></category>
		<category><![CDATA[پاشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايش]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایش]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایم]]></category>
		<category><![CDATA[پايينتر]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمان]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[پيچيده]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پيشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[تاريكي]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تماشاي]]></category>
		<category><![CDATA[تمامتر]]></category>
		<category><![CDATA[تنهايي]]></category>
		<category><![CDATA[جذابتر]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چرخاندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسباند]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهاي]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهايش]]></category>
		<category><![CDATA[چنداني]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[چهره‌اش]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظي]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خورديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتراش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالي]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[داستانهاي]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درحالي]]></category>
		<category><![CDATA[دست‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[دستهایم]]></category>
		<category><![CDATA[دلخواهش]]></category>
		<category><![CDATA[دلنشین]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[ديواري]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[رانهاي]]></category>
		<category><![CDATA[ران‌هايش]]></category>
		<category><![CDATA[رساندم]]></category>
		<category><![CDATA[زيبايي]]></category>
		<category><![CDATA[سازمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتها]]></category>
		<category><![CDATA[سالهای]]></category>
		<category><![CDATA[سرازير]]></category>
		<category><![CDATA[سرانجام]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سيگاري]]></category>
		<category><![CDATA[سينهاش]]></category>
		<category><![CDATA[سينهام]]></category>
		<category><![CDATA[سينههاي]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شديدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شهریور]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[ضربدري]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[‫ظاهرا]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازي]]></category>
		<category><![CDATA[فراوان]]></category>
		<category><![CDATA[فريادي]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[‫كاملا]]></category>
		<category><![CDATA[كردنهاي]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسها]]></category>
		<category><![CDATA[لباس‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندي]]></category>
		<category><![CDATA[لبهايش]]></category>
		<category><![CDATA[لبهايم]]></category>
		<category><![CDATA[لحظه‌اي]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماندانا]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[متناسب]]></category>
		<category><![CDATA[متناوب]]></category>
		<category><![CDATA[محافظت]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخلفات]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مرطوبش]]></category>
		<category><![CDATA[مسافران]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئني]]></category>
		<category><![CDATA[مقابلش]]></category>
		<category><![CDATA[مقابلم]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومتي]]></category>
		<category><![CDATA[مقداري]]></category>
		<category><![CDATA[ملايمي]]></category>
		<category><![CDATA[ممانعت]]></category>
		<category><![CDATA[منصرفش]]></category>
		<category><![CDATA[موجودی]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتی]]></category>
		<category><![CDATA[موهايم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌برد]]></category>
		<category><![CDATA[ميبردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهي]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوري]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌داد]]></category>
		<category><![CDATA[ميدانستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيد]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌رفت]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌زدم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كرد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردند]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردي]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كنم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كني]]></category>
		<category><![CDATA[ميگذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيد]]></category>
		<category><![CDATA[مينشست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کرد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانست]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزديكي]]></category>
		<category><![CDATA[نفس‌هايش]]></category>
		<category><![CDATA[نگذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگراني]]></category>
		<category><![CDATA[نمانده]]></category>
		<category><![CDATA[نمي‌دانم]]></category>
		<category><![CDATA[نميكنم]]></category>
		<category><![CDATA[نيفتاده]]></category>
		<category><![CDATA[نيمخيز]]></category>
		<category><![CDATA[هدایتش]]></category>
		<category><![CDATA[هرگونه]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همراهي]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همينجا]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[وسايلش]]></category>
		<category><![CDATA[ویلایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سالگي را پشت سر گذاشته فیلم سکسی است. دختركي بود زيباروي و خوش‌اندام كه صلابت و البته شيطنتي دل‌نشين در چهره‌اش موج مي‌زد. با اين همه، تا سکسی پيش از آن شب، تنها در دفتر شاه کس شركت و در قامت و هيئت كارمندي سخت‌كوش او را ديده بودم كه جديت‌اش احتمال کونی هرگونه مؤانست [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>سالگي را پشت سر گذاشته فیلم سکسی است. دختركي بود زيباروي و خوش‌اندام</h2>
<p>كه صلابت و البته شيطنتي دل‌نشين در چهره‌اش موج مي‌زد. با اين همه، تا سکسی پيش از آن شب، تنها در</p>
<h3>دفتر شاه کس شركت و در قامت و هيئت كارمندي سخت‌كوش او</h3>
<p>را ديده بودم كه جديت‌اش احتمال کونی هرگونه مؤانست را منتفي مي‌كرد و از اين رو، تا به اين اندازه به</p>
<h4>زيبايي جنده و جذابيتش پي نبرده بودم. در اواخر تابستان، دهكدة</h4>
<p>ساحلي برخلاف سال‌هاي گذشته بيش از پستون اندازه خلوت بود. وقتي از سر اتفاق دريافتم كه تعطيلاتش را در آنجا سپري</p>
<h5>خواهد كرد، کوس ناخودآگاه و بي هيچ اميدي ـ حتي بي‌آنكه</h5>
<p>بدانم آيا مردي او را همراهي مي‌كند يا نه ـ در پي‌اش به راه افتادم و ويلاي مجاور را اجاره كردم. هیچ‌گاه سکس داستان تا آن اندازه</p>
<h6>خود را در رابطه‌ای عاطفی، درگیر و مفتون ایران سکس احساس نکرده</h6>
<p>بودم. در سی‌وپنج سالگی احساسی بود کاملاً متفاوت از آنچه پیشتر تجربه کرده بودم. اما اکنون آن چنان دلباختۀ موجودی ظریف و دلنشین شده بودم که بی‌آن‌که بدانم چه می‌کنم، ساعت‌ها رانندگی کرده بودم تا دستکم در هوایی تنفس کنم که محبوبم از آن استنشاق می‌کند. كمي به نيمه‌شب مانده، از راه رسيد و انتظارم پايان يافت. بر روي سكوي مقابل ويلا، زير آسماني بي‌ابر، به صداي امواج دريا گوش سپرده بودم و مي‌كوشيدم حلقه‌هايي با دود سيگار درست كنم. خود را از ديدنش شگفت‌زده نشان دادم. با لطافتي كه پيشتر در او نديده بودم، پرسيد:ـ شما هم اينجاييد؟گفتم:ـ سازمان همیشه اینجا را برای مدیرانش اجاره می‌کند.و احمقانه روی کلمۀ «مدیران» تأکید کردم. بعد از چند ماه مراودۀ تجاری و مکاتبات اداری بین شرکت آنها و سازمانی که من در آن کار می‌کردم، به خوبی همدیگر را می‌شناختیم و تأکید بیهوده‌ام، تنها از سر خودپرستی کودکانه بود.به رغم مخالفت سرسختانه‌اش، كمك كردم تا وسايلش را به درون ببرد. به كنايه گفتم:ـ اگرچه استقلال و اتكاي به نفس‌تان را تحسين مي‌كنم، اما حتماً به تنهاييِ حتمي و ابدي خودبسندگي بيش از اندازه هم فكر كرده‌ايد؟لبخند مليحي بر لبانش نشست:ـ گمان نمي‌كنم مستقل بودن ضرري داشته باشد.ـ بستگي به اين دارد كه دريافت‌تان از استقلال چه باشد. اگر لوله‌كشي خانةتان را خودتان تعمير كنيد، اسمش استقلال و اتكاي به نفس نيست.و به طعنه اضافه كردم:ـ كرة شمالي با همين نگاه به خاك سياه نشسته است.بيش از اين، چنين گفت‌وگوي ملال‌آوري را در آن شب دل‌پذير ضروري نديدم. خداحافظي كردم و كرة شمالي با طمئنينه در ويلا را پشت سرم بست. آشفته‌تر از پيش، در حالي كه چهرة زيبا و پيكر خوش‌تراش محبوبم را در ذهن تجسم مي‌كردم، به خانه رفتم. گيرايي و جذابيتش در جامه‌اي كه براي سفر شبانه‌اش بر تن كرده بود، دوصد چندان شده بود و افسوس مرا دوصد بار افزون‌تر كرد كه چرا پيش از اين در گذر از ديواري كه بين خود و بيگانگان مي‌كشد، نكوشيده‌ام.كمي چاي درست كردم و با مشقت فراوان خود را به بالاي شيرواني ويلا بركشيدم تا سپيدي امواج را كه چند ده متر آن‌سوتر مي‌خروشيدند، نظاره كنم. دقايقي نگذشته بود كه نوري برون‌تاب از سقف ويلاي مجاور نگاهم را به خود خواند. پاهايم ناخودآگاه و لرزان از سقفي به سقف ديگر لغزيدند و به سوي منبع نور گام برداشتند، هرچند چيزي از درونم نهيب مي‌زد كه آنچه مي‌كنم، برخلاف اصول اخلاقي است. روشنايي مورد نظر در واقع نوري بود كه از نورگير اتاق خواب محبوبم رو به آسمان مي‌تابيد. مردد مانده بودم كه چه بكنم. سرانجام بر ترديدم غالب آمدم و بر روي سينه دراز كشيدم. با احتياط از گوشة نورگير سرك كشيدم و به درون خانه نگريستم. دختركي پري‌گون كه تنها لباس زير بر تن داشت، در برابر آيينه ايستاده بود، با حوله‌اي كوچك خود را خشك مي‌كرد و اي‌بسا از زيبايي‌اش لذت مي‌برد. از موهاي خوش‌رنگش قطرات آب به پايين مي‌چكيد و پيدا بود كه گرد سفر را در زير دوش حمام زدوده است. آنچه مي‌ديدم، بيش از انتظار يا حتي آرزويم بود. از فراز نورگير برجستگي سينه‌هايش كه چون دو ليمويي هوس‌انگيز بر سر شاخساري آويخته بودند، به خوبي آشكار بود و سينه‌بند كوچكي كه پوشيده بود، تنها نوك‌هاي آن را از زاويه‌اي كه دراز كشيده بودم، پنهان مي‌ساخت. وقتي خم شد تا شانه‌اي را از درون كيف دستي‌اش بردارد، چيزي نمانده بود كه فريادي از تحير و ستايش سر بر دهم. باسن مسحوركننده و لرزانش از ميان آنچه برپوشيده بود، آشكار شد و ذهن و خيال مرا با هر جنبشي به اين‌سو و آن‌سو كشاند. در واقع، تنها بندي باريك از ميان شكاف باسنش مي‌گذشت؛ آنچه پوشيده بود، بر وسوسة فشردن اندام خوش‌تراش‌اش مي‌افزود. دخترك مهيا مي‌شد تا به بستر برود. بار ديگر نهيبی دروني مرا به خود آورد. از آنچه كرده بودم، شرمسار شدم و با خود انديشيدم كه اگر او يا هركسي من را بر شيرواني خانه به دام مي‌انداخت، شرمندگي‌ام بسا افزون‌تر مي‌شد. با اين همه، پيش از آن‌كه خود را پس بكشم، چراغ درون ويلا خاموش شد و بيم آن مي‌رفت كه از تاريكي درون خانه بر فراز بامي كه در نور مهتاب مي‌درخشيد، ديده شوم. آرام به عقب لغزيدم و لحظه‌اي بعد با آميزه‌اي از احساسات ناهمگون و متضاد، در بستر خود به خواب رفتم. نخستين‌بار كه براي پي‌گيري تهية قطعات كامپيوتري به دفتر شركت رفتم، با او روبه‌رو شدم و در همان گفت‌وگوي آغازين احساس كردم كه چيزي در درونم مي‌خروشد و غليان مي‌كند. شوربختانه، در مراجعات بعدي جديت رفتار و سردي گفتارش سبب شد كه به آرامي از او بگريزم. با خود مي‌انديشيدم كه اگرچه دست آفرينش در طراحي پيكر و چهرة او هيچ قصوري نكرده است، اما گويا در هنگام افزودن لطافت و ظرافت، جنسيت او را از ياد برده است. با اين همه، در ديدارهاي بعدي كه سلوك او را با نزديكانش ديدم، به گمان باطل خود پي بردم و دريافتم كه سردي ظاهري‌اش، در سرشت او نيست؛ بلكه به مثابة ابزاري دفاعي است كه در برابر بيگانگان براي محافظت از خود يا شاید براي ممانعت از آشفته‌حال شدن آنها، به كار مي‌گيرد، غافل از آن‌كه اگرچه تيغ‌هاي گل سرخ، او را در برابر تهاجم کودکی بوته‌چین حفظ می‌کند، اما ممکن است باغبان عاشق را نیز خود براند.باری، آمدوشدهاي مستمرم به شركت سبب شد تا به تدريج با من مأنوس شود و بيش‌وكم از جديت خود بكاهد. گاه به لبخند دلبرانه‌اش، حركت چشم و ابرويي نيز مي‌افزود که روح و روانم را آشفته می‌ساخت، اما هيچ‌گاه نشانه‌اي بيش از اين از او نديدم. رفته‌رفته بيشتر با او آشنا شدم و هرچه بيشتر او را مي‌ديدم، بيشتر شيفته‌اش مي‌شدم و آرزوي با او بودن را در سر مي‌پروراندم؛ اما هيچ مجالي براي برآوردن تمناي دروني‌ام فراهم نمي‌آمد. سرانجام، از سر اتفاق و هنگام گفت‌وگوي تلفني دخترك با دوستي، دريافتم كه تعطيلات خود را در دهكدة ساحلي سپري خواهد كرد؛ شهرکی ویلایی در مجاورت دریای شمال که از سال‌های گشته برایم آشنا بود. صبحگاه كمين كردم تا هنگام خروج محبوبم از خانه با او رو‌به‌رو شوم. ديري نپاييد كه انتظارم برآورده شد. براي تهية وسايل صبحانه به فروشگاهي مي‌رفت كه در آن نزديكي بود. از رفتن منصرفش كردم و دعوت كردم كه صبحانه را با هم صرف كنيم. با تعلل و ترديد فراوان پذيرفت. از خوشحالي‌اي كه مي‌كوشيدم آشكار نشود، در خود نمي‌گنجيدم. لباس بيرون را از تن به در كرد و نشست. زيباتر و جذاب‌تر از آنچه بود كه شب پيش از ميان نورگير ديده بودم. ناخودآگاه تصوير بدن نيمه‌برهنه‌اش بر چهره‌اش مي‌نشست و نفس را در سينه‌ام حبس مي‌كرد. فرورفتگي گوشة لبانش، آتش بوسيدن‌شان را در درونم شعله‌ور مي‌كرد. پرسيدم:ـ هميشه تنها مسافرت مي‌كني؟ـ بله.ـ بدون همسفر، مشكل نيست؟ـ مگر براي شما هست؟راست مي‌گفت؛ نمي‌دانستم چه بگويم. اشاره به تفاوت زن و مرد هم ابلهانه به نظر مي‌رسيد و پاسخش را از پيش مي‌دانستم. دوباره گفتم:ـ هم‌ركاب نمي‌خواهيد؟ در تالاب انزلي، كوچه‌آب‌هايي در ميان ني‌زارهاي بلند جريان مي‌يافتند كه گويي هيچ پاياني داشتند. كوچه‌آب‌ها كه به دريا راه داشتند، در هزارتويي پيچ در پيچ از هم منشعب مي‌شدند يا به يكديگر مي‌پيوستند. در محل اتصال آنها به دريا، قايق‌هاي پدالي كوچك دونفره‌اي را به مسافران كرايه مي‌دادند. صاحب قايق گفت:ـ چندان دور نرويد؛ به زودي باران شديدي مي‌بارد و شكل تالاب را عوض مي‌كند. مسير برگشت‌تان را پيدا نمي‌كنيد.حرف پيرمرد به نظرم بي‌معني آمد. مسير برگشت همان سمتي بود كه آب جريان داشت و سرانجام هم به دريا مي‌پيوست. وانگهي، در آن گرماي اواخر تابستان باريدن باران، آن هم شديدش، برايم عجيب بود. دستش را گرفتم و كمك كردم تا بنشيند. با فشار پای پيرمرد به قايق، از اسكله فاصله گرفتيم و به سوي ني‌زارها ركاب زديم.كمي جلوتر چندين راه فرعي به روي‌مان باز مي‌شد. يكي را انتخاب كرديم و واردش شديم. لحظه‌اي بعد ساحل دريا در پس ني‌ها و گياهان آبزي بلندي كه اينجا و آنجا از ميان باتلاق سر برآورده بودند، ناپديد شد و جريان منظم آب تقريباً از ميان رفت. در واقع آب از هر طرف به سمت كنارة رود كه با ديواره‌اي از ني‌ها پوشيده ‌شده بود، موج مي‌خورد. بي‌توجه به زمان گرم صحبت بوديم و ركاب مي‌زديم؛ و من كه سكان را در دست داشتم، بيشتر مسحور حركات پاهاي دخترك بودم كه به زيبايي مي‌خراميدند و روح و روانم را برمي‌آشفتند. ظهر از راه رسيد و در ساية درختچه‌اي كه بر روي تلي از خاك روييده بود، استراحتي كرديم و قدري از آذوقه‌اي را كه با خود آورده بوديم، خورديم. به عرقي كه بر پيشاني‌اش نشسته بود، اشاره كردم:ـ فكر كنم خسته شده‌اي. بهتر است كم‌كم برگرديم.ـ نه، از گرماست. چندان به هواي شرجي عادت ندارم. دوست دارم آن دورترها برويم و جاهاي ناشناخته‌اش را كشف كنيم.مانتو و روسري‌اش را درآورد و با انگشت ابري را كه به بالاي سرمان آمده بود، نشان داد:ـ باعث مي‌شود كه از شدت تابش آفتاب كم شود و راحت‌تر حركت كنيم.با خرسندي پذيرفتم و به راه افتاديم. واقعاً هم هوا خنك‌تر شده بود و نسيم ملايمي از مقابل به صورت‌مان مي‌وزيد. موهاي پريشان دخترك به زيبايي در باد مي‌رقصيدند و گاه چهره‌اش را مي‌پوشاندند. سينه‌هايش از فراز تاپي كه پوشيده بود، پيدا بودند و با تلاشي كه براي ركاب زدن مي‌كرد، مي‌جنبيدند و دل مي‌ربودند. به یاد نداشتم که در سراسر زندگانی‌ام چنان لحظات دلپذیر و شیرینی را تجربه کرده باشم.اما در ميان آن خوشي ژرف، ناگهان هوا به شدت متغيير شد و ابرهاي تيره از هر سو هجوم آوردند. گفتم:ـ بايد برگرديم.دخترك بي‌آن‌كه كلامي بگويد، با حركت سر گفته‌ام را تأييد كرد. نگراني معصومانه‌اي از چهره‌اش پيدا بود. ديري نپاييد كه شدت باد فزوني گرفت و در پي آن، باران سيل‌آسايي، بی‌مقدمه، از آسمان فروريخت. جريان متلاطم آب، نافرمان از ارادة ما، قايق كوچك را به هر سويي مي‌كشاند و با تكان‌هاي شديد، آن را به بالا و پايين حركت مي‌داد. حق با پيرمرد قايق‌ران بود. امكان نداشت در آن وضعيت بتوانيم مسير بازگشت را بيابيم. از اين گذشته، بارش پياپي باران به صورت‌مان، به شدت از ميدان ديدمان مي‌كاست و كلافةمان مي‌كرد. هر لحظه امكان داشت كه قايق واژگون شود. محبوبم از سرما مي‌لرزيد و با وحشت پيش روي خود را مي‌نگريست. ناگهان از ميان ني‌زارها جزيرة كوچكي در مقابل‌مان ظاهر شد كه در واقع تل بزرگي از خاك و سنگ بود. بعدها دانستم که این خشکی کوچک، حاصل از انشعاب یکی از نهرهای تالاب بود که کمی آن سوتر دوباره به هم می‌پیوستند. جزيره پوشيده از درختچه‌ها و بيدهاي مجنون بود كه در برابر ماسه و نمك مقاوم‌اند. هرچند يافتن چنين جزيره‌اي در ميان تالاب اميدوارم كرد كه از خطر فروغلتيدن و غرق شدن در آب غران و گل‌آلود مرداب گريخته‌ايم، اما اطمينان يافتم كه راه بازگشت را به اشتباه پيموده‌ايم. با مشقت فراوان خود را به كنارة ساحل جزيره رسانديم. طنابي را كه به قايق متصل بود، به درختي كه استوار به نظر مي‌رسيد، گره زدم و چندبار محكم بودن گره را آزمودم. با خود اندیشیدم که اگر در مدتي كه در جزيره هستیم، طناب باز شود و طوفان، قايق را در دستان امواج رها کند، ديگر اميد چنداني به زنده ماندن و بازگشت‌مان نیست؛ به‌ويژه آن‌كه بعيد مي‌نمود كسي در اعماق چنين مردابي ما را بيابد و به ياري‌مان بيايد.كوله‌پشتي‌ام را به ساحل پرت كردم و از قايق پياده شدم. دستم را به سوي دختر دراز كردم:ـ ماندانا، دست‌ات را به من بده.شدت باران بيشتر شد و غرش رعد از دوردست‌ها به گوش رسيد.ـ مطمئني كار درستي است كه قايق را رها كنيم.ـ نه؛ نمي‌دانم، اما مي‌دانم كه اگر سوار بر قايق راه‌مان را بي‌هدف ادامه دهيم، مطمئناً غرق مي‌شويم. زياد هم طول نمي‌كشد. دخترك نيم‌خيز شد و كوشيد دستم را بگيرد. قايق در جريان متلاطم و گل‌آلود امواج لغزيد و سرنشين زیبای خود را به آب پرت كرد. محبوبم در تالاب فروغلتيد. به سويش خيز برداشتم. جريان آب او را در امتداد ساحل پيش مي‌برد. به سرعت كفش‌ها را از پا در آوردم و به طرفش دويدم. آماده مي‌شدم كه به درون مرداب بپرم. اما چند متر جلوتر دخترك به شاخة درختي چنگ زد و متوقف شد. دستش را گرفتم و با دشواري بسيار از آب بيرون كشيدم. هر دو نفس‌زنان بر ساحل افتاديم. ناگهان بغض دخترك تركيد و به صداي بلند گريست؛ آن‌چنان‌كه تا اعماق وجودم از معصوميتش آتش گرفت. خيس از آب و غرق در گل و لاي بود. بااين‌همه، زيبايي‌اش در ميان آن آشفتگي و پراكندگي طره‌هاي مو بر سيمايش، دوصد چندان شده بود. به جواهر درخشاني مي‌مانست كه در خاك افتاده باشد. در آغوشش گرفتم و پيشاني‌اش را بوسيدم. بدنش از سرما يا تشويش، یا ازهر دو، مي‌لرزيد. بلندش كردم و به سمت قايق و كوله‌پشتي‌ام به راه افتاديم. پاشنة پايم را نشان داد:ـ از پايت خون مي‌آيد.تازه متوجه دردي شدم كه در پاشنه داشتم. هنگامي كه پابرهنه به سويش مي‌دويدم، تكه شيشه‌اي پايم را بريده بود. با خوشحالي گفتم:ـ پس معلوم مي‌شود اينجا آن اندازه هم دور از دسترس و آمدوشد مردم نيست.و البته به سرعت دريافتيم كه جزيره بزرگ‌تر از آن چيزي است كه در آغاز مي‌نمود. در واقع، ما از سمت دماغة جزيره كه در ني‌ها و درختچه‌ها محصور بود، پاي به آن گذاشته بوديم و هرچه در اعماق آن جلوتر مي‌رفتيم، وسعتش از هر دو سو گسترش مي‌يافت. كفش‌ها و كوله را برداشتم و به اميد يافتن تخته‌سنگ يا سرپناهي كه در برابر باران محافظت‌مان كند، به سمت برآمدگي پشت بيدهاي مجنون رفتيم. كمي جلوتر در كمال شگفتي كلبة كوچكي يافتيم كه در پس بوته‌ها و درخت‌هاي انبوه جزيره از ديده پنهان شده بود. كلبه بيشتر به آلونك شكارباني مي‌مانست كه در پاييز ـ هنگام كوچ پرندگان مهاجر از شمال روسيه به مرداب انزلي ـ محل اقامت شكارچيان بود. طول و عرض آن كمتر از چهار گام بلند بود و به كمك چند پايه، به ارتفاع تقريباً يك متر، بالاتر از سطح زمين قرار داشت. با احتياط از پلكان چوبي بالا رفتم و به درون كلبه سرك كشيدم. درون آن كم و بيش مرتب بود و وسايل آشپزي و شكار از ديواري آويزان بودند. كف كلبه نيز گليم فرسوده‌اي پهن شده بود.ـ ماندانا بيا تو؛ كسي اينجا نيست.دخترك درحالي كه خود را از شدت سرما جمع كرده بود، به درون آمد و با ترديد و واهمه نگاهي به اطراف انداخت. هوا رو به تاريكي مي‌رفت و كور سوي نوري از ميان پنجره‌اي كوچك به درون كلبه مي‌تابيد. ترنم باران بر شيرواني حلبي به گوش مي‌رسيد. از گوشه‌اي چراغ گردسوزي يافتم و با فندكي كه در كوله‌پشتي داشتم، روشن كردم. دخترك دست خود را بر بالاي چراغ گرفت تا گرم شود. اجاق سنگي آلونك آكنده از چوب خشك و هیزم بود. مقداري از هيزم‌ها را بيرون آوردم و باقي‌مانده را روشن كردم. نور و حرارت، اميد به زندگي را دوباره در وجودم شعله‌ور كرد. پوستيني را مقابل آتش، روي گليم، گذاشتم و دست محبوبم را گرفتم.ـ بنشين اينجا. الآن گرم مي‌شوي.ـ خيلي سردمه.ـ براي اين‌كه سر تا پاي لباس‌هايت خيس است. بايد همه را در بياوري.با حركت سر مخالفت كرد.ـ دختر! كار دست خودت مي‌دهي. اين طوري تا صبح دوام نمي‌آوري.با ترديد و پرسش به صورتم نگريست. مظلوميت دلبرانه‌اي در نگاهش موج مي‌زد. مي‌خواستم گونه‌اش را ببوسم، اما دست نگاه داشتم تا مبادا او را از خود برانم. پشت به من ايستاد و به آهستگي دكمه‌هاي پيراهنش را باز كرد. مانتو‌ و روسري‌اش در قايق مانده بود. كمك كردم تا پيراهنش را دربياورد. دست بردم و دكمة شلوارش را كه آكنده از آب گل‌آلود نهر بود، باز كردم. با هر حركت من، از خود مقاومت نشان مي‌داد، اما بي‌آن‌كه هيچ‌يك كلامي بگوييم، شلوار را از تن به در كرد. پيكر پري‌گونش در نور لغزان چراغ گردسوز و آتش اجاق سنگي مي‌درخشيد و دلم را در درونم فرومي‌ريخت. همان شورت كوچكي را به تن داشت كه بخش چنداني از باسن وسوسه‌كننده‌اش را نمي‌پوشاند. دست بردم تا بند سوتين‌اش را باز كنم. به شدت ممانعت كرد:ـ نه، اين را روي تنم خشك مي‌كنم.ـ ببين چقدر خيس است. سينه‌پهلو مي‌كني. نگران نباش، نگاه نمي‌كنم.به رغم مخالفتش، سوتين‌اش را باز كردم. در حالي كه پشت به من و رو به آتش ايستاده بوده، دست‌ها را بالا آورد و ضربدري بر روي سينه‌هايش گذاشت. حولة كوچكي را كه براي محافظت در برابر آفتاب آورده بودم، از ته كوله يافتم و بر روي شانه‌هاي محبوبم انداختم. حوله تا كمي پايين‌تر از كمر او را پوشاند و دخترك آن را به شدت دور خود پيچيد. دست به زير حوله بردم و شورت خيسش را به آرامي پايين كشيدم. بي‌فايده مقاومت كرد . . . از كلبه بيرون زدم. در ميان گودالي سنگي آب تميز باران يافتم و كتري و سطلي را كه با خود برداشته بودم، از آب پر كردم. از قايق ته‌ماندة وسايل‌مان را برداشتم و بار ديگر از محكم بودن گره و استواري درختي كه طناب را به آن بسته بودم، اطمينان پيدا كردم. هوا كاملاً تاريك شده بود. از ميان چاله‌هاي آب‌گرفته به سوي كلبه بازگشتم. در اندك زماني كه بيرون بودم، كلبه نظمي يافته بود كه نشان از حضور زني در آن داشت. دختر قدري ژامبون و مخلفات آن را در ظرفي ريخته بود و لباس‌ها را بر چهارپايه‌اي مقابل اجاق آويخته بود. درحالي كه حوله را دور خود پيچيده بود، چهار زانو مقابل آتش نشسته بود. با صداي باز شدن در، روي برگرداند. اشك در چشم‌هايش حلقه زد و با نگاهي محزون به نقطه‌اي خيره شد. در سكوت كنارش نشستم. كوشيد بدن سيم‌گونش را در حوله پنهان كند. با صدايي گرفته گفتم:ـ معذرت مي‌خواهم. من مقصرم كه تو را به اين تفريح ابلهانه آوردم.انگشتش را به زير مژه برد تا اشكي را كه در چشمانش حلقه زده بود، پاك كند، اما نتوانست و قطره اشكي چون دُر غلتان بر گونه‌اش سرازير شد. بغض در صدايش موج مي‌زد:ـ نه، من بودم كه با پيشنهاد تو براي برگشتن مخالفت كردم. تازه خودم هم هيجان داشتم كه . . .نتوانست ادامه دهد. شانه‌هاي لرزانش را در آغوش گرفتم و صورتم را به گونه‌اش چسباندم:ـ ايرادي ندارد. اين هم لحظه‌اي از زندگي‌مان در ميان روزمرگي ملال‌آور شهرنشيني است. وقتي اين ماجرا تمام شود، داستان‌هاي جالبي داري كه براي خانواده و دوستان‌ات تعريف كني.به زحمت لبخندي زد؛ گويي باور نداشت كه به سلامت از اين حادثه گذر كنيم. خواست كه ظرف غذا را پيش بكشم. آتش اجاق گرماي مطبوعي به فضاي كوچك كلبه بخشيده بود و صداي جوشيدن آب درون كتري همراه با نواي باراني كه بي‌وقفه بر شيرواني فرومي‌ريخت، حسي آميخته از رخوت به هردوي‌مان بخشيده بود. لقمه‌هاي كوچكي درست مي‌كردم و در دهان محبوبم مي‌گذاشتم، زيرا دخترك كه ناگزير بود با هر دو دست لبه‌هاي حوله را نگاه دارد، در خوردن دچار مشكل شده بود. بطري كوچك مشروبي را كه با خود آورده بودم، از جيب كوله درآوردم و كمي از محتوياتش را در ليواني مسي ريختم:ـ بخور عزيزم.با تكان سر مخالفت كرد. ليوان را به لبش نزديك كردم.ـ گرم مي‌شوي و كمك مي‌كند كه اين ماجرا را راحت‌تر تحمل كني. بخور.كمي از آنچه را در ليوان ريخته بودم، لب زد و روي ترش كرد:ـ نمي‌توانم، خيلي تلخه.ـ فرض كن داري دوا مي‌خوري.و ليوان را به سوي دهانش كج كردم. به سختي جرعه‌اي نوشيد و آشفته‌حال دست بلند كرد تا از ظرف غذا، لقمه‌اي بردارد و تلخي الكل را بزدايد. همراه با حركت سريع دست‌ها، حوله به كناري رفت و ران‌ها و سينه‌هاي زيبايش آشكار شدند. شكاف دخترانه‌اش را در ميان ران‌هايي كه هر بيننده‌اي را آشفته مي‌كردند، پنهان كرده بود. هيچ‌گاه تا به اين اندازه از حضور زني مفتون و مشعوف نشده بودم. بي‌ترديد اگر در آن وضعيت خاص به دام نيفتاده بوديم، بي‌درنگ در آغوشش مي‌كشيدم و سرتاپاي وجودش را مي‌بوييدم:ـ آه، تا معده‌ام سوخت.ليوان را با اكراه پس زد. باقي‌ماندة آن را لاجرعه سر كشيدم. صورتش گل انداخته بود. مشروبي بود قوي و بي‌اندازه گيرا. آتشي در درونم شعله گرفت و پلك‌هايم سنگين شدند. خستگي ركاب زدن‌هاي چندساعته و سنگيني رواني آنچه بر ما گذشته بود، خستةمان كرده بود. قدري دیگر هيزم در آتش ريختم، حفاظ پنجره را انداختم و صندوق بزرگ و سنگيني را به پشت در هل دادم:ـ حالا راحت بخواب عزيزم. صبح به دنبال راه بازگشت مي‌گرديم.دخترك با درنگ گفت:ـ لباس‌هايم را بپوشم . . .ـ محال است كه در اين هوا خشك شده باشند. بايد تا صبح صبر كني. هواي كلبه هم كه به اندازة كافي گرم است.و براي اطمينان لباس‌ها را يكي يكي با دست امتحان كردم. وقتي شورت ظريفش را لمس مي‌كردم، بار ديگر چيزي در درونم خروشيد. لطافت اندامش را بر جامة زيرش احساس مي‌كردم:ـ همين‌جا كنار آتش، روي پوستين بخواب. من روي تخت دراز مي‌كشم.تخت چوبي زهوار دررفته‌اي بود كه تنها با تشك مندرسي پوشيده شده بود. كوله‌پشتي را مچاله كردم تا دخترك به جاي بالشت زير سر بگذارد. اثر الكل در چشم‌هايش پيدا بود و دچار رخوت شده بود. به آهستگي دراز كشيد و حوله را از روي سينه تا زير شمكش كشيد. با لبخندي گفت:ـ اين‌كه هيچ جاي آدم را نمي‌پوشاند. وقتي تا روي سينه‌ام مي‌كشم، پايين پايم معلوم مي‌شود، وقتي هم تا روي . . .مردد ماند چه كلمه‌اي به كار به برد. هر دو خنديديم؛ نخستین خندۀمان پس از گرفتاری در تالاب بود. بلند شدم و چراغ گردسوز را خاموش كردم. تنها شعلة آتش اجاق سنگي، كورسوي نور لرزاني را به فضاي كلبه مي‌رساند:ـ ديگر نگران بالا و پايين نباش. در اين تاريكي چيزي مشخص نيست.چنين نبود. سپيدي بدن دخترك در نيمه‌تاريكي اتاق چون مرواريدي مي‌درخشيد. لحظه‌اي به سكوت گذشت.ـ باز هم از آن چيزها داري؟ حسابي گرمم كرد.با شعف از جا پريدم و تا نيمه در ليوان مشروب ريختم. محبوبم درحالي كه صورتش را از شدت تلخي الكل جمع كرده بود، قدري از آن را نوشيد و ليوان را چون طفلي شيرين به دستم داد. محو تماشاي چشمانش و لغزش نور اجاق بر سيمايش شدم. انگشتان ظريف و خوش‌تراش دخترك را در دست گرفتم و بر لب گذاشتم. لبخندي محو بر گوشة لبانش نشست و شرمگينانه، شرمي آميخته به شيطنت دخترانه، شب‌بخير گفت. بر روي تخت دراز كشيدم. پلك‌هايم سنگين شدند، اما خوابم چندان سنگين نبود. صداي نفس كشيدن‌هاي منظم محبوبم خبر از احساس آرامشش مي‌داد. ساعتي از شب نگذشته بود كه در ميان خواب و بيداري با صداي سرفه‌هايش از تخت جستم. ظاهراً الكل گلويش را خشك كرده بود. بلند شدم تا آبي را كه جوشانده بوديم، به او بدهم و در اجاق نيز هيزم بگذارم. اما آنچه ديدم در جايم ميخكوبم كرد. دخترك به آرامي بر روي شكم به خواب رفته بود و در اثر گرما حوله را به كناري انداخته بود. اندام لطيفش عقل از سرم ربوده بود. مردد مانده بودم. با خود انديشيدم كه شايد سرفه‌ها از سر عمد بوده‌اند. به آرامي نفس مي‌كشيد و سينه‌اش كه چون ليمويي آبدار از ميان بازوي سپيدش پيدا بود، با هر دم و بازدمي، بالا و پايين مي‌رفت. به پايين نگاه كردم. گويا وقتي خواب بودم، شورت نيمه مرطوبش را بر تن كرده بود. نمي‌دانستم چه بكنم. از يك‌سو مي‌ترسيدم كه بي‌تحركي‌ام را در دل به حساب بلاهتم بگذارد و از سوي ديگر از آن بيم داشتم كه محبوبم واقعاً در خواب باشد و از اين‌كه از اعتمادش سوء استفاده كرده‌ام، خشمگين شود. هملت‌وار بر سر دوراهي بودن يا نبودن مانده بودم. سرفه‌ها قطع شده بودند و پلك‌هايش تكاني نمي‌خوردند. دخترك كوله‌پشتي را به كناري انداخته و بازو را زير سر و گونه‌اش گذاشته بود. لحظاتي سپري شدند. يك پايش را زير شكم جمع كرد و در كنار گرماي مطبوع آتش به آرامي نفس كشيد. سرانجام بر ترديدم غالب آمدم. زيبايي اندام برهنه و باسن‌هاي سپيد و فربه‌اي كه در تاريكي شب مي‌درخشيدند، راهي براي مقاومت نگذاشته بودند. در كنارش زانو زدم و در سكوت دراز كشيدم. يك دستم را دورش انداختم. صداي نفس كشيدنش تغييري نكرد. در دل اميدوار بودم كه بيدار باشد و همة اينها شگردي باشند براي فراخواندن من به سويش. به نرمي گوش‌ها و موهايش را نوازش كردم و شانة برهنه‌اش را بوسيدم. با صدايي كه به زحمت شنيده مي‌شد، نامش را صدا كردم:ـ ماندانا، عزيزم.چيزي نگفت.ـ ماندانا ، آب مي‌خواهي؟اين بار نجوا‌كنان گفت:ـ نه، ممنونم.در میان باران سیل‌گون شهریور ماه شمال، صدايش به نرمي نسيم بهاري بود. يكّه خوردم و قدري خود را پس كشيدم. بي‌آن‌كه چشم بگشايد يا حركتي به خود بدهد، دست بلند كرد و لاي موهايم برد. سرم را به سوي گونه‌اش كشيد.ـ خيلي سرفه مي‌كردي. آب مي‌خواهي عزيزم؟ـ نه، تو را . . .ادامه نداد. نيازي هم نبود. با ملاطفت هرچه تمام‌تر، چنان‌كه ظرفي بلورين و پربها را جابه‌جا مي‌كنم، محبوبم را به سوي خود چرخاندم و در آغوشش گرفتم. لب‌هايم را بر لبان آتشين‌اش گذاشتم. مشتاقانه آنها را مكيد و بوسيد. بازويم را زير سرش بردم و با دست ديگرم، كمر و باسن نرمش را نوازش كردم و به سوی خود کشیدم. بدنش را به من چسباند. با سستی پيراهنم را از تن درآوردم و پاهايم را دورش حلقه كردم. عطر خوشش مدهوشم كرده بود و روحم را نوازش مي‌داد. سخت مشغول بوسيدن لب‌ها و سينه‌هايش شدم. به محض اين‌كه نوك سينه‌هايش را با زبانم نوازش كردم، نفس‌هايش شديدتر شد و از ژرفاي وجودش آهي ممتد كشيد. دست‌هايم را در دو سويش ستون كردم و غرق تماشاي محبوبم شدم. چشم‌هايش را گشود و لبخندي زد. با انگشتانش موي سينه‌ام را نوازش كرد. با لحنی شیطنت‌بار پرسید:ـ چرا اين طوري نگاهم مي‌كني؟ـ براي اين‌كه تو بي‌نظيري عسلم.صورتم را قدري عقب بردم تا بهتر ببينمش، اما بي‌درنگ مرا به سوي خود كشيد. رويش دراز كشيدم تا با تمام وجودم احساسش كنم. گردن و زير گونه‌اش را بوسيدم. دخترك از خود بي‌خود شد.دقایقی طولانی را به نوازش و بوسیدن همدیگر گذراندیم. برخورد دستم با هر نقطۀ حساسی از اندامش با آهی ممتد همراه می‌شد. كوشيدم تا دستم را به درون شورتش ببرم. ممانعت كرد و با دست مانع از نفوذ انگشتانم شد. با دست ديگرم به آرمي دستش را پس كشيدم و به آنچه مي‌جستم، رسيدم. ميان دو پايش كاملاً لزج و آبدار، مانند تالابی از شهوت، بود و خيسي آن تا روي ران‌هايش سرايت كرده بود. ديگر تاب مقاومت نداشتم. نيم‌خيز شدم و به آرامي تنها چيزي را كه بر تن داشت و بين‌مان حائل شده بود، پايين كشيدم. بدون آن‌كه از خود مقاومتي نشان بدهد، گفت:ـ نه . . . نه . . .شورتش در بالاي زانويش لوله شد و از پايش درآمد. محبوبم كاملاً برهنه پيش رويم دراز كشيده بود. به آرامي پاهايش را باز كردم؛ زيباترين منظرة آفرينش در مقابلم آشكار شد. خطي زيبا و خيس در ميان ران‌هاي بي‌مانند، لرزان و مسحوركننده‌اش، همچون رد سم آهويي بر برف مي‌درخشيد و مرا به خود مي‌خواند. بار ديگر در كنارش دراز كشيدم و با شدتي كه در توانم بود، در آغوشش كشيدم. می‌خواستم به او فرصتی بدهم تا اگر از همبستر شدن با من پشیمان شده یا تحت تأثیر الکل و موقعیتی که در آن گیر افتاده بودیم، تن به خواسته‌ام داده است، خود را پس بکشد و امتناع کند. چنین نکرد و آتش اشتیاقی که در چشمانش می‌سوخت، مرا بیش از پیش در عزم‌ام راسخ‌ کرد.انگشتانم در حالي كه باسن محبوبم را لمس مي‌كردند، از ميان ران‌هايش به تنگ‌ترين و خيس‌ترين مجراي موجود در كلبه رسيدند و با تمام وجود ميان آن را كاويدند. صداي دخترك، آميخته با آهي تمناگونه، بلند شد. دستش بر روي زيپ شلوارم رفت:ـ اين را درش بيار ديگه، زود باش.شتابان شلوار از تن به در كردم. محبوبم شيفته‌وار دست برد و آلتي را كه از هر روزگاري سخت‌تر و افراشته‌تر شده بود، در دست گرفت و فشرد. در هم آميخته بوديم و تن يكديگر را مي‌بوسيديم و مي‌بويديم:ـ ماندانا، خيلي دوستت دارم، ديوانه‌وار مي‌خواهمت.چشم‌هايش خمار و اندامش سست شده بود. بار ديگر آن را در دست فشرد و با نجوايي كه عاري از هوشياري مي‌نمود، گفت:ـ مي‌خواهمت، زود باش.و اين بار هوشيارانه‌تر اضافه كرد:ـ ولي عزيزم مواظب باش.بي‌آن‌كه فشاري به او بياوريم، بر رويش نشستم و آلتم را از روي شكمش به ميان سينه‌هاش راندم و به نرمي حركت دادم. با چشم‌هاي بسته، لب‌هايش را نيمه باز كرد، گويي اندامم را براي مكيدن مي‌جست. لذتي غريب در وجودم زبانه كشيد. آلتم را پيشتر راندم و ميان لب‌هايش رساندم. حريصانه سرش را در دهان گذاشت و مكيد. از خود بي‌خود شدم و آن را بيشتر در دهان دخترك فروبردم. نتوانست، دستش را بالا آورد، با انگشتان ظريفش قطر آن را گرفت و از دخول بيشتر ممانعت كرد. با اين همه، ظرافت انگشتانش بر دور آلت افراشته‌ام، مدهوش‌ترم كردم و آن را در دهانش فشردم، قدري آن را مكيد و از دهانش در آورد:ـ دارم خفه مي‌شوم.و زبانش را به زير آلتم رساند و ليسيد. از جا پريدم.ـ زود باش ديگه. مي‌خواهم.از روي محبوبم برخواستم، پاهايش را بلند كردم و بر شانه‌ام گذاشت. آنچه را مي‌جست، بر روي آنچه در آرزويش بودم، گذاشتم؛ قطرش را در دست گرفتم و چندين بار از بالا به پايين به ميان شكاف دخترك كشيدم. نفس‌هايش كه آكنده از شهوت و ميل به عشق‌بازي بود، به شماره افتاد:ـ آه . . . بكن تو . . . ديگر نمي‌توانم تحمل كنم.از سر شيطنت گفتم:ـ چي را بكنم تو عزيزم؟پرسشم را نشنيده گرفت و خود را به سمت جلو فشرد و باز و بسته كرد:ـ زود باش بكن! من را بكن!ـ چي مي‌خواهي؟ـ اذيتم نكن. بكن ديگه . . . مي‌خواهم . . . مي‌خواهم . . .ـ چي مي‌خواهي خوشگله؟جيغي كشيد:ـ زود باش . . . آه . . . مي‌خواهم، من را با آن . . . بكن.ديوانه شده بودم. ران‌هايش را گرفتم و همراه با پوستيني كه در زيرش بود، به سوي خود كشيدم. احساس كردم اندامي قطور شكافي تنگ را مي‌شكافد و پيش مي‌رود. جيغي كشيد:ـ آي‌ي‌ي‌ . . . يواش‌تر، نمي‌توانم. خيلي . . . آه . . . آي . . . چيزي را كه مي‌خواست با شدتي عاشقانه در درونش فرو كردم و بيرون كشيدم؛ و دوباره و دوباره؛ با همان شدت. جيغ مي‌كشيد و تمنا مي‌كرد:ـ نمي‌خواهم تمام شود . . . تا ته بگذار تو . . . تا آخرش . . .در آستانة انزال، آلتم را بيرون كشيدم. ناليد:ـ نه . . . در نيار!ـ برگرد عزيزم. چهاردست‌وپا؛ زود باش بچرخ!با هیجان و شتاب چرخيد، چهاردست‌وپا شد و باسنش را به سويم بالا گرفت. كل آن مجموعة هوس‌برانگيز و بي‌نظير در اختيارم بود. هيجان عقلم را ربوده بود. از يك‌سو اندام متناسب، باسن گرد و مجراي دخترانة تنگش مدهوشم كرده بود و از سوي ديگر، كلام شهوت‌آلودش بر هيجان و لذتم دامن مي‌زد. با كف دست چند ضربه به باسن نرمش زدم:ـ زود باش . . . بده . . .ـ دارم مي‌دهم ديگه . . . پاره‌اش كن . . .دست‌هايم را بر باسنش ستون كردم و تمام وزنم را رويش انداختم. آلتم را در سوراخش فرو مي‌بردم، و هم‌زمان او را به سوی خود می‌کشیدم. با لذت به محل فرو رفتن خيره شده بودم و گهگاه به نرمي باسنش را سيلي مي‌زدم. تنگي مجراي دخترك قطر اندام كلفتم را مي‌فشرد. متعجب بودم كه چگونه چنين چيزي را در خود جاي مي‌دهد. گاهي در فرو كردن‌هاي عميق، سر آلتم به انتهاي فرج دختر مي‌خورد و جيغش را بلندتر مي‌كرد. باسنش در اثر تكان‌هاي شديد مي‌لرزيد و موج مي‌خورد.بر رویش دراز کشیدم، با ران‌هایم باسن و میان دو رانش را گشودم و دوباره تا انتها فروکردم. سابیدن موهای زبر سینه و پاهایم بر آن اندام سپید و صاف هیجان هردوی‌مان را به اوج رسانده بود. دست‌هایم را در زیرش حلقه کردم و لیموهای آبدارش را در مشت‌هایم فشردم. با هر ضربۀ من به درون، ماندانا نیز باسن و آلت دخترانه‌اش را به سمت بالا حرکت می‌داد؛ گویا می‌خواست مطمئن شود که خست به خرج نمی‌دهم و چیزی را بیرون نگه نمی‌دارم.ـ چه خوب مي‌خوري دختر!با لذت مشغول كردن دختر و ماليدن پستان‌هايش بودم. احساس می‌کردم سوراخ دخترانه‌اش آش و لاش شده است. ناگهان شدت جيغ‌هايش افزايش يافت. چيزي از درون منفذش به بيرون تراويد. شل شد:ـ آه . . . آه . . . صبر كن . . . ديگر نمي‌توانم . . . يك كمي صبر كن! ماندانا بي‌حال بر زمين افتاد. قدري درنگ كردم. هر دو به نفس نفس افتاده بودیم. در مقابلش دو زانو نشستم و از او خواستم تا بر روی آلت افراشته‌ام بنشیند. نیم‌خیز شد و با دیدنش آه بلندی از تعجب کشید:ـ وای . . . چقدر بزرگه . . . این توی من بود؟! دستش را گرفتم و با احتیاط بر روی آلتم نشاندم. آرام آرام و در حالی که با دست هدایتش می‌کرد، بر رویش نشست تا سرانجام دستۀ دلخواهش تا انتها در فرج نرم و سفیدش فرورفت. شروع به بالا و پایین رفتن کرد. دست‌هایم را به زیر باسنش بردم و در حالی که نوک سینه‌هایش را می‌مکیدم، کمک کردم تا حرکاتش را آسان‌تر انجام دهد. ديري از حركات متناوب و مستمرمان نگذشته بود كه ديگر نتوانستم مقاومت كنم. بی‌آن‌که از او دربیاورم، بر کف کلبه خواباندمش، پاهایش را بالا گرفتم، دست‌هایم را در دو سویش ستون کردم و با شدتی وحشیانه و تجاوزگونه در او فرو کردم. دیری نگذشت که در میان جیغ‌ها و تمناهای مشتاقانۀ دخترک، آلتم را ـ خيس و افراشته ـ همراه با آه بيرون كشيدم و مايع لزجي را با فشار بر روی ناف و خط گشوده‌شدة آلت دخترانه‌اش پاشيدم. بوسيدمش، تشكر كردم، و در كنارش دراز كشيدم. سرش را بر روي سينه‌ام گذاشت. سيگاري روشن كردم و با مو‌هايش مشغول بازي شدم. اميدوارانه گفتم:ـ نگران نباش دلبندم. فردا به هر ترتيبي كه شده، راه بازگشت را پيدا مي‌كنم و به خانه‌ات مي‌رسانم.لبخندي زد و گلايه‌كنان گفت:ـ مگر لازمه كه حتماً فردا برگرديم؟ فعلاً كه همه چيز داريم!</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d9%84%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%81%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175125</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده میلف به چندیدن کیر همزمان میده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%a8%d9%87-%da%86%d9%86%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d9%85%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%a8%d9%87-%da%86%d9%86%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d9%85%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Jul 2019 08:04:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ارایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ارایشم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایتالیایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادن]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بابابزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[بابابزرگم]]></category>
		<category><![CDATA[باردار]]></category>
		<category><![CDATA[باشهاز]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالاسرش]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوداروم]]></category>
		<category><![CDATA[بوداین]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعدش]]></category>
		<category><![CDATA[بودمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیایند]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پولدار]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت]]></category>
		<category><![CDATA[پیششون]]></category>
		<category><![CDATA[تماشای]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتشون]]></category>
		<category><![CDATA[جوووووووون]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[حسودیم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانومی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستنی]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرمه]]></category>
		<category><![CDATA[خودنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[دادماز]]></category>
		<category><![CDATA[دارممن]]></category>
		<category><![CDATA[دارمیه]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[دریافت]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دعوامون]]></category>
		<category><![CDATA[دندونم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونستی]]></category>
		<category><![CDATA[دوییدم]]></category>
		<category><![CDATA[دیووونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندیم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتبعد]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدن]]></category>
		<category><![CDATA[روانیم]]></category>
		<category><![CDATA[روسریم]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینم]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شرمندم]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستانی]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فرودین]]></category>
		<category><![CDATA[فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کلانتری]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[ماشاالله]]></category>
		<category><![CDATA[ماشالله]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمه]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورش]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسمون]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونش]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونت]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موجودی]]></category>
		<category><![CDATA[ناخوداگاه]]></category>
		<category><![CDATA[نخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکش]]></category>
		<category><![CDATA[نشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمون]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[وایستا]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[کسی که فکر می کردم فیلم سکسی داداش بزرگمه ,داداشم نیست و بابامه!!!این ها گفتنشون خیلی راحته و نوشتنش خیلی راحت تره . اما برای من همش سکسی کنیه بود&#8230;همش تنهایی بود&#8230; همش یه عذاب شاه کس بود و اون عذاب دوست نداشته شدن بود!بابام به مامانم خیانت می کنه و مامانم کونی طلاق می [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>کسی که فکر می کردم فیلم سکسی داداش بزرگمه ,داداشم نیست و بابامه!!!این</h2>
<p>ها گفتنشون خیلی راحته و نوشتنش خیلی راحت تره . اما برای من همش سکسی کنیه بود&#8230;همش تنهایی بود&#8230; همش یه</p>
<h3>عذاب شاه کس بود و اون عذاب دوست نداشته شدن بود!بابام به</h3>
<p>مامانم خیانت می کنه و مامانم کونی طلاق می گیره و دیگه هیچ وقت برنمی گرده.حتی به خاطر من! و بابام</p>
<h4>که جنده من شده بودم سربارش , خودش رو پدر من</h4>
<p>معرفی نمی کرد تا اینکه با پستون گوش ایستادن فهمیدم که من کی م و بابام کیه و مامانم کجاست&#8230;اون موقع</p>
<h5>دیگه راهی کوس نداشت&#8230;.بابام ازدواج کرد و به اجبار من رو</h5>
<p>با خودش به اون خونه برد. به خاطر من کلی دعوا و کشمکش با زنش داشت ولی در نهایت مجبور بود.زندگی کردن سکس داستان با اونا خیلی</p>
<h6>سخت بود. شاید بیشتر به خاطر اینکه تصمیم ایران سکس گرفته بودند</h6>
<p>که فکر کنند موجودی به نام سما پیششون نیست. توی مهمونی هایی که مربوط به زن بابام می شد من نمی رفتم. یعنی من و نمی بردند. از وقتی که سارا شده بود زن بابای من , اکثر اوقات توی خونه تنها بودم و به این تنهایی عادت داشتم.زندگی من توی اتاقم خلاصه می شد. تنها و ساکت . اکثر اوقات به گریه کردن و بعض کردن می گذشت. برای یه دختر خیلی سخته که مادر نداشته باشه. خیلی سخته که از پدرش بی توجهی ببینه و بیشتر از همه اینا خیلی سخته که ببینه همون پدر چقدر به برادر ناتنیش محبت می کنه.اسم برادر ناتنی م بردیا بود و اسم زن بابام سارا. سارا کلا کاری به کارم نداشت. نه محبت می کرد نه اذیت می کرد. سعی می کرد کلا من و نبینه تا مشکلی هم پیش نیاد. بابا که من بهش می گفتم امیر سعی می کرد من رو از خودش دور کنه تاسارا از دستش نرنجه. اره خوب &#8230; من برای کسی مهم نبودم و این عاملی بود که من رو به بیرون خونه می کشوند. خونه و اتاقم برام مثل زندون بود. از زمانی که از مدرسه می اومدم , می رفتم پارک و تا شب اونجا تنهایی یا با صمیمی ترین دوستم سمیرا برای خودم خوش بودم. همین که توی اون خونه نباشم برام کافی بود. کسی هم توی خونه سراغم رو نمی گرفت. اگر شب هم خونه نمی رفتم 100% خوشحال هم می شدن.16 سالم بود که با امیرسام اشنا شدم. دو سه باری با ماشین اومده بود دم در مدرسمون و بالاخره موفق شده بود که من و سمیرا رو سوار کنه. از همون روز اول شیفته چشماش شده بودم. چشمای درشت و عسلی داشت. لب هاش گوشتی و جمع و جور بود.20 سالش بود. چهره مهربون و خواستنی داشت. وقتی می خندید زندگی هم به من می خندید و از همون روز اول امیرسام هم عاشق چشم های ابی و موهای پرکلاغی من شده بود..!این چشما رو از بابابزرگ سمت مادریم ارث برده بودم. بابابزرگم ایتالیایی بود و با مامان بزرگم دوست بوده و بعد به دنیا اومدن مامانم اینا رو ولشون می کنه. اینا چیزایی بود که عمه و مامان بزرگ در مورد مامانم بهم گفته بودند. مامانم از خانواده پولدار و تحصیل کرده ای بوده ولی بابام از یه خانواده معمولی&#8230;تمام تلخی هایی که باعث می شد اون خونه برای من بشه شبیه جهنم در کنار امیر سام و با حضورش به شیرینی تبدیل می شد. حتی شنیدن صدای گرم و مهربونش از پشت تلفن دلم رو اروم می کرد و خیالم رو راحت می کرد که من تنها نیستم و کسی رو دارم که حداقل توی اوج تنهایی هام پیشم باشه.از هر شرایطی برای بیرون رفتن با امیر سام استفاده می کردم. برای من فقط تماشای امیرسام بزرگترین هدیه ای که بود می تونستم دریافت کنم اما همیشه یه شاخه گل یاس همراهش بود. گاهی شرمندم می کرد یه کادوی ناز هم برام می گرفت. با کادوهایی که بهم می داد می خوابیدم. گل هایی که بهم هدیه می داد تا یه هفته اتاقم رو پر از عطر یاس می کرد و عطر گل یاس ناخوداگاه چهره مهربون و عاشق امیرسام رو جلوم می اورد.وقتی دلم می گرفت این بقل امیرسام بود که به روی من باز بود. اون قدر توی بقلش گریه می کردم تا اروم اروم می شدم.یه روز که با هم رفته بودیم بیرون پلیس بهمون گیر داد و بردنمون کلانتری. به جای اینکه به بابا یا سارا اطلاع بده به عمه گفتم. بیچاره عمه از همون بچگی همون طور که به ایدا دخترش محبت می کرد به من هم محبت داشت. وقتی که اومد و با کلی عز و التماس بیرون اوردنمون اولش می خواست دعوامون کنه اما امیرسام اون قدر با شخصیت و با نزاکت باهاش برخورد کرد که عمه پشیمون شد. حتی عمه رو تا دم در خونشون رسوندیم. اینجوری بود که عمه در جریان دوستی من و امیرسام قرار گرفت. بیچاره خیلی نگرانم بود ولی این رو می شد فقط از توی نگاهش فهمید!!!&#8230;. یک سالی دوستی من و امیرسام گذشت و تو این مدت علاقمون نسبت هم دو چندان شده بود. اون قدر بهش وابسته شده بودم که اگر یه روز صداش رو نمی شنیدم تا صبح خوابم نمی برد و بیقراری می کردم. حتی به خاطر امیرسام و اصرارهاش درسهام هم پیشرفت کرده بود و این برای مدیر و معلم هام جای تعجب خیلی زیادی داشت!دلم می خواست تولد امیرسام رو که اول فرودین هستش پیشش باشم اما همیشه سال تحویل ها رو خونه ی مامان و بزرگ با عمه اینا دور هم بودیم&#8230;غیبت های بابا و سارا و خیلی زیاد شده بود. یه شب فهمیدم که دارند به عروسی می رند. از کراوات زدن بابا و ارایشگاه رفتن سارا مشخص بود اما حتی به من نگفتند که قراره شب رو دیر بیایند یا به من هم بگند که خبر مرگت تو هم پا شو بیا! مثل همیشه که کز می کردم و می نشستم گوشه اتاقم و برای بی کسی خودم اشک می ریختم باز هم بعد رفتنشون بغضم ترکید و اون قدر گریه کردم که توی همون حالت نشسته و جمع شده خوابم برده بود. حتی صبح که از خواب بیدار شدم کسی نیومده بود توی اتاق که ببینه مردم یا زنده! معلومه که هیچ کسی برای ادم مادر نمی شه. و مادر من که فکر کنم با همه مادرهای دنیا متفاوت بود که حتی توی این همه سال نخواسته بود برای یه بار هم که شده ببینه دختری که پس انداخته چه شکلی شده!بعدها از عمه شنیدم که مامانم بعد از باردار شدن متوجه خیانت بابا شده بود و بعد اینکه من رو توی بیمارستان به دنیا اورد نخواست که من و ببینه و فقط طلاق خواست!نمی دونم ! ولی چرا مسئول خیانت بابا من بودم؟ چرا من باید تاوان گناه می دادم؟؟؟از روزی که سارا و بابا رفته بودند عروسی یه هفته ای می گذشت که بابا بلند صدام زد! فکر کردم لابد باهام کاری دارند! می خوان ابی میوه ای چیزی براشون ببرم! جز در این مواقع یاد من نمی افتادند!در حالیکه سرم پایین بود از اتاق خارج شدم و به سمت بابا و سارا رفتم . بردیا داشت نقاشی می کشید و بابا و سارا کنار هم نشسته بودند و بابا دستش رو دور گردن سارا انداخته بود! وقتی این حالت هاشون رو می دیدم حالم بد می شد . ازشون بیشتر بدم می اومد . بیشتر حس می کردم که سارا باعث شده که من این جوری زندگی کنم و علاوه بر مامانم بابام رو هم از چنگم در اورده.بابا با یه لحن اروم و مهربون گفت: عزیزم بشین کارت دارم!من: چشم-ببین دختر گلم. ماشاالله هزار ماشالله دیگه بزرگ شدی و برای خودت خانومی شدی. این روزها که سر ما شلوغ بود عروسی داداش سارا بود!بابا یه کم مکث کرد. انگاری که دست پاچه شده باشد. دستش رو از دور گردن سارا برداشت و تکیه داد به زانوهاش و سرش رو انداخت پایین و ادامه داد:ببین سما جان! زن داداش سارا و فامیل هاش از حضور تو خبر ندارند. یعنی فعلا نمی دونند که سارا زن دوم منه! ببین بالاخره می فهمند اما الان که روز های اول زندگی و اشنایی دو تا خانواده ست بهتره که ندونند! می دونم اون قدر بزرگ شدی که بفهمی من چی می گم! امسال عید ما به خاطر عضو جدید خانواده سارا باید اونجا باشیم. می شه تنهایی بری خونه عمه یا مامان بزرگ؟؟؟از وقاحت بابا حالم داشت به هم می خورد. از اینکه اینقدر لحن مهربون و مظلوم به خودش گرفته بود تعجب کرده بودم اما نمی دونستم که می خواد یه همچین حرفی رو بهم بزنه؟با عصابنت از جام بلند شدم . دلم می خواست هر چی که دم دستم هست رو به سمتش پرتاب کنم! کلی کلمه و حرف توی ذهنم صف کشیده بودند ولی تا اومدم همه رو نثار بابا کنم انگاری که واژه ها رو گم کردم!با عصبانیت به سمت اتاقم رفتم . بابا از پشت داد زد: سما جان! جواب من و نمی خوای بدی؟؟؟دیگه طاقت نیاوردم! چشمام رو بستم و با تمام توانی که داشتم شروع کردم به داد زن : از من چی می خوای؟ که انکار کنم که دخترتم؟ که بگم من مسئول خیانت بابام هستم؟ که بگم من مقصرم که دو تا احمق ندونسته من و به دنیا اوردند؟ بابا چرا من و به دنیا اوردید؟ چرا؟ تو و مامان هدفتون چی بود؟ چرا دارید زجرم می دید؟ بابا اصلا من می شناسی؟ می دونی من کیم؟ می دونی چند سالمه؟ دوستام کین؟ می دونی بیرون که می رم کجا می رم؟ اصلا برات مهمه که مردم یا زنده؟؟؟ نکنه داری دعا می کنی سریع بمیرم؟؟؟ اره! برو بگو &#8230; برو بگو که اون دختر بدبخت و بی کسی که توی خونه من زندگی می کنه خواهرمه. مثل بچگی هام که خودت رو ازم قایم می کردی. این جوری بهتره.داد می زدم و اشکام بی امان جاری می شدندوقتی به سارا نگاه کردم چشماش پر شده بود!نگاهم رواز روی جفتشون برداشتم و به اتاقم پناه اوردم. سریع به سمت تلفن دوییدم . میون حمله اشکهام به صورتم سعی می کردم شماره امیرسام رو بگیرم.تا گوشی رو برداشت بدون اینکه حرفی بزنم فقط و فقط گریه کردم! بیچاره مونده بود چی بگه . اولش چندبار سوال کرد ولی وقتی دید که گریه امونم نمی ده ساکت شد تا گریه هام تموم شه. وقتی قضیه رو بهش گفتم چند لحظه مکث کرد . هنگ کرده بود و بعدش هم هر چی فحش از دهنش دراومد حوالی بابا کرد! وقتی امیرسام بهش فحش می داد انگاری که دل من خنک می شد!!!بعد اینکه تلفن رو قطع کردم تازه یاد این افتادم که می تونم اولین فروردین رو پیش امیرسام بااااشم! تا یاد این قضیه افتادم خواستم بهش زنگ بزنم اما خواستم سورپرایزش کنم!با سمیرا و محمد(محمد دوست صمیمی امیرسام و دوست پسر سمیرا بود) هماهنگ کرده بودم. سمیرا و محمد قرار بود که برند ولی به جفتشون سپرده بودم که از رفتن من چیزی نگند. روز اول عید من رفتم خونه سمیرا. به عمه و مامان بزرگم هم گفته بودم که پیش سمیرا هستم.خونه سمیرا کلی به خودم رسیدم. خاله سمیرا جوری ارایشم کرده بود که باورم نمی شد این منم!پدر و مادر و شوهر خاله سمیرا توی یه تصادف فوت شده بودند و سمیرا با خاله ش زندگی می کرد!یه لباس خیلی نااااااااز که قبلا با سمیرا رفته بودم و خریده بودم و تنم کردم جلوی اینه ایستادم! برای تولد امیرسام رفته بودم سولاریوم . موهای مشکی و تن برنز شده م توی اون پیرهن دکلته و کوتاه خیلی خودنمایی می کرد. ارایش ملیحی که روی صورتم بود زیباییم رودوچندان کرده بود. موهای نصف بسته و بازم که به صورت اشفته درست شده بود یه عروسک کامل ازم ساخته بود! خاله سمیرا همش سر به سرم می گذاشت و می گفت: من به امیرسام حسودیم می شه! یعنی که چی می خوای اینجوری بری پیشش و دلبری کنی؟؟؟سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه امیرسام.سمیرا و محمد وارد شدند اما من توی راه پله ها ایستادم تا یه ذره بگذره و تنهایی وارد بشم!یه دسته گل بزرگ براش سفارش داده بودم و یه عطر خوش بو که می دونستم دیووونه ی بوشه براش خریده بودم.بعد چند لحظه.پشت در به سمیرا میس انداختم! قرار بود که محمد سر امیرسام رو گرم کنه تا من وارد خونه بشم. بعد چند لحظه سمیرا در رو باز کرد و سریع من رو برد به سمت اشپزخونه&#8230;مانتو و روسریم رو در اوردم. موهام رو دست کشیدم و توی اینه جیبی ارایشم رو چک کردم. دسته گل رو دستم گرفتم و از اشپزخونه بیرون اومدم. محمد با دستش اشاره کرد که برم سمت اتاق!کلی استرس داشتم. قلبم تند تند می تپید. همش دوست داشتم ذوق رو توی چشای امیرسام هر چه زودتر ببینم. دست و پام یخ کرده بود و می لرزید.در زدم!امیرسام: محمد به خدا اگه شوخی شهرستانی کنی خودت می دونی هااااااااااااتوی دلم بهش خندیدم!در رو باز کردم و وارد اتاق شدم! امیرسام روی تختش نشسته بود چشماش بسته بود! معلوم نبود محمد بهش چی گفته بود&#8230;اروم نزدیکش شدم. امیرسام گفت: محمد! داری چی کار می کنی؟ به خدا می کشمت هااااااابه زور جلوی خندم رو گرفتم! صندلی رو اوردم گذاشتم جلوش و نشستم. اروم گفتم: امیرسام جونم! گلم چشممات رو باز کنامیرسام با تعجب چشماش رو باز کرد و اولین کلمه ای گه گفت این بود: نه!!!؟؟؟!!!!!با خنده گفتم: اره!-وای دختر تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای خدا جووووووونم!بعدش هم به سمتم اومد و محکم من رو توی بقلش گرفت. محکم بقلش کرده بودم. همیشه اغوشش برام امن ترین جای دنیا بود.بعدش با خنده گفت: برو یه کم وایستا اون تر ببینم! با ناز یه کم ازش دورتر شدم و از سر اتاق مثل مانکن ها فشن تی وی براش ژست گرفتم و راه رفتم &#8230;امیرسام: جوووووووون! جیگرتووو دیوووونه1 چی کار کردی با خودت؟؟؟ چه قدر ناز شدی! چقدر ماه شدی! وای نمی گی طاقت ندارم جلوی خودم و نگه دارم!یه چشمک شیطون زدم و از اتاق اومدم بیرون. تا از اتاق بیرون اومدیم سمیرا و محمد یه اهنگ روشن کردن و شروع کردن به رقصیدن و مسخره بازی!جشن تولد کوتاه ولی شادی براش گرفتیم. اخر تولد من با محمد و سمیرا برنگشتم. مامان و بابای امیرسام مسافرت بودند و از اونجایی که امیر سام هم باهاشون مشکل داشت هیچ وقت باهاشون هیچ جا نمی رفت.بعد رفتن محمد و سمیرا ,اروم دستم رو گرفت و بدون اینکه چیزی بگه من و برد به سمت اتاقش. نشوندم روی تخت و خودش هم نشست کنارم . دستام و گرفت توی دستاش و ذل زد توی چشمام&#8230; می دونستی خیلی خوشگلی؟ می دونستی با اعصاب ادم بازی می کنی؟ می دونستی روانیم کردی؟-فکر کردی تو روانیم نکردی؟ من عااااااشقتم امیر&#8230; بدون تو می میرم!-منم بدون تو می میرم. قول بده که هیچ وقت تنهام نذاری! باشه؟-با همه وجودم بهت قول می دمیه لحظه نگاهمون تو هم گره خورد. تا عمق نگاهش نفوذ کرده بودم. لب هامون بی اختیار همدیگه رو می طلبیدند. وقتی که لبش رو لبم گذاشت . داغی لبهاش نفسم رو بند اورد. اولش اروم با بوسه های پی در پی شروع کردیم! کم کم بوسه ها تبدیل به لبازی شده بود. دستام رو توی موهای امیرسام فرو کرده بودم و سرش رو به سمت خودم فشار می دادم . وقتی که به چشماش نگاه می کردم حس می کردم توی چشماش هیچی جز عشق نیست&#8230; امیرسام وسط لب بازی ها مکث می کرد و نگاهم می کرد و دوباره به لب هام هجوم می اورد&#8230; من غرق در بوسه های امیرسام بودم و امیرسام داشت زیپ پیرهنم رو پایین می کشید! من اون روز می خواستم فقط مال امیرسام باشم! همه جوره&#8230;در حالیکه داشت بند سوتینم رو باز می کرد من رو روی تخت خوابوند. همون طور که داشت ازم لب می گرفت با عجله لباس های خودش رو از تنش در اورد. من هم از این فرصت استفاده کردم و پیرهنم رو کامل از تنم در اوردم&#8230;امیرسام رو روی خودم انداختم! با لبخند بهم نگاهم کرد و دماغش رو به دماغم مالید. دوباره به سمت لب هام هجوم بود. کم کم از روی لب هام سر خورد روی گردنم. با ولع گردنم رو لیس می زد. با بوسه های پی در پی به سمت سینه هام رفت. تا به اون موقع این حس ها رو تجربه نکرده بودم. امیرسام نوک سینه هام رو میک می زد و با دست دیگه ش از روی شرت با هام ور می رفت. تعداد نفس های من هر لحظه بالاتر می رفت و داغی تنم رو خودم هم حس می کردم.امیرسام با ردی از بوسه از سینه هام به سمت شورتم رفت. شورتم رو با ارامش در اورد و دو دور بال اسرش چرخوند و پرتش کرد اون ور تر. پاهام رو از هم باز کرده بود. با صدای بلند گفت: واااااااااااااای! دوست دارم دیوووووووووونه!سرش رو کرد لای پاهام و شروع کرد با زبونش به ور رفتن با کلیتورسم. نفس های تندم تبدیل به ناله شده بود و این ناله ها هر لحظه قویتر می شدند. بدنم تاب می خورد و مثل موج دریا بالا پایین می شد. با دستام محکم به رو تختی چنگ زده بودم! و خیلی طول نکشید که ارضا شدم. با ناله بلندی که بیشتر شبیه به جیغ بود امیرسام فهمید که ارضا شدم. از جاش بلند شد و اومد کنار من که بی حال دراز کشیده بودم دراز کشید! با پشت دستش شروع کرد به ناز کردنم. وقتی چشمام رو با بی حالی باز کردم دیدم زل زده توی چشمام و یه لبخند مهربون روی لباشه. یه لبخند زدم و گفتم: مرسی! خیلی حال داد!امیرسام: تازه این اولشه.. بیشتر از این ها هم حال می کنی&#8230;تازه یاد اون بیچاره افتادم . قیافم و مظلوم کردم و گفتم : ببخشیدددددد. من بلد نیستم. اولین بارمه خوب. یادم نبود تو موندی.بلند بلند خندید : حالا تو فعلا حالت جا بیاد&#8230;از جام بلند شدم و کیرش رو کردم توی دهنم. یهووو بلند داد زد: دیوووووووونه! دندونااااااااات! نباید بخوره بهش..با چشمام گفتم باشه و دوباره سعی کردم که بدون اینکه دندونم بهش نخوره براش ساک بزنم. در طی این کار امیرسام هم کمکم میکرد و اخرها می گفت: اها! حالا بهتر شد&#8230;بیچاره گیر چه کسی هم افتاده بود&#8230;بعدش کیرش رو از دهنم کشید بیرون&#8230; با خنده بهم گفت! بسه دیگه! بریم لباسامون رو بپوشیمتعجب کردم! اخه اون که ارضا نشده بود. فهمیدم که با ساک زدن من بیچاره اذیت هم می شده. مجبورش کردم که از پشت بکنه.قبول نمی کرد. می گفت طاقت نمی اری و خیلی درد داره. ولی هر جور که شده راضیش کردم. من و خوابوند و خودش پشتم دراز کشید. از پشت محکم بقلم کرد و اروم نوک کیرش رو گذاشت روی کون من. خیلی درد داشتم. فقط یه کم نوکش رفته بود داخل اما من فکر می کردم که داره کمرم نصف می شه. امیرسام با انگشتش یه ور می رفت و یه کم دیگه با نوک التش. کم کم التش رو به داخل هدایت کرد &#8230; حس وحشتناکی داشتم. دستای امیرسام رو که از پشت بقلم کرده بود محکم چسبیده بودم و از درد فشار می دادم. اشکم در اومده بود اما خوب بود که پشتم به امیرسام بود. نمی خواستم لذتی که داره می بره زهرمارش بشه. اون قدر تنگ بود که رفت و اومد کیرش زور می برد. تا نزدیک ارضا شدنش شد ,بیرون کشید و ریخت روی بدنم!خودشم ولو شد روی تخت. من هم همون طور پشت بهش خوابیده بودم. همه جام درد می کرد ولی خوشحال بودم که حداقل امیرسام حال کرده. یه کم که گذشت .. امیرسام از بالاسرش دستمال برداشت و روی بدنم رو پاک کرد. من رو به سمت خودش برگردوند و تازه اشکای روی صورتم رو دید. محکم توی بقلش فشارم داد . سرم روی سینه ش بود و امیرسام مدام از روی سرم من رو می بوسید&#8230;وقتی سرم رو بلند کردم دیدم داره گریه می کنه . با تعجب گفتم : چته؟؟؟؟؟-ببخشید! دردت اومد نه؟ به خدا نمی خواستم. چرا بهم نگفتی؟؟چرا؟ من حاضر نیستم یه مو از سرت کم بشه-این ها چه حرفیه؟ من هم حال کردم. یه کم هم درد داشتم. اذیت نکن دیگه. مرد مگه گریه می کنه؟ خجالت بکش بابا. پاشو از مهمونت پذیرایی کن. خرس گنده رو باش&#8230;خندش گرفت. از جاش بلند شد وگفت: بریم حموم؟؟؟توی حموم خودش همه جام شست. وقتی حرکاتش رو می دیدم بیشتر عاشقش می شدم. بیشتر دیووونش می شدم. و بیشتر حس می کردم که نفسم به نفسش بنده &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%a8%d9%87-%da%86%d9%86%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d9%85%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175013</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامور خراب</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b1-%d8%ae%d8%b1%d8%a7%d8%a8/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b1-%d8%ae%d8%b1%d8%a7%d8%a8/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 May 2019 06:10:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ادامشو‬]]></category>
		<category><![CDATA[‫افتاد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انگار‬]]></category>
		<category><![CDATA[اومده‬]]></category>
		<category><![CDATA[اونطرف]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بلوریش]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بیش‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پستونام]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[جلوشون]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبونده]]></category>
		<category><![CDATA[چشممون]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[‌خلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلترین]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابونا]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونش]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[روبروم]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارك]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختی‬]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقونه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبامونو]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندیم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانی]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلمو]]></category>
		<category><![CDATA[موجودی]]></category>
		<category><![CDATA[موفقیت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[میادگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوان]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزنید]]></category>
		<category><![CDATA[میفتادم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردن]]></category>
		<category><![CDATA[میكنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[‫نزدیك]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشناختم‬]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذارم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیكنه]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[وازاین]]></category>
		<category><![CDATA[والبته]]></category>
		<category><![CDATA[وایساده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکسی ‫چند ماه پیش داشتیم با شاه کس چند تا از بچه ها تو خیابونا ول میزدیم كه یه دفعه چشممون به یه کونی ۲۰۶ نقره ای افتاد كه‬ ‫توش ۳ تا دختر خوشگل بودن. ماهم كه جنده ۳ نفر بودیم با خودمون فكر كردیم كه موقعیت دیگه از بهتر نمیشه و‬ پستون ‫افتادیم دنبالشون [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				سکسی ‫چند ماه پیش داشتیم</p>
<h3>با شاه کس چند تا از بچه ها تو خیابونا ول میزدیم</h3>
<p>كه یه دفعه چشممون به یه کونی ۲۰۶ نقره ای افتاد كه‬ ‫توش ۳ تا دختر خوشگل بودن. ماهم</p>
<h4>كه جنده ۳ نفر بودیم با خودمون فكر كردیم كه موقعیت</h4>
<p>دیگه از بهتر نمیشه و‬ پستون ‫افتادیم دنبالشون .بعد از چند دقیقه تعقیب و گریز اونا زدن بقل. ماهم</p>
<h5>رفتیم جلوشون کوس پارك كردیم و چون به گفته‬</h5>
<p>‫بیشتر رفیقا و آشناها من پسر خیلی خوش تیپ و دختر كشی هستم و البته یه كمم سر زبون دار از ماشین سکس داستان پیاده‬</p>
<h6>‫همین كه رفتم بقلشون دیدم ۳ تا جیگر ایران سکس مامانی تو</h6>
<p>ماشینن. اما اونی كه پشت نشسته بود یه سر گردن از همشون‬ ‫جیگرتر بود.بعد از یه كم حرف زدن فهمیدم كه راننده شون پایه نیست ولی دو تای دیگه با یه ولعی داشتن منو‬ ‫نكاه میكردن كه یه لحظه خیلی با خودم حال كردم . خلاصه شماره موبایلمو نوشتم و دختر پشتی سریع از دستم‬ ‫گرفت . موقعی هم كه داشتم برمیگشتم‬ یه چشمك بهم زد و یه خیالاتی انداخت تو سر من‬ . اون شب گذشت و فردای اون روز حدود ساعت ۴ بود كه موبایلم زنگ خورد. گوشی برداشتم نتونستم بفهمم‬ شماره كیه‬ . جواب دادم و یه صدای نازی از اونطرف گفت: سلام منو شناختی‬ ؟ ‫یه دفعه دوزاریم افتاد .دست وپام و جمع وجور كردم گفتم:میبخشی &#8230;نمیدونم چطوری صدای قشنگتو نشناختم‬ ‫.‬ ‫گفت كه از من خوشش اومده میخواد بیشتر با من آشنا بشه.منم شروع كردم كه اسمم علی رضا ست و‬ ۲۱ سالمه و&#8230;..ازاین چیزا‬ &#8230;..اونم گفت كه اسمش نگاره و ۲۰ سالشه‬ . بعد گفت كه من الان تنهام اگه دوست داشته باشی میخواستم ازت بخوام بیای پیشم‬ . منم كه اصلا نمی فهمیدم چی میگم سریع آدرس خونشو گرفتم و خداحافظی كردم‬ ‫اولش فكر كردم سر كاری ولی بعد كه یه كم فكر كردم با خودم گفتم بابا دمم گرم ببین چه جوری رفته بود تو‬ كفم كه اینجوری زنگ زده‬ ! ‫خلاصه شروع كردم به تیپ زدن وبه قول بچه ها یكی از اون تیپای دختر كش خودمو زدم و راه‬ افتادم. خونشون تجریش بود . بعد یه ربع بیست دقیقه سر گیجه زدن خونه رو پیدا كردم. زنگ زدم‬ . یه دفعه همون صدای زیبا گفت : سلام ..بیا تو‬ . در باز شد ورفتم تو&#8230;تا حالا خونه ای به اون قشنگی ندیده بودم. در اتاقشنو باز كردم رفتم تو‬ . ‫دیدم یه حوری با یه شلوارك تنگ بالای زانو با یه تاپ خیلی قشنگ آبی جلوم وایساده . من كه زبونم بند اومده‬ ‫بود به زور گفتم سلام&#8230;. دیدم زل زده تو چشمای من . دستمو گرفت و نشوند رو یكی از مبلها. خودشم‬ ‫روبروم نشست.یه جوری كه كامل بتونیم همدیگه رو ببینیم . من هنوز گیج بودم . تا حالا دختری به اون نازی‬ ‫ندیده بودم. اندام باریك و موزون سینه های گرد و برجسته كه از زیر لباس تنگش خود نمایی میكردن چشمای‬ ‫یه كم كه نشستیم جو خیلی صمیمی تر شد و یخ هر دو مون آب شد. شروع كرد به گفتن كه خیلی از پسرا‬ دنبالشن و یه چند مدتی هم با دو تا پسر دوست بوده ولی چون ازشون خوشش نمیومده بهم زده‬ . ‫منم شروع كردم كه آره با چند تا دختر دوست بودم و خیلیای دیگم میخوان با هام دوست شن ولی من بهشون‬ محل نمیذارم&#8230;. اونم گفت كه البته تعجبی هم نداره تو خیلی پسر با مزه ای هستی والبته جذاب‬ ! ‫منم كه دیدم دیگه جو خیلی گل وبلبل هست از ته دل گفتم كه تو هم خوشگلترین دختری هستی كه من تاحالا‬ دیدم&#8230; و پسرا ی مثل من رو میكشی‬ ‫. دیدم كه یه لحظه گونه هاش سرخ شد . گفت حال داری فیلم بینیم. گفتم بدم نمیاد‬ چون تلویزیون روبرو من بود اومد بغلم نشست‬ . دختره بلا خوب میدونست چه فیلمی بذاره. فیلم پر بود از صحنه‬ . كم كم حس كردم دیگه اصلا به فیلم نگاه نمیكنه و همش داره منو می پاد‬ . گفتم چیزی شده ؟ گفت نه فقط داشتم نگات میكردم‬ . گفتم چیه ؟ خیلی زشتم. گفت نگو بابا‬ . ‫چند ثانیه همین جوری به هم نگاه كردیم تا اینكه ناخودآگاه لبامون نزدیك به هم شد .آخ عجب لبی بود! تا حالا هم‬ ‫چین حالی نكرده بودم. حدود۱۰ دقیقه داشتیم لبای همدیگه رو میخوردم كه گفت بیا بریم اتاق خواب ادامشو‬ بریم‬ . تا اتاق خواب از عقب بهش چسبونده بودم وسینه هاشو میمالیدم‬ . ‫به تخت كه رسیدیم شروع كرد به در آوردن لباسام.منم لباسشو درآوردم .چشمم كه به بدن سفید و بلوریش افتاد‬ حیفم اومد كه بهش دست بزنم .اما دیگه نمیتونستم طاقت بیارم رفتم تو كار پستوناش . مثل پنبه بود‬ . ‫كم كم داشت دیوونه میشد . گفت حالا نوبت منه. شلوارمو دراورد شروع كرد به ساك زدن. رفته بودم تو‬ آسمون. حس كردم كه الانه كه بتركم.داشت آبم میومد كه خوابوندمش‬ . ‫انگار فهمیده بود كه میخوام چی كنم . شرت سفید و نرمشو آروم كشیدم پایین .شرتش از شدت شهوت خیس‬ شده بود‬ . ‫وااای عجب كسی بود.صورتی كم رنگ ، تر وتمیز، دست نخورده، خیلی جمع وجور .پوستش انقدر نازك بود‬ ‫كه با خودم گفتم اگه بدم توش صددر صد جر می خوره.چی بگم&#8230; دهنم جوری آب افتاده بود كه دیگه امونش‬ ‫ندادم . سرم رو بردم لای پاهاش ، اونم پاهاش انداخت دور گردنم و من شروع كردم به خوردن و زبون بازی‬ ‫با كسش. حالا نخور كی بخور .فكر میكنم یه ۲۰ دقیقه ای طول كشید . دیگه داشت گریش در میومد.هی جیغ‬ میزد تورو خدا بسه&#8230;. بذار توش &#8230;الان می میرم‬ ‫كه دیگه دلم به رحم اومد. سر كیرم رو یه كم روغنی كردم و بعد دور كسش چرخوندم . هی با سر كیرم با‬ ‫چوچولش بازی میكردم. آخه میدونستم كه این كار دیوونش میكنه.دیگه داشت داد میزد بذار تو &#8230; تا ته بذار تو‬ .‫.. ‫منم كه دیدم كارم با موفقیت عمل كرده ، آروم سر كیرم رو كردم تو كسش.آخ عجب كسی . همین الان كه‬ ‫یادش میفتم دوباره شخ میكنم. اولش انقدر كوسش تنگ بود كه نزدیك بود پوست كیرم كنده شه ، ولی كم كم باز‬ ‫&#8230;شد و شروع كردم به تلمبه زدن. داد میزد: منو بكن &#8230; جر بده‬ ‫که منم برای شوخی گفتم: بابا چی میگی زیر دیپلم بگو شاید ما هم فهمیدیم بیشتر. ‬چند دفعه گفت‬ : fuck me جرت دادیم. یه دفعه وسط اون حال وهوا دو تایی زدیم زیر خنده و مثل دیوونه ها شروع كردیم به خندیدن‬ ‫من هر چی بیشتر تا ته میدادم تو ، بیشتر خوشش میومد . دیگه داشتم از كمر میفتادم كه احساس كردم الان آبم‬ ‫میاد.گفتم آبم رو كجات بریزم . گفت بریز روی پستونام . منم درآوردم وآبم با فشار وحشتناكی ریخت روی‬ ‫پستوناش. بعد شروع كرد به خوردن آبم. من كه دیگه تقریبا از حال رفته بودم افتادم بقلش. بعد دو تایی نزدیك‬ 2 ساعت تو بغل هم خوابیدیم و بعد با هم رفتیم حموم. تو حموم تا جایی كه تونستیم همدیگه رو مالوندیم. از‬ حموم كه دراومدیم همدیگه رو خشك كردیم و من لباسا مو پوشیدم وآماده رفتن شدم‬ . ‫هیچ كدوممون دلش نمیخواست كه جدا بشیم ولی دیگه دیر بود و ممكن بود بابا ومامانش از راه برسن. دوباره‬ لبامونو گذاشتیم روی هم یه لب عاشقونه ۵ دقیقه ای گرفتیم. ازش خداحافظی كردم و تشكر‬. اونم گفت دلم برات تنگ میشه ، بازم بیا پیش من‬ . ‫از اون موقع تا الان تقریبا هر هفته یكی دو بار میرم پیشش و با هم حال میكنیم ولی هر دفعه از دفعه پیش‬ بیشتر بهمون حال میده‬ . ‫&#8230;اما من هنوز یه چیز رو نمیتونم درك كنم . اینكه خدا چه جوری موجودی به این خوشگلی و نازی خلق كرده‬ ! ‫ولی اینو از من به عنوان یه نصیحت برادرانه بشنوید . تو خیابونا كه كس چرخ میزنید موقعیتا رو الكی از‬ دست ندید . از كجا معلوم، شاید یكی مثل مال من به تورتون بخوره &#8230;.خدا رو چه دیدید‬ .تا بعد &#8230;خداحافظ‬		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b1-%d8%ae%d8%b1%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173823</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.009 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-08 08:16:38 by W3 Total Cache
-->