<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>مکانیک &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%86%db%8c%da%a9/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:29:32 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>مکانیک &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>مامانی حشری و کون گنده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 28 Sep 2019 09:50:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبروریزی]]></category>
		<category><![CDATA[آماتوری]]></category>
		<category><![CDATA[‫آوردم]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[اون]]></category>
		<category><![CDATA[باتمام]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوربعد]]></category>
		<category><![CDATA[بعد]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوداین]]></category>
		<category><![CDATA[بودولی]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیروندیگه]]></category>
		<category><![CDATA[تااینکه]]></category>
		<category><![CDATA[تعطیلات]]></category>
		<category><![CDATA[تعطیلی]]></category>
		<category><![CDATA[توکونش]]></category>
		<category><![CDATA[چندوقت]]></category>
		<category><![CDATA[چیهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خریدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوانندگان]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمونو]]></category>
		<category><![CDATA[دارم]]></category>
		<category><![CDATA[دارهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان:من]]></category>
		<category><![CDATA[داشتمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[داشتمبه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترخاله]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[دراختیار]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[روزمین]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانیمن]]></category>
		<category><![CDATA[عزیزان]]></category>
		<category><![CDATA[فروخته]]></category>
		<category><![CDATA[فروختیم]]></category>
		<category><![CDATA[کردگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمچون]]></category>
		<category><![CDATA[کردمدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[میترسم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میذاری]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردبعد]]></category>
		<category><![CDATA[میکرددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخورم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدادم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[نویسنده]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[وابستگی]]></category>
		<category><![CDATA[وبیشتر]]></category>
		<category><![CDATA[ودوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وگذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[ومتوجه]]></category>
		<category><![CDATA[وهمچنین]]></category>
		<category><![CDATA[یخورده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[اومده به بزرگیتون ببخشید وخوشحال فیلم سکسی میشم بهم بگید که اصلاحش کنم.من نویسنده نیستم ونویسندگیم درحد آماتوری هست وفقط خواستم خاطره خودمو دراختیار شما گلها قرار سکسی بدم.میریم سر اصل داستان:من مانی21ساله،باهیکل ورزشکاری(کشتی وکیک شاه کس بوکس میرم)باقدی حدود 180.موضوع ازاونجا شروع شد که ما خونمونو فروختیم و وارد محله جدید کونی و ساختمون [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>اومده به بزرگیتون ببخشید وخوشحال فیلم سکسی میشم بهم بگید که اصلاحش کنم.من</h2>
<p>نویسنده نیستم ونویسندگیم درحد آماتوری هست وفقط خواستم خاطره خودمو دراختیار شما گلها قرار سکسی بدم.میریم سر اصل داستان:من مانی21ساله،باهیکل ورزشکاری(کشتی</p>
<h3>وکیک شاه کس بوکس میرم)باقدی حدود 180.موضوع ازاونجا شروع شد که ما</h3>
<p>خونمونو فروختیم و وارد محله جدید کونی و ساختمون جدید شدیم.این خونه 8واحده است که ما واحد1رو خریدیم وجلوی خونمون خالی</p>
<h4>بود جنده آخه تازه ساخت بود.این خونه حدود1ماهی فروخته نشد تااینکه</h4>
<p>یه خانواده 4نفره(پدر+مادر+دختر+پسرکوچولو)وارد ساختمون شدن وهمچنین پستون همسایه در روبروی هم.خیلی خوشحال شده بودم آخه این دختر یه هلو به تمام</p>
<h5>معنا بود.خوشگل کوس وناز.بالاخره بعد چندوقت رفت وآمدهای مامانها شروع شد.چون</h5>
<p>من دانشگاه میرفتم بیشتر خونه ما میومدن.درهمین اوضاع متوجه شدم که شیدا(دخترهمسایه)هم دانشجو هست(عمران)ومن دانشجوی مکانیک هستم.وهمین رفت وآمدها سبب شد که سکس داستان من باشیدا راحتر</p>
<h6>باشم و یه نوع وابستگی عاطفی بهش پیدا ایران سکس کردم.چون خیلی</h6>
<p>جذاب ودلربا و باحیا بود.تواین گیر ودار امتحاناتمون شروع شد که اصلا حسش نبود. دیگه 1یا2امتحان مونده بود که تموم بشه امتحان شیدا شروع شد وچون ریاضیش قوی نبود بهم زنگ زد وازم خواست که برم خونشون تابهش یاد بدم.رفتم خونشون همشون بودن حتی باباش.بالاخره بعداز سلام واحوالپرسی رفتیم تو اتاق شیدا.بهش درس دادم.آخرای درس بود که ناخودآگاه شهوت وشیطنت باعلاقه قاطی شده بود.ولی زود بای کردمو رفتم خونه.بعد تاصبح به فکرجورکردن یه فرصت توپ بودم که بهش بگم دوست دارمو عشق بازی کنم باهاش.بعدمدتی تعطیلی بین ترم شروع شد.دمش گرم به محض شروع شدن تعطیلات دخترخاله بابام تو شهرستان(ازخونه تااونجا 7ساعت راه بود) مرد.و بابا اینا رفته بودن ولی ازشانس گند من باید میرفتم خونه داداش اینا.دعوتم کرده بودن.بالاخره تاشب وقت داشتم.به بهانه مرور درسها ومتوجه نشدن بعضی جاهای درس به شیدا زنگ زدم تا بیاد بهم بگه.خب بعدنیم ساعتی اومد ودروباز کردم وطبق معمول باهاش دست دادمو اومدتو و نشست روی مبل.براش یه کیک +شربت آوردم.بعد خوردنشون نشستیم روزمین ودرسو شروع کردیم.حدود 2ساعت که یکسره درس خوندیم،یهو وسط توضیح دادن گفتم بسه شیداجون&#8230;خداییش خسته شدم!شیدا گفت باشه یه یکربع استراحت.دیدم الان بهترین وقت گفتن حرفهای دلم هست.بالاخره بعداز منو من بهش گفتم شیدا یه چی میخوام بهت بگم اما روم نمیشه واونم گفت بگو دیگه مانی.ما قایم بوشک بازی نداشتیما.بعداز5مین منو من بهش گفتم که شیدا بهت علاقه پیداکردمو دوست دارم.اون بیچاره شوکه شده بود چیزی نمیگفت وفقط نگام میکرد.بعد اونو بطرف خودم کشوندمشون.طوریکه که سرش روی شونه هام بود و اون خودشو کنار کشید وگفت مانی من به درد تو نمیخورم وبرو دنبال یکی دیگه وخواست بلندبشه وبره که دوباره بغلش کردم وایندفعه لپشو یه بوس کردم که خیلی عصبی شد و یهو داد زد وگفت مانی ولم بود ویواش بهش گفتم که من حق ندارم عشقمو ببوسم واین دفعه باتمام پررویی(البته باترس ودلهره)لبامو رو لباش گذاشتم که رنگش پریدو گفت مانی تمومش کن.و گفتم دلیل این همه مقاومت چیه؟گفت که مانی میترسم بهم دل ببندیمو درآخر بهم نرسیم،بعد نمیشه آبروریزی رو جمع کرد.گفتم شیدا دوس داری بیام خواستگاریت(بالبخند)که گفت کاش میتونستی.وایندفعه راحت لب دادمو شیدا باترس همکاری کرد.درهمین وقت سینه هاشو لمس کردمو که گفت مانی میترسم ومن درگوشش گفتم نترس عشق من ودوباره لب دادمو تی شرتشو دادم بالا.جون عجب سینه ها وپوست سفیدی داشت.سوتین صورتی خوشگل تنش بود.اونو درآوردم وای خدای من 2تا انار افتاد بیرون.دیگه چیزی نمیفهمیدم وجوری خوردمشون که2تا شو کبود کردم.دیگه شیدا حال نداشت وتو شهوت غرق شده بود و آه و ناله میزد وهمین ناله ها باعث میشد که بیشتر وحشی بشم.بعد به من گفت برو پایین دیگه که رفتم پایین وشلوارشو کشیدم پایین وشورت صورتی رنگ پاش بود.که به مدت زیادی کوسشو ازرو شورت بوکردمو حسابی خوردم که دیدم داره التماس میکنه که درست بخور&#8230;بعد ناله های زیبا میزد..شورتشو کشیدم پایین&#8230;.جون..عجب چیزی بود..جون..کوس نبود که قیصی بود..آخ جون&#8230;کوس بودا&#8230;چنان خوردم که شیدا دادوناله میزد وتو بینابین این ناله ها لرزید وارضا شد.جون&#8230;چقد خوشمزه بود،فوق العاده بود.بعدخوردن بلند شدم و تی شرتمو درآوردمو بعدش شلوارمو کشیدم پایین وشورت تو پام بودواسکافیل داشت شورتموپاره میکرد.دیگه داشت میترکید.که شورتو درآوردمو اسکافیلو بردم جلوی صورت شیدا که بخوره ولی زیاد نخورد چون خوشش نمیومد.(ساک زدن بلد نبود)بعد بهش گفتم شیدا جون میذاری بذارم تو کونت؟گفت مانی درد داره.گفتم اولش چرا ولی بعدش نه.بالاخره راضی شد.اول بایه انگشت وبعد با2انگشت با سوراخ کونش بازی کردم.بعدش کرم ومقداری روغن مایع ریختم رو اسکافیل وگذاشتم دم کون تنگ(آخه هرچی سعی میکردم سوراخ کونش زیاد باز نمیشد) وزیبای شیدا وبعد یواش سرشو فشار دادم ولی اینقد تنگ بود که به راحتی تو نمیرفت(هی میخواست بره تو که شیدا خودشو سفت میکرد.آخه خیلی میترسید).بعد بهش گفتم که اگه دوس داره کمتر درد بکشه وبیشتر حال کنه باید خودشو شل کنه تابشه راحت بفرستمش تو.بعد فشارو بیشتر کردم وایندفعه سرش رفت توکونش که دیدم شیدا داره درد میکشه وناله وداد میزنه.التماس میکرد که بیرون بیارم ولی به حرفش گوش نمیدادم وهمونجوری توش نگه داشتم.بعد یخورده توش نگه داشتم تا جاباز کنه.بعد1مین فشارو بیشترکردم وایندفعه نصفش رفت تو.بعدش یواش شروع کردم به تلمبه زدن..آخ چه ناله ای میکرد..جون..هی قربون صدقه کیرم و خودم میرفت هی میگفت..جون&#8230;.وووااایییی&#8230;جرم بده نازی&#8230;وایکه بااین ناله ها دیگه داشت آبم میومد که آوردم بیرون وآبمو ریختم رو پشتش.که انگار آتش نشانی شده بودم.قطع نمیشد.دیگه ازحال رفته بودم..وافتادم کنار شیدا جونم..ویه لب اساسی دادیم&#8230;.بعدش خودشو پاک کردم افتاد روم&#8230;و بعد لباسشو پوشید موقع رفتن گفت مانی منم دوست دارم وبعد رفت.و الان حدود 4ماهه دوستیم.ممنون میشم اگه جاهای خرابشو بهم بگید تا اصلاحش کنم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176444</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده انگلیسی با سینه های باور نکردنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%86%da%af%d9%84%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d9%86%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%86%da%af%d9%84%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d9%86%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 12 Sep 2019 08:38:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوره]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باکیرش]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[پایینش]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خجالتش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرت]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارت]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[ماموریت]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونی]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلش]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیاید]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[وسوتین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[شوهرم به من خیانت می فیلم سکسی کنه (البته سینا شوهرم یه همجنس بازه) &#8211; خلاصه یک روز که سینا ماموریت و سفر کاری به چین بود سکسی ما مثل همیشه تنها بودیم من و شاه کس مادر سینا که یه پیر زن سنتی و پیرو مهربونی بود من بیشتر وقت به کونی وب گردی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>شوهرم به من خیانت می فیلم سکسی کنه (البته سینا شوهرم یه همجنس</h2>
<p>بازه) &#8211; خلاصه یک روز که سینا ماموریت و سفر کاری به چین بود سکسی ما مثل همیشه تنها بودیم من</p>
<h3>و شاه کس مادر سینا که یه پیر زن سنتی و پیرو</h3>
<p>مهربونی بود من بیشتر وقت به کونی وب گردی و دیدن فیلم و یا رفتن خونه خاله شوهرم بودم شوهرم یه</p>
<h4>دختر جنده خاله داشت که از شوهرش طلاق گرفته بود و</h4>
<p>آرش که دانشجو مکانیک بود البته پستون یه خواهر بزرگتر هم داشتن که یه 2 یا 3 بچه داشت و پر</p>
<h5>از انرژی کوس بودن &#8211; خلاصه اینکه آرش گاهی برای درس</h5>
<p>خوندن به خونه ما می اومد و واقعا بچه خوبی بود چشم پاکی بود و گاهی من یا مادر شوهرم از اون سکس داستان پزیرای می کردیم</p>
<h6>چایی آب میوه یا چیزه دیگری یه بار ایران سکس روز هیچ</h6>
<p>کاری نداشتم و داشتم چته سکسی می کردم حسابی حشری شده بودم و چندوقتی از سکس هم خبری نبود و هی با خوردم ور می رفتم و زنی بودن با وزن 65 قدی 173 چشمو وموی مشکی صورت گرد وسفید باستنی بزرگ چون سینا خیلی از فقط وفقط از کون می کرد سینه های 85 اون روز من و مادر شوهرم بودیم من چت سکسی می کردم خیلی حشری بودم و تمام کسم خیس شده بود و همینطور شورت و شلوارم که 2 من اون را عوض کردم ظاهر من کمی ناهار خوردم خوابیدم و با خودم ور رفت تا خودمو ارضاء کردم خوابیدم ساعت نزدیک 6 عصر بود که بیدار شدم و از کس درد به حمام رفت دوشی گرفتم و باز هم جلوی کامپیوتر مشغل و گشت بودم که مادر شوهر م اومد گفت که میره خونه خواهرش اون توی 2 خیابون اوطرف تر بودن خلاص باز هم من به چت سکسی مشغل بودم که سوتین خودمو در اوردم و شروع به بازی با سینه هام و کسم می شدم توی حال هوای خودم بودم که متوجه صدای شدم در اتاق خوابم شدم گفتم شاید مامان سینا باشه که اون من مامان صدا می کردم که با صدای مامان .مامان شماهستید دیدم آرشه که با دست پاچگی از روی مبل ایستاد و سلام کرد و همینطور به من نگاه می کرد و سرش انداخت پایین من هم سلام کرد و گفتم آرش کی اومدی گفت.ببخشید تازه اومدهم شما رو ترسیدمن گفت نه بشین برات میوه بیار تشکر کرد گفته نه اومدم درس بخونم . دیدم تعارف میکنه باشد بشین احوال مادرش و خواهر سوال کردم گفت باز هم خواهرش با بچه اومدن شب هم می مونن گفت پس شب هم توی اینجا چون از قبل سابقه داشت . سری تکون داد گفت بله . من به آشپزخونه رفتم که برای آرش میوه بشورم که تازه دیدن من با یه شلوارک کوتاه طوسی رنگ که جلوش همه اش از کسم خیس بودو خیسی اون خودشو نشون می داد و تی شرت سبز رنگی که یه قلب بزرگ جلوش بود و یعقه به شکل 7 داشت و خط سینه ام مشخص می شود و تازه بدون سوتین که سینه ام به وری می رفت تازه متوجه شدم چطور جلوش امدم فکری به سرم زد که امشب جور بشه به آقا آرش یه دست کس محکم بدم و خودم یه حالی از کیر در بیارم من به علت خیانت شوهرم به کسی دیگر هم داده بودم و شرم این کار کنار گذاشته بودم خلاصه با همون سر حال میوه برای آرش بردم و شروع به حرف زدن کردم و از درس دانشگاه حرف زدم و از داشتن دوست دختر که نداشت و اینکه خودم برایش پیدا می کنم خوب خلاصه کلی حرف زدیم که شاید با دوست دخترش ازدواج میکنه خوب هر وقت بخواد دلی از خانمه در بیارد اون هم با خنده و سر به پایین هی رنگ عوض میکرد که گذاشتم به حال خودش باشه و به اتاقم رفتم و تویی کامپیوتر فیلم سوپر داشتم و شروع کردم به نگاه کردن و صدای خیلی آروم که شاید ارش بشنوه و تحریک بشه برای نگاه کردن خلاصه بعد از نیم ساعت دیدم نه خبر نه صدای سرغه ارش رفتم دیدم اقا مشغل درس خوندن برگشتم و یه قطر که باعث میشه هم حشری بشه و هم کیرش راست کنه البته سینا برای خواهر آرش استفاده می کرد سولماز جنده پایه سینا بود از همون قدیما که خوده سینا هم باعث طلاق گرفتن سولماز از شوهرش شده بود خلاص قطر خورد کردم و توی شربت ارش حل کردم و به اون دادم و به اتاق برگشتم و لباس پوشیدم که برم دنبال مادر شوهرم من هم موقع رفتن یه شورت و سوتین روی تخت گذاشتم که اگر ارش بیاد داخل اون را ببینه و فیلم تویی کامپیوتر روی مانتیور نگه داشتم و در کمد لباس که پایینش چندتا 3 کشوی داشت و لباس زیرم اون جا بود باز گذاشتم رفتم و قتی داشتم میرفتم دیدم تمام شربت خورده بود و کافی بود 15 دقیقه دیگه کیر اقا آرش راست کن من گفت اقا ارش میرم خونتون مامان بیارم شما راحت باشید مایه 2 ساعت دیگه میایم بعد کلید نداریم در می زنیم که اون موقعه خیالش راحت راحت باشه و رفتم بو 2 ساعت بعد به بهنانه شام دادن به آرش من مادر شوهرم بر گشتیم من به اتاق رفتم که ببینم چه خبر فیلم کامپیوتر سر جاش شورت وسوتین روی تخت سر جاش و هیچ تویی دلم گفتم نه چشمم از ارش اب نمی خوره اما مشغل جمع کردن اون شدم و لباس عوض کردم که برم بیرون دستمالی روی زمین دیدم بر داشتم که بزارم سطل زباله که بله دیدم توی سطل یه دستمال پر از اب انداخت برداشتم دیدم هنوز کمی گرمه به هر حال مال ارش بود خلصه باز من لباسم عوض کردم و یه لباس دکمه دار پوشیدم که کمی دکمه اش شول بودن گاهی خودشون باز میشن پوشیدم و بند سوتینم کمی باز کردم هر ترددوی که داشتم آرش نگاهی می کرد من خوشحال شدم و بیشتر با ارش گرم گرفتم شام گرم کردم و تویی یه دیسه بزرگ برای خودم و آرش گذاشتم و باز هم یکی از قطر تویی اب لیموه حل کردم دوباره گذاشتم براش و باهم که شام بخوریم من گفتم ارش راحت باش من خونه شما شام خوردم ولی می خواستم کنارش باشم که خوب دید بزنه و شهوتش بیشتر بشه و با من راحت وترسش بریزه خلاصه طوری نشستم که زانوم به پاش بخوره بعد سریع من بلند شدم وروی مبلی که نشسته بود کمی داراز کشیدم و tv روشن کردم و همینطور می چرخوندم تویی گوشه میز tv می دیدم هی به بهنایی نگاه کردن دیدی به من هم می زنه خلاصه مادر شوهرم رفت بخوابه من هم تمام داروهاش بهش دادم اون که می خوابید دیگه چیزی متوجه نمی شد تا صبح منهم به ارش گفتم خالت رفت بخواب الان اگر توپ هم در کنی متوجه نمشه دیدم لب خندیی زد به اتاق رفتم و کامپیوتر که هنوز روشن بود شروع به کار کردم و سوتینم هم در اوردم و من از خودم کلی عکس داشتم بعضی ها هم با لباس سکسی بودن و بدنم از تویی لباس پیدا بود برنامه داشتم که با عکس تصویر درست می کردم و آهنگ روی اون می زادشتم خلاص بعد ارش صدا کردم اون امد داخل و عکس نشون دادم در مورد برنامه گفتم گکه بلد با اون کار کنه یا نه که گفت راه برنامه جالبی تویی موبایلش داره و گاهی اوقات از این کار می کنه خلاصه شروع باز کردن برنامه و شروع به ساخت از کارشد که سر بعضی ها عکس زیاد می ایستا د من هم گفتم عکس من قشنگن ، گفت اره خیلی گفت ارش اگر دوست دختر داشتی چه کارش ی کردید با خنده گفت هیچی باید چه کار می کردم ولی کیرش چیزه دیگی می گفته خوب راست شده بود گفتم راه از زیر شلوارت معمولمه خجالت کشید گفت ببخشید نمی دونم سر شب تا الان اینطوره گفتم عیبی نداره من هم مثل خواهرت گفت بله دوستی با کسی دوست بشی گفت بدم نمیاید و درس دارم گفتم چه ربطی داره چون درس داری غذا نمی خوری حمام نمی ری گفت فرق می کنه دوست زمان می بره بیرون یا جایی گفتم بهر حال بهت که اینقدر به ایسته تویی کاری بهش نداشته باشید باز هم از خجالت عوض خواهی کرد گفتم ایراد نداره می خواهی دوست پیدا کنم که نه بیرون برید مزاحمت هم نباشه گفت بد یه کاری هم با هم بکنید با خندید و رنگ سرخی از صورتش گفت چی بگم من هم رفتم سر اصل مطلب این موقع در هم بستم و قفل کردم چرخید نگاهی کرد من مستقیم رفتم تو روش و سر شلوار باز کردم کیرش محکم گرفتم اومد خودش بکشه عقب گفت چه کار می کنی گفت ساکت باشه جیغ می زنم مگم اومدی ساکت شد شلوارش باز کردم از پاش بیرون کشیدم شورتش هم همینطور تی شرت تنش بالا دادم شروع به خوردن شکم تا باکیرش کردم و براش تخمش خوردم کیرش خیس شده بود چشماش گاهی گرد گاهی خمار می شد تند تر نفس می کشید و کیرش که الان خیلی بزرگ شده بود کردم تویی دهنمم و شروع به خوردنش کردم هر دو دستش روی سرم گرفت وفشار میداد لباس باز کردم دراوردم همینطور شوارم رفتم بلغش تی شرت از تنش بیرون کشیدم و با سینه هابزرگم رفتن تویی روش وسرش روی سینه هاهم فشار دادم خجالتش پرید بغلم کرد روی تخت بردم سوتینم از تنم در اورد شروع به خوردن سینه ها م کرد خوب بلد بود به روی شکم خوابیدم کمر تا پایین خورد من به خودم می پیچیدم لذت می بردم شورتم از پام دراورد باستنم خود بعد سکمو خیلی لذت داشت تمام وجودموشهوت گرفت منتظر بود کیرش کی توی کسم مزارهکه با قدرت تمام کیرش تویی کسم کذاشت و خوب می کردمن توسط آرش داشتم کرده میشدم ارش که بیشتر وقتها پیش ما بود من احمق چت سکسی می کردم خلاصه کیرش تا دسته تا تخم تویی کسم گذاشته بودم و برخورد تخمش به پایین کسم و روی کونمو احساس می کردم و لبی که سینه هامو می خورد من صدام در نمی اورد تمام صورت لب دهنم گوشم گردنم سینه همه جام خیس خیس بود از بس ارش منو لیس می زد تمام تنم خیس بود من دیگه ارضا شده بودم منتظر بودم که ارش ارضا بشه ارش سوال کرد که از کون هم می توانه بکنه گفتم بکن ولی قبل از اومدن ابت بهم بگو و ادامه گاییدن من کرد نزدیک به اومدن ابش بود که به من گفت گفتم که کیرتو توی کسم بزار و تمام ابتو اونجا خالی کن چون من بچه دار نمی شدم تمام آبشو تویی کسم خالی کرد بعد از اینکه هر سر حال شدیمو تازه متوجه شدم البته ارش می گفت که خودش باسینا &#8211; خواهر ارش سولماز حسابی می کننمن تا صبح 4زیر دست پای ارش ارضا شدم و قرار شد هر وقت برای درس خوندن امد اگر شد باز هم برنامه داشته باشیم باز داستان با ارش دارم بــــــرمی گردم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%86%da%af%d9%84%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d9%86%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176281</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم حشری کس و کونش رو نشون میده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%d8%b3-%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d9%86%d8%b4%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%d8%b3-%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d9%86%d8%b4%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 09 Aug 2019 06:41:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آمادست]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[احساسم]]></category>
		<category><![CDATA[اردنگی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراض]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[التحصیل]]></category>
		<category><![CDATA[امروزه]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختمش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنش]]></category>
		<category><![CDATA[اونجای]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادن]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجای]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینهمه]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهام]]></category>
		<category><![CDATA[باشهمنم]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختم]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایین]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرین]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بهداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[بودتازه]]></category>
		<category><![CDATA[بودخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[بودرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمدر]]></category>
		<category><![CDATA[بودممن]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمیشه]]></category>
		<category><![CDATA[بودیمتا]]></category>
		<category><![CDATA[بیخودی]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارم]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونمن]]></category>
		<category><![CDATA[پاییزی]]></category>
		<category><![CDATA[پایینیه]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پررویی]]></category>
		<category><![CDATA[پلاستیک]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرزنه]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلش]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تخمهام]]></category>
		<category><![CDATA[ترمینال]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفش]]></category>
		<category><![CDATA[تفریحی]]></category>
		<category><![CDATA[تلوزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[توجهمو]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[حالمون]]></category>
		<category><![CDATA[حسابداری]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادت]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خریدارانه]]></category>
		<category><![CDATA[خریدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خشکیده]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابتو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[دارهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتبهش]]></category>
		<category><![CDATA[داشتم؛]]></category>
		<category><![CDATA[داشتماز]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[درندشت]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستامون]]></category>
		<category><![CDATA[دوستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[دوییدم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتماز]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[رودخونه]]></category>
		<category><![CDATA[روزایی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سازمان]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سیگارم]]></category>
		<category><![CDATA[شدحالا]]></category>
		<category><![CDATA[شدشروع]]></category>
		<category><![CDATA[شدهبابا]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینیش]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشون]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[قربونش]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کرددستم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمحالا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمنم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمنمی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[کردنبا]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کلاسیک]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوانه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذروندیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردوند]]></category>
		<category><![CDATA[گفت:چه]]></category>
		<category><![CDATA[گوسفند]]></category>
		<category><![CDATA[لباساتو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[ماهرانه]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورت]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورش]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[ملتمسانه]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسی]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخنده]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخونم]]></category>
		<category><![CDATA[میذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میندازه]]></category>
		<category><![CDATA[نازنینم]]></category>
		<category><![CDATA[ناشناس]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[ندارین]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتی]]></category>
		<category><![CDATA[نمایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نیازمند]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیرویی]]></category>
		<category><![CDATA[نیستیه]]></category>
		<category><![CDATA[نیوفته]]></category>
		<category><![CDATA[همبازی]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناکی]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[باش نیوفته رو سینش منم فیلم سکسی دستاش رو می گیرم.-چشمام و باز کردم و دیدم فرید و مرتضی بالا سرم ایستادن و دارن سعی میکنن هالتر سکسی و از دستم بگیرن!هالتر رو دادم دست شاه کس فرید و بلند شدم،در حالی که نفسم به سختی بالا میومد و صورتم خیس عرق کونی بود گفتم: [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>باش نیوفته رو سینش منم فیلم سکسی دستاش رو می گیرم.-چشمام و باز</h2>
<p>کردم و دیدم فرید و مرتضی بالا سرم ایستادن و دارن سعی میکنن هالتر سکسی و از دستم بگیرن!هالتر رو دادم</p>
<h3>دست شاه کس فرید و بلند شدم،در حالی که نفسم به سختی</h3>
<p>بالا میومد و صورتم خیس عرق کونی بود گفتم: ولم کنین تو رو خدا، اینجا هم نمی ذارین تو حال خودم</p>
<h4>باشم؟یهو جنده احساس کردم گوشم داره زنگ می زنه و صورتم</h4>
<p>رفته رفته داغ تر میشه.سرم رو پستون چرخوندم و مرتضی رو دیدم،در حالی که داشت دستش رو پایین میاورد گفت:هر غلطی</p>
<h5>می خوای کوس بکنی بکن فقط بیرون از در اینجا؛ می</h5>
<p>خوای اول جوونی بدبختم کنی؟بار اولت که نیست،اگه باهات نون و نمک نخورده بودم که الان با اردنگی انداخته بودمت بیرون.فرید:بسه دیگه سکس داستان مرتضی تو هم</p>
<h6>زیادی تند رفتی!حتما بنده خدا باز یاد قضیۀ ایران سکس لیلا افتاده!مرتضی:افتاده</h6>
<p>که افتاده!آدم یاد کسی می افته خودش رو به کشتن میده؟- سرم و انداختم پایین و آروم گفتم:شرمنده دست خودم نبود،یهو یادم رفت کجام و چیکار میکنم!مرتضی روش رو بر گردوند و غرغر کنان رفت نشست پشت میزش.مرتضی مربی باشگاهمون بود؛با هیکلی درشت و اندامی ورزیده؛خب بیخودی مربی پرورش اندام نبود که!سوای این ،از قبل با هم دوست بودیم و گه گداری برا پیک نیک بیرون می رفتیم. یادمه یه بار که رفته بودیم پیک نیک سر یه شرط بندی مرتضی باخت و مجبورش کردیم بره بالای درخت و برامون ادای میمون رو در بیاره!منم رفتم روی تخته سنگ کنار رودخونه نشستم تا بتونم فیلمش رو بگیرم.غافل از اینکه شاخه خشکیده درخت تاب وزن آقا رو نداره!اون وقت دیدیم مرتضی با کله اومد تو زمین و گرد و خاک همه جا رو گرفت!منم که داشتم فیلمش رو می گرفتم با دیدن این صحنه تا اومدم بخندم گوشیم از دستم سر خورد رفت تو آب!دیگه همه از خنده ولو شده بودن رو زمین ،حالا تصور کنین من به مرتضی می خندیدم و مرتضی به من،بچه ها هم به هر دوتامون!خلاصه با اینکه دو مورد تلفات داشتیم ولی اون روز خیلی خوش گذشت…….هی! یادش بخیر! دوران خوشی چه زود میگذره&#8230;فرید:خوبی بابک؟بابک با توام کجایی باز؟بابـ&#8230;-هوم!فرید:تو امروز معلومه چت شده؟اون قضیه که خیلی وقته تموم شده.-کدوم قضیه!؟فرید:قضیۀ لیلا دیگه!-خب!فرید:خب به جمالت،دیگه اتفاقیه که افتاده؛نمیشه کاریش کرد.آدم بهتره بعضی جاها بیخیالی طی کنه.آخه اینجوری نابود میشی.یکم فکر خانوادت باش.هر بار میام در خونتون مامانت سین جیمم می کنه،می گه تو می دونی بابک چرا چند وقته اینجوری شده؟بابا من چقدر دست به سرشون کنم آخه؟اصلا اینبار اگه پرسید همه چی رو می گم بهش!-تو بیخود می کنی.اصلا دیگه نمی خواد بیای در خونمون،اینجوری از کسی هم سین جیم نمی شی!فرید:ما رو باش به خاطر کی داریم خودمون رو به آب و آتیش می زنیم!پاشو لباساتو بپوش بریم یه چرخی تو این خراب شده بزنیم شاید دلت وا شه.-من حوصلشو ندارم،خودت بروفرید:بازم این زد رو دندۀ لجبازی،تو پاشو بریم وا کردن دلت با من!پشیمون نمی شی ها!-گفتم که حسش نیست.می خوام یکم تنها باشم.خوب می دونی که من از اصرار خوشم نمیاد،پس بیخود خودتو خسته نکن.فرید:باشه هر جور راحتی!پس من برم لباسامو عوض کنم.-تو برو من فعلا می شینم تا کمی عرقم خشک بشه.فرید بهترین دوستم بود.با اینکه همش سر به سرش میذاشتم ولی ته دلم خیلی دوستش داشتم.از بچگی با هم همبازی بودیم.تا سال آخر دبیرستان هم توی یه نیمکت درس خوندیم،تا اینکه من مکانیک قبول شدم و اون عمران.یادش به خیر اون روزی که نتایج کنکور رو گرفتیم.چون سعید کامپیوتر نداشت قرار شد نتیجه اونم من چک کنم.ساعت 8:30 بود که نتایج اومد رو سایت سازمان سنجش؛با اینکه وضع و اوضام تو کنکور بد نبود ولی باز دلشوره داشتم.اول یوزر پسورد سعید رو وارد کردم؛دیدم مهندسی عمران شهر خودمون قبول شده.لبخندی از رضایت تو صورتم نشست.حالا نوبت خودم بود؛تا دیدم که مکانیک قبول شدم از خوشحالی همچین پریدم هوا که زانوم به لبۀ میز گرفت،درد وحشتناکی تو زانوم پیچید و فکر کنم صدای آی گفتنم رو تا 7تا کوچه اونور تر هم شنیدن!حالا خوب بود کسی خونه نبود و الا زهر ترک می شد از صدای نکرم!(مامان و بابام هر دو شاغل بودن).با خودم گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست!احتمالا تو جشن فارغ التحصیلی هم باید تو تابوت حملمون کنن!از فکر خودم خندم گرفت!تو این گیر و دار هم صدای زنگ تلفن بلند شد.غرغر کنان رفتم سمت تلفن.فرید بود،با لحنی که حاکی از اعصاب به هم ریختم بود جواب دادم!-الوفرید:سلام بابک جان،با زحمت های ما؟-اولا صد بار گفتم که آدم باباش رو با اسم کوچیک صدا نمی کنه،دوما از اون روزی که نطفۀ نحست ازکاندوم جر خوردم ریخت اونجای ننت فهمیدم که دردسر سازی و چیزی جز زحمت برام نداری،سوما برا اینکه ضایع نشی سلام!فرید:باز تو بی تربیت شدی و پاچه گرفتی آقا سگه؟مگه سهمیۀ استخونت رو نگرفتی که باز صدای پارست همه جا رو ورداشته؟-سگ تویی و اون پدر سگ مصبت.مگر اینکه دستم بهت نرسه.بچه هم بچه های قدیم!حالا بنال ببینم چی می خواستی بگی؟فرید:الان تو تلوزیون گفتن نتایج رو گذاشتن تو سایت.جون من زود برو نگاه کن خبرشو به منم بده.-اشتباه گرفتی جناب!به جای 8 آخرش 2 بگیری میشه شماره کافی نت سر کوچه!منتظر جواب نشدم و زود قطع کردم.نمی دونم چرا باز کرمم گرفته بود و می خواستم اذیتش کنم.دوباره زنگ زد.به زور جلوی خندم رو گرفته بودم و جوابش رو دادم:-الو بفرمایید؟فرید:تو آدم بشو نیستی بابک؟-تخم سگ بازم که تویی!مگه نگفتـ&#8230;فرید:جون مادرت اذیت نکن بابک.دیشب نتونستم از استرس بخوابم.-اه اه اه!حالم بهم می خوره از این سوسول بازیا!استرس کیلو چنده؟من خواب نازنینم رو با هیچی تو دنیا عوض نمی کنم.بَسِته دیگه!نمی خوام به گریه بیفتی. عمران همین جا قبول شدی!برا شیرینیش هم باید 2 سِت کون مارو مهمون کنی!فرید با صدای بلندی که خوشحالی توش موج می زد گفت:جدی میگی بابک؟-آره دروغم چیه؟فقط شیرینیه ما یادت نره!آخه باید روحیه بگیرم که تا سال بعد حسابی درس بخونم!فرید که انگار پنچر شده باشه با لحنی پر از سوال گفت:یعنی چی؟مگه تو قبول نشدی؟-نه دیگه!کنکور 99% شانسه که اونم بر می گرده به بچگی آدم!اگه به کسی داده باشی حتما سال اول قبول میشی وگرنه باید مثل من بمونی کونت رو پاره کنی برا سال بعد که اونم شاید یه جای درندشت قبول شی!فرید:الهی برات بمیرم.الان خیلی ناراحتی؟-نه!باید باشم؟فرید:اصلا منم باهات میشینم میخونم که سال بعد دوتایی یه رشته بهتر قبول بشیم!من دلم نمیاد بدون تو برم دانشگاه.-بابا جمع کن این کاسه کوزتو!کسی ندونه خیال می کنه لیلی و مجنونیم.فرید:بابک،جون مادرت راست میگی که قبول نشدی؟قَسمِت دادم ها!نقطه ضعفم رو خوب می دونست،هر جا کم میاورد جون مادرم و قسم میداد.-آره بابا،یعنی نه!راست نگفتم که قبول نشدم!فرید:پاک گیجمون کردی.بالاخره قبول شدی یا نه؟- تو هم کشتی ما رو با این آیکیوت!برو یه تست بده حتما؛فکر می کنم جلبک بیشتر از تو حالیشه!مکانیک همینجا قبول شدم.فرید:جون می کندی همون اولش بگی؟همیشه آدم و نصفه جون می کنی تـ&#8230;-جووون!تو بده،من قول میدم تموم جون بکنمت!اصلا با جون و دل میکنمت.فرید:کیرم دهنت با این صحبت کردنت.اصلا انگار یه رودۀ راست تو شکمت نیست.-چرا اتفاقا یکی داشتم؛ کندمش گذاشتم لای پام!فرید:بابا تمومش کن.اونقدر کس شعر گفتی که یادم رفت اصلا واسه چی زنگ زده بودم!من برم به مامانم خبرشو بدم،حتما خیلی خوشحال میشه.-الهی قربونش برم من!از عوض منم یه بوس از لباش بکن بگو شب در و باز بزاره برا&#8230;فرید:آدم بشو نیستی تو!عصر می بینمت،خداحافظ این وگفت و گوشی رو قطع کرد.لبخندی از رو رضایت رو لبم نشته بود.حال می کردم وقتی حرص یکی رو در میاوردم! بابک!بابک باز خل شدی؟صدای فرید بود که من رو به خودم آورد.-با من بودی؟فرید:نه پس با عمت بودم! 10 دقیقه پیش داشتی خودتو به کشتن می دادی الانم که نشستی اینجا داری خود به خود می خندی!هر چی هم صدات می کنم جواب نمیدی.-اه بابا گیر دادی تو هم ها!جون من یه امروزه رو بی خیال ما شو.فرید:اکی، من دارم میرم،مطمئنی که نمی خوای با من بیای؟-نه گفتم که! تو برو من می خوام یکم پیاده روی کنم.با هم خداحافظی کردیم و من رفتم سمت رختکن.عضلات بازوم گرفته بودن.به سختی لباسام رو عوض کردم و اومدم بیرون که با مرتضی خداحافظی کنم.-خسته نباشی داداش،شرمندتم،دیگه از این اتفاقا نمی افته.از رو صندلی باند شد و اومد طرفم.بغلم کرد و گفت: اونی که باید ببخشه تویی.من زیاده روی کردم.بابک من نگرانتم.ببین چی به روز خودت آوردی!؟تو اون بابکی که من می شناختم نیستی.نذاشتم ادامه بده.از بغلش اومدم بیرون و در حالی که به زور جلوی اشکام رو گرفته بودم که تابلو نشه بهش گفتم:دیرم شده مرتضی،باید برم.مرتضی:از دستم دلگیر نباش!به سلامت داداش.مواظب خودت باش. ساک ورزشیم رو از شونم آویزون کردم و از پله ها بالا رفتم.از در که اومدم بیرون لرزشی تو تنم از سرما احساس کردم که حاکی از فطرت غروب سرد پاییزی بود.به ناچار زیپ سوییشرتم(sweat shirt (رو تا آخر کشیدم بالا،دست هام رو گذاشتم تو جیبم و به راه افتادم.هنوز دو قدم نرفته بودم که خروشی از آسمون نگاه من رو به سمت خودش ربود.انگار دل آسمون هم مثل دل من پر بود،یاد ترانه ای از همدم تنهایی هام افتادم و زیر لب زمزمه کردم:آسمون سنگی شدهخدا انگار خوابیدهانگار از اون بالا هاگریه ها مو ندیدهبه اینجای شعر که رسیدم سدی که برای اشک هام ساخته بودم شکست و سیل اشکم جاری شد.دلم پر بود از گلایه ها،ناله ها و چراها.چرا این بلا باید سر من میومد؟ای خدا مگه من چیکار کرده بودم؟چه بدی در حق کسی کرده بودم؟تنها پاسخم برا این سوالا قطره های اشکم بودن که بی پروا ریخته می شدن. بالاخره بغض آسمون هم شکست و مونس چشمام شد.قبلا از بارون متنفر بودم ولی الان نمیدونم چرا دوستش دارم.شاید حس سبکی بهم میده،یا سرپوشی هست برای گریه هام،شاید هم من و یاد چیزی میندازه&#8230; درست 6ماه پیش بود!تازه 2 روز بود که پروژم رو ارائه داده بودم و دیگه فارغ التحصیل محسوب می شدم.احساس سبکی میکردم.انگار که یه بار سنگین و از رو دوشم برداشته باشن.می خواستم چند روزی رو برم مسافرت که کمی دلم وا شه بیام بشینم برا ارشد بخونم.آخر سر تصمیم گرفتم که با فرید یه سر بریم نمایشگاه کتاب تهران و چند روزی هم اونجا خونۀ دانشجویی یکی از دوستامون سر کنیم و برگردیم.هم فال بود هم تماشا!اینجوری هم یه آب وهوایی عوض می کردیم و هم اینکه کتابای مورد نیاز کنکورمون رو تهیه می کردیم.روز موعود فرا رسید.مامان:عزیزم مواظب خودتون باشین.رسیدی حتما زنگ بزن.-باشه مامان جان حتما.مامان: این میوه و آجیله.برا راحتون گذاشتم.- مگه می خوایم بریم سفر قندهار که اینهمه گذاشتی؟یا نکنه قراره مسافرای اتوبوس رو هم به صرف دسر مهمون کنیم؟مامان:دو قلم میوه که این حرفا رو نداره مادر.تازه دوتاتونم جوونین و نیازمند انرژی!بابام:خانوم کم لوسش کن این بچه رو،الان اتوبوس میره جا می مونن ها!با این حرف بابام چاره ای جز خداحافظی و سوار شدن به ماشین نداشتم.فرید قبل از من رسیده بود.با هم خوش و بشی کردیم و رفتیم سوار اتوبوس شدیم. -کیرم دهنت با این بلیط گرفتنت.یهو می گفتی اگه جا ندارین می تونیم دنبال اتوبوس هم بدوییم!آخه اینجا کلاس اخلاق اسلامیه که برام لــژ نگه داشتی؟فرید:خب چیکار کنم!جا نداشتن.-لابد اگه بهت تاکید نمی کردم که می رفتی از این بنز لاک پشتی ها می گرفتی!اینو گفتم و پاهام رو انداختم رو پشتی صندلی جلویی،هدفونم رو گوشم کردم،چشمامو بستم و رفتم تو فاز متالیکا:So close, no matter how farCouldn’t bi much more from my heartForever trusting who we areAnd nothing else mattersاینجای آهنگ که رسید احساس کردم یه چیزی داره به پام فشار میاره!چشامو باز کردم دیدم نفر جلویی می خواد صندلیش رو بخوابونه ولی چون پام و گذاشته بودم پشت صندلیش نمی تونست تکونش بده!قیافش به سپاهی ها می خورد.دوباره سادیسمم عود کرد.منتظر شدم تا وقتی دوباره دسته رو کشید و خواست با کمرش به پشتی فشار بیره یهو پام رو آوردم پایین!صندلی با سرعت اومد عقب و دیدم یه صدای تقی اومد و یارو همراه صندلیش ولو شد رو پام!با صدای شکستن صندلی همه سر ها به طرف عقب برگشت و کله کچل جناب شوفر هم از این قاعده مستثنی نبود.فرید که فهمیده بود من عمدا این کار رو کردم رنگ به صورتش نموند!با همکاری گروه امداد(مسافرای اتوبوس)یارو رو بلند کردن و صندلی از رو پام برداشته شد.جناب شوفر که کله و صورتش عین لبو شده بود(شبیه اون شکلک عصبانی یاهو مسنجر شده بود!) تشریف فرما شدن.کلی با برادر سپاهیمون جر و بحث کردن که دست آخر برادر مجبور به ترک اتوبوس شدن!!منم که خودم و زده بودم به موش مردگی(مثلا پام درد گرفته بود خب!) لطف جناب شوفر شامل حالمون شد وبه همراه فرید از لژ اتوبوس به صندلی مهمان ویژه راننده(ردیف اول) نقل مکان کردیم وتا خود تهران با چای و سیگار ومیوه و آجیلی که مامانم داده بود از خودمون پذیرایی کردیم.خلاصه 3 روزی رو هم تو تهران سر کردیم و با بچه ها کلی خوش گذروندیم و موعد برگشت فرا رسید.تو ترمینال جلوی گیشه بلیط فروشی دو تا دختر ناز رو دیدم که داشتن بلیط می خریدن .یکیشون مانتوی کوتاه مشکی با شلوار جین تنگ آبی و کفش all star پوشیده بود که با گونه های برجسته، پوست برنزه و موهای های لایتش که از جلوی شالش زده بود بیرون دل هر جوون و پیری رو اسیر خودش می کرد.اون یکی کمی ساده تر و در عین حال با کلاس تر به نظر می رسید. مانتوی کرم با شلوار قهوه ای و یه روسری با رنگ های شاد که زمینۀ کرمش با مانتوش کاملا هم خونی داشت دورنمای زیبایی ازش ساخته بود.صورتی که سفیدی توش موج می زد با چشمای براق عسلی و موهای قهوه ای با فر ریز که حسابی هم با ژل برقشون انداخته بود به جذابیت چهرش اضافه می کرد.یه لحظه برگشتتم سمت فرید تا اشاره ای بهش بدم که از دیدن این موهبت الهی بی نصیب نمونه که دیدم آقا با لب و لوچه ای آویزون محو تماشا شده و اصلا حواسش به من نیست!یه ابروم رو انداختم بالا و با لحنی کنجکاوانه و کاملا جدی بهش گفتم:ببخشید جناب الان تو چه مرحله ای هستین!؟فرید که با صدای من کمی به خودش اومده بود گفت:یعنی چی تو چه مرحله ای هستم؟-یعنی داری لختش می کنی،می مالی،می کنی،یا آبت اومده داری لباساشو میپوشونی؟تخم سگ تو که با چشات اونو حامله ش کردی!فرید:خدایی عجب چیزای ردیفین بابک.کاش کی کمی شانس داشتیم تو اتوبوس ما هم دو تا از اینا سوار می شدن!اومدنی که از بوی داشّاق نتونستیم نفس بکشیم!-زر نزن بدو بریم زود بلیط بگیریم،اون موقع دیدی جا تموم شد و مجبورت کردم خودِ داشّاق رو بخوری!فرید:باز تو ادب یادت رفت؟مثلا مهندس مملکتی آخه!بی توجه به حرفش راه افتادم سمت باجه و دو تا بلیط گرفتم.هنوز یه ربع به حرکت مونده بود.رفتیم بوفه و کمی آت آشغال خریدیم که تو اتوبوس بخوریم تا شاید این شیکم صاب مرده یکم آروم بگیره!آخه خونه دانشجویی که جز نیمرو و املت چیزی نصیب آدم نمیشه!اونم تا بیای یه لقمه بزنی می بینی ده تا دست یجا رفت تو ظرف و نصف ظرف خالی شد!حالا بیا با این دو لقمه غذایی بهت دادن تا وعده بعدی سر کن! :آقا ساری؟مشهد؟تبریز؟اهواز؟کجا می رین شما داداش؟ارزون حساب میکنم ها!محوطه ترمینال پر بود از این جارچی ها.سرم و انداختم پایین و بی توجه به سمت اتوبوس حرکت کردم.فرید هم مثل گوسفند دنبالم میومد. کناراتوبوس که رسیدیم یه بار دیگه بلیط رو چک کردم که یهو اشتباهی سوار نشیم.خودش بود!صندلی 9و10!در حین اینکه سوار می شدیم یه حساب کتاب کردم ببینم ردیف چندم میشه.اممممم ردیف سوم سمت شاگرد.سه ردیف شمردم و با کمال نا باوری دیدم که همون دوتا دختری که تو سالن دیدم جای ما نشستن!یه قیافۀ حق به جانب گرفتم و به دختره گفتم:خانوم ظاهرا شما اشتباه نشستین.من برا این صندلی بلیط دارم.دختره (مانتو مشکیه)یه نگاه به بلیط توی دستش انداخت و گفت:بلیط من شمارش 9و10!اینجا هم که نوشته 9و10.پس ظاهرا شما اشتباه می کنین!یه نگاه به بلیطش کردم،ساعت،تاریخ،تعاونی و حتی شماره صندلیش با مال من یکی بود!شاگرد راننده که متوجه قضیه شده بود اومد جلو و گفت:داداش بده منم یه چک کنم.بلیط ها رو دادم دستش و منتظر شدم ببینم که تکلیفمون چی میشه!سری تکون داد و گفت: ظاهرا اشتباهی صادر کردن،حالا موردی نداره شما این ردیف بغل بشینین،فکر میکنم خالی باشه.دیگه معطل نکردم و رفتم نشستم کنار پنجره،فرید هم نشست بغل دستم.فرید یه نگاه به دخترا انداخت و زیر لب گفت:ای کاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم.-ای خاک بر سر بی جنبت کنم!آخه اینا نشستن اینجا چیزی به تو رسید جز اینکه آوارمون کردن!؟فرید:از سبیل کلفت که بهتره!باز چشم آدم یه تفریحی می کنه!خواستم یه نگاه خریدارانه بهشون بندازم که با مانتو کرمی چشم تو چشم شدیم.چشاش برق خاصی داشت.بهش می خورد 25 سال رو داشته باشه.برا اینکه تابلو نشه سرمو چرخوندم سمت شیشه و بی هدف به بیرون نگاه کردم.پیره مردی که گوشه ای زنبیل به دست نشسته بود توجهمو جلب کرد.راحت 70 سال رو داشت!تو زنبیل قرمزش چند تایی دستمال کاغذی داشت که ظاهرا سعی میکرد بفروشه!صداش تو ماشین نمیومد ولی از نگاه ملتمسانه ای که به مردم میکرد معلوم بود که برا کاسبی اونجا نشسته؛آهی کشیدم و زیر لب گفتم :هی خدا یکی در عرش و یکی در فرش!آخه اینم شد زندگی؟تصویر پیره مرد هر لحظه داشت دور تر می شد و این نشون دهنده این بود که اتوبوس شروع به حرکت کرده!فرید:نه بابا این چه حرفیه؟تقصیر شما که نبوده.از این چیزا پیش میاد.طبیعیه!-:آخه دوستتون انگار خیلی دلخور شده!راستی بفرمایین از این پسته ها میل کنین به دوستتون هم تعارف کنین،شاید کمی حرصش بخوابه!این رو با یک حالت مسخره گفت.برگشتم دیدم دختر مانتو مشکیه ست که داره با فرید صحبت می کنه.فرید:مرسی زحمت نکشین من میل ندارم!منم که از رفتار دختره حرصم گرفته بود دستم و دراز کردم وکل پاکت رو از دستش گرفتم.-حالا که اصرار می کنین چند تایی برمیدارم!دختره با صدایی آروم گفت: خواهش میکنم.یهو دردی رو بغل شکمم احساس کردم!فرید بود که با آرنج زد به پهلوم. مثلا خواست به پررو بازی من اعتراض کرده باشه!منم درجا یه آیـــــــــــــــــــی با صدای بلند گفتم و رو به فرید:چرا می زنی خب؟آدم مگه به تعارف یه همچین دختر خوشگلی دست رد می زنه؟فرید که کلی پیش دختره تریپ شخصیت ریخته بود با این حرکت من همه باد فنا شد.از حرص سرش رو انداخت پایین و مثل لبو سرخ شد!منم عین دهاتی ها دو سه تا مشت پر کردم ریختم تو جیب هام و پاکت رو برگردوندم سمت دختره.(نصف کمترش مونده بود!)-دست شما درد نکنه،دو سه تا بیشتر بر نداشتم!دختره یه نگاه به داخل پاکت انداخت و با کنایه گفت:کاش می دونستم چهار نفریم؛بیشتر می خریدم!-من زیاد میل ندارم!اول اینا رو بخورم، یه بار دیگه بردارم کافیمه!فرید سرش رو بلند کرد و یه چشم غره بهم کرد!منم برگشتم سمت دختره وگفتم:خانوم شرمنده این دوست ما اشاره میکنه برا من هم برداشتی!؟اجازه بدید دو سه تا هم برا ایشون بردارم.کارد می زدی خون فرید در نمیومد!دختره که از پررویی من کفری شده بود، پاکت رو گرفت سمت فرید و با لحن عصبی گفت:بفرمایید.تا فرید بیاد چیزی بگه دستم رو دراز کردم و یه مشت دیگه پر کردم و گفتم:این دوستم کمی خجالتیه!به من گفت تو بردار!دختره در حالی که داشت پاکت پسته رو پس میکشید طوری که من بشنوم گفت خجالت هم خوب چیزیه!به روی خودم نیاوردم و شروع کردم به شکستن پسته!فرید هم که انگار لال شده باشه اصلا صحبت نمی کرد! کمی به جلو خم شدم یه نگاه به ردیف بغل انداختم ببینم چه خبره!دیدم دختره روش رو برگردونده سمت دوستش و داره غرغر میکنه.دوستش هم داره من رو نگاه میکنه و میخنده!من هم یه لبخند تحویلش دادم و تکیه دادم به صندلی.وای خدا!چه چهرۀ جذابی داره.وقتی هم که میخنده دل آدم رو می لرزونه.فرید:تموم شد دهاتی بازارتون!؟من دیگه غلط کنم با تو جایی برم.آبرو واسه آدم نمی ذاری.تکیه دادم به صندلی وگفتم:من که کاری نکردم!تعارف کرد و منم برداشتم!دوتا پسته گرفتم سمتش و گفتم: حرص نخور پسته بخور!فرید یه نگاه غضبناک بهم کرد و هندزفریش رو کرد تو گوشش و چشماش رو بست.یه نیرویی داشت بهم می گفت که چشمای دختره الان منتظر نگاهته!برگشتم سمتش. باز نگاهامون تو هم قفل شد.تمام تنم لرزید؛انگار که جادو شده باشم.هر دو می دونستیم که چی می خوایم!لفتش ندادم.شمارمو نوشتم گذاشتم داخل پلاستیک تنقلاتی که خریده بودیم.هرچی پسته برداشته بودم خالی کردم تو پلاستیک.فقط یه بیسکوییت از داخلش برداشتم که فرید بعدا غر نزنه!پلاستیک رو گرفتم سمت مانتو مشکیه و گفتم:-ظاهرا اینجا رسم شده که هرکی بخواد چیزی رو از دل کسی در بیاره باید خوردنی تعارفش کنه؛بفرمایید!برگشت یه نگاه به پلاستیک پر از تنقلات انداخت و گفت::ممنون ما میل نداریم.یه نگاه پر از خواهش به مانتو کرمیه انداختم و گفتم:شما بگیرین خانوم انگار ایشون اشتهاشون نابینا تشریف دارن!دختره خندید و دستش رو دراز کرد که بگیره که مانتو مشکیه گفت:واااااا!لیلا!!تو هم که شدی عین اینا!!خجالت هم خوب چیزیه!لیلا بدون توجه به حرف دوستش پلاستیک رو از دستم گرفت و یه نگاهی توش انداخت و گفت:نسرین اینم اون پسته هایی که کلی حرصش رو می خوردی!گفتم که شوخی می کنه!نسرین:من حرص پسته رو می خوردم!؟فقط از آدم پررو خوشم نمیاد.(اینو مثلا طوری گفت که من نشنوم)لیلا چشمش به کارت ویزیتی خورد که پشتش شمارم رو نوشته بودم.در حالی که برش می داشت یه نگاه زیر چشمی به من انداخت و لبخندی تحویلم داد.هنوز 5 دقیقه از اون ماجرا نگذشته بود که دیدم یه اس ام اس از یه شماره ناشناس اومد. متنش این بود:همیشه اینقدر بانمکی؟یه نگاه به لیلا انداختم دیدم گوشی دستشه و داره میخنده! جواب اس ام اس رو دادم.-نه!تقریبا یک روز در میون!!لیلا:چطور؟-آخه سال اصلاح الگوی مصرفه!منم یک روز در میون میرم حموم!اون روزایی که حموم نمی رم از بس عرق میکنم بدنم شوره میبنده!لیلا:لوس!حالم به هم خورد!-پس الان آمادست که بذاریمش تو فر!لیلا:یعنی چی؟!!!-آخه همچین گفتی به هم خورد یاد برنامه های آشپزی افتادم!لیلا:لووووس!چند سالته؟اسمت چیه؟-عشقعلی هستم.72 سال دارم!!!لیلا:لوووووس!راستشو بگو- تا این لوستون تبدیل به ملوس نشده راستش رو میگم! بابک،22لیلا:پس بچه ای!!من 26 سالمه.-آره بچم و نیازمند مراقبت!به یه مامان خوشگلی مثل تو هم نیاز دارم!لیلا:لووووس!فرید که تازه از خواب بیدار شد یه نگاهی به اطراف انداخت و گفت کجاییم؟-ساعت خواب!تو اتوبوسیم دیگه یادت رفته بود؟فرید:در حالی که چشماشو می مالید و این ور اونور و نگاه میکرد گفت: شد یه بار یه سوالی بپرسم که بچه آدم جواب بدی؟- اینا رو بیخیال! کجایی آقا سوسماره که دنیا رو آب برد و تو رو خواب!قضیۀ شماره دادنم رو تعریف کردم براش،کلی کف کرد،قرار شد که نسرین رو هم برا اون حلش کنم. دو ماه از آشنایی من و لیلا گذشته بود.توتخت خواب داشتم وول میخوردم که یهو صدای زنگ موبایل من و به از جا پروند!ای تف تو ذاتت خروس بی محل!اگه دستم بهت برسه کونت رو گریس میمالم که دیگه وقت و بی وقت برام ننالی!!!در حالی که چشام و میمالیدم نگاه به ال سی دی گوشیم انداختم دیدم لیلاست!-سلام گلم!!!چطوری؟لیلا:سللااااام!خوبی عشق من-اتفاقا الان داشتم خواب بدی میدیدم.خوب شد که بیدارم کردی!لیلا:راست می گی؟چه خوابی؟-خواب دیدم که داشتن دنبالم میکردن ،منم می دوییدم که رسیدم به یه پرتگاه؛ چاره ای جز پریدن نداشتم که زنگ زدی!منم گفتم این کسی نیست جز فرشته نجات من!!!لیلا:راس میگی؟-آره جون مادر زنم که اینقدر برام عزیزه!لیلا:اولا جون مادرم رو قسم نخور!دوما که پاشو بیا در خونه بریم بیرون.من امروز دلم خیلی گرفته.-اولا که کی گفته مادر زن من میشه مامان جنابعالی!؟دوما که صبح خروس خون هم مگه دل آدم می گیره که دل تو گرفته؟سوما که&#8230;.همون دوتا کافیته!لیلا:خیلی هم دلت بخواد من زنت بشم!پاشو بیا که دلم برات تنگ شده!یه آب به دست و صورتم زدم،موهامو درست کردم.رفتم سر کمدم،حالا چی بپوشم!؟این سوالی بود که هر بار که می خواستم برم بیرون از خودم می پرسیدم!شلوار جین آبی روشن دیزل با تی شرت مغز پسته ای رو انتخاب کردم.لیلا این تی شرتم رو خیلی دوست داشت.می گفت به رنگ چشات خیلی میاد!کفشای آدیداس سفیدم رو هم پام کردم.یه نگاه به خودم تو شیشه های رفلکس در خروجی انداختم و خودم رو سر تا پا بر انداز کردم.حالا وقتش بود که سوار ماشین بشم و راه بیافتم. سر کوچه که رسیدم سیگارم رو گذاشتم رو لبم و با فندک زیپو که لیلا برام خریده بود روشنش کردم.عادت داشتم که هر صبح ناشتا یه سیگار بکشم.برام به اندازه یه بسته لذت داشت!آخه کل نیکوتینش جذب میشد.رسیدم جلو در لیلا اینا و یه میس انداختم که بیاد پایین.پشت سرش یه اس ام اس اومد که: ماشین رو پارک کن بیا بالا!مثل یه بچه حرف گوش کن ماشین رو پارک کردم و رفتم تو خونه.لیلا 2سالی می شد که از شوهر سابقش طلاق گرفته بود. به علت اختلافی که با باباش داشت خونۀ اونا زندگی نمی کرد.یه آپارتمان نقلی گرفته بود و تنها زندگی میکرد.پول مهریه اش رو گذاشته بود بانک و خرج زندگیش رو از سود اون تامین میکرد.روز آشنایی هم به خاطر نسرین (دختر خالش) رفته بود تهران.(نسرین تو دانشگاه تهران حسابداری می خوند)در ورودی رو پشت سرم بستم.همیشه اولین چیزی که به چشمم می خورد تابلو نقاشی یه پیر زن روستایی بود که داشت بافتنی می بافت،بالا سر پیرزنه توی طاقچه یه کوزۀ سفالی آبی رنگ بود و بغل دستش یه سماور که داشت ازش بخار خارج میشد.لیلا خودش اون رو کشیده بود و واقعا ماهرانه از پسش بر اومده بود.خونۀ شیکی داشت. دیوارهاش رو با تابلوهای نقاشیش تزئین کرده بود.مبلمان راحتی یاسمنی با فرش پیازی که به حالت اریب وسط سالن پهن بود نمای خونه رو از حالت کلاسیک خارج میکرد.دست راست در ورودی آشپز خونه بود. سمت چپ هم دو تا اتاق خواب و سرویس بهداشتی بودن که با یک راهرو خصوصی از سالن پذیرایی جدا میشدن.اومدی عزیزم؟بیا اینجا.دارم حاضر می شم.صدای لیلا بود که از تو اتاق خواب میومد.بدون اینکه جوابی بدم رفتم سمت اتاق خواب.دیدم جلو میز آرایش داره به خودش می رسه!یه تاپ مشکی با شلوار جین تنگ آبی پوشیده بود.-سلام جیگرم!کجایی پس؟دو ساعته من رو کاشتی جلو در!لیلا:نمی بینی مگه؟دارم حاضر میشم.الان تموم میشه.نشستم لبۀ تخت و بهش از تو آینه خیره شدم.با اینکه مدت زیادی نبود که میشناختمش ،با تمام وجودم دوستش داشتم.خیلی ماه بود،آرایش هم که می کرد دل من براش قش می رفت. وای به حال بقیه!-لیلا یه سوال ازت بپرسم؟لیلا:بپرس عزیزم.10 تا بپرس!-می دونی چرا به میز آرایش میگن میز توالت!؟لیلا:نه!تا حالا بهش فکر نکردم.- هه! چون خانوما میرن جلوش و میرینن به صورتشون!!! این وگفتم و با صدای بلند خندیدم.لیلا:لوووووووس!(تکیه کلامش بود!)خیلی بی مزه ای! این رو گفت و دست از آرایش کردن برداشت و از توآینه تو چشام نگاه کرد.-یادمه اون اوایل بهم می گفتی خیلی با نمکی!الان چی شد که شدیم بی مزه؟لیلا:برا اینکه بی مزه ای.اصلا من باهات قهرم.با گفتن این کلمه مثل دختر بچه ها چشماشو بست و سرش رو به طرف دیگه چرخوند.همیشه وقتی می خواست نازش رو بکشم این کارو می کرد!-اوکی!حالا که قهری دیگه اون حرفی رو که می خواستم بهت بگم دیگه نمیگم!چشماشو باز کرد و برگشت روبروی من ایستاد و گفت:چه حرفی!!!!؟؟-تو که با من قهری دیگه نمی تونم که بگم!لیلا:لوس نشو دیگه!یالا بگو&#8230;از لبۀ تخت بلند شدم و تو چشاش نگاه کردم.برق چشاش دیوونم کرد.دستم رو دور گردنش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم.لبامو گذاشتم رو لباش و خیلی آروم میک زدم.با تمام احساسم لباش رو می بوسیدم.طوری جذب چشاش شده بودم که حتی پلک هم نمی زدم. انگار که لبهام و چشمام جای زبونم حرف میزدن و بهش می گفتن عاشقتم.ضربان قلبم داشت تند تر می شد.دست راستم و از پشت سرش کشیدم پایین و کمرش رو نوازش می کردم.عشق و شهوت با هم قاطی شده بودن.لبهام رو جدا کردم و بهش گفتم :لیلا خیلی دوستت دارم؛ می خوام که تا آخر دنیا کنارم باشی،تنهام نذار&#8230;.اون حرفی که هم می خواستم بگم این بود.لیلا چشماش رو بست و یه قطره اشک از کنار چشمش سر خورد اومد رو گونش.زبونم رو کشیدم رو گونش و رد اشکش رو پاک کردم.چشماش رو باز کرد و اینبار اون بود که لباش رو گذاشت رو لبام.زبونم رو فرو کردم تو دهنش و لباش رو میک میزدم.یه دست چپم رو گذاشتم زیر باسنش و دست راستم و زیر گردنش.بلندش کردم و انداختمش رو تخت.زبونم رو کشیدم رو لباش.خواست بکشه تو دهنش که نذاشتم.اینبار زبونم رو گذاشتم زیر گلوش و لیس زدم.با لبام پوست گلوش رو گاز می گرفتم.دستم رو گذاشتم روی سینش و مشتش کردم.چشماش رو بست و نفسش رو داد بیرون و آه کشید.تاپش رو دادم بالا.گره سوتینش رو از پشت گردنش باز کردم.سوتینش رو در آوردم و زبونم رو گذاشتم رو سینش.دور نوکش رو لیس زدم.سرم و فشار داد رو سینش به نشانه اینکه براش بخورم. دوتا دستاش رو با یه دستم گرفتم و بالا سرش نگه داشتم.دوباره زبونم رو گذاشتم رو نوک سینش.با ریتم ثابتی زبونم رو میکشیدم رو نوکش و بر میداشتم.داشت دیوونه میشد.نوک سینش رو با لبم گرفتم و با تمام وجودم میکش زدم.نوک اون یکی سینش رو هم با دوتا انگشتام گرفتم و به چپ و راست تکونش میدادم.دیگه اشکش در اومده بود. دستاشو ول کردم.زبونم رو گذاشتم وسط سینه هاش و لیسش زدم.با یک خط صاف زبونم رو کشیدم پایین رو نافش.دور نافش رو یک گردی کشیدم و میکش زدم.دکمه های شلوارش رو باز کرد.دستام رو گذاشتم دو طرف باسنش و شلوارش رو با کمک خودش کشیدم پایین.یه شورت بنفش سکسی پاش بود. یه بالش گذاشتم زیر کمرش.زبونم رو از رو شورت کشیدم رو کسش .با لبام کسش رو گاز گرفتم .گرمای نفسم رو دادم رو کسش.طاقت نیاورد؛من و پس زد و خودش شورتش رو در آورد.زبونم رو از پایین به بالا کشیدم لای کسش.تنش لرزید.بعد رفتم رو چوچولش و یه گاز آروم از چوچولش گرفتم.صدای نفس هاش به وضوح شنیده می شد.شروع کردم به میک زدن چوچولش.دوتا انگشتم رو کردم تو کوسش و با ریتم تندی شروع به جلو عقب کردن کردم!صداش در اومده بود و میگفت:اومممممممم بابـــــــــــک تندتر،داره میااااااااااااااااااااااااااااااااااد.یه لحظه باز سادیسمم عود کرد!دستم رو کشیدم بیرون،سرپا ایستادم!تو چشمام نگاه کرد.التماس رو می شد تو چشاش دید!ولی دوست داشتم اذیتش کنم.خیلی با حوصله لباس هام رو در آوردم! اومدم جلو. بدون معطلی کیرم رو گرفت تو دستش،سرش رو آورد جلو و شروع به ساک زدن کرد.دستش رو آورد پایین و تخمهام رو گرفت تو دستش و خیلی با احتیاط برام می مالید.کیرم رو از دهنش در آورد. با زبونش رو تخمهام میکشید.بعد یکی از تخمهام رو کرد تو دهنش و آروم میک زد.کمی درد داشت ولی به تجربۀ لذتش میارزید.تخمم رو از دهنش در آورد و یه لیس از پایین به بالای کیرم زد.بلندش کردم طاق باز خوابوندمش رو تخت و کیرم رو آروم فشار دادم تو.با ورود کیرم تو کسش کل نفسش رو داد بیرون و بازوهام رو چنگ انداخت.شروع کردم به تلنبه زدن.هر چی زمان بیشتر می گذشت سرعتم رو بیشتر میکردم.پاهاش رو دور کمرم قلاب کرد و من رو کشید سمت خودش.می دونستم که لبام رو میخاد.لبام رو گذاشتم رو لباش و به تلنبه زدنم ادامه دادم.ناخن هاش رو فرو کرد تو کمرم.لبام رو بردم سمت گوشش و شروع به میک زدن کردن.با بلند شدن صدای جیغش فهمیدم که کارم رو خوب انجام دادم.لرزه های تنش داشت بیشتر میشد و صداش میلرزید.فهمیدم که اومدنش نزدیکه.با سرعت به کارم ادامه دادم و با چند تا تکون همزمان با هم ارضا شدیم.آبم رو تو کسش خالی کردم و روش دراز کشیدم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%d8%b3-%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d9%86%d8%b4%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175676</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف شگفت انگیز با کیر کلفت پمپاژ میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jul 2019 08:23:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمپولو]]></category>
		<category><![CDATA[آهستگی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[استخونی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اسمتون]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکاشو]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[‫افتاد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماساش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[ایشالا]]></category>
		<category><![CDATA[بابامو]]></category>
		<category><![CDATA[بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[باشهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشم]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بخاطرش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بذاریم]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[برنداشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودآروم‬]]></category>
		<category><![CDATA[بودسرمو]]></category>
		<category><![CDATA[بودیکم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیالش]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارت]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[بیکینی]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستانی]]></category>
		<category><![CDATA[بینشون]]></category>
		<category><![CDATA[پایینش]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پشتشون]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخندی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوند]]></category>
		<category><![CDATA[پیچونده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیمو]]></category>
		<category><![CDATA[تایتانیک]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدی]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیبی]]></category>
		<category><![CDATA[تفریحی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تماشای]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستی]]></category>
		<category><![CDATA[جاخالی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندن]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[چشامونو]]></category>
		<category><![CDATA[چشماتو]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[چیکارت]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[حواسشون]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابونده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردم‌]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خورشید]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلت]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونسرد]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادم]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشمه]]></category>
		<category><![CDATA[داداشی]]></category>
		<category><![CDATA[دادبعد]]></category>
		<category><![CDATA[دادگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دختربچه]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورده]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[درخشید]]></category>
		<category><![CDATA[درنیاد]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالم]]></category>
		<category><![CDATA[دستمون]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دلسوزی]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دندونام]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاناین]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دوشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونفره]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[رفتگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[رنگارنگ]]></category>
		<category><![CDATA[روکیرم]]></category>
		<category><![CDATA[روناشو]]></category>
		<category><![CDATA[رونایی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زمینیه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرتاسر]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سوالای]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شدهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شماگفت]]></category>
		<category><![CDATA[شناختی‬]]></category>
		<category><![CDATA[شهگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عزیزترین]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[غیرتیم]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قربونت]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[کردخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردماز]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمتو]]></category>
		<category><![CDATA[کردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[کردیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کنترلمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنمسریع]]></category>
		<category><![CDATA[کنهولی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولویی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنش]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لیمویی]]></category>
		<category><![CDATA[ماشالا]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتیکه]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومانه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومیت]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مممممم]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورشو]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونیه]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونا]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[میومده]]></category>
		<category><![CDATA[میومدی]]></category>
		<category><![CDATA[میومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نازنین]]></category>
		<category><![CDATA[ناسلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهانی]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمو]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمایان]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشش]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیستیه]]></category>
		<category><![CDATA[نیفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[هارمونی]]></category>
		<category><![CDATA[هرجوری]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هردوشون]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وررفتم]]></category>
		<category><![CDATA[وسطشون]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیتم]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم. انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم.</h2>
<p>انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که</p>
<h3>باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار</h3>
<p>می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس کردم. تصویر به مرور واضح تر شد تا این که شخصی با</p>
<h4>روپوش جنده سفید جلوم ظاهر شد. به نظر دکتر میومد. همین</h4>
<p>که اینو درک کردم، فوری با پستون چرخوندن سرم اطرافمو نگاه کردم. استرس خاصی سرتاسر وجودم رو گرفت.خواستم بلند بشم که</p>
<h5>دکتره گفت: کوس عزیزم خونسردیتو حفظ کن&#8230; الان تو بیمارستانی&#8230; جات</h5>
<p>امنه&#8230; خیالت راحت&#8230;نفهمیدم منظورش از این حرفا چی بود&#8230; فقط داشتم با تعجب اطرافمو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم: سکس داستان من اینجا چیکار</p>
<h6>می کنم؟؟؟ مگه چم شده؟؟؟سریع یه نگاهی به ایران سکس بدنم کردم&#8230;</h6>
<p>دست راستم تو گچ بود و یه سرمم به دست چپم وصل بود&#8230; با کج کردن سرم درد شدیدی رو تو گردنم حس کردم&#8230; بدجور رگ به رگ شده بود&#8230; انگار ضربه ی شدیدی خورده باشه یا حرکت ناگهانی کرده باشه. سرم هم بدجور درد می کرد. وقتی دست به سرم زدم، متوجه همون چیزی شدم که باعث شده بود سرم خیلی سنگین بشه&#8230; یه بانداژ اساسی&#8230; همین جوری داشتم با خودم ور می رفتم که دکتر گفت: الان حالت چطوره؟؟؟- چطور من اومدم اینجا؟؟؟- می دونم خیلی سؤال داری اما باید صبر کنی&#8230;.نفهمیدم چرا اون حرفو زد!!!! چرا اصلاً با من اون جوری صحبت می کرد؟؟؟؟ یه لحنی داشت انگار داره بهم ترحم می کنه&#8230;.دکتر همون جوری که داشت به سمته در می رفت، گفت: چیزی نیاز نداری؟گفتم: فقط چند تا جواب می خوام&#8230;یه لبخندی زد و گفت: یکم صبر داشته باش&#8230; به وقتش همه چی حل می شه&#8230;دکتره به نظرم خیلی عجیب میومد. چرا با من اون جوری برخورد می کرد؟ من که بچه نیستم&#8230; با گفتن این حرف یه سؤال تو ذهنم شکل گرفت: راستی من چند سالمه؟؟؟؟؟ همون جوری داشتم به خودم فشار می آوردم اما هیچی یادم نیومد&#8230; یکم گیج شدم&#8230;به خودم گفتم: آخه چطور ممکنه ندونی چند سالته آقا&#8230;&#8230;بازم گیر کردم&#8230; راستی اسم من چیه؟؟؟ اصلاً من کیم؟؟؟ هر چی زور زدم بازم فایده نکرد&#8230; تنهایی داشت حوصلمو سر می برد. دکمه پرستارو زدم و چند لحظه بعد یکی با یه آمپول پیداش پیداش شد. گفتم: شما می دونید من کیم؟؟؟ چرا اینجام؟؟؟گفت: البته که می دونم&#8230; در حالی که میومد آمپولو تو سرم خالی کنه ادامه داد: راستش چند شب پیش که داشتی از فضا میومدی زمین ، مثل این که سفینت سوخت تموم کرد و سقوط کردی اما حالا شانس آوردی که زنده ای و ما در خدمتتیم!!!!!!گفتم: تو رو خدا اذیتم نکنید دیگه&#8230; این جا همه منو سرکار می ذارن&#8230; اون از دکتر اینم از شما&#8230;گفت: تقصیر من نیست، دکتر این جوری دستور داده&#8230; ولی این دفعه کور خوندی&#8230; عمراً بذاریم از دستمون فرار کنی&#8230; یکم مسکن بهت تزریق کردم&#8230; راحت بخواب&#8230; مطمئن باش فردا جواب تمام سؤالاتتو می گیری&#8230;چراغ اتاقو خاموش کرد و رفت&#8230;بازم منظورشو نفهمیدم&#8230; یعنی من قبلاً هم اینجا بودم و فرار کردم!!!! آخه برای چی؟؟؟؟ همین جوری به این سؤال فکر می کردم که حس کردم، یواش یواش چشام دارن سیاهی می رن&#8230;.صبح با صدای کنار زدن پرده ها بیدار شدم&#8230; خورشید داشت مستقیم تو چشای من می تابید&#8230; فوری دستمو گرفتم جلوی چشامو به پرستار گفتم: آخه مگه اسیر گرفتید؟؟؟ هرچی که دلتون می خواد می گید&#8230; جواب منو هم نمی دید&#8230; حالا هم نمی ذارید یه دو دیقه بخوابیم&#8230;پرستار همون جوری که داشت به سمتم میومد، غرغر کنون گفت: خبه خبه&#8230; لنگه ظهره دیگه&#8230; نمی خواستید بیدار شید&#8230;. پاشو یه آبی به صورتت بزن که سریع یه چیز بیارم بخوری قراره امروز ملاقاتی داشته باشی&#8230;با خوش حالی گفتم: کی؟گفت: به وقتش می فهمی&#8230;اول اون دستگاه سوند ادراری رو باز کرد، بعد کمکم کرد بلند شم اما مثل این که پاهام خوابیده بودن&#8230; به سختی و به زور رو پاهام ایستادم و با کمکش رفتم یه آبی به سر و صورتم بزنم&#8230; داشتم دستامو می شستم اما همه ی حواسم به دردی بود که بدنم داشت به خاطر بی تحرکی می کشید&#8230; یک لحظه حس کردم یکی داره نگام می کنه&#8230; سرمو که آوردم بالا پسری رو دیدم که داره با یه صورت پر از زخم و کبودی و سری بانداژ شده با چشای گود افتاده ی پژمرده به چشای من زل میزنه. خشکم زد. خیلی جا خوردم&#8230;به خودم گفتم: این یارو دیگه کیه؟؟؟؟ اصلاً باورم نمی شد که اون من باشم&#8230; به نظر میومد که چشام به خاطر گریه ی خیلی زیاد به اون روز افتاده باشه&#8230;. همون جوری داشتم با صورتم ور می رفتم که پرستار سر و کلش دوباره پیدا شد و گفت: بِهَع&#8230; تا حالا خودتو ندیده بودی؟؟؟ فس فس نکن بیا سریع اینا رو بخور که الان مهمونا می رسنا!!!!!!مشغول به خوردن چیزایی که جلوم گذاشته بود شدم که یهو در باز شد و زن مسن لاغر اندامی اومد تو&#8230; یه مانتو و شال مشکی پوشیده بود. به نظر میومد که چشای اونم به خاطر گریه ی زیاد گود افتاده بود. یه دستمالم دستش بود. یه خوش حالی تلخی تو چشاش موج میزد&#8230; اومد نشست کنارمو گفت: سلام مادر چطوری؟؟؟یکم ازش خجالت می کشیدم. اصلاً هم تا اون موقع یادم نمیومد جایی دیده باشمش.گفتم: خانم ببخشید من شما رو می شناسم؟ مطمئنید اتاقو درست اومدید؟؟؟چشاش پر اشک شد و گفت: می دونی تو این چند هفته ای که تو کما بودی چقدر دعا و نذر کردم تا زنده بمونی&#8230; پسرم چرا با خودت این کارو کردی؟؟؟گفتم: خانم اصلاً منظورتونو نمی فهمم&#8230; من خودم مامان دارم&#8230; خیلی هم دوستش دارم و نیازی به دلسوزی شما ندارم&#8230;بغضش ترکید و سیل اشکش جاری شد. هق هق می زد و یه چیزای نامفهومی زیر لب زمزمه می کرد: امیر&#8230; چرا&#8230;فکر کردم دیوونست&#8230; اون گریه می کرد و من تو دلم به کاراش می خندیدم&#8230; تا اینکه دکتر اومد و اونو به بیرون هدایت کرد&#8230; بعد خودش اومد پیشم نشست و گفت: این خانومه رو می شناختی؟ جایی ندیده بودیش؟گفتم: اون دیوونهه رو می گی!!!! نه باید بشناسم؟ دکی از صبح تا حالا هی گفتن مهمون مهمون این بود؟؟؟دکتر گفت: همه پشت درن اما نمی خوام روز اول زیاد بهت فشار بیاد&#8230;گفتم: دکتر! بابا حوصلم سر رفت&#8230; بفرستشون تو&#8230; مثل این یکی شاید دیوونه باشن&#8230;. ما هم کلی می خندیم دیگه&#8230;گفت: نمی شه!!!گفتم: بابا یه تنوعی می شه&#8230; پوسیدیم این جا&#8230; تو رو خدا دکتر&#8230; تو رو خدا&#8230;دکتر رفت تو فکر و همون جوری که به سمت در می رفت، گفت: بذار یکم روش فکر کنم&#8230; اگه صلاح ببینم می فرستمشون پیشت&#8230;منم گفتم: آقایی&#8230;.فکر می کردم که منو پیچونده&#8230; اما یه ربع بعد با کمال ناباوری دیدم 4 نفر اومدن تو اتاق&#8230; با خنده بهم سلام کردن&#8230; یه مرد مسن هیکلی که یه دست کت و شلوار شیک تنش بود با عصبانیت تمام اومد جلو و یه سیلی آبدار روی کبودی هام نشوند و گفت: دستت درد نکنه&#8230; خوب جواب اون همه اعتمادو دادی&#8230; آخه مگه اون چی داشت که بخاطرش همه ی ما رو فروختی؟؟؟!!!خیلی درد گرفت. قاطی کردم. نمی تونستم با اون وضعیتم دعوا کنم. پس فقط با عصبانیت تمام گفتم: مرتیکه!!! فکر می کنی کی هستی که دستتو رو من بلند می کنی؟؟؟زن مسنه اومد جلو و اون مرده رو دور کرد و بهش گفت: خودتو کنترل کن دیگه&#8230; اون که یادش نمی یاد چی کار کرده&#8230; خودتو اذیت نکن&#8230;- آخه خانوم نمی شه&#8230; می بینمش دلم کباب می شه&#8230;- خونسرد باش&#8230; بیا بشین رو این صندلی&#8230; همه چی به وقتش&#8230;یه پسر نوجوون بینشون بود. اومد جلو و عرض اندامی کرد و گفت: امیر&#8230; منو نمی شناسی؟؟؟- نه&#8230;- ای بابا داداشتم دیگه&#8230; همونی که همش اذیتت می کرد و از دستش آسی بودی&#8230; یادت نیومد؟؟؟اون زن مسنه گفت: نیما ااااااااه&#8230;. مگه دکتر نگفت زیاد بهش فشار نیارید&#8230;.راستش یکم از اون مرده می ترسیدم&#8230; اما در کل خیلی مسخره بودن&#8230; همش داشتم تو دلم بهشون می خندیدم که با حرف این زنه نتونستم جلوی خندمو بگیرم و نیشم باز شد&#8230; همین جوری که داشتم می خندیدم نگاهم با یه دختر گره خورد. خندم محو شد. دختر خوشگلی بود. یه مانتوی سفید به تنش بود. تنگ نبود اما از اون فاصله می شد به بزرگی پستوناش پی برد. یه شال طرح دار تقریباً لیمویی رنگ هم سرش بود. خیلی ازش خوشم اومد&#8230; پیش خودم گفتم: وای چی می شد اگه مخ اونو می تونستم بزنم!!!! وای&#8230;بقیه که متوجه نگاهام شده بودن گفتن: این دختره رو شناختی؟؟؟ نازنین&#8230; دختر داییت&#8230;.پیش خودم گفتم: اگه واقعاً دختر داییم بود، چرا باید با اینا تنهایی میومد؟؟؟ اینا می خوان بزور خودشونو خونواده ی من بکنن&#8230; چرا فقط اونا منو سرکار بذارن&#8230; حالا که این جوریه براشون دارم&#8230;.گفتم: آها نازنین&#8230;. یه چیزایی داره یادم میاد&#8230; آها&#8230; آره&#8230; بیا بغلم دلم برات تنگ شده بود&#8230; همه نیشاشون باز شد و با نگاها و حرکات سرشون به نازنین اشاره کردن که بیاد پیشم&#8230;به خودم گفتم: باریکلا&#8230; خوب داری استفاده می کنی&#8230; حالا که اومد تو بغلت می خوای باهاش چی کار کنی؟؟؟؟آروم سلام و احوال پرسی کرد و اومد تو بغلم. سرم رو شونش بود و داشتم بقیه رو نگاه می کردم. همه داشتن با نیش باز نگام می کردن&#8230;تو دلم گفتم: ماشّالا هیچ غیرتیم که ندارن!!! انگار دارن فیلم سوپر نگاه می کنن!!!!اوه اوه!!! با اون نگاها که کاریش نمی تونستم بکنم!!!!برای اینکه گندش درنیاد، سریع از بغلش اومدم بیرون و گفتم: خانوم بابت کارم ببخشید&#8230; اما شما رو نمی شناسم&#8230; فقط می خواستم یکی رو بغل کنم&#8230; ببخشید&#8230;مرده از رو صندلی بلند شد وگفت: تخم سگ!!! خانوم ببین این آدم بشو نیستا!!! ببین کی بهت گفتم.خانوم مسنه با یه حالت کلافه گفت: بابا مگه دکتر نگفت یکم کمبود عاطفه پیدا کرده&#8230; بشین سر جات دیگه&#8230; آروم باش ببینم چه خاکی می تونم تو سرم بریزم&#8230;یه لحظه حس کردم سرم یه تیر کشید. دستمو گذاشتم رو سرم.- داداشی چیزیت شد؟؟؟- نه&#8230; چیز خاصی نیست، خوب شد.زن مسنه- ما دیگه میریم&#8230; تو باید یکم استراحت کنی&#8230;اتاق خالی شد و من یه نفس راحت کشیدم. سمت راستم حس کردم یه نفر به پنجره تکیه داده&#8230; وقتی نگاش کردم، یکم ترسیدم. آفتاب از کنارش تو چشمم می تابید، برا همین نتونستم خوب ببینمش. فقط فهمیدم که یه دختر جوونه&#8230;- شما کی اومدید تو اتاق؟؟؟همون جوری که داشت به سمت در می رفت، گفت: خیلی وقته همین جا ایستادمو دارم نگات می کنم&#8230;وقتی قیافش معلوم شد، چشام 4 تا شدن!!! یه دختر سفید با چشایی سبز و موهای قهوه ای که از گوشه ی شالش بیرون ریخته بودن. وای که چقدر ناز بود. یه مانتوی کرم هم تنش بود. لاغر و خوش اندام بود. سینه هاش برجسته بودن و یه شلوار لی تنگ هم پاش بود که روناشو بزرگ و خوش تراش جلوه می داد&#8230;.گفتم: شما کی هستید؟ خیلی به نظرم آشنا میاید؟؟؟ فکر می کنم یه جا شما رو دیدم&#8230;بهم پوزخندی زد و گفت: من دیگه باید برم. کاری نداری؟گفتم: بازم بهم سر می زنید دیگه؟؟؟گفت: معلومه عشقم&#8230;نمی دونستم داره اون جا چی می گذره و چرا اون قدر آدما عجیب شدن&#8230; چرا اون خانوم بهم گفت: عشقم&#8230; نکنه برام خواب و خیال دیده&#8230; شایدم می شناسمش&#8230; شاید ضربه ای که به سرم خورده باعث شده اونو یادم بره&#8230; پس&#8230; اون 4 نفر چی؟؟؟؟ نکنه واقعاً خونوادمن؟؟؟ شاید اون ضربه باعث شده حافظمو از دست بدم&#8230;. تو حال و هوای خودم بودم که حس کردم یکی داره صدام می کنه&#8230; دکتر بود&#8230; می گفت: کجایی؟؟ کسی رو شناختی؟- آره&#8230; اتفاقاً پیش پای شما رفت&#8230;- خب کدومشون؟؟؟- ¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬اون دختر جوونه&#8230; مانتو کرمه&#8230;یکم فکر کرد. بعد گفت: فقط یه دختر جوون بود که اونم مانتوش سفید بود&#8230;- مثل این که حواستون نبوده اما دفعه ی بعد که اومد نشونتون می دم&#8230;دکتر رفت تو فکر&#8230;- دکتر یه سؤال دارم.- جانم بپرس&#8230;- من حافظمو از دست دادم درسته؟؟؟- خوش حالم که خودت تونستی به این نتیجه برسی&#8230; راستش آره&#8230; سه هفته ی پیش روز دوشنبه مثل این که پشت فرمون بودی و با سرعت کوبیدی به یه درخت&#8230; از اون موقع تا حالا هم تو کما بودی و چند روز پیش که از کما بیرون اومدی همه ی دکترایی که ازت قطع امید کرده بودن داشتن شاخ در می آوردند&#8230; یه چیزیو می دونی؟؟؟ تو خوش شانس ترین پسر روی زمین هستی&#8230;این حرف خوش شانس بودن خیلی برام آشنا میومد&#8230; حس می کردم این یه حس خیلی قوی ای بود که از خیلی وقت پیش یدک می کشیدم&#8230; اما بازم هرچی زور زدم چیزی یادم نیومد&#8230;خیلی احساس بدی داشتم&#8230; آخه همه چیز در عین آشنا بودن ناآشنا بودن&#8230;دکتر- دوباره کجا رفتی؟؟؟ چیزی شد؟؟؟- راستش خوش شانس بودنم یکم آشنا می زد&#8230; راستی دکتر من کیم؟؟؟- ممممم&#8230; اسمت امیره&#8230; 18 سالته&#8230;. دانشجوی ترم اول دانشگاه امیرکبیر هستی اونم تو رشته ی مکانیک&#8230;.همون لحظه احساس کردم برق منو گرفت&#8230;با کمال ناباوری گفتم: امیرکبیر؟؟؟ مکانیک؟؟؟ من؟؟؟؟- برای امروزت کافیه&#8230; زیاد به خودت فشار نیار&#8230; استراحت کن&#8230; من یه سری کار دارم انجام می دم؛ عصر دوباره میام پیشت&#8230;.دکتر منو با هزار ویک پرسش رها کرد و رفت&#8230;دو احساس متضاد داشتم. خوش حال بودم به خاطر اینکه ناسلامتی مهندس مملکت بودم دیگه!!! ناراحتم بودم، به خاطر اینکه از وقتی چشامو باز کرده بودم، همه هر چی دلشون می خواست بهم می گفتن و منم باید باور می کردم. آخه کاری هم جز اعتماد نمی تونستم بکنم&#8230;بازم رفته بودم تو عالم خودم که اون دختر مانتو کرمه دوباره سر و کلش پیدا شد&#8230; یه شاخه گل نسترن صورتی هم تو دستش بود&#8230; اونم خیلی آشنا می زد&#8230; خدایا!!! یعنی من این گل و این دختره رو کجا دیده بودم؟؟؟ بعد سلام و احوال پرسی تو یه لیوان آب پر کرد و گل رو گذاشت روی میز و اومد نشست رو تخت پیشم&#8230;شروع به نوازش زخمام کرد و گفت: ای وای&#8230; ببین تو رو خدا با خودش چیکار کرده&#8230;- ببخشید هر چی سعی می کنم شما رو یادم نمی یاد&#8230; اسمتون چیه؟؟؟- بازم داری عجله می کنیا&#8230; یکم صبر کن&#8230; همه چیو به وقتش می فهمی&#8230; حالا یکم برو اون ور تر می خوام پیشت بخوابم&#8230;از یه طرف یکم ازش خجالت می کشیدم&#8230; از یه طرف دیگه نمی خواستم از دستش بدم&#8230; خیلی هم ازش خوشم میومد&#8230; دلو زدم به دریا و یکم براش جا باز کردم&#8230;سرشو گذاشت رو سینم و یه پاشو انداخت رو پام و دست چپشو آروم رو شکمم بالا و پایین می کرد&#8230;یه آرامش خاصی پیدا کرده بودم&#8230; آرامشی که باز هم برام آشنا میومد&#8230; بعد از اون همه فشاری که به سرم آورده بودم، تازه یکم حس می کردم آروم شدم تا اینکه بهم گفت: امیر دوستت دارم&#8230;یکم جا خوردم اما با این حرفش منم احساس نزدیکی بیشتری بهش کردم&#8230; آروم دست چپمو رو شونش گذاشتم و شروع به نوازشش کردم&#8230; تو همون وضعیت با یه آرامش خیلی خاصی تو بغل هم خوابمون برد&#8230; اونم بدون مسکن!!! آخه راستش وقتی پیشم بود دیگه اون دغدغه های قبلی رو نداشتم&#8230;عصر وقتی از خواب بیدار شدم اون دختره از پیشم رفته بود&#8230; یه چیزی خوردم و یه قدمی زدم&#8230; شبم که دکتر اومد پیشم بهش گفتم که اون دختره دوباره اومده بود&#8230;دکتر گفت: از وقتی که رفتم پرستارا کسی رو ندیدن که بیاد تو اتاقت&#8230;- آقای دکتر باور کنید همین جا بود&#8230; تازه برام یه گلم خریده بود&#8230;سرمو چرخوندم اما فقط یه لیوان خالی دیدم&#8230;- شاید با خودش برده یا پرستارا برش داشتن ولی اون اینجا بود&#8230; مطمئنم&#8230;- باشه جوون&#8230;یکم باهام صحبت کرد، بعدشم رفت&#8230; تا یه هفته این کار هرروزمون بود&#8230; خونوادم و دکتر میومدن پیشم و باهام حرف می زدن&#8230; اما خیلی چیزا برام آشنا بودن اما چیزی یادم نمی یومد&#8230; در اون لا به لا هم دکتر بهم گفت که داداش و دختر داییم هردوشون 1 سال ازم کوچیکترند و انگار همدیگه رو خیلی دوست دارن. اون دختره هم، تقریباً هرروز بهم سر می زد و نوازشم می کرد، جوری که حس می کردم یواش یواش دارم عاشقش می شم&#8230; اما نمی دونستم که این دختر چرا انقدر یواشکی پیشم میاد&#8230; طوری که هیچ کسی تو این یه هفته ندیده بودش&#8230; اکثر سوالای من رو هم می پیچوند و جواب نمی داد&#8230;بعد یه هفته دکتر بعد یه سری آزمایش گرفتن بهم گفت: بهت تبریک می گم&#8230; تقریباً خوب شدی&#8230; آخر همین هفته به امید خدا مرخص می شی&#8230;یه احساس خاصی داشتم. زیاد با خونوادم راحت نبودم&#8230; اما دوست نداشتم تو اون بیمارستان بو گندو هم بمونم&#8230; خیلی حوصلم سر می رفت&#8230; می دونستم که همیشه هم نمی تونم اون جا بمونم&#8230;.تقریباً همه ی زخما و کبودیام خوب شده بودن اما رو گونه ی سمت چپم جای یه خراش بود که حس می کردم داره هی بزرگتر می شه&#8230; دکتر گچ و بانداژمو باز کرد و خونوادم منو راهی خونه کردن&#8230;دم خونمون غلغله بود&#8230; نگو مامانم برای من مهمونی گرفته و می خواد به همه ی همسایه ها نذری بده&#8230; دود اسپند یکم دیدمو کم کرده بود اما یکم جلوتر قصاب سبیل کلفت و چاقی رو تونستم تشخیص بدم، که داشت چاقوشو تیز می کرد&#8230; جلو پام یه بره زد زمین و با انگشتش یه قطره خونشو به پیشونیم مالید و گفت: چشم حسود بترکه&#8230; ایشالّا باقی زندگیت پر از خیر و برکت باشه جوون&#8230;بعد از این حرف قصاب، زنا شروع به کل زدن کردن و از بین جمعیت یه پیرزن کوتاه قد نسبتاً چاقی با یه دامن گلدار و روسری سبز رنگ که یه عینک ته استکانی هم داشت جلوتر اومد و منو بوسید و گفت: آخ&#8230; قربون نوه ی خوشگلم برم&#8230; منو یادت نمیاد؟؟؟بعد از اون هرکس یه بوس ازم کرد و همین سؤالو ازم پرسید&#8230; مثل مجسمه تو اون جمعیت این دست و اون دست می شدم تا این که نگاهم به یه دختر بچه ی 4 ساله ای افتاد، که داشت تو حیاط تاب بازی می کرد&#8230; هرچی فکر کردم بازم هیچی&#8230; اما یه احساسی بهم می گفت که از این دختر بچه خاطره ی خیلی بدی دارم&#8230; یکم به خودم فشار آوردم تا این که یکم سرم گیج رفت و حس کردم دارم بالای دست اون مردم جا به جا می شم&#8230;وقتی چشامو باز کردم، خودم رو تو یه روستا دیدم. یکم هوا مه آلود بود طوری که چند متر جلوترم بیشتر دیده نمیشد&#8230; اطرافمو داشتم نگاه می کردم، که یه چیزی نگاهمو به خودش دوخت&#8230;دختر بچه ای که سعی می کرد میوه ای از درخت بکنه اما قدش نمی رسید&#8230; به سمتش رفتم و یه میوه براش چیدم و بهش دادم. همون دختری بود که داشت توی حیاطمون تاب بازی می کرد&#8230; وای خدای من!!!! چقدر شبیه اون دختر مانتو کرمه بود&#8230; دختری با چشای سبز و موهای قهوه ای. موهاشو با یه گیره ی خیلی ناز سبز بسته بود. معصومیت رو می شد از تو چشاش خوند. همین که منو دید، خنده ی کودکانش محو شد. سیب رو بهش دادم و اونم گرفت&#8230; همون جوری به معصومیت اون دختر زل زده بودم که داشت ازم دور می شد. یکم ازم فاصله گرفت. بعد برگشت و با یه صدای خیلی لطیف گفت: آقا مرسی!!!! مگه می شه آقایی به مهربونیه شما کسی رو بکشه؟؟؟حس کردم یکم صورتم داره خیس می شه&#8230;- امیر خوبی؟؟؟؟ خانوم دیدی گفتم اتفاق خاصی نیوفتاده&#8230; الکی فقط خودتو نگران کردی&#8230;وقتی چشامو باز کردم یکم سرم گیج می رفت. دیدم رو یه تخت تو یه اتاق با دیوارای استخونی رنگم&#8230; قلبم تند تند می زد. نمی دونستم چطور اومدم تو اون اتاق&#8230; بهت زده فقط داشتم به اون حرفا فکر می کردم&#8230;تو یه قاتلی&#8230; قاتل&#8230; چطور دلت اومد؟؟؟ تو وجدان نداری. حقت مرگ بود، نه یه تصادف ساده&#8230; قاتل&#8230;همین جوری این افکار داشتند از تو ذهنم رد می شدن که فریاد زدم: نه&#8230; مــــن قاتـــــل نیســــــتم!!!!- پسرم خوبی؟؟؟ چته؟ چرا داد می زنی؟؟؟ چیزی یادت اومد؟؟؟نفس نفس می زدم&#8230; خیلی ترسیده بودم&#8230; یکم که به خودم اومدم مامان و بابامو کنارم دیدم&#8230; با این که تا اون موقع هنوز خوب نمی شناختمشون اما ناخودآگاه رفتم تو بغل مامانم و شروع کردم به گریه کردن&#8230;مامانم یکم نوازشم کرد تا حالم بهتر بشه&#8230; وقتی نگاش کردم چشای اونم پر اشک بود&#8230; یه جاذبه ی خیلی قوی و پرمعنایی بین خودم و اون احساس می کردم&#8230; با هق هق بهش گفتم: می خوام باهات تنهایی حرف بزنم.وقتی تنها شدیم همون جوری که تو بغلش بودم و نوازشم می کرد، با هق هق گفتم: مامان، من قبلاً آدم بدی بودم؟؟؟- نه عزیزم، خیلی ماه بودی&#8230; آزارت حتی به یه مورچه هم نمی رسید&#8230; دلت خیلی پاک بود. همشم سرت تو کتاب بود. مگه چی یادت اومده؟؟؟- مامان توی یه روستا بودم. یه دختر بچه بهم گفت قاتل&#8230; همونی که وقتی میومدیم تو خونه دیدم داره تو حیاط بازی می کنه&#8230;با گفتن این حرف گریه کردنم شدیدتر شد&#8230;یکم مامانم سکوت کرد&#8230; از سکوتش فهمیدم که یه چیزی هست اما اون نمی خواد بهم بگه&#8230;- مامان تو رو خدا بهم بگو چی شده. سرم داره می ترکه.- عزیزم چیز خاصی نیست. فکر می کنم اینم یکی از اون کابوسایی بود که بعضی شبا می دیدی&#8230; حالا یکم دراز بکش&#8230; قول می دم یکم استراحت کنی حالت خوب میشه&#8230; بگیر بخواب موقع ناهار بیدارت می کنم&#8230;دراز کشیدم اونم یکم پیشم نشست&#8230; خودمو زدم به خواب تا اون بره&#8230;خیلی آروم تر شده بودم. به خودم می گفتم: مگه چی شده بود که مامانم اونجوری منو پیچوند&#8230; البته&#8230; شایدم راست می گفت&#8230; آخه چطور ممکنه پسری به این درس خونی آدم بکشه؟؟؟ راستی اصلاً من با اون دختر بچه چه برخوردی می تونستم تو گذشته داشته باشم؟؟؟ چرا اون، انقدر شبیه عشق من بود؟؟؟ یعنی اونا باهم نسبتی دارن؟؟؟سعی کردم هرجوری می شه به یه نتیجه ای برسم اما هرچقدر بیشتر فکر می کردم، بیشتر گیج می شدم. برای همین با خودم تصمیم گرفتم تا وقتی که اطلاعاتم کامل تر نشده و کل قضیه رو نفهمیدم دیگه بهش فکر نکنم اما یه حسی بهم می گفت که قبل تصادف، زندگی خیلی پیچیده ای داشتم&#8230;خواستم بخوابم اما حس کنجکاویم نذاشت&#8230; تو اتاق یه میز مطالعه، یه کمد و یه پاتختی بود.کشوی پاتختیمو بیرون کشیدم. یه سری خرت و پرت توش بود تا اینکه چشمم به یه گوشی افتاد&#8230; به نظر مال خودم بود&#8230; رمز نداشت&#8230; بعد یکم سرک کشیدن، رفتم تو قسمت اس ام اساش&#8230; تو اونا بیشتر یه اسمی دیده می شد&#8230; اونم اسم یه دختر: بهـــــــاریکی از اس هاشو باز کردم: امیر، بابات وقتی اون جوری دیدمون چیکارت کرد؟؟؟ قضیه ی خواستگاری رو بهش گفتی؟؟؟گیج بودم گیج تر شدم&#8230; اون اس هیچیو یادم نیاورد. خواستم یه اسه دیگه بخونم که شنیدم یکی داره در می زنه&#8230; سریع گوشیمو گذاشتم سر جاش و گفتم: بفرمایید داخل&#8230;- سلام&#8230; صاب خونه مهمون نمی خواید؟؟؟- سلام، آدرس این جا رو از کجا آوردی؟- دستت درد نکنه دیگه!!! مامانت همه رو دعوت کنه ما رو نه!!!- یعنی فامیلی، همسایه ای چیزی هستیم دیگه، درسته؟؟؟؟- بازم که عجله کردی&#8230;.- اه!!! تو بیمارستانم همش همینو می گفتی&#8230; یه سؤال می پرسم راستشو بگو&#8230;- تا چی باشه&#8230;- اسمت بهاره&#8230; درسته؟؟؟؟- مممم&#8230; آره عشقم&#8230;با خوندن اون اس و مشخص شدن شخصیت بهار دیگه مطمئن شدم من با این دختر قبلاً یه عشق عمیقی داشتم&#8230; یه چیزشم برام خیلی جالب بود&#8230; اونم این که مثل بقیه اصلاً به حافظه و فراموشیم گیر نمی داد&#8230;بهم گفت: نمی خوای منو بغل کنی؟؟؟؟- آخه ممکنه ما رو ببینن&#8230; برام بد می شه&#8230;- عزیزم خیالت راحت اون با من&#8230;اون قدر با اعتماد به نفس گفت که منم باورم شده بود&#8230; راستش دلمم حسابی برای تو بغل گرفتنش تنگ شده بود&#8230;آروم بلندش کردم و رو تخت خوابوندمش و کنارش دراز کشیدم&#8230; به زیبایی همدیگه رو بغل کرده بودیم&#8230; دوباره به آرامش خاصی رسیده بودم&#8230; فکر می کردم در آغوش کشیدنش بهترین دوا برای سر پردرد منه&#8230; یواش یواش پلکام سنگین شدن تا این که&#8230;وقتی چشامو باز کردم تو یه اتاق با یه تخت دو نفره و یه میز توالت بودم&#8230; بهار تو دستام بود&#8230; فقط یه بیکینی مشکی تنش بود&#8230; آخ که چه بدن سفیدی داشت&#8230; پستوناشم به قدر کافی رشد کرده بودن و خوش تراش بودن&#8230; داشتم دیوونه ی اون قوسای بدنش می شدم&#8230; آروم گذاشتمش رو تخت و خوابیدم روش&#8230; آروم شروع به لب گرفتن ازش کردم&#8230; از اونجا سمت گوشش رفتم و شروع به خوردن لاله ی گوشش کردم&#8230; همون جوری همه جای صورتشو می خوردم تا به گردنش رسیدم. وقتی شروع به خوردنش کردم، آروم سرشو داد بالا و یه آه خفیفی کشید&#8230; وقتی نگاش کردم دلم آتیش گرفت. اون چشای سبز رنگشو خمار کرده بود که داشتم دیوونه می شدم. همون جوری که مشغول به خوردن گردنش بودم، آروم با دستام سینه هاشو بازی می دادم. از روش یکم بلند شدم تا سوتینشو باز کنم که دیدم با اون خنده های شیطانیش داره نگام می کنه و انگشت اشاره ی دست چپشم رو لبشه&#8230; این کارش بدجور آتیشیم کرد. یه بوس کوتاه ازش گرفتم و رفتم سراغ سینه هاش. آروم براش می خوردم. اونم یواش یواش صدای آهش دراومده بود. یکم براش خوردم. بعد با بوسه زدن بر روی بدنش پایین تر رفتم&#8230; دور نافش یه حلقه زدم و راهو ادامه دادم تا به اون شورت مشکی رنگ رسیدم&#8230; آروم از همون رو شورت زبونمو از پایین به بالا کشیدم که حس کردم یکم داره به خودش پیچ و تاب می ده&#8230; شورتو از پاش درآوردم. از اون وسط یه کس صورتی خوشگل بدون مو نمایان شد. یکم ترشح کرده بود، اما برام مهم نبود. شروع به لیس زدن دور کسش کردم&#8230; می خواستم یکم داغ تر بشه برا همین اونو بی خیال شدم و رفتم سراغ روناش&#8230; وای که عجب رونایی داشت&#8230; انگار میکل آنژ اونا رو تراشیده بود&#8230; یکم اونا رو بوسه بارون کردم، باز برگشتم سراغ اون کس صورتی&#8230; با دور کسش داشتم ور می رفتم که دیگه طاقت نیاورد و گفت: اه!!! بخور دیگه دیوونم کردی!!!!با شنیدن این حرف شروع کردم. آروم زبونمو از پایین به بالا کشیدم. آهش بدجوری در اومد&#8230; آروم لبه های کسشو از هم وا کردم&#8230; با زبونم خیلی آروم با چوچولش بازی می کردم. اونم با چشای خمار کردش فقط داشت لذت می برد. بعدش با دستم شروع به بازی کردن با چوچولش کردم. زبونمم هی رو کسش می چرخوندم. یواش یواش سرعتمو بیشتر کردم. اونم پیچ و تاباش با سرعت گرفتنم بیشتر می شد. گاهی هم سرشو میاورد بالا و به من نگا می کرد که چه جور دارم براش می خورم بعدشم محکم خودشو به تشک می کوبید&#8230; آه آهش بلندتر و شدیدتر شده بود&#8230; تا جایی که دستاشو گذاشت رو سرمو محکم تر به کسش فشارم داد. بعدشم یه نفس عمیق کشید و دستشو از سرم برداشت. چون فهمیدم که ارضا شده رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. یکم نوازشش کردم تا سرحال بیاد&#8230;همون جوری که سرش رو سینم بود، گفت: امیر&#8230;- جانم&#8230;- خیلی دوستت دارم.سرشو بوسیدم و گفتم: من بیشتر دوستت دارم.حالا من بودم که با تمام وجود تمناش می کردم. خواستم ازش بخوام که به منم حال بده اما یه فکر بهتر به سرم زد. برای همین با شیطونی تمام گفتم: خوشگلم! دیدی هیچ ترس نداشت!!! الکی می ترسیدی&#8230; سرشو از رو سینم بلند کرد.یه اخم شیرینی کرد وگفت: من بترسم!!! الان نشونت می دم&#8230; بلوزو شلوارمو دراورد و منو خوابوند رو تخت و اومد روم. یکم ازم لب گرفت. بعد رو شورتم نشست و اون کس نازنازیشو آروم روکیرم که از زیر شورت شق شده بود، تکون داد. یکم اون کارو کرد. من داشتم اون زیر به اون ترکیبی که صورت و موهاش با قوس های بدنش ساخته بودن نگا می کردم و از اون هارمونی زیبا لذت می بردم!!!! وای که بدنش وقتی به اون قوس کون می رسید چه فرمی پیدا می کرد!!! اون همون جوری داشت با کسش رو کیرم بازی می کرد که منم نتونستم اون ترکیب های اغوا کننده ی اون قوسا رو تحمل کنم، برا همین با دوتا دستام شروع به بازی کردن با پستوناش کردم&#8230;- امیر جون&#8230; امیر&#8230; هو&#8230; با توام&#8230; تنبل چقدر می خوابی؟؟؟ پاشو غذا آمادس&#8230; همه ی مهمونا منتظر توان&#8230;وقتی چشامو باز کردم، دیدم داداشمه که داره صدام می کنه&#8230; یکم عصبانی شدم. اونم که اینو فهمید داشت همون جوری که منو نگاه می کرد، که حرکت ناگهانی نکنم آروم آروم داشت به سمت در می رفت&#8230; یه لحظه نگام به یه دمپایی کنار تختم افتاد. سریع اونو برداشتم و به سمتش پرت کردم و گفتم: ای تو دهنت&#8230; تازه رسیده بودم قسمت خوبشا!!!! اه!!!یکم سرعت عملم پایین بود. بهش نخورد.کلشو آورد تو اتاقو گفت: تازه می خواستی چی کارش کنی بلا؟؟؟!!!! پس به موقع رسیدم!!!! موندی تو کف!!!!اون یکی لنگه رو هم سریع به سمتش پرت کردم اما بازم نخورد.اولش که عصبانی بودم داشتم به زمین و زمان فحش می دادم. یکم که آروم تر شدم به خودم گفتم: حالا این یه خاطره بود یا یه رویا؟؟؟ بیشتر می خورد رویا باشه&#8230; آخه دختر هم مگه اون جوری می شه!!!! اونی که تو خواب دیدم حتماً یه فرشته بود فقط با صورت بهار!!!!یکم حالم بد شد. آخه دوباره بهار منو خوابونده بود و رفته بود&#8230;تو این فکرا بودم که صدای قار و قور شکمم دراومد. بلند شدم که برم با بقیه ناهار بخورم اما وقتی از در اتاق رفتم بیرون ، با دیدن یه چیز کوب کردم. یه تخت دونفره تو یه اتاق دقیقاً رو به روی اتاق من&#8230; وقتی داخل اتاق شدم حس کردم همین چند دیقه پیش با بهار اونجا بودم. وای خدای من!!! یعنی اون خاطره بود؟؟؟ قضیه ی خواستگاری پس چی؟ من با بهار هم سکس داشتم، هم درباره ی خواستگاری باهاش حرف زده بودم&#8230;وای!!!! یعنی دختر به اون خوشگلی و خوش هیکلی زن من بود؟؟؟!!!!!ناخودآگاه نیشم باز شد!!!! باریکلا امیر جوون!!!! عجب چیزی گرفتی!!! خوشم میاد که آدم زرنگی هستی&#8230; پس بگو چرا اون بدون ترس میومد تو بغلم می خوابید&#8230;ولی چرا الان تو خونه ی خودم پیش بهارم نیستم؟؟؟خواستم برم پیش بقیه ناهار بخورم، که چشمم به خودم تو آینه افتاد. صورتم تقریباً به حالت عادی برگشته بود اما اون زخمی که رو گونه ی سمت چپم داشتم نه تنها بهتر نشده بود، بلکه حس می کردم بدتر و بزرگتر هم شده&#8230; جلوی آینه یکم باهاش وررفتم که باعث شد یه درد لحظه ای و شدیدی بگیره&#8230; بیخیالش شدم و رفتم پیش بقیه&#8230;سفره ی آقایون از خانوما جدا بود. وقتی ناهارم تموم شد، مامانمو صدا زدم و بهش گفتم: مامان بی زحمت بهارو صدا بزن کارش دارم.یکم رفت تو فکر بعد گفت: عزیزم چی ازش یادت اومده؟- مامان معلومه چی می گی؟؟؟ یعنی برای این که زنمو ببینم باید چیزی یادم بیاد؟؟؟- آخه چیزه&#8230; راستش دعوتش کردم اما نتونست بیاد.- چی می گی؟ همین چند ساعت پیش تو اتاقم بود.با یکم مِن و مِن گفت: شاید اومده من ندیدیمش&#8230; پسرم من یکم سرم شلوغه. بعداً با هم حرف می زنیم.نفهمیدم چرا اونقدر دست پاچه شده بود. بازم بیخیال شدم.تو حیاط پیش بقیه ی مردا نشسته بودم، که دوباره اون دختر بچه رو دیدم که داره با اون پاهای کوچیکش به سمت در خروجی می دوه. سریع رفتم دنبالش اما وقتی کوچه رو نگا کردم انگار آب شده بود رفته بود تو زمین. بی هوا برگشتم و تاب تو حیاطو نگاه کردم. بهار روش بود. به خودم گفتم: واااا!!!! چرا این جلوی این همه مرد داره تاب بازی می کنه؟؟؟ولی هیچ کسی حواسش بهش نبود. رفتم سمتش اما چند قدمی برنداشته بودم که سرم گیج رفت و خوردم زمین&#8230;چشمامو که باز کردم تو یه باغ سرسبز بودم و داشتم بهارو که روی یه تاب بزرگ نشسته بود هل می دادم.- امیر تند تر&#8230; یوهووووو&#8230; چه کیفی می ده!!!!خیلی نگذشته بود که نگهش داشتم و رفتم که کنارش سوار بشم. وقتی از جلو دیدمش قلبم ریخت! یه لباس مجلسی سفید تنش بود. بازوهاش و از زانو به پایینش همش بیرون بودن!!! موهاشو فر درشت کرده بود که به اون چشمای بهاریش میومد. آرایشم نکرده بود فقط یه رژ لب ملایم براق طبق معمول زده بود. داشتم همون جوری وراندازش می کردم تا این که چشمم به یه گردنبند قلب از جنس طلا افتاد. می دونستم که اونو من براش خریده بودم اما کی و کجا نمی دونستم.آروم پیشش نشستم. خیلی هیجان زده شده بود. داشتیم باهم می خندیدیم که با دستم یکم مویی رو که اومده بود رو صورتش کنار زدم و در حالی که با پشت دستم آروم رو گونش از بالا به پایین می کشیدم، گفتم: خیلی دوستت&#8230; هنوز حرفم تموم نشده بود که لباشو رو لبام حس کردم. اون دستاشو دورگردنم حلقه کرده بود. منم دست چپمو رو کمرش بالا و پایین می کردم و دست راستمو برده بودم زیر لباس مجلسیشو داشتم اون رونای لطیف و نازشو نوازش می کردم. نمی دونم چی شد که یه لحظه تاب لرزید و تعادلمونو از دست دادیم. من افتادم رو اون زمین سرسبز و بهارم افتاد روم. سرش خورد به سرم. یکم دردش گرفت، جوری که اخماش رفتن تو هم.لپشو کشیدم و گفتم: ووویییی!!!! وقتی این جوری اخم می کنی دلم می خواد بخورمت!!!!با این حرف اخمش به لبخند تبدیل شد و دوباره لب تو لب شدیم. با دو دستش سرمو نگه داشته بود و منم با دستام کمرشو نوازش می کردم و اونو به خودم فشار می دادم. تا این که لبشو ازم جدا کرد و گفت: انقدر فشار می دی پس حتماً&#8230;.حس کردم صورتم داره داغ می شه&#8230;- امیر&#8230; بابا خوبی&#8230; دوباره چت شد؟؟؟ بابا&#8230;. امیر&#8230;.چشامو که باز کردم یه سری کله بالا سرم دیدم که از وسطشون آسمون آبی رنگی به صورت دایره، شکل گرفته بود.- نیما مگه نمی بینی حالش بده. برو یه لیوان آب وردار بیار&#8230;به خودم گفتم: اااااااه!!! اینا باز جاهای خوب منو بیدار کردن&#8230; تازه می خواستیم شروع کنیم! ای بگم خدا چی کارتون نکنه!!!!!!- امیر، بابا بهتری؟؟؟ سرت که دیگه گیج نمی ره؟؟؟ بیا اینو بخور ایشالا حالت بهتر می شه&#8230;با یه نفس تا ته سر کشیدم. یکم آروم تر شدم.به خودم گفتم: این تاب اونجا چیکار می کرد؟ چجوری رفته بود اونجا؟کمرمو از رو زمین بلند کردم وبا دستم به بقیه اشاره کردم که برن کنار&#8230; هرچی نگاه کردم، تابی ندیدم. سریع از سر جام بلند شدم و عین دیوونه ها دور خودمو نگا کردم&#8230;- امیر چیه؟ چیزی یادت اومد؟- تاب&#8230; اینجا یه تاب بود. کجا بردیدش؟- کدوم تاب پسرم؟ ما که اصلاً تابی نداریم.- بابا خودم دیدم!!! ببین&#8230; اونا&#8230;. اونجا بود، یه دختربچه هم روش بازی می کرد.- نه بابایی&#8230; توهم زدی، اشتباهی دیدی&#8230;آروم کمکم کردن و به اتاقم بردنم. همین جوری داشتم فکر می کردم: یعنی چی؟ مگه می شه؟ اول که اون دختربچه بعدم بهار!!! اونا خیلی شبیه همن. یعنی چه نسبتی می تونن باهم داشته باشن؟؟؟ چرا هردوشونو رو یه تاب دیدم؟؟؟- شاید اون بچگی بهاره&#8230; شاید اون موقع تاب داشتیم و اون فامیلی، همسایه ای، چیزی بوده، میومده اینجا و با من بازی می کرده&#8230; برای توجیهش چیزی بهتر از این پیدا نکردم. همین جوری تو عالم خودم بودم که مامانم صدام زد: امیر&#8230; با توام&#8230; امیر&#8230; کجایی؟؟؟به خودم که اومدم دیدم تو اتاقمم و مامان، بابام کنارم نشستن&#8230;- مامان، من چرا این جوری شدم؟؟؟ یعنی چه بلایی داره سرم میاد؟؟؟اشک تو چشای مامانم جمع شد و گفت: عزیزم دکترتم گفت اینا یه چیزای موقتی&#8230; زود حالت خوب می شه&#8230; قول می دم.رفتم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو سینش. ریتم صدای تپش قلبش برام نقش یه موسیقیه ملایمو بازی می کرد&#8230; راستش خیلی آرومم می کرد&#8230;خیلی نگذشته بود، که بابام گفت: فردا جمعه قرار ببرمت یه جای باصفا تو دل کوه&#8230; وقتی بچه بودی عاشق اونجا بودی&#8230; عشقت این بود که ببریمت اونجا. وقتی هم بهت می گفتیم قراره بریم مثل فرشته ی کوچولویی بال درمیاوردی&#8230;مامانم دستشو کشید رو سرمو گفت: هی&#8230; یادش بخیر&#8230; انگار همین چند دیقه پیش بود&#8230; بچه ی خیلی بانمکی بودی&#8230; چقدر زود بزرگ شدی.این حرفاشون خیلی آروم ترم کرد و بعد یه نفس عمیق، به حالت عادیم برگشتم.مامانم سرمو تو دستاش گرفت و از رو سینش بلند کرد. پیشونیمو بوسید. تو چشام نگاه کرد و گفت: شنبه هم میریم پیش دکتر، ببینه حالت چقدر بهتر شده.گفتم: باشه. راستی یه چیز یادم اومد.همون جوری که سرمو ول می کرد، گفت: چی؟- این که قدیم تو حیاط یه تاب داشتیم.یکم سکوت کرد. بعد گفت: نه نداشتیم.بابامم با تکون دادن سرش حرف مامانمو تأیید کرد و گفت: این قضیه ی تاب چیه که تو حیاطم هی می گفتی؟- راستش بهارو دیدم که داره روش تاب بازی می کنه&#8230; خیلی ناز شده بود&#8230;حس کردم بابام خشکش زد. مامانمم یه دونه اشک از گوشه ی چشمش رو اون گونه ی لطیفش سر خورد و پایین اومد.یکم تعجب کردم، گفتم: چرا ماتتون برد؟ هم بازیه بچگیام بود درسته؟هیچی نمی گفتن. فقط داشتن بهت زده همدیگه رو نگاه می کردن&#8230;- چرا اونجوری نگا می کنین؟؟؟ زنمه دیگه&#8230; راستی الان کجاس؟؟؟ مگه من خودم خونه ندارم، پس اینجا چیکار می کنم؟؟؟بابام به پته پته افتاد: مممممم&#8230; مادرش مریض بود، اومد سریع رفت&#8230;گفتم: دیدی مامان!!!! گفتم بهار اینجا بود گفتی نه&#8230; تازه بابا! اومد بهم سرم زد&#8230;نمی دونم چرا ولی حس کردم بابام چشاش چهار تا شد&#8230;- ما دیگه یواش یواش بریم مهمونا رو بدرقه کنیم.اونا رفتنو منو با هزارتا سوال تنها گذاشتن. من هنوز نفهمیده بودم که چرا بابام اون روز منو اون جوری زد. چرا وقتی درباره ی بهار صحبت می کنم همه یه جوری می شن و&#8230;.اما می دونستم که خیلی چیزا درباره ی خودم بود که باید کشفشون می کردم. چیزایی که هرروز پیچیده تر میشن و منو بیشتر درگیر می کنن&#8230;اون روز خیلی به خودم فشار آورده بودم. برا همین اولای شب ازشون یه مسکن گرفتم و با یاد عشقم دفتر اون شب رو بستم.فردای اون روز، تا عصر اتفاق خاصی نیفتاد. عصر هم طبق گفته ی بابام به همون کوه رفتیم. تو راه بیشتر درباره ی خاطرات بچگیم و این جور چیزا برام تعریف کردن اما چیزی یادم نیومد. یه حدود نیم ساعتی تو راه بودیم که بالاخره رسیدیم.- پسرم تنهات می ذاریم. راه برو و با خودت فکر کن شاید حافظت برگرده. ببین ما اونجا می شینیم. خسته شدی بیا اونجا.- باشه&#8230;وقتی وارد اون مکان تفریحی شدم، خودم یه لحظه شک کردم که اونجا بهشته یا زمین!!!!یه پارک بسیار زیبا و سرسبز در دامنه ی کوه با آبشارهایی نسبتاً بلند که در نهایت تشکیل یک رود می دادند و از وسط پارک می گذشتند. یک سفره خانه ی سنتی هم کنار رود بود که خیلی با صفا بود و اونجوری که بابام تو راه می گفت، غذاهاش معرکه بودند.بابام راست می گفت، اونجا خیلی برام آشنا بود. همون جوری داشتم قدم می زدم و از اون هوای پاک بالای کوه لذت می بردم، که یهو دو نفرو لب رود کنار پل دیدم. خیلی آشنا میومدن. یکم که نزدیک تر رفتم قلبم ریخت!!!! خدای من چی می دیدم؟؟؟؟ خودمو بهارو می دیدم، که خیلی آروم اونجا نشسته بودن و داشتن با هم می خندیدن و به اردکا غذا می دادن.بهار یه مانتوی مشکی خیلی ناز و نسبتاً تنگ تنش داشت، جوری که تمام انداماش مشخص بودن. یک شال سفید طرح دار هم که با مانتوش ست بود، رو سرش داشت.اونجا شلوغ بود اما اونا فقط حواسشون به همدیگه بود و غرق در دنیای قرمز رنگ خودشون شده بودن&#8230; هردوشون پشتشون به من بود اما من می تونستم شادی رو تو صورت هردوشون حس کنم&#8230; یکم که گذشت شروع کردن به آب بازی و خیس کردن همدیگه!!!همون جوری غرق تماشای اونا بودم، که یکدفعه بهار برگشت و منو نگا کرد. سریع بلند شد و سمتم دوید. سرجام خشکم زده بود. نمی دونستم چرا اما یکم ترسیده بودم!!! هر قدمی که به سمتم میومد ترسم بیشتر میشد. تا این که به سادگی از کنارم گذشت و سمت آبشار پشت سرم رفت&#8230;برگشتم ببینم امیر چیکار می کنه که دیدم یه قدمی منه و اونم داره می دوه اما اون داشت می خورد به من. خواستم جاخالی بدم که&#8230;- وای امیر&#8230; این آبشار چقدر قشنگه&#8230;- خیلی تند میدویا&#8230; فکر من پیرمردم باش دیگه&#8230;زد تو سینمو گفت: خودتو لوس نکن&#8230;دستشو کرد زیر آبشار و برگشت منو نگا کرد و گفت: وووووویییییی!!!! امیر خیلی سرده&#8230; آخ چه کیفی میده!!! بیا&#8230; توام دستتو بیار&#8230; خیلی حال میده!!!!یکم با هم خندیدیم، تا این که خنده هامون محو شد. یکم جدی چشم تو چشم شدیم که دیدم بهار داره نیش خند می زنه!!!گفتم: چی شده می خندی؟- می خوای بدونی چرا؟؟؟- آره دیگه&#8230;- خب پس سرتو بیار جلو تو گوشت بگم&#8230;گوشمو که بردم نزدیک سریع یکم آب ریخت رو سرمو فرار کرد. منم سریع دهنمو پر آب کردم و افتادم دنبالش&#8230; رفت تو چمنا. داشت منو نگا می کرد و می خندید که نمی دونم چی شد خورد زمین آخه بیچاره کفشاش یکم پاشنه داشتن!!!!!همین که رسیدم بهش، خندید و گفت: حال کردی چه جور حالتو گرفتم؟؟؟منم آب تو دهنمو تو لپامو دادم و سرمو به نشونه ی آره گفتن تکون دادم&#8230;لپامو که اونجوری دید، خندش بیشتر شد و گفت: چرا لپاتو اون جوری کردی؟یه لحظه خندش محو شد و گفت: نه&#8230; امیر نه&#8230;. تو رو خدا&#8230;. نه&#8230;من چشمامو یکم گنده کرده بودم و با همون لپای آویزون سرمو تکون می دادم. اون همون جوری که رو زمین بود خودشو به عقب می کشید و من مثل آدم آهنی خودمو بهش نزدیک می کردم. التماساش بهم افاقه نکرد و تموم آبو با همه ی مخلفاتش رو سرش خالی کردم!!!!!!همون جاری آب داشت از رو صورتش میومد پایین. اونم دهنشو باز کرده بود و فکر کنم داشت خودشو کنترل می کرد که سر و تهم نکنه!!!!!!!! بدجور کفری شده بود و منم داشتم بهش می خندیدم که گفت: ای خدا بگم چی کارت نکنه&#8230; ببین چی کارم کردی!!! من یه ذره ریختم، بعد تو اومدی منو شستی؟؟؟!!!!!نمی دونم چرا اما دوست داشتم اذیتش کنم. برا همین یه حالت بی گناه بودن به خودم گرفتم و گفتم: به خدا منم یه ذره آب برداشته بودم، نمی دونم بقیش چی بودن که قاطیش شده بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!محکم زد تو سینمو گفت: ای کثافت&#8230; حالمو بهم زدی&#8230;یه دستمال از کیفش دراورد و خودشو پاک کرد، که صدای قار و قور شکمم دراومد!!!! بهار خندش گرفت و گفت: وای وای!!!! منو نخوری؟؟؟؟ بهش یه خنده ای کردم و گفتم: الان میریم یه غذایی بهت می دم که انگشتاتم باهاش بخوری!!!! اما قبلش می خوام بریم چند تا عکس یادگاری بندازیم.وای که موقع گرفتن اون عکسا خوشگلم چه نازی می کرد!!!!!! ساعت حدوداً هفت شده بود. بردمش یه سفره خونه که دقیقاً کنار رود بود. جایی که بهمون برای نشستن دادن خیلی باصفا بود. صدای شرشر آب کنارمون و آبشار نقش یه موسیقی آرامش بخشی رو برامون بازی می کرد. شامو با هم زدیم. انصافاً خوش مزه بود و بهار هم خیلی خوشش اومد. اون وسطا هم هر از چند گاهی یکم از نونامونو تیکه تیکه می کرد و می ریخت جلوی اردک ها. اردک ها هم دورش جمع می شدن و اون با یه زیبایی خاصی غرق تماشای اون اردکا می شد.- امیر&#8230; امیر&#8230; اونو ببین چقدر نازه&#8230; اون مشکیه رو ببین چجور می خوره&#8230;وای!!! با این کاراش بازم یاد همون دختر بچه ی معصوم افتادم!!! بعدش یه قلیون برامون آوردن و یه چند پکی باهم زدیم. یواش یواش خورشید داشت غروب می کرد و نسیم خنکی می وزید. وای که قلیون تو اون هوای بالای کوه چقدر می چسبید!!! من که زیاد اهل دود نبودم و بهار هم به خاطر خجالت از من خیلی کم کشید.یکم که گذشت دستشو گرفتمو ازش خواستم دنبالم بیاد تا یه چیزی نشونش بدم. هوا تقریباً تاریک شده بود.یکم که راه رفتیم، بهش گفتم: چشماتو ببند، که می خوام یه چیز خیلی خوشگلی نشونت بدم&#8230;از پشت دستامو گذاشته بودم رو چشاش. چند قدم بردمش جلوتر تا به یک سری حصار رسید. آروم دستمو از روی چشاش برداشتم. کمکش کردم یه پله بره بالای حصارا. بعدم دستاشو باز کردم.از پشت هم هی تو گوشش می خوندم: جر نزنی بلا!!! چشاتو وا نکنی!!!!خودمم پشتش ایستادم. نسیم خیلی خنک و ملایمی می وزید.وقتی همه چی آماده شد، گفتم: حالا وقتشه&#8230; باز کن. آروم چشاشو وا کرد و با نهایت تعجب گفت: وای!!! خدای من!!!!! امیر!!!! چقدر خوشگله!!!!!!!! وای من دارم پرواز می کنم!!!یه پرتگاه از پارک بود که از اونجا کل شهر دیده می شد. تو شب نور چراغا جلوه ی خاصی به شهر داده بودن. من پشت بهار بودم و بهار همون جوری مات و مبهوت به شهر نگاه می کرد و دستاش باز بودن.یه لحظه زیر پاشو دید و با ترس گفت: امیر من می ترسم&#8230; یه وقت نیفتم؟؟؟؟- نترس&#8230; حواسم بهت هست&#8230;- امیر&#8230;- جانم- اگه خودمو ازین جا بندازم پایین چی کار می کنی؟؟؟- هیچی می خوای چی کار کنم؟؟؟!!! تا چهلمت صبر می کنم بعدشم میرم با اون دختر خاله ی خوشگلت دوست می شم!!!!- لوس نشو دیگه&#8230; جدی پرسیدم&#8230;- ممم&#8230; اون موقع منم پشت سرت می پرم!!! عین تایتانیک &#8220;You jump, I jump&#8221;با شنیدن این حرف یه خوش حالی خاصی رو تو چشاش حس کردم&#8230; دوباره مشغول دید زدن شهر شد، که تو یه لحظه یه گردنبند طلا با پلاک قلب دور گردنش بستم. از همون پشتم تو گوشش زمزمه کردم: تموم زندگیم تولدت مبارک&#8230; یه نگاه به گردنبند کرد. یه نفس عمیق کشید و لبخند خیلی زیبایی تحویلم داد.بعد دستاشو با دستام بستم و تو سینش گرفتم و از پشت یکم بیشتر خودمو بهش چسبوندم. به پوست لطیف گونه اش بوسه ای زدم و گردنمو گذاشتم رو شونشو سرامونو بهم تکیه دادیم و برای یک مدت هر دومون به اون ترکیب نور های زیبای شهر خیره شدیم. در این مدت هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. بعد یکم سرمو از رو شونش برداشتم. در همون لحظه با صدایی یکم بغض کرده بهم گفت: خیلی دوستت دارم و سرشو چرخوند و منو نگاه کرد. لباش تو نور ضعیفی که پشت سرمون بود می درخشید. اون چشمان سبز رنگش رو هم خمار کرده بود. اون جایی که ایستاده بودیم، تاریک بود و دید ضعیفی نسبت به ما داشتند. اون درخشش لب ها و اون خماری دیوونه کننده باعث شد که به آهستگی و زیبایی لبامون به هم گره بخوره. اون لحظه چشامونو بستیم و شروع به خوردن لبای همدیگه کردیم. آروم با دندونام لباشو می کشیدم و زبونمو می بردم تو دهنش. اونم داشت همکاری می کرد و با زبونش دور لبامو می کشید. هم زمان دستاشو آورد دورگردنم حلقه کرد. من هنوز پشتش بودم و اون با کج کردن سرش داشت ازم لب می گرفت. نمی دونم چقدر گذشت تا این که من دستامو از پشت دور سینش حلقه کردم و یواش یواش اونو به خودم فشار دادم. در همون لحظه لبشو از لبم جدا کرد و یکم ازم فاصله گرفت و گفت: داری چی کار می کنی؟ وقتی صورتمو دید چیزی نگفت و دوباره شروع کرد به دیدن شهر. اون لب گرفتن یه حالی بهم داده بود که تا چند دقیقه نمی دونستم کجام!!!!!!!! وای که چه احساس شیرینی بود. از اون حالتی که داشتم فهمیدم این اولین بوسه ی عاشقانه ی زندگیم بوده. یکم که حالم بهتر شد، به خودم اومدم و یکم خودمو سرزنش کردم که چرا باعث شدم عزیزترین کَسم فکر کنه به خاطر سکس باهاشم. واقعاً هم تو فکر سکس باهاش نبودم. همین که می دیدم خیلی دوستم داره، خیلی بیشتر از سکس برام ارزش داشت. رفتم ازش به خاطر این که کنترلمو از دست دادم، عذرخواهی کنم که دیدم داره گریه می کنه. اولش فکر کردم به خاطر کار منه.بعد از این که عذرخواهی کردم گفت: به خاطر چیز دیگه ایه&#8230; آوردمش و روی نیمکتی نشستیم و بهش گفتم بهم نمی گی چی شده عزیزم؟ بعد یکم سکوت با هق هق ازم خواست که بهش اجازه بدم یکم روش فکر کنه و دفعه ی بعد بهم بگه. منم اصلاً نمی خواستم بهش فشار بیارم.گفتم: باشه خوشگلکم&#8230; سرشو گرفتم تو سینمو یکم نوازشش کردم. با موهاش بازی کردم تا یکم آروم تر بشه. همون جوری که سرش رو سینم بود گفت: امیر- جانم.- ببخشید که بخاطر گریه هام این همه خوشی رو خراب کردم.با دستام سرشو از رو سینم برداشتم و بین دستام گرفتم. با شستم اشکاشو پاک کردم و با لبخندی گفتم: این چه حرفیه عزیزم؟؟؟؟ چشماش تو نور درخشش خاصی داشتند. خیلی معصومانه دوباره بهم خیره شدیم و همون جوری که سرش تو دستام بود، دوباره شروع به لب گرفتن کردیم.یکم که گذشت گوشیه بهار زنگ زد. مادرش بود. ازش پرسید: کی جشنتون تموم میشه؟گفت: خوشگلم آخراشه تا دو ساعت دیگه خونم. من از خودم پرسیدم چرا از خونه کسی به من زنگ نمی زنه؟ این اعتماده یا بی اهمیتی؟؟؟؟؟؟ گوشیمو درآوردم و دیدم یک اس اومده. از داداشم بود. نوشته بود: گردن بندو بهش دادی؟به خودم گفتم: اون از کجا می دونه؟خندیدم و گوشیمو گذاشتم تو جیبم.وقتی بهارو نگا کردم، دیدم یک آینه از کیفش درآورده و داره گردن بندو نگا می کنه.ا: از قلبش خوشت میاد؟ب: خیلی خوشگله، مرسی!دستمو انداختم دور گردنشو کنار هم بهمدیگه چسبیدیم. سرشو گذاشت رو شونم. یکم سکوت کرد. بعد گفت: امیر&#8230;- مممم&#8230;- امروز بهترین روز زندگیم بود&#8230; ازت ممنونم که چنین روزی رو برام خلق کردی&#8230;با شیطونی تمام گفتم: اما اصلاً به من خوش نگذشت&#8230;سرشو از رو شونم برداشت و با اخم نگام کرد و گفت: آخه چرا؟- همه ی غذامونو که دادی به اون اردکا!!!! به من هیچی نرسید!!!! دارم از گشنگی میمیرم!!!!با دستش محکم کوبید تو سینم و گفت: اه&#8230; چقدر لوسی!!!!!گفتم: چته دیوونه دردم اومد!!!!- آره دیوونه ی توام دیگه امیر جووون!!!!یه لحظه حس کردم دست یکی رو چشامه&#8230; نمی دونم چرا اما گفتم: بهار تویی؟؟؟یه صدای مردونه گفت: بهار کیه دیگه؟؟؟ دستشو از رو چشام برداشت وگفت: منم نیما&#8230;. چیه عین منگلا دو ساعت نشستی اردکا رو نگا می کنی!!! پاشو که شامو آوردن بیا بزنیم که داره از دهن میافته&#8230;گفتم: لعنت به تو&#8230; تازه داشتم&#8230;- تازه چی؟ می خواستی بکنیش!!!!!!!!- وایسا بهت بگم می خواستم چی کارش کنم!!!سریع دوید و رفت پیش خونواده&#8230; بعد از این که شامو خوردم، رفتم کنار همون لبه ی پرتگاه و شروع به نگاه اون ترکیب نورای شهر کردم. همش تو فکر بودم&#8230;.یعنی من انقدر تو زندگیم خوش بخت بودم؟ یکم خوش حال شدم. سرمو رو به آسمون کردم و از ته دل گفتم: خدا جون قربونت برم، که چنین عشقی رو به من هدیه کردی&#8230;یه احساس خیلی خوبی رو یدک می کشیدم اما این خاطره بازم سوالای زیادی برام ایجاد کرده بود. مثل: دختر خاله ی بهار کیه؟ چرا بهار گریه می کرد؟ و&#8230; اما مهم ترین سوالی که از چند وقت پیش تو ذهنم ایجاد شده بود این بود که این کارا مثل عشق بازی و بعدشم تازه عروسی! برای یه پسر 18 ساله زود نیست؟؟؟!!!شاید این سوال پیچیده ترین سوالی بود که تا اون موقع تو ذهنم داشتم اما بازم در جواب دادن بهش&#8230;تو عالم خودم بودم، که یه صدایی شنیدم&#8230;- قشنگه؟وقتی سرمو چرخوندم، بهار خودمو دیدم که با همون لباسای تو خاطرم کنارم ایستاده بود. یه ناراحتی خاصی رو تو چشاش می تونستم ببینم.بهش گفتم: آره خیلی قشنگه اما پیش زیبایی تو، هیچی نیست&#8230;.یه لبخند تلخی زد و اومد کنارم ایستاد. گفت: امیر هنوز دوستم داری؟- معلومه دیگه&#8230; عاشقتم&#8230;- امیر- جانم- من می ترسم.- چرا؟- آخه می خوان&#8230; آخه می خوان&#8230;- ده بگو نصفه جونم کردی&#8230;- آخه می خوان ما رو از هم جدا کنن.- معلومه داری چی می گی؟؟؟ کیا؟؟؟- مامانت، بابات و همه&#8230; می گن ما به درد هم نمی خوریم. ادامه ی دوستیمون به صلاح نیست و باید ادامه تحصیل بدیم&#8230;با شنیدن این حرف داشتم دیوونه می شدم. برای چند لحظه دوباره سرمو چرخوندمو به شهر خیره شدم. پس بگو چرا هر وقت حرف بهارو وسط می کشیدم اونا هی رنگارنگ می شدن!!! من که دیگه بچه نیستم که اونا برام تصمیم بگیرن. اونا اصلاً حق چنین کاریو ندارن&#8230;- امیر&#8230; داریم می ریم بدو بیا.به خودم که اومدم بهار پیشم نبود و نیما داشت صدام می کرد&#8230;موقع رفتن هی اطرافمو نگا می کردم. فکر می کردم خوشگلم از ترس خونوادم قایم شده اما کسی رو ندیدم. می خواستم بهش دل گرمی بدم. آخه نمی خواستم بذارم اونجوری از پیشم بره. حرفم تو گلوم خشک شد. موقع برگشتن تو ماشین سریع گوشیمو دراوردمو بهش اس دادم اما جواب نداد. از یه طرف تمام حواسم پیش بهار بود، از یه طرفم باید سوالای مسخره ی بابامو جواب می دادم&#8230; تا آخر شب منتظر موندم و چند بار دیگه هم بهش اس دادم اما ازش اصلاً خبری نشد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175311</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شاه کس خوش بدن و بانمک خوب کس میده تا آب مارو هم بپاشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%a8%d8%af%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%85%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%a8-%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%a8%d8%af%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%85%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%a8-%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Jul 2019 07:00:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیکاری]]></category>
		<category><![CDATA[پروندم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت]]></category>
		<category><![CDATA[تابلوئه]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تکوناش]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولشو]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاریش]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتاز]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دندانپزشکی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[روناشو]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[سکسیمو]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[شهریور]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارمون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورش]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[معمولیه]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نوکشون]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[هااااا]]></category>
		<category><![CDATA[هردومون]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[یخورده]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[خاطره ی سکسیمو براتون تعریف فیلم سکسی کنم، امیدوارم خوشتون بیاد. زبان نوشته هم زبان روزمره(عامیانه) است.من کارشناسی ارشد مکانیک توی یکی از دانشگاه های تهران می سکسی خونم. زمانی که ترم آخر کارشناسی بودم شاه کس حدود اردیبهشت 88 با یه دختر آشنا شدم به اسم سایه و دوستیمون شروع شد(تعریف کونی نحوه ی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>خاطره ی سکسیمو براتون تعریف فیلم سکسی کنم، امیدوارم خوشتون بیاد. زبان نوشته</h2>
<p>هم زبان روزمره(عامیانه) است.من کارشناسی ارشد مکانیک توی یکی از دانشگاه های تهران می سکسی خونم. زمانی که ترم آخر کارشناسی</p>
<h3>بودم شاه کس حدود اردیبهشت 88 با یه دختر آشنا شدم به</h3>
<p>اسم سایه و دوستیمون شروع شد(تعریف کونی نحوه ی آشنایی از حوصله ی این مطلب خارجه). اون موقع ها من شهرستان</p>
<h4>تحصیل جنده می کردم و این خانوم تهران دندانپزشکی می خوند.</h4>
<p>ارشد رو قبول شدم و اومدم پستون تهران و دوستی ما که تا اون زمان تلفنی و پیامکی بود پیشرفت کرد</p>
<h5>و و کوس وقتای بیکاری که به دلیل مشغله ی زیاد</h5>
<p>و همینطور خرخون بودن هردومون کم بود، می تونستیم حضوری همدیگه رو ببینیم. بار اول قرارمون از سر نفهمی من پارک ساعی سکس داستان بود(چه می دونستم</p>
<h6>منکراتی زیاد داره خب!!! البته در رفتیماااااا) بعد ایران سکس ها می</h6>
<p>رفتیم پارک طهران و لاله(دو تاش هم خوبه). سرتون رو درد نیارم دوستی ما در حد دست هم دیگه رو گرفتن بود تا بعد گذشتن 8-9 ماهی کم کم رومون به هم باز شد و پیامک های سکسی و شوخی ها و &#8230; . روز به روز حسمون بیشتر میشد به هم؛ همیشه دوست داشتم تو آغوشم بگیرمش و نازش کنم موقع تلفن ها و حرف زدنش حس می کردم اون هم همینو می خواد. اوایل شهریور 89 خانوادش برای کاری چند روزی به شهرستان رفتن و سایه تنها موند. دو روز اول دوستای خوابگاهیش اومدن پیشش و شب روز دوم رفتن و اون شب کلی حرفیدیم و شب خوابید؛ روز سوم عصرش برگشت گفت دیشب ترسیدم کاشکی پیشم بودی و از این حرفا و من سر شوخی رو باز کردم که دختر گنده خجالت بکش و از این صحبت ها که وسطا پروندم می خوای بیام پیشت اینم یکم ناز کرد و بعد شوخی شوخی گفت بیا منم گفتم میام هااااا. اینم گفت بیا بچه می ترسونی منم واسه اینکه کم نیارم گفتم میام تا 1 ساعت دیگه آخه خیلی فاصله بین خوابگاه ما و خونه ی اونا نبود. پوشیدم و رفتم و بین راه هی پیامک میدادم رسیدم دم خونه گفتم بیا از پنجره بیرون رو نگاه کن یهویی پنجره وا شد و کلشو آورد بیرون منو پایین که دید(خونه 4 طبقه و اینا طبقه ی 3 بودن) یهو رنگش سفید شد بعد چند دقیقه دیدم اومد پایین لباس پوشیده درو باز کرد گفت بریم بیرون منم گفتم نامرد تو گفتی بیا خونه و الان میگی بیا بیرون!!!! 2-3 دقیقه بحث کردیم با همون رنگ عوض شده و لرزش خفیفی که داشت(از شک و ترس که من یکدفعه اومده بودم) راضی شد و رفتیم بالا(جالب اینه خیلی فکر به این نمی کردم کسی ببینه یا نه!!! خریتی داشتم!!!). چند دقیقه نشست و من واسش آب آوردم(دیگه آشپزخونه و لیوان داخل ظرف شویی تابلوئه) حالش که جا اومد عذر خواست واسه حالش و رفت لباساشو عوض کرد(یه تیشرت و یه گرمکن پوشید)، رفت چایی درست کرد و خونه و اینور اونو رو نشونم داد و یه سری عکس خانوادش رو داخل آلبوم هاشون با هم دیدیم. این وسط آسه آسه فاصلمون کم شد یه لحظه که کلشو چرخوند با من حرف بزنه لبمو گذاشتم رو لباش و مجال صحبت بهش ندادم( قد من 181 و قد اون 168 و من 84 کیلو با بدنی معمولی و اون 57 کیلو بود؛ پوست من سبزه و سایه گندمی بود ).اول عقب کشید اما من هی همراه با لب گرفتن جلو می رفتم تا به دسته ی مبل رسید و گیر افتاد، آروم آروم لباشو خوردم و کم کم زبونمو داخل دهنش کردم و نوک زبونامون با هم بازی می کرد سایه هم رام شده بود و اونم همراهی می کرد، دست راستمو برده بودم داخل موهاش و نازش می کردم و دست چپم دور کمرش حلقه بود و گرمای تنشو که زیاد شده بود حس می کردم؛ هیچ طعمی از لباش حس نمی کردم فقط گرما و حس شهوت بود که تنمو پر کرده بود و این که بالاخره تونستم کسی رو که دوست دارم تو آغوش بگیرم دیوونم می کرد و لب گرفتن ها رو رویایی. بعد مدتی رفتم سراغ گردنشو و شروع کردم به لیسیدن و بوس کردنش و گازهای کوچیک گرفتن سایه هم حشری شده بود و می لرزید. می خواستم تی شرتشو در آرم ناز می کرد، یه ویشگون ازش گرفتمو در آوردم. شکم صاف پهلو های متوسط و یه سینه بند کرم رنگ معمولی داشت. شروع کردم با یه دست سینشو مالیدن از روی کرسد و با دست دیگه رونشو نوازش کردن، سینه هاش کوچیک و سفت بود(سایز 70). حال نمیداد روی کرسد سینه بندشو وا کردم و در آوردم نوک سینه هاش قهوه ای تیره و هاله ی نوکش بزرگ بود، با انگشت شصت و اشاره شروع به بازی با نوک یکیشون کردم و با نو ک زبونم با این یکی بازی می کردم و آروم تبدیلش کردم به مکیدن و خوردن و گازهای ظریف که سایه جونم نالش درومد و همچی تکون می خورد. می خواستم دستمو ببرم داخل شلوارش(یه گرم کن ورزشی سرمه ای پوشیده بود) اول مقاومت کرد و هی می گفت پیمان نه نکن اینکارو ولی وقتی توی خوردن سینه هاش پیش رفتم اینقدر حشرش زد بالا که دیگه نتونست مقاومت کنه و دستمو بردم و از رو شرت کسشو لمس کردم، شرتش چسبناک بود و خیس شده بود البته نه خیلی زیاد. شلوارشو در آوردم دیگه حس ادامه سکس رو توی چشاش می دیدم، یه شرت پادار سیاه پاش بود و پاهاش یه ذره موهاش جیغ زده بود انگاری یه هفته باشه اصلاح کرده باشه و دست آدمو یه جورایی میزد اما واسه من با اون حشرم که بالا زده بود خیلی حال میداد. شروع کرد به در آوردن لباسام منم هی لباشو بوس می کردم و سینه هاشو فشار می دادم. شرتم پام موند و سایه شروع کرد به خوردن سینه و شکمم، داشتم می ترکیدم و کیرمم که دیگه بلند شده بود اساس. حسابی که سینمو و نوکشون رو خورد شرتم رو در آورد و کیرمو انداخت بیرون(کیر من 17 سانت طولشه و قطرشم معمولیه حدود 4 سانت). شروع کرد ور رفتن و بازی کردن باهاش و با خایه هام و نگاه کردنش اما هر چی اصرار کردم نخورد که نخورد و از اونجایی که من دوستش داشتم مجبورش نکردم. بعد اینکه حسابی کیرمو مالید پا شدم شرتشو در آوردم کسش انجیری بود و باله هاش گندمی رنگ بود و داخلش رو که باز کردم صورتی تیره بود و یه ذره رو کسش مو داشت. شروع کردم به لیسیدن کسش و زبونمو داخل می کردم و با نوک زبونم با چوچولش بازی می کردم و یکم که لیسیدم شروع کردم به مکیدن چوچولش که آه و نالش در اومد و آی آی می کرد. آب کسش را افتاده بود و لزج بود و یکم تلخ مزه که به مجبور بودم حین لیسیدن قورتش بدم اما دوست داشتم که عشقم لذت ببره و مزه واسم مهم نبود. وسطای لیسیدن یه دو دقیقه ای ازش لب گرفتم که حداقل آب کسش رو مزه کنه چون ساک هم نزده بود که. بعد چند دقیقه چوچولشو خوردن تکوناش شدیدتر شد و یهو آب غلیظی ازش خارج شد و آروم شد و من فهمیدم که ارضا شده. بعد اینکه یخورده استراحت کرد راضیش کردم و با آّب کسش و کرم روناشو چرب کردم و لاپاش گذاشتم و بعد حدود 3 دقیقه عقب جلو کردن آبم اومد و خالیش کردم داخل دستمال کاغذی چون دوست ندارم آبم رو روی کسی که دوستش دارم بریزم. 4-5 دقیقه بعد اینکه آبم اومد بغلش کردم و آروم نازش کردم، نیم ساعت بعد جدا جدا حموم رفتیم و شام خوردیم.شب فقط شرت پامون بود و بغل هم خوابیدیم و کارمون بوس و مالیدن هم بود اما دیگه نای سکس رو نداشتیم. روز بعد باز دوستاش اومدن و تا اومدن خانوادش پیشش موندن. الان هم منتظرم درسم تموم شه و برم خواستگاریش. امیدوارم سرتون درد نیومده باشه. می دونم خیلی سکسی نبود اما واقعیت رو نوشتم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%a8%d8%af%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%85%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%a8-%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175003</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان لاتین با دو تا کیر خوب گایده میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%af%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%af%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 03 Jul 2019 07:24:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[املایی]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنی]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینارو]]></category>
		<category><![CDATA[باشیمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمت]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بهشتیش]]></category>
		<category><![CDATA[پارسال]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشوند]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[توپولش]]></category>
		<category><![CDATA[جوووون]]></category>
		<category><![CDATA[جوووونم]]></category>
		<category><![CDATA[جووووون]]></category>
		<category><![CDATA[جوووووون]]></category>
		<category><![CDATA[چسپیده]]></category>
		<category><![CDATA[حیاطشون]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خجالتم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنیه]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزس]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشش]]></category>
		<category><![CDATA[دادیمو]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستتون]]></category>
		<category><![CDATA[روزمون]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سکسمون]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارکشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[عکساشو]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکش]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترش]]></category>
		<category><![CDATA[کتابام]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کیلویی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندش]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواییم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[می‏خوردن]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میذاریم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نباشید]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکه]]></category>
		<category><![CDATA[نکشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگهبانی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[هردومون]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[وااااااااااااااای]]></category>
		<category><![CDATA[وااااااااای]]></category>
		<category><![CDATA[وکیرمو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[راستی یادم رف خودمو معرفی فیلم سکسی کنم دوستام بهم میگن مهی بچه شمال غرب کشور هستم همون جایی که اخبار بعضی وقتا میگه سیل میادو بارون سکسی میاد حالا بگذریم .امسال 19 سالمه پارسال شاه کس 18 سالم بود که با یه دختری آشنا شدم اما دختری متفاوت آشنا شدم از کونی 17 سالگی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>راستی یادم رف خودمو معرفی فیلم سکسی کنم دوستام بهم میگن مهی بچه</h2>
<p>شمال غرب کشور هستم همون جایی که اخبار بعضی وقتا میگه سیل میادو بارون سکسی میاد حالا بگذریم .امسال 19 سالمه</p>
<h3>پارسال شاه کس 18 سالم بود که با یه دختری آشنا شدم</h3>
<p>اما دختری متفاوت آشنا شدم از کونی 17 سالگی تو خط دختر بودم یعنی همه کار زندگیم شده بود دختر بازی</p>
<h4>و جنده این حرفا تا اینکه با یکی از این دخترا</h4>
<p>خیلی صمیمی شدم حالا در حد پستون دل دادیمو قلوه گرفتیم این خانوم ما که اینجا اسمشو میذاریم همیشه با تیپ</p>
<h5>اسپرت و کوس شیک میگشت واقا از لحاظ قیافه هیچی کم</h5>
<p>نداش یه خواهر از خودشم بزرگتر داره که دانشجوی مکانیک .حالا بازم بگذریم . یواش یواش بریم سر اصل مطلباین تینا جوووون سکس داستان من قدش تقریبا</p>
<h6>170 و وزنش 65 کیلویی با چشای سیاه ایران سکس و موهای</h6>
<p>بلوند . بعضی روزا بعد ظهر کلاس داش حالا کونکوری و زبان و این حرفا موقع برگشتن از کلاس معمولا تو کوچه یا خیابون میدیدمش انصافا تو قیافه حرف نداش یعنی همه بچه های کوچه و فامیل حسرته لباشو و میخوردن آخه واقا هر چی بگم بازم کمهپارسال عید مامانش اینا رفتن مسافرت اونو داداشش موندن خونه حالا دلیل خواصی داش یه روز شب اس داد که صب مهمون منی اومدنی خونه با خودت یه نون بگیر صبحونه رو با هم بخوریم من بار اولم بود که داشتم به خونه دختر میرفتم از یه طرف میترسیدم از یه طرفم نمی دونسم که روز سوم عید صبح زودی با چه بهونه ای از خونه بزنم بیرون خلاصه سر تونو درد نیارم بابام اینارو به بهونه کتابام پیچوندمو که دوسم میخواد بره مسافرت میرم کتابامو ازش بگیرمحالا من با کلی ترس و وحشت اومدم کوچه تینا جووووون یه 10 دقیقه ای نگهبانی دادم بعدش تینا جووون درو باز کردو رفتم تو چون بار اولم بود خیلی میترسیدم و هم اضطراب داشتم . تینا اومد جلو و دس دادیم و رفتیم تو گفتم که بار اولم بود تنهایی با یه دختر تو خونه خالی بودم بخاطر همین کیرم حسابی آپ شده بو خجالتم میکشیدم آخه تا اون موقع اصلا تو فکر سکس و &#8230; نبودم فقط در حد دوستی معمولی و &#8230;.خلاصه بعد صبحونه رو با هم خوردیم یکم دری وری گفتیم و خندیدیم برگشتم خونه بدون اینکه با هم رابطه داشته باشیمبعد عید تو کلاس بودم فک کنم زنگ آخرادبیات بود هم معلم خسته شده بود هم ما هایهو گوشیم به ویبره افتاد که اس اومده باز کردم دیدم که تینا جونه نوشته (دوستت دارم مهی) منم نوشتم همینطور جیگر تو اس دادن بار اول بود ک میگف میبوسمت منم واسش یه بوووس آبدار فرستادم تا اینکه بهش گفتم میخام از نزدیک ببوسمت خلاصه قرار بعدی مون نزدیک امتحانات خرداد بود من رفتم خونشونو اون اومد به پیشوازیمو همو بغل کردیم وااااااااای نمیدونم حسه دفعه اول تو آغوش هم بودنو چطوری بگم بعد یه 5 دقیقه هم آغوشی چند تا بوووووس آبدار از لباش گرفتمو رفتیم پای کامپیوترش اون نشست منم پشتش موهاشو نوازش میکردم اونم داش عکساشو نشونم میداد عکسای عید و دید و بازدیدا بودن بعد دیدن عکسا ازم پذیرایی کرد میوه و شیرینی اورد واسم اونا رو ک خوردیم بهش گفتم تینا جوووووون گف جوووونم گفتم میشه تو بغل هم باشیم یکم سرخ شد اما قبول کرد و گف فقط 2 دقیقه ها گفتم باشه یه ذره هموبغل کردیم حالا دیگه من ول کن نبودم تا اینکه احساس کرد کیرم حسابی آپ شده و منم خودمو بهش میمالیدم این دو دقیقه شد 1 ساعت اونم همین طور برگشتم گفتم بخوابیم رو زمین ک راحت باشیم اولش من دراز کشیدم روش و بدنه خودمه به بدنه ناز و توپولش میمالیدم دیگه هر دومون فهمیده بودیم که از هم چی میخواییم سینه هاشو گرفتم تفلی یکم خجالت زده شد و چشاشو بست از رو پیراهنش حسابی مالیدم تا اینکه پیراهنشو زدم بالا و وااااااااااااااای این دیگه چی خیلی سفید و ماه ه ه ه اونقدر مالیدمش که دیگه آهش بلند شد یکمم با زبونم دورشو لیس زدم و میخوردم و لای سینه هاشو با زبونم عینه بستنی میلسیدم برگشتم گردنشو صورتشو خوردو لباشم خوردما نگید ناشی هستی تا رو نافش همینجوری میلیسیدمهووووووووم چقد خوشمزس . بچه ها هرکی دوس داره بگه عکس سینه ک نه ولی هولو هاشو براش میفرسمخلاصه این کیر منم دیگه داشت شلوارمو پاره میکرد تینا هم از یه طرف خجالت میکشید بهش دس بزنه تا اینکخ خودم شلوارم با شورتمو کشیدم پایین و دادم دسش یکم تو دسش گرف و مالوندش دو دقیقه نکشیده آبم ریخت تو دسش . حالا دیگه نوبت اون بود که شلوارکشو بکشه پایین ولی قبول نمی کرد با کلی قوربونه صدقت برم و فدات شم راضیش کردموااااای کسش هم چیزی از سینه هاش کم نداش کاملا بی مو وصاف عینه دو تا کلوچههوووووم حلا دیگه من نمیدونم بخورم یا انگشت کنم هم با دسم نازش میکنم هم با زبونم قلقلکش میدم و صدای تینا هم در آومده اونقد با انگشتم قلقلکش دادم تا اینکه خودش دسمو گرف و نگه داش یکم لرزید و احساس کردم اونم ارضا شده . هردو کنار هم دراز کشیدیم منم دسمو گذاشتم رو سینه های بهشتیش یکم ک مالوندم این کیر ما بازم آپ شد و هردومون لختیم من رفتم روش و کیرمو گذاشتم لای پاش اولش یکم ترسید ولی بعد اینکه لبمو گذاشم رو لبه مثله توت فرنگیش آروم شد وکیرمو آروم لای پاش حرکت میدادم این دفعه میدونسم آبم دیر میاد خلاصه یه بار اون رو من دارز کشید یه بار من رو اون بعدش گفتم بخواب به پشت میخوام از پشت بزارم لای پات و اونم خوابید من از پشت روش دراز کشیدمآخ خ خ خ خ چقد نرم و نازه چقد خوردنیه اولش یکم با روناش بازی کردم اونقد خوابوندم رو روناش که حسابی سرخ شده بود و کیرمو فرسادم از پشت لای پاش حالا دیگه دستا مون تو هم بودو کیرم نزدیکه کسش و از لای کسه سفیدش بالا پایین میشد انگار گذاشتیش تو کسش و لبا مون هم رو لبه هم بود یکم که تلمبه زدم انصافا اونم هم کاری میکرد احساس کردم که آبم میاد و هی بهش گفتم که آروم نمخام به این زودی آبم بیاد ولی اون که زیر من بود یکم کونش (کون که چی عرض کنم ؟ دشک بود ) و حرکت داد و همه آبم ریخت لای پاش و رو کسش حالا هردو مون رو هم هستیم و کیرم مثه چسب چون تازه آبش اومده بود به لای پای تینا جوون چسپیده بود اونروز تموم شودو لای پاشو تمیز کردمو و لخت تو خونشون با هم (دانس) میرفتیم با اینکه بلد نبودم ولی دسامو گرف و یکم بگی نگی یادم داد سینه هاش جلو چشم هی بالا پایین میشد و منو دیونه میکرد لبامو گذاشم رو سینه هاش اونقد خوردم که سینش هم مثل کونش سرخه سرخ شد کیر منم بازم آپ شد اما دیگه هیچ کودوم مون نای سکس کردنو نداشتیم . این دفعه کیرمو گرف تو دسشو لباسامو بهم پوشوند و یه بوووس حسابی از کیرم گرف . نوبت من شودو دسمو گذاشم رو کسش و شرتشو پاش کردم سوتینشم بستم حالا با ی شرت و سوتین حسابی خوردنی شده بود همون جوری اومد دم در و تا حیاطشون همراهی کرد &#8230;..بچه ها بعد اون سکسمون خیلی سکس داشتیم تقریبا فک کنم پردشو زدم آخه ی باری گف بعد اینکه تو رفتی از کوسم خون اومده . آخه کیرمو تو سکس های بعد اون روزمون یواش یواش میفرسادم داخل کسشمنتظر خاطرات واقعی من باشید .دوستتون دارممهی از همین نزدیکیااگه غلط املایی داشتم قوربونتون زیاد سخت گیری نکنید .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%af%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175009</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم و دستیار حشری</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%88-%d8%af%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%a7%d8%b1-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%88-%d8%af%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%a7%d8%b1-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 28 May 2019 07:35:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادی]]></category>
		<category><![CDATA[امکانات]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[باتمام]]></category>
		<category><![CDATA[بافشار]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باوجود]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بیابون]]></category>
		<category><![CDATA[بیکاری]]></category>
		<category><![CDATA[پاشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[پررویی]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترتیبش]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[چندتایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتم]]></category>
		<category><![CDATA[خاکستری]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتیپ]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[دردسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوبرابر]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سرکیرم]]></category>
		<category><![CDATA[سروصدای]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کارایی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه]]></category>
		<category><![CDATA[کمربند]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[مادرزاد]]></category>
		<category><![CDATA[مالوند]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسم]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسی]]></category>
		<category><![CDATA[میبارید]]></category>
		<category><![CDATA[میپوشه]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستی]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخورم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدونیم]]></category>
		<category><![CDATA[میذارم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نگهبان]]></category>
		<category><![CDATA[نگهبانی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[وااااااای]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و دنبال یک کار مرتبط فیلم سکسی ولی کو کار. در یکی از همین روزها دوست بابام رو دیدم از قبل در باره کارایی که بلد بودم سکسی می دونست کارگاهی خارج شهر در دست شاه کس ساخت داشت ازم خواست کارای فنی و تاسیساتی رو انجام بدم. کار مهندسی نبود ولی کونی از بیکاری [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>و دنبال یک کار مرتبط فیلم سکسی ولی کو کار. در یکی از</h2>
<p>همین روزها دوست بابام رو دیدم از قبل در باره کارایی که بلد بودم سکسی می دونست کارگاهی خارج شهر در</p>
<h3>دست شاه کس ساخت داشت ازم خواست کارای فنی و تاسیساتی رو</h3>
<p>انجام بدم. کار مهندسی نبود ولی کونی از بیکاری وخونه نشینی بهتر بود قبول کردم و روز بعد کار شروع شد.</p>
<h4>جنده دردسرتون ندم چند روزی گذشت و من سخت مشغول</h4>
<p>بودم و باید بگم من بچه پستون کاملا مثبتی بودم شاید به این دلیل که عرضه نداشتم و به همین دلیل</p>
<h5>اصلا تو کوس این فکرها نبودم تا این که یکروز یه</h5>
<p>خانم خیلی خوشگل و خوش هیکل رو روی محوطه دیدم چهار شدم که توی این بیابون این تیکه اونم با سرو وضع سکس داستان خونه ولی پوشیده</p>
<h6>چیکار میکنه؟ که بعدا فهمیدم زن نگهبان کارگاه ایران سکس تشریف دارن</h6>
<p>اومد جلو گفت سلام آقای مهندس و بعداز کلی ناز و ادا گفت ساختمان نگهبانی کی آماده میشه؟ گفتم شما از کجا میدونی من مهندسم من که فعلا کارای برقی میکنم گفت اولا شامرتی گفته (به شوهرش میگفت شامرتی یعنی خر خاکستری به زبان محلی). خندیدم گفت دوما تیپ ات تابلوست. کدوم برقکاری همچین جین تنگی موقع کار میپوشه ودستکش دستش میکنه باز خندیدم و گفتم بزودی خونه دار میشی. مگه کانکس چطوره؟ گفت از سرما سگ شدیم این شامرتی هم که نمیتونه من و گرم کنه. خندیدم گفتم می خواستی زنش نشی گفت ای آقا دست خودم نبود. بالاخره بحث رو تموم کردم و مشغول کار شدم. چند روز بعد برف حسابی بارید ولی من مثل همیشه صبح زود رفتم سر کار کارگاه که رسیدم بجز من ونگهبان هیچکی نبود وتا دو روز بعد هم کسی نیومد سر کار خلاصه موقعی مشغول شدم نگهبان اومد گفت مهندس نفت تموم شده میخوام برم شهر نفت بیارم شما تا آخر وقت هستین من برم و برگردم؟ گفتم اره کی میای؟ گفت چهار پنج ساعتی میشه. گفتم تاشهر چهل دقیقه راهه گفت باماشین شما بله ولی با موتور تو سرما که نمیشه .گفتم با ماشین من برو قبول نکرد که نکرد. بعد هم رفت. ربع ساعتی گذشت زنش اومد گفت مهندس برق قطع شده از سرما یخ زدم. به شوخی گفتم هوا خیلی سرد نیست گفت لامصب تو این برف چطور این جور راحت وایسادی کار میکنی گفتم من کلا با سرما حال میکنم. گفت ولی من با گرما حال میکنم. برقمو وصل میکنی گفتم برق خودتو یا کانکس رو؟ خندید گفت ناقلا از سرما مردم میای یا برم تو؟ اینجا خیلی سرده. گفتم بریم رفتم دیدم فیوز قطع شده وصل کردم و رفتم تو ببینم بخاری برقی روشن شده یا نه بعداز چند لحظه گرم شد ولی دوباره قطع شد. رفتم این بار فیوز رو عوض کردم و برگشتم. کانکس بخاری کم کم فضا رو گرم میکرد گفتم اجاق رو هم روشن کن و روش یک کتری بذار اون هم انجام داد پاشدم برم دنبال کارم. گفت کجا میری بشین چای درست کنم. گفتم مزاحم نمیشم. باشیطنت گفت مزاحمت کدومه تا باشه از اینا باشه. چیزی نگفتم آخه من اصلا تا اون روز با هیچ زنی به این صورت بر نخورده بودم. چای رو دم کرد و رفت پشت پرده و بعداز چند دقیقه برکشت ولی پالتو رو در آورده بود ویک تی شرت تنگ و دامن نسبتا کوتاه پوشیده بود جا خوردم که چرا جلوی من اینجوری اومده (خانواده من تقریبا پوشیده اند ) بهش گفتم تا چند دقیقه پیش از سرما مینالیدی گفت حالا هم اینجا گرمتر شده. ته دلم گفتم یعنی چی؟ اومد کنارم نشست و گفت وقتی یک همچین خوشتیپ رعنایی کنار آدم باشه سرما چیه؟ گفتم زشته تو شوهر داری! گفت این فقط شامرتی اصلا کاری به من نداره به زور هفته ای یکی دوبار میاد سراغ من. گفتم خوب میخواستی هر روز بیاد. تا اونجا که ما میدونیم همه شبای جمعه فعال میشن. گفت چرت پرت میگی! گفتم نه جدی مگه اینطور نیست؟ اخم کرد گفت یعنی این قدر ماکس خلیم که ما رو فیلم کردی؟ گفتم جدی مگه ایطور نیست؟ قهقه خندید گفت تو این سن وسال و این قدر درس خوندی این طور فکر میکنی اصلا به تیپت نمیاد بهت میاد دختر باز حرفه ای باشی! گفتم من همیشه سرم به کارم بوده و در زمان دانشگاه همزمان کارم میکردم و وقتی برای این حرفا نداشتم مگه حالا شوهرت باید چطور باشه؟ با پررویی گفت دلم میخواد هر روز ترتیبم رو بده. خندیدم در همین حال دیدم کیرم حسابی ورم کرد و حالم خراب شد اونم که حالم دید اومد چسبید بهم و دست گذاشت رو پام اولین باری بود که در همچین وضعی بودم نمی دونستم باید چکار کنم(قبلا ترتیب چند تا از پسرهای همسایه و فامیل رو داده بودم ولی خانوم ها رو فقط دیدزده بودم ) در همین حال بهم گفت اسمت چیه؟ گفتم نادر گفت منم مریم ام. داشتم با تردید نگاهش میکردم که یهو دستش رو گذاشت رو کیرم حال کردم. گفت حیف نیست تو این شلوار تنگ نگهش داشتی؟ بعد اومد زیپم رو باز کنه دید جین دکمه ایی کمربند و دکمه ها رو باز کرد و من فقط نگاه میکرم گفتم چکار میکنی؟ گفت میخام ببینم برق خودتم وصله و بعد چون شلوار و شرتم تنگ بود نتونست ادامه بده واز روی شورت شروع کرد به مالیدن که حسابی کیرم راست کرد شهوت از تو صدا ونگاهش میبارید. گفت لامصب عجب کیر گنده ای داری دوبرابر کیر شامرتیه! گفتم منو خر میکنی؟ گفت نه به جان مامانم خیلی گنده است تا حالا به این گندگی ندیدم گفتم مگه چند تا دیدی گفت چندتایی دیدم گفتم چطور؟ گفت مفصله لامصب اینو در بیار مردم کمی از رو زمین بلند شدم و شلوار و شرت رو کشیدم پایین به محض دیدن کیرم گفت اااااووووووووووووووووه لامصب عجب کیری!!! تا حالاکجا بودی؟!!! و مثل قحطی زده ها شروع کرد به خوردن. واقعا رو هوا بودم داشتم از لذت میمردم صدای نالم بلند شده بود پایین تی شرتش رو گرفتم و کشیدم واز تنش در آوردم سینه ها رو از روی سوتین میمالوندم که گفت کشتیم سوتین رو درآر. منم امان ندادم باوجود ناشی بودن سریع درش اوردم وای چه سینه های بزرگ و نرمی! در همین حال یک دستم رو بردم توشرتش اولین باری بود کس یک زن رو لمس میکردم داشتم از شهوت میمردم هی میمالوندش. گفت یواش تر. دوستش داری؟ گفتم آره پاشد دامن و شرتش رو درآورد وااااااای عجب صحنه ای یک زن لخت مادرزاد جلوم بود عجب هیکلی عجب کسی!! سریع پاشدم شلوار و شورت رو درآورم و خوابوندمش افتادم روش کیرم رو گذاشتم رو کسش وشروع کردم بالا پایین کردن. دیگه ناله هاش به فریاد تبدیل شده بود لامصب بکن توش مردم اذیت نکن بکن تو&#8230; بعد خودش کیرم رو بادست گرفت گذاشت دم کسش و یک کمد مالوند لاش که حس کردم سرکیرم رفت تو همچین حالی داشتم که تا دسته کردم تو فریادش بلند ولی من دیگه حالیم نبود<br />
روی زمین نبودم فریاد میزد و منم تلمبه میزدم و هر لحظه سرعتم بیشتر میشد یکمرتبه حس کرده آبم داره میاد. بهش گفتم گفت بریز توش قرص میخورم. منم باتمام وجود میکردم آبم رو بافشار مضاعف توش خالی کردم فریاد میزد سوختم جر خوردم کشتیم و من بیحال شدم آروم چرخید و من اومدم رو زمین اونم داشت با من ور میرفت و قربون صدقه&#8230; بعد از چند دقیقه که به پشت خوابیده بودم دوباره رفت سراغ کیرم و شروع کرد به خوردن کیر و تخمام که دوباره آقا کیره پاشد گفت لامصب(تکیه کلامش بود) عجب کیری داری گفتم قابل نداره پاشد رفت پشت پرده و چند دقیقه بعد برگشت خودشو کمی تمیز کرده بود با عشوه اومد نشست روم و کسش رو میمالید به کیرم و همزمان سینه هام رو میخورد بعد پاشد کیرم رو گرفت و آروم کرد تو کسش و نشست رو و شروع کرد به بالا پایین شدن چه حالی میداد سینه هاش که بالا پایین میشد حال میکردم با دست میمالمندمشون بعد از مدتی یاد یکی از فیلم سکسی ها افتادم. گفتم پاشو بعد هم به حالت سگی از عقب گذاشتم تو کسش و آخر کردم توش دوباره اخ و اوخش حسابی بلند شد بکن پاره کن جرم بده وایی عجب کیری داری. حسابی خال میکرد دو تا سینه هاش رو هم حسابی میمالوندم که متوجه شدم داره ارضا میشه میگفت بریز آب بریز. منم که حسابی شهوتم بالا زده بود دوباره آبم اومد و مون جور افتادم روش بعداز چند دقیقه پاشدیم دیگه نا نداشتم. گفت دمت گرم خیلی حال دادی بعد گفتم حالا کجا خودم رو تمیز کنم ؟ حمام هست گفت حمام و دستشویی ته کانکسه. رفتم دیدم یک دستشوییه بایک دوش آب سرد رفتم به زور خودم رو موضعی تمیز کردم اومدم لباسم پوشیدم اونم رفت و خودش رو مرتب کرد اومد نشست. میخواستم برم که دیدم رمق ندارم گفتم شامرتی کی میاد گفت حداقل یک ساعت دیگه منم دراز کشیدم و خوابم برد بعد با سروصدای مریم که دوباره دکمه هام رو باز کرده بود بیدار شدم خندید گفت چه موقع خوابه و کیرم رو از زیر شرت کشید بیرون و شروع کرد به خوردن گفتم حال ندارم. گفت بی بخار بازی در نیار بذار حال کنیم یهو با دیدن کون سفید و تپلش یاد کون مملی پسر همسایه افتادم. گفتم اگه ادامه بدی کونت میذارم خندید گفت راه افتادی! گفتم کس نکرده بودم ولی کون کردن رو فوت آبم. خندید گفت این گرز رو تو کون کدوم بدبختی کردی؟ گفتم مملی پسر همسایه گفت مادر مرده چه دردی کشیده گفتم تو هم باید بکشی کیرم رو ول کرد گفت تا حالاکون ندادم یکبار یکی اومد بکنه اونقدر سوختم که فرار کردم دیگه به کسی اجازه ندادم. گفتم خود دانی کنار کشید و منم کیرم حسابی درد گرفته بود پاشدم خودم رو مرتب کردم گفتم دیگه من میرم ماشین رو روشن میکنم گرم بشه تا شامرتی هم بیاد نمیشد ای کس رو تنها ول کرد و رفت توماشین جلوی بخاری خواب رفتم که با صدای شامرتی بیدار شدم از سرما سرخ شده بود و شیشه رو دادم پایین تشکر کرد و منم خداحافظی کردم و راه افتادم تو راه همش تو فکر بودم بعدا هم چند باری ترتیبش رو دادم البته تو شهر و با امکانات خدایی کس توپی بود تا اینکه یک کار خوب با همان شرکت ولی تویه یک شهر دور برداشتم و دیگه سالها کس خوشگلم رو که اولین خاطراتم رو باش داشتم ندیدم (اتفاقات مربوط به سال 1380 بود یادش به خیر)		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%88-%d8%af%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%a7%d8%b1-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174102</post-id>	</item>
		<item>
		<title>طعم شهوت</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b7%d8%b9%d9%85-%d8%b4%d9%87%d9%88%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b7%d8%b9%d9%85-%d8%b4%d9%87%d9%88%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 17 May 2019 15:57:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افزایش]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب]]></category>
		<category><![CDATA[اومدند]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بادستام]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[بیشترو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پستونها]]></category>
		<category><![CDATA[پستونهاش]]></category>
		<category><![CDATA[پستونهای]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعطیلی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جریانات]]></category>
		<category><![CDATA[جورهایی]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهایی]]></category>
		<category><![CDATA[چوچوله]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتم]]></category>
		<category><![CDATA[خرامان]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستنی]]></category>
		<category><![CDATA[خورشید]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزس]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورده]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دکترای]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتایی]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[رسونده]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سمفونی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[قسمتهای]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[کدومشونو]]></category>
		<category><![CDATA[کلاسیک]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[گنجیدم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[لبهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[متوالی]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[معماری]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسی]]></category>
		<category><![CDATA[میآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمید]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میلیسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمیرم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکهای]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیآورد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشدم]]></category>
		<category><![CDATA[نوکهای]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ودوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وگذاشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[یادمه سکسی از بچگی خیلی خونه عمم میرفتم مثلا شاه کس برای بازی با پسر عمم . همیشه اوقات تعطیلی من تو خونه عمم میگذشت .همین کونی طور من بزرگتر میشدم و نشانه هایی از سکس خواهی و تمایل به جنس مقابل جنده در من شعله ور می شد . بی اختیاربه پاهای لخت عمم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				یادمه سکسی از بچگی خیلی خونه عمم میرفتم</p>
<h3>مثلا شاه کس برای بازی با پسر عمم . همیشه اوقات تعطیلی</h3>
<p>من تو خونه عمم میگذشت .همین کونی طور من بزرگتر میشدم و نشانه هایی از سکس خواهی و تمایل به جنس</p>
<h4>مقابل جنده در من شعله ور می شد . بی اختیاربه</h4>
<p>پاهای لخت عمم نگاه میکردم یا پستون به پستونهای درشتش خیره میشدم .خودش هم میفهمید اما به روی خودش نمیآورد و</p>
<h5>میگذاشت من کوس لذت نگاه کردن به اون بدن بلوری رو</h5>
<p>ببرم .اون موقع نمیدونستم چرا به سن بزرگتر از خودم علاقه داشتم و از هم سن وسالهای خودم زیاد خوشم نمی اومد سکس داستان .بعدا فهمیدم که</p>
<h6>اینم یکی از شکلهای علایق سکسی در وجود ایران سکس آدم هست</h6>
<p>. اینو بگم که من اون موقع ها خیلی کم رو بودم ومی ترسیدم یک موقع کسی بویی ببره که من به عمم علاقه دارم . به هم دلیل اصلا روم نمیشد که به عمه جونم بگم که خیلی دوستش دارم &#8230;..به همین خاطر سعی میکردم جوری که اون نفهمه ازش لذت ببرم . مثلا وقتی می رفت حموم من هم می رفتم از سوراخ کلید بدن طلایی شو نگاه میکردم و اون پشت اینقدر با خودم ور میرفتم تا ابم با فشاری وصف ناشدنی به در حموم میپاشید . خیلی قشنگ با خودش بازی میکرد . یه جوری که انگار میدونست من دارم نگاش میکنم و میخواست منو از شدت حشری بودن دیوونه کنه . پستونهاشوصابونی میکرد و هی باهاشون بازی میکرد مخصوصا با نوک قهوه ایش که من هروقت میدیدم میخواستم از هوش برم بعضی وقتها هم که کونش رو میدیم میخواستم در حموم رو باز کنم و خودم رو بندازم تو بغلش &#8230;.. اما باز همون ترس قدیمی سراغم می اومد که نکنه به کسی بگه یا مسخرم کنه چون من کوچکتر از اون بودم . ما تقریبا 12 سال با هم اختلاف سن داشتیم . اما با اونکه یک بچه هم داشت اما خیلی جوون نشون میداد و بیشتر از اون سکسی .یکدونه چین و چروک هم روی بدنش نداشت و همین منو دیوونه تر میکرد . وقتهاییکه تنها تو خونه بودم که سریع میرفتم سر کشوی شرت و کرست های این حوری زیبا و اونها رو حسابی بو میکردم و با زبون اون قسمتهایی که با پوست قشنگش تماس داشت رو می لیسیدم و به کیرم می مالیدم و وقتی آبم می اومد یکی دو قطرشو به این لباسهایی که بعدا با بدن اون تماس داشته می ریختم تا شایدحداقل از این طریق خودم رو به بدن اون رسونده باشم&#8230;.خیلی از عمم خوشم می آد بخشی برای سکسی بودن اون هست اما فقط سکسی بودن برام مهم نبوده و نیست. همیشه از بحث با اون لذت می برم اخه خیلی هم باسواد هست . دانشجوی دکترای رشته معماری هست &#8230;من هم مهندسی مکانیک میخوانم . اما همیشه چون از من بیشتر و بالاتر بود دوست داشتم با اون مصاحبت داشته باشم .هر موقع که فیلم سکسی میدیدم یا اینکه هوس وجودم رو فرا میگرفت به فکراون بودم . این جریانات ادامه داشت تا اینکه یک روز پنچ شنبه با هم رفته بودیم میدان انقلاب تا چند تا کتاب بخریم . تو ماشین که داشتیم بر می گشتیم داشبرد رو باز کردم و یک نوار ایگلز گذاشتم. آهنگ هتل کلیفرنیا بود. با اونکه ابری جلوی خورشید رو گرفته بود و هوا کمی تاریک روشن شده بود اماهوا یه جورهایی گرم بود. از فرط گرما صندلی رو دادم پایین تا با باد کولربیشتر خنک شم . چشمام هم نیمه باز گذاشتم . عمم داشت رانندگی می کرد و منهم نگاش میکردم . بدن خوش تراش عمم رو با نگاهی سرشار از احساس نگاه میکردم و &#8220;هتل کنیفرنیا &#8221; هم چقدر حس منو قویتر می کرد . چند لحظه چشمام رو روی هم گذاشتم و وقتی چشمام رو باز کردم دیدم عمم هم داره به من نگاه میکنه . خیلی خوشم اومد . چشمام رو بستم که بازم نگام کنه و از گرمای نگاهی که داره وجودم رو گرم کنه وقتی رسیدیم خونه من کتابها رو زودتربرداشتم و رفتم تو خونه تا عمه جونم ماشین رو پارک کنه . یکسر رفتم سراغ دستشویی تا دست و صورتم رو بشورم . وقتی اومدم بیرون دیدم عمم رفته دوش بگیره لباسهاشو همون دم در حموم درآورده بود وقتی کارش تموم شد منو صدا کرد وگفت نیما جان برو برام شرت و کرست و یکدونه حوله بیار&#8230;.در پوست خودم نمی گنجیدم &#8230;. میدونستم کجا هستن اما وقتی میخواستم شرتو کرست رو بردارم گفتم عمه جون کدومشونو بیارم ؟ اونم جواب داد: &#8220;هر کدوم که قشنگتره و به من مییاد . به سلیقه خودت&#8221; &#8230;..از این جوابش خیلی حال کردم . منم که شرت و کرست ست سبز که شورتش تور داشت رو آوردم و بهش دادم وقتی میخواستم بدم بهش باز همون یک نگاه بهم کرد و منم بهش خیره شدم وای که چشمهایی داره .فقط صدای در حموم که وقتی بست منو از اون حالت خیره بودن درآورد . رفتم کنترل سی دی پلیر رو برداشتم و همین جوری یک سی دی رو انتخاب کردم اتفاقا &#8220;سمفونی نه بتهوون&#8221; بود . میدونستم که اونم مثل من اهنگ کلاسیک دوستداره اما اینو تا حالا ندیده بودم تو خونشون .مثل اینکه تازه خریده بود.اهنگ رو گذاشتم و رفتم نشستم گوشه یک کاناپه بزرگ و به آهنگ داشتم گوش میکردم که &#8230;..چیزی که میدیدم قابل هضم نبود &#8230;یعنی واقعا خودش بود که با همون ست سبزرنگ داره خرامان میآید طرف من &#8230;چیز دیگه ای تنش نبود به به جز اون شرتو کرست &#8230;دیگه چیزی متوجه نمیشدم &#8230;.حتی صدای آهنگ خیلی کم رنگ شده بود برام اومد و بغلم نسشت &#8230;.نمیدونستم باید چیکار میکردم .خودش هم این موضوع رو فهمیده بود سرش رو گذاشت رو پاهام و دراز کشید رو کاناپه . اصلاباورم نمیشد اما به خودم گفتم حالا باید نشون بدی که چقدر این پری زیبا رو دوست داری . به پهلو خوابیده بود . و دستش اولین نقطه این نقشه زیبا بودکه من دستم بهش میرسید . با نوک ناخن هام اروم روی پوست بازوش می کشیدم یعنی آروم آروم داشتم این نقشه زیبایی رو کشف می کردم . دامنه این حرکترو بیشتر کردم و تا نزدیکهای کونش این خطهای موازی رو میکشیدم و از کمرشدوباره بالا میاومدم . بعد آروم سرش رو از روی پام بلند کردم و گذاشتم روی یک بالشت که اونجا بغل دستم بود . خودم پاشدم و نشستم پایین کاناپه وهمه بدن بلوریشو یک بار دیگه نکاه کردم . لبم رو نزدیک صورتش کردم .میخواستم ذره ذره وجودش رو بو کنم و ببوسم . وااای که چه گرمایی داشتبدنش . وقتی داشتم به لبهاش رسیدم اونهم شروع کرد به بوسیدن من . چقدروارد بود تو لب گرفتن و لب دادن . دیگه نمیخواستم اون لب زیبا رو ول کنم وبرم پایین تر تا چند دقیقه متوالی همینجوری لبهاشو می لیسیدم و می بوسیدم .یهواز بالای کاناپه خودشو انداخت تو بغل من و من هم<br />
ولو شدم رو زمین.درحالی که زیرش قرار داشتم دو تا دستم رو دور کمرش حلقه کردم و بازم همدیگه رو می بوسیدیم و هی پیچ و تاب میخوردیم بعد از مدتی با ستون کردن دستام تونستم در حالیکه عمه جووووووووونم رو تو بغلم داشتم از روی زمین پاشم وبا اون سمفونی که حالا حالت شبهه ریتمیک پیدا کرده بود مثل حرفه ایهای رقص باله با هم برقصیم.همین جوری شلوارک و پیرهنم رو درآوردم تا بدنهامون بیشترو بیشتر به هم نزدیک شن. در همون حالت دوباره گذاشتمش روی کاناپه ودوباره خودم نشستم پایین کاناپه اما اینبار نشسته بود . دوباره ازلبهاش شروع کردم و آروم آروم اومدم پایین تر . پوست زیبای گردن رو حسابیمی بوسیدم و لیس می زدم . آروم آروم داشتم به خط وسط سینش می رسیدم وقتیبرای اولین بار زبونم رو به وسط اون درز خوشگله وسط سینش کشیدم یه آه کوچولو کشید که این خیلی خوشحالم کرد . کرستش رو آروم باز کردم اما بادستام نگرش داشتم و آروم اروم همینجوری که با زبونم به پایین تر میرفتم کرستش هم پایین می آوردم تا اینکه به همون نوک زیبای پستونهاش رسیدم که درتموم عمرم آرزوی میک زدن و خوردن این نوکهای قهوه ای خوشگل رو داشتم .همین جوری داشتم میرفتم پایین تر . تو تموم این مدت اون منو نگاه میکرد و همین اعتماد به نفسی بی نظیر به من می داد &#8230;..داشتم ناف و شکمش رو می لیسیدم که یهو یه چیزی که تو یک فیلم سکسی دیده بودم یادم اومد &#8230;.تو اون فیلم مرده یک شیشه مشروب آورد و ریخت رو رویتن زنه و همشو میک زد &#8230; دیشب دیدم که علی (شوهر عمه جونم که چون خیلی باهم صمیمی بودیم با اسم همدیگه رو صدا میکردیم) چند بطری &#8220;وایت هرس&#8221; خریده بود &#8230; رفتم سریع یکی شو آوردم و باز کردم و ریختم روی تن &#8220;شیرینم&#8221;&#8230;.!وای که چقدر اون مشروب که با بوی تن عمه جونم قاطی شده بود خوشمزه بود &#8230;..الان هم که یادم می آید حشری میشم &#8230; خلاصه چند بار این حرکت جذاب رو انجام دادم . رفتم پایین تر . هنوز خودم هم باورم نمیشد دارم به کس عمم نزدیک میشم اما گرمای کس زیباش نوید اینو بهم میداد که دارم نزدیک میشم&#8230;.آروم با کمک دستام و زبونم شرتش رو پایین میآوردم و تو همین حالت اون قسمتهایی که از زیر شرت بیرون می اومدند رو میلیسیدم و می بوسیدم . وقتی شرتش رو حسابی آوردم پایین دو تا پاهاشو به هم چسبود و برد تو هوا منم بادستام اونها رو نگه داشتم &#8230;&#8230;.واااااااااااااااااااااااااای چی میدیدم &#8230; یک کس زیبا که لبهای اون به هم چسبیده بودند. در همون حالت شرتش رو کامل از پاش درآوردم .اومدم بخورم کسشو که پاهاشو باز کرد وگذاشت و هر کدوم رو روی یک شونه هام قرار داد . اینجوری برای من که پایین نشسته بودم سرم نزدیکتر میشد به کس خوشگلش . منم سعی کردم هر چی که یادگرفته بودم برای لذت بردن عمه جونم پیاده کنم . دوست داشتم قبل از من اون لذت ببره . زبونم روآروم و با تامل روی همه قسمت های کس &#8220;عسلم&#8221;&#8230;..!وقتی زبونم رو به چوچوله اون نزدیک میکردم زیر لب می گفت : نیما جون بخورهمشو و این حرف بیشتر آتیش میزد به جونم و هوسم رو برای خوردن کسش بیشتر میکرد .وقتی زبونم رو عمودی رو اون شکاف صورتی می کشیدم یک حرکت موزون به خودش میداد که خیلی خوشم می اومد . یهو در یکی از همین حرکتها یک آههههههههههههکشید و بعد آروم شد فهمیدم که ارضا شده اما ول نکردم و بازم شروع کردم به خوردن اون&#8221; قسمتهای طلایی &#8220;&#8230;.بعد از مدتی یهو از جا پاشد و گفت که حالا تو بشین &#8230; من هم اطاعت کردم &#8230; اون از من حشری تر بود . سریع شرتم رو کشید پایین و برام جق زد .آخ که چقدر حرفه ای بود . خودم هم بلد نبودم اینقدر خوب برای خودم جق بزنم . بعد از مدتی کیرم رو کرد تو دهنش و سریع دراورد و گفت چقدر خوشمزس ودوباره تا نصفه کرد تو دهنش . اصلا فکر نمی کردم اینقدر حرفه ای باشه حسابی کیرم رو خورد و منم خیلی حال میکردم چون در همون حال داشتم به چشماش که هوس ازشون می بارید نیگا میکردم .کیرم حسابی شق شق شده بود که دیدم در یک حرکت کیرم توی اون شکاف صورتی خوشگل قرار داره و عمم داره بالا پایین میره و هی آه آه میکرد و اه اه منم در آورد . اینقدر حشری بود که نمیدونست چی داره میگه &#8230;منم باورم نمیشدعمه جونم اصلا اینجور حرفها رو بلد باشه اما از قرار معلوم اون حرفه ای تراز من بود . منم سعی میکردم با همون حرکتهای خوشگلش خودم رو به بالا پرتاب کنم تا کیرم به ته ته کسش بخوره تو همون حال هم پستونهای قشنگش( که من میمیرم برای اون پستونها) رو خوردم . حسابی هم خوردم من که بعد از هفت سال به این عسل رسیده بودم دوست نداشتم به این زودیها سفره بزممون تموم بشه برای همین با دستام کمرش رو گرفتم و دوباره خوابوندمش روی کاناپه و شروع کردم به لیسیدن دوباره از بالا به پایین همه جونمممممممممممممممممم !چقدر این بار دومیه حال می داد مخصوصا چوچوله و کسش که خیلی خوشمزه تر شده بودند اینبار زبونم راحتتر می تونست راه کسش رو باز کنه . اینقدر چوچولهاش رو لیس زدم تا دوباره به اوج هوس رسید و این منو خوشحال کرد که تونستم بازم ارضاش کنم اما اون هر بار بیشتر حشری میشد و هوسش برای فروکردن کیرم رو تو خودش افزایش مییافت .اینبار دو تا پاهاشو گذاشت زمین و حالتی چهار دست و پا به خودش گرفت .چقدر منظره از پشت کسش زیبا و خواستنی بود . کیرم رو آروم کشیدم روی کوسش . چه آهی میکشید بعد کیرم رو آروم کردم تو کسش و در طی زمان حرکاتم رو تندتر کردم اون همحرکاتی رو به عقب داشت که خیلی بهم حال می داد و اینو میفهمیدم که اونم داره لذت می بره .دیگه کم کم داشتم حرکت سیل وار آب کیرم رو تو بدنم احساس می کردم . خواستم کیرم رو بکشم بیرون که<br />
نگذاشت و گفت: نه ..میخوام آب وجودتو تو خودم احساس کنم عزیزم &#8230;این حرفش رو من حسابی تاثیر گذاشت و خودم رو با فشاری بیشتربه این تیکه جواهر فشار دادم . بله آبم اومد اونم تو کس طلایی عمم &#8230;&#8230;.برگردوندمش و این بار محکمتر از همیشه خودمو بهش چسبوندم و دوباره شروع کردم به لب گرفتن و دادن به عمه عزیزم &#8230;.بعد دوتایی همونجوری که لب دادنهامون ادامه داشت نشستیم روی همون کاناپه بزرگ و هم دیگه رو بغل کردیم .دیدم کنترل سی دی پلیر رو میتونم بردارم. چون آهنگه تموم شده بود خواستماهنگ رو عوض کنم. سی دی بعدی اهنگ &#8220;باران عشق&#8221; بود که چقدر به حال و وضع من می خورد. همون جوری به هم تیکه داده بودیم و داشتیم این آهنگ زیبا روگوش می کردیم و لبهای همدیگه رو غرق بوسه میکردیم &#8230;&#8230;&#8230;.. باز هم همونچشمها و همون نگاه &#8230;&#8230;&#8230;.هوا روشن تر شده بود		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b7%d8%b9%d9%85-%d8%b4%d9%87%d9%88%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174016</post-id>	</item>
		<item>
		<title>یه فیلم پورن ساده</title>
		<link>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 13 May 2019 06:19:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[استادی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتر]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اووردم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادن]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[برقصیم]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدنم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پولدار]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتیپ]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[درسخون]]></category>
		<category><![CDATA[درندشت]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دهنشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[روابطمون]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سرگیجه]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[صحبتای]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخونه]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورم]]></category>
		<category><![CDATA[مدتهاست]]></category>
		<category><![CDATA[مدیرمون]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[مواقعی]]></category>
		<category><![CDATA[نامزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسید]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[ندیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهشون]]></category>
		<category><![CDATA[هزاران]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[ورداشت]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکسی امیر از اون خفن پولدارا شاه کس بود . یعنی هنوزم هست . از بچگی با دخترا تریپ رفاقت زیادی داشت . کونی تقریبا هر چی دختر با کلاس و خوشگل تو محل بود اون رو می شناخت جنده و امکان نداشت یه دختری اون رو بشناسه و بهش دو سه باری زنگ نزده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				سکسی امیر از اون خفن</p>
<h3>پولدارا شاه کس بود . یعنی هنوزم هست . از بچگی با</h3>
<p>دخترا تریپ رفاقت زیادی داشت . کونی تقریبا هر چی دختر با کلاس و خوشگل تو محل بود اون رو می</p>
<h4>شناخت جنده و امکان نداشت یه دختری اون رو بشناسه و</h4>
<p>بهش دو سه باری زنگ نزده پستون باشه . البته هیچ دختری به جز من چرمنگ ! اولین بار تو خیابون</p>
<h5>دیدمش . کوس بعد تو یه پارتی و بعدش تقریبا تو</h5>
<p>هر مهمونی که می رفتم . پسری بود که من خیلی می پسندیدمش . با کلاس ، بر خلاف پسرای دیگه ی سکس داستان محل درسخون و</p>
<h6>خوشتیپ . البته از نظر من . خیلی ایران سکس ها می</h6>
<p>گفتن قیافه اش بی نمکه اما خوب من قیافه اش رو می پسندیدم . ماجرا گذشت تا اینکه یه بار تو یه پارتی بهش گفتم دلم براش تنگ می شه . اونم یه ذره سرخ و سفید شد و همه دخترا از تعجب دهنشون کف کرد. سابقه نداشت اون جلوی دختری خجالت بکشه خصوصا سر این مسائل . اونم زیر لب گفت منم همینطور و بعد رفت سوار ماشینش شد و رفت که رفت . دیگه مدتها ندیدمش . اما همه جا ازش حرف می زدن . منم آهی از ته دل می کشیدم و به مواقعی که با هزاران منت کشی بلندش می کردم با هم برقصیم فک می کردم . دو سال گذشت و من رسیدم به سوم دبیرستان . درست موقع تریپ مثبت گذاشتنام بود . با هر چی پسر بود قطع رابطه کرده بودم و رفته بودم تو لاک خودم . گاهی می رفتم دانشگاه و درس می خوندم و خلاصه شده بودم مریمیه عزیز مامان ! یه دفعه سرم رو عین بچه های خوب انداخته بودم پایین و داشتم می رفتم تو کتابخونه ی دانشگاه که دیدم یه نردبون درازی ایستاد جلوم . وقتی سرم رو بردم بالا دیدم سیناس . لبخند زد و گفت : چطوری مریم ؟ یه ذره شوکه شده بودم . باورم نمی شد خودش باشه اما خودش بود . فقط باز هم قد کشیده بود و صورتش مرونه تر شده بود . خلاصه آقا امير به جای کتابخونه من رو با ماکزیماش برد رستوران جام جم و یه ناهار حسابی بهم داد . کلی با هم گپ زدیم . فهمیدم تو همون دانشگاه درس می خونه و قراره مهندس مکانیک بشه . وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم شمارش رو که روی کارت نوشته شده بود بهم داد و بازم سرخ و سفید شد . بعدشم گفت خیلی زود می بینمت . اوایل روم نمی شد بهش زنگ بزنم . از وقتی با شهاب دوست پسر آخریم بهم زده بودم حرف زدن با پسرا یادم رفته بود . بالاخره هم اون تحمل نیوورد و اومد دم مدرسه دنبالم . بعد از اون کم کم عادت کردم که بهش زنگ بزنم . اگر چه بیشتر اوقات سر کار بود و وقت نمی کرد با هام حرف بزنه . سه 4 ماه به این منوال گذشت تا اینکه یه روز با یه مبایل اومد و اونو داد به من . بعدشم گفت از این به بعد منتظر زنگم باش . خلاصه دیدارامون کمتر شد اما در عوض تماسهامون بیشتر . ماه رمضون بود که یه روز باز اومد دم مدرسه دنبالم . خیلی شیک و پیک کرده بود . درست جلوی چش مدیر مدرسه اومد سلام کرد و گلی رو که دستش بود داد بهم . پیش خودم گفتم دیگه حتما اخراجم اما چیزی نشد. امير با مدیرمون آشنا در اومد و من رو هم دختر خاله اش معرفی کرد . گفت بیا با هم بریم کارت دارم . گفتم : آخه مامانم &#8230; گفت : بهش زنگ بزن بگو دیرتر می رسی . نشتس پشت فرمون و یه راست منو برد الهیه . رفتیم جلوی یک مغازه که بیشتر شبیه یه گاو صندوق بزرگ می موند . بعد از گذشت از شونصد تا در بود که فهمیدم اونجا یه طلا فروشیه . بعدا فهمیدم که مال مامان سیناس . با کلی عزت و احترام ما رو نشوندن امير یه ژورنال داد دستم و گفت یکی از اینا رو انتخاب کن . وقتی که بازش کردم دیدم همه اش انگشتره . نمی فهمیدم که منظورش از این کارا چیه . ازش پرسیدم . گفت می خوام برای مامانم بخرم . وقتی نگاهشون می کردم سرم گیچ می رفت . قیمتهای چند هزار دلاری با برلیان های چند قیراتی &#8230; بالاخره یکیشون رو انتخاب کردم و بعدا فهمیدم که امير اون رو برای من سفارش داده بوده . کم کم ماجرای دوستیمون رو به مامان گفتم اما نه مستقیم . مامانم هم چیزی نمی گفت و فقط لبخند می زد . من و امير دیگه خیلی با هم صمیمی شده بودیم طوری که وقتی با هم بودیم و بین دوستان اون مجبورم می کرد انگشتر رو دست چپم بندازم و همه جا هم می گفت که نامزدشم . بالاخره کار از اینم بالاتر گرفت . یه روز دوباره امير اومد دنبالم و منو برد به خونشون که تو خیابون مریم بود . یه خونه ی درندشت وسط یه باغ دردندشت تر . امير تو یه سوییت مستقل از ساختمون اصلی بود که باباش براش ساخته بود . اولش با صحبتای همیشگی شروع شد . بعد امير یه گیلاس مشروب رو گذاشت جلوم و خودشم یکی ورداشت و گفت به سلامتی هم دیگه . من با وجودی که تا حالا مشروب نخورده بودم یه ذره خوردم که دیدم حالم داره بد می شه . بهش گفتم . اونم گفت خیلی ناز نازی هستی . بعد اومد پیشم نشست و دستش رو انداخت دور کمرم . منتظر بودم که باز ازم لب بگیره . عادتش بود که همیشه در این حالت لب بگیره که دیدم گفت می خوام لختت رو ببینم . دو تا شاخ رو سرم سبز شد . از این حرفا تا حالا نزده بود . حرفش رو تکرار کرد و منم باز فقط نگاهش کردم که این دفعه شاکی شد و داد زد . می خوام لختت رو ببینم . تا اون موقع عصبانیتش رو ندیده بودم گریه ام گرفته بود . من حتی جلوی مامانم هم بدون لباس اونم بلوز شلوار نمی رفتم . به هر حال حرفش رو گوش کردم و لباسم رو در اووردم . با قدی در حدود 176 و 55 کیلو وزن حدس بزنید چطور هیکلی می تونستم داشته باشم . امير که حسابی کیفش کوک شده بود ازم لب گرفت . این کارش بهم آرامش داد و برای یه لحظه اشکم رو بند آورد اما بعد کرواتش رو باز کرد و گفت لباسم رو در بیار . منم شروع کردم به باز کردن دکمه هاش . در عین حال گریه می کردم اما اون هیچی نمی گفت . شلوارش رو هم در آورد و من رو خوابوند روی تختش . سوتینم رو باز کرد و شروع کرد به لیسیدن سینه هام . من حال عجیبی داشتم . تا اون موقع نه فیلم سکسی دیده بودم و نه از لب گرفتن جلو تر رفته بودم اما اون تو کارش استاد بود . یه کم که گذشت سرش رو برد روی شرتم و کسم رو بوسید . دیگه واقعا حالم خراب شده بود . یه ذره با کسم از روی شرت ور رفت و بعد اونو در آورد . اول انگشتش رو کرد توم . آروم شروع کرد به گردوندن اون توی کسم . خیلی بهم حال می داد اما سرم داشت گیچ می رفت . چون رشته ام تجربی بود می دونستم که این سرگیجه طبیعیه . کم کم انگشتش رو بیرون آورد . پاهام ر از هم باز نگه می داشت و لیسم می زد . منم در عین اینکه گریه می کردم لذت می بردم . بالاخره اونقدر لیسم زد که حالم خراب شد . شورتش رو در آورد و کیر شق شده اش رو تحویلم داد و گفت بخورش . گفتم چطوری که دیدم تلویزیون رو روشن کرد و زد روی یه فیلم سکسی . . سعی می کردم که درست مثل دختره کیرش رو بخورم اما خوب بلد نبودم . امير فقط گفت اشکالی نداره زود یاد می گیری . دوباره شورع کرد به لیسیدن سینه هام و بوسیدنم . بعد چنند لحظه مکث کرد وو گفت . مریمی اینجوری حال نمی ده می خوام بکنمت . وا ویلا ! همینم مونده بود . حالا بیا و درستش کن . می دونست من بهش نه نمی گم . البته یه صدایی از ته حلقم در اومد و گفت بذار برای بعد اما اون یه اخم کرد و صدا هم خفه شد . یه بالش گذاشت زیر باسنم و یه کرم مالید سر کیرش . بعد هم آروم اون رو گذاشت تو . اولش خیلی آروم می رفت جلو بعد یه فشار داد که تمام بدنم تا مغز سرم سوخت . اما جیکم در نیومد . کیر اون خیلی کلفت بود و کس من تنگ و جفتمون حسابی داشتیم لذت می بردیم . البته من بیشتر می ترسیدم اما چند بار که جلو عقبم کرد حالم بهتر شد و التماس کردم که بیشتر این کار رو بکنه . اونم تند تر این کار رو می کرد تا اینکه یهو همه جای بدنم لرزید و جیغ زدم . اونم کیرش رو کشید بیرون و آبش رو ریخت روی سینه هام . بعدم دوباره چند دیقه ازم لب گرفت . نشست کنارم و با موهام بازی کرد و یه ذره آرومم کرد . با هم دوش گرفتیم . ایستادن برام سخت بود . سرم گیج می رفت . اون بدنم رو شست و بعد رسوندم خونه . به محض رسیدن به خونه رفتم تو اتاقم و یه دل سیر گریه کردم . هیچ کس ازم نپرسید چی شده . الآن از اون ماجرا 3 سال می گذره و من دیگه 20 سالمه . همون سال تابستون با امير نامزد کردم . فک نمی کردم بابام رضایت بده به اون زودی نامزد کنم اما خوب کی بدش میاد دامادش پولدار باشه . هنوزم من و امير نامزدیم . مثلا ! چو مدتهاست که روابطمون بیشتر شبیه زن و شوهرا می مونه . به هر حال ماجرای سکس من برای خودم عحیب بود چون تا اون موقع سکسی نداشته بودم و حتی از شنیدن اسم سکس هم حالم بد می شد . اما الآن تو این 3 ساله واسه خودم استادی شدم !		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%db%8c%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173836</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.017 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 21:41:47 by W3 Total Cache
-->