<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>میشنوم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%86%d9%88%d9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:31:29 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>میشنوم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>روش نمیشه کس بده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 26 Aug 2019 07:13:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[امادگی]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بمونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بودداشت]]></category>
		<category><![CDATA[پارسال]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[ترشحاتش]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[زمستون]]></category>
		<category><![CDATA[سرتونو]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخشو]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادمش]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[کردماز]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[کردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمه]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنمن]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ماهواره]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میشنوم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنماز]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدادم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[یخورده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[میکنم و هنوزم دارم بازی فیلم سکسی میکنم.از اینا بگذرم برم سراغ اصل مطلب.این قضیه که میخوام بهتون بگم از تابستون 89 شروع میشه تا زمستون 89.پارسال سکسی زمانی که میرم تو تیم (پ) با شاه کس یه بازیکنی که اسمش محمد بود اشنا شدم بعد چند وقت رفیق صمیمی همدیگه میشم کونی و کل [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>میکنم و هنوزم دارم بازی فیلم سکسی میکنم.از اینا بگذرم برم سراغ اصل</h2>
<p>مطلب.این قضیه که میخوام بهتون بگم از تابستون 89 شروع میشه تا زمستون 89.پارسال سکسی زمانی که میرم تو تیم (پ)</p>
<h3>با شاه کس یه بازیکنی که اسمش محمد بود اشنا شدم بعد</h3>
<p>چند وقت رفیق صمیمی همدیگه میشم کونی و کل مشکلاتشو به من میگفت.این اقا محمد ما از شانس خرکیش یه دوست</p>
<h4>دختر جنده داشت به اسم ارزو که من خر مایه تر</h4>
<p>از اونا هنوز ندیدم.بعد چند وقت پستون و زیر ابی رفتن با دختره هم اشنا میشم با دختره مثل پسره خیلی</p>
<h5>صمیمی میشم کوس بعد از گذشت چند ماه اینا میان به</h5>
<p>هم بزنن که دختره میزنگه بهم هی اهو ناله میکنه که من خیلی دوسش دارمو از این جور حرفا منم چند باری سکس داستان اشتیشون میدم بعد</p>
<h6>گذشت چند ماه من سر قضیه دوست دخترم ایران سکس با این</h6>
<p>دختره قطع رابطه میکنم که زمستون 89 بود میفهمم پسره به دختره گفته اگه میخوای با هم بمونیم باید پردتو بزنم و دختره هم قبول میکنه و پسر پردشو میزنه اما با دختره سرد میشه منم دنبال این جریان بودم که دیدم ارزو بهم زنگ زد و داره گریه میکنه که من خریت کردم ترو خدا کمکم کن از این جور کسشرا منم نامردی نکردم گفتم باشه.چند بار با هم رفتیم بیرون که از اون حالو هوا در بیاد بعد چند روز گفت بابام اینا رفتن لاهیجان یه روز بیا خونمون دست پختمو بخور منم از اونجایی که فکرشو خونده بودم میدونستم یه سکس با هم داریم.صبحش رفتم امام زاده حسن پیش رفیقم که تو پاساژ سهند مغازه داره یه دست لباس شیک برداشتم اومدم خونه.ساعت حولو هوش 10بود که اسپره لیدو کائینو خالی کردم رو کیرم و موتور رفیقمو برداشتم حرکت کردم به سمت صاحبقرانیه.ساعت نزدیکای 11بود که رسیدم اونجا زنگ درو زدم دیدم بدوناین که سوال بپرسه درو باز کرد منم رفتم تو.بعد این که وارد شدم دیدم جلوم سبز شد.این دختر با اون چیزی که من دیده بودم زمین تا اسمون فرق داشت.کلا هیکل خیلی خوبی داشت.نمیخوام دروغ بگم قدش یخورده کوتاه بود دوروبر 160 بود اما 3تا جیز با ارزش داشت یدونه سینه های خیلی بزرگ یدونه کون گوشتی یدونه هم قیافه ی قشنگ.تا دیدمش خشکم زد یه تاپ سبز شسبون با یه دامن کوتاه پوشیده بود که یهو گفت ادم ندیدی منم که بچه کونده پرو گفتم همچین پری خشگلی مثل تو نه.رفتم رو مبل نشستم که دیدم با 2تا شربت اومد و گذاشت رو میز منم که داشتم ماهواره میدیدم یهو احساس کردم دستش دور گردنمه وقتی برگشتم گفتش امیر تورو خدا 5دقیقه حرف نزن بزار من حرفام تموم شه منم گفتم بگو میشنوم اونم شروع کرد به کس شر گفتن که اگه تو نبودی میمردمو از این جور حرفا که دختره میزنن منم هیچ عکسو عملی نشون نمیدادم که سرشو گذاشت رو سینم گفتم چت شد یهو سرشو بلند کرد شروع کرد به لب گرفتن.من که اول شوکه بودم ما با امادگی که از قبل داشتم همراهیش کردم.دستمو بردم زیر تاپش که سینه هاشو بگیرم فهمیدم که سوتین نبسته تا خواستم تاپشو در بیارم که گفت بریم اتاق خوابم منم گفتم باشه.بغلش کردم بردم ینداختمش رو تخت و تاپشو در اوردم و شروع کردم خوردن اون سینه های گندش انقدر خوردم که نوک سینه هاش قرمز قرمز شده بودن اونم که سرمو گرفته بود و فشار میداد به سینه هاش بعد سینه هاش بعد رفتم سراغ دامنش واز پاش درش اوردم دیدم یه شرت سفید توری داره که از ترشحاتش خیس شده بود شرتشو سریع در اوردم که دیدم یه کس صورتی خوش تراش جلومه منم که مثل گاو افتادم رو کسش و شروع کردم به خوردنش از اون جایی که شنیده بودم دخترا خیلی رو چوچولشون حساسن و وسیله ای هست برا حشری کردنشون اول با زبونم یخورده با چوچولش بازی کردم که صدای اهو نالش بلند شده بود و بعد شروع کردم به کس لیسی اونم هی میگفت بخور عزیزم بخور عشقم بعد 5مین کس لیسی گفت بلند شو منم بلند شدم خودش تمام لباسامو در اورد بعد رفت سراغ کیرم و شروع کرد به ساک زدن.یجوری میخورد که انگار تاحالا کیر ندیده.بعد ساک زدنش گفتم میخوام بکنم تو کست و اونم قبول کرد.اول کیرمو مالیدم به دور کسش که با ترشحاتش خیس شده بود بعد سرشو کردم توش با یه فشار کل کیرم رفت تو کسش اونم یه اهی بلند کشید منم همین جوری داشتم تلمبه میزدم و صدای اخ اوخه اونم بلند شده بود.داشت ابام میومد که از کسش کشیدم بیرون و بهش گفتم کون میدی اول گفت نه اما بعد از یخورده کسشر گفتن رازیش کردم.یه کرم نیوا از رو میز ارایشش برداشتم خوب کیر خوردمو با کونشو چرب کردم.از اون جایی که میدونستم باید اول سوراخشو باز میکردم.اول یه انگشتمو کردم توش بعد 2تا انگشت بعدش که دیدم امادس کیرمو گذاشتم دم کونش و با یه حول فرستادمش تو یه جیغ خیلی بلندی زد معلوم بود دردش اومده اما من اون کونی که ماه ها ارزشو داشتمو ول نمیکردم اول یخورده نگه داشتم بعد اروم اروم تلمبه زدم.کونش خیلی تنگ بود اما خیلی حال داد بعد چند دقیقه تلمبه زدن خودم خوابیدم رو تختش گفتم بیا روش بشین اومد روش نشست یخورده بالا پاین کرد که دیدم همون که خودم تلمبه بزنم بیشتر حال میده.خوابوندمش رو تخت پاشو دادم بالا و شروع کردم به تلمبه زدن بعد چند دقیقه دیدم چشاش و صورتش قرمز شد که یهو بی حال شد که فهمیدم ارضا شده بعد چند دقیقه حالت سگی خوابوندمش و شروع کردم به تلمبه زدن که ابم داشت میومد که بهش گفتم کجا خالی کنم گفت رو شیکمم منم همشو رو شیکمش خالی کردم و جفتمون بی حال چند دقیقه توو بغل هم بودیم بعدش رفتیم با هم حموم که اونجا یخورده شیطونی کردیم بعد حموم هم رفتیم ناهار خوردیم و من رفتم خونه اگه سرتونو درد اوردم شرمنده.نوشتنم زیاد خوب نیست میدونم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2636</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان سوپر شاه کس خوشگل با سینه های دوست داشتنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Aug 2019 03:12:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبمیوه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشش]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[ابروهای]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احساساتی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استاده]]></category>
		<category><![CDATA[استادی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابمو]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[امروزم]]></category>
		<category><![CDATA[املایی]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتقادات]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتامو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[انگولک]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجام”]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتون]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخواید]]></category>
		<category><![CDATA[بخورید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[براحتی]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برخورده]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسیم]]></category>
		<category><![CDATA[بشینید]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرید]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بنشینم]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهزاده]]></category>
		<category><![CDATA[بودمشاید]]></category>
		<category><![CDATA[بودممن]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمینطور]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایگاه]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفات]]></category>
		<category><![CDATA[تکراری]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جامونو]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیتش]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[جورواجور]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشاتون]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفمون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصیات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابتو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواهان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوراکی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنه]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دادمسلام]]></category>
		<category><![CDATA[داستانا]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوها]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دزدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچگی]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیره]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیم]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سراسیمه]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختن]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[شوهرشو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صداتون]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[ضرباتم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[علاقمند]]></category>
		<category><![CDATA[فاکتور]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فراموشش]]></category>
		<category><![CDATA[فردایی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فروخته]]></category>
		<category><![CDATA[فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فروشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فکرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[فوتسال]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمایی]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترم]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخونه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمساعت]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کنفرانس]]></category>
		<category><![CDATA[کنممن:]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[کیلومتری]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمبا]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مانیتور]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیچه]]></category>
		<category><![CDATA[متاهلی]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مردونگی]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمتون]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلتون]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مغروری]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسی]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواید]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسوند]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاری]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسن]]></category>
		<category><![CDATA[میشنوم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[میوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناچاری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتش]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکش]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیده]]></category>
		<category><![CDATA[نظرتون]]></category>
		<category><![CDATA[نکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنید]]></category>
		<category><![CDATA[ننوشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستید]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همراهم]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[ویندوز]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده</h2>
<p>شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم</p>
<h3>نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا</h3>
<p>بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم کل ماجرا رو از سیر تا پیاز بنویسم، تا اینکه مبادا کسی</p>
<h4>فکر جنده کنه دروغه و ناسزا بگه.البته به شما هم حق</h4>
<p>میدم، خوندن یه خاطره به این پستون بلندی خیلی خسته کنندس، ولی فکر کنم یه جورایی واسه بعضی از شماها چنین</p>
<h5>اتفاقاتی افتاده کوس باشه ولی حوصله روی کاغذ اوردنش رو نداشته</h5>
<p>باشید. امیدوارم که خوب نوشته باشم تا یکم از خستگی چشاتون جبران بشه.و اما خاطره من&#8230;من (اسم مستعار: محسن) همیشه آدم ساکت سکس داستان و مغروری بودم</p>
<h6>(که کاملا تویه این خاطره آدم شدم، یعنی ایران سکس آدمم کرد)،</h6>
<p>همیشه فکر می کردم که با غرور میشه خیلی چیزها را بدست بیارم(اشتباه و اشتباه&#8230;) با افراد هم سن و سال خودم هم صحبت نمی شدم، همیشه افرادی رو انتخاب می کردم که از لحاظ اختلاف سنی با من، سن بالایی داشته باشند و افراد پخته ای توی مسائل زندگی باشن. من در حال حاظر دانشجوی کارشناسی IT هستم که همین، باعث اتفاق افتادن این خاطره شد. اصلا با دخترا ارتباط نداشتم، اگر راستشو بخواید از آبروم میترسیدم. نه اینکه آدم مثبتی باشم، نه&#8230; برعکس کارهای بخصوصی هم انجام میدادم ولی نه در حد دختر و این حرفها&#8230; . من از لحاظ صورت یه جذابیت خاصی داشتم (موهای مشکی، ابروهای کشیده، گونه های برجسته، چشم های سبز و پوست گندمی) ولی از لحاظ فیزیک بدنی اصلا خوب نبودم (قد: 167 وزن 54). درضمن منو مثل یک پسر جوون رشید فرض نکنید، قیافه من خیلی جوونتر از سنم هست و قیافم شبیه بچه هاست. علاقه شدید من به ورزش فوتبال و فوتسال در لاغر بودن من خیلی موثر بوده.گفتم از داشتن دوست دختر می ترسیدم، اما علاقه عجیبی به دوستی با یک زن با تجربه داشم و اصلا به سکس فکر نمی کردم. شاید این هم مثل خصوصیات دوستیم با پسرهای هم سن و سالم باشه که واستون نوشتم، باشه. این خاطره ام شاید از نظر سکسی بودنش زیاد شما رو راضی نکنه، ولی بخاطر اتفاقاتی که واسم افتاده بشتر احساسی تا سکسی. بگذریم&#8230;تازه وارده دانشگاه شده بودم، خیلی اشتیاق تحصیل رو داشتم. شب و روز رو یکی میکردم و درس می خوندم. ترم اول رو با معدل 19.43 پشت سر گذاشتم. ترم دوم که شروع شد از اینکه یکم توی چشم دیگرون بودم بدم میومد. کسانی که توی کلاسای من بودن دیگه کاملا منو می شناختن، و موقعی که سوالی براشون پیش میومد، از من میپرسیدن از این وضعیت یه جورایی راضی بودم ولی از یه نظر هم برام ناخوشایند بود، چون خیلی از افراد با حسادت و &#8230; به من نگاه میکردن و از ارتباط نداشتن و طرز لباس پوشیدنه من، من رو اُمّل صدا میکردن. من خیلی رو جزواتی که می نوشتم حساس بودم. چند باری جزواتم رو زدن. یکی از استادام که خیلی با من خوب بود، میگفت: وقتی می بینی جمعی بخاطر خوب بودنت مسخرت می کنن به خودت افتخار بکن.توی ترم سوم دیگه همیار استاد درس برنامه نویسی Cو ساختمان داده شده بودم. چند باری شده بود که مقاومتم در برابر بعضی از دخترای دانشگاه کم شده بود. شب پیامای جورواجور واسم میومد و همین به غرورم اضافه میکرد (غروری که همش منو احمق تر از همیشه میکرد). کلاس های خصوصی بیرون شروع شده بود. پروژه میگرفتم و حسابی به نون و نوایی رسیده بودم.من درسهایی عمومی رو طبق راهنمایی مدیر گروهم واسه ترم چهارم گذاشتم. انتخاب واحد شروع شده بود و من باید درس فارسی عمومی، پروژه، کارآموزی، پایگاه داده و &#8230; رو برای ترم چهار انتخاب میکردم. درست یادم هست که موقع انتخاب واحد سه تا استاد معرفی شده بود (آقای فارسی، آقای بهرامی و خانم علیخوانی| فامیل واقعی). آقای فارسی خیلی استاد خوبی بود و خیلی ازش تعریف شنیده بودم ولی اصلا با کلاس تربیت بدنی و پایگاه داده-ام جور نمیشد به همین خاطر مجبور شدم که با آقای بهرامی کلاس بگیرم.کلاسا شروع شده و منم طبق معمول به درس خوندن ادامه دادم. اصلا از کلاس آقای بهرامی راضی نبودم. آدم متعصبی بود و اصلا افکار دیگران رو قبول نداشت، منم به همین خاطر تا مهلت حذف و اضافه تموم نشده بود، رفتم کل شهریه داشگاه رو پرداخت کردم و از روی ناچاری با هزارتا دردسر و التماس خودمو توی کلاس خانم علیخوانی جا دادم. اصلا روحیه خوبی، بخاطر انتقادات و یا بهتر بگم مسخره کردنم توسط همکلاسی هام، نداشتم.کلاس ها روال خودش رو طی میکردند، تا اینکه هفته بعد از تغییر کلاس فرا رسید. میخواستم ببینم این استاد چطور استادی (استاد فارسی عمومی، خانم علیخوانی)، خوب به مباحثش گوش می دادم. انصافا معلوم بود استاد با کمالات و درس خونده ای هست. ظاهر کاملا خوب و با حجابی داشت. آرایش معمولی میکرد. چشاش مشکی بود و ابروهای خیلی قشنگی داشت از همه مهمتر صورت خندونش آدمو به خودش جذب میکرد. صورت سفید و لبای رژ خوردش خیلی خوشگلترش میکرد. همیشه چادر سر میکرد. و هنگام درس دادنش هم چادرش رو از سرش نمی کشید.همیشه عادت داشتم که ردیف جلو، صندلی نزدیک استاد بنشینم (از ترم اول و الانم هنوز همین عادت رو دارم، شاید بخاطر جسه کوچکمه). دیگه لحن شعر گفتناش واسم خیلی فرق کرده بود. نمیدونم بهش حسادت میکردم که اینقدر خوب حرف میزنه و یا بهش علاقمند شده بودم. وقتی توی کلاسش می نشستم اصلا دوست نداشتم کلاسش تموم شه و حتی یک کلمه هم نمی نوشتم چون اصلا دیگه حواسم به درس نبود و مرتب به صورت و سیماش نگاه میکردم. اصلا رو نداشتم که باهاش غیر از درس حرفی بزنم و مرتب به بهونه سوالات درسی خودمو باهاش هم کلام میکردم. فارسی عمومی شده بود برام چای و استاد علیخوانی هم واسم شده بود حبه قند، که راحت با هم حضمشون میکردم. کلافگی و سردرگمی، که مخرب اصلی آینده جوونای ماست، کاملا به سراغم اومده بود و کلا حواسم به علیخوانی بود. (البته فقط توی درس فارسی اینطور بودم) همیشه صبح روز بعد از کلاس، تصمیم می گرفتم که دیگه به اون فکر نکنم، ولی توی این یه مورد حسابی کم میاوردم.همیشه عادت داشت وقتی وارد کلاس میشد، اول یک سر، دَم در کلاس، کل بچه ها را ببینه و بعد آروم با دسته راستش صندلی رو بکشه و کیف لپ تاپش رو کنار میز بزاره و روی صندلی بشینه و تا چند دقیقه لیستش رو چک کنه و اونوقت حضور غیاب کنه. وقتی به اسمه من میرسید می گفت: مثل همیشه آقای احسانی(مستعار) حاضر هستش. ولی اونروز حضور غیاب خیلی فرق کرده بود، آخه دو جلسه آخر بود و همه دانشجوها حضور داشتن. تا اسمه منو خوند یکی از دانشجوها که میشناختمش از ته کلاس داد زد: آقای املی حاضر. استاد تشخیص نداد که کی این حرف رو زد. و بعد نگاهی به من کرد و سری تکون داد. اصلا از این بابت ناراحت نشدم چون فکر میکردم شاید همین باعث حرف زدنه من و خانم علیخوانی بشه، ولی اصلا همچین اتفاقی پیش نیومد. دیگه بچه های کلاس هم از رفتار من فهمیده بودند که من چه دردی دارم.دائم تیکه پرونی میکردن. دیگه دخترای کلاس هم روشون باز شده بود. توی وقتای آخر کلاس بودیم که بحث به ازدواج و این چیزا کشیده شد. بچه ها مرتب مخسره و شوخی میکردن. جو کلاس کاملا عوض شده بود و البته از کنترل خانم علیخوانی خارج شد. پسرا به دخترا تیکه مینداختن و دخترا به پسرا. منم که توی این حال و هوا داشتم لبخندای خان علیخوانی رو نگاه میکردم. تا اینکه سرش رو، رو به من کرد و سریع نگام رو ازش دزدیدم تا متوجه نشه.صندلیش رو کشید عقب و اومد روبه روی صندلی من ایستاد. باور کنید از ترس داشتم میمردم و قلبم به ضربان افتاده بود. چون اصلا موقع نگاه کردنش متوجه زیر چشمی پاییدنش نبودم و همین ترسمو بیشتر کرده بود. چادرش کمی باز بود و از لای دکمه مانتشو میشد پیرهن قرمز زیرش رو دید. البته من آدمش نبودم که زل بزنم و سریع سرمو رو بهش کردم. خانم علیخوانی گفت: آقای احسانی چرا شما حرفی نمی زنید؟&#8211;؛. منم با لکنتی که توی زبونم افتاده بود(از سر دستپاچگی)، گفتم: من چی بگم، اونا که دارن خوب حرف میزنن.&#8211;؛. صندلی پشتیم که پسر پرویی بود گفت: خانم، احسانی حواسش جای دیگست. خودش جای دیگه رو داره دید میزنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی کامل دوزاریش افتاد و فهمید که اونم (صندلی پشتیم) فهمیده و مطمئن شد که من داشتم بهش نگاه میکردم(نگاه که نه&#8230;).خانم علیخوانی به روی صندلیش برگشت و گفت: بچه ها کلاس تمومه و خواهش میکنم امروز سوالاتون رو بزارید واسه کلاس بعد.&#8211;؛. مطمئن بودم که با منه. من حرفش رو نشنیده گرفتم و تا از کلاس رفت بیرون، دویدم دنبالش و ازش در مورد زندگینامه (انتخاب پروژه، واسه کنفرانس) مولانا سوال کردم. اونم گفت: آقای احسانی مگه من نگفتم که بزارید واسه جلسه بعد، مگه شما حواستون کجاست؟&#8211;؛. آخ&#8230; که آب سردی بود که با فشار زیاد روم باز شده بود. همونجا میخ کوب شدم، اصلا فکرشو نمیکردم که اینطوری باهام حرف بزنه. توی این موقعیت، پسره صندلی پشتی من بازم سر کلش پیدا شد و گفت: هر کی فکر کنه تو املی، من اینطوری فکر نمی کنم. همه با دوختر دوست میشن، ولی تو دستت رو گذاشتی روی خانم علیخوانی، کلک تر از تو آدم پیدا نمیشه.&#8211;؛. نمیدونم چرا چنین فکری رو پیش خودش میکر. شهر ما یکی از شهرهای گرم جنوب هستش(باور کنید که جرات گفتنش رو ندارم؛ خواهش میکنم درک کنید). من توی اون گرمای آخر فروردین ماه یه فاصله 5-6 کیلومتری رو پیاده تا خونه رفتم، دائم توی راه فکر میکردم و خودخوری میکردم.جلسه بعد هم رسید و منم کنفرانس رو دادم و هیچ سوالیم نپرسیدم. همه بچه ها تعجب کرده بودن. یکی از بچه ها که از همه باهاش صمیمی تر بودم، بهم گفت: اونروز حسابی کلک و پرتو ریختا.&#8211;؛. منم با یک سکوت جوابشو دادم. دیگه کلاسا تموم شد و منم دیگه خانم علیخوانی رو ندیدم. همیشه به اون فکر میکردم. بارها به سرم زد شماره تماسش رو از بچه ها بگیرم و باهاش تماس بگیرم. ولی بعضی از بچه ها نداشتن و بعضی ها هم نمیدادن.فوق دیپلمم رو گرفتم و واسه کنکور کارشناسی خودمو آماده میکردم. کارم کلا، پرداختن به سایتم و رفتن به فروشگاه های لوازم سخت افزار و نرم افزار رایانه بود. خیلی روزگار بدی برام شده بود. اصلا فراموش کردنش واسم سخت بود. ولی چاره چی بود&#8230; دیگه کم کم داشتم فراموشش می کردم، یعنی کلا فراموشش کردم.یه روز (سه شنبه مردادماه بود) داشتم از رَم های فروشگاه سخت افزار رایانه دوستم دیدن میکردم که دیدم خانم علیخوانی داره با صاحب فروشگاه در مورد لپ تاپ حرف میزنه. من گیج مونده بودم. همون لحظه دوستم به ردیف لپ تاپا اشاره کرد و به خانم علیخوانی گفت: شما اگه میخواید مدل ها رو ببینید، برید به دکور شماره 7، اگه سوالی هم داشتید می تونید از آقای احسانی بپرسید.&#8211;؛. من کامل هیجان زده و البته عرق کرده بودم(شاید بعضی از شما منو درک کنید). خانم علیخوانی، به من نگاهی کرد و انگار که اصلا منو نمیشناسه (شایدم واقعا منو فراموش کرده بود، چرا نکنه؟) به دکور شمارع 7 رفت. یکمی اینور اونور شد و صدا زد: آقای احسانی لطف میکنید چند لحظه تشریف بیارید&#8211;؛. منم با تعجب، رو کردم بهش و گفتم: خواهش میکنم&#8211;؛. رفتم نزدیکش وایسادم. کمی از من بلند تر بود. وای جذابیتش صد برابر شده بود. صورت سفید، چشای مشکی و موهای رنگ شرابیش که روی قسمت مشکی موهاش افتاده بود، لبای رژ زده ، همه و همه منو محو خودشون کرده بودن، تا حالا توی عمرم خانم علیخوانی را به اینصورت ندیده بودم.خانم علیخوانی رو به من کرد و گفت: آقای احسانی اینورا میچرخید. تحصیل رو چه کار کردید؟&#8211;؛. بـــلـــه&#8230; کاملا منو یادشه. منم گفتم: من همیشه به این فروشگاه میام. آخه من این لپ تاپ ها رو واسه دوستم میارم. الانم دارم واسه کارشناسی می خونم&#8211;؛. علیخوانی: خیلی هم خوب. بارها تعریف شما رو از استاد های توی اتاق مشاورین دانشگاه شنیده بودم. معلومه پسر فعالی هستید&#8211;؛. من که توی دلم هنوز از برخورده روز های آخر کلاسش، ناراحت بودم. گفتم: خواهش میکنم.&#8211;؛. علیخوانی: میشه منو توی انتخاب لپ تاپ راهنمایی کنید. اگه بتونم یه لپ تاپ خوب بگیرم شیرینی شما، پیش من محفوظه.&#8211;؛. من از این حرفش خیلی ناراحت شدم. توی جوابش گفتم: شما پیش من حق دارید، نا سلامتی شما استاده من بودید. و حسابی منو کمک کردید&#8211;؛. لبخندی زد و گفت: مخصوصاً، جلسه آخری؟&#8211;؛. فهمیدم که دوزاریش افتاده، گفتم: نه&#8230; حتما اونروز عصبی بودید.&#8211;؛. گفت: در هر صورت من از شما معذرت خواهی میکنم. البته نه بخاطر راهنمایی کردن شما، نه.. از اون روز توی دلم بوده.&#8211;؛.منم کل لپ تاپ ها رو با دقتی که بهش داشتم، معرفی کردم. انگار توی چهرش معلوم بود که لپ تاپ ها رو نمی پسنده. گفتم: خانم علیخوانی اگه این مدل ها رو نمی پسندید، من به شما مدل بهتری رو پیشنهاد کنم. اما توی فروشگاه از اون نداریم. مدل سونی وایو، اصل آمریکا هست. اگه دوست دارید تا واستون سفارش بدم&#8211;؛. علیخوانی گفت: جدی میگید؛ آره راست میگید من اصلا از اینا خوشم نیومد. اگه بتونید این کارو کنید که خیلی خوب میشه. من چطوری میتونم ظاهر اونا رو ببینم.&#8211;؛. من گفتم: من می تونم تصویراشون رو به شما نشون بدم. ولی الان توی لپ تاپ خودم دارم، اگه میمونید برم واستون بیارم؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه الان مزاحمتون نمیشم. فقط اگه زحمتی نیست، بعد از اینکه تصویر و قیمتو گرفتید، با شماره ای که الان بهتون میدم تماس بگیرید، تا فردا توی دانشگاه همدیگرو ببینیم.&#8211;؛. من خیلی از این حرف خوشحال شده بودم. شاید توی دانشگاه بود، ولی همینم فعلا از سرم زیاد بود.من سریع به خونه رفتم و مدل لپ تاپ هایی که تا آخر اردیبهشت ماه می رسیدن رو چک کردم و چند تا از تصویرهای اونا رو هم توی اینترنت، به بقیه تصویر مدل های لپ تاپ اضافه کردم. می خواستم باهاش تماس بگیریم ولی گفتم اینطوری که خیلی تابلو میشه؛ حداقل بزارم واسه فردایی که خودش گفت.فردا رسید، حدود ساعت 9 صبح تصمیم گرفتن که باهاش تماس بگیرم، ولی مگه این دو دلی و شک می زاشت. هر بار که از دفترچه تلفن گوشیم، نام Ali-Khani رو جستجو می کردم، از تماس منصرف میشدم. با خودم گفتم من که نمی خوام باهاش حرف خاصی بزنم. دکمه Call رو زدم، چند بار بوق خورد ولی جواب نمی داد، بیش از 5 بار زنگ زدم، ولی اصلا جواب نمی داد. حسابی داغ کرده بودم و با خودم حرف میزدم. همش میترسیدم اتفاقی افتاده باشه.گوشی رو گذاشتم روی میز کامپیوترم و رفتم که کمی توی حیاط خونمون قدم بزنم. بعد از یه ربع قدم زدن، برگشتم و گوشی رو، برای اینکه یه بار تماس بگیرم، باز کردم. بــــــــلـــــــــــه&#8230; خانم علیخوانی تماس گرفته بود، ولی منه احمق با خودم گوشی رو توی حیاط نبرده بودم. هزارتا بدو بیراه به خودم گفتم و با خانم علیخوانی تماس گرفتم. گوشی رو برداشت و با یه صدای ضعیف و نازک گفت: بله&#8211;؛. من که کاملا دست پاچه و حول شده بودم، گفتم: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. مدل لپ تاپ ها رو واستون فهرست کردم، هر وقت خواستید تا واستون بیارم دانشگاه&#8211;؛. خانم علیخوانی: ای وای، ببخشید، در حال رانندگی بودم و اصلا متوجه تماس شما نشدم. من امروز باید بخاطر چیزی که اصلا توقع فراموش کردنش رو نداشتم، به شیراز برم و دکتره پسرم رو ببینم&#8211;؛. شیراز تا شهر ما، حدود 8 ساعت راه هست و شهر ما تا بوشهر حدود 2 ساعت. بگذریم&#8230; من کاملا شکه شده بودم و داشتم از تعجب (واسه بچه دار بودنش) شاخ در می اوردم. با لحنی که اصلا فکر نکنه توقع شنیدن این حرفش رو نداشتم، گفتم: ببخشید که وسط رانندگی مزاحمتون شدم، به همسر و بچتون سلام برسونید و امیدوارم که مشکلتون به زودی رفع بشه&#8211;؛. حسابی به خاطر این سرکاری، داغ کرده بودم و عصبی بودم. خانم علیخوانی گفت: نه موردی نیست، من الان دشت ارژن هستم و وایسادم که واسه بهزاد(اسم بچش) خوراکی بگیرم. درضمن من همسرم فوت شده، تعجب میکنم شما اینو نمیدونستید، کل بچه های دانشگاه اینو می دونن؛ پسر من آلرژی و آسم داره، هر چند مدت یک بار باید بخاطر واکسناش، به شیراز بیام. امیدوارم که بخاطر این بد قولی شما منو ببخشید.&#8211;؛. من گفتم: من اصلا در مورد فوت شوهر شما چیزی نمی دونستم و بخاطر همین بهتون تسلیت میگم. امیدوارم که مشکل پسرتون حل بشه. واقعا فکر نمی کردم این همه مشکل داشته باشید. تصورم چیز دیگه بود&#8211;؛.واقعا همینطور بود، اصلا تصورش رو نمیکردم ، که خانم علیخوانی یک زن بچه دار و شوهر دار باشه. خانم علیخوانی گفت: تصورتون چیز دیگه ای بود! تصور شما از من چی بوده؟، دوست دارم بدونم.&#8211;؛. من گفتم: تصور خاصی نداشتم، ببخشید، ولی اصلا فکرش رو نمی کردم که شوهر داشته باشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما همیشه در مورد مردم همچین فکرایی می کنید؟&#8211;؛. اصلاً فکرشو نمی کردم که بخاطر حرفم عصبانی بشه و بخواد حرفم رو قطع کنه، فهمیدم که با این حرفم حسابی گند زدم. اومدم که جمو جورش کنم که انگار بدترم شد.دیگه بعد از اون جریان تا دو-سه ماهی جرات زنگ زدن رو نداشتم، همیشه به اون فکر می کردم و حس میکردم یه روز باهام تماس میگیره. گذشت، تا یه روز واسه حساب و کتاب لپ تاپ و دادن چند تا فاکتور به دوستم به فروشگاه (سخت افزار رایانه دوستم) رفتم. دوستم تا منو دید گفت: کجایی بابا، زود باش بیا به این شماره زنگ بزن، قول داده بودی براش لپ تاپ جور کنی، مگه ما با هم طی نکردیم که باید تمام خرید و فروشا توی فروشگاه انجام بشه.&#8211;؛ منم گفتم: علی (مستعار) اصلا حوصله ندارم باهات بحث کنم، من به کسی قول ندادم. علی (دوستم) گفت: پس این خانمو که امروز زنگ زده و میگه آقای احسانی قرار بوده برام لپ تاپ سفارش بده کیه دیگه؟. خودشو علیخوانی معرفی کرد. اینجوری نمیشه که تو از من مشتری بگیریا&#8230;&#8211;؛. خیلی تعجب کردم، میدونستم با کی هست. اصلا، انرژی گرفتم و حسابی روم باز شد(پیش دوستم) منم گفتم: یعنی چی، تو سفارشات منو توی فروشگاهت میزاری و 400 تومان 400 تومان سود میکنی، ولی من نمی تونم از فروشگات یه مشتری بگیرم، در ضمن اون مدل لپ تاپ های تو رو نپسندید و گرنه بهش قول نمی دادم. اگه خواستی هم میام سودشو روت پرت می کنم.&#8211; ؛. علی: حالا چرا ترش میکنی، جنبه نداریا، ما 2سال که باهم کار میکنیم چرا هنوز از من به این تندی دلخور میشی..&#8211;؛.بگذریم&#8230;من بلافاصله از فروشگاه اومدم بیرون و سریع گوشی رو برداشتم و شمارش رو گرفتم، بازم همون درد لعنتی، گوشی رو جواب نمی داد. خودم: اصلا من شانس ندارم، خاک تو سر من. این چه وضعیه، هر وقت زنگ زدم گوشیشو برنمیداره.&#8211;؛. دیگه حسابی اونروز رو شانس بودم، گوشی رو هم که بخاطر افتادنش توی خیابون، داغون کردم. دیگه چی میخوام. سریع رفتم از دستگاه های عابر بانک، یه 30 تومان گرفتم رفتم یه گوشی نوکیا معمولی خریدم و تا شب گذاشتم توی شارژ. اصلا خیلی واقعا بدشانسم، شماره خانم علیخوانی رو هم که توی گوشی قبلیم ذخیره بود، از دست داده بودم، حدود ساعت 10.30 شب بود که به علی زنگ زدم، دعا-دعا میکردم که گوشی رو جواب بده، بعد از کلی زنگ خوردن، گوشی رو جواب داد. من: سلام علی خوبی، کجایی بابا، چرا گوشی رو جواب نمیدی.&#8211;؛. علی: بابا تو هم امروز یه چیزیت میشه ها، اون از صبحت و اینم از الان، بابا داشتم مغازه رو می بستم که زنگ زدی. حالا بگو ببینم چته؟..&#8211;؛. من: این شماره خانمه توی حافظه تلفنت نیست، از بس که اعصابمو داغون کردی، گوشی از دستم توی خیابون افتاد و ال سی دی-ش داغون شد، این نوکیا 20 تومانی که ارزش درست کردن رو نداره، رفتم یکی دیگه گرفتم.&#8211;؛. علی: تو که وضعت خوبه چرا یه گوشی خوب نمیگیری.&#8211;؛. من: تو چه کار به این کارا داری، زود باش بگو ببینم شمارش افتاده یا نه.. أه&#8211;؛. علی: باشه بابا چقدر تو بد اخلاق شدی امروز. بزار ببینم؛ ببین قطع کن الان باهات تماس میگیرم.&#8211;؛. علی بعد از چند لحظه با من تماس گرفت و شماره رو بهم داد.من خیلی خوشحال بودم، ولی باز هم دلهوره داشتم، نمی دونستم امروزم چه سرکاری رو میخوام بخورم. خلاصه رفتم توی پارک روبه روی در حیاطمون نشستم، شماره رو گرفتم. بوق ممتد، چرا از صبح تا حالا جواب نمیداد. اصلا دیگه داشت حالم بهم میریخت. یکی – دوبار دیگه زنگ زدم، گوشی رو جواب نداد. دیگه مطمئن شدم یه خبرایی هست.صبح فرداش، حدود ساعت 9 بلند شدم و گوشی تلفن اتاقم رو برداشتم و با تلفن ثابت زنگ زدم. سه تا بوق خورد که گوشی رو برداشت. من: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. چند روز پیش با فروشگاه تماس گرفته بودید. دیشب هر چه با تلفن همراهم باهاتون تماس گرفتم، گوشی رو جواب ندادید. درخدمتم، امری داشتید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید آقای احسانی، دیشب یه شماره همراه افتاده بود روی گوشی، دیر وقت بود واسه همین تماس نگرفتم. فکر نمی کردم شماره شما باشه؛ توی این مدت که تماس نگرفتید، فکر کردم دیگه کار نمیکنید، با فروشگاه که صحبت کردم، گفتن که هنوز تو کار لپ تاپ هستید. چرا پس تماس نگرفتید؟. چند روز پیش-هم بخاطر لپ تاپ با فروشگاه تماس گرفتم. ولی اونجا نبودید. اگه میشه امروز واسم مدل ها رو بیارید تا ببینم.&#8211;؛. من: من فکر میکردم شما شماره تماس منو دارید و از شیراز که تشریف اوردید با من تماس میگیرید. شما شماره تماس منو ندارید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید، میدونم که باید شماره تماس شما رو ذخیره میکردم، ولی اون روز کلا مشغول ماشین پارک کردن شدم و بعدش که از دشت ارژن راه افتادم، در حال رانندگی بودم، به شیراز که رسیدم رفتم خونه مادرم و صبح فرداش رفتم دکتر، دیگه وقت نشد که شماره رو ذخیره کنم&#8211;؛. بازم خدا رو شکر کردم که نگفت، چرا ذخیره کنم؟ من: اشکالی نداره، الان ذخیره کنید. امروز میخوام بیام کار فراغت از تحصیلم رو انجام بدم، اگه میتونید بیاید که مدل ها رو نشونتون بدم&#8211;؛. خانم علیخوانی: من الان دانشگاه هستم، هر وقت اومدید، برید توی کتابخانه و یه تک به من بزنید.&#8211;؛.بعد از خداحافظی رفتم دانشگاه، به کتابخانه که رسیدم گوشی رو برداشتم و واسه خانم علیخوانی یه تک زدم. حدود 15 دقیقه تنها توی کتابخانه نشستم. تا که درو باز کرد و طبق عادت همیشگی کتابخونه رو یه نگاهی کرد اومد صندلی جلوی من نشست. و گفت: من فکر میکردم شما رفتید سالن مطالعه.&#8211;؛. من: شما که به من گفتید بیاید کتابخانه، در ضمن سالن مطالعه آقایون، که نمی تونن خانم ها وارد بشن. خانم علیخوانی گفت: آره راست میگید. حالا میشه مدلا رو ببینم. اگه میشه سریعتر که باید برم کلاس دارم.&#8211;؛. منم 5 تا مدل نشون دادم که مدل سری F12 سونی وایو رو پسندید. و گفتم: شما که یه Dell داشتید، اونو چکار کردید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: من اونو گذاشتم واسه بهزاد، البته خیلی ویروس داره، سرعتش حسابی کند شده. اصلا نمیشه باهاش، دل راحت کار کرد. بهزادم که هنوز بچس نمی تونه ویندوز و این چیزا رو عوض کنه، خودمم که وقت ندارم. راستی میشه یه خواهشی کنم؟ &#8211;؛. من: بله بفرمایید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: وقتی میام دانشگاه، بهزاد تنها میشه، وقتی می خواد با کامپیوتر کار کنه، 10 بار به من زنگ میزنه، منم که دلم نمیاد ناراحتش کنم، گفتم اگه زحمتی نیست، یه روز بیاید هم ویندوز سیستم رو عوض کنید و هم یکم با بهزاد کامپیوتر کار کنید. در ضمن هر چقدر هم زحمت کشیدید من حقتون رو پرداخت می کنم.&#8211;؛ من: این چه حرفیه، مگه می خوام چکار کنم. هر وقت گفتید من میام واستون ویندوز لپ تاپ رو عوض می کنم و حسابی بهش میرسم. ولی نمی دونم بهزاد بتونه همون روز یاد بگیره.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما بیاید، اگه دیدید بهزاد یاد میگیره، هفته ای سه شب، شبی 1 ساعت بهش یاد بدید، شاید واسه تعویض ویندوز پرداختی نکنم، ولی واسه تدریستون حتما باید حقتون رو پرداخت کنم؛ من که دیرم شده، ولی امشب واسه جوابتون، با شما تماس میگیرم هر چند می دونم در گیر درساتون هستید ولی اگه بتونید، خیلی ازتون ممنون میشم.من سال بعد، کنکور دولتی جایی رو که دوست داشتم قبول نشدم واسه همینم گذاشتم واسه دوره ی بعد، از این بابت هم که یه فرصته دیگه به دست میاوردم خوشحال بودم. اما واسه سربازی نرفتن هم باید ترفندهایی رو که جوونای هم سن سال من اجرا میکردن رو پیاده میکردم.بگذریم&#8230;شب شد، خوب یادمه داشتم یکی از فیلم های نیکلاس کیج رو می دیدم که خانم علیخوانی زنگ زد. چند لحظه جواب ندادم تا فکرخاصی نکنه. گوشی رو برداشتم. خانم علیخوانی: سلام. خوبید آقای احسانی؟ ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم. می خواستم ببینم می تونید فرداشب بیاید، لپ تاپه بهزاد رو درست کنید. &#8211;؛. من: آره، حتما. فرداشب ساعت 10 خوبه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نمیشه زودتر، آخه ویندوز عوض کردن خودش طول میده، تازه اگه بشه، می خوام کمی با بهزاد ورد کار کنید. دوست دارم از الان مشغول شه، و کمتر بازی کنه&#8211;؛. من: مانعی نداره، اگه مشکلی نیست ساعت 8.30 میام، چون خودم توی شهر یه سری کار دارم که باید انجام بدم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: من نرم افزار های آفیس رو ندارم اگه شد با خودتون بیارید.شب بعد فرا رسید، قبل از اینکه برم به خونه ی خانم علیخوانی حسابی بخودم رسیدم. از عطرو ، اصلاح صورت بگیر تا &#8230; . دیگه کاملا آماده شدم. ساعت 8.40 راه افتادم. زنگ زدم آدرس رو گرفتم و چون آدرس راحت بود، سریع خونشون رو پیدا کردم. زنگ آیفون رو زدم، درو باز کرد و رفتم توی حیاط ایستادم، تا که خودش اومد. گفت: ای بابا چرا تشریف نمیارید تو، بیاید بالا&#8211;؛. من یواش از پله های توی حیاط رفتم بالا، خیلی کفش و دمپایی جلوی در گذاشته بود، حسابی عرق کردم، فکر کردم مهمون دارن. خونه ی اونا طبقه پایین بود، طبقه بالا که درش (درب به ساختمون بود) توی کوچه اونطرفی باز میشد. یه پیرزن، پیرمرد توی اونجا زندگی میکردن.تا که به خانم علیخوانی رسیدم، با یه لحن نگران گفتم: سلام. انگار بد موقع مزاحم شدم، مهمون دارید نه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی(با یه لبخند) گفت: نه بابا من مهمون کجام بود. عمداً کفش و دمپایی جلو درب میزارم که اگه مامور آبی، برقی و یا چیزی اومد و بهزاد تنها بود فکر کنه کسی خونه هست.&#8211;؛. من که خیالم دیگه از بابت مهمون راحت شده بود، گفتم: (با یک لبخند بابت اینکه خیالم راحت شده بود، زدم گفتم) ای بابا شما خانوما همه جور سیاست رو دارید. من که این به عقلم نمیرسید.&#8211;؛.با یه سری تعارفات معمول وارد خونه شدم. خیلی خونه زیبایی داشت، نه اینکه چیزای گرون داشته باشه، نـــه&#8230; ولی همه چیز با سلیقه کامل چیده شده بود. گفتم: شما درسته خیلی مشغولید، ولی انگار خوب به زندگی خونه میرسید. خانم علیخوانی: آره، از وقتی که شوهرم فوت شده، از ترس اینکه بهزاد یه وقت فکر کنه که به اون اهمیت نمی دم، همیشه اتقاق و خونه رو تمیز می کنم، سعی می کنم غذای گرم بهش بدم و از این طور کارا. حالا چی شد که این حرف رو زدید؟&#8211;؛ من: آخه خیلی لوازم منزلتون با سلیقه و با حوصله چیده شده، قبل از که بیام فکر میکردم خونه شما شلوغ باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: بازم در مورد دیگران فکر غلط کردید؟ خوب نیست، اول همیشه ببینید، بعد حرف چیزی رو بزنید، فکر کنم بهتر باشه.&#8211;؛.خیلی تیپ ساده ای داشت. یه دامن بلند، با یه لباس بلند مردونه، همراه با یک دستمال. خانم علیخوانی لپ تاپ رو رفت همراه با بهزاد اورد. خیلی بهزاد خوشگل و عزیز بود، یه بچه سفید با موهای خرمایی، با چشای آبی. قدش خیلی کوتاه بود، ولی معلوم بود بچه ساکتی هست. بعد از چند لحظه که زبون باز کرد، فقط از بازی های روز ازم سوال می گرفت. خانم علیخوانی که اومد گفت: بهزاد جان، آقای احسانی، مثل شما اهل بازی نیستن، اون با کامپیوتر کار میکنه، درس میخونه.&#8211;؛. من حرفشو قطع کردم و گفتم: البته بازی هم می کنم&#8211;؛. بنظر خودم اوج راستگویی رو داشتم پیاده می کردم، که خانم علیخوانی به حالت چشم غره، بهم گفت: من اینو گفتم که اون بازی رو بزاره کنار حالا شما می گید من خودم بازی می کنم، واقعا که.&#8211;؛. من که خندم گرفته بود گفتم: باور کنید من اصلا نمی دونستم، گفتم شما خانوما با سیاستید، می گید نه.مشغول تعویض ویندوز شدم، کاملا جو خونه ساکت شده بود و همگام با تعویض ویندوز، لیوان شربت رو هم سر میکشیدم. خانم علیخوانی با سوالی که پرسید سکوت رو شکوند، گفت: آقای احسانی، شما از کامپیوتر خوشتون میاد، چرا من اصلا از کامپیوتر خوشم نمیاد، نمیدونم اصلا حس نمی کنم که چیزه مفیدی باشه. منم در جواب گفتم: من تمام زندگیم رو روی کامپیوتر گذاشتم. هر کس یه علاقه ای داره، یکی به کامپیوتر، یکی به ماشین و یکی هم به طلا. شما که اینقدر سیاستمدارید، واقعا خوبی های کامپیوتر رو نمیدونید؟.&#8211;؛. گفت: زدید توی خال، من به طلا خیلی علاقه دارم، فکر کنم واسه عمد گفتید طلا، ولی اگه راستشو بخواید، بابت طلا هیچوقت پول ندادم ، تا زمانی که امیر(اسم مستعاری که واسه همسرش گذاشتم) بود اون فقط طلا واسم می خرید.&#8211;؛.من خیلی کنجکاو بودم که درباره همسرش بدونم، واسه همینم دلو زدم به دریا و ازش پرسیدم که: چطور شد که همسرتون فوت کرده؟&#8211;؛ خانم علیخوانی: من همسرم رو موقعی که بهزاد دوسالش بود از دست دادم، همسرم تو جوونی 2 بار قلبش رو عمل کرد ولی فایده ای نداشت. بارها دکترا بهش گفتم که باید دستگاه توی قلبت بزاری، ولی اون گوش نکرد، واسه همین هم عمر زیادی نکرد. خیلی بعد از اون تنها شدم، خانواده شوهرم که همینجا هستن، بکل رابطشون رو با من قطع کردن، حتی یکبارم نشده که نوه-شون رو بیان ببینن، موقعی که امیر فوت کرد من هنوز دانشجوی کارشناسی ارشد بودم، امیر فقط همین خونه رو واسه ما گذاشت، دیگه نه پولی، نه پس اندازی؛ آخه همون اوایل زندگیمون این خونه رو خریده بود.&#8211;؛. من خیلی ناراحت بودم و به بهونه کار با لپ تاپ چهرمو از اون می دزدیدم.گفتم: فکر کنم شما رو ناراحت کردم. اصلا سوال بجایی نکردم، ببخشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه اشکالی نداره، فقط نمی دونم چرا تا این حد که واسه دیگرون نگفته بودم، واسه شما گفتم. شاید با شما احساس راحتی کردم.&#8211;؛. من: خوشحالم که اینو میشنوم، منم سعی میکنم راز دار خوبی باشم. این از ویندوز حالا باید ورد رو نصب کنم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: نه دیگه بسه، من میخوام شام بکشم، هر وقت صداتون کردم، تشریف بیارید توی آشپزخونه.&#8211;؛. منم با کلی تعارف قبول کردم.وقتی شام می خوردیم یه صحبت های در مورد دانشگاه کردیم، بعد از خودن شام، من باز دوباره مشغول به نصب برنامه های لپ تاپ شدم. خانم علیخوانی بعد از انجام دادن کارهای توی آشپزخونه، اونم اومد نشست. و مشغول میوه پاک کردن شد. خیار سبزی رو که پوست کنده بود رو به من گرفت و گفت: شما که همش سرتون توی این لپ تاپه، هیچ چیزی هم میل نکردید، دیگه حداقل این میوه رو بخورید تا منم مثل شما فکرایی نکنم.&#8211;؛. من گفتم: چرا زحمت کشیدید، من خودم پوست می کندم، دستتون درد نکنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما یکم با بقیه بچه های توی دانشگاه متفاوت بودید، همیشه سرتون تو لاک خودتون بود، کاری به بقیه دانشجوها نداشتید. هنوز اون جلسات آخر رو فراموش نکردم. حسابی اون جلسه بهم ریخته بودم.&#8211;؛. من گفتم: منظورتون با جلسه ای بود که کلاس بهم ریخت، بعدشم گفتید که کسی سوال نپرسه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: آره، ولی یه سوال دارم، که باید بدون هیچ فکر اشتباهی و گمان بدی، به سوالم جواب بدید، وگرنه (با خنده) لپ تاپت رو ازتون میگیرم&#8211;؛. باور کنید که واقعا با این حرفش دیگه نمی تونستم هیچ چیز رو دروغ بگم، هر سوالی رو از من می پرسید مطمئن بودم واقعیت رو می گفتم، آخه چهرش خیلی دوست داشتنی بود. من گفتم: شما بپرسید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: چرا اون روز به من زل زده بودید؟ چیز خاصی بود، من از لحاظ ظاهری مشکلی داشتم.&#8211;؛. خیلی جواب دادن به این سوال واسم سخت بود، ولی باید حتما جواب میدادم. من گفتم: شاید با این حرف نظرتون روی من برگرده، ولی همون طور که خواستید، می خوام واقعیت رو بگم&#8211;؛. باور کنید خیلی برام سخت بود، اصلا به همین آسونی که نوشتم، حرف نزدم. ماجرای کلاس فارسی رو بهش گفتم. ادامه دادم: من بعد از گرفتن کلاس با شما، از شیوه درس دادنتون خیلی خوشم اومد، نمی دونستم، حسادت بود و یا چیزه دیگه، ولی اصلا واسم تکراری نبود. همیشه سعی میکردم که کلاس های شما رو سر وقت بیام. حتی اگه شما هم طول میدادید خیلی ناراحت میشدم. یه جورایی به شما عادت کرده بودم. من اون روز فقط به شما زل نزده بودم، همیشه همینطور بوده.&#8211;؛. دیگه هیچ چیز واسم مهم نبود، سرخ شده بودم. زیر اون کولر حسابی احساس گرما می کردم. داغ داغ بودم. گوشم داشت آتیش می گرفت.می خواستم ادامه بدم که حرفمو قطع کرد و گفت: حسابی داغ کردید بیاید این شربته منو رو هم بخورید.&#8211;؛. اصلا توقع نداشتم به این راحتی برخورد کنه.&#8211;؛. بعد از دادن شربت گفت: ببینید این احساس شماست، و کاملا می دونم چیرو می خواید بگید، ولی شما تنها نیستید که این حرفو به من زدید. همیشه دانشجوهایی بودن که چنین احساسی رو روی من داشتن.&#8211;؛. احساس می کردم که یک تریلر 18 تنی با بار داره روم رانندگی میکنه، کاملا خرد شده بودم، شاید این حرفش بدتر از صدتا توهین بود. حرفاش رو ادامه داد: اما شما رو خوب میشناسم، تا اونجایی که میدیدم شما اهل هیچ چیز نبودید، حالا نمی دونم ظاهرتون اینو نشون میده یا نه، ولی در کل من اینو حس کردم. ببینید، می خوام باهاتون راحت باشم، شاید اگه پیچیدش کنم شما بد برداشت کنید. و ناراحت بشید. در ضمن اگر شما هم به درستی حرفتون و نیتتون رو بگید من بهتر می تونم حرفامو تکمیل کنم.&#8211;؛من می دونستم که می خواد چی جوابمو بده، چون حق داشت واقعا زود بود. واسه همین، سرمو رو به مانیتور لپ تاپ کردم و گفتم: علاقه من به شما از روی دوست داشتن شخصیت شما بود همین. هیچ منظور دیگه ای هم نداشتم. اگه چیزه دیگه رو ثابت کردم ازتون معذرت می خوام&#8211;؛. یه لبخندی زد، و چهرش داد میزد که می گفت خر خودتی.اون شب دیگه هیچ لذتی برام نداشت و فقط می خواستم هر چه زودتر تموم بشه. توقع نداشتم که ازش بله بگیریم ولی فکر نمی کردم که بخواد اینجوری پیش بره. فردای اون روز ساعت 2 بعد از ظهر باهام تماس گرفت و گفت ساعت کلاسا رو مشخص کرده و اگه من مشکلی ندارم باهاش موافقت کنم. منم چاره ای نداشتم، البته هنوزم فکرم پیشش بود، نمی خواستم کم بیارم.کلاسامون روزهای شنبه و سه شنبه و پنج شنبه، ساعات های 9-11 بود. قرار شد که من مجموعه آفیس رو به بهزاد آموزش بدم. روز سه شنبه که شد، اولین جلسه ما بود. من رفتم (البته این بار با یه وایت بورد رفتم). طبق معمول جلوی درب سالن خونشون منتظر من بود، من رفتم تو، یه تغییرات ریزی رو توی ظاهرش احساس می کردم، ولی نمی تونستم بفهمم. از لحاظ تیپ، همون تیپ قبلی رو داشت. فقط یه روسری روشن سرش کرده بود.طبق معمول وسائل پذیرایی روی میز گذاشته بود، بهزاد امروز روش بازتر به نظر میرسید. با یه لبخند اومد پیشم و گفت: آقای احسانی میشه، برام بازی Rise Of Nation رو نصب کنید، خیلی دوسش دارم. مامان هر چه کرد نصبش کنه نتونست.&#8211;؛. من با تعجب از سلیقه خوبش، گفتم: چرا نمیشه، ولی اول از مادرت اجازه بگیر، اون وقت منم واست نصب می کنم.&#8211;؛. اونم با یه حرکت از زمین بلند شدو به سمت آشپزخونه دوید. بلافاصله چیزی طول نکشید که خانم علیخوانی اومد: آقای احسانی اگه میشه، تمام بازی ها رو پاک کنید، و فقط این بازی که میگه رو نصب کنید. این بازی که ایرادی نداره&#8211;؛. من: بازی هایی که روی ویندوز قبلی بودن دیگه قابل اجرا نیستن، این بازی یک بازی فکری و استراتژیکه که خیلی خوبه من خودم این بازی رو 10ها بار کردم.&#8211;؛.بازی رو من نصب کردم و شروع به آموزش مبحث اولیه ورد به آقا بهزاد شدم. بهزاد هم با فکر بازی، خوب به حرفام گوش میگرفت. اگه راستشو بخواید، من حواسم زیاد به درس نبود مرتب به اتفاقات سه شب پیش فکر می کردم.ساعت 10 شد که خانم علیخوانی از اتاق سمت راسته من که ته سالن خونشون بود در اومد. گفت: آقای احسانی یکم استراحت کنید، منم میشینم که با هم حرف بزنیم بلکه دست از این کامپیوتر بکشید.&#8211;؛. منم با یک لبخند جواب دادم، من دیگه به این کامپیوتر عادت کردم، مشکلی ندارم. راستی چرا این پیرمرد و پیرزن بالا زندگی می کنن، اینا سنشون که بالاست، اگه اینجا(طبقه پایین) بودن راحت تر بودن.&#8211;؛. خانم علیخوانی: در اصل خونه ما طبقه بالاست، توافقی جامونو عوض کردیم، اونا مستاجره من هستن. بهزاد تفریحش بیشتر بازی توی حیاط هست، میترسیدم مزاحم اونا بشه، بخاطر همین باهاشون حرف زدم و بندگان خدا نیز قبول کردن&#8211;؛.من: خیلی جالبه، توی این دوره و زمونه کم پیش میاد دو تا خانواده توافقی خونشون رو عوض کنن، معلومه آدمای خوبی هستن. معلومه شما هم خیلی خوبید که قبول کردن&#8211;؛. خانم علیخوانی: واقعا اینطور به نظر میرسه. بعد از اون دو برخورده قبلی فکر نکنم اینطور به نظر برسه.&#8211;؛. من: من پوستم خیلی کلفته، اصلا به این زودیا از دست کسی ناراحت نمی شم، اونم استاد خوبی مثل شما.&#8211;؛. با یک لبخند گفت: امیدوارم که همیشه همینطور باشید. در برابر من باید خیلی مقاوم باشید، چون هر کس جایه شما بود (داشنجوهاش رو می گفت) تا حالا دیگه طرف منم نمی اومد. آخه بعضی ها فقط حرف میزنن، قدرت عمل کردن رو ندارن.&#8211;؛. من: من به خودم ایمان دارم. کارای خیلی سختی رو انجام دادم، الی بعضی چیزا .&#8211;؛. خانم علیخوانی: مثلا چه چیزایی؟&#8211;؛. من: گفتنش سخته. مثلا همین ارتباط پسرا با دخترا و &#8230; &#8211;؛. خانم علیخوانی: می خوای بگی که تو اصلا تا حالا ارتباط نداشتی؟ خیلی عجیبه و شایدم باورم کردنی نباشه. &#8211;؛. من: من ارتباط داشتم ولی نه در حد اینکه بیرون برم، کاری کنم و &#8230; (باور کنید اینو دروغ گفتم، آخه می ترسیدم فکرایی که هم کلاسی هام روم می کردن خانم علیخوانی هم رویه من کنه). &#8211;؛. خانم علیخوانی: من عادت ندارم حرفامو با کنایه بزنم، وقتی تو اینقدر مراقب رفتار و آبروت هستی پس چرا دیده شما رویه من چیز دیگه هست. نگو نه که حسابی شاکی میشم&#8211;؛من حسابی از باز شدن بحث به این صورت متعجب شده بودم، به همین خاطر نمی خواستم این فرصت رو از دست بدم. نگرانی و استرس داشتم. آدمه عجیبی بود، آدمو با دست پس میزنه و با پا پیش می کشه. منم گفتم: بعضی وقتا، بعضی چیزا از کنترل آدم خارجه، من از اول ترم به شما علاقه داشتم، راه ش رو نمی دونستم، فکر می کردم مجرد هستید، بچه ها می گفتن که شما ازدواج کردید ولی من قبول نمی کردم، یعنی قبول کردنش برام سخت بود. موقعی که ترم تموم شد تصمیم داشتم که شماره تماستون رو پیدا کنم ولی ترس نمی زاشت. آخه من تجربه ای نداشتم، جرأت نمی کردم از کسی هم مشورت بگیرم، نه اینکه آدمه ترسویی باشم، نـــه&#8230; ولی بخاطر خانواده ای که دارم از فاش شدن خواستم می ترسیدم.&#8211;؛. حرفام در ظاهر تموم شد، ولی در باطن خیلی خیلی حرفا واسه گفتن داشتم که قادر به گفتنش نبودم.خانم علیخوانی گفت: تو خیلی نقطه ضعف بزرگی داری، اینا ترس نیستن، اینا همش غرور بیجای تو هستش، میترسی مبادا کسی بفهمه که تو هم دوست داری با کسی رابطه داشته باشی. این خیلی کاره من و تو رو سخت می کنه.&#8211;؛. از گفتنه کلمه من و تو هیجان زده شم، خیلی خوشحال بودم که خودش رو کنار من میزاشت. ادامه داد: حالا تو پیشنهادی داری؟&#8211;؛. نمی دونم چی می خواست از زبونه من بشنوه، دیگه آب از سر گذشته، باید همه چیز رو بگم. من: پیشنهاد&#8230;. راستش، دیگه ترس از مخالفت شما ندارم، حرفمو رک میزنم، مثل جلسه قبل حرفمو نمی خورم. من به شما علاقه دارم، نمی دونم چطوری می تونم اینو ثابت کنم، ولی واقعا به شما علاقه دارم. دوست ندارم شما رو از دست بدم. درسته سنه شما از من بزرگتره، ولی اینقدر روش فکر کردم، که دیگه واسم قابل هضم باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی حرفمو قطع کرد و گفت: اجازه بده منم حرفمو بزنم. اینکه تو عاقل و بالغ هستی من شکی ندارم، ولی اینجا من به یه چیزایی شک دارم، تو گفتی با دخترای دیگه ارتباط داشتی ولی یه ارتباط معمولی بوده، درسته؟ خوب چه چیزه ثابت شده ای هست که ثابت کنه تو منو از روی هوس انتخاب نکردی، نمی خوام باهات تعارف کنم ولی من روی علاقه ای که تو به من داری شک دارم و باید به من ثابت بشه، اصلا هم به سن و سال اهمیتی نمی دم، خیلی از استادایی که منو میشناسن هم سن من هستن و خواهان ارتباط با من، ولی من هیچ کدوم رو قبول ندارم، برعکس استادایی هم هستن که نک سوزن از آبروی معلمی و استادی رو به صد تا بهتر از من نمی دن. بگذریم، ولی من به علاقه تو شک دارم.&#8211;؛.من کاملا تسلیم حرفش شده بودم، نمی تونستم حرفی بزنم چون واقعا حرفش حسابه. ولی چرا اصلا این خانم حس زنونه نداره، اصلا کنجکاوی نمی کنه، سوالی نمیکنه. منم گفتم: حرفه شما کاملا حسابه، و من نمی تونم جوابی رو بدم، چون من اصلا علاقمو ثابت نکردم. فقط یه گذشته نصفه و نیمه دارم که اونم می دونم شما بهش شک دارید. در ضمن شما هم باید به من علاقه داشته باشید و این زوری نمی شه&#8211;؛. خانم علیخوانی: اصلا زوری در کار نیست، اگه شما آدمه مناسبی برای من باشید، من هیچ حرفی ندارم. ولی شما به منم فکر کنید، من یه بچه دارم، که ممکنه چند ساله دیگه خیلی چیزا رو براحتی بفهمه، به موقعیت من توجه کنید، من پول، سن، سال واسم اهمیت نداره ولی هیچ چیز نمیتونه بیشتر از پسرم واسم اهمیت داشته باشه. پس سعی کن منو درک کنی.&#8211;؛.من از حرفاش برداشت کردم که از ارتباط با من بدش نمیاد ولی یه چیزایی رو باید به اون ثابت کنم تا باور کنه.&#8211;؛. من گفتم: چطور شما به علاقه من مطمئن میشید. البته می دونم علاقه خریدنی و یا فروختنی نیست که من بتونم تهیه-ش کنم ولی برای اینکه اینو ثابت کنم، هر کاری می کنم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما هر کاری حاضرید بکنید؟&#8211;؛. من: هرکاری که اینو ثابت کنه، من انجام میدم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: من می خوام برید از استاد محبّی (استاد آیین زندگی) سوال کنید، که آیا میتونی با یک زنه شوهر دار ارتباط داشته باشی، اون ارتباط باید چطوری باشه؟، اگه این سوالو رفتی پرسیدی، من می تونم درباره پیشنهادت فکر کنم&#8211;؛. نمی دونم این چه خواسته ای بود که از من می خواست، این خیلی برام سنگین بود، هیچ یک از دانشجوها از من اندازه سر سوزنی نمی دونن، حالا باید برم از استاد آیین زندگی اونم محبّی که روزی 10 تا سمینارو کنفرانس اینطور چیزا می ره برم چنین سوالی کنم، منم گفتم: شما آقای محبّی رو واقعا می شناسید، می دونید که چطور آدمیه که؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: می دونم که گفتم برو از اون بپرس، اگه دوست داری می تونی نپرسی؟&#8211;؛. من نمی خواستم جا بزنم، بخاطر علاقه ای که به اون داشتم. قبول کردم، قرار شد که پنج شنبه، توی جلسه بعد خبرش رو بدم. اول فکر کردم که اگه الکی برم از جای دیگه بپرسم و بهش بگم ، بهتره، ولی تصمیم گرفتم واسه غروره خودمم که شده برم و ازش سوال کنم. منم طبق برنامه ای که آقای محبی داشت رفتم به دانشگاه تا آقای محبی را ببینم. خیلی ترس داشتم، دست و پام میلرزید. احساس می کردم که دارم گناه می کنم. ولی اصلا دیگه واسم مهم نبود.آقای محبی رو توی اتاق 304 دیدم، وایسادم که بیاد بیرون ولی دانشجوها بهش اجازه ندادن، و من مجبور شدم برم توی کلاس. تا که همه رفتن، با سلام و احوالپرسی گفتم: آقای محبی میشه یه سوال شرعی بپرسم؟ &#8211;؛. آقای محبی با لحجه قشنگ و ملایمی که داشت گفت: بفرمایید، من اینجام که به سوالات شما جواب بدم.&#8211;؛ من گفتم: والا نمی دونم چطوری سوالمو طرح کنم، واسم مشکله، می خواستم بدونم که اگه کسی بخواد با یک زنه بیوه ارتباط داشته باشه باید از نظر شرعی چکاری رو انجام بده؟&#8211;؛. آقای محبی با یک لبخند معنی دار گفت:ببینیم کی باشه، اگه میشه راستش رو بگو تا منم بتونم راهنمایی کنم.&#8211;؛. منم گفتم: اون کس خودم هستم، 6ساله که شوهرشو از دست داده، خیلی خانم خوبی هست، یه پسر داره که هشت سالشه، خونه داره، و با آبرو هست، تحصیل کرده و خانواده دار هست، من تا حالا با کسی رابطه ای نداشتم، بعد از 9 ما من از این خانم تقاظای شناخت بیشتر کردم، اونم گفته که بخاطر اینکه روی پیشنهادت فکر کنم، باید بری از کسی که تو مسائل شرعی وارد هست سوال کنی.&#8211;؛. آقای محبی: حالا تو مطمئنی واست مناسبه، زنه خوبیه، من نمی خوام شما رو بترسونم، ولی این رابطه ها عاقبت خوبی نداره، چون طرفت شاید آدم خوبی نباشه، اما از یه جهت که گفته برو مشورت بگیر، میشه گفت آدم روشن فکری هست. تو چه رابطه ای می خوای باهاش داشته باشی.&#8211;؛ من: نمی دونم، ببینم در حین یک رابطه معمولی چه اتفاقی میوفته&#8211;؛. با چشاش یه جوری نگاه کرد که کاملا می گفت تو خیلی دیگه پرویی، جواب داد: تو در هر صورت باید یک اون خانم را متعه (درستش رو نمی دونم، شاید متعمه باشه- یا عقد موقت) کنی، اگر مدت زمانی رو مشخص کردی و مهری رو قبول کردید، (اگر مدت زمان و یا مهر نگی، عقد باطل هست) باید طبق مدت زمان معلوم، مهر رو بپردازی. میشه مهر رو هم بعد از عقد کمو زیاد کنید. هم می تونی فارسی و هم می تونی عربی بگی. &#8211;؛ من متنش رو که فارسی بود یادداشت کردم، می نویسم شاید بعضی دوستان بخوان بدونن «خانم می گوید: خودم را همسر موقت تو قرار دادم در مدت معلوم و بر مهر معلوم و بر شرط.و آقا می گوید: قبول کردم این متعه را.» اگر از زن، بچه دار شدی متعه باطل هست و گناه کردی. پس خیلی مراقب باش.&#8211;؛منم دیگه حسابی گیج شده بودم، خیلی شرایطه سختی داشت، شایدم من سخت فهمیدم، یا اینکه اون برام سخت توضیح داده. خلاصه یه چیزایی دستگیرم شد و منم واسه امشب آماده شده بودم، کار رو تمام شده می دونستم، تصمیم گرفتم با حقوق سه ماهم ، یک گردنبند طلای سیاه واسش بگیرم، همین کار رو هم انجام دادم. شب شد با دستپاچگی، از اینکه باور میکنه یا نه که من پیش آقای محبی رفتم یا نه، زنگ درو زدم. این بار، آیفون رو بهزاد جواب داد، بعد از اینکه منو شناخت هنوز آبفون رو نزاشته داد زد: مامان آقای احسانی اومده.&#8211;؛ من رفتم تو ، دیدم تازه اومده جلوی در سالن ایستاده و داره دکمه پایین لباسش رو می بنده. امروز فرق کرده بود، لباس و شلوارش تنگ تر شده بود، آرایشش غلیظ تر بود، منم با تعجب داشتم بهش نزدیک می شدم. سلامی کردم و با تعارف اون وارد خونه شدم، خونه رو بوی عطر عجیبی گرفته بود. داشتم یه جورایی احساس می کردم که واسه من این تدارکو دیده، ولی این احساس خیلی خوشبینانه بود.با گفتن بفرمایید بشینید خانم علیخوانی به خودم اومد و نشستم. خیلی جذاب شده بود، لباش رژ خورده و برق میزدن، روسری قرمزی پوشیده بود که موهای شرابیش رو خیلی قشنگتر نشون می داد. با لبخندی که داشت، گونه هاش برجسته شده بودن، یه ساعت مشکی دستش کرده بود که سفیدی دستش رو بیشتر نشون می داد. خیلی قشنگ شده بود. دلم داشت شور میزد، پاهام به لرزه افتاده بودن، یه حسی داشتم که قبلا که بچه بودم وقتی میترسیدم برام پیش میومد، شاید شما هم این حسو تجربه کردید، احساس یه جور فشار و یا یک قلقلک دارید. سوکتمو با پرسیدن کارهایی که امروز کردم، شکست. من گفتم: امروز صبح یه کار بیشتر انجام ندادم، اونم رفتن پیش آقای محبی بود، باور می کنی؟&#8211;؛ مهشید (اسم مستعار خانم علیخوانی): چرا باور نکنم، چون من خودم دانشگاه بودم و در حالی که جلوی در کلاس آقای محبی ایستاده بودی، دیدمت.&#8211;؛ دیگه حرفاشو خودمونی تر می زد و این حس خوبی رو به من می داد. خیلی واسم خوشایند بود. مهشید: حالا چیزی هم فهمیدی؟&#8211;؛ من نمی دونستم چرا دوست داشت، من از آقای محبی در مورد این رابطه سوال می کردم اصلا نمی فهمیدم. کل ماجرا رو براش توضیح دادم . مهشید هم با اشتیاق خاصی به حرفام گوش میکرد. منم که حرفام تموم شده گفتم: خانم علیخوانی حالا نظرتون رو می خوام بدونم.&#8211;؛ مهشید: اولا دیگه اسم کوچیکه منو صدا کن، چون خیلی حرفای خصوصی بینمون رد و بدل شده، و منم دوست دارم باهم راحت باشیم تا بتونیم بهتر و بدون هیچ ابهامی با هم حرف بزنیم.&#8211;؛ من دیگه قند تو دلم آب میشد. نمی دونم بعد از اینکه بهزاد درو برام باز کرد دیگه خبری ازش نبود. من گفتم: من که خیلی مشتاقم به اسم کوچک شما رو صدا بزنم. حالا اگه میشه نظرتون رو بگید.&#8211;؛. مهشید: من به عمد تو رو پیش محبی فرستادم، چون قبل از که تو پیشش بری من تو رو معرفی کرده بودم و باهاش در این رابطه صحبت کرده بودم. اون یکم توی این ارتباط شک داشت، ولی با طی شرعش و عرفش موافق بود. در رابطه با تو هم نظر خوبی داشت چون تو رو میشناخت. ولی ازدواج دائم رو پیشنهاد نکرد، چون گفت اگر بخواید بعدا ازدواج دائم داشته باشید، ازدواج موقت یا عقد موقت شرایطش این نیست. و اگه بعد از عقد موقت، عقد دائم کنید، بر هم حرام میشید&#8211;؛من خیلی گیج شدم، توقع نداشتم به این زودی تا اینجا پیش بریم، شاید بگم اصلا حالیم نبود که چه اتفاقی داره میوفته. گفتم: تو که همه چیزو می دونی و همه کارم، انجام دادی، فقط جواب منو ندادی؟&#8211;؛ گفت: اگه جوابتو دادم، پرو نمیشی؟ &#8211;؛ منم سراسیمه منتظر جواب بودم، گفتم: نه، بگو&#8211;؛ مهشید: من موافقم ولی به شرایطی که من می گم، اول یه سوال دارم، معنی کلمه متعه رو میدونی؟&#8211;؛. من گفتم: یعنی عقد موقت دیگه&#8211;؛ مهشید: این که آره ولی معنی اصلی متعه، یعنی طرفین از همدیگه لذت ببرن، شرایط من هم با توجه به همین معنی هستش، تو باید حد حدوده خودت رو تا زمانی که شرایط معلوم نشده بدونی و نزاری که من ازت ناراحت شم، دوم اینکه من از تو مهریه یا چیزی نمیخوام، من ماشین دارم، (ماشینش پارس بود) خونه دارم، من صداقت و وفادری واسم از یه مهریه چند میلیاردی هم مهم تره، فقط یه سکه مهر می کنم، که اونم اگه خوب بودی بهت می بخشم و انو به ربع سکه می رسونم. دیگه اینکه از این رابطه فقط من و خودت و آقای محبی می دونیم، حالا اینا شرطهای منه، درسته به ظاهر ساده هستن ولی انجامشون خیلی سخته.&#8211;؛ من که دیگه به همه چیز که می خواستم برسم، رسیده بودم، جواب دادم: من که قبولمه، حالا کی می خوای اون خطبه یا جمله رو بگی؟&#8211;؛ ای بابا تو چه عجله ای داری، حتما باید همین امشب ما عقد کنیم&#8211;؛ با گفتن این حرف مهشید، احساس غریبی بهم دست داد، حس میکردم که دیگه صاحب یه چیزی شدم که باید مسولیت سنگینی همراهش باشه. گفتم: چرا که نه؟&#8211; مهشید: بهزاد الان تو حمومه، باید اونم بدونه ولی چون هنوز بچس می ترسم فاش کنه، بزار بیاد بیرون، بفرستمش دنبال مانتوم که پیش خیاطه ، راه دوری نیست، دو کوچه اونورتره، تو همین موقعیت ما می تونیم، حرفمون و یا به قول خودت خطبه رو بخونیم، در ضمن فقط خطبه و نه چیزه دیگه.&#8211;؛برای اینکه همدیگر رو بهتر بشناسیم و منتظر باشیم که بهزاد بیاد بیرون، در رابطه با خودمون بیشتر حرف زدیم. تا اینکه بهزاد اومد بیرون و مهشید اونو با وعده کردن یک دست بازی با لپ تاپ، دنبال مانتو فرستاد. و به من اشاره کرد که برم توی اتاقش، رفتم و نشستم، مهشید گفت: آماده ای، همه فکراتو کردی، ببین جنس فروخته شده رو پس نمی گیریما.&#8211;؛ من: بابا کی تو رو پس میده، اره آمادم.&#8211;؛ مهشید: باشه خودت می خوای دیگه&#8211;؛ خلاصه به سفارش استاد محبی، مهشید خطبه رو اول عربی خوند و من جواب دادم، و باز هم فارسی تکرار کرد و در جوابش هم منم فارسی گفتم. ما مدت عقدمون رو 5 سال و با مهریه 1سکه معلوم کردیم. خیلی باورش برام سخت بود، که دارم با یه زنه بیوه عقد می کنم، من کلا روحیم این بود که همیشه فکر می کردم بچم، ولی با این کار حس مردونگی بهم دست داده بود. مهشید به عنوان تبریک دستش رو اورد جلو و همزمان نیز یه بوس از گونه من گرفت، من کامل هنگ بودم شاید اینم املی منو میرسوند. مهشید: تو که حساس تر از منی، بابا ما دیگه عقدیم، نمی خوای منو ببوسی.&#8211;؛ منم می خواستم کم نیارم گفتم: چرا وایسا تا اول هدیمو بهت بدم، رفتم توی حال و از تو کیف لپ تاپم جعبه گردنبند رو در آوردم و رفتم تو اتاق، باورم نمی شد مهشید با یک تی شرت و شلوار بود، دستمالش رو هم در آورده بود. منم خودمو به نفهمی زدم و گفتم: مهشید اینو از من قبول می کنی&#8211;؛ جعبه رو بهش دادم، جعبه رو گرفت و با صدای بلند: یه جیغ کشید، ممنون، خیلی قشنگه، خیلی دوسش دارم ، دستت درد نکنه. گرونه نه؟&#8230;&#8211;؛ اشک تو چشاش کاملا بازی میکرد، منم دیگه داشت اشکم در میومد، مهشید: محسن، اینو خودت برام می بندی.&#8211;؛ من: چرا نبندم، از خدامه&#8211;؛ باور کنید، کاشکی میشد قلبمو براتون توی این صفحه میزاشتم تا بتونید باور کنید که چقدر خوشحال شده بودم، احساساتی بود که توی این 24 سال عمرم، نداشتم. گردنبند رو دستم گرفتم، از پشت سر گردنبند رو جلوی گردنش انداختم، وقتی گردنبند رو می خواستم ببندم، کاملا گردن سفیدش رو می دیدم، با دست موهاشو به بالا کشید و من گردنبند رو بستم ، وقتی گردنبند رو بستم چند ثانیه ای معطل کردم. مهشید گفت: اونجا چه دیدی که هنوز موندی؟ من: قشنگ ترین لحظه عمرم رو دارم حس می کنم&#8211;؛ همون لحظه گردنشو بوسیدم و دستمو از جلو یه شکمش رسوندم، سریع برگشت و نگاه کرد، گفت: داری خیلی تند میری ما باهم قول و قراری گذاشتیم. حالا بو تو سالن تا بیام. زود باش.&#8211;؛ من از دست مهشید نارحت نشدم از دست خودم ناراحت شدم که اینقدر ساده بازی در اوردم، باور کنید اصلا نمی خواستم کار خاصی کنم، فقط همین رو می خواستم انجام بدم. اومد نشست و گفت: من بهت نگفتم این کارو انجام نده حالا؟&#8211;؛ من: مهشید باور کن من نمی خواستم کاری رو انجام بدم.&#8211;؛ مهشید: من به عمد روسری و پیرهنم رو در آوردم تا جنبتو محک بزنم، دیگه هم توضیح نده. تو باید خیلی چیزا رو یاد بگیری&#8211;؛ من هیچ حرفی نداشتم که بزنم ، فقط با گفتن یک چشم ختمش کردم. مهشید: حالا اگه اشکالی نداره برو خونه، تا یکم تنها باشم.&#8211;؛ منم سریع بلند شدم و با گفتن دوست دارم ازش جدا شدم و رفتم، تاصبح خوابم نبرد.طرفای ساعت 5 صبح بود، گوشیم از طرف مهشید تک خورد، سریع گوشی رو برداشتم و پیام دادم:سلام، مشکلی پیش اومده؟مهشید: می خواستم ببینم زنده ای.من: این چه حرفیه؟مهشید: شوخی کردم، گفتم شاید بخاطر من خودتو کشتی.من: نه، ولی خیلی ناراحت شدم.مهشید: به من حق بده، خاطره امیر برام زنده شد.من: بازم معذرت می خوام، ولی باور کن منظوری نداشتم، فقط در همون حد بود.مهشید: می دونم، حالا فرداشب بیا می خوام برات شام درست کنم.من: راست میگی؟ پس منو بخشیدی.مهشید: حالا بیا تو. در ضمن دوست داشتی می تونی شب بمونی. البته تو اتاقه بهزادمن : باشه. ولی مگه تو شنبه کلاس نداری؟مهشید: صبح ندارم، ولی عصر دارم. محسنمن: جانممهشید: همین شبی که گذشت، اندازه هزار شب عاشقت شدم. جواب پیامم رو نده. شب بخیربا هماهنگی هایی که با خونه کردم قرار شد، شب برم خونه دوستم بمونم، یعنی همون مهشید. طبق معمول رفتم ولی امروز با یک بسته شیرینی و 2 تا DVD فیلم(البته بزرگترین صحنه ای که داشت، لب بود) و یه بازی واسه بهزاد. رفتم و آیفون رو زدم، ولی درو باز نکرد دو سه بار این کارو کردم، ولی بازم کسی درو باز نکرد، گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم، از اون پرسیدم که کجاست، اونم جواب داد که پیش حاجیه خانومه. مهمون داشتن رفته کمکشون.خلاصه اومد پایین درو برام باز کرد و رفتم تو، وسائل پذیرایی آماده نبود، ولی به سرعت آماده کرد. تا گلویی تازه کردم، گفتم: بهزاد کو، انگار خبری ازش نیست داره درس می خونه؟&#8211;؛ مهشید گفت: بهزاد بالا پیش نوه حاج خانوم مونده، نشستن دارن دلی از بازی پر میکنن.&#8211;؛ منم گفتم: بیا این شیرینی رو ببر و به بهزاد بگو بیاد واسش بازی اوردم.&#8211;؛. مهشید: بزار راحت باشه، من از بالا غذا اوردم، نترس دست پخته خودمه بیا بشین کوفت کن&#8211;؛ رفتم تو آشپزخونه، یه بوس از گونش گرفتم، گفتم، خیلی بدیا کسی به همسرش اینطوری میگه؟ مهشید با قیافه حق به جانبی که از خودش گرفته بود، اومد جلوم ایستاد و گفت: من بدم، حالا می خوای بدتر بشم&#8211;؛ یقمو گرفت و کشوندم جلو و لباشو توی لبام قفل کرد، و هی می خورد منم دیگه داشتم همراهیش می کردم، اصلا دسته خودم نبود، دستمو به باسنش که داشت به شلوار جینش فشار می اورد رسوندم، و یه فشار دادم، با یه ناز قشنگ داد زد: آخ، دیونه دردم گرفت، دستتو بردار،&#8211;؛ دستمو برداشتم. مهشید: تو هم بی می مستیا، بزار شام بخوریم&#8211;؛شام رو با نگاه کردن به هم خوردیم، بلند شدیم و رفتیم فیلمایی رو که اورده بودم با هم دیدیم، توی هنگامی که فیلم ها رو می دیدیم همدیگه رو انگولک می کردیم، البته اون بیشتر اذیت می کرد. دیگه ساعت 12 شده بود، مهشید: من میرم خونه حاجیه خانم و بهزاد رو میارم تو هم اماده خواب شو، برو اون اتاقه بهزاده، هر جا که راحتی بگو تا بیام رخت خوابتو بندازم. فعلا جایز نیست تو بیای توی تخت دو نفره من.&#8211;؛ این حرفو با یک لبخن زد و رفت.من داشتم اتاقه بهزاد رو می دیدم که، چشم به عکس امیر شوهر مهشید افتاد، از عکسش خجالت کشیدم، واقعا ناراحت بودم. صدای در ساختمون اومد، فهمیدم مهشیده، در اتاق بهزاد رو باز کرد گقت: بهزاد جان امشب آقای احسانی پیش تو می خوابه، خوبه؟&#8211;؛ بهزاد: عالیه، منم با آقای احسانی فوتبال بازی می کنم&#8211;؛ من: بهزاد جان واست بازی جدید اوردم&#8211;؛ بهزاد خوشحال شد، بلافاصله دیدم مهشید بهم اشاره کرد که برم بیرون کارم داره، منم رفتم بیرون، پرسیدم چی شده؟ مهشید: چیه ناراحت به نظر میرسی؟ اتفاقی افتاده، از رفتاره من ناراحت شدی؟&#8211;؛ من: نه بابا این چه حرفیه که میزنی، چیزی نیست.&#8211;؛ مهشید: درسته که ما الان دو شبه عقد کردیم، ولی من چهره ناراحتته تو رو می تونم تشخیص بدم، بگو قضیه چیه؟&#8211;؛ من: عکسه امیرو تو اتاق دیدم، ازش خجالت کشیدم.&#8211;؛ مهشید: چرا؟&#8211;؛ من: حس می کنم که دارم بهش خیانت می کنم. مهشید: مگه اون زندست؟ &#8211;؛ من: نه؟&#8211;؛ مهشید: مگه تو منو گول زدی، مگه ما با رابطه نا مشروع شروع کردیم، مگه ما غیر شرعی جلو اومدیم، مگه تو منو توی خیابون به زور گرفتی؟&#8211;؛ من: نه، هیچ کدوم درست نیست&#8211;؛ مهشید: من تو رو به میل خودم، با رضایت خودم و از طریق شرع و عرف انتخاب کردم، پس دیگه این حرفو نزن باشه؟&#8211;؛ من: چشم، ولی چرا منو بینه این همه دانشجو و استاد انتخاب کردی؟&#8211;؛ مهشید: جانه امیر نمی دونم، شاید بهتر بودی که انتخابت کردم، شاید از همون اول می خواست همین بشه، اصلا چه می دونم(با یه قه قهه)، حالا برو بخواب، اینم یه بوس که ناراحت نباشی، بگی زنم شب خشک و خالی منو ول کرد.&#8211;؛. من: مرسی. دوست دارم، شبت بخیر. مهشید: منم دوست دارم عزیزم. خوب بخوابی&#8211;،؛من رفتم توی اتاق پیش بهزاد، تا حدود ساعت 2 صبح، با کامپیوتر بازی کردیم، دیدم دیگه چشاش داره چرت میزنه، تا اینکه خوابش برد، منم بلندش کردم و رفتم گذاشتمش توی تختش و یه بوس به صورتش زدم. حس میکردم واقعا بچه خودمه، اون موقع 22 سالم بود (الان 24 ساله هستم). چند باری توی رخت خوابم غلط زدم، همش تو فکر بودم اصلا خوابم نمی برد، بلند شدم، رفتم یه آب زدم صورتم، خواستم برگردم توی اتاق دیدم چراغ خواب، اتاق مهشید روشنه، به سمت در اتاق رفتم، دستگیره رو باز کردم، همین که یه قدم گذاشتم توی اتاق مهشید با یه صدای خواب آلود گفت: می دونستم خوابت نمی بره و میای، بیا اینجا پیشم بخواب&#8211;؛ من گفتم: انگار تو هم خوابت نبرده، یا اینکه منتظر من بودی. مهشید: آره؛ بیا بخواب، در رو کلید کن، تا بهزاد ما رو کنار هم نبینه.&#8211;؛وقتی کنارش خوابیدم ، گفت: محسن، تو از چیه من خوشت اومد؟&#8211;؛ من: من از همه چیزه تو خوشم اومد&#8211;؛ مهشید: أه، لوس نشو، بگو دیگه&#8211;؛ من: اول از همه از شخصیتت، بعدش که فهمیدم متاهلی و بچه داری، فهمیدم که تو زندگی زیاد سختی کشیدی و این منو دیگه عاشقت کرد&#8211;؛ مهشید: حالا از لحاظ ظاهر منو چطور دیدی&#8211;؛ وقتی این سوال رو پرسید، همونطور که خوابیده بود سرش رو، رو به پنجره اتقاق، که توی حیاط باز میشد کرد من: از چشات، از گونه هات، از لبات&#8211;؛. مهشید: دیگه از چی؟&#8211;؛ من فهمیدم که منتظر چیزی هست که از شنیدنش باید خوشش بیاد. من: من از هیکلت، از گردنت، از باسنت، (همونطور که داشتم می گفتم دستم رو بردم به باسنش رسوندم و آروم شروع به مالیدن کردم). از سینه هات (دستم چپم رو آروم بردم و سینه هاشو گرفتم و شروع به مالیدن کردم)، &#8211;؛ برگشت و یه نگاهی بهم کرد گفت: محسن دارم دیونت میشم، دارم عاشقت میشم، نمی دونم چرا امشب دوست دارم تا صبح باهات باشم&#8211;؛ تا اینو گفت دیگه نزاشتم ادامه بده، و لبام رو به لباش رسوندم، تاریکی، و روشنی نور بنفش چراغ خواب خیلی محیطه جالبی رو ایجاد کرده بود.همینطور لباش رو می خوردم، زبونم رو محکم توی دهنش می چرخوندم، با دست دیگم داشتم از رو شلوار کسش رو می مالیدم، دیگه داشت حال می کرد، تا چند دقیقه مرتب، فقط لب همدیگه رو می خوردیم، آروم پیرهنشو در آوردم، با دستم سوتینش رو هم در آوردم، خیلی سینه ی ایده آلی داشت، بزرگ و سفت که آدمو به اوج میرسوند، تا خواستم لبم رو به نک سینش برسونم، سرمو کشوند بالا و با چشم خمارش نگاه کرد و گفت: احسان، مطمئنی؟&#8211;؛ من: آره&#8211;؛ دیگه چیزی نگفت، منم شروع کردم به خوردن سینه هاش، سینه چپش رو می خوردم، میرفتم سراغ راستی ، راستی رو می خوردم می رفتم سراغ چپی، با ولع خاصی سینشو می خوردم، اونم فقط دستاشو تو موهام می کشید، سرمو بردم بالا و باز شروع به لب گرفتن شدم، اومدم پایین، گردنشو خوردم، لاله های گوششو می خوردم، دوباره رفتم سراغ سینه هاش، انگار نقطه حساسش همونجا بود، مرتب آه می کشید، همینطور که می خوردم رسیدم به نافش و زبونم رو به نافش می کشیدم، شکمش رو می خوردم، مشغول خوردنه شکمش بودم که اون منو از اون طرف حول داد رو تخت، سریع لباسمو در آورد، شروع به خوردن گردنم کرد، مرتب گردنمو می خورد، اومد پایین سمت شکمم، همزمان با دستش ، شلوارمو کشید پایین، به همراه شلوارم، شرتمم کشید، پایین، باز رفت بالا سراغ گردنم، هم گردنمو لیس میزد و هم با دستش کیرمو تو دستش بازی میداد، دیگه داشتم دیوونه می شدم، سریع خوابوندمش، شلوار و شرتش رو کشیدم پایین، سینه و لباش رو خوردم و رفتم سراغ کسش، کسش خیسه خیس بود، با دستم کشیدم روش، معلوم بود که حسابی تمیزش کرده بود، با زبونم رو آروم به کسش زدم، جیغش بلند شد، سرمو محکم فشار داد به کسش، منم سریع با زبونم، کسش رو می خوردم، چوچولش خیلی کوچیک بود، اصلا به راحتی توی دهن نمی رفت، دیگه از بس خوردم چوچلش که متورم شده بود، مرتب چوچولش رو می خوردم، تا اینکه یه لرزش خفیفی توی بدنش افتاد و به ارگاسم رسید، تا چند لحظه فقط ازش لب می گرفتم.با صدای لرزونی که داشت گفت: بخواب نوبت منه، سرش رو برد لای پام، از تخمم شروع به خوردن کرد، محکم تخمام رو به دهن می گرفت و می لیسید، شروع به لیس زدن کیرم کرد، اصلا سر کیرم رو توی دهن نمی کرد و مرتب زبونش رو به تخمام و دور کیرم می کشید، منم با دستم سرشو گرفتم، با اشاره اینکه بخور، سرشو فشار دادم به کیرم، اونم فهمیده بود که من چی می خوام با یه ضرب، کیرمو تا نیمه کرد تو دهنش، (کیرم زیاد بزرگ نیست، حدود 15 سانته، انصافا مسخره نکنید). مرتب کیرمو می خورد، اون می گفت که کیرم بزرگه ولی من چنین احساسی رو نداشتم، چون فیزیک بدنیم زیاد بزرگ نبود.نزدیک به آب اومدنم بود، که بلندش کردم، و گفتم رو تخت بخواب، اونم خوابید، آروم سر کیرم رو بردم جلوی کسش، به آرومی کردمش تو، و شروع به عقب جلو می کردم، کمرش از شدت عرق شده بود مثل آینه، نور لامپ کاملا توش معلوم بود، منم عرق کرده بودم، قطره های آبی که از صورتم می اومد پایین، میریخت روی کمر مهشید، دیگه داشت عقب جلو کردنم شدت می گرفت، می خواست آبم بیاد که باز سرش رو بیرون کشیدم، داشت دیگه میومد، سریع دستمو گاز گرفم که حس شهوت یک از بدنم بره، این دفعه، رو کمر خوابوندمش توری بود که چشاش تو چشم، بود، سرشو باز کردم تو و شروع به عقب جلو میکردم، هر بار که کسش ضربه می زدم به یه صدا آروم و حالت شکسته شکسته، می گفت: عاشقتم، من مال توهم. این حرفاش حس خوبی بهم می داد، حس می کردم کل هیکلش زیر دستامه. هم زمان با عقب جلو کردن سینه و لباشو می خوردم.مرتب عقب جلو میکردم، نفسم بند اومده بود دیگه پاهام جون نداشت، باز مهشید به ارگاسم رسید، چند لحظه مکس کردم، خوابیدم، و گفتم بیا روم، اونم آروم روم نشست و کیرم رو تو کسش سر داد و شروع به بالا پایین کردن شد، سینه سفتش مثل یه ژله بالا و پایین می شد، با دستام هی اونا رو میگرفتم، ولی همش با بالا رفتنشون، از تو دستم میپرید، بهش گفتم از روم در بیاد، می خواد دیگه آبم بیاد، همین که در اومد، گفتم : میشه از پشت&#8230; &#8211;؛ مهشید: خیلی واسم سخته، ولی من دو بار ارضاء شدم، اگه اینطوری راحتی اشکال نداره، ولی قبلش خوب جاشو باز کن، خیسش کن بعد بکن تو&#8211;؛ منم سریع با آبی که از کسش در اومده بود به زحمت، سوراخ کونشو رو خیس کردم و به آرومی انگشت اشارم رو کردم توی کونش، یه چند دقیقه طول داد تا حتی یک انگشتم جاش باز بشه. انگشت دوم رو هم همینطور ادامه دادم. دوست نداشتم دردش بگیره، سوم رو که کردم، دیگه داشت کم کم آه می کشید، مرتب انگشتامو در می اوردم و می کردم تو، تا اینکه کاملا جا باز کرد، کیرمو خیس کردم و گذاشتم توی سوراخ، یه اوووف کشید که اصلا متوجه نشدم، که تا آخر دارم حولش می دم تو. به آرومی شروع به عقب جلو کردن کردم، دیگه ضرباتم به کونش بیشتر شده بود، همین طور حولش می دادم به جلو، دو سه باری کیرم در اومد، چون کلا ماهیچه های پام گرفته بودن و خشک شده بودن، همین طور داخل و بیرون می کردم، دیگه داشت آبم میومد، گفتم مهشید بیریزم تو، مهشید: بیریز عشقم، همشو خالی کن، من همشو می خوام. –؛ بلافاصله همشو داخل خالی کردم، دیگه نای کاره دیگه ای نداشتم، حس می کردم تمام جونم داره از سر کیرم بیرون میاد، خیلی خسته بودم، هم من و هم اون.ولی مگه گذاشت بخوابیم بعد از نیم ساعت بزور منو کرد تو حموم، و برام آبمیوه و گردو آورد که بخوریم. من بعد از 2 ساعت فوتبال، اینطوری نمی شدم که بعد از این سکس، به این حال و روز افتادم.اینم تا اینجا، دیگه کشش ندم بهتره، باور کنید، خیلی واسه نوشتن این ماجرا خسته شدم، شاید بعضی اوقات از خستگی ، یک کلمه رو 4 بار هی پاک می کردم و باز می نوشتم، چون همش دستم رو کلیده دیگه می خورد، البته اینو تویه یه روز ننوشتم. امیدوارم اگه از لحاظ نگارشی، املایی یا هر چیزه دیگه ایراد داره منو ببخشید.خواهش می کنم، نظر خودتون رو بگید، اگه کسی شک داشت، یا به هر نحو فکر کرد دروغه و یه چیزی نوشت، که رکیک بود، شما از اون تبعیت نکنید و نظر واقعی خودتون رو بزارید.ازتون خیلی ممنون. امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175861</post-id>	</item>
		<item>
		<title>زن زندگی هوس کیر  کرده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%87%d9%88%d8%b3-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%87%d9%88%d8%b3-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 29 Jun 2019 09:17:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انداختیم]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتاش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[باشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[باشهمن]]></category>
		<category><![CDATA[باکمال]]></category>
		<category><![CDATA[بالاترین]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برم»بعد]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودالبته]]></category>
		<category><![CDATA[پسرعموی]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخند]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانش]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشی]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوندین]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانا]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[زبونشو]]></category>
		<category><![CDATA[زودباش]]></category>
		<category><![CDATA[سالشهمن]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطنتم]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کارارو]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کردرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[کیرتون]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماساژش]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلات]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[میادمنم]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورن]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادیم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونه]]></category>
		<category><![CDATA[میدونید]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میذاری]]></category>
		<category><![CDATA[میشنوم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکنماز]]></category>
		<category><![CDATA[میکنمش]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ندارمخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[ننشستم]]></category>
		<category><![CDATA[هرزگاهی]]></category>
		<category><![CDATA[هستشمن]]></category>
		<category><![CDATA[وداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[وهمیشه]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یکراست]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و بهزاد الان 18 سالشه.من فیلم سکسی وبهزاد با هم قوم و خویش هستیم،یعنی اون پسرعموی منه.من یکسال و نیم هست که باشگاه میرم وبهزاد هم که سکسی 2 ساله به کشتی فرنگی میره.ما به شاه کس هم خیلی خیلی صمیمی هستیم وهمیشه با هم بیرون میریم ومردمو اسگل می کنیم.از بهزاد کونی بگم که [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>و بهزاد الان 18 سالشه.من فیلم سکسی وبهزاد با هم قوم و خویش</h2>
<p>هستیم،یعنی اون پسرعموی منه.من یکسال و نیم هست که باشگاه میرم وبهزاد هم که سکسی 2 ساله به کشتی فرنگی میره.ما</p>
<h3>به شاه کس هم خیلی خیلی صمیمی هستیم وهمیشه با هم بیرون</h3>
<p>میریم ومردمو اسگل می کنیم.از بهزاد کونی بگم که اون از وقتی که کوچیک بود همه سعی میکردن یک انگولکی بزننش</p>
<h4>چون جنده اون واقعا سفید وناز بود.البته یک چیزی بگم که</h4>
<p>من تو همه داستانا خوندم که پستون دختره کونش درشت بود یا اینکه پسره خیلی کون خوش فرمی داره که 80</p>
<h5>درصدش کس کوس شعر هست،واسه همینم من به کس شعر گویی</h5>
<p>عادت ندارم.خلاصه بگم که این بهزاد پسر عموم خیلی سفیده و من هم جز آن دسته از آدم هایی که کون کردن سکس داستان رودوست دارم و</p>
<h6>پوست های سفید هم که عاشقشونم، حالا میخواد ایران سکس پسر باشه</h6>
<p>میخواد دختر باشه میخواد زن یا مرد یا پیرزن یا پیرمرد باشه واسه من فرقی نمی کنه فقط من از کون کردن خوشم میاد وبه بهترین روش از کون دیگران استفاده میکنم.از بهزاد هم بگم که اون یک پسر کاملا شهوتی و از یک نظر خیلی دوست داره یکی کونشو ماساژ بده مخصوصا اگه ماساژ هم شهوانی باشه.من این موضوع رو از زمانی فهمیدم که اون میگفت به خاطر تمرین های سخت کشتی بدنش گرفته و باید یکی اونو ماساژ میداد، در انجا بگم که هر کی باشگاه یا کشتی میره میدونه که کوفتگی عظلات یعنی چی .بهزاد وقتی میگفت بیا ماساژ بده منم به حرف پسرعموی نازم گوش میدادم و اونو ماساژ میدادم تا روزی که وقتی یه روز داشتم ماساژش میدادم که یک ده دقیقه گذشته بود که متوجه ناله های یواش بهزاد شدم که یعنی داره با ماساژای من حال میکنه، منم در حالیکه خونمون خالی بود و منم علاقه شدیدی به خوندن کتاب های غیر درسی دارم و توی کتابی نوشته بود برای ماساژ شهوانی باید با دو انگشت اولیه یعنی سبابه و انگشت نشانه ی فاک یو ماساژ را به حالتی آرام و یواش باید روی نقاط تقریبا حساس و تحریک کننده بکشیم و نوازش کنیم.منم یاد اون نوشته ی کتاب افتادم و بادو انگشتم شروع کردم به آرامی و نوازش روی قسمت های کوفتگی شده بدنش می کشیدم،یک پنج دقیقه ای گذشت که خودش گفت بسه دیگه مگه داری مشق مینویسی درست ماساژ بده منم دوباره شروع کردم به ماساژ معمولی که یک ده دقیقه ای طول کشید و بهزاد بلند شد به بی حالی و گفت من خسته ام باید استراحت کنم منم بهش گفتم که منم کمی خسته ام وبهش گفتم که بریم توی اتاق من و اونجا یک موسیقی بی کلام آرامشبخش بزارم و روی تخت دراز بکشیم اونم موافقت کرد.رفتیم سمت اتاق شخصی من،در ضمن اون روز خونه ما خالی بود و خونواده من و بهزاد رفته بودند آستارا وقراره یک چند روزی اونجا اقامت کنند.منم از فرصت استفاده کردم که از بهزاد یک ثوابی هم به من برسه و رفتیم داخل اتاق که شدیم بهزاد که افتاد روی تخت ودراز کشید منم کامپیوترمو روشن کردمو موسیقی بی کلام گذاشتم ورفتم پیش بهزاد دراز کشیدم یک ربعی میشد که موسیقی گوش میدادیم که یکدفعه تو حال خودم بودم که داشتم با موسیقی حال میکردم بهزاد با دستش زد روی پام دقیقا کنار کیرم که یکی از انگشتاش خورد به سر کیرم که از جا پریدم گفتم چته مغول کیرم به فاک رفت مواظب باش،بعد گفت که حامد هنوزم از اون فیلم سکس های نابت داری بهش گفتم آره ولی یه هفت هشت ماهی میشه که نگاه نکردم اونم گفت میشه لطفا بذاری ببینیم منم گفتم با کمال میل ولی اگر میخوای جق بزنی جلوی من انکارو نکن اونم گفت تو حالا بزار ببنم ارزش جقو داره یا نه منم یکی از معمولی ترین فیلم های سکس رو گذاشتم البته با کیفیت بعد نشستیم روی تخت نگاه کردیم من که با یکی از داف هام که بهم زده بودم به خاطر بی توجهی به من و خواندن کتاب های درسی خیلی روم فشار بود و توکف کون کردن حسابی بودم .یکم فیلمرو نیگا کردیم و یکدفه بهزاد گفت بابا تو که زیاد ففیلم سکسی داری یک باحالشو بزار حال مارو گرفتی ها؟ منم گفتم باشه یه لحظه صبرکن رفتم جلوی کامپیوتر و یک فیلم ناب ناب گذاشتم بعد خودم اومدم کنارش نشستم بعد باهم فیلم رو نیگا کردیم بهزاد داشت فیلم رو نیگا میکرد که من زیر چشمی به چشماش نیگا کردم شهوت بسیار بسیار عجیبی رو در چشمانش می دیدم دستم رو گذاشتم روی شونه اش و با احتیاط کم کم فشار های متعددی میدادم و شونشو ماساژ میدادم که گفت:حامد یک سوال دارم گفتم بگو میشنوم عزیزم که گفت من هنوز بدنم کوفته هست رخصت میدی یک ماساژ بدی منم یکم مکث کردمو گفتم البته.بهش گفتم کجات بیشتر درد میکنه؟اونم گفت ناحیه پشت به خاطر اینکه وقتی کشتی می گیره پشتش رو محکم به زمین میزنن.منم که متعجب شده بودم که بهزاد،همچین حرفی زده ذوق زدم و بهزاد واقعا رفته بود تو کف دادن کون،منم بیکار ننشستم گفتم به دمر بخواب که اونم گوش داد ،من که حسابی تو کف یک کون سفید وخوش تراش بودم سریعا رفتم کنارش یواش یواش شروع کردم به ماساژ که از کف پاش کم کم میمالوندم و به بالا رفتم وکمکم دستم رو بالا میبردم و بردم وبردم سمت پشت زانوهاش منظورم جای گود پشت قوزک پا و یکم مالوندم و کم کم بالا رفتم که ضایع بازی نشه و لو برم جاش،منم که هرچی به کون سفیدش نزدیکتر میشدم داشتم دیوونه میشدم.کم کم دستم رو بردم سمت پشت پاش یعنی پشت روناش و ماساژ میدادم،انجا بود که شیطنتم گل کرد وماساؤ شهوانی رو از پشت رون هاش شروع کردمو با دو انگشتم میمالوندم وکم کمک به کونش نزدیک کردم ولی یک پنج دقیقه ای طول کشید وقتی داشتم ماساژ شهوانی میدادم متوجه یک چیزی شدم که فککم افتاد دیدم بهزاد چشماشو بسته و داره پوزخند میزنه و اصلا متوجه نیگاه من نشد منم داشتم میمالوندم به بهزاد گفتم بهزاد جون اونجا هم کوفتگی ایجاد شده (منظورم از اونجا کونش بود و دستمامو گذاشتم روی دو تا لپ کونش)بهزاد که چشاشو بسته بود گفت آره امروز موقع تمرین 3 .4 باری خورده زمین منم که فهمیدم بابا اون حسابی حشرش زده بالا اگه الان کونشم جر بدم بازم راضیه.با دو دستم کونشو میمالوندم و هرزگاهی هم با دو انگشت یواش یواش ماساژ شهوانی میدادم که دیدم بهزاد اصلا خودش نیست و کاملا دا ره حال میکنه من که از خدا خواسته گفتم بهزاد.بهزاد گفت بله،منم گفتم بهزاد جون من این همه به حرف تو گوش میکنم یه خواهشی ازت دارم .بهزاد گفت بگو میشنوم منم گفتم میذاری بکنمت اونم سریع برگشت و گفت منو خر کردی حامد منم گفتم خواهش میکنم من دارم از فرط شهوت می میرم تو هم که میدونم وضعت چیه منم یواش باهم سکس می کنیم باشه.بهزاد یکم مکث کرد و بعد گفت به شرط اینکه این موضوع جایی درز نکنه منم گفتم باکمال میل.بعد کار من شروع شد و با ماساژ های شهوانی شروع کردم به مالوندنش،بعد ده دقیقه ای کم کم شلوارشو با کمک هم درآوردیم و شرتشم خودم آهسته در آوردم و کم کم میمالوندم.من که همیشه خدا فکر سکسم بودم یک اسپری تقریبا نصفه بی حسی رو از زیر تخت ازداخل کیف باشگام داخل اون یک زیپ مخفی داشت که اونو باز کردمو یکم به سر کیرم زدم.بهزاد برگشت گفت وای چه کیر خوش فرمی داری وگفت میخوای از بی حسی استفاده کنی منم گفتم آره مگه عیبی داره اونم گفت فقط مواظب باش از سوراخم غارملاصدرا درست نکنیا منم گفتم باشه قربون اون گون گردت برم.بعد اینکه بی حسی زدم به کیرم با سوراخ بهزاد ور رفتمو یکمی انگشت کردم که گفت حامد میشه یکم بیشتر انگشت کنی داره خوشم میاد،منم گفتم البته و انگشت کردنو ادامه دادم وبعد چند لحظه یکم سر کیرم تف زدم و آروم سر سوراخ بهزاد جونم گذاشتم و یکمی فشار دادم که بهزاد گفت به خدا اگه زیاد درد داشته باشه دیگه باهات صحبت نمیکنم منم گفتم عزیزم اگه شل بگیری همه ی مشکلات درست میشن.و یواش یواش کیرمو داخل کونش کردم وچند لحظه صبر کرم که بهزاد گفت داری چکار میکنی زودباش دیگه منتظرم منم گفتم بهزاد جون گفتم همه کارارو بزار به عهده من که منم کم کم کیرمو تا نصفه دادم تو که میدونستم بهزاد یکم درد داره ولی به خاطر حال که داره چیزی نمیتونست بگه منم کم کم عقب و جلو میکردم و تف میزدم یکم که جا باز کرد دیدم بهزاد سرش آروم گذاشت به کنار طوری که گوشه چپش به تخت چسبیده بود منم بایه فشار نیمه باقیه کیرمو فرستادم داخل کونش وکم کم میکردم تو باز در می آوردم.از اینکه بهزاد داره بارضایت کامل به من کونشو تقدیم میکنه بسیار بسیار خوشحال بودم وبلندش کردم گفتم بهزاد میخوام روش گاییدن رو عوض کنم که اوم بلند شد منو یواش حل داد روی تخت که من بخوبم و اومد روی کیرم نشست نمیدونید چه حالی داره وقتی کیرتون تا ته تو کون یکی بره وای داشتم بالاترین حال رو میکردم من که اسپری رو روی تخت گذاشته بودم برداشتم و یکم به کیر بهزاد زدم و به کیرش بازی کردم و تف زدم روی دستم وکشیدم روی کیرش که نگه لابد من بی مرامم منم واسش جق زدم و اون تو یه حالتی بود که خ.دشم که الان پیش منه نمیتونه توصیف کنه.من که داشتم بالا و پایین رفتنشو میدیدم و لذت میبردم گفتم بهزاد جون بیا یک لب ازت بگیرم که سریع پاشد اومد لبشو گذاشت رو لبم وبا دهنم بازی بازی میکرد منم چشامو بسته بودم وداشتم تو کائنات پرواز میکردم.بعد اونو به حالت سگی درآوردم و گفتم آماده ای بهزاد گفت آره منم یواش کیرمو تا نصفه تو کونش کردم وعقب و جلو می کردم.وای نمیدونید این مدل سگی چقد حال میده مخصوصا وقتی که تو کون میکنید یکم تلمبه زدم و بهش گفتم بهزاد چونم بیا برام بخورش که اون گفت ابدا من بدم میاد منم گفتم تو یه بار امتحان کن بعد حرف بزن که بهزاد گفت آخه من یاد ندارم که من گفتم بابا تو که تو فیلما ی من می بینی که چجوری میخورن اونم اول یکم سر کیرم می کرد تو دهنش وچشاش قرمز میشد انگار حالت خفگیه و باز دو باره درمی آورد باز تو دهنش میکرد منم گفتم بهزاد جون به چیزی که میگم گوش کن بعد گفتم اول سر کیرمو تودهنت میکنی بعد یکم میک میزنی بعد بازبونت داخل سوراخ کیرم میکنی اونم همین کارارو کرد که الان دیگه استاد ساک زنی شده.بع که داشت زبونشو دور کیرم می چرخوند فهمیدم داره آبم میاد و بهش گفتم بهزاد چکار کنم .اونم گفت کجا باشه بهتره منم گفتم اگه بریزم تو دهنت وتو اونو قورت بدی از نظر شرعی بدنت به کلی نجس میشه ودیگه نه میتونی نماز بخونی نه روزه بگیری و &#8230; وگفتم اگه میخوای تو کونت بریزم بعدا اگه دستشویی بری خودش خارج میشه اونم گفت پس بیا بریز تو کونم منم که کیرمو کردم تو کونش با چند تا تلمبه آبمو با هرچی انرژی درون داخلش خالی کردم و وقتی بی حس شدم با خودم گفتم نکنه بهزاد فکر کرده ما بی مرام هستیم که رفتم یکم کیرشو بالا و پایین کردم تف زدم بعد یک ده دقیقه ای آبش اومد بنده خدا اونقد شهوت گرفته بودتش که زود آبش ریخت روی دستم و با هم رفتیم خودمونو یکراست تو حموم انداختیم و یک دوش گرفتیم که من هم اونجا هم کیرم شقید و بزرگ شد من بهش گفتم بهزاد جون یه بار دیگه بده اونم که اصلا بعد اومدن آبش اصلا دلش نبود گفت نه منم ناراحت شدم و دوش گرفتم و میخواستم برم بیرون که دیدم داره میگه خوب حالا ناراحت نشو فقط همین دفعه،منم پریدم جولوشو دوباره شروع کردیم با هم سکس البته اینم بگم که من برای سکس رفتم از اتاق اسپری بی حسی رو آوردم و باز باهم یک سکس خفن همراه با رطوبت رو داشتیم.بعد از اون قضایا همیشه وقتی خونه ما یا بهزاد شون خالی میشه بهزاد میگه من ماساژ میخوام ومنم طبق حرفه خودم هم ماساژش میدم هم میکنمش و الان 4 ماه هست که همیشه اونو میکنم و اون مثل زن من میمونه.هرکس دوست داشت ماساژ شهوانی من در خدمتم فقز میدونید که تقاظای من چیه.ای آیدی من هست من حامد از مشهد هرکس سوالی درباره علم سکس یا طریقه ی ماساژ شهوانی رو داره به این آیدی پی ام به.باتشکر از اینکه داستان منو خوندین قربون تک تکتون برم الهی.خداحافظی سخته&#8230;&#8230;DarkoobSamuel@Yahoo.com : ID		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%87%d9%88%d8%b3-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174899</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سامانتا به صورت داگی کس میده و آب کیر رو میاره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%a7%da%af%db%8c-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%a7%da%af%db%8c-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 01 Jun 2019 09:31:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اطمينان]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجاست‬]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اویزون]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاد]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[بایستی]]></category>
		<category><![CDATA[بچسبون]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بیداری]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[تحريكم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[تنهايي]]></category>
		<category><![CDATA[توصیفش]]></category>
		<category><![CDATA[توضیحی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چمباتمه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستشويي]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[رونهام]]></category>
		<category><![CDATA[شیرازه]]></category>
		<category><![CDATA[فهميده]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدي]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قربونت]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لرزیدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماليده]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مردونگی]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میسوختم]]></category>
		<category><![CDATA[میشنوم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[همونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[همينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[هیچکدوم]]></category>
		<category><![CDATA[وجودمو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[جونخواهرزاده: اه كثافتدايي : يه فیلم سکسی ليوان آب كستو مهمونم كنخواهر زاده : گمشودايي : حداقل يه ليوان شاش بريز تو حلقمخواهر زاده : واقعا كهدايي سکسی : هنوز به دوست پسرت ميديخواهر زاده شاه کس : به تو چهدايي: چي ميشه به منم بدي كم نمياد كهخواهر زاده : اتفاقا کونی كم مياددايي [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>جونخواهرزاده: اه كثافتدايي : يه فیلم سکسی ليوان آب كستو مهمونم كنخواهر زاده</h2>
<p>: گمشودايي : حداقل يه ليوان شاش بريز تو حلقمخواهر زاده : واقعا كهدايي سکسی : هنوز به دوست پسرت ميديخواهر</p>
<h3>زاده شاه کس : به تو چهدايي: چي ميشه به منم بدي</h3>
<p>كم نمياد كهخواهر زاده : اتفاقا کونی كم مياددايي : كيرم داره ميتركهخواهر زاده: جديدايي :اره قربونت برم ابمو همينجوري هم</p>
<h4>مياريشخواهر جنده زاده : چقدر شليدايي : اره شلم اما ده</h4>
<p>دفعه تو يه شب ميكنمتخواهر زاده پستون : راست ميگي ؟دايي : امتحانش مجانيهخواهر زاده : واسه من نهدايي : چرا</p>
<h5>؟خواهر زاده کوس : خوب ديگهدايي : حداقل بزار كستو بليسمخواهر</h5>
<p>زاده : نچدايي : چراخواهر زاده : يه دفعه ممكنه بزنه به سرتدايي : قول ميدم فقط كس و كونتو ليس بزنم سکس داستان كار ديگه نمي</p>
<h6>كنمخواهر زاده : نميشه اطمينان كرددايي : قول ایران سکس ميدمخواهر زاده</h6>
<p>: نهدايي : دستامو ببندخواهر زاده : كه چي بشهدايي : براي اينكه نتونم كيرمو تو كست كنم بدون دست كه نميشهخواهر زاده : نهدايي : خيلي تحريكم ميكنيخواهرزاده : اوهومدايي : يه لب بدهخواهرزاده : چه جوري ؟دايي : بيار جلو بچسبون رو لبم تا ميك بزنمخواهر زاده : سكوتدايي : يادته اونشب چقدر دست ماليت كردم؟خواهر زاده : سكوتدايي : از ترست نمي تونستي تكون بخوريخواهر زاده سكوتدايي : چقدر كست اب انداخته بودخواهر زاده : سكوت دايي : انگشتمو تا ته تو كونت كرده بودمخواهر زاده : سكوتدايي : چقدر كيرمو لا پات گذاشتمخواهر زاده : هومدايي : كير مو اروم اروم تو كونت كردمخواهر زاده : هومدايي : يادته اون شب تو رو به طرف خودم بر گردوندم چقدر لباتو ليس زدمخواهر زاده : ارهدايي : سرتو بردم زير ملافه كير مو از تو شورتم در اوردم گذاشتم دهنتخواهر زاده : ارهدايي : يادته ابم پاشيد تو دهنت همه شو خورديخواهر زاده : ارهدايي : پس بايد كستو بدي به من تا پاره كنم نه كسي ديگه فهميدي ؟خواهر زاده : باشهدايي : موقعشو من معلوم ميكنمخواهرزاده : باشهدايي : نمي خوام اون پسره رو ببينيشخواهر زاده : باشهدايي : هر موقع زنگ زدم گفتم بيا بايد سريع بيايخواهر زاده : باشهدايي : كست مال كيهخواهر زاده : نمي دونمدايي: يادت باشه فقط واسه منه نه هيچ كس ديگهخواهر زاده : هومدايي : الان كست خيش شده نهخواهر زاده : ارهدايي مي خواي واست بليسمشخواهر زاده : ارهدايي : كير باد كرده مو بكنم تو كستخواهرزاده : بكندايي : اول بايد ساك بزنيخواهرزاده : باشهدايي : بايد همه ابمو قورت بديخواهرزاده : باشهدايي : دستت رو بزار رو كستخواهر زاده : باشهدايي : بمال رو كستخواهر زاده : خيس شدهدايي : خودم پارت ميكنمخواهر زاده : قبلا پاره شدمد ايي : چي ؟ با كيخواهر زاده : عادلدايي : عادل؟خواهر زاده : ارهدايي : چه جوريخواهر زاده : يادته سه هفته پيش ممد و مريم اومده بودن خونه مامان بزرگدايي : ارهخواهر زاده : همون شب عادل اومد سراغمدايي : مگه اون شب عادل نرفته بود بندرخواهر زاده : نه ديگه واسه من برگشته بود فهميده بود خونه خاليهدايي : بعد چي شد ؟خواهر زاده : تو تختم خوابيده بودم كه صداي كاميون عادل رو شنيدم رفتم پشت پنجره ديدم خودشه دلم هري ريخت پايين ترسيدم چون چند بار حركات ناجور ازش ديده بودمدايي : چه حركاتي ؟خواهر زاده : چند وقت پيش اومده بود تو اطاقم به هوای اينكه متكا برداره بهم دست زده بود ولي سريع از خواب پريدم اونم تا ديد من بلند شدم متكا رو برداشت رفت بعد از اونم چند بار وقتي داشتم ظرف ميشستم خودشو بهم ماليده بود يه بار هم وقتي در اطاقم باز بود ايستاد دم در اطاق با خودش ور مي رفت اون شبم واسه همين خيلي ترسيدم مرتضی و سارا رفته بودن خونه زهراسريع رفتم دامن و پيرهن گل و گشاد پوشيدمساعت يازده بود كه زتگ درو زد رفتم درو باز كردمسلام دادمگفتم : اين وراگفت بچه ها رفتن مشهد منم بارم كنسل شد دیدم تو هم تنهايي خوبيت نداره دختر جوون تو خونه تنها باشه گفتم بيام پيشتگفتم : شام خورديگفت : اره بعد رفت دستشويي با صورت و موهاي خيس اومد بيرونگفتم : حالا که شام خوردی اگه کاری نداری میرم بخوابمگفت : برو ابجیرفتم تو اطاقم درم بستم رو تخت نشستم حسابی ترسیده بودم لباسامو در نیاوردم همونجوری بدون لباس خواب رو تخت دراز کشیدم تو هول و ولا بودم اگه عادل بیاد سراغم چیکار کنم یه مدت گذشت دیدم چراغای هال خاموش شد دیگه صدایی نیومد شش دونگ حواسم به در بود اگه داشت باز میشد شروع کنم جیغ و داد زدن تا عادل بترسه نیاد جلو اما خبری نشد یکی دو ساعت گذشت منم کم کم خوابم برد تا اینکه احساس کردم سرم داغ شده چشام از کاسه داره میزنه بیرون و بدنم گر گرفته با این احساس از خواب بیدار شدم دیدم عادل تو تاریکی زیر پای تخت داره کسم لیس میزنه جیغ خفیفی زدم پاهامو بلافاصله جمع کردم گفتم کیه عادل تویی ؟ هیچ صدایی نیومد فقط دیدم یه چیز سیاه از در باز اطاقم زد بیرون بلند شدم در اطاق رو بستم از اولم اطاق من کلید نداشت تا بتونم اطاقو قفل کنم با خیال راحت بخوابم دست زدم به کسم دیدم خیسه خیسه بعدشم ورم کرده بزرگ شده نفهمیدم چند وقت بود داشت کسمو لیس میزنه ولی با یک حس عجبیب غریب از خواب پریدم و جیغ زدم بلند شدم چراغو روشن کردم بعد اومدم نشستم رو تخت چمباتمه زدم به سرم زد اژانس بگریم برم خونه زهرا ولی بعد به خودم گفتم چه بهانه ایی بیارم بگم عادل اومده بالا سرم کسمو لیس زده نه نمی تونستم فقط باید از رودر بایستی عادل استفاده می کردم و نمی زاشتم کاری باهام انجام بده ساعتو نگاه کردم دیدم یک ونیمه تا صبح کلی راه بود از خوابیدن مجددم می ترسیدم بیرون تاریک تاریک بود هیچ نوری از پنجره نمی اومد از تو هال هم صدایی نمی اومد مطمئن بودم عادل پشت در منظر یه فرصته تا خوابم ببیره تو بیداری من جرات این کارو نداشت یه دفعه اروم از روی تختم بلند شدم گوشمو چسبوندم به در ببینم عادل اونجاست یا نه احساس کردم صدای نفس نفس میشنوم شاید توهم بود وقتی همه جا ساکته ادم از این جور صداها میشنوه وقتی فهمیدم دست چپم روی شورتمه و داره با موهاش بازی میکنه یکه خوردم که چرا دارم این کارو میکنم ؟ چرا پشت درم ؟ براش هیچ توضیحی نداشتم عجیب تر اینکه درو باز کردم برگشتم توی تخت طاق باز خوابیدم دستم رو کسم بود و چشمم به در یه ان سایه عادل رو تو تاریکی دیدم یه کم که چشمم عادت کرد دیدم یه یه زیر پیرهنی تنشه با یه شورت سفید اونم مثل من دستش او شورتش بود من به سایه اون نگاه میکردم اونم به سایه من هیچکدوم هیچ حرکتی نمی ک<br />
ردیم هر دو منتظر بودیم حس کردم دست چپم که روی کسم بود داره دامن کش دار بلندمو میکشه به طرف بالا اونقدر به طرف بالا کشیده شد که سفیدی رونهام و بعدش شورتم از زد بیرون باور کن اصلا نمی دونستم چه اتفاقی داره می افته نمی فهمیدم چرا تو اون شرایط دامنوزدم بالا ولی کاری بود که کرده بودم هنوزدستم تو شورت و سرم به طرف در و رو به عادل بود احساس می کردم تمام اتیش دنیا تو وجودمه گر گرفته بودم تا داشتم میسوختم اصلا احساس خودمو درک نمی کردم با حرکی که من کردم عادل هم کیرشو از تو شورتش اورد بیرون خوب نمی دیدمش ولی ظاهرا کلفت و گرد بود تو بیداری من جرا نزدیک شدن به منو نداشت دستم خیس خیس شده بود مثل این بود که شیر اب کسم تا اخر باز شده باشه اب بود که از توش میریخت بیرون ناله خفیفی کردم و دست راستمو به طرف در دراز کردم از طرف دیکه شروع کردم به مالیدن کسم می خواستم یه جوری از زیر اون همه فشار خلاص بشم با فشار دادن کسم ناله هام شدید تر شد کمرمم قوس پیدا کرد سایه عادل اروم اروم بدون صدا اومد زیر پای تختم احساس جفت پاهام دارن حرکت میکنن به طرف پای تخت بعد شورتم یواش پایین کشیده شد کسم لب تخت و خودم وسط تخت بودم به طوری که پاهام از تخت اویزون شده بودن هیچ حرکتی نمی کردم صدام در نمی اومد فقط منتظر بودم یه ان نرمی کیر عادل رو اطراف کسم احساس کردم با این کار ناله بلندی از حلقومم امود بیرون که به شدت خجالت کشیدم اما دست خودم نبود با صدای ناله من عادل کیرشو بیشتر داد تو فکر کنم هدف عادل فقط لاس زدن با من بود ولی تو اون شرایط اوضاع کاملا بهم ریخته بود و شیرازه کار ازرفته بود کیر عادل اروم تو کسم جلو میرفت ناله های بی اختیار من هم بیشتر و بیشتر میشد ولی صدا از عادل در نمی اومد فقط کیرش جلو میرفت تا اینکه همه همه کس منو تصاحب کرد احساس درد توام با لذتی وصف نشدنی تمام وجودمو در بر گرفته بود برای بار سوم سیل اب از کسم بیرون میریخت ناله های من منقطع شبیه هق هق شده بود عادل کیرشو از کسم در اورد اینبار راحتر تو رفت دو باره درش اورد بعد اروم می کرد تو شدت ضربه های کیر عادل به مروز بیشتر شد اما بر خلاف من من هن هن افتاده بودم هیچ صدایی از عادل خارج نمیشد حتی دست به من نمیزد بوسم نمیکرد فقط اززیر پای تخت کیرشو مدام داخل کسم می کرد و می اورد بیرون اون شب بارها به نقطه اوج لذت رسیدم که توصیفش غیر ممکنه اخرین مرتبه ایی که عادل کیرشو داخل کسم کرد احساس کردم کیرش بزرگتر شده وباد کرده بلافاصله کیرشو در اورد و زیر پای تخت من شروع کرد به لرزیدن های شدید اونجا بود که صدای ناله های عادلرو شنیدم بلافاصله بعد از اینکه لرزش هاش تمام شد فوری ا زاطاقم خارج شد درم بست. صبح که از خواب بیدار شدم اولین چیزی که توجهم رو جلب کردلکه های خونی بود که یه کمیش روی تخت و یه کمیش هم روی فرش ریخته بود به روی خودم نیاوردم از اون به بعد دیگه عادل خونه ما نیومد فقط اکرم و بچه ها می اومدن منم دیگه خونه شون نرفتم هر موقع هم که میدیدمش یه جوری از من فرار می کرد نمی زاشت چشم تو چشم بیافتیم به هر حال فکر کنم عادل به شدت عذاب وجدان داره برای اینکه فکر میکنه ابجی ته تغاری با کاری که کرده هیچ وقت می تونه ازدواج کنه و این برای داداش عادل که اهل غیرت و مردونگی و ناموس پرستیه اصلا قابل تحمل نیست.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%a7%da%af%db%8c-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%a2%d8%a8-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174320</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سواری خانوم خوشگله سر کیر  کلفت</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 06 May 2019 16:43:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استکان]]></category>
		<category><![CDATA[اشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگی]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگان]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بودمواقعا]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونه]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پنهانی]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پونزده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابستونی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[جلوشون]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[چندوقت]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دارهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهای]]></category>
		<category><![CDATA[دربیارم]]></category>
		<category><![CDATA[درمیاره]]></category>
		<category><![CDATA[دستشون]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوتاشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوتامون]]></category>
		<category><![CDATA[دوچرخه]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهاین]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[رفتمبه]]></category>
		<category><![CDATA[زنانگی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیت]]></category>
		<category><![CDATA[سرازیر]]></category>
		<category><![CDATA[سرتاپامو]]></category>
		<category><![CDATA[سمفونی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوپر مدل]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شباهتی]]></category>
		<category><![CDATA[شدهبابا]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شناسنامه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[قالیچه]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیعنی]]></category>
		<category><![CDATA[کردناون]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهش]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکی]]></category>
		<category><![CDATA[گفت:من]]></category>
		<category><![CDATA[لرزیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتومو]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مردانگی]]></category>
		<category><![CDATA[مردهای]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مستانه]]></category>
		<category><![CDATA[مصنوعی]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میخنده]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخورن]]></category>
		<category><![CDATA[میذارم]]></category>
		<category><![CDATA[میذاره]]></category>
		<category><![CDATA[میرفته]]></category>
		<category><![CDATA[میشنوم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[نادونی]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدادم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیفهمم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستیه]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وجودمو]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[زمین میخورم.با هر بار این فیلم سکسی اتفاق پسر عمه ام حمید هر هر بهم میخنده و زبون اشو از دهن اش درمیاره بیرون و شصت دوتا سکسی انگشت اشو میذاره کنار دهنش و باحالت شاه کس مسخره میگه:دختره ی دست و پاچلفتی،بلد نیستی سوار نشو.بعد هم با اون شلوارک کوتاهش و کونی تیشرت تابستونی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>زمین میخورم.با هر بار این فیلم سکسی اتفاق پسر عمه ام حمید هر</h2>
<p>هر بهم میخنده و زبون اشو از دهن اش درمیاره بیرون و شصت دوتا سکسی انگشت اشو میذاره کنار دهنش و</p>
<h3>باحالت شاه کس مسخره میگه:دختره ی دست و پاچلفتی،بلد نیستی سوار نشو.بعد</h3>
<p>هم با اون شلوارک کوتاهش و کونی تیشرت تابستونی خنک سوار دوچرخه اش میشه و تند تند رکاب میزنهخیلی دلم شکسته.خب</p>
<h4>تقصیر جنده من چیه باید این لباس های گشاد رو بپوشم</h4>
<p>تا به قول مامان برجستگی هام پستون معلوم نشه.اصلا که چی خب حمید هم وسط پاش یه برجستگی قلمبه داره،وقتی با</p>
<h5>شورت خیس کوس از حوض آب در میاد بیرون که دیگه</h5>
<p>خیلی خیلی ضایع معلومه خانم بزرگ هم که تا این صحنه رو می بینه با حالتذوق بغل اش میکنه و لفظ شومبول سکس داستان طلا رو بهش</p>
<h6>میدهولی نمی دونم من و حمید دوتامون هم ایران سکس سنیم ولی</h6>
<p>چرا اون انقد راحته من انقد باید مواظب باشم.اینو هم که میگم مامانم با یه اخم پت و پهن میگه تو دختری شرم کن.این جواب من نبود خب&#8230;من نمیفهمم چرا هرچه مربوط به زنانگی من هستش زشت و پنهانی و گناه آلوده و هر چه مربوط به مردانگی پسرهاست قابل افتخار و ستودنی&#8230;.من نمیفهمم با رسیدن به سن بلوغ چرا دیگه نباید من و حمید باهم حرف بزنیم و کنار هم بشینیم،،،نمیفهمم چرا من باید کنار دست زن های فامیل توی اشپزخونه ظرف بشورم و حمید کنار مردهای فامیل بشینه و آروغ بده هوا..واقعا نمی فهمم .ذهن من هنوز بچه اس..نمیفهمه چرا یک دختر ناقص و نیمه است و باید همه براش دنبال شوهر بگردن چون فکر میکنن بدون مرد کامل نیست..نمیفهمم چرا وقتی توی فامیل حرف دختری میشه که تا سن سی سالگی ازدواج نکرده و داره خودش کار میکنه و دلش میخواد مستقل باشه میگن دختره ی ترشیده از اون خراب هاست..هنوز که هنوزه برام قابل درک نیست. از فکر این چیزا بیرون میام و با صدای مامانم که میگه ستاره چایی بیار هول میشم و یکی از استکان ها میفته میشکنهاز بیرون صدای عمه ام رو میشنوم که میگه:مثل همیشه دست و پاچلفتی و بعد صدای مردونه شوهرعمه ام و سکوت..چادر نمازمو روی سرم مرتب میکنم و با دستای لرزون سینی چای رو می برم بیرون از اشپزخونه.یکی یکی جلوشون میگیرم و در آخر جلوی حمید.هم بازی بچگی هام.و حالا به عنوان خواستگارم روی مبل تک نفره نشسته و با چشمای هیزش سرتاپامو دید میزنه.و موقع برداشتن چایی هم که دستشو کشید رو انگشت هامو لبخند چندشی زد.بچگی هم انقد در نظرم بد بود؟&#8230;از اولشم این بشر منزجر کننده بود.با نفس عمیق سینی رو روی میز میذارم و میشینمآهو گفته بود حمید رو دیده که توی خیابون دنبال یه دختر میرفته و هی بهش حرف های ناجور میزده..اولش باورم نمیشد ولی کم کم دیدم شازده عجب دختر بازیهبرام مهم نبود تا این که پیشنهاد خواستگاری عصبانیم کرد..پسرک منفور با اون همه هفت خط بازی حالا براش دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده بودن..اینارو که به بزرگان فامیل گفتم همه یک صدا گفتن حمید پسره حالا از روی جوونی و نادونی ی کاری کرده..چیزی نیست که.. وقتی بابام گفت حرف نزن حمید پسر خوبیه.توی این دوره زمونه دستش به دهنش میرسه و آشناهم که هست چه بهتر دود از سرم بلند میشد ولی خب احترام واجبه و گستاخی ممنوع.مامان میگه دختر باید متین باشه و صداشو نندازه پس سرش.میگه نباید روی حرف بابات حرف برنی..باورم نمیشه مامان بابام دارن به زور منو مجبور میکنن با یه همچین پسری ازدواج کنم.البته سعید هم که از غیرت برادرانه فقط اینو بلده که بگه ستاره اون بی صاحابو بکش پایین انقد منو حرص نده&#8230;دیگه هیچی بلد نیست..توی این جور چیزا غیرت نداره.اصلا خودش هم نمیدونه غیرت چیه که..برای دخترهای مردم فاز روشن فکری برمیداره و هر شب باهاشون بیرونه به من که میرسه مگس نر هم از کنارم رد شه به ناموسش وسط خیابون تجاوز شده و هیکل مگس نر رو خورد و خاکشیر میکنه&#8230;.هر روز اصرار ها برای ازدواج با اون هیزک بیش تر میشه و بالاخره فهمیدم این اصرارها بیجا نیست و راز های پشت پرده مالی بوش میاد.با یه کوله پشتی و یه مقدار خیلی ناچیز پول در خونه رو می بندم..ساعت حدود پنج صبحه..سوز سردی میادشال امو جلو میکشم و تند تند راه میرم و این خونه و همه آدم هاشو به امون همون خدای بالای سر میسپرمخسته شدم انقد راه رفتم.به یه پارک کوچیکی میرسم و سر نیمکت چوبی میشینم.‌چند دقیقه بعد یه پسر جوجه فوکولی از کنارم رد میشه و یه جوون کشداری میگه..یهو یاد زمان دبیرستانم میفتم که یه پسرکی از مدرسه تا خونه دنبالم افتاده بود و وقتی رسیدم خونه بابام گیر داده بود اون یارو دوس پسرته و تا این جا باهات اومده و کلی بحث و توهین&#8230;حالا این پسرک اگه الان دنبالم میومد چی..فک نکنم چون داره میرهسرمو برگردوندم و دیدم یه دختر با لباس های جلف و تنگ میاد سمتم..بهش میخورد از این دختر خفن ها باشه ها..همین طور که بهش زل زده بودم یه نگاه بهم کرد و گفت:دختر فراری؟نمیدونم چرا سرمو تکون دادم..گفت:شب کجا میخوابی؟..شب کجا بخوابم؟؟..گفتم:نمیدونمخندید و گفت:من و دوستم یه سوییت داریم اگه جایی رو نداری بیا پیش ما امشب&#8230;.سه ماهه دارم با آیدا و سمیرا زندگی میکنم.باهام خیلی خوبن.دارن بهم یاد میدن خرج خودمو دربیارمسمیرا موهامو دکلره کرده و بلوند شده..قیافم دیگه اون حالت معصوم رو نداره..لباس های اونارو میپوشمهیچ شباهتی ندارم به اون ستاره سه ماه پیشبا آیدا شب ها میریم کنار خیابون وایمیسیم و ماشین ها تک تک بوق میزنن..آیدا میگه باید سوار ماشین هایی بشیم که حسابی خرجمون کنن و بشه تیغ اشون زد..سمیرا بهم یاد داده چه جوری با عشوه پسرا رو خام کنم و پول بگیرم ازشون..اوایل انجام نمیدادم و هی غر میزدم سر دوتاشون ولی رک بهم گفتن باید پول بیاری وگرنه باید گم شی از خونه بیرون و منم دیدم این جا حداقل ی سرپناهی هست و نیاز به کارهای بدتر نیست..در همین حد باشه خب اوکیهبا حس لمس دست های پسره لای پام مثل این چندوقت شروع به لرزیدن میکنم و عرق سردی از تیره کمرم میچکه.با اون صدای به شدت نکره اش میگه لیدی کدوم رستوران حال میکنی بریم؟هوم؟سرمو برمیگردونم و جوابشو نمیدم.یعنی نمیتونمکه آیدا از صندلی پشت با ناز مصنوعی قاطی کرده با صداش میگه دربند&#8230;امشب قراره بریم یه مهمونی..یکی از دوس پسرهای سمیرا مهمونی گرفته..استرس بدی ته دلم دارمولی اون دوتا ریلکس مشغول آرایش و انتخاب لباس اند.با نگاه به لباس آیدا چشمام میشه اندازه دوتا گردو و میگم:گفتی که مهمونی سادس این چیه آخهپشت چشمی نازک میکنه و میگه شاهین این جوری دوس داره هر چی اون بگه باید بپوشمبا خودم فکر میکنم مگه تو عقلت دست اونه آخه.خونه شاهین نزدیک ده پونزده تا دختر پسر ریختن توش و یکی یه گوشه سیگار میکشه و یه دختر لای پاش خودشو مثل گربه لوس میکنه..یکی گیلاس مشروب اش رو گرفته و تند تند میده بالا..چند نفری هم مشغول پاسور بازی..مثل دفعه قبل رفتم کنار پنجره و یه جایی دور از بقیه به مامان بابام فکر کردمیعنی الان در چه حالی بودن،حتما کلی پشیمونن که منو اینجوری از دست دادن و حسابی الان عزیز شدمشاید وقتشه برگردم خونه دیگه.این جا بین این همه کثافت جای من نیست.این چند وقت هم نتونستم مثل اینا بشم..توی این فکرا بودم که یه دستی داغ از بالا نشست روی سینه هام و سرشو آورد نزدیک و لاله گوشمو آروم بوسید.حس شهوت و عذاب وجدان باهم به تنم سرازیر شد..نه من میخوام برگردم خونه نباید خام اینا بشم&#8230;.شماره مامان رو میگیرم برنمیداره..به بابام زنگ میزنمیه بوق..دو بوق..بوق سوم صدای خسته اش به گوش میرسه:بله؟&#8230;بابا منم ستاره&#8230;سکوت..بابا..الو..ستاره ام..دلم براتون تنگ شده..بابا اشتباه کردم میخوام برگردم پیش شما و مامانلحنش عوض میشه و با حالت خشم:خفه شو دختره چشم سفید..دختری که از خونه فرار کنه و سه ماه معلوم نباشه کدوم گوری رفته و کجا بوده دیگه دختر من نیستبغض میکنم و میگم:بابا من پشیمون شدم خب تقصیر شما هم بودصداش روحمو تیکه تیکه میکنه:تو مایه ننگ و بی آبرویی خانواده ام شدی..تو غرورمو رو شکستی ..کمرم رو خم کردی..گم شو دختره هرجاییاشک هام پی در پی جاری میشن&#8230;&#8230;&#8230;.امشب دیگه حوصله اون مهمونی های مسخره رو ندارم.دلم میخواد فقط بخوابم.با این حرفم سمیرا با تندی میگه:بیا زیر یه پسری بخواب حداقل به ی نون و نوایی برسی.آیدا هم از اون ور:انقد نرو روی مخ ستاره بهت میگم امشب فرق داره.خیلی خاصه.بیا یه چند نفرو تور کنیم و اگه زرنگ باشی حتی میتونی امشب یه حالی هم بکنی و صدای خنده دوتاشون میره هوا.لباس شب کوتاه زرشکی رنگی تنم میکنم و موهامو با اتو صاف میکنم.آرایش ملایمی برخلاف اون دوتا عجوزه میکنم و میرم به این مهمونی خاص..واقعا خاص انگار.همه جا تاریک و رقص نور فضا رو خفن کرده.بوی دود خیلی زیادی پیچیده.بوی سیگار انقد زیاد و غلیظ نمیشه که.دارم خفه میشم.دختر پسرها وسط اون همه دود و تاریکی بغل هم وول میخورن و خودشونو تکون میدن.دختر هایی میشه گفت تقریبا لخت با یه سینی دستشون و روش گیلاسی هایی مملو از مایعی سفید و قرمز حرکت میکنن و با دادن یدونه از اونا به بعضی مذکرها یه لب هم چاشنی میکردن.مات مهمونی خاص شده بودم.واقعا با اون دورهمی های دره پیت شاهین فرق داشت.سمیرا از پشت بهم اشاره میکنه اون مانتو رو بکن از تنت..بهتره یکم ریلکس تر باشم.این زندگی هستش که پیش رومه.بابام منو طرد کرد.پس راه پیش ندارم.غیر خونه این دوتا هرزه هم که جایی ندارم برم مگه این که به قول سمیرا باید هر شب زیر خواب یکی بشم.پس باید یکم خودمو با شرایط وفق بدم. یکی از اون گیلاس ها برمیدارم و نصفشو سر میکشم چه قدر تلخ.به سمت یکی از اتاق ها میرم تا مانتومو دربیارم و چند دقیقه از این ها دور شم. در اتاق رو باز میکنم و میرم توش.کسی اونجا نیست.مشغول در آوردن مانتوم میشم که در باز میشه و دوتا پسر میان تو..با دیدن من یکیشون خنده مستانه ای میکنه و میگه: ببین برامون چه تیکه ای جور کردن..اون یکی هم میگه:گفتم یه جنده آس میخوام برای امشب ولی این دیگه خیلی خوبه و پشت سرش چندتا پسر دیگه هم وارد میشن و هر کس داره یه چیزی میگه..چرا نمیفهمم چی میگن چرا انقدر قلبم تند تند میزنه..پشت سرهم جیغ میکشمکه یکیشون یه سیلی محکم میزنه توی صورتم و یهو به خودم میام.یکی دیگه که یکم بوره چنگ میزنه و لباسم رو پاره میکنه.میفتم زمین.میفتن روم و وحشیانه دارن بدنمو لمس میکنن.دستام انگار بی حس شدن.چرا نمیتونم تکونشون بدم..زیر دلم یه درد عمیقی پیچیده.لای پاهام مایع لزجی روان شده. سنگینی بدن اش داره خوردم میکنهسبک شدم.چیزی روم نیست.یه چیز سنگین تر افتاد روم.مثل بختک رومه.نمیتونم تکون بخورم.صدا ته گلوم خیلی ضعیفه.ناله های ضعیفم بین عربده های وحشیانه گم میشه.انگشت هام روی زمین تکون میخورن..پلک هام روی هم میفته و سیاهی مطلق&#8230;&#8230;.دوماه گذشته..دوماه گذشته از درهم شکستن جسم و روحم.حالت تهوع های لعنتی دیگه چی میگهذهنم یهو جرقه میزنه..کابینت های شکسته و رنگ و رو رفته رو با عجله تند تند باز میکنم و بیبی چک رو برمیدارم و می پرم توی دستشویی&#8230;با دیدن دوخط موازی چشمام رو می بندم و میشینم کف دستشوییاین دوخط موازی من و خوشبختی هستیم که هیچوقت بهم نخواهیم رسید.جنین داخل رحمم داره وجودمو مثل انگل میخورهاین موجود حروم که معلوم نیست تخم کدوم حیوونیه..ولی نه..این بچمه..بچه ای که وقتی به دنیا بیاد نمیدونم با چه اسمی براش شناسنامه بگیرمنام پدر؟کدوم پدر؟اصلا کدوم اسپرم؟؟؟؟؟؟جیغ میزنم و درو باز میکنم و میرم وسط خیابوناشک هام مثل سیل روونن.دور خودم میچرخم و جیغ میزنم از ته دل..صدای بوق ممتد و گریه های من سمفونی دلخراش عابرین میشود و این بار سفیدی مطلق&#8230;..زندگی بافتن یک قالیچه استتو در این بین فقط می بافینقشه را خوب ببینو به هر شاخ گلش دقت کنخوب ببافنکند آخر سر قالی زندگیت را نخرند.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173748</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-06-21 01:57:00 by W3 Total Cache
-->