<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>میكردند &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d9%85%db%8c%d9%83%d8%b1%d8%af%d9%86%d8%af/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:30:22 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.1</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>میكردند &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>لیزا عاشق سکس از سوراخ کون هستش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%84%db%8c%d8%b2%d8%a7-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%da%a9%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%84%db%8c%d8%b2%d8%a7-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%da%a9%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 26 Jun 2019 07:12:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینكارو]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بیخودی]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونو]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایینی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[جانانه]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چندوقت]]></category>
		<category><![CDATA[حرارتی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانومم]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیمتا]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دراومدم]]></category>
		<category><![CDATA[دعوامون]]></category>
		<category><![CDATA[دودستی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[صحبتهای]]></category>
		<category><![CDATA[صمیمیت]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[كمكتون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسها]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مستاجر]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرمه]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونید]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسیم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردند]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میموند]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدادم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وانمود]]></category>
		<category><![CDATA[ورداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یواشكی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[&#160; شاه کس &#8211;&#62; ما توی یه شهر كوچیك توی یه آپارتمان کونی زندگی میكردیم.یه روز دیدیم كه یه مستاجر جدید واسه طبقه همكف اومده اوایل زیاد به جنده همسایه های جدید اهمیتی نمیدادم حتی اگه می دیدمشون هم محلشون نمیذاشتم. تا اینكه یه پستون روز خانومم اومد بهم گفت كه زن این طبقه پایینی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				&nbsp;</p>
<h3>شاه کس &#8211;&gt;<br />
ما توی</h3>
<p>یه شهر كوچیك توی یه آپارتمان کونی زندگی میكردیم.یه روز دیدیم كه یه مستاجر جدید واسه طبقه همكف اومده اوایل زیاد</p>
<h4>به جنده همسایه های جدید اهمیتی نمیدادم حتی اگه می دیدمشون</h4>
<p>هم محلشون نمیذاشتم. تا اینكه یه پستون روز خانومم اومد بهم گفت كه زن این طبقه پایینی همزبون ماست و خلاصه</p>
<h5>خانومم یواش کوس یواش با زن طبقه پایینی دوست شد.اوایل فقط</h5>
<p>رفت و اومد بین خانومها بود ( ازحق نگذریم زنه خیلی ناز بود چشمای روشن و موهای خرمایی و هیكل توپری داشت سکس داستان ) و وقتی</p>
<h6>من می اومدم خونه لیلا ( زن طبقه ایران سکس پایینی )</h6>
<p>میرفت خونه شون اما بعداز مدتی كه سر سلام و علیكمون باز شد دیگه منم كه میومدم خونه لیلا تو خونه مون میموند و خلاصه یه جور صمیمیت داشت بینمون بوجود می اومد.هروقت هم چشمم به چشمش می افتاد میدیدم كه میخواد باچشماش آدمو بخوره میدونم كه خوب میدونید چی میگم و منظورم چه جور نگاههایی هست. یه بار كه داشتم از سركار برمیگشتم دیدم لیلا انگار كلیدش توی سوراخ قفل گیر كرده و اونم خم شده داره با كلیده ور میره منم تا این وضعیتو دیدم رفتم جلو و گفتم لیلا خانوم چی شده؟ گفت نمیدونم چرا گیر كرده.گفتم بذار كمكتون كنم و بلافاصله همونطور كه دستش به كلید بود دستمو گذاشتم رو دستش كه كمكش كنم و پیش خودم گفتم اگه اهلش نباشه الان دستشو میكشه كنار كه دیدم اینكارو نكرد و انگار نه انگار كه من یه مرد غریبه ام. منم درحینی كه داشتم سعی میكردم درو واسش وا كنم یكی دوبار از پشت چسبوندم بهش دیدم اصلاً ناراحت نشد وقتی هم كه در واسش وا كردم بعداز كلی تشكر گفت بفرمایید تو. گفتم نه خیلی ممنون بالا خانوم منتظرمه انشاا&#8230; سر یه فرصت مناسب خدمت میرسیم بعد كه خواستم از پشتش رد بشم بازم یواشكی دستمو به كونش مالوندم و دیدم برگشت و یه لبخند كوچیكی زد. دیگه واسم مسجل شد كه لیلا خانوم اهل حاله. یه روز هم برحسب اتفاق تو تاكسی كنار همدیگه نشستیم كه من یواشكی رونمو چسبوندم به رونش و بعد خودمو كشیدم یه ذره كنار كه دیدم اینبار لیلا خودش رونشو آورد چسبوند به رون من.وای نمیدونید كه چه حرارتی رو داشت بمن منتقل میكرد.بگذریم اوضاع داشت به همین منوال میگذشت كه یواش یواش با شوهرش هم دوست شدم و طبیعتاً رفت و آمدمون هم بیشتر شد.این وضعیت زیاد ادامه نداشت چون یه روز دیدم كه امیر و لیلا بار و بندیلشونو جمع كردند و رفتند. واسم خیلی عجیب بود كه چرا اینطوری سرزده و بدون خداحافظی رفتند. چندوقت بعد ماهم از اون شهر كوچیك رفتیم به شهر خودمون و با مادرخانمم زندگی كردیم. بعداز مدتها كه دیگه لیلا و امیرو فراموششون كرده بودیم یه روز بعداز ظهر كه تنها تو خونه بودم دیدم تلفن زنگ زد گوشی رو ورداشتم دیدم لیلا پشت خطه. خلاصه بعداز كلی چاق سلامتی ازش پرسیدم كه چرا اونطوری رفتید و اصلاً كجا رفتید و از اینجور حرفها كه لیلا سر درددلش واشد كه آره خانواده امیر بمن تهمت زده بودند كه من با ش,هرخواهر امیر رابطه دارم و ما هم دعوامون شد و چون ما رو تهدید كرده بودند ماهم به &#8230;.. اومدیم و با پدرو مادر من زندگی می كنیم.این تلفن زدنها ادامه داشت و خیلی وقتا هم واسه خانومم زنگ میزد و با همدیگه درددل میكردند. منم بیشتر وقتا از محل كارم واسه لیلا تلفن میزدم و گاهی صحبتهای شیطنت آمیز كوچیكی هم داشتیم.تا همون سال عید خانومم گفت كه بیا عید بریم به &#8230;.خونه لیلا اینا.منم گفتم بابا اونا خودشون دو خونوارند و جا ندارند كه ماهم بریم اونجا.خانومم گفت نه پدر و مادر و تمام فك و فامیلهای لیلا دارند میرن به جزیره كیش و لیلا و امیر عیدو تنها هستند.خلاصه درد سرتون ندم عیدو رفتیم به اونجا و روز اول كه خواستم برم حموم لیلا گفت صبركن بذار برم حمومو آماده كنم.رفت و بعداز چند دقیقه برگشت و گفت حموم آماده اس.منم رفتم تو رختكن و لخت شدم برم زیر دوش كه دیدم یه شورت زنونه حریر مشكی خوشگل و خوشبو روی دوش آویزونه.وای نمیدونید كه اونروز با اون شورته چیكار كردم.هنوزم اون شورتو یادگاری دارمش.وقتی از حموم دراومدم لیلا گفت خستگی از تنت دررفت؟ منم گفتم بله واقعاً كه حموم شما خستگی رو از تن آدم درمیاره.اون عید گذشت و امیر و لیلا هم بعداز مدتی یه خونه واسه خودشون اجاره كردند و به خونه مستقل خودشون رفتند. تابستون همون سال واسه یه كار اداری باید به شهر لیلا و امیر رفتم ( البته مجردی ) خوب طبیعیه كه رفتم به خونه امیر و لیلا وقتی رسیدم بعداز كلی چاق سلامتی و تعارف تیكه پاره كردن ها خواستم برم به حموم كه لیلا گفت بذار بیام حمومو نشونت بدم آخه حموم این خونه تو زیر زمینه با همدیگه به زیر زمین رفتیم و لیلا رفت داخل رختكن و روی سبد لباسها خم شد و كونشو رو بمن قنبل كرد و طوری وانمود كرد كه داره سبد لباسها رو خالی میكنه منم رفتم یواش از پشت چسبوندم به كونش دیدم از زیر دستش یه نگاهی بمن كرد و یه لبخند كوچیك زد.منم كه این چراغ سبزو دیدم یواش یواش خم شدم و همونطور قنبل كونشو دودستی چسبیدم و شروع كردم به بوسیدن كونش و تو یه لحظه كوتاه شلوارشو كه كیپ كونش شده بود بزحمت كشیدم پایین و سوراخ كونشو بوسیدم و تا زبونمو كردم تو سوراخ كونش بلافاصله شلوارشو كشید بالا و گفت الان امیر مشكوك میشه بهتره برم بالا. منم همونجا چندتا لب جانانه ازش گرفتم و وقتی خواست بره كیرمو درآوردم بیرونو گفتم لیلا حالا با این چیكار كنم؟ كه دیدم یه لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت تو نمیخواد كاری بكنی الان خودم درستش میكنم بعد اومد سر كیرمو گرفت تو دهنش و شروع كرد به میك زدن هنوز سه چهار تا بیشتر میك نزده بود كه من از بس حشری بودم آبم با شدت تمام اومد اولین پرتاب ریخت تو دهن لیلا و بلافاصله كیرمو از دهنش درآورد و بقیه آبم ریخت رو صورتش و رو لباسش . كه گفت اییییش چرا اینطوری كردی؟ و رفت.همه این جریان شاید ظرف كمتراز 5 دقیقه اتفاق افتاد.بعداز اون جریان یه بار هم تو خونه خودمون تو یه فرصت كوتاه از لیلا لب گرفتم. بعدش هم كه امیر به رابطه من و لیلا شك كرده بود سر یه برنامه بیخودی یه بهونه گرفت و یه دعوای حسابی با من راه انداخت و مارو دیگه واسه همیشه از یه همچین نعمتی محروم كرد.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%84%db%8c%d8%b2%d8%a7-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%da%a9%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1999</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده کوچولوی بلند خوب کرده میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 31 May 2019 07:38:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آقایان]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[افزوده]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتشو]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[‫اینكار]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرند]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوداین]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پسرانه]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشانده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشانی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[تودستش]]></category>
		<category><![CDATA[جلوگیری]]></category>
		<category><![CDATA[جوانها]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالتهای]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگار]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستند]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خیابان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دختران]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیر]]></category>
		<category><![CDATA[دستهای]]></category>
		<category><![CDATA[دستهایم]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دودقیقه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[راههای]]></category>
		<category><![CDATA[رفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سالهای]]></category>
		<category><![CDATA[سرنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سینهام]]></category>
		<category><![CDATA[شاشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[شرمندگی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدند]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکم]]></category>
		<category><![CDATA[كارهای]]></category>
		<category><![CDATA[كوچكتر]]></category>
		<category><![CDATA[کاریها]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[ماندانا]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورش]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مراقبم]]></category>
		<category><![CDATA[مردانه]]></category>
		<category><![CDATA[مردهای]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیما]]></category>
		<category><![CDATA[معاینه]]></category>
		<category><![CDATA[مقداری]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[مهربان]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[موهایم]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابید]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردند]]></category>
		<category><![CDATA[‫میكردیم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میكشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلیسید]]></category>
		<category><![CDATA[میماله]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمکید]]></category>
		<category><![CDATA[نابودی]]></category>
		<category><![CDATA[نادیده]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نكردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیامد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاره]]></category>
		<category><![CDATA[نمیفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیلوفر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همراهم]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی]]></category>
		<category><![CDATA[وبعداز]]></category>
		<category><![CDATA[وخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[یكدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[دو جانبه بود . وقتی فیلم سکسی كه به مدرسه می رفتم و یا بر میگشتم او مرا همراهی می كدرد و این خوشایند خانواده نبود آنها سکسی نمی خواستند من پسر عمویم را ببینم شاه کس به ناچار ترك تحصیل كردم تا شاید سختگیریهای پدر و برادرهایم كمتر شود پسر عمویم کونی مرا از [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>دو جانبه بود . وقتی فیلم سکسی كه به مدرسه می رفتم و</h2>
<p>یا بر میگشتم او مرا همراهی می كدرد و این خوشایند خانواده نبود آنها سکسی نمی خواستند من پسر عمویم را</p>
<h3>ببینم شاه کس به ناچار ترك تحصیل كردم تا شاید سختگیریهای پدر</h3>
<p>و برادرهایم كمتر شود پسر عمویم کونی مرا از خانواده ام خواستگاری كرد اما آنها مخالفت كردند . بعد از ترك</p>
<h4>تحصیل جنده كه باعث شده بود نتوانم پسر عمویم را ببینم</h4>
<p>با او قرار گذاشتم كه شبها پستون از خانه خارج شوم و پیش او برم این بود كه هر شب بعد</p>
<h5>از اینكه کوس اعضای خانواه ام به خواب میرفتند من از</h5>
<p>ساعت 10 شب تا 4 صبح پیش پسر عمویم كه در نزدیكی خانه ما سكونت داشت میرفتم . چند ماهی این برنامه سکس داستان ادامه داشت تا</p>
<h6>اینكه خانواده ام فهمیدند . این بود كه ایران سکس مرا برای</h6>
<p>معاینه پیش دكتر بردند و من هم از مطب دكتر فرار كردم واین فرار سر نوشت جدیدی را برایم رقم زد كه از سیاهی آن هرگز خلاص نخواهم شد كنار خیابان بدون آنكه به آیندهام بیندیشم و بدانم چه سر نوشتی در انتظارم هست ایستاده بودم فقط آنچه كه برایم مهم بود این كه توانسته بودم از خانواده ام بگریزم سوالات زیادی در سر داشتم كه آیا كار صحیحی انجام دادم آیا برگردم یا به فرار خود ادامه دهم ؟ افكارم مشوش بود نمی توانستم تصمیم صحیح ومنطقی بگیرم حال خودم را نمی فهمیدم در همین حال بودم كه صدای توقف موتور سیكلتی مرا به خود آورد و صدای راكب آن كه میگفت سوار شو بدون آنكه قدرت تصمیمگیری داشته باشم سوار شدم یك لحظه به خود آمدم روی ترك موتور نشستم خودم را به دست سر نوشت سپردم ایرج مرا به خانه مجردی خود برد ایرج مرا به خانه مجردی خود برد در آنجا با مریم كه او نیز مانند من از خانه فرار كرده بود آشنا شدم ایرج برای اینكه با من تنها باشد مریم را به خانه دوستانش قاسم.جواد.امیر. فرامرز و حمید كه آنان نیز خانه مجردی داشتند فرستاد چند روز با ایرج بودم روزها با موتور به گردش میرفتیم و شبها در خانه او بسر می بردم داشتم تلویزیون نگاه میکردم که ایرج رو به من کرد گفت نیلوفر خوب کونی داری خودمو به اون راه زدم نادیده گرفتم خیلی ترسیده بودم قبلا با پسر عموم سکس کرده بودم ولی مطمئن بودم منو میگیره امد به طرفم اشک تو چشام جمع شد تنم میلرزید ایرج خیلی مهربون بود امد بغلم نشست با سرم بازی میکرد با موهام یک حالت خواب مانند تو وجودم بود سرم رو گزاشتم روی پای ایرج که احساس کردم داره با کونم ور میره حس خیلی بدی داشتم ایرج رو تو ایرن چند روز فرشته میدونستم خلاصه با کونم ور میرفت که احساس کردم داره دکمه های شلوارلیم رو باز میکنه دلهره داشتم اخه تا حالا با غریبه اونم به غیر از پسر عموم این کارو نکرده بودم کمکم شلوارمو تا روی زانوهام کشید پایین با یک شرت سفید جلوی ایرج خجالت میکشیدم دستشو برد توی شرتم دست زد به کسم خیلی جدی بلند شدم شلوارم رو بالا کشیدم و به طرف مانتوم رفتم تا بپوشم ایرج با اسرار به طرفم امد میخوام باحات ازدواج کنم و وعدهای پوچ من دوست دارم و&#8230;&#8230;..مخ ما رو زد خلاصه بعد نشستم روی زمین هیچی نگفتم دیدم ایرج داره دستشو میلیسه و میمکه اصلا منظورش رو نمیفهمیدم گفت پاشو برو حمام خودمم میخواستم اخه عرق کرده بودم خلاصه لباسم رو تو رخت کن در اوردم رفتم زیر دوش شروع کردم شستن تنم احساس کردم در رخت کن باز شد بسته شد در حموم رو قفل کردم و شروع کردم به شستن تنم خلاصه امدم بیرون دیدم شرت و کرستم نیست خیلی عصبانی شدم فهمیدم کار ایرجه شلوارم رو پوشیدم و لباسمو امدم بیرون دیدم نیست به طف اتاقش رفتم باورم نمیشد ایرج شرتم رو بو میکرد توی دهنش میکرد کرستم رو به کیرش میمالید جلق میزد خیلی عصبانی شدم وناراحت دیگه چاره ای نداشتم اگه خونه میرفتم بابام میکشتم ایرج هم که خیلی حشری بود خلاصه دیدم بعد از نیم ساعت امد و شرت کرستم رو شسته بود یک جورایی از این کارش خوشم امد یک دست شورت و کرست به من داد رفت حمام فکر میکردم چجور ایرج شورتم رو میکرد تو دهنش و میلیسید اخه چون عرق کرده بودم کسم یکم بو میداد خلاصه ایرج امد و من خودم رو یکم به سنگینی زدم و چند روز گذشت ایرج خیلی بهم محبت میکرد غذا لباس و&#8230; خیلی کارای دیگه میخواستم باز برم حمام ایرج اسرار میکرد منم میخوام باحات حمام باید و&#8230;خلاصه قرار شد شرت و کرستم رو و اون هم همین طور خلاصه ایرج منو خیلی میشست چند بار لیف زد و شامپو بدن یکم حشری شدم خلاصه به روی خودم نیاوردم و ایرج رو شستم و رفت خیلی عجیب بود اخه چرا اینقدر منو شست و اسرار داشت پشمام رو بزنم و همه بدنم رو کامل بشورم خلاصه شستم امدم باز دیدم شرت کرستم نیست ولی جاش یک ست نو شورت کرست بود پوشیدم امدم بیرون خودمو خشک کردم ایرج امد و شروع کرد نوازش کردن یکم حشری شدم با خودم گفتم باحاش حال کنم شاید از سرم دست بر داره رفتیم تو اطاق ایرج منو خوابوند روی توشک و شروع کرد به لیسیدن پاهام تا رسید به شلوارم و کشید پایین شورت صورتی رو که دید از روی شرت با کسم بازی میکرد تازه فهمیدم چرا اینقدر منو میشست لباسم رو در اورد و سراغ کرستم یا به قول شما (سوتین) باز کرد و شروع کرد به خوردن سینهام چندشم میشد ولی اون خیلی حشری بود شروع کرد به لب گرفتن من از لب گرفتن هم متنفر هستم خیلی مسخره هست حالت تهوع میگیرم خلاصه دیدم ایرج داره زیر بغلم رو میلیسه خیلی قلقلکم میامد خلاصه رفت سراغ کسم شورتم رو کشید پایین شروع کرد به لیسیدن یک دفه انگار برق گرفته باشش گفت تو زنی اینقدر ناز میکنی اینو گفت و دیونه شد زبون میکرد توکسم قلقلکم میشد خلاصه اینقدر لیسید که من خوشم امد و یکم ناله میکردم دیدم ایرج با کیرش بازی میکنه و به لبام میماله بهش خیلی جدی گفتم نکنه بلند شدم صورتم رو شستم باز امد کیر کوچیکی داشت از مال پسر عموم کوچکتر بود ارج 27 سالش بود فکر میکردم کیرش باید خیلی بزرگ باشه خلاصه امد گفت نیلوفر میخوام بکنمت کرد تو کسم یکم سوخت کسم چنتا عقب جلو کرد ابشو رو کسم ریخت شاید 2 دقیقه نشد رفتم کسم رو شستم امدم لباس بپوشم ایرج گفت چکار میکنی تازه میخوام حال کنم داشتم دیوانه میشدم نزدیک پروییدم بود امدم پیشش گفتم ایرج امروز بسه گفت نمیخوام بکنمت دیدم امد شروع کرد شورتم رو به کیرش میمالید امد سراغم شروع کرد لیسیدن بدنم از نوک انگشت زیر بغل گوش حسابی تفی کرده بودم بدم نمیامد یک جورایی حال میداد باز س<br />
ر وقت کسم رفت رو شروع کرد لیسیدن کسم رو تو دهنش کرده بود مک میزد واقعا اولین بار بود توی سکس لذت میبردم خلاصه خوشم امد یکم ترشح کسم توی دهنش دیخت رفت سراغ کونم شروع کرد خودن کونم لیس میزد سواخ کونم پر تف کرده بود احساس کردم داره با زبون با سوراخ کونم بازی میکنه واقعا ایرج دیونه بود نمیدونم چی شد که گوزیدم تو دهنش بدش امد باز سراغ کسم امد کسم رو تو دهنش کرده بود مک میزد کسم رو بدجور میمکید درد کرفته بود گفتم ایرج بزار برم دستشویی دیدم نمیزاره بزار برم دیونه نزاشت منم تو دهنش شاشیدم باز هم ول نمیکرد خلاصه بعد از دودقیقه ول کرد کسم باد کرده بود مثل غنچه زده بود بیرون ایرج شاش ریخت رو کیرش شروع کرد جلق زدن ولی ابش نیامد بلند شدم برم دستشویی کمرم درد میکرد ایرج کمکم کرد دیدم داره میاد دستشویی گفتم میخوام خودم رو بشورم تو کجا میای هیچی نگفت بهش گفتم دیونه میخوام خودم رو تخلیه کنم دیدم ول کن نیست ایرج یک دیونه بود به نظر من رفتم روی کاسه دستشویی نشستم تا ببخشید برینم دیدم ایرج خان امد پشتم نشست دونفر روی یک سنگ انگشتشو کرد تو کسم با یک دست با سوراخ کونم بازی میکرد منم خودم رو خالی کردم نمیدونید ایرج مدفوع منو تودستش گرفته بود حال خودم بد شده بودایرج کونمو شست امدم دستم شستم رفتم حمام ایرج هم امد خودمون رو شستیم امدیم بیرون ادامه دارد نظر فراموش نشه خلاصه ایرج یک بیمار به قول این دوست من بود شاید ولی از نظر رفتاری خیلی با شخصیت بود روزها میامد و میرفت خیلی خوش بودیم سکس بهترین لباس ازادی از پدرم این کارو بکن نکن خر مذهبی بازی بدبینی دور بودیم خیلی به ایرج عادت کردم ایرج هم کم برام نذاشت یعنی شاید فکر کنید برای سکس اما ایرج واقعا منو دوست داشت از عمق اینقدر بهم علاقه داشت و منو دوست داشت که اگه مریض میشدم از مادرم بهم بیشتر میرسید گفتم مادرم دلم لک زده براش از تلفن همگانی خونه زنگ میزدم ولی چیزی نمیگفتم و قطع میکردم خلاصه روز شب میگذشت ایرج جوری با من رفتار میکرد که فکر میکردم زنشم ایرج یک حالتهای خاصی داشت تو سکس زندگی و &#8230; مثلا سکس میکرد ولی میدونستم که با من سکس نمیکنه تو افکارش چیزای خاصی داشت مثلا با بوی کس من ارضا میشد هر وقت کنارش میخوابیدم صورتش رو روی کسم میگذاشت میخوابید یا عاشق این بود که کسم رو با شرتم پاک کنم و بدم تو دهنش بزاره و جلق بزنه خیلی عجیب بود کاراش یا عاشق این بود شورت و کرستم رو بشوره یا میگفت بیا کیرم رو تو کست کنم بخوابم تا صبح واقعا هم این کارو میکرد تا خوابش نمیبرد ول نمیکرد خلاصه درخواستهای عجیبی داشت میگفت ما دوتا یکی میشیم یک بار تو حمام روم شاشید منم مجبورش کردم کردم شاشم رو بخوره البته اونم از خداش بود یا سوراخ کونم رو میلیسید یا زبونش خلاصه تو یکی از سوراخ هام بود روز و شب میگذشت تا اینكه ایرج رو به من كرد و گفت با این لباسهای دخترانه رفت وآمد ما با مشكل روبروست و توجه مامورین جلب خواهد شد از من خواست كه موهایم را كوتاه كنم و لباس پسرانه بپوشم تا كسی به بودن من با او درآن خانه شك نكند من هم قبول كردم و روز بعد به آرایشگاه مردانه رفتیم مانتو ام را در آوردم و آرایشگر كه دوست ایرج بود موهایم را كوتاه كرد از آن روز مثل پسرها لباس می پوشیدم و كسی متوجه دختر بودن من نمیشد البته دختران دیگری هم كه قبل از من با آنها بسر میبردند مثل سوسن. فرانك و ماندانا به ظاهری پسرانه در آمده بودند یك ماهی به همین منوال گذشت مخارجم را ایرج می داد ایرج و دوستانش از راههای خلاف پول در می آوردند یك روز یكی از دخترها به من گفت نیلوفر مدت زیادی طول نخواهد كشید كه باید خودت مخارجت را در بیاوری و ایرج مدت زیادی مخارجت را نخواهد پرداخت آن گونه كه ما زندگی میكردیم مخارج زیادی در بر داشت روزها تفریح میكردیم سینما می رفتیم در رستورانهای گرانقیمت غذا می خوردیم و هر روز لباس شیك و نو میپوشیدیم كرایه خانه هم بود واینها همه در آمد زیادی را می طلبید كه ایرج و دوستانش از راههای خلاف مثل كیف قاپی و فروش مواد مخدر تامین میكردند این بود كه آنها قسمتی از هزینه زندگی را به عهده خود دختر ها گذاشته بودند دخترانی كه با آنها بودند از راه گذراندن اوقات خود با مردهای دیگر محل در آمدی پیدا كرده بودند و حالا بعد از گذشت یك ماه نوبت من بود كه مخارج زندگی ام را خود بپردازم نمی توانستم راهی كه دختران دیگر رفته بودند انتخاب كنم به خاطر اینكه هفده سال بیشتر نداشتم واز دیگر دخترها كوچكتر بودم مریم هم در این زمینه مرا كمك میكرد و مراقبم بود و نمی گذاشت دیگر پسرها به جز ایرج با من كاری داشته باشند مقداری طلا همراهم بود فروختم تا شاید مخارجم تامین كنم ولی پول زیادی نبود و بیشتر از دو هفته دوام نیاورد تا اینكه پیشنهاد كرد با آنها به كیف قاپی بروم به ناچار قبول كردم چاره ای جز این نداشتم یا باید از راهی كه دیگر دخترها پول در می آوردند مخارجم را تامین میكردم و یا اینكه با پسرها به كیف قاپی می رفتم راه دوم یعنی كیف قاپی را انتخاب كردم در ابتدا برای آشنایی با شیوه كار كیف قاپی من ترك موتور ایرج سوار میشدم دو نفر دیگر از پسرها با موتور دیگر كیف قاپی می كردند و من نظاره گر بودم ایرج هم نحوه كار را توضیح میداد تا اینكه روزی رسید كه باید مستقیما دست به كیف قاپی میزدم دلهره عجیبی داشتم مطمئن نبودم كه آیا میتوانم به خوبی از عهده كار برایم یا نه كمی دستهایم می لرزید ایرج موتور را میراند و من ترك او نشسته بودم و وظیفه داشتم وقتی كه به پشت شخص میرسیدیم<br />
كه باید كیف اورا می ربودیم كیف را از دست صاحبش بكشم و فرار كنیم برای اینكار موقع نزدیك شدن به صاحب كیف سرعت موتور خیلی كم بود وبعداز اینكه كیف را از دست صاحبش میكشیدم یكدفعه سرعت موتور افزوده می شد و موفق می شدیم فرار كنیم برای بار اول وقتی دستم را دراز كردم تا كیف مردی را كه در كنار خیابان قدم می زد بكشم دلهره و ترس و اضطراب درونی و ضعف دستهایم مانع آن شد كه موفق شوم و بدون نتیجه متواری شدیم روز بعد برای بار دوم دست به این كار زدم با توجه به تجربه روز گذشته موفق شدم كیف مردی را بربایم 250 هزار تومان داخل كیف بود به این كار ادامه دادم و برایم عادت شده بود ونه تنها دیگر از دلشوره روزهای اول خبری نبود بلكه از ربودن كیف آقایان لذت هم می بردم سرها در هر نوبت از كیف قاپی به من 10 تا 15 هزار تومان می دادند و بیشتر پولها را خودشان بر می داشتند و می گفتند مخارج اجاره خانه و تعمیر موتور زیاد است علاوه بر ایرج با پسرهای دیگر هم به كیف قاپی می رفتم كار به جایی رسید كه خودم هم موتور سواری می كردم روزهای جمعه می رفتیم پیست موتور سواری كسی متوجه نمی شد كه من دختر هستم البته به جز من دختر های دیگری هم بودند كه لباس پسرانه می پوشیدند و به آنجا می آمدند چند ماهی همین طوری سپری شد و من غرق در كارهای خلاف بودم و به عاقبت آن نمی اندیشیدم فكر نمی كردم روزی با بن بست مواجه شوم و بفهمم این راهی كه می روم به اعماق تباهی و نابودی است راهی است كه آخر آن پشیمانی و ندامت است راهی است كه پایان ان سیاهی است روزی با ایرج قاسم و فرامرز تصمیم گرفتیم برای تفریح به شمال برویم با دو موتور راه افتادیم قرار شد كه برای در آوردن مخارج سفر در بین راه كیف قاپی كنیم شخصی را برای این كار انتخاب كردیم قاسم و فرامرز كیف او را ربودند و با همدیگر متواری شدیم وبه سوی جاده شمال با سرعت زیاد حركت كردیم غافل از اینكه هنگام ربودن كیف ماموران مخفی پلیس ما را دیده اند و در تعقیب ما هستند وقتی به ما نزدیك شدند دستور ایست دادند توجه نكردیم و به سرعت موتور افزودیم كه در همین تعقیب و گریز موتور به جدول كنار خیابان برخورد كرد و هر چهار نفرمان را دستگیر كردند و به اداره پلیس بردند به پدر و مادرم اطلاع دادند وقتی آنها را دیدم انگار سالهای زیادی است كه از آنان دور بوده ام در طول این چند ماه آنها به اندازه چند سال پیر شدند اینجا بود كه فهمیدم پدر و مادرم چه زجری كشیده اند و من غرق در خوشگذرانی خود بوده ام من آنها را فراموش كرده بوده ام ولی آنها مرا فراموش نكرده بودند در این مدت چه سختی هایی كشیده و كجاها به دنبال من نگشته بودند چه شبها كه تا صبح مادرم نخوابیده و گریه كرده بود و پدرم چه غمی در دل خود داشته كه او را خمیده و گرد پیری زودرسی سر و صورت او را پوشانده بود اینجا بود كه به اشتباه خود پی بردم و پشیمانی و ندامت به سراغم امد كه دیگر سودی نداشت انتظار داشتم پدر و مادرم مرا سرزنش كنند و به باد ناسزا و كتك بگیرند ولی مادرم با دستهای مهربان خود مرا می كاوید كه ایا سالم و سلامت هستم و پدر در زیر فشار این شرمندگی كه من بر دوش او گذاشته بودم سر فرود اورده ودر غم خود فرو رفته و سكوت اختیار كرده بود نمی دانستم چه كار باید بكنم آیا اشتباه من قابل جبران بود؟ اگر توسط پلیس دستگر نمی شدم تا كجا می خواستم ادامه بدهم؟ ایرج نامرد رو ندیدم دیگه خبری هم ازش ندارمم دوستام هم خبری نداشتن تا این که شنیدم دبی رفته وخبری هم نداشتم پسر عموم هم زن گرفته بود شاید اگه نمیگرفت هم من رو دیگه نمیخواست دیگه خواستگار هم نداشتم زندگی خسته کننده داشتم الان که فکر میکنم چقدر با ایرج حال کرده بودم چه کارها که نکرده بودم خجالت میکشم چه کثافت کاریها سئوال از شما جوانها ایا ایرج مریض یا دیوانه بود یا حشرش بالا بود یا منو دوست داشت ایا من تقصیر کار بودم ؟ تو این ماجرا شما بودی چکار میکردی؟ پاسخ سوالم را می دانستم هرگز این اشتباه جبران شدنی نبود چطور می توانستم شرافت از دست رفته خود را جبران كنم این ننگی كه من بر دامان خانواده ام گذاشته بودم چگونه زدودنی بود؟این ننگی كه بر پیشانی من خورده بود با چه چیزی پاك می شد؟چطور می توانستم از انگشت نما شدن خود و خانواده ام جلوگیری كنم؟ با كدام عمل و كار نیكی می توانستم سرافكندگی انها را به سربلندی بدل كنم؟ چگونه می توانستم غرور له شده خانواده ام را باسازی كنم؟با رفتاری كه مرتكب شده بودم چگونه می توانستم به آینده خود خوشبین باشم؟ با گذراندن شبها پیش افراد غریبه چگونه كسی می توانست مرا دوست داشته باشد و به عنوان شریك زندگی خود انتخاب كند؟هزاران سوال از این دست كه به جز گریستن و اشك ریختن پاسخی برای آن نداشتم راستی مقصر كیست؟خودم یا پدر و برادرانم كه از آزادی ام را محدود می كردند و رفت و آمدها یم را به طور مفرط كنترل می كردند یا مادرم كه چندان رفتار محبت آمیزی با من نداشت و اهمیتی به خواسته هایم نمی داد و یا همگی؟ آیا جامعه هم مقصر است؟آیا مسولین هم مقصرند چرا كسی پیدا نشد در همان روزهای اول دست مرا بگیرد و از غرق شدن در منجلاب جلوگیری كند؟آیا همه اینها را باید سرنوشتم بدانم و برای خود هیچ نقشی قائل نشوم؟ شما كه این سرنوشت را می خوانید چه فكر می كنید؟ مقصر كیست؟ چكار باید كرد كه دخترانی چون من مریم ماندانا و فرانك و دیگران به این سرنوشت دچار نشوند؟ لطفا جواب این سئوال ها رو بدین حتما تا بقیه داستان زندگیم رو براتون تعریف کنم در ضمن واقعا این موضوع اتفاق افتاده برام این داست<br />
ان نه کپی نه تخیلی این داستان زندگی منه		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174331</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم ها با هم بازی میکنن وقتی شوهر خونه نیست</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%86-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%86-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 24 May 2019 08:07:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[اختصاصی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[ایستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[‫اینكار]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بایستم]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتره]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تقاضای]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهایی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابونده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دریافت]]></category>
		<category><![CDATA[دستهاش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالشون]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[راههای]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[روسریش]]></category>
		<category><![CDATA[زنانگی]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سالگیم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[‫ظاهرا]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[‫كاملا]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گواهینامه]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندش]]></category>
		<category><![CDATA[مالوند]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[محدوده]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونی]]></category>
		<category><![CDATA[میافته]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونست]]></category>
		<category><![CDATA[میتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونه]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتی]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردند]]></category>
		<category><![CDATA[میكشید]]></category>
		<category><![CDATA[میگذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میلیون]]></category>
		<category><![CDATA[نبودند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوران]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[یادشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[این سکسی علاقه به رانندگی توی خون هر جوونیه. شاه کس شاید دلیلش این باشه كه رانندگی یكی از راههای ابراز شجاعت و ابراز وجوده. به کونی هر حال تقاضای گواهینامه رانندگی من در روز تولد هجده سالگیم به شهرك آزمایش رسید. جنده وقتی مامور وصول تقاضام رو گرفت و تاریخ تولدم رو دید خنده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				این سکسی علاقه به رانندگی توی خون هر</p>
<h3>جوونیه. شاه کس شاید دلیلش این باشه كه رانندگی یكی از راههای</h3>
<p>ابراز شجاعت و ابراز وجوده. به کونی هر حال تقاضای گواهینامه رانندگی من در روز تولد هجده سالگیم به شهرك آزمایش</p>
<h4>رسید. جنده وقتی مامور وصول تقاضام رو گرفت و تاریخ تولدم</h4>
<p>رو دید خنده اش گرفت و پستون با مهربونی گفت: تولدت مبارك! گذروندن مراحل مختلف، تقریبا شش ماه طول كشید و</p>
<h5>گرفتن گواهینامه کوس همزمان شد با امتحانات نهایی چهارم دبیرستان. درست</h5>
<p>همون سالی كه عراق موشكهاش رو به تهران می رسوند و تقریبا هیچكس توی تهران باقی نمونده بود. از شهرك آزمایش كه سکس داستان بیرون اومدم، گواهینامه</p>
<h6>رانندگیم توی جیبم بود. اونقدر ذوق داشتم كه ایران سکس نیمی از</h6>
<p>اونو از جیب پیرهنم بیرون گذاشته بودم تا همه اونو ببینن. حداقل فایده این كاغذ پاره كه هنوز جوهر امضاش خشك نشده بود این بود كه دیگه وقتی میخواستم ماشین بابا رو بگیرم نمی گفت: می زنی یكی رو میكشی، خونش میافته گردن من! زیر پل عابر پیاده توی بزرگراه شیخ فضل الله منتظر مینی بوس بودم. چند قدم جلوتر هم یه مادر و دختر داشتند به شدت بحث میكردند. ظاهراً دختره توی امتحان آیین نامه رد شده بود. مادر هم كه از صبح زود كلی به خاطر دخترك سختی كشیده بود، سرزنش كردنش شروع شده بود. اصلاً دلم نمی خواست جای دختره باشم. مینی بوس رسید. طبق معمول پر از جمعیت. مادر و دختر پریدن بالا. منم پشت سر مادر. عجب جایی بود. كون مادره روی شكم من كه یه پله پایین تر ایستاده بودم فشار می اورد. از این میترسیدم كه نكنه بچسه! مادره هنوز داشت به دختره غر میزد. ضمناً میترسیدم گواهینامم كه نوی نو بود له و لورده بشه. دستم رو بالا آوردم كه گواهینامه ام رو از جیب پیرهنم در بیارم. وقتی دستم رو پایین بردم ساعدم چاك كون مادره رو كاملاً طی كرد. اونم با فشار. دیگه صدای غر زدنش رو نمی شنیدم. ظاهراً زنك بدش نیومده بود. چون خودش رو تا جایی كه میتونست به من می مالوند. من هم فقط از گرمای بدنش كلافه بودم. وقتی مینی بوس به چهار راه پارك وی رسید، كم كم خلوت شده بود. طی این مدت مادره فرصت كرده بود چند بار به من لبخند بزنه. منم كه از گرما كلافه بودم ترجیح دادم جواب لبخندش رو بدم تا شاید دلش به رحم بیاد و كمتر به من فشار بده. وقتی در ایستگاه محمودیه توی ردیف عقب سه تا صندلی خالی شد، مادره دختره را به پنجره چسبوند تا من كنارش بشینم. ولی من علی رغم خستگی زیاد ترجیح دادم چند صد متر باقیمونده رو هم بایستم. مادره حدودا 45 تا 50 ساله بود و دختره 18-19 ساله. دختره سرش رو انداخته بود پایین و غصه رد شدن تو امتحان رو می خورد. ولی مادره یه ضرب داشت با چشم و ابرو به من حال میداد. سر پل تجریش هنوز مردد بودم كه دوستی با یه خانم 50 ساله رو هم تجربه كنم یا مثل آدم سرم رو بندازم پایین و برم خونه. بالاخره شیطون كار خودشو كرد و بعد از پیاده شدن منتظر شدم تا اونها هم پیاده بشن. وقتی پیاده شدند خواستم جلو برم و تلفنم رو به زنه بدم كه دیدم زنه دخترش رو فرستاد توی یه مغازه دنبال نخود سیاه و خودش اومد جلو &#8211; سلام خانم &#8211; سلام بلا، دنبالم بیا تا در خونه. بعد صبر كن تا بیام بیرون وای نه. اصلاً حوصله نداشتم تو این گرما. ولی از طرفی حس كنجكاویم گل كرده بود. دنبالشون رفتم. البته با تاكسی. خونه شون توی یكی از فرعی های كار درست نیاوران بود. معطلی من بیشتر از 5- 6 دقیقه نشد. در پاركینگ باز شد و یه بنز 280 خوشگل اومد بیرون. حداقل 5 میلیون می ارزید. به پول اونروز یعنی قیمت 7-8 تا رنو. پیاده برگشتم سر كوچه تا خانم اومد جلوم ایستاد. بی معطلی سوار شدم و اون هم به رانندگی ادامه داد. -سلام -سلام ، من طاهره -منم فرشاد، خوشوقتم. -چرا اینقدر تو بچه، شیطونی ؟ -من ؟ یا شما ؟ -من شما نیستم. به من بگو تو. !-چشم. -كجا میرفتی؟ -خونه -وقت داری؟ -آره تا شب. برای نهار دعوتم كرد به پیشخوان. بهترین پیتزا فروشی اون دوره ( هنوزم بد نیست ). خیلی بهم محبت میكرد. میگفت از شوهرش جدا شده. خودش پزشك بود. متخصص زنان. اسم دخترش هم پرگل بود. یه پسر دبستانی هم داشت. موقع نهار گفت اگه دلم بخواد میتونیم عصر بریم بیرون شهر به ویلای اون. بدم نمی اومد. از موشكهای صدام بهتر بود. گفتم كه باید به خونه خبر بدم. قرار شد منو برسونه و خودشم بره خونه. ساعت هفت بیاد دنبالم سر كوچه ما. توی خونه همه گیر دادن كه باید ببرمشون برای شام بیرون. منم گفتم كه همین قولو به دوستام دادم و پدرم هم از من دفاع كرد. موقعی كه عصر میخواستم برم بیرون پدرم پیشنهاد كرد كه با ماشین اون برم كه من ازش تشكر كردم و گفتم نه. پدرم از تعجب داشت شاخ در می آورد ! از خونه ما تا ویلای طاهره توی ارتفاعات میگون یك ساعت راه بود. طاهره خیلی خوشگل تر از صبح شده بود. همش برای من سیگار روشن میكرد و برام جوكهای جدید میگفت. مانتوی كنار رفته اش، دامن كوتاه سبز مغز پسته ایش رو كاملاً به نمایش میگذاشت. هیكل قشنگی داشت. ویلای طاهره یك جاده اختصاصی داشت. میگفت همه زمینهای اون قسمت مال ویلای اونه. چیزی حدود 10 هكتار كه خیلی بود. وقتی به ویلا رسیدیم تازه خانم یادشون افتاد كه كلید ویلا رو نیاوردن. بخشكی شانس. خیلی حرصم گرفت. پیاده شدیم و كمی قدم زدیم. توی آلاچیق كه نشستیم .  گفت  :-از این كه با من دوست شدی پشیمون نیستی؟ -نه. چطور مگه؟ -آخه من سنم از تو خیلی بیشتره. با خنده گفتم -عوضش تجربه ات هم بیشتره بهم یه لبخند دیگه زد. رفتم و كنارش نشستم. دستش رو گرفتم و ازش یه لب آرتیستی گرفتم. هوا تاریك شده بود. منو از روی خودش به آرومی پس زد. -اینجا خاكی میشیم. بریم توی ماشین از آلاچیق تا ماشین مانتو و روسریش رو برداشت و از شیشه باز جلو روی صندلی جلو پرت كرد. من رو كنار خودش روی صندلی عقب نشوند و با مهربونی من رو بوسید. سرم رو روی سینه نرمش گذاشت. نیازی نبود تحریكش كنم. اون با دیدن من توی بغلش به اندازه كافی تحریك می شد. با دقتی مادرانه تك تك دگمه های پیرهنم رو باز كرد و اونرو از تنم در آورد. با لبهاش موهای سینه منو میگرفت و به آرومی میكشید. من رو روی تشك صندلی عقب خوابونده بود و با لبهاش همه حای شكم و سینه ام رو می بوسید. گاز های آروم و نرمش روی بازو هام باعث شد كه به شدت تحریك بشم. با دست روی رانهایم بازی میكرد. وقتی مطمئن شد كه تا حد امكان تحریك شدم شلوارم رو از پایم كشید<br />
و شروع كرد به بوسیدن شورتم. لبه های شورتم رو میگرفت و بدون اینكه اون رو كاملاً از پام در بیاره به نوك آلتم كه از بالای شورت بیرون زده بود زبان میزد. بالاخره شورتم رو در آورد. تخم های من رو توی دهانش می چرخوند. وقتی رضایت داد كه دست از این كار برداره نوك سینه هاش رو به دهانم نزدیك كرد. وقتی میخواستم آنها رو بخورم خودش رو عقب میكشید. اینكار رو اونقدر تكرار كرد و اونقدر با این روش منو تحریك كرد كه دیگه طاقتم تموم شد و مجبور شدم برای شروع از زور خودم استفاده كنم. روی تشك عقب خوابوندمش و خودم رو به آرومی وارد محدوده زنانگی اون كردم. پاهای اون یك لحظه بیكار نبودند. مرتب در حال حركت و جابجایی. همین موضوع باعث لذت بیشتر من میشد. از همه مهمتر حرفهایی بود كه یك لحظه باعث غفلتم نمی شد. حرفهایی تحریك كننده و لذت بخش. از اینكه به من تسلیم شده و خودش رو در اختیار من قرار داده بود ابراز رضایت میكرد و از اینكه این احساس رو با ركیك ترین كلمات به زبون بیاره اصلاً متاسف نبود. تشك نرم صندلی بنز لذت كار رو دو چندان كرده بود. با هر حركت من یك پاسخ از سوی طاهره و یك پاسخ از سوی تشك دریافت میكردم. به تدریج حس كردم به لحظه نهایی نزدیك میشیم. گفتم  : -طاهره، نمیشی؟ -احمق من تاحالا 2 بار شده ام. -پس برگرد. برگشت، خیلی راحت. از ماشین پیاده شدم و با دست دو سمت باسنش رو گرفتم. وقتی فرو رفت فریاد خفه ای كشید. ولی به حرفهای لذت بخشش ادامه داد. -آخ جوون. …..من رو بتركون…… من بهت نیاز دارم…….به كیـرت نیاز دارم….. -بریزم اون تو؟ -نه.. فورا برگشت و با دستهاش من رو ارضا كرد. حتی یك قطره از آبم روی زمین نریخت. همه آبم رو توی دستاش جمع كرد و به صورتش مالید. میگفت كه به عنوان یك پزشك میدونه بهترین ماسك برای پوست همین آبه. مدعی بود كه خیلی در زیبایی و نرمی و لطافت پوست موثره. البته بعدها این ادعا رو از پزشك دیگه ای نشنیدم و خودم هم صحت و سقمش رو جویا نشدم. وقتی به خونه رسیدم ساعت 11 بود. پدر طبق معمول با جمله ای پر از ایهام گفت : « توی رستوران خاك بازی می كردین؟ » . نگاهی به لباسم انداختم. خیلی خاكی بود !!		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%86-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174173</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس خوشگل داغ با جنده خانوم حشری</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 22 May 2019 06:51:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینهمه]]></category>
		<category><![CDATA[باهشون]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[بیاریم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدند]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دعوامون]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[كامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردوند]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[لامذهب]]></category>
		<category><![CDATA[لباساتو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهام]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهامون]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[میآورد]]></category>
		<category><![CDATA[میپرسه]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[می‌خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدند]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردمش]]></category>
		<category><![CDATA[میكردند]]></category>
		<category><![CDATA[‫میكردیم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میكنند]]></category>
		<category><![CDATA[میكنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتوانستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشدم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همكلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[یكدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[. اون سال فیلم سکسی من كلاس سوم دبیرستان بودم. روز اول كه رفتم دبیرستان و وارد كلاس شدم كلاس شلوغ بود و بچه‌ها كه سکسی سه ماه همدیگر را ندیده بودند دور شاه کس هم جمع شده بودند و با هم صحبت میكردند. من هم بعد از سلام و کونی احوالپرسی غاطی اونها شدم. [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>. اون سال فیلم سکسی من كلاس سوم دبیرستان بودم. روز</h2>
<p>اول كه رفتم دبیرستان و وارد كلاس شدم كلاس شلوغ بود و بچه‌ها كه سکسی سه ماه همدیگر را ندیده بودند</p>
<h3>دور شاه کس هم جمع شده بودند و با هم صحبت میكردند.</h3>
<p>من هم بعد از سلام و کونی احوالپرسی غاطی اونها شدم. كمی گذشت و فهمیدم كه بچه‌ها دارند از یك دانش‌آموز</p>
<h4>تازه جنده وارد صحبت میكنند. علی گفت این پسره لامذهب خیلی</h4>
<p>خوشگله اصلا انگار اول قرار بوده پستون دختر بشه. رامین هم ادامه داد كه: كسكش عجب لبایی داره جون میده واسه</p>
<h5>لب گرفتن. کوس خلاصه هر كی یه چیزی میگفت و من</h5>
<p>هم خیلی مشتاق شده بودم كه ببینم این كیه كه اینهمه بچه‌ها از اون تعریف میكنن. چند دقیقه بعد پسره از در سکس داستان وارد شد و</p>
<h6>رفت یه گوشه‌ای نشست. وای كه چقدر خوشگل ایران سکس بود. همون</h6>
<p>طور كه رامین میگفت لباش خیلی باحال بود و پوست سفیدی داشت، هیكل خوبی هم داشت و یه كون قلمبه. موهاش بلند و لخت بود و خلاصه همه چیز این پسر آدمو حشری میكرد.چون تازه وار بود و كسی رو نمیشناخت ساكت روی یه نیمكت نشسته بود و با كسی حرف نمیزد من هم از فرصت استفاده كردم و رفتم پیشش نشستم. سلام كردم و باهاش دست دادم. عجب دست نرمی داشت. بعد اسمشو پرسیدم و اینكه قبلا كجا بوده و چرا اومده اینجا. اون هم جواب داد كه اسمش امیر و از یه شهر دیگه اومدن اینجا. خلاصه خیلی با هم صحبت كردیم و همون روز اول با هم رفیق شدیم. تا عصر كه دبیرستان تعطیل شد با هم بودیم و چون قسمتی از مسیرمون هم یكی بود با هم از دبیرستان خارج شدیم و موقعی كه میخواستیم از هم جدا بشیم دست دادیم و اون به من گفت كه خیلی دوست داره با من دوست بشه و من هم حرف اون رو تایید كردم و هركدوم رفتیم خونه‌ی خودمون. اون روز و اون شب همش به این فكر میكرد كه چطور میتونم باهاش حال كنم.از اون به بعد هر روز تو دبیرستان با امیر بودم و یه ثانیه هم از اون جدا نمیشدم. كم كم عاشقش شده بودم و دنبال راهی بودم كه بتونم بكنمش به همین خاطر یواش یواش سر صحبت را در مورد مسایل جنسی باهاش باز كردم و متوجه شدم كه اون هم خوشش میاد و حتی ماجرای سكس با دختر خالش رو هم برام تعریف كرد و من هم ماجرای سكس با مینا (دوست دخترم) را براش تعریف كردم .از اون به بعد بیشتر حرف ما در مورد سكس بود و یك روز كه اومده بود خونه ما چند تا عكس سكسی تو كامپیوتر نشونش دادم واون هم كه حشری شده بود گفت كاش میشد یكی از این زنها بیان بیرون و باهشون حال كنیم و با هم خندیدیم. من از فرصت استفاده كردم و چند تا عكس گی كه از اینترنت گرفته بودم به او نشون دادم. داشت از تعجب شاخ در میآورد آخه تا حالا همه جور عكس سكسی دیده بود غیر این مدلی شو.وقتی دیدم از این عكسها خوشش اومده و داره آدرس سایتش رو میپرسه گفتم آدرس سایت رو میخاهی چیكار مگه خودمون نمیتونیم از این كارها بكنیم.امیر هم یه كم فكر كرد و گفت چرا كه نه و من هم كه مدتها دنبال این لحظه بودم پریدم و بغلش كردم و شروع كردم لب گرفتن و تو همون حالت از پشت میز كشیدمش بیرون و با هم رفتیم روی تخت و محكم هم دیگه رو بغل كردیم و در همین حال با كونش بازی میكردم. بعد از چند دقیقه گفت بیا لباسهامون رو هم در بیاریم و بعد از چند ثانیه هر دومون لخت شدیم و دوباره هم دیگه رو بغل كردیم و همین طور كه لب میگرفتیم با كیر و كون هم بازی میكردیم. من كه كاملا تحریك شده بودم گفتم بذار بكنم تو كونت، امیر هم قبول كرد و بر گشت و به سینه خوابید روی تخت و چشماشو بست من كه این لحظه را فقط به خواب میتوانستم ببینم دست پاچه شده بوده نمیتوانستم باور كنم كه كون سفید و تپل امیر لخت جلو من روی تخت منظر كیر منه. اروم لای كونش رو باز كردم و سوراخ كونش را دیدم. دیگه داشتم دیوونه میشدم. سریع با كرم كیرم را چرب كردم و كیرم را گذاشتم روی سوراخ كون امیر و آروم فشار دادم تو. امیر از درد، داد كشید و گفت جون عمت كیرتو در بیار گفتم بابا یه كم تحمل كن دردش كم میشه ولی اون میخواست بلند شه. من كه تازه داشتم حال میكردم محكم گرفتمش و همه كیرم را كردم توی كونش. امیر داشت از درد گریه میكرد و مدام سعی داشت كه از زیر من خارج بشه ولی من محكم گرفته بودمش و داشتم میكردمش كه یكدفعه ابم اومد و همش با فشار ریخت تو كون امیر. كیرم را از سوراخ كون امیر بیرون كشیدم و لباسهام رو پوشیدم. امیر كه تازه آروم شده بود گفت چرا لباساتو میپوشی؟ پس من چی و من هم با نامردی تمام گفتم: آقا امیر اشتباه گرفتی داداش من كونی نیستم. اون هم لباسشو پوشید و اومد طرف من و گفت: خیلی نامردی و منو محكم هل داد و من افتادم روی زمین.وقتی امیر رفت، من از كاری كه كرده بودم خیلی پشیمون شدم. آخه اون وقتها فكر میكردم اگه یكی آدمو بكنه آسمون به زمین میاد یا دنیا آخر میشه. خلاصه ذهنیت خوبی نسبت به كون دادن نداشتم. اون لحظه از خودم بدم اومد و تصمیم گرفتم این كارو جبران كنم و یه جوری از دل امیر در بیارم.فردای اون روز امیر تو دبیرستان اصلا با من حرف نزد و جاشو توی كلاس عوض كرد. بچه‌ها كه قبلا ما را همش با هم میدیدند تعجب كرده بودند و از من علت را پرسیدند و من یه جوری كه امیر بشنوه گفتم دعوامون شده ولی به شماها ربطی نداره و ما خودمون مشكلمون را حل میكنیم. اون روز حال من و امیر گرفته بود. نمیدونستم چی باعث میشد نتونم برم پیشش. یكی دو روز همینطور گذشت و من دلم برای امیر خیلی تنگ شده بود به همین خاطر نتونستم طاقت بیارم و رفتم پیش امیر ولی اون صورتش رو بر گردوند. من از او عذر خواهی كردم ولی اون هنوز حرف نمیزد بهش گفتم كه چقدر از كاری كه كردم پشیمون هستم و چقدر دلم براش تنگ شده. اینو كه گفتم برگشت و گفت با این كه خیلی نامردی ولی من‌هم دلم برات تنگ شده و اونوقت هم‌دیگر را بوسیدیم و دوباره دوستی ما شروع شد و اینبار بیشتر از قبل هم را دوست داشتیم.الان پس از گذشت چند سال هنوز با امیر دوست هستم و در دانشگاه هم همكلاسی هستیم. از چند سال پیش تا حالا دست كم هفته‌ای یكبار با هم حال میكنیم و هر دو از این موضوع راضی هستیم و تا حالا هیچ دختری نتوانسته یكی از ما را از دیگری بگیرد. من و امیر یك روحیم در دو بدن و به معنی واقعی كلمه عاشق هم هستیم. فكر اینكه یك روز از امیر جدا شوم دیوانه‌ام میكند. از خدا میخواهم كه روز جدایی من از امیر روز مرگم باشد.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2090</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم خوشگل و ساک و کس دادنش تو باشگاه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%88-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%88-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 20 May 2019 06:11:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آنجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبان]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتهای]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختند]]></category>
		<category><![CDATA[انداختیم]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهام]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابی]]></category>
		<category><![CDATA[برگرداندم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیاورم]]></category>
		<category><![CDATA[بیایند]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایش]]></category>
		<category><![CDATA[پایانی]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرفت]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیوسته]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[ترمینال]]></category>
		<category><![CDATA[تعاونی]]></category>
		<category><![CDATA[تعمیرگاه]]></category>
		<category><![CDATA[چسباند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبانده]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهاش]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداوند]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[درگیری]]></category>
		<category><![CDATA[دریافت]]></category>
		<category><![CDATA[دستهام]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوساعت]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دوهفته]]></category>
		<category><![CDATA[رانهای]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زیرزمین]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[طرفدار]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فریادی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[كارهای]]></category>
		<category><![CDATA[‫كاملا]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتین]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لبهایم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[محترمانه]]></category>
		<category><![CDATA[محكمتر]]></category>
		<category><![CDATA[معماری]]></category>
		<category><![CDATA[مهربانی]]></category>
		<category><![CDATA[مهرماه]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسی]]></category>
		<category><![CDATA[موفقیت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[میبینمت]]></category>
		<category><![CDATA[میتوان]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میخونی]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردند]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[ناموسی]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارین]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[همچنین]]></category>
		<category><![CDATA[همخونه]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همشهری]]></category>
		<category><![CDATA[همكلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[ولیعصر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[/&#62; فیلم سکسی P { margin-bottom: 0.21cm } A:link { color: #0000ff سکسی } &#8211;&#62; /&#62; شاه کس هیچ وقت قبول نكردم كه قبولی من در دانشگاه معلول تلاش کونی و كوشش شبانه روزی من باشد . ( جمله ای كه مادرم همیشه به فامیل جنده و آشنا می گفت ) . خودم بهتر از [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>/&gt; فیلم سکسی P { margin-bottom:</h2>
<p>0.21cm }<br />
A:link { color: #0000ff سکسی }<br />
&#8211;&gt;</p>
<h3>/&gt; شاه کس هیچ وقت قبول نكردم كه</h3>
<p>قبولی من در دانشگاه معلول تلاش کونی و كوشش شبانه روزی من باشد . ( جمله ای كه مادرم همیشه به</p>
<h4>فامیل جنده و آشنا می گفت ) . خودم بهتر از</h4>
<p>هركسی میدانستم كه اصولاً چنین تلاش پستون و كوششی ( حداقل به صورت شبانه روزی ) وجود نداشت . با و</p>
<h5>جود آنكه کوس چند ماه مانده به كنكور روزی یكی دوساعت</h5>
<p>تست میزدم ولی خودم بهتر از همه میدانستم كه حداكثر تلاش شبانه من به درگیری ها و كشمكش های من با پتو سکس داستان و بالشم محدود</p>
<h6>میشد كه این هم اصولاً جنبه درسی نداشت ایران سکس ! با</h6>
<p>این وجود قبولی من در رشته معماری ( كارشناسی ارشد پیوسته ) مثل بمب توی فامیل صدا كرد . پدرم به قول خود برای خرید اتومبیل وفا كرد ولی از آنجایی كه من بر خلاف تصور او بجای تهران در رشت قبول شده بودم قضیه با خرید یك رنوی مدل 57 گوجه ای رنگ فیصله یافت ! رنوی قراضه ای كه هفته ای شش روز در تعمیرگاه بود و یك روز به زحمت چند كیلومتری راه می رفت !با این حال قبل از اولین انتخاب واحد به همت خواهرم ( كه همیشه محترمانه همدیگر را دوست داشتیم ) ماشین من هم تعمیر اساسی شد و برای انتخاب واحد با ماشین خودم به سفر رفتم.  با دوستم حمید ( كه قرار بود هم دانشگاهی و نه همكلاسی باشیم . چون رشته اش علوم سیاسی بود ) جلوی ترمینال غرب قرار گذاشته بودم . قرار ما ساعت یك و نیم بود و او تا ساعت دو نیامده بود. ترمینال به لحاظ روزهای پایانی تابستان و همچنین آغاز سفر های دانشجویی قیامت بود . كم كم از آمدن او نا امید می شدم . پیاده شدم و به داخل ترمینال رفتم . به معدود تعاونی هایی كه برای رشت اتوبوس داشتند سر زدم . ولی خبری نبود كه نبود . در تعاونی هشت بزن بزن و كتك كاری عجیبی بود. دو جوان مرد میان سالی را كتك می زدند. زن و دختری جیغ میكشیدند و مردم هم می خندیدند . دخترك ریزه میزه ولی ملوس بود. طبیعی بود كه باید به سرعت نقش فردین را بازی میكردم . نگاهی به هیكل دو جوان انداختم . زورم به آنها نمی چربید . اكثر مسافرین را تركها تشكیل میدادند . نقشه ای به ذهنم رسید . یقه یكی از آنها را گرفتم و برگرداندم و حق و ناحق مشت محكمی حواله صورت جوان كردم و با فریادی كه همه ترمینال بشنوند فریاد زدم : « به ناموس مردم چیكار داری ؟ مگه خودت خوار و مادر نداری ؟ چرا به دختر مردم متلك میگی؟! » و مشت دوم را هم توی گردنش زدم . پدر دخترك ابتدا نگاهی با تعجب به من انداخت و بلافاصله متوجه نقشه شیطنت آمیز من شد . و او هم به دفاع خیالی از ناموس بر باد رفته اش پرداخت . تماشاچی ها كه اكثرا ترك بودند و تا آن لحظه فقط نظاره گر دعوا ، با شنیدن كلمه ناموس ( تنها كلمه ای كه میتوان با آن تركها را تحریك كرد ) فوراً نگاهی با عصبانیت به دو جوان انداختند . جوان اول كه تازه از گیجی ضربه مشت من خارج شده بود بلند شد و خطاب به من فریاد زد « منو میزنی مادر …. » با این جمله هر شكی هم كه در دل ترك های عصبانی نسبت به ماهیت ناموسی یا غیر ناموسی دعوا باقی مانده بود رفع شد و به ناگهان بیست دست قوی او را كه برای پاسخ به ضربه من بلند شده بود به زمین انداختند ! وقتی ما ( من و آن خانواده ) در اتوبان كرج بودیم دو جوان بد بخت هنوز مشغول كتك خوردن بودند !!! آقای قاسم زاده دبیر ادبیات بود و ساكن قزوین . همسر بسیار مهربانش ( كه از تهران تا قزوین من را دعا میكرد و با هر دعا یك تكه میوه به من تعارف میكرد ) خانه دار بود و دخترش ( كه اسم اورا نمی دانستم ) دانشجوی سال دوم روان شناسی نگاهی به آینه انداختم &#8211; كدوم دانشگاه مشغول تحصیل هستید ؟ لبخندی زد و گفت  :- دانشگاه آزاد واحد رشت داشت خشكم میزد . مانده بودم كه صلاح هست جلوی پدر و مادرش بگویم كه من هم قرار است با او همشهری بشوم یا نه . قبلًا به آنها گفته بودم كه مسیرم تا رشت است و آنها هم خواهش كرده بودند كه تا قزوین با من بیایند. ولی چیزی راجع به دانشگاه و خودم نگفته بودم . &#8211; شما مشغول چه كاری هستی پسرم ؟ این را خانم قاسم زاده با مهربانی پرسید . با دو دلی پاسخی به دروغ دادم -م ن دانشجوی سال اول رشته معماری ام. البته الان برای انجام یكی از كارهای اداری پدرم چند روزی به رشت می رم. دوباره به دخترك نگاهی كردم و پرسیدم &#8211; راستی شما توی رشت هتل ارزون قیمت سراغ ندارین ؟ &#8211; هتل اردیبهشت بد نیست . البته قدیمیه ولی تمیزه بازهم لبخند دیگری را از آینه تحویل گرفتم . سعی كردم دیگر كمتر جلب توجه كنم . بقیه راه به مشاعره بین من كه خیلی شعر حفظ بودم و آقای قاسم زاده كه دبیر ادبیات بود گذشت . با وجود آنكه دختر و همسرش هم كمكش میكردند عملاً از من شكست خورده بود و من چند بار جواب خودم را خودم دادم. لبخند های توی آینه هم به تدریج به اشاراتی با چشم و ابرو تبدیل شده بود . موقعی كه آنها در فلكه ولیعصر قزوین پیاده می شدند در یك موقعیت خیلی سریع و آرام به دخترك گفتم  :- كی میای رشت ؟ -اول مهر &#8211; منتظر تلفنتم &#8211; به كجا؟ &#8211; هتل اردیبهشت تشكر قاسم زاده و همسرش پایانی نداشت . حتی قاسم زاده تلفن محل كارش را داد تا اگر خواستم در برگشت سری به او بزنم . خوشبختانه شكی نكرده بودند . پیاده شدند و من هم به سمت رشت راندم . عصر روز اول مهرماه تلفن اتاقم زنگ زد . &#8211; جانم &#8211; سلام &#8211; سلام هیچكدام اسم یكدیگر را نمی دانستیم . &#8211; ما رو كه یادت نرفته ؟ &#8211; نه خانم قاسم زاده. میتونم اسم كوچیكت رو صدا كنم ؟ &#8211; …. پریسا. اگه خواستی میتونی پری صدام كنی . &#8211; منم فرشاد. راستی این رشت شما چرا اینقدر بی حاله ؟  همه انگار تو خونه خوابیدن -نه فرشاد خان فقط شما تو هتلتون گرفتین خوابیدین &#8211; چقدر هم كه اینجا هتله. بیشتر شبیه مسافر خونه است . حالا وقت داری رشت رو بهم نشون بدی ؟ &#8211; آره. اگه دلت بخواد ماشین داری ؟ &#8211; هم ماشین دارم و هم یه خبر خوش &#8211; چی هست ؟ &#8211; بعد بهت میگم. قرارمون ساعت پنجو نیم سبزه میدون &#8211; باشه میبینمت اونشب خیلی خوش گذشت . وقتی گفتم قراره توی رشت درس بخونم خیلی خوشحال شد . به كمك پری همه شهر رو دیدم . هتلم رو با یه هتل تمیز و مرتب توی یك بلوار خلوت عوض كردم . گمونم اسمش كادوس یا یه همچین چیزی بود . با محله های خوب و بد شهر هم آشنا شدم . شام رو با هم خوردیم . پری با سه تا از دوستهاش یه زیرزمین رو اج<br />
اره كرده بودند و به قول خودشون ویلای مجردی داشتند. شبهای بعد پری با دوستهاش روی سرم خراب می شدند . این موضوع یك هفته ای ادامه داشت. تا یك شب پری بی مقدمه پرسید &#8211; امشب شام درست كردم. میای خونه ما ؟ &#8211; مزاحم نباشم ؟ &#8211; اختیار دارین صبر كردیم تا هوا تاریك شد. برای اینكه صاحبخانه مرا نبیند بی سرو صدا رفتیم داخل خانه پریسا و دوستانش . اولش كمی مرعوب جو دخترانه شدم. به تدریج شوخی های من هم شروع شد. ملیحه یكی از دوستان پریسا شلوغ تر و وقیح تر بود . كل كل جوك را با او شروع كردم . كار به جوكهای رشتی و قزوینی هم كشید . شام را در یك محیط خیلی گرم خوردیم . بساط حكم بازی را هم راه انداختیم . ساعت حدود یازده بود كه خواستم بروم. ملیحه اصرار كرد &#8211; حالا كجا ؟ &#8211; خوب برم هتل دیگه &#8211; امشب رو با فقیر فقرا بد بگذرون &#8211; لطف داری. نه دیگه برم &#8211; بابا یه لقمه خواب كه تعارف نداره &#8211; آخه درست نیست &#8211; نترس بابا كاریت نداریم. توكه میگفتی مهندسی معماری میخونی . اما انگار مهندسی كشاورزی بیشتر بهت میاد به صورت پریسا نگاه كردم. اوهم گفت &#8211; خوب بمون امشب رو. با حالتی از تظاهر به تسلیم گفتم &#8211; باشه هرچی شما بگین  !دوباره نشستیم . بحثی راجع به ماهیت خداوند بین من و ملیحه آغاز شد. دوست دیگرشان رفت و خوابید. پریسا بیشتر ناظر بحث بود. سرم را روی پای پری گذاشته بودم و دراز كشیده بودم. ملیحه طرفدار ماتریالیسم دیالكتیك بود و من خداپرست دو آتشه ! رانهای پری نرم و داغ بود. بحث جالبی بود. پری گاهی با مو هایم بازی میكرد. بالاخره به نقطه ای رسیدیم كه ملیحه پذیرفت كه به دلیل رفع نیاز انسان باید پذیرفت كه خدا به شكلی كه در اسلام معرفی شده وجود داره . پری كه از موفقیت من در بحث خوشحال بود بازویم را فشرد . بلند شدم و كنار پری نشستم. چانه او را به دست گرفتم و خطاب به ملیحه گفتم  :- اصلاً مگه میشه پذیرفت موجود به این خوشگلی بر حسب تصادف بوجود اومده باشه  ؟و همزمان به نرمی لبهای پری را بوسیدم . پری به من لبخندی زد و به ملیحه گفت  :- تو نمیری بخوابی ؟ &#8211; چرا &#8211; فرشاد رختخواب تو رو بیارم اینجا ؟ من جواب دادم &#8211; من رختخواب نمی خوام. فقط اگه میشه یه بالش به من بدین. پریسا بلند شد و رفت برای خودش و من بالش آورد. چراغ را خاموش كرد . و با فاصله یك متر كنارم دراز كشید. خودم رو كمی به او نزدیك كردم و دستم رو روی شونه او گذاشتم . &#8211; دوستای خوبی داری &#8211; آره. سه ساله كه با هم همخونه ایم .  &#8211; امشب به من خیلی خوش گذشت &#8211; خوشحالم خودم رو كشیدم كنار او . به آرنجم تكیه دادم. كمی نگاهش كردم و چشمهاش رو بوسیدم. به من لبخند قشنگی زد. یكی از دستهام رو روی شكمش گذاشتم . و اینبار كمی محكمتر لبهاش رو بوسیدم. هر دو دستش را روی دستم گذاشت. بوسه های كوچك تر و ظریف تری را به سوی گردن و گونه هاش روانه كردم. به تدریج رفلكس مناسب رو هم دریافت كردم . من رو گرفت و به سمت خودش كشید. بوسه های من را با قرار دادن لبش میان لبم جواب داد . دستم به زیر تی شرتش رفت و باز هم دل و كمر او را لمس كرد. به شكمش خیلی حساس بود . خوابیدم و او را روی خودم كشیدم . نرم و سبك اطاعت كرد و در این اطاعت تی شرتش از تنش لغزید و بدن نرم و لطیفش رو میون بازوهام گرفتم . زبانم كنجكاوانه از گردنش به سمت میان سینه های او رفته بود . گاهی نیر زبانم را به زیر سوتینش می راندم . روی شكمم نشست و سوتینش را بیرون آورد . دكمه های پیرهنم را باز كرد و روی سینه ام خم شد. با مهارت چشمگیری با لبهایش از گردن تا شكمم را تحریك میكرد . انگشتانم را میان موهایش فرو كرده بودم و سرش را به این وسیله هدایت میكردم . وقتی صورتش را بالا اورد و لبهاش دوباره روی لبهای من قرار گرفت او را برگرداندم و خودم روی او قرار گرفتم. سینه هایش را میان دو دستم گرفته بودم و آنها را وحشیانه می لیسیدم. با دست راستم دكمه و زیپ شلوارپارچه ایش را باز كردم و بدون آنكه شرتش را در بیاورم شلوارش را از پایش كشیدم . شورت نخی ساده ای به تن داشت. میان پاهایش خوابیده بودم و با لبهایم از روی شورت با كس او بازی میكردم. به اوج شهوت رسیده بود. یكی از دستهایش را وارد شورتش كرده بود و داشت خودش را می مالید. بلند شدم و شلوار و شورتم را در اوردم . اینبار كاملاً روی او خوابیدم . بلافاصله پاهایش را به هم چسباند . دختر بود . كمی میان پاهایش را خیس كردم و كیرم را میان پایش قرار دادم . آنقدر محكم من را به خودش چسبانده بود كه با تبر هم نمی شد جدایش كرد . با آغاز حركت من او هم شروع كرد به حركت دادن پاهایش . خیلی وارد بود . شانه هایم را سخت گرفته بود ولی هیچ صدایی ازش بلند نمی شد. از كم شدن فشار دستهایش روی شانه ام فهمیدم كه راحت شده . خودم را روی شكمش خالی كردم . ولی از رویش بلند نشدم. در میان تاریكی برق یك جفت چشم دیگر از انتهای اتاق پیدا بود. ملیحه ! فردا صبح در هتل فهمیدم كه روی كیرم به خاطر موهای زائد پریسا آش و لاش شده. انگار به آن سمباده زده باشم ! از شدت سوزش تا یكی دوهفته حتی فكر سكس را هم از خودم دور كردم !		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%88-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174015</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس آنال  با کس خوشگل و بلوند  که واقعا کردن داره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%da%a9%d9%87-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d8%a7-%da%a9%d8%b1/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%da%a9%d9%87-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d8%a7-%da%a9%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 17 May 2019 15:57:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آفتابی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادند]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[اومدند]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[ایشالا]]></category>
		<category><![CDATA[اینارو]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینكارو]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببوسمش]]></category>
		<category><![CDATA[ببینند]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[برانداز]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونمتون]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرند]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بودمشون]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[بیارند]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایی]]></category>
		<category><![CDATA[پایینتر]]></category>
		<category><![CDATA[پسرونه]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پونزده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[تعادلم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تولیدی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[چرخیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالتون]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[حواسمو]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خدمتتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستند]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونسرد]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داشبورد]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دخترایی]]></category>
		<category><![CDATA[دروباز]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستشون]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالی]]></category>
		<category><![CDATA[دهنشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راهنماییم]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<category><![CDATA[روسریش]]></category>
		<category><![CDATA[روناشو]]></category>
		<category><![CDATA[زیرپوش]]></category>
		<category><![CDATA[سئوالی]]></category>
		<category><![CDATA[سروصدا]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سفارشی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینه]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخی]]></category>
		<category><![CDATA[شاشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارك]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینیش]]></category>
		<category><![CDATA[صحبتهای]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[فروشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[كارشون]]></category>
		<category><![CDATA[كارشونو]]></category>
		<category><![CDATA[كاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[كاندومو]]></category>
		<category><![CDATA[كدومشون]]></category>
		<category><![CDATA[كرستشو]]></category>
		<category><![CDATA[كوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لیوانو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینا]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینم]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینه]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینها]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مالیده]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوهای]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[ماهرانه]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورم]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مرموزانه]]></category>
		<category><![CDATA[مشروبه]]></category>
		<category><![CDATA[مصنوعی]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسم]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلش]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلمو]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میایید]]></category>
		<category><![CDATA[میبینی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوان]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردی]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میخوری]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میذاریم]]></category>
		<category><![CDATA[میرداماد]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدند]]></category>
		<category><![CDATA[میزنید]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردند]]></category>
		<category><![CDATA[میكشید]]></category>
		<category><![CDATA[میكشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میكنند]]></category>
		<category><![CDATA[میگذره]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتند,]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرند]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میوفتادم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخوناش]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[نارگیل]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتند]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیكای]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیكرد]]></category>
		<category><![CDATA[نوكشون]]></category>
		<category><![CDATA[نیستید]]></category>
		<category><![CDATA[نیشگون]]></category>
		<category><![CDATA[نیگاهی]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همونطوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[وایساد]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[وایساده]]></category>
		<category><![CDATA[ولیعصر]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بعدازظهر بود. سکسی داشتم از خونه كاوه برمی گشتم. تو شاه کس فكر صحبتهای اون بودم و حرفهای خودم. تو فكر كاری كه بهم پیشنهاد كرده بود کونی و چیزایی كه گفته بود. هیچ وقت بهم زنگ نمی زد هروقت زنگ میزد یعنی جنده كارم داره. خیابون ولیعصر رو میhم پایین. همیشه همین ساعت شلوغه. [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				بعدازظهر بود. سکسی داشتم از خونه كاوه برمی گشتم.</p>
<h3>تو شاه کس فكر صحبتهای اون بودم و حرفهای خودم. تو فكر</h3>
<p>كاری كه بهم پیشنهاد كرده بود کونی و چیزایی كه گفته بود. هیچ وقت بهم زنگ نمی زد هروقت زنگ میزد</p>
<h4>یعنی جنده كارم داره. خیابون ولیعصر رو میhم پایین. همیشه همین</h4>
<p>ساعت شلوغه. جمعیت وول میزنه ماشینا پستون یه متر یه متر جلو میرند. ترافیك خسته كننده ای داره. مخصوصا وقتی كه</p>
<h5>جلوی پارك کوس ملت میرسی. جمعیتی عظیم وایسادند و میخوان برند</h5>
<p>خونشون. یه مشت آدم علاف و بیكار كه یا به فكر قر و فرشون هستند یا به فكر دلقك بازی. حرفاشونو بارها سکس داستان گوش دادم. تو</p>
<h6>جیب هیچكدومشون یه صد تومنی پیدا نمی كنی ایران سکس اما همشون</h6>
<p>10 &#8211; 20 تا عینك ریبون و هفت هشت تا كفش اسپرت و 30 40 تا شلوار جین دارند. موهاشونم كه دائم تو ژل و روغن نارگیل میخیسونند. دلم میخواست برای یه بار هم كه شده یه جنگ دیگه بشه و این بچه خوشگلا رو هم ببرند جنگ. لای انگشت هر كدومشون رو هم كه نیگا می كنی یه سیگار روشنه. وقت هم با هم صحبت می كنند كه فحش خوار و مادر مثل سلام و صلوات از دهنشون بیرون میاد. تو همین فكرا بودم و تیپ و قیافه ها رو نیگا میكردم كه یه صدایی حواسمو به خودش جلب كرد. &#8211; ببخشید اقا میدون ونك میرید؟ یه زن 45 یا 46 ساله بود سرشو آورده پایین تا لب پنجره كه بتونه منو نیگا كنه. &#8211; من مسافر كش نیستم خانم. ببخشید. رومو كردم اون ور. دلم می خواست ترافیك باز بشه و زودتر از این جهنم فرار كنم. &#8211; می دونم نیستید. منتها من عجله داشتم و دستم هم سنگینه. گفتم از شما خواهش كنم اگه مسیرتون می خوره منم سوار كنید. خیلی شلوغه. باید یه ساعت وایسم تا ماشین گیرم بیاد. دستاشو اورده بالا تا من بتونم كیسه نایلونهایی رو كه توش پر جنس بود و ببینم. یه جوری التماس كرد كه جیگرم براش كباب شد. نه نتونستم بگم. درو براش باز كردم و هلش دادم تا باز بشه و اون بتونه بیاد تو. &#8211; مرسی محبت كردید. عطرش بویی داشت كه ادمو دیوونه میكرد خیلی تند بود. شیشه رو كشیدم پایین تا خفه نشم.. مردمی كه وایساده بودند نیگامون كردند همه فكر كردند كه من مسافر كشم زود اومدند طرف من. &#8211; فاطمی؟ &#8211; ونك؟ با سر و دست اشاره كردم كه نه. &#8211; ای بابا فقط خانم سوار میكنی؟ &#8211; دربست گرفتند ایشون. دیگه چیزی نگفتند و دوباره رفتند عقب وایسادند. &#8211; وای كه چقدر شلوغه. معلوم نیست كه این همه جمعیت میخوان كجا برند؟ روز به روز هم بدتر میشه. برگشتم و صورتشو و نیگا كردم. نایلونهای خریدشو گرفته بود تو بغلش و داشت جلو رو نیگا می كرد. صورتشو از كرم و روغن برق میزد. زیر گلوش یه خرده چین و چروك افتاده بود. وقتی سرشو به طرفم برگردوند قب قبش هم مثل قب قب بوقلمون تكون می خورد. &#8211; نمی دونم والا. یه متر یه متر جلو میرفتیم تا اینكه به چراغ قرمز رسیدیم. هی میخواست حرف بزنه. اصلا حال و حوصله صحبت نداشتم. اگه دختر 14 ساله بود باز یه چیزی. &#8211; از سر كار میایید؟ &#8211; نه &#8211; به نظر میاد خیلی خسته اید. بهش نیگا كردم و زل زدم بهش. یعنی به توچه. &#8211; گرونی داره بیداد میكنه. دو تا دونه مرغ و دو كیلو گوشت خریدم 15 هزار تومن شد. واسه اینكه یه وقت فكر نكنه از اینكه سوارش كردم ناراحتم سعی كردم جوابشو بدم. &#8211; همینه خانم حالا بدتر از این هم میشه. كجاشو دیدیید؟ &#8211; ایشالا درست میشه. ما چیزایی دیدیم كه شماها هنوز ندید. به وقتش همه چی درست میشه. درست جلوی رستوان حاتم دو تا دختر وایساده بودند. همچین ارایش كرده بودند كه نگو و نپرس. از دور داد میزدند بیا منو بكن. ماشینا پشت سر هم قطار وایساده بودند. از پیكان 48 بگیر تا پژو و پراید. اونام اصلا توجهی نمی كردند. شده بود فیلم سینماییی. مردم همه نیگا می كردند كه بالاخره ببینند اینا سوار كدوم ماشین میشند. پیش خودم فكر میكردم اگه من بودم سوار اون پژوهه میشدم هم یارو سنش بالاست و مطمئنا پولداره. اینطور نیست كه ببره تو كوچه پس كوچه بخواد دستمالی كنه یا هی زنگ بزنه خونه حسن، ممد،‌ جعفر، تقی ،‌جواد و.. كه مكان داری؟ مطمئنا طرف مكان داره. &#8211; اینارو نیگا كنید. بیچاره ها چیكار كنند؟ از كجا خرجشونو در بیارند. &#8211; ای خانم حرفی میزنید ها. این همه دختر و زن تو این شهر كار میكنند و پول در میارند. اگه قرار بود هر كی می خواست كار كنه بیاد كنار خیابون كه دیگه هیچی. &#8211; همش تقصیر شما مردهاست دیگه. اگه اینطوری دست و بالتون نلرزه اونام اینطوری قیمت پیدا نمی كنند. &#8211; طبیعت ادمیزاد اینه. از قدیم بوده تا آینده هم خواهد بود. &#8211; اینا معلوم نیست چیند. ممكنه مریضی داشته باشند. دیگه چیزی نگفتم. راستش جلوی یه همچین زنی خجالت كشیدم دلیل و مدرك بیارم. &#8211; ازدواج كردی؟ &#8211; نه &#8211; چرا؟ &#8211; شخص موردنظرمو هنوز پیدا نكردم. &#8211; ایشالا پیدا می كنی. &#8211; شغلت چیه؟ &#8211; &#8230;&#8230; &#8211; موفق باشی. دیگه به سر میرداماد رسیده بودیم. چراغ سبز بود و ماشینها میرفتند. &#8211; من تا فاطمی میرم. اگه مسیرتون میخوره می تونم برسونمتون. &#8211; دستتون درد نكنه. من تا جلوی قصر یخ باهاتون میام. بعد از پمپ بنزین درست جلوی فروشگاه بیسكوییت رضوی یه زن وایساده بود. سنش بالا بود تقریبا 40 سال داشت. مانتوش كوتاه بود و یه عینك آفتابی هم زده بود. شلوار جین پاش بود و چسبون. سرشو مثل شتر سفت و محكم بالا گرفته بود. روسریش شل بود و میشد زیر گلوشو دید. ماتیك قهوةای مالیده بود. یه خرده سبزه بود. ماشین ها پشت سر هم وایساده بود. این كس شاسی بالا نصیب كی میشد خدا می دونه. من بدبخت وسط این همه ماشین و ترافیك گیر كرده بودم. خدا خدا میكردم كه زودتر سوار یكی از این ماشینا بشه و خیابون باز شه. كون كش از جاش جم نمی خورد. اصلا به هیشكی محل نمی ذاشت. دو سه تا موتور سوار هم با تیپهای جواد اومدند جلوش وایسادند و شروع به حرف زدن كردند. كس كش ها می خواستند یه همچین زنی رو با موتور بلند كنند ببرند. بالاخره حاج خانم تكون خورد می خواست از دست موتور سوارها خلاص بشه. نمی دونم شاید بدبخت جنده هم نبود فقط تیپ زده بود. راه افتاد و رفت تو پیاده رو. شروع كرد قدم زدن به سمت پایین به طرف میدون ونك. جمعیت كف كردگان هم به همراهش یواش یواش راه افتادند. بالاخره یه سوراخی پیدا شد و تونستم از این مهلكه در برم. مسافر من زل زده بود و به زنه نیگا میكرد. اصلا حرفی نمیزد. &#8211; اینو میبینی؟ هر روز میاد اینجا وای میسه. بعضی وقتها هم میره جلو پارك ساعی. &#8211; می شناسیدش؟ &#8211; آر<br />
ه اگه من نشناسم كه دیگه هیچی یعنی چی؟ انگار كلانتر محله. از میدون ونك رد شدم و به سمت پایین به راهم ادامه دادم. درست نزدیكای قصر یخ یه جا ماشینو نیگر داشتم. &#8211; میشه یه جا پارك كنی؟ میخوام باهات حرف بزنم. &#8211; چه حرفی؟ &#8211; تو پارك كن. دو دقیقه بیشتر طول نمیكشه. راه افتادم و نزدیكای پل یه جای پارك پیدا كردم. &#8211; بفرمایید داشتم از تعجب و فضولی می تركیدم. دلم میخواست زودتر حرفشو بزنه و خلاص. &#8211; اهل حال هستی؟ &#8211; منظورت چیه؟ &#8211; خودت می دونی چی میگم یه نیگاهی بهش انداختم و دیدم زل زده بهم. درست تو چشمام . نمی ذاشت نگاه ازش بردارم. انگار مجبورم كرده بود كه بهش نگاه كنم &#8211; تا چی باشه. &#8211; من باید زود برم. این شماره تلفن موبایل منه. ما یه خونه مجردی داریم. بیرون هم نمیاییم. دوست داشتی زنگ بزن. یه كاغذ داد دستم. داشتم از تعجب دیوونه می شدم. صدام داشت میلرزید. واسه اینكه اون نفهمه كمتر حرف میزدم. &#8211; قیمت چنده؟ &#8211; پونزده تومن. جا داریم خیلی تمیز و شیك. مشروب و تریاك هم هست. &#8211; چند نفرید؟ &#8211; وقتی اومدی می فهمی بدون اینكه بذاره من سئوالی بكنم از ماشین پیاده شد. چه می دونم لابد واسه اینكه كرایه نده همیشه همین كارو میكنه یا شاید هم راست می گفت. ماشینو روشن كردم و زدم تو دنده. از تعجب داشتم شوكه میشدم. می دیدم مثه گرگ گرسنه به اون دخترا نیگا میكرد. پس بگو سركار خانم جنده تشیف داشتند. مارو بگو به خیال خودمون یه زن خونه دار و خونواده دوست رو سوار كرده بودیم. كسی كه دلش مثه سیر و سركه می جوشید و می خواست زودتر برسه خونه پیش بچه هاش یا شوهرش تا مورد مواخذه قرار نگیره. اون شب اصلا خوابم نبرد ترسیده بودم. با خودم گفتم نكنه یارو خالی بسته. نكنه شماره یكی دیگه رو داده. نكنه زنگ بزنم و&#8230; هزار تا فكر كردم. فردا بعد از ظهر ساعت 4 بود. تصمیم گرفتم امتحان كنم. تو ماشین بودم. كاغذو از جیبم در اوردم و شماره رو گرفتم. یه زنی از پشت تلفن با یه صدای فوق حشری جواب داد. &#8211; بفرمایید؟ &#8211; سلام ببخشید با نرگس خانم كار دارم. &#8211; شما؟ &#8211; بفرمایید می خواستم برای بردن سفارشهای مانتوی مدرسه خدمتشون برسم. دقیقا همون چیزی رو كه رو كاغذ نوشته شده بود، خوندم. &#8211; بله خواهش می كنم. گوشی خدمتتنو باشه. آب دهنم خشك شده بود. خیس عرق شده بودم. هم كف كرده بودم و هم می ترسیدم. مطمئنا اگه این كیر صاب مرده نبود ترسم بر من غلبه می كرد. &#8211; بفرمایید؟ خودش بود &#8211; سلام حالتون خوبه؟ &#8211; شما؟ &#8211; من دیروز شمارو با ماشینم رسوندم. &#8211; حالت خوبه؟ &#8211; مرسی. می خواستم ببینم می تونم الان بیام خدمتتون ؟ &#8211; الان میخوای بیایی؟ ما همیشه یه روز قبل قرار میذاریم. &#8211; حالا شما یه كاریش بكن. پارتی بازی كن برام یه خنده مصنوعی كرد. &#8211; یه ساعت دیگه به این آدرس بیا. یادداشت كن. زود خودكارمو از تو جیبم در اوردم در داشبورد رو باز كردم و دنبال كاغذ میگشتم. حواسم نبود كه كیفمو از صندلی عقب بردارم و از توش كاغذ در بیارم. یه قبض جریمه پیدا كردم. همون خوب بود. &#8211; بفرمایید آدرسو یادداشت كردم. چون ماشین داشتم زود رفتم از جلوی كوچشون رد شدم و موقعیتشو دیدی زدم. همش می ترسیدم. به هیشكی هیچی نگفتم. ماشینو بردم دو تا كوچه پایینتر پارك كردم و قفلش كردم. موبایلمو برداشتم و به یكی از بچه ها زنگ ردم. همه چی رو براش گفتم. &#8211; كس خل مثه مجاهد خضیراوی میشی ها؟ میگیرند هم می كننت هم كیرتو می برند. &#8211; گوش كن كس كش. ماشینو كه می شناسی. من اگه تا 2 ساعت دیگه بهت زنگ نزدم برو در خونه بگو من ازت خواستم كه كلید یدك ماشینو بیایی بگیری. چون كلید تو ماشین مونده و در قفل شده و همه چی تو ماشینه حتی موبایلم. بعد كلید و بگیر و بیار به این آدرس. سوار شو و ماشینو ببر بده در خونه. &#8211; خره اگه بگیرنت كونت پارس &#8211; همین كه گفتم. یادت نره ها؟ &#8211; كس كش حداقل میكفتی با هم میرفتیم &#8211; برو دیگه خداحافظ كیف پول موبایل مدارك ماشین همه رو از جیبام در اوردم و گذاشتم تو كیف دستیم. بعد كیف و گذاشتم كف ماشین. از ماشین پیاده شدم. درست سر ساعت در خونه بودم. یه خونه سه طبقه بود تو پاركینگش یه تولیدی بود. پنجرش باز بود. با خودم گفتم نكنه این كس كش منو سر كار گذاشته. نكنه راستی راستی باید برم مانتوهای سفارشی رو تحویل بگیرم. صدای چرخ خیاطی از تو پاركینگش میمود. زنگ طبق اول و زدم. &#8211; كیه؟ &#8211; منم اومدم مانتوهای سفارشی رو تحویل بگیرم. &#8211; بفرمایید. در باز شد. قبلم داشت وای میستاد. با خودم گفتم نكنه این خونه زیر نظره؟ نكنه الان كه من می رم تو بریزند و منو بگیرند. بعد گفتم آخه مگه من چه پخی هستم. با ترس و لرز از پله ها رفتم بالا. یه حركتی رو جلوی چشمی در متوجه شدم. در باز شد. &#8211; بیا تو زود باش رفتم تو. بوی عطر زنونه داشت خفم میكرد. یه زن دیگه به غیر مسافر من اومد جلوم همونطوری وایساد و خیلی خونسرد براندازم كرد. &#8211; سلام دستشون دراز كرد طرفم. یه شلوارك پاش بود و با یه ركابی. بند كرستشو زیر بند زیرپوش ركابیش قائم كرده بود. &#8211; بیا تو وارد هال كه شدم از تعجب داشتم می مردم. چهار تا دختر ماه داشتند ورق بازی میكردند. یه نگاهی به من كردند و به كارشون ادامه دادند. انگار یه چیز عادی دیدند. هیچ كدومشون كرست نداشتند. همشون فقط شورت پاشون بود. یكی هم توی یه اتاق دیگه بود و داشت موهاشو سشوار می كشید. فكر كنم تازه از حموم اومده. &#8211; اینجا رو خوب پیدا كردی؟ صدای آشنای همون مسافر خودم بود. چیزی نگفتم و برگشتم نیگاش كردم. در قفل كرده بود و اومد طرفم. &#8211; كسی ندید كه تورو؟ چی باید می گفتم؟ تو این موقعیت و این خونه این سئوال مسخره ترین سئوالی بود كه میشد پرسید. عجب جایی بود. مثه كندوی زنبورها بود با این تفاوت كه اینج<br />
ا كس توش وول می خورد. &#8211; من باید زود برم. عجله دارم. &#8211; زود میری نترس. راهنماییم كرد كه برم و رو مبل بشینم. رفتمو نشستم. یه لحظه چشم از دخترا بر نمی داشتم. گلوم خشك شده بود. آب دهنم رو كه قورت میدادم گلوم میسوخت. &#8211; میشه یه لیوان آب بیاری؟ &#8211; معصومه یه لیوان آب بیار. دخترا هنوز داشتند ورق بازی میكردند. سر هم هی جیغ میزدند. یكی از یكی پاچه پاره تر. خوب نیگاشون میكردم سناشونو واسه خودم تخمین میزدم. خیلی سن و سال داشتند 20 یا 21 سال. &#8211; از اینا خوشت میاد؟ از توی كمد یه شیشه در اورد. توش یه مایع ارغوانی رنگ بود. میشد حدس زد كه مشروبه. یه خرده هم غلیظ بود. طوری كه وقتی تكونش میداد به ارومی تكون میخورد. معصومه همون زنی بود كه با شلوارك و زیرپوش ركابی بود. یه لیوان آب تو یه بشقاب برام اورد. لیوانو بدون نفس رفتم بالا. عجب چسبید. مسافرم اومد پیشم نشست و یه پاشو انداخت روپاش. لیوان مشروبشم دستش بود. &#8211; من عجله دارم &#8211; مشروب میخوری؟ لیوانشو اورد بالا نزدیك دهنم. &#8211; نه مرسی آب خوردم. خودش یه مزه مزه ای كرد. بعد اونم زل زد به دخترایی كه داشتند بازی میكردند. &#8211; كدومشونو میخوای؟ دخترا انگار متوجه شده باشند. به بازیشون ادامه می دادند ولی ساكت و بی سروصدا. گوششون با ما بود. حتی اونی كه پشتش به ما بود هم برگشت و چند ثانیةای نگاه كرد. بین اون دخترا یه دختری بود با موهای كوتاه پسرونه. تنها دختری بود كه اصلا داد و بیداد نمیكرد. صدای اونو اصلا نشنیده بودم. اصلا هم بهم نیگا نمی كرد. سرش تو ورقاش بود. قیافه معصوم و بی گناهی داشت. بهش همه چی میومد جز جندگی. اگه می گفت دكترم یا مهندسم من باورم میشد. حداقل مطمئن بودم كه مثل اون یكی دخترا بی ادب و بی چاك و دهن نیست. &#8211; اون مو كوتاهه اسمش چیه؟ فهمید كه اونو میخوام. اسمشو بلند گفت &#8211; شراره سنش هم از بقیه بالاتر بود 24 سال رو داشت. اونم متوجه شد كه اونو میخوام. سرشو آورد بالا و بهم زل زد. بهش لبخند زدم اصلا انگار نه انگار به پشم كسش هم حسابم نكرد. منم چیزی نگفتم. گفتم حتما باید همینو بكنم. حالا خوشش بیاد یا نه. &#8211; الان بهت پول بدم ؟ &#8211; قابل نداره؟ خندم داشت میگرفت دیگه ندیده بودیم صاحب جنده خونه تعارف بزنه. پولامو از جیبم در اوردم و بهش دادم. می دونستم كه 15 تومنه قبلا صد بار شمرده بودمشون. ازم گرفت و شروع كرد به شمردن. پولارو از وسط دو دسته كرد و چندتاشو دوباره شمرد و اونارو تا كرد و گذاشت تو جیب پیرنم. &#8211; این چیه؟ &#8211; هیچی دست كردم و پولارو در اوردم شمردمشون 3 تومن بود. 12 تومن باهام حساب كرده بود. نه بابا تو جنده هم هنوز با معرفت پیدا میشه. &#8211; پاشو باهاش برو تو اتاق به شراره بود. اونم چیزی نگفت و ورقارو گذاشت رو زمین و پاشد. رفت توی یه اتاق. &#8211; تو هم برو دیگه. رفتم تو اتاق دیدم داره روی تخت رو دست میكشه تا صاف بشه. تا من اومدم بلند شد و جلوم وایساد.بغلش كردم. سرشو گرفت عقب و دستشو گذاشت رو پیشونیم و سرمو هول داد عقب. &#8211; اخماتو وا كن جیگر لبخند مرموزانه ای گوشه لبش پیدا شد. دستامو از دورش باز كردم. خیلی آروم و متین یواش یواش شروع كرد به باز كردن دگمه های پیرهنم. &#8211; من لب نمی دم و از عقب هم كه اصلا اجازه نمی دم. ولی برات ساك میزنم. تااون موقع صداشو نشنیده بودم. خیلی آروم تر از اونی بود كه فكرشو میكردم. اصلا دلم نیومد اسم جنده روش بذارم. اصلا تو چشمام نگاه نمیكرد. نمی دونم شاید از كارش خجالت می كشید. كمربند شلوارمو باز كرد و شلوارمو از پام در آورد. خیلی وارد بود. یه بوس به پاهام كرد. داشت خوابم میبرد. دلم می خواست دراز بكشم و بخوابم. اصلا یه حال و هوای دیگه ای داشتم. بدون اینكه حرفی بزنه و اجازه ای بگیره. دست انداخت و كیرمو گرفت تو دستش بعد همونطوری كه رو زانو نشسته بود آروم سرشو گذاشت تو دهنش. اب دهنش داغ داغ بود. همچین با ولع خاصی كیرمو می خورد كه نگو. همراه با ساك زدن با نوك ناخوناش به روی پاهام میكشید. داشتم پس میوفتادم. هیچی نمی گفتم. حس كردم از كارش لذت میبره. اینكارو دوست داشت. یاد سخنرانی اول سال نو افتاده بودم كه میگفت افراد جامعه باید وجدان كاری داشته باشند. راست می گفت. اگه جنده هامون با جون دل كارشونو انجام بدند ادم دلش برای پولی كه داده نمی سوزه. &#8211; بذار من بخوابم. اصلا ول كن نبود. تازه رسیده بود به جاهای باریكش. دلش نمی خواست كیرمو از تو دهنش در بیاره. همونطوری چرخیدم تا اونم مجبور بشه و ولم كنه. &#8211; چیكار میكنی؟ ‌صبر كن یه دقیقه رفتم و خوابیدم رو تخت. شورتشو در اورد و اومد روم. دوباره شروع كرد به ساك زدن. دستامو تو موهاش فرو می كردم و صورتشو ناز میكردم. سرشو به زور از رو كیر در اوردم. اگه یه دقیقه دیگه ادامه میداد آبم میومد. اوردمش بالا. خوابوندمش پهلوم. این دفعه اون دراز كشید و من اومدم روش. سینه هاش كوچولو بودند. ولی وقتی دست زدم دیدم سفت و سفت شدند. نوكشون سیخ سیخ شده بودند. یكی از سینه هاش پر خال بود ولی خیل باحال بودند. همونطوری كه سینه هاشو می خوردم دستمو بردم لای پاهاش. خودش پاهاشو باز كرد. چشماش بسته بود. اصلا انگار اینجا نبود وقتی با لبهای كسش بازی میكردم پاشنه پاهاشو به روی تخت میكشید. سرشو به این طرف و اون طرف تكون تكون میداد اخماشو جمع میكرد و چشماشو بهم فشار میداد. دستم خیس شده بود. رفتم پایین و یه دستی رو پاهاش كشیدم و روناشو لمس كردم عجب پاهایی داشت. یه انگشتمو تو سوراخ كسش فرو كردم. سرشو یهو اورد بالا. &#8211; یالا دیگه بكن توش. كاندوم داری؟ از تخت رفتم پایین و از تو جیب شلوارم كاندوم در اوردم. رفتم طرفش. دستشو دراز كرد و كاندومو ازم گرفت. به دنده بلند شد و آرنج<br />
شو گذاشت زیربدنش. با دندون كاندومو باز كرد. رفتم جلوش وایسادم. دوباره كیرمو گرفت به دهنش و شروع كرد به ساك زدن. بعد كاندوم خیلی راحت و ماهرانه كشید روش و دوباره خوابید. از تخت رفتم بالا. خودش پاهاش تو شكمش جمع كرد. میشد خیلی خوب و راحت كس خوشگل و قلمبشو دید زد و برانداز كرد. از اینكه به كسشش نگاه میكردم. خجالت میكشید. &#8211; زود باش الان خاله میاد میگه چرا اینا دیر كردند. كیرمو یواش گذاشتم در كسش و یواش فرو كردم توش. سرشو اورده بود بالا و داشت نیگا میكرد چطوری میكنم توش. وقتی تا ته كردم توش خیالش راحت شد و سرشو گذاشت رو متكا &#8211; اوووف همینطوری كه می كردمش چشماشو باز و بسته میكرد و نفسشو تو سینه حبس میكرد و میداد بیرون. انگار خجالت میكشید راحت نفس بكشه. چیزی كه مشخص بود این بود كه اونم داره حال میكنه. همین باعث میشد كه منم با حرارت بیشتر بكنم. خیس خیس شده بود . پنج دقیقه همینطوری كردمش. بعد كشیدم بیرون وقتی كشیدم بیرون لبای كسش از هم باز شده بود. میشد خیلی راحت سوراخ كسشو دید. خیس خیس بود. دهانه كسش آب جمع شده بود . سفید رنگ بود مثه اب كیر مردا. &#8211; چی شد؟ &#8211; میخوام سگی بكنم. زود از جاش بلند شد و از روی میزی كه بغل تخت بود یه دستمال برداشت و خودشو خشك كرد. بعد پشتش كرد به من و كونش داد بالا و متكاشو بغل كرد. منظره كسش از این طرف هم خیلی باحال بود. كیرمو یواش گذاشتم در كسشو یواش یواش فرو كردم توش. سرشو خم كرده بود و رو به عقب نیگا میكرد. انگار داره گوش میكنه كه من دارم چیكار میكنم. نفسشو تو سینه حبس كرده بود از جاش تكون نمی خورد. وقتی مطمئن شد كه تا ته تو كسش فرو كردم. سرشو برگردوند و رو متكا گذاشت. كونش خیلی خوش حالت بود هم نرم بود و هم سفت. وقتی بهش میخوردم یه لمبری می خورد و لرزه ای میكرد كه نگو چنگ میزدم و لپ كونشو میگرفتم. از زیر سینه هاشو میمالیمدم. بعضی وقتا هم با نوك ناخونهام رو پشتش می كشیدم. نمی دونستم باید چیكار كنم. هرچی میگذشت سریعتر میشد. اونم صداش بلندتر میشد. حس میكردم اونم همراه با من خودشو عقب و جلو میكنه . حتی یه وقت همچین بهم ضربه زد كه نزدیك بود تعادلم بهم بخوره و بیفتم. بالاخره آبم اومد. ولی از توش بیرون نكشیدم. همونطوری سینه هاشو میچلوندم و افتادم روش. شروع كردم به بوسیدنش. اون اصلا از جاش جم نمی خورد. می دونستم داره بهش خوش میگذره منم ادامه دادم. رو صورتش دست میكشیدم و نازش میكردم. چشماشو بسته بود و چیزی نمی گفت. یواش یواش چشماشو باز كرد. &#8211; خوب بود؟ &#8211; آره دو تا بوس كوچولو به لبای هم كردیم. &#8211; پاشو بریم دیگه. برخلاف میلم از جام بلند شدم. چهار پنج تا دستمال كاغذی برداشت و وسط پاهاشو پاك كرد. منم كاندوممو تو دو تا دسمتال كاغذی در اوردم. رفت جلوی میز توالت و از رو میز توالت یه مداد برداشت و دور لباشو خط كشید. شروع كردم لباس پوشیدن. بدون اینكه به من حرفی بزنه از اتاق رفت بیرون. لباسامو كه پوشیدم از اتاق زدم بیرون. خیلی خونسرد همه نشسته بودند و داشتند ورق بازی میكردند. شراره هم رفت بود یه استكان چایی برای خودش ریخته بود و یه شیرینی هم دستش بود. انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه. &#8211; دستشویی كجاست؟ شراره با دست بهم نشون داد. رفتم و یه دل سیر شاشیدم بعدشم خودمو جلوی آینه صاف و سوف كردم و از دستشویی زدم بیرون. مسافر من كه همه بهش میگفتند خاله، داشت روزنامه می خوند. با دیدن من روزنامه رو بست. &#8211; خوب بود؟ &#8211; مرسی شراره هم وایساده بود و نیگام میكرد. &#8211; من دیگه برم خیلی دیرم شده. &#8211; چایی میخوردی؟ &#8211; نه شراره اومد جلو و شیرینی گاز زدشو بهم تعارف كرد. یه گاز به شیرینیش زدم. و یه نیشگون از لپش گرفتم . &#8211; بذار ببینم كسی تو راهرو نباشه. از تو چشمی بیرونو نیگا كرد و دروباز كرد. خداحافظی كردم و خاله هم صورتشو اورد جلو كه ببوسمش. منم بوسیدمش و زدم بیرون. از خونه كه اومدم بیرون هم می ترسیدم و هم خیالم راحت شده بود. فكر میكردم همه دارند بهم نیگا میكنند. انگار رو پوشونیم نوشته شده بود كه این یارو الان كس كرده. سوار ماشین كه شدم زود یه زنگ به رفیقم زدم. &#8211; الو سلام . به خیر گذشت. &#8211; كس كش. كوفتت شه. بعد از كلی كل كل كردن و تعارف ، راه افتادم و رفتم. یه ماه بعد دوباره هوس كردم برم. انگاری ترسم ریخته بود. با خودم كلی برنامه گذاشته بودم كه اینبار اون یكی رو میكنم كه از همه جوونتره. دلمم میخواست برای تنوع یه بار هم خود خاله رو بكنم. وقتی به موبایلش زنگ زدم فقط یه پیغام میشنیدم. &lt;&lt; شماره مورد نظر شما مسدود می باشد. لطفا مجددا شماره گیری نفرمایید &gt;&gt;		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%da%a9%d9%87-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d8%a7-%da%a9%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174029</post-id>	</item>
		<item>
		<title>چشم های بادومی جون میره برای خالی کردن آب کیر</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%86%d8%b4%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d9%88%d9%85%db%8c-%d8%ac%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%a2/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%86%d8%b4%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d9%88%d9%85%db%8c-%d8%ac%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%a2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 10 May 2019 09:41:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاجی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابمو]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اومدگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[اومدند]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتون]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشین]]></category>
		<category><![CDATA[ببینند]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بنابراین]]></category>
		<category><![CDATA[بیارند]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارم]]></category>
		<category><![CDATA[پارسال]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهن]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهام]]></category>
		<category><![CDATA[چیزهای]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاش]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[حسابداری]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خواستند]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[داداشش]]></category>
		<category><![CDATA[دادماز]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتمبه]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترخاله]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهای]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستهام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستهای]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[روبروم]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[سراسیمه]]></category>
		<category><![CDATA[سركلاس]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[قراربود]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[كارشون]]></category>
		<category><![CDATA[كامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[كردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[كردمشون]]></category>
		<category><![CDATA[كلاسها]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مامایی]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مدیریت]]></category>
		<category><![CDATA[مشخصات]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتی]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوان]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدونید]]></category>
		<category><![CDATA[میذاره]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[میفرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردند]]></category>
		<category><![CDATA[میكشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میكنند]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگردیم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناغافل]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نكردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونید]]></category>
		<category><![CDATA[نیومدی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیه]]></category>
		<category><![CDATA[وفادار]]></category>
		<category><![CDATA[یكیشون]]></category>
		<category><![CDATA[یلداست]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکسی چند هفته ای بود كه سر شاه کس كلاس آمار نرفته بودم. خیلی دلواپس بودم. بهر حال این درس خیلی سختی بود و کونی قبلا هم یكبار ازش افتاده بودم. وقتی وارد كلاس شدم تازه متوجه شدم كه استادمون جنده چند تا جلسه هم جبرانی گذاشته بود و بنابر این خیلی از درس عقبم. [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				سکسی چند هفته ای بود كه</p>
<h3>سر شاه کس كلاس آمار نرفته بودم. خیلی دلواپس بودم. بهر حال</h3>
<p>این درس خیلی سختی بود و کونی قبلا هم یكبار ازش افتاده بودم. وقتی وارد كلاس شدم تازه متوجه شدم كه</p>
<h4>استادمون جنده چند تا جلسه هم جبرانی گذاشته بود و بنابر</h4>
<p>این خیلی از درس عقبم. به پستون فكرم رسید هر چه زودتر بهتره یك جزوه از یك جایی گیر بیارم. جزوه</p>
<h5>پارسال من کوس گم شده بود و گیر آوردن جزوه از</h5>
<p>دوستان پسرم هم محال بود. باقی پسرها هم مثل من بودند و كمتر توی كلاسها شركت میكردند. در همین فكربودم كه یك سکس داستان دختر خیلی خوشگل</p>
<h6>اومد و جلوی من نشست. با دقت به ایران سکس جزوه اش</h6>
<p>نگاهی كردم. هم خطش خوب بود و هم از قطر نوشته هاش معلوم بود كه جزوه اش كامله.در تمام طول كلاس به این فكر میكردم كه چطور ازش خواهش كنم جزوه شو به من بده تا هم از جزوه استفاده كنم و هم یك طوری باهاش دوست بشم.در اواسط كلاس یك لحظه اینقدر حواسم به استاد بود كه متوجه نشدم دختر مورد علاقه من از جلوم بلند شد و از كلاس بیرون رفت و یكی دیگه كه از نظر هیكل به اون شباهت داشت اومد جلوی من نشست. در پایان درس وقتی استاد اجازه مرخصی را صادر كرد. من بلافاصله گفتم: عذر میخوام. شما جزوه تون كامله؟وقتی طرف روشو برگردوند. من شوكه شدم و حسابی حالم گرفته شد. این چرا عوض شده بود؟ این دیگه كیه؟ البته زشت نبود بلكه كمی خوشگل هم بود. امااین كجا و اون تیكه ناب كجا.دیگه نمیشد جا بزنم چون حرفمو زده بودم. و برای همین جزوه شو گرفتم و اومدم بیرون. به بخت خودم لعنت میفرستادم و به طرف بیرون دانشگاه میرفتم. به فكرم رسید نگاهی به داخل جزوه بكنم. اوه چه خط گندی. مطمئنا امروز روی شانس نبودم. اما خوب چاره چی بود. حداقل یك جزوه آمار گیرم اومده بود.من توی یك خونه دانشجویی با 3 تا از دوستهای تخسم زندگی میكردم. دوستهایی كه تنها فكر و ذكرشون كیر كردن همدیگه بود. خیلی از این محیط بدم میومد. اما چون مجبور بودم تحمل میكردم. دیگه تا پایان ترم چیزی نمونده بود و نمیشد از اون خونه رفت.از روی دفتر اون صفحاتی كه لازم داشتم را كپی میكردم ولی چون حوصله نداشتم هفته بعد به كلاس آمار برم و از طرفی میخواستم به شهر خودم برم. چون با دوست دخترم قرارداشتم. از دوستهام خواهش كردم تا دفتر را هفته بعد وقتی من به شهر خودم رفتم به كلاس ببرند و به دختره تحویل بدند. و تازه منت هم سر اون گذاشتم كه آره شاید با هم اینطوری دوست بشید.بعد از یك هفته كه به خونه دانشجویی برگشتم. دیدم اونها نه تنها دفتر را نبردند. بلكه انداختنش یك گوشه خونه و دفتره هم حسابی پاره شده. هر چی بهشون گفتم چرادفتر و نبردید بدید؟ گفتند مگه ما نوكرتیم. و حسابی كیرم كردند. چاره ای نبود باید خودم دفتر رامیبردم و به صاحبش میدادم. اینقدر ناراحت شده بودم كه نگو. آخه این چه دوستهای بود كه من داشتم.به كلاس آمار كه رسیدم خیلی خجالت زده بودم. آخه هم یك هفته دفتر و دیر برده بودم و هم دفتره حسابی پاره پوره شده بود. اما اگر میگفتم دفتره گم شده یا هر چیز دیگری میگفتم بدتر بود. سر كلاس هم كه نمیتونستم نرم. البته به عمد كمی دیرتر سر كلاس رفتم تااستاد سر كلاس اومده باشه و اون نتونه چیزی بگه. در كلاس را باز كردم و دختره تا منو دید اشاره ای كرد. منهم بلافاصله دفتر را كه دستم بود را به اودادم و در آخرین صندلی كلاس نشستم. نگاهی عمیق به دفتر كرد و هیچی نگفت. در آخر كلاس هم سریع بیرون پریدم و گم شدم.اونروز گذشت. فرداش كه شد. هم خونه ایهام گفتند: راستی مهدی دفتره را دادی یا نه؟گفتم:آره.ناگهان همه به هم نگاهی كردند و زدند زیر خنده. حالا نخند كی بخند. تعجب كردم و پرسیدم چرا میخندید كه بابك گفت: توش رو اصلا نگاه نكردی؟- نه! مگه چیكاركردین؟- بابا. ما تو اون دفتر یك عالم عكس كیر كشیده بودیم. هزار جاش نوشته بودیم دنبال كس میگردیم. مشخصات كیرتو نوشته بودیم. تو كسخول نگاه نكرده رفتی اونو دادی صاحبش؟هر چی میگذشت خنده هاشون بیشتر میشد. خیلی حرصم گرفته بود. اون خرابكاریهاشون یك طرف و این كارشون دیگه اعصابمو خورد كرد. برای همین یك دعوای حسابی باهاشون كردم و اومدم بیرون و همش به این فكرمیكردم كه حالا چه خاكی تو سرم ریخته میشه.هفته بعد سركلاس آمار نرفتم. اما هفته بعدش دیگه نمیتونستم نرم. چون غیبتهام خیلی زیاد میشد. به اجبار راهی كلاس آمار شدم. ولی باز هم دیررفتم تا موقعیكه استاد سركلاس باشه به كلاس برسم. تا به داخل كلاس رفتم. دیدم دختره نگاهی به من كرد و تا من نشستم اونم بلند شد و سریع نزدیك من نشست و روشو برگردوند و به من گفت:آقای&#8230; لطفا بعد از كلاس وایستین یك كار واجبی با شما دارم. آقا منو میگی حسابی جفت كرده بودم و میترسیدم و به خودم گفتم: حتما كارم به حراست میكشه. در تمام طول كلاس اصلا از حرفهای استاد هیچی حالیم نمیشد. نمیتونستم صبر نكنم چون اونوقت ممكن بودبرام بدتر تموم بشه. كلاس تموم شد و من و اون صبر كردیم تا همه برند بیرون. بلافاصله به طرف من اومد.گفت: آقای&#8230; میخواستم باهاتون یك قرار بذارم. البته بیرون دانشگاه.- خانوم&#8230; میدونم در مورد چی میخوان صحبت كنین. ببینیید من میتونم توضیح بدم.- هیچ احتیاجی به توضیح نیست. امشب ساعت 6 بعدازظهر، كافی شاپ نسترن. چطوره؟ میاین؟- آخه ببینید&#8230;.- شما ببینید. من الآن نمیتونم باهاتون صحبت كنم. دوستهام ممكنه برام حرف در بیارند. پس قرارمون همونجا. قبوله؟چاره ای نداشتم. بنابراین قبول كردم. و منتظر موندم ببینم هم خونه ایهام اینبار چه خاكی تو سرم ریختند.ساعت 6 شد. و من سر موقع با یك عالمه فلسفه كه در ذهنم برای تبرئه خودم ساخته بودم سر قرار حاضربودم. كه ناگهان دیدم داره از روبروم بهم نزدیك میشه.- سلام- سلام. خسته نباشید.- نمیخوای چیزی مهمونم كنی؟- چرا. خواهش میكنم.و بعد ازش پرسیدم چی میخوره و براش سفارش دادم. چند لحظه در سكوت سپری شد و بعد ناگهان ناغافل پرسید: این چیزها چی بود كه تو دفترم نوشتی؟- خانوم&#8230; باور كنید اونها رو من ننوشته بودم. هم خونه ایهام نوشته بودند.- آره تو گفتی منم باوركردم.- به جون مادرم راست میگم.- پس مادر تو دوست نداری؟- نه. به خدا چون دوستش دارم میگم.- اگر دوستش داشتی اصلا به جونش قسم نمیخوردی- ببینید این یك سو‌ءتفاهمه. خدا لعنتشون كنه. اینها میخواستند اینطوری اذیتم كنند. آخه با من دشمنند.- چشمهات میگه داری دروغ میگی.- نمیدونستم چشمهام زبون دارند.- تو اصلا بدنت حالت عادی نداره. من عكسشو تو دفترم دیدم.سرخ شدم به دو دلیل. اول بخاطر حرفی كه زد. دوم بخاطر اینكه راست میگفت. دوستهام حسابی عكس و پیشنهاد و چیزهای خیط و پیط براش نوشته بودند.- میشه از شما خواهش كنم منو ببخشین؟ من به شخصه از طرف خودم و دوستهام از شما معذرت میخوام.- نه. نمیبخشم. شما فكركردید همینطوری راحته كه هرچی دلتون خواست تو دفتر من نوشتین؟مستإصل شده بودم. بابا این دیگه كی بود. در چنین موقعیتی بودیم كه ناگهان دختره گفت: آخ.آخ.آخ. دوستهام دارند میان. اگه منو با شما ببینند خیلی بد میشه.یك لحظه خوشحال شدم كه حتما دیگه بخاطراین مسئله میذاره میره و محاكمه من تموم میشه كه ناگهان گفت: ببینید. بیرون برای من خطرناكه. نمیتونم حرف بزنم. چطوره با هم بریم خونه ما.خشكم زد. الآن حتما داداشش و باباش تو خونه شون منتظرمنند. سراسیمه جواب دادم: نه، آخه میدونید. من كار دارم.- بیخود. اگر نیای دفتر رو میبرم حراست و بهشون همه چی رو میگم.- كسی خونه تون نیست؟- چرا دو تا از دوستهام هستند. آخه ما هم خونه دانشجویی داریم. خوابگاه نرفتیم.كمی خیالم راحت شد. حداقل میدونستم كتك نخواهم خورد. البته اگر حرفهاش راست بود. تازه كمی هم خوشم اومد. آخه با چند تا از دخترهای دانشگاهمون تو خونه شون تنها میشدم.توی راه دیگه در مورد ماجرای دفتر صحبت نكردیم. درعوض خانوم&#8230; كه تازه فهمیده بودم اسمش یلداست. فقط از خودش و دوستهاش تعریف میكرد و شروع كرده بودبه پرحرفی. من هنوز میترسیدم نكنه تو خونه اش قراره چوبی تو كون من بدبخت بره. برای همین ساكت بودم و در نتیجه متهم به بی زبونی و مظلوم بودن شدم. القصه ما به خونه شون رسیدیم و وقتی یلدا زنگ زد دختری از پشت اف اف گفت: كیه؟- منم. درو بازكن.دختره از پشت اف اف در اوج ترس من پرسید: تنهایی؟- نه. آقای&#8230; باهامند.دیگرمطمئن شدم منتظر من بودند و حتما الآن دارند كیرهای خر را تیز میكنند. بدجوری میخواستم به خودم بشاشم. باور كنید راست میگم. حتما بعضی اوقات شده از شدت ترس دلتان بخواهد به خودتان بشاشید.نسبت به بقیه خونه های دانشجویی خونه مجهزی بود. كامپیوتر، تلویزیون رنگی، تلفن و مبلمان چیزیه كه در خیلی از خونه دانشجوییها پیدا نمیشه. روبروی 4 تا دختر ناز نشسته بودم. اونیكه كمتر از همه خوشگل بود همین یلدا بود كه منو به اون خونه آورده بود. نگاهی به درودیوارخونه انداختم. بلافاصله یلدا همه رو برد توی یك اطاق و چند لحظه ای صدای پچ پچشون اومد. بعد از چند دقیقه اومدند بیرون و هر 4 تا جلوی من روی مبل نشستند.من كم كم داشتم نفس راحتی میكشیدم چون از بابا و داداش و چوب خبری نبود.یلدا كنار من نشست و گفت: بچه ها نمیدونید چه پسر با نمكیه. انقدر بی سر و زبونه كه نگو.یكی از دوستهاش گفت: آره.از دفتر تو مشخص بود. باز هم خجالت كشیدم. یلدا شروع كرد به معرفی دوستهاش: این شیماست. دانشجوی سال آخر حسابداری. ایشون هم كه فداش بشم تانیاست. اینم كه اینقدر خوشگله هلناست. این دو تا مامایی میخونند. منم كه میدونی مثل خودت مدیریت میخونم.و بعد اشاره ای به تانیا كرد و گفت: تانی. برو همون دفتر آمار من رو بیار.تانیا سریع بلند شد و رفت كه دفترو بیاره كه من تندی گفتم: ببخشین. احتیاجی نیست. من كه معذرت خواهی كردم.هلنا گفت:اِ. نه بابا. باید ببینیم چی نوشتی. از تجسم بلایی كه قراربود چند لحظه بعد سرم بیاد نزدیك بود اشكم در بیاد. تانیا دفترو آورد و شروع كردند با هم ورق زدن.- خدامرگم. شیما ببین چی نوشته. من كیر كلفتی دارم و تو رو میكنم.- وای- وای- چه بی ادبه.این خط حمید بود. میدونستم وقتی میرم خونه چه بلایی سرش بیارم.- نیگاه كن. چه عكسی كشیده. شما هم چقدر بی ادبین ها!چند لحظه ای فقط خجالت میكشیدم. اما بعد تازه مخم بكار افتاد. اینها برای چی دارند اینقدر راحت حرف كس كون جلوی من میزنند؟ نكنه امشب یك حال اساسی افتادیم؟ با این فكر انگار برق 5000 ولت به من وصل كرده باشندمنهم به حرف افتادم: این عكس یك عكس هنریه. توش كیر من تا ته تو كون یلدا خانومه.- نه راست میگین؟و یلدا جیغ كشید: وای كونم. درد گرفت.- این كیر و چرا اینقدر كلفت كشیدین؟ مال شما هم همینقدر كلفته؟- خدمت شما عرض كنم كه نه. یعنی بله. البته نه به این بزرگی ولی خوب یك كمی شباهت داره.شیما گفت: ببین سینه های اینو چه شبیه كشیده. وای خدا. خوش بحال این دختر تو عكس. آقا مهدی سینه های منو نگاه كنین. چیكار كنم به این اندازه بشه؟و بلافاصله پیراهن و سوتین خودشو درآورد. دست منو گرفت و روی سینه هاش گذاشت. من شروع كردم به دستمالی و بلافاصله خوردن. در این هنگام اون 3 تا هم كم كم لباسهاشونو درآوردند و بعد یلدا دستشو گذاشت روی كیرم. كیرم خیلی شق كرده بود. سریعتر از اونچه فكرشو میكردم من رو هم مثل خودشون لخت مادر زاد كردند و به هم پریدیم.چهار تا كس و كون جلوم بود و همشون شدیدا التماس دعا داشتند. هر4 تاهم open بودند و از من كیر میخواستند. بعد از ساكی كه هر 4 تاشون نوبت نوبتی برام زدند. كسهاشونو باز كردند و از من خواستند بكنمشون.منم شروع كردم به كردنشون. بعد از پایان دور اول كه به هر كدوم نزدیك به 50 تا تلمبه رسید آبم برای اولین بار اومد كه شیما خوردش.حالا نوبت كونشون شده بود. البته یلدا از كون نداد و باز هم از كس كردمش. ولی وقتی آبم اومد اینبار یلدا خوردش. دیگه نا نداشتم ولی هنوز اونها راضی نشده بودند. تا 4 مرتبه كردمشون و هر بار در آخر یكی از اونها آبم را خورد. بعد از آخرین حال خوابم برد و تا فردا صبحش همونجا خوابیدم.فردا صبح دوباره من و یلدا با هم آمار داشتیم. بنابر این اون از خواب بیدارم كرد و با هم سر كلاس رفتیم و كنارهم نشستیم. بعد با هم به یك كافی شاپ رفتیم و اونجا بود كه قرار شد هفته ای 3 روز خونه اونها برم. انگار هر 4 تاشون چند وقتی بود دوست پسر نداشتند.البته من در اصل دوست پسر یلدا به حساب میومدم. وقتی یلدا را به خونه اش رسوندم و به خونه خودمون رفتم. دوستهام شروع كردند كه دیشب چرا به خونه نیومدی؟ دلواپس شدیم و هزار تا دروغ دیگه. میدانستم دروغ میگند. برای همین ماجرا را براشون از اول تا آخر تعریف كردم. در آخر داستان همه دهانشون بازمونده بود و به من نگاه میكردند.میدونستم دارند به بخت بدخودشون لعنت میفرستند كه چرا اونها نرفتند دفتر رو بدند. حتی یكیشون گفت: چون من فلان عكسو كشیدم منو باید با یكیشون دوست كنی. كه تندی بیلاخ بهش نشون دادم.از اونروز هفته ای 3 روز و بعد از مدتی هر روز خونه اونها بودم و حسابی میكردمشون. بعد از مدتی دیدم اینجوری نمیشه و كلاً با یلدا و دوستهاش هم خونه شدم. شده بودم مرد 4 تا دختر خوشگل. سال بعد هم با اونها خونه گرفتم. و بالاخره تا پایان دوره دانشجویی با اونها هم خونه بودم. یادش بخیر چه حالی كردیم. هم من و هم 4 تای اونها فقط با هم بودیم و به هم وفادار موندیم.بعد از اونهم تا زمانیكه اون 4 تا ازدواج كردند باهاشون بودم و تازه در این مدت بعضی اوقات خواهرها و دوستان اونها رو هم كردم.با اینكه دیگه كم كم به جایی رسیده بودم كه از بس میكردم دیگه نمیخواستم كسی رابكنم. وقتی هلنا كه آخرین نفر بود میخواست ازدواج كنه منو با چند تا از دوستهاش آشنا كرد كه دوباره بساط كردن به راه افتاد.بله این بود ماجرای واقعی من كه شاید باور نكنید ولی كاملا واقعیه. البته اینم تا یادم نرفته بگم كه بعداز ازدواج اونها هنوز باهاشون رابطه دارم اما دیگه نمیكنمشون.بلكه باهم رفت و آمد خانوادگی داریم. چون من با دخترخاله تانیا ازدواج كردم. بنابر این با همه به راحتی میتونم رابطه داشته باشم. بهر حال اگر اونروز اون دختر خوشگل اولی با یلدا جاش عوض نمیشد و یا دوستهام میرفتند دفتر رو بدند من هیچوقت اینقدر شانس نمیآوردم و همون اتفاق بود كه اینقدر برای من مفید بود.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%86%d8%b4%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d9%88%d9%85%db%8c-%d8%ac%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%a2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173845</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.010 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-04-19 21:05:26 by W3 Total Cache
-->