<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>میکردند &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d9%85%db%8c%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86%d8%af/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 14 Mar 2024 12:07:05 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.1</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>میکردند &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>مو قرمز جنده چه حالی میکنه با کیر کلفت مرد بکنش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%86%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%86%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 06 Dec 2019 09:11:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[العملی]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندامش]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبخت]]></category>
		<category><![CDATA[خوشکلش]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[داییمه]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرایی]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلش]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینمش]]></category>
		<category><![CDATA[میترسه]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میذارم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[هالیوود]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[دایی من که اینجا اسمش فیلم سکسی رو میذارم طلا 27 سالشه و با قد بلند و موهای قشنگ و باسنی در حد ستاره های هالیوود و سکسی پستان های خوش دست اناری و جذابیت شاه کس جنسی فوق العاده از قضا مدرن هم فکر میکنهو آشنایی ما هم روی همین اصول کونی بودارتباط ما [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>دایی من که اینجا اسمش فیلم سکسی رو میذارم طلا 27 سالشه و</h2>
<p>با قد بلند و موهای قشنگ و باسنی در حد ستاره های هالیوود و سکسی پستان های خوش دست اناری و</p>
<h3>جذابیت شاه کس جنسی فوق العاده از قضا مدرن هم فکر میکنهو</h3>
<p>آشنایی ما هم روی همین اصول کونی بودارتباط ما با خونه دایی زیاد بود و رفت و آمد زیادی داشتیم که</p>
<h4>باعث جنده شد من رو به زن دایی علاقه مند بکنه</h4>
<p>بخصوص وقتی تنهایی و برای کار پستون با کامپیوتر خونشون میرفتم و اون با لباسهای تنگ و راحتی ظاهر میشد اولین</p>
<h5>حس من کوس وقتی اتشی شد که زن دایی دنبال یک</h5>
<p>سی دی گشت و خم شد با لباس تنگی که پوشیده بود تمام لپ باسن اندازه وخط کونش رو از فاصله 10 سکس داستان سانتی دیدم این</p>
<h6>اولین باری بود که یک ابر کون رو ایران سکس جلو خودم</h6>
<p>با این فاصله کم میدیدم و دوست داشتم با تمام وجودم اون رو در آغوش بگیرم و فشار بدم و تمامی گرما و نرمی باسنش رو حس کنم اما نمیتونستم و برای همین مدتها به فکرش فرو رفته بودم و هر بار به بهانه ای دوست داشتم به زن دایی سر بزنم و اون رو نگاه کنم .یکروز پدر و مادرم داشتن در مورد خاهر زن دایی صحبت میکردند که متوجه شدم انکار یه بوهایی میاد که میشه هم زن دایی رو و هم خاهر بزرگ باسن تر اما نه زیاد خوشکلش رو گاییدبرای همین برنامه خودم رو شروع کردماولین کاری که کردم چشمک زدن به خواهرش در خونه خودمون بود و با لبخند ملیح و سکسی خواهرش جواب گرفت بار دوم تونستم از یک فرصت استفاده کنم و دستم رو در شلوغی خداحافظی به باسنش برسونم که بدون عکس العملی موند تا اینکه در گام سوم به موبایلش زنگ زدم و از علاقه خودم به اون براش گفتم که جواب های سر بالایی میشنیدم اما همین که تونستم طرح دوستی رو با اون بریزم خودش کافی بود دوستی من و خواهر زن دایی ادامه پیدا کرد تا اینکه درست 4 روز بعد از دوستی به یک بوسه آبدار از لپش رسید و در ادامه دوستی تونستم بغلش کنم و با دستم کون مالیش کنم که اون هم خوشش اومد تا اینکه یک روز ظهر از خلوت خونه استفاده کردم و بهش زنگ زدم و اومد خونه خیلی زود کارم رو باهاش شروع کردم چون جذاب ترین اندامش کونش بود و اون هم دختر بود برای همین رفتم سراغ کونش و شلوارش رو کشیدم پایین که صدای زنگ در اومد با کلی بدبختی و استرس دختره رو قایم کردم در رو که باز کردم دیدم زن داییمه و دنبال خواهرش اومده من که لال شده بودم نمیتونستم یک کلمه حرف بزنم برای همین خودش داشت دنبال خواهرش میگشت و بهم گفت چرا اون رو اوردم خونه و من بهش گفتم که خودش راضی شد و اون روز زن دایی کیر من رو نا امید کرد و خواهرش رو برد خونشون تا اینکه 2 روز بعد زن دایی زنگ زد و ازم خواست که برم خونشون دایی خونه نیست و شب تنهایی میترسه ممنم رفتمزن دایی اصلا به روی خودش نیاورد مه چه ماجرایی بین من و خاهرش بوده که من هم جرات نمیکردم در این مورد صحبت کنم تا اینکه زن دایی بمب رو ترکوند و گفت خسرو جون چرا رفتی دنبال خواهرم و من هم با خجالت جواب دادم که زن دایی آخه اون خیلی خوشکل و اندامی بود و من رو هم مجذوب کرد من هم مجبور شدم که به هوسم توجه کنم زن دایی که کلی از سادگی من داشت میخندید گفت اون روز باهاش کاری کردی منم گفتم به خدا من فقط شلوارش رو آوردم پایین که همین رو گفتم و یهو دیدم که زن دایی شلوارش رو کشید پایین و کفت که باقی ماجرا رو باهاش ادامه بدم شوکه شده بودم باورم نمیشد که بزرگترین آرزوی سکسی عمرم رو در دسترس میبینم و اما روش سکس:اولین کارم بوسیدن لپو لب زن دایی بود و در ادامه با بازی کردن با باسنش شرایط رو برای ورود کیرم آماده کردم و با استفاده از روغن تونستم کلاهک کیرم رو از در کونش عبور بدم و تلنبه های اولیه رو شروع کردم با نازی که می اومد تنها 20 ثانیه ابم رو آورد و در ادامه ماجرا این زن دایی بود که با ساک زدن و کس دادنش من رو خوشبخت کرد.النم که میبینمش دستم رو لای کونش میذارم و گرمای کونش رو حس میکنم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d9%88-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%86%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177486</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی رو حالت داگی میکنه تا موهای بلوند مادرش در هوا با ضربات کیر تکون بخوره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d9%88-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d8%af%d8%a7%da%af%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d9%88-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d8%af%d8%a7%da%af%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 29 Oct 2019 08:00:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آفریده]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باسینه]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[بخورید]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگرد]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بفرماید‬]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بندازیم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بیاریم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفی]]></category>
		<category><![CDATA[جاهامون]]></category>
		<category><![CDATA[جریانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چشماتو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاست]]></category>
		<category><![CDATA[حسودیت]]></category>
		<category><![CDATA[خداوند]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[درآمده]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورده]]></category>
		<category><![CDATA[دستمان]]></category>
		<category><![CDATA[دوتایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیم]]></category>
		<category><![CDATA[راحتیم]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدن]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زیرپوش]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[کارمان]]></category>
		<category><![CDATA[کاریها]]></category>
		<category><![CDATA[کاناپه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشون]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مامان]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[ماهواره]]></category>
		<category><![CDATA[موافقی]]></category>
		<category><![CDATA[میبارید]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میدادی]]></category>
		<category><![CDATA[میدانست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرقصیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاریم]]></category>
		<category><![CDATA[میزنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشوره]]></category>
		<category><![CDATA[میفرستم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکرده]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتی]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میندازه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نباشید]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدانم]]></category>
		<category><![CDATA[نمی‌رسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاره]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردی]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردی]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[با هیکلی ناز و موهای فیلم سکسی خوش حالت یک زن به تمام عیار ساخته است. این خاطره برمیگرد به تابستان سال گذشته ، مربوط میشه به سکسی روزهای پنج شنبه و جمعه که همراه شاه کس علی دوستم به باغشان رفته بودیم. علی دوستم که هم سن من است یه چند کونی سالی با [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>با هیکلی ناز و موهای فیلم سکسی خوش حالت یک زن به تمام</h2>
<p>عیار ساخته است. این خاطره برمیگرد به تابستان سال گذشته ، مربوط میشه به سکسی روزهای پنج شنبه و جمعه که</p>
<h3>همراه شاه کس علی دوستم به باغشان رفته بودیم. علی دوستم که</h3>
<p>هم سن من است یه چند کونی سالی با هم دوستیم و خانمش که اسمش فرشته است زنی با هیکلی نه</p>
<h4>درشت جنده و نه نازک هیکلش بد نیست گوشت آلوده اما</h4>
<p>زنی شوخ طبع باحال مثل زن پستون خودم رفتیم باغشان. وقتی که به اونجا رسیدم بعدازظهر بود اسباب و وسایل رو</p>
<h5>از ماشین کوس بیرون آوردیم بردیم داخل ساختمان بعد رفتیم روی</h5>
<p>کاناپه دراز کشیدم الحق باغ قشنگی دارند بهتر از باغ ما بود به علی گفتم آب استخر رو عوض کنیم فردا یه سکس داستان شنا بکنیم گفت</p>
<h6>باشه بزار یه مقدار استراحت کنیم میریم دوتایی ایران سکس عوض می</h6>
<p>کنیم بعد رو به من کرد و یواشکی گفت اصل کاریها رو آوردی یا نه گفت قصه اون رو نخور برنامه ردیف بعد از کمی استراحت کردن با علی رفتیم تو حیاط طرف استخر خانم ها هم داخل داشتن برنامه شام رو ردیف می کردند، وقتی که داشتیم آب استخر رو عوض می کردیم به علی گفتم چه حالی میده داخل استخر سکس کردن تو این آب اصل حال علی گفت اگه تو پایه باشی زمینشو فراهم کنم گفتم کیه که بعدش بیاد گفت زنت که ناراحت نمیشه گفتم نه اون باحالاتر از این حرفاست گفتم توچی گفت من از قبل بهش گفته بودم دوتایی خندیدم گفتم کونده تو از قبل نقشه اش رو کشیده بودی تو چه آدم کونده ای هستی شیطون پیش تو لنگ میندازه همین که مشغول تمیز کردن بودیم دیدم خانم با یه سینی شربت داره میاد پیشمان خانم با تاپ قرمز رنگ ناز و یه شلوار لی تنگ پوشیده بود علی گفت ماشااله به قدرت خدا گفت کونده هیز چشماتو درویش کن. بعد آمد جلو گفت بیاید شربت بخورید و علی آمد این طرف استخر و مشغول شربت خوردن شدیم علی گفت فرشته پس کجاست گفت داشت زنگ میزد به مامانش که بگه ما رسیدیم همین که مشغول صحبت بودیم دیدم فرشته از در داخل حال آمد بیرون و به طرف ما میامد فرشته نگو چه تیپی زده بود با یه لباس تاب که اگه نمی پوشید بهتر بود و یه مینی جوب رو به علی کردم گفتم نازم قدرت خداوند رو چه گوشتی آفریده علی هم یه نگاهی به من کرد و دوتایی خندیدیم حال نه خندد کی بخند خانمش آمد جلو گفت کجای من خنده دار که شما دو تا آدم پرو دارید میخندید بهش گفتم ما که به شما نمیخندیم به جریانی بین من و علی گفت یعنی ما ها غریبه هستیم باشه یکی طلب ما باشته نوبت ما هم میرسه شبی هم هست میبینم دوتایتون دارید التماس به ما میکنید علی گفت ما التماس می کنیم ، وقتی که گفتم میدی و دستو ماچ میکنی و کاکا هم میکی خانمش که حرصش گرفته بود به علی گفت چشمت به دوتا که میفته ما رو فراموش می کنی خانم گفت شب دراز است و قلندر بیدار همدیگر رو شب میبینیم بعد دوتا بلند شدن رفتن داخل به علی گفتم کونده نکنه امشب از به به خبری نباشه کونده جلوی خنده ات رو میگرفتی بعد مشغول تمیز کردن استخر شدیم وقتی که کار استخر تمام شد آب را باز کردیم تا آب داخلش بشه بعد رفتیم داخل تا یه دوش بگیریم وقتی رفتیم داخل خانم ها نشسته بودن روی کاناپه داشتن با هم صحبت می کردند و دوتای داشتن سیگار میکشیدند علی گفت خسته نباشید بهتون بد نگذره خانمش گفت نه ما راحتیم بعد با علی رفتیم حمام وقتی که از حمام آمدیم بیرون یه شلوارک پوشیدم با یک زیرپوش رکابی علی هم همین طور بود تابستان بود و هوا گرم بعد رو به علی کردم گفتم بعد از شام یه دوتا ذغال میزاریم یه دود میگریم بعد بقیه برنامه گفت باشه جاتون خالی چه شامی خدایش خوشمزه شده بود برای اینکه بخواهیم برنامه عملی بشه و از دل خانم در بیاریم به علی سفره رو جمع کردیم و کمک خانم ها ظرف ها رو شستیم بعد به علی گفتم بریم داخل حیاط رفتیم داخل حیاط یه سر به استخر زدیم و علی از توی ماشین از زیر صندلی که کیف دستی منو آورد نشستیم با علی یه چند تا دودی گرفتیم خانم ها هم داخل بودن از قضیه دود گرفتمان هم خانم علی میدانست هم زن من چون دوست نداشتم دروغ بهشان بگیم جلوی خودشان میکشیدیم که فکر بد نکنند. وقتی که قشنگ به عرش اعلاء رسیدیم کمره سفته شده بود به علی گفتم نقشه ات چیه گفت اول یه آهنگ رقص میزاریم بعد از دلشون در میارم من با علی خیلی راحتیم اصلا نظر سوء نسبت به زن های همدیگر نداریم بعد رفتیم داخل خانمش گفت قدیما یه تعارف به ما هم میگردید اینقدر بی معرفت شدید شما دوتا گفتم آخه این برنامه تعارفی نیست هرکی دوست داشت میاد جلو بعد رفتیم رو کاناپه نشستیم و ماهواره زدیم کانال pmc داشت شوء نشان میداد به علی گفتم پاشو برامون یه ذره برقص گفت من بلد نیستم گفتم همونی که بلدی رو برقص بعد خانمش گفت اینکه دیگه تعارفی نیست پاشو که امشب بیشتر از کوپنتون دارید اذیت میکنید به علی گفتم پاشو اوضاع خرابه بعد علی بلند شد همین جور که داشت میرقصد اومد دست منو گرفت و بلند کرد منم از خدا خواسته بلند شدم همین جور که میرقصیدم رفتم طرف فرشته دستم دراز کردم طرفش گفتم افتخار به ما میدی اگه ناراحت نمیشی بعد بلند شد با مشغول رقص شدیم فرشته نگو اصل رقاص بعد یه چشمک به علی زدم و اون هم رفت طرف شیرین زن من چهارتایی مشغول رقص بودیم شهوت داشت از چشمای من و علی میبارید همین جور که داشتیم میرقصیدیم من دست انداختم دور گردن فرشته و مشغول رقص تانگو شدیم علی هم دستش دور کمر زن من بود و نزدیک هم شده بودن بعد دست راست فرشته گرفتم تو دستم اون یکی دستم هم پشت بود سینه ها چسبیده بود به هم یواش در گوش من گفت امشب شما دوتا چه برنامه دارید خدا میداند منم بهش گفت برای شما که بعد نیست از خجالت شما دوتا درمیام بعد از چند دقیقه رقصیدن رفتیم رو کاناپه دراز نشستیم به علی گفتم ورق ها رو بیار بشینم باز کنیم شیرین گفت کی با کی باشه که ضعیف و قوی نشیم من گفتم میخواهید تک بندازیم علی گفت من با شیرین مشینم تو هم با فرشته فکر نکنند میخواهیم جر بزنیم خوبه من گفتم باشه بعد بهش گفتم سر چیه گفت هرچی تو بخواهی گفتم ما که باهم راحتیم هر کی بخواد یکی یکی لباساشو در میاره قبوله همه قبول کردن مشغول بازی شدیم دست اول ما باختیم و من زیر پوشم درآوردم و فرشته هم تاپشو یه سوتین سبز از اون نخی نازک بسته بود چه سینه ها داشت دوست داشتی بیفتی وسطش و لیس بزنی بعد مشغول بازی شدیم دست های بعدی رو ما بردیم و اونا لباساشون در آوردن گیر علی گله کرده بود فرشته بهش گفت چه گیر به جنبه ای جلوش بگیر آبروی آدم رو میبره اینقدر بلند شده بعد علی گفت دنبال یه ناز میکرده کسی هم بهش محل نمیزاره بعد چهارتایی خندیدیم به فرشته با دستش داشت با گیر علی ور میرفت که منم مشغول لب گرفتن از شیرین شدم بازی دیگه تبدیل شده بود به سکس حالا بکن کی نکن حدود ساعت سه صبح بود که کارمان تمام شد بعد چهارتایی رفتیم دوش گرفتیم رفتیم خوابیدیم فردا صبح که بلند شدم دیدم صدا میاد دیدم علی داره ماشین میشوره و فرشته و شیرین هم دارند کمکش میکنند چه کمکی داشتن آب بازی میکردند بعد من که آمد داخل حیاط علی گفت یه مقدار دیگه میخوابیدی گفتم اگه تو اجازه میدادی و سر و صدا نمیکردی میخوابیدم بعد یهوی فرشته شلنگ آب گرفت طرف من خیس خیس شده بود از خواب پریدم همین جور که شلنگ رو گرفته بود طرف من منم بلند شدم در رفتم به طرف حال گفتم فرشته اگه من تو رو خیس نکنم مرد نیستم گفت تو اورزت بعد هواشو گرفتم کی پشتش به من میشه که مشغول شستن ماشین میشه یه لحظه وقت رو غنیمت دیدم هواسش نبود تندی رفتم پشت و یه پارچه آب ریختم روی سرش یه لحظه جا خورد کل بدنش خیس خیس شده بود تندی هم فرار کردم گفت خیلی نامردی از پشت خنجر میزنی بهش گفتم بخواهی از جلو هم خنجر میزنه از تو حرکت از من برکت لباس خیس شده بود و چسبیده بود به بدنش سوتین که نبسته بود و سر سینه هاش پیدا بود . از همون جا دیگه آب بازی و شوخی شروع شد بعد که علی ماشین رو شست و ناهار رو خوردیم به علی گفتم الان وقت یه استخر نازه با علی رفتیم طرف استخر به علی گفتم آبکی چیزی دونبالت نیاوردی گفت از قبل تو یخچال باید باشه بعد رفت به فرشته گفت اگه میاید دم استخر اون قوطی ویسکی رو از تو یخچال بیارید دنبال خودتان بعد علی آمد من تو آب بودم که یک دفعه پرید تو استخر بهش گفتم کونده یواش بعد دوتا هوری آمدن یه سوتین و یه شورت تنشان بود چقدر ناز شده بودن کیرم که همون موقع گله کرده بود بعد آمدن داخل آب و علی لیوان ها رو داد دستمان و گفت بزنیم به سلامتی چه چیزی یه دفعه فرشته بی مقدمه گفتم میزنیم به سلامتی اونای که نعشه کردن و به ما تعارف نکردن و به قول خودشان تعارفی نیست من خنده ام گرفت گفتم حالا ببین چقدر متلک به ما میگی امشب خودم میسازمت خوبه زنم گفت الان ازت گرفتن که میخواهی شب فرشته رو بسازی گفتم الان حال خودشو داره شب هم حال خودشو به مشغول خوردن شدیم واقعا داشتیم گرم میشدیدم و مشغول شنا شدیم علی داشت یه نقشه با زنش میکشید منم مشغول شنا بود همین طور که داشتم شنا می کردم میامد طرف زنم یکدفعه فرشته پرید و سرم کرد زیر آب علی هم آمد کمکش حالا آب نخور کی بخور منم نامردی نکردم در همون حال با یه دستم شورت فرشته رو کشیدم پایین که یکدفعه سر من رو ول کرد از اون طرف یه هول به علی دادم تندی پرید اون طرف و فرار کرد منم سریع آمد سروقت فرشته تا اومد به خودش به جنب سرشو کردم زیر آب یه مقدار آب که خورد آوردمش بالا کاملا شورتش درآمده بود شورتش آمد روی آب زنم که کنار وایسده بود تندی شورتش برداشت گفت ای بیچارها دوتای زن شوهر حریف شوهر من نشدید بازم به شوهر خودم افتخار باید بکنم فرشته گفت نامردی کرد شورت منو درآورده گفتم چقدر توهم سخت بود بعد شیرین شورت فرشته رو داد چه کسی داشت تپل ناز هرچقدر هم که ناز باشه با کس زن خودم نمیرسه چند ساعتی تو آب بودیم هراز چند گاهی هم شیطونی میکردیم یه لب از همدیگر می گرفتیم بعد خانم ها رفتن داخل و لباساشون عوض کنند منو علی هم لب استخر دراز کشیده بودیم داشتیم با هم صحبت میکردیم بعد بلند شدیم رفتیم خودمان رو خشک کردیم و رفتیم تو اتاق خواب رو تخت خوابیدم وقتی که بلند شدیم هوا تاریک شده بود اونم از صدای خانم ها بلند شدیم هی میگفتم خوابتون رو برای ما آوردید بلند شید دیگه ما هم بلند شدیم یه آبی به صورت زدیم و دور هم نشستیم و مشغول میوه خوردن و شکستن تخمه شدیم یه چند ساعتی که گذشت به علی گفتم پاشو ذغال رو ردیف کنیم تا خانم ها جوجه ها رو به سیخ می کنند ما مشغول ذغال روشن کردن بودیم و خانم ها جوجه رو ردیف می کردند بعد که آمده شد جوجه ها رو گذاشتیم رو ذغال ها به علی می گفتم ذغال خوب از اولاد خوب بهتر گفت آی گفتی شیرین گفت شما دوتا رو ولتان کنند همش میخواهید بشیند پای این برنامه تان علی گفت نگه شماها بعدتان میاد فرشته گفت آخه این برنامه تعارفی نیست منم یه منگوشت از دست فرشته گرفتم گفتم حالا ببین چقدر متلک میگی خندید گفت آخه تعارفی نیست منم گفتم امشب خودم میسازمت تو بشین بغل خودم من تورو ردیف میکنم میفرستم عرش اعلاء با ستاره ها صحبت کنی وقتی که جوجه ها درست شد مشغول خوردن شدیم بعد از خوردن کنار همون منقل که نشسته بودیم ذغال لیمو گذاشتیم و علی هم داشت جریان رو داغ میکرد منم جنس ها رو خورد میکردم فرشته و شیرین هم داشت سفره رو جمع میکرد بعد شیرین رفت داخل و چای ساز برقی رو آورد بیرون و نشست کنار علی و مشغول شدیم اول دادم به فرشته گفتم تو اول بکش که اگه نکشی خشتکه منو تو میکنی نگی یه موقع به ما تعارف نکردن همگی خندیدن شیرین گفت فرشته بازم از حرفای تو حساب میبره از ما که حساب نمبیره منم گفتم شما امر بفرماید کی که گوش نکنه علی گفت خایه مالی نکن امشب از به به خبر نیست یه ذغال رو برای فرشته گرفتم و جاتون خالی یه صفای دبش کردیم چهارتایی رو فضا بودیم بعد رفتیم داخل به علی گفتم امشب میخواهم یه دل سیر از عذاب در بیارم توهم موافقی گفتم منم همین طور بعد رفتیم رو کاناپه نشسته بودیم علی کنار فرشته بود منم روی زمین نشته بودم کنار کاناپه و شیرین هم روی بغل من فرشته سرشو روی شانه علی گذاشته بود داشتیم فیلم میدیدم ماهوار فیلمی از تام کروز و نیکول کیدمن گذاشته بود چشم های کاملا بسته رو فیلم یه فیلم نیمه بود همین جور که مشغول دیدن بودیم دیدم علی داره با باسینه های فرشته بازی میکنه خانمم گفت ببین توچه حالی هستند گفتم بزار حالشو بگیرم یه ته خیار رو برداشتم پرت کردم به طرف دست علی گفتم دست درازی ممنون یه دفعه علی جا خورد فرشته گفت مال خودشه حسودیت میشه گفتم تنهای نامردی ما هم سهم داریم فرشته گفت سهم شما محفوظه یه نگاه به خانمتان بکنید ببینید چه سهمی دارید در همین حال یه لب ناز از زنم گرفتم لب گرفتن همانا سکس شروع شدن همانا ما که کمر و سفت کرده بودیم شروع کردیم به حال کردن ما چندین بار روبروی هم با هم سکس کرده بودیم مشکلی نداشتیم منم که شهوت زده بود بالا امان ندادم شورت زنم درآوردم مشغول خوردن کس شدم علی هم از اون طره یه شصت و نه زده بود فرشته داشت از اون طرف کیر علی رو میخورد از اون طرف علی هم برای اون حال خرابی داشتیم یه نگاه به علی کردم گفتم جاها عوض گفت باشه فقط اذیت نکونی گفتم باشه وقتی که جاهامون عوض کردیم به فرشته گفتم حالا این متاع تعارفی است یا نه من میدونم تو گفت تو هیچ کاری نمی تونی بکنی تا این گفت منم امان ندادم تا ته کردم تو کس فرشته چه کسی داشت اون شب یه حال اساسی کردیم در کل جاتون خالی ما که خیلی حال کردیم شما ها رو نمیدانم .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d9%88-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d8%af%d8%a7%da%af%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176917</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی عاشق سکس آنال  هستش ونام با پسر خجالتی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d9%88%d9%86%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%ae/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d9%88%d9%86%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%ae/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 27 Oct 2019 08:49:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آیفونو]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[باکیرش]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[بیارمش]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرت]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشش]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دربارش]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دندونات]]></category>
		<category><![CDATA[زمینیه]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلای]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکترم]]></category>
		<category><![CDATA[کیرشون]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونست]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخید]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میداشت]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میگردن]]></category>
		<category><![CDATA[میگرده]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارو]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نکردمش]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومدم]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و واستون تو چند سری فیلم سکسی مینویسممحله خاله ام _ ماجرا من وخواهرم :سلام سعیدم 22 ساله مقیم خارج از کشور 2 سال خونوادمو دوستارو پیچوندم سکسی و زدم بیرون داستان زندگی خودمو خونوادم شاه کس و واستون تو چند سری مینویسم: یه خواهر به نام &#8230; دارم ولی از بچگی کونی غزاله صداش [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>و واستون تو چند سری فیلم سکسی مینویسممحله خاله ام _ ماجرا من</h2>
<p>وخواهرم :سلام سعیدم 22 ساله مقیم خارج از کشور 2 سال خونوادمو دوستارو پیچوندم سکسی و زدم بیرون داستان زندگی خودمو</p>
<h3>خونوادم شاه کس و واستون تو چند سری مینویسم: یه خواهر به</h3>
<p>نام &#8230; دارم ولی از بچگی کونی غزاله صداش می کردیم 24 سالشه منم 2 سال ازش کوچیکترم مجرا بر میگرده</p>
<h4>به جنده 3 ساله پیش که 19 سالش بود &#x200d; اما</h4>
<p>قبل از هر چیز اینو بگم پستون که اون از همون بچگی زمینیه خراب شدن و داشت همیشه پسرای فامیل و</p>
<h5>در همسایه کوس در حال ور رفتن بهش بوند . چیزای</h5>
<p>زیادی از اون قدیما هست که بگم یکی از بد ترین چیزایی که ازش دیدم و بهتون میگم:6 سال پیش غزاله 16 سکس داستان سال داشت قد</p>
<h6>بلند مو هاشم همیشه رنگ میکرد جز اولین ایران سکس دخترای فامیل</h6>
<p>بود که ابروهاشو ور میداشت همه ارزوی کردنشو داشتن یه با خونه خاله بزرگم اینا مهمونی بودیم همه مشغول بودن یکی غذا میپخت می شوست یکی سبزی پاک میکرد منم داشتم با بچه ها تو کوچه با یه توپ پنچر نابود فوتبال بازی می کردیم . غزاله ام از همون اول دورو بر عباس (پسر همسایه خاله مامانم که یه 22 23 سالی داشت) میچرخید یه کم دربارش توضیح بدم تا بیشتر باهش آشنا بشید عباس تازه از سربازی اومده بود همیشه در حال کفتر بازی بود یه آدم کس کش معتاد سیاه زشت همشم موهاشم زل میزد و با همم گرم میگرفت جوریم بود که همه بزرگا بهش اعتماد داشتن که من تعجب میکردم از هیچکسم نمی گذشت همه فامیلای مامانم که میرفتن تو محلشونو کرده بود ساله بعد این جریانم منو تو لونه کفتری خودش با دوستش که ساقی جنسشو سورو ساتشم بود از شب تا صبح کردند .خوب بریم به روز مهمونی اون روز بعد تموم شدن فوتبال رفتم خونه و دیدم خواهرم نیست گفتم صد در صد رفته کفتر های عباس و ببینه رفتم ناهارو جلو جلو خوردم مامانم هم بهم میگفت برو غزاله رو صدا بزن فکر کنم رفته خونه مریم اینا باز (مریم خواهر عباس) منم رفتم دم خونشون مریم امد دم در گفتم غزاله این جاست گفت نه نیومده اینجا رفتم خونه خاله به مامانم گفتم اونم گفت حتمی رفته خونه یه 1 ساعتی گذشت رفتم تو کوچه بازی همون اون سعید رفیقم کشید زیر توپ رفت بالا پشته بم منم رفتم بیارمش رفتم تو راه پله دیدم در پشته بم بازه رفتم توپرو اندختم تو کوچه که بچه ها ساکت بشنو بازی کنن منم امدم برم پایین که صدای کفتره عباس از بالای پشته بومشون امد رفتم طرف لونه کفترا که دیدم صدایه ناله داره میاد رفتم جلو تر پشت کولر آبی قایم شدم و کلم اورد جلو صحنه تکون دهندهای دیدم که هنوزم باورم نمیشه : عباس و 2 تا از دستاش غزاله رو لخت روش خوابیدن اون وقت که من رسیدم اون یکیم اسمش رضا بود و فکر کنم سر باز بود چون کچل بود به نظرم تازه رسیده بودن هنوز با غزاله کاری نکرده بودن . غزاله به شکم خوابیده بود ودوست عباس علی هم همون ساقیش کیر شو داشت به زور می کرد تو دهن ناله میکرد به عباس گغت این مالو از کجا قاپ رفتی کس کش غزاله عباس هم داشت با دستمال کونشو پاک میکرد به اون یکی میگفت اگه بدونی چه کونی داره از 2 ساعت پیش تا حالا 3 بار ابمو اوردهرضا به عباس گفت اینو که گایدی کونش بازه بازه زود باش این کثافتا رو از روش پاک کن بعد ش عباسم خوب کون و کمر غزاله رو که پر آب منی های خودش بود و پاک کرد و رفیقش که خیلی شهوتی بود داشت از خماری می مرد کیر شو تنظیم کرد وکرد تو کون غزاله غزاله خواست جیغ بکشه اما کیر علی که داشت تو دهنش تلنبه میزد نزاشت به زور یه صدا کوچیک میتونست در بیاره رضا داشت کم کم روش می خوابید بعد یه چند دقیقه خوب کون غزاله رو دو دستی گرفت و با شدت تلنبه میزد اون یکیم که غزاله داشت براش ساک می زد به رضا گفت بسته دگه بده من بگامش . عباسم بهشون گفت زود باشین الان 3 ساعت این جاست الان دارن دنبالش میگردن علی هم بهش گفت به تخمم من هنوز نکردمش اینم دیگه گیرت نمیاد بزار خوب بگام این جنده رو تو کوچه که رد میشه منو جز آدم حساب نمی کنه الان این سگ داره زیر من میده جنده خانوم اف , آه &#8230;.جلب بود غزاله اصلا حرف نمیزد سرشم زیر بود فقط هر وقط رفیقای عباس کیرشون خشک می شود یه ساک براشون میزد سعی میکرد خوب بخوره تا اونام راضی باشند زود تر آبشون بیادو اون ول کنند , رضا و علی سیاه نوبتی غزاله رو از کون میکردند این آخری دیگه کیراشونو تا ته میکردند تو کونش و همش از کون و هیکل غزاله تعریف میکردن عباس هم داشت باکیرش ور میرفت که یه دفعه بلند شد و رفت طرف غزاله رضا که داشت عین وحشیا کیرشو میکرد تو دهن غزاله برد کنارو کیرشو کرد تو دهن غزاله گفت بخور خوشکل خوانوم آبم داره میاد هیف و میلش نکن غزاله هم فکر کنم از آب خوردن حالش به هم میخورد سرشو کشید کنار و نزاشت , عباسم سرسو به زور گرفت کیرشو چپوند تو دهنش گفت بخور لاشی اگه یه قطرش ریخت برون دندونات و میشکنم غزاله هم ناچار در هالی که داشت گریه میکرد کیر شو با سرعت میخورد عباسم بعد چند لحظه آبش پاشید تودهن غزاله انقدر آبش زیاد بو که از کوشه لب غزاله زد بیرون بیچارد 4 5 بار قورد داد تا تموم شد به گمونم عباس از صحنه 2 نفر گایدن غزاله خیلی تحریک شده بود من که داداشش بودو 3 -4 بار تو این مدت بدون دست زدن به کیرم آبم آمده بود شلوارم خیس خیس بود رضا علی سیاه هم 2-3 بارشون آمده بودو این عباس آباشونو دادن بخورد غزاله من هم دیدم که کارشون داره تموم میشه سینه خیز از پشت کولر رفتم رو پشت بوم خونه خاله ام اینا و در رفتم دیگه حوسله فوتبا ل و نداشتم رفتم تو خونه دیدم مامانم رفته خونه دم دم ایه ازون بود که منم با واحد و تاکسی رسدم خونه دلم واسه غزاله میسوخت که کاری واسش نکردم حتی یه لحظه هم از فکرش بیرون نمیومدم ؛ ساعت 6.30 اینا بود که مامانم که رفته بود نون بگیره امد خونه وگفت خواهرت کجاست چرا دیر امده منم که می خواستم واسش شر نشه گفتم با مریم . بعد یه ساعت زنگ خونه خورد و رفتم آیفونو دیدم که غزاله ست . من زود باز کردم و رفتم پشت پنجره انگار یکی هم پهلوش بود آره درست میدیدم عباس بود غزاله رفت طرفش گفت برو گم شو دیگه خیلی پستی عباسم رفت به زور بغلش کردو یه لب زوری ازش گرفتو رفت .ادامه دارد &#8230;هومن از مشهد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d9%88%d9%86%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%ae/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2415</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانم مثل زنبور عسله و خوب کس میده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b2%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d8%b3%d9%84%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b2%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d8%b3%d9%84%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 22 Oct 2019 14:13:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اپیلاسیون]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقمو]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احتمالا]]></category>
		<category><![CDATA[ارایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواجم]]></category>
		<category><![CDATA[اشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[العملی]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اویزون]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینکار]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[باشهمن]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتنه]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[بخواند]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[بندازه]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهمراه]]></category>
		<category><![CDATA[بیکاری]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیروزی]]></category>
		<category><![CDATA[پیششون]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلوزیون]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتم]]></category>
		<category><![CDATA[حسودیت]]></category>
		<category><![CDATA[خجالتم]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خوانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترشو]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهای]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوبلکس]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارم]]></category>
		<category><![CDATA[روزهایی]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سینهامو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شورتتو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتهای]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صابونی]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کارهام]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[کدوممون]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدند]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکترین]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گفتم:”من]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانتو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانه]]></category>
		<category><![CDATA[مصنوعی]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میایید]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینه]]></category>
		<category><![CDATA[میپوشه]]></category>
		<category><![CDATA[میپوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسید]]></category>
		<category><![CDATA[میتونست]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشدند]]></category>
		<category><![CDATA[میفرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگذروندم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخوداگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدانم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[هنرپیشه]]></category>
		<category><![CDATA[واسشون]]></category>
		<category><![CDATA[وسوتین]]></category>
		<category><![CDATA[ویلایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[شروع به نوشتن میکنم پس فیلم سکسی از نوشتن چند سطر منصرف میشوم بارها پیش خودم فکر کردم اگه کسی این متن را بخواند نسبت به من سکسی چه فکری خواهد کرد ولی باز که شاه کس مینشینم و فکر میکنم میگویم مگه کسی منو میشناسد و از کجا معلوم که بین کونی این همه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>شروع به نوشتن میکنم پس فیلم سکسی از نوشتن چند سطر منصرف میشوم</h2>
<p>بارها پیش خودم فکر کردم اگه کسی این متن را بخواند نسبت به من سکسی چه فکری خواهد کرد ولی باز</p>
<h3>که شاه کس مینشینم و فکر میکنم میگویم مگه کسی منو میشناسد</h3>
<p>و از کجا معلوم که بین کونی این همه ادم حتما هستند کسانی که شرایط منو تجربه کردند.از اینرو تصمیم گرفتم</p>
<h4>که جنده بالاخره هر چیزی تو سینم هست بنویسم حالا هر</h4>
<p>کی هر قضاوتی میخواهد بکند.خوشحال میشوم پستون اگر واقعا زن یا دختری این تجربه را داشتن نظرشو بگه البته فقط با</p>
<h5>کسایی چت کوس میکنم که ثابت کنند دختر یا زنند..من یک</h5>
<p>زن 51 ساله به اسم مینو هستم که نزدیک به 20 ساله بهمراه پسرم شروین 27 ساله و دخترم شیوا 22 ساله سکس داستان در کشور المان</p>
<h6>و شهر هامبورگ زندگی میکنم من در سن ایران سکس 22 سالگی</h6>
<p>با شوهرم در ایران ازدواج کردم و یک سال بد شروین پسرم بدنیا امد از روز اول ازدواجم رابطه خوبی با شوهرم نداشتم چون خوانواده من بخاطر اینکه من همیشه دختر شیطونی بودم بتنگ امده بودند و بزور منو شوهر دادند من قبل ازدواجم 6-7 تا دوست پسر عوض کرده بودم و با همه هم سکس داشتم و کلا سکس قسمت عمده زندگی منو تشکیل میداد و به همین خاطر در سن 28 سالگی از شوهرم طلاق گرفتم و از انجا که پدرم فوت شده بود و ارثیه خوبی به من رسیده بود از مهریه شوهرم چشم پوشی کرده و با توافق شوهرم با پسرم به المان اومدم پس از 3 ماه در یک شرکت مواد غذایی مشغول بکار شدم. ویه مدت بد هم با یه مرد ایرانی اشنا شدم و پس از 5 ماه ازدواج کردم و از اون صاحب یه دختر بنام شیوا شدم ولی 3 سال بد بعلت بیکاری شوهرم و اینکه فقط چشم به پولهای من و سودی که از بانک ایران میگرفتم و مامانم میفرستاد دوخته بود طلاق گرفتم و از شهر هامبورگ به فرانکفورت رفتم و در اونجا یه خونه ویلایی دوبلکس که شامل 3 اتاق خواب و یه حیاط بهمراه یه استخر کوچیک داشت خریدم .حالا لازمه یکم از خودم بگم من یه زن با قد 1.78 با وزن 72 با موهای بلند که گاهی مشکی و گاهی شرابی رنگ میکنم سایز سینم 90 و 3 سال پیش هم عمل زیبایی انجام دادم پاهای کشیده تو پر و یه کون برجسته هم دارم بد از طلاق از شوهر دومم با دو سه نفر دوست شدم که اکثرا از من کوچیکتر بودند.اگه بخواهم از رابطه خودم و بچه هایم تعریف کنم باید بگویم که همیشه با بچه هایم راحت بوده و از کوچکترین مسایل زندگی باهاشون مشورت میکردم پیششون لباس باز میپوشیدم و یا لباس عوض میکردم با دوست پسرهای دخترم و دوست دخترهای پسرم مثل خودشون رفتار میکردم و باهاشون تو استخر خونمون شنا میکردم حتی زمانی که اونها کوچکتر بودند یعنی تا سن 17-18 سالگی من ازادانه دوست پسرهای خودمو به خانه میاوردم ولی هیچ وقت در منزل خودمون باهاشون سکس نمیکردم رابطم با شیوا خیلی خیلی نزدیکتر بود و تقریبا در همه مسایل سکسی با هم حرف میزدیم حتی بعضی وقتها به شوخی از دوست پسرها سایز ااتشون و کارهایی که میکردیم هم با هم صحبت میکردیم و شیوا هم کوچیکترین مسایلشو با من در میان میگذاشت و حتی وقتی که 17 سالش بود و با یه پسره دوست بود و پردشو زده بود با من در میان گذاشت .و این رابطه بین پسرم شروین و دخترم شیوا هم تا حدی وجود داشت انها تا سن14-15 سالگی پیش هم لخت میشدند با هم شنا میکردند و حتی پیش اومده که با هم حموم هم رفتند البته شیوا خیلی پر رو تر رفتار میکنه و بارها تا همین اواخر هم با شورت و یکی دوبار هم اتفاقی بدون سوتین پیش شروین مانور داده . از انجا هم که تو یه کشور اروپایی زندگی میکردیم و بچه های من هم با همان فرهنگ بزرگ میشدند .زیاد سخت نمیگرفتم و شروین و شیوا هم مثل خود المانیها بزرگ میشدند. شیوا دخترم تماما به من رفته یه دختر قد بلند و سکسی که میتونم به جرات بگم ارزوی هر مردی داشتنشه با یه هیکل متوسط سینه های سایز 75و سفت باسن متوسط و یه کس کوچیک که من بعضی وقتها تعجب میکنم که چطوری شیوا سکس میکنه موهایی به رنگ قهوه ای تیره و پسرم شروین که اون هم قد بلند با موهای مشکی و خوش هیکل که تا حالا 5-6 تا دوست دختر عوض کرده و همچنان دل هر دختریرو میبره . زندگی ما ادامه داشت تا اینکه شروین به دانشگاه رفت و شیوا هم درسشو تموم کرد و مشغول بکار شدمن هم در سن 50 سالگی دست از کار کشیدم و بیشتر وقتمو در خانه یا با 2 تا دوست خانمی که داشتم میگذروندم و یه مدتی بود که هیچگونه رابطه سکسی هم با کسی نداشتم و باعث شده بود که یه مقدار عصبی باشم تا این که یک روز اتفاقی افتاد که جریان زندگی منو عوض کرد وحس شهوت و سکسو دوباره به من برگردوند جریان از این قرار بود که پسرم دانشگاهشو تموم کرده بود و مشغول به کار شده بود تا این که یکی از روزهایی که دوست دخترشو که یه دختردانشجوی مراکشی فوق العاده سکسی بنام ماها بود به خونه اورد و پس از یه مقدار صحبت و نوشیدن قهوه رفتند استخر برای شنا و من هم که کاری نداشتم به اتاقم رفتم و رو تخت دراز کشیدم و مشغول کتاب خوندن شدم یه یک ساعتی گذشت که بلند شدم که برای پسرم و دوست دخترش شربت ببرم وقتی از اشپزخانه بیرون اومدم تا به حیاط برم یهو چشمم افتاد کنار استخر که دیدم شروین کنار استخر نشسته و پاهاشو انداخته تو اب و ماها تو اب ایستاده و داره برای شروین ساک میزنه باورم نمیشد گیج شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم البته بارها شده بود که شروین با دوست دخترهاش تو اتاقش سکس کنه ولی تا حالا همچین صحنه ای ندیده بودم پس از چند ثانیه مبهوت نگاه کردن سینی شربتو گذاشتم رو میز و رفتم طبقه بالا و از اتاق شیوا که دید خوبی به استخر داشت از پشت پرده شروع به نگاه کردن کردم با این که فاصله یه مقدار زیاد بود ولی کیر شروین کاملا مشخص بود باورم نمیشد که این کیر پسرمه که میبینم بقدری کلفت و بزرگ بود که از دور هم خودنمایی میکرد با خودم فکر کردم چرا تا حالا با این که بارها شروینو لخت دیده بودم به کیرش توجه نکرده ام ناخوداگاه دستمو بردم طرف کسم و از رو دامن شروع به مالیدن کردم یه ان پشیمون شدم که چرا اینکارو میکنم و بهتره برگردم اتاقم و به کارهام برسم ولی حس کنجکاوی مانع میشد و دوباره با دقت شروع به نگاه کردن شدم هر از چند گاهی شروین یه نگاهی به خونه میکرد که معلوم بود میترسید من یکبار بیرون نرم خلاصه این وضعیت تا 7-8 دقیقه ادامه داشت و دختره ساک میزد و من هم با کسم ور میرفتم تا اینکه احساس کردم اب شروین اومد بلند شدند و رفتند زیر دوش حیاط من سریع به طبقه پایین رفتم و وقتی مطمعا شدم کارشون تموم شده سینی شربتو برداشتم و رفتم پیششون که دیدم رو تخت کنار استخر دراز کشیدند اون شب من تا صبح نخوابیدم و صحنه ساک زدن دختره و کیر شروینو مجسم میکردم نمیفهمیدم چرا ولی یک حس و یک کششی نسبت به پسرم پیدا کرده بودم و ناخوداگاه اونقدر کس و سینمو مالیدم که ارضا شدم.از روز بد دوباره احساس سکس و سکسی بودن در من ایجاد شد روز بد به ارایشگاه رفتم و موهامو مشکی خرمایی رنگ کردم ناخونهامو درست کردم و اپیلاسیون کردم و رفتم پیش صمیمی ترین دوستم سوزی که پس از مرگ شوهرش تنها زندگی میکرد با منو من کردن حالیش کردم هوس سکس کردم کسی را سراغ نداری که سوزی گفت چی شده دوباره شیطونیت گل کرده و من هم گفتم یه مدت سکس نداشتم عصبی هستم که سوزی گفت چرا یه پسره هست که باهاش رابطه داره زنگ میزنه بیاد و نزدیک به دو ساعت بد سرو کله پسره پیدا شد اون روز اونقدر حشری بودم که دو بار سکس کردم و ناخوداگاه موقع سکس شروینو و کیرشو و صحنه ساک زدن ماها رو مجسم میکردم خلاصه اون روز گذشت و من روز به روز رفتارم تو خونه وقیح تر میشد تاپهای نازک و توری میپوشیدم دامن کوتاه تنم میکردم و موقع لباس عوض کردن در اتاقمو نمیبستم با شورت میگشتم و موقع شنا هم مایوهایی میپوشیدم که تمام بدنم بیرون میزد البته چون اکثرا با بچه هام راحت بودم زیاد جلب توجه نمیکردم روزها که شروین و شیوا سر کار بودند بیش از 10 بار جلوی اینه خودمو بر انداز میکردم شورتهای سکسی لامبادایی امتحان میکردم و باچند تا فیلم سکسی که خریده بودم و اکثرا موضوشون سکس زنهای مسن و پسر های جوون بود با قرار دادن خودم جای هنرپیشه های فیلم خود ارضایی میکردم و وقتی هم که شروین خونه بود چهار چشمی به شلوارک یا شورتش نگاه میکردم ویا بعضی وقتها که شروین نبود و منو شیوا با هم استخر میرفتیم و معمولا بالا تنه لخت بود به اندام شیوا نگاه میکردم خلاصه هر کاری میکردم تا یک جوری نظر شروینو نسبت به حرکاتم جلب کنم چند بار هم کارهایی را به عمد انجام میدادم مثلا یه بار حموم رفتم و شروینو صدا زدم که حولمو بیاره و وقتی حولمو اورد طوری ایستادم که سینهامو ببینه یا چند بار شب وقتی شروین داشت تلوزیون نگاه میکرد با یه شورت و تاپ از جلوش رد میشدم و به اشپزخانه یا توالت میرفتم و زیر چشمی شروینو میپاییدم که اون هم منو نگاه میکنه یه روز هم که منو شروین خونه تنها بودیم با هم رفتیم استخر که من یه مایو دو تیکه زرد رنگ پوشیده بودم که وقتی خیس شد سینه و کسم از زیرش معلوم بود اون روز من تو استخر کلی با شروین شوخی کردم و شروین هم چند بار منو از پشت بقل کرد و منو تو اب پرت میکرد که هر وقت اینکارو میکرد کیرشو رو کونم احساس میکردم و متوجه میشدم که شروین هم از عمد اینکارو میکنه (البته میگم چون همیشه با هم راحت بودیم و اینکار هارو میکردیم زیاد مصنوعی نبود فقط فرقش با بقیه دفعات این بود که من خودم با حس خاصی این کار هارو میکردم ) تا اینکه یکروز که منو شروین استخر بودیم اتفاق مهم رخ داد اونروز منو شروین طبق معمول شنا کردیم و بد از یک ساعت من از اب خارج شدم و رو تخت دراز کشیدم که شروین گفت میره دوش بگیره و بره بیرون که من هم گفتم عزیزم برو در حیاطو ببیند میخوام افتاب بگیرم این بدان معنی بود که میخواستم بالاتنه مایو رو در بیارم شروین رفت تو خونه و من هم سوتین را در اوردم و رو تخت دراز کشیدم یه حس خاصی بهم میگفت که شروین از یه جایی حتما دید میزنه و به خاطر همین عینک افتابیمو گذاشتم و زیر چشمی پنجره های اتاق خوابهارو نگاه میکردم و از این که شروین احتمالا سینه هامو لخت میبینه خود به خود حشری میشدم و با دتم سینه هامو میمالیدم و با دقت پنجر های اتاق خواب شیوا و شروینو نگاه میکردم ولی چیز خاصی دستگیرم نشد یه نیم ساعتی گذشت و چون افتاب غروب میکرد من تصمیم گرفتم برم خونه از اینرو حوله وسوتین مایورو برداشتم و رفتم تو و رفتم طبقه بالا که برم حموم نزدیک حموم که رسیدم دیدم در حمام بازه و شروین با یه شورت ایستاده و صورتشو اصلاح میکنه من که یه مقدار جا خورده بودم و فکر میکردم شروین بیرون رفته و یه مقدار هم هول شده بودم گفتم شروین جان هنوز نرفتی که شروین یه نگاهی به من و سینه های لختم کرد و گفت نه داشتم اصلاح میکردم که دوش بگیرم برم من هم که فرصتو مناسب دیدم گفتم اخه من میخواستم دوش بگیرم و شروین گفت باشه تو دوش بگیر بد من میرم من رفتم پرده حمام رو کشیدم و گفتم اگه دوست داری بیا تو هم دوش بگیر شروین که انگار از خدا خواسته بود سریع گفت باشه من شیر ابو باز کردم و با مایو ایستادم زیر دوش شروین کارش تموم شد گفت مامان بیام گفتم بیا و پشتمو کردم بهش شروین اومد پرده را کنار زد اومد پشتم ایستاد قلب من بشدت میزد و نمیدونستم چیکار کنم خودمو یه مقدار کشیدم کنار گفتم عزیزم بیا زیر دوش که شروین هم اومد زیر دوش موهاشو خیس کرد و رفت عقب شامپو ریخت رو موهاش و چشماشو بست و شروع به مالیدن سرش کرد من هم داشتم نگاش میکردم و چشم از کیرش که زیر شورت سفیدش کاملا برجسته و معلوم بود برنمیداشتم شروین رفت زیر دوش و موهاشو شست و اومد کنار و من سرمو شامپو زدم و رفتم زیر دوش و چون دیگه خجالتم ریخته بود طوری زیر دوش ایستادم که شروین میتونست سینه هامو ببینه و تو همون حین که چشماموبسته بودم و زیر دوش بودم گفتم شروین جان اون کیسه را بردار کمرمو کیسه بکش و شروین هم یه چشم گفت و شروع کرد کمرمو کیسه کشیدن بقدری حس خوبی داشتم که میخواستم اون لحضه ها تموم نشه و ناخوداگاه به شروین گفتم عزیزم خیلی واردی چرا تا حالا مامانتو کیسه نمیکشیدی که شروین گفت کی از من خواستی من نکردم منم خندیدم گفتم از این به بد همیشه میگم بیای کیسه بکشی و از اینکه این حرفهارو زده بودم احساس خوب و پیروزی میکردم بد که کیسه کشیدن شروین تموم شد رفتم کنار گفتم بیا زیر دوش خودتو بشور برو بیرون و شروین هم اومد زیر دوش خودشو اب کشید و من گفتم شورتتو در بیار من میشورم شروین پشتشو کرد به من شورتشو در اورد یه مقداز زیر اب موند و بد پرده رو زد کنار و رفت که حولشو برداره که من واسه چند لحضه کیرشو که نیمه شق و اویزون بود دیدم من هم که دیدم شروین میره مایومو کندم و مشغول بدوش گرفتن شدم شروین حولشو پیچید دور خودش رفت طرف در که بره بیرون یهو برگشت طرف من و مثل برق گرفته ها گفت مامان مثل اینکه شیوا اومده منم که یه مقدار هول شده بودم سرمو از پرده بیرون اوردم گفتم چی گفت صدا میاد مثل اینکه شیوا اومده گفتم اشکالی نداره من اول میرم بیرون میگم اومده بودم پشتتو کیسه بکشم و همونطور لخت و هول هولکی از پشت پرده رفتم بیرون و جلوی شروین که ذل زده بود به بدن لختم مایو رو پوشیدم و اروم به شروین گفتم تو یه پنج دقیقه دیگه بیا بیرون وحولمو پیچیدم دورم رفتم بیرون که دیدم شیوا تو اشپزخانه قهوه درست میکنه گفتم کی اومدی شیوا گفت یه 5 دقیقه ای میشه منم واسه اینکه ضایع نشه گفتم منو شروین هم استخر بودیم کمر شروین جوش زده بود رفتم کیسه کشیدم که دیدم شیوا هیچ عکس العملی نشون نداد و خیلی عادی برخورد کرد و فقط گفت مامان همیشه شروین ارجحیت داره واسه تو پس کمر منو کیسه میکشی منم گفتم عزیزم بزار شروین بیاد بیرون من باید برم حموم تو هم بیا مال تورو بکشم و گفتم افرین دختر خوب واسه من هم یه قهوه درست کن نشستیم قهوه خوردیم که شروین اومد پایین خداحافظی کرد و رفت و من هم به شیوا گفتم من میرم حموم بیا و رفتم حموم لخت شدم رفتم زیر دوش شیوا هم پشت سر من اومد و لخت شد (منو شیوا بارها با هم لخت حموم میرفتیم)من کیسه رو صابونی کردم و شروع کردم کیسه کشیدن و با شیوا حرف زدن و چند بار هم به شوخی سینه هاشو وشگون میگرفتم و شیوا هم که کلا پر رو تر از شروین بود همون کار هارو با من میکرد و سینه هامو محکم میگرفت و میخندید گفتم:من: شیوا اروم سینه هام درد گرفتشیوا : من قربون سینه های مامانم برم که اینقدر سفتو خوشگلنمن: همچین میگی انگار ماله خودت سفت نیستندشیوا : مال تو کجا مال من کجادوباره سینه هامو محکم چنگ انداخت که خیلی درد گرفت من بلند داد زدم بسه شیوا درد گرفتشیوا: اخه مامان از وقتی عمل کردی خیلی باناز شده ادم دلش میخواد چنگ بندازه شروین خودشو خب کنترل کرده (خنده) من : شیوا خیلی بیحیایی من پیش شروین که لخت نمییشید ؟شیوا: خودشو لوس کرد گفت راستشو بگو یعنی با هم حمام میایید لخت نمیشید؟من: شیوا من بد چند سال برای اولین بار با شروین حمام اومدم !شیوا:مامان تو که امل نبودیمن: شیوا بتو چه؟ تازه اون پسرمه هر کاری بخوام میکنم حسودیت میشه ؟شیوا منو بقل کرد گفت: مامان شوخی میکنم چرا ناراحت میشی هر کاری دلت میخواد بکن مگه من و تو از این حرفها داریم تو مامانه گل و ناز منی اصلا پسرت ماله خودت به من چه و منو بوسیدمن: شیوا یه چیز بگم قول میدی لو ندی ؟شیوا: چی مامانمن: شیوا اون روز یه چیزی دیدمشیوا: چی مامان ؟؟؟من: چند روز پیش شروینو ماها تو استخر بودند من شروینو لخت دیدمشیوا: مامان مگه لخت شنا میکردند ؟من: نهههههه شیوا ماها کنار استخر داشت واسه شروین ساک میزدشیوا: جدی میگی مامان پس تو کجا بودی چطوری دیدی ؟من: تو اتاقم خوابیده بودم بلند شدم خواسنم واسشون شربت ببرم او صحنه رو دیدمشیوا: وای مامان پس حسابی فیلم سکسی نگاه کردیمن: چه جورش باورت نمیشه لامصب کیرشو ندیده بودم هیولا بودشیوا : مامان شروین از بچگی هم کیرش بزرگ بود یادت نیست ؟ تازه مایو هم که میپوشه معلومه که باید بزرگ باشهمن: اره شیوا خیلی بزرگهخلاصه با هم دوش گرفتیم و اومدیم بیرون و هر کدوممون مشغول به کارهای خودمون شدیم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b2%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d8%b3%d9%84%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176817</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان که شاه کس باشه هر روز و هر جا باید کرده بشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%87-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%87-%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d9%87%d8%b1-%d8%ac%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%da%a9/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%87-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%87-%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d9%87%d8%b1-%d8%ac%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%da%a9/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 24 Sep 2019 07:11:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اومدند]]></category>
		<category><![CDATA[اونجات]]></category>
		<category><![CDATA[بابابزرگم]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخورید]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[ترتیبش]]></category>
		<category><![CDATA[تعطیلات]]></category>
		<category><![CDATA[تنهاست]]></category>
		<category><![CDATA[چپوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرام]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[روستاهای]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[کارنامه]]></category>
		<category><![CDATA[کیرشون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتند‬]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گوسفند]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میترکید]]></category>
		<category><![CDATA[می‌چسبید]]></category>
		<category><![CDATA[میخاست]]></category>
		<category><![CDATA[میخاستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنین]]></category>
		<category><![CDATA[میگذره]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتند,]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[ناگفته]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذارم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیرسید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نوجوانی]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[واویلا]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و از بچه گی با فیلم سکسی هم بودیم تو دری تو تعطیلات تو مسافرت خلاصه همیشهطوری بود که همه میگفتند این دوتا از اخر با هم سکسی ازدواج می کنند خلاصه یواش یواش بزرگ شاه کس میشدیم فهیمه سینه هاش در امده بود من هم پشت لبم سبز شده بود تا کونی اینکه تابستون [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>و از بچه گی با فیلم سکسی هم بودیم تو دری تو تعطیلات</h2>
<p>تو مسافرت خلاصه همیشهطوری بود که همه میگفتند این دوتا از اخر با هم سکسی ازدواج می کنند خلاصه یواش یواش</p>
<h3>بزرگ شاه کس میشدیم فهیمه سینه هاش در امده بود من هم</h3>
<p>پشت لبم سبز شده بود تا کونی اینکه تابستون شد و تعطیلات شروع شد چه تعطیلاتی.خدابیامرز بابابزرگم توی روستاهای اطراف مشهد</p>
<h4>یه جنده باغ داشت خودشون هم اونجا زندگی میکردند گاو و</h4>
<p>گوسفند و باغ و استخر و&#8230;. پستون این چیزها هر ادمی را مست میکرد الان که 30 سال دارم هر وقت</p>
<h5>میرم اونجا کوس خاطره اون روزها برام زنده میشهاول تابستون همه</h5>
<p>بچه ها بابا مون را مجبور میکردیم ما راببره روستا تا تابستون اونجا باشیم من و فهیمه پای ثابت این کار بودیم سکس داستان اون تابستون من</p>
<h6>زودتر رفتم دمق بودم که چرا فهیمه من ایران سکس نیومده بعد</h6>
<p>از یک هفته اومدند میگفت باباش کار داشته و نبوده خلاصه اون روز گذشت و بزگترها برکشتند شهر و ما را اونجا گذاشتند که دست به کمک بابابزرگم باشیم اخه اون مریض بود ونمیتونست همه کارها رابکنه.چند روز طول کشید تا با فهیمه روم باز بشه گاهی به شوخی میگفتم سینه هات از بی بی هم بزکتر شده اونم میخندید بد جوری تو کفش بودم ولی نمیشد کار بکنم چون هم خواهرام بودن هم هنوز روم باز نشده بود نمیودنستم چی بگم تا اینکه یک روز توی باغ بودیم که دیدیم بابابزرگم یک گاو نر بزرگ داره میاره ما که دنبال سرگرمی بودیم رفتیم ببینیم چه خبره بابا اون گاو را بست و رفت اون گاو ماده خودشون را هم اورد و بست جلوی اون گاو طوری که نتونه تکون بخوره من دیدم از کس گاو اب لزجی میاد بعد اون گاو نر را باز کرد گاوه رفت کس اون یکی را بو کشید یهو مست شد بابا ما را دعوا کرد که چی نگاه میکنین برین دنبال بازیتون بابا خیلی بد اخلاق بود اگه حرفش گوش نمیکردیم واویلا بودمارفتیم و دوباره یواشکی برگشتیم دیدیم اون گاو گنده کیرش سیخ کرده وپریده روی اون یکی حالانکن کی بکنچشام داش در میامدکه دختر عموم گفت چه دودول قرمزی داره گفتم جان دیگه چشام قشنگ در امدنمیدونم شما اهل کجا هستین ولی ما وقتی گاوها هم دیگه را میکنن میگیم دارن بوقه میدناز اون روز بد جوری تو کف رفتم از هر فرصتی برای دست زدن و تیکه گفتن به فهیمه استفاده میکردم ولی زیاد نمیشد بهش نزدیک بشم چون خواهرام بودن . اعصابم داغون بود تا اینکه کارنامه های خرداد را دادن و معلوم شد خواهرام هر دو تجدید اوردن و بایذ برن شهر سر کلاس تجدیدی توی کونم عروسی شد با ساز و دهلخلاصه اونها رفتند ومن موندم و فهیمه جونم کوسش بخورمدیگه هر وقت تنها میشدیم به سینه اسش دست میزدم و میزدم پشت کونش که مثل ژله بود میدونستم به کسی چیزی نمیگه خودش هم دلش میخست تا اینکه یک شب که همه خواب بودند من و فهیمه تو اون اتاق میخابیدیم اخه بابا بزرگ و بی بی زود میخابیدند ولی ما تا نیمه شب کس کلک بازی در میاوردیم یک شب یواشکی بهش گفتم اون گاو یادته چکار میکرد یکم سرخ شد گفتم خجالت نکش میدونم توی فکرت چیه گفت دیگه حرفش نزن و گرنه به بی بی میگم منم دمق شدم و پشت بهش خوابیدمچند روز باهاش سر سنگین بودم تا اینکه امد و گفت مجتبی بیا اشتی دیگه گفتم اگه به بی بی نگی میام اشتی میدونستم چون اونجا تنهاست چیزی نمیگه گفت میخای چکار کنی گفتم هیچی میخام اونجات ببینم گفت نخیر اصلا اشتی نمیکنم و رفتتاشب که میخاستم بخوابم امد پشتم و گفت مجتبی جونم هنوز قهری گفتم تو قهری برو میخام بخابم گفت خوب باشه اما نمیذارم ببینی فقط بهش دست بزن با خودم گفتم قدم اول که برداشتی تا اخر میری گفتم باشه گفت پس بزار بابا و بی بی بخابن کیرم داشت میترکید هی لای پام قایمش میکردم گفت چیه چرا به خودت میپیچی شاش داری گفتم نه مار دارم ناگفته نمونه کیر من نسبت به هم سنام بزرگتر بود کله گنده ای هم داشت خلاصه وقتی همه خوابیدن رفتیم &#8230;..فهیمه امد کنارم گفت بفرما فقط انگت توش نکنی گفتم باشه دست من گرفت اروم گذاشت روی کسش چقدر داغ بود همونجا میخاست ابم بیاد نمیدونستم کجاشو بمالم کیرم داشت میترکید گفتم میشه کیرم بمالم بهش گفت نخیر قرار شد نگنهش نکنی بعد میخای دودلت بمالی بهش گفتم دودول چیه کیر خجالت میکشید بگه کیر گفتم پس تو هم به کیرم دست بزن گفت بدم میاد گفتم تورت خدا و&#8230;.گفت باشه فقط یکم دستش گرفتم گذاشتم روی کیرم اروم شدم گفت این چیه چقدر کلفته گفت من مال داداش کوچولوم دیدم یه ذره بود این 10 برابر اونه گفتم این مال مرده گفتم یکم بمالش چند تامالید ابم با فشار ریخت توی دستش گفت اح شاش کردی دیونه گفتم نه این اب مرداس وقتی کیرشون بمالی یا بکننت میاد بیرون بعد گفت پاشو برو خودت بشور خیلی کثیف کاری کردیاز اون شب به بعد احساس میکردم فهیمه زن منه روش غیرت خاصی داشتم خلاصه تا تنها میشدیم دستم میرفت لای کس و کونش اونم کیر من میمالید یه روز گفتم دیگه امروز باید کست نشونم بدی گفت اخه خجالت میگشم گفتم جخالت نداره بیا مثل من بعد کیرم که نیم خیز شده بود دراوردم انداختم بیرون دهنش باز مونده بود تا حالا ندیده بودش اومد جلو گرفت دستش گفت چه خوشگله سفید با سر قرمز و خوش تراش گفتم دیگه نوبت منه مال تو را ببینم گفت نه و فرار کرد توی خونه اون جلو من پشت سرتا اینکه روی رختخوابها گیرش اوردم و چون زورس به من نمیرسید با یک حرکت شلوارش در اوردم اونم مقاومت نکرد خودش هم دلش میخاست چفدر کسش ناز بود بوی خوبی میداد موهاش تازه در امده بود هنوز کاملا نرم بود تازه میخاستم لفت و لیس کنم که صدای بی بی امد گفت کجایید بچه ها بیاین گیلاس اوردم بخورید ضد حال زد اون روز تاشب خایه هام از شهوت درد میکرد همش تو فکر این بودم که چطور ترتیبش بدم تا اینکه چند رزو بعد توی باغ رام میرفتم دیدم صدای جوجه یه نوع پرنده که بهش میگیم سشک تقزیبا اندازه کبوتر با رنگهای قشنگ روی پرهاش داره صداش میاد گشتم تا پیداش کردم فکر کنم از خونش پریده بود بیرون گرفتمش بردم خونه فهیمه عاشقاون شد گفت بدش به منمن هم یکم فکر کردم گفتم به شرطی که کیرم بخوری بعد هم بذارم توی کونت یکم ناز کرد گفت فقط اروم بذاری بردمش توی باغ لای علفها کیرم داشت شلوارم جر میداد نشستیم و اونم یواش کیرم برد توی دهنش گفت بدم میاد گفتم بخور خوشت میاد یکم که خورد دیدم داره ابم میاد هیچنی نگفتم تا اینکه ابم پاشید توی دهنش زود کیرم در اورد گفت قرار نبود ها گفتم دست خودم نبود گفتم حالا برگرد میخام کونت بزارم برگشت چه کونی سفید مثل برف ادم میخاست فقط لیسش بزنه ولی من که بار اولم بود دختر میکردم همه چی یادم رفت کیر کلفتم چپوندم تو کونش نفسش بند امد جیغ کشید و گریه کرد خیلی دردش امد زود در اوردم بعد قشنگ تف زدم و اروم کردم تو و جلو وو عقب کردم کیرم توی بهشت بود چون کمر دوم بود طول کشید تا ابم بیاد ولی خیلی حال کردم هیچ وقت یادم نمیره از اون به بعد تا اخر تابستون هر روز فهیمه را میکردم اون جوجه را هم دادم به فهیمه اونم اهلی اش کرد فهیمه دیگه رام من شده بود طوری که تا خودش میدید اوضاع سفید میومد میچسبید به مناز اون خاطره 15 سال میگذره فهیمه عروس شده و 2 تا بچه داره منهم زن گرفتم و پسرم تو راه ولی هیچ سکسی به اندازه اون کون به من حال ندادهامیدوارم خوشتون امده باشه کوچک شما مجتبی از مشهد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%87-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%87-%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d9%87%d8%b1-%d8%ac%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176351</post-id>	</item>
		<item>
		<title>وای جنده خانوم با سینه های خیلی بزرگ و حشری شدنش تو رختکن</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%ad/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%ad/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Aug 2019 05:01:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[انباری]]></category>
		<category><![CDATA[انداختند]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بعنوان]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بودمدر]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدند]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[تابستونی]]></category>
		<category><![CDATA[جاشونو]]></category>
		<category><![CDATA[جووووون]]></category>
		<category><![CDATA[حقیقتش]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دستشون]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دستهاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دونفری]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالهای]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشون]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[فرانسه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدند]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کدومشونو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[کیرشون]]></category>
		<category><![CDATA[کیرشونو]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدن]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[متنفرم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتند]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[وایستاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[برم. خیلی دلم برای دربند فیلم سکسی و کوهای البرز تنگ شده بود و خاطرات زیادی از دربند داشتم چون ییلاق تابستونی خانواده ما بود. خلاصه راهی سکسی دربند شدم و پیاده به سوی توچال شاه کس حرکت کردم. زیر شلوارم یک شورت بندی پوشیده بودم که در خارج بهش میگن thongو کونی در فرانسه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>برم. خیلی دلم برای دربند فیلم سکسی و کوهای البرز تنگ شده بود</h2>
<p>و خاطرات زیادی از دربند داشتم چون ییلاق تابستونی خانواده ما بود. خلاصه راهی سکسی دربند شدم و پیاده به سوی</p>
<h3>توچال شاه کس حرکت کردم. زیر شلوارم یک شورت بندی پوشیده بودم</h3>
<p>که در خارج بهش میگن thongو کونی در فرانسه بهش میگن slip. به خاطر آسم و تنگ نفسی نیمه راه خسته</p>
<h4>شدم جنده و به یک کلبه که اول فکر کردم متروکه</h4>
<p>هستش رسیدم. به کلبه که نزدیک پستون شدم متوجه شدم استراهتگاه دو سه تا عمله هستش که در اطراف بنایی میکردند.</p>
<h5>یکی از کوس عمله ها با لهجه محلی نمیدونم کجا از</h5>
<p>من پرسید که آیا چای میل دارم یا نه. گفتم بلی و در ضمن پرسیدم دستشویی کجاست. اول راهی دستشتویی شدم و سکس داستان بعد پسر عمله</p>
<h6>منو به یک اتاق کوچک در کلبه راهنمایی ایران سکس کرد و</h6>
<p>گفت بیا استراحت کن. داخل اتاق که شدم دیدم تو نفر عمله دیگه اونجا نشسته بودند. پسر اولی برام چای آورد و برای دونفری که در اتاق بودند هم چای آورد و همگی شروع به صحبت کردیم. سه نفر اهل دهات کردستان بودند. از طرز صحبتم فهمیدند که چند سالی هستش که خارج زندگی کردم و شروع کردند از من درباره اوضاع کار در خارج سوال کردن و آیا اینکه برای آنها ویزا برای کانادا میشه گرفت یا نه و بازار کار در کانادا. من به شتاب چند تا جواب سرهم کردم چون حقیقتش اینکه جواب تمام سوالهای پیچیده آنها را نداشتم. بعد از من پرسیدند که آیا در خارج زن و بچه هم دارم یا نه. به صراحت بهشون گفتم که نه و کمی تعجب کردند که سر 39 سالگی مجرد هستم و آخرش گفتم که علاقه ای به زن گرفتن ویا ازدواج کردن ندارم. تا اینو گفتم فکر کنم گوشی دستشون اومد که گی هستم و به هم یک نگاهی کردند و لبخند زدند. متوجه شدم که شلوارم گلی شده بود و خوشبختانه یک شلوار اضافه در کیسه ای که با خودم داشتم آورده بودم&#8230;در واقع کیسه که نه کوله پشتی کوه نوردی بود. گفتم جایی هست که بتونم شلوارمو عوض کنم. پسره گفت آره یک اتاق کوچیک بغل توالت هستش (در واقع این اتاق انبار کوچکی بود برای خرت و پرت هاشون) و من رفتم تو اتاق کوچیکه و شلوار گلی شده ام رو که در آوردم فقط شورت بندی پام بود که یک دفعه دیدم در اتاق باز شده و پسره که منو به چایی دعوت کرده بود وایستاده و بو کون من زل میزنه و میگه جووووون. اومد به من نزدیک شد و با دستهاش کونمو شروع کرد مالیدن. گفت بیا بشین با ما تو اتاق یعنی منظورش همون اتاقی بود که دوتا دوستاش اونجا بودند. من فقط شورت بندی پام بود و کوله پشتی رو گزاشته بودم تو اتاق انباری. دو تا عمله دیگه با لبخند منو تحویل گرفتند و گفتند بیا یک کم کیر بخور&#8230;هر دوشون کیرشون رو از شلوارشون در آوردند بعد پسره کیرشو در آورد و من شروع کردم به خوردن کیر هر سه نفر ولی یکی یکی و خایه هر کدومشونو قشنگ لیس زدم و خیس کردم. بعدش پسر اولیه گفت حالا حاضری برای کردن؟ گفتم آره و یک لحاف در آورد از گوشه اتاق و پهن کرد وسط&#8230;اول از همه منو گایید من هم چهار دست و پا روی زمین قمبل کرده بودم و همزمان کون دادن به پسره شروع کردم خوردن کیر دوستش&#8230;تک تک جاشونو با هم عوض کردند و هر کدوم موفق شدند هم کونمو بکنند و هم کیرشونو بکنند دهنم و آخر سر دونه دونه آب منیشونو ریختند تو دهنم&#8230;چه اسپرم خوشمزه ای داشتند&#8230;خیلی لذت بردم. آخر سر کارشون که تموم شد گفتند پا شو برو کار داریم و مثل اینکه دیگه حوصله منو نداشتند من هم بلافاصله رفتم لباسمو پوشیدم و کوله پشتیمو برداشتم و رفتم. دیدم این ها مثل سه تا گرگ حشری و شهوتی فقط طرح گاییدن منو کشیده بودند و بعدش انگار نه انگار و منو مثل کهنه استفاده شده دور انداختند. هنوز از خودم متنفرم که از سکس با اونها لذت بردم و میخوام انکار کنم که لذت نبردم ولی دروغ از آب در میاد. فقط دلم میخواست یک کمی بیشتر با من بهتر تا میکردند و صرفا از من بعنوان یک سوراخ برای کردن استفاده نمیکردند چرا که من واقعا از پسره خوشم اومده بود و داشتم عاشقش میشدم ولی دیدم فقط بازیچه میخواد و میخواد چون کس گیرش نمیاد یک جایی کیرشو جا بده که اون هم کون من بود.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%ad/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176034</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ملف حشری کیر رو حسابی ساک میزنه تو آشپز خونه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%85%db%8c%d8%b2%d9%86%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%a2%d8%b4%d9%be%d8%b2/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%85%db%8c%d8%b2%d9%86%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%a2%d8%b4%d9%be%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 20 Aug 2019 05:10:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیارش]]></category>
		<category><![CDATA[ازطرفی]]></category>
		<category><![CDATA[استخوان]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انباری]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتشو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[باشهبا]]></category>
		<category><![CDATA[باشهبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگمو]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوداون]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدنم]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[پسرونه]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پوزیشن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تحریکم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تمایلی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمونو]]></category>
		<category><![CDATA[جووووون]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاش]]></category>
		<category><![CDATA[خابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودکار]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحاله]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[دسشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[روانیم]]></category>
		<category><![CDATA[زبونشو]]></category>
		<category><![CDATA[زیرزمین]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سربازیش]]></category>
		<category><![CDATA[سروصدا]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخم]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخمو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارو]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[فروشنده]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیعنی]]></category>
		<category><![CDATA[کردنیه]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کلاهکش]]></category>
		<category><![CDATA[کلفتشو]]></category>
		<category><![CDATA[کمربندشو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذروند]]></category>
		<category><![CDATA[لباسایه]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماموریت]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورم]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مشروبه]]></category>
		<category><![CDATA[مصنوعی]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[مقایسه]]></category>
		<category><![CDATA[میبینه]]></category>
		<category><![CDATA[میپوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسم]]></category>
		<category><![CDATA[میخاست]]></category>
		<category><![CDATA[میخاستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخورم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشداین]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمنم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذره]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمونه]]></category>
		<category><![CDATA[میمونیم]]></category>
		<category><![CDATA[میوفته]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[با دیدن لباس خواب شورت فیلم سکسی توری قرمز یا سندل پاشنه بلند دلم میریختخیلی دوست داشتم تنم کنم برم جلو آینه و خودمو ببینمکلی لوازم آرایش سکسی وجوراب توری زنانه داشتم چند تا هم شاه کس سندل پاشنه 10 سانتاین وسایل رو با بد بختی تهیه کرده بودم چون خرید این کونی جور چیزها [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>با دیدن لباس خواب شورت فیلم سکسی توری قرمز یا سندل پاشنه بلند</h2>
<p>دلم میریختخیلی دوست داشتم تنم کنم برم جلو آینه و خودمو ببینمکلی لوازم آرایش سکسی وجوراب توری زنانه داشتم چند تا</p>
<h3>هم شاه کس سندل پاشنه 10 سانتاین وسایل رو با بد بختی</h3>
<p>تهیه کرده بودم چون خرید این کونی جور چیزها برای یه پسر تو سن 17 سالگی یکم غیر عادی به نظر</p>
<h4>میرسید جنده معمولا به فروشننده میگفتم واسه کسی کادو میگیرم هرچند</h4>
<p>این حرف هم زیاد قابل قبول پستون نبود و فروشنده باز جوری بهم نگاه میکردهیچ کس از دنیایه عجیب من خبر</p>
<h5>نداشت و کوس من همیشه وحشت داشتم که کسی بفهمه و</h5>
<p>آبروم برهپدر و مادر من وقتی 8 سالم بود از هم جدا شده بودند من تنها فرزندشون بودم پدرم بازرس شرکت برق سکس داستان بود که در</p>
<h6>ماه دو هفته ای ماموریت شهرستان میرفت و ایران سکس خونه نبودوقت</h6>
<p>زیادی برای تنها بودن داشتم نا راضی هم نبودم گاهی به دیدن مادرم میرفتم که با مادر بزرگم زندگی میکرد ولی بیشتر خونه خودمون بودم اونجا بیشتر خوش میگذشتآرایش کردن تو خونه بهترین تفریح من بود همه جور آرایشی بلد بودم در حد یه زن کاملا&#8221; حرفه ای !البته اینم بگم واقعا&#8221; اندام و پوست خیلی سفید بدون مو ضریفی داشتم باسنم مثل باسن بقیه دوستام نبود کمرم باریک باسن برجسته و گوشتیم همه جا تو چشم میزد پاهام ضریف و قشنگ بود هیچ زمختی پسرونه ای نداشت یادم میاد چند تا از دوستام می گفتند اندامت مثل دخترا میمونه به روم نمی آوردم ولی تو دلم یه جوری میشدم یعنی خوشم می اومدمعمولا&#8221; وقتی استخر میرفتم بعضی ها جوری نگاه می کردن که معلومه تو نخم هستن هم خجالت میکشیم هم هشری میشدم زیر چشمی به الت هاشون نگاه میکردم که چه جوری از زیر مایو معلومه که تا به اون زمان سکس واقعی نداشتماوایل که سنم کمتر بود مداد یا خودکار تو خودم میکردم بعدش خیلی چیزا یاد گرفتمیاد گرفتم چطوری خودم رو با شیلنگ آب گرم تمیز و خالی کنم که از کس هم تمیز تر باشهبعد آرایش کردن با خودم ور میرفتم لاک میزدم سندل پاشنه بلند میپوشیدم و جلو آینه قمیش میومدمبعد اون با خیار حال میکردم خیلی لذت بخش بود معمولا&#8221; از چند تا تو سایز های مختلف استفاده میکردم اونجوری احساس میکردم با چن نفر دارم حال میکنم هر چند دقیقه عوض میکردمشخوب فهمیده بودم که هرمون های زنونه بدنم خیلی بیشتر از مردونه غالبم شده دیوانه وار نیاز شدید به سکس با یه پسر یا مرد رو داشتم که دهنش چفت و بست داشته باشه نمیتونستم به هیچ کس اعتماد کنم وحشت آبرو ریزیش همیشه جلومو میگرفت باعث شده بود این قضیه فقط داخل خونه وتو تنهای باشهبا یکی از هم کلاسی هام صمیمی شده بودم میدونستم که روم نظر داره ولی به اون هم نمی شد اعتماد کرد ودر ضمن هم سن من بود زیاد تمایلی بهش نداشتممن یه خاله داشتم که در شهرستان بناب زندگی میکردند ودرهر ماه چند روزی رو خونه مادر بزرگم می آمدند من یه پسر خاله داشتم به نام &#8220;هادی&#8221; که مشغول خدمت سربازی بود که روز های آخرش رو می گذروند و من مدت زیادی بود ندیده بودمشاز مادر بزرگم شنیدم که خالم اینا فردا قراره که بیان شنیندم که این بار هادی هم مرخصی گرفته اون هم میادهادی از من هشت سال بزرگتر بود ولی از لحاظ هیکل و قد و قواره استخوان بندی خیلی درشت تر از سننش دیده میشد پسر شلوغی بودفردای اون روز من به خونه مادر بزرگم رفتم همه شون اومده بودند گفتیم و خندیدم خوش گذشتبا هادی بیشتر از قبل سمیمی شده بودم چند بار بیرون رفتیم کلی از خاطرات سربازیش برام تعریف کرده و خندیدیمتو فصل تابستون بودیم هوا گرم بود به سرمون زد بریم استخر و آب تنی کنیم که تازه از اونجا ماجرا شروع شد !!!تو رخت کن احساس کردم از دیدن بدن من یه جوری شده راستش من هم با دیدن بدن درشت و پر موی هادی داشتم دیونه میشدم خیلی خیلی مردونه و زمخت بود یه کم شکم داشت جلو موهاش یه کمی زود ریخته بود که ارثی بود و باعث شده بود مثل یه مرد نزدیک به چهل سال دیده بشه از همون لحضه به بعد شرو کرد به بیشتر صمیمی شدن و گفتن جوک سکسی از این حرف ها متوجه شده بودم با دیدن بدنم برام تیز کرده! به رو خودم نیاوردم ولی بد جور هیجان داشتم ولی باز میترسیدمتو آب که بودیم من جای عمیق نمی رفتم چون شنا بلد نبودم و هادی با این بهانه که بیا خودم شنا یادت میدم به بدنم دست میزد حتی چندین بار وقتی خیلی نزدیکم بود بدنم به الت سیخ شدش خورد که معلوم بود بزرگ و کلفته قلبم داشت از جا کنده میشداین جمله رو هادی هم گفت که بدنت خیلی دخترونه ست ! البته چیز جدیدی نبود زیاد شنیده بودم خودم خوب میدونستم که چه تیکه ای هستم تو دلم میگفتم&#8221;&#8221; بد بخت منو با آرایش و لباس سکسی ببینی دیونه میشی !از اونجا که بر گشتیم شب شده بود تو حیاط یه گوشه خلوت کرده بودیم صحبت میکردیم و میخندیدیم که بحث های جدیدی شروع شد از من پرسید که دوست دختر دارم یا نه سکس داشتم یا نه خلاصه از این حرف ها که خوب میدونستم چه نقشه ای داره از نوع رفتار من یه چیز های فهمیده بوددیر وقت بود وقت خواب شده بود ولی نه من خوابم می اومد نه هادی مار بزرگم جامون رو تو حیاط انداخت دراز کشیده بودیم و صحبت می کردیم دل تو دلم نبود هادی حرف های تحریک آمیزی می زد داشت رسما&#8221; سر حرف رو باز میکردمنم داشتم به این فکر میکردم که هادی پسر خاله منه به خاطر خودشم که شده دهنش جایی باز نمیشه اگه چیزی بگه آبرو خودشم میرهتو حرف های که میزد متوجه شده بودم که عاشق سکس از پشته و با چند نفر زن و پسر هم سکس داشته و بیشتر طالب کردن کونه تا کوس همین جور که داشت حرف میزد و من شدیدن تحریک شده بودم هادی فهمیده بود دستشو گذاشت روی رونم و یکم به من نزدیک شد! یه کم جا خوردم کشیدم کنار ولی مثل اینکه زده بود به سیم آخر گفت نترس کاریت ندارم دستم رو گرفت از رو شلوار روی کیرش گذاشت نمی دونستم چیکار کنم دلشوره داشتم کسی بیاد ببینه ازطرفی هشری شده بودماولین باری بود که به یه کیر واقعی به غیره مال خودم دست میزدم معلوم بود هم بزگ و کلفته مال من پیش کیر هادی دودول هم نبود !!! اون شب هادی منو کلی دست کاری کرد شرو به بوسیدنم کرد قلبم داشت تند میزد نمی دونستم چی میشه چطور میشه از شدت نیاز منم زدم به سیم آخر خودم رو شل کردم تو بغلش باورش نمیشد که من رام شدم گفت یه لحظه صبر کن من دستم رو از کیرش کشیدم زیر لحاف نازکی که روش کشیده بود شلوارش رو در آورد دوباره دستم رو گرفت این بارکیر لختش رو داد دستم &#8230; وای خدا داشتم دیونه می شدم کلفت و داغ بود داشتم آروم تکونش میدادم و به شکم و بدن پر موی هادی دست میزدم و لمس میکردم تو چشاش نمی تونستم نگاه کنم ازم پرسید که تا به حال به کسی دادم با خجالت جواب دادم نه یکم مکث کرد گفت میخوای تجربه کنی؟ زبونم بند اومده بود روم نمیشد چیزی بگم گفتم اینجا نمیشه یکی میاد میبینه بیچاره میشیم پا شد نشست گفت بریم زیرزمین (که یه حالت انباری داشت ) تو دلم گفتم هرچه بادا باد قبول کردم ساعت حوالی 3 شب بود باورم نمی شد قراره یه سکس واقعی بکنم به کیرش فکر میکردم در مقایسه با اون خیار های که تو خودم میکردم کلفت تر بود ترس شهوت وجودم رو تسخیر کرده بود به هادی گفتم یه شرط داره اگه قبول کنی نه تو پشیمون میشی نه من گفت بگو گفتم هیچ وقت به کسی نگو! قسم خورد که مثل یه راز بین خودمون میمونهگفتم تو برو من یه کم بعد میام پرسید چرا گفتم میرم دسشویی باوش نمی شد که من قبول کردمیعنی خودم هم باورم نمی شد فکر میکردم خوابمهادی خیلی آروم و بی سروصدا رفت زیر زمین من هم رفتم خودمو با آب خالی وتمیز کنم قلبم داشت از جا کنده میشد این بار با خیار طرف نبودم یه پسر درشت هیکل با یه کیر کلفت انتظارم رو میکشیدیکم خودمو انگشت کردم سوراخم کمی باز شهوحشت اینکه کسی بفهمه ناراحتم میکرد ولی &#8220;هوس&#8221; داشت منو میبرد پیش هادی!!! مسخ شده بودم آروم خودمو به پله ها رسوندم رفتم پایین تا چشمم به چشم هادی افتاد خجالت کشیدم از چهرم خونده بود که فقط خودش تو کف نیست رفتم جلو بغلم کرد برای اولین با ازم لب گرفت گرفت بد جور ی میک میزد انگار میخاست قورتم بده !!!زبونشو میکرد تو دهنم هم قلقلکم می یومد هم داشتم بیشتر دیونه میشدم بعدش از پشت بغلم کرد چون شلوارش راحتی بود و جنس نرمی داشت سفتی و کلفتی شو احساس میکردم شلوارو شورتم رو کشید پایین کیرشو گذاشت لای چاک کونم یه دستش رو شکمم بود اون یکی رو گردنم داشت گوشمو می خورد دیگه به نفس نفس افتاده بودم زبری ته ریشش داشت به گردن و شونه هام میخورد وای خدا &#8220;&#8221; باورم نمیشد باسنم تو بغلش بود کاملا&#8221; تو اختیارش بودمگفت که رو زمین قمبل کنم من هم سریع کاری رو که گفت کردم اول با انگشت شرو کرد یکم تکون داد بعدش دو تا انگشتشو کرد دیکه تحمل نداشتم شل شده بودم صدایه تف کردنش رو شنیدم مالید به سوراخم یه لحضه یه شوک بهم دست داد &#8220;&#8221; سر کیرهادی رو سوراخ کونم بود و داشت آروم اروم فشار میداد داشتم به آرزوم میرسیدم یکم درد داشت ولی دردش دوست داشتنی بود لازم نبود مثل خیار خودم بکنمش تو داشت خودش میرفت هادی پشت سر هم سوال میکرد دردت میاد؟ میگفتم یکم ولی قابل تحمله تا چند لحظه بیشتر طول نکشید که احساس کردم همش تومه صدای هادی رو شنیدم که از ته دل ولی آروم گفت آخخخخخخخخخ و شروع کرد به تکون دادن رفت و برگشت کیرشو داشتم احساس میکردم واقعا&#8221; قابل قیاس با خیار نبود&#8221;! تلمبه زدنش تند ترشد یکم دردم بیشتر شده بود از شدت لذت میخاستم جیغ بزنم شنیدم که هادی گفت داره آبم میاد داخلم داغ شد نبض ریختنش رو کاملا احساس کردم ولی من هنوز سیر نشده بودم گفتم درش نیار..چند ثانیه مکث کرد وگفت ساکت باش صدای اومد!!! خیلی ترسیدم!! شوهر خالم بود که میرفت دسشویی خوشبختانه متوجه نبود ما نشد ! با عجله خودمون رو جم کردیم رفتیم سر جامون باورش نمیشد که اولین کسی یه که منو کرده&#8221;&#8221;&#8221; گفتش که خیلی راحت رفت تو تو دفعه اولت نبود مجبور شدم بهش بگم که با خیار زیاد حال کردم چون نیاز دارم واسه همینه که کیر به او کلفتی زیاد اذیتم نکرد البته یه کم شکم درد داشتم یه چند دقیقه بعد گفت دوباره بریم گفتم نه میترسم دوباره کسی بیاد این دفعه کوفتمون بشه گفتم بخوابیم یه لحظه یادم افتاد عصر که خونمون رفته بودم وسایل استخر رو بردارم بابام گفت که صبح قراره بره معموریتمیدونستم که اگه بره حداقل دو سه روز نیست فکرای خوبی داشتم به هادی گفتم فردا بابا میره چند روز نیست میریم خونه ما شبم اونجا میمونیم لبخند زد و گفت خیلی خوبه از چهرش معلوم بود که خیلی خوشحاله .به زور سعی کردیم بخوابیم ولی نمیشد فکر فردا داشت جفتمونو دیونه میکرد هر جور که بود اون شب رو صبح کردیمفردا شد و من رفتم خونه یه دوش گرفتم نشستم با حوصله آرایش غلیظ کردم ناخون مصنوعی گذاشتم لاک قرمز به دستام و پاهام زدم موهام کمی بلند بود با ریمل مویه طلای موهام رو رگه رگه طلای کردم لباس خواب قرمزی که داشتم رو پوشیدم یکی از سندل های پاشنه بلندم رو پام کردم وقتش شده بود که خودمو تمیزو خالی کنم با حوصله این کارم کردم دوباره هیجان سراسر وجودم رو گرفته بود رفتم دوباره جلو آینه خودم رو برنداز کردم خیلی کردنی شده بودمنزدیک ظهر بود تلفون رو برداشتم شماره خونه مادر بزرگمو گرفتم مامانم جواب داد گفتم خونهتنهام به هادی بگو بیاد اینجا گوشی رو به هادی داد گفتم وقتشه پاشو بیا گوشی رو گذاشتم تو این فاصله خودمو با خیار حسابی گشاد کردم باز کردم دل تو دلم نبود زنگ خونه به صدا در اومد اف اف رو برداشتم هادی بود در و باز کردم تو حال خونه منتظر موندم بیاد هادی در حال رو که باز کرد از دیدن من شوکه شد چشاش گرد شده بود باور نمیکرد که منم چند ثانیه کپ کرده بود رفتم جلو همونجا کمربندشو باز کردم دیگه خجالت نمیکشیدم کیرش سفت شده بود جلوش زانو زدم شروع کردم به ساک زدن هنوز باورش نمیشد داره چه اتفاقی میوفته مثل یکی از فیلم های پورنی که دیده بودم کیر کلفتشو گرفتم کشیدمش دنبالم بردمش تو اتاق خودم&#8221; گفتم تمیز تمیزم خیار هنوز تو کونم بود درش آوردم گفتم هر کاری میخوای باهم بکن شروع کرد به لیسیدن رون و باسن گوشتیم باز به نفس نفس افتاده بودم این بار باسنم رو مثل روانی ها داشت لیس میزد و گاز میگرفت صدام در اومده بود با زبونش رفت سراغ سوراخ کونم وقتی داشت سوراخمو می لیسید من دیگه داشتم جیغ میزدم کنترل خودمم رو از دست داده بودم تمام لباس هاش رو در آورد بدن مردونه و پوشیده از موی زبرو سیاهش داشت روانیم میکرد بر عکس من سفید یه زره توپل حتی رو صورتم کورک هم نبود چه برسه به مو با اون آرایشی که من کرده بودم هادی فیوزهای مغزش پریده بودگفتم میخام زیاد بکنی می خوام جرم بدی به پیشنهاد من قبول کرد یه بار آبش رو با ساک زدن بیارم بعدش بکنه نشت روی تخت خوابم کیرش تو دستم بود باعشوه شروع به ساک زدن کردم زیاد طول نکشید که گفت داره آبم میاد ول کردم کیرشو میخواستم دوباره آبشو داخلم حس کنم یه کم سوراخمو چرب کردمکیرش با آب دهم خیس و لذج شده بود آروم نشستم روش زیاد درد نکرد چون خودمو قبلش با خیار باز کرده بودم توم کمتر از چند بار که خودمو روی کیرش تکون دادم آبش اومد برای باره دوم ریختنش توم و از داخل گرم شدم پا شدم باز یه کم دلم درد میکرد کیرش واقعا کلفت بود ولی دوست داشتم رفتم یکم به آرایشم رسیدم &#8221; تو دلم میگفتم کاش همیشه اینجا بود کاش هر وقت نیاز داشتم حسابم رو میرسید از یخچال شیشه مشروبه بابام رو برداشتم یه پیک اساسی ریختم و برای هادی میدونستم حال میکنه پیک دادم بهش نشستم دوباره با کیرش ور رفتم خیلی زود از حالت نیم خیز در اومد و سیخ شد شرو کردم به ساک زدن هادی هم داشت نم نم مشروب رو میخورد پاشدم اینبار خودم قومبل کردم داشتم سوراخم رو میمالیدم از جاش بلند شد یه ظرف کرم آورده بودم که استفاده کنه یه کم به سر کیرش زد کیرشو گذاشت رو سوراخم با یه فشار رفت تو شرو کرد به تلمبه زدن صدا آه و نالم از شدت لذت بلند شد خیالم راحت بود که هیچ کس صدام رو نمی شنوه هر جوری و با هر صدایی میخواستم آه ناله میکردم و عشوه میومدم هادی بد جور به جونم افتاده بود باسیلی میزد رو باسنم خوشم میومدعالی تلمبه میزد ریتم خوبی داشت تو آینه ( تمام قد) که رو دیوار اتاقم بود میدیدمش صورتش عرق کرده بوددرست همون کسی بود که من می خواستم خیلی زمخت و مردونه جلوش قمبل کرده بودم و تو اختیارش بودم تلبه زدنش رو تند تر کرد انگار از صدای ناله من خیلی لذت می بردگفت که به پهلو بخوابم میخواد که تو اون پوزیشن بکندم به پهلو خابیدم کیرشو کرد داخل شرو کرد به تکون دادن خم شد روم در حالی که کیرشو تکون میداد لب هام رو میخورد از شدت لذت و کلفتی کیرش که یه کم برام بزرگ بودکلافه شده بودم نمی شد تحمل کنم التماس می کردم یه لحظه درش بیاره بهم استراحت بده ولی انگار نه انگار که دارم جر میخورم سعی میکردم از زیرش فرار کنم ولی نمی تونستم هیکلش سه برابر من بود یه لحظه تلمبه زدنش متوقف شد گفت که برو رو تخت قمبل کن گفتم هادی جان یه لحظه استراحت بده هنوز حرفم تموم نشده بود که پرتم کرد روی تخت مجبورم کرد که قمبل کنم کیرشو تا ته کرد تو با دستاش کمرو رو گرفته بود و تلمبه میزد و با هوس میگفت :اوففففف عجب کونی داری &#8221; خیلی کردنیه &#8221; جووووون &#8221; با حرفهاش تحریکم میکرد و از لذت با صدای بلند آه و ناله میکردم تا این که گفت آبم داره میاد کم مونده این بار وقتی میاد بگیر دهنتریتم تلمبه زدنش تند شده بود جیغ میزدم فشار دستاش که دوره کمرم حلقه کرده بود احساس میکردم کیرشو با سرعت زیادی توی کونم تکون میداد که شنیدم گفت اومد بر گشتم طرفش کیرشو دهن گرفتم و مکیدم کلاهکش تو دهنم بود و با دستم تکونش میدادم با دست دیگم تخم هاشو میمالیدم چنان میک میزدم که هر چی داشت ریخت تو دهنم کیرش داشت نبض میزد یه کم شور مزه بود میخواستم قورت بدم ولی نشد اگه تف نمی کردم ممکن بود بالا بیارم به هر حال یه تجربه تازه بوداون روز تا شب بیشتر از هفت هشت بار سکس کردیم داشت جونمون در میومد نه من سیر میشدم و نه هادی از اون روز چهار سال میگذره و تا به حال هر ماه اومده و با هم سکس کردیم .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%85%db%8c%d8%b2%d9%86%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%a2%d8%b4%d9%be%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175834</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان و میلف حشری به کیر جوون حمله میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d8%ad%d9%85%d9%84%d9%87-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d8%ad%d9%85%d9%84%d9%87-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Aug 2019 07:55:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواجم]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتت]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باورتون]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرسته]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیله]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[تجربگی]]></category>
		<category><![CDATA[توکونش]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[سالهای]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخم]]></category>
		<category><![CDATA[شرمندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکتر]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتار]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامان]]></category>
		<category><![CDATA[محافظت]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسمون]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[معصومیت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمش]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحته]]></category>
		<category><![CDATA[نامادری]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخای]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشش]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[وازلین]]></category>
		<category><![CDATA[ودستشو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/LxqD239zgFlOwyKX8xxk4g/014/928/577/v2/1280x720.224.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="مامان و میلف حشری به کیر جوون حمله میکنه" title="مامان و میلف حشری به کیر جوون حمله میکنه" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>من 15 ساله بودم و فیلم سکسی کمی مذهبی بودم پسر عموی من جعفر که 1/5 سال از من کوچکتر بود پسری نسبتا زیبا و سبزه بود سکسی چون خانوادش به مسافرت رفته بودند و شاه کس اون از خانوادش خواسته بود که برای محافظت از خونه بمونه و با اونا نره کونی .یک روز [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/LxqD239zgFlOwyKX8xxk4g/014/928/577/v2/1280x720.224.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="مامان و میلف حشری به کیر جوون حمله میکنه" title="مامان و میلف حشری به کیر جوون حمله میکنه" decoding="async" /></p><h2>من 15 ساله بودم و فیلم سکسی کمی مذهبی بودم پسر عموی من</h2>
<p>جعفر که 1/5 سال از من کوچکتر بود پسری نسبتا زیبا و سبزه بود سکسی چون خانوادش به مسافرت رفته بودند</p>
<h3>و شاه کس اون از خانوادش خواسته بود که برای محافظت از</h3>
<p>خونه بمونه و با اونا نره کونی .یک روز عصر به خونه ی ما زنگ زد و از مادرم خواست که</p>
<h4>منو جنده بفرسته خونشون که تنها نباشه مادرم موافقت کردو من</h4>
<p>رفتم خونشون ما شام را خوردیم پستون و جعفر گفت بیا توی یک رختخواب بخوابیم که شب نترسه من هم قبول</p>
<h5>کردم موقع کوس خواب اون شروع کرد در مورد بچه همسایه</h5>
<p>هاشون حرف بزنه که همدیگر را میکردند من هم بدون منظور موارد مشکوک مدرسمون را براش تعریف کردم وگفتم بخوابیم که فردا سکس داستان زود بیدارشیم اونم</p>
<h6>قبول کرد .من به پهلو خوابیده بودم که ایران سکس یک دفعه</h6>
<p>دیدم کوشو گذاشت توی بغلم من خیلی جا خوردم لاهاف را کنار زدم و حس کردم شلوار شو کشیده پایین گفتم چته جواب داد نمیخای این کونو بکنی گفتم خجالت بکش کسی که این کارو بکنه مثل قوم لوط تا عاقبت توی جهنمه گفت اینا همش کس وشعره من کونم کیر میخواد گفتم خوب یک خیار بکن تو کونت مثل همون کیره اونم لامپ را روشن کرد لباساشو در اورد ورفت توی اشپز خونه و یک خیار و وازلین را اورد تازه متوجه شدم عجب کون بی مویی داره چون هنوز بلوغش کامل نشوده بود کیرش کوچیک بود گفت بیا تو خیارو بکن تو کونم من اول وازلین را مالید به سوراخ کونش گفت اول با انگشتت سوراخم را چرب کن کیرم بد جوری راست شده بود ولی نمیتونستم خودم را راضی به کردنش بکنم از طرفی چندشم میشد انگشتمو بکنم وسط یک مشت گه این بود از روی بی تجربگی خیار را چرب کردم و بی درنگ حل دادم تو ی کونش که قنبل کرده بود یک دفعه دیدم نعرش بلند شد و پرید هوا ودستشو گذاشت روی کونش و شروع کرد ورجه ورجه کردن من هم از شدت ترس دستو پاهامو گم کرده بودم اون کمی اروم شده بود ولی هنوز گریه میکرد من بد جوری عذاب وجدان گرفته بودم شانس اوردیم که کونش پاره نشده بود کمی که دردش اروم شد رفت توالت و خیار را از کونش در اورد و شروع کرد به فحش دادن گفتم بابا من تجربه نداشتم دیدم قهر کرده وداره رختخوابش رو جدا میکنه دیدم ناراحته رفتم نوازشش کردم و گفتم بیا کیر خودم رو بکن تو ی کونت گفت من بیخش را میگیرم که دوباره ناشی بازی در نیاری من هم موافقت کردم کیرم منو و کون خودش را چرب کرد کونش هم دیگه باز شده بود اروم اروم کلاهک کیرمو داد توی کونش وای تا مغز سرم تیر کشید تا اون موقع چنین لذتی را تجرنه نکرده بودم ولی اخو اوخ جعفر در اومده بود میگفت تا حالا کیر به این کلفتی ندیده بوده ولی کیر تو مشتش بود و اروم اروم داد توش اینقدر این کون داغ وتنگ بود که من تا چند بار تکونش دادم ابم تو کونش اومد .خیلی دمغ شد و گفت خاک تو سرت کیر به این گندگی اینقدر بی بخاره ابراز شرمندگی کردم و باهم رفتیم حمام توی حمام با شامپو شروع کرد به مالیدن کیر من تادوباره بلند شد . دمرو خوابید و تف را مالید در کونش و یه کمی هم به کیر من مالید منم که حالا با تجربه شده بودم بیخش را کرفتم اروم دادم تودی سوراخ کونش کمی رفت تو گفت جواد جون دستتو از بیخش بردار تا دستمو برداشتم کونشو داد بالا و تا بیخ کیر و داد تو سوراخش من که تو ابرا بودم شروع کردم به تلنبه زدن این دفعه حدود ده دقیقه ای می تپوندم توکونش با اینکه بالغ نشده بود به نظرم اومد که زیر کیرم ارضا شده چون شل شده بود و مرتب میگفت درش بیار ولی من که قبلا یکبا ر ابم اومده بود کیرم مثل سنگ شده بود و شق درده گرفته بودم و داشتم سگی میکردمش تا اینکه احساس کردم دارم داغ میشم و یک دفعه با فشار ابمو ریختم تو کونش باورتون نمیشه وقتی کیرمو در اوردم سوراخ کونش سرخ شده بود و هنوز باز مونده بود با انکه تا صبح یک بار دیگه وتا قبل از ازدواجم در 28 سالگی صدها بار کردمش ولی لذت اون کون کردن توی حمام دیگه تکرار نشد هر چند که توی سالهای اخر با اسپری اشنا شده بودم بوسیله ی اون تا حدود 45 دقیقه میگاییدمش. اون شب با کمال تاسف معصومیت من از بین رفت و من به عادت قبیح کون کردن گرفتار شدم به طوری زن بیچارمم لا اقل ماهی یکبار باید به من کون بده این خاطره من بود وازتون استدعا دارم نگذارید حتی یک شب بچه هاتون بیرون خونه بخوابند.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d8%ad%d9%85%d9%84%d9%87-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/LxqD239zgFlOwyKX8xxk4g/014/928/577/v2/1280x720.224.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175830</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان سوپر شاه کس خوشگل با سینه های دوست داشتنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Aug 2019 03:12:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبمیوه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشش]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[ابروهای]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احساساتی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استاده]]></category>
		<category><![CDATA[استادی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابمو]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[امروزم]]></category>
		<category><![CDATA[املایی]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتقادات]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتامو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[انگولک]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجام”]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتون]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخواید]]></category>
		<category><![CDATA[بخورید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[براحتی]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برخورده]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسیم]]></category>
		<category><![CDATA[بشینید]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرید]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بنشینم]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهزاده]]></category>
		<category><![CDATA[بودمشاید]]></category>
		<category><![CDATA[بودممن]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمینطور]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایگاه]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفات]]></category>
		<category><![CDATA[تکراری]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جامونو]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیتش]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[جورواجور]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشاتون]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفمون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصیات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابتو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواهان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوراکی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنه]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دادمسلام]]></category>
		<category><![CDATA[داستانا]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوها]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دزدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچگی]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیره]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیم]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سراسیمه]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختن]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[شوهرشو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صداتون]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[ضرباتم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[علاقمند]]></category>
		<category><![CDATA[فاکتور]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فراموشش]]></category>
		<category><![CDATA[فردایی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فروخته]]></category>
		<category><![CDATA[فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فروشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فکرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[فوتسال]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمایی]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترم]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخونه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمساعت]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کنفرانس]]></category>
		<category><![CDATA[کنممن:]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[کیلومتری]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمبا]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مانیتور]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیچه]]></category>
		<category><![CDATA[متاهلی]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مردونگی]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمتون]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلتون]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مغروری]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسی]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواید]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسوند]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاری]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسن]]></category>
		<category><![CDATA[میشنوم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[میوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناچاری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتش]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکش]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیده]]></category>
		<category><![CDATA[نظرتون]]></category>
		<category><![CDATA[نکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنید]]></category>
		<category><![CDATA[ننوشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستید]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همراهم]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[ویندوز]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده</h2>
<p>شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم</p>
<h3>نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا</h3>
<p>بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم کل ماجرا رو از سیر تا پیاز بنویسم، تا اینکه مبادا کسی</p>
<h4>فکر جنده کنه دروغه و ناسزا بگه.البته به شما هم حق</h4>
<p>میدم، خوندن یه خاطره به این پستون بلندی خیلی خسته کنندس، ولی فکر کنم یه جورایی واسه بعضی از شماها چنین</p>
<h5>اتفاقاتی افتاده کوس باشه ولی حوصله روی کاغذ اوردنش رو نداشته</h5>
<p>باشید. امیدوارم که خوب نوشته باشم تا یکم از خستگی چشاتون جبران بشه.و اما خاطره من&#8230;من (اسم مستعار: محسن) همیشه آدم ساکت سکس داستان و مغروری بودم</p>
<h6>(که کاملا تویه این خاطره آدم شدم، یعنی ایران سکس آدمم کرد)،</h6>
<p>همیشه فکر می کردم که با غرور میشه خیلی چیزها را بدست بیارم(اشتباه و اشتباه&#8230;) با افراد هم سن و سال خودم هم صحبت نمی شدم، همیشه افرادی رو انتخاب می کردم که از لحاظ اختلاف سنی با من، سن بالایی داشته باشند و افراد پخته ای توی مسائل زندگی باشن. من در حال حاظر دانشجوی کارشناسی IT هستم که همین، باعث اتفاق افتادن این خاطره شد. اصلا با دخترا ارتباط نداشتم، اگر راستشو بخواید از آبروم میترسیدم. نه اینکه آدم مثبتی باشم، نه&#8230; برعکس کارهای بخصوصی هم انجام میدادم ولی نه در حد دختر و این حرفها&#8230; . من از لحاظ صورت یه جذابیت خاصی داشتم (موهای مشکی، ابروهای کشیده، گونه های برجسته، چشم های سبز و پوست گندمی) ولی از لحاظ فیزیک بدنی اصلا خوب نبودم (قد: 167 وزن 54). درضمن منو مثل یک پسر جوون رشید فرض نکنید، قیافه من خیلی جوونتر از سنم هست و قیافم شبیه بچه هاست. علاقه شدید من به ورزش فوتبال و فوتسال در لاغر بودن من خیلی موثر بوده.گفتم از داشتن دوست دختر می ترسیدم، اما علاقه عجیبی به دوستی با یک زن با تجربه داشم و اصلا به سکس فکر نمی کردم. شاید این هم مثل خصوصیات دوستیم با پسرهای هم سن و سالم باشه که واستون نوشتم، باشه. این خاطره ام شاید از نظر سکسی بودنش زیاد شما رو راضی نکنه، ولی بخاطر اتفاقاتی که واسم افتاده بشتر احساسی تا سکسی. بگذریم&#8230;تازه وارده دانشگاه شده بودم، خیلی اشتیاق تحصیل رو داشتم. شب و روز رو یکی میکردم و درس می خوندم. ترم اول رو با معدل 19.43 پشت سر گذاشتم. ترم دوم که شروع شد از اینکه یکم توی چشم دیگرون بودم بدم میومد. کسانی که توی کلاسای من بودن دیگه کاملا منو می شناختن، و موقعی که سوالی براشون پیش میومد، از من میپرسیدن از این وضعیت یه جورایی راضی بودم ولی از یه نظر هم برام ناخوشایند بود، چون خیلی از افراد با حسادت و &#8230; به من نگاه میکردن و از ارتباط نداشتن و طرز لباس پوشیدنه من، من رو اُمّل صدا میکردن. من خیلی رو جزواتی که می نوشتم حساس بودم. چند باری جزواتم رو زدن. یکی از استادام که خیلی با من خوب بود، میگفت: وقتی می بینی جمعی بخاطر خوب بودنت مسخرت می کنن به خودت افتخار بکن.توی ترم سوم دیگه همیار استاد درس برنامه نویسی Cو ساختمان داده شده بودم. چند باری شده بود که مقاومتم در برابر بعضی از دخترای دانشگاه کم شده بود. شب پیامای جورواجور واسم میومد و همین به غرورم اضافه میکرد (غروری که همش منو احمق تر از همیشه میکرد). کلاس های خصوصی بیرون شروع شده بود. پروژه میگرفتم و حسابی به نون و نوایی رسیده بودم.من درسهایی عمومی رو طبق راهنمایی مدیر گروهم واسه ترم چهارم گذاشتم. انتخاب واحد شروع شده بود و من باید درس فارسی عمومی، پروژه، کارآموزی، پایگاه داده و &#8230; رو برای ترم چهار انتخاب میکردم. درست یادم هست که موقع انتخاب واحد سه تا استاد معرفی شده بود (آقای فارسی، آقای بهرامی و خانم علیخوانی| فامیل واقعی). آقای فارسی خیلی استاد خوبی بود و خیلی ازش تعریف شنیده بودم ولی اصلا با کلاس تربیت بدنی و پایگاه داده-ام جور نمیشد به همین خاطر مجبور شدم که با آقای بهرامی کلاس بگیرم.کلاسا شروع شده و منم طبق معمول به درس خوندن ادامه دادم. اصلا از کلاس آقای بهرامی راضی نبودم. آدم متعصبی بود و اصلا افکار دیگران رو قبول نداشت، منم به همین خاطر تا مهلت حذف و اضافه تموم نشده بود، رفتم کل شهریه داشگاه رو پرداخت کردم و از روی ناچاری با هزارتا دردسر و التماس خودمو توی کلاس خانم علیخوانی جا دادم. اصلا روحیه خوبی، بخاطر انتقادات و یا بهتر بگم مسخره کردنم توسط همکلاسی هام، نداشتم.کلاس ها روال خودش رو طی میکردند، تا اینکه هفته بعد از تغییر کلاس فرا رسید. میخواستم ببینم این استاد چطور استادی (استاد فارسی عمومی، خانم علیخوانی)، خوب به مباحثش گوش می دادم. انصافا معلوم بود استاد با کمالات و درس خونده ای هست. ظاهر کاملا خوب و با حجابی داشت. آرایش معمولی میکرد. چشاش مشکی بود و ابروهای خیلی قشنگی داشت از همه مهمتر صورت خندونش آدمو به خودش جذب میکرد. صورت سفید و لبای رژ خوردش خیلی خوشگلترش میکرد. همیشه چادر سر میکرد. و هنگام درس دادنش هم چادرش رو از سرش نمی کشید.همیشه عادت داشتم که ردیف جلو، صندلی نزدیک استاد بنشینم (از ترم اول و الانم هنوز همین عادت رو دارم، شاید بخاطر جسه کوچکمه). دیگه لحن شعر گفتناش واسم خیلی فرق کرده بود. نمیدونم بهش حسادت میکردم که اینقدر خوب حرف میزنه و یا بهش علاقمند شده بودم. وقتی توی کلاسش می نشستم اصلا دوست نداشتم کلاسش تموم شه و حتی یک کلمه هم نمی نوشتم چون اصلا دیگه حواسم به درس نبود و مرتب به صورت و سیماش نگاه میکردم. اصلا رو نداشتم که باهاش غیر از درس حرفی بزنم و مرتب به بهونه سوالات درسی خودمو باهاش هم کلام میکردم. فارسی عمومی شده بود برام چای و استاد علیخوانی هم واسم شده بود حبه قند، که راحت با هم حضمشون میکردم. کلافگی و سردرگمی، که مخرب اصلی آینده جوونای ماست، کاملا به سراغم اومده بود و کلا حواسم به علیخوانی بود. (البته فقط توی درس فارسی اینطور بودم) همیشه صبح روز بعد از کلاس، تصمیم می گرفتم که دیگه به اون فکر نکنم، ولی توی این یه مورد حسابی کم میاوردم.همیشه عادت داشت وقتی وارد کلاس میشد، اول یک سر، دَم در کلاس، کل بچه ها را ببینه و بعد آروم با دسته راستش صندلی رو بکشه و کیف لپ تاپش رو کنار میز بزاره و روی صندلی بشینه و تا چند دقیقه لیستش رو چک کنه و اونوقت حضور غیاب کنه. وقتی به اسمه من میرسید می گفت: مثل همیشه آقای احسانی(مستعار) حاضر هستش. ولی اونروز حضور غیاب خیلی فرق کرده بود، آخه دو جلسه آخر بود و همه دانشجوها حضور داشتن. تا اسمه منو خوند یکی از دانشجوها که میشناختمش از ته کلاس داد زد: آقای املی حاضر. استاد تشخیص نداد که کی این حرف رو زد. و بعد نگاهی به من کرد و سری تکون داد. اصلا از این بابت ناراحت نشدم چون فکر میکردم شاید همین باعث حرف زدنه من و خانم علیخوانی بشه، ولی اصلا همچین اتفاقی پیش نیومد. دیگه بچه های کلاس هم از رفتار من فهمیده بودند که من چه دردی دارم.دائم تیکه پرونی میکردن. دیگه دخترای کلاس هم روشون باز شده بود. توی وقتای آخر کلاس بودیم که بحث به ازدواج و این چیزا کشیده شد. بچه ها مرتب مخسره و شوخی میکردن. جو کلاس کاملا عوض شده بود و البته از کنترل خانم علیخوانی خارج شد. پسرا به دخترا تیکه مینداختن و دخترا به پسرا. منم که توی این حال و هوا داشتم لبخندای خان علیخوانی رو نگاه میکردم. تا اینکه سرش رو، رو به من کرد و سریع نگام رو ازش دزدیدم تا متوجه نشه.صندلیش رو کشید عقب و اومد روبه روی صندلی من ایستاد. باور کنید از ترس داشتم میمردم و قلبم به ضربان افتاده بود. چون اصلا موقع نگاه کردنش متوجه زیر چشمی پاییدنش نبودم و همین ترسمو بیشتر کرده بود. چادرش کمی باز بود و از لای دکمه مانتشو میشد پیرهن قرمز زیرش رو دید. البته من آدمش نبودم که زل بزنم و سریع سرمو رو بهش کردم. خانم علیخوانی گفت: آقای احسانی چرا شما حرفی نمی زنید؟&#8211;؛. منم با لکنتی که توی زبونم افتاده بود(از سر دستپاچگی)، گفتم: من چی بگم، اونا که دارن خوب حرف میزنن.&#8211;؛. صندلی پشتیم که پسر پرویی بود گفت: خانم، احسانی حواسش جای دیگست. خودش جای دیگه رو داره دید میزنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی کامل دوزاریش افتاد و فهمید که اونم (صندلی پشتیم) فهمیده و مطمئن شد که من داشتم بهش نگاه میکردم(نگاه که نه&#8230;).خانم علیخوانی به روی صندلیش برگشت و گفت: بچه ها کلاس تمومه و خواهش میکنم امروز سوالاتون رو بزارید واسه کلاس بعد.&#8211;؛. مطمئن بودم که با منه. من حرفش رو نشنیده گرفتم و تا از کلاس رفت بیرون، دویدم دنبالش و ازش در مورد زندگینامه (انتخاب پروژه، واسه کنفرانس) مولانا سوال کردم. اونم گفت: آقای احسانی مگه من نگفتم که بزارید واسه جلسه بعد، مگه شما حواستون کجاست؟&#8211;؛. آخ&#8230; که آب سردی بود که با فشار زیاد روم باز شده بود. همونجا میخ کوب شدم، اصلا فکرشو نمیکردم که اینطوری باهام حرف بزنه. توی این موقعیت، پسره صندلی پشتی من بازم سر کلش پیدا شد و گفت: هر کی فکر کنه تو املی، من اینطوری فکر نمی کنم. همه با دوختر دوست میشن، ولی تو دستت رو گذاشتی روی خانم علیخوانی، کلک تر از تو آدم پیدا نمیشه.&#8211;؛. نمیدونم چرا چنین فکری رو پیش خودش میکر. شهر ما یکی از شهرهای گرم جنوب هستش(باور کنید که جرات گفتنش رو ندارم؛ خواهش میکنم درک کنید). من توی اون گرمای آخر فروردین ماه یه فاصله 5-6 کیلومتری رو پیاده تا خونه رفتم، دائم توی راه فکر میکردم و خودخوری میکردم.جلسه بعد هم رسید و منم کنفرانس رو دادم و هیچ سوالیم نپرسیدم. همه بچه ها تعجب کرده بودن. یکی از بچه ها که از همه باهاش صمیمی تر بودم، بهم گفت: اونروز حسابی کلک و پرتو ریختا.&#8211;؛. منم با یک سکوت جوابشو دادم. دیگه کلاسا تموم شد و منم دیگه خانم علیخوانی رو ندیدم. همیشه به اون فکر میکردم. بارها به سرم زد شماره تماسش رو از بچه ها بگیرم و باهاش تماس بگیرم. ولی بعضی از بچه ها نداشتن و بعضی ها هم نمیدادن.فوق دیپلمم رو گرفتم و واسه کنکور کارشناسی خودمو آماده میکردم. کارم کلا، پرداختن به سایتم و رفتن به فروشگاه های لوازم سخت افزار و نرم افزار رایانه بود. خیلی روزگار بدی برام شده بود. اصلا فراموش کردنش واسم سخت بود. ولی چاره چی بود&#8230; دیگه کم کم داشتم فراموشش می کردم، یعنی کلا فراموشش کردم.یه روز (سه شنبه مردادماه بود) داشتم از رَم های فروشگاه سخت افزار رایانه دوستم دیدن میکردم که دیدم خانم علیخوانی داره با صاحب فروشگاه در مورد لپ تاپ حرف میزنه. من گیج مونده بودم. همون لحظه دوستم به ردیف لپ تاپا اشاره کرد و به خانم علیخوانی گفت: شما اگه میخواید مدل ها رو ببینید، برید به دکور شماره 7، اگه سوالی هم داشتید می تونید از آقای احسانی بپرسید.&#8211;؛. من کامل هیجان زده و البته عرق کرده بودم(شاید بعضی از شما منو درک کنید). خانم علیخوانی، به من نگاهی کرد و انگار که اصلا منو نمیشناسه (شایدم واقعا منو فراموش کرده بود، چرا نکنه؟) به دکور شمارع 7 رفت. یکمی اینور اونور شد و صدا زد: آقای احسانی لطف میکنید چند لحظه تشریف بیارید&#8211;؛. منم با تعجب، رو کردم بهش و گفتم: خواهش میکنم&#8211;؛. رفتم نزدیکش وایسادم. کمی از من بلند تر بود. وای جذابیتش صد برابر شده بود. صورت سفید، چشای مشکی و موهای رنگ شرابیش که روی قسمت مشکی موهاش افتاده بود، لبای رژ زده ، همه و همه منو محو خودشون کرده بودن، تا حالا توی عمرم خانم علیخوانی را به اینصورت ندیده بودم.خانم علیخوانی رو به من کرد و گفت: آقای احسانی اینورا میچرخید. تحصیل رو چه کار کردید؟&#8211;؛. بـــلـــه&#8230; کاملا منو یادشه. منم گفتم: من همیشه به این فروشگاه میام. آخه من این لپ تاپ ها رو واسه دوستم میارم. الانم دارم واسه کارشناسی می خونم&#8211;؛. علیخوانی: خیلی هم خوب. بارها تعریف شما رو از استاد های توی اتاق مشاورین دانشگاه شنیده بودم. معلومه پسر فعالی هستید&#8211;؛. من که توی دلم هنوز از برخورده روز های آخر کلاسش، ناراحت بودم. گفتم: خواهش میکنم.&#8211;؛. علیخوانی: میشه منو توی انتخاب لپ تاپ راهنمایی کنید. اگه بتونم یه لپ تاپ خوب بگیرم شیرینی شما، پیش من محفوظه.&#8211;؛. من از این حرفش خیلی ناراحت شدم. توی جوابش گفتم: شما پیش من حق دارید، نا سلامتی شما استاده من بودید. و حسابی منو کمک کردید&#8211;؛. لبخندی زد و گفت: مخصوصاً، جلسه آخری؟&#8211;؛. فهمیدم که دوزاریش افتاده، گفتم: نه&#8230; حتما اونروز عصبی بودید.&#8211;؛. گفت: در هر صورت من از شما معذرت خواهی میکنم. البته نه بخاطر راهنمایی کردن شما، نه.. از اون روز توی دلم بوده.&#8211;؛.منم کل لپ تاپ ها رو با دقتی که بهش داشتم، معرفی کردم. انگار توی چهرش معلوم بود که لپ تاپ ها رو نمی پسنده. گفتم: خانم علیخوانی اگه این مدل ها رو نمی پسندید، من به شما مدل بهتری رو پیشنهاد کنم. اما توی فروشگاه از اون نداریم. مدل سونی وایو، اصل آمریکا هست. اگه دوست دارید تا واستون سفارش بدم&#8211;؛. علیخوانی گفت: جدی میگید؛ آره راست میگید من اصلا از اینا خوشم نیومد. اگه بتونید این کارو کنید که خیلی خوب میشه. من چطوری میتونم ظاهر اونا رو ببینم.&#8211;؛. من گفتم: من می تونم تصویراشون رو به شما نشون بدم. ولی الان توی لپ تاپ خودم دارم، اگه میمونید برم واستون بیارم؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه الان مزاحمتون نمیشم. فقط اگه زحمتی نیست، بعد از اینکه تصویر و قیمتو گرفتید، با شماره ای که الان بهتون میدم تماس بگیرید، تا فردا توی دانشگاه همدیگرو ببینیم.&#8211;؛. من خیلی از این حرف خوشحال شده بودم. شاید توی دانشگاه بود، ولی همینم فعلا از سرم زیاد بود.من سریع به خونه رفتم و مدل لپ تاپ هایی که تا آخر اردیبهشت ماه می رسیدن رو چک کردم و چند تا از تصویرهای اونا رو هم توی اینترنت، به بقیه تصویر مدل های لپ تاپ اضافه کردم. می خواستم باهاش تماس بگیریم ولی گفتم اینطوری که خیلی تابلو میشه؛ حداقل بزارم واسه فردایی که خودش گفت.فردا رسید، حدود ساعت 9 صبح تصمیم گرفتن که باهاش تماس بگیرم، ولی مگه این دو دلی و شک می زاشت. هر بار که از دفترچه تلفن گوشیم، نام Ali-Khani رو جستجو می کردم، از تماس منصرف میشدم. با خودم گفتم من که نمی خوام باهاش حرف خاصی بزنم. دکمه Call رو زدم، چند بار بوق خورد ولی جواب نمی داد، بیش از 5 بار زنگ زدم، ولی اصلا جواب نمی داد. حسابی داغ کرده بودم و با خودم حرف میزدم. همش میترسیدم اتفاقی افتاده باشه.گوشی رو گذاشتم روی میز کامپیوترم و رفتم که کمی توی حیاط خونمون قدم بزنم. بعد از یه ربع قدم زدن، برگشتم و گوشی رو، برای اینکه یه بار تماس بگیرم، باز کردم. بــــــــلـــــــــــه&#8230; خانم علیخوانی تماس گرفته بود، ولی منه احمق با خودم گوشی رو توی حیاط نبرده بودم. هزارتا بدو بیراه به خودم گفتم و با خانم علیخوانی تماس گرفتم. گوشی رو برداشت و با یه صدای ضعیف و نازک گفت: بله&#8211;؛. من که کاملا دست پاچه و حول شده بودم، گفتم: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. مدل لپ تاپ ها رو واستون فهرست کردم، هر وقت خواستید تا واستون بیارم دانشگاه&#8211;؛. خانم علیخوانی: ای وای، ببخشید، در حال رانندگی بودم و اصلا متوجه تماس شما نشدم. من امروز باید بخاطر چیزی که اصلا توقع فراموش کردنش رو نداشتم، به شیراز برم و دکتره پسرم رو ببینم&#8211;؛. شیراز تا شهر ما، حدود 8 ساعت راه هست و شهر ما تا بوشهر حدود 2 ساعت. بگذریم&#8230; من کاملا شکه شده بودم و داشتم از تعجب (واسه بچه دار بودنش) شاخ در می اوردم. با لحنی که اصلا فکر نکنه توقع شنیدن این حرفش رو نداشتم، گفتم: ببخشید که وسط رانندگی مزاحمتون شدم، به همسر و بچتون سلام برسونید و امیدوارم که مشکلتون به زودی رفع بشه&#8211;؛. حسابی به خاطر این سرکاری، داغ کرده بودم و عصبی بودم. خانم علیخوانی گفت: نه موردی نیست، من الان دشت ارژن هستم و وایسادم که واسه بهزاد(اسم بچش) خوراکی بگیرم. درضمن من همسرم فوت شده، تعجب میکنم شما اینو نمیدونستید، کل بچه های دانشگاه اینو می دونن؛ پسر من آلرژی و آسم داره، هر چند مدت یک بار باید بخاطر واکسناش، به شیراز بیام. امیدوارم که بخاطر این بد قولی شما منو ببخشید.&#8211;؛. من گفتم: من اصلا در مورد فوت شوهر شما چیزی نمی دونستم و بخاطر همین بهتون تسلیت میگم. امیدوارم که مشکل پسرتون حل بشه. واقعا فکر نمی کردم این همه مشکل داشته باشید. تصورم چیز دیگه بود&#8211;؛.واقعا همینطور بود، اصلا تصورش رو نمیکردم ، که خانم علیخوانی یک زن بچه دار و شوهر دار باشه. خانم علیخوانی گفت: تصورتون چیز دیگه ای بود! تصور شما از من چی بوده؟، دوست دارم بدونم.&#8211;؛. من گفتم: تصور خاصی نداشتم، ببخشید، ولی اصلا فکرش رو نمی کردم که شوهر داشته باشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما همیشه در مورد مردم همچین فکرایی می کنید؟&#8211;؛. اصلاً فکرشو نمی کردم که بخاطر حرفم عصبانی بشه و بخواد حرفم رو قطع کنه، فهمیدم که با این حرفم حسابی گند زدم. اومدم که جمو جورش کنم که انگار بدترم شد.دیگه بعد از اون جریان تا دو-سه ماهی جرات زنگ زدن رو نداشتم، همیشه به اون فکر می کردم و حس میکردم یه روز باهام تماس میگیره. گذشت، تا یه روز واسه حساب و کتاب لپ تاپ و دادن چند تا فاکتور به دوستم به فروشگاه (سخت افزار رایانه دوستم) رفتم. دوستم تا منو دید گفت: کجایی بابا، زود باش بیا به این شماره زنگ بزن، قول داده بودی براش لپ تاپ جور کنی، مگه ما با هم طی نکردیم که باید تمام خرید و فروشا توی فروشگاه انجام بشه.&#8211;؛ منم گفتم: علی (مستعار) اصلا حوصله ندارم باهات بحث کنم، من به کسی قول ندادم. علی (دوستم) گفت: پس این خانمو که امروز زنگ زده و میگه آقای احسانی قرار بوده برام لپ تاپ سفارش بده کیه دیگه؟. خودشو علیخوانی معرفی کرد. اینجوری نمیشه که تو از من مشتری بگیریا&#8230;&#8211;؛. خیلی تعجب کردم، میدونستم با کی هست. اصلا، انرژی گرفتم و حسابی روم باز شد(پیش دوستم) منم گفتم: یعنی چی، تو سفارشات منو توی فروشگاهت میزاری و 400 تومان 400 تومان سود میکنی، ولی من نمی تونم از فروشگات یه مشتری بگیرم، در ضمن اون مدل لپ تاپ های تو رو نپسندید و گرنه بهش قول نمی دادم. اگه خواستی هم میام سودشو روت پرت می کنم.&#8211; ؛. علی: حالا چرا ترش میکنی، جنبه نداریا، ما 2سال که باهم کار میکنیم چرا هنوز از من به این تندی دلخور میشی..&#8211;؛.بگذریم&#8230;من بلافاصله از فروشگاه اومدم بیرون و سریع گوشی رو برداشتم و شمارش رو گرفتم، بازم همون درد لعنتی، گوشی رو جواب نمی داد. خودم: اصلا من شانس ندارم، خاک تو سر من. این چه وضعیه، هر وقت زنگ زدم گوشیشو برنمیداره.&#8211;؛. دیگه حسابی اونروز رو شانس بودم، گوشی رو هم که بخاطر افتادنش توی خیابون، داغون کردم. دیگه چی میخوام. سریع رفتم از دستگاه های عابر بانک، یه 30 تومان گرفتم رفتم یه گوشی نوکیا معمولی خریدم و تا شب گذاشتم توی شارژ. اصلا خیلی واقعا بدشانسم، شماره خانم علیخوانی رو هم که توی گوشی قبلیم ذخیره بود، از دست داده بودم، حدود ساعت 10.30 شب بود که به علی زنگ زدم، دعا-دعا میکردم که گوشی رو جواب بده، بعد از کلی زنگ خوردن، گوشی رو جواب داد. من: سلام علی خوبی، کجایی بابا، چرا گوشی رو جواب نمیدی.&#8211;؛. علی: بابا تو هم امروز یه چیزیت میشه ها، اون از صبحت و اینم از الان، بابا داشتم مغازه رو می بستم که زنگ زدی. حالا بگو ببینم چته؟..&#8211;؛. من: این شماره خانمه توی حافظه تلفنت نیست، از بس که اعصابمو داغون کردی، گوشی از دستم توی خیابون افتاد و ال سی دی-ش داغون شد، این نوکیا 20 تومانی که ارزش درست کردن رو نداره، رفتم یکی دیگه گرفتم.&#8211;؛. علی: تو که وضعت خوبه چرا یه گوشی خوب نمیگیری.&#8211;؛. من: تو چه کار به این کارا داری، زود باش بگو ببینم شمارش افتاده یا نه.. أه&#8211;؛. علی: باشه بابا چقدر تو بد اخلاق شدی امروز. بزار ببینم؛ ببین قطع کن الان باهات تماس میگیرم.&#8211;؛. علی بعد از چند لحظه با من تماس گرفت و شماره رو بهم داد.من خیلی خوشحال بودم، ولی باز هم دلهوره داشتم، نمی دونستم امروزم چه سرکاری رو میخوام بخورم. خلاصه رفتم توی پارک روبه روی در حیاطمون نشستم، شماره رو گرفتم. بوق ممتد، چرا از صبح تا حالا جواب نمیداد. اصلا دیگه داشت حالم بهم میریخت. یکی – دوبار دیگه زنگ زدم، گوشی رو جواب نداد. دیگه مطمئن شدم یه خبرایی هست.صبح فرداش، حدود ساعت 9 بلند شدم و گوشی تلفن اتاقم رو برداشتم و با تلفن ثابت زنگ زدم. سه تا بوق خورد که گوشی رو برداشت. من: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. چند روز پیش با فروشگاه تماس گرفته بودید. دیشب هر چه با تلفن همراهم باهاتون تماس گرفتم، گوشی رو جواب ندادید. درخدمتم، امری داشتید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید آقای احسانی، دیشب یه شماره همراه افتاده بود روی گوشی، دیر وقت بود واسه همین تماس نگرفتم. فکر نمی کردم شماره شما باشه؛ توی این مدت که تماس نگرفتید، فکر کردم دیگه کار نمیکنید، با فروشگاه که صحبت کردم، گفتن که هنوز تو کار لپ تاپ هستید. چرا پس تماس نگرفتید؟. چند روز پیش-هم بخاطر لپ تاپ با فروشگاه تماس گرفتم. ولی اونجا نبودید. اگه میشه امروز واسم مدل ها رو بیارید تا ببینم.&#8211;؛. من: من فکر میکردم شما شماره تماس منو دارید و از شیراز که تشریف اوردید با من تماس میگیرید. شما شماره تماس منو ندارید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید، میدونم که باید شماره تماس شما رو ذخیره میکردم، ولی اون روز کلا مشغول ماشین پارک کردن شدم و بعدش که از دشت ارژن راه افتادم، در حال رانندگی بودم، به شیراز که رسیدم رفتم خونه مادرم و صبح فرداش رفتم دکتر، دیگه وقت نشد که شماره رو ذخیره کنم&#8211;؛. بازم خدا رو شکر کردم که نگفت، چرا ذخیره کنم؟ من: اشکالی نداره، الان ذخیره کنید. امروز میخوام بیام کار فراغت از تحصیلم رو انجام بدم، اگه میتونید بیاید که مدل ها رو نشونتون بدم&#8211;؛. خانم علیخوانی: من الان دانشگاه هستم، هر وقت اومدید، برید توی کتابخانه و یه تک به من بزنید.&#8211;؛.بعد از خداحافظی رفتم دانشگاه، به کتابخانه که رسیدم گوشی رو برداشتم و واسه خانم علیخوانی یه تک زدم. حدود 15 دقیقه تنها توی کتابخانه نشستم. تا که درو باز کرد و طبق عادت همیشگی کتابخونه رو یه نگاهی کرد اومد صندلی جلوی من نشست. و گفت: من فکر میکردم شما رفتید سالن مطالعه.&#8211;؛. من: شما که به من گفتید بیاید کتابخانه، در ضمن سالن مطالعه آقایون، که نمی تونن خانم ها وارد بشن. خانم علیخوانی گفت: آره راست میگید. حالا میشه مدلا رو ببینم. اگه میشه سریعتر که باید برم کلاس دارم.&#8211;؛. منم 5 تا مدل نشون دادم که مدل سری F12 سونی وایو رو پسندید. و گفتم: شما که یه Dell داشتید، اونو چکار کردید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: من اونو گذاشتم واسه بهزاد، البته خیلی ویروس داره، سرعتش حسابی کند شده. اصلا نمیشه باهاش، دل راحت کار کرد. بهزادم که هنوز بچس نمی تونه ویندوز و این چیزا رو عوض کنه، خودمم که وقت ندارم. راستی میشه یه خواهشی کنم؟ &#8211;؛. من: بله بفرمایید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: وقتی میام دانشگاه، بهزاد تنها میشه، وقتی می خواد با کامپیوتر کار کنه، 10 بار به من زنگ میزنه، منم که دلم نمیاد ناراحتش کنم، گفتم اگه زحمتی نیست، یه روز بیاید هم ویندوز سیستم رو عوض کنید و هم یکم با بهزاد کامپیوتر کار کنید. در ضمن هر چقدر هم زحمت کشیدید من حقتون رو پرداخت می کنم.&#8211;؛ من: این چه حرفیه، مگه می خوام چکار کنم. هر وقت گفتید من میام واستون ویندوز لپ تاپ رو عوض می کنم و حسابی بهش میرسم. ولی نمی دونم بهزاد بتونه همون روز یاد بگیره.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما بیاید، اگه دیدید بهزاد یاد میگیره، هفته ای سه شب، شبی 1 ساعت بهش یاد بدید، شاید واسه تعویض ویندوز پرداختی نکنم، ولی واسه تدریستون حتما باید حقتون رو پرداخت کنم؛ من که دیرم شده، ولی امشب واسه جوابتون، با شما تماس میگیرم هر چند می دونم در گیر درساتون هستید ولی اگه بتونید، خیلی ازتون ممنون میشم.من سال بعد، کنکور دولتی جایی رو که دوست داشتم قبول نشدم واسه همینم گذاشتم واسه دوره ی بعد، از این بابت هم که یه فرصته دیگه به دست میاوردم خوشحال بودم. اما واسه سربازی نرفتن هم باید ترفندهایی رو که جوونای هم سن سال من اجرا میکردن رو پیاده میکردم.بگذریم&#8230;شب شد، خوب یادمه داشتم یکی از فیلم های نیکلاس کیج رو می دیدم که خانم علیخوانی زنگ زد. چند لحظه جواب ندادم تا فکرخاصی نکنه. گوشی رو برداشتم. خانم علیخوانی: سلام. خوبید آقای احسانی؟ ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم. می خواستم ببینم می تونید فرداشب بیاید، لپ تاپه بهزاد رو درست کنید. &#8211;؛. من: آره، حتما. فرداشب ساعت 10 خوبه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نمیشه زودتر، آخه ویندوز عوض کردن خودش طول میده، تازه اگه بشه، می خوام کمی با بهزاد ورد کار کنید. دوست دارم از الان مشغول شه، و کمتر بازی کنه&#8211;؛. من: مانعی نداره، اگه مشکلی نیست ساعت 8.30 میام، چون خودم توی شهر یه سری کار دارم که باید انجام بدم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: من نرم افزار های آفیس رو ندارم اگه شد با خودتون بیارید.شب بعد فرا رسید، قبل از اینکه برم به خونه ی خانم علیخوانی حسابی بخودم رسیدم. از عطرو ، اصلاح صورت بگیر تا &#8230; . دیگه کاملا آماده شدم. ساعت 8.40 راه افتادم. زنگ زدم آدرس رو گرفتم و چون آدرس راحت بود، سریع خونشون رو پیدا کردم. زنگ آیفون رو زدم، درو باز کرد و رفتم توی حیاط ایستادم، تا که خودش اومد. گفت: ای بابا چرا تشریف نمیارید تو، بیاید بالا&#8211;؛. من یواش از پله های توی حیاط رفتم بالا، خیلی کفش و دمپایی جلوی در گذاشته بود، حسابی عرق کردم، فکر کردم مهمون دارن. خونه ی اونا طبقه پایین بود، طبقه بالا که درش (درب به ساختمون بود) توی کوچه اونطرفی باز میشد. یه پیرزن، پیرمرد توی اونجا زندگی میکردن.تا که به خانم علیخوانی رسیدم، با یه لحن نگران گفتم: سلام. انگار بد موقع مزاحم شدم، مهمون دارید نه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی(با یه لبخند) گفت: نه بابا من مهمون کجام بود. عمداً کفش و دمپایی جلو درب میزارم که اگه مامور آبی، برقی و یا چیزی اومد و بهزاد تنها بود فکر کنه کسی خونه هست.&#8211;؛. من که خیالم دیگه از بابت مهمون راحت شده بود، گفتم: (با یک لبخند بابت اینکه خیالم راحت شده بود، زدم گفتم) ای بابا شما خانوما همه جور سیاست رو دارید. من که این به عقلم نمیرسید.&#8211;؛.با یه سری تعارفات معمول وارد خونه شدم. خیلی خونه زیبایی داشت، نه اینکه چیزای گرون داشته باشه، نـــه&#8230; ولی همه چیز با سلیقه کامل چیده شده بود. گفتم: شما درسته خیلی مشغولید، ولی انگار خوب به زندگی خونه میرسید. خانم علیخوانی: آره، از وقتی که شوهرم فوت شده، از ترس اینکه بهزاد یه وقت فکر کنه که به اون اهمیت نمی دم، همیشه اتقاق و خونه رو تمیز می کنم، سعی می کنم غذای گرم بهش بدم و از این طور کارا. حالا چی شد که این حرف رو زدید؟&#8211;؛ من: آخه خیلی لوازم منزلتون با سلیقه و با حوصله چیده شده، قبل از که بیام فکر میکردم خونه شما شلوغ باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: بازم در مورد دیگران فکر غلط کردید؟ خوب نیست، اول همیشه ببینید، بعد حرف چیزی رو بزنید، فکر کنم بهتر باشه.&#8211;؛.خیلی تیپ ساده ای داشت. یه دامن بلند، با یه لباس بلند مردونه، همراه با یک دستمال. خانم علیخوانی لپ تاپ رو رفت همراه با بهزاد اورد. خیلی بهزاد خوشگل و عزیز بود، یه بچه سفید با موهای خرمایی، با چشای آبی. قدش خیلی کوتاه بود، ولی معلوم بود بچه ساکتی هست. بعد از چند لحظه که زبون باز کرد، فقط از بازی های روز ازم سوال می گرفت. خانم علیخوانی که اومد گفت: بهزاد جان، آقای احسانی، مثل شما اهل بازی نیستن، اون با کامپیوتر کار میکنه، درس میخونه.&#8211;؛. من حرفشو قطع کردم و گفتم: البته بازی هم می کنم&#8211;؛. بنظر خودم اوج راستگویی رو داشتم پیاده می کردم، که خانم علیخوانی به حالت چشم غره، بهم گفت: من اینو گفتم که اون بازی رو بزاره کنار حالا شما می گید من خودم بازی می کنم، واقعا که.&#8211;؛. من که خندم گرفته بود گفتم: باور کنید من اصلا نمی دونستم، گفتم شما خانوما با سیاستید، می گید نه.مشغول تعویض ویندوز شدم، کاملا جو خونه ساکت شده بود و همگام با تعویض ویندوز، لیوان شربت رو هم سر میکشیدم. خانم علیخوانی با سوالی که پرسید سکوت رو شکوند، گفت: آقای احسانی، شما از کامپیوتر خوشتون میاد، چرا من اصلا از کامپیوتر خوشم نمیاد، نمیدونم اصلا حس نمی کنم که چیزه مفیدی باشه. منم در جواب گفتم: من تمام زندگیم رو روی کامپیوتر گذاشتم. هر کس یه علاقه ای داره، یکی به کامپیوتر، یکی به ماشین و یکی هم به طلا. شما که اینقدر سیاستمدارید، واقعا خوبی های کامپیوتر رو نمیدونید؟.&#8211;؛. گفت: زدید توی خال، من به طلا خیلی علاقه دارم، فکر کنم واسه عمد گفتید طلا، ولی اگه راستشو بخواید، بابت طلا هیچوقت پول ندادم ، تا زمانی که امیر(اسم مستعاری که واسه همسرش گذاشتم) بود اون فقط طلا واسم می خرید.&#8211;؛.من خیلی کنجکاو بودم که درباره همسرش بدونم، واسه همینم دلو زدم به دریا و ازش پرسیدم که: چطور شد که همسرتون فوت کرده؟&#8211;؛ خانم علیخوانی: من همسرم رو موقعی که بهزاد دوسالش بود از دست دادم، همسرم تو جوونی 2 بار قلبش رو عمل کرد ولی فایده ای نداشت. بارها دکترا بهش گفتم که باید دستگاه توی قلبت بزاری، ولی اون گوش نکرد، واسه همین هم عمر زیادی نکرد. خیلی بعد از اون تنها شدم، خانواده شوهرم که همینجا هستن، بکل رابطشون رو با من قطع کردن، حتی یکبارم نشده که نوه-شون رو بیان ببینن، موقعی که امیر فوت کرد من هنوز دانشجوی کارشناسی ارشد بودم، امیر فقط همین خونه رو واسه ما گذاشت، دیگه نه پولی، نه پس اندازی؛ آخه همون اوایل زندگیمون این خونه رو خریده بود.&#8211;؛. من خیلی ناراحت بودم و به بهونه کار با لپ تاپ چهرمو از اون می دزدیدم.گفتم: فکر کنم شما رو ناراحت کردم. اصلا سوال بجایی نکردم، ببخشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه اشکالی نداره، فقط نمی دونم چرا تا این حد که واسه دیگرون نگفته بودم، واسه شما گفتم. شاید با شما احساس راحتی کردم.&#8211;؛. من: خوشحالم که اینو میشنوم، منم سعی میکنم راز دار خوبی باشم. این از ویندوز حالا باید ورد رو نصب کنم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: نه دیگه بسه، من میخوام شام بکشم، هر وقت صداتون کردم، تشریف بیارید توی آشپزخونه.&#8211;؛. منم با کلی تعارف قبول کردم.وقتی شام می خوردیم یه صحبت های در مورد دانشگاه کردیم، بعد از خودن شام، من باز دوباره مشغول به نصب برنامه های لپ تاپ شدم. خانم علیخوانی بعد از انجام دادن کارهای توی آشپزخونه، اونم اومد نشست. و مشغول میوه پاک کردن شد. خیار سبزی رو که پوست کنده بود رو به من گرفت و گفت: شما که همش سرتون توی این لپ تاپه، هیچ چیزی هم میل نکردید، دیگه حداقل این میوه رو بخورید تا منم مثل شما فکرایی نکنم.&#8211;؛. من گفتم: چرا زحمت کشیدید، من خودم پوست می کندم، دستتون درد نکنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما یکم با بقیه بچه های توی دانشگاه متفاوت بودید، همیشه سرتون تو لاک خودتون بود، کاری به بقیه دانشجوها نداشتید. هنوز اون جلسات آخر رو فراموش نکردم. حسابی اون جلسه بهم ریخته بودم.&#8211;؛. من گفتم: منظورتون با جلسه ای بود که کلاس بهم ریخت، بعدشم گفتید که کسی سوال نپرسه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: آره، ولی یه سوال دارم، که باید بدون هیچ فکر اشتباهی و گمان بدی، به سوالم جواب بدید، وگرنه (با خنده) لپ تاپت رو ازتون میگیرم&#8211;؛. باور کنید که واقعا با این حرفش دیگه نمی تونستم هیچ چیز رو دروغ بگم، هر سوالی رو از من می پرسید مطمئن بودم واقعیت رو می گفتم، آخه چهرش خیلی دوست داشتنی بود. من گفتم: شما بپرسید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: چرا اون روز به من زل زده بودید؟ چیز خاصی بود، من از لحاظ ظاهری مشکلی داشتم.&#8211;؛. خیلی جواب دادن به این سوال واسم سخت بود، ولی باید حتما جواب میدادم. من گفتم: شاید با این حرف نظرتون روی من برگرده، ولی همون طور که خواستید، می خوام واقعیت رو بگم&#8211;؛. باور کنید خیلی برام سخت بود، اصلا به همین آسونی که نوشتم، حرف نزدم. ماجرای کلاس فارسی رو بهش گفتم. ادامه دادم: من بعد از گرفتن کلاس با شما، از شیوه درس دادنتون خیلی خوشم اومد، نمی دونستم، حسادت بود و یا چیزه دیگه، ولی اصلا واسم تکراری نبود. همیشه سعی میکردم که کلاس های شما رو سر وقت بیام. حتی اگه شما هم طول میدادید خیلی ناراحت میشدم. یه جورایی به شما عادت کرده بودم. من اون روز فقط به شما زل نزده بودم، همیشه همینطور بوده.&#8211;؛. دیگه هیچ چیز واسم مهم نبود، سرخ شده بودم. زیر اون کولر حسابی احساس گرما می کردم. داغ داغ بودم. گوشم داشت آتیش می گرفت.می خواستم ادامه بدم که حرفمو قطع کرد و گفت: حسابی داغ کردید بیاید این شربته منو رو هم بخورید.&#8211;؛. اصلا توقع نداشتم به این راحتی برخورد کنه.&#8211;؛. بعد از دادن شربت گفت: ببینید این احساس شماست، و کاملا می دونم چیرو می خواید بگید، ولی شما تنها نیستید که این حرفو به من زدید. همیشه دانشجوهایی بودن که چنین احساسی رو روی من داشتن.&#8211;؛. احساس می کردم که یک تریلر 18 تنی با بار داره روم رانندگی میکنه، کاملا خرد شده بودم، شاید این حرفش بدتر از صدتا توهین بود. حرفاش رو ادامه داد: اما شما رو خوب میشناسم، تا اونجایی که میدیدم شما اهل هیچ چیز نبودید، حالا نمی دونم ظاهرتون اینو نشون میده یا نه، ولی در کل من اینو حس کردم. ببینید، می خوام باهاتون راحت باشم، شاید اگه پیچیدش کنم شما بد برداشت کنید. و ناراحت بشید. در ضمن اگر شما هم به درستی حرفتون و نیتتون رو بگید من بهتر می تونم حرفامو تکمیل کنم.&#8211;؛من می دونستم که می خواد چی جوابمو بده، چون حق داشت واقعا زود بود. واسه همین، سرمو رو به مانیتور لپ تاپ کردم و گفتم: علاقه من به شما از روی دوست داشتن شخصیت شما بود همین. هیچ منظور دیگه ای هم نداشتم. اگه چیزه دیگه رو ثابت کردم ازتون معذرت می خوام&#8211;؛. یه لبخندی زد، و چهرش داد میزد که می گفت خر خودتی.اون شب دیگه هیچ لذتی برام نداشت و فقط می خواستم هر چه زودتر تموم بشه. توقع نداشتم که ازش بله بگیریم ولی فکر نمی کردم که بخواد اینجوری پیش بره. فردای اون روز ساعت 2 بعد از ظهر باهام تماس گرفت و گفت ساعت کلاسا رو مشخص کرده و اگه من مشکلی ندارم باهاش موافقت کنم. منم چاره ای نداشتم، البته هنوزم فکرم پیشش بود، نمی خواستم کم بیارم.کلاسامون روزهای شنبه و سه شنبه و پنج شنبه، ساعات های 9-11 بود. قرار شد که من مجموعه آفیس رو به بهزاد آموزش بدم. روز سه شنبه که شد، اولین جلسه ما بود. من رفتم (البته این بار با یه وایت بورد رفتم). طبق معمول جلوی درب سالن خونشون منتظر من بود، من رفتم تو، یه تغییرات ریزی رو توی ظاهرش احساس می کردم، ولی نمی تونستم بفهمم. از لحاظ تیپ، همون تیپ قبلی رو داشت. فقط یه روسری روشن سرش کرده بود.طبق معمول وسائل پذیرایی روی میز گذاشته بود، بهزاد امروز روش بازتر به نظر میرسید. با یه لبخند اومد پیشم و گفت: آقای احسانی میشه، برام بازی Rise Of Nation رو نصب کنید، خیلی دوسش دارم. مامان هر چه کرد نصبش کنه نتونست.&#8211;؛. من با تعجب از سلیقه خوبش، گفتم: چرا نمیشه، ولی اول از مادرت اجازه بگیر، اون وقت منم واست نصب می کنم.&#8211;؛. اونم با یه حرکت از زمین بلند شدو به سمت آشپزخونه دوید. بلافاصله چیزی طول نکشید که خانم علیخوانی اومد: آقای احسانی اگه میشه، تمام بازی ها رو پاک کنید، و فقط این بازی که میگه رو نصب کنید. این بازی که ایرادی نداره&#8211;؛. من: بازی هایی که روی ویندوز قبلی بودن دیگه قابل اجرا نیستن، این بازی یک بازی فکری و استراتژیکه که خیلی خوبه من خودم این بازی رو 10ها بار کردم.&#8211;؛.بازی رو من نصب کردم و شروع به آموزش مبحث اولیه ورد به آقا بهزاد شدم. بهزاد هم با فکر بازی، خوب به حرفام گوش میگرفت. اگه راستشو بخواید، من حواسم زیاد به درس نبود مرتب به اتفاقات سه شب پیش فکر می کردم.ساعت 10 شد که خانم علیخوانی از اتاق سمت راسته من که ته سالن خونشون بود در اومد. گفت: آقای احسانی یکم استراحت کنید، منم میشینم که با هم حرف بزنیم بلکه دست از این کامپیوتر بکشید.&#8211;؛. منم با یک لبخند جواب دادم، من دیگه به این کامپیوتر عادت کردم، مشکلی ندارم. راستی چرا این پیرمرد و پیرزن بالا زندگی می کنن، اینا سنشون که بالاست، اگه اینجا(طبقه پایین) بودن راحت تر بودن.&#8211;؛. خانم علیخوانی: در اصل خونه ما طبقه بالاست، توافقی جامونو عوض کردیم، اونا مستاجره من هستن. بهزاد تفریحش بیشتر بازی توی حیاط هست، میترسیدم مزاحم اونا بشه، بخاطر همین باهاشون حرف زدم و بندگان خدا نیز قبول کردن&#8211;؛.من: خیلی جالبه، توی این دوره و زمونه کم پیش میاد دو تا خانواده توافقی خونشون رو عوض کنن، معلومه آدمای خوبی هستن. معلومه شما هم خیلی خوبید که قبول کردن&#8211;؛. خانم علیخوانی: واقعا اینطور به نظر میرسه. بعد از اون دو برخورده قبلی فکر نکنم اینطور به نظر برسه.&#8211;؛. من: من پوستم خیلی کلفته، اصلا به این زودیا از دست کسی ناراحت نمی شم، اونم استاد خوبی مثل شما.&#8211;؛. با یک لبخند گفت: امیدوارم که همیشه همینطور باشید. در برابر من باید خیلی مقاوم باشید، چون هر کس جایه شما بود (داشنجوهاش رو می گفت) تا حالا دیگه طرف منم نمی اومد. آخه بعضی ها فقط حرف میزنن، قدرت عمل کردن رو ندارن.&#8211;؛. من: من به خودم ایمان دارم. کارای خیلی سختی رو انجام دادم، الی بعضی چیزا .&#8211;؛. خانم علیخوانی: مثلا چه چیزایی؟&#8211;؛. من: گفتنش سخته. مثلا همین ارتباط پسرا با دخترا و &#8230; &#8211;؛. خانم علیخوانی: می خوای بگی که تو اصلا تا حالا ارتباط نداشتی؟ خیلی عجیبه و شایدم باورم کردنی نباشه. &#8211;؛. من: من ارتباط داشتم ولی نه در حد اینکه بیرون برم، کاری کنم و &#8230; (باور کنید اینو دروغ گفتم، آخه می ترسیدم فکرایی که هم کلاسی هام روم می کردن خانم علیخوانی هم رویه من کنه). &#8211;؛. خانم علیخوانی: من عادت ندارم حرفامو با کنایه بزنم، وقتی تو اینقدر مراقب رفتار و آبروت هستی پس چرا دیده شما رویه من چیز دیگه هست. نگو نه که حسابی شاکی میشم&#8211;؛من حسابی از باز شدن بحث به این صورت متعجب شده بودم، به همین خاطر نمی خواستم این فرصت رو از دست بدم. نگرانی و استرس داشتم. آدمه عجیبی بود، آدمو با دست پس میزنه و با پا پیش می کشه. منم گفتم: بعضی وقتا، بعضی چیزا از کنترل آدم خارجه، من از اول ترم به شما علاقه داشتم، راه ش رو نمی دونستم، فکر می کردم مجرد هستید، بچه ها می گفتن که شما ازدواج کردید ولی من قبول نمی کردم، یعنی قبول کردنش برام سخت بود. موقعی که ترم تموم شد تصمیم داشتم که شماره تماستون رو پیدا کنم ولی ترس نمی زاشت. آخه من تجربه ای نداشتم، جرأت نمی کردم از کسی هم مشورت بگیرم، نه اینکه آدمه ترسویی باشم، نـــه&#8230; ولی بخاطر خانواده ای که دارم از فاش شدن خواستم می ترسیدم.&#8211;؛. حرفام در ظاهر تموم شد، ولی در باطن خیلی خیلی حرفا واسه گفتن داشتم که قادر به گفتنش نبودم.خانم علیخوانی گفت: تو خیلی نقطه ضعف بزرگی داری، اینا ترس نیستن، اینا همش غرور بیجای تو هستش، میترسی مبادا کسی بفهمه که تو هم دوست داری با کسی رابطه داشته باشی. این خیلی کاره من و تو رو سخت می کنه.&#8211;؛. از گفتنه کلمه من و تو هیجان زده شم، خیلی خوشحال بودم که خودش رو کنار من میزاشت. ادامه داد: حالا تو پیشنهادی داری؟&#8211;؛. نمی دونم چی می خواست از زبونه من بشنوه، دیگه آب از سر گذشته، باید همه چیز رو بگم. من: پیشنهاد&#8230;. راستش، دیگه ترس از مخالفت شما ندارم، حرفمو رک میزنم، مثل جلسه قبل حرفمو نمی خورم. من به شما علاقه دارم، نمی دونم چطوری می تونم اینو ثابت کنم، ولی واقعا به شما علاقه دارم. دوست ندارم شما رو از دست بدم. درسته سنه شما از من بزرگتره، ولی اینقدر روش فکر کردم، که دیگه واسم قابل هضم باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی حرفمو قطع کرد و گفت: اجازه بده منم حرفمو بزنم. اینکه تو عاقل و بالغ هستی من شکی ندارم، ولی اینجا من به یه چیزایی شک دارم، تو گفتی با دخترای دیگه ارتباط داشتی ولی یه ارتباط معمولی بوده، درسته؟ خوب چه چیزه ثابت شده ای هست که ثابت کنه تو منو از روی هوس انتخاب نکردی، نمی خوام باهات تعارف کنم ولی من روی علاقه ای که تو به من داری شک دارم و باید به من ثابت بشه، اصلا هم به سن و سال اهمیتی نمی دم، خیلی از استادایی که منو میشناسن هم سن من هستن و خواهان ارتباط با من، ولی من هیچ کدوم رو قبول ندارم، برعکس استادایی هم هستن که نک سوزن از آبروی معلمی و استادی رو به صد تا بهتر از من نمی دن. بگذریم، ولی من به علاقه تو شک دارم.&#8211;؛.من کاملا تسلیم حرفش شده بودم، نمی تونستم حرفی بزنم چون واقعا حرفش حسابه. ولی چرا اصلا این خانم حس زنونه نداره، اصلا کنجکاوی نمی کنه، سوالی نمیکنه. منم گفتم: حرفه شما کاملا حسابه، و من نمی تونم جوابی رو بدم، چون من اصلا علاقمو ثابت نکردم. فقط یه گذشته نصفه و نیمه دارم که اونم می دونم شما بهش شک دارید. در ضمن شما هم باید به من علاقه داشته باشید و این زوری نمی شه&#8211;؛. خانم علیخوانی: اصلا زوری در کار نیست، اگه شما آدمه مناسبی برای من باشید، من هیچ حرفی ندارم. ولی شما به منم فکر کنید، من یه بچه دارم، که ممکنه چند ساله دیگه خیلی چیزا رو براحتی بفهمه، به موقعیت من توجه کنید، من پول، سن، سال واسم اهمیت نداره ولی هیچ چیز نمیتونه بیشتر از پسرم واسم اهمیت داشته باشه. پس سعی کن منو درک کنی.&#8211;؛.من از حرفاش برداشت کردم که از ارتباط با من بدش نمیاد ولی یه چیزایی رو باید به اون ثابت کنم تا باور کنه.&#8211;؛. من گفتم: چطور شما به علاقه من مطمئن میشید. البته می دونم علاقه خریدنی و یا فروختنی نیست که من بتونم تهیه-ش کنم ولی برای اینکه اینو ثابت کنم، هر کاری می کنم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما هر کاری حاضرید بکنید؟&#8211;؛. من: هرکاری که اینو ثابت کنه، من انجام میدم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: من می خوام برید از استاد محبّی (استاد آیین زندگی) سوال کنید، که آیا میتونی با یک زنه شوهر دار ارتباط داشته باشی، اون ارتباط باید چطوری باشه؟، اگه این سوالو رفتی پرسیدی، من می تونم درباره پیشنهادت فکر کنم&#8211;؛. نمی دونم این چه خواسته ای بود که از من می خواست، این خیلی برام سنگین بود، هیچ یک از دانشجوها از من اندازه سر سوزنی نمی دونن، حالا باید برم از استاد آیین زندگی اونم محبّی که روزی 10 تا سمینارو کنفرانس اینطور چیزا می ره برم چنین سوالی کنم، منم گفتم: شما آقای محبّی رو واقعا می شناسید، می دونید که چطور آدمیه که؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: می دونم که گفتم برو از اون بپرس، اگه دوست داری می تونی نپرسی؟&#8211;؛. من نمی خواستم جا بزنم، بخاطر علاقه ای که به اون داشتم. قبول کردم، قرار شد که پنج شنبه، توی جلسه بعد خبرش رو بدم. اول فکر کردم که اگه الکی برم از جای دیگه بپرسم و بهش بگم ، بهتره، ولی تصمیم گرفتم واسه غروره خودمم که شده برم و ازش سوال کنم. منم طبق برنامه ای که آقای محبی داشت رفتم به دانشگاه تا آقای محبی را ببینم. خیلی ترس داشتم، دست و پام میلرزید. احساس می کردم که دارم گناه می کنم. ولی اصلا دیگه واسم مهم نبود.آقای محبی رو توی اتاق 304 دیدم، وایسادم که بیاد بیرون ولی دانشجوها بهش اجازه ندادن، و من مجبور شدم برم توی کلاس. تا که همه رفتن، با سلام و احوالپرسی گفتم: آقای محبی میشه یه سوال شرعی بپرسم؟ &#8211;؛. آقای محبی با لحجه قشنگ و ملایمی که داشت گفت: بفرمایید، من اینجام که به سوالات شما جواب بدم.&#8211;؛ من گفتم: والا نمی دونم چطوری سوالمو طرح کنم، واسم مشکله، می خواستم بدونم که اگه کسی بخواد با یک زنه بیوه ارتباط داشته باشه باید از نظر شرعی چکاری رو انجام بده؟&#8211;؛. آقای محبی با یک لبخند معنی دار گفت:ببینیم کی باشه، اگه میشه راستش رو بگو تا منم بتونم راهنمایی کنم.&#8211;؛. منم گفتم: اون کس خودم هستم، 6ساله که شوهرشو از دست داده، خیلی خانم خوبی هست، یه پسر داره که هشت سالشه، خونه داره، و با آبرو هست، تحصیل کرده و خانواده دار هست، من تا حالا با کسی رابطه ای نداشتم، بعد از 9 ما من از این خانم تقاظای شناخت بیشتر کردم، اونم گفته که بخاطر اینکه روی پیشنهادت فکر کنم، باید بری از کسی که تو مسائل شرعی وارد هست سوال کنی.&#8211;؛. آقای محبی: حالا تو مطمئنی واست مناسبه، زنه خوبیه، من نمی خوام شما رو بترسونم، ولی این رابطه ها عاقبت خوبی نداره، چون طرفت شاید آدم خوبی نباشه، اما از یه جهت که گفته برو مشورت بگیر، میشه گفت آدم روشن فکری هست. تو چه رابطه ای می خوای باهاش داشته باشی.&#8211;؛ من: نمی دونم، ببینم در حین یک رابطه معمولی چه اتفاقی میوفته&#8211;؛. با چشاش یه جوری نگاه کرد که کاملا می گفت تو خیلی دیگه پرویی، جواب داد: تو در هر صورت باید یک اون خانم را متعه (درستش رو نمی دونم، شاید متعمه باشه- یا عقد موقت) کنی، اگر مدت زمانی رو مشخص کردی و مهری رو قبول کردید، (اگر مدت زمان و یا مهر نگی، عقد باطل هست) باید طبق مدت زمان معلوم، مهر رو بپردازی. میشه مهر رو هم بعد از عقد کمو زیاد کنید. هم می تونی فارسی و هم می تونی عربی بگی. &#8211;؛ من متنش رو که فارسی بود یادداشت کردم، می نویسم شاید بعضی دوستان بخوان بدونن «خانم می گوید: خودم را همسر موقت تو قرار دادم در مدت معلوم و بر مهر معلوم و بر شرط.و آقا می گوید: قبول کردم این متعه را.» اگر از زن، بچه دار شدی متعه باطل هست و گناه کردی. پس خیلی مراقب باش.&#8211;؛منم دیگه حسابی گیج شده بودم، خیلی شرایطه سختی داشت، شایدم من سخت فهمیدم، یا اینکه اون برام سخت توضیح داده. خلاصه یه چیزایی دستگیرم شد و منم واسه امشب آماده شده بودم، کار رو تمام شده می دونستم، تصمیم گرفتم با حقوق سه ماهم ، یک گردنبند طلای سیاه واسش بگیرم، همین کار رو هم انجام دادم. شب شد با دستپاچگی، از اینکه باور میکنه یا نه که من پیش آقای محبی رفتم یا نه، زنگ درو زدم. این بار، آیفون رو بهزاد جواب داد، بعد از اینکه منو شناخت هنوز آبفون رو نزاشته داد زد: مامان آقای احسانی اومده.&#8211;؛ من رفتم تو ، دیدم تازه اومده جلوی در سالن ایستاده و داره دکمه پایین لباسش رو می بنده. امروز فرق کرده بود، لباس و شلوارش تنگ تر شده بود، آرایشش غلیظ تر بود، منم با تعجب داشتم بهش نزدیک می شدم. سلامی کردم و با تعارف اون وارد خونه شدم، خونه رو بوی عطر عجیبی گرفته بود. داشتم یه جورایی احساس می کردم که واسه من این تدارکو دیده، ولی این احساس خیلی خوشبینانه بود.با گفتن بفرمایید بشینید خانم علیخوانی به خودم اومد و نشستم. خیلی جذاب شده بود، لباش رژ خورده و برق میزدن، روسری قرمزی پوشیده بود که موهای شرابیش رو خیلی قشنگتر نشون می داد. با لبخندی که داشت، گونه هاش برجسته شده بودن، یه ساعت مشکی دستش کرده بود که سفیدی دستش رو بیشتر نشون می داد. خیلی قشنگ شده بود. دلم داشت شور میزد، پاهام به لرزه افتاده بودن، یه حسی داشتم که قبلا که بچه بودم وقتی میترسیدم برام پیش میومد، شاید شما هم این حسو تجربه کردید، احساس یه جور فشار و یا یک قلقلک دارید. سوکتمو با پرسیدن کارهایی که امروز کردم، شکست. من گفتم: امروز صبح یه کار بیشتر انجام ندادم، اونم رفتن پیش آقای محبی بود، باور می کنی؟&#8211;؛ مهشید (اسم مستعار خانم علیخوانی): چرا باور نکنم، چون من خودم دانشگاه بودم و در حالی که جلوی در کلاس آقای محبی ایستاده بودی، دیدمت.&#8211;؛ دیگه حرفاشو خودمونی تر می زد و این حس خوبی رو به من می داد. خیلی واسم خوشایند بود. مهشید: حالا چیزی هم فهمیدی؟&#8211;؛ من نمی دونستم چرا دوست داشت، من از آقای محبی در مورد این رابطه سوال می کردم اصلا نمی فهمیدم. کل ماجرا رو براش توضیح دادم . مهشید هم با اشتیاق خاصی به حرفام گوش میکرد. منم که حرفام تموم شده گفتم: خانم علیخوانی حالا نظرتون رو می خوام بدونم.&#8211;؛ مهشید: اولا دیگه اسم کوچیکه منو صدا کن، چون خیلی حرفای خصوصی بینمون رد و بدل شده، و منم دوست دارم باهم راحت باشیم تا بتونیم بهتر و بدون هیچ ابهامی با هم حرف بزنیم.&#8211;؛ من دیگه قند تو دلم آب میشد. نمی دونم بعد از اینکه بهزاد درو برام باز کرد دیگه خبری ازش نبود. من گفتم: من که خیلی مشتاقم به اسم کوچک شما رو صدا بزنم. حالا اگه میشه نظرتون رو بگید.&#8211;؛. مهشید: من به عمد تو رو پیش محبی فرستادم، چون قبل از که تو پیشش بری من تو رو معرفی کرده بودم و باهاش در این رابطه صحبت کرده بودم. اون یکم توی این ارتباط شک داشت، ولی با طی شرعش و عرفش موافق بود. در رابطه با تو هم نظر خوبی داشت چون تو رو میشناخت. ولی ازدواج دائم رو پیشنهاد نکرد، چون گفت اگر بخواید بعدا ازدواج دائم داشته باشید، ازدواج موقت یا عقد موقت شرایطش این نیست. و اگه بعد از عقد موقت، عقد دائم کنید، بر هم حرام میشید&#8211;؛من خیلی گیج شدم، توقع نداشتم به این زودی تا اینجا پیش بریم، شاید بگم اصلا حالیم نبود که چه اتفاقی داره میوفته. گفتم: تو که همه چیزو می دونی و همه کارم، انجام دادی، فقط جواب منو ندادی؟&#8211;؛ گفت: اگه جوابتو دادم، پرو نمیشی؟ &#8211;؛ منم سراسیمه منتظر جواب بودم، گفتم: نه، بگو&#8211;؛ مهشید: من موافقم ولی به شرایطی که من می گم، اول یه سوال دارم، معنی کلمه متعه رو میدونی؟&#8211;؛. من گفتم: یعنی عقد موقت دیگه&#8211;؛ مهشید: این که آره ولی معنی اصلی متعه، یعنی طرفین از همدیگه لذت ببرن، شرایط من هم با توجه به همین معنی هستش، تو باید حد حدوده خودت رو تا زمانی که شرایط معلوم نشده بدونی و نزاری که من ازت ناراحت شم، دوم اینکه من از تو مهریه یا چیزی نمیخوام، من ماشین دارم، (ماشینش پارس بود) خونه دارم، من صداقت و وفادری واسم از یه مهریه چند میلیاردی هم مهم تره، فقط یه سکه مهر می کنم، که اونم اگه خوب بودی بهت می بخشم و انو به ربع سکه می رسونم. دیگه اینکه از این رابطه فقط من و خودت و آقای محبی می دونیم، حالا اینا شرطهای منه، درسته به ظاهر ساده هستن ولی انجامشون خیلی سخته.&#8211;؛ من که دیگه به همه چیز که می خواستم برسم، رسیده بودم، جواب دادم: من که قبولمه، حالا کی می خوای اون خطبه یا جمله رو بگی؟&#8211;؛ ای بابا تو چه عجله ای داری، حتما باید همین امشب ما عقد کنیم&#8211;؛ با گفتن این حرف مهشید، احساس غریبی بهم دست داد، حس میکردم که دیگه صاحب یه چیزی شدم که باید مسولیت سنگینی همراهش باشه. گفتم: چرا که نه؟&#8211; مهشید: بهزاد الان تو حمومه، باید اونم بدونه ولی چون هنوز بچس می ترسم فاش کنه، بزار بیاد بیرون، بفرستمش دنبال مانتوم که پیش خیاطه ، راه دوری نیست، دو کوچه اونورتره، تو همین موقعیت ما می تونیم، حرفمون و یا به قول خودت خطبه رو بخونیم، در ضمن فقط خطبه و نه چیزه دیگه.&#8211;؛برای اینکه همدیگر رو بهتر بشناسیم و منتظر باشیم که بهزاد بیاد بیرون، در رابطه با خودمون بیشتر حرف زدیم. تا اینکه بهزاد اومد بیرون و مهشید اونو با وعده کردن یک دست بازی با لپ تاپ، دنبال مانتو فرستاد. و به من اشاره کرد که برم توی اتاقش، رفتم و نشستم، مهشید گفت: آماده ای، همه فکراتو کردی، ببین جنس فروخته شده رو پس نمی گیریما.&#8211;؛ من: بابا کی تو رو پس میده، اره آمادم.&#8211;؛ مهشید: باشه خودت می خوای دیگه&#8211;؛ خلاصه به سفارش استاد محبی، مهشید خطبه رو اول عربی خوند و من جواب دادم، و باز هم فارسی تکرار کرد و در جوابش هم منم فارسی گفتم. ما مدت عقدمون رو 5 سال و با مهریه 1سکه معلوم کردیم. خیلی باورش برام سخت بود، که دارم با یه زنه بیوه عقد می کنم، من کلا روحیم این بود که همیشه فکر می کردم بچم، ولی با این کار حس مردونگی بهم دست داده بود. مهشید به عنوان تبریک دستش رو اورد جلو و همزمان نیز یه بوس از گونه من گرفت، من کامل هنگ بودم شاید اینم املی منو میرسوند. مهشید: تو که حساس تر از منی، بابا ما دیگه عقدیم، نمی خوای منو ببوسی.&#8211;؛ منم می خواستم کم نیارم گفتم: چرا وایسا تا اول هدیمو بهت بدم، رفتم توی حال و از تو کیف لپ تاپم جعبه گردنبند رو در آوردم و رفتم تو اتاق، باورم نمی شد مهشید با یک تی شرت و شلوار بود، دستمالش رو هم در آورده بود. منم خودمو به نفهمی زدم و گفتم: مهشید اینو از من قبول می کنی&#8211;؛ جعبه رو بهش دادم، جعبه رو گرفت و با صدای بلند: یه جیغ کشید، ممنون، خیلی قشنگه، خیلی دوسش دارم ، دستت درد نکنه. گرونه نه؟&#8230;&#8211;؛ اشک تو چشاش کاملا بازی میکرد، منم دیگه داشت اشکم در میومد، مهشید: محسن، اینو خودت برام می بندی.&#8211;؛ من: چرا نبندم، از خدامه&#8211;؛ باور کنید، کاشکی میشد قلبمو براتون توی این صفحه میزاشتم تا بتونید باور کنید که چقدر خوشحال شده بودم، احساساتی بود که توی این 24 سال عمرم، نداشتم. گردنبند رو دستم گرفتم، از پشت سر گردنبند رو جلوی گردنش انداختم، وقتی گردنبند رو می خواستم ببندم، کاملا گردن سفیدش رو می دیدم، با دست موهاشو به بالا کشید و من گردنبند رو بستم ، وقتی گردنبند رو بستم چند ثانیه ای معطل کردم. مهشید گفت: اونجا چه دیدی که هنوز موندی؟ من: قشنگ ترین لحظه عمرم رو دارم حس می کنم&#8211;؛ همون لحظه گردنشو بوسیدم و دستمو از جلو یه شکمش رسوندم، سریع برگشت و نگاه کرد، گفت: داری خیلی تند میری ما باهم قول و قراری گذاشتیم. حالا بو تو سالن تا بیام. زود باش.&#8211;؛ من از دست مهشید نارحت نشدم از دست خودم ناراحت شدم که اینقدر ساده بازی در اوردم، باور کنید اصلا نمی خواستم کار خاصی کنم، فقط همین رو می خواستم انجام بدم. اومد نشست و گفت: من بهت نگفتم این کارو انجام نده حالا؟&#8211;؛ من: مهشید باور کن من نمی خواستم کاری رو انجام بدم.&#8211;؛ مهشید: من به عمد روسری و پیرهنم رو در آوردم تا جنبتو محک بزنم، دیگه هم توضیح نده. تو باید خیلی چیزا رو یاد بگیری&#8211;؛ من هیچ حرفی نداشتم که بزنم ، فقط با گفتن یک چشم ختمش کردم. مهشید: حالا اگه اشکالی نداره برو خونه، تا یکم تنها باشم.&#8211;؛ منم سریع بلند شدم و با گفتن دوست دارم ازش جدا شدم و رفتم، تاصبح خوابم نبرد.طرفای ساعت 5 صبح بود، گوشیم از طرف مهشید تک خورد، سریع گوشی رو برداشتم و پیام دادم:سلام، مشکلی پیش اومده؟مهشید: می خواستم ببینم زنده ای.من: این چه حرفیه؟مهشید: شوخی کردم، گفتم شاید بخاطر من خودتو کشتی.من: نه، ولی خیلی ناراحت شدم.مهشید: به من حق بده، خاطره امیر برام زنده شد.من: بازم معذرت می خوام، ولی باور کن منظوری نداشتم، فقط در همون حد بود.مهشید: می دونم، حالا فرداشب بیا می خوام برات شام درست کنم.من: راست میگی؟ پس منو بخشیدی.مهشید: حالا بیا تو. در ضمن دوست داشتی می تونی شب بمونی. البته تو اتاقه بهزادمن : باشه. ولی مگه تو شنبه کلاس نداری؟مهشید: صبح ندارم، ولی عصر دارم. محسنمن: جانممهشید: همین شبی که گذشت، اندازه هزار شب عاشقت شدم. جواب پیامم رو نده. شب بخیربا هماهنگی هایی که با خونه کردم قرار شد، شب برم خونه دوستم بمونم، یعنی همون مهشید. طبق معمول رفتم ولی امروز با یک بسته شیرینی و 2 تا DVD فیلم(البته بزرگترین صحنه ای که داشت، لب بود) و یه بازی واسه بهزاد. رفتم و آیفون رو زدم، ولی درو باز نکرد دو سه بار این کارو کردم، ولی بازم کسی درو باز نکرد، گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم، از اون پرسیدم که کجاست، اونم جواب داد که پیش حاجیه خانومه. مهمون داشتن رفته کمکشون.خلاصه اومد پایین درو برام باز کرد و رفتم تو، وسائل پذیرایی آماده نبود، ولی به سرعت آماده کرد. تا گلویی تازه کردم، گفتم: بهزاد کو، انگار خبری ازش نیست داره درس می خونه؟&#8211;؛ مهشید گفت: بهزاد بالا پیش نوه حاج خانوم مونده، نشستن دارن دلی از بازی پر میکنن.&#8211;؛ منم گفتم: بیا این شیرینی رو ببر و به بهزاد بگو بیاد واسش بازی اوردم.&#8211;؛. مهشید: بزار راحت باشه، من از بالا غذا اوردم، نترس دست پخته خودمه بیا بشین کوفت کن&#8211;؛ رفتم تو آشپزخونه، یه بوس از گونش گرفتم، گفتم، خیلی بدیا کسی به همسرش اینطوری میگه؟ مهشید با قیافه حق به جانبی که از خودش گرفته بود، اومد جلوم ایستاد و گفت: من بدم، حالا می خوای بدتر بشم&#8211;؛ یقمو گرفت و کشوندم جلو و لباشو توی لبام قفل کرد، و هی می خورد منم دیگه داشتم همراهیش می کردم، اصلا دسته خودم نبود، دستمو به باسنش که داشت به شلوار جینش فشار می اورد رسوندم، و یه فشار دادم، با یه ناز قشنگ داد زد: آخ، دیونه دردم گرفت، دستتو بردار،&#8211;؛ دستمو برداشتم. مهشید: تو هم بی می مستیا، بزار شام بخوریم&#8211;؛شام رو با نگاه کردن به هم خوردیم، بلند شدیم و رفتیم فیلمایی رو که اورده بودم با هم دیدیم، توی هنگامی که فیلم ها رو می دیدیم همدیگه رو انگولک می کردیم، البته اون بیشتر اذیت می کرد. دیگه ساعت 12 شده بود، مهشید: من میرم خونه حاجیه خانم و بهزاد رو میارم تو هم اماده خواب شو، برو اون اتاقه بهزاده، هر جا که راحتی بگو تا بیام رخت خوابتو بندازم. فعلا جایز نیست تو بیای توی تخت دو نفره من.&#8211;؛ این حرفو با یک لبخن زد و رفت.من داشتم اتاقه بهزاد رو می دیدم که، چشم به عکس امیر شوهر مهشید افتاد، از عکسش خجالت کشیدم، واقعا ناراحت بودم. صدای در ساختمون اومد، فهمیدم مهشیده، در اتاق بهزاد رو باز کرد گقت: بهزاد جان امشب آقای احسانی پیش تو می خوابه، خوبه؟&#8211;؛ بهزاد: عالیه، منم با آقای احسانی فوتبال بازی می کنم&#8211;؛ من: بهزاد جان واست بازی جدید اوردم&#8211;؛ بهزاد خوشحال شد، بلافاصله دیدم مهشید بهم اشاره کرد که برم بیرون کارم داره، منم رفتم بیرون، پرسیدم چی شده؟ مهشید: چیه ناراحت به نظر میرسی؟ اتفاقی افتاده، از رفتاره من ناراحت شدی؟&#8211;؛ من: نه بابا این چه حرفیه که میزنی، چیزی نیست.&#8211;؛ مهشید: درسته که ما الان دو شبه عقد کردیم، ولی من چهره ناراحتته تو رو می تونم تشخیص بدم، بگو قضیه چیه؟&#8211;؛ من: عکسه امیرو تو اتاق دیدم، ازش خجالت کشیدم.&#8211;؛ مهشید: چرا؟&#8211;؛ من: حس می کنم که دارم بهش خیانت می کنم. مهشید: مگه اون زندست؟ &#8211;؛ من: نه؟&#8211;؛ مهشید: مگه تو منو گول زدی، مگه ما با رابطه نا مشروع شروع کردیم، مگه ما غیر شرعی جلو اومدیم، مگه تو منو توی خیابون به زور گرفتی؟&#8211;؛ من: نه، هیچ کدوم درست نیست&#8211;؛ مهشید: من تو رو به میل خودم، با رضایت خودم و از طریق شرع و عرف انتخاب کردم، پس دیگه این حرفو نزن باشه؟&#8211;؛ من: چشم، ولی چرا منو بینه این همه دانشجو و استاد انتخاب کردی؟&#8211;؛ مهشید: جانه امیر نمی دونم، شاید بهتر بودی که انتخابت کردم، شاید از همون اول می خواست همین بشه، اصلا چه می دونم(با یه قه قهه)، حالا برو بخواب، اینم یه بوس که ناراحت نباشی، بگی زنم شب خشک و خالی منو ول کرد.&#8211;؛. من: مرسی. دوست دارم، شبت بخیر. مهشید: منم دوست دارم عزیزم. خوب بخوابی&#8211;،؛من رفتم توی اتاق پیش بهزاد، تا حدود ساعت 2 صبح، با کامپیوتر بازی کردیم، دیدم دیگه چشاش داره چرت میزنه، تا اینکه خوابش برد، منم بلندش کردم و رفتم گذاشتمش توی تختش و یه بوس به صورتش زدم. حس میکردم واقعا بچه خودمه، اون موقع 22 سالم بود (الان 24 ساله هستم). چند باری توی رخت خوابم غلط زدم، همش تو فکر بودم اصلا خوابم نمی برد، بلند شدم، رفتم یه آب زدم صورتم، خواستم برگردم توی اتاق دیدم چراغ خواب، اتاق مهشید روشنه، به سمت در اتاق رفتم، دستگیره رو باز کردم، همین که یه قدم گذاشتم توی اتاق مهشید با یه صدای خواب آلود گفت: می دونستم خوابت نمی بره و میای، بیا اینجا پیشم بخواب&#8211;؛ من گفتم: انگار تو هم خوابت نبرده، یا اینکه منتظر من بودی. مهشید: آره؛ بیا بخواب، در رو کلید کن، تا بهزاد ما رو کنار هم نبینه.&#8211;؛وقتی کنارش خوابیدم ، گفت: محسن، تو از چیه من خوشت اومد؟&#8211;؛ من: من از همه چیزه تو خوشم اومد&#8211;؛ مهشید: أه، لوس نشو، بگو دیگه&#8211;؛ من: اول از همه از شخصیتت، بعدش که فهمیدم متاهلی و بچه داری، فهمیدم که تو زندگی زیاد سختی کشیدی و این منو دیگه عاشقت کرد&#8211;؛ مهشید: حالا از لحاظ ظاهر منو چطور دیدی&#8211;؛ وقتی این سوال رو پرسید، همونطور که خوابیده بود سرش رو، رو به پنجره اتقاق، که توی حیاط باز میشد کرد من: از چشات، از گونه هات، از لبات&#8211;؛. مهشید: دیگه از چی؟&#8211;؛ من فهمیدم که منتظر چیزی هست که از شنیدنش باید خوشش بیاد. من: من از هیکلت، از گردنت، از باسنت، (همونطور که داشتم می گفتم دستم رو بردم به باسنش رسوندم و آروم شروع به مالیدن کردم). از سینه هات (دستم چپم رو آروم بردم و سینه هاشو گرفتم و شروع به مالیدن کردم)، &#8211;؛ برگشت و یه نگاهی بهم کرد گفت: محسن دارم دیونت میشم، دارم عاشقت میشم، نمی دونم چرا امشب دوست دارم تا صبح باهات باشم&#8211;؛ تا اینو گفت دیگه نزاشتم ادامه بده، و لبام رو به لباش رسوندم، تاریکی، و روشنی نور بنفش چراغ خواب خیلی محیطه جالبی رو ایجاد کرده بود.همینطور لباش رو می خوردم، زبونم رو محکم توی دهنش می چرخوندم، با دست دیگم داشتم از رو شلوار کسش رو می مالیدم، دیگه داشت حال می کرد، تا چند دقیقه مرتب، فقط لب همدیگه رو می خوردیم، آروم پیرهنشو در آوردم، با دستم سوتینش رو هم در آوردم، خیلی سینه ی ایده آلی داشت، بزرگ و سفت که آدمو به اوج میرسوند، تا خواستم لبم رو به نک سینش برسونم، سرمو کشوند بالا و با چشم خمارش نگاه کرد و گفت: احسان، مطمئنی؟&#8211;؛ من: آره&#8211;؛ دیگه چیزی نگفت، منم شروع کردم به خوردن سینه هاش، سینه چپش رو می خوردم، میرفتم سراغ راستی ، راستی رو می خوردم می رفتم سراغ چپی، با ولع خاصی سینشو می خوردم، اونم فقط دستاشو تو موهام می کشید، سرمو بردم بالا و باز شروع به لب گرفتن شدم، اومدم پایین، گردنشو خوردم، لاله های گوششو می خوردم، دوباره رفتم سراغ سینه هاش، انگار نقطه حساسش همونجا بود، مرتب آه می کشید، همینطور که می خوردم رسیدم به نافش و زبونم رو به نافش می کشیدم، شکمش رو می خوردم، مشغول خوردنه شکمش بودم که اون منو از اون طرف حول داد رو تخت، سریع لباسمو در آورد، شروع به خوردن گردنم کرد، مرتب گردنمو می خورد، اومد پایین سمت شکمم، همزمان با دستش ، شلوارمو کشید پایین، به همراه شلوارم، شرتمم کشید، پایین، باز رفت بالا سراغ گردنم، هم گردنمو لیس میزد و هم با دستش کیرمو تو دستش بازی میداد، دیگه داشتم دیوونه می شدم، سریع خوابوندمش، شلوار و شرتش رو کشیدم پایین، سینه و لباش رو خوردم و رفتم سراغ کسش، کسش خیسه خیس بود، با دستم کشیدم روش، معلوم بود که حسابی تمیزش کرده بود، با زبونم رو آروم به کسش زدم، جیغش بلند شد، سرمو محکم فشار داد به کسش، منم سریع با زبونم، کسش رو می خوردم، چوچولش خیلی کوچیک بود، اصلا به راحتی توی دهن نمی رفت، دیگه از بس خوردم چوچلش که متورم شده بود، مرتب چوچولش رو می خوردم، تا اینکه یه لرزش خفیفی توی بدنش افتاد و به ارگاسم رسید، تا چند لحظه فقط ازش لب می گرفتم.با صدای لرزونی که داشت گفت: بخواب نوبت منه، سرش رو برد لای پام، از تخمم شروع به خوردن کرد، محکم تخمام رو به دهن می گرفت و می لیسید، شروع به لیس زدن کیرم کرد، اصلا سر کیرم رو توی دهن نمی کرد و مرتب زبونش رو به تخمام و دور کیرم می کشید، منم با دستم سرشو گرفتم، با اشاره اینکه بخور، سرشو فشار دادم به کیرم، اونم فهمیده بود که من چی می خوام با یه ضرب، کیرمو تا نیمه کرد تو دهنش، (کیرم زیاد بزرگ نیست، حدود 15 سانته، انصافا مسخره نکنید). مرتب کیرمو می خورد، اون می گفت که کیرم بزرگه ولی من چنین احساسی رو نداشتم، چون فیزیک بدنیم زیاد بزرگ نبود.نزدیک به آب اومدنم بود، که بلندش کردم، و گفتم رو تخت بخواب، اونم خوابید، آروم سر کیرم رو بردم جلوی کسش، به آرومی کردمش تو، و شروع به عقب جلو می کردم، کمرش از شدت عرق شده بود مثل آینه، نور لامپ کاملا توش معلوم بود، منم عرق کرده بودم، قطره های آبی که از صورتم می اومد پایین، میریخت روی کمر مهشید، دیگه داشت عقب جلو کردنم شدت می گرفت، می خواست آبم بیاد که باز سرش رو بیرون کشیدم، داشت دیگه میومد، سریع دستمو گاز گرفم که حس شهوت یک از بدنم بره، این دفعه، رو کمر خوابوندمش توری بود که چشاش تو چشم، بود، سرشو باز کردم تو و شروع به عقب جلو میکردم، هر بار که کسش ضربه می زدم به یه صدا آروم و حالت شکسته شکسته، می گفت: عاشقتم، من مال توهم. این حرفاش حس خوبی بهم می داد، حس می کردم کل هیکلش زیر دستامه. هم زمان با عقب جلو کردن سینه و لباشو می خوردم.مرتب عقب جلو میکردم، نفسم بند اومده بود دیگه پاهام جون نداشت، باز مهشید به ارگاسم رسید، چند لحظه مکس کردم، خوابیدم، و گفتم بیا روم، اونم آروم روم نشست و کیرم رو تو کسش سر داد و شروع به بالا پایین کردن شد، سینه سفتش مثل یه ژله بالا و پایین می شد، با دستام هی اونا رو میگرفتم، ولی همش با بالا رفتنشون، از تو دستم میپرید، بهش گفتم از روم در بیاد، می خواد دیگه آبم بیاد، همین که در اومد، گفتم : میشه از پشت&#8230; &#8211;؛ مهشید: خیلی واسم سخته، ولی من دو بار ارضاء شدم، اگه اینطوری راحتی اشکال نداره، ولی قبلش خوب جاشو باز کن، خیسش کن بعد بکن تو&#8211;؛ منم سریع با آبی که از کسش در اومده بود به زحمت، سوراخ کونشو رو خیس کردم و به آرومی انگشت اشارم رو کردم توی کونش، یه چند دقیقه طول داد تا حتی یک انگشتم جاش باز بشه. انگشت دوم رو هم همینطور ادامه دادم. دوست نداشتم دردش بگیره، سوم رو که کردم، دیگه داشت کم کم آه می کشید، مرتب انگشتامو در می اوردم و می کردم تو، تا اینکه کاملا جا باز کرد، کیرمو خیس کردم و گذاشتم توی سوراخ، یه اوووف کشید که اصلا متوجه نشدم، که تا آخر دارم حولش می دم تو. به آرومی شروع به عقب جلو کردن کردم، دیگه ضرباتم به کونش بیشتر شده بود، همین طور حولش می دادم به جلو، دو سه باری کیرم در اومد، چون کلا ماهیچه های پام گرفته بودن و خشک شده بودن، همین طور داخل و بیرون می کردم، دیگه داشت آبم میومد، گفتم مهشید بیریزم تو، مهشید: بیریز عشقم، همشو خالی کن، من همشو می خوام. –؛ بلافاصله همشو داخل خالی کردم، دیگه نای کاره دیگه ای نداشتم، حس می کردم تمام جونم داره از سر کیرم بیرون میاد، خیلی خسته بودم، هم من و هم اون.ولی مگه گذاشت بخوابیم بعد از نیم ساعت بزور منو کرد تو حموم، و برام آبمیوه و گردو آورد که بخوریم. من بعد از 2 ساعت فوتبال، اینطوری نمی شدم که بعد از این سکس، به این حال و روز افتادم.اینم تا اینجا، دیگه کشش ندم بهتره، باور کنید، خیلی واسه نوشتن این ماجرا خسته شدم، شاید بعضی اوقات از خستگی ، یک کلمه رو 4 بار هی پاک می کردم و باز می نوشتم، چون همش دستم رو کلیده دیگه می خورد، البته اینو تویه یه روز ننوشتم. امیدوارم اگه از لحاظ نگارشی، املایی یا هر چیزه دیگه ایراد داره منو ببخشید.خواهش می کنم، نظر خودتون رو بگید، اگه کسی شک داشت، یا به هر نحو فکر کرد دروغه و یه چیزی نوشت، که رکیک بود، شما از اون تبعیت نکنید و نظر واقعی خودتون رو بزارید.ازتون خیلی ممنون. امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175861</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم سکس آنال رو تو هوای آزاد دوست داره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 24 Jun 2019 07:35:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[اختصاصی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انتقام]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[باردار]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگان]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بهمراه]]></category>
		<category><![CDATA[بوداون]]></category>
		<category><![CDATA[بودباورم]]></category>
		<category><![CDATA[بودحتی]]></category>
		<category><![CDATA[بودفکر]]></category>
		<category><![CDATA[بودمادرم]]></category>
		<category><![CDATA[بودولی]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[بیماری]]></category>
		<category><![CDATA[پیروزی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[جلوگیری]]></category>
		<category><![CDATA[چهارصد]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خطرناک]]></category>
		<category><![CDATA[خواهان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهند]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[دادمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهای]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دریایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سربازای]]></category>
		<category><![CDATA[شدیماز]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فرمانده]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کالسکه]]></category>
		<category><![CDATA[کردماز]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبرای]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبه]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدنش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مادرجنده]]></category>
		<category><![CDATA[ماراتن]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>
		<category><![CDATA[مشاهده]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میخندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میفرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتند,]]></category>
		<category><![CDATA[ناامید]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نبودبا]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگهبان]]></category>
		<category><![CDATA[نمایان]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونی]]></category>
		<category><![CDATA[یونانی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکسی تازه از جنگ ماراتن برگشته بودیم. شاه کس از جنگی که برای اولین بار جهنم رو جلوی چشمام دیدم.نمیدونم مشکل از کجا بود کونی ولی این یونانی های مادر جنده بدجوری حال ما رو گرفتند خصوصا پدر بعد از جنده جنگ خیلی شکسته شد و برای اولین بار شکست خورد اونهم از یک عده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				سکسی تازه از جنگ ماراتن برگشته</p>
<h3>بودیم. شاه کس از جنگی که برای اولین بار جهنم رو جلوی</h3>
<p>چشمام دیدم.نمیدونم مشکل از کجا بود کونی ولی این یونانی های مادر جنده بدجوری حال ما رو گرفتند خصوصا پدر بعد</p>
<h4>از جنده جنگ خیلی شکسته شد و برای اولین بار شکست</h4>
<p>خورد اونهم از یک عده یونانی پستون ! چه میشه کرد ولی خودمونیم هیچ جا خونه خود آدم نمیشه! بگذریم تازه</p>
<h5>از جنگ کوس به پارسه برگشنه بودیم.پدرم داریوش همش تو فکر</h5>
<p>بود.بزرگترین آرزوش این بود که سپاه بزرگی برداره و یونان رو شکست بده و انتقام ماراتن رو بگیره.سخت مشغول جمع آوری سپاه سکس داستان بود.حتی دستور داد</p>
<h6>مالیات ها رو هم زیاد کنند تا مخارج ایران سکس جنگ احتمالی</h6>
<p>آینده تامین بشه! دیگه داشتم براش نگران میشدم.نشانه های شکستگی و بیماری بدجور در وجودش نمایان بود.یک عده یونانی مادرجنده خائن هم مدام تو سرش روضه میخوندند که باید به یونان حمله کنی.این مفت خورها نمیدونم سر چی از یونان فرار کرده بودند و خلاصه از اون بچگی که یادمه مفت میخوردند و هی میگفتند باید بریم یونان رو بگیریم! در حرمسرا داشتم با چند تا دختر عرب که حاکم یمن بهم هدیه داده بود دسته و پنجه نرم میکردم که تیرداد رفیق دستیار و معشوقه زیبای همجنسم وارد شد و خبر بدحال شدن پدر رو داد! با یکی دو تا لگد و مشت دخترای عرب رو به کناری پرت کردم و و با تیرداد به سمت کاخ تچر کاخ اختصاصی پدر رفتیم.پدر بدجوری در بستر افتاده بود.مادرم آتوسا هم انگاری از زنده موندن پدر ناامید شده بود. پدر دستش رو به سمت من دراز کرد و من رو نشون داد و من رو فرا خوند.رفتم طرفش.بدون مقدمه شروع کرد وصیت کردن.از رسم مملکت داری برام گفت و تاکید کرد حتما درس خوبی به یونانی ها بدم چون اونها تنها افرادی بودن که حکومت ایران رو بر خودشون نپذیرفتند و برده ما پارسها نشدند و این برای آینده امپراطوری خطرناک بود چون احتمال داشت این شورش به یک رویه در ملت های برده دیگه تبدیل بشه.در آخر گفت از اتاق خارج بشید. همه از اتاق بیرون رفتیم.نگرانی رو در چهره همه میتونستم ببینم.به کاخ خودم رفتم.حتی تیرداد هم که همیشه به آغوش کشیدنش تمام غم هام رو از یادم میزدود نتونست من رو آروم کنه.تیرداد رو با ناراحتی کنار زدم کاری که تا حالا سابقه نداشت.تیرداد شک زده شد و با حالت بهت من رو نگاه کرد ولی از اونجایی که نمیتونستم ناراحتی این زیبای روی کل امپراطوری پارس رو ببینم اون رو دوباره به آغوش کشیدم و کمی باحاش حال کردم.کارم تموم شده بود و تیرداد رو به آغوش کشیده بودم که نگهبان با عجله وارد شد و خبر داد که پدر فوت کرده.نمیتونستم باور کنم.به سمت اون کلاغ سیاه که این خبر رو داد حمله بردم و چنان مشتی بر سرش زدم که خون کثیفش تمام صورتم رو خیس کرد و در جا مرد! بعد از تشییع جسد پدر و مراسم تاجگذاری دستور دادم تمام بزرگان کشور جمع بشند.از سراسر امپراطوری تمام بزرگان در کاخ پارسه جمع شدند. به اونها اعلام کردم که بزرگترین آرزوی پدر تسخیر آتن بود و من تصمیم دارم اون رو عملی کنم.همه یا از روی هم عقیدگی و یا از روی ترس خوشحال شدند و یا این طور نشان دادند! خصوصا اون یونانی ها مادر جنده! نمیخواستم مثل جنگ قبلی شکست بخورم برای همین پنج شیش سال صرف فراهم کردن سپاه کردم.برای بالا بردن روحیه سپاه به کابادوکیه رفتیم چون شنیده بودم دخترهای زیبایی داره و میتونه در شارژ روحیه سپاه موثر باشه! کار تجهیز سپاه به پایان رسیده بود.سپاهی متشکل از نیروهای عظیم زمینی و دریایی. یک پیک به اسپارت نزد یونانی ها فرستادم تا بهشون پیشنهاد بدم تا به بندگی ما در بیان تا از وقوع جنگ جلوگیری بشه.چون دلم نمی خواست صلح رو بپذیرن و دوست داشتم باهاشون جنگ کنم تا تک تکشون رو تیکه تیکه کنم این طور براشون نامه نوشتم از خشایارشا شاه شاهان.شاه تمام عالم به مردم اسپارت. اخطار میکنم که در صورتی که به بندگی ما در نیایید-در صورتی که درهای آتن و اسپارت و بروی سپاه ایران باز نکنید-در صورتی که تمام زنها و بچه های خودتون رو برای تجاوز جنسی به ما اهدا نکنید! و در صورتی که تمام اموال خودتون رو اهدا نکنید سربازان دلاور ایرانی نژاد کثیف یونانی را از روی زمین محو خواهند کرد و دیگر اثری از شما در طول تاریخ باقی نخواهیم گذاشت.دیگر کسی از شما زنده نخواهد بود تا ماجرای جنگ و به بردگی کشیدن زنانتان را برای آیندگان تعریف کنند. پیک را روانه آتن کردیم.بعد از یک روز اسبی که جسد پیک را حمل میکرد به سمت سپاه ایران مشاهده شد و فهمیدیم که یونانی ها همان کاری را انجام میدهند که من میخواستم یعنی جنگ به سمت ترموپیل که مجموعه ای از چند دره بود راه افتادیم.دره ای تنگ بود که سربازان ما مجبور شدند بصورت صف و پشت سر هم از آن عبور کنند.تعدادی یونانی رو دیدیم که در دره منتظر ما بودند! در ابتدا آن ها را جدی نگرفتیم و دستور دادم سربازان به راه خود ادامه دهند.ولی یونانی ها به ما حمله کردند و ایرانی ها را کشتند!عصبانی شدم و دستور قتل آنها را دادم.ولی ناگهان از بالای دره تعداد دیگری یونانی با تیر تعداد دیگری از ایرانی ها را کشتند.فهمیدم که جنگ اصلی در همین نقطه روی خواهد داد. جنگ آغاز شده بود و تیرها و نیزه ها از هر طرف به طرف دیگر پرتاب میشدند.با تیرداد به عقب جبهه رفتیم تا در معرض حمله یونانی ها نباشیم.در این جنگ تعداد زیادی ایرانی کشته شدند. تقریبا هیچ راه دیگری برای عبور از آن دره لعنتی نبود.تا این که سربازان یک یونانی گوژپشت را نزدم آوردند و گفتند این یونانی قصد کمک به ما رو داره.اگر چه از یونانی ها چه دوست و چه دشمن بیزار بودم ولی جاره ای نبود.با روی خندان به استقبالش رفتم! دستش رو گرفتم و به حرمسرای خودم درون چادر بزرگی که برپا کرده بودیم بردم و زنها زیبا روی عرب رو بهش نشون دادم.یونانی خشکش زده بود از زیبایی زن ها! گفتم اگر به ما کمک کنه تمام این عربها از آن تو خواهد بود.اون من رو به بیرون چادر برد و راه دور زدن دره ترموپیل رو بهم نشون داد.تقریبا مطمئن بودم که پیروزی ما از این راه قطعیه.جایزه اون یونانی خائن به رو هم همون جا بهش دادم و سرش رو از وسط دو نصف کردم! نمیدونم چرا این تمیم رو گرفتم شاید میخواستم افتخار این پیروزی رو به تیرداد بدم ولی قطعا اون بزرگترین ا<br />
شتباه زندگی من بود.تیرداد رو با صد هزار نفر از همون راهی که یونانی نشون داد روانه کردم تا یونانی ها رو دور بزنه و از دو طرف اونها رو قیچی کنیم.تیرداد شبانه راهی شد و اول صبح ما از جلو و تیرداد و سپاهش از پشت به یونانی ها حمله کردیم.یونانی ها داشتند دونه دونه قتل عام میشدند.تیرداد رو دیدم که با رشادت با هر حرکت شمشیر جسد یک یونانی رو به هوا میفرستاد! تقریبا تمام یونانیها کشته شدن بودند غیر از لئودیناس که فرمانده اونها بود.لئودیناس بین من و تیرداد قرار گرفته بود و وحشت زده به ما نگاه میکرد.تیرداد لبخندی به من زد لبخندی که همیشه من رو از بچگی مجذوب میکرد و برای من از پادشاهی تمام جهان ارزش بیشتری داشت.ناگهان لئودیناس مادرجنده به طرف تیرداد برگشت و نیزه اش رو به طرف تیرداد پرتاب کرد و نیزه دقیقا روی قلب تیرداد فرود اومد.تیرداد من در لحظه ای جان سپرد.مات و مبهوت به این صحنه نگاه کردم.به طرف لئودیناس حمله کردم و در یک چشم بهم زدن با شمشیرم چشمش رو از حدقه درآوردم و به طرز فجیعی کشتکمش.ولی هنوز عقده ام خالی نشده بود.سرش رو جدا کردم و دستم گرفتم و با سپاهیان به طرف آتن حرکت کردیم.در تمام طول مدت حرکت سر لئودیناس رو در دستم گرفته بودم و بهش خیره شدم.باهاش حرف زدم.لئودیناس تو نمیدونی امروز چه کسی رو از من گرفتی.کسی که از اهورامزدا هم بیشتر میپرستیدمش.تیرداد پسر زیباروی تمام جهان! بزرگترین انتقام تاریخ رو ازت میگریم! وارد آتن شدیم.از کالسکه سلطنتی پیاده شدم و سوار اسبم شدم.سر لئودیناس رو بالای دستم گرفتم و در داخل شهر میگشتم.یونانی ها من رو با تعجب نگاه میکردند! زنی که پسر کوچکش رو محکم به بقلش گرفته بود وقتی سر رو دید ناراحت شد ولی به نظر میرسید نمیخواست این طور جلوه کنه.از اونها ده بیست متری دور شدم.قصدم پیدا کردن خانواده لئودیناس بود.ناگهان صدای بچه کوچکی رو شنیدم که اسم پدرش رو صدا میکرد! با خنده به عقب برگشتم.بله اون زن و پسر کوچولو و زیبا خانواده لئودیناس بودند.سر کثیفش رو به سمتی پرت کردم!از اسب پیاده شدم و بچه رو از دست مادرش گرفتم. و به طرف معبد آکروپلیس که معبدی مقدس نزد یونانی ها بود راه افتادم.زن لئودیناس با گریه و التماس خواهان رهایی بچش بود ولی من تنها لبخند تلخی زدم و به راه خودم ادامه دادم.چهره زیبای عشقم تیرداد همش در نظرم بود.باورم نمیشد که از دستش داده بودم. به آکروپلیس رسیدم.بچه رو به زمین کوبیدم XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX دستور دادم تمام بزرگان و مردم شهر آتن رو در پای معبد جمع کنند.باید غرورشون رو میشکستم.بزرگان و مردم آتن در نزدیک معبد آکروپلیس جمع شدند.همون طور برهنه زن لئودیناس رو کشون کشون به بیرون معبد بردم و در پله های معبد لباس هاش رو پاره کردم و شروع کردم به گاییدنش!! از شکستن غرور مردم آتن داشتن شیون میکردن! و من دیوانه وار میخندیدم! در اون لحظه زیبایی اون زن نبود که کیرم رو شق کرده بود.فکر سکس هایی که با تیرداد میکردم بود که من رو حشری میکرد.سکس با تیرداد از سکس با هز زن زیبارویی لذت بخش تر بود.ولی افسوس که تیرداد من بدست شوهر حرامزاده این زن کشته شده بود.آبم رو در کس زن خالی کردم.دستور دادم سربازانم به تمام زن های آتن تجاوز کنن و اونها رو باردار کنند تا نژاد ایرانی یونانی شکل بگیره! سپس XXXXXXXXXXXآتن رو دادم.بعد از اتمام کار دستور دادم تمام سربازانم که حدود چهارصد هزار نفر بودند تک تک به پسر و زن لئودیناس تجاوز کنند! البته بیشتر سربازان از این دستور ناراحت شدند چون هنوز به شصتمین سرباز نرسیده بود که هر دو شون زیر فشار این تجاوزها کشته شدند و دیگه به سربازای دیگه نرسید! زنهای آتن رو بهمراه بچه هاشون رو جمع کردیم و بعد از غارت شهر و به آتش کشیدنش و تخریب معبد آکروپلیس به سمت وطن حرکت کردیم. مردونیه یکی از سرداران رو با صدهزار نفر برای تسخیر باقی اروپا در آتن باقی گذاشتم. از این روست که موی بیشتر یونانی ها الان مشکیه نه بور!!		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174806</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 32/44 queries in 0.015 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-04-18 21:09:59 by W3 Total Cache
-->