<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>ناباوری &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d9%86%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 14 Mar 2024 12:11:05 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>ناباوری &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>سینه گنده مو مشکی حسابی کرده میشه و پستوناش بر اثر ضربات کیر موج میخوره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%aa%d9%88/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%aa%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 09 Dec 2019 06:14:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه]]></category>
		<category><![CDATA[اندازی]]></category>
		<category><![CDATA[اینگونه]]></category>
		<category><![CDATA[باداباد]]></category>
		<category><![CDATA[بیهوده]]></category>
		<category><![CDATA[پادشاه]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهن]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[حریصانه]]></category>
		<category><![CDATA[خواستنی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[دستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرزمین]]></category>
		<category><![CDATA[سرمایه]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[معنایی]]></category>
		<category><![CDATA[ممنوعه]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفته]]></category>
		<category><![CDATA[نمایان]]></category>
		<category><![CDATA[یکباره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[از اضطراب که هنوز رعشه فیلم سکسی ی شرم و شایدم ترس و ناباوری قلبت را سخت می فشارد، چقدر صبر کرده ای. چه ساعت هایی تمام سکسی سرمایه ی های تجسمی ات را، همه شاه کس ی پس انداز رویاهایت را بر سر قمار ساختن این لحظه حراج کردی.در این اولین کونی تماس می [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>از اضطراب که هنوز رعشه فیلم سکسی ی شرم و شایدم ترس و</h2>
<p>ناباوری قلبت را سخت می فشارد، چقدر صبر کرده ای. چه ساعت هایی تمام سکسی سرمایه ی های تجسمی ات را،</p>
<h3>همه شاه کس ی پس انداز رویاهایت را بر سر قمار ساختن</h3>
<p>این لحظه حراج کردی.در این اولین کونی تماس می شود فهمید چقدر یک ثانیه طولانی است و طی کردن یک وجب</p>
<h4>فاصله جنده تا گرمای تنش چقدر پر اضطراب. اما تو می</h4>
<p>پیمایی و نرم نرمک دستت را پستون به آن تن پر از خواهش می سایی. فاصله ها تمام شده و بی</p>
<h5>آنکه خود کوس بفهمی آرامشی تمام تنت را فراگرفته که ثانیه</h5>
<p>ای بعد می اندیشی، تمام زندگی ات بیهوده صرف شده بود اما حالا خوب می دانی که سبک شدن چه معنایی دارد!هرچه سکس داستان به این تن</p>
<h6>خواستنی نزدیک می شوی حس غریب کنجکاوی دستانت ایران سکس سودای فتح</h6>
<p>تمام سرزمین تنش را دارد. شهر به شهر و کوچه به کوچه. بسان فاتحی بزرگ که میهن خود را پس از فراغی بزرگ در برابرش می بیند همه ی ذره ذره خاک تنش را غرق بوسه می کنی. نه ، تو فاتح نیستی، می اندیشی برای لحظه ای شاید تو نابینایی که شفایت از لمس پیراهن تنش است. آری همین است که حریصانه تو را وامیدارد که هرچه هست را بمالی، ببوسی و نوازش کنی. آرام خود را می کشی تا شاید این جامه بر تن تو راست گردد، همه را می خواهی. درست بسان پیراهنی که باید تمام تنت را بپوشاند. ناگزیری باید بپوشی یا شایدم بپوشانی. حالا که تمامش در برابر توست، حالا که می توانی بی غم آینده تنها لحظه را زندگی کنی می فهمی که چرا می گویند باید در لحظه زندگی کرد. چقدر طول می کشد؟ چقدر؟ دوباره این افکار اهریمنی آمده اند به سراغت تا برای آینده نگرانت کنند، چقدر طول می کشد؟ شاید آخرین فرصت تو همین اولین باشد. دستت اما لبانت را به یاری می طلبد تا این اهریمنان را به آتش اهورای تنش بسپاری. چقدر گذشته؟ ساعتی شاید. باز می اندیشی. این بار ابلیس از دریچه ی گذشته وارد می شود، چقدر گذشته؟ چند سال گذشته تا این تن خواستنی؟ چه بیهوده شاید عمر را تلف کردی. نه، این بار تقلای تنش فتنه ی ابلیس را می میراند. می خواهد شکوه خودش را به رخت بکشد، تا بسان غالبی نشسته بر تن مغلوب شکوه و زیبایی سینه هایی که آرام ندارد را بر تو نمایان کند. سیب ممنوعه ی آدم شاید همین دو باشند، دست بلند می کنی تا فرزند خلفی باشی برای آدم، دست دراز می کنی تا بچینی آن دو سیب ممنوعه را. با لمس آن می روی به گذشته های دور، خیلی دور، جایی که افسانه است. با خودت می گویی: که چگونه ابلیس رانده شده از بهشت توانست آدم ساکن بهشت را بفریبد؟ به فریب سینه هایش تا کجا های می شود رفت! اما نگاهت که خیره در حرکت بی وقفه ی آن دو و نوازش دستانت بر میوه های ممنوعه آدم است را به سرخی فریبنده ای می کشانی که شاید گمشده ات آنجا باشد. شاخه های تنش را به آرامی به سوی خود می کشی و لبت را بر آن سرخی فریبنده می نهی و می چشی آنچه که آدم چشید و عاقل شد، خدا شد. به یکباره تمام وجودت آتش می گیرد از آن سرخی، آه خدای من آیا این است آن آتشی که وعده اش قرن هاست انسان ها را به مسلخ برده است؟ این است آتشی که وعده اش مسبب همه ی جنگ های عالم است؟ تنت می سوزد، لبانت آتش گرفته است اما چقدر تن سردت این آتش وعده داده شده را محتاج است. نفس هایت به شماره افتاده اما تعدادش از حد شمارش خارج، چند بار نفسی کشیدی؟ و چند بار نفس کشید؟ مگر نه این است که هر نفسی زندگی ست؟ پس تو هم آوا می شوی با نفسی که آه زندگی را از سر لذت بر صورت تو با هر حرکت نمایان می کند. چند بار نفس کشیده ای ؟ چه اهمیت دارد؟ مهم این است که نفسی در کنارت از شوق، نه می دانی و نه می داند چه می کند. دستانت در پس این نفس ها، این آه ها این شوق ها اما هنوز سیراب نشده است از علم کاویدن، می کاوی همه ی بدنش را همه گوشه گوشه ی سرزمینش را از دشت پر از لاله ها ی سرخ لبانش تا صحرای لخت سینه هایش را. با خود می اندیشی، چه کس تو را ساخته ای عشق؟ کیان تو را نواخته اند ای عشق که اینگونه مسحور می کنی هر سری را؟ خودت را از پس تمام تلاطم های دریاها که غریقش بوده ای بر این تن خواستنی می سپاری، این قایق نجاتی که تمام شوق نجات را در او می یابی. خودت را به او می سپاری و تمام تنت را از پس همه ی نفس ها به روی او می اندازی و تن خسته ات را به آرامش قایق نجاتت می سپاری. می پرسد: آه ای غریق امواج خشمگین همه ی خوبی ها چگونه ای؟همان لرزشی که چند لحظه پیش تمام وجودت را فراگرفته بود تا اوج لذت را از تو بیرون کند، این بار اما صدایت را گرفته. می گویی: ای تن خواستنی، ای عشق. چه کس تو را ساخته؟ کیان نواخته اند؟می پرسد: بسان آدم، آیا پشیمانی جای همه ی اشتیاق چشیدن میوه ی ممنوعه را نگرفته در وجودت؟من در پی پاسخی هستم، که این بار لبانم نه سخن که عشق می پراکند، بوسه بارانش می کنم و می گویم: ای کاش همه ی پشیمانی های عالم اینگونه شیرین بود و ای کاش همه ی آنها اینگونه خواستنی.نه، دستم که هیچ لبانم نیز بیش از پیش بی قراری میکند. دوباره ابلیس می آید، تا کی؟ تا کجا و چقدر دیگر این ادامه دارد؟ نکند آخرین فرصت همین اولین باشد؟ آه ابلیس محبوب من در این لحظه چه زیبا شده ای و من چه مشتاقم که این بار فریب تو را بخورم! آری، فریب تو را خواهم خورد و لحظه را زندگی خواهم کرد بی غم آینده هرچه باداباد. من دوباره ارتش دستانم به سرداری لبانم را برای فتح تمام سرزمین های تنش بسیج می کنم. فرمان می دهم به پیش ای لحظه های زندگی به پیش که همینک منم پادشاه جهان، که گل در بر و می در کف و معشوق به کامم است.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%aa%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177470</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم تین با چشم های سبز و بدنی زیبا</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%da%86%d8%b4%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d9%88-%d8%a8%d8%af%d9%86%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%da%86%d8%b4%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d9%88-%d8%a8%d8%af%d9%86%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 Nov 2019 07:54:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[اشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[العملی]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادیم]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بادیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهای]]></category>
		<category><![CDATA[باسنشو]]></category>
		<category><![CDATA[بایستی]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برگزار]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بعنوان]]></category>
		<category><![CDATA[بلاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[توپولی]]></category>
		<category><![CDATA[جانانه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خدمتون]]></category>
		<category><![CDATA[خریدارانه]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[درآورده]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانش]]></category>
		<category><![CDATA[راحتیم]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شیطانی]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازی]]></category>
		<category><![CDATA[عکسهای]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلشون]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کابینت]]></category>
		<category><![CDATA[کلاسها]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مادرشم]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانشو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوشو]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مردشور]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[میبخشید]]></category>
		<category><![CDATA[میبینیم]]></category>
		<category><![CDATA[میپوشه]]></category>
		<category><![CDATA[میپوشید]]></category>
		<category><![CDATA[میتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنمش]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میمونه]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهشو]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمون]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوری]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگیره]]></category>
		<category><![CDATA[هردوشون]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/xcuHHnmA4SN-mPJ0-5vrmA/024/005/291/v2/1280x720.233.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="جنده خانوم تین با چشم های سبز و بدنی زیبا" title="جنده خانوم تین با چشم های سبز و بدنی زیبا" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>و نوع تدریس خودداری میکنم فیلم سکسی ) یکی از شاگردانم یه پسر 15 ساله توپولی و سفید و ننر بنام حمید بود که هرچی بهش درس سکسی میدادم یاد نمیگرفت و تو عالم دیگه شاه کس ای سیر میکرد . چند بار مادرش آمده بود دفتر که این بچه چیز یاد کونی نمیگیره و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/xcuHHnmA4SN-mPJ0-5vrmA/024/005/291/v2/1280x720.233.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="جنده خانوم تین با چشم های سبز و بدنی زیبا" title="جنده خانوم تین با چشم های سبز و بدنی زیبا" decoding="async" /></p><h2>و نوع تدریس خودداری میکنم فیلم سکسی ) یکی از شاگردانم یه پسر</h2>
<p>15 ساله توپولی و سفید و ننر بنام حمید بود که هرچی بهش درس سکسی میدادم یاد نمیگرفت و تو عالم</p>
<h3>دیگه شاه کس ای سیر میکرد . چند بار مادرش آمده بود</h3>
<p>دفتر که این بچه چیز یاد کونی نمیگیره و دلشون میخواسته که با این کلاسها توانی بچه شون زیاد بشه .</p>
<h4>قرار جنده شد که چند جلسه خصوصی برم خونه آنها باهاش</h4>
<p>کار کنم مادرش قبول کرد و پستون حتی گفت که به خودش هم توی خونه درس بدم و اونم یاد بگیره</p>
<h5>.اولین جلسه کوس را رفتم خونشون و تدریس به مادر و</h5>
<p>پسر شروع شد . اونروز فهمیدم که انگار حمید یه چیزیش هست کنجکاو شدم که ماجرا را جویا شوم . با مادرش سکس داستان خصوصی صحبت کردم</p>
<h6>و موافقت کرد که من اینکا را بکنم ایران سکس . حمید</h6>
<p>یه خواهر بزرگتر از خودش داشت که دبیرستانی بود و سرش توی لاک خودش بود پدرش هم بخاطر نوع کارش اکثرا نبود . تابستان بود و اکثر جلسه ها را صبحها که شرکت هم خلوت تر بود برگزار میکردیم . در جلسه سوم کلاس درس توی خانه محیط کمی صمیمی تر شد و راحت تر بودیم مادر حمید همیشه با مانتو و لی بی حجاب سر کلاسها بود و حمید هم طبق معمول توی هپورت .آنروز مادر حمید و خواهرش بعد از کلاس رفتن بیرون برای خرید و منو حمید تنها شدیم . ازش پرسیدم که چرا حواسشو جمع نمیکنه و همش سربه هواست اول طفره میرفت و هی میخندید ازش پرسیدم اگر چیزی هست به من بگه من راز نگه دار خوبی هستم رفت که 2تا لیوان شربت بیاره من کمی تو اتاق جستجو کردم نشسته بودم لب تخت که دلم خواست دراز بکشم تا خوابیدم متوجه شدم انگار چیزی زیر بالش هست دستم را بردم و یک مجله سوپر دیدم که عکس زنهای لخت و بکن بکن و بخشی که عکسهای زنها با پسرای جون بود . ( چون خودم هم تو این خط ها بود ) خوشم آمد و غرق تماشا بودم . حمید با 2 تا لیوان شربت آمد و گفت اینو از کجا پیدا کردی مگه تو فضولی گفتم عیب نداره منم که سن تو بودم از این کارا میکردم هنوزم میکنم بیا باهم ببینیم . خلاصه نشستیم به تماشا و خوردن شربت و صحبت در مورد سکس دیگه با حمید رومون باز شد . تو قسمت زن و پسر ها حمید یه عکس نشونم داد و گفت فکر کنم اینا مادر و پسر باشن ببین چه حالی باهم میکنن یه نگاهی بهش کردم دیدم از این موضوع برقی توی چشماش هست که نگو . بله اقا حمید توی نخ مامانش بود و مسائل سکسی . منم که از دیدن عکسها هیجان زده شده بودم گفتم فیلم هم داری گفت آره میخوای ببینی و رفتیم پای تلویزیون فیلم را گذاشت و شروع کردیم به دیدن در حین تماشا گاهی در مورد سکس و کردن از من سوالاتی میکرد منهم جواب میدادم . خودمم داشتم حشری میشدم یه صحنه خیلی جانانه از 2 تا زن و یه مرد بود که بی اختیار چند بار کیرمو مالوندم محو فیلم بودم متوجه شدم حمید کیرشو درآورده و داره جلق میزنه مخصوصا یه قسمت فیلم یه زن حدودا 40 ساله با یه پسر 20 ساله بود که حمید اخ و جونی میکرد و جلق میزد پرسیدم چیکار میکنی گفت خیلی حال میده این پسره مامانشو میکنه گفتم مگه خوبه آدم مامانشو بکنه گفت مامان که بحال و تیکه باشه حال میده یه لحظه فکر شیطانی از سرم گذشت دست بردم و کیر حمید را گرفتم یکمی مالوندم و دست بردم توی پاهاش گفت توهم اهلشی مثل اینکه گفتم چرا که نه حمید لباسشو در آورد لخت لخت خوابید روی مبل ، سفید و تپل بدون مو و منو هم دعوت کرد که پیشش بخوابم ، گفتم حمید یه وقت مامانت اینا میان بریم توی اتاق . حمید روی تخت خوابید منم لخت شدم و رفتم پیشش مثل دخترها بود ناز و ادا در می آورد گفت بخواب روی من بوسم کن منم که حسابی حشری شده بود خوابیدم روش و شروع کردیم به حال کردن پرسیدم مگه مامانت تیکس که میخوای بکونیش گفت نمیدونی چه هیکلی داره تو خونه راحت لباس میپوشه گاهی موقع لباس عوض کردنش میرم از لای در نگا میکنم . ظاهرا بعلت غیبتهای طولانی پدرش یکی از آقایون فامیلشون میاد گاهی به آنها سر میزنه و گاهی هم دستی به سرگوش مامان حمید میکشه البته در حد لاس و لیس و حمید یکی دوبار اونارو توی آشپزخونه دیده . به پهلو خوابیدیم حمید پشتشو کرد به من که ظاهرا بکنمش گفتم قبلا کون دادی گفت چند دفعه است که یکی از دوستام میاد پیشم با هم فیلم میبینیم بعد با هم میکنیم و منو میکنه . در حال توصیف مامانش و حال دادن به اون آقا و اینکه اگر حمید جای اون بود چیکار میکرد حمید را کردم خیلی حال داد و منو وسوسه کرد که بیشتر به مامانش توجه کنم . اقا حمید از حول دادن یادش رفته بود که فیلم را از ویدئو در بیاره منکه داشتم میرفتم مامانش امد و پرسید به نتیجه ای رسیدین نگاهی خریدارانه بهش کردم و گفتم بله اما نمیدونم چطوری مطرحش کنم خداحافظی کردم و برگشتم شرکت .فردای آنروز مامان حمید زنگ زد بعد از احوال پرسی گفت دیروز یه فیلم ناجور توی ویدئو بوده و میخواست بدونه که من در جریانم یا نه ، گفتم بله فیلم را هم دیدم و متاسفانه آقا حمید شدیدا در خط مسائل سکس قرار گرفته و حتی توی اتاقش هم چندتا مجله داره . گفت وای اگر پدرش بفهمه هردو مونو میکشه ، گفتم شما هم فیلم را دیدین ، مکثی کرد و گفت خوب بله کامل دیدم گفتم چطور بود هیچی نگفت فقط خنده ای کرد گفتم به روی خودتون نیارین ظاهرا مسئله از جای دیگه آب میخوره و بایستی مفصل صحبت کنیم . قرار شد فردا که برای کلاس میرم اونجا بعدش صحبت کنیم .نمیدونستم چیکار کنم ، از طرفی حمید از مامانش گفته بود ، مامانش فیلم را دیده بود و میدونست که منم دیدم و اینکه من از ماجرای لاس زدن مامانش خبر داشتم . خلاصه رفتم توی خانه خواهر حمید رفته بود پیش دوستش و فقط ما 3 نفر بودیم خیلی جدی کلاس شروع شد سعی میکردم خیلی به مامانش نگاه نکنم ولی خوب نمیشد همش نگاهمون می افتاد بهم و من گاهی بدنشو دید میزدم . بعد از 1:30 کلاس مامانش رفت یه چیزی بیاره برای خوردن به حمید گفتم از اتاقت تکون نمیخوری تا صدات کنم . بعنوان آب خوردن رفتم سمت آشپزخانه و مامانشو صدا کردم خانم &#8230;&#8230; میشه یکم آب بخورم و رفتم توی آشپزخانه مامان حمید مانتوشو در آورده بود چون فکر نمیکرد من برم . همیشه یه مانتو خیلی بلند میپوشید . به به یه تاپ قرمز که و شلوارک چسب کوتاه عجب هیکلی داشت ، چاق نبود ولی درشت بود بازوهای خیلی قشنگ سینه های برجسته نگاهی کردم هردو خندیدیم گفتم میبخشید گفت اشکال نداره حمید کجاست گفتم تو اتاق سرگرمه خب میتونیم صحبت کنیم ؟ لیوان آب را که بهم دا<br />
د دستمو کشیدم روی دستش و نشستیم توی آشپزخانه در مورد حمید صحبت کنیم . قند توی دلم آب میشد که ممکنه حالا که منم این هیکل را دیدم لاس و لیس داشته باشم – حق داشت حمید بیچاره – گفتم رک برم سر اصل مطلب حمید توسط یکی دوستانش به این راه افتاده و فیلم ها را دوستش بهش میده و یمرتبه پرسیدم راستی فیلم چطور بود و با خنده شیطنت آمیز گفتم خوشتون آمد میخواستم ببینم چه عکس العملی نشون میده . اونم خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت خب جالب بود بدن نیومد و در عین ناباوری من گفت خیلی طولش میدن خوبیش به اینه که طبعی باشه نگاهی بهش کردم خنده ای کرد و نگاهشو دزدید گفت راستی مسئله اصلی چی بود که گفتین از جای دیگه آب میخوره ، مکثی کردم و گفتم میتونیم راحت باشیم . اخمی کرد و گفت فعلا که انگار خیلی راحتیم . گفتم شرمنده هستم اما رک بگم این اندامی که شما دارین همه را وسوسه میکنه و حتی اقا حمید هم وسوسه شده . گفت منکه مادرشم به من نظر داره ؟ گفتم خب حالا که شده خصوصا اینکه ، مکثی کردم گفت چی گفتم شماها را هم دیده . یکمرتبه سرخ شد . گفتم خب شاید شما هم حق داشته باشین منم الان دارم خدمتون ارادت پیدا میکنم نگاهی اخم آلود همراه با خنده کرد گفتم مثل اون فیلما داره میشه . خیلی اندامتون تحریک کنندست . گفت ای بابا ما که دیگه سنی ازمون گذشته – ( از اینکه منم ماجراشو میدونستم کمی نرم تر شد ) گفتم تازه رو فرم هستین شکسته نفسی نکنین . بلند شد که یه چائی بیاره منم بلند شدم رفتم پیشش گفتم مجله ها را دیدین گفت پیدا نکردم گفتم میرم میارم – رفتم تو اتاق حمید ، خیلی هیجان زده بود گفت چی شد گفتم فعلا هیچی مامانت فیلم را دیده مجله ها را بده گفت نه گفتم ناراحت نباش – مجله ها را برم توی اشپزخونه و جلوی کابینت ایستادیم با خانم &#8230;.. نگاه کردیم کمی خودمو بهش نزدیک کردم گفتم اما فیلم باحال تره اونم تائید کرد عکس مورد علاقه حمید را بهش نشون دادم و دستمو گذاشتم پشت کمرش و گوشت های پهلوشو یه فشار دادم نگاهی بهم کرد ، دیگه نتونستم مقاومت کنم بغلش کردم و بوسیدمش منو پس زد گفت دیگه همین مونده حمید من و ترا ببینه گفتم بذار ببینه داره از عشق شما دیونه میشه و دوباره بغلش کردم اینبار آرومتر شد ولی منو بغل نکرد بعد از کمی لب گرفتن شروع کردم به بوسیدن و لیس زدن گردنش گفت مردشور اینکارای اداری آدم همش بدون شوهر میمونه سرمو بردم وسط سینه هاش و حالا دیگه بغلم کرد عجب سینه هائی داشت با دستمم داشتم باسنشو چنگ میزدم گفت بسه دیگه ، خواهش کردم اگه میشه یکم دیگه بعد پیشنهاد دادم اصلا 3 نفری فیلم ببینیم ، راضیش کردم که حمید را درک کنه و بلاخره با زور و اجبار اوردمش توی اتاق . حمید اینقدر هول شده بود که نمیدونست چیکار کنه من نشستم بین مادر و پسر و فیلم نگاه کردیم . دستم را انداختم دور گردن مامانش و باهاش ور میرفتم ، حمید هم یه بالشت گذاشته بود روی پاش و از زیر با کیرش ور میرفت . بلاخره فیلم هر 3 را حشری کرد شروع کردم به لب گرفتن از مامانش تاپ و شلوارشو در آوردم خودم هم لخت شدم و شروع کردم به عشقبازی با مامانش حمید هیجان زده نگاه میکرد و بی اختیار کیرش را در آورده بود و میمالید بهش اشاره کردم بیاد جلو ، از هیجان میلرزید لخت شد و شروع کرد با پاهای مامانش ور رفتن و یواش یواش افتاد روی مامانش همدیگرو بغل کردن و حال کردن ولی هیچ حرفی نمیزدن منم با هردوشون ور میرفتم ، دیگه داشتم کلافه میشدم حمید را زدم کنار و شرت مامانشو در آوردم شروع کردم به خوردن کسش حمید هم سینه هاشو میخورد منم رفتم واسه سینه هاش ، یکیشو حمید میخورد و یکیشو من و هردو کسشو میمالیدیم . افتادم رو مامانش کیرمو خواستم بکنم تو کسش گفت این یکی دیگه نه فقط حال میکنیم . عجب حالی هم میداد دیگه روی همه به هم باز شده بود مامانش برای حمید جلق میزد و منم کیرمو میمالیدم در کون هردوشون حمید آبش امد منم افتادم روی مامانش کیرمو گذاشتم بین پاهاش اونم پاهاشو بهم میمالید و لب حسابی تا منم آبم امد .فردای آنروز حمید امد دفتر پیش من از بابت کمکی که بهش کرده بودم تشکر کرد و گفت که شب قبل هم به بهانه لوس بازی که خواهرش متوجه نشه پیش مامانش خوابیده و مامانش یبار دیگه براش جلق زده . طرفای ظهر بود زنگ زدم خونشون از مامانش بابت ماجرای دیروز عذر خواهی کردم و گفتم بادیدن بدنش بی اختیار شدم گفت عیب نداره و گفت که کلاسها را مرتب ادامه بدیم و بیشتر بهشون سر بزنم ، از آنروز به بعد چند بار دیگه 3 نفری حال کردیم اما مامانش نمیدونست که در این بین حمید گاهی منو میکشه روی خودش و میکنمش .babre_aram_u@yahoo.com</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%da%86%d8%b4%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d9%88-%d8%a8%d8%af%d9%86%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/xcuHHnmA4SN-mPJ0-5vrmA/024/005/291/v2/1280x720.233.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177214</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس با میلف حشری و بلوند که خنده خنده کس میده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%da%a9%d9%87-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d8%b3/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%da%a9%d9%87-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d8%b3/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 05 Oct 2019 08:22:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آفتابی]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواجمون]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افکارم]]></category>
		<category><![CDATA[التحصیل]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختمش]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بخصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخونین]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودیمدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارشون]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادی]]></category>
		<category><![CDATA[تاثیری]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترمینال]]></category>
		<category><![CDATA[تصورات]]></category>
		<category><![CDATA[تفاوتی]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جورواجور]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستن]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوششون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[دارمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشبورد]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[درندشت]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونستی]]></category>
		<category><![CDATA[دیروزم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سمفونی]]></category>
		<category><![CDATA[شهرشون]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینم]]></category>
		<category><![CDATA[صداهایی]]></category>
		<category><![CDATA[ضربدری]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فهموند]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگیه]]></category>
		<category><![CDATA[کردبهش]]></category>
		<category><![CDATA[کردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[کردیمو]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کلنجار]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[معامله]]></category>
		<category><![CDATA[ممانعت]]></category>
		<category><![CDATA[مهربان]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتی]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نشوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگهدار]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واسمون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[رو تنهایی تو دانشگاه دیدم فیلم سکسی دعوتش کردم به یه چایی و یه کمی با هم حرف زدیم. بهش گفتم هر وقت دلش خواست بیاد باغ سکسی و هر کاری دلش خواست بکنه ولی شاه کس دیگه با رویا کاری نداشته باشه حتی فکری هم درباره رویا نداشته باشه اونم قبول کونی کرد و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>رو تنهایی تو دانشگاه دیدم فیلم سکسی دعوتش کردم به یه چایی و</h2>
<p>یه کمی با هم حرف زدیم. بهش گفتم هر وقت دلش خواست بیاد باغ سکسی و هر کاری دلش خواست بکنه</p>
<h3>ولی شاه کس دیگه با رویا کاری نداشته باشه حتی فکری هم</h3>
<p>درباره رویا نداشته باشه اونم قبول کونی کرد و گفت که خود منم همینو می خوام.عصری با رویا هم در مورد</p>
<h4>این جنده مسئله حرف زدم و بهش حالی کردم اگه رابطه</h4>
<p>ما دو جفت از حد خودش پستون فراتر بره دیگه رابطه ما دو تا هم تموم می شه. رویا که به</p>
<h5>دقت به کوس حرفای من گوش می کرد گفت که دیوونه</h5>
<p>من یه موی تو رو به صد تا بهتر از فرید نمی دم و پاشد پرید تو بغلمو&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;همیشه توی تنهایی و فکر سکس داستان و خیالم رویا</p>
<h6>رو بهترین زوج واسه خودم می دونستم و ایران سکس همیشه به</h6>
<p>عنوان همسری ایده آل در تصورات آینده ام در کنارم می دیدمش. رویا هم واقعا دوست داشتنی و مهربون بود و همیشه تو هر موقعیتی منو درک می کرد.دو سه روز بعدش با رویا تو محوطه دانشگاه قدم می زدیم و به برجی که توی (آبرسان) می ساختن و تو مرحله اسکلت بندی بود داشتیم نگاه می کردیمو در موردش بحث می کردیم که قراره نماشو چطوری بسازن. در بین صحبت دیدم کسی داره صدام می کنه فرید و سپیده بود که از پشت می اومدن وایستادیم و بعد از سلام و احوال پرسی تصمیم گرفتیم بریم باغ و یه گشتی بزنیم. ماشینو کوچه بغلی هلال احمر پارک کرده بودم! تا اونجا 4 تایی صحبت کنان رفتیم و منم از مغازه پایین هلال احمر مرغ و گوشت و &#8230;&#8230; گرفتم تا بساط ناهار و شاممون براه باشه.ماشینو آتیش کردیم روندیم فرید جلو نشسته بود و دخترا هم عقب تو مسیر فقط می گفتیم و می خندیدیم همه شاد بودیم.فقط من چون جلوی رویا سیگار نمی کشیدم (از روی احترام نه ترس) یکم بی تابی می کردم که زودتر برسیم. فرید و سپیده دو شب پیش ما موندن که شب اول اتفاق خاصی نیفتاد ولی شب دوم دیدم که فرید خیلی حشری هست واسه خاطر همین گفتم که منو رویا بیرون می خوابیم یه تختی وسطای باغ بود کنارش یه آتیشی درست کردمو دو تایی رفتیم زیر پتو. شبای شهر پر از دود و صدا هست نه ستاره ای دیده می شه نه نفسی می شه کشید ولی شبای بیرون شهر پر از ستاره و قشنگیه. رویا سرشو روی بازوم گذاشته بودو داشت ستاره هارو نگاه می کرد که داشتن واسمون چشمک می زدنو درباره ستاره ها باهام حرف می زد و منم موهای سیاه و خوش بوش رو با انگشتام شونه می کردم به حرفاش گوش می دادم. از تو اتاق داشت یه صداهایی می اومد بععله سپیده و فرید کارو شروع کرده بودن و صدای آه و اوف سپیده رو می شد شنید. رویا از روم یه نیم خیزی کردو با لبخند یه چشمک بهم زد که موهاشو گرفتم و کشیدمش رو خودم و یه ماچ آبدار ازش گرفتم ولخت شدیم واقعا که جذاب بود این اولین تجربه من تو محیط بیرون بود صدای شاخ و برگ درختا مثل یه سمفونی بود که 240 تا هنرمند داشتن واسمون اجرا می کردنو ستاره ها با تمام توان می درخشیدند تا شب تاریک مارو روشن کنند.از اون شب به بعد هفته ای یکی دو شب فرید و سپیده پیش ما بودن و هر شبی که اونا می اومدن باغ سکس داشتیم ولی نه جدا از هم بلکه کنار هم توی یه اتاق یا روی یه تخت. ولی قول و قرارمون این بود که بعضی از باید هارو رعایت کنیم.روزها و ماهها گذشت و من و رویا با فرید و سپیده مثل جزئی از هم شده بودیم و از اعضای خانواده به هم نزدیک تر بودیم.دیگه آخرای ترم مهر بود و رویا داشت فارغ التحصیل می شد و قرار ازدواجمون بعد از تموم شدن درس رویا بود. شب آخرین امتحانه رویا بود و رویا واسه فردا عصر بلیط گرفته بود که برگرده شهرشون. یه آتیش خیلی بزرگی روشن کرده بودیم و دورش نشسته بودیم که رویا گفت بچه ها شاید این آخرین شبمون با همدیگه تو باغ باشه پس خودتونو آماده کنید واسه آخرین سکس!!بعد از شام من رویا رو بغل گرفتم و فرید هم سپیده رو رفتیم داخل خونه باغ و شروع به کار کردیم هر دو جفت یه بار ارضا شدیم و بعد از یه کمی استراحت پا شدیم یه چایی خوردیم که رویا گفت بچه ها یه پیشنهادی دارم ولی دوست دارم همتون قبول کنید. پیشنهاد رویا این بود که جفتا عوض بشه تا من اومدم حرفی بزنم سپیده پرید وسط حرفم که {من حرفی ندارم فرید تو هم قبول کن} فریدم گفت که من از خدامه ولی من مخالفت کردم و گفتم که نمی شه ولی سپیده پرید بغلم و شروع کرد به لب گرفتن ولی من ممانعت می کردمو پسش می زدم (بعدا فهمیدم که فرید و سپیده می خواستن ضربدری بشه واسه همین ترسیده بودن به من بگن که سپیده به رویا گفته بودو اونو راضیش کرده بود) برگشتم به طرف رویا و فرید که دیدم چنان با ولع زیادی دارن از هم لب می گیرن که انگار هیچ کدوم تا حالا لب ندیدن!!! &#8230;.. توی عمل انجام شده قرار گرفته بودم اگه سپیده رو پس می زدم تو این معامله دوسر سوخت می شدم. با عصبانیت و ناراحتی سپیده رو بغلش کردم که سپیده شروع کرد به خوردن لب و گردن من. سپیده و رویا واقعا دخترای خوشگلی بودن ولی با هم از زمین تا آسمون تفاوت داشتن. رویا سبزه بود و کمی لاغر ولی تو این مدتی که با هم سکس داشتیم هیکلش جا افتاده بود و مثل زنا شده بود ولی سپیده چون بچه تبریز بود بدنش سفید سفید بودو درسته هیکلش هم اندازه هیکل رویا بود ولی گوشتی و پر بود و یه عطر بخصوصی داشت. داشتیم از هم لب می گرفتیم که آروم آروم اومدم پایین و سینه های سپیده رو تو دستم گرفتم سینه هاش گرد بود و سفت با نوک کوچیک صورتی. هر چه قدر سینه هاشو می مالیدم و می خوردم سفتتر سفت تر می شد که سپیده چنان به نفس نفس افتاده بود که نزدیک بود قلبش وا ایسته واسه همین سینه هاشو ول کردمو شروع کردم به لیسیدن بدنش. همه جاشو واسش لیس زدم نشستم وتکیه دادم به دیوار که سپیده به حالت سینه خیز اومد وسط پاهامو آلتمو گرفت دهنش و واسم ساک می زد برگشتم به طرف رویا که دیدم فرید وسط پاهاشه و رویا چنان تو حس رفته که کم مونده فرشو از جاش بکنه سپیده در حین ساک زدن داشت منو نگاه می کرد که با سر بهش فهموند که بسه و بیاد بالا اومد باز لب تو لب شدیم. چون هممون یه بار ارضا شده بودیم و همیشه همدیگرو لخت می دیدیم دیگه زیاد تحریک نمی شدیم و داشتیم با حوصله پیش می رفتیم. دستای سپیده رو گرفتم و آروم سر آلتم نشوندمش بهشتش صورتی خوش رنگ بود با لبه های گوشتی که هوش از سر آدم می پروند آروم آروم داشتم تلمبه می زدم که فریدم رویا رو خوابوند زمین و کرد داخل بهشتش و شروع کرد به تلمبه زدن چندین بار حالت هامونو عوض کردیم و تو مدل های مختلف سپیده رو کردمش که صدای فرید رو شنیدم که داشت رویا رو راضی می کرد که از عقب بکنه. من که دوس نداشتم واسه همینم اصلا رویا رو از عقب نکرده بودم. از یه طرفی هم مال فرید کوچیکتر از آلت من بود حتی نصف کلفتی آلت منو نداشت واسه همین اصلا به روی خودم نیاوردم رویا هم دو سه باری منو صدا کرد ولی چون محلش نذاشتم به فرید گفت که بکنه فرید هم رویا رو به بغل خوابوند و یه تف زد وسط پاهای رویا و یه تف سر آلت خودش و به زور و زحمت فرو کرد توش چون رویا بار اولش بود خیلی درد می کشید و داد و هوار می کرد . منم که داشتم سپیده رو به حالت 4 دست و پا می کردمش برگشت به طرف منو گفت نمی خوای از پشت بکنی!!! بهش گفتم مگه تا حالا دادی که گفت مگه ندیدی!!! راستش بعضی وقتا می دیدم که صدای سپیده بیشتر شده و داره داد می زنه نگو فرید از پشت می کرد و منم دقت نمی کردمو سرم تو کار خودم بود&#8230; خلاصه چون آلتم خیس خیس بود یه تف روی سوراخ عقب سپیده انداختم و تو همون حالتی که بودیم آروم سرشو تو کردمو داشتم فشار می دادم که بقیه اش هم تو بره ولی مگه می شد! سپیده داشت داد می زد و می گفت که این خیلی کلفته دارم می سوزم پاره می شم &#8230;. بهش گفتم من که اسراری ندارم اگه بخوای نکنم که گفت نه خیلی حال می ده بعد از دو سه دقیقه واسش عادی شده بودو داد وفریادش تبدیل به آه و اوخ شده بود رویا هم مثل سپیده داشت فقط حال می کرد بعد از چند لحظه فرید گفت دارم مییییییییییییییییام و ریخت رو کمر رویا و با ارضا شدن اون سپیده هم ارضا شد و شل شد منم چون خیلی تحریک شده بودم دیگه در نیاوردم و آبمو همون سوراخ عقب سپیده ریختم.هممون حسابی خسته شده بودیم که هر کدوم یه گوشه ای گرفتیم خوابیدیم. صبح با صدای زنگ گوشی رویا از خواب بیدار شدم یه ساعت به امتحان بچه ها مونده بود. من امتحان نداشتم ولی اون سه تا با هم یه امتحان داشتم رفتم به زور بیدارشون کردمو اونا هم سریع لباس پوشیدنو سوئیچ رو دادم به رویا که برن به فریدم گفتم که شما بر نگردین با رویا کار دارم.بعد از رفتن بچه ها لباس پوشیدم و رفتم داخل باغ هوا سرد بود و مثل اکثر صبح ها مه رقیقی همه جارو گرفته بود آتیش خاموش شده بود و دود می کرد بوی زغال خیس و دود غلیظی که ازش بیرون می اومد طراوت و ظرافت خاصی به محیط می داد. یه چند تا هیزم انداختم روی زغالا و یه کم نفت ریختم و روشنش کردم تا یه چایی واسه خودم دستو پا کنم. داشتم شعله آتیش رو نگاه می کردم و غرق در فکر های جورواجور بودم. می خواستم افکارم رو جمع و جور کنم اما نمی شد هی به خودم می گفتم بچه ها بهم خیانت کردن&#8230; ولی منم که بیکار نبودم هر کاری رو با هم کردیم درسته راضی نبودم ولی منم با سپیده خوابیدم خوب این به اون در&#8230;. ولی نمی تونستم از خطای رویا چشم بپوشم پیشنهاد مال اون بود اگه اون همچین حرفی نمی زد هیچوقت این اتفاق نمی افتاد. خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی به جایی نرسیدم. بعد از سه ساعتی دیدم که صدای بوق میاد رفتم در باغ رو باز کردم دیدم رویاست تنهایی اومده بود با قیافه شاد و خوشحال. اومد داخل و تا از ماشین پیاده شد پرید بغلم و از بابت دیشب ازم تشکر کرد ولی وقتی اخم و بی تفاوتی منو دید یهو سست شد و آروم رفت بطرف خونه باغ رفتیم داخل خونه ولی من اهمیتی بهش ندادم و تخته رسممو برداشتم و شروع کردم به خط خطی کردن کاغذ. رویا با عصبانیت بهم گفت لعنتی چی شده چرا حرف نمی زنی که منم بهش گفتم دیگه هرچی بین ما بود تموم شد دیگه به آخر خط رسیدیم&#8230;. رویا نتونست جلوی خودشو بگیره و زد زیر گریه های های گریه می کرد.بهش گفتم وقتی داشتی نقشه می کشیدی عصری چشمک تحویل فرید می دادی باید فکر اینجاهاشم می کردی فکر می کردی من خوابم ولی اشتباه می کردی تو شهوت رو مقدم تر از عشق قرار دادی. عشق رو فدای شهوت کردی ولی خودت خوب می دونستی که فقط و فقط واسه من عشق مهمه. رویا با گریه گفت اشتباه می کنی این من نبودم که این نقشه رو کشیدم سپیده و فرید بودن که می خواستن. یه سه ماهی می شه که سپیده هی بهم خواهش و التماس می کرد. ولی من قبول نمی کردم دیروزم از روی خریت قبول کردم. با خودم گفتم که شاید آخرین شب با هم بودن باشه و دیگه این اتفاق پیش نیاد. ولی آه گرم اون تو فولاد سرد قلب من تاثیری نداشت. عصری با چشم گریون سوار ماشینش کردم و بردمش ترمینال و سوار اتوبوس شد همینجوری که اشک می ریخت ازم خداحافظی کرد. سوار ماشین شدم و برگشتم تو راه گوشیمو خاموش کردمو سیمکارتشو در آوردم و واسه همیشه انداختمش توی داشبورد. توی راه یه آهنگ غمگین گذاشته بودمو و پشت سر هم اونو گوش می دادمو سیگار می کشیدم. اشکام داشت آروم آروم از روی گونه هام سر می خورد می افتاد پایین خودمم نمی تونستم جلوی گریه کردنمو بگیرم.دوباره من مونده بودم یه باغ درندشت. باز هم تنها بودمو تنهایی داشت به زوالم می کشید. یه روز بیشتر نتونستم بدون رویا بودنو تحمل کنم واسه همین فرداش روندم تبریز ولی نمی تونستم با این وضع و حال به خونه برگردم روندم راسته کوچه و خونه دوستم احمد. یه هفته اونجا موندم ولی چه هفته ای بود. یه هفته مست مست اصلا دوست نداشتم به حالت عادی برگردم. یه چند روزی این ور اون ور سرگردون بودم که ترم جدیدم شروع شد. شاید سهم من تنهایی بود. موندن دل بستن به من نمی اومد قسمت منم رفتن و دل کندن بود. دانشگاه بی رویا لطف و صفایی واسم نداشت.سه ترم بعد هم من درسمو تموم کردمو فارغ التحصیل شدم.سه سال بعد از اون ماجرا وقتی با خواهرم شیرین سر صبحی می رفتیم سر کار رویا رو جلوی آپارتمانم دیدم (رفته بود باغ و بعد از کلی پرس و جو آدرس خونه بابا رو پیدا کرده بودو از اونجا آدرس منو گرفته بود) با خودم می گفتم حتما اشتباه می کنم و یه خیاله ولی وقتی به طرفم اومد دیدم که راسته و منم بیدارم اونو به عنوان یه دوست به خواهرم معرفی کردمو و سوار ماشین رویا شدیم و رفتیم یه چرخی زدیم. شیرین رو جلوی مطبش پیاده کردیمو توی راه به عنوان دو تا دوست خیلی صمیمی با هم صحبت می کردیم. قلبم داشت از خوشحالی از سینم بیرون می افتاد. رویا بهم گفت که توی این سه سال حتی یه شبم نشده که بی فکر تو بخوابم راستش خود منم اینجوری بودم و همیشه مثل اسمش یه رویا توی زندگیم بود. اصلا نفهمیدیم که روز رو چطور شب کردیم. اونقدر خوشحال بودیم که از گذشت زمان هیچ خبری نداشتیم. رویا رو شب بردم خونم و اونم جلوی خواهرم شیرین گفت که اگه بیژن بخواد می خوام واسه همیشه پیشش بمونم. من هیچ حرفی نزدم سر به زیر بودم و شیرینم در کمال ناباوری هیچی به روی خودش نیاورد و پاشد خداحافظی کرد و رفت خونش &#8230;.پ.ن: دوستان عزیز اگه جای گنگی تو داستان بود می تونین داستان (خواهر مهربان و برادر&#8230;) رو بخونین تا دیگه هیچ سوالی نداشته باشید. این دو سری داستان قسمتی از زندگی من بود که امیدارم همه خوششون بیاد. خدا نگهدارsinixsaz@yahoo.com</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%86%d8%af-%da%a9%d9%87-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176516</post-id>	</item>
		<item>
		<title>پسرم سکسیه و منو هم  هر روز میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c%d9%87-%d9%88-%d9%85%d9%86%d9%88-%d9%87%d9%85-%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c%d9%87-%d9%88-%d9%85%d9%86%d9%88-%d9%87%d9%85-%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 22 Sep 2019 07:08:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[آرزوشو]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[احساسم]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاقش]]></category>
		<category><![CDATA[استقبال]]></category>
		<category><![CDATA[اصراری]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونطوری]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایرونی]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجاها]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بازیگرای]]></category>
		<category><![CDATA[باسنشو]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باورتون]]></category>
		<category><![CDATA[بخواین]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمائید]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بلوزشو]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بهمراه]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاتو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پدرامه]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابلوی]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تعادلم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تندتند]]></category>
		<category><![CDATA[جزئیات]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولشو]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالتون]]></category>
		<category><![CDATA[حساسیه]]></category>
		<category><![CDATA[خاکستری]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشکلشو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشکلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونسرد]]></category>
		<category><![CDATA[خونسردی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[دربیاد]]></category>
		<category><![CDATA[دربیارم]]></category>
		<category><![CDATA[دربیاره]]></category>
		<category><![CDATA[درمیاره]]></category>
		<category><![CDATA[دستاتو]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامم]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوربین]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زبونشو]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زحمتشو‬]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیشون]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتای]]></category>
		<category><![CDATA[سورپرایز]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشم ]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختی‬]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[قسمتهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارارو]]></category>
		<category><![CDATA[کارهام]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتره]]></category>
		<category><![CDATA[کردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کلیتوریس]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[کیرتون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گشادتر]]></category>
		<category><![CDATA[لاپایی]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[مأموریت]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[معروفم]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میبوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[میبینن]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخواین]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمش]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکوبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگردم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمکید]]></category>
		<category><![CDATA[میمکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناگفته]]></category>
		<category><![CDATA[ندارین]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهاش]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهای]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهشو]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نوکشون]]></category>
		<category><![CDATA[هالیوود]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینکه]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وااااااااااااااای]]></category>
		<category><![CDATA[واااااااای]]></category>
		<category><![CDATA[واحدشون]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناک]]></category>
		<category><![CDATA[یجورایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[پسر آروم و خونسرد و فیلم سکسی باهوش معروفم. من عادت دارم همه چیز رو خیلی دقیق و با جزئیات می بینم و به ذهنم می سپرم. سکسی کلاً آدم دقیقی هستم. تا حالا به شاه کس فکر نوشتن داستان نبودم. نمیدونم چرا، اما کرمم افتاد تا منم جریان یکی از سکس کونی هام یا [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>پسر آروم و خونسرد و فیلم سکسی باهوش معروفم. من عادت دارم همه</h2>
<p>چیز رو خیلی دقیق و با جزئیات می بینم و به ذهنم می سپرم. سکسی کلاً آدم دقیقی هستم. تا حالا</p>
<h3>به شاه کس فکر نوشتن داستان نبودم. نمیدونم چرا، اما کرمم افتاد</h3>
<p>تا منم جریان یکی از سکس کونی هام یا بهتره بگم اولین سکس خودم رو بنویسم و ببینم دوستان نوشتن منو</p>
<h4>چطور جنده میبینن تا اگه راضی کننده بود ادامه بدم.من یه</h4>
<p>دفتر دارم که توش کارهای طراحی پستون و چاپ و اینجور چیزا رو انجام می دم. تخصصم طراحی با کامپیوتره. یکی</p>
<h5>از مشتریامون کوس یه خانمی هست 27 ساله، با قدی حدود</h5>
<p>170، لاغر اما تو پر، شیک پوش، زیبا و همیشه عطرهای خوشبو میزنه که خیلی آدم حساسیه (واسه اینکه دوستان راحتتر باشن سکس داستان بهش میگم نازی).</p>
<h6>هر وقت هم میاد از بس که سخت ایران سکس گیره همیشه</h6>
<p>خودش میاد و از بس که اخلاقش خشکه کلی اذیتم میکنه. اما من با خونسردی همه کارهایی که ازم میخواد رو با دقت انجام میدم. خودش هم همیشه میگه که من تنها کسی هستم که اینقدر تحملش میکنم و از دستش کلافه نمیشم. البته اینم بگم که من توی کارم خیلی مسلط و آروم هستم. یه روز این خانم بهم گفت که یه تابلو واسه خونشون میخواد و اگه بشه میخواد که طرح این تابلو با ایده خودش باشه و ازم خواست که بهش کمک کنم. ازش پرسیدم که چطور سبکی رو میپسنده؟ اونم گفت که باید چند سبک مختلف رو ببینه تا بتونه یکیشو انتخاب کنه. منم چند تا کار معروف تابلوی نقاشی رو از اینترنت گرفتم و بهش نشون دادم، تا اینکه یه تابلو که روش عکس یه خانمی بود که بصورت لخت دراز کشیده (البته عکسش طوری بود که کس و کونش دیده نمیشد) رو انتخاب کرد و گفت که توی این مایه ها دوست داره. منم گفتم باشه، میگردم از توی اینترنت یدونه خوشکلشو واستون پیدا میکنم. اما اون گفت که اینطوری دوس نداره و میخواد این عکس از خودش گرفته بشه تا شوهرش سورپرایز بشه. اما طوری روش کار بشه که تابلو نباشه که خودشه. بهش پیشنهاد دادم که بره آتلیه و این عکس رو بگیره و واسم بیاره تا روش کار کنم. بهم گفت که جایی اینطوری نمیشناسه که یه همچین عکسی رو ازش بگیرن. بهم گفت شما جایی رو سراغ ندارین؟ منم گفتم نه. گفت پس چیکار کنیم؟ که من گفتم اگه از نظر شما ایرادی نداشته باشه من یه دوربین عکاسی حرفه ای دارم که میتونم باهاش ازتون عکس بگیرم. راستشو بخواین بدون هیچ منظوری این حرف رو زدم و فقط میخواستم یه کار هنری انجام داده باشم. ازم پرسید تا حالا از اینجور عکسا گرفتی؟ منم گفتم توی این سبک نه. اما عکس از عروس و داماد زیاد گرفتم. با شناختی که از کار من داشت بهم اعتماد کرد و گفت: پس زحمتشو خودتون بکشین. منم گفتم چشم. به روی دو دیده.اون شماره منو داشت و صبح فرداش بهم زنگ زد گفت هر وقت کارت تموم شد اگه میتونی بیا به این آدرسی که میگم تا عکس رو بگیری. ناهار هم مهمون من. منم با کلی تعارف قبول کردم و آدرس رو گرفتم.حدود ساعتای 5/2 بود که بهش زنگ زدم و ازش اجازه گرفتم که میتونم بیام؟ و اونم گفت که بفرمائید. منم دوربینم رو گرفتم و حرکت کردم.خونشون یه آپارتمان توی یکی از قسمتهای خوب و پولدارنشین شهر بود. زنگ خونشون رو زدم. اونم با استقبال در رو واسم باز کرد و ازم خواست که برم بالا. به پشت در واحدشون رسیدم. در نیمه باز بود. تا اومدم در رو باز کنم دیدم در رو باز کرد و بعد از سلام و احوال پرسی رفتم داخل. من یه شلوار لی آبی و یه بلوز خاکستری به همراه یه کاپشن مشکی پوشیده بودم که وقتی وارد شدم کاپشنم رو درآوردم. نازی خانم هم یه شلوار پارچه ای مشکی به همراه یه بلوز مشکی و یه شال قرمز پوشیده بود و از اونجایی که پوست سفیدی داشت خیلی جذاب شده بود. اینم بگم که من اصلاً فکر سکس و اینجور چیزا توی ذهنم نبود و فقط به کارم فکر میکردم. رفت از توی آشپزخونه دو تا چای بهمراه کیک آورد و داشت در مورد اینکه عکس رو چطوری بگیرم و کجا بگیرم توضیح میداد. ازش پرسیدم راستی آقاتون کجاست؟ گفت رفته مأموریت و این بهترین فرصت برای گرفتن عکس و درست کردن تابلو هست. میگفت میخواد شوهرش رو سورپرایز کنه. منم زودی چاییم رو خوردم و گفتم من آماده ام. حالا کجا میخوای عکس رو بگیری؟ گفت روی مبل بنظرت چطوره؟ گفتم: یکم جاش کوچیکه، بنظرت روی تخت چطوره؟ اونم موافقت کرد و گفت بریم توی اتاق خواب تا تخت رو ببینی.اتاق خوابشون خیلی خیلی خوشکل بود. دیوارهاش سرمه ای رنگ بودند. پنجره ای توی اتاق نبود و چون اتاق تاریک بود نورپردازی خوشکلی توی اتاق وجود داشت. توی دلم به زندگیشون حسادت کردم. گفتم اینجا فوق العاده است و داشتم دوربینم رو آماده میکردم و باهاش ور میرفتم که متوجه شدم نازی داره بهم نگاه میکنه. یه نیگا بهش کردم و گفتم چیزی شده؟ گفت من الان باید چیکار کنم؟ منم دیدم اگه بخوام بهش بگم که لباساشو دربیاره یجوریه. واسه همین بهش گفتم خب آماده بشین دیگه؟ اما دیدم ساکت شده و حرفی نمیزنه. جو داخل اتاق یهو واسم یجوری شد. انگار کم آورده بود. قلبم تندتند میزد. گوشم داشت سوت میکشید. احساس کردم نباید میزاشتم به اینجا برسه. نمیدونستم چی بهش بگم. یهو بهم گفت: من اینطوری خجالت میکشم، نمیتونم لباسامو دربیارم. منم گفتم خب حالا چیکار کنیم؟ میخواین بیخیال شیم و من برم؟ دیدم چیزی نمیگه. میخواستم برم. اما وقتی که دید من اصراری برای عکس گرفتن ندارم و در حال رفتن هستم مطمئن شد که فکر و خیالی توی سرم نیست و بهم گفت برگرد و از من عذرخواهی کرد. گفت بشین. نشستم. داشت ازم میخواست که یه کاری کنم تا اون بتونه راحت لباساشو دربیاره و خجالت نکشه. واسه اینکه جو رو عوض کنم یهو خندیدم و با شوخی بهش گفتم میخوای من لباسامو دربیارم تا شما راحت باشین؟ و با کمال ناباوری نازی خانوم این پیشنهاد رو قبول کرد و ازم خواست که این کار رو انجام بدم. منم نمیدونستم چیکار کنم. به سختی و با هزار طمأنینه رفتم توی اون یکی اتاق که لباسامو دربیارم. بلوز و شلوارمو درآوردم و با یه شرت و یه عالمه خجالت برگشتم. تا منو دید کلی خندید. نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. گفت: خیلی باحالین. هیچوقت فکرشم نمیکردم که بتونم شما رو با این وضع ببینم و از اینجور حرفا. منم ساکت بودم و از خجالت زیاد هیچی نمیگفتم. اونم دید که من قرمز شدم بهم گفت خب، بهتره زودتر عکس رو بگیریم و تمومش کنیم (البته اینم بگم که کیرم تا حالا خواب خواب بود، واسه همین از اینکه لباسامو درآوردم زیاد ناراحت نبودم) و واسه اینکه منو سورپرایز کنه یهو بلوزشو درآورد و سینه هاش افتادن بیرون. آخه سوتین نبسته بود. ناخواسته چشم به سینه هاش افتاد. 2 تا سینه سفید و اناری که راحت توی مشتم جا میشدن. سعی میکردم خودمو عادی نشون بدم. دوس داشتم همون لحظه سینه هاشو بخورم. اما حیف که نمیشد. داشتم پیش خودم همین فکر و خیالها رو می کردم که دیدم داره دکمه های شلوارشو باز میکنه. شلوارشم در آورد. نمیدونم چطوری وصفش کنم. بر خلاف نظرم که هیچوقت هیکل زنای ایرونی رو تأیید نمیکردم، میتونم بگم یه سایز فوق العاده از بدن یک زن جلوم بود که همیشه آرزو میکردم داشته باشمش. بعد از اینکه شلوارشو در آورد یه نیگا به صورت من کرد تا ببینه عکس العملم چیه و شاید اونطوری نبود که پیش بینی میکرد. اما بعد نگاهشو به سمت کیرم برد و یجورایی چشاش میخواست دربیاد. کیر من هم درازه و هم کلفت. اما اون موقع شاید به بزرگترین حالت خودش رسیده بود که وقتی خودم بهش نگاه کردم کلاً قرمز شدم. نگام به کیر شق شدم بود که فهیدم داره شورتشو درمیاره. واااااااای. دیگه داشتم دیوونه میشدم. اما تمام سعی خودمو میکردم که کم نیارم. یه کس تپل بدون حتی یکدونه مو بهمراه رون های صاف و صیقلی داده شده که مشخص بود تازه تراشیده شده. هیکلش شبیه عکس های سکسی بود که از بازیگرای معروف هالیوود دیده بودم. فقط میتونم بگم فوق العاده بود. یک زن خوش هیکل لخت لخت جلوم بود. احساس خیلی خوبی داشتم. گفتم نازی خانوم بفرمائید تا شروع کنیم. اونم با یه ناز و ادای زنونه که بی دلیل هم نبود رفت روی تخت و دراز کشید. گفت چه حالتی دراز بکشم؟ منم از دور میگفتم که پاهاتو اینطوری کن و دستاتو اونطوری کن. اما دیدم اصلاً نمیتونه اون چیزی که توی ذهنم بود رو پیاده کنه. واسه اینکه پیش خودش فکر نکنه که الکی دارم وقت تلف میکنم تا نگاش کنم، ازش چند تا عکس گرفتم و بهش نشون دادم که گفت اینطوری خوشم نمیاد. منم گفتم خب تو نمیتونی اون طوری که من میگم دراز بکشی. اونم در جواب بهم گفت اصلاً هرطوری که خودت میخوای منو درست کن. با این حرفش خوشحال شدم و زودی رفتم سراغش و داشتم با دستام به دست و پاهاش فرم میدادم که احساس کردم صدای نفسهاش بلند شده. بهش نگاه کردم، دیدم چشاش یطوری شدن. اما به کار خودم ادامه دادم. دستم رو بردم به سمت باسنش و همینکه خواستم باسنشو یکم تکون بدم یهو دستشو گذاشت روی دستای من. توی همون حالت بود که با یه صدای لرزون بهم گفت: پدرام جون تو حالت خوبه؟ منم که خوب میدونستم این حرف از کجاش دراومده گفتم آره. بهتر از همیشه. چطور مگه؟ گفت من حالم خوش نیست. گفتم میتونم بهتون کمک کنم؟ گفت آره و ازم خواست که پیشش دراز بکشم. منم رفتم کنارش و دراز کشیدم. (من طاق باز دراز کشیده بودم. اونم به پهلو دراز کشیده بود. طوری که به سمت من بود) بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم حالا حالتون خوب شد؟ که بهم گفت: پدرام؟ تا من صورتمو سمتش کردم لباش رو چسبوند به لبام و دستاشو آورد دور کمرم و منو محکم داشت به سمت خودش فشار میداد. شاید همون چیزیو که آرزوشو داشتم داشت انجام میداد. شهوت بار لبامو میخورد. زبونشو داخل دهنم میکرد. منم زبونمو میکردم توی دهنش. گردنشو میمالیدم. و اونم با این کارهای من بیشتر تحریک میشد. یه لحظه لبام را از روی لباش برداشتم. به چشاش نگاه کردم. اونم داشت منو نگاه میکرد. بهش گفتم شروع کنیم؟ گفت چیو؟ عکس گرفتن رو میگی؟ گفتم نه. خوردن تورو. گفت آره. معطل نکن. منتظرم. منم دوباره شروع کردم به خوردن لباش و یواش یواش رفتم سمت زیر گلوش و گوشش. با دستامم سینه هاشو میمالیدم. شاید باورتون نشه. هیچوقت فکر نمیکردم نازی خانوم بتونه اینقدر داغ بشه. اصلاً بهش نمیومد. سینه هاش سفت بودن. نوکشون زده بود بیرون. قبلاً خونده بودم که این حالت زمانی اتفاق میفته که شهوت زن خیلی زیاد شده باشه. بگذریم. بعد از اینکه لباش و زیر گلوش و حسابی خوردم و لیس زدم و خیس کردم اومدم سراغ سینه هاش و شروع کردم به لیس زدنشون. یکم سینه سمت چپی رو میخوردم. یکم سینه سمت راستی. صدای نفسهای نازی هی بلندتر میشد. با دستام شکمشو کمرشو دست میکشیدم. سینه هاشو میمکیدم. بعضی وقتها هم تمام سینش رو میکردم توی دهنم و میک میزدم. وقتی این کار رو میکردم صدای نفس زدنش به جیغ تبدیل میشد. منم لذت میبردم. بعد از اینکه سینه هاش رو خوب خوب خوردم سرم رو آوردم پایین تر و شکمش و داخل نافش رو لیس میزدم. اومدم پایین تر. به نزدیکیای کسش رسیدم. با صبر و تحمل زیاد این کار رو میکردم. زبونم رو دور خط کسش میکشیدم. با دستام پاهاشو از هم باز کردم. سرمو گذاشتم بین پاهاش. روناش رو میمکیدم. زبونم رو میکشیدم دور کسش. با انگشتام هم چوچولشو (کلیتوریس) میمالیدم. همین کارارو داشتم هی تکرار میکردم که یهو با دستاش سرمو فشار داد سمت کسش. فهمیدیم که میخواد خود کسش رو واسش بخورم. منم که منتظر همین بودم شروع کردم به خوردن کسش. تا اون لحظه این کار رو واسه هیچکس نکرده بودم. (شاید بهتره بگم با هیچکس به اینجاها نرسیده بودم) اما از اونجایی که نمیخواستم نازی اینو بفهمه طوری این کار رو واسش انجام دادم که شاید پیش خودش فکر کرد من خیلی وقته این کاره هستم. خلاصه&#8230; از من خوردن و از اون ناله کردن و جیغ کشیدن و لب گاز گرفتن و فشار دادن سر من به داخل کسش. بعد از گذشت شاید 30-20 دقیقه (اینو حدودی گفتما) فهمیدم که آبش میخواد بیاد. آخه جیغاش خیلی وحشتناک شده بودن. و بالاخره اومد. نازی جون من ارضا شد. منم همچنان به کارم داشتم ادامه میدادم. حتی مکش خودمو بیشتر کرده بودم. یکم از آب کسش توی دهنم بود. طعم خیلی خاصی داشت. نمیدونم شبیه چی بود. در همین حال و هوا یهو نازی شل و بیحال ولو شد. صورت من تقریباً با آبی که از کسش زده بود بیرون خیس شده بود. با ملافه ای که روی تخت بود صورتمو پاک کردم و سرم رو آوردم سمت صورت نازی. بهش گفتم حالت چطوره؟ اونم گفت از این بهتر نمیشه و این بهترین لحظه زندگیش بوده و تا حالا اینطوری ارضا نشده بود. در حین حرف زدن دستامو یواش یواش بردم سمت کسش و آروم آروم میمالیدم. نازی هم با این عمل من فهمید که اونم باید به من حال بده. اما من همچنان ساکت بودم و سعی میکردم خودش شروع کنه. نازی آروم بلند شد یهو شورت منو از پام درآورد و افتاد به جون کیرم که حسابی شق شده بود. اما من همچنان سعی میکردم حرف نزنم و فقط زمانی که نازی داشت زبونشو دور کیرم میکشید یه آهی میکشیدم و خان آخرش این بود که یه جون بهش بگم. اونم با شنیدن همین حداقل کلماتی که میگفتم خیلی بیشتر تحریک میشد. اول که فقط زبونش رو روی کیرم میکشید و با دستاش با بیضه هام ور میرفت. احساس کردم تا حالا کیر شوهرش رو توی دهنش نکرده که واسه منو فقط داره میلیسه. وقتی دیدم که از این فراتر نمیره بهش گفتم: بکن تو دهنت و بخورش. نمیدونم چرا این رو با یه حالت خشن بهش گفتم. اما هرچی بود باعث شد که نازی کیرم رو تا نصفه بکنه توی دهنش و مک بزنه. احساس کردم خیلی حشری شده. وااااااااااااااای. توی دهنش خیلی داغ بود. کیرم انگار داشت میسوخت. اما احساس فوق العاده ای داشتم. تمام زورم رو برده بودم توی کیرم. احساس میکردم کیرم خیلی خیلی بزرگ شده. دستامو گذاشتم روی سرش و سرش رو فشار میدادم سمت کیرم تا بیشتر بره توی دهنش. با این کار احساسم بهترتر میشد. با دستام که پشت سرش بود به حرکت خوردنش ریتم دادم و خودم سرش رو بالا و پایین می کردم. توی اوج لذت بودم. یهو احساس کردم که آبم میخواد بیاد. واسه اینکه بهترین لحظه سکسمو در اوج باشم با سرعت و قدرت بیشتری سرش و بالا و پایین میکردم تا واسم ساک بزنه. لحظه ای که میخواست آبم بیاد سرش رو خیلی بردم پایین. طوری که بیشتر کیرم توی دهنش بود. نمیدونم چرا پیش خودم به این فکر نکردم که ممکنه خفه بشه. بگذریم. آب کیرم با فشار هرچه تمام تر توی دهن نازی جونم خالی کردم و دست من همچنان روی سرش بود که یوقت در نره. اونم وقتی که کیرم رو بیشتر توی دهنش فرو کرده بودم انگار میخواسته سرش رو برداره. اما دستم نمیذاشته. خلاصه. سر نازی رو بلند کردم و بهش گفتم که بره خودشو تمیز کنه. آخه تمام آب کیرم از لب و لوچش آویزون بود. منم کیرم رو با دستمال کاغذی خوب تمیزش کردم. وقتی نازی اومد توی اتاق پرید روی من و شروع کردن به قربون صدقه رفتن من. (یجورایی باور نمیکردم این نازی همون مشتری من باشه. آخه خیلی عوض شده بود). در همون حالت با دستام باسنش رو از پشت میمالیدم. اما کیرم تقریباً خواب بود. نازی با دیدن کیر خسته من افتاد به جونش و شروع کردن به خوردنش. با اون شدتی که نازی کیرم رو میمکید کیرم دوباره جون گرفت و سفت و سیخ شد. انگار نازی هم بدش نمیومد که هم خودش و هم منو دوباره ارضا کنه. واسه همین در همون حالتی که سرش روی کیرم بود و داشت ساک میزد وقتی دید سیخ شده اومد روی من دراز کشید و دستش رو برد سمت کیرم و و اونو گذاشت لای پاهاش. آروم یکم لاپایی زد. من دوباره تحریک شدم و همینطور که روی من دراز کشیده بود با دستام بلندش کردم و کیرم رو گذاشتم روی کسش. خودش یهو نشست روی کیرم و کیرم تا ته رفت توی کسش. واااااااااااااااااااااای. تصور کنین یه چیز نرم و سفید روی شما نشسته و کیرتون داخل یه جای داغ و تنگه. نازی همین لحظه یه جیغ کشید و آه و ناله هاش شروع شد. خیلی آروم می رفت بالا و خیلی بااحتیاط میومد پایین. نمیدونم دلیلش چی بود. اما احساس میکنم کیرم واسه کسش زیادی بزرگ بود. منم با دستام سینه هاش و چوچولش رو میمالیدم. رفته رفته سرعت تلمبه زدنش بیشتر میشد و من در اوج لذت بودم. دیگه کار به جایی رسیده بود که نازی میرفت بالا و با سرعت خودشو میاورد پایین که کیرم با سرعت بیشتری بره توی کسش. در حین بالا و پایین رفتن، نازی همش لباشو گاز میگرفت. انگار با این کار درد کس دادنشو میخواست تحمل کنه. وقتی نازی بالا میرفت شاید حدود 17-15 سانت از روی شکم من بلند میشد. اما کیرم از توی کسش در نمیومد. دوس نداشتم این حالت تموم بشه. اما احساس کردم نازی از این حالت خسته شده. واسه همین کشیدمش سمت خودم و به پهلو خوابومندمش. خودمم روی زانوهام وایسادم و توی همون حالتی که به پهلو خوابیده بود دوباره کیرم رو کردم توی کسش و شروع کردم به تلمبه زدم. انگار کسش یکم تنگتر شده بود. من واسه اینکه تعادلم رو حفظ کنم دستام رو گذاشته بودم روی باسنش و شاهد بودم که کیرم چطوری داره کس نازی جون رو جر میده. ناگفته نمونه که نازی پیش خودش یه چیزایی هم میگفت. اما انگار نمیشنیدم. آخه توی حال و هوای خودم بودم. شایدم یادم نمونده که چی میگفت. این حالت هم باحال بود. آخه باسنش کامل میخورد به من و وقتی نرمیش رو حس میکردم احساس خوبی بهم دست میداد. بعد از کلی تلمبه زدن از این حالت کردن خسته شدم. از اونجایی که یکبار آبم اومده بود مطمئن بودم واسه بار دوم آبم دیرتر میاد. واسه همین حالت رو عوض کردم و نازی رو طاق باز خوابوندم و خودم اومدم روش. نازی کیرم رو طوری تنظیم کرد که سر کیرم روی کسش باشه. منم حالا که کسش انگار گشادتر شده بود با یه اشاره کیرم رو تا ته کردم توی کسش. انگار کسش کیرم رو میمکید. داخل کسش داغ بود و دائم داغتر هم میشد. من شروع کردم به تلمبه زدن. سرم رو گذاشته بودم روی گردن نازی جون و میبوسیدمش و تلمبه میزدم. با دستام هم یکی از سینه هاشو میمالیدم. حالت قشنگی بود. داشت حسابی بهم حال میداد. سرعت خودمو بیشتر کردم. با شدت کیرم رو میکوبیدم داخل کس نازی. انگاری داشتم سکس از نوع خشن رو تجربه میکردم. نازی هم حسابی داشت زیر کیر من حال میکرد. اینو از ناله هاش میفهمیدم. در حین تلمبه زدن جفت پاهاشو گذاشتم روی شونه هام. اینطوری احساس کردم کسش تنگتر میشه و باز تلمبه میزدم. کم کم آبم میخواست بیاد. واسه همین سرعت کردنمو بیشتر از قبل کردم. طوری کیرم رو میکوبیدم داخل کس نازی که انگار ازش طلب دارم. نازی هم هی میگفت جووون. بکن عزیزم. من حاضرم واسه این کیر بمیرم و از این جور چیزا که نیروی منو بیشتر میکرد. (نازی خیلی حرف میزد، اما حرفاش زیاد توی ذهنم نمونده، کلاً زیاد قربون صدقه خودم و کیرم میرفت و میخواست محکمتر بکنمش) دیگه آبم میخواست بیاد که تمام نیروی خودمو گذاشتم واسه این لحظه و با تمام توانم کیرم و میکوبیدم توی کس نازی. هرقدر محکمتر میکردمش اون بیشتر لذت میبرد. بدون اینکه ازش چیزی بپرسم (چون نمیخواستم وقفه بیفته) آبم رو توی کسش خالی کردم و بعد از اینکه تمام آبم خالی شد کنار نازی جونم دراز کشیدم. نفس نفس میزدم. به شدت خسته شده بودم. یکی از بهترین لحظه های زندگیم رو تجربه کرده بودم. نازی هم خیلی خسته شده بود. احساس ضعف شدیدی میکردم. ساعت حدود 30/4 بود. خیلی گرسنم شده بود. خیلی زیاد. آروم چند تا بوس از لبای نازی جون کردم. اون هم از من تشکر کرد بخاطر اینکه اون رو به اوج رسوندم. زنگ زد 2تا غذا از بیرون بیارن. منم سریع رفتم یه دوش آب داغ گرفتم و اومدم بیرون. ناهار رو با هم خوردیم. و قرار شد من برم دفتر که از کارهام نیفتم و آخر شب برگردم پیشش تا اگه بشه ازش عکس بگیرم. این خاطره ادامه دارد.این ماجرای اولین سکس من و نازی بود.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c%d9%87-%d9%88-%d9%85%d9%86%d9%88-%d9%87%d9%85-%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176362</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف دیوانه و جنده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 24 Aug 2019 08:13:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[آوردیه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اظطراب]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتاش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجاش]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینکار]]></category>
		<category><![CDATA[اینگار]]></category>
		<category><![CDATA[بازشون]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهزار]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بدممنم]]></category>
		<category><![CDATA[بدهکار]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بسیاری]]></category>
		<category><![CDATA[بشهبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودچند]]></category>
		<category><![CDATA[بودمولی]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[جمعمون]]></category>
		<category><![CDATA[چیهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[حالتمون]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[خجالتش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونو]]></category>
		<category><![CDATA[خونسرد]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دربیارم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستشوئی]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دیدارمون]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[راههای]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[ساندویچ]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[فرهادم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[قیافشو]]></category>
		<category><![CDATA[کدوممون]]></category>
		<category><![CDATA[کردبعد]]></category>
		<category><![CDATA[کلنجار]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهام]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیچه]]></category>
		<category><![CDATA[متنفرم]]></category>
		<category><![CDATA[مرتیکه]]></category>
		<category><![CDATA[ملاحظه]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوری]]></category>
		<category><![CDATA[میدادی]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشهمنم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمش]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراضی]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیرفت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشابه]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[هردومون]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[وپاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[وخودشو]]></category>
		<category><![CDATA[وکیرمو]]></category>
		<category><![CDATA[ولیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[ومشغول]]></category>
		<category><![CDATA[ومیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[یادتون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بزرگتر بود داشتم ودر واقع فیلم سکسی اون بود که راههای مختلف سکس را بمن آموزش داد. در ادامه مطالب هم گفتم که با لی لی دوست سکسی زری آشنا شدم و در یک فرصت شاه کس استثنائی تونستیم یه سکس سه نفری داشته باشیم واونجا بود که بسیاری از مسائل سکسی کونی مثل کاندوم&#8230;.از [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>بزرگتر بود داشتم ودر واقع فیلم سکسی اون بود که راههای مختلف سکس</h2>
<p>را بمن آموزش داد. در ادامه مطالب هم گفتم که با لی لی دوست سکسی زری آشنا شدم و در یک</p>
<h3>فرصت شاه کس استثنائی تونستیم یه سکس سه نفری داشته باشیم واونجا</h3>
<p>بود که بسیاری از مسائل سکسی کونی مثل کاندوم&#8230;.از جلو کردن&#8230;.ساک زدن صحیح&#8230;.آبجو &#8230;.و&#8230;..خیلی از مسائل دیگه آشنا شدم&#8230;..به هر حال</p>
<h4>اونشب جنده من وزری ولی لی باهزار خاطره خوب تمام شد</h4>
<p>و فردای اون روز با بیمیلی پستون تمام شال و کلاه کردیم و هر کدوممون با هزار تا خاطره شیرین از</p>
<h5>هم جدا کوس شدیم&#8230;..ادامه:چند روز از این اتفاق خاطره انگیز گذشت</h5>
<p>و من وزری چند باری با تلفن های کوتاه تماس داشتیم تا اینکه یه روز زری گفت میای با لی لی و سکس داستان دوست پسرش بریم</p>
<h6>کافی شاپ؟راستش من تا اونروز نمیدونستم کافی شاپ ایران سکس چیه اما</h6>
<p>اینقدر خاطره اون سکس سه نفری برام جالب بود که بدون فکر کردن قبول کردم وقرارمونو گذاشتیم&#8230;.اونروز علاوه بر من وزری و لی لی یه پسر 18 19 ساله هم به جمعمون اضافه شد و اونجا بود که من با فرهاد آشنا شدم &#8230;&#8230;. توی کافی شاپ فقط حرفهای ساده زدیم وخیلی زود این دیدارمون تموم شد&#8230;.فردای اون روز داشتم میرفتم مدرسه که تلفن زنگ زد چون دیرم شده بود میخواستم جواب ندم ولی نمیدونم چی شد که بطرف تلفن کشیده شدم گوشی را برداشتم با کمال ناباوری صدای لی لی را از پشت گوشی شنیدم سلامی کردم و منتظر بودم ببینم چی شده که لی لی بامن تماس گرفنه&#8230;..لی لی هم که از سکوت من فهمیده بود گفت: میخوام یه پیشنهاد بهت بدم ولی بازهم شرطش اینه که زری متوجه نشه&#8230;.قبول کردم ومنتظر ادامه صحبیتهاش شدم&#8230;.برای اولین بار بود که احساس کردم لی لی داره خجالت میکشه&#8230;به هر حال گفت میخوام یه سکس سه نفره با فرهاد داشته باشیم&#8230;راستش اینقدر دست وپاچه شده بودم که به من ومن افتادم&#8230;.لی لی هم مثل اینکه خجالتش ریخته با شه یه کم خودشو لوس کرد وگفت خواهش&#8230;.. بخاطر اون محبتهاش قبول کردم وگفتم باشه کی؟&#8230;گفت همین الان بیا سر کوچه ما تا با هم بریم خونه فرهاد اون امروز خونشون خالیه&#8230;.بین دوراهی گیر کرده بودم از طرفی خیلی دلم سکس می خواست از طرفی هم مدرسه را نمیدونستم چطور بپیچونم&#8230;خلاصه دلو به دریا زدم وقرارمونو گذاشتیم &#8230;سریع رفتم یه دوش گرفتم ولباسهای خوبمو پوشیدم رفتم سر قرار &#8230;از دور لی لی تا منو دید به طرف من اومد واز ترس اینکه کسی نبینتمون تا رسید بمن یه تاکسی در بست گرفت وراهی خونه فرهاد شدیم هرچند که توی تاکسی جلو راننده حرفی نمی تونستیم بزنیم اما اظطراب تو چهره هر دومون مشخص بود &#8230;بالاخره رسیدیم و وارد آپارتمان فرهاد شدیم &#8230;فرهاد یه شلوارک کوتاه پوشیده بود و اونهم اظطراب تو صورتش موج میزد &#8230;بعد از چند دقیقه ای فرهادبا صدای لرزونش گفت بیاید شروع کنیم مامانم ساعت 4 برمیکرده &#8230;.تا این حرفو زد لی لی شروع به در اوردن پیرهنش کرد وگفت هرکی لباس خودشو در بیاره&#8230;یک دقیقه ای طول نکشید که فرهاد و لی لی لخت لخت جلو من ایستاده بودن &#8230;منم مثل اونا لخت شدم و یه مرتبه فرهاد خیره شد به کیر من وگفت: وای چقدر بزرگه!!!!لی لی خنده ای کرد ودستاشو انداخت دور کمر من وفر هاد وسه تا ئیمونو اورد نزدیک هم &#8230;من یه لحظه چشمم به کیر فرهاد افتاد که از انگشت شست من یه کم بزرگتر بود این اولین کیری بود که من از نزدیک میدیدم&#8230;همین موقع بود که زری زانو زد وبا هر کدوم از دستاش کیر یکیمونو گرفت و شروع به ساک زدن کردبعد از چند بار یه مرتبه فرهاد خودشو عقب کشید واز خنده لی لی فهمیدم که برای اینکه آبش نیاد این کارو کرده&#8230;ظاهرا مثل اینکه لی لی از این اتفاق خیلی ناراضی نبود زیر چشمی به من وفر هاد نگاه میکرد وبرای من ساک میزد&#8230;.همین موقع بلند شد وروی مبل طاق باز خوابید و از فرهاد خواست که بیاد براش ساک بزنه در همین حال منو به بالای مبل برد طوری که بتونه همزمان برای منم ساک بزنه&#8230;حالا دیگه لی لی هم به نفس زدن افتاده بود و با ولع بیشتری برای من ساک میزد&#8230;داخل دهن لی لی اینقدر داغ بود که گرمی اونو کاملا حس میکردم&#8230;مدتی گذشت که فرهاد بلند شد و گفت من دیگه طاقت ندارم آمد روی لی لی خوابید &#8230;.همین موقع بود که لی لی دوتا دستاشو انداخت دور کمر فرهاد ودوتا لمبر هاشو گرفت دوی دستش واز هم بازشون کرد &#8230;سوراخ کون فرهاد اینگار یه سکه پیدا شده بدود&#8230;.لی لی با آب دهنش سوراخو خیس کرد وبمن اشاره کرد که برم فرهادو بکنم&#8230;.با تمام بی میلی رفتم خوابیدم روی کمر فرهاد وکیرمو گذاشتم در سوراخش &#8230;.فرهاد سرشو برگردوند وگفت خیلی یواش تا اخرشم نکون همون سرش که رفت دس نگهدار&#8230;.منم که گوشم بدهکار حرفهای فر هاد نبود سر کیرمو نشونه کردم وبدون هیچ ملاحظه ای کیرمو دادم تو &#8230;هنوز نصف کیرم داخل نشده بود فرهاد کمشو خم کرد وسرشو اورد بالا گفت آخ مردم &#8230;یه کم یواشتر&#8230;.لی لی از اون زیر لبخندی زد وبااشاره گفت برو تو&#8230;.راستش من از این کار خوشم نیومده بود &#8230;لی لی در حالی که لای کون فر هاد را با تمام قدرت باز کرده بود از من خواست به کارم ادامه بدم&#8230;.منم نامردی نکردم وتا آخر کیرمو فشار دادم داخل وشروع کردم به تکان دادن فر هاد یه مرتبه جیغی کشید و کمرشو کج کرد و از روی لی لی بلند شد و افتاد پائین مبل&#8230;.لی لی ازم خواست که جعبه دستمال کاغذی را بهش بدم که متوجه شدم آب فرهاد امده وریخته روی شکم لی لی &#8230;.من آمدم کنار لی لی نشستم ولی لی هم شروع کرد به بازی کردن با کیر من&#8230;.فرهاد که رنگش مثل گچ سفید شده بود بزور خودشو بلند کرد وگفت من میرم یه دوش بگیرم&#8230;همین موقع بود که لی لی یه مرتبه مثل آدمای گرسنه از جاش بلند شد وممنو به پشت خوابوند روی مبل وپاهاشو گذاشت دو طرف من به شکلی که کیر من کاملا مسلط به کسش باشه &#8230;آروم اونوگرفت و سرشو گذاشت در سوراخش با یک لحن التماسی گفت مواظب باش آبتو نریزی تو&#8230;باشاره من کمرشو داد پائین تا کیر من کامل داخل کسش رفت&#8230;هرچه کیر من بیشتر وارد کسش میشد چشماش خمار تر میشد وآه ونفسهای بلند تری میکشید چند بار به آ هستگی خودشو بلند کرد وپائین آورد&#8230;.یه مرتبه 180 درجه چرخید وپشتشو بمن کرد &#8230;یه کم کمرشو خم کرد وازم خواست با سوراخ کونش بازی کنم &#8230;منم یه کم تف مالیدم در سوراخش و همینطور که کیر من تو کسش میرفت میامد منم باهاش بازی میکردم که یه مرتبه دیدم بلند شد ونشست ودرحالی که بشدت میلرزید ازم خواست انگشتمو بیشتر به سوراخ کونش فرو کنم&#8230;لی لی بد جوری میلرزید وتمام ماهیچه های بدنش منقبض شده بود &#8230;.راستش تا حال ندیده بودم که اینجوری ارضاء بشه&#8230;.بعد از یک دقیقه ای بلند شد وروی من سینه به سینه دراز کشید وبی حال افتاد و گفت چند دقیقه صبر کن الان ارضاء ات میکنم&#8230;.همین موقع بود که فرهاد با یه حوله کوچکی که دور خودش پیچیده بود از حمام بیرون امد ونشست پیش ما از حالتمون فهمید که چی شده&#8230;.دست کرد و یه نخ سیگار از روی میز برداشت وشروع کرد به کشیدن&#8230;راستش از بوی سیگار تا اون موقع بدم میومد اما احساس کردم این یه سیگار مخصوصه&#8230;..لی لی سرشو از روی سینه من بلند کرد ویه پکی به سیگار فرهاد زد و شروع کرد به مکیدن ولیسیدن سینه و شکم من وخودشو کشید پائین تا رسید به کیر من&#8230;تمام کیرمو بازحمت کرد تو دهنش احساس کردم تا نصفه های گلوش هم رفته اینقدر با کیرم بازی کرد وساک زد که یه مرتبه همه آبم با فشار ریخت بیرون خیلیشو دهن لی لی که باز بود تو دهنش ریخت بقیه اونم روی صورت لی لی و شکمم ریخت&#8230;.لی لی با کمال اشتیاق اونهائی که تو دهنش ریخته بود قورت داد وبا انگشتاش شروع کرد به بازی کردن با آبم که روی شکمم ریخته بود&#8230;..چند دقیقه بعد لی لی بلند شد برای شستن صورتش رفت بطرف دستشوئی فرهاد تا خودمونو تنها دید ازم سئوال کرد کاری میکنی یا دارو میخوری اپکه اینقد کیرت بزرگ شده؟ گفتم نه چطور مگه؟&#8230;گفت پشتم خیلی درد گرفته ولی اگه یه کم کمتر فشار میدادی خیلی بهتر بود&#8230;.تا آمدن لی لی ازم سئوال کرد دوست داری یکی ام تو رو بکونه؟ گفتم نه &#8230;اصلا از اینکار خوشم نیومد&#8230;فرهاد یه مرتبه همه قیافشو تو هم کشید و میخواست یه چیزی بگه که لی لی از دستشوئی برگشت &#8230;لی لی یه نگاهی به ساعت کرد و بمن اشاره کرد بریم داره دیر میشه&#8230;منم با لی لی شروع به پوشیدن لباسهام کردم وچیزی نگذشت که هردومون برای رفتن آماده شدیم&#8230;خدا حافظی کردیم واز خونه لغرهاد امدیم بیرون&#8230;موقع بیرون آمدن فرهادو دیدم که درست راه نمیرفت روکرد به لی لی و گفت: خیلی پشتم درد میکنه چه کار کنم؟ لی لی هم خیلی خونسرد گفت یه کم یخ بکون توش خوب میشه&#8230;..اینو گفت و دست منو گرفت واز خونه خارج شدیم &#8230;به کوچه که رسیدیم لی لی یه نگاهی بمن که ته قیافم نگرانی موج میزد انداخت وگفت : چیه&#8230;گفتم نگران فرهادم که چیزیش نشده باشه آخه خیلی فشارش دادم&#8230;.لی لی خنده ای کرد و گفت : خوبش کردی مرتیکه کونی فقط به پولش مینازه&#8230;..تازه متوجه شدم اون پاکتی که موقع بیرون اومدن ازش گرفته پول بوده&#8230;.یه کم توی فکر رفتم وبا خودم کلنجار میرفتم که این کار من درست بوده یا نه&#8230;.که یه مرتبه لی لی با دست کوبید پشت سرم وگفت بیا بریم یه ساندویچ بخوریم &#8230;من یه محاسبه ای کردم با پول تو جیبم ودیدم که به اندازه دوتا ساندویچ پول ندارم برای اینکه کم نیارم گفتم باشه ولی من فقط نوشابه میخورم از این مکثم لی لی متوجه اوضاعم شد خندید وگفت حالا بیا بریم&#8230;.راه افتادیم رفتیم داخل پارکی که اون نزدیکی ها بود&#8230;یه غرفه بود که ساندویچ سرد میفروخت رفتم که ساندویچو بگیرم لی لی دستمو گرفت ونگذاشت حساب کنم&#8230;دوتا ساندویچ ونوشابه گرفت و پولشو از داخل همون پاکت دادوبطرف یه نیمکت خالی رفتیم نشستیم ومشغول خوردن شدیم&#8230;همینطور که غذا میخوردیم لی لی ازم سئوال کرد با یه مر د رابطه داشتن چطور بود &#8230;..بدون ملاحظه اینکه فرهاد دوست لی لیه گفتم خیلی مزخرف بود &#8230;دیدم لی لی منتظر ادامه حرفامه بهش گفتم وقتی داشتم میکردمش احساس میکردم اینقدر کونش زبره که داره کیرم زخم میشه&#8230;.لی لی خنده ای کرد وشروع کرد به صحبت و گفت: فرهاد یه بچه خرپوله که من ازش متنفرم ومیخواستم امروز حاشو جابیارم&#8230;.لی لی لقمه دیگه ای از ساندویچشو خورد وگفت : مرتیکه فکر میکنه نوبرشو اورده اینقدر به اونجاش مینازه که انگار فقط اون کیر داره من دوبار باهاش رابطه داشتم هر دوبارش ازم خواسته بود براش ساک بزنم وانگشتمم بوکونوم تو پشتش&#8230;همین که انگشتمو تا اخر میبردم تو کونش آبش میومد بدون اینکه فکر طرف مقابلشو بکنه بلند میشد&#8230;خیلی هم اصرار داره آبشو بخورن.منم امروز عمدا آب تورو خوردم که کفرشو دربیارم من تا حالا آب هیچ کسو نخورده بودم.ولی خوشم میومد موقعی که داشتی میکردیش دستامو توری دور کمرش قفل کرده بودم که پشیمون نشه&#8230;.خلاصه اونروز با مسخره کردن فرهاد کلی خندیدیم&#8230;بالاخره وقت برگشتن شد لی لی پاکت پولو آورد بیرون و پول تاکسیو که من داده بودم از توش در اورد و یه کم دیگه هم برای برگشتنمون از روش برداشت وبقیشو هم داد به فقیری که بیرون پارک نشسته بود</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2644</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی چه جقی میزنه جون</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%86%d9%87-%d8%ac%d9%82%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b2%d9%86%d9%87-%d8%ac%d9%88%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%86%d9%87-%d8%ac%d9%82%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b2%d9%86%d9%87-%d8%ac%d9%88%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Jul 2019 05:44:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[آمادگی]]></category>
		<category><![CDATA[آووردم]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[استادم]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اطمینان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[براورده]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوندم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[جانانه]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاش]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودتونم]]></category>
		<category><![CDATA[خونسرد]]></category>
		<category><![CDATA[دادخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانها]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترام]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[رویاهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخه]]></category>
		<category><![CDATA[سینهاش]]></category>
		<category><![CDATA[سینهام]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارت]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صداتون]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدی]]></category>
		<category><![CDATA[کاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[کمربندم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[لیسانس]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدمنم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[نامردیه]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدادم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیرفت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزنم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[هرجوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[واااااااای]]></category>
		<category><![CDATA[ورداشت]]></category>
		<category><![CDATA[یادتون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[بعد از سکس کردن با فیلم سکسی اون به خودم میالیدم و باورم نمشد آره کسی که راه 4 ساله لیسانس رو تو 8 سال بره معلومه سکسی چه دانشجوی شیطونی بوده دیگه بگذریم بریم شاه کس سر داستانسال آخر دانشجوئم بود که مادرم که آرایشگره یه شاگرد 28 ساله واسه کمک کونی گرفت نمیخوام [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>بعد از سکس کردن با فیلم سکسی اون به خودم میالیدم و باورم</h2>
<p>نمشد آره کسی که راه 4 ساله لیسانس رو تو 8 سال بره معلومه سکسی چه دانشجوی شیطونی بوده دیگه بگذریم</p>
<h3>بریم شاه کس سر داستانسال آخر دانشجوئم بود که مادرم که آرایشگره</h3>
<p>یه شاگرد 28 ساله واسه کمک کونی گرفت نمیخوام مثل بقیه هی بگم کسش بهشت بود لبش عسل بود و&#8230;کلی توضیح</p>
<h4>میدم جنده قد 175 وزن 62 سینه 75 کمر سایز 38</h4>
<p>باسن ایهوا یعنی کون داشت 4 پستون برابر کمرشما دوستا همیشه هرکس فقط دوست دختر خودش رو میکرد اما تمام دوستام</p>
<h5>واسه ین کوس سیخ کرده بودناز بحث دور نشیم این الناز</h5>
<p>خانم هر چند وقت یه بار با من چشم تو چشم میشد و یه سلام الیکی داشتیم ولی انقد کیسه مناسبی بود سکس داستان که من به</p>
<h6>خودم اجازه نمیدادم حتی تو رویاهام واسش جق ایران سکس بزنم اما</h6>
<p>کم کم اتفاقاتی افتاد که کمی امیدوار شدم مثلآ یه روز مادرم گفت حمید الناز چند روز پیش یهو گفت این پسر بزرگت حامد خیلی سادس اما حمید معلومه از اون دختر بازای شیطونه.که بعد ها گفت منظورم مادرقهبه و بکن در رو بوده و&#8230; و چند روزی نگذشته بود که مادرم گفت من رو تا فلان جا ببر گفتم بنزین ندارم که نبرمش یهو صدای الناز اومد که حمید آقا من بنزین دارم شصتم خبر داد که داره جور میشه اومد بیرون از آرایشگاه و گفت فقط کارت سوختم خونست اگه میشه بریم ور داریم گفتم بریم رفتیم وقتی از ماشین پیاده شد بره سمت خونه کونش رو که دیدم بخدا نفسم بند اومد تا کارت رو آورد سریع گفتم من همش 10لیتر میخوام خودتونم بیاید که ببینید 10تا بیشتر نمیزنم ګفت این چه حرفیه نمیخواستم بیام اما میام که خاطر جمع بشم که \رش میکنی بعدها گفت همش دنبال بهونه بودم که بیا که جور شد خلاصه بنزین رو &#x200d;پر کردیم و رسوندمش اما با کلی معطلی و تو راه کمی خندوندمش و&#8230;تا فرداش همش بهش فکر میکردم فردا شبش دیدم مادرمگفت که این شماره النازه گفته به حمید بگو تابلو خیلی شوخی پس اس ام اسای باحال زیاد داری اگه میشه چنتا واسم بسنده. الکی به مادرم گفتم زنیکه چه زود دختر خاله شد حالا تو دلم داشت قند آب میشد مامانم گفت عیبی نداره خیلی زن با جنبه و خوبیه. خلاصه اس ام اس دادن شروع شد اما خیلی زود تبدیل شد به زنگ زدن و درد دل و دیدم با شوهرش مشکل داره جونمی جون شدبهش گفتم اولین فرصت باید ببینمش که راحت حرف بزنیم خلاسه یکی دو روز بعد مادرم خونه نبود اومد تو خونه مونده بودم از کجا شروع کنم کمی که حرف زدیم گفت با وجود اینکه از من 2سال کوچیکتری ولی خیلی حس میکنم ذهنت بازه و&#8230;گفتم میتونم بدون خانم صداتون کنم گفت ٪100گفتم الناز جان واسه اینکه کمی آروم بشی میتونی سرت رو بزاری رو شونم حرف بزنیم انگار منتظر همین بود اومد سرش رو گذاشت رو شونم دیگه حرفهاش رو نمیشنیدم داشتم با موهای لختش بازی میکردم یهو بی اختیار بوسش کردم اونم نه گذاشت نه ورداشت با یه صدای هوم یه لب جانانه ازم گرفت کمی لب گرفتیم گفتم یه چی میگم اما همینجا بمونها گفت بگو گفتم دوست دارم یجات رو ببینم گفت باسنم؟گفتم از کجا فهمیدی گفت آخه سکسی ترین جامه ولی شرمنده گفتم چرا گفت آخه من شوهر دارم. ا گفتم پس چرا لب گرفتی گفت نمیدونم حس کردم انطوری آروم میشم گفتم پس شک نکن که من امروز کاملآ آرومت میکنم گفت آخه دوست دارما ولی گناه گفتم گناه چیه&#8230;خلاصه شروع کردم گردنش رو خوردن تا صداش در اومد سینه هاش رو از زیر تاپش در آووردم و شروع کردم به خوردن همین که کمی حشری تر شد دستم رو کردم تو شورتش خواست خودش رو بکشه عقب گفتم اطمینان کن نترس کمی کسش رو مالیدم و راضیش کردم شلوارش رو دراره وای چه کونی داشت واااااااای داشتم میمردم اما خودم رو خونسرد نشون دادم اما طفلی چون انتظار نداشت من به این سرعت به کسش برسم و چون با شوهرش مشکل داشت و سکس نمیکرد پشماش رو نزده بود و من هم تا دیدم دیگه دوست داره کسش رو بوخورم سریع گفتم اینجوری که نامردیه من بدن تو رو دیدم اما خودم هنوز لباس تنمه تا این رو گفتم سریع تیشرت من رو در آوورد کمی سینهام رو خورد و تا من کمربندم رو باز کردم شلوارم رو کند و کیرم رو گرفت تو دهنش چه ساکی میزدمنم داشتم کسش رو با دست میمالیدم که ارضا شد تازه داشتم حال میکردم که یهو عذاب وجدان خانم گل کرد و پاشد لباساش رو پوشید گفت حمید تو با من چی کردی من اهل این حرفا نبودم اما تو&#8230;و از شدت عذاب وجدان حالت تهوع گرفت و بالا آوورد دیدم اگه الان سیریش بشم شاید بکنمش اما دیگه نمیتونم بکنمش و دیگه بهم اعتماد نمیکنه. چند روز گذشت و روزی 2بار به خاطرش جق میزدم و دوباره شروع کردم به اس ام اس دادن و گفتم من فقط خواستم تو آروم بشی دیدی که خودم ارضا نشدم نترس تو گناهی نکردی و نیاز طبیعیت رو براورده کردی و&#8230;از این کس شعرها هرجور بود راضیش کردم دوباره هم رو ببینیم اما این بار میدونستم نباید زود ارضاش کنم سرتون رو درد نیارم هرجوری بود دوباره ازش لب گرفتم و گردنش رو خوردم اما این بار تا صداش در اومد و حشری شد من لخت شدم و کیرم رو دادم تو دهنش تو دلم گفتم مادر قهبه اگه فکر کردی باز قراره اول تو ارضا بشی که عذاب وجدان بگیری به کس ننت خندیدی کیرم رو حسابی خورد دیدم دارم ارضا مشم شلوارت رو درار گفت نه دیگه گفتم درار فقط میخوام کونت رو ببینم که بیشتر حال کنم و با کمی اسرار و زور درآورد تا در اورد گفتم تو که تا اینجا پیش اومدی بزار بزارم تو اون کس نازت گفت نه دیگه عزیزم اذیت نکن گفتم باشه تو کست باشه واسه شوهر بی عرضت من کمی از پشت میزارم لای پات و تموم گفت از اون پدر مادر بچه مسلمونت یه همچین بچه ای بعد گفتم اونا رو ول کن پشتت رو بکن تا شرت رو در آورد دیدم چه صافو صوفی کرده و دیدم کسش خیس خیس در عین مادر قهبگی با کیرم کمی با سوراخه کسش باز کردم گفتم الناز بدم تو؟ با ناله گفت آره میخوام میخوام بکن تا این رو گفت من دیگه اختار از دستم در رفت و به قول شاعر وی نه تف نه کرم نه وازلینی نه کاندوم نه یه وازگازینی بی مقدمه کیرم که 22سانت میشه رو تا ته کردم تو کسش واقعآ این طور کس کردن از من بعید بود با این همه تجربه اما قبول کنید انقدر خوب بود که اختیار از دستم در رفت و تا ته کردم که دردش گرفت و کیرم رو در آورد و کمی به خودش پیچید اما حشرش بد زده بو بالا شانس آوردم گفت عزیزم مگه دفعه اولت کمی بازش کن بعد به پشت خوبید و گفت بده اول کمی خیسش کنم گفتم باشه پاهام رو انداختم طرفن گردنش و کیرم رو گذاشتم تو دهنش کمی ساک زد گفت حالا تا میتونی بکن بد کیرم رو گرفت تو دستش و آروم آروم کرد تو کسش لامب خیلی تنگ بود خلاصه تا شروع کردم به تلمبه زدن اگه یادتون باشه از گردنش مستقیم رفته بودم سر کیره خودم پس در نتیجه هنوز تاپش تنش بود تا تلمبه زدنم شرو شد چشاش رفت صداش در اومد و تاپش رو در اورد و با صدای لرزون گفت نامرد دلت میاد این سینه ها رو نخوری خدای هم سینه های عالی داشت گفتم آخه ترسیدم ارضا بشی و دوباره بزنی به سحرای کربلا دوباره با لرزه گفت خیلی مادر قهبهی و سرم رو محکم فشار داد به سینهاش جوری که موقه خوردن داشتم خفه میشدم اما حصابی کردمش بعد گفت عزیزم اجازه میدی من بیام بالا آخه اینجوری خیلی بیشتر بهم حال میده گفتم هر کاری دوست داری بکن خلاصه اومد بالا وتا اومد بالا 2 دقیقه نشده ارضا شد گفتم کیر تو این شانس الان دوباره بچه بازی در میاره و میگه من باید برم ولی در عینه ناباوری 1دقیقه بعد ارضاش که حالش اومد سرجاش کمی ازم لب گرفت و گفت فدات بشم الهی خیلی حال کردم حالا هر کاری دوست دری باهام بکن من دیگه متعلق به تو هستم ولی قول بده دوباره ارضام کنی گفتم چشششششششششششششم و چهار دست و پا کردم و شروع کردم به تلمبه زدن و آبم رو ریختم رو کمرش بعد یه نیم ساعتس هم رو بقل کردیم و لب و سینه و&#8230;که دوباره حشر جفتمون زد بالا راند دوم سکس که شروع شد من فقط تو فکر اون کون ناز و بزرگش بودم و تا دیدم که حسابی داغه و آمادگی همه چیز رو داره گفتم الناز تا حالا از پشت دادی گفت نه گفتم مخوای تجربه کنی گفت نه چند بار شوهرم خواسته به زور بکنه اما نمیشه گفتم من استادم نترس گفت نمیشه (یه چیز یادم رفت بگم تو 1سال و خوردهای که ما باهم دوست بودیم 1کلمه دروغ هم ازش نشنیدم)خلاسه من با تمام تبهر با کرم فراون هر جور بود 1انگشتم رو کردم تو کونش ولی مگه میرفت هی میگفت حمیییییییییییییییییید نمیشه منم هی میگفتم صبر کن بعد برش گردوندم و کیرم رو با کرم سفید کردم اما هر کاری کردم نرفت تو شروع کردم با چوچولش بازی کردن که تحریک بشه خدائی هم تحریک میشد اما نمیرفت تو خیلی تنگ بود طفلک واقعآ میخواست بخاطر من این کار رو بکنه اما نتونست دیدم نمیشه دوباره شروع کردم از جلو کردنش تا اینکه دوباره ارضا شد بعد کیرم رو شستم که کرماش پاک بشه و اونم کمی استراحت کنه بعد اومدم گفتم بیا ساک بزن ساک زد و زد تا آبم اومد بهش گفتم بریزم تو دهنت با اشاره سرگفت بریز تا این اشارش رو دیدم یهو آبم با فشاره هرچه تمام تر و با سرعتی بالغ بر 180مایل در ثانیه ریخت تو دهنش و همش رو خورد گفت فکر نمیکردم یه روز بتونم آب کسی رو بخورم ولی چه حالی دادخلاصه از اون روز به بعد هفته ای 2 تا سه نوبت و تو هر نوبت حداقل 2بار باهم سکس داشتیم و شدیدن به هم علاقه پیدا کرده بودیم جوری که من همه دوست دخترام رو به خاطرش پیچوندم و بارها واسم قسم خورد که جز شوهرش با تنها کسی که سکس داشته من بودم ولی هر کاری کردم نتونستم از کون بکنمش تا اینکه یه روز گفت حس میکنم ازت حامله شدم بهش گفتم سریع میونت رو با شوهرت خوب کن که فک کنه از خودشه و با هم قطع رابطه کردیم تا اینکه 3روز پیش زنک زد و گفت که 2ماه بعد از اون قضیه بچش افتاده و دوباره با شوهرش مشکل داره و من هم این داستان رو نوشتم که از تمام اساتید کمک بخوام که بگید چه طور از پشت بکنمش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%86%d9%87-%d8%ac%d9%82%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b2%d9%86%d9%87-%d8%ac%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2771</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جون کیر خوشگل و دو تا جنده حسابی حشری شده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%88%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%b4%d8%af/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%88%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%b4%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 Jul 2019 09:05:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آسانسور]]></category>
		<category><![CDATA[آمادگی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[احتمالا]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[استارت]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[انتهای]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگلیسی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اونوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[اینارو]]></category>
		<category><![CDATA[اینجام”]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[برشگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدو]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[پیچونده]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهن]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیشو]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[توانایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جریانی]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندن]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفایی]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونشونم]]></category>
		<category><![CDATA[خیانتی]]></category>
		<category><![CDATA[داستانو]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درحالی]]></category>
		<category><![CDATA[درومده]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنباله]]></category>
		<category><![CDATA[دندونم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندن]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[زبونشو]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زنگیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[ساراست]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شمارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[شونهام]]></category>
		<category><![CDATA[صاحبخونه]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کلیتوریسش]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینشو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینم]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینه]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوتو]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مستاجر]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخونی]]></category>
		<category><![CDATA[میذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرداماد]]></category>
		<category><![CDATA[‫میرسونمت]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنمو]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میمونم]]></category>
		<category><![CDATA[میندازم]]></category>
		<category><![CDATA[میومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهشو]]></category>
		<category><![CDATA[نگهشون]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[ورداشته]]></category>
		<category><![CDATA[ولیعصر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[انگلیسی خودشو معرفی میکرد انگار فیلم سکسی بچه ها خودشونو معرفی کرده بودن و حالا نوبت آقای کرامت بود خوب یادمه که من وسط یه دختر و سکسی یه پسر نشسته بودم بعدا فهمیدم که شاه کس پسره علی و دختره ساراست. در ضمن همونطور که بچه های تهران می دونن کلاس کونی زبان آمادگی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>انگلیسی خودشو معرفی میکرد انگار فیلم سکسی بچه ها خودشونو معرفی کرده بودن</h2>
<p>و حالا نوبت آقای کرامت بود خوب یادمه که من وسط یه دختر و سکسی یه پسر نشسته بودم بعدا فهمیدم</p>
<h3>که شاه کس پسره علی و دختره ساراست. در ضمن همونطور که</h3>
<p>بچه های تهران می دونن کلاس کونی زبان آمادگی تست IELTS سر دولت تو شریعتی مختلطه. آقای کرامت گفت:I was born</p>
<h4>in جنده tehran But I grow up in USA and&#8230;&#8230;.بعد این</h4>
<p>حرفا به من گفت:Please introduce yourselfنمد پستون دونستم چی بگم حول شدم یه چیزایی بلغور کردم که فقط از سرم وا</p>
<h5>شه داشتم کوس حرفامو جمع و جور می کردم ورسیده بودم</h5>
<p>به شغلمI am a vet and I work on animal specialy in dog and hourse&#8230;که یهو درب کلاس دوباره وا شد. دیدم سکس داستان ی دختر فوق</p>
<h6>العاده لاغر اومد تو قد بلند چشمای عسلی ایران سکس خیلی ناز</h6>
<p>بود ولی هیکلش خنده لاغر بود جلو باربی هم این باربی محسوب میشد. اما من ازش خوشم اومد کرامت گفتohhhhhhhhhhh why you late woman?nاصلا خودشو نباخت و گفتI look for a parking box in the back street&#8230;.خیلی حال کردم که ماشینم داره و بچه با حاله اون روز که نشست همش بهش نگا میکردم اما اون حواسش به من نبودچند جلسه ای گذشت و من بیشتر و بیشتر ازش خوشم میومد اما شیوا زیاد تو مود من نبود تا این که ی روز توی کلاس اون شد partner من و کلی باهاش حرف زدم گفت که بچه زعفرانیه است و خودش شرکت داره. اولش باورم نشد فک میکردم دروغ میگه آخه به تریپش نمی خورد فکر کردم چون دیده من دامپزشکم می خواد کم نیاره اولش فکر می کردم احتمالا ی پرایدی داره و تو ی شرکت کار میکنه آخه مهندس کامپیوتر بود در مورد خونشونم خیلی مطمئن نبودماون روز کلی باهام شوخی کرد. جلسه بعد دیر کرده بود کلی عصبی بودم آقای کرامت گفت are you ok ashkan? جواب دادم آره اما اعصابم خورد بود تا این که با نیم ساعت تاخیر اومد همه کلاس پر بود جز سه تا صندلی یکی کنار من و دوتا اون سمت کنار سحر وقتی شیوا اومد تو به کل کلاس نگا کرد و در عین ناباوری اومد نشست پیش من. اینجا بود که فهمیدم اونم دوسم داره و من بتا بقیه براش فرق دارم. بعد اون روز روابطه ما بهتر و بهتر شد ودیگه همیشه پیش من میشست دیگه بچه ها هم بهمون تیکه مینداختن اما من که از خدام بود چون 2تا دیگه از پسرا هم دنبالش بودن آخه سر کلاس همش تابو شکنی می کرد مثلا می گفت من از پسرای گی خوشم میادو ی سری حرفایی که همه چرتشون می پرید. تا این که ی روز که کلاسون که تموم شد اومدیم بیرون موقع خدا حافظی گفت خونت کجاست گفتم شهران گفت خوب با من بیا گفتم تو که بچه زعفرانیه ای چه ربطی داره ؟ گفت اشکالی نداره از میرداماد میریم میندازم تو ولیعصر تو سر نیایش پیاده شو منم از همون جا میرم سمت پارک وی و میرم گفتم باشه اومدیم سوار ماشینش بشیم دیدم که اشینش یه 206 نوک مدادی صفره نه اون پراید لگنی که تو ذهن من بود. از کوچه پس کوچه ها اومدیم تو شریعتی و بعدش میر داماد وقتی رسیدیم سر نیایش گفتم شیوا من پیاده میشم گفت بشین میرسونمت باورم نمیشد اگه راستشو بگم خیلی عاشقش شده بودم با این که اصلا خوشگل نبود اما یه جورایی دوس داشتنی بود اومدیم ت و نیایش اون آهنگه گروه seven هم پخش میشد: خاطراته تورو چه خوب چه بد حک میکنم توی تنهاییام فقط به تو فک میکنم با تو میمونم واسه همیشه&#8230;&#8230;.اومدیم تا شهران و منو دم خونم پیاده کرد آخه من تنها زندگی میکنم البته به خودشم گفته بودم این جریان رسوندن چند باره دیکه هم تکرار شد و دیگه ما با هم کاملا دوست شده بودیم. یه روز که تو ماشین بودیم دستشو گذاشت رو دنده منم دستمو گداشتم رو دستش یه نگاهی بهم کرد و گفت شیطون شدی اشکان گفتم حیف که روم نمیشه و گر نه بوستم میکردم گفت آخ آخ فک کن اشکان روش نشه دیگه رسیده بودیم دمه خونم گفتم خداحافظ وقتی خواستم پیاده شم یهو ی بوس کوچولو رو لپاش کردم و پیاده شدم وقتی پیاده شدم اس ام اس داد که بوست خیلی شیرین بوداشکان جونیاز اون به بعد این لفظ جونی شده بود تکیه کلامش هر وقت اس ام اس میداد یا مدیدیم همدیگرو بهم میگفت دیگه متوجه شده بودم که خیلی دوس داره به هم نزدیک تر باشیم و بیاد خونم اما از اون جایی که من همزمان با دختر واحد بغلیمم دوس بودم نمیشد این کارو کنم مشکل این بود که بهار از صبح تا غروب خونه بود و پیچوندنش سخت بود و شیوام زیاد فرصت نداشت منتظر بودم یه روزی بیاد که بهار اینا نباشن که اونم پیش نمیومد.یه روزی که داشتیم از کلاس برمیگشتیم بازم دسته شیوا رو دنده بود منم دستمو گذاشتم و آروم آروم شروع کردم به بازی کردن با دستاش ناخنامو میکشیدم رو پوستش واون میخندید وقتی دیدم چیزی نمیگه دستمو گذاشتم رو رونه پاهاش و فشار دادم آروم دستمو میاوردم تا رود زانو هاش و بر میگردوندم گه گاهی یه نگاهی بهم میکرد و میخندید دستمو انداختم لای پاهای اما چون جین پاش بون نمیتونستم چیزیو احساس کنم بعد چند ثانیه دستمو از لای پاهاش دراورد و گذاشت رو پام ی جوری بهم نگا میکرد که یعنی اگه تو همه دلت می خواد چرا پیشنهاد نمیدی بریم خونت اما بنده خدا خبر از دل من که نداشت با تمتم وجودم دوست داشتم بغلش کنم 100 برابر بهار دوسش داشتم اما از ترس بهار نمی تونستم ببرمش خونم دیدم اگه امشب یه لب درست درمون ازش نگیرم شبم شب نمیشه یه نگاهی به دورو برم کردم دیدم رسیدم نزدیک پمپ بنزین ایرانپارس گفتم برو تو شقایق اونم پیچید تو شقایق داشتیم سربالایی شقایقو میومدیم بالا و من دنباله یه جای خلوت می پشتم یهو چشمم به ی جایی افتاد که خیابونه اصلی به دو بخش چپ و راست تقسیم میشد تقریبا انتهای خیابانه شقایق بود گفتم وایسا اونم وایستادو یه نگاهی به دورو بر انداختم با این که ساعت 8 شب بود اما ظاهرا خلوت بود صورتمو بردم جلو و ی لب کوچولو ازش گرفتم خندید ومن دوباره رفتم تو لباش وای لباش محشر بودن نرمو خوشمزه تو حاله خودمون بودیم که گقت از اون دور داره یکی میاد دوباره استارت زد و راه افتاد یه خورده اومدیم بالاتر بازم خلوت شد دوباره رفتم تو لباش دستمو بردم پایین جوراب حوله ایشو دادم پایین و پاچه جینشو نم نم آوردم بالا دستمو گذاشتم رو ساقه پاش ونم نم آوردم بالا با این که خیلی خیلی لاغر بود اما این جاهای پاش خیلی نرم و دوس داشتنی بود احساس کردم پاهاش کاملا shave شده نیست گفتم تیغ تیغیاش درومده ها انگار یه هعته ای هست shave نکردی خندید گفت واردیاآوردمش جلو سرشو گذاشتم تو سینمو پیشونیشو بوسیدم نوک مماخش گونه های برجستش و پشت چشمای عسلیشو گفت نکن بوسیدن چشم دوری میاره اما حالیم نبود با اومدم برم تو لباش که یه نور ماشین افتاد تو آینه جلو ماشینه داشت از پشت سر میومد اعصابم خورد شد دوباره راه افتاد که تابلو نشه دیگه نا امید شده بودم یه نگا به گوشیم انداختم که ببیتن ساعت چنده دیدم همم چند تا مسی دارم هم اس ام اس آخه وقتی با شیوا بودم گوشیمو میذاشتم قخ silent که اگه بهار زنگید ضایع نشه دیدم چند تا اس ام اس اومده و بهار گفته مادرم اینا رفته بودن خونه خالم من رفتم که تو بیای بیا م پیشت اما هر چی زنگیدم ورنداشتی منم میرم خونه خالم واست شامم درست کرده بودم و به زور مامانم اینارو پیچونده بودم حیف منراست میگفت انصافا بهار خیلی مهربون بود اما این اس ام اساش عالی و به موقع بود و شیوا گفت کیه اس ام اس میخونی گفتم نه می خوام یه چیزیو که روم نمیشه بهت بگم رو واست اس ام اس کنم. گفت به من؟ گفتم آرهو گفت این اسگل بازییا چیه؟ چی میخوای بگی، گفتم میای خونم یه چای یا شامی با هم بخوریم ؟ گفت فقط شام دیگه؟ گفتم آره با چای گفت با کولوچه و با دستش می میاشو نشون داد گفتم خیلی cool تشریف داریا گفت این جوریاست گفت واقعا می خواستی اینو بهم اس ام اس کنی؟ فک کنم فهمیده بود پیچوندمش گفتم آره باور کن. بعدش برا این که فضا عوض شه گفتم راستی میمیات شبیه کولوچه نیستا اون پشتیا بیشتر شبیه کولوچن گفت نمیدونم شاید. دیگه رسیده بودیم شهران گفتم بریم بالا ریموتو زدم ماشینشو بیاره تو رفتیم تو پارکینگو اومدیم تو آسانسور وقتی رسیدیم دمه واحد تازه متوجه شدم که بهار مثلا خواسته surprisre کنه و نرفته خونه خالش اینا فقط اونجوری اس ام اس داده بوده دنیا رو سرم خراب شد اما دیگه نه راه پس داشتم نه راه پیش گفتم شیوا اگه میشه خیلی بی صرو صدا بریم تو. گفت چرا تو که مستاجر نیستی که از صاحبخونه بترسی گفتم آره ولی ی پسر مجردم دیگه اگه به رییس ساختمون بگن بد میشه اون بنده خدا هم قبول کرد قلبم تند تند میزد اگه ی لحظه بهار در واحدشونو وا میکرد آبروم می رفت اما بالاخره با هزار درد سر رفتییم تو درو به سمته داخل هول دادم که موقع بسته شدن و چرخوندن کلید صدا نده وقتی کارم تموم شد برگشتم دیدم شیوا داره یه نگاه عاقل اندر صفیح به من میکنه گفت یعنی انقدر گیرن گفتم نه ولی من رعایت میکنمو دیگه آروم شدم اما از استرس اونقدر عرق کرده بودم که بوی عرق همه جامو ورداشته بودگفتم من میرم حموم تو مانتوتو در بیا بشین گفت بیا بشین میخوام برم 2 min اینجام می خوای بری حموم؟ گفتم تو هم بیا؟ گفت نه؟ تو نرو بالاخره منم بیخیال شدم رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم شلوارک آبیمو پوشیدم با پیراهن بسکتیمو اومدم و چایی رو جفتو جور کردم و پیشش نشستم دوباره دیدن چشاش دیونم کرد دستمو بردم تو گردنشو لبامو گذاشتم رو لبش عالی بود داغ شیرین و تو دل برو گفتم دوست دارم شیوا گفت چند تا ولی من دیگه توانایی جواب دادنشم نداشتم چشمامو بستم رفتم تو لباش دیدم زبونشو دراورد اومدم زبونشو گاز بگیرم بردش تو اما اون یهو لب بالاییمو گاز گرفت من واقعا دردم گرفت اما اون میخندید سرشو دادم بالا زیر گلوشو خوردم وسط گوشه ها بالا پایین گفت جاش نمونه اشکان. من رفتم پایین تو یقش پیراهنشو دادم بالا یه سوتین ناز تنش بود مشکیو شیک پیراهنشو از تنش دراوردم همین جوری تو لباش بودم که خواستم سوتینشو از پشت وا کنم اما سگکشو پیدا نمی کردم یه لحظه چشامو وا کردم دیدم از جلو وا میشهوقتی بازش کردم دیدم می میاش خیلی کوچولوان اما بازم دوس داشتم اما خوش بختانه nipel ممه هاش به نسبت ممش گنده بود نیپلاشو پرفتم به دندونم هم گازش میگرفتم هم می خوردم یه نمور بوی عرق می داد اما عالی بودن عالی عالی. بعد لخت شدن بالا تنش کمر شلوارشو وا کردم خواستم شلوارشو در بیارم که گفت میشه بریم رو تخت گفتم باشه بلندش کردم درحالی که از پشت بغلش کرده بودم و اونم جلوم بود رفتیم تو تختم التمو چسبوندم به کونش و باهام راه می رفتیم ی نگا به ممه هاش انداختم دیدم دستاشو گذاشته رو می میاش نمی دونم دیگه چرا خجالت میکشیدر فتیم رو تخت خوابیدم روس بازم ممه هاشو خردم اومدم پایین تو نافش که البته بوی خوبی نمی داد و همزمان که شکمشو می خوردم کمرشو وا کردم جینشو دراوردم هم زمان که جینش درومد جوراباشم با هاش اومدن حالا فقط ی شورت اس تنش بود که ست سوتینش بود شروع کردم به خورنه روناش تا پایین میومدمو بر میگشتم تا این از رو شورت سکسیش ی گاز کوچولو از نانازش گرفتم وبا دستم شورتشو زدم کنار محل رسیدنه پاش به تنشو میخوردم گفت اشکان نکن من از صبح بیرون بودم اون جاهام تمیز نیست راستم می گفت اما تو اون لحظه دیگه من حالیم نبود گفتم بی خیاله قارچو باکتری خندید گفت نه دیگه اون جوریام نیست. رفتم تو پاهاش دوباره اوون محل رسیدن پاش به نانازشو می خوردمو گاز میگرفتم بعدشم رفتم سراغ همین جا ولی اون طرفش دستشو گذاشته بود پشت سرم و فشار میداد بعد این حرکت شرتشو دراوردم و رفتم سراغه نانازش وقتی نگاش کردم حظ کردمبرخلاف میمیاش نازش فوق العاده خوشگل بود اولا کالباساش بیرون نزده بودن ثانیا کلیتوریسش خیلی کوچولو بود کلیتوریسشو کردم تو دهنم بوش فاجعه بود اما دیگه باید می خوردمش بعد چند لحظه خوردن ی مو اومد تو دهنم مو رو که درآوردم دیدم داره ی جوری نگام میکنه که یعنی شرمندتم واسه این که حسش خراب نشه مث احمقا گفتم من از مو بدم نمیاد مخصوصا موی تو دوباره رفتم تو نازش زبونمو میکردم توش کلیتوریسشو گاز میگرفتم میک میزدم اونم پاهاشو وا کرده بود و با دستاش نگهشون داشته بود اونوقت برش گردوندم و کولوچههاشو(کونشو) گاز گرفتم خواستم زبونمو بکنم لای کولوچه هاش که دیگه نتونستم هرچند من این کارو دوس دارم اما اون لحظه ماله شیوا تمیز نبود دوباره برشگردوندم و شورتمو دراوردم خوابیدم روش گفت اگه میخوای بکن تو یه نگاهی بهش انداختم که یعنی دختر نیستس اونم نگاهشو دزدیدو سرشو آورد پایین و من به آرومی کردم تو نازش نازش زندگی بود داغو خیس یهو صداش رفت بالا لبامو گذاشتم رو لباش که که صداش بلند نشه(از ترس بهار) اما انگار از بوی نانازه خودش خوشش نیومده بود آخه صورتشو اونوری کرد من بازم تلمبه می زدم بعد 3 یا 4 min درش آوردمو پاهاشو گذاشتم رو شونهام من عاشق هد position ام پاهاش رو شونم بودو تلمنه می زدم 2 -3 min هم این جوری کردم که دیدم داره آبم میاد گفتم شیوا بریزم رو شکمت گفت آره و ابم با فشار اومد و ریختم همون جا. بعدشم آبمو از رو شکمش پاک کردم و بوسیدمش اونم لباساشو پوشیدو رفت موقع رفتن بازم کلی استرس داشتم کخ مبادا بهار ببینه اما وقتی با احتیاط درو وا کردم دیدم آکاردئونی بهار اینا هم کشیده شده و فهمیدم که این دفعه دیگه واقعارفته شیوام رفت تو پارکینپو ماشینشو ورداشتو رفت. حال بگذریم از اون همه اس ام اسی که بهار بهم داده بود و mis هایی که انداخته بود. رابطه منو شیوا بعد این که اون ترم تموم شد سر ی جریانی بهم خورد ولی من الان پشیمونمشیوا جونم اگه این داستانو خوندی به من زنگ بزن به جون خودم دیگه اون جوری اذیتت نمی کنم من واقعا ترو دوس داشتم این دفعه دیگه هیچ خیانتی نی کنم جون اشکان بهم زنگ بزن یا اگه شمارمو گم کردی بیا پیشم(دیدی چقدر بعد 3 سال مو به مو همه چیزا یادم بود. می بوسمت عشق من)</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%88%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%b4%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175406</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف شگفت انگیز با کیر کلفت پمپاژ میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jul 2019 08:23:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمپولو]]></category>
		<category><![CDATA[آهستگی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[استخونی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اسمتون]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکاشو]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[‫افتاد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماساش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[ایشالا]]></category>
		<category><![CDATA[بابامو]]></category>
		<category><![CDATA[بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[باشهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشم]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بخاطرش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بذاریم]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[برنداشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودآروم‬]]></category>
		<category><![CDATA[بودسرمو]]></category>
		<category><![CDATA[بودیکم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیالش]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارت]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[بیکینی]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستانی]]></category>
		<category><![CDATA[بینشون]]></category>
		<category><![CDATA[پایینش]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پشتشون]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخندی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوند]]></category>
		<category><![CDATA[پیچونده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیمو]]></category>
		<category><![CDATA[تایتانیک]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدی]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیبی]]></category>
		<category><![CDATA[تفریحی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تماشای]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستی]]></category>
		<category><![CDATA[جاخالی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندن]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[چشامونو]]></category>
		<category><![CDATA[چشماتو]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[چیکارت]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[حواسشون]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابونده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردم‌]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خورشید]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلت]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونسرد]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادم]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشمه]]></category>
		<category><![CDATA[داداشی]]></category>
		<category><![CDATA[دادبعد]]></category>
		<category><![CDATA[دادگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دختربچه]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورده]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[درخشید]]></category>
		<category><![CDATA[درنیاد]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالم]]></category>
		<category><![CDATA[دستمون]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دلسوزی]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دندونام]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاناین]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دوشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونفره]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[رفتگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[رنگارنگ]]></category>
		<category><![CDATA[روکیرم]]></category>
		<category><![CDATA[روناشو]]></category>
		<category><![CDATA[رونایی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زمینیه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرتاسر]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سوالای]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شدهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شماگفت]]></category>
		<category><![CDATA[شناختی‬]]></category>
		<category><![CDATA[شهگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عزیزترین]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[غیرتیم]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قربونت]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[کردخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردماز]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمتو]]></category>
		<category><![CDATA[کردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[کردیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کنترلمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنمسریع]]></category>
		<category><![CDATA[کنهولی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولویی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنش]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لیمویی]]></category>
		<category><![CDATA[ماشالا]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتیکه]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومانه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومیت]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مممممم]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورشو]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونیه]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونا]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[میومده]]></category>
		<category><![CDATA[میومدی]]></category>
		<category><![CDATA[میومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نازنین]]></category>
		<category><![CDATA[ناسلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهانی]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمو]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمایان]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشش]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیستیه]]></category>
		<category><![CDATA[نیفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[هارمونی]]></category>
		<category><![CDATA[هرجوری]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هردوشون]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وررفتم]]></category>
		<category><![CDATA[وسطشون]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیتم]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم. انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم.</h2>
<p>انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که</p>
<h3>باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار</h3>
<p>می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس کردم. تصویر به مرور واضح تر شد تا این که شخصی با</p>
<h4>روپوش جنده سفید جلوم ظاهر شد. به نظر دکتر میومد. همین</h4>
<p>که اینو درک کردم، فوری با پستون چرخوندن سرم اطرافمو نگاه کردم. استرس خاصی سرتاسر وجودم رو گرفت.خواستم بلند بشم که</p>
<h5>دکتره گفت: کوس عزیزم خونسردیتو حفظ کن&#8230; الان تو بیمارستانی&#8230; جات</h5>
<p>امنه&#8230; خیالت راحت&#8230;نفهمیدم منظورش از این حرفا چی بود&#8230; فقط داشتم با تعجب اطرافمو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم: سکس داستان من اینجا چیکار</p>
<h6>می کنم؟؟؟ مگه چم شده؟؟؟سریع یه نگاهی به ایران سکس بدنم کردم&#8230;</h6>
<p>دست راستم تو گچ بود و یه سرمم به دست چپم وصل بود&#8230; با کج کردن سرم درد شدیدی رو تو گردنم حس کردم&#8230; بدجور رگ به رگ شده بود&#8230; انگار ضربه ی شدیدی خورده باشه یا حرکت ناگهانی کرده باشه. سرم هم بدجور درد می کرد. وقتی دست به سرم زدم، متوجه همون چیزی شدم که باعث شده بود سرم خیلی سنگین بشه&#8230; یه بانداژ اساسی&#8230; همین جوری داشتم با خودم ور می رفتم که دکتر گفت: الان حالت چطوره؟؟؟- چطور من اومدم اینجا؟؟؟- می دونم خیلی سؤال داری اما باید صبر کنی&#8230;.نفهمیدم چرا اون حرفو زد!!!! چرا اصلاً با من اون جوری صحبت می کرد؟؟؟؟ یه لحنی داشت انگار داره بهم ترحم می کنه&#8230;.دکتر همون جوری که داشت به سمته در می رفت، گفت: چیزی نیاز نداری؟گفتم: فقط چند تا جواب می خوام&#8230;یه لبخندی زد و گفت: یکم صبر داشته باش&#8230; به وقتش همه چی حل می شه&#8230;دکتره به نظرم خیلی عجیب میومد. چرا با من اون جوری برخورد می کرد؟ من که بچه نیستم&#8230; با گفتن این حرف یه سؤال تو ذهنم شکل گرفت: راستی من چند سالمه؟؟؟؟؟ همون جوری داشتم به خودم فشار می آوردم اما هیچی یادم نیومد&#8230; یکم گیج شدم&#8230;به خودم گفتم: آخه چطور ممکنه ندونی چند سالته آقا&#8230;&#8230;بازم گیر کردم&#8230; راستی اسم من چیه؟؟؟ اصلاً من کیم؟؟؟ هر چی زور زدم بازم فایده نکرد&#8230; تنهایی داشت حوصلمو سر می برد. دکمه پرستارو زدم و چند لحظه بعد یکی با یه آمپول پیداش پیداش شد. گفتم: شما می دونید من کیم؟؟؟ چرا اینجام؟؟؟گفت: البته که می دونم&#8230; در حالی که میومد آمپولو تو سرم خالی کنه ادامه داد: راستش چند شب پیش که داشتی از فضا میومدی زمین ، مثل این که سفینت سوخت تموم کرد و سقوط کردی اما حالا شانس آوردی که زنده ای و ما در خدمتتیم!!!!!!گفتم: تو رو خدا اذیتم نکنید دیگه&#8230; این جا همه منو سرکار می ذارن&#8230; اون از دکتر اینم از شما&#8230;گفت: تقصیر من نیست، دکتر این جوری دستور داده&#8230; ولی این دفعه کور خوندی&#8230; عمراً بذاریم از دستمون فرار کنی&#8230; یکم مسکن بهت تزریق کردم&#8230; راحت بخواب&#8230; مطمئن باش فردا جواب تمام سؤالاتتو می گیری&#8230;چراغ اتاقو خاموش کرد و رفت&#8230;بازم منظورشو نفهمیدم&#8230; یعنی من قبلاً هم اینجا بودم و فرار کردم!!!! آخه برای چی؟؟؟؟ همین جوری به این سؤال فکر می کردم که حس کردم، یواش یواش چشام دارن سیاهی می رن&#8230;.صبح با صدای کنار زدن پرده ها بیدار شدم&#8230; خورشید داشت مستقیم تو چشای من می تابید&#8230; فوری دستمو گرفتم جلوی چشامو به پرستار گفتم: آخه مگه اسیر گرفتید؟؟؟ هرچی که دلتون می خواد می گید&#8230; جواب منو هم نمی دید&#8230; حالا هم نمی ذارید یه دو دیقه بخوابیم&#8230;پرستار همون جوری که داشت به سمتم میومد، غرغر کنون گفت: خبه خبه&#8230; لنگه ظهره دیگه&#8230; نمی خواستید بیدار شید&#8230;. پاشو یه آبی به صورتت بزن که سریع یه چیز بیارم بخوری قراره امروز ملاقاتی داشته باشی&#8230;با خوش حالی گفتم: کی؟گفت: به وقتش می فهمی&#8230;اول اون دستگاه سوند ادراری رو باز کرد، بعد کمکم کرد بلند شم اما مثل این که پاهام خوابیده بودن&#8230; به سختی و به زور رو پاهام ایستادم و با کمکش رفتم یه آبی به سر و صورتم بزنم&#8230; داشتم دستامو می شستم اما همه ی حواسم به دردی بود که بدنم داشت به خاطر بی تحرکی می کشید&#8230; یک لحظه حس کردم یکی داره نگام می کنه&#8230; سرمو که آوردم بالا پسری رو دیدم که داره با یه صورت پر از زخم و کبودی و سری بانداژ شده با چشای گود افتاده ی پژمرده به چشای من زل میزنه. خشکم زد. خیلی جا خوردم&#8230;به خودم گفتم: این یارو دیگه کیه؟؟؟؟ اصلاً باورم نمی شد که اون من باشم&#8230; به نظر میومد که چشام به خاطر گریه ی خیلی زیاد به اون روز افتاده باشه&#8230;. همون جوری داشتم با صورتم ور می رفتم که پرستار سر و کلش دوباره پیدا شد و گفت: بِهَع&#8230; تا حالا خودتو ندیده بودی؟؟؟ فس فس نکن بیا سریع اینا رو بخور که الان مهمونا می رسنا!!!!!!مشغول به خوردن چیزایی که جلوم گذاشته بود شدم که یهو در باز شد و زن مسن لاغر اندامی اومد تو&#8230; یه مانتو و شال مشکی پوشیده بود. به نظر میومد که چشای اونم به خاطر گریه ی زیاد گود افتاده بود. یه دستمالم دستش بود. یه خوش حالی تلخی تو چشاش موج میزد&#8230; اومد نشست کنارمو گفت: سلام مادر چطوری؟؟؟یکم ازش خجالت می کشیدم. اصلاً هم تا اون موقع یادم نمیومد جایی دیده باشمش.گفتم: خانم ببخشید من شما رو می شناسم؟ مطمئنید اتاقو درست اومدید؟؟؟چشاش پر اشک شد و گفت: می دونی تو این چند هفته ای که تو کما بودی چقدر دعا و نذر کردم تا زنده بمونی&#8230; پسرم چرا با خودت این کارو کردی؟؟؟گفتم: خانم اصلاً منظورتونو نمی فهمم&#8230; من خودم مامان دارم&#8230; خیلی هم دوستش دارم و نیازی به دلسوزی شما ندارم&#8230;بغضش ترکید و سیل اشکش جاری شد. هق هق می زد و یه چیزای نامفهومی زیر لب زمزمه می کرد: امیر&#8230; چرا&#8230;فکر کردم دیوونست&#8230; اون گریه می کرد و من تو دلم به کاراش می خندیدم&#8230; تا اینکه دکتر اومد و اونو به بیرون هدایت کرد&#8230; بعد خودش اومد پیشم نشست و گفت: این خانومه رو می شناختی؟ جایی ندیده بودیش؟گفتم: اون دیوونهه رو می گی!!!! نه باید بشناسم؟ دکی از صبح تا حالا هی گفتن مهمون مهمون این بود؟؟؟دکتر گفت: همه پشت درن اما نمی خوام روز اول زیاد بهت فشار بیاد&#8230;گفتم: دکتر! بابا حوصلم سر رفت&#8230; بفرستشون تو&#8230; مثل این یکی شاید دیوونه باشن&#8230;. ما هم کلی می خندیم دیگه&#8230;گفت: نمی شه!!!گفتم: بابا یه تنوعی می شه&#8230; پوسیدیم این جا&#8230; تو رو خدا دکتر&#8230; تو رو خدا&#8230;دکتر رفت تو فکر و همون جوری که به سمت در می رفت، گفت: بذار یکم روش فکر کنم&#8230; اگه صلاح ببینم می فرستمشون پیشت&#8230;منم گفتم: آقایی&#8230;.فکر می کردم که منو پیچونده&#8230; اما یه ربع بعد با کمال ناباوری دیدم 4 نفر اومدن تو اتاق&#8230; با خنده بهم سلام کردن&#8230; یه مرد مسن هیکلی که یه دست کت و شلوار شیک تنش بود با عصبانیت تمام اومد جلو و یه سیلی آبدار روی کبودی هام نشوند و گفت: دستت درد نکنه&#8230; خوب جواب اون همه اعتمادو دادی&#8230; آخه مگه اون چی داشت که بخاطرش همه ی ما رو فروختی؟؟؟!!!خیلی درد گرفت. قاطی کردم. نمی تونستم با اون وضعیتم دعوا کنم. پس فقط با عصبانیت تمام گفتم: مرتیکه!!! فکر می کنی کی هستی که دستتو رو من بلند می کنی؟؟؟زن مسنه اومد جلو و اون مرده رو دور کرد و بهش گفت: خودتو کنترل کن دیگه&#8230; اون که یادش نمی یاد چی کار کرده&#8230; خودتو اذیت نکن&#8230;- آخه خانوم نمی شه&#8230; می بینمش دلم کباب می شه&#8230;- خونسرد باش&#8230; بیا بشین رو این صندلی&#8230; همه چی به وقتش&#8230;یه پسر نوجوون بینشون بود. اومد جلو و عرض اندامی کرد و گفت: امیر&#8230; منو نمی شناسی؟؟؟- نه&#8230;- ای بابا داداشتم دیگه&#8230; همونی که همش اذیتت می کرد و از دستش آسی بودی&#8230; یادت نیومد؟؟؟اون زن مسنه گفت: نیما ااااااااه&#8230;. مگه دکتر نگفت زیاد بهش فشار نیارید&#8230;.راستش یکم از اون مرده می ترسیدم&#8230; اما در کل خیلی مسخره بودن&#8230; همش داشتم تو دلم بهشون می خندیدم که با حرف این زنه نتونستم جلوی خندمو بگیرم و نیشم باز شد&#8230; همین جوری که داشتم می خندیدم نگاهم با یه دختر گره خورد. خندم محو شد. دختر خوشگلی بود. یه مانتوی سفید به تنش بود. تنگ نبود اما از اون فاصله می شد به بزرگی پستوناش پی برد. یه شال طرح دار تقریباً لیمویی رنگ هم سرش بود. خیلی ازش خوشم اومد&#8230; پیش خودم گفتم: وای چی می شد اگه مخ اونو می تونستم بزنم!!!! وای&#8230;بقیه که متوجه نگاهام شده بودن گفتن: این دختره رو شناختی؟؟؟ نازنین&#8230; دختر داییت&#8230;.پیش خودم گفتم: اگه واقعاً دختر داییم بود، چرا باید با اینا تنهایی میومد؟؟؟ اینا می خوان بزور خودشونو خونواده ی من بکنن&#8230; چرا فقط اونا منو سرکار بذارن&#8230; حالا که این جوریه براشون دارم&#8230;.گفتم: آها نازنین&#8230;. یه چیزایی داره یادم میاد&#8230; آها&#8230; آره&#8230; بیا بغلم دلم برات تنگ شده بود&#8230; همه نیشاشون باز شد و با نگاها و حرکات سرشون به نازنین اشاره کردن که بیاد پیشم&#8230;به خودم گفتم: باریکلا&#8230; خوب داری استفاده می کنی&#8230; حالا که اومد تو بغلت می خوای باهاش چی کار کنی؟؟؟؟آروم سلام و احوال پرسی کرد و اومد تو بغلم. سرم رو شونش بود و داشتم بقیه رو نگاه می کردم. همه داشتن با نیش باز نگام می کردن&#8230;تو دلم گفتم: ماشّالا هیچ غیرتیم که ندارن!!! انگار دارن فیلم سوپر نگاه می کنن!!!!اوه اوه!!! با اون نگاها که کاریش نمی تونستم بکنم!!!!برای اینکه گندش درنیاد، سریع از بغلش اومدم بیرون و گفتم: خانوم بابت کارم ببخشید&#8230; اما شما رو نمی شناسم&#8230; فقط می خواستم یکی رو بغل کنم&#8230; ببخشید&#8230;مرده از رو صندلی بلند شد وگفت: تخم سگ!!! خانوم ببین این آدم بشو نیستا!!! ببین کی بهت گفتم.خانوم مسنه با یه حالت کلافه گفت: بابا مگه دکتر نگفت یکم کمبود عاطفه پیدا کرده&#8230; بشین سر جات دیگه&#8230; آروم باش ببینم چه خاکی می تونم تو سرم بریزم&#8230;یه لحظه حس کردم سرم یه تیر کشید. دستمو گذاشتم رو سرم.- داداشی چیزیت شد؟؟؟- نه&#8230; چیز خاصی نیست، خوب شد.زن مسنه- ما دیگه میریم&#8230; تو باید یکم استراحت کنی&#8230;اتاق خالی شد و من یه نفس راحت کشیدم. سمت راستم حس کردم یه نفر به پنجره تکیه داده&#8230; وقتی نگاش کردم، یکم ترسیدم. آفتاب از کنارش تو چشمم می تابید، برا همین نتونستم خوب ببینمش. فقط فهمیدم که یه دختر جوونه&#8230;- شما کی اومدید تو اتاق؟؟؟همون جوری که داشت به سمت در می رفت، گفت: خیلی وقته همین جا ایستادمو دارم نگات می کنم&#8230;وقتی قیافش معلوم شد، چشام 4 تا شدن!!! یه دختر سفید با چشایی سبز و موهای قهوه ای که از گوشه ی شالش بیرون ریخته بودن. وای که چقدر ناز بود. یه مانتوی کرم هم تنش بود. لاغر و خوش اندام بود. سینه هاش برجسته بودن و یه شلوار لی تنگ هم پاش بود که روناشو بزرگ و خوش تراش جلوه می داد&#8230;.گفتم: شما کی هستید؟ خیلی به نظرم آشنا میاید؟؟؟ فکر می کنم یه جا شما رو دیدم&#8230;بهم پوزخندی زد و گفت: من دیگه باید برم. کاری نداری؟گفتم: بازم بهم سر می زنید دیگه؟؟؟گفت: معلومه عشقم&#8230;نمی دونستم داره اون جا چی می گذره و چرا اون قدر آدما عجیب شدن&#8230; چرا اون خانوم بهم گفت: عشقم&#8230; نکنه برام خواب و خیال دیده&#8230; شایدم می شناسمش&#8230; شاید ضربه ای که به سرم خورده باعث شده اونو یادم بره&#8230; پس&#8230; اون 4 نفر چی؟؟؟؟ نکنه واقعاً خونوادمن؟؟؟ شاید اون ضربه باعث شده حافظمو از دست بدم&#8230;. تو حال و هوای خودم بودم که حس کردم یکی داره صدام می کنه&#8230; دکتر بود&#8230; می گفت: کجایی؟؟ کسی رو شناختی؟- آره&#8230; اتفاقاً پیش پای شما رفت&#8230;- خب کدومشون؟؟؟- ¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬اون دختر جوونه&#8230; مانتو کرمه&#8230;یکم فکر کرد. بعد گفت: فقط یه دختر جوون بود که اونم مانتوش سفید بود&#8230;- مثل این که حواستون نبوده اما دفعه ی بعد که اومد نشونتون می دم&#8230;دکتر رفت تو فکر&#8230;- دکتر یه سؤال دارم.- جانم بپرس&#8230;- من حافظمو از دست دادم درسته؟؟؟- خوش حالم که خودت تونستی به این نتیجه برسی&#8230; راستش آره&#8230; سه هفته ی پیش روز دوشنبه مثل این که پشت فرمون بودی و با سرعت کوبیدی به یه درخت&#8230; از اون موقع تا حالا هم تو کما بودی و چند روز پیش که از کما بیرون اومدی همه ی دکترایی که ازت قطع امید کرده بودن داشتن شاخ در می آوردند&#8230; یه چیزیو می دونی؟؟؟ تو خوش شانس ترین پسر روی زمین هستی&#8230;این حرف خوش شانس بودن خیلی برام آشنا میومد&#8230; حس می کردم این یه حس خیلی قوی ای بود که از خیلی وقت پیش یدک می کشیدم&#8230; اما بازم هرچی زور زدم چیزی یادم نیومد&#8230;خیلی احساس بدی داشتم&#8230; آخه همه چیز در عین آشنا بودن ناآشنا بودن&#8230;دکتر- دوباره کجا رفتی؟؟؟ چیزی شد؟؟؟- راستش خوش شانس بودنم یکم آشنا می زد&#8230; راستی دکتر من کیم؟؟؟- ممممم&#8230; اسمت امیره&#8230; 18 سالته&#8230;. دانشجوی ترم اول دانشگاه امیرکبیر هستی اونم تو رشته ی مکانیک&#8230;.همون لحظه احساس کردم برق منو گرفت&#8230;با کمال ناباوری گفتم: امیرکبیر؟؟؟ مکانیک؟؟؟ من؟؟؟؟- برای امروزت کافیه&#8230; زیاد به خودت فشار نیار&#8230; استراحت کن&#8230; من یه سری کار دارم انجام می دم؛ عصر دوباره میام پیشت&#8230;.دکتر منو با هزار ویک پرسش رها کرد و رفت&#8230;دو احساس متضاد داشتم. خوش حال بودم به خاطر اینکه ناسلامتی مهندس مملکت بودم دیگه!!! ناراحتم بودم، به خاطر اینکه از وقتی چشامو باز کرده بودم، همه هر چی دلشون می خواست بهم می گفتن و منم باید باور می کردم. آخه کاری هم جز اعتماد نمی تونستم بکنم&#8230;بازم رفته بودم تو عالم خودم که اون دختر مانتو کرمه دوباره سر و کلش پیدا شد&#8230; یه شاخه گل نسترن صورتی هم تو دستش بود&#8230; اونم خیلی آشنا می زد&#8230; خدایا!!! یعنی من این گل و این دختره رو کجا دیده بودم؟؟؟ بعد سلام و احوال پرسی تو یه لیوان آب پر کرد و گل رو گذاشت روی میز و اومد نشست رو تخت پیشم&#8230;شروع به نوازش زخمام کرد و گفت: ای وای&#8230; ببین تو رو خدا با خودش چیکار کرده&#8230;- ببخشید هر چی سعی می کنم شما رو یادم نمی یاد&#8230; اسمتون چیه؟؟؟- بازم داری عجله می کنیا&#8230; یکم صبر کن&#8230; همه چیو به وقتش می فهمی&#8230; حالا یکم برو اون ور تر می خوام پیشت بخوابم&#8230;از یه طرف یکم ازش خجالت می کشیدم&#8230; از یه طرف دیگه نمی خواستم از دستش بدم&#8230; خیلی هم ازش خوشم میومد&#8230; دلو زدم به دریا و یکم براش جا باز کردم&#8230;سرشو گذاشت رو سینم و یه پاشو انداخت رو پام و دست چپشو آروم رو شکمم بالا و پایین می کرد&#8230;یه آرامش خاصی پیدا کرده بودم&#8230; آرامشی که باز هم برام آشنا میومد&#8230; بعد از اون همه فشاری که به سرم آورده بودم، تازه یکم حس می کردم آروم شدم تا اینکه بهم گفت: امیر دوستت دارم&#8230;یکم جا خوردم اما با این حرفش منم احساس نزدیکی بیشتری بهش کردم&#8230; آروم دست چپمو رو شونش گذاشتم و شروع به نوازشش کردم&#8230; تو همون وضعیت با یه آرامش خیلی خاصی تو بغل هم خوابمون برد&#8230; اونم بدون مسکن!!! آخه راستش وقتی پیشم بود دیگه اون دغدغه های قبلی رو نداشتم&#8230;عصر وقتی از خواب بیدار شدم اون دختره از پیشم رفته بود&#8230; یه چیزی خوردم و یه قدمی زدم&#8230; شبم که دکتر اومد پیشم بهش گفتم که اون دختره دوباره اومده بود&#8230;دکتر گفت: از وقتی که رفتم پرستارا کسی رو ندیدن که بیاد تو اتاقت&#8230;- آقای دکتر باور کنید همین جا بود&#8230; تازه برام یه گلم خریده بود&#8230;سرمو چرخوندم اما فقط یه لیوان خالی دیدم&#8230;- شاید با خودش برده یا پرستارا برش داشتن ولی اون اینجا بود&#8230; مطمئنم&#8230;- باشه جوون&#8230;یکم باهام صحبت کرد، بعدشم رفت&#8230; تا یه هفته این کار هرروزمون بود&#8230; خونوادم و دکتر میومدن پیشم و باهام حرف می زدن&#8230; اما خیلی چیزا برام آشنا بودن اما چیزی یادم نمی یومد&#8230; در اون لا به لا هم دکتر بهم گفت که داداش و دختر داییم هردوشون 1 سال ازم کوچیکترند و انگار همدیگه رو خیلی دوست دارن. اون دختره هم، تقریباً هرروز بهم سر می زد و نوازشم می کرد، جوری که حس می کردم یواش یواش دارم عاشقش می شم&#8230; اما نمی دونستم که این دختر چرا انقدر یواشکی پیشم میاد&#8230; طوری که هیچ کسی تو این یه هفته ندیده بودش&#8230; اکثر سوالای من رو هم می پیچوند و جواب نمی داد&#8230;بعد یه هفته دکتر بعد یه سری آزمایش گرفتن بهم گفت: بهت تبریک می گم&#8230; تقریباً خوب شدی&#8230; آخر همین هفته به امید خدا مرخص می شی&#8230;یه احساس خاصی داشتم. زیاد با خونوادم راحت نبودم&#8230; اما دوست نداشتم تو اون بیمارستان بو گندو هم بمونم&#8230; خیلی حوصلم سر می رفت&#8230; می دونستم که همیشه هم نمی تونم اون جا بمونم&#8230;.تقریباً همه ی زخما و کبودیام خوب شده بودن اما رو گونه ی سمت چپم جای یه خراش بود که حس می کردم داره هی بزرگتر می شه&#8230; دکتر گچ و بانداژمو باز کرد و خونوادم منو راهی خونه کردن&#8230;دم خونمون غلغله بود&#8230; نگو مامانم برای من مهمونی گرفته و می خواد به همه ی همسایه ها نذری بده&#8230; دود اسپند یکم دیدمو کم کرده بود اما یکم جلوتر قصاب سبیل کلفت و چاقی رو تونستم تشخیص بدم، که داشت چاقوشو تیز می کرد&#8230; جلو پام یه بره زد زمین و با انگشتش یه قطره خونشو به پیشونیم مالید و گفت: چشم حسود بترکه&#8230; ایشالّا باقی زندگیت پر از خیر و برکت باشه جوون&#8230;بعد از این حرف قصاب، زنا شروع به کل زدن کردن و از بین جمعیت یه پیرزن کوتاه قد نسبتاً چاقی با یه دامن گلدار و روسری سبز رنگ که یه عینک ته استکانی هم داشت جلوتر اومد و منو بوسید و گفت: آخ&#8230; قربون نوه ی خوشگلم برم&#8230; منو یادت نمیاد؟؟؟بعد از اون هرکس یه بوس ازم کرد و همین سؤالو ازم پرسید&#8230; مثل مجسمه تو اون جمعیت این دست و اون دست می شدم تا این که نگاهم به یه دختر بچه ی 4 ساله ای افتاد، که داشت تو حیاط تاب بازی می کرد&#8230; هرچی فکر کردم بازم هیچی&#8230; اما یه احساسی بهم می گفت که از این دختر بچه خاطره ی خیلی بدی دارم&#8230; یکم به خودم فشار آوردم تا این که یکم سرم گیج رفت و حس کردم دارم بالای دست اون مردم جا به جا می شم&#8230;وقتی چشامو باز کردم، خودم رو تو یه روستا دیدم. یکم هوا مه آلود بود طوری که چند متر جلوترم بیشتر دیده نمیشد&#8230; اطرافمو داشتم نگاه می کردم، که یه چیزی نگاهمو به خودش دوخت&#8230;دختر بچه ای که سعی می کرد میوه ای از درخت بکنه اما قدش نمی رسید&#8230; به سمتش رفتم و یه میوه براش چیدم و بهش دادم. همون دختری بود که داشت توی حیاطمون تاب بازی می کرد&#8230; وای خدای من!!!! چقدر شبیه اون دختر مانتو کرمه بود&#8230; دختری با چشای سبز و موهای قهوه ای. موهاشو با یه گیره ی خیلی ناز سبز بسته بود. معصومیت رو می شد از تو چشاش خوند. همین که منو دید، خنده ی کودکانش محو شد. سیب رو بهش دادم و اونم گرفت&#8230; همون جوری به معصومیت اون دختر زل زده بودم که داشت ازم دور می شد. یکم ازم فاصله گرفت. بعد برگشت و با یه صدای خیلی لطیف گفت: آقا مرسی!!!! مگه می شه آقایی به مهربونیه شما کسی رو بکشه؟؟؟حس کردم یکم صورتم داره خیس می شه&#8230;- امیر خوبی؟؟؟؟ خانوم دیدی گفتم اتفاق خاصی نیوفتاده&#8230; الکی فقط خودتو نگران کردی&#8230;وقتی چشامو باز کردم یکم سرم گیج می رفت. دیدم رو یه تخت تو یه اتاق با دیوارای استخونی رنگم&#8230; قلبم تند تند می زد. نمی دونستم چطور اومدم تو اون اتاق&#8230; بهت زده فقط داشتم به اون حرفا فکر می کردم&#8230;تو یه قاتلی&#8230; قاتل&#8230; چطور دلت اومد؟؟؟ تو وجدان نداری. حقت مرگ بود، نه یه تصادف ساده&#8230; قاتل&#8230;همین جوری این افکار داشتند از تو ذهنم رد می شدن که فریاد زدم: نه&#8230; مــــن قاتـــــل نیســــــتم!!!!- پسرم خوبی؟؟؟ چته؟ چرا داد می زنی؟؟؟ چیزی یادت اومد؟؟؟نفس نفس می زدم&#8230; خیلی ترسیده بودم&#8230; یکم که به خودم اومدم مامان و بابامو کنارم دیدم&#8230; با این که تا اون موقع هنوز خوب نمی شناختمشون اما ناخودآگاه رفتم تو بغل مامانم و شروع کردم به گریه کردن&#8230;مامانم یکم نوازشم کرد تا حالم بهتر بشه&#8230; وقتی نگاش کردم چشای اونم پر اشک بود&#8230; یه جاذبه ی خیلی قوی و پرمعنایی بین خودم و اون احساس می کردم&#8230; با هق هق بهش گفتم: می خوام باهات تنهایی حرف بزنم.وقتی تنها شدیم همون جوری که تو بغلش بودم و نوازشم می کرد، با هق هق گفتم: مامان، من قبلاً آدم بدی بودم؟؟؟- نه عزیزم، خیلی ماه بودی&#8230; آزارت حتی به یه مورچه هم نمی رسید&#8230; دلت خیلی پاک بود. همشم سرت تو کتاب بود. مگه چی یادت اومده؟؟؟- مامان توی یه روستا بودم. یه دختر بچه بهم گفت قاتل&#8230; همونی که وقتی میومدیم تو خونه دیدم داره تو حیاط بازی می کنه&#8230;با گفتن این حرف گریه کردنم شدیدتر شد&#8230;یکم مامانم سکوت کرد&#8230; از سکوتش فهمیدم که یه چیزی هست اما اون نمی خواد بهم بگه&#8230;- مامان تو رو خدا بهم بگو چی شده. سرم داره می ترکه.- عزیزم چیز خاصی نیست. فکر می کنم اینم یکی از اون کابوسایی بود که بعضی شبا می دیدی&#8230; حالا یکم دراز بکش&#8230; قول می دم یکم استراحت کنی حالت خوب میشه&#8230; بگیر بخواب موقع ناهار بیدارت می کنم&#8230;دراز کشیدم اونم یکم پیشم نشست&#8230; خودمو زدم به خواب تا اون بره&#8230;خیلی آروم تر شده بودم. به خودم می گفتم: مگه چی شده بود که مامانم اونجوری منو پیچوند&#8230; البته&#8230; شایدم راست می گفت&#8230; آخه چطور ممکنه پسری به این درس خونی آدم بکشه؟؟؟ راستی اصلاً من با اون دختر بچه چه برخوردی می تونستم تو گذشته داشته باشم؟؟؟ چرا اون، انقدر شبیه عشق من بود؟؟؟ یعنی اونا باهم نسبتی دارن؟؟؟سعی کردم هرجوری می شه به یه نتیجه ای برسم اما هرچقدر بیشتر فکر می کردم، بیشتر گیج می شدم. برای همین با خودم تصمیم گرفتم تا وقتی که اطلاعاتم کامل تر نشده و کل قضیه رو نفهمیدم دیگه بهش فکر نکنم اما یه حسی بهم می گفت که قبل تصادف، زندگی خیلی پیچیده ای داشتم&#8230;خواستم بخوابم اما حس کنجکاویم نذاشت&#8230; تو اتاق یه میز مطالعه، یه کمد و یه پاتختی بود.کشوی پاتختیمو بیرون کشیدم. یه سری خرت و پرت توش بود تا اینکه چشمم به یه گوشی افتاد&#8230; به نظر مال خودم بود&#8230; رمز نداشت&#8230; بعد یکم سرک کشیدن، رفتم تو قسمت اس ام اساش&#8230; تو اونا بیشتر یه اسمی دیده می شد&#8230; اونم اسم یه دختر: بهـــــــاریکی از اس هاشو باز کردم: امیر، بابات وقتی اون جوری دیدمون چیکارت کرد؟؟؟ قضیه ی خواستگاری رو بهش گفتی؟؟؟گیج بودم گیج تر شدم&#8230; اون اس هیچیو یادم نیاورد. خواستم یه اسه دیگه بخونم که شنیدم یکی داره در می زنه&#8230; سریع گوشیمو گذاشتم سر جاش و گفتم: بفرمایید داخل&#8230;- سلام&#8230; صاب خونه مهمون نمی خواید؟؟؟- سلام، آدرس این جا رو از کجا آوردی؟- دستت درد نکنه دیگه!!! مامانت همه رو دعوت کنه ما رو نه!!!- یعنی فامیلی، همسایه ای چیزی هستیم دیگه، درسته؟؟؟؟- بازم که عجله کردی&#8230;.- اه!!! تو بیمارستانم همش همینو می گفتی&#8230; یه سؤال می پرسم راستشو بگو&#8230;- تا چی باشه&#8230;- اسمت بهاره&#8230; درسته؟؟؟؟- مممم&#8230; آره عشقم&#8230;با خوندن اون اس و مشخص شدن شخصیت بهار دیگه مطمئن شدم من با این دختر قبلاً یه عشق عمیقی داشتم&#8230; یه چیزشم برام خیلی جالب بود&#8230; اونم این که مثل بقیه اصلاً به حافظه و فراموشیم گیر نمی داد&#8230;بهم گفت: نمی خوای منو بغل کنی؟؟؟؟- آخه ممکنه ما رو ببینن&#8230; برام بد می شه&#8230;- عزیزم خیالت راحت اون با من&#8230;اون قدر با اعتماد به نفس گفت که منم باورم شده بود&#8230; راستش دلمم حسابی برای تو بغل گرفتنش تنگ شده بود&#8230;آروم بلندش کردم و رو تخت خوابوندمش و کنارش دراز کشیدم&#8230; به زیبایی همدیگه رو بغل کرده بودیم&#8230; دوباره به آرامش خاصی رسیده بودم&#8230; فکر می کردم در آغوش کشیدنش بهترین دوا برای سر پردرد منه&#8230; یواش یواش پلکام سنگین شدن تا این که&#8230;وقتی چشامو باز کردم تو یه اتاق با یه تخت دو نفره و یه میز توالت بودم&#8230; بهار تو دستام بود&#8230; فقط یه بیکینی مشکی تنش بود&#8230; آخ که چه بدن سفیدی داشت&#8230; پستوناشم به قدر کافی رشد کرده بودن و خوش تراش بودن&#8230; داشتم دیوونه ی اون قوسای بدنش می شدم&#8230; آروم گذاشتمش رو تخت و خوابیدم روش&#8230; آروم شروع به لب گرفتن ازش کردم&#8230; از اونجا سمت گوشش رفتم و شروع به خوردن لاله ی گوشش کردم&#8230; همون جوری همه جای صورتشو می خوردم تا به گردنش رسیدم. وقتی شروع به خوردنش کردم، آروم سرشو داد بالا و یه آه خفیفی کشید&#8230; وقتی نگاش کردم دلم آتیش گرفت. اون چشای سبز رنگشو خمار کرده بود که داشتم دیوونه می شدم. همون جوری که مشغول به خوردن گردنش بودم، آروم با دستام سینه هاشو بازی می دادم. از روش یکم بلند شدم تا سوتینشو باز کنم که دیدم با اون خنده های شیطانیش داره نگام می کنه و انگشت اشاره ی دست چپشم رو لبشه&#8230; این کارش بدجور آتیشیم کرد. یه بوس کوتاه ازش گرفتم و رفتم سراغ سینه هاش. آروم براش می خوردم. اونم یواش یواش صدای آهش دراومده بود. یکم براش خوردم. بعد با بوسه زدن بر روی بدنش پایین تر رفتم&#8230; دور نافش یه حلقه زدم و راهو ادامه دادم تا به اون شورت مشکی رنگ رسیدم&#8230; آروم از همون رو شورت زبونمو از پایین به بالا کشیدم که حس کردم یکم داره به خودش پیچ و تاب می ده&#8230; شورتو از پاش درآوردم. از اون وسط یه کس صورتی خوشگل بدون مو نمایان شد. یکم ترشح کرده بود، اما برام مهم نبود. شروع به لیس زدن دور کسش کردم&#8230; می خواستم یکم داغ تر بشه برا همین اونو بی خیال شدم و رفتم سراغ روناش&#8230; وای که عجب رونایی داشت&#8230; انگار میکل آنژ اونا رو تراشیده بود&#8230; یکم اونا رو بوسه بارون کردم، باز برگشتم سراغ اون کس صورتی&#8230; با دور کسش داشتم ور می رفتم که دیگه طاقت نیاورد و گفت: اه!!! بخور دیگه دیوونم کردی!!!!با شنیدن این حرف شروع کردم. آروم زبونمو از پایین به بالا کشیدم. آهش بدجوری در اومد&#8230; آروم لبه های کسشو از هم وا کردم&#8230; با زبونم خیلی آروم با چوچولش بازی می کردم. اونم با چشای خمار کردش فقط داشت لذت می برد. بعدش با دستم شروع به بازی کردن با چوچولش کردم. زبونمم هی رو کسش می چرخوندم. یواش یواش سرعتمو بیشتر کردم. اونم پیچ و تاباش با سرعت گرفتنم بیشتر می شد. گاهی هم سرشو میاورد بالا و به من نگا می کرد که چه جور دارم براش می خورم بعدشم محکم خودشو به تشک می کوبید&#8230; آه آهش بلندتر و شدیدتر شده بود&#8230; تا جایی که دستاشو گذاشت رو سرمو محکم تر به کسش فشارم داد. بعدشم یه نفس عمیق کشید و دستشو از سرم برداشت. چون فهمیدم که ارضا شده رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. یکم نوازشش کردم تا سرحال بیاد&#8230;همون جوری که سرش رو سینم بود، گفت: امیر&#8230;- جانم&#8230;- خیلی دوستت دارم.سرشو بوسیدم و گفتم: من بیشتر دوستت دارم.حالا من بودم که با تمام وجود تمناش می کردم. خواستم ازش بخوام که به منم حال بده اما یه فکر بهتر به سرم زد. برای همین با شیطونی تمام گفتم: خوشگلم! دیدی هیچ ترس نداشت!!! الکی می ترسیدی&#8230; سرشو از رو سینم بلند کرد.یه اخم شیرینی کرد وگفت: من بترسم!!! الان نشونت می دم&#8230; بلوزو شلوارمو دراورد و منو خوابوند رو تخت و اومد روم. یکم ازم لب گرفت. بعد رو شورتم نشست و اون کس نازنازیشو آروم روکیرم که از زیر شورت شق شده بود، تکون داد. یکم اون کارو کرد. من داشتم اون زیر به اون ترکیبی که صورت و موهاش با قوس های بدنش ساخته بودن نگا می کردم و از اون هارمونی زیبا لذت می بردم!!!! وای که بدنش وقتی به اون قوس کون می رسید چه فرمی پیدا می کرد!!! اون همون جوری داشت با کسش رو کیرم بازی می کرد که منم نتونستم اون ترکیب های اغوا کننده ی اون قوسا رو تحمل کنم، برا همین با دوتا دستام شروع به بازی کردن با پستوناش کردم&#8230;- امیر جون&#8230; امیر&#8230; هو&#8230; با توام&#8230; تنبل چقدر می خوابی؟؟؟ پاشو غذا آمادس&#8230; همه ی مهمونا منتظر توان&#8230;وقتی چشامو باز کردم، دیدم داداشمه که داره صدام می کنه&#8230; یکم عصبانی شدم. اونم که اینو فهمید داشت همون جوری که منو نگاه می کرد، که حرکت ناگهانی نکنم آروم آروم داشت به سمت در می رفت&#8230; یه لحظه نگام به یه دمپایی کنار تختم افتاد. سریع اونو برداشتم و به سمتش پرت کردم و گفتم: ای تو دهنت&#8230; تازه رسیده بودم قسمت خوبشا!!!! اه!!!یکم سرعت عملم پایین بود. بهش نخورد.کلشو آورد تو اتاقو گفت: تازه می خواستی چی کارش کنی بلا؟؟؟!!!! پس به موقع رسیدم!!!! موندی تو کف!!!!اون یکی لنگه رو هم سریع به سمتش پرت کردم اما بازم نخورد.اولش که عصبانی بودم داشتم به زمین و زمان فحش می دادم. یکم که آروم تر شدم به خودم گفتم: حالا این یه خاطره بود یا یه رویا؟؟؟ بیشتر می خورد رویا باشه&#8230; آخه دختر هم مگه اون جوری می شه!!!! اونی که تو خواب دیدم حتماً یه فرشته بود فقط با صورت بهار!!!!یکم حالم بد شد. آخه دوباره بهار منو خوابونده بود و رفته بود&#8230;تو این فکرا بودم که صدای قار و قور شکمم دراومد. بلند شدم که برم با بقیه ناهار بخورم اما وقتی از در اتاق رفتم بیرون ، با دیدن یه چیز کوب کردم. یه تخت دونفره تو یه اتاق دقیقاً رو به روی اتاق من&#8230; وقتی داخل اتاق شدم حس کردم همین چند دیقه پیش با بهار اونجا بودم. وای خدای من!!! یعنی اون خاطره بود؟؟؟ قضیه ی خواستگاری پس چی؟ من با بهار هم سکس داشتم، هم درباره ی خواستگاری باهاش حرف زده بودم&#8230;وای!!!! یعنی دختر به اون خوشگلی و خوش هیکلی زن من بود؟؟؟!!!!!ناخودآگاه نیشم باز شد!!!! باریکلا امیر جوون!!!! عجب چیزی گرفتی!!! خوشم میاد که آدم زرنگی هستی&#8230; پس بگو چرا اون بدون ترس میومد تو بغلم می خوابید&#8230;ولی چرا الان تو خونه ی خودم پیش بهارم نیستم؟؟؟خواستم برم پیش بقیه ناهار بخورم، که چشمم به خودم تو آینه افتاد. صورتم تقریباً به حالت عادی برگشته بود اما اون زخمی که رو گونه ی سمت چپم داشتم نه تنها بهتر نشده بود، بلکه حس می کردم بدتر و بزرگتر هم شده&#8230; جلوی آینه یکم باهاش وررفتم که باعث شد یه درد لحظه ای و شدیدی بگیره&#8230; بیخیالش شدم و رفتم پیش بقیه&#8230;سفره ی آقایون از خانوما جدا بود. وقتی ناهارم تموم شد، مامانمو صدا زدم و بهش گفتم: مامان بی زحمت بهارو صدا بزن کارش دارم.یکم رفت تو فکر بعد گفت: عزیزم چی ازش یادت اومده؟- مامان معلومه چی می گی؟؟؟ یعنی برای این که زنمو ببینم باید چیزی یادم بیاد؟؟؟- آخه چیزه&#8230; راستش دعوتش کردم اما نتونست بیاد.- چی می گی؟ همین چند ساعت پیش تو اتاقم بود.با یکم مِن و مِن گفت: شاید اومده من ندیدیمش&#8230; پسرم من یکم سرم شلوغه. بعداً با هم حرف می زنیم.نفهمیدم چرا اونقدر دست پاچه شده بود. بازم بیخیال شدم.تو حیاط پیش بقیه ی مردا نشسته بودم، که دوباره اون دختر بچه رو دیدم که داره با اون پاهای کوچیکش به سمت در خروجی می دوه. سریع رفتم دنبالش اما وقتی کوچه رو نگا کردم انگار آب شده بود رفته بود تو زمین. بی هوا برگشتم و تاب تو حیاطو نگاه کردم. بهار روش بود. به خودم گفتم: واااا!!!! چرا این جلوی این همه مرد داره تاب بازی می کنه؟؟؟ولی هیچ کسی حواسش بهش نبود. رفتم سمتش اما چند قدمی برنداشته بودم که سرم گیج رفت و خوردم زمین&#8230;چشمامو که باز کردم تو یه باغ سرسبز بودم و داشتم بهارو که روی یه تاب بزرگ نشسته بود هل می دادم.- امیر تند تر&#8230; یوهووووو&#8230; چه کیفی می ده!!!!خیلی نگذشته بود که نگهش داشتم و رفتم که کنارش سوار بشم. وقتی از جلو دیدمش قلبم ریخت! یه لباس مجلسی سفید تنش بود. بازوهاش و از زانو به پایینش همش بیرون بودن!!! موهاشو فر درشت کرده بود که به اون چشمای بهاریش میومد. آرایشم نکرده بود فقط یه رژ لب ملایم براق طبق معمول زده بود. داشتم همون جوری وراندازش می کردم تا این که چشمم به یه گردنبند قلب از جنس طلا افتاد. می دونستم که اونو من براش خریده بودم اما کی و کجا نمی دونستم.آروم پیشش نشستم. خیلی هیجان زده شده بود. داشتیم باهم می خندیدیم که با دستم یکم مویی رو که اومده بود رو صورتش کنار زدم و در حالی که با پشت دستم آروم رو گونش از بالا به پایین می کشیدم، گفتم: خیلی دوستت&#8230; هنوز حرفم تموم نشده بود که لباشو رو لبام حس کردم. اون دستاشو دورگردنم حلقه کرده بود. منم دست چپمو رو کمرش بالا و پایین می کردم و دست راستمو برده بودم زیر لباس مجلسیشو داشتم اون رونای لطیف و نازشو نوازش می کردم. نمی دونم چی شد که یه لحظه تاب لرزید و تعادلمونو از دست دادیم. من افتادم رو اون زمین سرسبز و بهارم افتاد روم. سرش خورد به سرم. یکم دردش گرفت، جوری که اخماش رفتن تو هم.لپشو کشیدم و گفتم: ووویییی!!!! وقتی این جوری اخم می کنی دلم می خواد بخورمت!!!!با این حرف اخمش به لبخند تبدیل شد و دوباره لب تو لب شدیم. با دو دستش سرمو نگه داشته بود و منم با دستام کمرشو نوازش می کردم و اونو به خودم فشار می دادم. تا این که لبشو ازم جدا کرد و گفت: انقدر فشار می دی پس حتماً&#8230;.حس کردم صورتم داره داغ می شه&#8230;- امیر&#8230; بابا خوبی&#8230; دوباره چت شد؟؟؟ بابا&#8230;. امیر&#8230;.چشامو که باز کردم یه سری کله بالا سرم دیدم که از وسطشون آسمون آبی رنگی به صورت دایره، شکل گرفته بود.- نیما مگه نمی بینی حالش بده. برو یه لیوان آب وردار بیار&#8230;به خودم گفتم: اااااااه!!! اینا باز جاهای خوب منو بیدار کردن&#8230; تازه می خواستیم شروع کنیم! ای بگم خدا چی کارتون نکنه!!!!!!- امیر، بابا بهتری؟؟؟ سرت که دیگه گیج نمی ره؟؟؟ بیا اینو بخور ایشالا حالت بهتر می شه&#8230;با یه نفس تا ته سر کشیدم. یکم آروم تر شدم.به خودم گفتم: این تاب اونجا چیکار می کرد؟ چجوری رفته بود اونجا؟کمرمو از رو زمین بلند کردم وبا دستم به بقیه اشاره کردم که برن کنار&#8230; هرچی نگاه کردم، تابی ندیدم. سریع از سر جام بلند شدم و عین دیوونه ها دور خودمو نگا کردم&#8230;- امیر چیه؟ چیزی یادت اومد؟- تاب&#8230; اینجا یه تاب بود. کجا بردیدش؟- کدوم تاب پسرم؟ ما که اصلاً تابی نداریم.- بابا خودم دیدم!!! ببین&#8230; اونا&#8230;. اونجا بود، یه دختربچه هم روش بازی می کرد.- نه بابایی&#8230; توهم زدی، اشتباهی دیدی&#8230;آروم کمکم کردن و به اتاقم بردنم. همین جوری داشتم فکر می کردم: یعنی چی؟ مگه می شه؟ اول که اون دختربچه بعدم بهار!!! اونا خیلی شبیه همن. یعنی چه نسبتی می تونن باهم داشته باشن؟؟؟ چرا هردوشونو رو یه تاب دیدم؟؟؟- شاید اون بچگی بهاره&#8230; شاید اون موقع تاب داشتیم و اون فامیلی، همسایه ای، چیزی بوده، میومده اینجا و با من بازی می کرده&#8230; برای توجیهش چیزی بهتر از این پیدا نکردم. همین جوری تو عالم خودم بودم که مامانم صدام زد: امیر&#8230; با توام&#8230; امیر&#8230; کجایی؟؟؟به خودم که اومدم دیدم تو اتاقمم و مامان، بابام کنارم نشستن&#8230;- مامان، من چرا این جوری شدم؟؟؟ یعنی چه بلایی داره سرم میاد؟؟؟اشک تو چشای مامانم جمع شد و گفت: عزیزم دکترتم گفت اینا یه چیزای موقتی&#8230; زود حالت خوب می شه&#8230; قول می دم.رفتم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو سینش. ریتم صدای تپش قلبش برام نقش یه موسیقیه ملایمو بازی می کرد&#8230; راستش خیلی آرومم می کرد&#8230;خیلی نگذشته بود، که بابام گفت: فردا جمعه قرار ببرمت یه جای باصفا تو دل کوه&#8230; وقتی بچه بودی عاشق اونجا بودی&#8230; عشقت این بود که ببریمت اونجا. وقتی هم بهت می گفتیم قراره بریم مثل فرشته ی کوچولویی بال درمیاوردی&#8230;مامانم دستشو کشید رو سرمو گفت: هی&#8230; یادش بخیر&#8230; انگار همین چند دیقه پیش بود&#8230; بچه ی خیلی بانمکی بودی&#8230; چقدر زود بزرگ شدی.این حرفاشون خیلی آروم ترم کرد و بعد یه نفس عمیق، به حالت عادیم برگشتم.مامانم سرمو تو دستاش گرفت و از رو سینش بلند کرد. پیشونیمو بوسید. تو چشام نگاه کرد و گفت: شنبه هم میریم پیش دکتر، ببینه حالت چقدر بهتر شده.گفتم: باشه. راستی یه چیز یادم اومد.همون جوری که سرمو ول می کرد، گفت: چی؟- این که قدیم تو حیاط یه تاب داشتیم.یکم سکوت کرد. بعد گفت: نه نداشتیم.بابامم با تکون دادن سرش حرف مامانمو تأیید کرد و گفت: این قضیه ی تاب چیه که تو حیاطم هی می گفتی؟- راستش بهارو دیدم که داره روش تاب بازی می کنه&#8230; خیلی ناز شده بود&#8230;حس کردم بابام خشکش زد. مامانمم یه دونه اشک از گوشه ی چشمش رو اون گونه ی لطیفش سر خورد و پایین اومد.یکم تعجب کردم، گفتم: چرا ماتتون برد؟ هم بازیه بچگیام بود درسته؟هیچی نمی گفتن. فقط داشتن بهت زده همدیگه رو نگاه می کردن&#8230;- چرا اونجوری نگا می کنین؟؟؟ زنمه دیگه&#8230; راستی الان کجاس؟؟؟ مگه من خودم خونه ندارم، پس اینجا چیکار می کنم؟؟؟بابام به پته پته افتاد: مممممم&#8230; مادرش مریض بود، اومد سریع رفت&#8230;گفتم: دیدی مامان!!!! گفتم بهار اینجا بود گفتی نه&#8230; تازه بابا! اومد بهم سرم زد&#8230;نمی دونم چرا ولی حس کردم بابام چشاش چهار تا شد&#8230;- ما دیگه یواش یواش بریم مهمونا رو بدرقه کنیم.اونا رفتنو منو با هزارتا سوال تنها گذاشتن. من هنوز نفهمیده بودم که چرا بابام اون روز منو اون جوری زد. چرا وقتی درباره ی بهار صحبت می کنم همه یه جوری می شن و&#8230;.اما می دونستم که خیلی چیزا درباره ی خودم بود که باید کشفشون می کردم. چیزایی که هرروز پیچیده تر میشن و منو بیشتر درگیر می کنن&#8230;اون روز خیلی به خودم فشار آورده بودم. برا همین اولای شب ازشون یه مسکن گرفتم و با یاد عشقم دفتر اون شب رو بستم.فردای اون روز، تا عصر اتفاق خاصی نیفتاد. عصر هم طبق گفته ی بابام به همون کوه رفتیم. تو راه بیشتر درباره ی خاطرات بچگیم و این جور چیزا برام تعریف کردن اما چیزی یادم نیومد. یه حدود نیم ساعتی تو راه بودیم که بالاخره رسیدیم.- پسرم تنهات می ذاریم. راه برو و با خودت فکر کن شاید حافظت برگرده. ببین ما اونجا می شینیم. خسته شدی بیا اونجا.- باشه&#8230;وقتی وارد اون مکان تفریحی شدم، خودم یه لحظه شک کردم که اونجا بهشته یا زمین!!!!یه پارک بسیار زیبا و سرسبز در دامنه ی کوه با آبشارهایی نسبتاً بلند که در نهایت تشکیل یک رود می دادند و از وسط پارک می گذشتند. یک سفره خانه ی سنتی هم کنار رود بود که خیلی با صفا بود و اونجوری که بابام تو راه می گفت، غذاهاش معرکه بودند.بابام راست می گفت، اونجا خیلی برام آشنا بود. همون جوری داشتم قدم می زدم و از اون هوای پاک بالای کوه لذت می بردم، که یهو دو نفرو لب رود کنار پل دیدم. خیلی آشنا میومدن. یکم که نزدیک تر رفتم قلبم ریخت!!!! خدای من چی می دیدم؟؟؟؟ خودمو بهارو می دیدم، که خیلی آروم اونجا نشسته بودن و داشتن با هم می خندیدن و به اردکا غذا می دادن.بهار یه مانتوی مشکی خیلی ناز و نسبتاً تنگ تنش داشت، جوری که تمام انداماش مشخص بودن. یک شال سفید طرح دار هم که با مانتوش ست بود، رو سرش داشت.اونجا شلوغ بود اما اونا فقط حواسشون به همدیگه بود و غرق در دنیای قرمز رنگ خودشون شده بودن&#8230; هردوشون پشتشون به من بود اما من می تونستم شادی رو تو صورت هردوشون حس کنم&#8230; یکم که گذشت شروع کردن به آب بازی و خیس کردن همدیگه!!!همون جوری غرق تماشای اونا بودم، که یکدفعه بهار برگشت و منو نگا کرد. سریع بلند شد و سمتم دوید. سرجام خشکم زده بود. نمی دونستم چرا اما یکم ترسیده بودم!!! هر قدمی که به سمتم میومد ترسم بیشتر میشد. تا این که به سادگی از کنارم گذشت و سمت آبشار پشت سرم رفت&#8230;برگشتم ببینم امیر چیکار می کنه که دیدم یه قدمی منه و اونم داره می دوه اما اون داشت می خورد به من. خواستم جاخالی بدم که&#8230;- وای امیر&#8230; این آبشار چقدر قشنگه&#8230;- خیلی تند میدویا&#8230; فکر من پیرمردم باش دیگه&#8230;زد تو سینمو گفت: خودتو لوس نکن&#8230;دستشو کرد زیر آبشار و برگشت منو نگا کرد و گفت: وووووویییییی!!!! امیر خیلی سرده&#8230; آخ چه کیفی میده!!! بیا&#8230; توام دستتو بیار&#8230; خیلی حال میده!!!!یکم با هم خندیدیم، تا این که خنده هامون محو شد. یکم جدی چشم تو چشم شدیم که دیدم بهار داره نیش خند می زنه!!!گفتم: چی شده می خندی؟- می خوای بدونی چرا؟؟؟- آره دیگه&#8230;- خب پس سرتو بیار جلو تو گوشت بگم&#8230;گوشمو که بردم نزدیک سریع یکم آب ریخت رو سرمو فرار کرد. منم سریع دهنمو پر آب کردم و افتادم دنبالش&#8230; رفت تو چمنا. داشت منو نگا می کرد و می خندید که نمی دونم چی شد خورد زمین آخه بیچاره کفشاش یکم پاشنه داشتن!!!!!همین که رسیدم بهش، خندید و گفت: حال کردی چه جور حالتو گرفتم؟؟؟منم آب تو دهنمو تو لپامو دادم و سرمو به نشونه ی آره گفتن تکون دادم&#8230;لپامو که اونجوری دید، خندش بیشتر شد و گفت: چرا لپاتو اون جوری کردی؟یه لحظه خندش محو شد و گفت: نه&#8230; امیر نه&#8230;. تو رو خدا&#8230;. نه&#8230;من چشمامو یکم گنده کرده بودم و با همون لپای آویزون سرمو تکون می دادم. اون همون جوری که رو زمین بود خودشو به عقب می کشید و من مثل آدم آهنی خودمو بهش نزدیک می کردم. التماساش بهم افاقه نکرد و تموم آبو با همه ی مخلفاتش رو سرش خالی کردم!!!!!!همون جاری آب داشت از رو صورتش میومد پایین. اونم دهنشو باز کرده بود و فکر کنم داشت خودشو کنترل می کرد که سر و تهم نکنه!!!!!!!! بدجور کفری شده بود و منم داشتم بهش می خندیدم که گفت: ای خدا بگم چی کارت نکنه&#8230; ببین چی کارم کردی!!! من یه ذره ریختم، بعد تو اومدی منو شستی؟؟؟!!!!!نمی دونم چرا اما دوست داشتم اذیتش کنم. برا همین یه حالت بی گناه بودن به خودم گرفتم و گفتم: به خدا منم یه ذره آب برداشته بودم، نمی دونم بقیش چی بودن که قاطیش شده بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!محکم زد تو سینمو گفت: ای کثافت&#8230; حالمو بهم زدی&#8230;یه دستمال از کیفش دراورد و خودشو پاک کرد، که صدای قار و قور شکمم دراومد!!!! بهار خندش گرفت و گفت: وای وای!!!! منو نخوری؟؟؟؟ بهش یه خنده ای کردم و گفتم: الان میریم یه غذایی بهت می دم که انگشتاتم باهاش بخوری!!!! اما قبلش می خوام بریم چند تا عکس یادگاری بندازیم.وای که موقع گرفتن اون عکسا خوشگلم چه نازی می کرد!!!!!! ساعت حدوداً هفت شده بود. بردمش یه سفره خونه که دقیقاً کنار رود بود. جایی که بهمون برای نشستن دادن خیلی باصفا بود. صدای شرشر آب کنارمون و آبشار نقش یه موسیقی آرامش بخشی رو برامون بازی می کرد. شامو با هم زدیم. انصافاً خوش مزه بود و بهار هم خیلی خوشش اومد. اون وسطا هم هر از چند گاهی یکم از نونامونو تیکه تیکه می کرد و می ریخت جلوی اردک ها. اردک ها هم دورش جمع می شدن و اون با یه زیبایی خاصی غرق تماشای اون اردکا می شد.- امیر&#8230; امیر&#8230; اونو ببین چقدر نازه&#8230; اون مشکیه رو ببین چجور می خوره&#8230;وای!!! با این کاراش بازم یاد همون دختر بچه ی معصوم افتادم!!! بعدش یه قلیون برامون آوردن و یه چند پکی باهم زدیم. یواش یواش خورشید داشت غروب می کرد و نسیم خنکی می وزید. وای که قلیون تو اون هوای بالای کوه چقدر می چسبید!!! من که زیاد اهل دود نبودم و بهار هم به خاطر خجالت از من خیلی کم کشید.یکم که گذشت دستشو گرفتمو ازش خواستم دنبالم بیاد تا یه چیزی نشونش بدم. هوا تقریباً تاریک شده بود.یکم که راه رفتیم، بهش گفتم: چشماتو ببند، که می خوام یه چیز خیلی خوشگلی نشونت بدم&#8230;از پشت دستامو گذاشته بودم رو چشاش. چند قدم بردمش جلوتر تا به یک سری حصار رسید. آروم دستمو از روی چشاش برداشتم. کمکش کردم یه پله بره بالای حصارا. بعدم دستاشو باز کردم.از پشت هم هی تو گوشش می خوندم: جر نزنی بلا!!! چشاتو وا نکنی!!!!خودمم پشتش ایستادم. نسیم خیلی خنک و ملایمی می وزید.وقتی همه چی آماده شد، گفتم: حالا وقتشه&#8230; باز کن. آروم چشاشو وا کرد و با نهایت تعجب گفت: وای!!! خدای من!!!!! امیر!!!! چقدر خوشگله!!!!!!!! وای من دارم پرواز می کنم!!!یه پرتگاه از پارک بود که از اونجا کل شهر دیده می شد. تو شب نور چراغا جلوه ی خاصی به شهر داده بودن. من پشت بهار بودم و بهار همون جوری مات و مبهوت به شهر نگاه می کرد و دستاش باز بودن.یه لحظه زیر پاشو دید و با ترس گفت: امیر من می ترسم&#8230; یه وقت نیفتم؟؟؟؟- نترس&#8230; حواسم بهت هست&#8230;- امیر&#8230;- جانم- اگه خودمو ازین جا بندازم پایین چی کار می کنی؟؟؟- هیچی می خوای چی کار کنم؟؟؟!!! تا چهلمت صبر می کنم بعدشم میرم با اون دختر خاله ی خوشگلت دوست می شم!!!!- لوس نشو دیگه&#8230; جدی پرسیدم&#8230;- ممم&#8230; اون موقع منم پشت سرت می پرم!!! عین تایتانیک &#8220;You jump, I jump&#8221;با شنیدن این حرف یه خوش حالی خاصی رو تو چشاش حس کردم&#8230; دوباره مشغول دید زدن شهر شد، که تو یه لحظه یه گردنبند طلا با پلاک قلب دور گردنش بستم. از همون پشتم تو گوشش زمزمه کردم: تموم زندگیم تولدت مبارک&#8230; یه نگاه به گردنبند کرد. یه نفس عمیق کشید و لبخند خیلی زیبایی تحویلم داد.بعد دستاشو با دستام بستم و تو سینش گرفتم و از پشت یکم بیشتر خودمو بهش چسبوندم. به پوست لطیف گونه اش بوسه ای زدم و گردنمو گذاشتم رو شونشو سرامونو بهم تکیه دادیم و برای یک مدت هر دومون به اون ترکیب نور های زیبای شهر خیره شدیم. در این مدت هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. بعد یکم سرمو از رو شونش برداشتم. در همون لحظه با صدایی یکم بغض کرده بهم گفت: خیلی دوستت دارم و سرشو چرخوند و منو نگاه کرد. لباش تو نور ضعیفی که پشت سرمون بود می درخشید. اون چشمان سبز رنگش رو هم خمار کرده بود. اون جایی که ایستاده بودیم، تاریک بود و دید ضعیفی نسبت به ما داشتند. اون درخشش لب ها و اون خماری دیوونه کننده باعث شد که به آهستگی و زیبایی لبامون به هم گره بخوره. اون لحظه چشامونو بستیم و شروع به خوردن لبای همدیگه کردیم. آروم با دندونام لباشو می کشیدم و زبونمو می بردم تو دهنش. اونم داشت همکاری می کرد و با زبونش دور لبامو می کشید. هم زمان دستاشو آورد دورگردنم حلقه کرد. من هنوز پشتش بودم و اون با کج کردن سرش داشت ازم لب می گرفت. نمی دونم چقدر گذشت تا این که من دستامو از پشت دور سینش حلقه کردم و یواش یواش اونو به خودم فشار دادم. در همون لحظه لبشو از لبم جدا کرد و یکم ازم فاصله گرفت و گفت: داری چی کار می کنی؟ وقتی صورتمو دید چیزی نگفت و دوباره شروع کرد به دیدن شهر. اون لب گرفتن یه حالی بهم داده بود که تا چند دقیقه نمی دونستم کجام!!!!!!!! وای که چه احساس شیرینی بود. از اون حالتی که داشتم فهمیدم این اولین بوسه ی عاشقانه ی زندگیم بوده. یکم که حالم بهتر شد، به خودم اومدم و یکم خودمو سرزنش کردم که چرا باعث شدم عزیزترین کَسم فکر کنه به خاطر سکس باهاشم. واقعاً هم تو فکر سکس باهاش نبودم. همین که می دیدم خیلی دوستم داره، خیلی بیشتر از سکس برام ارزش داشت. رفتم ازش به خاطر این که کنترلمو از دست دادم، عذرخواهی کنم که دیدم داره گریه می کنه. اولش فکر کردم به خاطر کار منه.بعد از این که عذرخواهی کردم گفت: به خاطر چیز دیگه ایه&#8230; آوردمش و روی نیمکتی نشستیم و بهش گفتم بهم نمی گی چی شده عزیزم؟ بعد یکم سکوت با هق هق ازم خواست که بهش اجازه بدم یکم روش فکر کنه و دفعه ی بعد بهم بگه. منم اصلاً نمی خواستم بهش فشار بیارم.گفتم: باشه خوشگلکم&#8230; سرشو گرفتم تو سینمو یکم نوازشش کردم. با موهاش بازی کردم تا یکم آروم تر بشه. همون جوری که سرش رو سینم بود گفت: امیر- جانم.- ببخشید که بخاطر گریه هام این همه خوشی رو خراب کردم.با دستام سرشو از رو سینم برداشتم و بین دستام گرفتم. با شستم اشکاشو پاک کردم و با لبخندی گفتم: این چه حرفیه عزیزم؟؟؟؟ چشماش تو نور درخشش خاصی داشتند. خیلی معصومانه دوباره بهم خیره شدیم و همون جوری که سرش تو دستام بود، دوباره شروع به لب گرفتن کردیم.یکم که گذشت گوشیه بهار زنگ زد. مادرش بود. ازش پرسید: کی جشنتون تموم میشه؟گفت: خوشگلم آخراشه تا دو ساعت دیگه خونم. من از خودم پرسیدم چرا از خونه کسی به من زنگ نمی زنه؟ این اعتماده یا بی اهمیتی؟؟؟؟؟؟ گوشیمو درآوردم و دیدم یک اس اومده. از داداشم بود. نوشته بود: گردن بندو بهش دادی؟به خودم گفتم: اون از کجا می دونه؟خندیدم و گوشیمو گذاشتم تو جیبم.وقتی بهارو نگا کردم، دیدم یک آینه از کیفش درآورده و داره گردن بندو نگا می کنه.ا: از قلبش خوشت میاد؟ب: خیلی خوشگله، مرسی!دستمو انداختم دور گردنشو کنار هم بهمدیگه چسبیدیم. سرشو گذاشت رو شونم. یکم سکوت کرد. بعد گفت: امیر&#8230;- مممم&#8230;- امروز بهترین روز زندگیم بود&#8230; ازت ممنونم که چنین روزی رو برام خلق کردی&#8230;با شیطونی تمام گفتم: اما اصلاً به من خوش نگذشت&#8230;سرشو از رو شونم برداشت و با اخم نگام کرد و گفت: آخه چرا؟- همه ی غذامونو که دادی به اون اردکا!!!! به من هیچی نرسید!!!! دارم از گشنگی میمیرم!!!!با دستش محکم کوبید تو سینم و گفت: اه&#8230; چقدر لوسی!!!!!گفتم: چته دیوونه دردم اومد!!!!- آره دیوونه ی توام دیگه امیر جووون!!!!یه لحظه حس کردم دست یکی رو چشامه&#8230; نمی دونم چرا اما گفتم: بهار تویی؟؟؟یه صدای مردونه گفت: بهار کیه دیگه؟؟؟ دستشو از رو چشام برداشت وگفت: منم نیما&#8230;. چیه عین منگلا دو ساعت نشستی اردکا رو نگا می کنی!!! پاشو که شامو آوردن بیا بزنیم که داره از دهن میافته&#8230;گفتم: لعنت به تو&#8230; تازه داشتم&#8230;- تازه چی؟ می خواستی بکنیش!!!!!!!!- وایسا بهت بگم می خواستم چی کارش کنم!!!سریع دوید و رفت پیش خونواده&#8230; بعد از این که شامو خوردم، رفتم کنار همون لبه ی پرتگاه و شروع به نگاه اون ترکیب نورای شهر کردم. همش تو فکر بودم&#8230;.یعنی من انقدر تو زندگیم خوش بخت بودم؟ یکم خوش حال شدم. سرمو رو به آسمون کردم و از ته دل گفتم: خدا جون قربونت برم، که چنین عشقی رو به من هدیه کردی&#8230;یه احساس خیلی خوبی رو یدک می کشیدم اما این خاطره بازم سوالای زیادی برام ایجاد کرده بود. مثل: دختر خاله ی بهار کیه؟ چرا بهار گریه می کرد؟ و&#8230; اما مهم ترین سوالی که از چند وقت پیش تو ذهنم ایجاد شده بود این بود که این کارا مثل عشق بازی و بعدشم تازه عروسی! برای یه پسر 18 ساله زود نیست؟؟؟!!!شاید این سوال پیچیده ترین سوالی بود که تا اون موقع تو ذهنم داشتم اما بازم در جواب دادن بهش&#8230;تو عالم خودم بودم، که یه صدایی شنیدم&#8230;- قشنگه؟وقتی سرمو چرخوندم، بهار خودمو دیدم که با همون لباسای تو خاطرم کنارم ایستاده بود. یه ناراحتی خاصی رو تو چشاش می تونستم ببینم.بهش گفتم: آره خیلی قشنگه اما پیش زیبایی تو، هیچی نیست&#8230;.یه لبخند تلخی زد و اومد کنارم ایستاد. گفت: امیر هنوز دوستم داری؟- معلومه دیگه&#8230; عاشقتم&#8230;- امیر- جانم- من می ترسم.- چرا؟- آخه می خوان&#8230; آخه می خوان&#8230;- ده بگو نصفه جونم کردی&#8230;- آخه می خوان ما رو از هم جدا کنن.- معلومه داری چی می گی؟؟؟ کیا؟؟؟- مامانت، بابات و همه&#8230; می گن ما به درد هم نمی خوریم. ادامه ی دوستیمون به صلاح نیست و باید ادامه تحصیل بدیم&#8230;با شنیدن این حرف داشتم دیوونه می شدم. برای چند لحظه دوباره سرمو چرخوندمو به شهر خیره شدم. پس بگو چرا هر وقت حرف بهارو وسط می کشیدم اونا هی رنگارنگ می شدن!!! من که دیگه بچه نیستم که اونا برام تصمیم بگیرن. اونا اصلاً حق چنین کاریو ندارن&#8230;- امیر&#8230; داریم می ریم بدو بیا.به خودم که اومدم بهار پیشم نبود و نیما داشت صدام می کرد&#8230;موقع رفتن هی اطرافمو نگا می کردم. فکر می کردم خوشگلم از ترس خونوادم قایم شده اما کسی رو ندیدم. می خواستم بهش دل گرمی بدم. آخه نمی خواستم بذارم اونجوری از پیشم بره. حرفم تو گلوم خشک شد. موقع برگشتن تو ماشین سریع گوشیمو دراوردمو بهش اس دادم اما جواب نداد. از یه طرف تمام حواسم پیش بهار بود، از یه طرفم باید سوالای مسخره ی بابامو جواب می دادم&#8230; تا آخر شب منتظر موندم و چند بار دیگه هم بهش اس دادم اما ازش اصلاً خبری نشد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175311</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف خجالتی یه کله میده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%aa%db%8c-%db%8c%d9%87-%da%a9%d9%84%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%aa%db%8c-%db%8c%d9%87-%da%a9%d9%84%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 27 Jun 2019 04:11:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اسپورت]]></category>
		<category><![CDATA[استرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادند]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختن]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندامم]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اومدند]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اویزون]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[باباته]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهام]]></category>
		<category><![CDATA[باشهدوباره]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بایستم]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بچگانه]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برخورده]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگزار]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگرده]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمند]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودمثل]]></category>
		<category><![CDATA[بودمیه]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیروون]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پلاستیکی]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پولداری]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[توانایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتشون]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[جلوشون]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چرخیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتم]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانومی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگار]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشی]]></category>
		<category><![CDATA[داروخانه]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[درحالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[دستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچه]]></category>
		<category><![CDATA[دعواهای]]></category>
		<category><![CDATA[دلخوری]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[دیووونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارش]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارم]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینیش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شدمتوی]]></category>
		<category><![CDATA[شدهبابا]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شومینه]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیتم]]></category>
		<category><![CDATA[فانتزی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فشارها]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[قالیچه]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[کنارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کنمبرای]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیده]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتند‬]]></category>
		<category><![CDATA[گردوند]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[لباسات]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانی]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[متمرکز]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مراقبت]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مسائلی]]></category>
		<category><![CDATA[مصنوعی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرت]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناپذیری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نامردی]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکم]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نیافتاده]]></category>
		<category><![CDATA[هااااا]]></category>
		<category><![CDATA[هزاران]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[هیستریک]]></category>
		<category><![CDATA[وانمود]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[زندگی می کردم. دلم برای فیلم سکسی دیدن امیرسام بیشتر از قبل بی قراری می کرد . دیگه تنها با دیدنش و لب گرفتن از اون لب سکسی های جادوییش بود که اروم می گرفتم. شاه کس بیشتر از قبل دوستش داشتم و وابستگیم بهش بیشتر شده بودم.یه روز که با هم کونی رفته بودیم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>زندگی می کردم. دلم برای فیلم سکسی دیدن امیرسام بیشتر از قبل بی</h2>
<p>قراری می کرد . دیگه تنها با دیدنش و لب گرفتن از اون لب سکسی های جادوییش بود که اروم می</p>
<h3>گرفتم. شاه کس بیشتر از قبل دوستش داشتم و وابستگیم بهش بیشتر</h3>
<p>شده بودم.یه روز که با هم کونی رفته بودیم بیرون امیرسام همراه شاخه گل یاسی که برام اورده بود یه کارت</p>
<h4>خیلی جنده نازی که کار دست خودش بود هم برام اورده</h4>
<p>بود. با دیدنش تا چند لحظه پستون فقط محو کارت شده بودم. روی یه تیک چوب مستطیلی که کناره هاش صاف</p>
<h5>هم نبود کوس و زیبایی خاصی بهش می داد با سیم</h5>
<p>گل های فانتزی درست کرده بود و با مداد شمعی داخلشون رو به صورت محو رنگ کرده بود. وقتی به کوتاهی و سکس داستان بلندی قد گل</p>
<h6>ها دقت می کردی نیمه بالای یه قلب ایران سکس رو می</h6>
<p>دیدی. وقتی به بین گل ها نگاه می کردی متوجه می شدی که با سبزی برگ گلها اول اسم من نوشته شده. وقتی با کلی دقت دیدم که چی کار کرده محکم توی بغلم گرفتمش. اون قدر محکم فشارش می دادم که داد می زد: دیووووووووونه! گردنم شکست&#8230;!وقتی که برگشتم خونه و وارد اتاقم شدم یه لحظه کپ کردم. عروسک هام و چند تا از دفتر و کتاب هام وسط اتاق و روی تخت پخش بود. زیر میز تحریرم بردیا داشت روی یکی از دفترهام نقاشی می کشید!با عجله به طرفش رفتم و دیدم داره روی دفتری که بهترین خاطراتم با امیرسام رو توش نوشتم نقاشی می کنه . دلم می خواست خفه ش می کردم. کامپیوتر روشن بود و صدای اهنگ اون قدر بلند بود که بردیا متوجه حضور من نشده بود. اهنگ رو خاموش کردم و بلند داد زدم : ســـــــــــــــــــاراااااااااااااااااااااا! ولی صدایی نشنیدم! بلندتر از دفعه قبل داد زدم: ســــــــــــــــــــــــــارا!بردیا که با دیدن من شوکه شده بود , با چشمای متعجب و بغ کرده با ترس گفت:مامان رفته بیرون! الان برمیگرده !با عصابیت بازوش رو گرفتم و سعی کردم از زیر میز تحریر بکشمش بیرون که سرش محکم خورد به میزم! بدون توجه به اتفاقی که افتاده با حرص بازوش رو بیشتر فشار دادم و بیرون کشیدمش. کشون کشون به سمت در بردمش و از اتاق پرتش کردم بیرون.بلند داد زدم: توی اتاق من چه غلطی می کردی حروم زاده؟؟؟؟ کدوم خری بهت اجازه داده که بری توی اتاق من و به وسیله هام دست بزنی؟؟؟-بببخشید ابجی.. دیگه تکرار نمی شه.-خفه شوووو. خفه شوووو. من ابجیت نیستم هااااااااااا. بزنم صدای سگ بدی تا یاد بگیری که دیگه از این غلط ها نکنی؟؟بردیا از ترس در حالیکه روی زمین افتاده بود سعی می کرد خودش رو به عقب بشکه در همین حال من هم بیشتر بهش نزدیک می شدم.توی همین حال سارا وارد خونه شد. خشکش زده بود. کیف و پلاستیکی که دستش بود افتادند زمین و با سرعت به سمت بردیا اومد.محکم بقلش کرد و پشت هم بوس و نازش می کرد و می گفت: گلم؟ پسرم؟ حالت خوبه؟ چیزیت نشده عزیز دلم؟؟؟وقتی مطمئن شد که برای بردیا اتفاقی نیافتاده با عصبانیت از جاش بلند شد و به سمت من اومد . هر چقدر اون به من نزدیک می شد من سعی می کردم عقب عقبی ازش دور شم. بلند بلند داد می زد: داشتی چی کار می کردی ورپریده؟ با بچه من چی کار داری ؟ هان؟ چته وحشی شدی؟؟؟ کم پاچه بگیر&#8230;هیچی بهش نمی گفتم تا اینکه هولم داد و گفت:فهمیدی؟؟؟ دیگه گه می خوری که دست روی بردیای من بلند کنی!اون قدر محکم به دیوار پشتم برخورد کردم که پشتم واقعا احساس درد داشتم! هلش دادم&#8230; دوباره اتیشش تندتر شد و گفت: چی کار کردی؟ من وهل می دی؟؟؟و در کمال ناباوری یکی خوابوند توی گوش من!!!! شوکه از اتفاقی که افتاده دستم رو گذاشتم روی صورتم و زل زدم توی چشماش .بی توجه به کاری که کرده روش و برگردوند و رفت به سمت بردیا. اونقدر عصبانی بودم که دلم می خواست زیر پاهام لهش کنم. از پشت بهش نزدیک شدم و اروم زدم روی شونش و گفتم: ببین!وقتی برگشت نامردی نکردم و من هم یکی زدم توی صورتش! و حالا سارا بود که داشت با چشمای 4 تا شده به من نگاه می کرد. با ارامش گفتم: حالا بی حساب شدیم . نه؟؟؟و رفتم توی اتاقم.می دونستم که بابا بیاد یه قشرقی به پا می شه که بیا و ببین!از وقتی که بابا اومد همش گوشم بیرون بود که ببینم چی می شه . اما اروم صحبت می کردند و صدایی نمی اومد. رفتم نشستم روی تختم و کتابم رو گرفتم دستم. خوشحال بودم از اینکه سارا خانومی کرده و چیزی به بابا نگفته. ولی وقتی که بابا با عصبانیت در اتاقم رو باز کرد و وارد شد فهمیدم که سخت در اشتباه بودم.کتابم رو از دستم کشید و پرتش کرد اون ورتر. دستم رو گرفت و به سمت خودش هلم داد و من از روی تخت خوردم زمین .بلند داد زد: چرا زدی توی گوش سارا؟؟ هان؟؟؟در حالیکه داشتم از جام بلند می شدم گفتم: چیه مگه حالا؟ گوش تنش ریخته؟؟؟ ناراحتی اعصاب گرفته ؟ یا بهشون برخورده نکنه؟بابا بلندتر و عصبانی تر داد زد: زر اضافه نزن! می گم با چه حقی زدی تو گوش سارا؟؟؟-اون تیکه ش رو بهت نگفته که قبلش خودش زده توی گوش من؟؟بابا به سمت سارا برگشت و قبل اینکه چیزی بگه خود سارا دست پاچه گفت: نه به خدا! یعنی زدم ولی داشت بردیا رو کتک می زد. اگه نمی رسیدم بچه م زیر دستش مرده بود!!دستم رو گذاشتم جلوی دهنم و گفتم: اِ اِ اِ؟؟؟ عجب ادم خالی بندیه هااااا. من کی زدمش؟ بردیا مگه من زدمت؟؟؟بردیا سرش رو به نشانه نه بالا برد و گفت : نچ!دوباره سارا سریع گفت: ازش می ترسه امیر. ازش می ترسه. همه دست و پاش یخ کردهههههههه. قبل اینکه بزنه هلم داد. این وحشیه امیر.و شروع کرد به اشک ریختن&#8230; بابای عزیزم هم نه گذاشت و نه برداشت یکی زد توی گوشم. بلند داد زدم: چرا می زنی؟؟و دوباره یکی دیگه زد از صورتم که این سری خوردم زمین . بردیا که چسبیده بود به سارا به سمت من اومد و رو به بابا ایستاد و با گریه گفت: بابا به خدا من و نزد. مامان بهم گفت برم اتاقش و خراب کنم من هم اتاقش رو به هم ریختم. فقط دعوام کرد. بابا ابجی رو نزنش..بابا که کاملا متعجب شده بود و نمی دونست باید چی کار کنه . از اتاق رفت بیرون و به دنبالش سارا&#8230; بردیا رو توی بغلم گرفتم و پشت هم ازش معذرت خواهی کردم. خدایی باهاش بد رفتار کرده بودم. فرداش هم برای اینکه از دلش در بیارم براش یه هلیکوپتر کنترلی گرفتم. وقتی به هدیه ش نگاه می کرد چشماش از خوشحالی برق می زد. از اون روز بیشتر از همیشه به بردیا توجه می کردم و کمتر از قبل توجه می دیدم. بابا حتی اون جواب سلامی که هر از چند گاهی بهم می داد رو هم قطع کرده بود. جالب بود که دست سارا رو شده بود ولی نمیدونم چه جوری ماله کشیده بود روش که بابا رفتارش این جور شده بود.سارا بهانه دستش اومده بود و فقط برای خودشون سه نفر غذا درست می کرد و من و ادم حساب نمی کرد . وقتی امیرسام فهمید برام غذا می فرستاد&#8230;! گاهی اوقات هم گشنه می خوابیدم!!!فشار هایی که بهم وارد می شد خیلی بیشتر از قبل شده بود. حس خفه شدن و له شدن بهم دست داده بود. این فشارها باعث می شد که تنها زمانی که بتونم خونه رو تحمل کنم شب باشه . تا شب با امیرسام توی کوچه و خیابون پرسه می زدیم و خودمون رو به بی خیالی میزدیم ولی مگه می شد؟ مگه این دل من اجازه می داد که همه چی رو فراموش کنم. بیچاره امیرسام که هیچ وقت اغوشش رو ازم دریغ نکرد و همیشه اغوشش برای من باز باز باز بود.از طرفی دعواهای امیرسام با خانواده ش زیاد شده بود و چند دفعه ای از خونه قهر کرده بود و رفته بود پیش محمد!محمد دو سال از امیرسام بزرگتر بود. پدرش فوت کرده بود و از اونجایی که بابای پولداری داشت کلی ارث و میراث بهش رسیده بود که یه ویلا توی شمال و یه خونه 120 متری توی بهترین جای تهران جزیی از این ارثیه بود. تک پسر بود. خیلی غد بود و دوستیش با سمیرا خیلی زود به پایان رسید!!ولی دوست صمیمی امیرسام بود و هر وقت امیرسام از خونه قهر می کرد می رفت پیش محمد.هم نگران امیرسام بودم هم نگران خودم. دلم برای جفتمون هم می سوخت. چه سرنوشتی داشتیم ما دو نفر&#8230;دیگه رفتارم با سارا مثل قبل نبود! حتی اگر اون کاری به کار من نداشت , من ولش نمی کردم و تا تنها گیرش می اوردم بهش تیکه می انداختم و اون هم کم نمی اورد و جوابم رو خیلی بدتر می داد. و این تیکه انداختن ها به جیغ و داد و دعوا تبدیل می شد و با کوبیدن شدن در اتاق من به پایان می رسید!رفتارم با بردیا خوب بود اما تحمل کردن مامانش برام مشکل تر از مشکل بود!بابا هر شب طبق گزارشات سارا در جریان دعواها قرار می گرفت و رفتارش هر روز با من بدتر می شد و تا می تونست جلوی من به سارا محبت می کرد و به من بی محلی!جفتشون هم برام اینه دق بودند! دلم برای بردیا می سوخت. حس می کردم در اخر بردیا هم مثل امیرسام می شه و ابش با اینا توی یه جوب نمی ره . با اینکه بچه بود خیلی حالیش بود و به نظر من از سارا و امیر بیشتر می فهمید . با این همه فشار یک سال دیگه هم دووم اوردم! دیگه 18 سالم بود و داشتم برای کنکور درس می خوندم . با تشویق هایی که امیرسام می کرد خیلی جدی و محکم به درس چسبیده بودم! برای نشنیدن تیکه های سارا توی گوشم هندزفری می گذاشتم و از اتاقم بیرون میرفتم تا بهم فشار عصبی وارد نشه. وارد اتاقم هم که می شدم سعی می کردم همه حواسم رو روی درسم متمرکز کنم!برای رها شدن از نگاه ها و حرکات سارا تمامی مسائلی که باعث اذیتم شده بود رو روی کاغذ می نوشتم و این باعث می شد که اروم بشم و بتونم درس بخووونم!یه شب از حرکات و تدارکاتی که سارا و بابا دیده بودند فهمیدم که مهمون داره می اد خونمون! اخه خونه ما کسی برای مهمونی نمی اومد جز دوستای بابا که اون هم با این همه تشریفات برگزار نمی شد. عمه و مامان بزرگ که به خاطر سارا با بابا قهر بودند و خانواده سارا هم به خاطر من نمی اومدند و حالا این کی بود که این قدر برای جفتشون هم مهم بود!؟؟ همش می خواستم اهمیت ندم اما نمی شد! سارا یه بولیز بلند پوشیده بود با شلوار جین . موهاش رو از بالا دم اسبی کرده بود و صندل های پاشنه بلند پاش بود. ارایش غلیظی کرده بود. بابا یه پیرهن اسپورت تنش بود با شلوار جین. بردیا هم تنش یه کت و شلوار بچگونه و خیلی ناز بود.اولش خواستم که جلوی خودم و بگیرم و چیزی نپرسم. اما نتونستم! یکی از عروسک هام رو که می دونستم بردیا دوستش داره رو کنار گذاشتم و بردیا صدا کردم به اتاقم. اول عروسک رو بهش دادم و گفتم: داداشی خیلی خوشگل شدی هاااا! بیا عزیزم!دوباره اون خوشحالی بچگانه توی چشماش موج زد و با چشمای معصومش نگاهم کرد و گفت: مرسی ابجی!-بردیا جان! چی شده؟ کی قراره بیاد؟؟؟-خواستگار! مامانم می گفت که قراره تو رو عروس کنیم. ابجی می خوای عروس بشی؟-چی؟؟؟؟ بردیا مطمئنی؟؟؟؟-اره.-باشه داداشی برو. به مامان وبابا نگو که به من چیزی گفتی هاااا. برو داداش!خواستگار؟ برای من؟؟ پس بگوووو. این سری هدفشون روندن من از این خونه و به این بهانه بود. هه! ازدواج!داشت مغزم سوت می کشید. سرم درد می کرد . دلم یه فریاد بلند می خواااااااااست! با عجله به امیرسام زنگ زدم و قضیه رو بهش گفتم. امیرسام خودش دوباره با خونه قهر کرده بود و داشت می رفت خونه محمد. وقتی این حرف ها رو شنید اون قدر عصبانی شده بود که بلند بلند وسط خیابون داشت همه عالم و ادم فش می داد. بلند داد می زد: سمااااااا! به خدا بابات رو می کشم. به خدا اگه تو رو بده به کس دیگه ای من می کشمششششش!اخرای عصبانیتش تبدیل شده بود به گریه . من هم این ور گریه می کردم و سعی داشتم ارومش کنم ولی مگه می شد!؟!!صدای در اتاق باعث شد که تند تند اشکام رو پاک کنم و پشت به در , کتاب دستم بگیرم و طوری وانمود کنم که دارم درس می خونم. گوشی رو زیر کتاب ها قایم کردم و گفتم: بله؟؟؟سارا وارد شد و گفت: پاشو لباسات و بپوش مهمون داریم.-کیه؟-از دوستای قدیمی باباته. با زن و بچه ش داره می اد. پاشو بیا.-من نمی ام. درس دارم-خودت و لوس نکن. زود باش اماده شود بابات گفته باید بیای!-یه حرف رو که دوبار نمی گن. نمی ام. در رو ببند و برو بیرونسارا درحالیکه داشت با عصانیت در رو می کوبید گفت: به درک!صدای زنگ در اومد. سارا یهوو داد زد: وای چه زوووووود اومدن! این دخترت هنوز اماده نشده هاااااا. به حرف من هم گوش نمی دهبابا بدون اینکه در بزنه وارد اتاق شد. نشست روی صندلی کناریم و چونم رو گرفت و با عصبانیت به سمت خودش چرخوندبابا: چرا داری لج می کنی؟ هان؟-من نمی خوام توی مهمونی مسخرتون شرکت کنم! زوره؟؟؟-اره!-من زیر بار زور نمی رم!سارا داد زد: امیر دارن می رسن بالا. زشته بیا!بابا چونه م رو از حرص فشار داد و ول کرد که باعث شد سر من بچرخه &#8230; در رو محکم پشتش کوبید!نمی دونستم قراره چی کار کنم! پر از گریه بودم. پر از فریاد بودم. پر از نفرت بودم و راهی برای بروز هیچ کدوم سراغ نداشتم. خسته بودم. از زندگیم خسته بودم.می شنیدم که مهمون ها دارند با سلام و صلوات وارد خونه می شن. دلم می خواست همشون رو بیرون کنم! یه دفعه یاد امیرسام افتادم که پشت خط بود. با عجله تلفن برداشتم و گفتم: امیر؟؟ پشت خطی؟-اره! چی شد؟-اومدن! چی کار کنم؟؟؟-با همین لباس های راحتیت برو جلوشون و کولی بازی در بیار. شب هم از خونه بزن بیرون. ببین سما! وسیله هات و جمع کن. فقط چیزایی رو که نیاز داری!-چی داری می گی؟ چی رو جمع کنم؟ برای چی؟- تو فقط کاری که می گم بکن! شب بعد از اینکه همه خوابیدن از خونه فرار کن!-فرار کنم؟؟ کجا؟ کجا فرار کنم؟-ویلای محمد. گفته که کلیدش رو میده بهم. ببین سما من دم در خونتونم. منتظرت می مونم. باشه؟ الان دقیقا زیر پنجره اتاقتم.با عجله رفتم دم پنجره. ماشین امیرسام پارک بود و از توی ماشین داشت برام دست تکون می داد!-مطمئنی؟؟-اره-حالا چرا شب؟؟ بذار برای صبح. صبح که کسی خونه نیست که!-نه! تا وقتی که این ها بفهمند تو نیستی ما کلی دور شدیم و نمی تونن کاری کنن. اومدیم صبح سارا بهت گیر داد. اون موقع چی؟؟؟با دودلی قبول کردم. بعد اینکه تلفن رو قطع کردم همه وجودم رو ترس برداشت. ترس از کاری که می خوام بکنم . ترس از فرار .سعی می کردم خودم و اروم کنم که دوباره بابا وارد اتاق شد.درحالیکه بازوم رو محکم فشار می داد و به سمت بالا می کشید گفت: سریع اماده می شی و می ای! فهمیدی؟؟؟؟-اوهوم!بازوم رو با حرص رها کرد و در حین رها کردن هلم هم داد.بابا از اتاق خارج شد!دستام و مشت کرده بود. تمام عصبانیتم رو جمع کردم یه جا. همه عقده های این چند وقت رو می خواستم با هم خالی کنم.با همون لباس های خونه وارد اتاق مهمون ها شدم. سارا با تعجب نگاهم کرد و یه لبخند مصنوعی زد و در نهایت دستپاچه گفت: سما جان ؟!عزیزم! لباسات و چرا عوض نکردی؟؟؟-اینا کین؟؟؟بابا با یه خنده ی هیستریک گفت: سماجان برو توی اتاقت کارت دارم-نه! همین جا کارت رو بگو.. اینا کین؟؟؟ ببخشید شما؟پسره دست پاچه گفت: راستش من من با خانواده اومده بودیم برای یه امــ امـــ ر خیر!-نه بابا؟! کی رو دارند شوهر می دن؟؟؟ سارا رو؟ سرتون کلاه گذاشتند هااا قبلا ایشون زن بابای من شده.بابا این سری با عصبانیت گفت: سمااا! برو توی اتاقت . زوووووود!-نمیرم! نمی خوام! می خوام همین جا بایستم ببینم چی میشه! ببینم کی رو دارید شوهر میدید؟؟؟پدر پسره با ارامش از جاش بلند شد و گفت: دخترم! اروم باش! ما اومده بودیم خواستگاری شما! ولی مثل اینکه خودت خبر نداری-نه اقا. من توی این خونه از هیچی خبر ندارم. اصلا من توی این خونه ادم حساب نمی شم که . اگر قانون نبود پول توو جیبی هم بهم نمی دادند! حالا بیان تبادل نظر کنن؟اقاهه با دلخوری به سمت بابا برگشت و گفت: امیر اقا! داشتیم؟بابا دستپاچه شده بود. با ته ته په ته شروع کرد به حرف زدن: بـ بـ بـه خدا نمی دونم چی شده! می دونست همه چی رو!من:هه هه! بابا جدیدا حرف های خنده دار می زنی! من گفتم شوهر می خوام؟ من گفتم می خوام ازدواج کنم؟؟؟ بابا می شه بگی هدفت از این کار چی بود؟ این که از دست من راحت شی؟؟؟ بابا واقعا خجالت نمی کشی؟ بابا از روی من خجالت نمی کشی؟!!اصلا می فهمی داری چی کار می کنی؟ می فهمی ؟؟ اره! بذار همه ببینن. بذار همه بفهمند که با زندانیتون چه جوری رفتار می کنید. اینه اقا. اینه وضعیت من! من دارم توی اتاقم برای کنکور درس می خونم و اقا می ره برای من خواستگار می ارهههههه! شاید من کسی رو دوست دارم! بابا؟ می دونی دخترت توی دلش چی می گذره؟ هان؟؟؟براتون متاسفم. براتون خیلی متاسفم. دیگه شورش رو دراوردید. من هرگز.. هرگز نمی بخشمت. می فهمـــــــــی؟؟؟ من نمی بخشمتـــــــــــــــ !به سرعت به اتاقم برگشتم و از پشت در رو قفل کردم! همه دست و پام می لرزید. تکیه دادم به در&#8230;عین ابر بهاری گریه می کردم. حالم خیلی بد بود. از استرسی که داشتم همه تنم یخ کرده بود. دهنم خشک خشک بود. سرم به طرز وحشتناکی تیر می کشید!بد از برگشتن من به اتاق مهمون ها بلافاصله رفتند و بابا عین یه مار زخمی هجوم اورد به در اتاقم . کم مونده بود دست گیره رو از جا در بیاره. بلند بلند اربده می زد: بیا بیروون! بیا بیروووووووون! بیا بیرون من کارت داااااااارم! بیا بیرون ورپریده! بیا بیرووووووووون! ابروی من و می بری اشغال؟ جنده به حسابت می رسم!وقتی شنیدم که بابا داره بهم می گه جنده انگاری که یه پتک بزرگ خورد به سرم! بابام به من می گه جنده؟؟؟ داشتم دیووونه می شدم! بلند داد زدم: جنده زنته!بابا وحشی تر شد. معلوم بود که می خواد در و بشکونه. همش محکم به در می کوبید! اون قدر ترسیده بودم که از در فاصله گرفته بودم و هر لحظه منتظر شکسته شدن در بودم . صدای فریاد های بابا و کوبیده شدن در چندین بار توی ذهنم تکرار می شد! سرم و محکم گرفته بودم و چشمام رو از ترس بسته بودم. ترس همه وجودم رو گرفته بود و بی اختیار گریه می کردم. می دونستم که اگر بیاد توی اتاق زنده نمی مونم&#8230;و در نهایت در اتاقم شکست!با باز شدن در انگاری که حکم قتل من توسط بابا صادر شد و دقیقا منتظر مرگ بودم. بابا با با صورت قرمز و چشمای پر از خون وارد اتاق شد.از ترس و وحشت سر جام میخ شده بودم. دلم می خواست همش یه خواب باشه و بتونم از زیردستش فرار کنم. بابا نزدیک شد و از هر جایی که دم دستش بود می زد! محکم داد می زد . فحش می داد و می زد. حس می کردم همه بدنم بی حس شده. درد وحشتناکی همه جام رو می گرفت. با هر ضربه بابا دردهام دو چندان می شد. صورتم و بازوهام و کمرم و دستام و پاهام همش پر از مشت و لگد های بابا شده بود.با هر ضربه ش اون قدر بلند بلند داااااااد می زدم که صدام بیرون رفته بود و امیرسام داشت پشت پنجره اتاقم سکته می کرد. به تنها چیزی که فکر می کردم جون سالم به در بردن از زیر دست بابا بودبعد اینکه خسته شد دست از سرم برداشت و رفت بیرون از خونه&#8230;.سارا اماده شد و با بردیا رفتن دنبال بابا. بردیا با دیدن من جیغ می زد و گریه می کرد ولی سارا به زور از خونه بردش بیرون&#8230;گوشیم داشت خودش رو می کشت. همه تنم درد می کرد. نمی تونستم روی پاهام بایستم. کشون کشون خودم رو به گوشیم رسوندم. امیرسام بود. حتی نمی تونستم حرف بزنم حس می کردم دهنم پر از خونه و لب و لوچه م توانایی حرکت ندارند و هر کدوم یه وری اویزون شدند.امیرسام با عجله گفت: سما سما! در رو باز کن! سما زود باش!نمی دونستم به این حال چه جوری باید در و باز کنم!به کمک دیوار از جام بلند شدم و کشون کشون به سمت ایفون رفتم. با هر قدم 100 بار زمین می خوردم!با هر مصیبتی که بود در رو باز کردم و امیرسام وارد خونه شد! تا چشمش به من افتاد , محکم زد به سرش و داد زد: یا خداااااااا! سما؟؟؟با عجله به سمتم اومد. از درد بی اختیار اشک می ریختم و امیرسام به حال من اشک می ریخت. حالم خیلی بد بود. حس می کردم وقتی گریه می کنم همه جام درد می کنه . حتی وقتی نفس می کشیدم دیافراگمم درد شدیدی داشت!امیرسام بعد اینکه کشون کشون من رو روی مبل نشوند خودش به اتاقم رفت و درحالیکه گریه می کرد و به امیر فحش می داد شروع کرد به گشتن اتاق من و جمع کردن وسیله هام! سرم رو نمی تونستم صاف نگه دارم. هر لحظه که سرم به یه وری می افتاد , چشمام از درد سیاهی می رفت!دو سه بار چشمام بی اختیار بسته شدند &#8230; سعیم بر این بود که چشمام باز باشه ولی با هر بار باز و بسته شدن چشمام همه , عضلات چشمم درد وحشتناکی می کرد&#8230; چشمام رو که باز کردم همه چی محو بود! همه چی سفید بود ولی چند تا نقطه رنگی بی تحرک وسطش بود. دو سه بار چشمام رو باز بسته کردم . همه چی داشت کم کم واضح می شد. لک های رنگی داشتند شبیه یه ادم می شدند! امیرسام بود! یه لبخند به پهنای صورت بهم زد و اروم گفت: گلم حالت خوبه؟؟؟؟مات و مبهوت فقط داشتم نگاهش می کردم. دوباره گفت: سما جان! عزیزم؟ حالت خوبه؟؟ خوبی؟؟؟-اره!-خدا رو شکر! چرا این جوری نگاهم می کنی! مگه من و نمی شناسی؟؟؟ امیرسااااااااام هستم! 22 ساله از تهران!خندم گرفت . یه لبخند کوچولو زدم و اروم گفتم: دیوانه! مگه می شه تو رو از یاد برد؟! کجاییم؟؟؟-ویلای محمد! داشتم از نگرانی می مردم سما! دوسه بار توی راه از خواب بیدار شدی و یه نگاهی به من کردی و دوباره خوابیدی . برای همین نگرانیم کمتر شد و گفتم می ارمت اینجا . اگر حالت بد شد دکتر می ارم بالاسرت!-نه! حالم خوبه . ولی بیدار شدن هام یادم نمی اد هاااا&#8230;چند روزی تحت مراقبت های امیرسام بودم و حالم بهتر شده بود! برام سوپ درست می کرد و نمی ذاشت از جام تکون بخورم!!!همه ی بدنم کبود بود. امیرسام می گفت شانس اوردم که جاییم نشکسته!توی این مدت همش منتظر بودم که یه وقتی لو بریم ولی انگار نه انگار. محمد خبرها رو برامون می رسوند! وقتی محمد گفت که بابا و سارا اصلا به روی خودشون هم نمی ارند که من گم شدم و فقط یه بار همون اول به پلیس خبر دادند دلم می خواست بمیرم. اما مامان و بابای امیرسام به مرز سکته هم رسیده بودند. پلیس دنبال امیرسام بود! برای همین هم دیگه امیرسام با ماشین بیرون نمی رفت . تازه کی به عقلش می رسید که ما اومده باشیم شمال؟؟؟جلوی شومینه روی کف زمین نشسته بودم و زانوهام و بقل کرده بودم! نور اون تیکه کم بود و نور اتیشی که روشن بود حالت جالبی رو به فضا داده بود. ذل زده بودم به اتیش. با اینکه چشمام می سوخت همچنان به اتیش نگاه می کردم&#8230; همه زندگیم رو توی اتیش مرور می کردم. همه بدبختی هام. همه بچگی تلخم. همه زندگی مسخره م. همه کارهای اشتباهی که کرده بودم. قیافه خواستگار بیچاره از همه جا بی خبرم. چهره تنفرانگیز بابا. چهره معصوم بردیا و قیافه مامان که از جلوی چشمام کنار نمی رفت&#8230; مامانی که برای من فقط توی عکس ها بود. عکس هایی که قاچاقی عمه ماهرخ بهم نشون داده بود. توی دلم هزاران چرا رو دوره می کردم و فقط دونه دونه سوالام رو از خدا می پرسیدم! و بدون جواب از کنارشون رد می شدم.امیرسام اومد از پشت بقلم کرد&#8230; گرمای وجودش بیشتر از گرمای شومینه گرمم می کرد. فکر کردن به اینکه مثل کوه پشتمه و ازم مراقبت می کنه به حدی ارومم می کرد که ذهنم از فکر خالی می شد و تمام وجودم از عشقش پر می شد!اروم دم گوشم گفت: به چی فکر می کنی خانومم؟-به این که چقدر بدبختم!- دلت می اد؟-البته نه وقتی که پیش تو ام فدات شم-سما؟؟-جانم؟-قول بده این فکر ها رو بذاری کنار.. ببین! همه چی تموم شد! الان دیگه کنار هم هستیم. الان دو هفته ست که از دعوا و داد و بیداد و کشمکش هیچ خبری نیست&#8230;! می بینی؟ همه چی ارومه. تنها جایی که اشوبه فکر توئهههههههههدرحالت نشسته به سمتش برگشتم: همین که کنارت نفس می کشم برام یه دنیا ارزش داره&#8230; برای من کنار تو اخر دنیاست..اروم لب هام و گذاشتم روی لب های داغش&#8230;داغی لب هاش عطشم رو برای بلعیدنش بیشتر می کرد. چشمام رو بستم! با همه عشقم بهش شروع کردم به لب گرفتن !امیرسام اروم اروم و در حین لب گرفتن سعی داشت که هموجا درازم کنه . وقتی که کامل روی زمین درازم کرد گفت: زیرت هیچی نیست .. اذیت می شی! صبر کن!سریع رفت و یه قالیچه از اون ورتر اورد و انداخت زیرم. دستاش رو گذاشت روی زمین و کنار سر من و دوباره شروع کرد به لب گرفتن&#8230; سعی کردم که زیپ شلوارش رو باز کنم . در حین لب گرفتن اخم هاش کرد تو هم و در نهایت گفت: داری چی کار می کنی؟؟؟؟؟؟-تو لبت و بگیر&#8230;چهره ش شبیه علامت سوال بود!!! ازش خواستم که از کنارم اون ور بره. لخت لخت شدم و کاملا بی توجه به امیرسام به حالت قبلی دراز کشیدم و گفتم: زود باش! کلی کار داریم!-چی کار داریم؟؟-قراره امروز پرده من و بزنی!-چی کار کنم؟؟؟ بی خیااااااااال!-بی خیال نداریم! زود باش. حوصله م سر رفت!!!-مگه فیلمه که حوصله ت سر رفت؟!!! ببین سما جان!! تو بدنت ضعیفه. هنوزکامل خوب نشدی تازشم می فهمی داری چی کار می کنی؟ پرده ؟؟ من پرده ت رو بزنم؟-امیرسام! اولا که من حالم خوبه خوبه در ضمن می شه بگی من باید منتظر کی باشم؟ من دلم می خواد کسی که دوستش دارم این کار رو کنه . زود باشه دیگه. من که اب از سرم گذشتهههههه. زوووود باش!لباس هاش رو دراورد و روی من دراز کشید. سعی می کرد که کمتر سنگینیش روی من باشه و بیشتر وزنش رو روی دستاش و پاهاش انداخته بود. لب هام رو با اشتها به دهن گرفته بود هر چند لحظه یک بار دم گوشم زمزمه می کرد: داری دیووونم می کنی هااااصدای دورگه و مردونه ش همه احساساتم رو تحریک می کرد و حالم رو بدتر&#8230;انعکاس اتیش شومینه روی بدن لخت امیرسام صحنه زیبایی رو به وجود اورده بود&#8230;مثل سری پیش با قطاری از بوسه به سمت پایین رفت&#8230; سرش و کرد لای پاهام. همه تنم به اختیار بالا و پایین می شد &#8230; برای غلبه به حرکاتم وقتی می خواستم به زمین چنگ بزنم با کف پارکت شده و سفت رو به رو می شدم و ناخونهام روی زمین کشیده می شد. صدای ناله هام قوی شده بود . یه دست امیرسام روی سینه م بود و سرش لای پاهام داشت دیووونم می کرد. با ناله ای که قویتر از ناله قبلی بود همه بدنم رو منقبض کردم و ارضا شدم! همه تنم در یه لحظه ولو شد&#8230; امیرسام اروم اومد پیشووونیم بوس کرد گفت : خسته نباشی ! خدا قوت!با بی حالی لبخند زدم و گفت: خودت خسته نباشی دیوووونه . نفسم بالا نمی اومد&#8230;-حال داد؟-توووووپ! جات خالی&#8230;!سرش رو گرفتم و به سرم نزدیک کردم و شروع کردم به لب گرفتن&#8230; در حین لب گرفتن جفتمون هم چرخیدیم و این سری امیرسام زیر من خوابیده بود! دستای امیرسام کنار سینه هام بود و به طور مدارم دستاش رو در طول اندامم تا کنار باسنم می کشید و دوباره به جای قبلی برمی گردوند. این باعث می شد که من حالم بدتر بشه&#8230; دیدن چهره امیرسام در مقابل انعکاس نور اتیش دلم رو اتیش می زد!التش راست راست شده بود. یه کم به سمت پایین سر خوردم و التش رو با اب دهنم خیس کردم. دوباره اومدم بالاتر و بعد اینکه خودم رو هم خیس کردم اروم نوک التش رو گذاشتم روش&#8230; یه کم که داخل تر رفت درد عجیبی همه تنم رو گرفت که اجازه نمی داد بیشتر از این ادامه بدم. امیرسام فهمید که دردم گرفته . همون طوری که روش بودم از جاش بلند شد و بقلم کرد و من و برگردوند. حالا من زیر بودم و اون روی من!اروم نگاهم کرد و گفت: بی خیال.. درد داره دیووونه . جونت در می اد&#8230;-بالاخره که باید جونم در بیاد . چه الان &#8230; چه بعدا..-خوب من دلم نمی اد-اذیت نکن دیگه&#8230;-ببین! پس یهووو می کنم که دردش هم یهوو تموم شه&#8230;-این جوری یعنی یهوو تموم می شه ؟؟-اره فکر کنم &#8230;- باشه!دوباره التش رو گذاشت روش و فشار داد. دلم می خواست بلند جیغ بکشـــــــم. از کمر به پایین انگاری که مال من نبود و از درد در عرض یک لحظه بی حس شد. و دوباره اشکام از درد بی اختیار جاری شد. با دو سه بار فشار الت امیرسام تا ته رفت توووو. در عین حال که از درد همه بدنم بی حس شده بود حس عجیبی داشتم . . حس می کردم امیرسام رو درون خودم حس می کنم . حس می کردم در درون من جریان پیدا می کنه . حس می کردم من و اون یه نفریم . حس می کردم خیلی بهش نزدیکم. خیلی&#8230;!از درد بی حال شده بودم و دیگه حس حرکت نداشتم. امیرسام هم سعی نکرد که خودش رو ارضا کنه و سریع پاشد برام شکلات اورد!حالم که بهتر شد ازش خواستم دوباره شروع کنه .دستاش رو گذاشت روی سینه هام و روی بدنم کشید تا رسید به رونم! اروم روی من دراز کشید &#8230; تمام بدنش به رنگ اتیش و در حال شعله کشیدن به نظر می رسید.. عرق کرده بود و حرارت بدنش زیاد شده بود! نفس های داغش رو روی گردنم حس می کردم. لب هاش رو روی لب هام گذاشت و در همین حال التش رو اروم جلو عقب می کرد. دستاش رو لای موهام فرو برده بود &#8230; چشماش مست مست بود&#8230; نفس هاش داغ و تند بود و اختیار حرکاتش دست خودش نبود. از لب هام به گردنم و از گردنم به لب هام هجوم می اورد. گاهی با بوسه های ریز &#8230; گاهی با ولع زیاد &#8230;دستام رو دور گردنش حلقه کرده بودم و پاهام رو دور کمرش بود&#8230; حس اینکه تمام وجودم رو در اختیار امیرسام قرار دادم غرق در شادیم می کرد. با وجود دردی که داشتم لذت وصف ناپذیری داشتم . حرکات امیرسام تندتر شده بود . احساس می کردم که داره ارضا می شه . من هم دستانم رو میان موهاش فرو کردم و با ولع بیشتری ازش لب گرفتم . نعره مردونه امیرسام نشونه ارضا شدنش بود&#8230; بدون اینکه یادش باشه ابش رو ریخته بود درون بدنم و خودش بی حال روی من ولو شده بود&#8230; خیس غرق بود &#8230; گرمای شومینه هم گرمای بدن ما رو تشدید می کرد&#8230;اروم از روم بلند شد و گفت: خاک بر سرم! اب و ریختم توووووش!-اشکالی نداره .. الان می ری داروخانه و قرص می گیری! از یارو هم بپرس ببین باید چه جوری و چند تا بخورم .-باشه&#8230; حالا فعلا پاشو بریم حموم!!! راستی! چرا خون نیومد؟؟؟-نمی دونم! فکر کنم حلقویه!!!-وااااااو! چه باحاااااااااااال!!!&#8230;		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%aa%db%8c-%db%8c%d9%87-%da%a9%d9%84%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174908</post-id>	</item>
		<item>
		<title>پرستار شیطون و آسا آکیرای حشری</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d8%b3%d8%a7-%d8%a2%da%a9%db%8c%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d8%b3%d8%a7-%d8%a2%da%a9%db%8c%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 21 Jun 2019 07:46:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبروریزی]]></category>
		<category><![CDATA[آرهبعد]]></category>
		<category><![CDATA[آهستگی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[استارت]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[اقیانوس]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارشو]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اونجارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجاست‬]]></category>
		<category><![CDATA[اونجور]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باباشو]]></category>
		<category><![CDATA[باشهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بالاترین]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمت]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بدهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[برادرش]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[برمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بشهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلعیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارین]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونه]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشتون]]></category>
		<category><![CDATA[تابلوی]]></category>
		<category><![CDATA[ترتیبش]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چهارراه]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزائی]]></category>
		<category><![CDATA[حالتون]]></category>
		<category><![CDATA[حسابدار]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوبهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتونه]]></category>
		<category><![CDATA[خودكار]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دارهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترگفت]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیر]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[روبروم]]></category>
		<category><![CDATA[روسریشو]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتشو]]></category>
		<category><![CDATA[شدهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شناخته]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمها]]></category>
		<category><![CDATA[كارهای]]></category>
		<category><![CDATA[كردمگفت]]></category>
		<category><![CDATA[كوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذروند]]></category>
		<category><![CDATA[گردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[گواهینامه]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهات]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لرزوند]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینت]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینشو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینه]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مالوند]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانه]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوشو]]></category>
		<category><![CDATA[مجبوری]]></category>
		<category><![CDATA[مروارید]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[ملاحظه]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونت]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلش]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلمو]]></category>
		<category><![CDATA[‫موقعیتم]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میخندید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوامت]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورن]]></category>
		<category><![CDATA[میخوری]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونه]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدونید]]></category>
		<category><![CDATA[میذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میریزم]]></category>
		<category><![CDATA[میشدگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینه]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردمش]]></category>
		<category><![CDATA[میكردن]]></category>
		<category><![CDATA[میكنید]]></category>
		<category><![CDATA[میكنیم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلیسید]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میمونه]]></category>
		<category><![CDATA[میومدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نباشید]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نخورده]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدادم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستگفت]]></category>
		<category><![CDATA[نیستگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واستاد]]></category>
		<category><![CDATA[واستادم]]></category>
		<category><![CDATA[واستاده]]></category>
		<category><![CDATA[واستادیم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و رفتم تو محل كمی فیلم سکسی دویدم هنوز خیلی زود بود و محله تقریبا تو خواب. كمی بعد داشتم سمت خونه میومدم كه یه پژو 206 سکسی سفید با سرعت اومد تو شكمم چسبیدم شاه کس كنار كوچه و با سرعت زیاد از كنارم رد شد پشت سرش داد زدم : کونی آهای گاریچی! [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>و رفتم تو محل كمی فیلم سکسی دویدم هنوز خیلی زود بود و</h2>
<p>محله تقریبا تو خواب. كمی بعد داشتم سمت خونه میومدم كه یه پژو 206 سکسی سفید با سرعت اومد تو شكمم</p>
<h3>چسبیدم شاه کس كنار كوچه و با سرعت زیاد از كنارم رد</h3>
<p>شد پشت سرش داد زدم : کونی آهای گاریچی! و باز دویدم سمت خونه!داشتم در ورودی مجتمع رو باز میكردم كه</p>
<h4>یه جنده ماشین پشت سرم واستاد برگشتم دیدم همون ماشینه با</h4>
<p>یه دختر خوشگل پشت فرمونش تا پستون خواستم برم تو گفت آهای آقا طوریتون نشد؟برگشتم و خیلی عصبانی گفتم فقط كم</p>
<h5>مونده بود کوس برم اون دنیا همیشه همین طوری رانندگی میكنی؟با</h5>
<p>خنده از ماشین پیاده شد و گفت خوب معذرت میخوام چرا میزنی ؟و كمی اومد جلو مثل ژاپنی ها تعظیم كرد و سکس داستان گفت ببخشید تقصیر</p>
<h6>من نبود تازه كارم و صبا خیابون خلوته ایران سکس برا همین</h6>
<p>صبحها میام بیرون تمرین رانندگی حالا ببخشید دیگه تا من برم!گفتم بفرما برو!گفت بخشیدی؟گفتم آره بفرما!كمی بعد صدای لاستیكهای ماشین و تیك آف شدیدش پشتمو لرزوند با اینكه كلی دور شده بود ولی زوزه ماشینش به گوش میرسید با تاسف سری تكان دادم و رفتم داخل و صبحانه مفصلی رو بلعیدم و مطابق هر روز رفتم سمت شركت همیشه صبحها از بلوار سجاد رد میشدم و گاهی كارهای بانكی رو اول صبح كه بانكها خلوت بود خودم انجام میدادم دم بانك ملی ایستادم و كمی پول برداشتم تا به حسابم واریز كنم هنوز تقریبا خلوت بود جلوی گیشه بانك یه خانمی داشت با موبایلش صحبت میكرد و من پشت سرش واستادم كمی معطل كردم خودكار جلوی گیشه تو دستش بود و موبایل هم به گوشش چسبیده بود متصدی صندوق داشت كارهای متفرقه اشو میكرد و اصلا اهمیتی نمیداد كمی پشت سر خانمه بلند بلند غرغر كردم بلكه بفهمه !چقدر مردم بی ملاحظه اند !گوشیتون نسوزه !راحت باشین راحت باشین مردم وقت دارند !بانك مال خودتونه این حرفها چیه !یدفعه برگشت و گفت با منی؟تا گفتم آره دیدم همون دختر صبحیه است!گفتم امروز چه روزی بشه خدا؟گفت مگه چی شده 2 دقیقه واستادی نمردی كه!گفتم نه ولی صبح داشتی میكشتیم .یدفعه زل زد تو صورتم و گفت اه توئی چه جالب و زد زیر خنده !گفتم آره اما برخورد سوممون باید جالب تر باشه و بزور خودمو كنار گیشه جا كردم و مشغول پر كردن فیش نقدی شدم كمی بهش چسبیدم و بی خیال بود بوی عطر تحریك كننده اش خیلی اذیتم میكرد چشاش كاملا آبی بود آبی سیر مثل اقیانوس خیلی سفید و بور بود خطوط سبزی از زیر پوستش معلوم میشد رگهاش . پیش خودم مجسم كردم كه اگه این لخت بشه مثل یه پیكره بلورین میمونه پیكری كه از مرمر خالص با دستای هنرمندی تراش خورده باشه موهاش مثل یه طاق خشك جلوی روسریشو بالا نگه داشته بود مژگان بلندی داشت اونهم برنگ طلائی . خوشگل نبود ولی جذاب بود لباش كشیده بود وقتی لبخند میزد دندون عقلشم دیده میشد فیشمو به متصدی باجه دادم وقتی داشت اونو ماشین میكرد گفت آقا اول صبحی ناراحت نباشید روزتون خراب میشه ضمنا برخورد با همچین خانمی بیشتر باید نشاط آور باشه!گفتم حق با شماست به شرطی كه این خانم نخواد با ماشینش شما رو زیر بگیره!یه نگاهی كرد و گفت حالتون خوبه؟گفتم هیچوقت به این خوبی نبودم و فیشو ازش گرفتم دیدم دختره رفته!یه لحظه افسوس خوردم كه چرا لااقل یه نشونی چیزی ازش نگرفتم چهره اش تو ذهنم نقش بسته بود رفتم سوار ماشین شدم و رفتم سمت شركت یه چهارراه پائین تر دیدم واستاده گفتم خدا بخیر بگذرونه اینم سومیش از كنارش رد شدم دیدم همینطور واستاده و تكون نمی خوره بعد از چهارراه واستادم دیدم اومد پائین و كاپوت ماشینشو زد بالا دست به كمر و مستاصل.دنده عقب گرفتم و رفتم كنارشگفت ببخشید! روشن نمیشه اه باز كه شمائید!اومدم پائین و گفتم طوری شده ؟گفت خاموش شد و دیگه روشن نشد نمیدونم چه مرگشه!كمی نگاه كردم منم چیزی سرم نمیشد گفتم بنزین داره !! گفت بنزین !! نمیدونم!گفتم خوبه بابا چطور از ماشینت خبر نداری ؟گفت مال مامانه من تازه گواهینامه گرفتم!ماشینو به كنار خیابون هل دادم زنگ زد برادرش و موضوع رو گفت!گفتم كجا میری ؟گفت احمد آبادگفتم چه خوب آخه منم دفترم اونجاست!گفت : مزاحمت نیستم؟گفتم نه بزار این سومیشم بخیر بگذره موبایلم رو خونه جا گذاشته بودم عمدا بهش گفتم ببین نمیدونم موبایلمو كجای ماشین گذاشتم میشه از گوشیت شماره منو بگیری؟گفت آره و شماره منو گرفت الكی اینور و انور ماشین و زیر صندلی ها رو نگاه كردمگفت آدم . صدای زنگش كه نمیاد پس تو ماشین نیست!گفتم اه راست میگی ها اما لبخندی زدم كه در جواب گفت خیلی جلبی ! میدون احمد آباد پیاده اش كردم و دفترمو هم نشونش دادم از دور گفتم تشریف بیارین با گرمی خداحافظی كرد و رفت تخته گاز برگشتم خونه و گوشی موبایلو برداشتم شماره اش افتاده بود برگشتم تو ماشین و فوری بهش زنگ زدم با تردید گفت سلام بفرمائید!سلام دیگه نمیخوای منو بكشی؟ اگه بتونم چرا این دفعه حتما میكشمت! كاری داری؟نه میخواستم ببینم شماره ات درسته یا نه ؟آره درسته ولی لطف كن دیگه زنگ نزن اگه بهت خندیدم پر رو نشو من اصلا اهلشم نیستم !مگه گفتم اهلشی! اصلا خواستم احوالتو بپرسم !احوال بی بی تو بپرس دیگه تماس نگیر خواهش میكنم خداحافظ.قطع كرد&#8230; حالم گرفته شد یعنی چی تا حالا دختری اینطوری نزده بود تو ذوقم در حالیكه خودمو فحش میدادم رفتم تو اتاقم كمی بعد بچه ها اومدن و كار شروع شد طبق هر روز شب رفتم خونه ولی قیافه اون دختر از جلوی چشاه دور نمیشد صبح كه بیدار شدم موضوع تقریبا كمرنگ شده بود با شلوار ورزشی و كاپشن رفتم كه دور محله بدوم تا از در رفتم بیرون یه ماشین پشت سرم استارت خورد موضوع دیروز یادم اومد و خودمو كشیدم كنار اما خیلی با عجله ماشینه حرمتی نكرد برگشتم خودش بود رفتم سمت راست ماشین و از پنجره گفتم مریضی كرم داری اول صبحی ؟از خنده ریسه میرفت سرش رو فرمون بود تو خنده هاش یه چیزائی میگفت كه اصلا حالیم نشد درو باز كردم و نشستم كنارش خوب كه خندید گفت میدونی میخواستم با ماشین بیام روت و بترسونمت ولی اونقدر هول شدم كه فقط تونستم ماشینو روشن كنم بعد كه دیدم ترسیدی دیگه برام بس بود وای خدا و ادامه خنده اش كمی بعد خیلی آروم گفت بیا بشین پشت رل بریم پارك ملت !- گفتم نه دیرم میشه &#8211; پس چرا دیروز زنگ زدی !- آخه اون دیروز بود! &#8211; پشیمون شدی ؟- نه ولی ضد حال زدی هنوز جاش هست !- كجا ؟ &#8211; دم كونم!&#8230; خندید و گفت : چه راحت به همین زودی سوختی؟ نشستم<br />
پشت فرمون و رفتیم و یه چرخی زدیم شیطنت دخترانه شو داشت خیلی شوخی میكرد!گفتم چرا دیروز اونجور التماس میكردی و چرا امروز اومدی؟گفت دیروز موقعیتم ناجور بود و امروز اومدم ببینمت فقط همین! گفتم چرا موقعیتت ناجور بود گفت اگه بگم بابام كیه همین الان از ماشین میپری بیرون و فرار میكنی!گفتم هر كی میخواد باشه برام فرق نمی كنه !گفت جدی؟گفتم آره!گفت من سحر &#8230;&#8230;&#8230;. هستم!محكم زدم رو ترمز برگشتم و با دقت بهش نگاه كردم. &#8211; چرند نگو !كیفشو درآورد و عكس باباشو كه تو كیف بود نشونم داد!وای اصلا باورم نمیشد واقعا هم باید در میرفتم اگه منو با این دختر میدین كونم پاره بود!گفتم ب ب بخشید اصلا انتظارشو نداشتم و سریع پیچیدم نو یه كوچه و واستادم زل زدم بهش شباهتهائی دیدم میشد!گفتم ببین من میرم اگه با هم دیده بشیم خیلی بده!گفت برو بابا بریم سمت خونت رفتم و دم در پیاده شدم و اون با خداحافظی خیلی گرم رفت تازه متوجه شدم چقدر عرق كردم رفتم تو و دوش گرفتم و رفتم شركت از همه دیرتر رسیدم!ندا مشكوكانه نگاهی كرد و بعدش موهای خیسمو از نظر گذروند رفتم تو بلافاصله اومد داخل اتاقم وقتی مطمئن شد كه حموم بودم رفت بیرون تو درگاه در گفتم چیه حسود ؟گفت هیچی مهمونت كی بوده ؟ گفتم منحرف دیگه نمیشه حموم هم رفت هیچكس تنهای تنها بودم. رفت بیرون و درو بست تا ظهر مشغول كار بودم ساعت 1 ظهر دیدم در باز شد و سحر اومد تو مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم و واستادم درو بست و اومد تو و نشست !گفتم اینجا چیكار میكنید خانم &#8230;..با ناراحتی گفت : تا وقتی كه نمیدونستی كی هستم كه داشتی با چشات منو میخوری اما حالا مگه چی فرق كرده كه شدم خانم &#8230;&#8230;&#8230;. گفتم ببین هیچی عوض نشده اما دیده شدن با تو برای هر كسی خطرناكه !خیلی زیاد!گفت همه همینو میگن شما ها مثلا مردین یذره جرات ندارین!گفتم نه اینطور نیست!گفت چرا بلند شد كه بره یه جوریم شد هم نمیشد ازش گذشت هم واقعا پدر خطرناكی داشت ( میدونید اصلا نمیشه حتی اشاره ای هم به باباش بكنم! )گفتم حالا كجا ؟ بشین !با نارارحتی نشست و گفت خوب كه چی ؟ندا رو صدا كردم تا اومد تو تا داخل شد گفت مهمون دیشبوتن ایشون بودن با تعجب به ندا نگاه كردم حسادت از چشماش جاری بود و سحر رو هدف گرفته گفتم ندا این چه حرفیه ایشون خانم سحر &#8230;..هستند!با بی میلی گفت خوشوقتم!گفتم انگار متوجه نشدی دختر آقای &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.. !!!&#8230;. دیدم شوكه شد نشست و گفت مممعذرت میخوام! بخدا قصدی نداشتم شوخی بود! فقط كیوان میدونه ببخشید من برم!گفتم كجا بیا بابا كارت دارم ایشون دست من هستن اما چطور میشه كه ایشون رو كسی نشناسه فكر میكنی بشه ؟ندا برگشت و گفت یعنی تو جمع ما هستن؟گفتم اینطور فرض كن منتها با این تیپ كافیه یه خیابون رو با هم بریم تا دستگیر بشم!سحر گفت نه اینجوریام نیست!گفتم چرا اگه بابات بفهمه از ناخن شصت پا آویزونم میكنه!خندید . ندا گفت خوب مگه مجبوری اینقدر خودتو بپوشونی لباسهات و تیپتو عوض كن ؟گفت مثلا چه جوری؟گفت بیا تا بگم و هر دو رفتن بیرون یك ربع بعد سحر ندا اومد تو گفتم سحر چی شد ؟تا سرشو بلند كرد دیدم سحره با لباسهای ندا و آرایشو تشكیلات . گفتم اوف! مرسی چی شدی بابا!رفت بیرون و پشت سرش رفتم دیدم ندا واستاده و نیمه لخته و سینه هاش بیرونه شورت پاش بود و ظاهرا كرست فنریشو به سحر داده بود گفت بیا دنبالم ندا!رفتم دیدم از لای در داره تو اتاق رو دید میزنه تا نگاه كردم سحر رو در حال عوض كردن لباس دیدم عجب بلوری بود بلور چی بور مرمر خالص هر دو كف كردیم ندا گفت منكه دخترم آب از دهنم راه افتاد وای بحال تو &#8230;. به سختی از اون منظره دل كندم و برگشتم تو اتاقم در حالیكه كیرم بلند شده بود و از صندلیم نمیتونستم تكون بخورم كمی بعد ندا و سحر اومدن تو اتاق ندا خیلی راحت گفت اگه سحر مایله كه باهات دوست باشه فكر نكنم اصلا مشكلی باشه میتونه با كمی تغییر لباس شناخته نشه!سحر گفت من هر وقت فرصت بشه میام اینجا پیشتون و بعد بلند شد و خیلی ساده خداحافظی كرد و رفت چند دقیقه بعد ندا اومد تو اتاق از چشاش و حرف زدنش معلوم بود كه خیلی شهوتی شده!گفتم ندا تو همجنس بازی ؟ موهامو محكم گرفت و سرمو تو شكمش فشار داد و گفت فعلا همه چی هستم و بعد كسشو از لای مانتوش دیدم كه حاضره خیلی سریع بدون هیچ كاری كیرمو كشید بیرون و گذاشت توش و بلافاصله گفت این چیه كیوان مثل آب رو آتیش میمونه همونطور كه مشغول بودیم دیدم خانم حسابدار از لای در داره دید میزنه توجهی نكردم و به ندا كه درو قفل نكرده بود لعنت فرستادم عصر به خونه رفتم و حدود 11 شب كه میخواستم بخوابم موبایلم زنگ زد : حدود 11 شب كه میخواستم بخوابم موبایلم زنگ زد :- سلام پدر سوخته !!!- سلام سحر توئی ؟- آره با یه ماشین سواری چطوری ؟ &#8211; نه بیا بالا اینطوری بهتره !- خیال كردی ؟ اگه منو تنها گیر بیاری میدونم چیكار میكنی نه بیا بریم یه گشتی بزنیم !گفتم : نه حسش نیست بیا خونم !ببین اگه نیای الان تموم همسایه اهاتو میریزم بیرون دیگه خود دانی! بلافاصله صدای بوق ماشین تو محل پخش شد و سحر گفت حالا میای یا نه ؟ تو دلم گفتم این چه جونوریه باید به سختی ترتیبش داده بشه!گفتم الان میام آبروریزی نكن .كمی بعد رفتم پائین گفتم بیا با ماشین من بریم اون قبول كرد ولی نشست پشت فرمون و راه افتادیم مستقیم رفت طرقبه كمی بعد دور میدان اصلی شهر واستادیم و رفتیم سر وقت مغازه ها!سریع چند تا لواشك گرفت و مثل بچه ها مشغول شیطنت شد مثل یه دختر كوچولو و خوشگل شیطونی میكرد سر به سر مغازه دار ها میذاشت همه جنسهاشون رو بهم میریخت و بعد هم هیچی نمیخ<br />
رید اما اونها هم با سحر حال میكردن حدود 2 ساعتی اونجا بودیم و بعد من نشستم پشت فرمون و برگشتیم سمت مشهد!مرتب میگفت تند برو تندتر برو اون ماشینو بگیر این ماشینو بگیر كلی براش ویراژ دادم البته شب بود و خلوت سر چهار راه خیام یه رنو كه چهار تا دختر توش بودن پشت چراغ چشمك زن واستاده بودن سحر گفت كیوان بزن به اونها !!گفتم چی ؟گفت یواش بزن به سپرشون!!!به آهستگی از پشت زدم بهشون یدفعه جیغ دخترا به آسمون رفت و همهشون ریخت بیرون هر كی یه چیزی میگفت ؟ &#8211; مگه كوری &#8211; گاریچی &#8211; ابله &#8211; ازگلآخرش سحر پیاده شد با دیدن اون یدفعه دخترا ساكت شدن و باهاش احوالپرسی مفصلی كردن و از منهم كلی عذر خواهی كردن و رفتن!ندا از خنده ریسه میرفت گفتم كجا ببرمت ؟گفت برو خونت!یادم اومد ماشینش اونجاست رفتم خونه . گفت ببین كیوان باهات میام بالا اما نباید كاری به كارم داشته باشی!گفتم مگه تو خونه زندگی نداری دختر؟ نمی گن این دختر الان كجاست! خنده تلخی كرد و گفت بریم بالا تا بگم !رفتیم و اون مانتوشو در آورد و نشست خیلی ملوس و زیبا بود مثل یه تابلوی رنگ روغن كه هنرمند با احساسی اونو كشیده باشه وقتی میخندید ردیف دندانهای مروارید گونش چشمها رو نوازش میداد خیلی دوست داشتم تمام حالات اونو عكس بگیرم و دور تا دورم بچسبونم!گفت كیوان میدونی من از بچه گی همش تو دوره های مذهبی و روضه و این جور چیزا بودم الان هم كلی مسئولیتهای این شكلی برام ردیف شده خوب منم یه پولی به دوستام میدم كه از خداشونه این كارها رو بجای من و بنام من انجام بدن خودمم میرم دنبال تفریح باور كن از هر چی دین و مذهب هست خسته شدم من اخلاقا هیچ سنخیتی با این چیزا ندارن وقتی تو این مجالس میرم غم میشینه تو دلم و بغض گلومو میگیره !كمی بعد گفتم مشروب میخوری ؟گفت نه اصلا !كمی بعد گفت فیلم سوپر داری ؟شاخم در اومد! گفتم تو الان گفتی باهات كاری نداشته باشم حالا فیلم سوپر از من میخوای ؟؟؟خندید و گفت مگه فیلم ببینی باید دیگه &#8230;..!!!خندید م و گفتم خوب آدم شهوتی میشه خودتم حتما میشی!گفت باشه اما نباید كاری بكنی!بعد چند تا سی دی پورنو بهش دادم و اونم گذاشت فیلم بدگرز3 بود خیلی خوشش اومد اما من داشتم كنترل خودم رو از دست میدادم . كمی بعد آرنجش رو نزدیكیهای كیرم گذاشته بود چیكو به سختی شلوار رو تحمل میكرد خودمو كمی جابجا كردم كیرم به دستش خورد برگشت و كمی از روی شلوار به كیرم نگاه كرد بعد آهسته از كنارم بلند شد و روبروم نشست و گفت كیوان میشه كیرتو ببینم ؟گفتم این آخرین مرحله است !اما گفت نه ! فقط میخوام كیرتو ببینم همین! و بعد بدون توجه بمن با ترس زیپمو كشید پائین اما جرات نداشت دستشو تو شرتم بكنه!گفت درش بیار؟گفتم نه با خودته!خیلی شهوتی شده بود ولی خودشو كنترل میكرد به سختی و خیلی آهسته دستشو كرد تو شرتم و كیرمو درآورد یه نگاهی بهش كرد و آهسته كمی مالوندش!گفت چرا بلند میشه بخوابونیش!زدم زیر خنده و گفتم البته میشه كه بخوابه اما این كاره توئه بلند شد و گفت : گفتم كه نه!گفتم لازم نیست بكنیش تو!- پس چی؟- گفتم برام بمالش!- همین &#8211; آره همین!!!كمی بعد داشت برام حسابی جلق میزد واقعا لذت داشت یه دختر خوشكل كه خودش افتاده بود تو دامنت كمی بعد خسته شد و سرعتشو یواش كرد و رفت تو بحر هیكل و قد وقواره چیكو بعد با تردید گفت كیوان تمیزه ؟- چطور؟- تو فیلمها همه مال همدیگر رو میخورن مریض نمیشن ؟ خندیدمو و گفتم نه اینم یه عضو بدنه دیگه!با تردید دهنشو برد سمت كله چیكو و یه بوس آروم از سرش كرد كمی بعد با زبونش داشت زیر سر چیكو رو قلقلك میداد و بعد كرد تو دهنش تقریبا كنترلش از دستش خارج شده بود گذاشتم تا حسابی حال بیاد اینه كه بهش دست نزدم همونطور كه داشت ساك میزد به چشماش بمن نگاه میكرد سرشو بالا آوردم و گفتم میخوای یه حالی بهت بدم كه تا عمر داری یادن نره ؟گفت نه میترسم من باكره ام!- با اون كاری ندارم نمیخوام بكنمت حتی اگه خودتم بخوای از جلو نمیكنمت اما با هم حال میكنیم !با تردید قبول كرد و به سرعت لباسهاشو درآورد با یه شورت و كرست جلوم واستاد خودش دستمو گرفت و از رو شرت مالوند به كسش اونقدر تحریك شده بود كه شرتش خیسه خیس بودگفتم تو با خودت چه كردی دختر؟گفت میترسم كیوان میترسم!نشوندمش و گفتم اصلا نترس حالا میخوام شرتتو در بیارم با نگاهش التماس كرد كمی شرتشو از روس كسش زدم كنار كسی صاف و تمیز و خیس بوی كسش تمام فضای خونه رو پر كرد!خجالت كشید با انگشت كمی تحریكش كردم هنوز میترسید!گفتم ببین راحت باش همونطور باكره كه اومدی میری پس سعی كن لذت ببری خودشو شل كرد شرتشو درآوردم تو بدنش حتی یه خال كوچیك یا لك هم نبود سینه هاش از زیر تور كرستش دیده میشد زبونمو به كسش نزدیك كردم و كمی به چوچولش مالوندم سرمو محكم گرفت و گفت مراقبی؟گفتم آره!بعد سرمو تو كسش فرو كرد چنان ناله هائی میكرد كه گفتم الان تموم میكنه نتونست تحمل كنه و منو بلند كرد و جلوم زانو زد و كیرمو كرد تو دهنش اما بازم كمش بود بلند شد و گفت كیوان بیا منو بكن اصلا دیگه مهم نیست فقط زدوتر منو بكن!گفتم نه نمیشه و كیرمو لای پاش گذاشتم سعی داشت سرشو بكنه توش ولی نمیذاشتم برش گردوندم و گفتم میخوام از عقب بكنمت خیلی لذت داره؟گفت باشه فقط بهم حال بده دارم میتركم !برگشت و یه پاشو گذاشت رو مبل منظره كسش انقدر تحریك كننده بود كه میخواستم از جلو بكنمش اما ترس نمیذاشت!كمی كونشو خیس كردم و سرم كیرمو گذاشتم درش زیاد فشار نمیدادم اما اون خودشو به عقب هل داد و گفت یالا دیگه معطل چی هستی ؟ !! خیلی تحریك شده بود اصلا نمی<br />
فهمید چی میگه سر چیكو رو كردم تو ناله ای كرد و گفت اخیش و بعد كمی دیگر چیكو رفت تو اون سوراخ تنگ و آكبند شروع كردم و با دست كسشو میمالوندم داشت داد میزد كیرم تا ته رفته بود تو كونش كمی بعد خسته شد و برگشت و رومبل ولو شد كسش با لبای باز و صورتی جلوم بود كسشو گاز گرفتم داد میزد كیوان میخوامت بكن دیگه لامصب كیرتو بكن توش كیرمو آهسته از زیر كسش كردم تو كونش مرتب خودشو تكون میداد مجبور شدم دوباره تا ته بكنمش كمی آروم گرفت و با شدت میكردمش با ناباوری بمن كه از عرق خیس بودم نگاه میكرد هنوز كرست تنش بود دستمو انداختم وسط كرستش و با شدت كشیدم به راحتی كنده شد و سینه هاش افتاد بیرون با هر ضربه سینه هاش میپرید بالا و بیشتر منو تحریك میكرد خوابیدم روش و هنوز میكردمش شونم سوخت و دیدم با دندونهاش محكم گاز گرفته كمی بعد همه جامو گاز گرفت و تمام بدنمو مكید همه جام كبود شده بود منم گازش میگرفتم!زبونشو كرد زیر بغلم و اونجارو میلیسید یباره ول شدم آبم ریخت تو كونش!كشیدم بیرون هنوز داشت میمود با دیدن آبم اونم جیغی كشید و ارضا شد دستشو گرفت زیر كیرم و ابمو ریخت تو دستش كمی با انگشت باهاش بازی كرد و بعد با دستمال پاكش كرد بلند شد و گفت كیوان چه تجربه جالبی و بعد دستمو گرفت و منو كشوند سمت اتاق خواب گفت امشب مهمونتم تا صبح میخوام فقط منو بكنی و باز بكنی!خندیدم و گفتم اگه از جلو بكنمت لابد دیگه از خونم نمیری ؟گفتم یعنی اینقدر لذت داره ؟گفتم نه بابا این كاری كه باهات كردم بالاترین لذته و با هم رفتیم و رو تخت یزرگ و دو نفره ام افتادیم كمی بعد صدای خرناسش به آسمون رفت و صبح داشتم میرفتم دفتر هنوز خواب بود و تكون هم نخورده بود لخت بود هنوزم مثل یه پیكره مرمری بود اما پر انرژی و شهوت .		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d8%b3%d8%a7-%d8%a2%da%a9%db%8c%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2016</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 32/44 queries in 0.012 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 11:19:33 by W3 Total Cache
-->