<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>نارنجي &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d9%86%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%ac%d9%8a/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 14 Mar 2024 12:08:14 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.1</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>نارنجي &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>ساک زدن حسابی میلف خوشگل تو آشپزخونه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d8%b2%d8%af%d9%86-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%aa%d9%88-%d8%a2%d8%b4%d9%be%d8%b2%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d8%b2%d8%af%d9%86-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%aa%d9%88-%d8%a2%d8%b4%d9%be%d8%b2%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 13 Nov 2019 06:03:11 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اختيار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اطرافم]]></category>
		<category><![CDATA[اوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشيد]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برميكرده]]></category>
		<category><![CDATA[بفرماييد]]></category>
		<category><![CDATA[بوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[بيدارش]]></category>
		<category><![CDATA[بيداره]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[تاريكه]]></category>
		<category><![CDATA[تاريكي]]></category>
		<category><![CDATA[تورفتم]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيد]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارك]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[صدامون]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[كذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشينش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوت]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[ميترسم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميدادم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيد]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجي]]></category>
		<category><![CDATA[ناشيانه]]></category>
		<category><![CDATA[نميبرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمي‌رسيد]]></category>
		<category><![CDATA[نياوردم]]></category>
		<category><![CDATA[وشلوار]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[من 1دايي دارم كه شهرستان فیلم سکسی زندكي ميكنه دايي من 1دختر و 1بسر داره كه رامين بسر داييم 24 ساله سن داره كه ازدواج كرده و سکسی جدا زندكي ميكنه دختر داييم مهشید 20سال شاه کس اون از شوهرش جدا شده تقريبأ 2 _3 روز بيش از 13 بدر داييم زنك کونی زد كفت [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>من 1دايي دارم كه شهرستان فیلم سکسی زندكي ميكنه دايي من 1دختر و</h2>
<p>1بسر داره كه رامين بسر داييم 24 ساله سن داره كه ازدواج كرده و سکسی جدا زندكي ميكنه دختر داييم مهشید</p>
<h3>20سال شاه کس اون از شوهرش جدا شده تقريبأ 2 _3 روز</h3>
<p>بيش از 13 بدر داييم زنك کونی زد كفت مرضیه (زن دایی)با مهشید ميان تهران كه 13بدر باشما باشن. خلاصه اونا</p>
<h4>امدن جنده خونه ما سلام احوال برسي كرم كرديم رفتيم كه</h4>
<p>بريم بشينيم زن داييم به مهشید پستون كفت برو مانتوت را در بيار مامانم به هش كفت بره تو اتاق من</p>
<h5>لباساشو عوض کوس كنه واي وقتي كه از اتاق امد بيرون</h5>
<p>سر جام ميخ كوب شدم 1تيشرت نارنجي استين كوتاه كه سينه هاي بزركش را نشون ميداد 1دامن كوتاه تا نزديك زانوش و1شلوار سکس داستان تنك كشي سفيد</p>
<h6>بوشيده بود امد نشست شروع كرديم به حرف ایران سکس زدن هميشه</h6>
<p>كي بابات خوبه خاله خوبه فلاني خوبه&#8230;همينطور كه مشغول حرف زدن بوديم يهو جشمم به دامن مهشید افتاد اخه روبه روي من رو كانابه نشسته بود و حواسش نبود كه دامنش يه كمي رفته بالا و باهاشو نيمه باز بود زير شلوار شيار خط كسش معلوم بود كه كيرم سيخ كرده بود ديكه متوجه اطرافم نبودم فقط داشتم اون بهشت بوشيده را نكاه ميكردم كه يهو باهاشو جسبوند به هم يه نكاه كردم به مهشید زود صورتشو كرد طرف مامانم زن داييم من كه حالم كرفته شد با شدم رفتم سمت اتاقم بشت كامبيوتر داشتم بازي ميكردم كه در اتاقم و زدن ديدم مهشیدست كفت اجازه هست بيام تو كفتم اختيار داريد بفرماييد امد نشست كفت ميشه به من بازي كردن ياد بدي كفتم جشم كفتم بيا جاي من بشين اخه تو اتاقم فقط 1صندلي داشتم امد نشست منم بازي جي تي اي را براش كذاشتم و دسته بازي را دادم دستش و كاركرد دكمه ها را يادش دادم داشت ناشيانه بازي ميكرد همش ميزد به درو ديوار منم رو تختم دراز كشيده بودم نكاه ميكردم ديدم كه زد به 1ماشين ماشينش اتيش كرفت منم زود كفتم بيا بايين از ماشين وگر نه مي ميري تند سريع از عقب دسته بازي را ازش كرفتم كه كمك كنم بياده شه كه ارنجم افتاد رو سينه هاش ديكه بازي يادم رفت ماشين منفجر شد منم زود واسه اينكه ضايع نشم دوباره بازي را براش درست كردم خواستم برم كنار كه مهشید كفت بيا دوتايی بازي كنيم منم كفتم اخه بازي 1نفره ست كفت اشكال نداره بيا تو جهت را كنترل كن منم كاز ميدم منم قبول كردم دسته را اورد كذاشت رو رونش كه دست منم برسه دستم كه به رونش خورد داشتم ديونه ميشدم انقدر كرم بازي بوديم كه شب شد از بايين صدامون كردن واسه شام ما هم شوخي كنان رفتيم سر ميز شام. ساعت 11 شب بود كه من رفتم بخوابم ولي مامانم زن داييم مهشید بيدار بودن شب بخير كفتم كه برم يهو مامانم كفت برق اتاق كنارم را روشن كنم قراره مهشید اونجا بخوابه مرضیه هم بايين كنار مامانم بخوابه رفتم تو تختم همش داشتم به سينه مهشید فكر ميكردم كه در اتاقم باز شد ديدم مهشیده امد تو سلام كرد كفتم چي شده كفت ببخشيد در نزدم فكر كردم خوابي راستش اون اتاق خيلي تاريكه ميترسم كفتم بيا اينجا رو زمين بخوابم منم ديدم مهشید فقط1تاب صورتي كه به نافش نميرسيد 1شلوارك هندي تنك سفيد تنش بود بهش كفتم من ميام رو كف ميخوابم تو بيا رو تخت بخواب كه 1جوابي داد شاخ در اوردم كفت بابا تختت بزركه يه كم برو اونور تر منم كه ملافه روم بود و عادت داشتم شبا باشرت و تي شرت بخوابم قبول كردم امد كنارم و اروم خوابيد تفريبأ 1ساعت كذشت ولي خوابم نميبرد داشتم به كون قلبه مهشید كه بشت به من خوابيده بود نكاه ميكردم دستم تو شرتم كردم و با كيرم ور رفتم كه سيخ شد شهوت تمام اتاق را كرفته بود من اروم دستم را بردم طرف باسن مهشید و لمسش ميكردم تمام بدنم غرق عرق بود خودمو به مهشید نزديك كردم طوري كه كيرم رو شيار كونش بود البته رو ملافه جرات پيدا كردم اروم ملافه را كنار زدم واي 1كون قمبل روبه روم بود دستم اروم ميكشيدم روش 1لحظه مهشید تكون خورد زود خودمو كشيدم عقب. مهشید 1غلت زد دستش افتاد رو كردنم سينه هاش جسبيد به سينه من ولي اخساس ميكردم بيداره فقط خودشو زده به خواب اخه دستش ميلرزيد منم دل را زدم به دريا يواش 1بوسه از لبش كردم هيج حركتي نكرد اروم دستمو به سينه هاش ميكشيدم كيرم كه از شرت خواستم درش بيارم به رونش جسبيده بود كيرمو جدا كردم از شرت اوردمش بيرون كيرمو كذاشتم وسط باهاش هيج حركتي نكرد 1دفعه دستم را بردم زير تابش سينه هاشو فشار ميدادم ديكه طاقت نياوردم اروم شلوارشو تا زانو كشيدم بايين شرت تنش نبود كسش خيس بود دستم را بردم رو كسش كه 1تكون خورد مثله برق كرفته باشه منم يه انكشتمو كردم تو ديدم حاضر يه كمي تف به كيرم زدم كيرمو بردم دمه كسش اروم خيلي راحت نصف كيرم رفت تو يه كم جلو عقب كردم بعد 2دقيقه تمام كيرمو كردم تو كس مهشید جووون كه يه اه كشيد به خانم بيداره الكي خودشو زده به خواب بعد از 7 يا 8 دقيه تلمبه زدن ابم داشت مي امد كه زود كيرمو اوردم بيرون و خالي كردم رو كسش بعد 1بوسه از لبش كردم لباساشو درست كردم خوابيدم صبح كه از خواب بلند شدم ديدم مهشید تو اتاق نيست لباسامو بوشيدم رفتم بايين كه صورتمو بشورم مامانم كفت اسي برو مهشید را هم بيدار كن بيا صبحانه حاضره تازه فهميدم جي شده مهشید ديشب كسش كير ميخواسته ترس از تاريكي بهونه بود خلاصه رفتم بيدارش كنم در زدم كفت بيا تورفتم تو ديدم هنوز خوابه صداش كردم مهشید مهشیدجان باشو تنبل خان تا صدامو شنيد خودشو با ملافه بوشند اخه فكر كرده بو مامانم هستم بعد يه نكاه شيطنك كرد به من كفت بابت ديشب ازت ممنون كه كذاشتي بيام كنارت بخوابم اخه من از تاريكي ميترسم راستي به كسي نكو ديشب تو اتاق تو خوابيدم منم كفتم باشه امشب جي مياي جواب داد اكه شما اجازه بديد چرا كه نه!</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d8%b2%d8%af%d9%86-%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%aa%d9%88-%d8%a2%d8%b4%d9%be%d8%b2%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2579</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی خر میشه و به پسرش چه کس خوبی میده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ae%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%b4-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ae%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%b4-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 02 Nov 2019 09:55:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[:نميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[آدمايي]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آويزون]]></category>
		<category><![CDATA[ابروهاش]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقي]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[احتمالا]]></category>
		<category><![CDATA[اختيار]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهي]]></category>
		<category><![CDATA[اطرافش]]></category>
		<category><![CDATA[اطمينان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[اعتمادم]]></category>
		<category><![CDATA[اعتنايي]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارمون]]></category>
		<category><![CDATA[انتهاي]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انداختي]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومديم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجايي]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوري]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونطوري]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ايستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اينبار]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[ايندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[اينطوري]]></category>
		<category><![CDATA[اينقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باحاله]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتنه]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالاشو]]></category>
		<category><![CDATA[بالايي]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشيد]]></category>
		<category><![CDATA[بپوشونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخورتش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوريش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوريم]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوري]]></category>
		<category><![CDATA[بدنشون]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگي]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرديم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بشورمت]]></category>
		<category><![CDATA[بشورمش]]></category>
		<category><![CDATA[بعدازظهر]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمونه]]></category>
		<category><![CDATA[بگيريم]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بلندشدم]]></category>
		<category><![CDATA[بلوزشو]]></category>
		<category><![CDATA[بلوزمو]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بندازه]]></category>
		<category><![CDATA[بهرحال]]></category>
		<category><![CDATA[بيدارم]]></category>
		<category><![CDATA[بيداره]]></category>
		<category><![CDATA[بيداري]]></category>
		<category><![CDATA[بيشترش]]></category>
		<category><![CDATA[بينمون]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[پررويي]]></category>
		<category><![CDATA[پرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستونا]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناي]]></category>
		<category><![CDATA[پشتشون]]></category>
		<category><![CDATA[پشيمون]]></category>
		<category><![CDATA[پهلوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخند]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيديم]]></category>
		<category><![CDATA[پيچيده]]></category>
		<category><![CDATA[پيرهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پيشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[ترسوند]]></category>
		<category><![CDATA[ترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[تصورات]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلويزيون]]></category>
		<category><![CDATA[توروخدا]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جاهارو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[چراغها]]></category>
		<category><![CDATA[چسبيده]]></category>
		<category><![CDATA[‫چشمتون]]></category>
		<category><![CDATA[چيزايي]]></category>
		<category><![CDATA[حالمون]]></category>
		<category><![CDATA[حاليکه]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حرفارو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفايي]]></category>
		<category><![CDATA[حرفمون]]></category>
		<category><![CDATA[خانمها]]></category>
		<category><![CDATA[خداخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خشکشون]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصاً]]></category>
		<category><![CDATA[خطرناک]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيد]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدي]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيديم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستي]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودموني]]></category>
		<category><![CDATA[خورديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشرنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خوشکله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردن]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[درحاليکه]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچه]]></category>
		<category><![CDATA[دستشويي]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دقيقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دگرگون]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتايي]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاي]]></category>
		<category><![CDATA[دوستمه]]></category>
		<category><![CDATA[ديوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رختخواب]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[روبروش]]></category>
		<category><![CDATA[روبروشون]]></category>
		<category><![CDATA[روبرومون]]></category>
		<category><![CDATA[روبروي]]></category>
		<category><![CDATA[روسريش]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[زنامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[زودباش]]></category>
		<category><![CDATA[زيبايي]]></category>
		<category><![CDATA[سروصدا]]></category>
		<category><![CDATA[سريعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سوتينش]]></category>
		<category><![CDATA[سيمينم]]></category>
		<category><![CDATA[شديدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شرمنده]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشون]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارکم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارو]]></category>
		<category><![CDATA[صابونو]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[صداشون]]></category>
		<category><![CDATA[صدامونو]]></category>
		<category><![CDATA[صداهاي]]></category>
		<category><![CDATA[صورتيه]]></category>
		<category><![CDATA[عصباني]]></category>
		<category><![CDATA[عليرغم]]></category>
		<category><![CDATA[فاکتور]]></category>
		<category><![CDATA[فکرکردم]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکش]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکم]]></category>
		<category><![CDATA[کارامون]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کارمون]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کنارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کنارهم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کونشون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[گرسنمون]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[لباساي]]></category>
		<category><![CDATA[لباستو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدمو]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوي]]></category>
		<category><![CDATA[محکم‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مستقيم]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[معمولي]]></category>
		<category><![CDATA[منتظره]]></category>
		<category><![CDATA[منظورت]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقم]]></category>
		<category><![CDATA[مواقعي]]></category>
		<category><![CDATA[موذيانه]]></category>
		<category><![CDATA[ميبردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميبينم]]></category>
		<category><![CDATA[ميبيني]]></category>
		<category><![CDATA[ميترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونست]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميتوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخنديد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخنديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخنديدن]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوان]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواي]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوردن]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوره]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوري]]></category>
		<category><![CDATA[ميداديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونستيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونن]]></category>
		<category><![CDATA[ميدوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميريخت]]></category>
		<category><![CDATA[ميريزه]]></category>
		<category><![CDATA[ميزديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميفهميد]]></category>
		<category><![CDATA[ميکردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميکردن]]></category>
		<category><![CDATA[ميکردو]]></category>
		<category><![CDATA[ميکرديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميکشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميکنيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگيرم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگيري]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليد]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميمونه]]></category>
		<category><![CDATA[ميوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناخوداگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجي]]></category>
		<category><![CDATA[نامفهوم]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارو]]></category>
		<category><![CDATA[نباشيد]]></category>
		<category><![CDATA[نبوديم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداريم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزديکاي]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نشستيم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواي]]></category>
		<category><![CDATA[نميدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نميکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نميکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نميومد]]></category>
		<category><![CDATA[نياورد]]></category>
		<category><![CDATA[نيمخيز]]></category>
		<category><![CDATA[نيومده]]></category>
		<category><![CDATA[هرجوري]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همديگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همديگه]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسايه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجوري]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[همينجا]]></category>
		<category><![CDATA[همينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[همينطور]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[واقعيت]]></category>
		<category><![CDATA[وجودمو]]></category>
		<category><![CDATA[يخورده]]></category>
		<category><![CDATA[يکدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و بعدشم به اين فکر فیلم سکسی ميکردم که خب سعيد که دوستمه و سيمين هم زنش و دوست زنم، از وقتي هم با سعيد آشنا هستم سکسی پسر بدي نبوده و بهش اعتماد دارم شاه کس و خيلي از حرفاي زندگي خصوصيمون رو هم بهم ميگيم و با هم نداريم، تازه کونی از همه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>و بعدشم به اين فکر فیلم سکسی ميکردم که خب سعيد که دوستمه</h2>
<p>و سيمين هم زنش و دوست زنم، از وقتي هم با سعيد آشنا هستم سکسی پسر بدي نبوده و بهش اعتماد</p>
<h3>دارم شاه کس و خيلي از حرفاي زندگي خصوصيمون رو هم بهم</h3>
<p>ميگيم و با هم نداريم، تازه کونی از همه اينا گذشته همونقدر که ما داشتيم کاري ميکرديم اونا هم خب وضع</p>
<h4>مشابه جنده مارو داشتن، پس داشتن شرايط مشابه خودش ميتونست يه</h4>
<p>جور اظمينان خاطري باشه. خلاصه اونشب پستون با همون افکار خوابيدم و بقيه هم خوابيدن تا صبح. صبح که بيدار شدم</p>
<h5>ديدم همه کوس خوابن ولي نازي نيست، ديدم نازي توي آشپزخونه</h5>
<p>بود و داشت چاي درست ميکرد البته چون همه خواب بودن با همون لباسي که خوابيده بود، يعني با همون بلوز تنگ سکس داستان سيمين و شلوار</p>
<h6>کوتاه جينش البته بدون سوتين. چون بقيه خواب ایران سکس بودن منم</h6>
<p>چيزي نگفتم بهش که لباسش خوب نيست.سيمين خواب بود و به پهلو و پشت به من خوابيده بود، دامنش بالا رفته بود و يکي از پاهاش تا بالاي زانو بيرون اومده بود ولي از اون مهمتر کون گرد و بزرگش بود که در حالي بسمت من بود که بالاي دامنش به اندازه چند سانتيمتري پائين رفته بود تا جايي که يه خرده خط لاي کونش پيدا بود و معلوم بود که سيمين خانم ديشب تا صبح بدون شرت خوابيدن! اين صحنه ها و فکرا باعث شد که کيرم علاوه بر بيدارباش صبحگاهي بيش از پيش راست بشه و چاره اي نبود جز اينکه آروم دستم رو بکنم توي شلوارکم و کمر شرتم رو بندازم روش تا مشخص نباشه. يه چند باري سعيد رو ديدم که يخورده اينور و اونور کرد، احساس کردم بايد بيدار شده باشه ولي هنوز نميخواد بلند بشه. وقتي نازي کارش تموم شد اومد تو اتاق کنار من، تا ديد من بيدارم نشست کنارم و يواش گفت بيداري، گفتم آره چايي درست کردي، بعد گفتم ديشب خوب خوابيدي که، راستي بيدار شدي چرا لباستو عوض نکردي، گفت خب همه خواب بودن ديگه، الان ميرم عوض ميکنم، گفتم کجا، گفت توي آشپزخونه يا حموم، گفتم نميخواد بابا زودي همينجا عوض کن ديگه، گفت نميشه که بايد بلوزمو در بيارم سوتين ببندم و يه لباس ديگه بجاش بپوشم، گفتم عيبي نداره اينا که خوابن، تا خوابن عوض کن، گفت اگه يدفه بيدارشن چي، من جوابي ندادم و سرم رو به نشونه اينکه عوض کن تکون دادم، اونم بلوزش رو کشيد بالا و سينه هاش افتادن بيرون و بعد بلوزشو کامل درآورد و لخت شد، همونطور در حالت نشسته با بالاتنه لخت نشسته بود کنارمن. پستوناي سفيد و درشتش انگار داشتن بسمت من نگاه ميکردن، اومد از رو زمين سوتينش رو برداره که من زودتر برداشتم و کشيدم طرف خودم، گفت بده به من چرا اذيت ميکني، گفتم ميخوام ميمياتو خوب ببينم، گفت بسه ديگه پاشو بيا برام ببند که سريعتر لباس بپوشم، توي جام نشستم و گفتم بيا ببندم، اونم کمرش رو کرد طرف من، منکه حسابي راست کرده بودم از پشت کمرش رو کشيدم طرف خودم و دستام رو از پهلوهاش به جلو بردم و سينه هاش رو گرفتم توي دستام و شروع کردم آروم ماليدن، تو اين فکر بودم که سعيد بيداره و احتمالاً ممکنه تاحالا يه چيزايي رو ديده باشه، ولي اينقدر توي حال خودم بودم که اعتنايي نکردم و به کارم ادمه دادم که نازي دستم رو گرفت و گفت ديوونه زودباش الان اينا بيدار ميشن ديگه، منم ديگه چون بيشتر از اين کاري نميتونستم بکنم سوتينش رو بستم و پرسيدم خوبه، اونم گفت دستت درد نکنه ولي حالا بايد بلوزم رو هم بپوشم، گفتم خب بپوش ديگه، نکنه ميخواي اونم من تنت کنم، گفت نخير اين بلوز با سوتين راحت نيست تازه کوتاهم هست، يه چيز بلندتر ميخوام تا يکمي روي رونام بياد، گفتم خب چي ميخواي بپوشي، گفت اون سرمه ايه، گفتم خوبه باشه همونو بپوش پس، گفت اينجا نيست توي ساکه منکه نميتونم با اين وضعم برم بيارم تو پاشو بيار ساک اونطرفه، گفتم پس بشين تا برم بيارم، من بلندشدم رفتم بطرف ساک و اونم با سوتين نشسته بودو داشت ميگفت زير مانتو سبزمه شال آبيه رو هم بيار که ديدم سعيد داره تو جاش ميچرخه، با صداي بلند گفتم صبح بخير که نازي متوجه بشه که الان سعيد داره بلند ميشه و زودي خودشو جمع و جور کنه، با صداي من سيمين بلند شد نشست، تا منو ديد گفت سحرخيز شدي آقا سينا، از کنارش يه شال نازک برداشت و اداخت روي سرش که مثلاً يه چيزي سرش باشه، دکمه هاي پيرهنش بسته بود ولي چون بالايي رو نبسته بود يقيه لباسش يخرده باز بود، نازي رو که ديد بلند با کنايه گفت سعيدجان شما بلند نشو که نازي جون کله سحر رفتن شنا هنوز لباس شنا دارن معلوم نيست اين دوتا کجا داشتن شنا ميکردن صبح به اين زودي! منم سريع لباس و شال نازي رو آوردم و بهش دادم که بپوشه، اونم سريع پوشيد و از جاش بلند شد. ديگه همه بيدار شده بوديم، بعد گفتن صبح بخير به هم خانم ها رفتن توي آشپزخانه تا بساط صبحانه رو آماده کنن. منو سعيد هم داشتيم درباره برنامه امروز صحبت ميکرديم که کجا بريم و چيکار کنيم که سيمين اومد توي اتاق که سفره رو بندازه، يک لحظه من چشمم افتاد به تودهُ دستمال کاغذي هايي که کنار جامون افتاده بود، آخه جاهارو کامل جمع نکرده بوديم و فقط انداخته بوديم کنار اتاق که فضا باز بشه، من سريع رفتم که دستمال هاي مستعمل عمليات ديشب رو جمع کنم که کسي نبينه، تا اومدم جمع کنم سيمين هم همون لحظه اومد و سفره رو پهن کرد، روش بسمت من بود، دستمال هارو که ديد يه خنده موذيانه شيطنت آميزي کرد که من هم خجالت کشيدم و هم نميدونم يه حس خاصي بهم دست داد. خلاصه شروع کرديم به خوردن صبحانه و در همان مدت صرف صبحانه جميعاً تصميم گرفتيم که بعد از صبحانه بريم بيرون گردش و خريد براي ناهار و بعد بيايم کاراي ناهار رو بکنيم تا ظهر بعد بريم دريا شنا بعدم که از شنا اومديم ناهارو بخوريم. بعد از صبحانه همونطور که برنامه ريزي کرده بوديم داشتيم کارامون رو ميکرديم بريم بيرون که از بيرون صداهاي جيغ و داد ميومد، اومدم بيرون ديدم دوتا دختر حدوداً بيست ساله دارن با هم شوخي ميکنن چه شوخيهاي ناجوري هم، با صداي بلند بلند هم به همديگه تيکه مينداختن، متوجه شديم که سوئيت کناريمون هستن و با پدر و مادرشون اومدن، با لباساي راحتي بودن، انگار تو حياط خونشون بودن! سيمين و نازي هم که فضوليشون گل کرده بود اومدن دم در ببينن چه خبره، وقتي برگشتن تو ديدم دوباره دارن با هم پچ پچ ميکنن، سعيد گفت شماها آماده ايد که بريم، اون دوتا هم گفتن نـــــــــــــــــــــــه هنوز، شماها بريد بيرون که ما لباس عوض کنيم و زودي بيايم، بعدم نازي گفت آقا سينا چشم چروني هم ممنوعا! من و سعيد رفتيم توي ماشين و منتظر اين دوتا مادمازل بوديم که بيان.بعد از نيم ساعت انتظار بالاخره اومدن که بريم، اما با چه تيپي! اول سيمين خانم که يه مانتوي نارنجي نازک تنگ و کوتاه پوشيده بود که سينه هاي درشتش انگار داشت دکمه مانتورو پاره ميکرد، سينه هاي سيمين بزرگ نبود فقط مانتوش خيلي تنگ بود، يه شلوار جين تنگ و کوتاه هم پوشيده بود که رونا و کونش داشت توش خودنمايي ميکرد، ساق پاهاش هم دو سومش بيرون بود با صندل و ناخن هاي لاک زده نارنجي که با لباسش ست کرده بود، موهاي مش کردش هم تقريباً بيشترش معلوم بود. سر و وضع نازي هم دست کمي نداشت فقط رنگ مانتوي نازي سبز بود. تا اومدن تو ماشين سعيد گفت ديسکو نميخوايم بريما، من گفتم ميبينم که خانما شدن مداد رنگي. من و سعيد دليل اين جور لباس پوشيدن زنامون رو خوب ميدونستيم &#8220;کم نياوردن&#8221; اون دوتا دختر همسايه موقتمون کارشون رو کرده بودن و زناي ما براي اينکه حواس مارو به خودشون جلب کنن و همينطور از تيپ اون دخترا کم نيارن با اين وضع اومده بودن بيرون. اين يه حس قوي زنونس، خانمها بهتر ميدونن. خلاصه اونروز صبح ما رفتيم يکي از بازارهاي هفتگي که برپا بود و خرت و پرتاي مورد نيازمون رو خريديم. وقتي اومديم بغليامون نبودن، کاراي ناهارو کرديم و گفتيم بريم دريا. جلوي همون محوطه اي که بوديم ساحل خوبي داشت اما نسبتا شلوغ بود. زنا يه خرده بهانه آوردن که اينجا شلوغه و ما نميتونيم بريم تو آب، تصميم گرفتيم وسايل برداريم و بريم يه جاي خلوت تر پيدا کنيم. همون طرفا يه جاي دنج پيدا کرديم که براي آبتني مناسب بود. من و سعيد از ماشين پياده شديم و لباسامون رو درآورديم و با مايو شديم، از اونجايي که هيچ جايي براي تعويض لباس خانما نبود، قرار شد توي ماشين لباس عوض کنن، لاي شيشه هاي ماشين رو براشون پارچه گذاشتيم، بعد اونا هم اومدن که بريم توي آب، نازي و سيمين يه شلوارک گشاد تا بالاي زانو پوشيده بودن، نازي يه پيرهن مردونه و سيمين هم يه بلوز آستين کوتاه. موهاشون رو هم جمع کرده بودن و بسته بودن. وقتي رفتيم توي آب قرار شد همه با هم باشيم، کم کم رفتيم جلوتر تا ديگه کمرمامون کامل توي آب بود، گفتيم بريم جلوتر اما سيمين گفت نه ما ديگه جلوتر نميايم چون نميخوايم سرمون خيس بشه، نازي هم تاييد کرد. من و سعيد گفتيم پس شما همينجا با هم باشيد تا ما بريم شنا کنيم، منو و سعيد يه مقدار که جلوتر رفتيم سعيد گفت بيا برگرديم بريم پيش اينا اذيتشون کنيم، من گفتم موافقم ولي مراقب باشيم که آب نخورن، به سعيد گفتم بريم از پشت سر بترسونيمشون، درحاليکه پشتشون به ما بود تا نزديکياي اونا رفتيم ولي چون نميخواستيم مارو ببينن تصميم گرفتيم بريم زير آب و اونجا بيايم بالا. عمق آب خيلي نبود ولي آب تار بود و از سطح تقريبا چيزي پيدا نبود، من وقتي به اونا رسيدم از زير آب دوتاپا برخورد کردم فکرکردم که پاهاي نازيه، اولش ميخواستم دستم رو ببرم لاي پاي نازي رو قلقلک بدم ولي پشيمون شدم و گفتم بزار باز پشتش بيام بالا و کمرشو بگيرم توي دستام و بغلاي کمرش رو قلقلک بدم، تا اومدم بالا کمرشو گرفتم و شروع کردم به قلقلک، وقتي کمرش افتاد توي دستم صداي جيغ اومد ولي من تاديدم تسيده بازم اذيتش کردم، ولي در حاليکه از پشت گرفته بودمش و چسبيده بودم به کونش تازه از صداش فهميدم که سيمينه!!! يه لحظه خيلي جا خوردم و ناراحت شدم که حواسم رو جمع نکردم، سيمينم داشت بدوبيرا ميگفت ولي تا فهميد منم چون رودروايسي داشت ساکت شد. منم سريع جامو عوض کردم و از سيمين معذرت خواهي کردم، سعيد که اشتباهي رفته بود اونطرفتر، بالا اومده بود، سيمين با لحن خاصي گفت سعيد ببين آقا سينا منو ترسوند، سعيدم اومد پيش ما و به سيمين گفت در عوض ما هم الان تلافيش رو سر نازي خانم درمياريم، هنوز بالاتنه نازي و سيمين تا اون لحظه خيس نشده بود. منکه ديدم سيمين و سعيد دارن بسمت نازي ميرن، با عجله منم رفتم بطرف اونا، سيمين دستاي نازي رو گرفته بود و سعيد هم داشت آب ميپاشيد به نازي، نازي هم هي ميگفت سينا کمک کن ديگه، سيمين همين که خواست نازي رو قلقلک بده، نازي از جاش داشت فرار ميکرد، سيمين گفت سعيد بيا پاهاش رو بگير در نره، من داشتم به سعيد آب ميپاشيدم که ديدم سعيد تو يه چشم بهم زدن پريد از جلو دور کون نازي رو گرفت تا سيمين که پشت نازي بود بتونه قلقلکش بده، نازي هم ميخنديد و مسخره بازي ميکرد و منو صدا ميکرد، من ديدم شوخي شوخي دارن نازي رو قلقلک ميدن و احساس کردم نازي هم بدش نمياد توي جو خودمونيمون باهم شوخي داشته باشيم. خب فکر ميکنم سيمين و سعيدم همينطور بدشون نميومد، آخه ميدونين خانما هم دوست دارن مواقعي که همه تو يه محيط خودموني و مطمئن هستم راحت و خوش باشن. منکه ديدم اينجوريه رفتم به سمت سيمين و اونو هل دادم عقب و پريدم پشتش و سفت گرفتمش و با دستم از جلو آب ميپاشيدم توي صورت و لباسش، در حاليکه از پشت گرفته بودمش خيس خيسش کردم، اونم مسخره بازي ميکرد و مثلا ميخواست دربره ولي هي کونش رو بيشتر فشار ميداد به من. سعيدم هنوز همونجوري نازي رو گرفته بود و داشت آب ميپاشيد تو روي نازي، سيمين و نازي لباسشون کاملاً خيس شده بود و چسبيده بود به بدنشون. من سيمين رو ول کردم و رفتم سمت سعيد و گرفتمش، تا سعيدو گرفتم سيمين هولم داد و با سعيد دوتايي منرو گير اورده بودن، من بخاطر اون صحنه ها راست کرده بودم و ميترسيدم که يکي ببينه، که نميدونم دست کي بود که تو اون شلوغ پلوغي دو سه بار خورد به مايوي من! يا سعيد بود يا سيمين چون نازي يه خرده با ما فاصله داشت. خلاصه بعد از اينکه کلي شوخي کرديم من تونستم از گير اون دوتا در برم و برم پيش نازي، من با نازي بودم و اون دوتاهم کنار هم بودن، زنامون کاملا خيس بودن و همه ميخنديدم. تمام لباسا پر از ماسه شده بود. منکه حسابي کيرم راست شده بود خيلي دلم ميخواست بچسبم به نازي ولي خب چون اونجا نميشد، براي همين به نازي گفتم لباست که پر ماسه شده، بزار بشورم ماسه هارو، به اين بهانه نازي رو از پشت گرفتم تا بتونم کيرم رو روي کون نازي جا بدم و بهش بچسبونم، وقتي کيرم چسبيد بهش، تازه نازي متوجه شد که چه خبره، خودشو هل داد به من، منم که حالم بهم ريخته بود جلوي سيمين و سعيد دستم رو کردم توي لباس نازي و به هواي شستن ماسه ها سوتينش رو باز کردم و درآوردم دادم دستش. نازي گفت ديوونه تو چرا اينجوري ميکني زشته! منم گفتم خب ميخوام خوب ماسه هارو بشورم ديگه، از اونجايي که لباس نازي خيس بود کاملا چسبيده بود به سينه هاش و منم که با دستم به بهانه شستن داشتم زير و ري ممه هاشو ميماليدم دستام بخوبي مشخص بود در زير لباس که دارم چيکار ميکنم، سيمين و سعيدم روبرومون بودن داشتن ميخنديدن، سيمين گفت سعيد همه جونم پر ماسه هست توروخدا بيا اينا رو بشور که من با يه من ماسه از آب نميام بيرون، تا اينو گفت خودش سوتينش رو زودي باز کرد و داد دست سعيد، سعيدم که بدش نيومده بود شروع کردن به شستن پستوناي درشت سيمين از زير لباس. همه اين اتفاقات شستن ماسه ها شايد چند دقيقه بيشتر نشد ولي خيلي حال داد. چون يه محيط خودموني و مطمئن بود بينمون که حدود کاملا رعايت ميشد. خلاصه بعد از اون از آب اومديم بيرون و لب ساحل چهارتايي راه رفتيم تا خوب خشک بشيم و چون گرسنمون بود خانما با همون لباسا و منو سعيدم يه پرهن پوشيديم و نشستيم توي ماشين که بريم به سمت سوئيت تا ناهار بخوريم، اينقدر خسته و گرسنه بوديم که نفهميديم چجوري رسيديم پاي سفره غذا.موقع ناهار همگي خسته و گرسنه و بوديم براي همينم بيشتر مشغول خوردن بوديم تا صحبت! تقريباً ميشه گفت کسي حرف خاص نميزد، تا اينکه سيمين يه دفعه گفت اه سعيد مثلاً تو لباسمو شستي! همه جونم داره ميسوزه با اين ماسه ها! سعيدم فوري با حرص جوابشو داد و گفت اگر خوب نشستم ميخواي بيام الان تميزت کنم. سيمينم حرف سعيد تموم نشده گفت لازم نکرده، تو اگه بلد بودي همون موقع خوب تميز ميکردي که حالا اينجوري همه جام نسوزه!. لباس سيمين خشک خشک شده بود و به جزء برجستگي هاي سينه هاي درشتش که درشت و گرد رو به پايين ايستاده بود چيز ديگه اي مشخص نبود، احساس ميکردم سايز سينه هاي سيمينم بايد مثل سينه هاي نازي باشه، آخه سينه هاي نازي هفتادو پنج بود ولي مال سيمين يخرده پر تر نشون ميداد. سيمين همينطور که داشت غرغر ميکرد روي دو زانو نشست و دستشو کرد توي لباسش و چندتا تکون به خودش و سينه هاش داد و همينطور ماسه بود که از زير لباسش ميريخت پايين. ما هم همگي داشتيم تماشا ميکرديم که چيکار ميکنه، فکر اينکه ماسه هايي که داره ميريزه روي زمين از کجاي سيمين داره درمياد آدمو هوسي ميکرد، که خودش يدفه گفت اه سعيد با اين کارات، ببين نازي، همه جونم پر ماسه شده آخه، وقتي لاش دست ميکشم ميسوزه!!! همه يه لحظه توجهمون به حرف سيمين که اصلاً حواسش نبود چي گفته جلب شد، نازيم براي اينکه حرفو عوض کنه فوري گفت بايد شسته بشه خب سيمين جون، بشين غذاتو بخور، بعد ناهار ميريم با هم درستش ميکنيم. ناهار که تموم شد هر کسي يطرف خوابيده بود و استراحت ميکرد که سيمين از جاش بلند شد ايستاد و رو به نازي گفت نازي جون مياي کمک. نازي گفت باشه تو برو من الان ميام. نازي کنار من دراز کشيده بود، به من گفت با منکه کاري نداري فعلاً، برم کمک سيمين، بدن خودمم داره ميسوزه. منم گفتم خب تو هم برو بشور خودتو، بعد با پوزخند گفتم فقط مواظب باشيد خيلي همديگرو نشوريدا! بعد به سعيد گفتم ميخواي خودت پاشي بري زنتو بشوري؟! سعيد گفت بابا حالا که اينا ميخوان بزارن يخرده راحت باشيم حالا تو نذار، بذار برن بابا! نازي که رفت منو سعيد نزديک هم خوابيده بوديم. از توي حمام صداي تلق تولوق زياد ميومد و بعدشم صداي نامفهوم حرف زدن نازي و سيمين که گاهي هم جيغ ميزدن. سعيد گفت اينا دارن چيکار ميکنن، چقدر صدا ميدن! من گفتم نميدونم حتماً همون کاري که قرار بود ديگه، خب دارن خودشونو ميشورن ديگه احتمالاً. سعيد با نيشخند گفت خدا کنه فقط همين باشه و بلايي سر هم نيارن! منم خودمو زدم به اون راه و گفتم خب دارن دوش ميگيرن ديگه، تازه تو حمام هم که چيز خطرناکي نيست که چيزيشون بشه. سعيد دوباره ادامه داد، دوتا زن که توي حمامن ممکنه خيلي چيزا براشون خطرناک باشه! منکه منظور سعيد رو ديگه کاملاً متوجه شده بودم احساس ميکردم انگار دوست داري توي اون لحظه با هم راحتتر حرف بزنيم، براي همينم گفتم خب چه عيبي داره بابا، بذار راحت باشن، چيه نکنه دلت هواي سيمين رو کرده. سعيدم که ديد منم حواسم هست، گفت بدم نمياد خب، اخه ديشب نشد که درست و حسابي يه حالي بکنيم. گفتم چرا آخه/ گفت خب اون بيشتر از من حال کرد ديگه، آخه حسابي براش ماليدم. منم گفتم خب مگه اون برات نماليد. گفت چرا خب ولي من اونو حالشو آوردم ولي اون نياورد حالمو. گفتم چرا خب. گفت آخه من دوست دارم وقتي حالم مياد سروصدا کنم، براي همين ديشب چون شماها بوديد نميشد. گفتم آهان، مثلاً اگه ما نبوديم ديگه چيکار مونده بود که بکني؟! سعيد با لحن جدي گفت خب دوست داشتم سيمينو ميکردم ديگه. من به شوخي گفتم سعيد، يعني چي!!!!! سعيدم فوري گفت خب همين ديگه، دلم ميخواست کيرمو بکنم تو کس سيمين!!!!!!! صحبت بي پرواي سعيد از کس زنش منو حسابي هوسي کرد، حس ميکردم اونم همين حال رو داره و دلش ميخواد که الان بيشتر در اين مورد حرف بزنيم. منم که ديدم اون داره به اين راحتي حرف ميزنه، گفتم خب منم نتونستم بکنم نازي رو، ولي بجاش نازي حسابي برام ماليد تا آبم اومد، البته منم براي نازي ماليدم، وقتي ميخواستم ادامه بدم نتونستم راحت از کلمه کس زنم استفاده کنم، سعيدم که متوجه اين موضوع شد، مخصوصاً پرسيد تو کجاهاشو ميماليدي خب. منم گفتم خب بالا و پايين رو باهم ماليدم ديگه، بعد کمي مکث گفتم سينه هاشو با کسشو. وقتي از اين الفاظ جلوي سعيد استفاده کردم، نميدونم يه حالي شدم که خيلي خاص بود، يه لذت زيرپوستي از بيان بدن سکسيه زنم داشتم که ناخودآگاه هيکلشو توي ذهنم تصور ميکردم و از ديدنش لذت ميبردم و حال ميکرم. بعد از اينکه همون کلمات رو دو سه مرتبه توي حرفام با سعيد تکرار کردم، ديگه راحت تر شده بودم. که سعيد گفت ميدوني سينا کون سيمين هميشه خيلي شهوتيم ميکنه ولي سيمين از کون نميذاره بکنمش، ديشب حسابي خوابوندمش به بغل و با دستم کونشو ماليدمو انگشتمو از پشت چند بار کردم تو سوراخ کونش. ميخواستم بگم که منم همين صحنه هارو ديدم که با ماليدن نازي آبم اومد، که چيزي نگفتم تا ادمه بده. داشت از انگشت کردنش توي سوراخ کون سيمين ميگفت که صداي داد نازي از تو حموم اومد که ميگفت ســــــــينا کمک! منم بلند گفتم چي شده. اونم هيچ جوابي نداد. سعيد گفت حتماً مال تو رو ميخواد ديگه. گفتم الان آخه! سعيد گفت ببينم سينا مال تو بايد بزرگ باشه که زنت تند تند هوس ميکنه، نه؟! منم گفتم هي بد نيست، اينقدري هست که خب بره تو کسش جا بيفته. بعد قبل از اينکه بپرسم چطور مگه، خود سعيد گفت، آخه يه بار که داشتيم با سيمين حال ميکرديم گفت توهم مثل مال شوهر نازي که قشنگ پرش ميکنه ميخوام حسابي تا ته بکني تو کسم تا پر بشه با کيرت، بعد سعيد ادامه داد منم توي همون حال از سيمين پرسيدم تو از کجا ميدوني&#8221; سيمينم گفت آخه نازي ميگه من مال سينا رو کاملاً حس ميکنم که ميخوره به تهش. در همين حين که من و سعيد هر دو حالمون يه جوري شده بود دوباره صداي نازي اومد که با صداي بلند ميگفت سينا بيا، بيا کارت دارم. سيمينم پشت سرش با صداي بلند ميگفت آقا سينا خانمت نميذاره بشورمش، خانم ميگه فقط سينا بايد منو بشوره. سعيد گفت مثل اينکه اونم حالش مثل خودته، پاشو برو کمکش کن خب. گفتم الان که نميشه، بايد خانمت بياد بيرون تا من برم حمام. بذار برم از پشت در ساکتش کنم بيام. رفتم پشت در حمام و گفتم نازي اين صداها چيه راه انداختي، حمومتو بکن بيا بيرون ديگه. يدفعه در حموم باز شد و نازي جلوي روم ايستاده بود توي حمام!! ولي چون حمام حالت ال مانند داشت سيمين آخر حمام زير دوش بود و چيزي پيدا نبود و فقط نازي لخت لخت ايستاده بود جلوي روي من، همه بدنش خيس بود و برق ميزد فقط لاي پاش پر از کف بود و کسش رو نميتونستم ببينم. بهش گفتم درو ببند الان سرما ميخوري. گفت عيبي نداره بجاش مال تورو ميخورم خب، مياي بشوري منو؟ گفتم حتماً، ميخواي همين الان لخت شم بيام تو جلوي سيمين بشورمت! با خنده گفت نه که بدتم مياد! منم که با ديدن بدن لخت و سينه هاي خيس نازي بدم نميومد يه حالي بکنم، گفتم بسه ديگه زشته، حالا صبرکن سيمين خانم بياد بره بيرون بعد من ميام کمکت ميکنم. هنوز جلوي در حمام روبروي نازي داشتم حرف ميزدم که ديدم يه چيزي افتاد ته حمام، همونجايي که زاويه حمام شکسته ميشد و ميرفت پشت ديوار سرحموم، دقت که کردم صابون بود، همينطور که نازي داشت حرف ميزد حواسم به داخل حمام و خصوصاً اون صابون بود که يه لحظه از پشت ديوار اول سر سيمين رو ديدم که با موهاي خيس داشت کف حمام چهار دست و پا به سمت صابون ميرفت، واي، هرچي به صابون نزديکتر ميشد منم هيجانم بيشتر ميشد تا اينکه ديگه از پشت سر نازي سيمين رو ميديدم که روي دستها و زانوهاش روي زمين صابونو بر ميداشت، کونش خيلي مشخص نبود ولي سينه هاي گندش همينطور آويزون، با سطح زمين زاويه قائمه ميساخت که با حرکتش مثل پاندول ساعت تاب ميخورد. ُسيمين مثلاً اونطوري چهار دست و پا خواسته بود که طوري بره که من نبينمش، چون بهرحال صداي نزديک حرف زدنه من و نازي رو شنيده بود ديگه. نميتونستم قضاوت کنم که تو اون لحظه اين کار سيمين عمداً بود يا سهواً. من با وعده اومدن به حمام از دست نازي راحت شدم و اومدم توي اتاق پيش سعيد. وقتي منو ديد گفت چي شد به توافق رسيديد. گفتم نه کار خاصي نداشت، فقط چون خسته بود ميخواست کمکش کنم يه خورده، گفتم صبرکنه خانمت بياد بيرون، بعد اگر شما ها اجازه بديد من هم برم يه دوشي بگيرم باهاش. سعيدم با پررويي گفت ميخواي دوشو بدي دستش يا&#8230; منم که ديگه واقعاً حالم منغلب بودريال جايي براي رودروايسي نداشتم، گفتم چيه ميخواي بدوني ميخوام چيکار کنم، تو که خب ميدوني ديگه، حالم خيلي بده، ميخوام برم کس زنمو لباشو باز کنم، کيرمو بکنم توش که دارم منفجر ميشم، تو هم اگه ميخواي به نوايي برسي بايد بري زودتر زنتو بياري بيرون تا از فرصت استفاده کني و بري تو حال. سعيد گفت اينجوري که نميشه تا اومد بکنمش، بايد با مقدمه بکنمش تا حال بده، حداقل تو کمک کن! من با تعجب گفتم من چيکار کنم؟!! سعيد گفت ديوونه لازم نيست تو خيلي کاري بکني، فقط وقتي رفتي پيش نازي و خواستي که کاري بکني، کم کم يه سروصدايي راه بنداز که منم به سيمين بگم که ببين اونا دارن چيکار ميکنن، بعدم به هواي کس دادن زن تو منم کس سيمين رو بکنم. منم که ديدم پيشنهاد جالبيه قبول کردم، ولي نميدونستم بايد چيکارکنم دقيقاً، از عاقبتش هم خبر نداشتم که ممکنه چي بشه و يا اينکه اصلاً چه اتفاقي ممکنه پيش بياد. صداي در آلومينيومي حمام اومد که خورد بهم و بسته شد، سيمين بود که با يه حوله کوچيک که دور سرش پيچيده بود و حوله اي که محکم دور بدنش پيچيده بود تا همه جاشو بپوشونه اومد توي اتاق، وقتي ديدمش پاهاش از زانو به پايين لخت بود و ساقش داشت برق ميزد، سينه هاشم که معلوم بود به زور کرده توي حوله و از همه مهمتر باسن گندش بود که به دليل پيچيدن حوله کاملاً مشخص بود، توي اون لحظه اين تصور توي ذهنم نقش بسته بود که اگه اين حوله الان ميوفتاد چي ميشد، که صداي بلند نازي اومد که ميگفت ســــــــــــــــــــــــــينا نمياي؟! به سيمين گفتم آفيت باشيد سيمين خانم. اونم تشکر کرد و رد شد رفت نزديک سعيد پاهاشو باز کرد و نشست. طوري جلوي سعيد نشسته بود که کاملاً زاويه روناش و کسش به طرف سعيد بود و عليرغم اينکه از جهت من هيچ چيزي پيدا نبود، سعيد ميتونست تا توي کسش رو هم ببينه. وقتي من رفتم به سمت حمام، سيمين با کنايه توام با خنده گفت آقا سينا مراقب باشيد، نازي خيلي حساسه ها، آروم بهش ليف بکشيدا! سعيد دستش رو گذاشت بود روي ساقاي سيمين رو داشت ميماليد که من بسمت حمام رفتم.وقتي داشتم به حمام ميرسيدم صداي سيمين رو شنيدم که داشت ميگفت نکن سعيد الان، صبر کن خب! وقتي رومو کردم طرف در حمام، براي يه لحظه دست سعيد رو ديدم که تا کتف از پايين ساقاي سيمين رفته بود زير حوله سيمين. ديدن اين صحنه ها برام جذابيت زيادي داشت، خصوصاً اينکه اونا هم بدشون نميومد که من بدونم يا ببينم دارن چيکار ميکنن. ولي بهرحال نميشد که بمونم، در حمام رو باز کردم و رفتم تو، موقع بستن در رو محکم زدم بهم تا بدونن که من رفتم توي حمام و خيالشون راحت بشه، فکر کردم اينطوري ميتونن راحتتر باشن، نازي انتهاي حمام زير دوش بود و من نميديدش، لباسامو که در آوردم خواستم آويزونشون کنم به جا لباسي توي حمام، که چشمتون روز بد نبينه!!! يدونه شورت و سوتين ست سورمه اي مچاله شده روي جالباسي بود که همينطورم داشت ازش آب ميچکيد!!! ناخوداگاه بمحض ديدن نفهميدم چي شد که ديدم راست شده کيرم، چون ميدونستم نازي لباس زير اين رنگي نداره و بايد صد درصد براي سيمين باشه که شسته و گذاشته اونجا، ولي چرا نبرده بيرون تا آويزون کنه خشک بشه؟! حتماً چون قراره بوده من برم حمام، اونارو به عمد گذاشته اونجا تا اذيتم کنه، ولي اين فقط يه احتمال بود و شايدم يادش رفته ببره. نازي صدام کرد اومدي، گفتم آره دارم لباسمو در ميارم، وقتي لباسمو درآوردم نيگام که به کير شق شدم افتاد، وسوسه شدم که شورت و سوتين رو بردارم و بازش کنم تا بهتر نگاه کنم. تا باز کردم انگار برق گرفتم، نفهميدم چي شد که متوجه شدم کير حسابي راست شدم رو گرفتم توي دستم و دارم محکم فشارش ميدم!، واي چي ميديم، يه شورت که جلوش کاملاً تور بود و از پشت هم فقط يه نخ! تصور اينکه اين کس سيمين رو ميپشونه و از پشت هم ميوفته لاي کون گندش حالم رو شديداً بهم ريخت. تو حال خودم بودم که صداي بسته شدن دوش اومد، خيلي ترسيدم و دستپاچه از اينکه الان نازي منو ببينه، اونارو سريع پرت کردم روي جارختي و گفتم خانمي من بيـــــــــــــام، وقتي با کير شق شدم پيش نازي رسيدم، ديدم نشسته روي چهارپايه پلاستيکي و داره تيغ ميکشه روي ساق پاي کفيش، چشمم افتاد به لاي پاش که داشت با اون رنگ صورتيه خوش رنگش و يه خط تيره مستقيم وسطش، بين دوتا روناش زده بود بيرون، چيزي که خيلي نظرم رو جلب کرد موهاي کوتاه بالاي کسش بود که کاملاً اطرافش تميز و سفيد بود و فقط يه خط باريک تيره ازش مونده بود که ميومد تا بالاي کسش. خيلي خوشم اومد، گفتم به به نازي خانم مدل زدن کوچولوشونو! آب ريخت روي پاش و سرش رو آورد بالا گفت خوب شده؟، چشمش که به کير راست شده من افتاد بلند شد اومد گرفت دستش و گفت چه خبرته دوباره اينو سفتش کردي برا کس من. من داشتم ميگفتم وقتي زن هنرمندي مثل شما داشته باشم بايدم&#8230; که همزمان با يه دستش شروع کرد به ماليدن کيرم و با دست ديگش بيضه هام رو اروم گرفت و باهاش بازي ميکرد. بهش گفتم چي شده حالا خانم مدل زدن؟! گفت آخه داشتيم با سيمين بدنمونو اصلاح ميکرديم که حرف شد و سيمين گفت سعيد دوست داره من موهاي کسمو مدل دار بزنم ولي کمتر پيش مياد که اين کارو بکنم. بهش گفتم خب چرا آخه اونجوري که دوست داره نميزني براش، گفت سخته آخه، معمولاً يخورده که ميزنم خراب ميشه و بعد براي اينکه خراب شده همشو يه جا ميزنم. منم بهش گفتم ميخواي الان برات درستش کنم، گفت ميتوني؟، منم گفتم آره فقط بگو شوهرت چه مدلي دوست داره تا برات همونجوري خوشگلش کنم که تا ديد برات بخورتش. سيمينم گفت خطي، يعني يه خط صاف بالاي کسم. منم همونطوري براش زدم، خيلي خوشش اومده بود، اونم به من گفت حالا تو بگو سينا چجوري دوست داره، منم گفتم خب سينا من هرجوري که باشم خوشش مياد ولي اتفاقاً اونم خطي خيلي دوست داره، اونم فوراً پاهامو از هم باز کرد و با صابونو برداشت ماليد روي کسم رو کفي کرد و شروع به تراشيدن موهاي کسم کرد، وقتي تموم شدو با آب حسابي شستش گفت نازي جون منکه دهنم آب افتاد، حتماً سينا هم خوشش مياد ازين!!! وقتي نازي داشت اين حرفارو ميزد کيرم توي دستش بود و همزمان داشت برام ميماليد، منم با نوک سينه هاش که سفت شده بود و سمت من بود داشتم بازي ميکردم و لذت ميبردم. گفتم خوبه ديگه خانما خوب بهم ميرسن، اين سروصداها هم که راه انداخته بوديد براي همين بود؟. گفت نه همش. گفتم چطور مگه؟ گفت آخه سيمين اذيتم ميکرد، به بهانه شستن لاي پام همش دستشو ميماليد به لباي کسم، منم قلقلکم ميومد. تا اينو گفت نمي دونم چي شد که انگار يه حس خاصي همه وجودمو گرفت و ناله اي کردم. نازي حرفشو تموم کرد و زانو زد جلوي کيرم و اونو کرد توي دهنش. داشتم حسابي با خوردن نازي و تصورات فانتزي خودم که از شوخيهاي نازي و سيمين توي حمام بود لذت ميبردم، حمام ساکت شده بود و نازي هم ولکن نبود و تندتر ميکرد توي دهنش و در مي آورد. صداي ناله هاي کشداري از بيرون حمام ميومد، گوشام رو تيز کردم ولي نيازي نبود چون مثل اينکه داشت بلندتر و شديدتر ميشد، صداي سيمين بود داشت ناله هاي شهوتناکي ميکرد که خيلي هم کشدار بود; &#8220;آااااااااه آه آااااااااه آااااااااه آاااااااااااااااااه&#8221;. صداي به اون بلندي و اون حالتي معلوم بود که فقط ميشه براش يه احتمال رو در نظر گرفت. با اين صداها و فکر اينکه ميدونن ما الان داريم ميشنويم که دارن چيکارميکنن حسابي داغم کرده بود، به سرعت نازي رو بلند کردم و بهش گفتم بسه ديگه، دستات رو بذار به ديوارو کونتو بده عقب، پاهاتم خوب باز کن، ميخوام کس نازتو خوب بتونم از عقب ببينم، تا کست از پشت نيفته بيرون نميکنمت! اونم معطل نکرد و همون کارو کرد، تا چشمم افتاد به اون کس کشيده و پهن نازي که از لاي پاهاش افتاده بيرون و خودنمايي ميکرد، نتونستم خودمو کنترل کنم و با صورت رفتم طرفش و از زير يه زبون محکم کشيدم روش، تا اينکاره کردم نازي ناله اي کرد و لرزيد&#8230; صداي ناله هاي سيمين ميومد که حالا ديگه تندتر شده بود، نازي هم داشت التماس ميکرد که ميخوام، براي همين هم ايستادم و با همون رطوبت کيرم و کس نازي، کيرم رو تا ته کردم از پشت توي کسش. بازم نازي ناله کرد اما بلندتر. اولش آروم آروم عقبو جلو ميکردم ولي چون کاملاً خيس شده بود و روون، منم شرو کردم به تند تند کردن نازي. با هر ضربه اي که در اثر رفتن کيرم توي کس نازي و برخود بدنم با کونش اتفاق ميوفتاد، نازي ناله ميکرد و منم از صداي آخ و اوخش داغتر ميشدم. ديگه از اينکه با وجود سيمين و سعيد در اون نزديکي داره با صداي بلند ناله شهوت ميکنه خيلي خوشم اومده بود و دوست داشتم محکمتر بکنم تا بيشتر صداش دربياد، تا اونا هم صدامونو بشنون، نازي هم همش بين ناله هاش ميگفت چيکار ميکني،،، پارم کردي،،، زشته صدامونو ميشنون،،، منم گفتم عزيزم راحت باش، اونا که غريبه نيستن، تازه خودشونم دارن ميکنن، و با لحن شهوتناکي گفتم: ببين صداي کس دادن سيمينم داره مياد!!!! گفت پس عيبي نداره، تو ناراحت نميشي صداي دادن منم اونا بشنون؟، گفتم نه عزيزم راحت باش. نازي هم تا ميتونست با هر ضربه اي که به کونش ميخورد و کيرم تا ته ميرفت توي کسش با صداي بلند ناله ميکردو ميگفت بازم ميخوام. ديگه صداهاي سيمين و نازي يه ريتم موازي درست کرده بود، ناله هاي سيمين خيلي شديد شده بود و ديگه انگار داشت با صداي بلند فرياد ميکشيد و ما از صداشون حال ميکرديم! فکر کردم که سعيد و سيمين هم بايد با صداي ناله و شلپ شولوپ کردن ما حال ميکنن. توي حال خودم بودم که احساس کردم صداي نازي کمتر شده، تا جايي که ديگه صدايي نميومد! ما هم آرومتر ادامه ميداديم، که يکدفعه صداي زدن به در حمام اومد و پشت سرش سيمين که داشت ميگفت ببخشيد، شرمنده، ميشه لباساي منو بديد بدم به سعيد بيرون آويزون کنه خشک بشن.. منکه هنوز در حال کردن نازي بودم، مکثي کردم و به نازي گفتم برو بهش بده زود بيا، نازي صاف ايستاد و رو به در گفت سيمين جون ما اين طرفيم، خودت درو بازکن بردار. تازه در اون لحظه يادم افتاد که شورت و سوتين سيمين رو که ديدم دوباره مچاله و جمع نکردم مثل اولش بزارم سرجاش و فقط پرت کردم روي جالباسي!.. الان سيمين ميفهميد که من اونارو ديدم. يه لحظه ناراحت شدم، نيگام افتاد به لباس زيراي نازي که افتاده بود کف حمام و خيس خيس بود، فکري به ذهنم رسيد و بلند از پشت ديوار گفتم ببخشيد سيمين خانم اگر زحمتي نيست لباساي نازي رو هم ببريد تا سعيد جان زحمت انداختنشون رو با همونا بکشه که نازي هم لباساش خشک بشه، بعدم دستمو دراز کردم و از پشت ديوار شورت و سوتين قرمز نازي رو دادم دست سيمين. نازي چشماش گرد شد و گفت نميخواد حالا، زحمتشون ميشه، بعداً خودم خشکشون ميکنم، تا اومدم حرفي بزنم سيمين زودتر جوابشو داد و گفت نازي جون اين حرفا چيه، چه زحمتي، خب ميدم اينارم بندازه خشک بشه ديگه. بعد در رو بست و رفت. تا رفت نازي گفت سينا خان زشته لباساي منو اونا بندازن، منکه حسابي مست بودم گفتم مهم نيست تو الکي زشته زشته ميکني، دوتا تيکه پارچس ديگه، عکس لختيمون که نيست، حالا زودباش که ميخوام بکنمت، حالم خيلي بده ها. اونم خوابيد کف حمام و پاهاشو از هم باز کرد و گفت بقيشو اينجوري بيا روم. گفتم يه شرط داره بايد خوب برام بازش کني کستو. تا اومد با دستش کسش رو بگيره مهلت ندادم و کيرم رو گذاشتم روي کسش و خوابيدم روش، تا خوابيدم تا ته کيرم سر خورد توي کسش، شروع کردم به کردنش، اولش سينم روي پستوناش چسبيده بود و مثل فنر پستوناش باعث حرکت بدنم روشون ميشد، ولي چون ديگه خيلي مست بودم و ميخواستم بکنم تا حالم بياد، از روي سينه هاش بلند شدم و نيمخيز ادامه دادم به کردن کسش، اونم دوباره صداي ناله هاش دراومده بود و بلندتر ميشد و نم محکمتر کيرمو ميکوبيدم توي کسش. احساس کردم که خيلي نزديک شدم به اومدن، کيرم رو از توي کسش کشيدم بيرون و اومدم بالا رو سينه هاي نازي و کيرم رو دادم دستش، گفتم ميخواد بياد، اونم سريع گرفت توي دستش و تند تند و محکم ماليد، اينبار ديگه با صداي بلند ناله من، در حاليکه نازي به سرعت و محکم با دو دستش کيرم رو ميماليد، همه آبم با فشار زد بيرون و پاشيد روي پستونا و گردن نازي.از شدت حالي که کرده بودم و لذتي که بهم داده بود، هموجا کنار نازي کف حمام بي حال دراز کشيدم تا خستگيم دربره و بلند شم دوش بگيريم و بريم بيرون از حمام.نازي دوش گرفت و رفت بيرون که لباس بپوشه، وقتي ميخواست بره گفت تو نميخواي دوش بگيري، منم گفتم تو برو منم يه کمي حالم جا بياد دوش ميگيرم ميام، من هنوز توي حمام دراز کشيده بودم که نازي از توي رختکن گفت سينا لباس براي من نياوردي؟! منم گفتم نه، آخه نگفتي که بيارم، بعدم شما چرا لباس نگذاشتي براي خودت! نازي گفت حالا من چيکار کنم، گفتم نميدونم خب برو بيار ديگه، يا اصلاً سيمين رو صدا بزن برات بياره. نازي هم لاي در رو باز کرد و سيمين رو صدا کرد، بعد چند لحظه وقتي سيمين اومد اول در زد، نازي در رو براش باز کرد، قبل از اينکه بخواد حرفي بزنه، سيمين گفت به به خانم خوشکله خسته نباشيد، کارتون تموم شد؟!! آقا سينا کجاس؟! نازي گفت مرسي عزيزم، سينا تو حمامه، شما که انگار بيشتر خسته شدي! سيمين که ديده بود من اونجا نيستم با لحن نازي آروم گفت: خوشمزه بود؟! نازي گفت يواش، حالا برو براي من لباسامو بيار، بعداً ميگم بهت. تا نازي داشت خودشرو خشک ميکرد سيمين هم لباساش رو براش آورد. منکه تا اون لحظه هنوز دراز کشيده بودم، از جام بلند شدم و آب رو باز کردم تا صداي سکوت رو پر کنه. سيمين و نازي نسبتاً آروم صحبت ميکردن. صداي نازي رو شنيدم که گفت اِ اِ اين چيه آوردي سيمين؟!! سيمينم گفت چيه مگه، شلوار خودته ديگه. نازي گفت نه بابا شلوارو نميگم که، اين بلوزو ميگم، زشته آخه، يقش بزرگه يخورده تا شونه هام مياد، سينا ناراحت ميشه يه وقتي. سيمين گفت چه عيبي داره تو هم سخت ميگيري، توي چمدونتون رو خيلي نگشتم، از لباساي خودم برات آوردم، حالا همينو بپوش، تازه خودمم مثل همينو پوشيدم فقط رنگش فرق ميکنه، سعيدم هيچ مشکلي نداره و هيچي بهم نگفته، سينا هم وقتي ببينه که منم بلوزم مثل بلوز تو هست چيزي بهت نميگه. نازي مکثي کرد و گفت چرا ديگه سوتين نياوردي، حتماً اينم برا اينه که خودتم سوتين نبستي! آره؟! سيمين گفت لباس زيرا که رو بندِ خب، بايد خشک بشه ديگه، تازه تو چرا اينجوري هستي، بغير از ما چهار نفر که کسي اينجا نيست، هممونم که همديگرو ميشناسيم و خودموني هستيم ديگه، غريبه هم که نداريم، تازه سعيد احتمالا ميخواد بره بيرون و به جز منو شوهرت که کسي اينجا نيست. بعد از چند دقيقه با صداي بسته شدن در حمام فهميدم که نازي لباسشو پوشيده و رفته بيرون. کم کم در حالي که به حرفايي که شنيده بودم فکر ميکردم رفتم زير دوش، با وجود اينکه هنوز لباس نازي رو نديده بودم، ولي وقتي توي ذهنم تصور ميکردم که بايد چجوري باشه، حالم دگرگون ميشد و ناخوداگاه هيمينطور که داشتم فکر ميکردم يه لحظه احساس کردم که راست کردم و براي لحظاتي با فکر سينه هاي نازي شروع کرم به ماليدن خودم، ولي همه سعيم رو ميکردم که اجازه ندم تصور سينه هاي بزرگ سيمين توي اون لباس، در ذهنم نقش ببنده، هر چي که بود سيمين هم زن دوستم بود و هم دوست زنم و دلم نميخواست ذهنياتم به سمتي بره که دوستم سعيد راضي نباشه، گرچه با هم شوخيهاي ميکرديم گاهي اوقات ولي همه اونا توي شرايط تقريباً يکساني بود که سعيدم توش حضور داشت، شايد يه جور حس انسانيت و يا احترام به آداب بود&#8230; دوش که گرفتم، خودمرو خشک کردم و لباسايي که نازي برام گذاشته بود پوشيدم و اومدم بيرون. موقع بيرون اومدم سعي کردم خيلي آروم و بي سروصدا برم توي اتاق، صحنه جالبي رو ديدم، سيمين و نازي نشسته بودن روبروي سعيد و داشتن سبزي خوردن هايي که صبح گرفته بوديم تميز ميکردن براي شام شب، سعيم روبروشون نشسته بود و داشت مثل يه بچه خوب کمک ميکرد، ولي از همه مهمتر لباس سيمين و نازي بود، هر دو شون شلوار جين تنگ پوشيده بودن، بلوز سيمين صورتي و مال نازي آبي آسموني بود، حالا فهميدم نازي حق داشت که جا بخوره، چون بلوزش پازچه اي تنگ بود و يقه اش از دوطرف تا نزديکه شونه هاش ميومد و از پايين هم تا بالاي سينه هاش ولي خط سينه مشخص نبود و خيلي پايين نميومد، اما بخاطر نبستن سوتين سينه هاي نازي و سيمين چسبيده بود به بلوزشون. نازي خيلي راحت نشسته بود و شال نازک تقريباً بازي رو انداخته بود روي سرش و گردنو شونه هاي لختش کامل مشخص بود، سيمينم که لباسش همونجوري بود ولي روسريش پشت گردنش بود و موهاش باز بود. نکته جالب اينجا بود که سعيد با وجود اين منظره دل انگيزي که روبروش در فاصله چند سانتيمتريش بود، هر از گاهي اونم به اجبار سرش رو کمي بلند ميکرد و دو کلمه حرفي ميزد و دوباره کارش رو ادامه ميداد. وقتي رفتار سعيد رو ديدم خيالم راحتتر شد و خوشحال شدم از اينکه اون هم رعايت احترام رو داره و فکر کردم در اعتمادم اشتباه نکردم و حتي بيشتر از اين هم ميتونيم به اين زوج خوب اعتماد کنيم. سعيد پشتش به سمت من نازي و سيمين تقريباً روبروي من بودن؛ به محض ورود به اتاق از قصد با صداي بلند گفتم چه آب خوبي داشت اين حمام، اينطوري همه متوجه اومدنم شدن، نازي سريع خودشرو جمع و جور کرد و شالش رو طوري انداخت که يقه و گردنشرو بگيره، سيمين با حوصله روسيريش رو همونجوري آورد بالا تا يه خرده روي موهاش رو بگيره و سعيد برگشت به سمت من گفت زودباش بيا که امشب چه شامي بخوريم با اين سبزي خوردن. منم رفتم کنارشون نشستم تا کمکشون کنم. وقتي مشغول بوديم همزمان از همه چي و همه جا حرف ميزديم، سعيدم حالا با اومدن من خيلي راحت تر شده بود و گاهي همه باهم شوخي هم ميکرديم. تنگيه لباس نازي و سيمين به حدي بود که انگار نوک سينه هاشون به سمت من و سعيد هدف گرفته شده بود، سيمين ديگه تو شوخياش راحتتر شده بود، خصوصاً با من. احساس ميکردم جو راحتتري از گذشته بينمون به وجود اومده. وقتي کار سبزيا تموم شد نازي و سيمين بلند شدن تا وسايل رو ببرن توي آشپزخونه، اينقدر شلوارشون تنگ به باسنشون چسبيده بود که اگه کون لخت هم بودن، کونشون به اين زيبايي خودنمايي نميکرد، وقتي از پشت سر کون پهن نازي رو کنار يه کون پهن ديگه ميديدم که بالا و پايين ميره، بي اختيار نگاهم با هر بالا و پايين رفتني به دنبالشون ميرفت، کون نازي پهن تر بود اما کون سيمين هم چون کمر باريکي داشت زيبايي خاص خودش رو داشت، از ديدن اين صحنه لذت ميبردم که متوجه شدم سعيد داره ميگه ببينم تو سير نميشي؟!!! گفتم از چي؟ گفت از هموني که محوش شدي ديگه! گفتم مگر تو دوست نداري خب، منکه ميدونم خودتم دوست داشتي با سر بري تو اين کون! سعيد گفت منظورت کدومشه؟؟!!!!!!!!!! وقتي سعيد اين حرفو زد حس کردم مثل جوي آبي که يکباره آب بيفته توش، يه حسي وجودم رو گرفت و متوجه سفت شدن کيرم شدم&#8230; گفتم به نظرت کدوم قشنگ تره؟ اونم گفت خب ميدوني سيناجان من نميتونم در مورد زن تو اظهار نظر کنم اما خب کون سيمين رو چون لخت ديدم و حسابي ماليدم، ميدونم که خيلي باحاله! گفتم عيبي نداره چون تو و زنت دوستاي خوب ما هستين و اطمينان دارم که اين حرفايي که ميزنيم بين خودمون ميمونه ميتوني در مورد کون نازي هم بگي، همونطور که من الان ناخوداگاه چشمم به کون زن تو افتاد، ناراحت نميشم اگر تو هم راحت باشي سعيدجان. با اين حال سعيد از اظهار نظر در مورد کون نازي تا حدي خودداري و فقط گفت کون زنت مثل خودش قشنگه خب! احساس کردم کمي براش سخته، براي همين حرف رو عوض کردم. همش فکر ميکردم اونشب بايد سکس خوبي در انتظارمون باشه، ولي چون بعد از شام رفته بوديم لب دريا و بعدازظهر هم نخوابيده بوديم، به محض رسيدن خونه چراغها خاموش شد و روسريا برداشته و همه تو رختخواب لالا! فردا صبح که بيدار شديم، بعد از خردن صبحانه تصميم گرفتيم که بريم تله کابين، و چون شب هم بايد برميگشتيم تهران، تمام وسايل رو بايد ميذاشتيم توي ماشين تا چيزي جا نذاريم. نزديکاي ظهر بود که سوييت رو به سمت تله کابين ترک کرديم. طبق معمول خانمها لباساي خوشرنگ و تيپ راحت پوشيده بودن، بخاطر وسط هفته بودن محوطه تله کابين خلوت بود، چهارتايي توي کابين نشستيم، منظره خيلي زيبايي از درختان زير پامون بود، مشغول صحبت بوديم که سيمين پيشنهاد گرفتن عکس داد، همه موافقت کردن، قرار شد اول سيمين و سعيد با هم بگيرن و بعد من و نازي. سيمين و سعيد کنار هم نشستن و من دوربينو آماده ميکردم، سيمين به روسري و موهاش ور ميرفت که سعيد گفت چيکارميکني زودباش ديگه سينا منتظره، سيمين گفت آخه موهام بدجوري جمع شده. سعيد گفت خب برش دار اصلاً، تو عکسم قشنگتره، اينجا هم که کسي نيست. سيمين هم از خداخواسته تو يه چشم بهم زدن روسريش رو برداشت و اماده عکس شدن، ازشون دو سه تا که عکس گرفتم، سيمين با نازي گفت نازي جان مگه شما نميخواي عکس بگيري، بيا برات موهاتو شونه کنم، بعد اومد طرف نازي و شالش رو برداشت و موهاش رو جلوي من و سعيد شونه کرد. بعد من و نازي هم کنارهم عکس گرفتيم. وقتي رسيديم اون بالا هم خلوت بود و هم آدمايي که اونجا بودن خيلي راحت خانماشون روسرياشون رو برداشته بودن، براي همين من و سعيد هم گذاشتيم نازي و سيمين هم راحت باش. اونروز خيلي خوش گذشت و ناهار رو هم همون بالا خورديم. طرفاي عصر بود که قصد داشتيم به سمت تهران راه بيفتيم. توي راه ديگه اتفاق خاصي نيفتاد تا رسيديم تهران، اول همگي اومديم منزل ما. همه کمي خسته بوديم، نازي و سيمين مانتوهاشون رو درآوردن و رفتن آشپزخانه تا شام حاضر کنن و من و سعيد هم پاي تلويزيون خوابيديم و من کانال هاي تلويزيون رو عوض مي کردم، سعيد گفت مثل اينکه خيلي هم خسته نيستي، گفتم نه خيلي. سعيد گفت پس دير ميخوابي امشب، نه؟! گفتم حالا که فعلا هنوز خوابم نمياد&#8230; چطور مگه؟ با لحن خاصي گفت امشب برنامه دارين يا نه؟ منکه ديگه متوجه شده بودم منظورش چيه گفتم نمي دونم، بايد ديد چي پيش مياد، حالا که هنوز سرشبه، تا آخر شب خيلي راهه حالا! شما امشب اينجا بمونين ديگه، فردا سرحال که شدين بريد، تازه دورهمم هستيم خب، اگرم خواستين برنامه اي داشته باشيد بريد توي اون يکي اتاق که راحت باشيد. سعيد بي مقدمه گفت منکه امشب بدم نمياد با سيمين اگه حالشو داشته باشه يخورده بازي کنم. گفتم تو که خودت ميخواي پس چرا به من ميگي ديگه؟! گفت خب ميخوام ببينم شما هم پايه هستيد يا نه. گفتم چيه انگار ديروز خيلي بهت چسبيده!، گفت راستشو بخواي خيلي حال داد، فکر نميکردم يه دفعه اينجوري بشه. با اينکه متوجه منظورش شدم گفتم مگر هر دفعه با زنت سکس داشتي حال نميکردي، که اينجوري ميگي، مگه ايندفعه چجوري بود؟؟!!!! گفت خب آخه ايندفعه فرق داشت، اينبار با هر صداي ناله سيمين، صداي ناله يکي ديگه هم ميومد. گفتم خوبه ديگه، من نازي رو ميکردم، تو حالشو ميبردي، البته اگه راستشو بخواي منم وقتي نازي رو ميکردم و صداي زن تو ميومد، خيلي بهم حال ميداد. سعيد ادامه داد; وقتي همزمان صداي نازي خانم هم ميومد، سيمين با حرفاش بيشتر حسم رو تحريک ميکرد. منکه کنجکاو شده بودم، فوري پرسيدم مگر چي ميگفت؟؟؟ سعيد ادامه داد; آخه تو که رفتي تو حمام، من داشتم با پاهاي سيمين بازي ميکردم، کم کم بالاتر رفتم تا به روناش رسيدم، تا به روناش رسيدم کس تراشيدش رو ديدم و فوراً حوله رو باز کردم از دور کمرش تا براش بخورم، ديدم بالاشو اصلاح کرده، داشتم ميخوردم که سيمين گفت نازي کسمو اينجوري زده تا تو خوب بخوريش برام، راستش منم بيشتر تحريک شدم و حسابي تا تهش رو خوردم براش تا از حال رفت، وقتي هم که داشتم ميکردمش و صداي شما هم ميومد، هي ميگفت ميبيني چه کسي بهت ميدم، صداي نازي رو هم ميشنوي داره سينا پارش ميکنه!!!! سعيد داشت ادامه ميداد که با صداي سيمين حرفمون رو قطع کرديم و موضوع رو عوض کرديم، سيمين اومد بالاي سر ما، به سعيد گفت سعيد نازي ميگه امشب اينجا بمونيد، تو چي ميگي، به نظرت بمونيم يا&#8230; سعيد گفت تو ميگي چيکار کنيم؟، سيمين گفت نمي دونم، آخه نمي خوايم مزاحمشون باشيم ديگه، ممکنه کار داشته باشن. با حالت خنده گفت اونوقت ما مزاحم هستيم. من گفتم نه بابا اين چه حرفيه، خوشحال ميشيم دور هم باشيم. سيمين هم انگار منتظر بود گفت سعيد پس من برم لباسم رو عوض کنم اگر تو حرفي نداري، منتظر جواب سعيد نشد و رفت توي آشپزخونه و به نازي گفت نازي جان يه لباس به من ميدي، از بس اين لباسا بوي نم ميده داره حالم بهم ميخوره. نازي گفت باشه صبرکن کارم تموم بشه بريم تو اتاق بهت لباس بدم. چند دقيقه بعد نازي و سيمين رفتن داخل اتاق و در رو هم به حالت بسته گذاشتن. سعيد بلند شده بود نشسته بود، منم که ديدم يه مقدار احساس خستگيم کمتر شده، بلند شدم و رفتم دستشويي تا يه آبي به سروصورتم بزنم، صورتم رو که شستم، خواستم در دستشويي رو ببندم که از لاي در اتاق منظره جالبي نظرم رو جلب کرد، نازي با شورت و سوتين روبروي سيمين رولبه تخت خوابيده بود و دستش زير سرش بود، اما سيمين که تقريباً پشتش به در بود با شلوار جين به بغل خوابيده بود، همون حالت مقابل نازي، ولي بالا تنش لخت بود و کمرش کاملاً باز بود، پس مطمئناً نبايد چيزي پوشيده باشه، حتي سوتين، و خيلي راحت داشتن بازي دوتايي حرف ميزدن، صداشون نميومد که چي ميگن، با اينکه واقعاً منظره جذابي بود برام، ولي نتونستم به خودم اجازه بدم تا بمونم و بيشتر نگاه کنم، شايد همراه با لذت حس بدي هم داشتم که دارم دزدکي&#8230; اومدم نشستم کنار سعيد مشغول صحبت شديم، هنوز کمر لخت سيمين و اينکه چه راحت با سينه هاي باز جلوي نازي داشتن باهم حرف ميزدن تو ذهنم بود، ولي سعي ميکردم از فکرم بيرون کنم. تا اينکه اومدن بيرون و رفتن توي آشپزخونه. نازي و سيمين هر دو شلوار پارچه اي راحت پاشون کرده بودن با يه پيرهن آزاد، فقط نازي شلوارش کوتاه بود و براي سيمين معمولي. البته طبق معمول هر دو روسري داشتن. شام رو که آوردن همه شام رو خيلي سريع خورديم و بعد از خوردن چاي بعد از شام دورهم نشستيم. سعيد پيشنهاد بازي داد و منو سعيد روبروي هم نشستيم و سيمين و نازي هم با هم نشستن. توي بازي معمولاً منو سعيد با هم ميشينيم و خانمهامون هم با هم و معمولاً هم اونا ميبازن، اونشب هم همين اتفاق افتاد و هفت دست پشت سرهم خانمها باختن. سيمين گفت اينجوري قبول نيست شما دوتا که باهم هستيد همش تقلب ميکنيد، تا حدي راست هم ميگفت، چون يه چند باري من از پايين ورق کشيدم بالا و يه برگ رو دو سه بار بازي کردم!!! منم همش به شوخي ميگفتم خب بازي بلد نيستين ديگه، خانمها نه حکم باز ميشن، نه راننده!!! سعيد هم فقط ميخنديد، منو سعيد هر دو داشتيم از خنده قش ميرفتيم و سيمين و نازي هم حرص ميخوردن و عصباني بودن. سعيد گفت خب عيبي نداره ايندفعه جاهارو عوض ميکنيم، به سيمين گفت تو و سينا روبروي هم بشينين. با کمي مکث همه قبول کردن و منو سيمين باهم نشستيم و نازي سعيد هم باهم. دست هاي اول همچنان بازي به شوخي جلو ميرفت، ولي کم کم داشت حساس ميشد و خصوصاً اينکه من دلم نميخواست کم بيارم، ديگه کم کم با سيمين رفته بوديم تو کار علامت و ندا! يه دست رو راحت همينجوري گرفتيم و سيمين خيلي خوشحال بود و فقط مونده بود که ديگه برقصه! ديگه بازيمون داشت خوب باهم مچ ميشد، کم کم کارمون به چشمک هم کشيده بود ديگه&#8230; تازه داشت از اين طرز بازي خوشم ميومد، خصوصاً وقتي سيمين سعي ميکرد با حرکت ابروهاش که زيرش رو با سايه نقره اي پر کرده بود، چيزي رو به من بفهمونه تا بازي درست انجام بدم. گاهي که تو اون لحظه بازي رو از ذهنم فاکتور ميگرفتم و فقط محو حرکات چشم و ابروي سيمين ميشدم، اين رفتار سيمين رو ميتونستم تو ذهنم دلبري فرض کنم، اما واقعيت اين بود که ما داشتيم بازي ميکرديم و اون فقط سعي ميکرد به من علامت بده! شلوار سيمين تا نزديکاي زانوش بالا رفته بود و با ساق پاهاي لخت و براق دقيقاً روبروي من نشسته بود، با وجود اينکه نازي شلوارش کوتاه بود و پاهاي اون هم لخت و صاف بود ولي پاهاي سيمين جاذبه ديگه اي داشت برام،&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%ae%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%b4-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2393</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامانی ناز خوشگل و اما حشری</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 10 Sep 2019 05:43:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[اينجام]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[اينقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[ببينيم]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترين]]></category>
		<category><![CDATA[بيشترش]]></category>
		<category><![CDATA[پررويي]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[پونزده]]></category>
		<category><![CDATA[تاريكه]]></category>
		<category><![CDATA[تنهاست]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جنده تو فامیل]]></category>
		<category><![CDATA[چارچوب]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيديم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهيم]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمونه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيد]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتين]]></category>
		<category><![CDATA[دخترشون]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستمه]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[سکس خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارك]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادمش]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدي]]></category>
		<category><![CDATA[كوچيكش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[لباسها]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامان]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورش]]></category>
		<category><![CDATA[موقعيت]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجي]]></category>
		<category><![CDATA[نامادری]]></category>
		<category><![CDATA[نبودند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نشوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نميداد]]></category>
		<category><![CDATA[نميزارم]]></category>
		<category><![CDATA[نویسنده]]></category>
		<category><![CDATA[همسايه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/-XxkIA8NYuV0X8Zoyvancw/011/272/336/1280x720.7.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="مامانی ناز خوشگل و اما حشری" title="مامانی ناز خوشگل و اما حشری" decoding="async" fetchpriority="high" /></p>كم كه اومد جلو ديدم فیلم سکسی مهساست. مهسا و مهديس با هم خواهرند ولي چه خواهرايي. از اون دخترايي هستند كه مورد دارند ولي اگه يه سکسی پسري تو محل چيزي بهشون بگه مثه شاه کس سگ پاچش رو ميگيرند. انگار اون شب ندا تنش خيلي مي خاريد. اومد جلو داشت کونی چيپس مي [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/-XxkIA8NYuV0X8Zoyvancw/011/272/336/1280x720.7.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="مامانی ناز خوشگل و اما حشری" title="مامانی ناز خوشگل و اما حشری" decoding="async" /></p><h2>كم كه اومد جلو ديدم فیلم سکسی مهساست. مهسا و مهديس با هم</h2>
<p>خواهرند ولي چه خواهرايي. از اون دخترايي هستند كه مورد دارند ولي اگه يه سکسی پسري تو محل چيزي بهشون بگه</p>
<h3>مثه شاه کس سگ پاچش رو ميگيرند. انگار اون شب ندا تنش</h3>
<p>خيلي مي خاريد. اومد جلو داشت کونی چيپس مي خورد! با هم سلام و احوال پرسي كرديم. گفت فرزاد بلند شو</p>
<h4>بريم جنده آخر پارك چون اونجا تاريكه و اگه اونجا صحبت</h4>
<p>كنيم كسي ما رو نمي بينه! پستون داشتيم صحبت مي كرديم كه يهو گفت من بايد برم گفتم آخه چرا؟! گفت</p>
<h5>خالم تو کوس خونه تنهاست و منتظر منه! بايد برم نگران</h5>
<p>ميشه. با پرو بازي گفتم منم باهات ميام. دنبالش راه افتام و با هم رفتيم در خونشون. بهم گفت فرزاد نيا &#8230; سکس داستان بابا ، مامانم</p>
<h6>خونه اند. اينو كه گفت فهميدم كه با ایران سکس خالش تو</h6>
<p>خونه تنها هستند رسيديم در خونشون. گفت برو ميخوام برم تو خونه. گفتم منم ميام. مهسا گفت تو چقدر پررويي &#8230;! برو ديگه مي خوام برم بابام تو خونه است. گير دادم گفتم منم ميام مي خوام بيام پيش بابات. زنگ زد خالش با آيفون در رو باز كرد مي خواست بره تو پا گذاشتم جلو در و نذاشتم در و ببنده. گفت بزار برم تو الان بابام مياد. گفتم نه &#8230;. گفت خالم رو صدا مي كنما. يهو صداي خالش اومد گفت مهسا با كي هستي! گفت هيچي خاله دوستمه. خالش با يه شلوارك و يه تاپ اومد جلوي در راهرو. تا منو ديد يهو رفت تو گفت ندا تو كه گفتي دوستمه. مهسا گفت خوب دوستمه ديگه.(حس كردم نمي خواد جلو خالش كم بياره). گفت مهسا در رو ببند بيا تو. زشته يكي ميبنت! تو در و همسايه خوب نيست&#8230; . نزديك نيم ساعتي با هم صحبت كرديم . زد به سرم يكم اذيتش كنم. دكمه هاي مانتوش رو تو چارچوب در باز كردم (دستش به در بود كه من نرم داخل) يه تي شرت سفيد با عكس ميكي موس تنش بود و سينه هاي كوچيكش از زير تي شرتش معلوم بود. دست گذاشتم رو سينه هاش و يكم مالوندم . هيچ كاري نميتونست بكنه چون جرأت نداشت دستش رو از جلوي در برداره مي ترسيد برم داخل. منم همونجا سينه هاش رو فشار دادم و شروع به لب گرفتن كردم. يه دفعه هولم داد گفت برو عقب كثافت ، بي شعور. دستت رو بكش عوضي &#8230; . دوباره رفتم جلو نزديك يه ربع ديگه با هم صحبت كرديم . يهو صداي خالش اومد گفت مهسا بسه ديگه دوستت رو رد كن بره، بيا داخل الان بابات مياد. اونم گفت فرزاد برو الان بابا، مامانم ميآند. گفتم يه لب بده تا برم &#8230; بهم گفت اگه يه لب بدم ميري؟ منم گفتم آره، يه لب باحال گرفتم و رفتم عقب بهم گفت خيلي خري، عوضي &#8230; ! در و بست و رفت! نزديك يك ماه از اين ماجرا مي گذشت. قرار بود طبقه بالاي خونمون رو كرايه بديم يه روز تو خونه تنها بودم كه ديدم در ميزنند . در رو كه باز كردم ديدم مهديس (خواهر مهسا ) با شوهرش و دخترشون پشت در قرار دارند. گفتم بفرمائيد امري داشتيد. شوهرش گفت مي خوايم خونتون رو ببينيم . گفتم خواهش ميكنم بفرمائيد. رفتن بالا و يه بازديدي كردن و گفتن فردا دوباره ميآند واسه صحبت كردن &#8230; . نزديك يك ربع از رفتنشون مي گذشت كه دوباره زنگ خونه به صدا در اومد آيفون رو زدم و رفتم داخل راهرو . ديدم مهسا در خونمونه .سلام كرد . گفتم سلام مهسا خانم از اينطرفا، كاري داشتين؟ گفت خواهر و شوهر خواهرم اينجا هستند؟! يهو تو يه لحظه فكر كثيفي به سرم زد. گفت آره چطور مگه؟! گفت انگار قرار بوده بيان خونه شما رو ببينند. پرسيد هنوز هم اينجا هستند؟ گفتم آره رفتن بالا خونه رو ببينن! گفت ميتونم برم بالا؟ گفتم چرا كه نه. وايسا خودم هم ميام! با هم رفتيم بالا. يه حسي بهم دست داد بهترين موقعيت بود مي تونستم هر كاري كه ميخوام با مهسا بكنم چون كسي تو خونه نبود. در رو باز كرد رفت داخل. گفت پس كجان؟ سريع در رو قفل كردم و گفتم اينجا هستند. شوكه شد &#8230; گفت در و باز كن &#8230; وگرنه داد ميكنم . بهش گفتم اي قدر داد كن تا خسته بشي چون كسي صدات رو نمي شنود. مهسا گفت بزار برم. منم گفتم شرمندتم &#8230; . گفت مي خواي چي كار كني؟! بهش گفتم هيچي بابا يه چند دقيقه اي با هم هستيم بعد برو خوبه؟ دستش رو به زور گرفتم و بردمش تو آشپزخانه و نشوندمش رو سراميكهاي كف آشپزخانه. كاملا تسليم شده بود انگار خودش هم دلش ميخواست. خم شدم طرفش و روسري اش رو از سرش برداشتم يه چنگ تو موهاش زدم و شروع كردم به لب گرفتن. آخ كه عجب لبهايي داشت. همونطور كه در حال لب گرفتن بودم شروع كردم به باز كردن دكمه هاي مانتوش هيچ اعتراضي نمي كرد منم مانتوش رو در آوردم زير مانتوش يه تي شرت نارنجي تنگ پوشيده بود. تي شزتش رو يكم دادم بالا تا دكمه شوارش رو باز كنم. گفت فرزاد چي كار ميكني؟! گفتم ببين مهسا چند دقيقه مي خواهيم با هم حال كنيم قول مي دهم هيچ آسيب جسمي بهت نرسونم. شلوارش رو تا سر زانوهاش كشيدم پايين نشستم رو پاهاش. تي شرتش رو از تنش در آوردم و شروع كردم به خوردن سينه هاش. بعد رفتم بالاتر و شروع كردم به مكيدن زير گلوش ، خيلي بهش حال ميداد چون بد جوري صداي آه و ناله اش در اومد. گفتم مهسا يكم آروم تر همسايه ها صدات رو ميشنوند آبرو مون ميره! گفت من كه ميخواستم سر و صدا كنم گفتي اينقدر داد كن تا خسته شي حالا &#8230; . از رو پاهاش بلند شدم و شلوارش رو كاملا از پاهاش بيرون آوردم. دستم رو بردم طرف شرتش تا شرتش رو در بيارم ولي نذاشت. گفتم مهسا ضد حال نزن. بذار حال كنيم قول ميدم كه بهت آسبي نزنم. گفت نه شرت رو ديگه نميذارم! گفتم مهسا &#8230; و زوري شرتش رو از پاهاش بيرون آوردم. سريع دستش رو گذاشت رو كسش! بهش گفتم آخ كه ندا تو چقدر نجيبي . گفت نميزارم! گفتم چي رو نميزاري؟! گفت اجازه نميدم ديگه به اينجام دست بزني! زوري دستش رو كنار زدم .واي كه عجب كس تميزي داشت! مثل يك غنچه گل رز بود. پاهاش رو دراز كردم و افتادم روش اينقدر عجله داشتم كه يادم نبود لباس هاي خودم رو در بيارم. تي شرتم رو از تنم در آوردم بعد دكمه هاي شلوارم رو باز كردم و شلوارم رو به سختي كشيدم پايين آخه كيرم اينقدر بزرگ شده بود كه ديگه اچازه پايين كشيدن شلوار رو بهم نميداد ، بعد از شلوار شرتم رو در آوردم و مهسا رو به زور خوابوندم رو زمين . بهم گفت جون هر كسي كه دوست داري بلند شو سراميكا خيلي يخ هستند! گفتم عيب نداره خودم گرمت ميكنم. دوباره از بالا شروع كردم به خوردن گردن و بعد سينه تا رسيدم بالاي كس اش! از رو ندا بلند شدم و اومدم جلوي پاهاش نشستم . كمرش رو گرفتم بالا و از ساق پاش شروع كردم خوردم رفتم بالا تا رسيدم به رونش. نزديك كس اش كه رسيدم ديگه نفس مهسا بند اومد و داشت از حال ميرفت! رفتم سراغ كس اش و شروع كردم به خوردن و مك زدن يكم بد مزه بود ولي خوب اينقدر حال ميداد كه چيزي از مزه اش نمي فهميدي! انقدر كس اش رو مكيدم كه مهسا به غلط كردن افتاد و قسمم داد كه بس كنم! كمرش رو آروم گذاشتم رو زمين و خوابيدم روي مهسا و كيرم رو گذاشتم بين پاهاش و ده، پونزده بار عقب جلو كردم. يهو مهسا دست گذاشت رو كس اش و گفت خواهش ميكنم به اينجام كاري نداشته باش! گفتم تا الان واسه خودت حال كردي حالا كه نوبت من شد! گفت خواهش ميكنم &#8230; . مهسا رو برگردوندم و دست گذاشتم زير شكمش و بلندش كردم. لباسها رو كشيدم زير زانوهاش و خوابوندمش رو زمين . دوباره كيرم رو گذاشتم بين پاهاش و چند بار جلو عقب كردم . زياد حال نميداد واسه همين مجبورش كردم خم بشه دستاش رو بزاره رو زمين و تكيه كنه رو زانوهاش. كيرم رو گذاشتم رو سوراخ كونش و يكم فشار دادم ولي فايده نداشت چون خيلي تنگ بود. ديدم اينجوري اذيت ميشه گفتم مهسا تو كيفت كرم ، مرم پيدا نميشه گفت چرا دارم . در كيف اش رو باز كردم يه تيوپ پر داخل كيفش بود نصف بيشترش رو ماليدن سر كيرم و از پشت گذاشتم در كونش يكم فشار دادم به سختي رفت داخل ، ولي مهسا خيلي دردش گرفت از چشماش معلوم بود . همونطور كه رو زانو هاش خم شده بود شروع كردم به تلمبه زدن يك بار دو بار &#8230;. يك لحظه دچار جنون شدم وقتي به خودم اومدم ديدم مثل اينكه خيلي درد داره چون جيغ ميكشيد . گفتم مهسا جون آروم تر ما آبرو داريم ديگه داشت آبم ميامد كيرم رو در آوردم و گذاشتم لاي پاهاش ، مهسا دستش رو گذاشت رو كيرم و چسبوندش به كسش و آبش رو ريختم تو دستش . مهسا هم كير بي حالم به همراه آبش مي ماليد به كسش. برش گردوندم دلم سوخت براش بنده خدا سر زانو هاش سياه شده بود هيچي هم نگفته بود. يه چند تا لب اساسي ازش گرفتم يه چند ثانيه اي رو هم خوابيديم بعد با دستمال كاغذي كه تو كيف مهسا بود آب رو از روي كس و لاپاش پاك كردم كمكش كردم لباساش رو بپوشه سريع لباس هاي خودم رو هم پوشيدم ديگه هوا تاريك شده بود . از مهسا بخاطر حال دادن تشكر و براي اذيت شدنش معذرت خواهي كردم وقتي مي خواست بره كمكم كرد تا كف آشپزخونه رو تميز شستيم بعد هم در و واسش باز كردم فرستادمش رفت خونه. پانویس: با سلام به 50000 نفری که داستان های قبلی من رو خوندند و بعضی ها راضی نبودند .این داستان ها هر 3 تخیلی و ساخته ی ذهن من بودند و اگر باب میل شما نبود از همه عذر خواهی می کنم و برای کسانی که در نظرات فحاشی کردند و صفات لایق خود و خانواده شان رو به من نسبت دادند تاسف می خورم. ( نویسنده ی داستان های دختر خاله ی مغرور من و پاهای دختر لوس زن دایی و بردگی برای معلمم )</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d9%88-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/-XxkIA8NYuV0X8Zoyvancw/011/272/336/1280x720.7.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2589</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس ارجی یا گروهی باحال از جنده خانوم ها پستون گنده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a7%d8%b1%d8%ac%db%8c-%db%8c%d8%a7-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a7%d8%b1%d8%ac%db%8c-%db%8c%d8%a7-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 04 Jun 2019 07:22:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ارومتر]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجايي]]></category>
		<category><![CDATA[بخوريم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برادرم]]></category>
		<category><![CDATA[برخورده]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پستونشو]]></category>
		<category><![CDATA[پستونهاش]]></category>
		<category><![CDATA[ترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[تلويزيون]]></category>
		<category><![CDATA[تنهاست]]></category>
		<category><![CDATA[خنديديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيديم]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالي]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دودولم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[رانهاي]]></category>
		<category><![CDATA[سفيدشو]]></category>
		<category><![CDATA[سوتينش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارکشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولوش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مستقيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوند]]></category>
		<category><![CDATA[ميدوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميزاري]]></category>
		<category><![CDATA[ميکردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميکشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگيره]]></category>
		<category><![CDATA[ميمالوند]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجي]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نميکنه]]></category>
		<category><![CDATA[همديگه]]></category>
		<category><![CDATA[همينجور]]></category>
		<category><![CDATA[همينطور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ساله به اسم آتوسا دارم فیلم سکسی ما از بچگي با هم بزرگ شديم تمام بازيهاي بچگيمون با هم بود مامان بازي &#8230; يادش بخير از اونجايي سکسی که من 4 سال يزرگتر بودم براي شاه کس مامان بازي پدر بودم اونم مادر در اتاق به بهونه بازي ميبستيم و من از کونی همون بچگي [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>ساله به اسم آتوسا دارم فیلم سکسی ما از بچگي با هم بزرگ</h2>
<p>شديم تمام بازيهاي بچگيمون با هم بود مامان بازي &#8230; يادش بخير از اونجايي سکسی که من 4 سال يزرگتر بودم</p>
<h3>براي شاه کس مامان بازي پدر بودم اونم مادر در اتاق به</h3>
<p>بهونه بازي ميبستيم و من از کونی همون بچگي روي کس کوچولوش دست ميکشيدم اونم با دودولم بازي ميکرد رفته رفته</p>
<h4>بزرگتر جنده شديم دست از اين بازيها و دستمالي کردن همديگه</h4>
<p>برداشتيم ولي هي که بزرگتر ميشد پستون هيکل سکسي تر ميشد اول از هيکل آتوسا بگم قدش کوتاه سفيد پستونهاش سرفرم</p>
<h5>پهن و کوس خيلي تو چشم ميزد واقعا معرکه بود کونم</h5>
<p>که نرم درست حسابي من هر وقت خونشون ميرفتم به يه بهونه اي ديدش ميزدم وقتي درس ميخوند درازکش بود من کونشو سکس داستان ميديدم يا با</p>
<h6>دامن که بود رانهاي سفيدشو ديد ميزدم زماني ایران سکس که با</h6>
<p>دامن بود من شب خواب نداشتم ميرفتم پتو ميزدم کنار و رانهاشو ميديدم چقدر گرم بود من جرات دست زدن نداشتم ولي گرم بود يه بارم شرتشم پيدا بود دل زدم به دريا آروم يه دستي رو کس تپلش کشيدم سريع زدم بيرون ولي سريع تکون خورد شانس اوردم منو نديد خلاصه ديگه داشتم کلافه ميشدم تا چند ماه پيش که برادرم زنگ زد گفت مي خوايم بريم مسافرت آتوسا تنهاست بيا پيشش گفتم چشم عصرش بود رفتم و برادرم زن داداشم کليد ظهر به من داده بودنو رفتن سفر منم عصر رفتم خونشون کليد آروم انداختم رو در وارد شدم صدايي نمي يومد پاورچين خودم به اتاق آتوسا سوندم از لاي در نگاه کردم ديدم يه تاپ پوشيدخ نارنجي با يه شلوارک چسبون سفيد پشت کامپيوترش نشسته و يه دستش لاي پاش منم فهميدم داره چي کار ميکنه واسه اينکه زياده وي نکرده باشم در زدم يهو از حالت خودش پريدو گفت ترسيدم کيه منم رفتم داخل گفت کي اومدي گفتم الان تو سر گرم بودي متوجه نشدي ديدم برنامه مديا پليرش استوپ زده سريع گفت داشتم پرو|ه دانشجويي تايپ ميکردم و يه سي دي از درايو در اورد انداخت تو کيفش منم طبق معمول تو نخ سينه هاش موقع شام شد تو اشپز خونه بود گفتم يه تيري ميندازم ببينم ميگيره يا نه به هر حال من يه مدرک داشتم اونم اين بود آتوسا فيلم سوپر ميديده و با خودشم ور ميرفته رفتم از پشت بغلش کردم بوسش کردم دستمم روي سينش گذاشتم گفت چي کار ميکني گفتم شام آماده کن بخوريم بعد از شامم همش تو فکر بودم چي کار کنم ديگه دل زدم به دريا پاي تلويزيون بوديم که گفتم آتوسا بو بالشت بيار دراز بکشم گفت حوصله ندارم گفتم باشه پس طوري بشين تا سرمو روي پاهات بزارم گفت باشه منم سرمو روي پاهاش گذاشتم واي بالاي سرم رويا ميديدم سينه ها مثل هندوونه بالاي سرم بود منم الکي دستمو جابجا کردم دستم خورد به سينه هاش ديدم خنديد بعد همينطور که سرم روي پاهاش بود به خودم جرات دادم گفتم اذيت نميشي گفت نه واسه چي که سرت روي پاهاي منه گفتم نه از اينکه &#8230; بعد گفتم هيچي &#8230;.بعد از چند دقيقه خودش گفت چي اذيت نميشي گفتم يه سوال داشتم ولي روم نميشه بگم گفت بگو مهدي راحت باش گفتم سوتين اذيتت نميکنه خنديد گفت وااااه اين حرفا چيه ميزني گفتم نه جدي ميگم ديدم تا اينجا راه درست اومدم. از روي پاهاش بلند شدم گفتم بگو ديگه گفت چي بگم البته با خنده آب دهنمو قورت دادم با چشم به سمت پستونهاش اشاره کردم گفتم اينا رو تو کيسه ميکني اذيت نميشي گفت بستگي داره گفتم به چي بستگي به نوع سوتين گفتم يعني چي گفت سايز داره سايز درست بزني و جنسش خوب باشه نه گفتم حالا نبندي چي ميشه گفت بد فرم ميشه اينو گفت بهش گفتم پس خودتم ميدوني خيلي ماله. تا اينو گفتم سرخ شدم خنديد گفت آره &#8230;ديگه مطمئن شدم راهم درسته گفتم يعني چي گفت يعني اويزون ميشه گفتم چي جوري خنديد گفت چي جوري نداره گفتم ببينم گفت چيو ببيني گفتم سينه هاتو بعدش گفت نه يه نه محکم گفت منم چيزي نگفتم بعد اومد کنارم منم يعني بهم برخورده گفت مگه تو ميزاري من دولت ببينم مثل بچگيهامون يادته اينو که گفت اروم روي کيرم دست گذاشت بازي کرد باهاش منم گفتمش چرا که نه اونم گفت خوب بيا ببين ديگه منم قرار نداشتم دستمو کردم زير تاپ آتوسا هر دوتا پستونشو گرفتم و آروم ميماليدم از روي کرست بعد تاپشو در اوردم که اون دستشو اورد بالا تا من تاپ در بيارم واي سينه ها داشت سوتين پاره ميکرد شروع کردم بدستم از روي کرست نوازش سينه هاش بعد آتوسا گفت ديدي گفتم نه هنوز بعد اون گفت حالا من لباس منو در اورد و باز به کيرم دست زد و گفت درش بيار ديگه منم گفتم کار خودته دستشه کرد تو شرتم دستش که مستقيم خورد به کيرم يه جوريم شد منم صورتمو وسط چاک سينش گذاشتمو يه دستمم به بند پشت سوتينش باز کردم چي ديدم دو تا پستون مشک سفيد درشت با نوک قهواي مايل به قرمز خيلي کمرنگ با زبونم سر سينشو ليس زدم يهو مثل قحطي زدهها سينشو خوردم چه حالي ميداد گفت يواش همش مال خودته و همينجور کير منو از داخل شرت ميمالوند منم حشري حشري اونم ديگه حشري تر سريع شلوارم در اوردم شرتمم در اوردم کيرمو ديد گفت واي اين چيه و با دستش فقط باهاش بازي ميکرد ميکفت داغ منم گفتمش پاشو به ايست و شلوارکشو در اوردم واي چه روني داشت چقدرناز بود دستم کشيدم روي کسش نرم و داغ بود شرتشم در اوردم عجب کسي داشتيه ذره مو نداشت سريع گذاشتمش روي زمين شروع کردم ليسيدن کيف کرده بود بعد از اين کار گفتم ساک ميزني گفت نه گفتم خيسش کن با تف گفت باشه خيس کرد پاهاشو دادم بالا کير دم سوراخ کونش گذاشتم گفت نه گفتمش غمت نباشه خيلي تنگ بود با هر زحمتي بود دادمش داخل چنان جيغي زد ميگفت بکشش بيرون منم بوسش ميکردم گفتمش صبر کن الان درست ميشه اروم عقب جلو کردم تلمبه زدم آتوسا ارومتر شد شانس منم با تلمبه 10 ابم داشت ميومد کيرم کشيدم بيرون گذاشتم وسط سينش هي مالوندن گفتمش آتوسا عجب سينه هايي داريا که آبم با فشار پاشيد تو صورتش بعدم من نشستم لاشو باز کردمو کسش و ليسيدم تا اونم به اوج رسيد بعدم هر دو بلند شديم ازم تشکر کرد گفت عالي بود و با هم رفتيم حموم توي حمومم کيمو حسابي شستم بهش گفتم ساک ميزني تميز تميز شستما گفت باشه اون ساک ميزد منم با سينه هاش بازي کردن تا دوباره ابم اومد بعد از حمام تا صبح بغل همديگه خوابيديم و صبح يه صبح بخير گفتيمو هر دو خنديديم		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a7%d8%b1%d8%ac%db%8c-%db%8c%d8%a7-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174458</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خوشگل خانوم جنده دوباره نشسته سر کیر کلفت</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 May 2019 06:10:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[احساس‬]]></category>
		<category><![CDATA[احساسات]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[استخون]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراف]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افزوده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[امتداد]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتهاي]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندرون]]></category>
		<category><![CDATA[انگار‬]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتاش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتاشو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتاي]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[‫اونجا]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینارو]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[‫اینكار]]></category>
		<category><![CDATA[اینكارو]]></category>
		<category><![CDATA[باتجربه]]></category>
		<category><![CDATA[باخودم]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بخشیده]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[‫برگشت]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمند]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیایند]]></category>
		<category><![CDATA[بیش‌تر]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پانزده]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[‫پاهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار‬]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمان]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[تابحال]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تلوزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جاهارو]]></category>
		<category><![CDATA[جریانات]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[جوراباش]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حیاطشون]]></category>
		<category><![CDATA[حیوانات]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادگي]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[‫خجالت]]></category>
		<category><![CDATA[‌خلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستند]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[‫خودمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردن‬]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالي]]></category>
		<category><![CDATA[خوشرنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیالات]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردن]]></category>
		<category><![CDATA[دربیارم]]></category>
		<category><![CDATA[دلنشین]]></category>
		<category><![CDATA[‫دماغمو]]></category>
		<category><![CDATA[دوازده]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوچندان]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیگشون]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدند]]></category>
		<category><![CDATA[روبروي]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زیباتر]]></category>
		<category><![CDATA[زیباترین]]></category>
		<category><![CDATA[سرتاسر]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شهواني]]></category>
		<category><![CDATA[صمیمیت]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عصباني]]></category>
		<category><![CDATA[فرارسید]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[كارمند]]></category>
		<category><![CDATA[‫كاملا]]></category>
		<category><![CDATA[كنترلم]]></category>
		<category><![CDATA[كنجكاو]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتند‬]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماموریت]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[‫منتظر]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[‫موقعیتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتي]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجي]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[همانند]]></category>
		<category><![CDATA[‫همیشه]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[وانمود]]></category>
		<category><![CDATA[وجودشو]]></category>
		<category><![CDATA[وجودمو]]></category>
		<category><![CDATA[‫وحشتناك]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/8oRI2-rGXEmU4xAxhWNBIA/008/877/955/1280x720.8.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="خوشگل خانوم جنده دوباره نشسته سر کیر کلفت" title="خوشگل خانوم جنده دوباره نشسته سر کیر کلفت" decoding="async" /></p>گذاشته‬ ‫شده كه همین امر فیلم سکسی باعث صمیمیت و رفت و آمد بیشتر دو خانواده مي شد. عموم حیاط بزرگي داشت كه همیشه‬ براي بازي به سکسی خونشون مي رفتم‬ . ‫حدودا دوازده سال شاه کس داشتم و عموم اینا هنوز بچه اي نداشتند. حیاطشون درخت هاي زیادي داشت كه پر کونی میوه بود.‬ [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="320" height="180" src="https://i0.wp.com/thumb-nss.xhcdn.com/a/8oRI2-rGXEmU4xAxhWNBIA/008/877/955/1280x720.8.jpg?resize=320%2C180&amp;ssl=1" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="خوشگل خانوم جنده دوباره نشسته سر کیر کلفت" title="خوشگل خانوم جنده دوباره نشسته سر کیر کلفت" decoding="async" loading="lazy" /></p><br />
<h2>گذاشته‬ ‫شده كه همین امر فیلم سکسی باعث صمیمیت و رفت و آمد</h2>
<p>بیشتر دو خانواده مي شد. عموم حیاط بزرگي داشت كه همیشه‬ براي بازي به سکسی خونشون مي رفتم‬ . ‫حدودا دوازده</p>
<h3>سال شاه کس داشتم و عموم اینا هنوز بچه اي نداشتند. حیاطشون</h3>
<p>درخت هاي زیادي داشت كه پر کونی میوه بود.‬ ‫همین ها هر روز منو به اونجا مي كشوند. هر وقت حیاطشون</p>
<h4>مي جنده رفتم، با چشام دنبال جورابا و كفشاي زن‬ ‫عمو</h4>
<p>مي گشتم و اگه پیدا مي پستون كردم، اونقدر اونارو مي لیسیدم كه خسته بشم. آرزوي لیسیدن پاهاش چنان در دلم‬</p>
<h5>‫بود كه کوس گاه ساعت ها تو حیاط مخفي مي شدم</h5>
<p>تا از خونه بیرون بیاد و من یواشكي از لاي درختها ساق سفید‬ پاهاشو نگاه كنم‬ . ‫ پدرم تو نیروي انتظامي سکس داستان كارمند بود و</p>
<h6>مادرم نیز تو بیمارستان پرستار بود. درست همون ایران سکس سال قرعه</h6>
<p>به نام‬ ‫بخت من افتاد و پدرم براي ماموریت به اهواز رفت و مادرم هم براي ماموریت از طرف هلال احمرراهي‬ ‫یكي از شهرهاي نزدیك شد. چون من تو خونه تنها مي موندم و از سوي دیگه وقت امتحانات هم بود، به ناچار‬ ‫براي اینكه هم من تنها نمونم و هم خونه بي صاحب نمونه قرار شد زن عموم شب بیاد پیش من بخوابه و عموم‬ ‫هم شبانه هر از چند گاهي به حیاط سر بزنه. از شدت هیجان و لذت داشتم پرواز مي كردم. مادرم كه این‬ ‫حالمو دید گفت: زیاد دلتو صابون نزن، یهو فكر نكني تو این مدت مي توني بازیگوشي بكني و درس نخوني.‬ ‫من همین فردا مي یام و اگه زن عموت بگه درس نخوندي و بازیگوشي كردي و&#8230; كلي نصیحت و تهدید و‬ &#8230; غیره كه وقت امتحاناته ها‬ ‫. من هم قول دادم كه تو این یه روز حسابي درس بخونم و پسر خوبي باشم‬ . ‫خلاصه شب رسید و زن عموم اومد خونمون. 27 سال داشت و بسیار زیبا و ظریف اندام بود. جوراباي بسیار ‫بسیار نازكي پوشیده بود و شلوار لي ساق كوتاه آزین بخش پاهاي خوشگلش بود. لاك قرمز ناخناي پاهاش كاملا معلوم بود و انگشتاي ظریف خوشگلش بیشتر از اون موقعي كي جوراب نمي پوشید خوشگل به نظر مي ‫رسید. من كتابام رو زمین پهن بود و داشتم الكي خودمو مشغول مي كردم. زن عموم رو به من كرد و بهم ‫گفت: ‫ببین اشكان جون اگه برات زحمتي نیست تو برو اون یكي اتاق تا من هم بتونم به تلوزیون نگاه كنم. چند روزدیگه امتحان داري. مامانت تورو به من سپرده ها. برو عزیزم برو‬ ‫به حرفش گوش كردم و به اتاق بغلي رفتم. كتابامو اونجا گذاشتم و به بهونه دستشویي پریدم حیاط. زن عموم‬ ‫دمپایي هاي پلاستیكي قشنگي پوشیده بود كه منو بیشتر وسوسه مي كرد. با احتیاط دمپایي هاشو بوسیدم و همه‬ ‫طرفشو حسابي لیسیدم. فكر اینكه هنگام پوشیدن دمپایي ها پاهاي زن عموم خیس مي شه منو واقعا دیوونه مي‬ ‫كرد. بعد از حدود 01 دقیقه به اتاقم برگشتم. زن عموم روي مبل لم داده بود و صداي تلوزیون را كم كرده بود. ‫در رو نیمه باز رهاش كردم. یعني طوري تنظیم كردم كه پاهاي قشنگ زن عموم درست در زاویه دید واقع ‫بشه. دراز كشیدم و كتابامو جلوم باز كردم ولي به تنها چیزي كه فكر نمي كردم درس و كتاب بود. پاهاي بسیار زیباي زن عموم در زیر جوراباي نازكش دو چندان زیبا شده بود. هر وقت كه پاهاش رو آروم تكون مي‬ ‫داد انگار با احساسات من بازي مي كرد. انگشتاي پاهاش رو باز مي كردو مي بست و گه گداري پاهاش رو‬ ‫مي رقصوند و بالا و پائین مي كرد. انگار پاهاش بهم لبخند مي زدند و سلام مي دادند. از دور پاهاش مي‬ ‫بوسیدم و در خیالات خودم مي لیسیدمشون. فكر خوابیدن در شب آن هم زیر پاهاي زن عموم یكم آرومم مي‬ کرد‬ . ‫بالاخره شب فرارسید و موقع خواب شد. زن عموم جاشو كنار من پهن كرد و بعدش هم به اتاقم اومد و ‫گفت‬ : ‫.اشكان جون درست كه تموم شد بیا بخواب‬ . گفتم: چشم زن عمو. الآن مي یام. یه صفحه ام مونده‬ ‫زن عمو رفت روي تخت خواب نشست و مشغول درآوردن جوراباش شد بعدش هم دراز كشید. بلافاصله‬ ‫خودمو به رخت خوابم رسوندم و گفتم: زن عمو من سردمه مي خوام برعكس بخوابم صورتم رو به بخاري‬ ‫باشه.) اگه برعكس مي خوابیدم دهنم درست زیر پاهاش قرار مي گرفت(. خدا خدا مي كردم مخالفت نكنه و‬ ‫چیي نگه. زن عمو هم اتفاقا خنده بي تفاوتي زد و گفت: خلاصه زود بخواب من فردا باید برم خونه خواهرم.‬ ‫.باید زود از خواب بند شم. شب بخیر‬ ‫نمي تونید تصورش رو بكنید كه چقدر خوشحال شدم. ملافه رو روي پاهاش انداخته بود و چیزي معلوم نبود.‬ ‫كنارش دراز كشیدم منتظر خروپفش شدم. گذشت لحظات برام به اندازه حركت ساعت شمار طول مي كشید.‬ ‫تیك تیك ساعت دیواري وعده لحظات خوش و به یاد ماندني را مي دادند كه الآن هم به هنگام نوشتن این‬ خطوط انگار یخ تو دلم آب مي شه. فكر بوي پاهاي میسترس تمام بدنم رو به لرزه مي انداخت‬ ‫بالاخره صداي نفس هاي زن عمو سنگین تر شد و خواب سرتاسر وجودشو گرفت. مثل یه حیوانات شكارچي‬ ‫كه منتظر رسیدن شب مي شوند تا دست بكار شوند، من هم بهترین فرصت رو وسطهاي شب بعد از ساعت‬ یک و نیم مي دونستم. شكارچي اي كه اون شب یكي از بهتري شب هاي زندگیش به شمار مي رفت‬ . ‫خلاصه. بعد از اندك زماني صداي نفس ها و خروپف هاي خفیف زن عمو بلند شد. خروپف شاید جزء‬ ‫وحشتناك رفیق شب هركس بشمار بره كه همیشه ازش فراري بودم. اما اینبار این صداي زیبا بیشتر از‬ .هروقت دیگه برام دلنشین شده بود‬ ‫آروم و با ترس و لرز دوچندان ملافه رو از روي پاهاش كنار كشیدم. ملافه تو دستام داشت به شدت مي لرزید‬ ‫چون هر لحظه امكان داشت كه زن عمو از خواب بیدار شه. ولي شكر خدا اینطور نشد. آروم سر جاي خودم‬ ‫دراز كشیدم تا یكم لرزش بدنم كم شه. تو همین لحظات زن اعمو برگشت و روش به طرف من شد. اعصابم‬ ‫خرد شد و شروع به سرزنش خودم كردم كه باید كارمو آروم انجام مي دام. چون صورت زن عمو بطرف من‬ ‫بود هر لحظه امكان داشت كه چشاشو باز كنه و در اینصورت بلافاصله چشمش بهم مي افتاد. كاري نكردم و‬ ‫منتظر موندم. اینبار دقایق به شدت مي گذشت و فرصت برام كمتر مي شد. تو این مدت چشمام فقط به پاهاش‬ ‫بود و دعا مي كردم كه یه وقت پاهاشو نبره زیر ملحفه. انگشتاي پاش به طرفم بود و و همچون دونه هاي انار‬ ‫به نظر مي رسیدند. چراغ خواب روشن بود و همین نور اندك كافي بود تا حسابي در بحر پاهاي خانوم فرو‬ ‫برم. ناخن انگشت بزرگش یكم بزرگر بود و بقیه حسابي تراشیده شده و مرتب بودند. البته ناخن انگشت كوچیك‬ ‫پاش خیلي كوتاه تر بود و به نظر مي رسید كه تو گوشت پاش مخفي بود. چون من علاقه بسیاري به پا دارم تا‬ ‫الآن كه بیست و شش سالمه هر دختري رو كه مي بینم فوري به پاهاش نگاه مي كنم ولي اینو هم بگم كه خیلي هم مشكل‬ ‫پسندم. كف پاي همه شاید یكنواخت به نظر برسه اما این انگشتاي پاست كه یه پارو خوشگل مي كنه و پاي‬ ‫دیگرو از چشم آدم مي اندازم. ولي اعتراف مي كنم كه پاي زن عموم زیباترین پایي بود كه تا اون لحظه دیده‬ ‫بودم. جرئت نزدیك شدن به پاهاش رو نداشتم به همین خاطر از این فاصله نمي تونستم تشخیص بدم كه ساق‬ ‫پاهاشون چقدر صاف و سفیده. هروقت تكون بسیار خفیفي به پاهاشون مي دادند، انگشتاي پاش تكون مي خورد‬ ‫و استخون هاي ریز انگشتاش كه تا مچ پاهاش اومده بود هویدا مي شد و بعدش هم در اندرون پوست لطیف‬ ‫پاهاش مخفي مي شدند. انگار داشتند باهام قائم موشك بازي مي كردند.احساس مي كردم كه دارم با پاهاش‬ صحبت مي كنم و پاهاش هم منو سركار گذاشتند‬ . ‫حدود نیم ساعت بعد زن عمو با صداي كشیدن نفس عمیقي درست صدو هشتاد درجه برگشت اما اینبار صداي نفس‬ ‫هاش عمیق تر از پیش شده بود و این حاكي از خواب سنگین و خوش خانم و به تبع اون وعده دقایق و شاید‬ ساعاتي خوش براي من بود‬ ‫اینبار این كف پاهاش بود كه بهم لبخند مي زدند و منو به هیجان و تحریك بیشتر دعوت مي كردند. به آرومي‬ ‫به طرف پاهاش خیز برداشتم. از این فاصله چند سانتي كه نگاه مي كردم مي دیدم كه پاهاش خیلي زیباتر از‬ ‫اون چیزي بود كه من فكرش رو مي كردم. به نظر نمي رسید كه پاهاش كثیف باشه. رنگ كف پاش از قسمت‬ ‫انتهایي پاشنه و در امتداد بغل پاش تا پنجه پاش و ابتداي انگشتاش به رنگ غلیظتر پوست پاهاش بود. رنگي‬ ‫شبیه به نارنجي پررنگ. پاي چپش زیر پاي راستش بود ولي پاي راستش به همراه ده سانتي از ساق پاش‬ ‫كاملا بیرون بود. كف پاي راستش كشیده و كاملا صاف شده بود. قسمت كمان پاهاش سفید سفید بود و رگهاي‬ ‫ریز بیرون زده از پاهاش اونجا رو زیباتر كرده بود. به نظر مي رسید كه كمان پاهاش از دیگر قسمت ها تمیز‬ ‫تر باشه ولي مي دونستم كه نباید زبونم رو به اون طرفا برسونم و باید بیشتر خودمو در قسمت هاي زبر و‬ ‫نسبتا سفت پاهاش مشغول مي كردم. به همین خاطر قسمت انتهایي پاشنه رو به عنوان اولین شكار شب انتخاب‬ كردم‬ . ‫كف پاشو بو كردم. كمترین بویي از پاهاش نمي اومد فقط یكم بوي عرق اونم خیلي خیلي خفیف از قسمت زیر‬ ‫انگشتاش مي اومد. نفسم رو تو سینه حبس كردم و زبونم رو به حالت شق درآوردم و نوك تیزش كردم و اونو‬ به انتهاي پاشنه پاش چسبوندم. زبونم به پاشنش خورد و هیجانم بیشتر شد اما خیلي زود نفسم تموم شد و‬ ‫بنابرین سرمو عقب كشیدم و دوباره نفس عمیق كشیدم. نمي تونستم در حین لیسیدن پاش نفس بكشم چون با‬ ‫خوردن نفسم به پاهاش، امكان داشت كه زن عمو از خواب بیدار بشه. آروم شروع به كشیدن نوك زبونم به‬ ‫پاشنه پاش شدم. نوك زبون حساسترین قسمت چشایي هركسي هستش. به همین خاطر ترشي پاشنشو در نوك‬ ‫زبونم احساس كردم. انگار كه به غذا چاشني زده باشند. دوباره سرمو عقب كشیدم و نفس عمیقي كشیدم اما‬ ‫تصمیم گرفتم كه از این به بعد، خیلي آروم دم و بازدم كنم تا نیاز به حبس نفس نداشته باشم. اینبار از تیزي نوك‬ ‫زبونم كمي كاستم و اونو دوباره به پاشنه زن عمو چسبوندم. وااااااااااااااااااااااااااي. با مالوندن زبونم ترشي‬ ‫پاشنش هم بیشتر میشد. انگار آتش به انبار نفت زده باشند. طعم خوشمزه ترشي پاشنش منو به طرف بغل پاش‬ ‫كشید. زبونم رو خیلي آروم به طرف پنجش حركت دادم. زبوني كه همچون فلزیاب در جستجوي چیزي بود.‬ ‫.من در جستجوي فلز یا طلا نبودم بلكه در جستجوي چیزي پر بهاتر از اون‬ ‫&#8221;طعم غلیظتر چرك پا&#8221;‬ ‫زبونم رو در میان چین و چروك هاي ریز و درشت پنجه پاهاش كه اشكال غیر هندسي لطیفي رو بوجود‬ ‫آورده بودند، به حركت درآوردم. هر لحظه بر شدت غلظت ترشي پاش افزوده مي شد. اصلا باورم نمي شد كه‬ ‫پاهاش اینقدر ترش باشه. پاهایي كه خیلي تمیزتر از این حرفها به نظر مي رسیدند. كم كم بوي پاش بلند شد و‬ ‫دماغمو متوجه خودش كرد. نفس عمیقي كشیدم و بوي پاشو تا انتهاي ریه هام كشوندم. مي خواستم تمام وجودم‬ ‫این زیبایي رو درك كنه. بوي پا از یه طرف و طعم غلیظ چرك پاش از طرف دیگه منو دیوانه وار به ادامه‬ ‫این حالت مي كشوند. ولي نمي خواستم كنترلم رو از دست بدم و بیدار شدن زن عمو رو متوجه نشم. با خودم‬ ‫فكر مي كردم كه چون زن عمو همیشه و حتي در خونه خودشون جوراب مي پوشه به همین خاطر پاهاش‬ ‫اینقدر لطیف و خوشرنگ و به ظاهر تمیز مونده و چرك خارجي ناشي از گرد و خاك فرش و كفش و&#8230; بهش‬ ‫نچسبیده . و واقعا هم اینطور بود. اون همیشه جوراب مي پوشید و این طعم زیبا عرق پاهاش بود كه بعد از‬ ‫مدتها پیاده روي و نیز گرماي خونه و&#8230; در این چند روز از پاهاش متصاعد شده و چون اونارو نشسته رفته‬ رفته خشك شده به شكل یه لایه نازك به پوست كف پاش چسبیده‬ ‫تصور این لایه نازك از چرك كف پاش منو بر اون داشت تا به سمت داخلي كمان پاش حركت كنم و در اونجا‬ ‫هم دلي از عزا دربیارم. زبونم رو روي رگهاي ریز این قسمت از پاهاش حركت مي دادم و تك تك رگاشو مي‬ لیسیدم‬ ‫جهت احتیاط سرمو بلند كردم و به زن عمو نگاه كردم. معلوم بود كه هنوز خواب خوابه و هنوز بي خبر از‬ ‫&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;لذت تك تك سلول هاي پاش در یك شب آرام و گرم مهتابي آخر اردیبهشت ماه‬ ‫دوباره برگشتم سر كار اصلي خودم. نور ماه از پنجره به پاهاي خانم مي تابید و اونارو نوازش مي داد. سرم‬ ‫رو كه برگردوندم دیدم ماه درست در روبروي ما ایستاده. انگار ماه هم كنجكاو شده بود و مي خواست در لذت‬ شب تنهایي خلوت من سهیم باشه‬ . ‫نور ماه درخشش زیبایي به پاهاي خانوم داده بود. درخشش از پنجه پاهاشون شروع شده بود و تا انتهاي پاشنه‬ ‫خط عمودي نوراني فوق العاده زیبایي بوجود آورده بود. ولي هنوز زیر انگشتا كدر بود و من مي دانستم كه‬ ‫الآن دیگه نوبت به این قسمت رسیده است.چین هاي كف پاش كاملا مشخص تر شده بود و معلوم بود كه پوست‬ پاي راستش كه مشغول سرویس دهیش بودم، نرم تر و لطیف تر شده است‬ ‫به یكباره احساس كردم تموم موجودات طبیعت به حال من غبطه مي خورند و التماس كنان به من نگاه مي‬ ‫كنند. حس غرور عجیبي منو گرفته بود. درست مثل كسي كه از زیر خاك یه مجسمه طلا پیدا كرده باشه، به‬ ‫.پاهاي خانم نگاه مي كردم و دوست داشتم كه امشب به اندازه صد سال طول بكشه‬ ‫لیسیدن زیر انگشتاشو شروع كردم. زبونم رو بي مهابا لاي انگشتاش مي بردم و اونجا اندكي مي چرخوندم.‬ ‫حس عجیبي داشتم. زبونم رو كاملا پهن كرده بودم و زیر انگشتاشو مالش مي دادم. به خاطر ناخن‬ ‫درازش،انگشت بزرگش بیشتر جلب توجه مي كرد. زبونم رو از پاشنه تا نوك انگشتش بالا مي آوردم و دوباره‬ ‫و دوباره این كار رو تكرار مي مردم. آخرین بار، وقتي به نوك انگشت بزرگش رسیدم زبونم رو نوك تیز‬ ‫كرده بردم زیر ناخن درازش. كمي كه اونجا رو تفتیش كردم طعم بسیار شور لاي ناخنش منو به خودم آورد و‬ ‫حریص تر كرد. با اینكه حسابي لاك زده بود و از روي ناخنش چیزي دیده نمي شد اما برخلاف ظاهرش،‬ ‫توش پر چرك و كثافت بود. منم كه تمام این مدت دنبال چرك و كثیفي پاهاي خانوم مي گشتم، انگار كه چیز‬ ‫گرانبهایي پیدا كرده باشم با ولع هرچه تمام تر كارمو ادامه مي دادم. ولي از این ترسي كه در وجودم بود خیلي‬ ‫ناراحت بودم. با خودم مي گفتم كاش الآن زن عمو بیدار بشه و با خوشحالي بهم اجازه لیسیدن بده تا من با خیال‬ ‫راحت كارمو انجام بده. من كه به سیم آخر زده بودم پس چقدر خوب بود كه اونم همه چیز رو مي فهمید، شاید‬ خوشحال هم مي شد. اما نه اگه ناراحت و عصباني بشه چي‬ ‫به طرف انگشت دیگه پاش رفتم و نوكش رو لیسیدم. زبونم رو همانند سوهان در زیر انگشتاش چپ و راست‬ ‫مي كردم. دقایقي بعد سراخ انگشت كوچیكش رفتم.زبونم رو كه لاي این انگشتش بردم احساس طعم بسیار‬ ‫غلیظي كردم. طعمي بین ترش و شور. احساس مي كردم تكه اي چرك له شده در بین انگشت هاي كوچیكش‬ ‫گیر كرده. زبونم رو دوباره به درون لاي انگشت كوچیكش بردم و مرتب عقب و جلو كشیدم. بعدش هم كه‬ ‫احساس كردم كلي چرك با آب دهنم قاطي شده، با لذت تمام همشو قورت دادم و فرو كشیدم. در گلوم‬ ‫. خوشمزگي پاهاش رو به صراحت تمام احساس مي كردم‬ ‫موقعیتم رو عوض كردم و خودمو به روبروي خانم رسوندم تا بتونم با روي پاهاش هم سرویس بدم. تا چشم به‬ ‫چهره زیباي زن عمو خورد یه دفعه ترس برم داشت. كه نكنه یه دفعه بیدار بشه. ولي اینبار كه لذت پاهاي‬ خانوم بخصوص با قورت دادن عرق و چرك و كثافت پاهاش تا اعماق وجودم ریشه دوانده بود، با خودم گفتم‬ ‫&#8230; ایرادي نداره . اگه بلند شد بهش التماس مي كنم و بهش مي گم كه چقدر از لیسیدن پاهاش لذت بردم‬ ‫این دلداري از خودم كمي آرومم كرد. خم شدم و شروع به لیسیدن بالاي انگشتاش كردم. زبونمو گذاشتم روي‬ ‫ناخن هاش و حسابي به طرف چپ و راست دووندم. انگار كه زبونم رو روي شیشه مي مالیدم. زبونم رو به‬ ‫طرف روي پا و قسمت هاي مچ بردم. صاف و لطیف بود اما اصلا بو و مزه اي نداشت. به همین خاطر‬ ‫دوباره به سر جاي اولم برگشتم. اینجا بیشتر احساس امنیت مي كردم. تا دوباره صورتمو به طرف كف پاش‬ ‫بردم، بوي غلیظ كف پاش كه بسیار هم تند بود به مشامم رسید. بله چون من چند دقیقه پیش در جو كف پاهاش‬ ‫بودم زیاد بوش رو احساس نمي كردم. بوي پاش واقعا دیوونم كرده بود. در دریاي زیبایي پاهاش واقعا غرق‬ ‫شده بودم. نفس هاي عمیقي مي كشیدم و در یك حالت بي هوشي رفته بودم. انگار كف پاهاش كه با بزاق دهن‬ ‫من قاطي شده بودند دریایي لبریز از چرك و عرق پاش بوجود آورده بودند كه من داشتم در اون شنا مي كردم.‬ ‫كاش مي شد سرمو بزارم رو پاهاش و تا صبح بخوابم. كمي بلند شدم و به طرف ساق پاش رفتم. خانوم كمي‬ ‫تكون خورده بود و روش تقریبا به طرف زمین بود. سرش در وسط بالنج نرم فرو رفته بود. به ساق پاش خیره‬ ‫شدم. موهاي بسیار ریزي كه به نظر مي رسید تازه مي خواستند بیرون بیایند در پوست پاهاش هویدا بود.‬ ‫انگار موهاش رو همین دو سه روز پیش زده بود چون نوك موهاش تازه تازه داشت بیرون مي اومد و مي شه‬ گفت نوك موها همسطح پوست ساق پاش بود. انگار زن عمو اونشب سفره پاهاش رو براي من پهن كرده بود‬ . ‫زبونم رو تا انتها در آوردم و به حالت كاملا مسطح طوري كه سطح زیادي از پاشونو بگیره گذاشتم رو ساق‬ ‫پاش. از مچ پا تا حدودا ده پانزده سانت از پاش رو كه از شلوار لي آبي رنگ چات دار بیرون زده بود رو با‬ ‫زبونم تر كردم. دنبال مزه پاش بودم بنابر این دوباره همون مسیر رو با زبونم لیسیدم. یواش یواش زبونم‬ ‫احساس شوري مي كرد اما نه به اندازه كف پاهاش. شاید بیش از سی مرتبه ساق پاشو لیسیدم. باور كنید‬ ‫هرچقدر مي لیسیدم طعمش شدیدتر و شورتر مي شد تا اینكه بزاق دهانم بهش عادت كرد و دیگه از مزش‬ ‫چیزي نفهمیدم. شاید هم تمیزش كرده بودم و دیگه چیزي براي متصاعد كردن بو و مزه نداشت. لیسیدن ساق‬ ‫پاهاش رو بهتر و تند تر از كف پاش انجام مي دادم چون هرچه مي لیسیدم جسورتر و دیوانه وارتر مي شدم.‬ ‫با خودم گفتم دیگه وقتشه كه سراغ اونیكي پاشون برم تا دیگه بعد از این هروقت زن عمو رو دیدم بتونم با‬ ‫.افتخار به پاهاش نگاه كنم و به خودم ببالم كه زماني هر دوي این پاهاي خوشگلو لیسیده ام‬ ‫اما اینبار زبده تر و باتجربه تر قبل بودم و مي دونستم كجاي پاهاشون چرك زیادي داره. به خاطر همین هم‬ ‫همون اول درست سراغ كف پاش رفتم و زبونمو به حالت پهن روي كف پاي چپش گزاشتم. از ته پاشنه تا نوك‬ ‫انگشتاش زبونم رو با جسارت هرچه تمام تر كشیدم. مثل شیري كه پس از شكار خرگوش، اونو پاره مي كنه و‬ ‫با افتخار مي لیسه درست همین احساس در منم بود. اما در كف پاي چپش هیچ اثري از طعم چرك ندیدم. به‬ ‫خاطر همین حسابي بزاق جمع شده در دهان و روي زبونمو قورت دادم تا اونو براي فاز دوم كارم آماده كنم.‬ ‫حدود یه دقیقه بعد كارمو از نو شروع كردم و اینبار برخلاف پاي راستشون كه زبونم رو نوك تیز كرده و با‬ ‫ترس و لرز رو پاهاشون مي كشیدم، زبونم رو كاملا رو كف پاش پهن كردم و بدون اینكه فشار بدم به طرف‬ نوك انگشتاش حركت كردم. اینكار رو چندین بار تكرار كردم. پاي چپشون زیر ساق پاي راستشون قرار‬ ‫داشت از این رو كف پاي چپشون زیر فشار پاي دیگشون پ چین و چروك شده بود. وقتي زبونمو حركت مي‬ ‫دادم انگار از روي كوه دشت مي گذرم. زبري و ناصافي این پاشون بیشتر بود و این خودش هم یه زیبایي‬ ‫دیگه اي به پاشون بخشیده بود. چون بنا به تجربه الآنم مي دونستم كه كدوم قسمت پاهاشون چرك و بو و مزه‬ ‫بیشتري داره به همین خاطر بلافاصله سراغ لاي انگشت كوچیك پاشون رفتم و و زبونم رو تا تهش داخل اون‬ ‫فرو بردم. كاملا احساس مي كردم كه چیزي اون تو گیر كرده و چون نمي تونستم با انگشتاي دستم درش بیارم‬ ‫با زبونم حسابشو رسیدم. رفته رفته كه زبونم به اون چرك له و لورده شده مي خورد طعم و بوي اونم بیشتر‬ ‫مي شد. خلاصه اونقدر زبونم رو جلو و عقب بردم كه دیگه تمیز تمیز شد و طعمش هم از بین رفت. احساس‬ ‫مي كردم كه ماموریتم اینه كه باید تموم مناطق چركین رو تمیز كنم و همین تمایل به لیسیدنمو بیشتر مي كرد.‬ ‫كمي به همین منوال گذشت و من بي محابا مشغول لیس زدن بودم. نمي دونستم زمان چه شكلي مي گذره اما‬ تموم دنیا رو از آن خودم مي دونستم. فكر مي كردم كه بهترین غذاي دنیا رو خوردم. یه دفعه زن عمو برگشت‬ ‫و پاهاشو تكون داد و صدایي شبیه اه كشید. تموم بدنم سست شد. فكر كردم الآن بلند مي شه و هرچه بد و بیراه‬ هستش بهم مي گه. بعدش هم داد و بیداد كنان مي ره سراغ عموم و بعد از این هم د بیا درستش كن‬ ‫به سرعت برق لولیدم تو رخت خواب و همچون مجسمه اي خودمو بي حركت نگه داشتم. چشامو بسته بودم و‬ ‫منتظر عكس العمل شدید خانوم بودم. از تموم كارام پشیمان شده بودم و داشتم خودمو سرزنش مي كردم. انگار‬ ‫هرچي لذت دیده بودم از گلو بیرون كشیده بودند. احساس اشتباه بد جوري آزارم مي داد. هرچه دنبال یه توجیه‬ ‫بودم نمي تونستم جور كنم. آخه چي مي تونستم بگم. با خودم گفتم یكم گریه مي كنم و ازش خواهش مي كنم كه‬ ‫به مادر و پدرم چیزي نگه. فكر كتك خوردن و داد و بیداد پدر و مادرم عرق سردي بر پیشونیم گذاشته بود.‬ ‫چیكه هاي عرق رو در سر و صورتم احساس مي كردم. به غلط كردن افتاده بودم. با خودم مي گفتم اگه عموم‬ ‫یا پدر و مادرم بفهمند از خونه فرار مي كنم و مي رم به ناكجاآباد. آنجا كه عرب ني انداخت. آره این بهترین‬ ‫كاري بود كه مي تونستم بكنم. چون دیگه بعد از این كه نمي تونم به چهره خانوادم نگاه كنم. اما انگار انتظار‬ ‫من زیادي طول كشیده بود. یه ساعت كه همینطوري گذشته بود تمام بدنم به خاطر قرار گرفتن در موقعیت بد‬ ‫درد افتاده بود. آروم چشامو باز كردم. زن عمو خوابیده بود ولي اینبار دیگه خروپف مي كرد. طرز خوابیدنمو‬ ‫درست كردم. نگاهي به دسته گلي كه به آب انداخته بودم كردم. خیسي پاهاش تقریبا خشك شده بود. ولي الآن‬ ‫دیگه برخلاف چند دقیقه قبل، پشیماني و ندامت سرتاسر وجودمو گرفته بود و از نگاه كردن به پاهاش خجالت‬ ‫مي كشیدم. پشتم رو به زن عمو كردم و وانمود نمودم كه در خوابي عمیق فرو رفتم. كمي بعد زن عمو چند‬ ‫نفس عمیق كشید.از خواب بلند شد و رفت سر و روشو شست. باخودم مي گفتم چرا صبح به این زودي)یا شاید‬ ‫هم نصف شب( از خواب بلند شد. به همون حالت خوابیدم و تكون نمي خوردم. در افكار كودكانه ام كمي هم‬ ‫خروپف مي كردم كه واقعي تر جلوه كنه. با اینكه چشام بسته بود ولي مي تونستم كاراي خانوم رو تصور كنم.‬ ‫وقتي برگشت جاي پهن كردشو جمع كرد، بافیده اي كه براي مشغول كردن خودش آورده بود رو برداشت‬ ‫حدود دو سه دقیقه بعد هم رفت. صداي پاهاش داشت دورتر و دورتر مي شد تا اینكه قطع شد. مي خواستم بلند‬ ‫شم و زود در و پنجره ها رو ببندم. چون فكر مي كردم الآن عموم با چماقي غرش كنان از راه مي رسه و منو‬ ‫مي كوبه. آخه خیلي زیاده روي كرده بودم. با خودم مي گفتم اگه لآاقل آروم مي لیسیدم، متوجه نمي شد. اي‬ كاش اصلا نمي لیسیدم‬ . ‫كمي گذشت.اما از عموم خبري نشد. چشامو باز كردم. همه جا كاملا روشن بود. به ساعت نگاه كردم. واي‬ ‫خداي من درست هشت و نیم صبح بود. بلند شدم و جاهارو جمع كردم. بدون اینكه سر و صورتمو بشورم كمي نون‬ ‫و پنیر خوردم ولي از گلوم چیزي پائین نمي رفت. دم ظهر كه رسید با خودم گفتم، حالا دیگه براي نهار اگه‬ ‫زن عمو صدام كرد چه خاكي به سرم بریزم. چطور به صورتش نگاه كنم. اگه یه دفعه بهم گفت شب چه غلطي‬ ‫مي كردي چه جوابي دارم كه بهش بدم. به خاطر همین دو ساعت مونده به وقت مدرسه مون، یعني حدود‬ ‫ساعت 11 از خونه زدم بیرون. تو راه فقط خودمو سرزنش مي كردم. آخه از ساعت یك شب تا ساعت 7 من .پاهاي زن عمو رو لیسیده بودم. یعني درست 6 ساعت تمام. ‬ ‫عصر، پاي برگشتن به خونه رو نداشتم. مي خواستم از همون جا فرار كنم. تو همین افكار بودم كه دیدم به دم‬ در رسیدم‬ . ‫درو كه زدم مامانم باز كرد. انتظار یه سیلي محكم و بعدش هم هزار تا بد و بیراه داشتم. مادرم چیزي نگفت.‬ ‫كمي محبت كرد كه گشنه نیستم و&#8230; رفتیم كه تو دیدم زن عموم نشسته. در جام خشكم زد. دیگه احساس مي‬ ‫كردم كه همه چیزمو باختم. با خجالت سرمو پائین انداختم و سلام كردم. ولي اون با محبت جوابمو داد و حتي‬ ‫گلایه كرد كه ظهر چرا براي نهار نرفته بودم. مادرم هم با ناراحتي به اون پیوست و حسابي سر نصیحت و‬ ‫گلایه و دعوا باز شد ولي این شیرین ترین دعوایي بود كه تابحال باهام مي شد. نفس راحتي كشیدم و تازه‬ فهمیدم كه به شدت گشنمه‬ ‫از اون روز تصمیم گرفتم كه دیگه این كارو نكنم اما مگه مي شد. چطور پاهاي به اون زیبایي كه اینبار برام‬ ‫زیباتر از پیش بودند رو ول مي كردم. انگار جعبه جواهراتي رو براي آدم باز كنند و بعدش هم بگند بهش‬ دست نزن‬ . ‫بعد از اون تا سن ۱۴ سالگي دوبار دیگه همینطور ماموریت پدر و مادرم با هم تلاقي كرد و زن عموم پیشم ید‫.اومد. و درست به همون شكل پاهاشو لیسیدم ‫الآن كه به گذشته بر مي گردم مي فهمم كه غیر ممكنه كه زن عموم نفهمیده باشه چون حتي چند بار كه داشت ‫با مادرم صحبت مي كرد بدون اینكه متوجه حضور من بشه از خواب سبك شبانش گلایه مي كرد و مي گفت که تا صبح چند بار به خاطر سر و صداي كوچیك از خواب مي پره. ‫ولي وقتي من پاهاشو مي لیسیدم تا صبح مي خوابید.!!! شاید مي خواست حریم خانوادگي رو حفظ كنه و ‫احترام رو از میان نبره. در هر حال آدم بادرایتي بود كه هیچ گاه به روي خودش نیاورد. چون اگه اینكارو مي ‫كرد الآن چطور به روي هم نگاه مي كردیم. روابط خانوادگي با احترام متقابل پابرجاست نه با نگاه شهواني ‫طرفین به هم. و زن عمو اینارو مي دونست و من ۱۱ ساله خبري از این جریانات نداشتم‬ .		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://thumb-nss.xhcdn.com/a/8oRI2-rGXEmU4xAxhWNBIA/008/877/955/1280x720.8.jpg" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">173825</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 30/44 queries in 0.025 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-04-19 10:30:04 by W3 Total Cache
-->