<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>پايينتر &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d9%be%d8%a7%d9%8a%d9%8a%d9%86%d8%aa%d8%b1/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:04:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>پايينتر &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>مامانی عاشق خوردن کیر پسرش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%b4/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 26 Sep 2019 09:33:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدحام]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اوردمو‌]]></category>
		<category><![CDATA[اومدمو]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[ببينيم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[بيرونو]]></category>
		<category><![CDATA[پارسال]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[پايينتر]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدمو]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تروخدا]]></category>
		<category><![CDATA[تهرانم]]></category>
		<category><![CDATA[چادرشو]]></category>
		<category><![CDATA[چهارتا]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشش]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دبيرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دستشويي]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتاي]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شناسنامه]]></category>
		<category><![CDATA[فيلماي]]></category>
		<category><![CDATA[کوچيکه]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[گوشيشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لبهامون]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانشم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانشو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[ميترسيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخونيد]]></category>
		<category><![CDATA[مينويسم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستيم]]></category>
		<category><![CDATA[همديگه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[دختر خوبيه و واقعا دوسش فیلم سکسی دارم(خواهشا اگه از داستان خوشتون نيومد و احيانا خواستيد فحش بدبد به خودم بديد). اين خاطره که دارم مينويسم واسه سکسی 4 روز پيشه و کار ما به شاه کس سکس نکشيد ، دليلشم تو طول داستان خودتون ميخونيد. من اهل تهرانم و سارا بچه کونی مشهده!!! سه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>دختر خوبيه و واقعا دوسش فیلم سکسی دارم(خواهشا اگه از داستان خوشتون نيومد</h2>
<p>و احيانا خواستيد فحش بدبد به خودم بديد). اين خاطره که دارم مينويسم واسه سکسی 4 روز پيشه و کار ما</p>
<h3>به شاه کس سکس نکشيد ، دليلشم تو طول داستان خودتون ميخونيد.</h3>
<p>من اهل تهرانم و سارا بچه کونی مشهده!!! سه بار تو اين دوسال رفتيم مشهد و ديدمش (پدر من نظاميه و</p>
<h4>هرسال جنده تابستونا از طرف کسکشاي نظام ميبرنمون مسافرت) و پارسال</h4>
<p>26 اسفند (دو هفته پيش ) پستون بود که با کلي دنگ و فنگ از بابام اجازه گرفتم تا با دوستام</p>
<h5>بريم مشهد. کوس قرارام با سارا واسه شب عيد ساعت 10</h5>
<p>شب بود. من از قبل ازش قول گرفته بودم که بياد هتل و اونم قول داده بود اگه شد و اومد فقط سکس داستان بالا تنه شو</p>
<h6>در اختيارم بذاره!!! واسه من که تاحالا هيچي ایران سکس جز کس</h6>
<p>و کون تو فيلماي سکسي نديده بودم خيلي هم زياد بود. روز 29 سارا با خانوادش اومدن حرم(از قبل قرار گذاشته بوديم ساعت 2 دم مسجد صديقي ها که يه فضاي سبز داره همديگه رو ببينيم تا من يه گوشي که واسش خريده بودمو بهش بدم آخه بخاطر بعضي دلائل داداشش گوشيشو گرفته بود) و منم رفتم ديدمش و گوشيو دادم بهشو نيم ساعتي کنار هم بوديم و قرارمونو واسه ساعت 10 شب همونجا گذاشتيم. رفتم هتل(هتل که نميشه گفت يه اتاق 3*4 که فقط سه تا تخت داشت) و چون خيلي خسته بودم رو تخت دراز کشيدم و با دوستام قرار گذاشتم که ساعت 10 اونا هم با من بيان بيرونو ديگه خونه برنگردن، حدودا ساعت 8 بود که سارا زنگ زدو گفت رفته دستشويي و وقتي برگشته ديده بخاطر ازدحام جمعيت درهاي حرمو بستن و ازم خواست که برم پيشش تا تنها نباشه!!! از يه شماره غريبه هم زنگ زد به مامانشو قضيه رو گفتو مامانشم بهش گفت يه جا همون دور و ورا بشينه تا بعد از تحويل سال درها باز بشه!!! منم سريع عجله عجله لباسامو پوشيدمو از خونه زدم بيرون!!! خونه ما تو ميدون سعدي مشهد بود و از اونجا يه نيم ساعتي (با پاي پياده) تا حرم راهه و جاده هارو هم واسه تردد ماشينا بسته بودن اونشب، يه موتور دربست گرفتمو تا دم در حرم رفتم!!! با هم رفتيم بيرون حرم پشت بازار غدير که سمت دستشويي هاي شماره 1 حرمه نشستيم. جاي خلوتي بود!!! همين که نشستيم يادم افتاد اي دل غافل کليد در اتاقو نيووردم!!! چهارتا فحش به خودم دادمو نشستيم، سارا خيلي ميترسيد و همش ميگفت الان ميان ميگيرنمونو از اين حرفا، دستمو دور بازوش حلقه کردمو يکم تو چشاش نگاه کردمو گونه اش رو بوس کردم، دوباره نگاهش کردمو لبهامون تو هم گره خورد!!! حسابي لب گرفتيم، بعد چادرشو کشيد روشو منم دستمو بردم زير چادرو از بالاي مانتوش رد کردم تو و سينه هاي خوشجل و خوردنيشو شروع کردم ماليدن، همش ميگفت آرش تروخدا بسه، يه 10 دقيقه اي که ماليدم دستمو بردم پايينتر! اول گفت آرش اگه بخواي دست به اينجا بزني پا ميشم و ميرم، منم کوتاه اومدمو دوباره اومدم رو سينه هاش! يکم ديگه که ماليدم احساس کردم حشرش بالاست، دستمو بردم پايينتر و آروم آروم از زير چادر زيپ شلوارشو باز کردم و از روي شورت شروع کردم ماليدن سارا کوچيکه!!! آروم آروم دستمو از بالاي شورتش بردم بالا و بردم داخل شرتش، تميز تميز بود، انقدر تميز بود که آدم فکر ميکرد داره کف دست يه نفرو ميماله!!! هي ميماليدمو اونم هي ميگفت بسه بسه!!! تا حدودا ساعت 11 شب اين برناممون بود که ديگه سرما بهمون فشار اورد و بهش گفتم بريم سمت هتل و اگه کليد يدک داشت بريم داخل!!! رفتيم وقتي رفتم پيش يارو گفتم کليد اتاق 209 رو ميخام، ميخام با خانمم برم بالا، گفت شناسنامه يا مدرکي که ثابت کنه ايشون خانمتونه دارين؟ گفتم نه، ولي مرد مومن آدم شب عيد ساعت 12 شب با &#8230; که نمياد خونه،در ضمن من ميخام برم يه پتو بردارمو بريم دوباره حرم تا سال تحويل پيش آقا باشيم، اينو که گفتم يکم شل شد و گفت چند لحظه وايسا، کليدهاي يدکو اورد و شروع کرد شمردن، اين 206 اين 207 اين 208 اين 210 ، اتاق 209 کليد يدک نداره، ازش يه پتو امانت گرفتيمو برگشتيم همونجا و دوباره شروع کرديم ماليدن و اين حرفا، با اين تفاوت که اين سري منم پتو رو انداختم رو پاهامو منم پطروسمو در اوردمو اون زير پتو انقدر ماليدش تا ارضا شدم، ساعتاي 2 بود که رفتيم پشت صحن غدير که خيلي شلوغ بود يه جا پتو رو انداختيمو تا سال تحويل کنار هم بوديم!!! عيدتون مبارک</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>5</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176427</post-id>	</item>
		<item>
		<title>اخ عزیزم همینجوری صاف بذار تو کسم بمونه که داره ابم میاد</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a7%d8%ae-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85-%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86%d8%ac%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%b5%d8%a7%d9%81-%d8%a8%d8%b0%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b3%d9%85-%d8%a8%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a7%d8%ae-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85-%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86%d8%ac%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%b5%d8%a7%d9%81-%d8%a8%d8%b0%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b3%d9%85-%d8%a8%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 20 Aug 2019 05:10:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[:نميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[آرزوهای]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بازوشو]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ببينمت]]></category>
		<category><![CDATA[بخورين]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[بلوزشو]]></category>
		<category><![CDATA[بهترين]]></category>
		<category><![CDATA[بهرحال]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفت]]></category>
		<category><![CDATA[بودمداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[بودمنم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پارسال]]></category>
		<category><![CDATA[پايينتر]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[خدافظي]]></category>
		<category><![CDATA[خنديدم]]></category>
		<category><![CDATA[خنديديم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[داشتني]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالت]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[زيبايي]]></category>
		<category><![CDATA[سوتينشو]]></category>
		<category><![CDATA[سوتينم]]></category>
		<category><![CDATA[سوتينمو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[طوريكه]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[كوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنم]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرش]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[مهربوني]]></category>
		<category><![CDATA[موبايلم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعها]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیته‬]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[ميدونست]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميريخت]]></category>
		<category><![CDATA[ميزاري]]></category>
		<category><![CDATA[ميفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[مينداخت]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نازنين]]></category>
		<category><![CDATA[نخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نشستيم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهشو]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمون]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نميكرد]]></category>
		<category><![CDATA[نميكنم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[هردوتا]]></category>
		<category><![CDATA[هردوشون]]></category>
		<category><![CDATA[هردومون]]></category>
		<category><![CDATA[همديگه]]></category>
		<category><![CDATA[واسمون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[تاب بازي كرده، يادش بخير، فیلم سکسی خونه شون حياط بزرگي داشت، پنجره اتاقشمرو به حياط بود، كنار پنجره ياس بود، حياطشون آدمو ياد آب و هواى سکسی خوب ولطيف شمال مينداخت&#8230; پر از گل شاه کس و درخت بود، وسط درختا هم يه تاب بود،اونجا قشنگ بود گرچند اگه بهش بيشتر کونی ميرسيدن قشنگ [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>تاب بازي كرده، يادش بخير، فیلم سکسی خونه شون حياط بزرگي داشت، پنجره</h2>
<p>اتاقشمرو به حياط بود، كنار پنجره ياس بود، حياطشون آدمو ياد آب و هواى سکسی خوب ولطيف شمال مينداخت&#8230; پر از</p>
<h3>گل شاه کس و درخت بود، وسط درختا هم يه تاب بود،اونجا</h3>
<p>قشنگ بود گرچند اگه بهش بيشتر کونی ميرسيدن قشنگ ترهم ميتونست باشه، امامن اونجا رو دوست داشتم، شايد بخاطر اينكه بهار</p>
<h4>رو جنده دوست داشتم، شايدم همسليقه بوديم بهار هم حياط خونه</h4>
<p>شونو دوست داشت، درست يادمه پارسال پستون اينموقعها بود كه همش منتظر يه فرصت بوديم كه باهم بريم تو حياط خونه</p>
<h5>شونتاب بازي، کوس چقدر عكس دارم تو اون حياط هي روزگار&#8230;من</h5>
<p>نازنين هستم ، حياطي كه ازش نوشتم حياط خونه دوستم بهار، هردومون 19سالمونه، من هيكلم لاغر ، قدم 173 وزنم 56، ولي سکس داستان بهار يكم تپلبود</p>
<h6>5،6 سانت از من كوتاه تر بودو حدود ایران سکس 66كيلو وزنش،5،</h6>
<p>6 سالي ميشد كه باهم دوست بوديم، يعنى از نظر مامان اينا زياد رفت وآمدمون به خونه هم مشكل نداشت، بهار مهربون بود و دوست داشتني، هيچكدوممون دوست پسر آنچنانی نداشتيم،همه شيطنتامونم باهم بوديم، من با يهپسر حرف ميزدم،به اسم نيما كه كيلومترها از هم دور بوديم، پسر دوستداشتنى اى بود، ولي بهار شيطنتش از من بيشتر بود با نيما هم شيطونيميكرد، بماند كه اون موقعها وقتي نبود كه بدون پسر بمونه، هميشه 6، 7 تاهمزمان رو داشت، بيشترشون تلفني بودن، بهار پيش همه شون كرم ميريخت بانصفشونم سكس تل داشت! يكم هات بود، اگه پاش ميفتاد با يه پسر خوب حاضربود&#8230;گفتم كه من و بهار هواي همو خيلى داشتيم، تا حدی هم دخالت ميشه بهش گفت!يه روز بود آخراي خرداد بهار زنگ زد خونه مون اصرار داشت كه من برم خونهشون باهم درس بخونيم! نفهميدم چجوری مامانمو راضي كرد! اما ديگه&#8230;مامانامون كلي تأكيد كردن كه شيطنت نكنيم و درس بخونيم!!! اما من كهميدونستم، اونجا خبري از درس نيست، بهار ميخواد دور هم باشيم!!! قبلاز رفتنم با نيما بحثم شده بود، اونجا كه رفتم يكم پكر بودم، بهار گفت چیشده گفتم هيچي، گفت نازی بگو ديگه، چيزي نگفتم حوصله دخالتاشو نداشتم،گفت به نيما اس دادم گفتم مياي اينجا، اونم گفته جاي من ببوسش گفت پرسيدمكجاشو ببوسم؟ گفته لپشو!بهار گفت پاشو بيا لپ تو ببوسم، اين از طرف نيمائه می چسبه منم گفتمبوسشو نمی خوام، گفت ئه نازى&#8230;! باز چی شده؟ گفتم هيچی بگو بجای بوسفرستادن رفتارشو بام درست كنه، بهار گفت ولكن بابا، خيلى مهمن اين پسرا!البته واسه اون كه چندتا چندتا ازشون داشت مهم نبود، اما واسه من بود!منم سرمو انداختم پايين چيزي نگفتم، بهار ميدونست نيما رو دوست دارم، سعىكرد يكم برام حرف بزنه، آرومم كنه، اما حرفاش برام بی فايده بود،گفت نازی ناراحت نباش، دلم نمی خواد اينجوری ناراحت ببينمت! مامان يكمديگه ميره بيرون، ما تنها ميشيم، به نيما زنگ ميزنم، آشتی تون ميدم!تااون موقع كه خبری از درس نبود، تا مامانش رفت، دويديم پاى تلفن، بهنيما زنگ زديم بهار خيلي حق به جانب به نيما گفت چرا نازی منو اذيت ميكنی!خلاصه به هرطريقی بود، آشتی مون داد، آخرشم گفت تا تو و نيما همو بوسنكنين من رضايت نميدم، من يه بوس محكم فرستادم واسه نيما، اونمهمينطور!نيما گفت بهار جون، نازی جونمو جای من ببوس، نيما به هردومون جونمی گفت! گفت دوست دارم دو تا دختر همو ببوسن، گفتم نيما پس جات خيلىخاليه چون من و بهار زياد همو می بوسيم، گفت ئه پس حالا هم ببوسين، محكمكه صداش بياد، هرچى همو بوس می كرديم نيما می گفت صداش نيومد دوبارهببوسين! يكم داشت كرم ميريخت&#8230;منم دوباره بهارو بوسيدم، كنار لبشو بوسيدم، و بعد نيما گفت صداش اومد!داشتن حرف ميزدن، نيما پرسيد چی پوشيدين الان؟ گفتم من گرممه برم بيرون،اين اتاق گرمه، نيما گفت بهار الان بهترين موقعیته نازی گرمشه&#8230;! ببینشما که همو دوست دارين، منم لز شما رو باهم دوست دارم، بهار جون بجنبلباي نازی منو ببوس! بهار هم كه جلو نيما كم نمياورد از روز قبلش با همكل انداخته بودن، كه كی پرروتره !نيما با حرفاش تحريكمون می كرد كه لزكنيم، می گفت لبای همو ببوسين،نميدوني چه حالي سينه هاي همو بخورين&#8230; گفت چند ساعت پيش همين؟ گفتيم تاشب، بعداز شام من ميرم خونه، گفت پس حسابی باهم حال كنين، بعدش شب جداجدا به من زنگ بزنين برام تعريف كنين چه ها كردين&#8230;! بهار هم نامردینكرد جلو نيما گفت كه همين اواخر من برا يه پسره از هيكل نازى تعريفكردم، تو كف مونده، بهش گفتم نازی رو دوست دارم، گفته تو كه دوستش دارىپس يه بار حتما باش حال كن!نيما هم گفت شب منتظر شنيدن چيزاي خوب هستم تل رو قطع كرديم، فكنم 2ساعتیباش حرف زده بوديم، كه يك ساعتشو رو مخمون بود لز كنين!!! من كه فكرم كارنمی كرد، نيما مغزمو آب كرده بود، بهار هم كه هميشه پايه بود&#8230;! يكمنگاهش كردم نگاهشو زود ازم دزديد گفت بريم تو اتاق من، اين اتاق نمونيمكه معلوم نباشه تلی حرفيديم!رفتيم تو اتاق بهار، همون كه گفتم پنجره ی بزرگ رو به حياط داره، بهحياطشون يه نگاه ديگه انداختم، دم غروب حياطشون قشنگ تر ميشد، اتاقش از2طرف 2تا در داشت، معمولا وقتي درس می خوند واسه اينكه خواهر كوچيكشمزاحم نشه قفلشون ميكرد، درا رو قفل كرد، پرده ها رو كشيد، يه لحظه دلمگرفت ، حياطو ميخواستم ببينم، گفت بخواب الان مامان اينا ميان،من رو تختش دراز كشيدم اونم اومد كنارم، منو بغل كرد، زل زده بود توچشمام مث هميشه برق شيطنتو ميشد تونگاهم ديد! فقط همو نگاه می كرديم حسمي كردم نفسام يكم تندتر شده، فقط نگاهم به چشماش بود، هميشه بهش می گفتممژه هاى قشنگی دارى، مژه هاش فر و بلند بودن&#8230; فكرم تو زيبايي مژه هاشبود، اما اون داشت با برق چشمام حرف ميزد، اون سمت چپم بود، دست راستشوكشيد رو موهام يكم خودشو كشيد روم، يهو دستاشو آورد پايين، هردوتا دستموگرفت تو دستاش، گونه سمت چپمو بوسيد&#8230;مامانش اينا اومدن، گفت پاشو خودتو جمع كن بريم، بعد از شام كاردارم بات،گفتم واي بهار درس نخونديم مامانت كلى تهديد كرد كه ميپرسه ازمون، گفتنگرون نباش، من بهت تقلب می رسونم! خلاصه جمع و جور كردم، روسری پوشيدمگفتم بهار مرتبم؟ گفت اوهوم، خوشگلی تو همه جوره، با مامانش اينا سلام وحال و احوال كرديم، مامانش گفت شام پيتزا داريم، دخترابياين وسائل شام روبچينين، باهم رفتيم تو آشپزخونه، پشت در يخچال يه بار ديگه بوسم كرد!گفتم بهار الان يكى مياد! گفت نه نمياد! حس كردم نگاهمون به هم تغييركرده، رفتيم سر شام كنار هم نشستيم، من كه معمولا كم غذا بودم، اما بهاربهم گفت تو كه زياد نخوريم كه بتونيم يكم ورجه ورجه كنيم، يه لبخند آرومزدم، و شام در كمال آرامش صرف شد، نميدونم بهار تو چه فكرايی بود اما منمغزم ديگه فكر نميكرد!!! انقدر سريع ميگذشت كه فرصت فكركردن نبود! شام روخورديم، بهار رفت مسواك بزنه، منم ازش خوش بو كننده دهان گرفتم، تو اتاقرو تخت منتظرش نشسته بودم،داشتم با دفتر عربيش ورميرفتم،اومد تو در روقفل كرد، گفتم بيا چند كلمه درس بخونيم، كه بتونيم بگيم درس هم خونديم!!!بهار گفت باشه ولي به شرطی كه دوباره بيای تو بغل من،رو تخت دراز كشيديم،رفتم تو آغوش گرمش، بهار نگاهش فقط به لبام بود، آروم گفت يه صفحه بخونيمبعد يه لب، گفتم می خوای اول لب بعد يه صفحه بخونيم، گفت نه، لبات جايزهيه صفحه درس خوندنه، اون يه صفحه رو به هر بدبختی ای بود خونديم، تموم كهشد گفتم لبات!گفت نازي، يكم ديگه بخونيم، يه صفحه ديگه! گفتم جر زني نكن،لبات! همديگه رو نگاه كرديم خنديديم، گفت هيس! الان مامان مياد هردومونوميندازه بيرون، گفتم می خوای همون عربی رو بخونيم گفت نخير فكركردي منميزارم در بری مخصوصا الان كه نيما هم سفارشتو كرده، بايد بريم براشچيزاي خوب تعريف كنيم، گفت لباتو بده، گفتم نه ولش، من نميتونم تفتوبخورم&#8230;! گفت نازی حرفنزن! چشاتو ببند مطمئنم خوشت مياد! منم گفتم بهار يادته كه من حتی با شماغذا نمی خوردم، همش می گفتم ای! تفی يه!! گفت اين فرق داره، چشاتو ببند،منو بيشتر به سمت خودش كشيد، اين بار بهار سمت چپم بود و از كنار بغلمكرده بود، چشمامو بستم، به اين فكركردم تجربه هاي جديد می تونه جذابباشه، گرچند عمری حتى غذای دهنی كسی رو نخوردم&#8230;! حالا تفشو بخورم&#8230;!سعی كردم به تفی بودنش زياد فكرنكنم گوشه لبامو يه بوس كوچولو كرد، بعدشآروم لباشو كشيد رو لبام، چشمام همون جوری بسته بود، لباش لبامو ناز میكرد، خودمو بيشتر بهش چسبوندم،اونم كم كم محكم تر لبامو خورد، منم باريتم اون شروع كردم ميك زدن لباش، لباش و تفش اونقدرا هم بد نبود، شايدمخوب بود! از رو لبام اومد اينورتر زبون ميزد، تا رو گردنمو ريز ريز بوسمي كرد، و آروم ميك ميزد، لباشو كه گذاشت رو گردنم يه لحظه حس كردم نفسمحبس شد !!!همين طوري كه داشت گردنمو ميخورد دستشو می كشيد تو موهام خودمويكم جابه جا كردم، گفت نازى خوشت مياد؟ گفت اوهوم خوبه، يكم ديگه گردنموليس زد، چشمامو باز كردم نگاهش كردم، تو چشماش يه دنيا مهربوني ديدم وبس! يكم ديگه گردنمو خورد، يقه لباسم يكمي باز بود اونم يكم كشيدش پايينتر تا لباشو گذاشت انگار منو برق گرفت! گفتم اى بهار تفی يه! گفت بميریتوام با اين لوس بازيات! گفتم ببخشيد ولي آخه خيلی تفيه!!! پاشدم نشستمگفتم يه دقيقه وايسا، يه دستمال گرفتم گردنم رو پاك كردم!خندش گرفته بوداز كار من! گفت تو الان تفمو خوردی، لوس بازی درنيار، يه لبخند به نشونهعذرخواهی بهش تحويل دادم، و اين بار من رفتم لباشو بوس كردم، همون طوريكه كنارش نشسته بودم، دستمو انداختم دور گردنش، يكم لبای همو خورديم،اينبار زبونشم خوردم، اون دوباره رفت رو گردنم، ياد twilight افتاده بودمگفتم گاز نگيريا! چقدر اذيتش كردم اين موجود مهربونو، همين طوری كه اونداشت از اينور گردنمو ميخورد منم از اينور رفتم سراغ گردنش، سعى می كردمزياد فشار ندم بيشتر فقط لبامو می كشيدم روش، حسابي تفی شده بودم، وليديگه چيزی نگفتم، به نظرم لذت بخش بود، به اين فكركردم كه منم به اون لذتبدم، اگه دوستش نداشتم اجازه اين كارو كه بهش نمی دادم، يهو هولم داد روتخت خودشو انداخت روم به جون بلوزم افتاد از تنم درش آورد، من همش میگفتم بهار نه، می گفت هيس، مامان صداتو ميشنوه! مامانش هم خوب بهونه ایبود ها! لباسمو در آورد از گردنم تا رو سينه هامو ليس ميزد، گفتم بهاريجوري ميشم، گفت جونم، تو خوشت مياد منم يه جوری ميشم&#8230; آروم لباشو میكشيد كنار بند سوتينم گفت نازی درش بيارم، من فقط آروم ناله كرده، آرومكه صدا به مامانش نرسه&#8230; سوتينمو كشيد يكم زد بالا شروع كرد با زبونشسينه هامو خوردن، گفت چقدرشيرينی تو نازی جونم&#8230; گفتم درآرم سوتينمو، گفت بزار خودم درش ميارم،خودشو انداخت روم، لباشو آورد نزديك لبام گفت ميزاري لباتو ببوسم؟ منم درجوابش شروع كردم به ميك زدن لباش، لبامو ول كرد دوباره رفت سراغ سينههام، يكم انگشت كشيد روش بعد دستشو برد پشت سوتينمو باز كرد، منم فقطداشتم حال ميكردم، آروم آي و اوي می گفتم، تو همون حالت كه اون تقريباخودشو انداخته بود روم منم دستمو بردم زير بلوزش، سوتينشو باز كردم، اومدكنارم بلوزشو دادم بالا، شروع كردم يكم با سينه هاش ور رفتم، زياد نذاشتبخورم، بيشتر دوست داشت خودش بخوره، می گفت آخه تو خيلی خوشمزه ای، گفتمچه مزه ايم؟ گفت تو آناناسی، بزار آناناس بخورم، سريع بلوزشو درست كرد واومد رو من و دوباره افتاد به جون سينه هام من همش آى و اوی می كردم اونممی گفت يواش مامانم ميشنوه !گفتم تقصير توئه درد می گيره انقدر محكمميخوری گفت انقدر خوشمزه ای كه نميتونم آروم بخورم! تو فقط يكم يواش،نگاهش كردم خنديدم، به شيشه بالای در اتاقش نگاه كردم گفتم فكركن مامانتاز اون بالا بياد مارو ببينه، گفت شك نكن اگه ببينه رسما مياد هردومونوميكنه! بهرحال نميدونم آخر مامانش فهميد يا نه! ولى تو همين فكرا بودم كهصدای گوشيم دراومد پدر بهم اس داد كی بيام دنبالت يه نگاه به ساعت كردمگفتم بهار خيلي وقته باهميم،اونم كه همش اصرار ميكرد شب پيشش بمونم، گفتمشب رو نمي مونم، الان يكم ديگه هم هستم، به بابام اس دادم يه ربع ديگه!بهار همش غر ميزد كه كمه، گفتم بهار ساعت يه ربع به يازدهه، ديگه ديرترمامانم رام نميده خونه! گفت بهتر اونجورى هرروز ميخورمت، چيز ديگه اينگفتم فقط آروم خودمو كشيدم تو بغلش، خواستم چند دقيقه ديگه تو بغلش باشمچون به زودی بايد ميرفتم خونه، يه بار ديگه لبامو بوسيد، گفت زياد اذيتتكردم؟ گفتم نه خيلی هم خوب بود،به بازوی تپلش نگاه كردم گفتم ميخوامگازت بگيرم جای اينكه نذاشتی من زياد بخورمت بازوشو محكم گاز گرفتم، کهبعدا جاش موند ! البته اگه میدونستم جاش می مونه گازش نمیگرفتم ! بعدشلپشو بوسيدم گفتم پاشم ديگه، گفت ازت دل نميكنم كاش شب می موندی گفتمنميشد ديگه، سوتينمو واسم بست، بلوزمم تنم كردم، چشماش انگاری دلش نمیخواست من برم، رفتم مانتو مو برداشتم پوشيدم، داشتم روسريمو سرم می كردمكه دوباره موبايلم زنگ خورد، گفتم الان ميام پدر جون، گفتم بهار كليد ايندر كو؟ اومد درو باز كرد، با حسرت گفت نازي چقدر زود گذشت امروز&#8230;! گفتمولي خوب بود اونم تأييد كرد رفتيم با مامانش خدافظي كردم، گفت وايسا منتا دم در بات ميام، رفت مانتو پوشيد اومد، گفت دلم برات تنگ ميشه تو برى،آخه ازاين به بعد من بدون نازی چيكاركنم؟ گفتم فردا همو می بينم، نگراننباش، خنديد دوباره هردو تا دستامو گرفت تو دستاش، آروم لباشو گذاشت رولبام، حياط تاريك بود مطمئن بوديم كسى مارو نمی بينه، صحنه رؤيايى حياطبوسه قشنگى واسمون ساخت، گفتم بقدر كافى دير كرديم، برم ديگه، در رو بازكرد، به پدر سلام كرديم، بهار گفت مرسى كه اومدى، شب خوش، گفتم زحمتدادم، سوار ماشين شدم، برا بهار دست تكون دادم، پدر گفت خوش گذشت؟ چيزيمدرس خوندين؟ گفتم آره، خوب بود. به همين خوب بود بسنده كردم و ديگه چيزينگفتم شيشه ماشين رو دادم پايين، هوا بهاری بود و باد صورتمو نوازشميكرد،&#8230;فقط به ماه نگاه كردم، مثل هميشه، تو ماه دنبال نيمه های گمشده ام بودم،راستی ماه اون شب قشنگ تر از هميشه مي درخشيد&#8230;الان بعد از گذشت يك سال ديگه رابطه ام نه با بهار اونجورى صميميه نه بانيما، برا هردوشون آرزوهای خوب ميكنم كه قشنگ ترين روزاى منو ساختن، امادلم می خواست بازم ميشد يه بار ديگه اون احساس ها برگرده دوست داشتنی كهفراموش نشده، اما كمرنگ شده، صدتاروز قشنگ مث همه اون روزامون تقديم بهنيما جون و بهار جونم، فداى هردوتوننازنین</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a7%d8%ae-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85-%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86%d8%ac%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%b5%d8%a7%d9%81-%d8%a8%d8%b0%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b3%d9%85-%d8%a8%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175835</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس سه نفره باحال با میلف و جنده کوچولو</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Aug 2019 07:48:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرومتر]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[افتاديم]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[اومدگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[اومديم]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اينترنت]]></category>
		<category><![CDATA[ايندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[اينقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باسنشو]]></category>
		<category><![CDATA[باشهبه]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ببينمش]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بودازش]]></category>
		<category><![CDATA[بوداسم]]></category>
		<category><![CDATA[بوداونم]]></category>
		<category><![CDATA[بودبهش]]></category>
		<category><![CDATA[بودرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمنو]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدمو]]></category>
		<category><![CDATA[پايينتر]]></category>
		<category><![CDATA[پرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[چندماه]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[حالاها]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظى]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيديم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشا]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشرنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[دادخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[دادگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتشروع]]></category>
		<category><![CDATA[داشتين]]></category>
		<category><![CDATA[دخترگفت]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[ديوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[زبونشو]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخشو]]></category>
		<category><![CDATA[شدمريم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شمارتو]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[فشارمو]]></category>
		<category><![CDATA[كارمون]]></category>
		<category><![CDATA[كرديمو]]></category>
		<category><![CDATA[كنمبهش]]></category>
		<category><![CDATA[كنهبعدش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لبهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[لبهامو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشينم]]></category>
		<category><![CDATA[ماشينو]]></category>
		<category><![CDATA[ماگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرش]]></category>
		<category><![CDATA[مياوردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميترسم]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوام]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميداديه]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگيرم]]></category>
		<category><![CDATA[ميمالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ندارمگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[نزديكاى]]></category>
		<category><![CDATA[نشستيم]]></category>
		<category><![CDATA[هستگفت]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همينطور]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[واسمون]]></category>
		<category><![CDATA[يادتون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[اگر اشتباهى تو متن بود فیلم سکسی منو ببخشيد.اين قضيه مال عيد نوروزه.قضيه از اونجا شروع شد كه روز جمعه،15مرداد 89بودكه تو اينترنت چرخ ميزدم.رفتم تو يه سکسی چت روم به اسم چت روم دنيا.مشغول شاه کس چت كردن بودم كه شخصى به نام شيدا پىام داد كه يه پسر باحال بياد کونی خصوصى.منم تا [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>اگر اشتباهى تو متن بود فیلم سکسی منو ببخشيد.اين قضيه مال عيد نوروزه.قضيه</h2>
<p>از اونجا شروع شد كه روز جمعه،15مرداد 89بودكه تو اينترنت چرخ ميزدم.رفتم تو يه سکسی چت روم به اسم چت روم</p>
<h3>دنيا.مشغول شاه کس چت كردن بودم كه شخصى به نام شيدا پىام</h3>
<p>داد كه يه پسر باحال بياد کونی خصوصى.منم تا پىام شو ديدم بلافاصله رفتم تو خصوصيش و سلام كردم.اونم سلام كرد.طبق</p>
<h4>معمول جنده اول ازش محل سكونتشو پرسيدم،كه گفت اهل دزفوله.بعدش اون</h4>
<p>پرسيد كه منم گفتم اهل مشهدم.يه پستون آه ه ه ه ه ه ه ه ه طولانى نوشت كه پرسيدم چرا</p>
<h5>آه ميكشى؟گفت کوس ما كه خيلى از هم دوريم؟بعدش من يه</h5>
<p>جمله نوشتم كه متنش اين بود(مهم نيست كه چقدر فاصله داشته باشيم،مهم اينه كه دلامون بهم نزديك باشن.با اين جمله انگار جادو سکس داستان كردم،چون شيدا گفت</p>
<h6>كه خيلى از حرفم خوشش اومده.تو چت روم ایران سکس دنيا اجازه</h6>
<p>ندارى شماره بدى يا بگيرى.شيدا ازم شماره خواست ولىمن ندادم.گفتم شايد پسر باشه.بهش گفتم تو شمارتو بده.با هر پىامى كه ميداد يكى از شماره هاشو ميداد،يه خط ايرانسل داشت.شمارشو كه گرفتم ازش خداحافظى كردمو گفتم باهات تماس ميگيرم.اونم گفت منتظر تماست ميمونم،بعد از خداحافظىسريع لباسمو پوشيدم و رفتم بيرون تا از يك تلفن كارتى باهاش تماس بگيرم.ببينم راست گفته يا نه!تماس گرفتم كه يه صداى ناز گوشىرو جواب داد،سلام كردمو گفتم شيدا خانوم؟يكم مكث كرد و گفت آره.علت مكث كردنش اين بود كه اسمش يه چيز ديگه بود،تو چت روم اسمش شيدا بود،اسم اصليش مريم بود.يكم با هم صحبت كرديم ديدم اعتبار كارتم داره تموم ميشه،بهش گفتم،و گفتم با گوشيم بهت پيام ميدم و بعدش باهاش خداحافظى كردم.شب بهش پيام دادم،مشخصاتشو پرسيدم،گفت 17سالشه و ميخواد پيش دانشگاهى بخونه.مشخصات ظاهريشم داد،خلاصه شب اول گذشت كم كم بهم وابسته شديم،طورى كه روزىحداقل 100تا پيام ميداديم.كم كم پيامامو بردم طرف سكس،اولش خجالت ميكشيد ولى كم كم راه افتاد.چون فاصلمون زياد بود چندماه كارمون شده بود پيام دادن و تماس گرفتن.تو اين مدت اينقدر از هيكلش واسم تعريف كرده بود كه آرزوم بود كه ببينمش و بغلش كنم.با خودم گفتم هر جور شده يه مسافرت برم و مريم و ببينم،مطمئن بودم اگه ببينمش ميتونم باهاش سكس داشته باشم.نزديكاى عيد نوروز بود كه بهش گفتم ميخوام بيام دزفول،اونم كه انگار دنيا رو بهش داده باشن گفت بىصبرانه منتظرتم.27اسفند بود كه با يكىاز دوستام به نام علىاماده ى مسافرت شديم و با ماشينم راه افتاديم طرف دزفول.راه افتاديمو بعد از چند بار توقف توى شهرهاى بين راه شب سال تحويل رسيديم به دزفول.مريم گفته بود خونشون نزديك ميدان امام حسينه،شب رسيديم اونجا.تو ميدان چادر زديم.خواستم مريمو سر كار بذارم بهش پيام دادم و گفتم ببخشيد گلم،سفر كنسل شد،حدس زدم خيلىناراحت ميشه،يه پيام داد و گفت باشه،ايشاا&#8230;يه فرصت ديگه و شب بخير گفت و خداحافظ.من كه ديدم ناراحت شده باهاش تماس گرفتم،بعد چند لحظه با بىحالىجواب داد،سلام كردم،جواب داد.گفتم چه خبر؟گفت الان حوصله ندارم،گفتم باشه،پس اگه حوصله ندارى ما هم برميگرديم،گفت از كجا برميگردى؟كجايى الان؟گفتم الان تو چادريم،تو ميدان امام حسين،يكم بحال اومد،گفت كجا؟گفتم ميدان امام حسين،نزديك خونتون،گفت شوخى ميكنى آرش!گفتم نه جون مريم،فردا ميبينمت.از خوشحالى يه جيغ زد و گفت خيلى دوست دارم ديوونه.منم ديدم خيلى شوق كرده گفتم آرومتر ديوونه،سكته نزنى.گفت ميخوام بيام ببينمت،گفتم نه گلم،الان ديروقته،باشه فردا.بهر بدبختى بود قبول كرد.خداحافظىكرديم و من و علىخوابيديم.فرداش كه بيدار شديم ساعت حدوداى11بود،گوشيمو روشن كردم يه پيام از مريم اومد كه كجايى؟پيام دادم بيا ميدان،ما تو يه چادر آبى رنگ هستيم،روبه روش هم يه پژو پارس سفيد رنگ پاركه.گفت 10دقيقه ديگه اونجام.منم خودمو آماده كردم و منتظرش نشستم.دزدگير ماشين فعال بود كه ديدم به صدا در اومد.از چادر اومدم بيرون،يه چيزى ديدم كه سر جام خشكم زد.يه دختر ناز و خيلى قشنگ با قدى حدود170،يكم لاغر(نه زياد)با يه باسن درشت كه يه مانتوى كوتاه و يه شلوار لى تنگ و يه شال خوشرنگ پوشيده بود كنار ماشين ايستاده و داره به طرف من نگاه ميكنه.راستش من فقط عكسشو ديده بودم كه اونم مال يه سال پيشش بود.خيلى فرق كرده بود.رفتم جلو،گفت آقا آرش؟شناختمش.گفتم آره.دلم ميخواست همونجا بغلش كنم،بهش دست دادم.اونم دست داد،دستهاى لطيفى داشت.ازش خواستم بريم تو چادر،كه گفت اگه ميشه از اينجا بريم يه جاى ديگه،آخه ميترسم كسى منو ببينه.گفتم باشه،به على گفتمو به راه افتاديم.با مريم يه چرخىتوى شهر زديم،مريم خيلى خوشحال بود،تو ماشين مدام با دستش بازى ميكردم.نهارمونو رفتيم تو يه رستوران خورديم،واسه على هم گرفتيم و اومديم سمت ميدون.رسيديم پيش على،بعد اينكه ماشينو خاموش كردم دست مريمو گرفتمو لبشو بوسيدم.و گفتم خيلى دوستت دارم مريم.گفت منم همينطور.ازم پرسيد چند روز دزفول ميمونين؟گفتم هرچى تو بگى،گفت اگه اينطوره فردا ناهار دعوتين خونه ى ما.گفتم مگه ديوونه شدى دختر؟گفت جدىميگم،فردا صبح بابا و مامانم با داداشم ميرن خونه ى پدر بزرگم كه تو يكى از روستاهاى اطراف دزفوله و چون بيشتر اقواممون اونجا هستن، يه چند روزى اونجا ميمونن و منم چون درس ميخونم،باهاشون نميرم.از خوشحالى داشتم بال در مياوردم كه گفتم با كمال ميل عزيزم.و دوباره لبشو بوسيدم ولى اين بوسم طولانىتر بود،اونم منو بوسيد وگفت باهات تماس ميگيرم و خداحافظى كرد.على بهم گفت چىشد؟خوش گذشت؟گفتم جات خالى،قرار شد فردا بريم خونشون،فقط يه مشكلى هست،گفت چه مشكلى؟گفتم اگه تو هم اونجا باشى،نميتونم بهش نزديك بشم،پس اگه رفتيم خونشون به يه بهانه اى ميرى بيرون.على گفت پس من چى؟گفتم حالا تو حرف گوش كن،باقيش با من.من همش به فردا فكر ميكردم،هرجور بود روزمونو تموم كرديمو شب زود خوابيديم تا صبح سر حال باشيم.صبح ساعت 8از خواب بيدار شده بودم،على هنوز خواب بود،علىرو بيدار كردمو يه چيزى خورديم.منتظر تماس مريم بودم.ساعت10بود كه مريم تماس گرفت و گفت خانوادش رفتن روستا.آدرسشو گرفتم و گفتم الام به راه ميوفتيم.رسيديم در خونشون.در نيمه باز بود.با مريم تماس گرفتم كه اومد بيرون و گفت تا كسى نديده زود بياين تو.ما هم با عجله رفتيم تو.ما رو راهنمايى كرد به داخل.رفتيم داخل،روى مبل نشستيم .مريم رفت واسمون چاى درست كنه كه از تو آشپزخونه بهم اشاره كرد ،رفتم پيشش گفت دوستت يه جوريه،ازش خجالت ميكشم.گفتم الان درستش ميكنم و بوسيدمشو اومدم بيش على.به مريم گفتم اگه چيزى واسه ناهار لازم دارىبنويس تا على بره بگيره و يه چشمك به على زدم.كاغذو دادم به على و از خونه رفت بيرون واسه خريد.رو مبل نشستم و مريمو صدا زدم گفتم بيا پيشم بشين،لباسهاى پوشيده اى تنش بود.گفتم نميخواىلباستو عوض كنى؟گفت آخه على مياد الان،گفتم نگران نباش،فرستادمش دنبال نخودسياه،حالا حالاها بر نميگرده.رفت تو اتاقش تا لباسشو عوض كنه،تا رفت تو اتاقش منم دنبالش رفتم و پشت در ايستادم،صبر كردم پيرهنشو در آورد و يه تاب پوشيد كه كمرش معلوم بود.تا شلوارشو در آورد رفتم داخل اتاقش،يهو خشكش زد.منم زل زدم به كسش،خيلى تپل بود و از زير شورت سفيد كاملا معلوم بود،رفتم جلو ولبامو گذاشتم روى لباشو با دستام باسنشو گرفتم،شوكه شده بود،يكم كه لباى نازشو خوردم بردمش طرف تختش و رو تخت درازش كردم و خودمم رفتم روش و شروع كردم به خوردن لباش و سينه هاشو با دستام ميماليدم.تازه مريم از شوك بيرون اومد و باهام همكارى ميكرد.اونم لبامو ميخورد و زبونشو ميكرد توى دهنمو اون تو ميچرخوندش،بعد كه حسابى لبهاشو خوردم تابشو بيرون آوردم،سوتين نبسته بود،واى كه چه سينه هاى گرد و قشنگى داشت،شروع كردم به خوردنشون،صداى مريم بلند شده بود،همزمان كه سينه هاشو ميخوردم كسشم از رو شورتش ميمالوندم كه كاملا خيس شده بود،،همينطور اومدم پايينتر و شكمشو بوسيدمو ليس ميزدم و زبونمو ميكردم توى نافش.مريم خيلى حال ميكرد،با هر دستىكه رو كسش ميكشيدم يه آهى از روى شهوت ميكشيد. اومدم پايينتر روى كسش.يكم كسشو از روى شورت بوسيدم و آروم شورتشو از پاش در آوردم.چه كس قشنگى داشت،تپل و سفيد.يه زبونى روش كشيدم كه مريم يه آه بلندى كشيد،شروع كردم به خوردن كسش و با چوچولش بازى ميكردم.احساس كردم مريم صداش بلندتر شده و مدام كمرشو تكون ميده.منم سرعتمو بيشتر كردم كه مريم يه آهى كشيد و ارضا شد،مريم بى حال شده بود.كنارش دراز كشيدم و چندبار بوسيدمش.ازم تشكر كرد،دستشو گذاشت روى كيرم و يكم از روى شلوار اونو ماليد.شروع كرد به بيرون آوردن لباسهام.حالا ديگه فقط شورت تنم بود،منو هول داد روى تخت و خودشم رو من دراز كشيد و شروع كرد به خوردن لبهام.و با دستش كيرمو ميماليد.اومد پايين تا رسيد به كيرمشورتو از پام كشيد بيرون و يه دستى روى كيرم كشيد و اونو كرد توى دهنش،خيلى خوب واسم ساك ميزد.بعد 5دقيقه ساك زدن بلندش كردم و گفتم چار دستو پا بشه،اونم اطاعت كرد.يه قوطى كرم از رو ميزش برداشتم يكم به كيرم ماليدم و يكم به سوراخ كونش.با انگشتام يكم سوراخشو باز كردم و كيرمو گذاشتم دم سوراخش،آروم فشار دادم نرفت تو،خيلى تنگ بود،بهش گفتم با دستاش كونشو باز كنه،اونم هميم كار رو كرر،كيرمو گذاشتم رو سوراخ كونش و ايندفعه فشارمو بيشتر كردم كه سرش رفت تو،مريم يه جيغ زد و گفت آخ،آرش درش بيار،جر خوردم،پاره شدم،واى ى ى ى ى ،كمرشو گرفتم كه جلو نره و كم كم همشو كردم تو كون تنگ مريم،بيچاره خيلى درد ميكشيد،چند لحظه صبر كردم تا سوراخش جا باز كنه،بعدش آروم شروع كردم جلو و عقب كردن.ديگه روون شده بود و كيرم راحت جلو عقب ميشد،مريمم داشت حال ميكرد. همينطور كه تلمبه ميزدم با دستم كسشو ميماليدم كه مريم يه بار ديگه هم ارضا شد.ازش خواستم مدلشو عوض كنيم.قبول كرد.من رو تخت به پشت دراز كشيدم و ازش خواستم بياد رو كيرم بشينه.كيرمو گرفت و نشست روش،و شروع كرد به بالا و پايين شدن،خيلى حال ميداد،منم با يه دستم سينه هاشو ميماليدمو با دست ديگم با كسش ور ميرفتم،ديگه نزديكاى اومدن آبم بود.ازش خواستم دراز بكشه.دراز كشيد و من رفتم روش و يكم كمرشو بالا آوردم تا سوراخ كونش باز بشه،كيرمو كردم تو سوراخش و محكم تلمبه ميزدم.آبم خواست بريزه،به مريم گفتم آبمو كجا بريزم كه گفت بريز همون تو.چندتا تلمبه زدمو آبمو با فشار خالى كردم تو كونش،خيلى حال داد،همينطور روش دراز كشيدم،كيرم كه شل شد از تو سوراخش بيرون اومد،همديگه رو بوسيديمو بلند شديم و رفتيم حموم،تو حموم هم يه بار ديگه مريمو ارضا كردم.خودمونو شستيم و اومديم بيرون.لباسامونو پوشيديم.بعدش با على تماس گرفتم و گفتم بيا ديگه،ما كه مرديم از گرسنگى كه على يه خنده اى كرد و گفت آره جون خودت.على اومد و مريم نهار و درست كرد و سه نفرى نهارمونو خورديم.اين قضيه ادامه داره.نظر يادتون نره،فقط خواهشا فحش ندين. البته چند نفر عادت دارن.اگه دوست داشتين بقيه شو از پاره كردن پرده تا سكس سه نفرى رو واستون بنويسمخداحافظ همگى</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175844</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دلت میاد اینو بکنی با این قیافه ناز</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d9%84%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%81%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d9%84%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%81%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jul 2019 08:55:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبدارش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[احتياط]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[احساسات]]></category>
		<category><![CDATA[احساسش]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احمقانه]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[استوار]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اطمينان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتمادش]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتاديم]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امتداد]]></category>
		<category><![CDATA[امتناع]]></category>
		<category><![CDATA[اميدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتهاي]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندامش]]></category>
		<category><![CDATA[اندامم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامي]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتان]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتانش]]></category>
		<category><![CDATA[ايرادي]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاده]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[ببينمش]]></category>
		<category><![CDATA[برآورده]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگي]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرداند]]></category>
		<category><![CDATA[برگرديم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارد]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بگوييم]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بيداري]]></category>
		<category><![CDATA[پاشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايش]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایش]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایم]]></category>
		<category><![CDATA[پايينتر]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمان]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[پيچيده]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پيشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[تاريكي]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تماشاي]]></category>
		<category><![CDATA[تمامتر]]></category>
		<category><![CDATA[تنهايي]]></category>
		<category><![CDATA[جذابتر]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چرخاندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسباند]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهاي]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهايش]]></category>
		<category><![CDATA[چنداني]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[چهره‌اش]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظي]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خورديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتراش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالي]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[داستانهاي]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درحالي]]></category>
		<category><![CDATA[دست‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[دستهایم]]></category>
		<category><![CDATA[دلخواهش]]></category>
		<category><![CDATA[دلنشین]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[ديواري]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[رانهاي]]></category>
		<category><![CDATA[ران‌هايش]]></category>
		<category><![CDATA[رساندم]]></category>
		<category><![CDATA[زيبايي]]></category>
		<category><![CDATA[سازمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتها]]></category>
		<category><![CDATA[سالهای]]></category>
		<category><![CDATA[سرازير]]></category>
		<category><![CDATA[سرانجام]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سيگاري]]></category>
		<category><![CDATA[سينهاش]]></category>
		<category><![CDATA[سينهام]]></category>
		<category><![CDATA[سينههاي]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شديدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شهریور]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[ضربدري]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[‫ظاهرا]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازي]]></category>
		<category><![CDATA[فراوان]]></category>
		<category><![CDATA[فريادي]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[‫كاملا]]></category>
		<category><![CDATA[كردنهاي]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسها]]></category>
		<category><![CDATA[لباس‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندي]]></category>
		<category><![CDATA[لبهايش]]></category>
		<category><![CDATA[لبهايم]]></category>
		<category><![CDATA[لحظه‌اي]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماندانا]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[متناسب]]></category>
		<category><![CDATA[متناوب]]></category>
		<category><![CDATA[محافظت]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخلفات]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مرطوبش]]></category>
		<category><![CDATA[مسافران]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئني]]></category>
		<category><![CDATA[مقابلش]]></category>
		<category><![CDATA[مقابلم]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومتي]]></category>
		<category><![CDATA[مقداري]]></category>
		<category><![CDATA[ملايمي]]></category>
		<category><![CDATA[ممانعت]]></category>
		<category><![CDATA[منصرفش]]></category>
		<category><![CDATA[موجودی]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتی]]></category>
		<category><![CDATA[موهايم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌برد]]></category>
		<category><![CDATA[ميبردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهي]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوري]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌داد]]></category>
		<category><![CDATA[ميدانستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيد]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌رفت]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌زدم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كرد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردند]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردي]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كنم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كني]]></category>
		<category><![CDATA[ميگذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيد]]></category>
		<category><![CDATA[مينشست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کرد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانست]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزديكي]]></category>
		<category><![CDATA[نفس‌هايش]]></category>
		<category><![CDATA[نگذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگراني]]></category>
		<category><![CDATA[نمانده]]></category>
		<category><![CDATA[نمي‌دانم]]></category>
		<category><![CDATA[نميكنم]]></category>
		<category><![CDATA[نيفتاده]]></category>
		<category><![CDATA[نيمخيز]]></category>
		<category><![CDATA[هدایتش]]></category>
		<category><![CDATA[هرگونه]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همراهي]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همينجا]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[وسايلش]]></category>
		<category><![CDATA[ویلایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سالگي را پشت سر گذاشته فیلم سکسی است. دختركي بود زيباروي و خوش‌اندام كه صلابت و البته شيطنتي دل‌نشين در چهره‌اش موج مي‌زد. با اين همه، تا سکسی پيش از آن شب، تنها در دفتر شاه کس شركت و در قامت و هيئت كارمندي سخت‌كوش او را ديده بودم كه جديت‌اش احتمال کونی هرگونه مؤانست [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>سالگي را پشت سر گذاشته فیلم سکسی است. دختركي بود زيباروي و خوش‌اندام</h2>
<p>كه صلابت و البته شيطنتي دل‌نشين در چهره‌اش موج مي‌زد. با اين همه، تا سکسی پيش از آن شب، تنها در</p>
<h3>دفتر شاه کس شركت و در قامت و هيئت كارمندي سخت‌كوش او</h3>
<p>را ديده بودم كه جديت‌اش احتمال کونی هرگونه مؤانست را منتفي مي‌كرد و از اين رو، تا به اين اندازه به</p>
<h4>زيبايي جنده و جذابيتش پي نبرده بودم. در اواخر تابستان، دهكدة</h4>
<p>ساحلي برخلاف سال‌هاي گذشته بيش از پستون اندازه خلوت بود. وقتي از سر اتفاق دريافتم كه تعطيلاتش را در آنجا سپري</p>
<h5>خواهد كرد، کوس ناخودآگاه و بي هيچ اميدي ـ حتي بي‌آنكه</h5>
<p>بدانم آيا مردي او را همراهي مي‌كند يا نه ـ در پي‌اش به راه افتادم و ويلاي مجاور را اجاره كردم. هیچ‌گاه سکس داستان تا آن اندازه</p>
<h6>خود را در رابطه‌ای عاطفی، درگیر و مفتون ایران سکس احساس نکرده</h6>
<p>بودم. در سی‌وپنج سالگی احساسی بود کاملاً متفاوت از آنچه پیشتر تجربه کرده بودم. اما اکنون آن چنان دلباختۀ موجودی ظریف و دلنشین شده بودم که بی‌آن‌که بدانم چه می‌کنم، ساعت‌ها رانندگی کرده بودم تا دستکم در هوایی تنفس کنم که محبوبم از آن استنشاق می‌کند. كمي به نيمه‌شب مانده، از راه رسيد و انتظارم پايان يافت. بر روي سكوي مقابل ويلا، زير آسماني بي‌ابر، به صداي امواج دريا گوش سپرده بودم و مي‌كوشيدم حلقه‌هايي با دود سيگار درست كنم. خود را از ديدنش شگفت‌زده نشان دادم. با لطافتي كه پيشتر در او نديده بودم، پرسيد:ـ شما هم اينجاييد؟گفتم:ـ سازمان همیشه اینجا را برای مدیرانش اجاره می‌کند.و احمقانه روی کلمۀ «مدیران» تأکید کردم. بعد از چند ماه مراودۀ تجاری و مکاتبات اداری بین شرکت آنها و سازمانی که من در آن کار می‌کردم، به خوبی همدیگر را می‌شناختیم و تأکید بیهوده‌ام، تنها از سر خودپرستی کودکانه بود.به رغم مخالفت سرسختانه‌اش، كمك كردم تا وسايلش را به درون ببرد. به كنايه گفتم:ـ اگرچه استقلال و اتكاي به نفس‌تان را تحسين مي‌كنم، اما حتماً به تنهاييِ حتمي و ابدي خودبسندگي بيش از اندازه هم فكر كرده‌ايد؟لبخند مليحي بر لبانش نشست:ـ گمان نمي‌كنم مستقل بودن ضرري داشته باشد.ـ بستگي به اين دارد كه دريافت‌تان از استقلال چه باشد. اگر لوله‌كشي خانةتان را خودتان تعمير كنيد، اسمش استقلال و اتكاي به نفس نيست.و به طعنه اضافه كردم:ـ كرة شمالي با همين نگاه به خاك سياه نشسته است.بيش از اين، چنين گفت‌وگوي ملال‌آوري را در آن شب دل‌پذير ضروري نديدم. خداحافظي كردم و كرة شمالي با طمئنينه در ويلا را پشت سرم بست. آشفته‌تر از پيش، در حالي كه چهرة زيبا و پيكر خوش‌تراش محبوبم را در ذهن تجسم مي‌كردم، به خانه رفتم. گيرايي و جذابيتش در جامه‌اي كه براي سفر شبانه‌اش بر تن كرده بود، دوصد چندان شده بود و افسوس مرا دوصد بار افزون‌تر كرد كه چرا پيش از اين در گذر از ديواري كه بين خود و بيگانگان مي‌كشد، نكوشيده‌ام.كمي چاي درست كردم و با مشقت فراوان خود را به بالاي شيرواني ويلا بركشيدم تا سپيدي امواج را كه چند ده متر آن‌سوتر مي‌خروشيدند، نظاره كنم. دقايقي نگذشته بود كه نوري برون‌تاب از سقف ويلاي مجاور نگاهم را به خود خواند. پاهايم ناخودآگاه و لرزان از سقفي به سقف ديگر لغزيدند و به سوي منبع نور گام برداشتند، هرچند چيزي از درونم نهيب مي‌زد كه آنچه مي‌كنم، برخلاف اصول اخلاقي است. روشنايي مورد نظر در واقع نوري بود كه از نورگير اتاق خواب محبوبم رو به آسمان مي‌تابيد. مردد مانده بودم كه چه بكنم. سرانجام بر ترديدم غالب آمدم و بر روي سينه دراز كشيدم. با احتياط از گوشة نورگير سرك كشيدم و به درون خانه نگريستم. دختركي پري‌گون كه تنها لباس زير بر تن داشت، در برابر آيينه ايستاده بود، با حوله‌اي كوچك خود را خشك مي‌كرد و اي‌بسا از زيبايي‌اش لذت مي‌برد. از موهاي خوش‌رنگش قطرات آب به پايين مي‌چكيد و پيدا بود كه گرد سفر را در زير دوش حمام زدوده است. آنچه مي‌ديدم، بيش از انتظار يا حتي آرزويم بود. از فراز نورگير برجستگي سينه‌هايش كه چون دو ليمويي هوس‌انگيز بر سر شاخساري آويخته بودند، به خوبي آشكار بود و سينه‌بند كوچكي كه پوشيده بود، تنها نوك‌هاي آن را از زاويه‌اي كه دراز كشيده بودم، پنهان مي‌ساخت. وقتي خم شد تا شانه‌اي را از درون كيف دستي‌اش بردارد، چيزي نمانده بود كه فريادي از تحير و ستايش سر بر دهم. باسن مسحوركننده و لرزانش از ميان آنچه برپوشيده بود، آشكار شد و ذهن و خيال مرا با هر جنبشي به اين‌سو و آن‌سو كشاند. در واقع، تنها بندي باريك از ميان شكاف باسنش مي‌گذشت؛ آنچه پوشيده بود، بر وسوسة فشردن اندام خوش‌تراش‌اش مي‌افزود. دخترك مهيا مي‌شد تا به بستر برود. بار ديگر نهيبی دروني مرا به خود آورد. از آنچه كرده بودم، شرمسار شدم و با خود انديشيدم كه اگر او يا هركسي من را بر شيرواني خانه به دام مي‌انداخت، شرمندگي‌ام بسا افزون‌تر مي‌شد. با اين همه، پيش از آن‌كه خود را پس بكشم، چراغ درون ويلا خاموش شد و بيم آن مي‌رفت كه از تاريكي درون خانه بر فراز بامي كه در نور مهتاب مي‌درخشيد، ديده شوم. آرام به عقب لغزيدم و لحظه‌اي بعد با آميزه‌اي از احساسات ناهمگون و متضاد، در بستر خود به خواب رفتم. نخستين‌بار كه براي پي‌گيري تهية قطعات كامپيوتري به دفتر شركت رفتم، با او روبه‌رو شدم و در همان گفت‌وگوي آغازين احساس كردم كه چيزي در درونم مي‌خروشد و غليان مي‌كند. شوربختانه، در مراجعات بعدي جديت رفتار و سردي گفتارش سبب شد كه به آرامي از او بگريزم. با خود مي‌انديشيدم كه اگرچه دست آفرينش در طراحي پيكر و چهرة او هيچ قصوري نكرده است، اما گويا در هنگام افزودن لطافت و ظرافت، جنسيت او را از ياد برده است. با اين همه، در ديدارهاي بعدي كه سلوك او را با نزديكانش ديدم، به گمان باطل خود پي بردم و دريافتم كه سردي ظاهري‌اش، در سرشت او نيست؛ بلكه به مثابة ابزاري دفاعي است كه در برابر بيگانگان براي محافظت از خود يا شاید براي ممانعت از آشفته‌حال شدن آنها، به كار مي‌گيرد، غافل از آن‌كه اگرچه تيغ‌هاي گل سرخ، او را در برابر تهاجم کودکی بوته‌چین حفظ می‌کند، اما ممکن است باغبان عاشق را نیز خود براند.باری، آمدوشدهاي مستمرم به شركت سبب شد تا به تدريج با من مأنوس شود و بيش‌وكم از جديت خود بكاهد. گاه به لبخند دلبرانه‌اش، حركت چشم و ابرويي نيز مي‌افزود که روح و روانم را آشفته می‌ساخت، اما هيچ‌گاه نشانه‌اي بيش از اين از او نديدم. رفته‌رفته بيشتر با او آشنا شدم و هرچه بيشتر او را مي‌ديدم، بيشتر شيفته‌اش مي‌شدم و آرزوي با او بودن را در سر مي‌پروراندم؛ اما هيچ مجالي براي برآوردن تمناي دروني‌ام فراهم نمي‌آمد. سرانجام، از سر اتفاق و هنگام گفت‌وگوي تلفني دخترك با دوستي، دريافتم كه تعطيلات خود را در دهكدة ساحلي سپري خواهد كرد؛ شهرکی ویلایی در مجاورت دریای شمال که از سال‌های گشته برایم آشنا بود. صبحگاه كمين كردم تا هنگام خروج محبوبم از خانه با او رو‌به‌رو شوم. ديري نپاييد كه انتظارم برآورده شد. براي تهية وسايل صبحانه به فروشگاهي مي‌رفت كه در آن نزديكي بود. از رفتن منصرفش كردم و دعوت كردم كه صبحانه را با هم صرف كنيم. با تعلل و ترديد فراوان پذيرفت. از خوشحالي‌اي كه مي‌كوشيدم آشكار نشود، در خود نمي‌گنجيدم. لباس بيرون را از تن به در كرد و نشست. زيباتر و جذاب‌تر از آنچه بود كه شب پيش از ميان نورگير ديده بودم. ناخودآگاه تصوير بدن نيمه‌برهنه‌اش بر چهره‌اش مي‌نشست و نفس را در سينه‌ام حبس مي‌كرد. فرورفتگي گوشة لبانش، آتش بوسيدن‌شان را در درونم شعله‌ور مي‌كرد. پرسيدم:ـ هميشه تنها مسافرت مي‌كني؟ـ بله.ـ بدون همسفر، مشكل نيست؟ـ مگر براي شما هست؟راست مي‌گفت؛ نمي‌دانستم چه بگويم. اشاره به تفاوت زن و مرد هم ابلهانه به نظر مي‌رسيد و پاسخش را از پيش مي‌دانستم. دوباره گفتم:ـ هم‌ركاب نمي‌خواهيد؟ در تالاب انزلي، كوچه‌آب‌هايي در ميان ني‌زارهاي بلند جريان مي‌يافتند كه گويي هيچ پاياني داشتند. كوچه‌آب‌ها كه به دريا راه داشتند، در هزارتويي پيچ در پيچ از هم منشعب مي‌شدند يا به يكديگر مي‌پيوستند. در محل اتصال آنها به دريا، قايق‌هاي پدالي كوچك دونفره‌اي را به مسافران كرايه مي‌دادند. صاحب قايق گفت:ـ چندان دور نرويد؛ به زودي باران شديدي مي‌بارد و شكل تالاب را عوض مي‌كند. مسير برگشت‌تان را پيدا نمي‌كنيد.حرف پيرمرد به نظرم بي‌معني آمد. مسير برگشت همان سمتي بود كه آب جريان داشت و سرانجام هم به دريا مي‌پيوست. وانگهي، در آن گرماي اواخر تابستان باريدن باران، آن هم شديدش، برايم عجيب بود. دستش را گرفتم و كمك كردم تا بنشيند. با فشار پای پيرمرد به قايق، از اسكله فاصله گرفتيم و به سوي ني‌زارها ركاب زديم.كمي جلوتر چندين راه فرعي به روي‌مان باز مي‌شد. يكي را انتخاب كرديم و واردش شديم. لحظه‌اي بعد ساحل دريا در پس ني‌ها و گياهان آبزي بلندي كه اينجا و آنجا از ميان باتلاق سر برآورده بودند، ناپديد شد و جريان منظم آب تقريباً از ميان رفت. در واقع آب از هر طرف به سمت كنارة رود كه با ديواره‌اي از ني‌ها پوشيده ‌شده بود، موج مي‌خورد. بي‌توجه به زمان گرم صحبت بوديم و ركاب مي‌زديم؛ و من كه سكان را در دست داشتم، بيشتر مسحور حركات پاهاي دخترك بودم كه به زيبايي مي‌خراميدند و روح و روانم را برمي‌آشفتند. ظهر از راه رسيد و در ساية درختچه‌اي كه بر روي تلي از خاك روييده بود، استراحتي كرديم و قدري از آذوقه‌اي را كه با خود آورده بوديم، خورديم. به عرقي كه بر پيشاني‌اش نشسته بود، اشاره كردم:ـ فكر كنم خسته شده‌اي. بهتر است كم‌كم برگرديم.ـ نه، از گرماست. چندان به هواي شرجي عادت ندارم. دوست دارم آن دورترها برويم و جاهاي ناشناخته‌اش را كشف كنيم.مانتو و روسري‌اش را درآورد و با انگشت ابري را كه به بالاي سرمان آمده بود، نشان داد:ـ باعث مي‌شود كه از شدت تابش آفتاب كم شود و راحت‌تر حركت كنيم.با خرسندي پذيرفتم و به راه افتاديم. واقعاً هم هوا خنك‌تر شده بود و نسيم ملايمي از مقابل به صورت‌مان مي‌وزيد. موهاي پريشان دخترك به زيبايي در باد مي‌رقصيدند و گاه چهره‌اش را مي‌پوشاندند. سينه‌هايش از فراز تاپي كه پوشيده بود، پيدا بودند و با تلاشي كه براي ركاب زدن مي‌كرد، مي‌جنبيدند و دل مي‌ربودند. به یاد نداشتم که در سراسر زندگانی‌ام چنان لحظات دلپذیر و شیرینی را تجربه کرده باشم.اما در ميان آن خوشي ژرف، ناگهان هوا به شدت متغيير شد و ابرهاي تيره از هر سو هجوم آوردند. گفتم:ـ بايد برگرديم.دخترك بي‌آن‌كه كلامي بگويد، با حركت سر گفته‌ام را تأييد كرد. نگراني معصومانه‌اي از چهره‌اش پيدا بود. ديري نپاييد كه شدت باد فزوني گرفت و در پي آن، باران سيل‌آسايي، بی‌مقدمه، از آسمان فروريخت. جريان متلاطم آب، نافرمان از ارادة ما، قايق كوچك را به هر سويي مي‌كشاند و با تكان‌هاي شديد، آن را به بالا و پايين حركت مي‌داد. حق با پيرمرد قايق‌ران بود. امكان نداشت در آن وضعيت بتوانيم مسير بازگشت را بيابيم. از اين گذشته، بارش پياپي باران به صورت‌مان، به شدت از ميدان ديدمان مي‌كاست و كلافةمان مي‌كرد. هر لحظه امكان داشت كه قايق واژگون شود. محبوبم از سرما مي‌لرزيد و با وحشت پيش روي خود را مي‌نگريست. ناگهان از ميان ني‌زارها جزيرة كوچكي در مقابل‌مان ظاهر شد كه در واقع تل بزرگي از خاك و سنگ بود. بعدها دانستم که این خشکی کوچک، حاصل از انشعاب یکی از نهرهای تالاب بود که کمی آن سوتر دوباره به هم می‌پیوستند. جزيره پوشيده از درختچه‌ها و بيدهاي مجنون بود كه در برابر ماسه و نمك مقاوم‌اند. هرچند يافتن چنين جزيره‌اي در ميان تالاب اميدوارم كرد كه از خطر فروغلتيدن و غرق شدن در آب غران و گل‌آلود مرداب گريخته‌ايم، اما اطمينان يافتم كه راه بازگشت را به اشتباه پيموده‌ايم. با مشقت فراوان خود را به كنارة ساحل جزيره رسانديم. طنابي را كه به قايق متصل بود، به درختي كه استوار به نظر مي‌رسيد، گره زدم و چندبار محكم بودن گره را آزمودم. با خود اندیشیدم که اگر در مدتي كه در جزيره هستیم، طناب باز شود و طوفان، قايق را در دستان امواج رها کند، ديگر اميد چنداني به زنده ماندن و بازگشت‌مان نیست؛ به‌ويژه آن‌كه بعيد مي‌نمود كسي در اعماق چنين مردابي ما را بيابد و به ياري‌مان بيايد.كوله‌پشتي‌ام را به ساحل پرت كردم و از قايق پياده شدم. دستم را به سوي دختر دراز كردم:ـ ماندانا، دست‌ات را به من بده.شدت باران بيشتر شد و غرش رعد از دوردست‌ها به گوش رسيد.ـ مطمئني كار درستي است كه قايق را رها كنيم.ـ نه؛ نمي‌دانم، اما مي‌دانم كه اگر سوار بر قايق راه‌مان را بي‌هدف ادامه دهيم، مطمئناً غرق مي‌شويم. زياد هم طول نمي‌كشد. دخترك نيم‌خيز شد و كوشيد دستم را بگيرد. قايق در جريان متلاطم و گل‌آلود امواج لغزيد و سرنشين زیبای خود را به آب پرت كرد. محبوبم در تالاب فروغلتيد. به سويش خيز برداشتم. جريان آب او را در امتداد ساحل پيش مي‌برد. به سرعت كفش‌ها را از پا در آوردم و به طرفش دويدم. آماده مي‌شدم كه به درون مرداب بپرم. اما چند متر جلوتر دخترك به شاخة درختي چنگ زد و متوقف شد. دستش را گرفتم و با دشواري بسيار از آب بيرون كشيدم. هر دو نفس‌زنان بر ساحل افتاديم. ناگهان بغض دخترك تركيد و به صداي بلند گريست؛ آن‌چنان‌كه تا اعماق وجودم از معصوميتش آتش گرفت. خيس از آب و غرق در گل و لاي بود. بااين‌همه، زيبايي‌اش در ميان آن آشفتگي و پراكندگي طره‌هاي مو بر سيمايش، دوصد چندان شده بود. به جواهر درخشاني مي‌مانست كه در خاك افتاده باشد. در آغوشش گرفتم و پيشاني‌اش را بوسيدم. بدنش از سرما يا تشويش، یا ازهر دو، مي‌لرزيد. بلندش كردم و به سمت قايق و كوله‌پشتي‌ام به راه افتاديم. پاشنة پايم را نشان داد:ـ از پايت خون مي‌آيد.تازه متوجه دردي شدم كه در پاشنه داشتم. هنگامي كه پابرهنه به سويش مي‌دويدم، تكه شيشه‌اي پايم را بريده بود. با خوشحالي گفتم:ـ پس معلوم مي‌شود اينجا آن اندازه هم دور از دسترس و آمدوشد مردم نيست.و البته به سرعت دريافتيم كه جزيره بزرگ‌تر از آن چيزي است كه در آغاز مي‌نمود. در واقع، ما از سمت دماغة جزيره كه در ني‌ها و درختچه‌ها محصور بود، پاي به آن گذاشته بوديم و هرچه در اعماق آن جلوتر مي‌رفتيم، وسعتش از هر دو سو گسترش مي‌يافت. كفش‌ها و كوله را برداشتم و به اميد يافتن تخته‌سنگ يا سرپناهي كه در برابر باران محافظت‌مان كند، به سمت برآمدگي پشت بيدهاي مجنون رفتيم. كمي جلوتر در كمال شگفتي كلبة كوچكي يافتيم كه در پس بوته‌ها و درخت‌هاي انبوه جزيره از ديده پنهان شده بود. كلبه بيشتر به آلونك شكارباني مي‌مانست كه در پاييز ـ هنگام كوچ پرندگان مهاجر از شمال روسيه به مرداب انزلي ـ محل اقامت شكارچيان بود. طول و عرض آن كمتر از چهار گام بلند بود و به كمك چند پايه، به ارتفاع تقريباً يك متر، بالاتر از سطح زمين قرار داشت. با احتياط از پلكان چوبي بالا رفتم و به درون كلبه سرك كشيدم. درون آن كم و بيش مرتب بود و وسايل آشپزي و شكار از ديواري آويزان بودند. كف كلبه نيز گليم فرسوده‌اي پهن شده بود.ـ ماندانا بيا تو؛ كسي اينجا نيست.دخترك درحالي كه خود را از شدت سرما جمع كرده بود، به درون آمد و با ترديد و واهمه نگاهي به اطراف انداخت. هوا رو به تاريكي مي‌رفت و كور سوي نوري از ميان پنجره‌اي كوچك به درون كلبه مي‌تابيد. ترنم باران بر شيرواني حلبي به گوش مي‌رسيد. از گوشه‌اي چراغ گردسوزي يافتم و با فندكي كه در كوله‌پشتي داشتم، روشن كردم. دخترك دست خود را بر بالاي چراغ گرفت تا گرم شود. اجاق سنگي آلونك آكنده از چوب خشك و هیزم بود. مقداري از هيزم‌ها را بيرون آوردم و باقي‌مانده را روشن كردم. نور و حرارت، اميد به زندگي را دوباره در وجودم شعله‌ور كرد. پوستيني را مقابل آتش، روي گليم، گذاشتم و دست محبوبم را گرفتم.ـ بنشين اينجا. الآن گرم مي‌شوي.ـ خيلي سردمه.ـ براي اين‌كه سر تا پاي لباس‌هايت خيس است. بايد همه را در بياوري.با حركت سر مخالفت كرد.ـ دختر! كار دست خودت مي‌دهي. اين طوري تا صبح دوام نمي‌آوري.با ترديد و پرسش به صورتم نگريست. مظلوميت دلبرانه‌اي در نگاهش موج مي‌زد. مي‌خواستم گونه‌اش را ببوسم، اما دست نگاه داشتم تا مبادا او را از خود برانم. پشت به من ايستاد و به آهستگي دكمه‌هاي پيراهنش را باز كرد. مانتو‌ و روسري‌اش در قايق مانده بود. كمك كردم تا پيراهنش را دربياورد. دست بردم و دكمة شلوارش را كه آكنده از آب گل‌آلود نهر بود، باز كردم. با هر حركت من، از خود مقاومت نشان مي‌داد، اما بي‌آن‌كه هيچ‌يك كلامي بگوييم، شلوار را از تن به در كرد. پيكر پري‌گونش در نور لغزان چراغ گردسوز و آتش اجاق سنگي مي‌درخشيد و دلم را در درونم فرومي‌ريخت. همان شورت كوچكي را به تن داشت كه بخش چنداني از باسن وسوسه‌كننده‌اش را نمي‌پوشاند. دست بردم تا بند سوتين‌اش را باز كنم. به شدت ممانعت كرد:ـ نه، اين را روي تنم خشك مي‌كنم.ـ ببين چقدر خيس است. سينه‌پهلو مي‌كني. نگران نباش، نگاه نمي‌كنم.به رغم مخالفتش، سوتين‌اش را باز كردم. در حالي كه پشت به من و رو به آتش ايستاده بوده، دست‌ها را بالا آورد و ضربدري بر روي سينه‌هايش گذاشت. حولة كوچكي را كه براي محافظت در برابر آفتاب آورده بودم، از ته كوله يافتم و بر روي شانه‌هاي محبوبم انداختم. حوله تا كمي پايين‌تر از كمر او را پوشاند و دخترك آن را به شدت دور خود پيچيد. دست به زير حوله بردم و شورت خيسش را به آرامي پايين كشيدم. بي‌فايده مقاومت كرد . . . از كلبه بيرون زدم. در ميان گودالي سنگي آب تميز باران يافتم و كتري و سطلي را كه با خود برداشته بودم، از آب پر كردم. از قايق ته‌ماندة وسايل‌مان را برداشتم و بار ديگر از محكم بودن گره و استواري درختي كه طناب را به آن بسته بودم، اطمينان پيدا كردم. هوا كاملاً تاريك شده بود. از ميان چاله‌هاي آب‌گرفته به سوي كلبه بازگشتم. در اندك زماني كه بيرون بودم، كلبه نظمي يافته بود كه نشان از حضور زني در آن داشت. دختر قدري ژامبون و مخلفات آن را در ظرفي ريخته بود و لباس‌ها را بر چهارپايه‌اي مقابل اجاق آويخته بود. درحالي كه حوله را دور خود پيچيده بود، چهار زانو مقابل آتش نشسته بود. با صداي باز شدن در، روي برگرداند. اشك در چشم‌هايش حلقه زد و با نگاهي محزون به نقطه‌اي خيره شد. در سكوت كنارش نشستم. كوشيد بدن سيم‌گونش را در حوله پنهان كند. با صدايي گرفته گفتم:ـ معذرت مي‌خواهم. من مقصرم كه تو را به اين تفريح ابلهانه آوردم.انگشتش را به زير مژه برد تا اشكي را كه در چشمانش حلقه زده بود، پاك كند، اما نتوانست و قطره اشكي چون دُر غلتان بر گونه‌اش سرازير شد. بغض در صدايش موج مي‌زد:ـ نه، من بودم كه با پيشنهاد تو براي برگشتن مخالفت كردم. تازه خودم هم هيجان داشتم كه . . .نتوانست ادامه دهد. شانه‌هاي لرزانش را در آغوش گرفتم و صورتم را به گونه‌اش چسباندم:ـ ايرادي ندارد. اين هم لحظه‌اي از زندگي‌مان در ميان روزمرگي ملال‌آور شهرنشيني است. وقتي اين ماجرا تمام شود، داستان‌هاي جالبي داري كه براي خانواده و دوستان‌ات تعريف كني.به زحمت لبخندي زد؛ گويي باور نداشت كه به سلامت از اين حادثه گذر كنيم. خواست كه ظرف غذا را پيش بكشم. آتش اجاق گرماي مطبوعي به فضاي كوچك كلبه بخشيده بود و صداي جوشيدن آب درون كتري همراه با نواي باراني كه بي‌وقفه بر شيرواني فرومي‌ريخت، حسي آميخته از رخوت به هردوي‌مان بخشيده بود. لقمه‌هاي كوچكي درست مي‌كردم و در دهان محبوبم مي‌گذاشتم، زيرا دخترك كه ناگزير بود با هر دو دست لبه‌هاي حوله را نگاه دارد، در خوردن دچار مشكل شده بود. بطري كوچك مشروبي را كه با خود آورده بودم، از جيب كوله درآوردم و كمي از محتوياتش را در ليواني مسي ريختم:ـ بخور عزيزم.با تكان سر مخالفت كرد. ليوان را به لبش نزديك كردم.ـ گرم مي‌شوي و كمك مي‌كند كه اين ماجرا را راحت‌تر تحمل كني. بخور.كمي از آنچه را در ليوان ريخته بودم، لب زد و روي ترش كرد:ـ نمي‌توانم، خيلي تلخه.ـ فرض كن داري دوا مي‌خوري.و ليوان را به سوي دهانش كج كردم. به سختي جرعه‌اي نوشيد و آشفته‌حال دست بلند كرد تا از ظرف غذا، لقمه‌اي بردارد و تلخي الكل را بزدايد. همراه با حركت سريع دست‌ها، حوله به كناري رفت و ران‌ها و سينه‌هاي زيبايش آشكار شدند. شكاف دخترانه‌اش را در ميان ران‌هايي كه هر بيننده‌اي را آشفته مي‌كردند، پنهان كرده بود. هيچ‌گاه تا به اين اندازه از حضور زني مفتون و مشعوف نشده بودم. بي‌ترديد اگر در آن وضعيت خاص به دام نيفتاده بوديم، بي‌درنگ در آغوشش مي‌كشيدم و سرتاپاي وجودش را مي‌بوييدم:ـ آه، تا معده‌ام سوخت.ليوان را با اكراه پس زد. باقي‌ماندة آن را لاجرعه سر كشيدم. صورتش گل انداخته بود. مشروبي بود قوي و بي‌اندازه گيرا. آتشي در درونم شعله گرفت و پلك‌هايم سنگين شدند. خستگي ركاب زدن‌هاي چندساعته و سنگيني رواني آنچه بر ما گذشته بود، خستةمان كرده بود. قدري دیگر هيزم در آتش ريختم، حفاظ پنجره را انداختم و صندوق بزرگ و سنگيني را به پشت در هل دادم:ـ حالا راحت بخواب عزيزم. صبح به دنبال راه بازگشت مي‌گرديم.دخترك با درنگ گفت:ـ لباس‌هايم را بپوشم . . .ـ محال است كه در اين هوا خشك شده باشند. بايد تا صبح صبر كني. هواي كلبه هم كه به اندازة كافي گرم است.و براي اطمينان لباس‌ها را يكي يكي با دست امتحان كردم. وقتي شورت ظريفش را لمس مي‌كردم، بار ديگر چيزي در درونم خروشيد. لطافت اندامش را بر جامة زيرش احساس مي‌كردم:ـ همين‌جا كنار آتش، روي پوستين بخواب. من روي تخت دراز مي‌كشم.تخت چوبي زهوار دررفته‌اي بود كه تنها با تشك مندرسي پوشيده شده بود. كوله‌پشتي را مچاله كردم تا دخترك به جاي بالشت زير سر بگذارد. اثر الكل در چشم‌هايش پيدا بود و دچار رخوت شده بود. به آهستگي دراز كشيد و حوله را از روي سينه تا زير شمكش كشيد. با لبخندي گفت:ـ اين‌كه هيچ جاي آدم را نمي‌پوشاند. وقتي تا روي سينه‌ام مي‌كشم، پايين پايم معلوم مي‌شود، وقتي هم تا روي . . .مردد ماند چه كلمه‌اي به كار به برد. هر دو خنديديم؛ نخستین خندۀمان پس از گرفتاری در تالاب بود. بلند شدم و چراغ گردسوز را خاموش كردم. تنها شعلة آتش اجاق سنگي، كورسوي نور لرزاني را به فضاي كلبه مي‌رساند:ـ ديگر نگران بالا و پايين نباش. در اين تاريكي چيزي مشخص نيست.چنين نبود. سپيدي بدن دخترك در نيمه‌تاريكي اتاق چون مرواريدي مي‌درخشيد. لحظه‌اي به سكوت گذشت.ـ باز هم از آن چيزها داري؟ حسابي گرمم كرد.با شعف از جا پريدم و تا نيمه در ليوان مشروب ريختم. محبوبم درحالي كه صورتش را از شدت تلخي الكل جمع كرده بود، قدري از آن را نوشيد و ليوان را چون طفلي شيرين به دستم داد. محو تماشاي چشمانش و لغزش نور اجاق بر سيمايش شدم. انگشتان ظريف و خوش‌تراش دخترك را در دست گرفتم و بر لب گذاشتم. لبخندي محو بر گوشة لبانش نشست و شرمگينانه، شرمي آميخته به شيطنت دخترانه، شب‌بخير گفت. بر روي تخت دراز كشيدم. پلك‌هايم سنگين شدند، اما خوابم چندان سنگين نبود. صداي نفس كشيدن‌هاي منظم محبوبم خبر از احساس آرامشش مي‌داد. ساعتي از شب نگذشته بود كه در ميان خواب و بيداري با صداي سرفه‌هايش از تخت جستم. ظاهراً الكل گلويش را خشك كرده بود. بلند شدم تا آبي را كه جوشانده بوديم، به او بدهم و در اجاق نيز هيزم بگذارم. اما آنچه ديدم در جايم ميخكوبم كرد. دخترك به آرامي بر روي شكم به خواب رفته بود و در اثر گرما حوله را به كناري انداخته بود. اندام لطيفش عقل از سرم ربوده بود. مردد مانده بودم. با خود انديشيدم كه شايد سرفه‌ها از سر عمد بوده‌اند. به آرامي نفس مي‌كشيد و سينه‌اش كه چون ليمويي آبدار از ميان بازوي سپيدش پيدا بود، با هر دم و بازدمي، بالا و پايين مي‌رفت. به پايين نگاه كردم. گويا وقتي خواب بودم، شورت نيمه مرطوبش را بر تن كرده بود. نمي‌دانستم چه بكنم. از يك‌سو مي‌ترسيدم كه بي‌تحركي‌ام را در دل به حساب بلاهتم بگذارد و از سوي ديگر از آن بيم داشتم كه محبوبم واقعاً در خواب باشد و از اين‌كه از اعتمادش سوء استفاده كرده‌ام، خشمگين شود. هملت‌وار بر سر دوراهي بودن يا نبودن مانده بودم. سرفه‌ها قطع شده بودند و پلك‌هايش تكاني نمي‌خوردند. دخترك كوله‌پشتي را به كناري انداخته و بازو را زير سر و گونه‌اش گذاشته بود. لحظاتي سپري شدند. يك پايش را زير شكم جمع كرد و در كنار گرماي مطبوع آتش به آرامي نفس كشيد. سرانجام بر ترديدم غالب آمدم. زيبايي اندام برهنه و باسن‌هاي سپيد و فربه‌اي كه در تاريكي شب مي‌درخشيدند، راهي براي مقاومت نگذاشته بودند. در كنارش زانو زدم و در سكوت دراز كشيدم. يك دستم را دورش انداختم. صداي نفس كشيدنش تغييري نكرد. در دل اميدوار بودم كه بيدار باشد و همة اينها شگردي باشند براي فراخواندن من به سويش. به نرمي گوش‌ها و موهايش را نوازش كردم و شانة برهنه‌اش را بوسيدم. با صدايي كه به زحمت شنيده مي‌شد، نامش را صدا كردم:ـ ماندانا، عزيزم.چيزي نگفت.ـ ماندانا ، آب مي‌خواهي؟اين بار نجوا‌كنان گفت:ـ نه، ممنونم.در میان باران سیل‌گون شهریور ماه شمال، صدايش به نرمي نسيم بهاري بود. يكّه خوردم و قدري خود را پس كشيدم. بي‌آن‌كه چشم بگشايد يا حركتي به خود بدهد، دست بلند كرد و لاي موهايم برد. سرم را به سوي گونه‌اش كشيد.ـ خيلي سرفه مي‌كردي. آب مي‌خواهي عزيزم؟ـ نه، تو را . . .ادامه نداد. نيازي هم نبود. با ملاطفت هرچه تمام‌تر، چنان‌كه ظرفي بلورين و پربها را جابه‌جا مي‌كنم، محبوبم را به سوي خود چرخاندم و در آغوشش گرفتم. لب‌هايم را بر لبان آتشين‌اش گذاشتم. مشتاقانه آنها را مكيد و بوسيد. بازويم را زير سرش بردم و با دست ديگرم، كمر و باسن نرمش را نوازش كردم و به سوی خود کشیدم. بدنش را به من چسباند. با سستی پيراهنم را از تن درآوردم و پاهايم را دورش حلقه كردم. عطر خوشش مدهوشم كرده بود و روحم را نوازش مي‌داد. سخت مشغول بوسيدن لب‌ها و سينه‌هايش شدم. به محض اين‌كه نوك سينه‌هايش را با زبانم نوازش كردم، نفس‌هايش شديدتر شد و از ژرفاي وجودش آهي ممتد كشيد. دست‌هايم را در دو سويش ستون كردم و غرق تماشاي محبوبم شدم. چشم‌هايش را گشود و لبخندي زد. با انگشتانش موي سينه‌ام را نوازش كرد. با لحنی شیطنت‌بار پرسید:ـ چرا اين طوري نگاهم مي‌كني؟ـ براي اين‌كه تو بي‌نظيري عسلم.صورتم را قدري عقب بردم تا بهتر ببينمش، اما بي‌درنگ مرا به سوي خود كشيد. رويش دراز كشيدم تا با تمام وجودم احساسش كنم. گردن و زير گونه‌اش را بوسيدم. دخترك از خود بي‌خود شد.دقایقی طولانی را به نوازش و بوسیدن همدیگر گذراندیم. برخورد دستم با هر نقطۀ حساسی از اندامش با آهی ممتد همراه می‌شد. كوشيدم تا دستم را به درون شورتش ببرم. ممانعت كرد و با دست مانع از نفوذ انگشتانم شد. با دست ديگرم به آرمي دستش را پس كشيدم و به آنچه مي‌جستم، رسيدم. ميان دو پايش كاملاً لزج و آبدار، مانند تالابی از شهوت، بود و خيسي آن تا روي ران‌هايش سرايت كرده بود. ديگر تاب مقاومت نداشتم. نيم‌خيز شدم و به آرامي تنها چيزي را كه بر تن داشت و بين‌مان حائل شده بود، پايين كشيدم. بدون آن‌كه از خود مقاومتي نشان بدهد، گفت:ـ نه . . . نه . . .شورتش در بالاي زانويش لوله شد و از پايش درآمد. محبوبم كاملاً برهنه پيش رويم دراز كشيده بود. به آرامي پاهايش را باز كردم؛ زيباترين منظرة آفرينش در مقابلم آشكار شد. خطي زيبا و خيس در ميان ران‌هاي بي‌مانند، لرزان و مسحوركننده‌اش، همچون رد سم آهويي بر برف مي‌درخشيد و مرا به خود مي‌خواند. بار ديگر در كنارش دراز كشيدم و با شدتي كه در توانم بود، در آغوشش كشيدم. می‌خواستم به او فرصتی بدهم تا اگر از همبستر شدن با من پشیمان شده یا تحت تأثیر الکل و موقعیتی که در آن گیر افتاده بودیم، تن به خواسته‌ام داده است، خود را پس بکشد و امتناع کند. چنین نکرد و آتش اشتیاقی که در چشمانش می‌سوخت، مرا بیش از پیش در عزم‌ام راسخ‌ کرد.انگشتانم در حالي كه باسن محبوبم را لمس مي‌كردند، از ميان ران‌هايش به تنگ‌ترين و خيس‌ترين مجراي موجود در كلبه رسيدند و با تمام وجود ميان آن را كاويدند. صداي دخترك، آميخته با آهي تمناگونه، بلند شد. دستش بر روي زيپ شلوارم رفت:ـ اين را درش بيار ديگه، زود باش.شتابان شلوار از تن به در كردم. محبوبم شيفته‌وار دست برد و آلتي را كه از هر روزگاري سخت‌تر و افراشته‌تر شده بود، در دست گرفت و فشرد. در هم آميخته بوديم و تن يكديگر را مي‌بوسيديم و مي‌بويديم:ـ ماندانا، خيلي دوستت دارم، ديوانه‌وار مي‌خواهمت.چشم‌هايش خمار و اندامش سست شده بود. بار ديگر آن را در دست فشرد و با نجوايي كه عاري از هوشياري مي‌نمود، گفت:ـ مي‌خواهمت، زود باش.و اين بار هوشيارانه‌تر اضافه كرد:ـ ولي عزيزم مواظب باش.بي‌آن‌كه فشاري به او بياوريم، بر رويش نشستم و آلتم را از روي شكمش به ميان سينه‌هاش راندم و به نرمي حركت دادم. با چشم‌هاي بسته، لب‌هايش را نيمه باز كرد، گويي اندامم را براي مكيدن مي‌جست. لذتي غريب در وجودم زبانه كشيد. آلتم را پيشتر راندم و ميان لب‌هايش رساندم. حريصانه سرش را در دهان گذاشت و مكيد. از خود بي‌خود شدم و آن را بيشتر در دهان دخترك فروبردم. نتوانست، دستش را بالا آورد، با انگشتان ظريفش قطر آن را گرفت و از دخول بيشتر ممانعت كرد. با اين همه، ظرافت انگشتانش بر دور آلت افراشته‌ام، مدهوش‌ترم كردم و آن را در دهانش فشردم، قدري آن را مكيد و از دهانش در آورد:ـ دارم خفه مي‌شوم.و زبانش را به زير آلتم رساند و ليسيد. از جا پريدم.ـ زود باش ديگه. مي‌خواهم.از روي محبوبم برخواستم، پاهايش را بلند كردم و بر شانه‌ام گذاشت. آنچه را مي‌جست، بر روي آنچه در آرزويش بودم، گذاشتم؛ قطرش را در دست گرفتم و چندين بار از بالا به پايين به ميان شكاف دخترك كشيدم. نفس‌هايش كه آكنده از شهوت و ميل به عشق‌بازي بود، به شماره افتاد:ـ آه . . . بكن تو . . . ديگر نمي‌توانم تحمل كنم.از سر شيطنت گفتم:ـ چي را بكنم تو عزيزم؟پرسشم را نشنيده گرفت و خود را به سمت جلو فشرد و باز و بسته كرد:ـ زود باش بكن! من را بكن!ـ چي مي‌خواهي؟ـ اذيتم نكن. بكن ديگه . . . مي‌خواهم . . . مي‌خواهم . . .ـ چي مي‌خواهي خوشگله؟جيغي كشيد:ـ زود باش . . . آه . . . مي‌خواهم، من را با آن . . . بكن.ديوانه شده بودم. ران‌هايش را گرفتم و همراه با پوستيني كه در زيرش بود، به سوي خود كشيدم. احساس كردم اندامي قطور شكافي تنگ را مي‌شكافد و پيش مي‌رود. جيغي كشيد:ـ آي‌ي‌ي‌ . . . يواش‌تر، نمي‌توانم. خيلي . . . آه . . . آي . . . چيزي را كه مي‌خواست با شدتي عاشقانه در درونش فرو كردم و بيرون كشيدم؛ و دوباره و دوباره؛ با همان شدت. جيغ مي‌كشيد و تمنا مي‌كرد:ـ نمي‌خواهم تمام شود . . . تا ته بگذار تو . . . تا آخرش . . .در آستانة انزال، آلتم را بيرون كشيدم. ناليد:ـ نه . . . در نيار!ـ برگرد عزيزم. چهاردست‌وپا؛ زود باش بچرخ!با هیجان و شتاب چرخيد، چهاردست‌وپا شد و باسنش را به سويم بالا گرفت. كل آن مجموعة هوس‌برانگيز و بي‌نظير در اختيارم بود. هيجان عقلم را ربوده بود. از يك‌سو اندام متناسب، باسن گرد و مجراي دخترانة تنگش مدهوشم كرده بود و از سوي ديگر، كلام شهوت‌آلودش بر هيجان و لذتم دامن مي‌زد. با كف دست چند ضربه به باسن نرمش زدم:ـ زود باش . . . بده . . .ـ دارم مي‌دهم ديگه . . . پاره‌اش كن . . .دست‌هايم را بر باسنش ستون كردم و تمام وزنم را رويش انداختم. آلتم را در سوراخش فرو مي‌بردم، و هم‌زمان او را به سوی خود می‌کشیدم. با لذت به محل فرو رفتن خيره شده بودم و گهگاه به نرمي باسنش را سيلي مي‌زدم. تنگي مجراي دخترك قطر اندام كلفتم را مي‌فشرد. متعجب بودم كه چگونه چنين چيزي را در خود جاي مي‌دهد. گاهي در فرو كردن‌هاي عميق، سر آلتم به انتهاي فرج دختر مي‌خورد و جيغش را بلندتر مي‌كرد. باسنش در اثر تكان‌هاي شديد مي‌لرزيد و موج مي‌خورد.بر رویش دراز کشیدم، با ران‌هایم باسن و میان دو رانش را گشودم و دوباره تا انتها فروکردم. سابیدن موهای زبر سینه و پاهایم بر آن اندام سپید و صاف هیجان هردوی‌مان را به اوج رسانده بود. دست‌هایم را در زیرش حلقه کردم و لیموهای آبدارش را در مشت‌هایم فشردم. با هر ضربۀ من به درون، ماندانا نیز باسن و آلت دخترانه‌اش را به سمت بالا حرکت می‌داد؛ گویا می‌خواست مطمئن شود که خست به خرج نمی‌دهم و چیزی را بیرون نگه نمی‌دارم.ـ چه خوب مي‌خوري دختر!با لذت مشغول كردن دختر و ماليدن پستان‌هايش بودم. احساس می‌کردم سوراخ دخترانه‌اش آش و لاش شده است. ناگهان شدت جيغ‌هايش افزايش يافت. چيزي از درون منفذش به بيرون تراويد. شل شد:ـ آه . . . آه . . . صبر كن . . . ديگر نمي‌توانم . . . يك كمي صبر كن! ماندانا بي‌حال بر زمين افتاد. قدري درنگ كردم. هر دو به نفس نفس افتاده بودیم. در مقابلش دو زانو نشستم و از او خواستم تا بر روی آلت افراشته‌ام بنشیند. نیم‌خیز شد و با دیدنش آه بلندی از تعجب کشید:ـ وای . . . چقدر بزرگه . . . این توی من بود؟! دستش را گرفتم و با احتیاط بر روی آلتم نشاندم. آرام آرام و در حالی که با دست هدایتش می‌کرد، بر رویش نشست تا سرانجام دستۀ دلخواهش تا انتها در فرج نرم و سفیدش فرورفت. شروع به بالا و پایین رفتن کرد. دست‌هایم را به زیر باسنش بردم و در حالی که نوک سینه‌هایش را می‌مکیدم، کمک کردم تا حرکاتش را آسان‌تر انجام دهد. ديري از حركات متناوب و مستمرمان نگذشته بود كه ديگر نتوانستم مقاومت كنم. بی‌آن‌که از او دربیاورم، بر کف کلبه خواباندمش، پاهایش را بالا گرفتم، دست‌هایم را در دو سویش ستون کردم و با شدتی وحشیانه و تجاوزگونه در او فرو کردم. دیری نگذشت که در میان جیغ‌ها و تمناهای مشتاقانۀ دخترک، آلتم را ـ خيس و افراشته ـ همراه با آه بيرون كشيدم و مايع لزجي را با فشار بر روی ناف و خط گشوده‌شدة آلت دخترانه‌اش پاشيدم. بوسيدمش، تشكر كردم، و در كنارش دراز كشيدم. سرش را بر روي سينه‌ام گذاشت. سيگاري روشن كردم و با مو‌هايش مشغول بازي شدم. اميدوارانه گفتم:ـ نگران نباش دلبندم. فردا به هر ترتيبي كه شده، راه بازگشت را پيدا مي‌كنم و به خانه‌ات مي‌رسانم.لبخندي زد و گلايه‌كنان گفت:ـ مگر لازمه كه حتماً فردا برگرديم؟ فعلاً كه همه چيز داريم!</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d9%84%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%81%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175125</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.009 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 09:00:36 by W3 Total Cache
-->