<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>پیشرفت &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d9%be%db%8c%d8%b4%d8%b1%d9%81%d8%aa/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:05:46 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>پیشرفت &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>کس گیجه گرفتن جنده از شدت فاک</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b3-%da%af%db%8c%d8%ac%d9%87-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%af%d8%aa-%d9%81%d8%a7%da%a9/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b3-%da%af%db%8c%d8%ac%d9%87-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%af%d8%aa-%d9%81%d8%a7%da%a9/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 12 Dec 2019 08:51:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[آلبالو]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[احساسات]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[باورتون]]></category>
		<category><![CDATA[بخواین]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردیم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بوددستمو]]></category>
		<category><![CDATA[بودیمو]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونو]]></category>
		<category><![CDATA[بیشعور]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنمو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت]]></category>
		<category><![CDATA[تایتانیک]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تشویقم]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[جریانات]]></category>
		<category><![CDATA[جورواجور]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهاش]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوششون]]></category>
		<category><![CDATA[خونتون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دروازه]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سوالای]]></category>
		<category><![CDATA[سیگارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارک]]></category>
		<category><![CDATA[شناختم]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینم]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینو]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[کردبعد]]></category>
		<category><![CDATA[کمربندمو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکترین]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لبهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مختلفی]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نظراتتون]]></category>
		<category><![CDATA[نظراتشون]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[واااای]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و شیرین بگم که بیشتر فیلم سکسی تو حال و هوای داستانمون باشین.بعد از اینکه درسمو تموم کردم چون پایان خدمت داشتم بلافاصله کارو شروع کردمو چون سکسی همه زندگیم کارم بود و جز این شاه کس تفریح دیگه ای نداشتم به سرعت تو کارم پیشرفت کردمو تو پروژه های بزرگ زیادی کونی دعوت می [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>و شیرین بگم که بیشتر فیلم سکسی تو حال و هوای داستانمون باشین.بعد</h2>
<p>از اینکه درسمو تموم کردم چون پایان خدمت داشتم بلافاصله کارو شروع کردمو چون سکسی همه زندگیم کارم بود و جز</p>
<h3>این شاه کس تفریح دیگه ای نداشتم به سرعت تو کارم پیشرفت</h3>
<p>کردمو تو پروژه های بزرگ زیادی کونی دعوت می شدمو و به چیز دیگه ای فکر نمی کردم فقط جمعه ها</p>
<h4>می جنده رفتم خونه پدری که بابا مامانمو ببینم چون اونا</h4>
<p>هم بعد از من و شیرین پستون کس دیگه ای رو نداشتن و خیلی تنها بودن شیرینم هفته ای یه بار</p>
<h5>همونجا می کوس دیدم.همه از اختلاف من و شیرین اطلاع داشتن</h5>
<p>ولی هیشکی نمی دونست که دلیل این اختلاف چیه.و اما شیرین&#8230; همون طور که گفته بودم شیرینم ازدواج کرده بود اما با سکس داستان کی ؟ یه</p>
<h6>بیشعور چرت که بعدا معتاد از آب در ایران سکس اومد از</h6>
<p>این بابت ناراحت بودم چون زندگی شیرین به هم می پاشید ولی اصلا به روی خودم نمی آوردم که یه چند ماه قبل با گریه و زاری اومد خونه و گفت که می خوام طلاق بگیرم.چون شوهرش معتاد بود سریع طلاق گرفت ولی دیگه بر نگشت خونه چون خجالت می کشید واسه همین یه خونه واسه خودش خرید و رفت اونجا.فروردین ماه بود که پدر و مادرو فرستادم مسافرت که برن یه حال و هوایی تازه کنن چون خونه من آپارتمان بود یه کم از خرت و پرت هامو جمع کردمو آمدم خونه بابا اینا که خونه خالی نمونه چون بزرگ بود امنیت نداشت. هر روز صبح پا می شدم و گلدونارو آب می دادمو می رفتم سر کار.یه روز طرفای عصر داشتم بر می گشدم خونه. سر کوچه ماشینو نگه داشتم و رفتم در خونه رو باز کردم که دیدم ماشین شیرین خونه هست درو یه کم محکم بستم که متوجه اومدنم بشه بعله شیرین خانوم زحمت کشیده بود حیاط و جارو کرده بود حوضو پر کرده بود و حسابی به سر و وضع خونه رسیده بود. درو باز کردمو رفتم تو دیدم داره جارو می کشهب: سلام خانوم دکتر.خوش گورموشوخ.ش: سلام آقا! یورولمیسن!گفتم شما کجا اینجا کجا که گفت دلم واست تنگ شده بود اومدم یه سری بهت بزنم! دیدم بله غذا هم درست کرده و رو گازه ولی نمی دونستم ناهاره یا شامه . تا نشستم اومد سفره رو باز کرد گفت حتما گشنه ای بعد از خوردن بهش گفتم نمی خوای بری خونتون (یعنی دیگه پاشو برو) گفت بیژن یه چیزی بگم نه نمی گی؟ گفتم چیه گفت تنهایی می ترسم لطفا شما هم با من بیا ولی من مخالفت می کردم بعد یه چند بار خواهش پا شدم و باهم رفتیم به طرف خونه شیرین.باز غروب بود باز بارون می بارید باز منو شیرین تنها بودیم&#8230; خدایا قراره چی بشه مغزم پر شده بود از سوالای جورواجور. راه خونه شیرین زیاد بود و تو راه حتا یه کلمه هم حرف نزدیمو من فقط پشت سر هم سیگار می کشیدم! رسیدیم خونه شیرینو رفتیم بالا.شیرین منو به پذیرایی راهنمایی کرد و منم رفتم رو یه مبل نشستم.شیرین اولش به طرف ضبط رفت و یه آهنگ از بیژن مرتضوی باز کرد: (میون خواب و بداری تو رو می دیدم انگاری / بهم گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری&#8230;..) رفت تو یه اتاق دیگه که لباس عوض که بعد چند لحظه با یه تاب سفید و شلوارک کشی اومد و کنارم نشست ( نا کس میدونست عاشق رنگ سیاه و سفیدم) اومد بغلم روی مبل نشست و گفت بیژن جون می تونم یه سوالی ازت بپرسم. گفتم بفرما.گفت چرا اون روز گذاشتی رفتی چرا دیگه بر نگشتی ؟&#8230; برگشتم به طرفش و گفتم مگه خودت نمی خواستی&#8230; تو همون حین دست کردم تو جیبم و بسته سیگارم و در آوردم واااای خدا اینم خالی بود عجب بد شانسییم من بسته سیگارو مچاله کردمو پرتش کردم یه گوشه ای هنوز داشت به چشمام نیگا می کرد که بلند شد اومد روی پاهام نشست و یه کشیده محکم توی گوشم. یه لحظه چنان عصبانی شدم که خواستم بازو هاشو بگیرم و پرتش کنم یه گوشه ای ولی خودمو کنترل کردمو به جای اون با فشار دسته ی مبل و داشتم از جاش می کندم. یه سیلی دیگه&#8230; سیلی ها بیشتر شدو حالت رگباری گرفته بود با مشت و سیلی و &#8230;سر و صورت منو میزد و خودش داشت گریه می کرد که دیوونه منم تو رو دوس داشتم منم عاشقت بودم با اون نامه فقط می خواستم یه کمی ناز کنم واست. من عاشقت بودم&#8230; (آهنگم به اینجا رسیده بود که: چرا گفتی که خواب عشقمو تو سادگی دیدم/چرا عاشقترین بودم تو رو عاشق نمی دیدم/عجب خواب پریشونی تو رویای تو می دیدم/ که حتی آرزو کردم تو رو هرگز نمی دیدم &#8230;) شیرین سرشو رو شونم گذاشته بودو همین طور گریه می کرد و آروم با هق هق می گفت: منده سنی سویردیم.حالا اون شیرین بود و من فرهاد ولی من که همون بیژن بودم شاید اون منیژه شده بود! بهش گفتم پس چرا با اون یارو ازدواج کردی؟ گفت بی وجدان دیگه روز و شب کارم شده بود گریه. بخاطر تو احساس گناه می کردم. با اون ابله ازدواج کردم که شاید تو رو فراموش کنم ولی افسوس که اون یه ذره ای از احساسات تو رو هم نداشت. با ازدواج با اون تازه تو رو شناختم&#8230;&#8230;.. اون گریه می کرد ولی من بدون هیچ حرکتی نشسته بودم منم دوست داشتم گریه کنم ولی الان یه چند سالی می شد که چشمه ی اشکم خشک شده بود.دستمو گذاشتم روی کتف شیرین. سرشو بلند کردو یه نگاهی به صورتم کرد تو یه لحظه لبهاشو روی لبم احساس کردم در حین گریه داشت بوسه بارانم می کرد طعم عسل لبهاش با شوری اشک چشمهاش قاطی شده بودو یه طعم و حس عجیبی می داد یه ربعی می شد که همین طور ازم لب می گرفت چنان با ولع خاصی لب می گرفت که فرصتی برای درست نفس کشیدن نداشت در همون حال شروع به باز کردن دکمه های پیرهنم کرد پیراهنمو از تنم کند و انداخت یه گوشه ای از روم بلند شد تاب خودشو در آورد و شلوارک و شورت خودش با هم کشید پایین دوباره اومد طرف منو این بار کمربندمو باز کرد و شلوار منو به زور کشید از پام بیرون. اومد روی من و کیر نیمه خواب من رو با در بهشتش تنظیم کردو شروع به بالا پایین شد تو همه این مدت کوچکترین حرکتی نداشتم مثل یک برده ثابت نشسته بودم و شیرین هم تو همه این حالات یه لحظه هم از لب گرفتن غافل نشد. تا آب من بیاد شیرین چند بار به اوج لذت رسیده بود . دیگه نزدیک بود آبم بیاد خواستم از روم بلندش کنم ولی چنان بغلم کرد که نزدیک بود گردنم بشکنه.بعد از این که آبم اومد شیرینم دیگه بی خیال شد و پاهاشو انداخت رو دسته مبل و سرشو گذاشت رو شونم با صدای خیلی آروم قربون صدقم می رفت و ماچ های کوچکی از گردنم می کرد.بعد از چند دقیقه شیرین خوابش برد بغلش کردمو بردم تو اتاق خوابش و روی تخت گذاشتمش و یه ملافه نازک رو تن لختش کشیدم. اومدم از اتاق بیرون لباسامو پوشیدمو اومدم ب<br />
یرون تا یه هوایی به سرم بخوره. بارون تازه قطع شده بودو هوا عالی بود.چندتا نفس عمیق کشیدم و تخته رسممو با قلم هام از ماشین برداشتمو اومدم داخل.رفتم تو اتاق خواب دیدم شیرین خوابه خوابه.یه گوشه ای نشستم و شروع به نقاشی از تن لختش کردم یه چیزی تو مایه های عکس رز تو فیلم تایتانیک در اومده بود ولی شیرین من با اون سینه های گرد و نسبتا بزرگ با نوک کوچیک و صورتی رنگ و بدن سفید و پرش با موهای سیاه و بلندی که حتی گیس سیاه شب هم به پاش نمی رسید صد برابر زیبا تر از رز بود عکسشو کشیدم و گذاشتم روی میز باز از خونه اومدم بیرون ماشینو روشن کردم و زدم بیرون ساعت 2 شب بود من در به در دنبال یه سیگار فروش می گشتم که ازش سیگار بخرم بعد از کلی گشت زدن رسیده بودم دروازه تهران با خودم می گفتم حتما اینجا پیدا می کنم اگرم نباشه تا خود پلیسراه می رونم.تا رسیدم هتل مرمر دیدم بعله یه پیرمرد با یه حلبی که توش آتیش روشن کرده بود نشسته بغل خیابون آروم رفتم کنارش که خودش پا شد و اومد کنار پنجره که حاجی نه ایستیسن؟ گفتم ماربورو داری گفت آره گفتم پس یه بوکس بده یه نگاه با تعجب بهم انداخت و گفت 4 بسته بیشتر ندارم اونارو گرفتم و روندم خونه شیرین آروم درو باز کردم و رفتم تو هر چه قدر غلت زدم خوابم نبرد که نبرد. در بالکنو باز کردم یه چارپایه گذاشتم زیر پامو تا صبح سیگار می کشیدم و پرت می کردم تو پیاده رو سر صبح رفتم نون خریدم تا برگردم شیرینم از خواب بیدار شده بود یه لباس خواب توری پوشیده بود که همه چیش معلوم بود. بعد خوردن صبحانه شیرین بازم پرید تو بغلمو از بابت عکس کلی ازم تشکر کرد و لب تو لب سکس شروع شد این دفعه خود من هم همراهیش می کردمو عشقبازیمون دو طرفه بود بعد از کلی کشتی گرفتن شیرین گفت عزیزم بریم یه دوری بزنیم. با هم اومدیم بیرونو روندم شاهگلی. دست به دست هم دور حوض قدم می زدیم و خاطراتو اتفاقات این چند سالو واسه هم تعریف می کردیم شاید باورتون نشه ولی نزدیک به 50 دور دور استخر چرخیده بودیمو ثانیه به ثانیه عاشق تر می شدیم.هوا کم کم تاریک می شد خواستیم بریم یه شامی بخوریم و برگردیم. به خونه خودمون رسیده بودیم درختای آلبالو و گیلاس حیاط با شکوفه های سفید و صورتیشون اردک هایی که تو حوض وسط حیاط با هم دیگه شنا می کردند و تخت زیر درخت گردو ما رو دوباره به عشقبازی و دلبری دعوت می کرد &#8230;&#8230;پ.ن:از همه دوستانی که با نظراتشون تشویقم کردن ممنونم.همش می ترسیدم که بعضی ها خوششون نیاد و فحش بدن&#8230;.تا امروز اتفاقات متفاوت و مختلفی با منو شیرینم پیش اومده که اگه بخواین واستون تعریف می کنم . راستی دوست دارم تو نظراتتون درباره سبک نوشتن و بالو پر دادن به جریانات دیگه واسم بگین.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%a9%d8%b3-%da%af%db%8c%d8%ac%d9%87-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%af%d8%aa-%d9%81%d8%a7%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177565</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف شیطون عاشق کیر جوون هستش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 23 Jul 2019 04:26:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اپارتمان]]></category>
		<category><![CDATA[احتمالا]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباطمون]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اسانسور]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اطمینان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراضی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[اقتصادی]]></category>
		<category><![CDATA[امکانات]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[اونطرف]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[ایندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[اینطرف]]></category>
		<category><![CDATA[باردار]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشتگاه]]></category>
		<category><![CDATA[بازنشسته]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخونید]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برادری]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترها]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرمش]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودمچند]]></category>
		<category><![CDATA[بیاریم]]></category>
		<category><![CDATA[بیافته]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایینتر]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمونی]]></category>
		<category><![CDATA[پولداری]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانی]]></category>
		<category><![CDATA[حقیقتا]]></category>
		<category><![CDATA[حقیقتش]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[خوندید]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشام]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوییدم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[رویاهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیتم]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلا]]></category>
		<category><![CDATA[فکرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[قانونی]]></category>
		<category><![CDATA[کارایی]]></category>
		<category><![CDATA[کارخونه]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[کلانتری]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکترم]]></category>
		<category><![CDATA[کیلویی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مجازات]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مشترکمون]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنم]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میترسید]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستن]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواین]]></category>
		<category><![CDATA[میخورم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونید]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میشکست]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتن]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزه]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[میموندم]]></category>
		<category><![CDATA[مینداختم]]></category>
		<category><![CDATA[مینویسم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نامزدی]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[‫نیاورده]]></category>
		<category><![CDATA[هرکدوم]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[هیچکدوم]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[واسمون]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناک]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناکی]]></category>
		<category><![CDATA[وسایلش]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[میکنمقبل از شروع داستان میگم فیلم سکسی که این یه داستان سکسی حشری کننده نیست . این واقعیت تلخ زندگی من هست . مینویسم تا هم خودم سکسی سبکتر بشم هم اینکه شاید درس عبرتی شاه کس باشه برای سایرین . البته نمیدونم که این داستان توی سایت قرار داده میشه یا کونی نه .من [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>میکنمقبل از شروع داستان میگم فیلم سکسی که این یه داستان سکسی حشری</h2>
<p>کننده نیست . این واقعیت تلخ زندگی من هست . مینویسم تا هم خودم سکسی سبکتر بشم هم اینکه شاید درس</p>
<h3>عبرتی شاه کس باشه برای سایرین . البته نمیدونم که این داستان</h3>
<p>توی سایت قرار داده میشه یا کونی نه .من شادمهر هستم 31 ساله و 5 ساله ازدواج کردم ( که ای</p>
<h4>کاش جنده هیچوقت ازدواج نکرده بودم)چند سال پیش با همسرم توی</h4>
<p>دانشگاه اشنا شدم . هم رشته پستون ای و هم سن بودیم هردو ترم 3 کارشناسی ارشد حسابداری.به نظرم دختر خوبی</p>
<h5>بود . کوس نسبتا خوشگل هم بود . تقریبا چند ماهی</h5>
<p>زیر نظر گرفته بودمش تا اینکه یک روز( روزهای اخر ترم 3) دل رو به دریا زدم و شماره موبایلم رو بهش سکس داستان دادم و گفتم</p>
<h6>اگه مایل هست بیشتر باهم اشنا بشیم باهام ایران سکس تماس بگیره</h6>
<p>. چند روز بعد تماس گرفت و از اونجا دوستی ما شروع شد و ادامه یافت تا ترم 5 که پایان ناممون رو تموم کردیم . توی این مدت که با هم بودیم حسابی به هم وابسته شده بودیم ارتباطمون بیشتر با تلفن بود و البته بعضی مواقع که توی دانشگاه همدیگه رو میدیدم حضوری نیم ساعت حرف میزدیمتوی این چند وقت از تمام زندگیش با خبر شده بودم . باباش بازنشسته بود و یه زندگی معمولی داشتناز خودم هم بگم که ما 4 تا داداش هستیم که من از همه کوچیکترم . بعد از تموم شدن پایان نامه بهش پیشنهاد ازدواج دادم و اون هم خیلی سریع قبول کرد و گفت کلا با قصد ازدواج با من دوست شده بوده . من چون 3 تا داداشام رفته بودن سربازی با استفاده از قانون 3برادری از سربازی معاف شدم و تقریبا یک ماه بعد با مشورت و همراهی پدر و مادرم رفتم خواستگاری و در کمتر از دو هفته ما با هم عروسی کردیم و رفتیم خونه بخت ( چون همسرم یه خواهر هم داشت که فقط 2 سال ازش کوچیکتر بود بزرگترها به این نتیجه رسیدن که دیگه ما دوران عقد و نامزدی و &#8230; نداشته باشیم )اینم بگم که بابام یه واحد اپارتمان واسمون گرفت و نصفش رو به نام من زد و نصف دیگش رو هم به نام همسرم ( مثل کاری که برای 3 تا دیگه داداشام کرده بود )از اینجا زندگی ما شروع شد . خوب ؛ اروم و عاشقانه . همونی که همیشه توی رویاهام تصور میکردم .یک ماه از زندگی مشترکمون گذشته بود که من توی یک شرکت حسابرسی کار پیدا کردم . حقوق نسبتا خوبی داشت و باعث شد زندگیمون حسابی بیافته روی ریل &#8230;تقریبا زندگی ما مثال زدنی شده بود . هرکدوم از فامیلا که میخواستن یه زندگی خوب رو مثال بزنن ما رو اسم میبردناز هیچ لحاظی مشکل نداشتیم . نه اقتصادی نه عاطفی و نه سکسی &#8230; ( فقط اینو توی پرانتز بگم که زن من یکمی هات بود و من هم واسش کم نمیزاشتم ! و همین خودش باعث عمیقتر شدن رابطه ی بینمون شده بود )تا اینکه 2 سال پیش توی اپارتمان ما یه همسایه پیدا کردیم . توی اپارتمانی که ما زندگی میکردیم توی هر طبقه 3 تا واحد وجود داشت که از شانس ما تا دو سال پیش اون دوتا دیگه واحد خالی بودنبله همسایه ما از راه رسید &#8230;یه پسر 22 ساله بود که بعد از اینکه رفته بود سربازی و برگشته بود توی کنکور شرکت کرده بود و دانشگاه ازاد تهران رشته کامپیوتر(نرم افزار) قبول شده بود و باباش هم برای اینکه راحت باشه این واحد رو براش خریده بود . به نظر میرسید خانواده ی پولداری باشن و پسره هم پسر خوبی به نظر میرسید و ظاهر معمولی ای داشت . همون شبی که وسایلش رو اورده بود من رفتم پایین با هم اشنا شدیم و کلی کمکش کردم تا همه وسایلش رو اورد توی واحد . شب هم به همسرم گفتم بیشتر غذا درست کنه تا ببرم برای اقا پسر که هنوز اسمش رو نمیدونستم و فقط فامیلیش رو گفته بود . اون شب غذا رو براش بردم و اسمش رو پرسیدم . اسمش ساسان بود بهش گفتم چه جالب ! منم شادمهر هستم . ( اگه میدونستم این ساسان قراره باعث بشه زندگیم از هم بپاشه همون شب میکشتمش ! و جنازه ی لعنتیش رو میبردم مینداختم خارج از شهر که سگا بخورن )از کارم براتون بگم گه حسابی توش پیشرفت کرده بودم و پله ها رو صدتا یکی طی کرده بودم . تقریبا یه حسابرس نیمه حرفه ای شده بودم . اکثر کارایی که شرکت ما میگرفت مربوط به کارخونه های اراک بود که من بعضی از هفته ها مجبور میشدم با ماشین هر روز صبح زود حرکت کنم برم اراک و اخر شب برگردم . البته بستگی به امکانات کارخونه ای که کار حسابرسیش رو انجام میدادم داشت و بعضی وقتا که جای خواب درست و حسابی داشت و فردا هم اونجا کار داشتم همونجا میموندم و به همسرم زنگ میزدم که بره خونه ی مامانش اینا چون شبا تنهایی میترسید توی خونه بمونهیکسال گذشت &#8230;فشار خانواده همسرم و خانواده خودم رومون زیاد شده بود که دیگه وقتشه &#8230; ! بچه میخواین . منم مخالفت میکردم که باید یه سال دیگه صبر کنن تا وضعیت مالیم بهتر بشه یه اپارتمان یه جای بهتر بگیرم بعدا &#8230;همه چی خیلی عالی پیش میرفت تا اینکه یه شب کارم دو ساعت زودتر تموم شد و راه افتادم اومدم خونه . وقتی رسیدم طبقه ی خودمون و در اسانسور رو باز کردم دیدم ساسان یه بشقاب دستشه که سه تا سیب زمینی توش چیده شده بود و از دم در اپارتمان ما رفت سمت اپارتمان خودش و بدون اینکه متوجه من بشه در رو باز کرد و رفت تو . اون شب به محض اینکه رفتم خونه همسرم بهم گفت که ساسان اومده ازش سیب زمینی گرفته . منم بی خبر از همه جا و بدون هیچ شکی به همسرم ، گفتم مگه اشپزی هم میکنه ؟ همسرم هم گفت لابد !چند هفته بعد هم واسم همین اتفاق تکرار شد با این تفاوت که اینبار ساسان رو در حالی دیدم که داشت میرفت تو خونه خودش و یه کاسه که چند تا تخم مرغ توش بود دستش بود . ایندفعه که من رفتم توی خونه همسرم چیزی نگفت منم هیچی نپرسیدم( جای هیچ شکی نداشتم . به همسرم کاملا اطمینان داشتم و به هیچ عنوان به خیانت و اینجور چیزا فکر نمیکردم )چند هفته دیگه هم گذشت تا اینکه اون روز نحس فرا رسید &#8230; ( که ای کاش مرده بودم و هرگز به این روز نرسیده بودم )حدودا شش ماه پیش روز سشنبه بود که من مثل همیشه ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدم ( هنوز همسرم خواب بود ) صبحانه خوردم و از خونه زدم بیرون &#8230; یادمه اون روز ، روز شلوغی بود و حسابی خسته شدم . سرم هم درد گرفته بود تصمیم گرفتم خیلی زود برم خونه . وقتی رسیدم با اسانسور اومدم بالا و در اسانسور رو باز کردم یهو یک جفت کفش مردونه دم در اپارتمان توجهم رو جلب کرد (اینم بگم که چون همسرم خیلی وسواس داشت اجازه نمیداد کفشا رو بیاریم داخل. همونجا میزاشتیم توی جا کفشی که مخصوص دم در بود و قفل هم داشت) وقتی کفشا رو دیدم یهو انگار یکی زد تو سرم ! که اقا شادمهر خوابی یا &#8230; فکرای بدی تو ذهنم گذشت که نکنه یکی به زوررفته تو و داره همسرم رو اذیت میکنه . زود اومدم پشت در که برم تو کلید رو دراوردم که یهو یه فکری از ذهنم گذشت .چند تا پله رفتم بالا سمت طبقه ی بعدی ، موبایلم رو دراوردم و یه زنگ به همسرم زدم . دستام میلرزید و یه جورایی دلشوره داشتم که یهو همسرم گوشی رو برداشت بعد از احوالپرسی معمولی گفت چیه چیزی شده گفتم نه ! همینجوری زنگ زدم ببینم چیکار میکنی ( خیلی تند نفس میکشید ) ازم پرسید کی میای گفتم دو ساعت دیگه ، گفت باشه و خداحافظی کردیمتمام بدنم یخ کرده بود و یه فکرایی توی ذهنم میگذشت که تا یک ساعت پیش تصورش رو هم نمیکردم .همونجا توی پله ها نشستم . انگار سقف رو سرم خراب شده بود . دستام چنان میلرزید که اومدم موبایلم رو بزارم تو جیبم افتاد چند تا پله پایینتر و باتریش دراومد . بلند شدم رفتم بیارم . پاهام تکون نمیخوردن انگار که یه وزنه ی صد کیلویی بهش بسته بودندوباره نشستم . احساس میکردم سرم داره منفجر میشه . نمیدونم چند دقیقه توی اون حالت بودم و هزار جور فکر و خیال از سرم میگذشت . یهو یه صدایی منو به خودم اورد . رفتم کنار نرده ها تا صداها رو خوب بشنوم . دیدم صدای ساسانه ! حدسم درست بود ! اولین جمله ای که ازش شنیدم این بود که به همسر من داشت میگفت : خودت از دستپختت خوشمزه تری ! صدای همسرم رو شنیدم که گفت برو تا حالم رو دوباره خراب نکردی ! یهو صدای همسرم رو شنیدم که با عصبانیت به ساسان گفت واای کفشت رو نیاورده بودی داخل ؟ دیگه صدایی نیومد &#8230;من فک کردم ساسان رفته مثل دیوونه ها شروع کردم به پایین اومدن از پله ها . مغزم کار نمیکرد فقط قدم برمیداشتم . چند پله مونده بود برسم پایین یهو صحنه ای رو دیدم که منو داغون کرد . ساسان نرفته بود بلکه با هم یه چند متر رفته بودن تو و در حالی که در باز بود داشتن لب میگرفتن . وقتی رسیدم پایین اولین نفر همسرم منو دید ( چون روش به طرف در بود ) . فقط منو دید با صدای لرزون گفت شادمههر &#8230; من با همون قدم ها به سمت در رفتم . با هر قدمی که بر میداشتم ده برابر عصبانیتم بیشتر میشد &#8230; وقتی ساسان یهو برگشت و منو دید مثل یه موش ترسو پا گذاشت به فرار اومد از کنار من رد بشه دستمو دراز کردم دستشو بگیرم نتونستم . یه لحظه توی پله ها خورد زمین ولی دوباره بلند شد و رفت . حقیقتش خیلی تو اون لحظه نمیخواستم بگیرمش . نگاهم بیشتر به طرف همسرم بود که رنگش حقیقتا مثل گچ سفید شده بود . همسری که تا چند ساعت پیش واسش میمردم الان ارزشش از یه سگ ولگرد واسم کمتر شده بود . رفتم طرفش توی خونه ، دستاشو اورد بالا فک کرد میخوام بزنمش . دستشو گرفتم کشوندمش پرتش کردم روی مبل &#8230; بدجوری شکه شده بودیه لحظه دوباره رفتم تو فکر ساسان کثافت . رفتم دم در دیدم در واحدش بازه فک کردم اومده یه چیزی برداره دوییدم از تو خونه یه چاقو برداشتم و رفتم سراغش . ولی هرچی گشتم هیچکس نبود . از شدت عصبانیت هیچی حالیم نبود هرچی وسیله توی خونش دیدم اوردم ریختم توی پذیرایی خونش روی فرش . لپ تاب ، کیس کامپیوتر و &#8230;رفتم توی خونه دیدم همسرم به شکل وحشتناکی داره میلرزه و اروم اروم گریه میکنه . وقتی چاقو رو دست من دید ترسش صد برابر شد . منم همینو میخواستم ( تو اون لحظه لذت میبردم ) رفتم یه بطری یک و نیم لیتری نفت تو خونه داشتم برداشتم رفتم توی خونه ی ساسان ریختم روی وسایلش و اتیش زدم ، در واحدش رو بستم ! و اومدم خونه ( مطمئنم اگه خودشم بود میکشتمش و با وسایلش اتیشش میزدم ) اومدم توی خونه همسرمو ندیدم رفتم توی اتاق دیدم گوشه اتاق نشسته و هیچی نمیگههم عصبانی بودم هم یه بغض بزرگ داشت گلوم رو فشار میداد . بهش گفتم چی واست کم گذاشتم ؟ که یهو دوباره زد زیر گریه ولی من خیلی عصبانی بودم و اون لحظه ذره ای رحم توی وجودم نبود . نمیدونم چی شد که یهو تصمیم گرفتم از خونه پرتش کنم بیرون . یه دستش رو گرفتم و تا توی پله ها کشوندمش . هرچی از دهنم در میومد بهش گفتم . یه لگد بهش زدم و داشتم میرفتم تو که یهو یکی از همسایه ها ی طبقه بالاای رو دیدم که داره میاد پایین . من رفتم داخل و در رو بستم . رفتم نشستم روی مبل تا 5 دقیقه هنوز تو این فکر بودم که برم همسرم رو بکشم . ولی هرچی زمان گذشت ( حتی تا الان که دارم این داستان رو مینویسم ) خوشحالتر شدم که دستم رو به خون الوده نکردم .نمیدونم چقدر وقت گذشت . شاید دو ساعت شد . سر و صدا توی راه پله ها زیاد بود ( اتشنشانی اومده بود اتیش خونه ساسان رو خاموش کنه ) چند دفعه هم در زدن که من به هیچکدوم توجه نکردم . ولی بعد از دو ساعت دیدم وحشتناک دارن در میزنن به شکلی که داشت در میشکست . با ارامش نسبی رفتم در رو باز کردم . دیدم پلیسه و بدون هیچ حرف اضافه ای من رو بازداشت کرد . منم با رضایت کامل رفتم سوار ماشین پلیس شدم ! و بردنم ، بدون هیچ اعتراضی .شب رو توی بازداشتگاه کلانتری به صبح رسوندم با چشمانی کاملا باز و فکری که به شدت گیرپاژ کرده بود.( توی اون شب تازه فهمیدم که قضیه ی سیب زمینی و تخم مرغ هم احتمالا ظاهر سازی بوده که اگه من یهو اومدم و یا یکی از همسایه ها دید مشکوک نشیم . که ساسان کثافت توی منزل ما چیکار میکرد )صبح در کمال صداقت رفتم پیش بازپرس و منم از سیر تا پیاز قضیه رو براشون تعریف کردم فقط با این تفاوت که به همسرم تهمت زنا ( سکس با غیر ) رو نزدم و ازش هم به این خاطر شکایت نکردم که بررسی بشه . (در حقیقت اون با ابرویی که ازش میرفت تا اخر عمر شکنجه میشد و نیازی به کار دیگه نبود) خوب میدونستم که این کار من ممکن هست حتی باعث اعدام یا چند سال حبس براشون بشه . بلافاصله بعد از اظهارات من پنج نفر رو به کلانتری فراخوندن :همسرم ، پدرش ، پدرم ، ساسان و پدرش که مالک اون واحد اتیش گرفته بودمن دوباره به بازداشتگاه منتقل شدم . تا بعد از ظهر توی بازداشتگاه بودم و بعد از بازداشت هم نفهمیدم که توی اون لحظات چی گذشته و بقیه ( مخصوصا همسرم ) چه اعترافی کردن . فقط فهمیدم پدر زن بیچاره من وقتی فهمیده دخترش چیکار کرده قلبش گرقته و به بیمارستان منتقل شده و ساسان هم همچنان فراری بود و کسی ازش خبر نداشت. وقتی بعداز ظهر من به قید وثیقه ازاد شدم فقط پدرم منتظرم بود و البته داشت گریه میکرد ! (احتمالا به بخت سیاه من فک میکرد و گریه میکرد )من توی اون لحظه هیچ حس پشیمونی و یا ناراحتی نداشتمسه روز بعد ساسان هم خودش رو معرفی کرده بوده . البته با فک شکسته ! ( من دست باباش رو از همینجا میبوسم )خلاصه بعد از یکماه دادگاه و پزشکی قانونی و اینطرف و اونطرف من به جریمه 5 میلیونی محکوم شدم اقا ساسان به شلاق و چند ماه حبس محکوم شد و همسر بنده هم به چند ماه زندانالبته به خاطر اینکه دو ماهه باردار بود حکمش فعلا اجرا نشد &#8230; (دلیل حقوقی دقیقش رو نمیدونم)بله همسر خیانتکار من وقتی رفته بوده پزشکی قانونی تازه فهمیده که دو ماهه بارداره &#8230; واین سوال توی ذهن همه هست که ایا این بچه ی منه ؟؟؟؟!!!چند هفته پیش مادر همسرم اومده بود خونمون . تا وسایل و لباسای دخترش رو جمع کنه . بیچاره روش نمیشد توی صورت من نگاه کنه ..این داستان تلخ زندگی من هست ، من که میتونستم بهترین زندگی رو برای همسرم بسازمولی این روزا فقط سیگار میکشم و مثل کیشمیش قرص ارامبخش میخورم . اوقات مسخره ام رو هم پای اینترنت میگذرونم ولی لحظه ای یک فکر و یک سوال بزرگ منو رها نمیکنه : من چه گناهی کردم که مستحق همچین مجازات وحشتناکی بودم ؟ ببخشید اگه یکم زیادی طولانی شد &#8230; تا جایی که راه داشت نکته های غیر ضروری رو حذف کردمنمیتونم بگم امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه . چون هیچکس از خیانت خوشش نمیاددر ضمن اگه دوباره داستان رو خوندید میتونید به جای کلمه &#8221; همسرم &#8221; هر کلمه ای که لایق اون میدونید رو به جاش بزارید و بخونید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d9%88%d9%86-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175398</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان بگیرش بالا تا خوب بکنمت</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%85%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%85%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 12 Jul 2019 09:28:35 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آباژور]]></category>
		<category><![CDATA[آشنايي]]></category>
		<category><![CDATA[آمادگی]]></category>
		<category><![CDATA[احتياج]]></category>
		<category><![CDATA[اختيار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استخونام]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[اطمينان]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوري]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[باردار]]></category>
		<category><![CDATA[بارداری]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشین]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخورمبا]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختي]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوري]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشت]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بودآخه]]></category>
		<category><![CDATA[بوددوباره]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پرستاری]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت]]></category>
		<category><![CDATA[تونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[جانانه]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهاش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهام]]></category>
		<category><![CDATA[چنداني]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولم]]></category>
		<category><![CDATA[چيزايي]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاي]]></category>
		<category><![CDATA[حسودیم]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داستانم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستهام]]></category>
		<category><![CDATA[دلایلی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[روزهاي]]></category>
		<category><![CDATA[زايمان]]></category>
		<category><![CDATA[زایمان]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سایلنت]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتي]]></category>
		<category><![CDATA[سوزوند]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعیه]]></category>
		<category><![CDATA[طولاني]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[كارهاي]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردوند]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لبهامو]]></category>
		<category><![CDATA[لذت‏بخش]]></category>
		<category><![CDATA[مادربزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[مادرشوهرم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[ماماني]]></category>
		<category><![CDATA[مختلفی]]></category>
		<category><![CDATA[مراقبم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[موبايل]]></category>
		<category><![CDATA[موبايلم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعها]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[ميبيني]]></category>
		<category><![CDATA[ميتوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستن]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدادم]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميشنيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيدم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میبینی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکشید]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نزديكتر]]></category>
		<category><![CDATA[نفسهام]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نگراني]]></category>
		<category><![CDATA[نميخواي]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نياورد]]></category>
		<category><![CDATA[همبازی]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[هيچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وحشيانه]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[وسايلش]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ام با سرعت سپري ميشد، فیلم سکسی بعضي وقتها انقدر عق ميزدم كه ترجيح ميدادم، بميرم. مهدي هم مدام سر به سرم ميذاشت و باهام شوخي ميكرد:م- سکسی ندا يه وقت بالا نياري ها&#8230;..م- الان شاه کس وقتش نيست ها&#8230;&#8230;.م- هنوز مونده، يه كم ديگه نگهش دار.با اصرار مهدي پيش دكتر متخصص کونی رفتم، خانوم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>ام با سرعت سپري ميشد، فیلم سکسی بعضي وقتها انقدر عق ميزدم كه</h2>
<p>ترجيح ميدادم، بميرم. مهدي هم مدام سر به سرم ميذاشت و باهام شوخي ميكرد:م- سکسی ندا يه وقت بالا نياري ها&#8230;..م-</p>
<h3>الان شاه کس وقتش نيست ها&#8230;&#8230;.م- هنوز مونده، يه كم ديگه نگهش</h3>
<p>دار.با اصرار مهدي پيش دكتر متخصص کونی رفتم، خانوم دكتر بخاطر آشنايي قبلي که با مامانم داشت با وجود بيمارهاي زياد،</p>
<h4>منو جنده بي نوبت معاينه كرد. همونطور كه وسايلش رو آماده</h4>
<p>ميكرد، روي تخت دراز كشيدم:د- خب پستون خانوم خانوما! دسته گلت چند وقتشه؟ن- با حساب خودم 17 يا 18 هفتهد- خوب</p>
<h5>پس وقت کوس سونوگرافي ات هم هست همونطور كه معاينه ميكرد،</h5>
<p>با اخم به مانيتور خيره شد:ن- چيزي شده خانوم دكتر؟ طبيعي نيست؟د- تو با خودت چيكار كردي دختر؟داشتم از ترس سكته ميكردم، سکس داستان نفسهام تند شده</p>
<h6>بود و يك ضربان قلب اضافه رو حس ایران سکس ميكردم:ن- خانوم</h6>
<p>دكتر ترو خدا بگين منظورتون چيه؟د- تنبل خانوم با يه تير دو نشون زديبا گيجي به دكتر نگاه كردم:ن- با یه تیر دو نشون زدم؟ یعنی چی؟د- يعني دوقلو بارداري عزیزم&#8230;. البته الان جنسيت ها هنوز مشخص نيست اما&#8230;.ديگه حرفهاي دكتر رو نميشنيدم،- خداي من دوقلو! حالا بايد چيكار كنم؟ با تكون دست دكتر به خودم اومدم:د- خوبي ندا جون؟ن- بله؟&#8230;. بله خوبم، ممنون&#8230;. خانوم دكتر زايمانم طبيعيه؟د- از الان نميشه پيش بيني كرد، درصد ريسكش بالاست. اما خوب بودن کسایی که زایمان طبیعی هم داشتن، باید ببینیم چی پیش میاد!ن- اصلا شوک شدم، نمیدونم باید چیکار کنم!د- خوب این طبیعیه، به منم میگفتن شوکه میشدم. اما خوب عوضش واسه هم همبازی و دوست میشن.دكتر براي ماه بعد بهم وقت داد، با كلي نگراني و اضطراب مطب رو ترك كردم:- خداي من&#8230; باورم نميشه&#8230;. كاش هر دو دختر باشن&#8230;. وای نه ، خدايا شكرت، فقط هر دو سالم باشن!تا اومدن مهدي هزار تا نقشه توي سرم كشيدم، که چه جوری بهش بگم. بعد از یه حموم جانانه که حالم رو سر جاش آورد، پیرهن آبی آسمانیم رو که خودش بهم کادو داده بود تنم کردم، جلوی آینه نشستم و مشغول آرایش شدم. موهامو درست كردم و منتظر شدم.صداي باز شدن در راهرو كه اومد خودمو به اتاق خواب رسوندم، در خونه باز شد:م- ندا؟&#8230;. ماماني؟&#8230;. كجايي؟&#8230;.از شدت هيجان هم داغ بودم و هم ميلرزيدم، صداي پاهاش نزديكتر شد:م- ندا ؟&#8230;. پيدات كنم بد بلايي سرت ميارم هادر اتاق خواب رو باز کرد، خودمو پشت در قايم كردم، از توي آينه ميز توالت ميديدم كه مشغول شماره گرفتنه. صداي موبايلم از هال اومد و مهدي با سرعت بطرف صدا رفت:م- ندا پیدات کردم&#8230;. حداقل گوشی رو سایلنت میکردی، ندا؟!&#8230;&#8230;صدايش ميلرزيد، معلوم بود که نگران شده. پشتش به من بود، دوباره شروع به شماره گرفتن كرد. دلم طاقت نياورد، از پشت بغلش كردم، دستم رو روي سينه هاش گذاشتم و سرمو چسبوندم به پشتش:ن- داري به كي زنگ ميزني؟م- ديگه هيچوقت اين كار رو نكن!ن- يعني ديگه بغلت نكنم؟م- نه ديگه اينجوري قايم موشك بازي نكن&#8230; مردم از نگرانیمنو بر گردوند و محکم توی بغلش فشار داد:ن- آییییی &#8230;. استخونام شکستتوي چشمهام خيره شد، چشمهاش پر از تمنا بود و نگراني. نيرويي توي چشمهاش بود كه منو وادار به هر كاري ميكرد:م- حيف كه نميشه، حیف که دستام بسته است وگرنه تلافی این کارت رو سرت در میاوردمن- چی نمیشه؟م- يعني واسه بچه ضرر دارهن- بچه نه عزیزم بچه هادر برابر نگاه متعجبش روي مبل دراز كشيدم، دستهام رو بطرفش دراز كردم:ن- بقول خانوم دکتر با یه تیر دو نشون زدیماومد و روی مبل نشست، بغلم کرد و لباشو گذاشت روی لبام. بعد از یه بوس جانانه:م- راست میگی؟ دوقلو بارداری؟به چشماش نگاه کردم و سرمو آروم تکون دادم.م- ای جووونم قربون پسرام برم!ن- اوهو &#8230;. پسرامم- آخ ببخشین قربون مامان پسرام برمدستامو دور گردنش حلقه کردم و بیسشتر کشیدمش سمت خودم. لباش روی همه جای صورتم گردش میکرد، روی لبام، روی گونه هام، روی گردنم، لاله گوشم&#8230; دستشو برد زیر پیرهنم و انگشتش رو از روی شورت گذاشت روی چوچولم و شروع به مالیدن کرد. لبامو وحشیانه میخورد و زبونم رو می مکید. دیگه نتونستم طاقت بیارم، از روی مبل بلند شدم:ن- بریم توی اتاقم- ای بی جنبه! من امروز میخوام بزارمت روی میز ناهار خوری یه دل سیر شام بخورم.با خنده بلند شدیم و بطرف میز ناهار خوری رفتیم، بلندم کرد و منو خوابوند روی میز. دستاشو روی تنم میکشید، داغی دستاش برام لذتبخش بود.شورتم رو درآورد، با دستاش دو طرف کسم رو باز کرد، روی صندلی نشست و سرش رو برد وسط پاهام. بازدمش رو محکم فوت کرد روی کسم، با زبونش یه لیس محکم به چوچولم کشید&#8230;&#8230;. از وقتي حامله شده بودم، مهدی صبحها زودتر میرفت و عصر هم زودتر برمیگشت. كلي قربون صدقه ام ميرفت، بيشتر از قبل مراقبم بود. حسابي سنگين و چاق شده بودم، كار كردن برام سخت شده بود. صبح با سختي از جام بلند شدم، مهدي رفته بود سر كار، داشتم صورتم رو خشك ميكردم كه زنگ زدن. مادرشوهرم با زن قد بلند و جواني وارد شد:ن- سلام مامان جون م- سلام بروي ماهت&#8230;.. صبحونه خوردي؟ن- نه، تا من بجنبم ظهر شدهم- تو بشين من برات صبحونه ميارماز خدا خواسته نشستم، اون خانوم كه اسمش زهرا بود به كمك مادر شوهرم رفت:ن- آقاجون چطورن؟م- خوبه، مثل هميشه غرغر ميكنهن- مامان جون خودتون چي؟ قلبتون بهتر شد؟م- آره من بهترم&#8230;.. ببين ندا جون اين زهرا خانومه، كه بهت قول دادم بيارم كه توي كاراي خونه كمكت كنه.زهرا خانوم با سه تا ليوان چايي اومد و كنار من نشست، از لباسهای مرتبی که تنش بود میشد حدس زد که زن تمیز و باسلیقه ایه:ن- خوب زهرا خانوم، وضعيت منو كه ميبيني. من كار چنداني ندارم، فقط چون سنگين شدم به كمك احتياج دارم. من دوقلو باردارم، تا اين بار رو زمين بزارم خوشحال ميشم پيشم باشي، بعدا هم اگه دوست داشته باشي تا بچه ها از آب و گل در بيان ميتوني بموني.با لهجه غليظ مشهدي گفت:ز- ايشالله به سلامتي خانوم جون. مو از خدامه به شما كمك كنم، الان وضعم هم خيلي خرابه، اينو نميگم كه دلت بسوزه ها. منظورم اينه كه بايد مام يه جا كار كنيم، هر جايي هم كه نميشه یه زن كار كنه، دیگه وقتی حاج خانوم بهم گفتن منم قبول کردم. من از صبح زود ميام پيشت تا غروب، بعدم ميرم به كارهاي خودم برسم، آخه دو تا پسر شیطون دارم.ن- باشه ، همينم واسه من غنيمته! حالا ماهيانه چقدر حقوق ميخواي؟ز- قابلي نداره خانوم جون، حالا بزار مو يه ماه بيام شايد اصلا خوشت نيومد.قبول كردم و قرار شد از فردا بياد. زهرا خانوم رفت و مادرشوهرم پيشم موند. همونطور كه آشپزي ميكرد، دستاشو گرفت بالا:م- خدا رو هزار مرتبه شكر كه تو و مهدي انقدر همو دوست دارين&#8230;.. وقتي ياد خودم ميفتم&#8230;آه بلندی کشید که جیگرم سوخت:ن- راستي مامان جون، مهدي چند باري يه چيزايي واسم تعريف كرده اما دوست دارم خودتون اگه دوست دارين و ناراحت نميشين برام تعریف کنینم- اي بابا چي بگم&#8230;.. وقتی توجه مهدی رو بهت میبینم و یاد خودم می افتم، بهت حسودیم میشه! &#8230;.. دلم میخواد بازم حامله بشم.ن- وا &#8230;.. مامان جون این وضعیت حسودی داره؟م- واسه من آره داره، چون وقتی حامله بودم هیچ محبتی ندیدموقتی دید که مشتاق دارم نگاش میکنم، خندید:م- امان از دست تو&#8230;. خیلی خوب تعریف میکنم براتمن ته تغاری خونمون بودم و البته خیلی لوس. بعد از ازدواج با احمد بنا بر دلایلی مجبور شدیم بریم با مادرشوهر و خواهر شوهرام زندگی کنیم. سه سال بعد از ازدواج خودمون به اصرار مادرشوهرم نه با میل خودمون باردار شدم.دوران بارداری بدی داشتم، مدام عق میزدم و حالم بهم میخورد تازه با این اوصاف باید کارهای خونه رو هم میکردم. خوب اون موقعها مادرشوهرا واقعا مادرشوهر بودن. تو الان احمد رو اینجوری میبینی اون اولا گوش به حرف مامانش بود، مامانش کوکش میکرد و مینداختش به جون من. خلاصه مریم و مهسا که بدنیا اومدن، مادرشوهرم زیر گوش احمد خوند که این زنت دخترزاست و نمیتونه واسه تو پشت بیاره.یواش یواش احمد هم خیال برش داشت، با وجود سن کم بچه هام و بدن ضعیف خودم دوباره باردار شدم. دوران بارداریم خیلی عذاب کشیدم و چون بدنم آمادگی نداشت همش توی راه بیمارستان بودم. تمام دوران بارداریم همش از خدا میخواستم که بچه ام پسر باشه، سفره های مختلفی که نذر میکردم حسابش از دستم در رفته بود،آخه احمد رو دوست داشتم و نمیخواستم زندگیم از دستم بره. با هلهله مادرشوهرم فهمیدم که خدا به خواسته ام جواب مثبت داده.ورود مهدی برای ما خوش یمن بود، اخلاق مادرشوهرم با من بهتر شده بود. برخلاف دخترها که اصلا محبتی نمیدیدن، مهدی همیشه غرق محبت مادربزرگ و عمه هاش بود. احمد توی کارش پیشرفت کرد و ما تونستیم یه خونه مستقل بگیریم. با بزرگ شدن بچه ها، مادرشوهر منم علیل شد. طوری که حتی کنترل ادرار و مدفوع خودش رو نداشت، میتونستم تلافی کنم اما اهل این حرفها نبودم، با جون و دل ازش پرستاری میکردم. مادرشوهرم این آخریها همش ازم میخواست که حلالش کنم، منم به خدا واگذار کردم.بعد از کمی حرف زدن، مادرشوهرم رفت و منو با دنیای خودم تنها گذاشت. واقعا خیلی سختی کشیده بود، دلم براش سوخت.روی تخت دراز کشیدم، بالش مهدی رو بغل کردم و به سینه ام فشار دادم.بوی عطرش پیچید، بالش رو به بغلم بیشتر فشردم. توی همین فکرها بودم که نفهمیدم کی اما خوابم برد. انقدر سنگین شده بودم که به زحمت میتونستم کاری بکنم. بلند شدن، نشستن، خوابیدن، راه رفتن، همه و همه واسم عذاب الیم بود. مادرم و مادرشوهرم هر روز بهم سر میزدن. بچه ها لگد میزدن و منو از درد پر میکردن، حس میکردم هر لحظه ممکنه منفجر بشم. اصلا نمیتونستم بخوابم، به هر طرف میچرخیدم احساس میکردم الان بچه ها خفه میشن!از قیافه ام حالم بهم میخورد، صورتم ورم داشت، و دماغ و دهنم باد كرده بود و چشمام توي پف صورتم گم شده بود.اوايل هفته بود و گرما بيداد ميكرد. زهرا خانوم صبح زود اومده بود و مشغول كارش شده بود. بعد از ناهار مادرم به ديدنم اومد و زود رفت. يه كم بعد از رفتن مادرم هم زهرا خانوم با عجله اومد و گفت:ز- خانوم جان، پسرم زمين خورده و پايش شكستهن- خيلي خوب برو&#8230;. بعد زنگ بزن، ببينم چي شده؟ پول ميخواي؟با خجالت سرش رو پائين انداخت، يك بسته پنج هزار تومني از كشوي بغل تخت درآوردم و به طرفش گرفتم. دو ساعتي از رفتن زهرا خانوم گذشته بود، كلافه بودم و توي خونه راه ميرفتم كه صداي تلفن بلند شد:م- سلام مامان گلم، چطوري؟ن- سلام، كجايي مهدي؟م- دارم ميام جيگرم، چيزي نميخواي سر راه بگيرم؟ن- نه فقط زود بيام- باشه من تا يه ربع ديگه خونه ام&#8230;&#8230;روي مبل نشستم، درد عجيبي توی كمرم افتاده بود. بچه ها دست و پاشون رو محكم به شكمم ميكوبيدن، انگار ميخواستن شكمم رو پاره كنن. درد شديدي دل و كمرم رو سوزوند، از درد بي اختيار گريه ميكردم، عرق سردي پيشوني و بالاي لبهامو خيس كرده بود. بين دردها با زحمت بلند شدم و خودمو به تلفن رسوندم، با هر بدبختي كه بود موبايل مهدي رو گرفتم:م- بله ماماني؟ن- مهديييييي &#8230;. بدو بيا &#8230;&#8230;با ترس پرسيد:م- چي شده؟ چرا نفس نفس ميزني؟ن- مهدي بچه ها&#8230;.. دارن ميان&#8230;.. زود باشدر رو باز گذاشتم كه اگه از حال رفتم بتونه پيدام كنه. يه لحظه حس كردم بچه ها تكون نميخورند، دلم ريخت.- نكنه طوري شدن؟ شايد خفه شدن؟ميدونستم كه كيسه آبم پاره نشده، ولي اين يه زايمان طبيعي نبود. يه بچه نبود كه بشه به اين علائم اطمينان كرد. صداي قلبم كه وحشيانه تو سينه ام ميكوبيد رو ميشنيدم. نه ساكي حاضر كرده بودم و نه حتي جورابي پام بود. كمرم بدجوري گرفته بود&#8230;..دوباره درد امونم رو بريد. از شدت درد روي مبل افتادم، پايم به سيم آبا&#x200d;ژور گير كرد و ميز با آباژور و چند تا چيز ديگه روي زمين افتاد. صداي شكستن چيني ها انگار از دور ميومد. صداي باز شدن در رو كه شنيدم خيالم راحت شد. با صداي مهدي كه بلند صدام ميكرد از حال رفتم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%da%a9%d9%86%d9%85%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175211</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف حشری دادنش گرفته</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%b4-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%b4-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 12 Jul 2019 09:28:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آدمايي]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[اطمینان]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجور]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باورتون]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگی]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بنشینم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[جورايي]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاري]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[دستهاش]]></category>
		<category><![CDATA[دلنشین]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[روزهایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرخوشی]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینم]]></category>
		<category><![CDATA[سینهام]]></category>
		<category><![CDATA[سینهای]]></category>
		<category><![CDATA[سینه‌های]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شیطنتم]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کردولی]]></category>
		<category><![CDATA[کلنجار]]></category>
		<category><![CDATA[گرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیچه]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مراعات]]></category>
		<category><![CDATA[مردانگی]]></category>
		<category><![CDATA[مردونش]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومتی]]></category>
		<category><![CDATA[مواقعی]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میچسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[میچسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوند]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌دیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌رفت]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌زدم]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کرد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کنی]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[نباشیم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نميکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیآورد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمی‌فهمید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیمونه]]></category>
		<category><![CDATA[نوشیدنی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[يواشکي]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[شروع شد که به اينجا فیلم سکسی رسيد.اولين باري که ديدمش تو يک کت شلوار بسيار خوش دوخت با يه ماشين مدل بالا بود هرجی بود هم سکسی قد بلند و هم هيکل ورزش کاري شاه کس داشت و چهره جذاب از اون چهره ها که وقتي تو چشماش نگاه می‌کنی اگر کونی دير بجنبي [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>شروع شد که به اينجا فیلم سکسی رسيد.اولين باري که ديدمش تو يک</h2>
<p>کت شلوار بسيار خوش دوخت با يه ماشين مدل بالا بود هرجی بود هم سکسی قد بلند و هم هيکل ورزش</p>
<h3>کاري شاه کس داشت و چهره جذاب از اون چهره ها که</h3>
<p>وقتي تو چشماش نگاه می‌کنی اگر کونی دير بجنبي گرفتارش ميشي همین‌جور که من گرفتارش شدم.جالب بود او مده بود خواستگاري</p>
<h4>و جنده من يواشکي از پشت پنجره داشتم ديدش می‌زدم.ماشين رو</h4>
<p>که پارک کرد با يه دسته پستون گل بزرگ او مد طرفه خانه ما و زنگ رو زد با مادرش بود.</p>
<h5>ماهم منتظر کوس بوديم به خاطر همين بود که از اول</h5>
<p>ديدمش خوب وارسی‌اش کردم.ولي خوب اون که برای من نیو مده بود هرچی باشه من اون موقع 17سال بيشتر نداشتم تو حال سکس داستان هواي خودم بودم</p>
<h6>.ولي خيلي چيزارو خوب مي دونستم و سرم ایران سکس ميشد چون</h6>
<p>ديگه بچه نبودم ولي همه به چشم بچه بهم نگاه می کردن نه اينکه از لحاظ جثه کوچک باشم بلکه کاملاً رسيده بودم هم سینه‌های قشنگي داشتم هم هيکلم به خاطر ورزشي که می‌کردم رو فرم بود.بگذريم اون شب گذشت و زماني که رفتن من و خواهرم تنها شديم بهش گفتم چطور بود اونم خوشش اومده بود ولي رو خودش نمی‌آورد گفت اي بد نبود ولي تو چشماش می‌شود خوند که خيلي خوب بوده.گذشت چند ماهي و اون پسر غريبه که اون شب ديده بوديمش حالا داشت داماد خانواده ما می‌شد ،خوشگل، خوش هيکل و زرنگ يه جورایی همچي تمام، بسيار خوش برخورد و خون گرم از اونجور آدمايي که اگه 10 روزم باهاش تنها باشي بازم يه چيز جديد براي گفتن داره . گذشت و هر بار که ماهم ديگر رو می‌دیدیم انگار يه ميله داغ تو قلب من فرو می کردن هر زمان که اون با خواهر تنها بود يا باهم بيرون می رفتن من بيشتر حسوديم می‌شد چون با من هم خيلي خوب بود هر جا می‌رفت غير ممکن بود که يه سوغاتي توپ برام نياره . توي اين چند ماه حسابي باهم قاطي شده بوديم يه جورايي اونم حس من رو خونده بود ولي خوب خيلي مراعات می‌کرد که يه موقعي سوتي ندهگذشت تا اینکه تابستان شد و هوا گرم اون روزهای جمعه اغلب خانه ما بود باورش شاید سخت باشه ولی تمام هفته تو فکر خیالم باهاش بودم تا شب جمعه بیاد و اون خانه ما با شه اغلب شب‌های جمعه می یومد خانه ما و شب‌ها تو اتاق خواهرم با هم می خوابیدن و خوب دیگه هر چی بود اون زنش بود و من باید حسرت می‌کشیدم بعضی شبا یواشکی از راه ایوان اتاق خودم که به اتاق خواهرم راه داشت می‌رفتم و از پشت پنجره یه دیدی می‌زدم که با هم چیکار میکنن و تمام بدن می‌شد آتش حس می‌کردم تمام بدنم آتش گرفته سینه هام سفت می‌شد و تمنای وجود بیشتر از پیش می شد تا اینکه پدر و مادرم قرار شد برن آلمان و اون شب‌ها برای اینکه ما تنها نباشیم می یومد خانه ما خوب دیگه فرصت خوبی بود روزهایی که کار نداشتیم من و خواهرم و دادشم می‌رفتیم استخر توی حیاط که فقط تابستان‌ها به راه بود اونم میومد اون مردنگی قشنگش از زیر شرتش پیدا بود مخصوصاً مواقعی که خواهرم دور وبرش می‌پلکید اونم سیخ می‌کرد و به خاطر اینکه آبرو ریزی نشه یا می‌پرید تو استخر یا خودش رو تو جکوزی قایم می‌کرد که اون موقع بود که من شیطنتم می‌گرفت و می‌رفتم به بهانه لوس بازی تو بغل بنشینم یا رو کولش سوار شم که دیگه خواهرم صداش در میومد .خلاصه توری شده بود که من هر موقع می دیدم اون تو استخر هست خودم رو می‌رساندم تا یه روز که خواهر پریود بود و تو استخر نمیاومد و بالا استخر نشسته بود منم تو استخر با داماد عزیزمون در حال شنا یه مدتی که نشست حوصله سر رفت و رفت تو اتاق چون هوا هم گرم بود منم موقعیت رو غنیمت دونستم و شروع به شوخی کردن با رضا کردم طوری شده بود که اون زیر آبی میومد و به بهانه اینکه منو میخواد تو آب بکشه از زیر پاهای منو می‌گرفت و بغلم می‌کرد و خوب بعضی مواقع منو تو بغلش می‌گرفت و اون مردونگیش از پشت به من می‌چسبوند باورتون نمیشه که من رو تو ابرا می برد و مدام خودم رو بیشتر بهش میچسبوندم اونم دیگه حسابی حشری شده بود و حال خودش رو نمی‌فهمید منم خوشحال از این موضوع تا جایی پیشرفت که از پشت به من میچسیبد و دستاش روی سینه‌های من بود ، خودم هم حس میکردم سینه هام سفت شده و اصلاً رو حال خودم نیستم منتها این کار رو اونقدر انجام داد که به من یه حس سرخوشی با رخوت دست داد و حس می‌کردم دست و پام شل شده که تو این اوضاع بود که اونقدر منو رو به خودش فشار داد که یک لحظه دردم گرفت و اون هم متوجه شد و از من فاصله گرفت و با شوخی و خنده از استخر بیرون اومد و رفت زیر دوش و سریع خودش رو رسوندبه حوله و رفت حمام من که از سر خوشی نمیدونستم چیکار کنم ولی کمرم هم درد گرفته بود بعد از یک ربع شنا کردن منهم اومد بیرون و رفتم دوش بگیرم . رضا از حمام در اومده بود بهش گفتم بدجوری کمرم درد گرفته اونهم از من عذر خواهی کرد.ولی یک برق خواستی تو چشمش بود اون گفت چیزی نشده فقط ضربه خورده و از حمام بیرون اومد.شب که شد همه با هم رفتیم بیرون غذا خوردیم و و ساعت 11 شب بود که برگشتیم خانه ولی خواهرم اصلا حال خوبی نداشت منم میدونستم وقتی که مریض اصلا نمیشه باهاش حرف زد و بیشتر مواقع میخوابه رفتم لباس هام رو عوض کردم و امدم و تلویزیون رو روشن کردیم یه فیلم خیلی قشنگ داشت پخش میکرد که اولش بود من نشستم به فیلم دیدن که رضا هم اومد پایین توی سالن و یک نوشیدنی برا خودش و یکی برای من ریخت و شروع کردیم به صحبت و فیلم دیدن خواهرم که بالا خواب بود و میدونستم وقتی که خواب باشه یه توپ هم که در کنن بیدار نمیشه.از هر دری حرف زدیم تا اینکه گفت کمرت چطوره منم گفتم بد نیست ولی هنوز یک کمی درد داره گفت توری نیست بیا دراز بکش تا برات ماساژ بدم تا ماهیچه هاش ول کونه منم از خدا خواسته رفتم پتو آوردم و روی شکم دراز کشیدم اونم اومد کنارم و شروع کرد از روی لباس ماساژ دادن اطراف ستون فقرا تم و کمی بعد گفت شکمت رو بالا بیار تا بلوزت رو بالا بزنم و من یکمی شکمم رو از زمین بلند کردم تا بلوزم رو تا بالای کمر بالا زد حالا دیگه دستاش رو روی تنم حس میکردم دستای گرم و مردونش رو که من رو از خودم بیخود میکرد ولی وحشت داشتم که نکنه آرزو از خواب بیدار بشه و تمام حس شنواییم روبه کار برده بودم که صدایی رو بشنوم و از طرفی هم با تمام وجود لذت میبردم اون چیزی که خیلی وقت تو ذهنم داشتم رو به واقعیت رسیده میدیدم .رضا هم تو کارش وارد بود شروع کرد به ماساژ دادن از پایین به بالا و منهم گرم میشدم باز اون تنور وجودم شروع به آتیش گرفتن کرده بود و همینطور بالا تر میومد تا اینکه به بند سوتینم رسید خیلی راحت توی یک حرکت بازش کرد سینه های من که حجیم شده بودن خودشون رو آزاد حس میکردن و اون هنوز دستای گرمش رو روی تنم تاب میداد من دیگه مال خودم نبودم رهای رها شده بودم و اون شروع به پایین اومدن کرد از دو طرف و از زیر بغلم دستاش رو به سینهام رسنده بود منهم که مثل آدم هایی که به صلیب کشیده شده باشند هیچ حرکتی نمیکردم و اون شروع کرد به لمسس سینه هام اروم اروم روی سینه ها بالا و پایین میرفت تمام تنم شده بود آتیش گرم و دستای اون گرم تر از بدن من حس میکردم هر کجا که دست میگذاش بدنم میسوخت، بسیار نرم و راحت من حس میکردم توی این حالت نمیتونه راحت سینه های من رو خوب مالش بده یه حرکتی کردم و خودم رو چرخوندم و اونم به من کمک کرد انچنا آرام و لطیف که حس میکردم وزنم در حد یک پر کاهه، خیلی راحت شروع کرد به لمس گل سینه هام دیگه دیونه شده بودم وقتی لبهاش رو روی لبهای خودم حس کردم حس میکردم تمام دنیا مال من شده و گرمای وجودش رو شروع به خوردن کردم لبهای گوشتی اون روی لبهای من بود و من با تمام وجود لبهاش رو میخوردم و رضا هم در جواب من دستهاش روی سینه های من بالا و پایین میرفت و آتیش بدنم رو بیشتر میکرد اروم اروم حس کردم دستاش پایین تر میرن و قصد باز کردن دکمه و زیپ شلوارم رو دارن یه مقاومتی کردم و اون منصرف شد و باز روی سینه های من برگشت لبهاش رو از لبهای من جدا کرد و توی چشمم نگاه کرد شهوت و تمنا رو از توی چشمای من میخوند لبهایش رو روی گل سینه هام گذاشت و شروع به مک زدن سر سینه های من کرد سینه های من گل انداخته بود و برجسته و با هر مکی که میزد حس قشنگی تمام وجودم رو میگرفت و دیوانم میکرد دستای من رو گرفت و روی مردانگی خودش قرار داد برجستگی اون رو حس میکردم و بزرگتر از اونی بود که تصورش رو میکردم .منم با ضرب آهنگ مک های که به سینه هام میزد اون مردانگی رو فشار میدادم کمی که گذشت زیپ شلوارش رو باز کرد و دستم رو داخل شورتش برد دستم به مردانگی اون که خورد احساس عجیبی بهم دست داد اونرو توی دستم گرفتم و اون هنوز مشغول مک زدن به سینه های من بود و من با دستم شروع به مالش اون کردم واقعاً از گرمای اون لذت میبردم بعد از کلی کلنجار بالاخره تونست زیپ شلوار من رو هم باز کنه دیگه برام هیچ چیزی مهم نبود شلوارم رو پایین کشید و شروع به بوسیدن از روی سینه هام تا شکمم کرد و هر چی سرش پایین تر می آمد لذت من چند برابر میشد و دستم توی موهای اون فرو کرده بودم و چنگ میزدم و اون شروع به خارج کردن شلوار و شورت من از پاهای من کرد و لبهاش رو رو آلتم حس کردم خیسی زبونش رو که به لبه های آلتم میخورد گرمای اون لبها تمام وجودم رو پر کرده بود اهسته و گرم روی تنم بالا و پایین میرفت حس عجیبی تنم رو گرفته بود تمام عضلات بدنم رو حس میکردم منقبض شده و یک انرژی عظیمی تمام تنم رو فرا گرفته با تمام قوا سرش رو بین پاهای خودم فشار میدادم و اون هم با فشار بیشتری آلتم رو مک میزد من دیگه قادر به حرکت کردن نبودم تمام تنم شل شد دیگه کاملا در اختیار اون بودم .پس از یک وقفه اون باز شروع کرد به بالا اومدن، باز روی گل سینهای من بود و اونارو مک میزد دیگه تو این حالت هر دو لخت بودیم. اون روی من قرار گرفته بود و مردانگیش رو بین پاهام حس میکردم گرمای دلنشین ، گرمایی که تمام وجودم رو گرفته بود حتی گرمتر از زبونش و اون شروع به حرکت دادن کرد و من در اوج لذت اطمینان داشتم که حواسش هست چون تا یک حدی بازی میکرد و زیاد فشار نمی آورد و هر دو در اوج لذت اونقدر بالا و پایین رفت تا یک لحظه حس کردم آب گرمی رو شکمم جاری شده آره اونم به اوج لذت رسیده بود و روی سینه های من بود هر دو غرق عرق بودیم و دیوانه هم دیگه چیزی بین من و اون نبود.بوسیدمش و بهش گفتم بلند شو تا من برم حمام و تو خودت رو بشور دیر وقته و اگه کسی مارو در این حال ببینه جای هیچ حرفی نمیمونه اونم من رو بوسید و خودش رو جمع کرد .توی چشمای هردو مون تمنا موج میزد شاید یک باره دیگه ولی کی و کجا معلوم نیست.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ad%d8%b4%d8%b1%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%b4-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175214</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شاه کس خوش بدن و بانمک خوب کس میده تا آب مارو هم بپاشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%a8%d8%af%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%85%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%a8-%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%a8%d8%af%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%85%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%a8-%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Jul 2019 07:00:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[ببینیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیکاری]]></category>
		<category><![CDATA[پروندم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت]]></category>
		<category><![CDATA[تابلوئه]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تکوناش]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولشو]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاریش]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتاز]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دندانپزشکی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[روناشو]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[سکسیمو]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[شهریور]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قرارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارمون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورش]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[معمولیه]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نوکشون]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[هااااا]]></category>
		<category><![CDATA[هردومون]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[یخورده]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[خاطره ی سکسیمو براتون تعریف فیلم سکسی کنم، امیدوارم خوشتون بیاد. زبان نوشته هم زبان روزمره(عامیانه) است.من کارشناسی ارشد مکانیک توی یکی از دانشگاه های تهران می سکسی خونم. زمانی که ترم آخر کارشناسی بودم شاه کس حدود اردیبهشت 88 با یه دختر آشنا شدم به اسم سایه و دوستیمون شروع شد(تعریف کونی نحوه ی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>خاطره ی سکسیمو براتون تعریف فیلم سکسی کنم، امیدوارم خوشتون بیاد. زبان نوشته</h2>
<p>هم زبان روزمره(عامیانه) است.من کارشناسی ارشد مکانیک توی یکی از دانشگاه های تهران می سکسی خونم. زمانی که ترم آخر کارشناسی</p>
<h3>بودم شاه کس حدود اردیبهشت 88 با یه دختر آشنا شدم به</h3>
<p>اسم سایه و دوستیمون شروع شد(تعریف کونی نحوه ی آشنایی از حوصله ی این مطلب خارجه). اون موقع ها من شهرستان</p>
<h4>تحصیل جنده می کردم و این خانوم تهران دندانپزشکی می خوند.</h4>
<p>ارشد رو قبول شدم و اومدم پستون تهران و دوستی ما که تا اون زمان تلفنی و پیامکی بود پیشرفت کرد</p>
<h5>و و کوس وقتای بیکاری که به دلیل مشغله ی زیاد</h5>
<p>و همینطور خرخون بودن هردومون کم بود، می تونستیم حضوری همدیگه رو ببینیم. بار اول قرارمون از سر نفهمی من پارک ساعی سکس داستان بود(چه می دونستم</p>
<h6>منکراتی زیاد داره خب!!! البته در رفتیماااااا) بعد ایران سکس ها می</h6>
<p>رفتیم پارک طهران و لاله(دو تاش هم خوبه). سرتون رو درد نیارم دوستی ما در حد دست هم دیگه رو گرفتن بود تا بعد گذشتن 8-9 ماهی کم کم رومون به هم باز شد و پیامک های سکسی و شوخی ها و &#8230; . روز به روز حسمون بیشتر میشد به هم؛ همیشه دوست داشتم تو آغوشم بگیرمش و نازش کنم موقع تلفن ها و حرف زدنش حس می کردم اون هم همینو می خواد. اوایل شهریور 89 خانوادش برای کاری چند روزی به شهرستان رفتن و سایه تنها موند. دو روز اول دوستای خوابگاهیش اومدن پیشش و شب روز دوم رفتن و اون شب کلی حرفیدیم و شب خوابید؛ روز سوم عصرش برگشت گفت دیشب ترسیدم کاشکی پیشم بودی و از این حرفا و من سر شوخی رو باز کردم که دختر گنده خجالت بکش و از این صحبت ها که وسطا پروندم می خوای بیام پیشت اینم یکم ناز کرد و بعد شوخی شوخی گفت بیا منم گفتم میام هااااا. اینم گفت بیا بچه می ترسونی منم واسه اینکه کم نیارم گفتم میام تا 1 ساعت دیگه آخه خیلی فاصله بین خوابگاه ما و خونه ی اونا نبود. پوشیدم و رفتم و بین راه هی پیامک میدادم رسیدم دم خونه گفتم بیا از پنجره بیرون رو نگاه کن یهویی پنجره وا شد و کلشو آورد بیرون منو پایین که دید(خونه 4 طبقه و اینا طبقه ی 3 بودن) یهو رنگش سفید شد بعد چند دقیقه دیدم اومد پایین لباس پوشیده درو باز کرد گفت بریم بیرون منم گفتم نامرد تو گفتی بیا خونه و الان میگی بیا بیرون!!!! 2-3 دقیقه بحث کردیم با همون رنگ عوض شده و لرزش خفیفی که داشت(از شک و ترس که من یکدفعه اومده بودم) راضی شد و رفتیم بالا(جالب اینه خیلی فکر به این نمی کردم کسی ببینه یا نه!!! خریتی داشتم!!!). چند دقیقه نشست و من واسش آب آوردم(دیگه آشپزخونه و لیوان داخل ظرف شویی تابلوئه) حالش که جا اومد عذر خواست واسه حالش و رفت لباساشو عوض کرد(یه تیشرت و یه گرمکن پوشید)، رفت چایی درست کرد و خونه و اینور اونو رو نشونم داد و یه سری عکس خانوادش رو داخل آلبوم هاشون با هم دیدیم. این وسط آسه آسه فاصلمون کم شد یه لحظه که کلشو چرخوند با من حرف بزنه لبمو گذاشتم رو لباش و مجال صحبت بهش ندادم( قد من 181 و قد اون 168 و من 84 کیلو با بدنی معمولی و اون 57 کیلو بود؛ پوست من سبزه و سایه گندمی بود ).اول عقب کشید اما من هی همراه با لب گرفتن جلو می رفتم تا به دسته ی مبل رسید و گیر افتاد، آروم آروم لباشو خوردم و کم کم زبونمو داخل دهنش کردم و نوک زبونامون با هم بازی می کرد سایه هم رام شده بود و اونم همراهی می کرد، دست راستمو برده بودم داخل موهاش و نازش می کردم و دست چپم دور کمرش حلقه بود و گرمای تنشو که زیاد شده بود حس می کردم؛ هیچ طعمی از لباش حس نمی کردم فقط گرما و حس شهوت بود که تنمو پر کرده بود و این که بالاخره تونستم کسی رو که دوست دارم تو آغوش بگیرم دیوونم می کرد و لب گرفتن ها رو رویایی. بعد مدتی رفتم سراغ گردنشو و شروع کردم به لیسیدن و بوس کردنش و گازهای کوچیک گرفتن سایه هم حشری شده بود و می لرزید. می خواستم تی شرتشو در آرم ناز می کرد، یه ویشگون ازش گرفتمو در آوردم. شکم صاف پهلو های متوسط و یه سینه بند کرم رنگ معمولی داشت. شروع کردم با یه دست سینشو مالیدن از روی کرسد و با دست دیگه رونشو نوازش کردن، سینه هاش کوچیک و سفت بود(سایز 70). حال نمیداد روی کرسد سینه بندشو وا کردم و در آوردم نوک سینه هاش قهوه ای تیره و هاله ی نوکش بزرگ بود، با انگشت شصت و اشاره شروع به بازی با نوک یکیشون کردم و با نو ک زبونم با این یکی بازی می کردم و آروم تبدیلش کردم به مکیدن و خوردن و گازهای ظریف که سایه جونم نالش درومد و همچی تکون می خورد. می خواستم دستمو ببرم داخل شلوارش(یه گرم کن ورزشی سرمه ای پوشیده بود) اول مقاومت کرد و هی می گفت پیمان نه نکن اینکارو ولی وقتی توی خوردن سینه هاش پیش رفتم اینقدر حشرش زد بالا که دیگه نتونست مقاومت کنه و دستمو بردم و از رو شرت کسشو لمس کردم، شرتش چسبناک بود و خیس شده بود البته نه خیلی زیاد. شلوارشو در آوردم دیگه حس ادامه سکس رو توی چشاش می دیدم، یه شرت پادار سیاه پاش بود و پاهاش یه ذره موهاش جیغ زده بود انگاری یه هفته باشه اصلاح کرده باشه و دست آدمو یه جورایی میزد اما واسه من با اون حشرم که بالا زده بود خیلی حال میداد. شروع کرد به در آوردن لباسام منم هی لباشو بوس می کردم و سینه هاشو فشار می دادم. شرتم پام موند و سایه شروع کرد به خوردن سینه و شکمم، داشتم می ترکیدم و کیرمم که دیگه بلند شده بود اساس. حسابی که سینمو و نوکشون رو خورد شرتم رو در آورد و کیرمو انداخت بیرون(کیر من 17 سانت طولشه و قطرشم معمولیه حدود 4 سانت). شروع کرد ور رفتن و بازی کردن باهاش و با خایه هام و نگاه کردنش اما هر چی اصرار کردم نخورد که نخورد و از اونجایی که من دوستش داشتم مجبورش نکردم. بعد اینکه حسابی کیرمو مالید پا شدم شرتشو در آوردم کسش انجیری بود و باله هاش گندمی رنگ بود و داخلش رو که باز کردم صورتی تیره بود و یه ذره رو کسش مو داشت. شروع کردم به لیسیدن کسش و زبونمو داخل می کردم و با نوک زبونم با چوچولش بازی می کردم و یکم که لیسیدم شروع کردم به مکیدن چوچولش که آه و نالش در اومد و آی آی می کرد. آب کسش را افتاده بود و لزج بود و یکم تلخ مزه که به مجبور بودم حین لیسیدن قورتش بدم اما دوست داشتم که عشقم لذت ببره و مزه واسم مهم نبود. وسطای لیسیدن یه دو دقیقه ای ازش لب گرفتم که حداقل آب کسش رو مزه کنه چون ساک هم نزده بود که. بعد چند دقیقه چوچولشو خوردن تکوناش شدیدتر شد و یهو آب غلیظی ازش خارج شد و آروم شد و من فهمیدم که ارضا شده. بعد اینکه یخورده استراحت کرد راضیش کردم و با آّب کسش و کرم روناشو چرب کردم و لاپاش گذاشتم و بعد حدود 3 دقیقه عقب جلو کردن آبم اومد و خالیش کردم داخل دستمال کاغذی چون دوست ندارم آبم رو روی کسی که دوستش دارم بریزم. 4-5 دقیقه بعد اینکه آبم اومد بغلش کردم و آروم نازش کردم، نیم ساعت بعد جدا جدا حموم رفتیم و شام خوردیم.شب فقط شرت پامون بود و بغل هم خوابیدیم و کارمون بوس و مالیدن هم بود اما دیگه نای سکس رو نداشتیم. روز بعد باز دوستاش اومدن و تا اومدن خانوادش پیشش موندن. الان هم منتظرم درسم تموم شه و برم خواستگاریش. امیدوارم سرتون درد نیومده باشه. می دونم خیلی سکسی نبود اما واقعیت رو نوشتم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%a8%d8%af%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%85%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b3-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%a8-%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175003</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده میلف به چندیدن کیر همزمان میده</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%a8%d9%87-%da%86%d9%86%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d9%85%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%a8%d9%87-%da%86%d9%86%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d9%85%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Jul 2019 08:04:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ارایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ارایشم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایتالیایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادن]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بابابزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[بابابزرگم]]></category>
		<category><![CDATA[باردار]]></category>
		<category><![CDATA[باشهاز]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بالاسرش]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوداروم]]></category>
		<category><![CDATA[بوداین]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعدش]]></category>
		<category><![CDATA[بودمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیایند]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پولدار]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت]]></category>
		<category><![CDATA[پیششون]]></category>
		<category><![CDATA[تماشای]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جفتشون]]></category>
		<category><![CDATA[جوووووووون]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[حسودیم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانومی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستنی]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرمه]]></category>
		<category><![CDATA[خودنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[دادماز]]></category>
		<category><![CDATA[دارممن]]></category>
		<category><![CDATA[دارمیه]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[دریافت]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دعوامون]]></category>
		<category><![CDATA[دندونم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونستی]]></category>
		<category><![CDATA[دوییدم]]></category>
		<category><![CDATA[دیووونه]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندیم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتبعد]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدن]]></category>
		<category><![CDATA[روانیم]]></category>
		<category><![CDATA[روسریم]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینم]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شرمندم]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستانی]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فرودین]]></category>
		<category><![CDATA[فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کلانتری]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[ماشاالله]]></category>
		<category><![CDATA[ماشالله]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمه]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورش]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسمون]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونش]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونت]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موجودی]]></category>
		<category><![CDATA[ناخوداگاه]]></category>
		<category><![CDATA[نخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکش]]></category>
		<category><![CDATA[نشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمون]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[وابسته]]></category>
		<category><![CDATA[وایستا]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[کسی که فکر می کردم فیلم سکسی داداش بزرگمه ,داداشم نیست و بابامه!!!این ها گفتنشون خیلی راحته و نوشتنش خیلی راحت تره . اما برای من همش سکسی کنیه بود&#8230;همش تنهایی بود&#8230; همش یه عذاب شاه کس بود و اون عذاب دوست نداشته شدن بود!بابام به مامانم خیانت می کنه و مامانم کونی طلاق می [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>کسی که فکر می کردم فیلم سکسی داداش بزرگمه ,داداشم نیست و بابامه!!!این</h2>
<p>ها گفتنشون خیلی راحته و نوشتنش خیلی راحت تره . اما برای من همش سکسی کنیه بود&#8230;همش تنهایی بود&#8230; همش یه</p>
<h3>عذاب شاه کس بود و اون عذاب دوست نداشته شدن بود!بابام به</h3>
<p>مامانم خیانت می کنه و مامانم کونی طلاق می گیره و دیگه هیچ وقت برنمی گرده.حتی به خاطر من! و بابام</p>
<h4>که جنده من شده بودم سربارش , خودش رو پدر من</h4>
<p>معرفی نمی کرد تا اینکه با پستون گوش ایستادن فهمیدم که من کی م و بابام کیه و مامانم کجاست&#8230;اون موقع</p>
<h5>دیگه راهی کوس نداشت&#8230;.بابام ازدواج کرد و به اجبار من رو</h5>
<p>با خودش به اون خونه برد. به خاطر من کلی دعوا و کشمکش با زنش داشت ولی در نهایت مجبور بود.زندگی کردن سکس داستان با اونا خیلی</p>
<h6>سخت بود. شاید بیشتر به خاطر اینکه تصمیم ایران سکس گرفته بودند</h6>
<p>که فکر کنند موجودی به نام سما پیششون نیست. توی مهمونی هایی که مربوط به زن بابام می شد من نمی رفتم. یعنی من و نمی بردند. از وقتی که سارا شده بود زن بابای من , اکثر اوقات توی خونه تنها بودم و به این تنهایی عادت داشتم.زندگی من توی اتاقم خلاصه می شد. تنها و ساکت . اکثر اوقات به گریه کردن و بعض کردن می گذشت. برای یه دختر خیلی سخته که مادر نداشته باشه. خیلی سخته که از پدرش بی توجهی ببینه و بیشتر از همه اینا خیلی سخته که ببینه همون پدر چقدر به برادر ناتنیش محبت می کنه.اسم برادر ناتنی م بردیا بود و اسم زن بابام سارا. سارا کلا کاری به کارم نداشت. نه محبت می کرد نه اذیت می کرد. سعی می کرد کلا من و نبینه تا مشکلی هم پیش نیاد. بابا که من بهش می گفتم امیر سعی می کرد من رو از خودش دور کنه تاسارا از دستش نرنجه. اره خوب &#8230; من برای کسی مهم نبودم و این عاملی بود که من رو به بیرون خونه می کشوند. خونه و اتاقم برام مثل زندون بود. از زمانی که از مدرسه می اومدم , می رفتم پارک و تا شب اونجا تنهایی یا با صمیمی ترین دوستم سمیرا برای خودم خوش بودم. همین که توی اون خونه نباشم برام کافی بود. کسی هم توی خونه سراغم رو نمی گرفت. اگر شب هم خونه نمی رفتم 100% خوشحال هم می شدن.16 سالم بود که با امیرسام اشنا شدم. دو سه باری با ماشین اومده بود دم در مدرسمون و بالاخره موفق شده بود که من و سمیرا رو سوار کنه. از همون روز اول شیفته چشماش شده بودم. چشمای درشت و عسلی داشت. لب هاش گوشتی و جمع و جور بود.20 سالش بود. چهره مهربون و خواستنی داشت. وقتی می خندید زندگی هم به من می خندید و از همون روز اول امیرسام هم عاشق چشم های ابی و موهای پرکلاغی من شده بود..!این چشما رو از بابابزرگ سمت مادریم ارث برده بودم. بابابزرگم ایتالیایی بود و با مامان بزرگم دوست بوده و بعد به دنیا اومدن مامانم اینا رو ولشون می کنه. اینا چیزایی بود که عمه و مامان بزرگ در مورد مامانم بهم گفته بودند. مامانم از خانواده پولدار و تحصیل کرده ای بوده ولی بابام از یه خانواده معمولی&#8230;تمام تلخی هایی که باعث می شد اون خونه برای من بشه شبیه جهنم در کنار امیر سام و با حضورش به شیرینی تبدیل می شد. حتی شنیدن صدای گرم و مهربونش از پشت تلفن دلم رو اروم می کرد و خیالم رو راحت می کرد که من تنها نیستم و کسی رو دارم که حداقل توی اوج تنهایی هام پیشم باشه.از هر شرایطی برای بیرون رفتن با امیر سام استفاده می کردم. برای من فقط تماشای امیرسام بزرگترین هدیه ای که بود می تونستم دریافت کنم اما همیشه یه شاخه گل یاس همراهش بود. گاهی شرمندم می کرد یه کادوی ناز هم برام می گرفت. با کادوهایی که بهم می داد می خوابیدم. گل هایی که بهم هدیه می داد تا یه هفته اتاقم رو پر از عطر یاس می کرد و عطر گل یاس ناخوداگاه چهره مهربون و عاشق امیرسام رو جلوم می اورد.وقتی دلم می گرفت این بقل امیرسام بود که به روی من باز بود. اون قدر توی بقلش گریه می کردم تا اروم اروم می شدم.یه روز که با هم رفته بودیم بیرون پلیس بهمون گیر داد و بردنمون کلانتری. به جای اینکه به بابا یا سارا اطلاع بده به عمه گفتم. بیچاره عمه از همون بچگی همون طور که به ایدا دخترش محبت می کرد به من هم محبت داشت. وقتی که اومد و با کلی عز و التماس بیرون اوردنمون اولش می خواست دعوامون کنه اما امیرسام اون قدر با شخصیت و با نزاکت باهاش برخورد کرد که عمه پشیمون شد. حتی عمه رو تا دم در خونشون رسوندیم. اینجوری بود که عمه در جریان دوستی من و امیرسام قرار گرفت. بیچاره خیلی نگرانم بود ولی این رو می شد فقط از توی نگاهش فهمید!!!&#8230;. یک سالی دوستی من و امیرسام گذشت و تو این مدت علاقمون نسبت هم دو چندان شده بود. اون قدر بهش وابسته شده بودم که اگر یه روز صداش رو نمی شنیدم تا صبح خوابم نمی برد و بیقراری می کردم. حتی به خاطر امیرسام و اصرارهاش درسهام هم پیشرفت کرده بود و این برای مدیر و معلم هام جای تعجب خیلی زیادی داشت!دلم می خواست تولد امیرسام رو که اول فرودین هستش پیشش باشم اما همیشه سال تحویل ها رو خونه ی مامان و بزرگ با عمه اینا دور هم بودیم&#8230;غیبت های بابا و سارا و خیلی زیاد شده بود. یه شب فهمیدم که دارند به عروسی می رند. از کراوات زدن بابا و ارایشگاه رفتن سارا مشخص بود اما حتی به من نگفتند که قراره شب رو دیر بیایند یا به من هم بگند که خبر مرگت تو هم پا شو بیا! مثل همیشه که کز می کردم و می نشستم گوشه اتاقم و برای بی کسی خودم اشک می ریختم باز هم بعد رفتنشون بغضم ترکید و اون قدر گریه کردم که توی همون حالت نشسته و جمع شده خوابم برده بود. حتی صبح که از خواب بیدار شدم کسی نیومده بود توی اتاق که ببینه مردم یا زنده! معلومه که هیچ کسی برای ادم مادر نمی شه. و مادر من که فکر کنم با همه مادرهای دنیا متفاوت بود که حتی توی این همه سال نخواسته بود برای یه بار هم که شده ببینه دختری که پس انداخته چه شکلی شده!بعدها از عمه شنیدم که مامانم بعد از باردار شدن متوجه خیانت بابا شده بود و بعد اینکه من رو توی بیمارستان به دنیا اورد نخواست که من و ببینه و فقط طلاق خواست!نمی دونم ! ولی چرا مسئول خیانت بابا من بودم؟ چرا من باید تاوان گناه می دادم؟؟؟از روزی که سارا و بابا رفته بودند عروسی یه هفته ای می گذشت که بابا بلند صدام زد! فکر کردم لابد باهام کاری دارند! می خوان ابی میوه ای چیزی براشون ببرم! جز در این مواقع یاد من نمی افتادند!در حالیکه سرم پایین بود از اتاق خارج شدم و به سمت بابا و سارا رفتم . بردیا داشت نقاشی می کشید و بابا و سارا کنار هم نشسته بودند و بابا دستش رو دور گردن سارا انداخته بود! وقتی این حالت هاشون رو می دیدم حالم بد می شد . ازشون بیشتر بدم می اومد . بیشتر حس می کردم که سارا باعث شده که من این جوری زندگی کنم و علاوه بر مامانم بابام رو هم از چنگم در اورده.بابا با یه لحن اروم و مهربون گفت: عزیزم بشین کارت دارم!من: چشم-ببین دختر گلم. ماشاالله هزار ماشالله دیگه بزرگ شدی و برای خودت خانومی شدی. این روزها که سر ما شلوغ بود عروسی داداش سارا بود!بابا یه کم مکث کرد. انگاری که دست پاچه شده باشد. دستش رو از دور گردن سارا برداشت و تکیه داد به زانوهاش و سرش رو انداخت پایین و ادامه داد:ببین سما جان! زن داداش سارا و فامیل هاش از حضور تو خبر ندارند. یعنی فعلا نمی دونند که سارا زن دوم منه! ببین بالاخره می فهمند اما الان که روز های اول زندگی و اشنایی دو تا خانواده ست بهتره که ندونند! می دونم اون قدر بزرگ شدی که بفهمی من چی می گم! امسال عید ما به خاطر عضو جدید خانواده سارا باید اونجا باشیم. می شه تنهایی بری خونه عمه یا مامان بزرگ؟؟؟از وقاحت بابا حالم داشت به هم می خورد. از اینکه اینقدر لحن مهربون و مظلوم به خودش گرفته بود تعجب کرده بودم اما نمی دونستم که می خواد یه همچین حرفی رو بهم بزنه؟با عصابنت از جام بلند شدم . دلم می خواست هر چی که دم دستم هست رو به سمتش پرتاب کنم! کلی کلمه و حرف توی ذهنم صف کشیده بودند ولی تا اومدم همه رو نثار بابا کنم انگاری که واژه ها رو گم کردم!با عصبانیت به سمت اتاقم رفتم . بابا از پشت داد زد: سما جان! جواب من و نمی خوای بدی؟؟؟دیگه طاقت نیاوردم! چشمام رو بستم و با تمام توانی که داشتم شروع کردم به داد زن : از من چی می خوای؟ که انکار کنم که دخترتم؟ که بگم من مسئول خیانت بابام هستم؟ که بگم من مقصرم که دو تا احمق ندونسته من و به دنیا اوردند؟ بابا چرا من و به دنیا اوردید؟ چرا؟ تو و مامان هدفتون چی بود؟ چرا دارید زجرم می دید؟ بابا اصلا من می شناسی؟ می دونی من کیم؟ می دونی چند سالمه؟ دوستام کین؟ می دونی بیرون که می رم کجا می رم؟ اصلا برات مهمه که مردم یا زنده؟؟؟ نکنه داری دعا می کنی سریع بمیرم؟؟؟ اره! برو بگو &#8230; برو بگو که اون دختر بدبخت و بی کسی که توی خونه من زندگی می کنه خواهرمه. مثل بچگی هام که خودت رو ازم قایم می کردی. این جوری بهتره.داد می زدم و اشکام بی امان جاری می شدندوقتی به سارا نگاه کردم چشماش پر شده بود!نگاهم رواز روی جفتشون برداشتم و به اتاقم پناه اوردم. سریع به سمت تلفن دوییدم . میون حمله اشکهام به صورتم سعی می کردم شماره امیرسام رو بگیرم.تا گوشی رو برداشت بدون اینکه حرفی بزنم فقط و فقط گریه کردم! بیچاره مونده بود چی بگه . اولش چندبار سوال کرد ولی وقتی دید که گریه امونم نمی ده ساکت شد تا گریه هام تموم شه. وقتی قضیه رو بهش گفتم چند لحظه مکث کرد . هنگ کرده بود و بعدش هم هر چی فحش از دهنش دراومد حوالی بابا کرد! وقتی امیرسام بهش فحش می داد انگاری که دل من خنک می شد!!!بعد اینکه تلفن رو قطع کردم تازه یاد این افتادم که می تونم اولین فروردین رو پیش امیرسام بااااشم! تا یاد این قضیه افتادم خواستم بهش زنگ بزنم اما خواستم سورپرایزش کنم!با سمیرا و محمد(محمد دوست صمیمی امیرسام و دوست پسر سمیرا بود) هماهنگ کرده بودم. سمیرا و محمد قرار بود که برند ولی به جفتشون سپرده بودم که از رفتن من چیزی نگند. روز اول عید من رفتم خونه سمیرا. به عمه و مامان بزرگم هم گفته بودم که پیش سمیرا هستم.خونه سمیرا کلی به خودم رسیدم. خاله سمیرا جوری ارایشم کرده بود که باورم نمی شد این منم!پدر و مادر و شوهر خاله سمیرا توی یه تصادف فوت شده بودند و سمیرا با خاله ش زندگی می کرد!یه لباس خیلی نااااااااز که قبلا با سمیرا رفته بودم و خریده بودم و تنم کردم جلوی اینه ایستادم! برای تولد امیرسام رفته بودم سولاریوم . موهای مشکی و تن برنز شده م توی اون پیرهن دکلته و کوتاه خیلی خودنمایی می کرد. ارایش ملیحی که روی صورتم بود زیباییم رودوچندان کرده بود. موهای نصف بسته و بازم که به صورت اشفته درست شده بود یه عروسک کامل ازم ساخته بود! خاله سمیرا همش سر به سرم می گذاشت و می گفت: من به امیرسام حسودیم می شه! یعنی که چی می خوای اینجوری بری پیشش و دلبری کنی؟؟؟سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه امیرسام.سمیرا و محمد وارد شدند اما من توی راه پله ها ایستادم تا یه ذره بگذره و تنهایی وارد بشم!یه دسته گل بزرگ براش سفارش داده بودم و یه عطر خوش بو که می دونستم دیووونه ی بوشه براش خریده بودم.بعد چند لحظه.پشت در به سمیرا میس انداختم! قرار بود که محمد سر امیرسام رو گرم کنه تا من وارد خونه بشم. بعد چند لحظه سمیرا در رو باز کرد و سریع من رو برد به سمت اشپزخونه&#8230;مانتو و روسریم رو در اوردم. موهام رو دست کشیدم و توی اینه جیبی ارایشم رو چک کردم. دسته گل رو دستم گرفتم و از اشپزخونه بیرون اومدم. محمد با دستش اشاره کرد که برم سمت اتاق!کلی استرس داشتم. قلبم تند تند می تپید. همش دوست داشتم ذوق رو توی چشای امیرسام هر چه زودتر ببینم. دست و پام یخ کرده بود و می لرزید.در زدم!امیرسام: محمد به خدا اگه شوخی شهرستانی کنی خودت می دونی هااااااااااااتوی دلم بهش خندیدم!در رو باز کردم و وارد اتاق شدم! امیرسام روی تختش نشسته بود چشماش بسته بود! معلوم نبود محمد بهش چی گفته بود&#8230;اروم نزدیکش شدم. امیرسام گفت: محمد! داری چی کار می کنی؟ به خدا می کشمت هااااااابه زور جلوی خندم رو گرفتم! صندلی رو اوردم گذاشتم جلوش و نشستم. اروم گفتم: امیرسام جونم! گلم چشممات رو باز کنامیرسام با تعجب چشماش رو باز کرد و اولین کلمه ای گه گفت این بود: نه!!!؟؟؟!!!!!با خنده گفتم: اره!-وای دختر تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای خدا جووووووونم!بعدش هم به سمتم اومد و محکم من رو توی بقلش گرفت. محکم بقلش کرده بودم. همیشه اغوشش برام امن ترین جای دنیا بود.بعدش با خنده گفت: برو یه کم وایستا اون تر ببینم! با ناز یه کم ازش دورتر شدم و از سر اتاق مثل مانکن ها فشن تی وی براش ژست گرفتم و راه رفتم &#8230;امیرسام: جوووووووون! جیگرتووو دیوووونه1 چی کار کردی با خودت؟؟؟ چه قدر ناز شدی! چقدر ماه شدی! وای نمی گی طاقت ندارم جلوی خودم و نگه دارم!یه چشمک شیطون زدم و از اتاق اومدم بیرون. تا از اتاق بیرون اومدیم سمیرا و محمد یه اهنگ روشن کردن و شروع کردن به رقصیدن و مسخره بازی!جشن تولد کوتاه ولی شادی براش گرفتیم. اخر تولد من با محمد و سمیرا برنگشتم. مامان و بابای امیرسام مسافرت بودند و از اونجایی که امیر سام هم باهاشون مشکل داشت هیچ وقت باهاشون هیچ جا نمی رفت.بعد رفتن محمد و سمیرا ,اروم دستم رو گرفت و بدون اینکه چیزی بگه من و برد به سمت اتاقش. نشوندم روی تخت و خودش هم نشست کنارم . دستام و گرفت توی دستاش و ذل زد توی چشمام&#8230; می دونستی خیلی خوشگلی؟ می دونستی با اعصاب ادم بازی می کنی؟ می دونستی روانیم کردی؟-فکر کردی تو روانیم نکردی؟ من عااااااشقتم امیر&#8230; بدون تو می میرم!-منم بدون تو می میرم. قول بده که هیچ وقت تنهام نذاری! باشه؟-با همه وجودم بهت قول می دمیه لحظه نگاهمون تو هم گره خورد. تا عمق نگاهش نفوذ کرده بودم. لب هامون بی اختیار همدیگه رو می طلبیدند. وقتی که لبش رو لبم گذاشت . داغی لبهاش نفسم رو بند اورد. اولش اروم با بوسه های پی در پی شروع کردیم! کم کم بوسه ها تبدیل به لبازی شده بود. دستام رو توی موهای امیرسام فرو کرده بودم و سرش رو به سمت خودم فشار می دادم . وقتی که به چشماش نگاه می کردم حس می کردم توی چشماش هیچی جز عشق نیست&#8230; امیرسام وسط لب بازی ها مکث می کرد و نگاهم می کرد و دوباره به لب هام هجوم می اورد&#8230; من غرق در بوسه های امیرسام بودم و امیرسام داشت زیپ پیرهنم رو پایین می کشید! من اون روز می خواستم فقط مال امیرسام باشم! همه جوره&#8230;در حالیکه داشت بند سوتینم رو باز می کرد من رو روی تخت خوابوند. همون طور که داشت ازم لب می گرفت با عجله لباس های خودش رو از تنش در اورد. من هم از این فرصت استفاده کردم و پیرهنم رو کامل از تنم در اوردم&#8230;امیرسام رو روی خودم انداختم! با لبخند بهم نگاهم کرد و دماغش رو به دماغم مالید. دوباره به سمت لب هام هجوم بود. کم کم از روی لب هام سر خورد روی گردنم. با ولع گردنم رو لیس می زد. با بوسه های پی در پی به سمت سینه هام رفت. تا به اون موقع این حس ها رو تجربه نکرده بودم. امیرسام نوک سینه هام رو میک می زد و با دست دیگه ش از روی شرت با هام ور می رفت. تعداد نفس های من هر لحظه بالاتر می رفت و داغی تنم رو خودم هم حس می کردم.امیرسام با ردی از بوسه از سینه هام به سمت شورتم رفت. شورتم رو با ارامش در اورد و دو دور بال اسرش چرخوند و پرتش کرد اون ور تر. پاهام رو از هم باز کرده بود. با صدای بلند گفت: واااااااااااااای! دوست دارم دیوووووووووونه!سرش رو کرد لای پاهام و شروع کرد با زبونش به ور رفتن با کلیتورسم. نفس های تندم تبدیل به ناله شده بود و این ناله ها هر لحظه قویتر می شدند. بدنم تاب می خورد و مثل موج دریا بالا پایین می شد. با دستام محکم به رو تختی چنگ زده بودم! و خیلی طول نکشید که ارضا شدم. با ناله بلندی که بیشتر شبیه به جیغ بود امیرسام فهمید که ارضا شدم. از جاش بلند شد و اومد کنار من که بی حال دراز کشیده بودم دراز کشید! با پشت دستش شروع کرد به ناز کردنم. وقتی چشمام رو با بی حالی باز کردم دیدم زل زده توی چشمام و یه لبخند مهربون روی لباشه. یه لبخند زدم و گفتم: مرسی! خیلی حال داد!امیرسام: تازه این اولشه.. بیشتر از این ها هم حال می کنی&#8230;تازه یاد اون بیچاره افتادم . قیافم و مظلوم کردم و گفتم : ببخشیدددددد. من بلد نیستم. اولین بارمه خوب. یادم نبود تو موندی.بلند بلند خندید : حالا تو فعلا حالت جا بیاد&#8230;از جام بلند شدم و کیرش رو کردم توی دهنم. یهووو بلند داد زد: دیوووووووونه! دندونااااااااات! نباید بخوره بهش..با چشمام گفتم باشه و دوباره سعی کردم که بدون اینکه دندونم بهش نخوره براش ساک بزنم. در طی این کار امیرسام هم کمکم میکرد و اخرها می گفت: اها! حالا بهتر شد&#8230;بیچاره گیر چه کسی هم افتاده بود&#8230;بعدش کیرش رو از دهنم کشید بیرون&#8230; با خنده بهم گفت! بسه دیگه! بریم لباسامون رو بپوشیمتعجب کردم! اخه اون که ارضا نشده بود. فهمیدم که با ساک زدن من بیچاره اذیت هم می شده. مجبورش کردم که از پشت بکنه.قبول نمی کرد. می گفت طاقت نمی اری و خیلی درد داره. ولی هر جور که شده راضیش کردم. من و خوابوند و خودش پشتم دراز کشید. از پشت محکم بقلم کرد و اروم نوک کیرش رو گذاشت روی کون من. خیلی درد داشتم. فقط یه کم نوکش رفته بود داخل اما من فکر می کردم که داره کمرم نصف می شه. امیرسام با انگشتش یه ور می رفت و یه کم دیگه با نوک التش. کم کم التش رو به داخل هدایت کرد &#8230; حس وحشتناکی داشتم. دستای امیرسام رو که از پشت بقلم کرده بود محکم چسبیده بودم و از درد فشار می دادم. اشکم در اومده بود اما خوب بود که پشتم به امیرسام بود. نمی خواستم لذتی که داره می بره زهرمارش بشه. اون قدر تنگ بود که رفت و اومد کیرش زور می برد. تا نزدیک ارضا شدنش شد ,بیرون کشید و ریخت روی بدنم!خودشم ولو شد روی تخت. من هم همون طور پشت بهش خوابیده بودم. همه جام درد می کرد ولی خوشحال بودم که حداقل امیرسام حال کرده. یه کم که گذشت .. امیرسام از بالاسرش دستمال برداشت و روی بدنم رو پاک کرد. من رو به سمت خودش برگردوند و تازه اشکای روی صورتم رو دید. محکم توی بقلش فشارم داد . سرم روی سینه ش بود و امیرسام مدام از روی سرم من رو می بوسید&#8230;وقتی سرم رو بلند کردم دیدم داره گریه می کنه . با تعجب گفتم : چته؟؟؟؟؟-ببخشید! دردت اومد نه؟ به خدا نمی خواستم. چرا بهم نگفتی؟؟چرا؟ من حاضر نیستم یه مو از سرت کم بشه-این ها چه حرفیه؟ من هم حال کردم. یه کم هم درد داشتم. اذیت نکن دیگه. مرد مگه گریه می کنه؟ خجالت بکش بابا. پاشو از مهمونت پذیرایی کن. خرس گنده رو باش&#8230;خندش گرفت. از جاش بلند شد وگفت: بریم حموم؟؟؟توی حموم خودش همه جام شست. وقتی حرکاتش رو می دیدم بیشتر عاشقش می شدم. بیشتر دیووونش می شدم. و بیشتر حس می کردم که نفسم به نفسش بنده &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%a8%d9%87-%da%86%d9%86%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d9%85%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175013</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.008 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 04:51:52 by W3 Total Cache
-->