<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>کردموقتی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:22:10 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>کردموقتی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>جنده خانوم ناز دوست داره لیس و ساک و کرده بشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%88-%da%a9%d8%b1%d8%af/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%88-%da%a9%d8%b1%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 22 Dec 2019 10:06:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[انتقام]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتای]]></category>
		<category><![CDATA[اومداون]]></category>
		<category><![CDATA[اومدمن]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهای]]></category>
		<category><![CDATA[باشهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[بودماما]]></category>
		<category><![CDATA[بودمدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمعلوم]]></category>
		<category><![CDATA[بودمگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارش]]></category>
		<category><![CDATA[بیرونبعد]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامو]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرش]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[داستانم]]></category>
		<category><![CDATA[روبوسی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقشم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[فکرشون]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمنم]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کنترلش]]></category>
		<category><![CDATA[کنهمنم]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردوند]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمیه]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میذارم]]></category>
		<category><![CDATA[میشهخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنممنم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میماله]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نبوداما]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهاش]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[ورزشکاری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[میذارم متین به خاطر ساکت فیلم سکسی بودنش اما فقط من میدونم چه جونوریه- ازم 3 سال بزرگتره.قد 180.کمی تپل و هیکل ورزشکاری .از بچگی باهم بویم.دوستش سکسی دداشتم.کم کم عاشقشم شدم.اونا یه شهر دیگه شاه کس زندگی میکردن.هر چند سال یه بار میدیدم همو.من 14 سالم بود و اون 17 سالش کونی که فهمیدم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>میذارم متین به خاطر ساکت فیلم سکسی بودنش اما فقط من میدونم چه</h2>
<p>جونوریه- ازم 3 سال بزرگتره.قد 180.کمی تپل و هیکل ورزشکاری .از بچگی باهم بویم.دوستش سکسی دداشتم.کم کم عاشقشم شدم.اونا یه شهر</p>
<h3>دیگه شاه کس زندگی میکردن.هر چند سال یه بار میدیدم همو.من 14</h3>
<p>سالم بود و اون 17 سالش کونی که فهمیدم یه کم خیلی دوسش دارم.اومده بودن خونمون.همه خواب بودن .رفت حموم.کمی بعد</p>
<h4>صدام جنده کرد.منم فک کردم حتما چیزی میخواد.رفتم.سرشو اورده بود بیرون.بعد</h4>
<p>با یه صدای لرزون بهم گفت: پستون سوگل میای یه کم از اون کارا بکنیم؟!منو میگی دیونه شدم&#8230;با عصبانیت نگاش کردم</p>
<h5>و رفتم کوس اتاقم.تصمیم گرفتم به خواهرش بگم..اما نگفتم.بعد با خودم</h5>
<p>گفتم دیگه باهاش حرف نمیزنم..اخه اون موقع ها زیاد از سکس و این چیزا خوشم نمیومد.خلاصه..اون چند روزی که اونجا بودن باهاش سکس داستان قهر کردم.خیلی ناراحت</p>
<h6>بود.معلوم بود هم پشیمونه و هم ترسیده از ایران سکس گفتنش.روز رفتن</h6>
<p>که شد دلم طاقت نیاورد.رفتم باهاش روبوسی کردم و با چشم گریون بدرقه اش کردم&#8230;..اینا گذشت&#8230;تا امسال عید..تو این وسط گاهی با هم اس میزدیم.چندبار هم اومد اینجا.اما چیزی نشد.فقط نگاهاش بهم تابلو شده بود.دائم زیر چشمی همه جامو دید میزد.امسال عید اومد.اون شب وقتی منو تو بغل شهاب دید..دیدم ناراحت شد..من دیونه هم هنوز عاشقش بودم.اما بهش نمیگفتم.به خیال اون که اونم منو دوس داره اما&#8230;.تصمیم گرفت بودم باهاش حرف بزنم و بدونم نظرش چیه.میخواستم تکلیفم رو روشن کنم.میدونستم با یککی دوسته..با خودم گفتم اگه بدونم منو فقط به خاطر سکس میخواد حالشو میگیرم&#8230;.از یه طرف هم چون اون شبا خیلی حشری میشدم همش دلم میخوات باهاش باشم..فقط و فقط در حدد عشق بازی.اون روز که با شهاب رفتم بیرون&#8230;وقتی برگشتیم خواب بود تو اتاق.همه خواب بودن.شهاب هم رفت خوابید.قراربود براش یه مطلب ترجمه کنم.دیدم نمیتونم بخوابم.رفتم سراغش.دیدم خوابه .چندبار خواستم بیدارش کنم اما نشد.دل و جراتم بیشتر شدده بود بعد از حال با شهاب!!دل ر زدم به دریا و رفتم جلو.تیشرت تنش نبود و یه رکابی داشتوچند بار صداش کردم..متین&#8230;متین..متین جان-تنبل نمیخوای بیدارشدی&#8230;من اومد م ها&#8230;.اما خیدر&#8230;یه لحظه صورتم رو بردم جلو.لپش رو بوسیدم اروم و شهوانی..بعد با نوک انگشتام کشیدم رو بازوهای لختش&#8230;..بیدر شد.با تعجب برگشت و وقتی منو دید&#8230;.لبخند زد.اگفتم پاشو بیا..کارت دارم..گفت باشه..وقتی خواستم برم دستمو گرفت&#8230;کشید طرف خوددش..داغ بودم..لباشو اورد جلو..منم &#8230;..و این اولین بار بود که لبای اونو لمس میکردم &#8230;واییییییییییییی&#8230;گر گرفتم&#8230;یه لب خیلی کوتاه..و زود دویدم بیرون&#8230;اصلا فکر نمیکردم که اگه کسی ببینه چی میشه..خلاصه اومدد وترجمه کردم متناشو.شب با پسرای فامیل جمع بودیم و دداشتیم پاسوربازی میکردیم..من تنها دختر تو جمع بودم..داشتیم حکم باز ی میکردیم..متین سمت چپم نشسته بود و شهاب سمت راستم.البته شهاب بازی نمیکرد.سرش رو گذاشته بود رو رون من &#8230;.و منم سرشو گاهی نوازش میکردم.متین برداشت یه بالش داد به شهاب که بیابخواب روش&#8230;شهاب گفت مگه عقلم کمه رون به این نرمی رو ول کنم رو بالش بخوابم&#8230;و هم خندیدن&#8230;موقع بازی که به جاهای حساس رسیده بودد و همه فکرشون به بردد بود&#8230;هرکدوم یه بالش بغل مونبود.منم دامن بلند پوشیده بودم.دیدم یه چزی خورد به انگشتای پام..دیدم دست متینه..کم کم دیدم داره انگشتای پا و پامو میماله که به خیال خودش منو تحریک کنه&#8230;منم ککم نمیگزید&#8230;اما خودش&#8230;&#8230;.بالاخره بازی تموم شد و رفتیم بخوابیم.اس میدادیم.بعد گفت میای تو اتاقم.خواهش میکنم&#8230;منم قبول کردم.وقتی مطمئن شدم همه خوابن-ساعت 3.5 صبح بوداخه-پا شدم اروم رفتم تو اتاقش&#8230;.فقط دلم میخواست تو بغلش باشم و لبام رو لباش..همین&#8230;.وقتی وارد اتاق شدم دیددم ایستاده&#8230;.معطل نکرد..اومد جلو &#8230;..بغل کردیم همو و لبام قفل شد رو هم&#8230;حالا نخور کی بخور..بادستم هم پشت شو ممالیدمدیدم بدجوری حشری شده&#8230;.داشت میلرزید شدید&#8230;.اصلا کنترلش دست خودش نبود&#8230;اما منوووخیلی ریلکس&#8230;دیدم اینطورینمیشه&#8230;اروم گردنشو بوسید مو لاله گوشش رو گرفتم تو دهنم &#8230;بعد در گوشش گفتم اوم..متین جان اروم باش عزیزم..من پیشتم دیگه&#8230;عجله نکن&#8230;آروم&#8230;&#8230;اروم////با لحن صدام &#8230;کمی اروم شد..محکم بغلش کرددم و نگهش داشتم..مثل اینکه یه ماددر داشت بچش رو اروم میکردد.اما تا ولش کردم باز شروع کرد&#8230;اومد رو گردنم و داشت میخورد با حرص و تند تند..بعد برم گردوند و از پشت مشغول خوردن گردنو گوشم شد&#8230;.فک کنم وقتی داشت پاهامو ومیمالید خودش حشری شده بود نه من!!!! :Dبعد یهو برم گردوند .از جلو چسید بهم و خودشو مالید بهم&#8230;کیرش رو حس کردم&#8230;میمالید رو کسم&#8230;.بدم اومد&#8230;منتظر همین یه حرکت بودم&#8230;گفتم متین ولم کن&#8230;..نمیشنید چیزی..همینطور که داشت لب و گردنو بالای سینه هامو میخورد&#8230;.خودشم میمالید..منم هی میگفتم نکن&#8230;جدا بدم اومد..من ه چی فک میکردم..اون به چیوو&#8230;..برام ثابت شد که تو تمام این سالا فقط به خاطر سکس چشش دنبال من بود&#8230;.تصمیمم رو گرفتم&#8230;. &gt;:)هنوز داشت خودش رو بهم میمالید..منم میخواستم ارومش کنم..نشد&#8230;..برم گردوند از پشت به شدت بعلم کرد..نفسم بند اومد&#8230;..دست رفت عقب..بعد گرمی یه چیزی رو روی دامنم حس کردم&#8230;وسط کونم&#8230;و بعد بوی کیر&#8230;حدس زدم که کیرشو اورده بیرون..اما اصلا نگاش هم نکردم&#8230;داشت خودش رو میمالید و کیف میکرددددددددددد پیش خودش&#8230;بعد برم گردوند و از جلو چسبید..و دوباره&#8230;.وقتی دیدم کاملا حشری شده و راست کرده&#8230;گفتم : متین&#8230;یا ولم میکنی یا داد میزنم همه بریزن اینجا میگم به زور کشید ی منو تو اتاق..!!!! &gt;:)تا اینو گفتم فک کنم&#8230;..فییییسسسسسسسسسسسسسسسسس&#8230;..کیرش خوابید!!!باورش نمیشد&#8230;زدم بیرون از اتاق!!! =))و رفتم که بخوابم.شورتم حساب یخیس شده بود!!کاش به جای اون با شهاب یه حال حسابی میکردم&#8230;.این بچه قرتی هیچی حالیش نبود&#8230;.فرداش بهم اس داد که تو خیلی ریلکس بودی..انگار نه انگار..اما من کاملا حشری شده بودم&#8230;دیوونم کرده بودی&#8230;اما بد کردی باهام!!! تا صبح از شق درد و کیر درد خوابم نبرد!!!! =))و این گونه بود که من ازش انتقام گرفتم!!!!تا عمر داره اون درد یادش نمیره..الانم محل سگم بهش نمیذارم!!!!نظر بدید..میدونم میگید اصلا سکسی نبود و از این حرفا&#8230;..به هر حال&#8230;&#8230;هرچی بود این بود&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%84%db%8c%d8%b3-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%da%a9-%d9%88-%da%a9%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177783</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مهمونی هالووین و جنده بازیهای جنده خانوم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%88%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%88%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 05 Oct 2019 08:04:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبمیوه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشی]]></category>
		<category><![CDATA[آسانسور]]></category>
		<category><![CDATA[آقایان]]></category>
		<category><![CDATA[احمقانه]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[اراجیف]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[اصطلاح]]></category>
		<category><![CDATA[افتادگی]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[الهامو]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[انتقادات]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[انسانها]]></category>
		<category><![CDATA[انسانی‌]]></category>
		<category><![CDATA[اونجاش]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینگونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوربعد]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برایتان]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگیه]]></category>
		<category><![CDATA[بعنوان]]></category>
		<category><![CDATA[بفهمند]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بگذرونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[پارتنر]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پریدیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفته]]></category>
		<category><![CDATA[جلوگیری]]></category>
		<category><![CDATA[حسابی‬]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابالو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوانده]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختی]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانها]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دنیایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوتامون]]></category>
		<category><![CDATA[دوربین]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی‌]]></category>
		<category><![CDATA[سایتها]]></category>
		<category><![CDATA[سکس‌های]]></category>
		<category><![CDATA[شناخته]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاده]]></category>
		<category><![CDATA[فرهادم]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فوق‌العاده]]></category>
		<category><![CDATA[کردمهر]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[کیلومتر]]></category>
		<category><![CDATA[گفت:آخه]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[مادرشو]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانی]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفم]]></category>
		<category><![CDATA[مجبوری]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[منصرفش]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[میباشد]]></category>
		<category><![CDATA[میبینم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهید]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میدادیم]]></category>
		<category><![CDATA[میداره]]></category>
		<category><![CDATA[میدونی]]></category>
		<category><![CDATA[میدونید]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[می‌دیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میسوزم]]></category>
		<category><![CDATA[میشدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میفهمی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردو]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میکنند]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کنی]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیگفت]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرن]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرند]]></category>
		<category><![CDATA[میمونن]]></category>
		<category><![CDATA[میمیرم]]></category>
		<category><![CDATA[ندارند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیذاره]]></category>
		<category><![CDATA[نمی‌رسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشه‬]]></category>
		<category><![CDATA[نویسنده]]></category>
		<category><![CDATA[هزاران]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[هیکلمون]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[این جواب من به تمام فیلم سکسی انتقادات و فحاشیها ایست که به من شده.اول از همه دوستانی که محبت کردند ممنونم. حال روی سخنم با انتقادات سکسی است:اول آینک باور کنید یا نکند مساله شاه کس من نیست و ابتدا به ساکن طرف داستانی این خاطرات مهم می‌باشد و به نظرم کونی کسانی‌ که [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>این جواب من به تمام فیلم سکسی انتقادات و فحاشیها ایست که به</h2>
<p>من شده.اول از همه دوستانی که محبت کردند ممنونم. حال روی سخنم با انتقادات سکسی است:اول آینک باور کنید یا نکند</p>
<h3>مساله شاه کس من نیست و ابتدا به ساکن طرف داستانی این</h3>
<p>خاطرات مهم می‌باشد و به نظرم کونی کسانی‌ که انتقاد میکنند به نکات ضعیف در شکل داستان نویسی اشاره کنند تا</p>
<h4>نه جنده تنها من بلکه باقی‌ کسانی‌ که خاطراتی از این</h4>
<p>دست مینویسند بیشتر به سلیقه مخاطب پستون ایرانی پی‌ ببرند و راست و دروغ داستانها را نه در این ژانر بلکه</p>
<h5>در هر کوس ژانر دیگری اگر نویسنده مدارک معتبر و رسمی‌</h5>
<p>منتشر نکند نه میشود تایید کرد و نه رد کرد. دوم اینکه بعضی‌ از انتقادها به این شکل است که ماسلن کی‌ سکس داستان اینجوری سکس داره</p>
<h6>و مگه می‌شه و از این دست حرفا ایران سکس که باید</h6>
<p>بگویم همه را مثل خودتان نگاه نکنید که تنها به فکر یه سوراخ هستید که جا کنید خیلی از انسانهای متمدن برای بعدن و ارتباط جنسی‌ خودشان ارزش قائل هستند و از سکس‌های خاص به این شکل لذت میبرند و قاعدتاً مخاطب من نیز از همون دست اند. کسانی‌ که از تعریف از خودم یا پارتنر‌های جنسیم گله کرده اند باید بگویم که من از داشتن زنی‌ بسیار زیبا و منحصر بفرد که وقتی‌ با هم در هر جای هستیم تمام نگاه‌ها به رویمان است لذت می‌برم و از داشتن زنی‌ که آرزوی هر مردیست و این زن تنها در بستر من است لذت می‌برم و در مورد خودم نیز باید بگویم که بدون مبالغه فکر نکنم روی زنی‌ دست بگذارم و نه بشنوم حل باور کنید نکنید درد من نیست. و آنهایی که با من فحاشی کرده اند:دوستان عزیز از عقده حقارت جنسی‌ شما باخبرم و اینکه در خلوت خود وقتی‌ به زندگی‌ جنسی‌ و پارتنر جنسی‌ چیپ و پیش پا افتاده خودتان فکر می‌کنید نمیتوانید لذتهای جنسی‌ رویایی را تصور کنید که خوب متاسفانه به دلیل عقب افتادگی سطح زندگی‌ فرهنگیتان می‌باشد و اینکه قدرت انتخاب جنسی‌ یا نداشته اید یا بسیار کم بوده،و آخر سر هم با کسی‌ ازدواج کرده اید که برایتان انتخاب کرده‌اند . من از ابتدا در خانواده‌ای بزرگ شده‌ام که با دوست دختر‌هایم به راحتی‌ در خانه رفت و آمد داشتم و نیازی به دروغ گفتن و نه به پدر و مادرم و نه به پدر و مادر دوستهایم داشتم. دوستانی که بی‌غیرت و اسرایلی و چمیدونم اینجوری خطابم کرده اند شما اصلا در اینگونه سایتها چه کار دارید؟بروید جمکران نامه‌هایتان را در سوراخ امام بندازید. در مورد غیرت و اینکه کسی‌ به فرزندم گفت بود حرومزاده:اول از اینکه دستت به گوشت نمیرسه و مجبوری پیف پیف کنی‌ متاسفم بعد آنکه در تمام کشور‌های متمدن و پیشرفته دنیا دو انسان وقتی‌ با هم زندگی‌ میکنند چه بینشان ورد و جادو چه به زبان اسلامی چه یهودی چه مسیحی‌ خوانده هم نشود کاملا متمدنانه به عنوان خانواده به رسمیت شناخته میشوند و فرزندشان همچون هر شهروند دیگری از تمام حقوق انسانی‌ بهرمند است و اینگونه خطاب کردن انسانها جرم محسوب میشود هر چند از فرهنگی‌ که شما در آن بزرگ شدید انتظار بیشتری نیست. در مورد سکس با خواهرم این کاملا مساله‌ای است که به زندگی‌ خصوصی دو انسان ربط دارد نه من هر کس دیگری که باشد وقتی‌ دنفر انسان عاقل و بالغ با اختیار کامل خود تصمیم به همبستری با هم میگیرند خواه دو مرد خواه دو زن خواه دو زن و مرد یا حتا چند نفری این مساله ایست که به زندگی خصوصی آنها ربط دارد و هیچ قدرتی‌ چه زمینی‌ چه آسمانی حق گوه خوری برای زندگی‌ آزادانه دو انسان را ندارد تنها از لحاظ پزشکی‌ اگر بچه دار شدن دو همخون برای فرزندشان مضر باشد باید از بچه داری آنها جلوگیری شود واگر نه به هیچ کس ربطی‌ ندارد مادر و فرزند خواهر و برادر یا پدر و دختر واگتی‌ با اراده خودشان با هم هم‌بستر میشوند مساله خودشان است و جز اولین حقوق آزادی فردی آن انسانهاست. مثالی می‌‌زنم تا کمی‌ برای مغز منجمدتن باعث تفکر شود:در قرنی که زندگی‌ می‌کنیم و هر لحظه امکان دارد قدرتهای جهانی‌ در یک کار احمقانه وارد جنگ اتمی با هم بشوند و عرض چند ساعت تمام تمدن بشر نابود شود روز فردای این جنگ اتمی را تصور کنید که مثلا با چیزی که به آن محارم میگوید تنها زندگان تا هزاران کیلومتر آنطرف تر هستید و تمام ابزار تمدن و تکنولوژی همچون وسایل نقلیه و ارتباط جمعی وجود ندارد و تنها میتوانید همچون اجداد غار نشینمان به بقای خود و خانواده بیندیشید آیا بعنوان یک وظیفه تاریخی‌ و طبیعی می‌خواهید ادامه نسل بشریت برای آینده را به دلیل اراجیف دینی که در این موقعیت هیچ معنی‌ ندارند متوقف کنید و باعث انقراض بشریت شوید و با بریدن علت تناسولی مرد و یا مسدود کردن آلت زن خوی طبیعی خود را انکار کنید؟ به این جور مسائل فکر کنید با دنیایی که داریم دور نیست.در نتیجه به جای کلمات احمقانه و بی‌ فکر و دخالت در نحوه زندگی‌ خصوصی دو انسان که به خودشان ربط دارد سعی‌ در درمان عقدهای حقارت جنسی‌ خودتان بکنید. به نظر من مخاطبان این گونه داستانها که با کسانی‌ همچون من هم نظر هستند برای اولی‌ قدم باید اقدام به تاسیس جامعه سکس آزاد ایران کنیم تا بتوانیم تجارب خود را به دیگران نیز برسانیم تا کمی‌ از سیاه فکری و عقب افتادگی فرهنگی‌ در کشورمان بکاهیم تا الفاظی چون حروم زاده و جنده و کونی‌ از میان مردم برود و مردم بفهمند زندگی‌ خصوصی انسانها به خود آن انسانها ربط درد و همه بفهمند که هر دو طرف یک رابطه جنسی‌ شریک جنسی‌ هم هستند و هر دوی آنها بدنشان را به دیگری میدهد یعنی‌ یکی‌ می‌کند و دیگری میدهد تنها بی‌احترامی به زنانی است که یا شرکای جنسی‌ آقایان هستند یا بدنیا آورندگان آنها پس وقتی‌ دو پارتنر جنسی‌ فارغ از جنسیت آنها و ارتباط خونی آنها با اراده خود با هم هم‌بستر میشوند هر دوی آنها بدن خود را به دیگری میدهد و باعث لذت دادن جنسی‌ به شریک جنسی‌ خود میشود.بهتر است بجای اینکه اینگونه سیاه و عقب افتاده به ارتباطت انسانی‌ نگاه کنید این را بدانید‌ که اگر آدم و حوای ادیان به اصطلاح آسمانیتان حقیقت باشد باید بدانید‌ قبل اینکه قابیل با بیل هابیل و بکشه حتما با خواهر‌هایشان یا مادرشان هم بستری کردند که نسل بشر از لحاظ دین زیاد شد چون خدا همون یدونه آدم و هوا را آفرید دیگه!!!!!!!!!!!!!!! چند وقت بود سپیده اصرار داشت سکس من با مادرشو ببینه و در آخر راضی‌ شدم که این کار رو برای اون بکنم ولی‌ سپید قبول نکرد که مثلا ما رو دید بزنه می‌خواست از سکسم با الهام برایش فیلم بگیرم قبول کردم و در اتاق خوابمان یک دوربین نصب کردم که به چوب پرده نصب کردم که در کنار پرده اتاق خواب به خوبی‌ استتار شده بود و زاویه و لنز دوربین را هم تنظیم کردم.وقتی‌ سپید از من پرسید که چی‌ شد و گفتم همه چی‌ حله می‌خواست زنده ببینه که گفتم نمی‌شه و اون همه سیم کشی‌ و دمو دستگاه را نمیتوانم مخفی‌ کنم همینه می‌خوای بخواه نمیخواهی هم بی‌ خیال که قبول کرد. یه شب جمعه بود که مثل همه ایرونیا امشب شب من و زنم بود دیگه و سکس‌های شب جمعه من و الهام خیلی‌ برامون مهم بود چون میتونستیم تا دیر وقت بیدار بمانیم و مشروب بخوریم و از اون ور صبح هم دیر از خواب پاشیم و حتا بعضی‌ وقتا صبح هم که از خواب پا میشدیم هم خوابالو خوابالو یه حالی‌ به هم میدادیم و بعدشم دوش و یه جمعه خوب که حالا یا با بچهامون می‌رفتیم باغ فشم یا تهرون گردی و شام بیرون و &#8230; که با بچهامون خوش بگذرونیم کسیو که ندشتیم خودمون بودیم تو جزیره‌ خوشبختی‌ خودمون. خلاصه یکی از سکسهای خیلی‌ هارد و‌هات و عاشقانه منو الهام که یه عشقبازی طولانی‌ و همدیگرو بخور و بمالون و بعدشم ۲ بار سکس هارد با الهام که هر دو بار هر دومون وحشیانه ارضا شدیم رو دوربین ضبط کرد.بی‌ مبالغه میگم حیف از ترس الهام نبینه مخفی‌ بود دوربین و فقط از یک زاویه بود وگرنه یه پورنوی تمام عیار بود طوری که شنبه تو شرکت خودم داشتم می‌دیدمش از سکس خودم و زنم شق کردم و حسابی‌ حالم خراب شد و از اینکه همچین زنی‌ با من میخوابه کلی‌ حال کردم.هر دومون یکم جا افتاده هیکلمون هر چی‌ باشه الهام الان ۴۰ سالش و من ۳۵ سال و من یه کم شکم آوردم و سایز کمرم شده ۴۴ و الهام هم یه پرده شکمش گوشت آورد و دیگه اون سفتی و هیکل هفتی ۳۰ سالگیشو نداره و هنوزم یکی‌ یدونه منه و آب از لبو لوچ هر مردی راه میندازه.من هم تو ۳۵ سالگی وقتی‌ هنوز با ۲۷-۲۸ ساله‌ها اشتباهم میگیرن دیگه خودتون فکر کنید چه زوج سکسی هستیم. خلاصه تو شرکت بودم که دختر خوندم سپیده اومد که فیلم رو از من بگیره که همونجا نزدیک بود که کار از دستم در بره و تو شرکت مثل مهری با سپید هم حال کنم که فهمیدم اول هفته و شنبه بخوام کارمندارو رد کنم شرکتی که ۴۰ درصد سهمش هم برای الهام است بیفکری بزرگیه پس سپید رو کنترل کردم که اینجا نمی‌شه وایسا خونه .گفت باشه پس فیلم رو بده ببرم که گفتم نه با خودم میزارم ببینی‌ بعد هم خودم نابودش می‌کنم.که گفت :یعنی‌ چی‌ تو فکر میکنی‌ من برای مردی که دوستش دارم یا مادرم درد سر درست کنم و اینکه مگه من دشمن شمام و خلاصه این حرفا.من داشتم سعی‌ می‌کردم که با زبونی دوستانه تر منصرفش کنم که نه بابا این حرفا چیه که گفت میدونی‌ چی‌ امشب مامان و فرستادم پی‌ نخود سیاه و فرهادم با خودش برده خودمم و خودت گفتم چجوری؟گفت هیچی‌ خونه مامانی اینا میدونی‌ که برن مامانی نمیذاره شب بیان،گفتم از کجا مطمٔنی گفت:آخه به مامانی قول دادم امشب من هم برم و برای شام بر همین شب که دیر وقت زنگ بزنم بگم حل ندارم و نمیام همه چی‌ تمومه .مامان و فرهادم که میمونن انج امشب بازم خودمون دوتایم حالا فهمیدی:بعد با شیطنت گفت می‌خوام برم قبل اینکه بییای خونه یکم تمرین کنم.لپشو کشیدم و گفتم آخه جیگر من که دیشب اونهم با الهم خوابیدم امشب که دیگه می‌میرم اگه با تو هم بخوابم گفت :اونجاش با من شام امشب با من که حسابی‌ بسازمت که کم نیاری بعدشم یعنی‌ اینقدر خوب حال میدم بهت گفتم دختر تو خودت نمیدونی‌ چی‌ هستی‌ تو الهامی هستی‌ که تازه ۲۰ سالته .خند‌ش گرفت و گفت جون پس حسابی‌ حریفتم آره گفتم اونم چجوری.بعدش فیلم و دادم و بوسیدمش و رفت من هم تا شب که برم خونه از شق درد نمیدونستم چی‌ کار کنم.خونه که رسیدم تو آسانسور تا برسم طبقه ۱۸ که واحدمون بود کیرمو تو شلورم که دست میزد بیرون کمی‌ جابه جا کردم که ضایع ناشعه و کمی‌ هم عطر به خودم زدم و رفتم جلو در و نمیدونستم در بزنم یا با کلید خودم برمتو هر چند ۷_۸ باری بود که با سپید سکس کرده بودم اما غیر از اون شب اول باقیش هول هولی و یواشکی بود و اینجوری راحت برم تو خونه که سپید منتظر باشه نداشتیم.خلاصه آخر کلید انداختم رفتم تو.که دیدم وای سپید چه تیپی‌ و چه آرایشی‌ برام کرده. یه لباس شب بنفش که خودم براش گرفته بودم و تا حالا تو تنش ندیده بودم و یه آرایش ملایم با سایه‌های بنفش که خیلی‌ به صورتش میومد و از زیر لباس شبش بعدن فوق‌العاده سکسی و مثل مجسمه تراشیدش به صورت سایه‌ای معلوم بود و تنها فرقش با مادرش از لحاظ اندام کون تاقچش که خیلی‌ هم به سکسی بودنش اضافه کرده یه بعدن کامل که از بالا به پاین که میاد مثل جوونیی مادرش کاملا ۷ ولی‌ کون قمبول و گردی که از پشت وقتی‌ نگاش میکردی همون سرپا سر آدم گیج میرفت. خلاصه اصل مطلب اینکه یه کباب چنجه مشتی‌ با کلی‌ میوه و آبمیوه اون شب کلی‌ خانوم شده بود و یه سفر حسابی‌ برا دونفر ردیف کرده بودو منم که کیرم از زیر شلوار نشان از حل درون دست و سپید هم خوب فهمید بود گفت بیا بشین شام بخور و خودت برس که امشب تا صبح باهات کار دارم.گفتم حتما عزیزم حتما چیزی که امشب دارم میبینم من هم تا صبح بهات کار دارم عزیزم خوش بحال صاحبت که با چی‌ قراره بخوابه تو مردرم زنده میکنی‌.گفت پس تا مال کسی‌ نشدم دست بجنبون که یه حالی‌ هر دوتامون ببریم منم بیشتر از این نمیتونم ببینم چه حالی‌ به مامانم میدی و با من اینجوری نیستی‌ منم باید همون جوری بکنی‌ گفتم آخه مادرت خوب حال میده کارشو بلده گفت آره خودم دیدم.نگران نباش امشب می‌فهمی دادن یعنی‌ چی‌. سرتون و درد نیارم دستو سرتمو شستم و نشستم به شام و یه چنجه حسابی با مشروب اونم شرابایی که بابابزرگش تو باغ ساوه انداخته بود و مال جوونیش بود حداقل مال ۴۰ سال پیش و این شرابارو خواهر الهام بهمون میداد یعنی‌ خاله سپید چون میدونید که ما تحریم بودیم.خلاصه شام خردیم و یه شراب خوری حسابی‌ که هر دو مست بودیم .که دیگه حال نداشتیم میزو جمع کنیم و همون جوری پاشدم گفتم سپید من دیگه نمیتونم و رفتم افتادم رو تخت اونم اتاق خواب خودمون چند دقیق نگذشته بود که سپیده اومد تو گفت مهران اینجا نه اته من گفتم آخه حال ندارم پاشم گفت نه اتاق من دیگه گفتم که مال من تو اتاق من بعد که رفتیم اتاق سپیده دیدم بله خانوم چه تداروکی دیده ویدئو پرژکشین تو سالن پذیرایی‌ و آورد و پرده رو هم به دیوار زده و یه آیینه قدی که دیروز تو اتاقش نبود گذشته دقیقا بالای تختش که وقتی‌ رو تخت بودیم تو آینه خودمونو میدیدیم. زدم به کونش گفتم اولالا چی‌ کار کردی.گفت بعضی‌ شبها برای آدم خاطره می‌شه دیگه مگه نه.شروع کردم لبسامو کندن و گفتم چه جورم.نزاشت شرت و زیر پوشمو در بیارم و پرید تو بغلم گفت اوووووویییییییییییییییی اون کار خودمه که درش بیارم بیرون تو دست نزن و پریدیم رو تختش و رفتیم تو سرو کول همدیگه و چه حالی‌ میداد عشق بازی هر دومون تو مستی رو هوا بودیم و داشتیم همه هیکل همدیگرو میخوردیم سپید همش میگفت جون مهران بخور منو بهش می‌گفتم کیف کن عزیزم حال میدم تو که منو کشتی‌ گفت توهم ووووییی دارم میسوزم گفتم منم داغ کردم از الان تنمون خیس عرق فردا اتاقت بو سکس ورش میداره ،و من دیگه نمیتونستم خودمو نگاه دارم و دست کردم زیر لباس شبش و شروع کردم به مالوندن سینه هاش که سفت شده بود و با دهانم رفتم طرف کس تازه اصلاح شدش که مثل دنبه نرم بود و براش کسشو حسابی‌ خوردم که یهو منو از خودش دور کرد گفت وای بسه الان میاد بعد پاشود و لباسشو ازتنش در اورد و یه هول به من داد که رو تخت ولو شدم و دست انداخت شرتمو در آورد و با دست کوچیک و عروسکیش گرفتش و گفت بخورم برات گفتم آره دیگه بعد پاشد گفت نه وایسا رفت فیلمو گذشت که پخش بشه و در ابعاد واقعی‌ رو دیوار خودمو الهامو دیدم که داریم با هم ور میریم و سپید فیلمو زد جلو تا جایی‌ که منو الهام داشتیم شروع به سکس هارد میکردیم خوب اونجا این من بودم که موی الهمو گفتم تو مشتم و گفتم کیرمو بخور.بعد سپید گفت اینجوری فیلم حال کردن منو الهام داشت پخش میشود و سپید منتظر بود تا شروع کنم منم چنگ انداختم لای موی خرمایش و تابدارش و پاشدم سرپا رو تخت و کیرمو کردم دهان سپید .بخورش یالا ساک بزن سرشو گرفته بودم تو دستم و تو دهانش تلمبه میزدم و اونم با چشمای نازش به بالا نگاه میکردو منو میدید که با چه حرصی دارم تو دهانش تلمبه میزنم&#8230;&#8230; باقی‌ این داستان رو بعدن براتون تعریف می‌کنم بستگی به نظرات خوانندگانم داره.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%88%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176443</post-id>	</item>
		<item>
		<title>چه سینه هایی دارم</title>
		<link>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 23 Sep 2019 07:39:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسات]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[انباری]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتای]]></category>
		<category><![CDATA[اینجور]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برقرار]]></category>
		<category><![CDATA[بمالمش‬]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پارکینگ]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تحریکم]]></category>
		<category><![CDATA[ترتیبشو]]></category>
		<category><![CDATA[ترسناک]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشماشو]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهای]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهاش]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشکلش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشکلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[سفیدشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازی]]></category>
		<category><![CDATA[فابریک]]></category>
		<category><![CDATA[فردایی]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگشو]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولوی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوشو]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[نبوداما]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همینجور]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وایییی]]></category>
		<category><![CDATA[واییییی]]></category>
		<category><![CDATA[وایییییییی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ناز داشت که اسمش هلنا فیلم سکسی بود و خیلی وقتا میمود تو حیاط خونه ما و با خواهرم بازی می کرد. هم سن سال خواهرم بود سکسی حدود 12 یا 13 ساله. بعضی وقتا شاه کس که میومد با خواهرم بازی کنه و کس دیگه ای خونه نبود از پشت پنجره کونی نگاش می [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>ناز داشت که اسمش هلنا فیلم سکسی بود و خیلی وقتا میمود تو</h2>
<p>حیاط خونه ما و با خواهرم بازی می کرد. هم سن سال خواهرم بود سکسی حدود 12 یا 13 ساله. بعضی</p>
<h3>وقتا شاه کس که میومد با خواهرم بازی کنه و کس دیگه</h3>
<p>ای خونه نبود از پشت پنجره کونی نگاش می کردم و جلق می زدم واقعاً دختر نازی بودیکی دو بار هم</p>
<h4>من جنده رفتم و باهاشون بازی کردم به بهانه های مختلف</h4>
<p>خدومو می چسبوندم بهش یا دستشو پستون می گرفتم با وجودیکه هنوز خیلی بزرگ نشده بود ولی هیکل با حالی داشت</p>
<h5>و خیلی کوس سفید بود صورت خوشکلی داشت لبهای قرمز با</h5>
<p>چشمهای عسلی درشت. حسابی تو نخش بودم تا اینکه یه روز صبح تابستون اومد که با خواهرم بازی کنه ولی خواهرم با سکس داستان مامانم رفته بود</p>
<h6>بیرون دقیقاً یادم نیست برای چه کاریبهش گفتم ایران سکس بیا تو</h6>
<p>الان. اومد تو و بردمش تو خونه شروع کردم باهاش صحبت کردن از مدرسه و معلمهاش و اینجور حرفها یواش یواش دستشو گرفتم خیلی مهربونانه به حرفهاش گوش می دادم بعد گفتم می خوای باهم دوست باشیم گفت خوب مگه نیستیمگفتم چرا ولی دوست دختر و پسر باشیم فکر کنم تو عالم بچگیش از حرفم خوشش اومد خلاصه یه نیم ساعتی رو مخش کار کردم و حسابی احساسات دخترونشون تحریک کردن که می تونیم باهام باشیم و عشق و محبت و ازدواج و &#8230;. از این کس شعرا که دخترها معمولا تو این سن که تازه دارن شروع می کنن خوششو میاد. کیرم حسابی شق شده بود. پاهای سفیدشو با ناخنهای ظریف لاک زدشو که می دیدیم بیشتر تحریک می شدم ولی خودمو کنترل می کردموقتی باهاش حرف می زدم دستاش آروم نوازش می کردم و بهم لبخند میزد خلاصه فضا حسابی عاشقانه شده بود بعد از ده بیست دقیقه آروم موهاشو نوازش کردم صورتشو بوسیدم خیلی حال می کرد ولی خجالت هم می کشید و معذب بود خلاصه وقتی دید خواهرم نیومده گفت می ترسم مامانم اگه بفهمه اومدم تو اینجا پیش تو و ساناز نبوده دعوام کنه چون از پنجره خونشون که روبروی حیاط ما بود می شد توی حیاط دیدبهش گفتم باشه برو و تو یه فرصت خوب بیا اینجا عشق کوچولوی من و به هیچ کس هم حرفی نزن حتی ساناز. چشماش برق می زد خلاصه کیر شق شده ما اون روز همینطور موند و رفت بعد از رفتنش یه جلق حسابی زدم و آروز کردم زودتر کس و کونشو ببینم و ترتیبشو بدم.فردای اون روز دوباره اومد پیش خواهرم و با هم بازی کردن وقتی من و دید بهم نگاه می کرد و با لبای خوشکلش بهم لبخند می زرد توی یه فرصت مناسب بهش گفتم که فردا ظهر ساعت سه که مامانش اینا خواب بودن بیاد اینجا پیش من .فردایی اون روز از ساعت دو ظهر استرس داشتم .کیرم هم حسابی شق شده بود دیگه طاقت نداشتم در حیاطو یک کم باز گذاشتم و تو پارکینگ قدم میزدم همه خوابی بودن ساناز هم تو اتاقش بود فکر کنم داشت کتاب می خوند یا شایدم خوابش برده بود. حدود 3 و ربع اومد تو وایییییییی داشتم می مردماز تو پارکینگ اشاره کردم باید اینجا نمی تونستم برم تو حیاط شاید کسی از پنجره میدیدآخر پارکینگمون یه اتاقک 7-8 متری بود که فقط دوسه تا کارتون اونجا بود رفتیم تو بغلش کردم کیرم داشت می ترکید گفتم هلنا می خوای با هم عشقبازی کنیم گفت آره اومد بغلم شروع کردم لباشو خردن چیزی نمی گفت ولی نفس نفس میزد آروم از رو لباس سینه هاشو مالیدم کوچیک بودن ولی با حال . عطر ملایمی زده بود که داشت بیشتر تحریکم می کرد مانتوشو در آوردمنشوندمش روی یکی از کارتونای گوشه انباری آروم دانشو زدم بالا وای چه پاهای سفید و سکسی داشت نرم داغ اوفففففف الانم که دارم میکنم کیرم شده مثل سنگیکم خجالت کشید و اول دانمشو گرفته بود که خیلی بالا نبرم ولی زود تسلیم شد از روی شرت کسشو بوس کردم وای چه حالی داشت یکم خیس شده بود رونشو میلیسدم شرتشو تا سر زانوش با یه حرکت کشیدم پایینیهو یه جیغ کوچیک زدو گفت وایییی نکنننننننبدون هیچ حرفی سریع شروع کردم به لیس زدن و لب گرفتن از کس خوشگلشباورتون نمیسه چقدر کس قشنگش داشتنرم داغ داغ تپل چاک کسش صورتی صورتی بود تا جون داشتم این کسو خوردم منم که جز توی فیلم تا حالا کس ندیده بودم از شدت هیجان داشت کیرم می ترکیدبلندشدم و دامن و لباساشو کامل در آوردم وای چه سینه های کوچول موچول نازی به به گفت هم لخت شو همه لباسامودر آوردم به جز شرتمدستای قشنگشو آرود جلو و شرتمو کشید پایین اول کیرمئ که دید یکم جا خورد. نه اینکه اون موقع کیرم بزرگ باشه ها نه.. معمولی بود ولی برای یه دختر 12 یا 13 ساله شاید عجیب یا ترسناک یا نمی دونم جذاب بود با او انگشتای ظریفش کیرم گرفت و فشار داد و یکی مالید واییییی به آرزوم رسیده بودمناخناشو با یه لاک صورتی لاک زده بود دستاش گرم بود و کیر من حسابی مشتاقدوباره نشست روی کارتون حالا پر رو تر شده بودیم هر دو تامون. پاهاشو باز کردم روی زمین نشتم و شروع کردم به خوردن کسش واییی نمی دونید چه کسی بود فابریک فابریک بوی یاس می داددیگه صدای آه و نالش بلند شدآیییییی آآآه ه ه ه هسرمو به سمت کسش فشار میداد یه مدت کوتاه بعد فکر کنم ارضا شدبی حال سرشو به دیوار تکیه داده بود و چشماشو بسته بو د و دستشو گذاشت رو کسشبلندش کردم و بهش گفتم هلنا برگرد بزار بمالمش بهت انگار هیبنوتزیم شده باشه فقط به حرفام گوش می کرد دستاشو زدم به دیوار و یه کم دولاش کردم عجبببببببببببب کونیییییییییییییییییییییی بودد واییییی کوچیک ولی کاملاً قلمبه و برجسته کیرم می مالیدم بهش.هیچی نمی گفت فقط هر از گاهی آه آه می کرد لای چاک کونش خیلی باحال بود همینجور مالوندم مالوندمداشتم دوونه می شدمکیرم و می مالیدم بهش که یهو بی اختیار آبم ریخت هلنا برگشتگفت داری چه کار میکنی زود با دستمال پاکش کردملباساشو پوشید حرف نمی زد منم لباسامو پوشیدمگفت می رم خونه ترسیدم یه وقت چیزی نگه که بابام می کشتمتا دو روز نیومد خونمون ولی روز سوم صبح اومد پیش خواهرم و دوباره باهم قرار انباری گذاشتیم!تا آخر تابستون هفت هشت بار مالیدنی حال کردیم یاد گرفته بود بارم ساک بزنه ولی زیاد وارد نبوداما انصافا خوب جلق می زد.شاید باور نکنید ولی همین حالا هم که دارن تعریف می کنم شورتم خیس خیس شده و می خوام به یادش جلق بزنمحدود یکسال با هم بودیم ولی با شروع مدرسه ها خیلی کمتر اتفاق می فتاد که حال کنیم بعضی وقتا ماهی یکباراما تلفنی با هم ارتباط برقرار کردیم تابستون بعد از کون می کردمشاگه خواستید بگید تا براتون تعریف کنم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%da%86%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176357</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مامان سوپر شاه کس خوشگل با سینه های دوست داشتنی</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Aug 2019 03:12:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبمیوه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشش]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[ابروهای]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احساساتی]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احوالپرسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استاده]]></category>
		<category><![CDATA[استادی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشکالی]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابمو]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادن]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[امروزم]]></category>
		<category><![CDATA[املایی]]></category>
		<category><![CDATA[امیدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتقادات]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتامو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[انگولک]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اوردید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدنم]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونوقت]]></category>
		<category><![CDATA[ایرادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینجام”]]></category>
		<category><![CDATA[اینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینصورت]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاست]]></category>
		<category><![CDATA[بالایی]]></category>
		<category><![CDATA[باهاتون]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونید]]></category>
		<category><![CDATA[بتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابیم]]></category>
		<category><![CDATA[بخواید]]></category>
		<category><![CDATA[بخورید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوریم]]></category>
		<category><![CDATA[بخونیم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[براحتی]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برخورده]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برسونم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسیم]]></category>
		<category><![CDATA[بشینید]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرید]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بلوند]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بنشینم]]></category>
		<category><![CDATA[بنویسم]]></category>
		<category><![CDATA[بهزاده]]></category>
		<category><![CDATA[بودمشاید]]></category>
		<category><![CDATA[بودممن]]></category>
		<category><![CDATA[بودهمینطور]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیارید]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پایگاه]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهادی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تعارفات]]></category>
		<category><![CDATA[تکراری]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جامونو]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیتش]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[جوابشو]]></category>
		<category><![CDATA[جوابمو]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[جورواجور]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چشاتون]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[حرفمون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصیات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابتو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواهان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهشی]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خوراکی]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنه]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خیابون]]></category>
		<category><![CDATA[دادمسلام]]></category>
		<category><![CDATA[داستانا]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتنی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوها]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دزدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستپاچگی]]></category>
		<category><![CDATA[دستتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیره]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دفترچه]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوزاریش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیم]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[رسوندم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[رفتنشون]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیمون]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساختمون]]></category>
		<category><![CDATA[سراسیمه]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سریعتر]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شناختن]]></category>
		<category><![CDATA[شهرهای]]></category>
		<category><![CDATA[شوهرشو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صداتون]]></category>
		<category><![CDATA[صندلیش]]></category>
		<category><![CDATA[ضرباتم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقتم]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[علاقمند]]></category>
		<category><![CDATA[فاکتور]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فراموشش]]></category>
		<category><![CDATA[فردایی]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فروخته]]></category>
		<category><![CDATA[فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فروشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فکرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[فوتسال]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلمایی]]></category>
		<category><![CDATA[قشنگتر]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای]]></category>
		<category><![CDATA[کارهایی]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوترم]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخونه]]></category>
		<category><![CDATA[کردمساعت]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمیه]]></category>
		<category><![CDATA[کشوندم]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[کنفرانس]]></category>
		<category><![CDATA[کنممن:]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[کیلومتری]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمبا]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینش]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[مانیتور]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیچه]]></category>
		<category><![CDATA[متاهلی]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مردونگی]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمتون]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلتون]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[مغروری]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبی]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظوری]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موافقم]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میپرید]]></category>
		<category><![CDATA[میترسی]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونی]]></category>
		<category><![CDATA[میتونید]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخواید]]></category>
		<category><![CDATA[میدادم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونم]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسوند]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میریخت]]></category>
		<category><![CDATA[میزارم]]></category>
		<category><![CDATA[میزاری]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناخت]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[میشناسن]]></category>
		<category><![CDATA[میشنوم]]></category>
		<category><![CDATA[میشینم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکنید]]></category>
		<category><![CDATA[میکنیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفت:]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمردم]]></category>
		<category><![CDATA[میوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناچاری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتش]]></category>
		<category><![CDATA[نپرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکش]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیده]]></category>
		<category><![CDATA[نظرتون]]></category>
		<category><![CDATA[نکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیداد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشناسه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنید]]></category>
		<category><![CDATA[ننوشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستید]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[هماهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهش]]></category>
		<category><![CDATA[همراهم]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[همکلاسی]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجا]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[واستون]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[وایسادم]]></category>
		<category><![CDATA[ویندوز]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>هستم. من واسه پیدا کردن فیلم سکسی یک عکس، به این سایت کشیده</h2>
<p>شدم. با خوندن چند تا از این داستانا تصمیم گرفتم که منم خاطره خودمو سکسی بنویسم. البته از یه رفتاری خوشم</p>
<h3>نیومد، شاه کس از اینکه میدیدم پایان هر داستانی فحش و ناسزا</h3>
<p>بود خیلی ناراحت شدم واسه همین کونی تصمیم گرفتم کل ماجرا رو از سیر تا پیاز بنویسم، تا اینکه مبادا کسی</p>
<h4>فکر جنده کنه دروغه و ناسزا بگه.البته به شما هم حق</h4>
<p>میدم، خوندن یه خاطره به این پستون بلندی خیلی خسته کنندس، ولی فکر کنم یه جورایی واسه بعضی از شماها چنین</p>
<h5>اتفاقاتی افتاده کوس باشه ولی حوصله روی کاغذ اوردنش رو نداشته</h5>
<p>باشید. امیدوارم که خوب نوشته باشم تا یکم از خستگی چشاتون جبران بشه.و اما خاطره من&#8230;من (اسم مستعار: محسن) همیشه آدم ساکت سکس داستان و مغروری بودم</p>
<h6>(که کاملا تویه این خاطره آدم شدم، یعنی ایران سکس آدمم کرد)،</h6>
<p>همیشه فکر می کردم که با غرور میشه خیلی چیزها را بدست بیارم(اشتباه و اشتباه&#8230;) با افراد هم سن و سال خودم هم صحبت نمی شدم، همیشه افرادی رو انتخاب می کردم که از لحاظ اختلاف سنی با من، سن بالایی داشته باشند و افراد پخته ای توی مسائل زندگی باشن. من در حال حاظر دانشجوی کارشناسی IT هستم که همین، باعث اتفاق افتادن این خاطره شد. اصلا با دخترا ارتباط نداشتم، اگر راستشو بخواید از آبروم میترسیدم. نه اینکه آدم مثبتی باشم، نه&#8230; برعکس کارهای بخصوصی هم انجام میدادم ولی نه در حد دختر و این حرفها&#8230; . من از لحاظ صورت یه جذابیت خاصی داشتم (موهای مشکی، ابروهای کشیده، گونه های برجسته، چشم های سبز و پوست گندمی) ولی از لحاظ فیزیک بدنی اصلا خوب نبودم (قد: 167 وزن 54). درضمن منو مثل یک پسر جوون رشید فرض نکنید، قیافه من خیلی جوونتر از سنم هست و قیافم شبیه بچه هاست. علاقه شدید من به ورزش فوتبال و فوتسال در لاغر بودن من خیلی موثر بوده.گفتم از داشتن دوست دختر می ترسیدم، اما علاقه عجیبی به دوستی با یک زن با تجربه داشم و اصلا به سکس فکر نمی کردم. شاید این هم مثل خصوصیات دوستیم با پسرهای هم سن و سالم باشه که واستون نوشتم، باشه. این خاطره ام شاید از نظر سکسی بودنش زیاد شما رو راضی نکنه، ولی بخاطر اتفاقاتی که واسم افتاده بشتر احساسی تا سکسی. بگذریم&#8230;تازه وارده دانشگاه شده بودم، خیلی اشتیاق تحصیل رو داشتم. شب و روز رو یکی میکردم و درس می خوندم. ترم اول رو با معدل 19.43 پشت سر گذاشتم. ترم دوم که شروع شد از اینکه یکم توی چشم دیگرون بودم بدم میومد. کسانی که توی کلاسای من بودن دیگه کاملا منو می شناختن، و موقعی که سوالی براشون پیش میومد، از من میپرسیدن از این وضعیت یه جورایی راضی بودم ولی از یه نظر هم برام ناخوشایند بود، چون خیلی از افراد با حسادت و &#8230; به من نگاه میکردن و از ارتباط نداشتن و طرز لباس پوشیدنه من، من رو اُمّل صدا میکردن. من خیلی رو جزواتی که می نوشتم حساس بودم. چند باری جزواتم رو زدن. یکی از استادام که خیلی با من خوب بود، میگفت: وقتی می بینی جمعی بخاطر خوب بودنت مسخرت می کنن به خودت افتخار بکن.توی ترم سوم دیگه همیار استاد درس برنامه نویسی Cو ساختمان داده شده بودم. چند باری شده بود که مقاومتم در برابر بعضی از دخترای دانشگاه کم شده بود. شب پیامای جورواجور واسم میومد و همین به غرورم اضافه میکرد (غروری که همش منو احمق تر از همیشه میکرد). کلاس های خصوصی بیرون شروع شده بود. پروژه میگرفتم و حسابی به نون و نوایی رسیده بودم.من درسهایی عمومی رو طبق راهنمایی مدیر گروهم واسه ترم چهارم گذاشتم. انتخاب واحد شروع شده بود و من باید درس فارسی عمومی، پروژه، کارآموزی، پایگاه داده و &#8230; رو برای ترم چهار انتخاب میکردم. درست یادم هست که موقع انتخاب واحد سه تا استاد معرفی شده بود (آقای فارسی، آقای بهرامی و خانم علیخوانی| فامیل واقعی). آقای فارسی خیلی استاد خوبی بود و خیلی ازش تعریف شنیده بودم ولی اصلا با کلاس تربیت بدنی و پایگاه داده-ام جور نمیشد به همین خاطر مجبور شدم که با آقای بهرامی کلاس بگیرم.کلاسا شروع شده و منم طبق معمول به درس خوندن ادامه دادم. اصلا از کلاس آقای بهرامی راضی نبودم. آدم متعصبی بود و اصلا افکار دیگران رو قبول نداشت، منم به همین خاطر تا مهلت حذف و اضافه تموم نشده بود، رفتم کل شهریه داشگاه رو پرداخت کردم و از روی ناچاری با هزارتا دردسر و التماس خودمو توی کلاس خانم علیخوانی جا دادم. اصلا روحیه خوبی، بخاطر انتقادات و یا بهتر بگم مسخره کردنم توسط همکلاسی هام، نداشتم.کلاس ها روال خودش رو طی میکردند، تا اینکه هفته بعد از تغییر کلاس فرا رسید. میخواستم ببینم این استاد چطور استادی (استاد فارسی عمومی، خانم علیخوانی)، خوب به مباحثش گوش می دادم. انصافا معلوم بود استاد با کمالات و درس خونده ای هست. ظاهر کاملا خوب و با حجابی داشت. آرایش معمولی میکرد. چشاش مشکی بود و ابروهای خیلی قشنگی داشت از همه مهمتر صورت خندونش آدمو به خودش جذب میکرد. صورت سفید و لبای رژ خوردش خیلی خوشگلترش میکرد. همیشه چادر سر میکرد. و هنگام درس دادنش هم چادرش رو از سرش نمی کشید.همیشه عادت داشتم که ردیف جلو، صندلی نزدیک استاد بنشینم (از ترم اول و الانم هنوز همین عادت رو دارم، شاید بخاطر جسه کوچکمه). دیگه لحن شعر گفتناش واسم خیلی فرق کرده بود. نمیدونم بهش حسادت میکردم که اینقدر خوب حرف میزنه و یا بهش علاقمند شده بودم. وقتی توی کلاسش می نشستم اصلا دوست نداشتم کلاسش تموم شه و حتی یک کلمه هم نمی نوشتم چون اصلا دیگه حواسم به درس نبود و مرتب به صورت و سیماش نگاه میکردم. اصلا رو نداشتم که باهاش غیر از درس حرفی بزنم و مرتب به بهونه سوالات درسی خودمو باهاش هم کلام میکردم. فارسی عمومی شده بود برام چای و استاد علیخوانی هم واسم شده بود حبه قند، که راحت با هم حضمشون میکردم. کلافگی و سردرگمی، که مخرب اصلی آینده جوونای ماست، کاملا به سراغم اومده بود و کلا حواسم به علیخوانی بود. (البته فقط توی درس فارسی اینطور بودم) همیشه صبح روز بعد از کلاس، تصمیم می گرفتم که دیگه به اون فکر نکنم، ولی توی این یه مورد حسابی کم میاوردم.همیشه عادت داشت وقتی وارد کلاس میشد، اول یک سر، دَم در کلاس، کل بچه ها را ببینه و بعد آروم با دسته راستش صندلی رو بکشه و کیف لپ تاپش رو کنار میز بزاره و روی صندلی بشینه و تا چند دقیقه لیستش رو چک کنه و اونوقت حضور غیاب کنه. وقتی به اسمه من میرسید می گفت: مثل همیشه آقای احسانی(مستعار) حاضر هستش. ولی اونروز حضور غیاب خیلی فرق کرده بود، آخه دو جلسه آخر بود و همه دانشجوها حضور داشتن. تا اسمه منو خوند یکی از دانشجوها که میشناختمش از ته کلاس داد زد: آقای املی حاضر. استاد تشخیص نداد که کی این حرف رو زد. و بعد نگاهی به من کرد و سری تکون داد. اصلا از این بابت ناراحت نشدم چون فکر میکردم شاید همین باعث حرف زدنه من و خانم علیخوانی بشه، ولی اصلا همچین اتفاقی پیش نیومد. دیگه بچه های کلاس هم از رفتار من فهمیده بودند که من چه دردی دارم.دائم تیکه پرونی میکردن. دیگه دخترای کلاس هم روشون باز شده بود. توی وقتای آخر کلاس بودیم که بحث به ازدواج و این چیزا کشیده شد. بچه ها مرتب مخسره و شوخی میکردن. جو کلاس کاملا عوض شده بود و البته از کنترل خانم علیخوانی خارج شد. پسرا به دخترا تیکه مینداختن و دخترا به پسرا. منم که توی این حال و هوا داشتم لبخندای خان علیخوانی رو نگاه میکردم. تا اینکه سرش رو، رو به من کرد و سریع نگام رو ازش دزدیدم تا متوجه نشه.صندلیش رو کشید عقب و اومد روبه روی صندلی من ایستاد. باور کنید از ترس داشتم میمردم و قلبم به ضربان افتاده بود. چون اصلا موقع نگاه کردنش متوجه زیر چشمی پاییدنش نبودم و همین ترسمو بیشتر کرده بود. چادرش کمی باز بود و از لای دکمه مانتشو میشد پیرهن قرمز زیرش رو دید. البته من آدمش نبودم که زل بزنم و سریع سرمو رو بهش کردم. خانم علیخوانی گفت: آقای احسانی چرا شما حرفی نمی زنید؟&#8211;؛. منم با لکنتی که توی زبونم افتاده بود(از سر دستپاچگی)، گفتم: من چی بگم، اونا که دارن خوب حرف میزنن.&#8211;؛. صندلی پشتیم که پسر پرویی بود گفت: خانم، احسانی حواسش جای دیگست. خودش جای دیگه رو داره دید میزنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی کامل دوزاریش افتاد و فهمید که اونم (صندلی پشتیم) فهمیده و مطمئن شد که من داشتم بهش نگاه میکردم(نگاه که نه&#8230;).خانم علیخوانی به روی صندلیش برگشت و گفت: بچه ها کلاس تمومه و خواهش میکنم امروز سوالاتون رو بزارید واسه کلاس بعد.&#8211;؛. مطمئن بودم که با منه. من حرفش رو نشنیده گرفتم و تا از کلاس رفت بیرون، دویدم دنبالش و ازش در مورد زندگینامه (انتخاب پروژه، واسه کنفرانس) مولانا سوال کردم. اونم گفت: آقای احسانی مگه من نگفتم که بزارید واسه جلسه بعد، مگه شما حواستون کجاست؟&#8211;؛. آخ&#8230; که آب سردی بود که با فشار زیاد روم باز شده بود. همونجا میخ کوب شدم، اصلا فکرشو نمیکردم که اینطوری باهام حرف بزنه. توی این موقعیت، پسره صندلی پشتی من بازم سر کلش پیدا شد و گفت: هر کی فکر کنه تو املی، من اینطوری فکر نمی کنم. همه با دوختر دوست میشن، ولی تو دستت رو گذاشتی روی خانم علیخوانی، کلک تر از تو آدم پیدا نمیشه.&#8211;؛. نمیدونم چرا چنین فکری رو پیش خودش میکر. شهر ما یکی از شهرهای گرم جنوب هستش(باور کنید که جرات گفتنش رو ندارم؛ خواهش میکنم درک کنید). من توی اون گرمای آخر فروردین ماه یه فاصله 5-6 کیلومتری رو پیاده تا خونه رفتم، دائم توی راه فکر میکردم و خودخوری میکردم.جلسه بعد هم رسید و منم کنفرانس رو دادم و هیچ سوالیم نپرسیدم. همه بچه ها تعجب کرده بودن. یکی از بچه ها که از همه باهاش صمیمی تر بودم، بهم گفت: اونروز حسابی کلک و پرتو ریختا.&#8211;؛. منم با یک سکوت جوابشو دادم. دیگه کلاسا تموم شد و منم دیگه خانم علیخوانی رو ندیدم. همیشه به اون فکر میکردم. بارها به سرم زد شماره تماسش رو از بچه ها بگیرم و باهاش تماس بگیرم. ولی بعضی از بچه ها نداشتن و بعضی ها هم نمیدادن.فوق دیپلمم رو گرفتم و واسه کنکور کارشناسی خودمو آماده میکردم. کارم کلا، پرداختن به سایتم و رفتن به فروشگاه های لوازم سخت افزار و نرم افزار رایانه بود. خیلی روزگار بدی برام شده بود. اصلا فراموش کردنش واسم سخت بود. ولی چاره چی بود&#8230; دیگه کم کم داشتم فراموشش می کردم، یعنی کلا فراموشش کردم.یه روز (سه شنبه مردادماه بود) داشتم از رَم های فروشگاه سخت افزار رایانه دوستم دیدن میکردم که دیدم خانم علیخوانی داره با صاحب فروشگاه در مورد لپ تاپ حرف میزنه. من گیج مونده بودم. همون لحظه دوستم به ردیف لپ تاپا اشاره کرد و به خانم علیخوانی گفت: شما اگه میخواید مدل ها رو ببینید، برید به دکور شماره 7، اگه سوالی هم داشتید می تونید از آقای احسانی بپرسید.&#8211;؛. من کامل هیجان زده و البته عرق کرده بودم(شاید بعضی از شما منو درک کنید). خانم علیخوانی، به من نگاهی کرد و انگار که اصلا منو نمیشناسه (شایدم واقعا منو فراموش کرده بود، چرا نکنه؟) به دکور شمارع 7 رفت. یکمی اینور اونور شد و صدا زد: آقای احسانی لطف میکنید چند لحظه تشریف بیارید&#8211;؛. منم با تعجب، رو کردم بهش و گفتم: خواهش میکنم&#8211;؛. رفتم نزدیکش وایسادم. کمی از من بلند تر بود. وای جذابیتش صد برابر شده بود. صورت سفید، چشای مشکی و موهای رنگ شرابیش که روی قسمت مشکی موهاش افتاده بود، لبای رژ زده ، همه و همه منو محو خودشون کرده بودن، تا حالا توی عمرم خانم علیخوانی را به اینصورت ندیده بودم.خانم علیخوانی رو به من کرد و گفت: آقای احسانی اینورا میچرخید. تحصیل رو چه کار کردید؟&#8211;؛. بـــلـــه&#8230; کاملا منو یادشه. منم گفتم: من همیشه به این فروشگاه میام. آخه من این لپ تاپ ها رو واسه دوستم میارم. الانم دارم واسه کارشناسی می خونم&#8211;؛. علیخوانی: خیلی هم خوب. بارها تعریف شما رو از استاد های توی اتاق مشاورین دانشگاه شنیده بودم. معلومه پسر فعالی هستید&#8211;؛. من که توی دلم هنوز از برخورده روز های آخر کلاسش، ناراحت بودم. گفتم: خواهش میکنم.&#8211;؛. علیخوانی: میشه منو توی انتخاب لپ تاپ راهنمایی کنید. اگه بتونم یه لپ تاپ خوب بگیرم شیرینی شما، پیش من محفوظه.&#8211;؛. من از این حرفش خیلی ناراحت شدم. توی جوابش گفتم: شما پیش من حق دارید، نا سلامتی شما استاده من بودید. و حسابی منو کمک کردید&#8211;؛. لبخندی زد و گفت: مخصوصاً، جلسه آخری؟&#8211;؛. فهمیدم که دوزاریش افتاده، گفتم: نه&#8230; حتما اونروز عصبی بودید.&#8211;؛. گفت: در هر صورت من از شما معذرت خواهی میکنم. البته نه بخاطر راهنمایی کردن شما، نه.. از اون روز توی دلم بوده.&#8211;؛.منم کل لپ تاپ ها رو با دقتی که بهش داشتم، معرفی کردم. انگار توی چهرش معلوم بود که لپ تاپ ها رو نمی پسنده. گفتم: خانم علیخوانی اگه این مدل ها رو نمی پسندید، من به شما مدل بهتری رو پیشنهاد کنم. اما توی فروشگاه از اون نداریم. مدل سونی وایو، اصل آمریکا هست. اگه دوست دارید تا واستون سفارش بدم&#8211;؛. علیخوانی گفت: جدی میگید؛ آره راست میگید من اصلا از اینا خوشم نیومد. اگه بتونید این کارو کنید که خیلی خوب میشه. من چطوری میتونم ظاهر اونا رو ببینم.&#8211;؛. من گفتم: من می تونم تصویراشون رو به شما نشون بدم. ولی الان توی لپ تاپ خودم دارم، اگه میمونید برم واستون بیارم؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه الان مزاحمتون نمیشم. فقط اگه زحمتی نیست، بعد از اینکه تصویر و قیمتو گرفتید، با شماره ای که الان بهتون میدم تماس بگیرید، تا فردا توی دانشگاه همدیگرو ببینیم.&#8211;؛. من خیلی از این حرف خوشحال شده بودم. شاید توی دانشگاه بود، ولی همینم فعلا از سرم زیاد بود.من سریع به خونه رفتم و مدل لپ تاپ هایی که تا آخر اردیبهشت ماه می رسیدن رو چک کردم و چند تا از تصویرهای اونا رو هم توی اینترنت، به بقیه تصویر مدل های لپ تاپ اضافه کردم. می خواستم باهاش تماس بگیریم ولی گفتم اینطوری که خیلی تابلو میشه؛ حداقل بزارم واسه فردایی که خودش گفت.فردا رسید، حدود ساعت 9 صبح تصمیم گرفتن که باهاش تماس بگیرم، ولی مگه این دو دلی و شک می زاشت. هر بار که از دفترچه تلفن گوشیم، نام Ali-Khani رو جستجو می کردم، از تماس منصرف میشدم. با خودم گفتم من که نمی خوام باهاش حرف خاصی بزنم. دکمه Call رو زدم، چند بار بوق خورد ولی جواب نمی داد، بیش از 5 بار زنگ زدم، ولی اصلا جواب نمی داد. حسابی داغ کرده بودم و با خودم حرف میزدم. همش میترسیدم اتفاقی افتاده باشه.گوشی رو گذاشتم روی میز کامپیوترم و رفتم که کمی توی حیاط خونمون قدم بزنم. بعد از یه ربع قدم زدن، برگشتم و گوشی رو، برای اینکه یه بار تماس بگیرم، باز کردم. بــــــــلـــــــــــه&#8230; خانم علیخوانی تماس گرفته بود، ولی منه احمق با خودم گوشی رو توی حیاط نبرده بودم. هزارتا بدو بیراه به خودم گفتم و با خانم علیخوانی تماس گرفتم. گوشی رو برداشت و با یه صدای ضعیف و نازک گفت: بله&#8211;؛. من که کاملا دست پاچه و حول شده بودم، گفتم: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. مدل لپ تاپ ها رو واستون فهرست کردم، هر وقت خواستید تا واستون بیارم دانشگاه&#8211;؛. خانم علیخوانی: ای وای، ببخشید، در حال رانندگی بودم و اصلا متوجه تماس شما نشدم. من امروز باید بخاطر چیزی که اصلا توقع فراموش کردنش رو نداشتم، به شیراز برم و دکتره پسرم رو ببینم&#8211;؛. شیراز تا شهر ما، حدود 8 ساعت راه هست و شهر ما تا بوشهر حدود 2 ساعت. بگذریم&#8230; من کاملا شکه شده بودم و داشتم از تعجب (واسه بچه دار بودنش) شاخ در می اوردم. با لحنی که اصلا فکر نکنه توقع شنیدن این حرفش رو نداشتم، گفتم: ببخشید که وسط رانندگی مزاحمتون شدم، به همسر و بچتون سلام برسونید و امیدوارم که مشکلتون به زودی رفع بشه&#8211;؛. حسابی به خاطر این سرکاری، داغ کرده بودم و عصبی بودم. خانم علیخوانی گفت: نه موردی نیست، من الان دشت ارژن هستم و وایسادم که واسه بهزاد(اسم بچش) خوراکی بگیرم. درضمن من همسرم فوت شده، تعجب میکنم شما اینو نمیدونستید، کل بچه های دانشگاه اینو می دونن؛ پسر من آلرژی و آسم داره، هر چند مدت یک بار باید بخاطر واکسناش، به شیراز بیام. امیدوارم که بخاطر این بد قولی شما منو ببخشید.&#8211;؛. من گفتم: من اصلا در مورد فوت شوهر شما چیزی نمی دونستم و بخاطر همین بهتون تسلیت میگم. امیدوارم که مشکل پسرتون حل بشه. واقعا فکر نمی کردم این همه مشکل داشته باشید. تصورم چیز دیگه بود&#8211;؛.واقعا همینطور بود، اصلا تصورش رو نمیکردم ، که خانم علیخوانی یک زن بچه دار و شوهر دار باشه. خانم علیخوانی گفت: تصورتون چیز دیگه ای بود! تصور شما از من چی بوده؟، دوست دارم بدونم.&#8211;؛. من گفتم: تصور خاصی نداشتم، ببخشید، ولی اصلا فکرش رو نمی کردم که شوهر داشته باشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما همیشه در مورد مردم همچین فکرایی می کنید؟&#8211;؛. اصلاً فکرشو نمی کردم که بخاطر حرفم عصبانی بشه و بخواد حرفم رو قطع کنه، فهمیدم که با این حرفم حسابی گند زدم. اومدم که جمو جورش کنم که انگار بدترم شد.دیگه بعد از اون جریان تا دو-سه ماهی جرات زنگ زدن رو نداشتم، همیشه به اون فکر می کردم و حس میکردم یه روز باهام تماس میگیره. گذشت، تا یه روز واسه حساب و کتاب لپ تاپ و دادن چند تا فاکتور به دوستم به فروشگاه (سخت افزار رایانه دوستم) رفتم. دوستم تا منو دید گفت: کجایی بابا، زود باش بیا به این شماره زنگ بزن، قول داده بودی براش لپ تاپ جور کنی، مگه ما با هم طی نکردیم که باید تمام خرید و فروشا توی فروشگاه انجام بشه.&#8211;؛ منم گفتم: علی (مستعار) اصلا حوصله ندارم باهات بحث کنم، من به کسی قول ندادم. علی (دوستم) گفت: پس این خانمو که امروز زنگ زده و میگه آقای احسانی قرار بوده برام لپ تاپ سفارش بده کیه دیگه؟. خودشو علیخوانی معرفی کرد. اینجوری نمیشه که تو از من مشتری بگیریا&#8230;&#8211;؛. خیلی تعجب کردم، میدونستم با کی هست. اصلا، انرژی گرفتم و حسابی روم باز شد(پیش دوستم) منم گفتم: یعنی چی، تو سفارشات منو توی فروشگاهت میزاری و 400 تومان 400 تومان سود میکنی، ولی من نمی تونم از فروشگات یه مشتری بگیرم، در ضمن اون مدل لپ تاپ های تو رو نپسندید و گرنه بهش قول نمی دادم. اگه خواستی هم میام سودشو روت پرت می کنم.&#8211; ؛. علی: حالا چرا ترش میکنی، جنبه نداریا، ما 2سال که باهم کار میکنیم چرا هنوز از من به این تندی دلخور میشی..&#8211;؛.بگذریم&#8230;من بلافاصله از فروشگاه اومدم بیرون و سریع گوشی رو برداشتم و شمارش رو گرفتم، بازم همون درد لعنتی، گوشی رو جواب نمی داد. خودم: اصلا من شانس ندارم، خاک تو سر من. این چه وضعیه، هر وقت زنگ زدم گوشیشو برنمیداره.&#8211;؛. دیگه حسابی اونروز رو شانس بودم، گوشی رو هم که بخاطر افتادنش توی خیابون، داغون کردم. دیگه چی میخوام. سریع رفتم از دستگاه های عابر بانک، یه 30 تومان گرفتم رفتم یه گوشی نوکیا معمولی خریدم و تا شب گذاشتم توی شارژ. اصلا خیلی واقعا بدشانسم، شماره خانم علیخوانی رو هم که توی گوشی قبلیم ذخیره بود، از دست داده بودم، حدود ساعت 10.30 شب بود که به علی زنگ زدم، دعا-دعا میکردم که گوشی رو جواب بده، بعد از کلی زنگ خوردن، گوشی رو جواب داد. من: سلام علی خوبی، کجایی بابا، چرا گوشی رو جواب نمیدی.&#8211;؛. علی: بابا تو هم امروز یه چیزیت میشه ها، اون از صبحت و اینم از الان، بابا داشتم مغازه رو می بستم که زنگ زدی. حالا بگو ببینم چته؟..&#8211;؛. من: این شماره خانمه توی حافظه تلفنت نیست، از بس که اعصابمو داغون کردی، گوشی از دستم توی خیابون افتاد و ال سی دی-ش داغون شد، این نوکیا 20 تومانی که ارزش درست کردن رو نداره، رفتم یکی دیگه گرفتم.&#8211;؛. علی: تو که وضعت خوبه چرا یه گوشی خوب نمیگیری.&#8211;؛. من: تو چه کار به این کارا داری، زود باش بگو ببینم شمارش افتاده یا نه.. أه&#8211;؛. علی: باشه بابا چقدر تو بد اخلاق شدی امروز. بزار ببینم؛ ببین قطع کن الان باهات تماس میگیرم.&#8211;؛. علی بعد از چند لحظه با من تماس گرفت و شماره رو بهم داد.من خیلی خوشحال بودم، ولی باز هم دلهوره داشتم، نمی دونستم امروزم چه سرکاری رو میخوام بخورم. خلاصه رفتم توی پارک روبه روی در حیاطمون نشستم، شماره رو گرفتم. بوق ممتد، چرا از صبح تا حالا جواب نمیداد. اصلا دیگه داشت حالم بهم میریخت. یکی – دوبار دیگه زنگ زدم، گوشی رو جواب نداد. دیگه مطمئن شدم یه خبرایی هست.صبح فرداش، حدود ساعت 9 بلند شدم و گوشی تلفن اتاقم رو برداشتم و با تلفن ثابت زنگ زدم. سه تا بوق خورد که گوشی رو برداشت. من: سلام خانم علیخوانی، احسانی هستم. چند روز پیش با فروشگاه تماس گرفته بودید. دیشب هر چه با تلفن همراهم باهاتون تماس گرفتم، گوشی رو جواب ندادید. درخدمتم، امری داشتید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید آقای احسانی، دیشب یه شماره همراه افتاده بود روی گوشی، دیر وقت بود واسه همین تماس نگرفتم. فکر نمی کردم شماره شما باشه؛ توی این مدت که تماس نگرفتید، فکر کردم دیگه کار نمیکنید، با فروشگاه که صحبت کردم، گفتن که هنوز تو کار لپ تاپ هستید. چرا پس تماس نگرفتید؟. چند روز پیش-هم بخاطر لپ تاپ با فروشگاه تماس گرفتم. ولی اونجا نبودید. اگه میشه امروز واسم مدل ها رو بیارید تا ببینم.&#8211;؛. من: من فکر میکردم شما شماره تماس منو دارید و از شیراز که تشریف اوردید با من تماس میگیرید. شما شماره تماس منو ندارید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: ببخشید، میدونم که باید شماره تماس شما رو ذخیره میکردم، ولی اون روز کلا مشغول ماشین پارک کردن شدم و بعدش که از دشت ارژن راه افتادم، در حال رانندگی بودم، به شیراز که رسیدم رفتم خونه مادرم و صبح فرداش رفتم دکتر، دیگه وقت نشد که شماره رو ذخیره کنم&#8211;؛. بازم خدا رو شکر کردم که نگفت، چرا ذخیره کنم؟ من: اشکالی نداره، الان ذخیره کنید. امروز میخوام بیام کار فراغت از تحصیلم رو انجام بدم، اگه میتونید بیاید که مدل ها رو نشونتون بدم&#8211;؛. خانم علیخوانی: من الان دانشگاه هستم، هر وقت اومدید، برید توی کتابخانه و یه تک به من بزنید.&#8211;؛.بعد از خداحافظی رفتم دانشگاه، به کتابخانه که رسیدم گوشی رو برداشتم و واسه خانم علیخوانی یه تک زدم. حدود 15 دقیقه تنها توی کتابخانه نشستم. تا که درو باز کرد و طبق عادت همیشگی کتابخونه رو یه نگاهی کرد اومد صندلی جلوی من نشست. و گفت: من فکر میکردم شما رفتید سالن مطالعه.&#8211;؛. من: شما که به من گفتید بیاید کتابخانه، در ضمن سالن مطالعه آقایون، که نمی تونن خانم ها وارد بشن. خانم علیخوانی گفت: آره راست میگید. حالا میشه مدلا رو ببینم. اگه میشه سریعتر که باید برم کلاس دارم.&#8211;؛. منم 5 تا مدل نشون دادم که مدل سری F12 سونی وایو رو پسندید. و گفتم: شما که یه Dell داشتید، اونو چکار کردید؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: من اونو گذاشتم واسه بهزاد، البته خیلی ویروس داره، سرعتش حسابی کند شده. اصلا نمیشه باهاش، دل راحت کار کرد. بهزادم که هنوز بچس نمی تونه ویندوز و این چیزا رو عوض کنه، خودمم که وقت ندارم. راستی میشه یه خواهشی کنم؟ &#8211;؛. من: بله بفرمایید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: وقتی میام دانشگاه، بهزاد تنها میشه، وقتی می خواد با کامپیوتر کار کنه، 10 بار به من زنگ میزنه، منم که دلم نمیاد ناراحتش کنم، گفتم اگه زحمتی نیست، یه روز بیاید هم ویندوز سیستم رو عوض کنید و هم یکم با بهزاد کامپیوتر کار کنید. در ضمن هر چقدر هم زحمت کشیدید من حقتون رو پرداخت می کنم.&#8211;؛ من: این چه حرفیه، مگه می خوام چکار کنم. هر وقت گفتید من میام واستون ویندوز لپ تاپ رو عوض می کنم و حسابی بهش میرسم. ولی نمی دونم بهزاد بتونه همون روز یاد بگیره.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما بیاید، اگه دیدید بهزاد یاد میگیره، هفته ای سه شب، شبی 1 ساعت بهش یاد بدید، شاید واسه تعویض ویندوز پرداختی نکنم، ولی واسه تدریستون حتما باید حقتون رو پرداخت کنم؛ من که دیرم شده، ولی امشب واسه جوابتون، با شما تماس میگیرم هر چند می دونم در گیر درساتون هستید ولی اگه بتونید، خیلی ازتون ممنون میشم.من سال بعد، کنکور دولتی جایی رو که دوست داشتم قبول نشدم واسه همینم گذاشتم واسه دوره ی بعد، از این بابت هم که یه فرصته دیگه به دست میاوردم خوشحال بودم. اما واسه سربازی نرفتن هم باید ترفندهایی رو که جوونای هم سن سال من اجرا میکردن رو پیاده میکردم.بگذریم&#8230;شب شد، خوب یادمه داشتم یکی از فیلم های نیکلاس کیج رو می دیدم که خانم علیخوانی زنگ زد. چند لحظه جواب ندادم تا فکرخاصی نکنه. گوشی رو برداشتم. خانم علیخوانی: سلام. خوبید آقای احسانی؟ ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم. می خواستم ببینم می تونید فرداشب بیاید، لپ تاپه بهزاد رو درست کنید. &#8211;؛. من: آره، حتما. فرداشب ساعت 10 خوبه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نمیشه زودتر، آخه ویندوز عوض کردن خودش طول میده، تازه اگه بشه، می خوام کمی با بهزاد ورد کار کنید. دوست دارم از الان مشغول شه، و کمتر بازی کنه&#8211;؛. من: مانعی نداره، اگه مشکلی نیست ساعت 8.30 میام، چون خودم توی شهر یه سری کار دارم که باید انجام بدم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: من نرم افزار های آفیس رو ندارم اگه شد با خودتون بیارید.شب بعد فرا رسید، قبل از اینکه برم به خونه ی خانم علیخوانی حسابی بخودم رسیدم. از عطرو ، اصلاح صورت بگیر تا &#8230; . دیگه کاملا آماده شدم. ساعت 8.40 راه افتادم. زنگ زدم آدرس رو گرفتم و چون آدرس راحت بود، سریع خونشون رو پیدا کردم. زنگ آیفون رو زدم، درو باز کرد و رفتم توی حیاط ایستادم، تا که خودش اومد. گفت: ای بابا چرا تشریف نمیارید تو، بیاید بالا&#8211;؛. من یواش از پله های توی حیاط رفتم بالا، خیلی کفش و دمپایی جلوی در گذاشته بود، حسابی عرق کردم، فکر کردم مهمون دارن. خونه ی اونا طبقه پایین بود، طبقه بالا که درش (درب به ساختمون بود) توی کوچه اونطرفی باز میشد. یه پیرزن، پیرمرد توی اونجا زندگی میکردن.تا که به خانم علیخوانی رسیدم، با یه لحن نگران گفتم: سلام. انگار بد موقع مزاحم شدم، مهمون دارید نه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی(با یه لبخند) گفت: نه بابا من مهمون کجام بود. عمداً کفش و دمپایی جلو درب میزارم که اگه مامور آبی، برقی و یا چیزی اومد و بهزاد تنها بود فکر کنه کسی خونه هست.&#8211;؛. من که خیالم دیگه از بابت مهمون راحت شده بود، گفتم: (با یک لبخند بابت اینکه خیالم راحت شده بود، زدم گفتم) ای بابا شما خانوما همه جور سیاست رو دارید. من که این به عقلم نمیرسید.&#8211;؛.با یه سری تعارفات معمول وارد خونه شدم. خیلی خونه زیبایی داشت، نه اینکه چیزای گرون داشته باشه، نـــه&#8230; ولی همه چیز با سلیقه کامل چیده شده بود. گفتم: شما درسته خیلی مشغولید، ولی انگار خوب به زندگی خونه میرسید. خانم علیخوانی: آره، از وقتی که شوهرم فوت شده، از ترس اینکه بهزاد یه وقت فکر کنه که به اون اهمیت نمی دم، همیشه اتقاق و خونه رو تمیز می کنم، سعی می کنم غذای گرم بهش بدم و از این طور کارا. حالا چی شد که این حرف رو زدید؟&#8211;؛ من: آخه خیلی لوازم منزلتون با سلیقه و با حوصله چیده شده، قبل از که بیام فکر میکردم خونه شما شلوغ باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: بازم در مورد دیگران فکر غلط کردید؟ خوب نیست، اول همیشه ببینید، بعد حرف چیزی رو بزنید، فکر کنم بهتر باشه.&#8211;؛.خیلی تیپ ساده ای داشت. یه دامن بلند، با یه لباس بلند مردونه، همراه با یک دستمال. خانم علیخوانی لپ تاپ رو رفت همراه با بهزاد اورد. خیلی بهزاد خوشگل و عزیز بود، یه بچه سفید با موهای خرمایی، با چشای آبی. قدش خیلی کوتاه بود، ولی معلوم بود بچه ساکتی هست. بعد از چند لحظه که زبون باز کرد، فقط از بازی های روز ازم سوال می گرفت. خانم علیخوانی که اومد گفت: بهزاد جان، آقای احسانی، مثل شما اهل بازی نیستن، اون با کامپیوتر کار میکنه، درس میخونه.&#8211;؛. من حرفشو قطع کردم و گفتم: البته بازی هم می کنم&#8211;؛. بنظر خودم اوج راستگویی رو داشتم پیاده می کردم، که خانم علیخوانی به حالت چشم غره، بهم گفت: من اینو گفتم که اون بازی رو بزاره کنار حالا شما می گید من خودم بازی می کنم، واقعا که.&#8211;؛. من که خندم گرفته بود گفتم: باور کنید من اصلا نمی دونستم، گفتم شما خانوما با سیاستید، می گید نه.مشغول تعویض ویندوز شدم، کاملا جو خونه ساکت شده بود و همگام با تعویض ویندوز، لیوان شربت رو هم سر میکشیدم. خانم علیخوانی با سوالی که پرسید سکوت رو شکوند، گفت: آقای احسانی، شما از کامپیوتر خوشتون میاد، چرا من اصلا از کامپیوتر خوشم نمیاد، نمیدونم اصلا حس نمی کنم که چیزه مفیدی باشه. منم در جواب گفتم: من تمام زندگیم رو روی کامپیوتر گذاشتم. هر کس یه علاقه ای داره، یکی به کامپیوتر، یکی به ماشین و یکی هم به طلا. شما که اینقدر سیاستمدارید، واقعا خوبی های کامپیوتر رو نمیدونید؟.&#8211;؛. گفت: زدید توی خال، من به طلا خیلی علاقه دارم، فکر کنم واسه عمد گفتید طلا، ولی اگه راستشو بخواید، بابت طلا هیچوقت پول ندادم ، تا زمانی که امیر(اسم مستعاری که واسه همسرش گذاشتم) بود اون فقط طلا واسم می خرید.&#8211;؛.من خیلی کنجکاو بودم که درباره همسرش بدونم، واسه همینم دلو زدم به دریا و ازش پرسیدم که: چطور شد که همسرتون فوت کرده؟&#8211;؛ خانم علیخوانی: من همسرم رو موقعی که بهزاد دوسالش بود از دست دادم، همسرم تو جوونی 2 بار قلبش رو عمل کرد ولی فایده ای نداشت. بارها دکترا بهش گفتم که باید دستگاه توی قلبت بزاری، ولی اون گوش نکرد، واسه همین هم عمر زیادی نکرد. خیلی بعد از اون تنها شدم، خانواده شوهرم که همینجا هستن، بکل رابطشون رو با من قطع کردن، حتی یکبارم نشده که نوه-شون رو بیان ببینن، موقعی که امیر فوت کرد من هنوز دانشجوی کارشناسی ارشد بودم، امیر فقط همین خونه رو واسه ما گذاشت، دیگه نه پولی، نه پس اندازی؛ آخه همون اوایل زندگیمون این خونه رو خریده بود.&#8211;؛. من خیلی ناراحت بودم و به بهونه کار با لپ تاپ چهرمو از اون می دزدیدم.گفتم: فکر کنم شما رو ناراحت کردم. اصلا سوال بجایی نکردم، ببخشید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: نه اشکالی نداره، فقط نمی دونم چرا تا این حد که واسه دیگرون نگفته بودم، واسه شما گفتم. شاید با شما احساس راحتی کردم.&#8211;؛. من: خوشحالم که اینو میشنوم، منم سعی میکنم راز دار خوبی باشم. این از ویندوز حالا باید ورد رو نصب کنم.&#8211;؛ خانم علیخوانی: نه دیگه بسه، من میخوام شام بکشم، هر وقت صداتون کردم، تشریف بیارید توی آشپزخونه.&#8211;؛. منم با کلی تعارف قبول کردم.وقتی شام می خوردیم یه صحبت های در مورد دانشگاه کردیم، بعد از خودن شام، من باز دوباره مشغول به نصب برنامه های لپ تاپ شدم. خانم علیخوانی بعد از انجام دادن کارهای توی آشپزخونه، اونم اومد نشست. و مشغول میوه پاک کردن شد. خیار سبزی رو که پوست کنده بود رو به من گرفت و گفت: شما که همش سرتون توی این لپ تاپه، هیچ چیزی هم میل نکردید، دیگه حداقل این میوه رو بخورید تا منم مثل شما فکرایی نکنم.&#8211;؛. من گفتم: چرا زحمت کشیدید، من خودم پوست می کندم، دستتون درد نکنه.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما یکم با بقیه بچه های توی دانشگاه متفاوت بودید، همیشه سرتون تو لاک خودتون بود، کاری به بقیه دانشجوها نداشتید. هنوز اون جلسات آخر رو فراموش نکردم. حسابی اون جلسه بهم ریخته بودم.&#8211;؛. من گفتم: منظورتون با جلسه ای بود که کلاس بهم ریخت، بعدشم گفتید که کسی سوال نپرسه؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: آره، ولی یه سوال دارم، که باید بدون هیچ فکر اشتباهی و گمان بدی، به سوالم جواب بدید، وگرنه (با خنده) لپ تاپت رو ازتون میگیرم&#8211;؛. باور کنید که واقعا با این حرفش دیگه نمی تونستم هیچ چیز رو دروغ بگم، هر سوالی رو از من می پرسید مطمئن بودم واقعیت رو می گفتم، آخه چهرش خیلی دوست داشتنی بود. من گفتم: شما بپرسید.&#8211;؛. خانم علیخوانی: چرا اون روز به من زل زده بودید؟ چیز خاصی بود، من از لحاظ ظاهری مشکلی داشتم.&#8211;؛. خیلی جواب دادن به این سوال واسم سخت بود، ولی باید حتما جواب میدادم. من گفتم: شاید با این حرف نظرتون روی من برگرده، ولی همون طور که خواستید، می خوام واقعیت رو بگم&#8211;؛. باور کنید خیلی برام سخت بود، اصلا به همین آسونی که نوشتم، حرف نزدم. ماجرای کلاس فارسی رو بهش گفتم. ادامه دادم: من بعد از گرفتن کلاس با شما، از شیوه درس دادنتون خیلی خوشم اومد، نمی دونستم، حسادت بود و یا چیزه دیگه، ولی اصلا واسم تکراری نبود. همیشه سعی میکردم که کلاس های شما رو سر وقت بیام. حتی اگه شما هم طول میدادید خیلی ناراحت میشدم. یه جورایی به شما عادت کرده بودم. من اون روز فقط به شما زل نزده بودم، همیشه همینطور بوده.&#8211;؛. دیگه هیچ چیز واسم مهم نبود، سرخ شده بودم. زیر اون کولر حسابی احساس گرما می کردم. داغ داغ بودم. گوشم داشت آتیش می گرفت.می خواستم ادامه بدم که حرفمو قطع کرد و گفت: حسابی داغ کردید بیاید این شربته منو رو هم بخورید.&#8211;؛. اصلا توقع نداشتم به این راحتی برخورد کنه.&#8211;؛. بعد از دادن شربت گفت: ببینید این احساس شماست، و کاملا می دونم چیرو می خواید بگید، ولی شما تنها نیستید که این حرفو به من زدید. همیشه دانشجوهایی بودن که چنین احساسی رو روی من داشتن.&#8211;؛. احساس می کردم که یک تریلر 18 تنی با بار داره روم رانندگی میکنه، کاملا خرد شده بودم، شاید این حرفش بدتر از صدتا توهین بود. حرفاش رو ادامه داد: اما شما رو خوب میشناسم، تا اونجایی که میدیدم شما اهل هیچ چیز نبودید، حالا نمی دونم ظاهرتون اینو نشون میده یا نه، ولی در کل من اینو حس کردم. ببینید، می خوام باهاتون راحت باشم، شاید اگه پیچیدش کنم شما بد برداشت کنید. و ناراحت بشید. در ضمن اگر شما هم به درستی حرفتون و نیتتون رو بگید من بهتر می تونم حرفامو تکمیل کنم.&#8211;؛من می دونستم که می خواد چی جوابمو بده، چون حق داشت واقعا زود بود. واسه همین، سرمو رو به مانیتور لپ تاپ کردم و گفتم: علاقه من به شما از روی دوست داشتن شخصیت شما بود همین. هیچ منظور دیگه ای هم نداشتم. اگه چیزه دیگه رو ثابت کردم ازتون معذرت می خوام&#8211;؛. یه لبخندی زد، و چهرش داد میزد که می گفت خر خودتی.اون شب دیگه هیچ لذتی برام نداشت و فقط می خواستم هر چه زودتر تموم بشه. توقع نداشتم که ازش بله بگیریم ولی فکر نمی کردم که بخواد اینجوری پیش بره. فردای اون روز ساعت 2 بعد از ظهر باهام تماس گرفت و گفت ساعت کلاسا رو مشخص کرده و اگه من مشکلی ندارم باهاش موافقت کنم. منم چاره ای نداشتم، البته هنوزم فکرم پیشش بود، نمی خواستم کم بیارم.کلاسامون روزهای شنبه و سه شنبه و پنج شنبه، ساعات های 9-11 بود. قرار شد که من مجموعه آفیس رو به بهزاد آموزش بدم. روز سه شنبه که شد، اولین جلسه ما بود. من رفتم (البته این بار با یه وایت بورد رفتم). طبق معمول جلوی درب سالن خونشون منتظر من بود، من رفتم تو، یه تغییرات ریزی رو توی ظاهرش احساس می کردم، ولی نمی تونستم بفهمم. از لحاظ تیپ، همون تیپ قبلی رو داشت. فقط یه روسری روشن سرش کرده بود.طبق معمول وسائل پذیرایی روی میز گذاشته بود، بهزاد امروز روش بازتر به نظر میرسید. با یه لبخند اومد پیشم و گفت: آقای احسانی میشه، برام بازی Rise Of Nation رو نصب کنید، خیلی دوسش دارم. مامان هر چه کرد نصبش کنه نتونست.&#8211;؛. من با تعجب از سلیقه خوبش، گفتم: چرا نمیشه، ولی اول از مادرت اجازه بگیر، اون وقت منم واست نصب می کنم.&#8211;؛. اونم با یه حرکت از زمین بلند شدو به سمت آشپزخونه دوید. بلافاصله چیزی طول نکشید که خانم علیخوانی اومد: آقای احسانی اگه میشه، تمام بازی ها رو پاک کنید، و فقط این بازی که میگه رو نصب کنید. این بازی که ایرادی نداره&#8211;؛. من: بازی هایی که روی ویندوز قبلی بودن دیگه قابل اجرا نیستن، این بازی یک بازی فکری و استراتژیکه که خیلی خوبه من خودم این بازی رو 10ها بار کردم.&#8211;؛.بازی رو من نصب کردم و شروع به آموزش مبحث اولیه ورد به آقا بهزاد شدم. بهزاد هم با فکر بازی، خوب به حرفام گوش میگرفت. اگه راستشو بخواید، من حواسم زیاد به درس نبود مرتب به اتفاقات سه شب پیش فکر می کردم.ساعت 10 شد که خانم علیخوانی از اتاق سمت راسته من که ته سالن خونشون بود در اومد. گفت: آقای احسانی یکم استراحت کنید، منم میشینم که با هم حرف بزنیم بلکه دست از این کامپیوتر بکشید.&#8211;؛. منم با یک لبخند جواب دادم، من دیگه به این کامپیوتر عادت کردم، مشکلی ندارم. راستی چرا این پیرمرد و پیرزن بالا زندگی می کنن، اینا سنشون که بالاست، اگه اینجا(طبقه پایین) بودن راحت تر بودن.&#8211;؛. خانم علیخوانی: در اصل خونه ما طبقه بالاست، توافقی جامونو عوض کردیم، اونا مستاجره من هستن. بهزاد تفریحش بیشتر بازی توی حیاط هست، میترسیدم مزاحم اونا بشه، بخاطر همین باهاشون حرف زدم و بندگان خدا نیز قبول کردن&#8211;؛.من: خیلی جالبه، توی این دوره و زمونه کم پیش میاد دو تا خانواده توافقی خونشون رو عوض کنن، معلومه آدمای خوبی هستن. معلومه شما هم خیلی خوبید که قبول کردن&#8211;؛. خانم علیخوانی: واقعا اینطور به نظر میرسه. بعد از اون دو برخورده قبلی فکر نکنم اینطور به نظر برسه.&#8211;؛. من: من پوستم خیلی کلفته، اصلا به این زودیا از دست کسی ناراحت نمی شم، اونم استاد خوبی مثل شما.&#8211;؛. با یک لبخند گفت: امیدوارم که همیشه همینطور باشید. در برابر من باید خیلی مقاوم باشید، چون هر کس جایه شما بود (داشنجوهاش رو می گفت) تا حالا دیگه طرف منم نمی اومد. آخه بعضی ها فقط حرف میزنن، قدرت عمل کردن رو ندارن.&#8211;؛. من: من به خودم ایمان دارم. کارای خیلی سختی رو انجام دادم، الی بعضی چیزا .&#8211;؛. خانم علیخوانی: مثلا چه چیزایی؟&#8211;؛. من: گفتنش سخته. مثلا همین ارتباط پسرا با دخترا و &#8230; &#8211;؛. خانم علیخوانی: می خوای بگی که تو اصلا تا حالا ارتباط نداشتی؟ خیلی عجیبه و شایدم باورم کردنی نباشه. &#8211;؛. من: من ارتباط داشتم ولی نه در حد اینکه بیرون برم، کاری کنم و &#8230; (باور کنید اینو دروغ گفتم، آخه می ترسیدم فکرایی که هم کلاسی هام روم می کردن خانم علیخوانی هم رویه من کنه). &#8211;؛. خانم علیخوانی: من عادت ندارم حرفامو با کنایه بزنم، وقتی تو اینقدر مراقب رفتار و آبروت هستی پس چرا دیده شما رویه من چیز دیگه هست. نگو نه که حسابی شاکی میشم&#8211;؛من حسابی از باز شدن بحث به این صورت متعجب شده بودم، به همین خاطر نمی خواستم این فرصت رو از دست بدم. نگرانی و استرس داشتم. آدمه عجیبی بود، آدمو با دست پس میزنه و با پا پیش می کشه. منم گفتم: بعضی وقتا، بعضی چیزا از کنترل آدم خارجه، من از اول ترم به شما علاقه داشتم، راه ش رو نمی دونستم، فکر می کردم مجرد هستید، بچه ها می گفتن که شما ازدواج کردید ولی من قبول نمی کردم، یعنی قبول کردنش برام سخت بود. موقعی که ترم تموم شد تصمیم داشتم که شماره تماستون رو پیدا کنم ولی ترس نمی زاشت. آخه من تجربه ای نداشتم، جرأت نمی کردم از کسی هم مشورت بگیرم، نه اینکه آدمه ترسویی باشم، نـــه&#8230; ولی بخاطر خانواده ای که دارم از فاش شدن خواستم می ترسیدم.&#8211;؛. حرفام در ظاهر تموم شد، ولی در باطن خیلی خیلی حرفا واسه گفتن داشتم که قادر به گفتنش نبودم.خانم علیخوانی گفت: تو خیلی نقطه ضعف بزرگی داری، اینا ترس نیستن، اینا همش غرور بیجای تو هستش، میترسی مبادا کسی بفهمه که تو هم دوست داری با کسی رابطه داشته باشی. این خیلی کاره من و تو رو سخت می کنه.&#8211;؛. از گفتنه کلمه من و تو هیجان زده شم، خیلی خوشحال بودم که خودش رو کنار من میزاشت. ادامه داد: حالا تو پیشنهادی داری؟&#8211;؛. نمی دونم چی می خواست از زبونه من بشنوه، دیگه آب از سر گذشته، باید همه چیز رو بگم. من: پیشنهاد&#8230;. راستش، دیگه ترس از مخالفت شما ندارم، حرفمو رک میزنم، مثل جلسه قبل حرفمو نمی خورم. من به شما علاقه دارم، نمی دونم چطوری می تونم اینو ثابت کنم، ولی واقعا به شما علاقه دارم. دوست ندارم شما رو از دست بدم. درسته سنه شما از من بزرگتره، ولی اینقدر روش فکر کردم، که دیگه واسم قابل هضم باشه.&#8211;؛. خانم علیخوانی حرفمو قطع کرد و گفت: اجازه بده منم حرفمو بزنم. اینکه تو عاقل و بالغ هستی من شکی ندارم، ولی اینجا من به یه چیزایی شک دارم، تو گفتی با دخترای دیگه ارتباط داشتی ولی یه ارتباط معمولی بوده، درسته؟ خوب چه چیزه ثابت شده ای هست که ثابت کنه تو منو از روی هوس انتخاب نکردی، نمی خوام باهات تعارف کنم ولی من روی علاقه ای که تو به من داری شک دارم و باید به من ثابت بشه، اصلا هم به سن و سال اهمیتی نمی دم، خیلی از استادایی که منو میشناسن هم سن من هستن و خواهان ارتباط با من، ولی من هیچ کدوم رو قبول ندارم، برعکس استادایی هم هستن که نک سوزن از آبروی معلمی و استادی رو به صد تا بهتر از من نمی دن. بگذریم، ولی من به علاقه تو شک دارم.&#8211;؛.من کاملا تسلیم حرفش شده بودم، نمی تونستم حرفی بزنم چون واقعا حرفش حسابه. ولی چرا اصلا این خانم حس زنونه نداره، اصلا کنجکاوی نمی کنه، سوالی نمیکنه. منم گفتم: حرفه شما کاملا حسابه، و من نمی تونم جوابی رو بدم، چون من اصلا علاقمو ثابت نکردم. فقط یه گذشته نصفه و نیمه دارم که اونم می دونم شما بهش شک دارید. در ضمن شما هم باید به من علاقه داشته باشید و این زوری نمی شه&#8211;؛. خانم علیخوانی: اصلا زوری در کار نیست، اگه شما آدمه مناسبی برای من باشید، من هیچ حرفی ندارم. ولی شما به منم فکر کنید، من یه بچه دارم، که ممکنه چند ساله دیگه خیلی چیزا رو براحتی بفهمه، به موقعیت من توجه کنید، من پول، سن، سال واسم اهمیت نداره ولی هیچ چیز نمیتونه بیشتر از پسرم واسم اهمیت داشته باشه. پس سعی کن منو درک کنی.&#8211;؛.من از حرفاش برداشت کردم که از ارتباط با من بدش نمیاد ولی یه چیزایی رو باید به اون ثابت کنم تا باور کنه.&#8211;؛. من گفتم: چطور شما به علاقه من مطمئن میشید. البته می دونم علاقه خریدنی و یا فروختنی نیست که من بتونم تهیه-ش کنم ولی برای اینکه اینو ثابت کنم، هر کاری می کنم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: شما هر کاری حاضرید بکنید؟&#8211;؛. من: هرکاری که اینو ثابت کنه، من انجام میدم.&#8211;؛. خانم علیخوانی: من می خوام برید از استاد محبّی (استاد آیین زندگی) سوال کنید، که آیا میتونی با یک زنه شوهر دار ارتباط داشته باشی، اون ارتباط باید چطوری باشه؟، اگه این سوالو رفتی پرسیدی، من می تونم درباره پیشنهادت فکر کنم&#8211;؛. نمی دونم این چه خواسته ای بود که از من می خواست، این خیلی برام سنگین بود، هیچ یک از دانشجوها از من اندازه سر سوزنی نمی دونن، حالا باید برم از استاد آیین زندگی اونم محبّی که روزی 10 تا سمینارو کنفرانس اینطور چیزا می ره برم چنین سوالی کنم، منم گفتم: شما آقای محبّی رو واقعا می شناسید، می دونید که چطور آدمیه که؟&#8211;؛. خانم علیخوانی: می دونم که گفتم برو از اون بپرس، اگه دوست داری می تونی نپرسی؟&#8211;؛. من نمی خواستم جا بزنم، بخاطر علاقه ای که به اون داشتم. قبول کردم، قرار شد که پنج شنبه، توی جلسه بعد خبرش رو بدم. اول فکر کردم که اگه الکی برم از جای دیگه بپرسم و بهش بگم ، بهتره، ولی تصمیم گرفتم واسه غروره خودمم که شده برم و ازش سوال کنم. منم طبق برنامه ای که آقای محبی داشت رفتم به دانشگاه تا آقای محبی را ببینم. خیلی ترس داشتم، دست و پام میلرزید. احساس می کردم که دارم گناه می کنم. ولی اصلا دیگه واسم مهم نبود.آقای محبی رو توی اتاق 304 دیدم، وایسادم که بیاد بیرون ولی دانشجوها بهش اجازه ندادن، و من مجبور شدم برم توی کلاس. تا که همه رفتن، با سلام و احوالپرسی گفتم: آقای محبی میشه یه سوال شرعی بپرسم؟ &#8211;؛. آقای محبی با لحجه قشنگ و ملایمی که داشت گفت: بفرمایید، من اینجام که به سوالات شما جواب بدم.&#8211;؛ من گفتم: والا نمی دونم چطوری سوالمو طرح کنم، واسم مشکله، می خواستم بدونم که اگه کسی بخواد با یک زنه بیوه ارتباط داشته باشه باید از نظر شرعی چکاری رو انجام بده؟&#8211;؛. آقای محبی با یک لبخند معنی دار گفت:ببینیم کی باشه، اگه میشه راستش رو بگو تا منم بتونم راهنمایی کنم.&#8211;؛. منم گفتم: اون کس خودم هستم، 6ساله که شوهرشو از دست داده، خیلی خانم خوبی هست، یه پسر داره که هشت سالشه، خونه داره، و با آبرو هست، تحصیل کرده و خانواده دار هست، من تا حالا با کسی رابطه ای نداشتم، بعد از 9 ما من از این خانم تقاظای شناخت بیشتر کردم، اونم گفته که بخاطر اینکه روی پیشنهادت فکر کنم، باید بری از کسی که تو مسائل شرعی وارد هست سوال کنی.&#8211;؛. آقای محبی: حالا تو مطمئنی واست مناسبه، زنه خوبیه، من نمی خوام شما رو بترسونم، ولی این رابطه ها عاقبت خوبی نداره، چون طرفت شاید آدم خوبی نباشه، اما از یه جهت که گفته برو مشورت بگیر، میشه گفت آدم روشن فکری هست. تو چه رابطه ای می خوای باهاش داشته باشی.&#8211;؛ من: نمی دونم، ببینم در حین یک رابطه معمولی چه اتفاقی میوفته&#8211;؛. با چشاش یه جوری نگاه کرد که کاملا می گفت تو خیلی دیگه پرویی، جواب داد: تو در هر صورت باید یک اون خانم را متعه (درستش رو نمی دونم، شاید متعمه باشه- یا عقد موقت) کنی، اگر مدت زمانی رو مشخص کردی و مهری رو قبول کردید، (اگر مدت زمان و یا مهر نگی، عقد باطل هست) باید طبق مدت زمان معلوم، مهر رو بپردازی. میشه مهر رو هم بعد از عقد کمو زیاد کنید. هم می تونی فارسی و هم می تونی عربی بگی. &#8211;؛ من متنش رو که فارسی بود یادداشت کردم، می نویسم شاید بعضی دوستان بخوان بدونن «خانم می گوید: خودم را همسر موقت تو قرار دادم در مدت معلوم و بر مهر معلوم و بر شرط.و آقا می گوید: قبول کردم این متعه را.» اگر از زن، بچه دار شدی متعه باطل هست و گناه کردی. پس خیلی مراقب باش.&#8211;؛منم دیگه حسابی گیج شده بودم، خیلی شرایطه سختی داشت، شایدم من سخت فهمیدم، یا اینکه اون برام سخت توضیح داده. خلاصه یه چیزایی دستگیرم شد و منم واسه امشب آماده شده بودم، کار رو تمام شده می دونستم، تصمیم گرفتم با حقوق سه ماهم ، یک گردنبند طلای سیاه واسش بگیرم، همین کار رو هم انجام دادم. شب شد با دستپاچگی، از اینکه باور میکنه یا نه که من پیش آقای محبی رفتم یا نه، زنگ درو زدم. این بار، آیفون رو بهزاد جواب داد، بعد از اینکه منو شناخت هنوز آبفون رو نزاشته داد زد: مامان آقای احسانی اومده.&#8211;؛ من رفتم تو ، دیدم تازه اومده جلوی در سالن ایستاده و داره دکمه پایین لباسش رو می بنده. امروز فرق کرده بود، لباس و شلوارش تنگ تر شده بود، آرایشش غلیظ تر بود، منم با تعجب داشتم بهش نزدیک می شدم. سلامی کردم و با تعارف اون وارد خونه شدم، خونه رو بوی عطر عجیبی گرفته بود. داشتم یه جورایی احساس می کردم که واسه من این تدارکو دیده، ولی این احساس خیلی خوشبینانه بود.با گفتن بفرمایید بشینید خانم علیخوانی به خودم اومد و نشستم. خیلی جذاب شده بود، لباش رژ خورده و برق میزدن، روسری قرمزی پوشیده بود که موهای شرابیش رو خیلی قشنگتر نشون می داد. با لبخندی که داشت، گونه هاش برجسته شده بودن، یه ساعت مشکی دستش کرده بود که سفیدی دستش رو بیشتر نشون می داد. خیلی قشنگ شده بود. دلم داشت شور میزد، پاهام به لرزه افتاده بودن، یه حسی داشتم که قبلا که بچه بودم وقتی میترسیدم برام پیش میومد، شاید شما هم این حسو تجربه کردید، احساس یه جور فشار و یا یک قلقلک دارید. سوکتمو با پرسیدن کارهایی که امروز کردم، شکست. من گفتم: امروز صبح یه کار بیشتر انجام ندادم، اونم رفتن پیش آقای محبی بود، باور می کنی؟&#8211;؛ مهشید (اسم مستعار خانم علیخوانی): چرا باور نکنم، چون من خودم دانشگاه بودم و در حالی که جلوی در کلاس آقای محبی ایستاده بودی، دیدمت.&#8211;؛ دیگه حرفاشو خودمونی تر می زد و این حس خوبی رو به من می داد. خیلی واسم خوشایند بود. مهشید: حالا چیزی هم فهمیدی؟&#8211;؛ من نمی دونستم چرا دوست داشت، من از آقای محبی در مورد این رابطه سوال می کردم اصلا نمی فهمیدم. کل ماجرا رو براش توضیح دادم . مهشید هم با اشتیاق خاصی به حرفام گوش میکرد. منم که حرفام تموم شده گفتم: خانم علیخوانی حالا نظرتون رو می خوام بدونم.&#8211;؛ مهشید: اولا دیگه اسم کوچیکه منو صدا کن، چون خیلی حرفای خصوصی بینمون رد و بدل شده، و منم دوست دارم باهم راحت باشیم تا بتونیم بهتر و بدون هیچ ابهامی با هم حرف بزنیم.&#8211;؛ من دیگه قند تو دلم آب میشد. نمی دونم بعد از اینکه بهزاد درو برام باز کرد دیگه خبری ازش نبود. من گفتم: من که خیلی مشتاقم به اسم کوچک شما رو صدا بزنم. حالا اگه میشه نظرتون رو بگید.&#8211;؛. مهشید: من به عمد تو رو پیش محبی فرستادم، چون قبل از که تو پیشش بری من تو رو معرفی کرده بودم و باهاش در این رابطه صحبت کرده بودم. اون یکم توی این ارتباط شک داشت، ولی با طی شرعش و عرفش موافق بود. در رابطه با تو هم نظر خوبی داشت چون تو رو میشناخت. ولی ازدواج دائم رو پیشنهاد نکرد، چون گفت اگر بخواید بعدا ازدواج دائم داشته باشید، ازدواج موقت یا عقد موقت شرایطش این نیست. و اگه بعد از عقد موقت، عقد دائم کنید، بر هم حرام میشید&#8211;؛من خیلی گیج شدم، توقع نداشتم به این زودی تا اینجا پیش بریم، شاید بگم اصلا حالیم نبود که چه اتفاقی داره میوفته. گفتم: تو که همه چیزو می دونی و همه کارم، انجام دادی، فقط جواب منو ندادی؟&#8211;؛ گفت: اگه جوابتو دادم، پرو نمیشی؟ &#8211;؛ منم سراسیمه منتظر جواب بودم، گفتم: نه، بگو&#8211;؛ مهشید: من موافقم ولی به شرایطی که من می گم، اول یه سوال دارم، معنی کلمه متعه رو میدونی؟&#8211;؛. من گفتم: یعنی عقد موقت دیگه&#8211;؛ مهشید: این که آره ولی معنی اصلی متعه، یعنی طرفین از همدیگه لذت ببرن، شرایط من هم با توجه به همین معنی هستش، تو باید حد حدوده خودت رو تا زمانی که شرایط معلوم نشده بدونی و نزاری که من ازت ناراحت شم، دوم اینکه من از تو مهریه یا چیزی نمیخوام، من ماشین دارم، (ماشینش پارس بود) خونه دارم، من صداقت و وفادری واسم از یه مهریه چند میلیاردی هم مهم تره، فقط یه سکه مهر می کنم، که اونم اگه خوب بودی بهت می بخشم و انو به ربع سکه می رسونم. دیگه اینکه از این رابطه فقط من و خودت و آقای محبی می دونیم، حالا اینا شرطهای منه، درسته به ظاهر ساده هستن ولی انجامشون خیلی سخته.&#8211;؛ من که دیگه به همه چیز که می خواستم برسم، رسیده بودم، جواب دادم: من که قبولمه، حالا کی می خوای اون خطبه یا جمله رو بگی؟&#8211;؛ ای بابا تو چه عجله ای داری، حتما باید همین امشب ما عقد کنیم&#8211;؛ با گفتن این حرف مهشید، احساس غریبی بهم دست داد، حس میکردم که دیگه صاحب یه چیزی شدم که باید مسولیت سنگینی همراهش باشه. گفتم: چرا که نه؟&#8211; مهشید: بهزاد الان تو حمومه، باید اونم بدونه ولی چون هنوز بچس می ترسم فاش کنه، بزار بیاد بیرون، بفرستمش دنبال مانتوم که پیش خیاطه ، راه دوری نیست، دو کوچه اونورتره، تو همین موقعیت ما می تونیم، حرفمون و یا به قول خودت خطبه رو بخونیم، در ضمن فقط خطبه و نه چیزه دیگه.&#8211;؛برای اینکه همدیگر رو بهتر بشناسیم و منتظر باشیم که بهزاد بیاد بیرون، در رابطه با خودمون بیشتر حرف زدیم. تا اینکه بهزاد اومد بیرون و مهشید اونو با وعده کردن یک دست بازی با لپ تاپ، دنبال مانتو فرستاد. و به من اشاره کرد که برم توی اتاقش، رفتم و نشستم، مهشید گفت: آماده ای، همه فکراتو کردی، ببین جنس فروخته شده رو پس نمی گیریما.&#8211;؛ من: بابا کی تو رو پس میده، اره آمادم.&#8211;؛ مهشید: باشه خودت می خوای دیگه&#8211;؛ خلاصه به سفارش استاد محبی، مهشید خطبه رو اول عربی خوند و من جواب دادم، و باز هم فارسی تکرار کرد و در جوابش هم منم فارسی گفتم. ما مدت عقدمون رو 5 سال و با مهریه 1سکه معلوم کردیم. خیلی باورش برام سخت بود، که دارم با یه زنه بیوه عقد می کنم، من کلا روحیم این بود که همیشه فکر می کردم بچم، ولی با این کار حس مردونگی بهم دست داده بود. مهشید به عنوان تبریک دستش رو اورد جلو و همزمان نیز یه بوس از گونه من گرفت، من کامل هنگ بودم شاید اینم املی منو میرسوند. مهشید: تو که حساس تر از منی، بابا ما دیگه عقدیم، نمی خوای منو ببوسی.&#8211;؛ منم می خواستم کم نیارم گفتم: چرا وایسا تا اول هدیمو بهت بدم، رفتم توی حال و از تو کیف لپ تاپم جعبه گردنبند رو در آوردم و رفتم تو اتاق، باورم نمی شد مهشید با یک تی شرت و شلوار بود، دستمالش رو هم در آورده بود. منم خودمو به نفهمی زدم و گفتم: مهشید اینو از من قبول می کنی&#8211;؛ جعبه رو بهش دادم، جعبه رو گرفت و با صدای بلند: یه جیغ کشید، ممنون، خیلی قشنگه، خیلی دوسش دارم ، دستت درد نکنه. گرونه نه؟&#8230;&#8211;؛ اشک تو چشاش کاملا بازی میکرد، منم دیگه داشت اشکم در میومد، مهشید: محسن، اینو خودت برام می بندی.&#8211;؛ من: چرا نبندم، از خدامه&#8211;؛ باور کنید، کاشکی میشد قلبمو براتون توی این صفحه میزاشتم تا بتونید باور کنید که چقدر خوشحال شده بودم، احساساتی بود که توی این 24 سال عمرم، نداشتم. گردنبند رو دستم گرفتم، از پشت سر گردنبند رو جلوی گردنش انداختم، وقتی گردنبند رو می خواستم ببندم، کاملا گردن سفیدش رو می دیدم، با دست موهاشو به بالا کشید و من گردنبند رو بستم ، وقتی گردنبند رو بستم چند ثانیه ای معطل کردم. مهشید گفت: اونجا چه دیدی که هنوز موندی؟ من: قشنگ ترین لحظه عمرم رو دارم حس می کنم&#8211;؛ همون لحظه گردنشو بوسیدم و دستمو از جلو یه شکمش رسوندم، سریع برگشت و نگاه کرد، گفت: داری خیلی تند میری ما باهم قول و قراری گذاشتیم. حالا بو تو سالن تا بیام. زود باش.&#8211;؛ من از دست مهشید نارحت نشدم از دست خودم ناراحت شدم که اینقدر ساده بازی در اوردم، باور کنید اصلا نمی خواستم کار خاصی کنم، فقط همین رو می خواستم انجام بدم. اومد نشست و گفت: من بهت نگفتم این کارو انجام نده حالا؟&#8211;؛ من: مهشید باور کن من نمی خواستم کاری رو انجام بدم.&#8211;؛ مهشید: من به عمد روسری و پیرهنم رو در آوردم تا جنبتو محک بزنم، دیگه هم توضیح نده. تو باید خیلی چیزا رو یاد بگیری&#8211;؛ من هیچ حرفی نداشتم که بزنم ، فقط با گفتن یک چشم ختمش کردم. مهشید: حالا اگه اشکالی نداره برو خونه، تا یکم تنها باشم.&#8211;؛ منم سریع بلند شدم و با گفتن دوست دارم ازش جدا شدم و رفتم، تاصبح خوابم نبرد.طرفای ساعت 5 صبح بود، گوشیم از طرف مهشید تک خورد، سریع گوشی رو برداشتم و پیام دادم:سلام، مشکلی پیش اومده؟مهشید: می خواستم ببینم زنده ای.من: این چه حرفیه؟مهشید: شوخی کردم، گفتم شاید بخاطر من خودتو کشتی.من: نه، ولی خیلی ناراحت شدم.مهشید: به من حق بده، خاطره امیر برام زنده شد.من: بازم معذرت می خوام، ولی باور کن منظوری نداشتم، فقط در همون حد بود.مهشید: می دونم، حالا فرداشب بیا می خوام برات شام درست کنم.من: راست میگی؟ پس منو بخشیدی.مهشید: حالا بیا تو. در ضمن دوست داشتی می تونی شب بمونی. البته تو اتاقه بهزادمن : باشه. ولی مگه تو شنبه کلاس نداری؟مهشید: صبح ندارم، ولی عصر دارم. محسنمن: جانممهشید: همین شبی که گذشت، اندازه هزار شب عاشقت شدم. جواب پیامم رو نده. شب بخیربا هماهنگی هایی که با خونه کردم قرار شد، شب برم خونه دوستم بمونم، یعنی همون مهشید. طبق معمول رفتم ولی امروز با یک بسته شیرینی و 2 تا DVD فیلم(البته بزرگترین صحنه ای که داشت، لب بود) و یه بازی واسه بهزاد. رفتم و آیفون رو زدم، ولی درو باز نکرد دو سه بار این کارو کردم، ولی بازم کسی درو باز نکرد، گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم، از اون پرسیدم که کجاست، اونم جواب داد که پیش حاجیه خانومه. مهمون داشتن رفته کمکشون.خلاصه اومد پایین درو برام باز کرد و رفتم تو، وسائل پذیرایی آماده نبود، ولی به سرعت آماده کرد. تا گلویی تازه کردم، گفتم: بهزاد کو، انگار خبری ازش نیست داره درس می خونه؟&#8211;؛ مهشید گفت: بهزاد بالا پیش نوه حاج خانوم مونده، نشستن دارن دلی از بازی پر میکنن.&#8211;؛ منم گفتم: بیا این شیرینی رو ببر و به بهزاد بگو بیاد واسش بازی اوردم.&#8211;؛. مهشید: بزار راحت باشه، من از بالا غذا اوردم، نترس دست پخته خودمه بیا بشین کوفت کن&#8211;؛ رفتم تو آشپزخونه، یه بوس از گونش گرفتم، گفتم، خیلی بدیا کسی به همسرش اینطوری میگه؟ مهشید با قیافه حق به جانبی که از خودش گرفته بود، اومد جلوم ایستاد و گفت: من بدم، حالا می خوای بدتر بشم&#8211;؛ یقمو گرفت و کشوندم جلو و لباشو توی لبام قفل کرد، و هی می خورد منم دیگه داشتم همراهیش می کردم، اصلا دسته خودم نبود، دستمو به باسنش که داشت به شلوار جینش فشار می اورد رسوندم، و یه فشار دادم، با یه ناز قشنگ داد زد: آخ، دیونه دردم گرفت، دستتو بردار،&#8211;؛ دستمو برداشتم. مهشید: تو هم بی می مستیا، بزار شام بخوریم&#8211;؛شام رو با نگاه کردن به هم خوردیم، بلند شدیم و رفتیم فیلمایی رو که اورده بودم با هم دیدیم، توی هنگامی که فیلم ها رو می دیدیم همدیگه رو انگولک می کردیم، البته اون بیشتر اذیت می کرد. دیگه ساعت 12 شده بود، مهشید: من میرم خونه حاجیه خانم و بهزاد رو میارم تو هم اماده خواب شو، برو اون اتاقه بهزاده، هر جا که راحتی بگو تا بیام رخت خوابتو بندازم. فعلا جایز نیست تو بیای توی تخت دو نفره من.&#8211;؛ این حرفو با یک لبخن زد و رفت.من داشتم اتاقه بهزاد رو می دیدم که، چشم به عکس امیر شوهر مهشید افتاد، از عکسش خجالت کشیدم، واقعا ناراحت بودم. صدای در ساختمون اومد، فهمیدم مهشیده، در اتاق بهزاد رو باز کرد گقت: بهزاد جان امشب آقای احسانی پیش تو می خوابه، خوبه؟&#8211;؛ بهزاد: عالیه، منم با آقای احسانی فوتبال بازی می کنم&#8211;؛ من: بهزاد جان واست بازی جدید اوردم&#8211;؛ بهزاد خوشحال شد، بلافاصله دیدم مهشید بهم اشاره کرد که برم بیرون کارم داره، منم رفتم بیرون، پرسیدم چی شده؟ مهشید: چیه ناراحت به نظر میرسی؟ اتفاقی افتاده، از رفتاره من ناراحت شدی؟&#8211;؛ من: نه بابا این چه حرفیه که میزنی، چیزی نیست.&#8211;؛ مهشید: درسته که ما الان دو شبه عقد کردیم، ولی من چهره ناراحتته تو رو می تونم تشخیص بدم، بگو قضیه چیه؟&#8211;؛ من: عکسه امیرو تو اتاق دیدم، ازش خجالت کشیدم.&#8211;؛ مهشید: چرا؟&#8211;؛ من: حس می کنم که دارم بهش خیانت می کنم. مهشید: مگه اون زندست؟ &#8211;؛ من: نه؟&#8211;؛ مهشید: مگه تو منو گول زدی، مگه ما با رابطه نا مشروع شروع کردیم، مگه ما غیر شرعی جلو اومدیم، مگه تو منو توی خیابون به زور گرفتی؟&#8211;؛ من: نه، هیچ کدوم درست نیست&#8211;؛ مهشید: من تو رو به میل خودم، با رضایت خودم و از طریق شرع و عرف انتخاب کردم، پس دیگه این حرفو نزن باشه؟&#8211;؛ من: چشم، ولی چرا منو بینه این همه دانشجو و استاد انتخاب کردی؟&#8211;؛ مهشید: جانه امیر نمی دونم، شاید بهتر بودی که انتخابت کردم، شاید از همون اول می خواست همین بشه، اصلا چه می دونم(با یه قه قهه)، حالا برو بخواب، اینم یه بوس که ناراحت نباشی، بگی زنم شب خشک و خالی منو ول کرد.&#8211;؛. من: مرسی. دوست دارم، شبت بخیر. مهشید: منم دوست دارم عزیزم. خوب بخوابی&#8211;،؛من رفتم توی اتاق پیش بهزاد، تا حدود ساعت 2 صبح، با کامپیوتر بازی کردیم، دیدم دیگه چشاش داره چرت میزنه، تا اینکه خوابش برد، منم بلندش کردم و رفتم گذاشتمش توی تختش و یه بوس به صورتش زدم. حس میکردم واقعا بچه خودمه، اون موقع 22 سالم بود (الان 24 ساله هستم). چند باری توی رخت خوابم غلط زدم، همش تو فکر بودم اصلا خوابم نمی برد، بلند شدم، رفتم یه آب زدم صورتم، خواستم برگردم توی اتاق دیدم چراغ خواب، اتاق مهشید روشنه، به سمت در اتاق رفتم، دستگیره رو باز کردم، همین که یه قدم گذاشتم توی اتاق مهشید با یه صدای خواب آلود گفت: می دونستم خوابت نمی بره و میای، بیا اینجا پیشم بخواب&#8211;؛ من گفتم: انگار تو هم خوابت نبرده، یا اینکه منتظر من بودی. مهشید: آره؛ بیا بخواب، در رو کلید کن، تا بهزاد ما رو کنار هم نبینه.&#8211;؛وقتی کنارش خوابیدم ، گفت: محسن، تو از چیه من خوشت اومد؟&#8211;؛ من: من از همه چیزه تو خوشم اومد&#8211;؛ مهشید: أه، لوس نشو، بگو دیگه&#8211;؛ من: اول از همه از شخصیتت، بعدش که فهمیدم متاهلی و بچه داری، فهمیدم که تو زندگی زیاد سختی کشیدی و این منو دیگه عاشقت کرد&#8211;؛ مهشید: حالا از لحاظ ظاهر منو چطور دیدی&#8211;؛ وقتی این سوال رو پرسید، همونطور که خوابیده بود سرش رو، رو به پنجره اتقاق، که توی حیاط باز میشد کرد من: از چشات، از گونه هات، از لبات&#8211;؛. مهشید: دیگه از چی؟&#8211;؛ من فهمیدم که منتظر چیزی هست که از شنیدنش باید خوشش بیاد. من: من از هیکلت، از گردنت، از باسنت، (همونطور که داشتم می گفتم دستم رو بردم به باسنش رسوندم و آروم شروع به مالیدن کردم). از سینه هات (دستم چپم رو آروم بردم و سینه هاشو گرفتم و شروع به مالیدن کردم)، &#8211;؛ برگشت و یه نگاهی بهم کرد گفت: محسن دارم دیونت میشم، دارم عاشقت میشم، نمی دونم چرا امشب دوست دارم تا صبح باهات باشم&#8211;؛ تا اینو گفت دیگه نزاشتم ادامه بده، و لبام رو به لباش رسوندم، تاریکی، و روشنی نور بنفش چراغ خواب خیلی محیطه جالبی رو ایجاد کرده بود.همینطور لباش رو می خوردم، زبونم رو محکم توی دهنش می چرخوندم، با دست دیگم داشتم از رو شلوار کسش رو می مالیدم، دیگه داشت حال می کرد، تا چند دقیقه مرتب، فقط لب همدیگه رو می خوردیم، آروم پیرهنشو در آوردم، با دستم سوتینش رو هم در آوردم، خیلی سینه ی ایده آلی داشت، بزرگ و سفت که آدمو به اوج میرسوند، تا خواستم لبم رو به نک سینش برسونم، سرمو کشوند بالا و با چشم خمارش نگاه کرد و گفت: احسان، مطمئنی؟&#8211;؛ من: آره&#8211;؛ دیگه چیزی نگفت، منم شروع کردم به خوردن سینه هاش، سینه چپش رو می خوردم، میرفتم سراغ راستی ، راستی رو می خوردم می رفتم سراغ چپی، با ولع خاصی سینشو می خوردم، اونم فقط دستاشو تو موهام می کشید، سرمو بردم بالا و باز شروع به لب گرفتن شدم، اومدم پایین، گردنشو خوردم، لاله های گوششو می خوردم، دوباره رفتم سراغ سینه هاش، انگار نقطه حساسش همونجا بود، مرتب آه می کشید، همینطور که می خوردم رسیدم به نافش و زبونم رو به نافش می کشیدم، شکمش رو می خوردم، مشغول خوردنه شکمش بودم که اون منو از اون طرف حول داد رو تخت، سریع لباسمو در آورد، شروع به خوردن گردنم کرد، مرتب گردنمو می خورد، اومد پایین سمت شکمم، همزمان با دستش ، شلوارمو کشید پایین، به همراه شلوارم، شرتمم کشید، پایین، باز رفت بالا سراغ گردنم، هم گردنمو لیس میزد و هم با دستش کیرمو تو دستش بازی میداد، دیگه داشتم دیوونه می شدم، سریع خوابوندمش، شلوار و شرتش رو کشیدم پایین، سینه و لباش رو خوردم و رفتم سراغ کسش، کسش خیسه خیس بود، با دستم کشیدم روش، معلوم بود که حسابی تمیزش کرده بود، با زبونم رو آروم به کسش زدم، جیغش بلند شد، سرمو محکم فشار داد به کسش، منم سریع با زبونم، کسش رو می خوردم، چوچولش خیلی کوچیک بود، اصلا به راحتی توی دهن نمی رفت، دیگه از بس خوردم چوچلش که متورم شده بود، مرتب چوچولش رو می خوردم، تا اینکه یه لرزش خفیفی توی بدنش افتاد و به ارگاسم رسید، تا چند لحظه فقط ازش لب می گرفتم.با صدای لرزونی که داشت گفت: بخواب نوبت منه، سرش رو برد لای پام، از تخمم شروع به خوردن کرد، محکم تخمام رو به دهن می گرفت و می لیسید، شروع به لیس زدن کیرم کرد، اصلا سر کیرم رو توی دهن نمی کرد و مرتب زبونش رو به تخمام و دور کیرم می کشید، منم با دستم سرشو گرفتم، با اشاره اینکه بخور، سرشو فشار دادم به کیرم، اونم فهمیده بود که من چی می خوام با یه ضرب، کیرمو تا نیمه کرد تو دهنش، (کیرم زیاد بزرگ نیست، حدود 15 سانته، انصافا مسخره نکنید). مرتب کیرمو می خورد، اون می گفت که کیرم بزرگه ولی من چنین احساسی رو نداشتم، چون فیزیک بدنیم زیاد بزرگ نبود.نزدیک به آب اومدنم بود، که بلندش کردم، و گفتم رو تخت بخواب، اونم خوابید، آروم سر کیرم رو بردم جلوی کسش، به آرومی کردمش تو، و شروع به عقب جلو می کردم، کمرش از شدت عرق شده بود مثل آینه، نور لامپ کاملا توش معلوم بود، منم عرق کرده بودم، قطره های آبی که از صورتم می اومد پایین، میریخت روی کمر مهشید، دیگه داشت عقب جلو کردنم شدت می گرفت، می خواست آبم بیاد که باز سرش رو بیرون کشیدم، داشت دیگه میومد، سریع دستمو گاز گرفم که حس شهوت یک از بدنم بره، این دفعه، رو کمر خوابوندمش توری بود که چشاش تو چشم، بود، سرشو باز کردم تو و شروع به عقب جلو میکردم، هر بار که کسش ضربه می زدم به یه صدا آروم و حالت شکسته شکسته، می گفت: عاشقتم، من مال توهم. این حرفاش حس خوبی بهم می داد، حس می کردم کل هیکلش زیر دستامه. هم زمان با عقب جلو کردن سینه و لباشو می خوردم.مرتب عقب جلو میکردم، نفسم بند اومده بود دیگه پاهام جون نداشت، باز مهشید به ارگاسم رسید، چند لحظه مکس کردم، خوابیدم، و گفتم بیا روم، اونم آروم روم نشست و کیرم رو تو کسش سر داد و شروع به بالا پایین کردن شد، سینه سفتش مثل یه ژله بالا و پایین می شد، با دستام هی اونا رو میگرفتم، ولی همش با بالا رفتنشون، از تو دستم میپرید، بهش گفتم از روم در بیاد، می خواد دیگه آبم بیاد، همین که در اومد، گفتم : میشه از پشت&#8230; &#8211;؛ مهشید: خیلی واسم سخته، ولی من دو بار ارضاء شدم، اگه اینطوری راحتی اشکال نداره، ولی قبلش خوب جاشو باز کن، خیسش کن بعد بکن تو&#8211;؛ منم سریع با آبی که از کسش در اومده بود به زحمت، سوراخ کونشو رو خیس کردم و به آرومی انگشت اشارم رو کردم توی کونش، یه چند دقیقه طول داد تا حتی یک انگشتم جاش باز بشه. انگشت دوم رو هم همینطور ادامه دادم. دوست نداشتم دردش بگیره، سوم رو که کردم، دیگه داشت کم کم آه می کشید، مرتب انگشتامو در می اوردم و می کردم تو، تا اینکه کاملا جا باز کرد، کیرمو خیس کردم و گذاشتم توی سوراخ، یه اوووف کشید که اصلا متوجه نشدم، که تا آخر دارم حولش می دم تو. به آرومی شروع به عقب جلو کردن کردم، دیگه ضرباتم به کونش بیشتر شده بود، همین طور حولش می دادم به جلو، دو سه باری کیرم در اومد، چون کلا ماهیچه های پام گرفته بودن و خشک شده بودن، همین طور داخل و بیرون می کردم، دیگه داشت آبم میومد، گفتم مهشید بیریزم تو، مهشید: بیریز عشقم، همشو خالی کن، من همشو می خوام. –؛ بلافاصله همشو داخل خالی کردم، دیگه نای کاره دیگه ای نداشتم، حس می کردم تمام جونم داره از سر کیرم بیرون میاد، خیلی خسته بودم، هم من و هم اون.ولی مگه گذاشت بخوابیم بعد از نیم ساعت بزور منو کرد تو حموم، و برام آبمیوه و گردو آورد که بخوریم. من بعد از 2 ساعت فوتبال، اینطوری نمی شدم که بعد از این سکس، به این حال و روز افتادم.اینم تا اینجا، دیگه کشش ندم بهتره، باور کنید، خیلی واسه نوشتن این ماجرا خسته شدم، شاید بعضی اوقات از خستگی ، یک کلمه رو 4 بار هی پاک می کردم و باز می نوشتم، چون همش دستم رو کلیده دیگه می خورد، البته اینو تویه یه روز ننوشتم. امیدوارم اگه از لحاظ نگارشی، املایی یا هر چیزه دیگه ایراد داره منو ببخشید.خواهش می کنم، نظر خودتون رو بگید، اگه کسی شک داشت، یا به هر نحو فکر کرد دروغه و یه چیزی نوشت، که رکیک بود، شما از اون تبعیت نکنید و نظر واقعی خودتون رو بزارید.ازتون خیلی ممنون. امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175861</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف  خوشگل دختر خانوم حال میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Jul 2019 05:44:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آنچنان]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتانش]]></category>
		<category><![CDATA[اونجور]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[باوجود]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بفرماید‬]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایش]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[توانایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[جزییات]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالم]]></category>
		<category><![CDATA[خیالشون]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دردسرتون]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاهش]]></category>
		<category><![CDATA[دستمان]]></category>
		<category><![CDATA[دلخوری]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانه]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[رفتروز]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سرخوشی]]></category>
		<category><![CDATA[سرکارش]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارت]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کارمان]]></category>
		<category><![CDATA[کردماز]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتار]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[ماموریت]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[متاهلی]]></category>
		<category><![CDATA[مسئولین]]></category>
		<category><![CDATA[معمولا]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومتی]]></category>
		<category><![CDATA[مودبانه]]></category>
		<category><![CDATA[ناخواسته]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناقابل]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتید]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[نگهبان]]></category>
		<category><![CDATA[نیستخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکجورایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ای که در محل کار فیلم سکسی قبلیم پیدا کرده بودم و این که اکثر کادر فنی شرکت جدید مسن بودند و چندان بروز نبودید این شانس سکسی رو داشتم که مسئولیتی بالاتر از سن شاه کس و سالم داشته باشمبا وجود این که حدود 26-27 سالم بود 10 الی 15 نفر کونی که اکثر [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>ای که در محل کار فیلم سکسی قبلیم پیدا کرده بودم و این</h2>
<p>که اکثر کادر فنی شرکت جدید مسن بودند و چندان بروز نبودید این شانس سکسی رو داشتم که مسئولیتی بالاتر از</p>
<h3>سن شاه کس و سالم داشته باشمبا وجود این که حدود 26-27</h3>
<p>سالم بود 10 الی 15 نفر کونی که اکثر آنها از نظر سن و سال از من بزرگتر بودند زیر دستم</p>
<h4>کار جنده می کردند ، تازه ازدواج کرده بودم و شرایط</h4>
<p>زندگی جدید متاهلی و شغل و پستون کارم اعتماد به نفس و سرخوشی جالبی برایم ایجاد کرده بود و همه چیز</p>
<h5>به نظرم کوس عالی بود &#8211; که خوب خدایش هم عالی</h5>
<p>بودبین افرادی که با من کار می کردند چند خانم بین 37 -38 سال تا 45 سال هم بودند که بدلیل تجربه سکس داستان کار و سابقه</p>
<h6>طولانی کار در شرکت مورد احترام همه بودند ایران سکس و من</h6>
<p>هم مثل بقیه برایشان احترام خاصی قائل بودیم تا این که بعد از چند ماهی که از شروع کار من در شرکت گذاشته بود به دلیل اشتباه یکی از همین خانم ها در کار گرفتاری ایجاد شد و من ناخواسته با یکی از این خانم ها بد اخلاقی کردم که باعث دلخوری و ناراحتی جمع شدم و اون بنده خدا هم با وجود این که بیش از خیلی بزرگتر یوذ و اصلا توقع آن برخورد را نداشت به گریه افتاد و اون روز عذر خواهی کرد و بقیه روز را به منزل رفتحس بدی داشت خیلی از کاری که کرده بودم ناراحت بودم و نمی دانستم چکار باید بکنماون روز گذشت و فردا و پس فرداش هم تعطیل بود و من در تمام این مدت ناراحت بودم و حس بدی داشتمشنبه که سر کار رفتم دیدم سرکار نیامده ، دلم هری ربخت پایین ، خیلی حس بدی داشتم ، اوضاع وقتی بد تر شد که یکی از کارکنان آمد و گفت اشتباه از او بوده و خانم فلانی ( منیژه خانم ) اصلا ربطی به اون داستان نداشته استدیگه نمی دانستم چکار باید بکنم تا این که دیدم وارد سالن شد به ساعت نگاه کردم دیدم حدود هشت و نیم است &#8211; آن قدر هم دیر نکرده بود و به خاطر حس بدی که من داشتم اینقدر زمان برایم طولانی گذشته بودبا قیافه ناراحت پشت دستگاهش رو و نشست ، خوشحال شدم که آمده می ترسیم قهر کرده باشه و نیاد ولی خدا روشکر که سرکارش حاضر شده بودنمی دونستم چکار باید بکنم اولش گفتم خوب سر فرصت ازش عذر خواهی می کنم ولی دیدم تا این کار رو نکنم خودم راحت نمی شم ، از طرفی جرات این که در جمع ازش عذر خواهی هم بکنم رو نداشتمبعد از نیم ساعت سه ربعی آخر سر تصمیم گرفتم ازش بخواهم به اتاقم بیاد و حداقل خصوصی ازش عذر خواهی کنمبه یکی از کارکنان گفتم که به ایشان بگید یک سری به من بزنه ، چند دقیقه بعد وارد اتاق شد من معمولا در اتاقم رو نمی بندم وقتی تو چهار چوب در قرار گرفت شدیدا هول شدم نمی دونستم چکار کنم سری ایستادم و از ایشان خواستم که بیشنند ، خودم هم رفتم در رو بستم ، سعی کردم با این توجه ای که من اشتباهی متوجه شدم و امروز فلانی گفت که اون بوده که اشتباه کرده و من بی جهت به شما ایراد گرفتم مثلا ازش عذر خواهی کنمکه یک مرتبه زد زیر گریه ، گفت یعنی اگه من این اشتباه رو کرده بودم شما هنوز هم اون رفتارتون رو صحیح می دانستید و باید با من اونجوری برخورد می کردید من فلان سال است که تو این شرکت کار می کنم و تاحالا کسی اونجور برخوردی با من نکرده و &#8230;. خلاصه کلام دیدم گند زدم مثلا آمده بودم درستش کنم بیشتر خرابش کردمهول شدم نمی دونستم چکار کنم یک مرتبه برگشتم گفتم ببخشید غلط کردم خودم هم می دونم کار اشتباهی کردم ولی عرضه ندارم عین آدم عذر خواهی کنم شما از من بزرگ ترید به بزرگی خودتان ببخشیداین رو که گفتم یک گند دیگه به مجموع گندها اضافه کردم یک جورایی انگار به طرف گفتم پیر زن دیگه رسما داشت گریه می کردمستاصل شده بودم هیج فکری به ذهنم نمی رسید پاشدم بدون هیچ قصد و غرضی بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم گفتم خانم فلان ببخشید غلط کردم نمی دونم چه باید بگم و&#8230;.خیلی زود متوجه شدم که این تقریبا گند اصلی بود زن شوهر دار رو گرفتم سفت بغل کردم و تازه ماجش هم می کنمهر دو هول شدیم گریه اش بند آمد و دست و پای خودش رو جمع کرد و من هم هول شدم از ترس پریدم اون ور اتاقهول هولکی عذر خواهی من رو قبول کردو از اتاق در رفت من هم هاج و واج رفتم پشت دستگاهم نشستمعملا اون روز هیچ کار مفیدی انجام ندادم ، و هنگ تو اتاق نشسته بودم، چند باری هم که از اتاق بیرون رفتم دیدم حال و روز منیژه هم بهتر از من نیستخلاصه شب آنچنان هنگ بودم که همسرم هم فهمید داستانی اتفاق افتاده و من مجبور شدم برای اولین بار بهش دروغ بگم &#8211; اخه چه می تونستم بهش بگم بگم امروز یکی رو ماچ کردم کی باورش می شه هول شدم و قصد بد نداشتمشب هول و ولایی این رو داشتم که اگه منیژه به شوهرش بگه چی می شهاگه بره به مسئولین شرکت شکایت عمل من رو بکنه چی می شه ، خلاصه دردسرتون ندم خیلی حال بدی بود نمی دونستم چه اتفاقی می افته و چکار باید کردفردا جرات نداشتم برم سرکار ، حس خیلی بدی داشتم احساس می کردم تمام اون چیز های که از داشتنشون لذت می بردم در خطر از بین رفتن است و شاید تا حالا پروسه انهدام من شروع شدهبر خلاف همیشه که تقریبا نفر اول سرکار حاضر می شدم اون روز با دو ساعت تاخیر رفتم سر کار ، اولین چیزی که تو محل کار نظرم رو جلب کرد قیافه درهم بر هم منیژه بود سعی کردم چشمم تو چشمش نیفته آرام و بدون جلب توجه رفتم تو اتاقم.کار و گرفتاری روز مره شروع شد و تا یکی دو ساعت سرم گرم بود متوجه گذر زمان نشدم تا این که یک مرتبه اون تو چهار چوب در دیدم دلم دوباره هری ریخت پایین تا خواست بیاد تو اتاق تلفن زنگ زد و من سریع گوشی رو برداشتم و اون هم دید من گرفتار داخل اتاق نیامدتا نزدیک ساعت پنج به هر زور و ضربی که بود خودم از دستش فرار می کردم و برنامه داشتم که همین که ساعت کار شرکت تمام می شه برخلاف همیشه که تا دیر وقت تو شرکت می مموندم در رم و از محل کارم فرار کنم که دیدم دوباره تو چهار چوب ایستاده ، دیگه بهانه ای نبود و اون هم وارد اتاق شد و بر خلاف همیشه که هر کسی وارد اتاقم می شد به در اتاق کاری نداشت در را پشت سرخودش بست . دوباره قلبم آمد تو دهنم ، نمی دونستم چی می خواهد بگه و&#8230;. بعد از کمی من و من کردن گفت آقای فلانی بابت اتفاق دیروز مزاحم شدم ، می دونم شما هیچ قصد و غرضی از کاری که کردید نداشتید و مثل برادر کوجکتر من می مانید ولی می دونید اگر کسی متوجه اتفاقی که دیروز افتاده بشه خیلی برای من بد می شه منی که تحمل یک تو گفتن رو ندارم نمی دونم چکار باید بکنم امروز نمی خواستم بیام سرکار ولی راستش به شوهرم هم نمی دونستم چی بگم و بگم چرا نمی خواهم برم سرکار خلاصه کلام از دیروز من کاملا بهم ریختم &#8230;. خلاصه کلام دیدم حال روز اون از من بدتر است و حتی به فکر استئفاء و &#8230; افتاده است . من هم بدون رو دربایستی دوباره گفتم غلط کردم و قسم خوردم که در مورد آن اتفاق با هیچ کس حرف نزم و &#8230; چند روزی بعد از آن جریان بازهم حس سنگینی وجود داشت ولی روز به روز شرایط بهتر می شد و طرفین از این که دیگری کار عجب غریبی ازش سر نمی زنه خیالشون راحت تر می شدبرای من این حس کم کم با یک حس جدید جای گزین شد و آن این بود که با یکی از همکاران خانمم یک راز و سر مشترک دارمکم کم به منیژه به چشم غیر از یک همکار نگاه می کردم و نمی دانم از کی حس و تمایل جنسی نسبت به او پیدا کردم هر چند اندام و بدن متناسبی داشت ولی راستش زیاد خوشگل تر یا خوش هیکل تر از بقیه همکار های خانم نبود و از نظر سنی 10 الی 12 سال ازمن مسن تر بود ولی نوع نگاهم به اون فرق کرده بود هر وقت با او حرف می زدم تا تمام وجود به جزییات جهره اش دقت می کردم و وقتی از اتاقم بیرون می رفتم از پشت تمام هیکلش رو بر انداز می کرد وقتی در کنارش می نشستم رانهایش را از بین شلوار و مانتوش تجسم می کردم و &#8230;..خلاصه کار بالا گرفته بود و در هنگام سکس با همسرم او را تجسم می کردماز اون روزی که بعد جریان ماچ کردنش قسم خورده بودم که در مورد آن موضوع با کسی صحبت نکنم هم رابط ما کاملا مودبانه و رسمی بود ولی شدیدا دوست داشتم با او راحت تو خودمانی تر باشم ولی هیج راه حلی به ذهنم نمی رسید و من بچه مثبت که در تمام زندگیم حتی یک بار دختر بازی هم نکرده بودم و با هیج کسی بجز همسرم رابطه نداشتم هیج ایده و راه حلی نداشتم &#8211; تازه متوجه شده بودم بجز رابطه کاری خشک عرض ایجاد هیج رابطه سکسی که پیش کش توانایی ایجاد رابطه دوستانه هم ندارمتا این که یک روز متوجه شدم تولد منیژه است و همکاران خانم برایش کیک گرفته اند و &#8230;. اون روز من حتی نتونستم تولدش رو بهش تبریک بگم &#8211; کاری پیش آمد و از شرکت خارج شدم ولی غروب قبل از این که برم خونه تصمیم گرفتم هدیه ای برایش بگیریم هر چه فکر کردم دیدیم بجز روسری که به قول خانمم نامناسب ترین هدیه برای تولد است چیز دیگه ای به ذهنم نرسید که بخرم . روسری رو گرفتم و از ترس زنم یک گوشه از ماشین که به عقل جن هم نمی رسید قایمش کردم &#8211; انگار الان خانمم قرار است من رو تفتیش بدنی کنه یا ماشین رو بقصد پیدا کردن روسری بگرده . فرداش که رفتم سرکار با حالتی که انگار یک جنس ممنوع همراه دارم رفتم تو اتاقم و منتظر شدم در فرصتی تولد منیژه رو تبریک بگم و کادو رو بهش بدمتا غروب صبر کردم و فرصتی پیش نیامد این شد که مجبور شدم اون رو صدا بزنم آمد تو اتاق و من سریع در رو پشت سرش بستم ، رنگ از روش پرید و هول شد و گفت چه اتفاقی افتاده مهندس ؟ من گفتم هیچی به خدا من دیروز متوجه شدم تولد شما و من نتونستم به شما تولدتون رو تبریک بگم خواستم تولدتون رو به شما تبریک بگم همین گفت خوب چرا در رو بستدید گفتم هیچی والا یک کادو ناقابل گرفته بودم گفته شاید انجوری بهتر باشه روسری رو بهش دادم یکجورایی هنگ کرده بود ، من هم هنگ کردم تشکر کرد و تو جیب لباسش چپوندش و رفت ، وقتی که از اتاق می خواست خارج شه گفتم بین خودمان بمانه بهتر است کسی متوجه نشه ، اون هم گفت حتما و رفتروز بعد با روسری که من بهش داده بودم آمد سرکار وقتی دیدمش هر دو برای اولین بار لبخند معنی داری به هم کردیم که خیلی برای من دل نشین بود همان روز در اولین فرصتی که پیش آمد مجددا از من بابت روسری تشکر کرد و گفت خیلی زیبا و خوش رنگ است ، این اولین باری بود که با هم کمی دوستانه تر حرف می زدیمروز بعد از این جریان کاری برای من پیش آمد و من نزدیک به ده روز رفتم ماموریت در تمام این مدت همش به منیژه فکر می کردموقتی برگشتم برای تحویل وسایل و مدارکی که همراه داشتم قبل از این که برم خونه مجبور شدم اول برم شرکت ساعت کار رسمی شرکت تمام شده بود ولی معمولا بجز نگهبان چند نفری که کار داشتن برای اضافه کاری می موندن ولی اون روز وقتی من وارد سالن شدم فقط منیژه و یکی از همکارها بودند که اون هم داشت می رفتسلام و احوال پرسی با هر دو نفر کردم و رفتم تو اتاقم وسایل رو گذاشتم و کار های که باید انجام می دادم رو زود انجام دادم که هر چه زود تر برم خونه که دیدم منیژه تو چهار چوب در است ، لبخند رو لب داشت و من هم با لبخند جوابش دادم- سفر خوش گذشت- ای سفر کاری بدون دوستان و خانواده کجا خوش می گذره- بدون شما شرکت خیلی سوت و کور بود جای شما خیلی خالی بود- لطف دارید ، بفرماید داخل- ممنون مزاحم نمی شم داشتید می رفتید من هم دارم می رم- اختیار دارید بفرمایدبر خلاف انتظار باوجود این که معلوم بود تعارف است آمد داخل اتاق و در رو بست- چند روز پیش تولد شما بود من هم می خواستم یادگاری به شما بدهم که متاسفانه نبودیداز شنیدن این حرف حس خاصی بهم دست داد خیلی خوشحال شدم ، یک جا سویجی بود- خیلی ممنون که به یاد من بودید ، لطف کردیدوقتی جاسویچی رو به من داد انگشتانمان به هم خورد نمی دونم چطور شد که دستش رو گرفتم و آرام به سمت لبم بردم ، مقاومتی نمی کرد آرام انگشتانش را بوسیدم.- خیلی خوشحالم کردیدهیچی جواب نداد چند ثانیه ای دستش در دستم بود و به چشمان هم خیره بودیم آرام دستش را کشید به سمت خودم ، او هم بدون مقاومت خاصی به سمتم آمد آرام در آغوش کشیدمش و و خیلی نرم گونه اش را بوسیدم خیره به چشمان هم نگاه می کردیم. جهت نگاهش از چشم به لبم تغییر جهت داد یک مرتبه با ولع و هیجان خاصی هر دو شروع کردیم به لب گرفتن از هم. نمی دانم چقدر به آن حالت گذشت وقتی به خودم آمدم دیدم سینه اش در مشتم است و هر دو دوباره به جشمان هم خیره شدیم سینه اش رو ول کردم و دکمه مانتو اش را باز کردم زیرش یک بلوز ساده بود که یقه نسبتا بازی داشت دستم را داخل بقه لباسش کردم و سینه اش را به دست گرفتم و از داخل یقه بلوز آن را بیرون کشیدم دوباره به چشمان هم نگاهی کردیم و سرم را رو سینه اش گذاشتم و با تمام وجود شروع به خوردن سینه اش کردمبا وجود این که بچه دار شده بود سینه اش از فرم خارج نشده بود من محکم سینه اش رو می خوردم و اوهم سرم را دو دستی به سینه اش فشار می داددستم را بین پاهایش بردم و برای اولین بار کس چاقش را از روش شلوار حس کردم دود از کله ام داشت در می آمدچند لحظه ای توقف کردیم انگار با خودمان بگویم داریم جکار می کنیم اون هم چه جای تو شرکت که هر لحطه امکان داره کسی ما رو تو اون وضع ببینه ولی انگار دوباره به این نتیجه رسیدم که هر چه بادا باددوباره شروع کردیم به لب گرفتم از همه که دیدم همان طور که من دارم کسش رو می مالم ، دستش روی کیرم است و داره آن رو می ماله بعد از کمی شروع کرد به وار رفتن با زیپ شلوارم که من ازلب گرفتن دست کشیدم تا خودم سریع تر زیپم رو باز کنم دیدم اون هم داره زپیت شلوارش رو باز می کنه دوباره رفتیم تو کار لب گرفت و این بار دستمان رو توی شلوارمان کردیم و هر کدام تشکیلات اون یکی رو دست می زد ، من که رسما دیوانه شده بودم اون رو نمی دانم دیگه تحمل او شرایط برام سخت بود بهش گفتم شلوارت رو کمی پایین بکش و برگرد اون هم انگار از من دیونه تر شده بود شلوارش رو تا روی زانو پایین کشید و با سینه خودش رو روی میز اتاق پهن کردکس چاقش از پشت قلمبه زد بیرون بشمار سه کیرم رو در آوردم و تا دسته فرو کردم توش اون قدر هر دو حشری بودیم که پنج دقیقه نشده هر دو ارضا شدیمبعد از این که کارمان تمام شد تازه فهمیدم چه ریسک خرکی کردیم ولی خوشبختانه کسی متوجه نشد و ما بی سر و صدا جدا جدا از شرکت خارج شدیمولی از اون روز به بعد تا همین الان من و منیژه با هم در ارتباط هستیم و از سکس با هم لذت می بریم ولی دیگه هیچ وقت اون جوری خرکی و پر خطر با هم ارتباط نداشتیم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2769</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم عاشق کیر هستش تو همه سوراخ هاش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d9%87%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 03 Jul 2019 07:24:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آشناست]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آمیخته]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاج]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکاشو]]></category>
		<category><![CDATA[اشکامو]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[انباری]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختی]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرونی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[بابامم]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشتگاه]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهای]]></category>
		<category><![CDATA[باغمون]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهامون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بترسونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برقرار]]></category>
		<category><![CDATA[برگردند]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[بشینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بود]]></category>
		<category><![CDATA[بوداول]]></category>
		<category><![CDATA[بودحالا]]></category>
		<category><![CDATA[بودداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودفقط]]></category>
		<category><![CDATA[بودمدلم]]></category>
		<category><![CDATA[بودوای]]></category>
		<category><![CDATA[بیادمن]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیالش]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[بیکینی]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامونو]]></category>
		<category><![CDATA[پایانی]]></category>
		<category><![CDATA[پاییزی]]></category>
		<category><![CDATA[پدربزرگم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیداست]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیش]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تقصیری]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونسته]]></category>
		<category><![CDATA[جاخالی]]></category>
		<category><![CDATA[جاشونو]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[چرخیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چرخیدن]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبونده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[چمباتمه]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستند]]></category>
		<category><![CDATA[خواستنی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خودارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خوندیم]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادت]]></category>
		<category><![CDATA[خیالات]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشمو]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دختربچه]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[درخواست]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامون]]></category>
		<category><![CDATA[دستمون]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتامون]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونستی]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدم]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدن]]></category>
		<category><![CDATA[روزایی]]></category>
		<category><![CDATA[رویاهام]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیباتر]]></category>
		<category><![CDATA[زیرزمین]]></category>
		<category><![CDATA[سرازیر]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[شدهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شدیمتا]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطانی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عزیزان]]></category>
		<category><![CDATA[عشقمون]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیه]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادمش]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کدوممون]]></category>
		<category><![CDATA[کردماومد]]></category>
		<category><![CDATA[کردماون]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[کردمخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمنم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدند]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کنترلمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنماونم]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گرسنمون]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لالایی]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامونو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانتو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[معصومانه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومیت]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مممممم]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[مواظبت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میافته]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میمیرم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجی]]></category>
		<category><![CDATA[نازنینم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمو]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشش]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشم]]></category>
		<category><![CDATA[نیشخند]]></category>
		<category><![CDATA[هایمان]]></category>
		<category><![CDATA[هردومون]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[هندونه,]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وپایین]]></category>
		<category><![CDATA[وجودمو]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یکدیگر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[اون لباس قرمز افتادم. لامپا فیلم سکسی رو خاموش کردمو با اون لباس به رخت خواب رفتم. یه بوی خیلی آشنایی می داد&#8230; بویی که با بو سکسی کشیدنش یواش یواش چشام سنگین می شدن&#8230; شاه کس فصل سوم (عشق بهاری)سه روز از روز تولد بهار گذشته بود و تو این مدت کونی فقط با [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>اون لباس قرمز افتادم. لامپا فیلم سکسی رو خاموش کردمو با اون لباس</h2>
<p>به رخت خواب رفتم. یه بوی خیلی آشنایی می داد&#8230; بویی که با بو سکسی کشیدنش یواش یواش چشام سنگین می</p>
<h3>شدن&#8230; شاه کس فصل سوم (عشق بهاری)سه روز از روز تولد بهار</h3>
<p>گذشته بود و تو این مدت کونی فقط با هم اس بازی می کردیم. یک روز دیگه که من عشقم رو</p>
<h4>می جنده دیدم، رسیده بود. اون روز مامانم و داداشم با</h4>
<p>داییم اینا رفته بودن بانه و پستون می خواستند پس فردا برگردند. اون روز می خواستم ببرمش تو باغ پدربزرگم که</p>
<h5>نزدیک خونمون کوس بود، یکم باهم تنها باشیم. خیلی هم دوست</h5>
<p>داشتم علت گریه ی اون شبشو بدونم&#8230;اون روز هوا ابری بود و خیلی خنک تر از چند روز قبل شده بود. وقت سکس داستان قرار رسید. ساعت</p>
<h6>تقریباً سه بود، که بهار با لباس های ایران سکس زیبا پیداش</h6>
<p>شد. اون گردنبند قلب رو هم به گردنش بسته بود که زیباییشو چند برابر می کرد.پس از سلام و احوال پرسی، اون شاخه گل نسترنی رو که قبلاً براش گرفته بودمو بهش دادم. ب: وای!!! من عاشق نسترنم. بلا از کجا می دونستی که نسترن گل مورد علاقه ی منه؟؟؟دیدم که وضعیت خوبه، خواستم یکم شیطونی کنم. برای همین گفتم: عزیزم دیشب اومده بودی تو خوابم. یه شاخه ی این شکلی تو موهات بود&#8230;خندید و لپمو کشید.وقتی به باغمون رسیدیم، بعد از یکم میوه چیدن رفتیم تو آلاچیق نشستیم. خیلی دوست داشتم که علت ناراحتیه اون شبشو زودتر بگه اما نمی خواستم بهش فشار بیارم. چون قرار بود امروز بهم بگه، دیگه خیلی دغدغه نداشتم و بهش فرصت دادم تا بتونه بیشتر با خودش کنار بیاد. کنار هم نشسته بودیم و دستای همدیگرو گرفته بودیم. همدیگر رو نوازش می کردیم و از هم لب می گرفتیم. بهم گفت: امیر یه سؤال بپرسم راستشو می گی؟ا: البته خوشگلمب: تو خوابت من چه شکلی بودم؟ا: یه زن قد کوتاه چاق با یه بینی اندازه ی هندونه. تازشم یه خال گنده هم داشتی!!!!!ب: امیر لوس نشو&#8230; جدی پرسیدم&#8230;.ا: راستشو بگم؟ب: آره دیگها: مممممم&#8230; مثل همیشه زیبا&#8230; یه لباس مجلسی قرمز رنگ هم به تنت بود&#8230; خیلی بهت میومد. اگه نمی شناختمت فکر می کردم فرشته ای چیزی هستی!!!! این گردنبندو هم زده بودی&#8230;ب: آرایشم کرده بودم؟ا: عزیزم تو به این خوشگلی که به آرایش نیاز نداری. فقط یه رژ براق زده بودی که واقعاً خواستنی تر شده بودی&#8230; اما یه چیزت از همه بیشتر منو دیوونه می کرد&#8230;ب: چی؟ا: اون چشای سبزت&#8230;. آی وقتی که خمارشون می کردی که دیگه اصلاً&#8230;..یکم سکوت کرد. می دونستم می خواد چی بپرسه اما خودمو به اون راه زده بودم&#8230;ب: امیر&#8230;.ا: جونمب: ممممم&#8230; با من چی کار کردی؟ا: هیچی&#8230; فقط تا صبح تو بغلم بودی و نازت می کردم&#8230;ب: ای شیطون فکر می کنی من باور می کنم؟؟؟ا: عزیزم همین که تو کنارم باشی خیلی از اون مسئله برام با ارزش تره&#8230;لبخند شیرینی زد و گل رو بهم داد وگفت: بیا اینو مثل تو خواب بذار تو موهام!!!!!منم اون کارو کردم. وقتی نگاش کردم مثل یه تیکه جواهر شده بود&#8230;. اون گل زیبا تو موهای فر دارش با ترکیب های صورتش آمیخته شده بود و شاهکاری هنری به وجود آورده بود. وای که چقدر ناز شده بود. همون جوری بهش خیره شده بودم. نمی تونستم نگاهمو از صورتش بردارم، که دوباره لباشو رو لبام حس کردم. بعد از یکم لب گرفتن حواسمون به میوه هایی که چیده بودیم رفت. هر میوه ای رو باهم می خوردیم و آخر میوه لبامون بهم گره می خورد. طعم لبش واقعاً مزه ی میوه ها رو بی نظیر کرده بود!!!! یکم همون جوری گذشت که چشم بهار به گیتاری که با خودم آورده بودم، افتاد:ب: راستی اونو برا چی آوردی؟ا: اِ&#8230; خوب شد گفتی&#8230; پاک داشت یادم می رفت&#8230;گیتارو دراوردمو بهش گفتم: می دونستی من استاد گیتار زدنم؟؟؟؟ب: نه بابا؟؟؟ا: پس چی فکر کردی!!! بیا بریم زیر اون درخت بشینیم، بهت نشون بدم!!!من به درخت تکیه دادمو اون سرشو گذاشت رو رون پای راستمو دراز کشید.منم شروع به اجرای یه آهنگ خیلی آرامش بخشی کردم&#8230;اون تو این مدت با موهاش بازی می کرد و به من نگاه می کرد. وای که چقدر ناز بود!!! دوباره منو یاد اون دختربچه انداخت&#8230;وقتی تموم شد، اون همون جوری داشت به من زل می زد:ا: کجایی شیطون؟؟؟ب: ممم&#8230; با منی&#8230; هیچ جا&#8230; همین جام&#8230;ا: خیلی زرنگی&#8230; راستشو بگو داشتی به چی فکر می کردی؟؟؟ب: هیچی بابا&#8230; بی خیال&#8230;یه نیشخند زدمو گفتم: نه باید بگی&#8230; فکر شیطانی که نمی کردی ناقلااااااااااا؟؟؟؟ب: فکر شیطانی کجا بود!!! فقط داشتم به این فکر می کردم که چقدر زندگیم، از وقتی که با تو دوست شدم عوض شده&#8230;ا: حالا خوب شده یا بد؟؟؟ب: زده به سرتا!!!! بد کجا بود&#8230; من قبل دوستی با تو شاید چند هفته یه بار می خندیدم&#8230;ا: آخ الان یه کاری می کنم که دیگه از خنده بترکی!!!!اینو گفتمو سریع دستامو بردم طرف شکمش و شروع به قلقلک دادنش کردم&#8230;خیلی با مزه می خندید و یکم که گذشت، هی می گفت: ای وای&#8230; امیر&#8230; بسه&#8230; ترکیدم&#8230; هههه!!!همون لحظه یکدفعه رعد و برقی زد و بارون گرفت. خیلی تعجب کرده بودیم. تابستون و بارون!!!!!!!!!!!! بلند شدیم و دوباره رفتیم تو آلاچیق.بارون خیلی نم نم می بارید و جلوه ی باغ رو خیلی بیشتر کرده بود. بهار سرشو رو شونم گذاشته بود و آروم میوه می خورد و از بارش بارون تو اون باغ سرسبز لذت می برد. یکم تو خودش بود. کم تر حرف می زد. حدود یه ربع گذشت. نمی دونم چرا!!!! اما یکدفعه هوس کردم برم زیر بارون. داشت نم نم می بارید. رفتم زیرشو دستامو باز کردم و شروع به چرخیدن دور خودم کردم. همین جوری می چرخیدم و داد می زدم: یووهووووووو!!!!!!!بعد چند ثانیه ایستادم و به بهار گفتم: تا کی می خوای مثل جنازه ها، بی حال اون جا بشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یه اخم نازی بهم کرد. منم دستامو باز کردم و گفتم: بیا!!! بیا تو بغلم!!!!!!!بلند شد و به سمتم دوید و محکم پرید تو بغلم. زیر بارون تو بغلم هم، بهم چسبیده بودیم. حرارت بدن نازش رو حس می کردم. اصلاً نمی خواستم از خودم جداش کنم. کاش زمان در اون لحظه برای همیشه متوقف می شد!!!!! بعد چند لحظه شروع کردم به چرخوندنش دور خودم. اونم پاهاشو بلند کرده بود و من با سرعت هر چی بیشتر دور خودم می چرخوندمش!!!! یکم که گذشت، بهم گفت: آآآآآآآی&#8230;. دیوونه!!! داره سرم گیج می ره!!!!! منو بذار پایین&#8230;.گفتم: تازه گیرت آوردم&#8230; فکر کردی به همین راحتی می ذارم بری؟؟؟؟؟؟همین جوری داشتم به چرخوندنش ادامه می دادم، که یه لحظه سرم گیج رفت و افتادم رو زمین. اونم افتاد روم. یکم همین جوری داشتیم می خندیدیم که بعدش خنده های هر دومون محو شد. اون روم بود و به چشام خیره شده بود. خیلی بدنش داغ شده بود، طوری که زیرش داشتم می سوختم.موهاشو که یکم اومده بود جلوی صورتش کنار زدم و بهش گفتم: خیلی دوستت دارم.اونم گفت: من بیشتر دوستت دارم&#8230;زیر اون بارون بازم لبامون بهم گره خورد و چند دقیقه از هم لب گرفتیم. چشامون رو بسته بودیم و فقط از عشقمون لذت می بردیم. در این مدت اون سرمو تو دستاش نگه داشته بود و منم دستامو دورش حلقه کرده بودم و بالا و پایینشون می کردم، طوری که انگار داشتم کمرشو ماساژ می دادم. تا این که یکم بارون شدیدتر شد. اونم عین بچه ها از روم بلند شد و گفت: هرکی زودتر برسه شهر!!!!!!!!!! و شروع کرد به دویدن. منم سریع بلند شدم و دنبالش دویدم. یکم که دویدیم، ازش جلو زدم و داشتم برنده می شدم که یکدفعه بهار خورد زمین!!!!! مثل این که پاش تو گل گیر کرده بود و زمین خورده بود!!!! لباساش گلی شده بودن. اومدم کنارش چمباتمه زدم و شروع کردم به خندیدن و گفتم: آخی نی نی خورد زمین!!!! چیزیت که نشد ناناز؟؟؟؟ اونم یک مشت گل برداشت و با حرص انداخت روم!!!!گفتم: منو گلی می کنی؟ منم یکم گل بهش پرت کردم. سریع بلند شدیم و یه گل بازی حسابی کردیم و آخرش علاوه بر این که از بارون خیس خالی شده بودیم، لباسامون هم گلی شده بود. با نهایت خنده نشستیم کنار هم و به سر و وضع هم می خندیدیم. یکم گل با انگشتم برداشتم و زدم نوک دماغش!!!! خیلی بانمک شده بود.با خنده گفت: دیووووونه!!!! حالا چی کار کنم؟؟؟؟ چه جوری برم خونه؟؟؟؟یکم فکر کردم و گفتم: بیا بریم خونه ی ما!!!! مامان و داداشم رفتن بانه و امشب نمیان. بابامم آخر شب میاد. یکم فکر کرد وگفت: آخه راه دیگه ای نیست؟ اصلاً آژانس می گیرم می رم.خندیدم و گفتم: آخه کی با این سر و وضعت حاضره سوارت کنه!!!!! تابلو بود هول کرده بود و نمی دونست باید چی کار کنه!!!!!!!!! منم با شیطونی تمام ازش پرسیدم: به من اعتماد نداری؟یکم سکوت کرد. گفتم: نترس!!!! کاری باهات نمی کنم!!!!!!!!!با یه قیافه ی حق به جانب گفت: من نمی ترسم!!!! مثل این که چاره ی دیگه ای نیست&#8230;. بریم دیگه&#8230;. هردومون با اون سر و وضع راه افتادیم به سمت خونه ی ما. در مسیر تقریباً بارون بند اومده بود. هرکس هم که تو راه ما رو می دید، جوری بهمون زل می زد که انگار دیوونه ایم!!! اما برای ما این کارشون مهم نبود. نه تنها این کار بلکه اصلاً هیچ کارشون برامون اهمیت نداشت و وقتی باهم بودیم، تمام حواسمون فقط به همدیگه بود&#8230;&#8230;بالاخره به خونه ی ما رسیدیم. همون تو حیاط یکم پاهامونو شستیم و رفتیم تو. من یه دست از لباسای مامانمو براش آوردم تا بپوشه. مامانم زن لاغر اندامی بود و لباساش تقریباً تن بهار می شد. با هم رفتیم تو بالکن و شروع به شستن لباسامون کردیم. بعد لباسا رو گذاشتیم تو خشک کن. فقط دو ساعت زمان لازم بود که لباسا خشک بشن. اون وسط بازم یکم آب بازی کردیم و جفتمون کفی شدیم. دیگه چاره ای نبود. اول بهار رفت دوش گرفت و بعد من. وقتی اومدم بیرون دیدم داره تو کمد لباسای مامانم سرک می کشه. وقتی منو دید، یه سری لباس از کمد درآورد و گفت: اشکال نداره اینا رو بپوشم؟؟؟؟یه نگاهی به لباسا کردم. یکم جا خوردم. گفتم: این حرفا چیه؟؟؟ این جا خونه ی خودته&#8230; عزیزم هر کدومو دوست داری بپوش&#8230;تو مدتی که رفت لباساشو عوض کنه، لپ تاپمو روشن کردم. اما یکم تو فکر بودم: چرا خواست اون لباسا رو بپوشه؟؟؟؟ من که لباسای خوشگل و بسته ای بهش دادم. نکنه می خواد. نه&#8230; نه&#8230; حتی فکرشم ناراحتم می کرد. آخه واقعاً به پاکی اون دختر ایمان داشتم. برای همین اصلاً اجازه ندادم این افکار وارد ذهنم بشن. با خودم گفتم: حتماً می خواد خودشو برام خوشگل تر کنه و خودشو بیشتر تو دلم جا کنه.یکم طولش داد. اما بالاخره سر و کلش پیدا شد. لحظه ای که در اتاقو باز کرد، دهنم باز موند. یه لباس مجلسی قرمز رنگ به تنش بود و کفشای پاشنه بلند مامانم رو هم پوشیده بود. خودشو شبیه همونی درست کرده بود که تو خواب دیده بودم. مدل لباس یکم تنگ بود و انداماش به خوبی قابل دیدن بودن. وای که بدنش چه قوسایی داشت. صورتش رو که دیدم کوب کردم. نگو خانم تو این مدت داشتند آرایش می کردن!!! دقیقاً مثل اون چیزی که براش تعریف کرده بودم. یکی از رژ لب های براق مامانم رو زده بود. اون چشمان بهاریشم که اصلاً بدون آرایش مثل همیشه می درخشیدند. خیلی کم آرایش کرده بود، اما همونش قشنگیش رو چند برابر کرده بود. به اون موهای قهوه ایشم یه اتویی کشیده بود و یکم موهاشو بیشتر فر کرده بود، که واقعاً زیباتر نشونش می داد&#8230; با دیدن اون گردنبند قلب هم مثل همیشه قوت قلب گرفتم. من واقعاً داشتم بهارو اونجوری می دیدم که توی رویاهام آرزو داشتم!!!! برای یه لحظه شک کردم که خوابم یا بیدار!!!! اون لحظه داشت از لپ تاپ آهنگ ملایمی پخش می شد. با ناز و عشوه ی تمام روی یه صندلی نشست و پاشو انداخت رو اون یکی پاش. بی هوا رفتم جلوش زانو زدم و دستمو دراز کردم و گفتم: افتخار رقص می دید؟یه پوز خندی بهم زد و گفت: شما؟اون لحظه یه نگاهی به خودم انداختم. به خودم گفتم: آخه منگل!!! آدم با این لباسای گشاد خونگی می ره با چنین فرشته ای برقصه؟؟؟ گفتم: الان بر می گردم.یک کت و شلوار تقریباً مشکی براق داشتم. اونو سریع پوشیدم و کراوات زدم. یکمم موهامو ژل مالی کردم و با نهایت وقار برگشتم. بازم جلوش زانو زدم و دستمو دراز کردم و گفتم: این بار افتخار رقص می دید؟لبخند شیرینی زد و دستشو گذاشت تو دستم. آروم بلندش کردم. آوردمش تو بغلم. یه دستمو گذاشتم پشت کمرش و اونم دستشو گذاشت رو شونم. اون یکی دستمون هم که بهم گره خورده بود. آهنگ آرومی در حال پخش شدن بود و ما همون جوری خیره به هم و با لبخندی بی پایان به آرامی می رقصیدیم. اون لحظه آرامش عجیبی داشتم.یکم که گذشت بهم اسم یه آهنگی رو گفت و اشاره کرد که اگه دارم، بذارم. بهش گفتم: اون آهنگو ندارم اما یه آهنگ محشر دیگه دارم&#8230;. وایسا بذارم&#8230;.آهنگ:همه چی آرومهتو به من دل بستیاین چقدر خوبه که تو کنارم هستی&#8230;بعد برگشتم تو بغلش. این دفعه کاملاً به هم چسبیده بودیم و سرامونو رو شونه های هم گذاشته بودیم. دستامون هم داشتند رو کمر دیگری بالا و پایین می شدند و به رقصیدن ادامه می دادیم.آهنگ: همه چی آرومهمن چقدر خوش حالمپیشم هستی حالابه خودم می بالم&#8230;.همین جوری که می رقصیدیم تو گوشش زمزمه می کردم: با این لباسا خیلی قشنگ تر از اونی شدی که تو خواب دیده بودم&#8230; عزیزم اگه تو نباشی من می میرم&#8230;آهنگ: تشنه ی چشماتم منو سیرابم کنمنو با لالایی دوباره خوابم کنبگو این آرامش تا ابد پا برجاستحالا که برق عشق تو نگاهت پیداست همون جوری داشتیم به رقصیدن ادامه می دادیم، که حس کردم داره هق هق می زنه. ازش فاصله گرفتم، دیدم دوباره داره گریه می کنه. نشوندمش روی تختم و با شستم اشکاشو پاک کردم و سرشو تو دستام گرفتم و گفتم: نازنینم! خیلی برام سخته می بینم ناراحتی. نمی خوای بهم بگی چی شده؟؟؟ با هق هق گفت: می خوام بگم اما نمی دونم از کجا شروع کنم&#8230;.یه بوس به پیشونیش زدمو گفتم: نترس هرچی باشه، من همه جوره کنارتم و نمی ذارم دیگه این قضیه ناراحتت کنه&#8230;ب: راستش این قضیه به دو سال پیش برمی گرده. اون موقع پدرم یکم اهل دود و دم بود اما فقط برای تفریح سیگار و قلیون می کشید. سال پیش یه بار اتفاقی دیدم با دوستاش تو زیرزمین خونمون دور هم نشسته بودند و داشتند یک چیزی به یک شکل عجیب غریب می کشیدند. یه مدت بعد فهمیدم، پدرم تریاکی شده و کم کم داره دز مصرفش می ره بالا. این کاراش تا جایی ادامه پیدا کرد، که از سر کارش اخراجش کردند. مامانمم تو این مدت هرکاری کرد، نتونست ترکش بده و وقتی دید داره تمام حساب بانکی رو برای اون آشغالا خالی می کنه مهریه شو گذاشت اجرا. از اون به بعد، همش تو خونه ی ما دعواست و بابام مامانمو می زنه. تا چند وقته پیش که مامانم دیگه طاقتش برید و درخواست طلاق داد. بابامم برای اینکه مامانمو بترسونه تهدید کرده که منو می دزده. برای همین مامانم می خواد من و داداشمو برداره و بریم خارج پیش خاله م اینا برای همیشه زندگی کنیم. الانم مامانم خیلی شکننده شده و زانوی غم بغل گرفته. اعصابشم ضعیف شده و وقتی کوچک ترین حرفی بهش می زنیم، از کوره در می ره! نمی دونم اگه من نبودم چی کار می کرد&#8230; آخه همیشه با من درد و دل می کنه و من سنگ صبورشم&#8230; الانم موقعیت طوریه که مامانم خیلی بهم احتیاج داره و نمی تونم تنهاش بذارم&#8230;با شنیدن این حرف ها مات و مبهوت شدم. از یک طرف داشتم کسی رو که تموم زندگیم بهش بند بوده رو از دست می دادم، از یک طرفم هی تو دلم می گفت: خدا!!! قربون عدالتت&#8230; چرا این همه بلا رو سر این دختر معصوم ریختی؟؟؟؟!!!!اگه بهار پیشم نبود یه دل سیر گریه می کردم.با کمی استرس گفتم: حالا کی قراره برید خارج؟ب: هفته ی بعد شنبه. باید خیلی زودتر از این ها بهت می گفتم اما می ترسیدم که از دستت بدم. نمی تونستم باور کنم. یعنی فقط 4 روز دیگه پیشم بود. زبونم بند اومده بود. دیگه نتونستم تحمل کنم. بغضم ترکید و اشکام همین جوری شروع به سرازیر شدن کردند. ذهنم در اون لحظه خالی شده بود. نمی تونستم باور کنم که اون همه خرشانسی فقط بازیه تقدیر بوده!!!! دوباره همدیگر رو بغل کردیم. این دفعه باهم زدیم زیر گریه. با هق هق تو گوشش گفتم: اگه تو می خوای با خونوادت بری، بهم بگو که برم یه قبر برای خودم بخرم&#8230;.اونم با هق هق گفت: خیلی سعی کردم نظرشونو عوض کنم اما نشد. امیر! من نمی خوام با اونا برم. آخه من بدون تو میمیرم. نفسم به نفست بنده&#8230; همین جوری تو فکر بودم که یکهو یه فکری به سرم زد&#8230;ازش فاصله گرفتم. اشکامو پاک کردم و با اعتماد به نفس گفتم: نگران نباش!!! خونوادمو راضی می کنم میایم خواستگاریت!!!!!!! اگه براشون شرایطو توضیح بدم درکم می کنند. مطمئن باش مال خودم می شی!!!! خوبه؟ب: چی بگم واالله&#8230; هر چی تو بگی&#8230;.ا: آخ قربون اون حیات برم!!!یه خنده ی شیرینی زد. برای یه مدت سکوت بینمون برقرار شد.من داشتم به این فکر می کردم، که قضیه رو چه جور به بابا، مامانم بگم که بهار گفت:- امیر&#8230;ا: جانم&#8230;ب: از دستم ناراحتی که بهت دیر گفتم؟ا: نه، چرا باید ناراحت باشم؟؟؟!!!! بالاخره که گفتی&#8230;می دونستم که اگه حرف دلمو می زدم بازم گریه می کرد&#8230;اشکاشو پاک کردم و گفتم: گریه کردن دیگه بسه!!! هیچ می دونستی من استاد رقص ایرانیم!!!!!!!!!!!باورش نمی شد. تا این که یه آهنگ ایرونی خوب گذاشتم. یکم تنهایی رقصیدم. خیلی خوشش اومده بود. جوری که یکم جوگیر شده بود. بلند شد و منو هل داد رو تخت و خودش شروع کرد به رقصیدن&#8230; وای که چه عشوه ای می ریخت!!! چقدر ناز!!! نتونستم دیگه تحمل کنم. بلند شدم و باهاش شروع کردم به رقصیدن.آهنگ که تموم شد هردومون با خنده رو تخت نشستیم. اون دیگه بهار چند دقیقه ی قبل نبود. دیگه غمو تو چشاش نمی دیدم. درست عین بچه های 4 ساله ای که وقتی بهشون وعده ی چیزی رو که می خوان می دی از این رو به اون رو می شند. با این حرکتشم فهمیدم که چقدر بهم اعتماد داره و حرفامو خیلی قبول داره!!!! بعد یکم، بازم به چشای هم خیره شدیم و خنده هامون محو شد. دوباره لب گرفتن هامون شروع شد. همین جوری کنار هم خوابیده بودیم و از هم لب می گرفتیم که گوشی بهار زنگ زد. طبق معمول مامانش بود.- سلام- ممنون، یکم کار دارم انجام میدم، بعد میام.- چشم&#8230;- حتماً&#8230; خداحافظ&#8230;ب: مامانم بود. ازم خواست زودتر برم خونه. حالا لباسا خشک نشدن؟؟؟ا: وایسا&#8230; الان میرم چک می کنم.تقریباً خشک شده بودند. اونارو براش آوردم. خواست بره تو اتاق لباسشو در بیاره که بهم گفت: این لباس یکم تنگه!!! به زور زیپشو بستم اما فکر نمی کنم بتونم تنهایی زیپشو باز کنم. کمکم می کنی؟- البته خوشگلم&#8230;تو اتاق مامانم جلوی آینه ایستاده بود و من از پشت، به آرومی زیپشو باز می کردم. بعدش اون لباس با کمی کمک من از تنش افتاد. حالا بهار فقط با یه بیکینی جلوم ایستاده بود. منم به اون بدن نازش نگا می کردم. آخ که چه بدنی بود. با قوس هایی واقعاً زیبا و پوستی به رنگ برف!!!! هیچ شکم نداشت و هیکلش رو فرم بود. قوس پستون و کونش واقعاً اون بدن رو بی همتا کرده بود. بیکینیش سیاه بود و خیلی بهش میومد.یکم بهش نزدیک تر شدم و از پشت دستامو گذاشتم رو بازوهاش و اونارو به آرامی بالا وپایین می کردم. بهار هم با همون چهره ی معصومانه ش فقط از تو آینه به چشام خیره شده بود، تا این که من شروع به بوسه زدن بر روی گردنش کردم. اونم چشاشو بست و سرشو بالا کرد. گردنشو بوسه بارون کردم. بعدش به آرومی بلندش کردم و روی تخت بابا مامانم خوابوندمش. احساس خاصی داشتم. فکر می کردم که وقتش رسیده بین ما اتفاقی بیافته&#8230;.بعد از این که تمام بدنشو بوسه بارون کردم، اون موقع بود که دیگه توان به دوش کشیدن اون همه لباسو نداشتم. سریع از شر همشون خودمون رو راحت کردم و همدیگر رو به آغوش کشیدیم. در اون گرمای تابستون احساس سرمایی می کردم که فقط با گرمای بدن بهارم تسکین می یافت. از همون موقع دیگه در این دنیا سیر نمی کردیم. دوست داشتم برای همیشه در آغوشم می ماند و نوازشش می کردم. وقتی بهش می گفتم: یک لحظه ی دیگه تحمل دوریتو ندارم، اون هیکل ظریفشو بیشتر به من فشار می داد و تو بازوهای مردونم جا می کرد. بعد یکم حتی در آغوش کشیدن هم برایمان کم می آمد و روح هایمان در کالبدهایمان سنگینی می کرد. دوست داشتیم در هم جریان پیدا کنیم و روح هایمان را با هم یکی کنیم. طوری که فکر می کردیم اصلاً ما از اولش هم یکی بودیم و روح ما را دوتا کرده اند. پس احساس نقص در دنیا بدون عشق واقعی امری عادی به حساب می آید. در آن لحظه پرواز روح هایمان با هم آغاز می شد و تا جایی که توان داشتیم بالا می رفتیم و در راه برای کنار هم ماندن محکم همدیگر را می گرفتیم و به هم چنگ می زدیم. تا جایی که با هم به اوج می رسیدیم و آن موقع دیگر مرحله ی آزادی بود. بهار که سبک تر پرواز می کرد، زودتر از من به اوج می رسید و تا رسیدن من به اوج آن بالا منتظرم می ماند. وقتی منم بهش اون بالا می رسیدم، محکم تر از همیشه همدیگرو به آغوش می کشیدیم، گویی که برای مدت زیادی یکدیگر را ندیده بودیم و کم کم آماده ی فرود می شدیم. برای فرود بال هایمان را می بستیم و سوار بر ابرها به سمت زمین سقوط می کردیم تا جایی که بتوانیم برای خودمان در کالبدی جایی پیدا کنیم&#8230;.آن موقع باز هم بهارم رو در آغوش می گرفتم و همدیگر رو نوازش می کردیم اما روح هایمان به خاطر یک سفر طولانی خسته بودند. برای مدتی در آغوش هم آرام می گرفتیم و سپس تا پرواز بعدی در دنیا با عشقی چند برابر به شکل عادی زندگی می کردیم&#8230;..هر دوتامون خیس عرق شده بودیم و خیلی گرسنمون بود. قرار شد تا وقتی که پیتزایی رو که سفارش داده بودیم بیارن، بریم باهم دوباره دوش بگیریم. زیر دوش چون خسته بودیم فقط از هم لب می گرفتیم؛ تا این که یه لحظه صابون از دستش افتاد. همین که خم شد، برش داره من شق!!! زدم در کونش&#8230; خیلی صداش بلند بود جوری که چند بار تو حموم پیچید!!! داشت میسوخت&#8230; اونم برای تلافی یه لگد بهم پرت کرد اما جا خالی دادم&#8230; خلاصه با شوخی همدیگه رو حسابی شستیمو بیرون اومدیم.موقع پوشیدن لباسا بازم به بدن نازش خیره شدم. اونم از تو آینه منو دید که دارم بهش زل می زنم. با خنده گفت: خیلی خوشم میاد بعد اون همه عشق بازی هنوزم منو دید می زنی!!!!!! بازم تو بغل هم نشستیم و از هم لب گرفتیم تا بالاخره پیتزا رو آوردند. داشتیم با هم می خوردیم. تقریباً آخراش بود که بابام درو باز کرد و اومد تو خونه!!!!!!!!!!!!!! خیلی جا خوردم. نمی دونستم باید چی کار کنم&#8230; سریع خونسردیه خودمو حفظ کردم و بعد ورود بهش سلام کردیم و بهار رو بهش معرفی کردم. معلوم بود خیلی از دستم عصبانیه&#8230; از تو چشاش می خوندم&#8230; اما خودشو کنترل می کرد&#8230; بهار عجله داشت. دیگه می خواست بره. تقریباً ساعت 9 بود. نمی خواستم بذارم اون موقع شب تنها بره اما بابام اجازه نداد که باهاش برم. براش یه آژانس گرفتم و فرستادمش خونه. ازشم عذرخواهی کردم که نمی تونستم همراهیش کنم.اونم برای تسکیم من می گفت: عیب نداره&#8230; درکت می کنم&#8230;.نمی دونستم چی کار باید بکنم. می ترسیدم با بابام حرف بزنم. حتماً فکر می کرد اون دختره جنده است که اومده بوده اینجا&#8230; تقصیری هم نداشت. هرکسی بود این فکرو می کرد&#8230; اون موقع شب&#8230; تنها&#8230;. به خودم گفتم: نترس اگه وضعیت رو کامل براش توضیح بدی درکت می کنه و بساط عروسی رو برات راه میاندازه&#8230;خواستم از جام بلند شم، برم باهاش صحبت کنم که از اتاق خواب با عصبانیت اومد بیرون. یه ملافه دستش بود. یه لکه ی خون نشون داد و گفت: این چیه؟ اوه اوه!!!! به کلی یادم رفته بود که اونو پاک کنم. سریع دویدم رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم. بابام فقط از پشت در این حرفو زد و رفت: امیر آقا دستت درد نکنه. این جوری جواب اعتماد ما رو میدی دیگه؟؟؟؟؟ یه روز چشم مامانتو دور دیدی، بساط جنده بازی راه انداختی؟؟؟ مگه دستم بهت نرسه!!!!!!!!!!آبروم جلوی بابام رفته بود اما مشخص شدن تکلیفم با بهار خیلی برام مهم تر بود. نمی دونستم باید چی کار کنم. این ایده ی ازدواج بعد این گندکاری که دیگه منتفی شده بود&#8230;.فقط یه راه برام باقی مونده بود: فـــــــــــرار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چشام باز شدن. صبح شده بود. اون لباس قرمز هنوز تو بغلم بود. یه خوش حالی تو خودم حس می کردم. آخه بعد چند روز کابوس دیدن یه خواب درست حسابی دیده بودم. اون لباسو محکم تر بغل کردم و خواستم چند دیقه دیگه ام بخوابم که مامانم صدام زد.- امیر&#8230; پاشو&#8230; پاشو یه چیز بخور که می خوایم بریم&#8230;یواش یواش بلند شدم و موقع خوردن صبحونه به مامانم گفتم: من یه گیتار دارم، درسته؟؟؟م: آره عزیزم اما چیزی یادت اومده؟؟؟- ممم&#8230; آره، چه روزایی رو که باهاش نگذروندم!!!!م: خدا رو شکر داری خوب میشی. تو انباریه. خواستی برو بردار.بعد صبحونه سریع رفتم تو انباری و پیداش کردم. وقتی داشتم لمسش می کردم یه سوزش خفیفی تو قلبم احساس کردم. یواش یواش داشت شدت می گرفت. تا جایی پیش رفت، که چشام پر اشک شدن، زانوهام شل شدن و زمین خوردم. بعد چند لحظه، سوزشش فروکش کرد و تونستم رو پام بیاستم. همون لحظه مامانم صدام کرد و باهم راه افتادیم. تو راه بهم گفت که قراره دکتر هم باهامون بیاد.من که دل خوشی ازش نداشتم یکم غر زدم اما دوباره پای مادری رو وسط کشید و دهن منو بست. مامانم منو داشت می برد قبرستون. وقتی رسیدیم دکتر هم اونجا بود.اول رفتیم سر قبر پدر بزرگم و یه فاتحه ای برای ایشون خوندیم. تو راهم دکتر بهم گفت که قراره یه چیز بهم نشون بدن، فقط باید خونسردیمو حفظ کنم.همین جوری گوشم به دکتر بود که یکدفعه ایستاد.- چرا وایسادید؟؟؟- زیر پاتو نگا کن.وقتی نگا کردم یه سنگ قبر بود با نام بهار&#8230;- خب منظورتون چیه؟؟؟یه کاغذ از جیبش دراورد و بهم داد.مراسم چهلم بهار دادگر. همین که چشمم به عکسش افتاد، خشکم زد&#8230; کوب کرده بودم&#8230; زبونم بند اومده بود&#8230; اشکام بی اختیار شروع به سرازیر شدن کردند.به خودم گفتم: یعنی بهارم دیگه پیشم نیست؟ تنها کسی که قبولم داشت&#8230; بهش اعتماد داشتم&#8230;- نه&#8230; اون نمرده&#8230; زندست&#8230; خودم هرشب می بینمش&#8230;دکتر: اون عشقی که بهش داری باعث اون خیالات می شه&#8230;- نه&#8230; این طوری نیست&#8230; اینم یه بازیه دیگست&#8230; منو ببرید خونه&#8230;نمی خواستم حرفشونو باور کنم. بهارم همین دو روز پیش، پیشم بود آخه چجوری میشه مرده باشه&#8230; تو ماشین فقط سرمو چسبونده بودم به شیشه و آروم گریه می کردم.وقتی رسیدیم خونه بدون گفتن کوچیک ترین حرفی، فوری رفتم تو اتاقم. فکر از دست دادن بهار داشت دیوونم می کرد&#8230; بی اختیار سمت اون لباس قرمز رفتم. همون جوری که اشکام سرازیر می شدن اونو محکم به خودم فشار دادم&#8230; یه لحظه یه صدایی اومد&#8230;- امیر آروم تر&#8230; دارم له میشم.صدا از تو بغلم بود. وقتی دستامو باز کردم، بهارو دیدم که اون لباس قرمز تنش بود و داشت بهم لبخند میزد. آروم با شستش اشکامو پاک کرد و سرمو بین دو تا دستش گرفت و گفت: خیلی دوستت دارم&#8230; بعد آروم لبشو رو لبم گذاشت. بعد یکم لبشو ازم دور کرد و گفت: خیلی دلم برای رقصیدن باهات تنگ شده&#8230;فوری لپ تاپو روشن کردم. اشکام دیگه بند اومده بودن و جاشونو به خنده داده بودن. آهنگو باز کردمو برگشتم تو بغلش.آهنگ:همه چی آرومه تو به من دل بستیاین چقدر خوبه که تو کنارم هستی&#8230;کاملاً به هم چسبیدیم و سرامونو رو شونه های هم گذاشتیم و دستامون هم داشتند رو کمر دیگری بالا و پایین می شدند.گرمای تنش بهم آرامش خاصی می داد&#8230;آهنگ: همه چی آرومه من چقدر خوش حالمپیشم هستی حالا به خودم می بالم&#8230;.هنوز یه دیقه نگذشته بود که حس کردم داداشم داره از گوشه ی باز در با گریه ما رو نگا می کنه&#8230; سریع از تو بغل بهار بیرون اومدم و رفتم درو بستم. وقتی برگشتم بهارو ندیدم. فقط همون لباس قرمز بود که تو دستام بود&#8230;زانوهام شل شدن و خوردم زمین. آهنگ همین جوری داشت پخش میشد و اشکای منم دوباره شروع به سرازیر شدن کردن&#8230;آهنگ:تشنه ی چشماتم منو سیرابم کنمنو با لالایی دوباره خوابم کناون لباسو دوباره محکم به خودم چسبوندم و هی بوسش می کردم. اشکامم با سرعت بیشتری سرازیر می شدن&#8230;آهنگ:بگو این آرامش تا ابد پا برجاستحالا که برق عشق تو نگاهت پیداست&#8230;یه لحظه احساس کردم دوباره صدای بهار میاد. این دفعه از بیرون اتاق بود. وقتی درو باز کردم، دیدمش که دم در اتاق مامانم ایستاده و داره بهم میگه: این لباس یکم تنگه!!! به زور زیپشو بستم&#8230; اما فکر نمی کنم بتونم تنهایی زیپشو باز کنم&#8230; کمکم می کنی؟بی اختیار سمتش رفتم. لباسشو دراوردمو رو تخت خوابوندمش. بدون هیچ مقدمه ای روش خوابیدمو کیرمو آروم کردم تو کسش&#8230; شروع کردم به جلو و عقب کردن. یواش یواش سرعتم بیشتر می شد و لبامون روهم بود. اون دستشو رو کمرم بالا و پایین می کرد و آروم ناله می کرد.تا اینکه ارضا شدم و تموم آبمو ریختم تو کسش&#8230;بعدش آروم کنارش افتادم و چشامو بستم تا یکم نفس تازه کنم. وقتی چشامو باز کردم کنارم فقط یه لباس قرمز دیدم که نجس شده بود&#8230;وای خدای من!!! یعنی من خودارضایی کرده بودم؟؟؟دلم گرفته بود. نمی دونستم داره برام چه اتفاقی میافته&#8230; اما می دونستم نباید بهارم اون جوری کثیف بمونه&#8230;سریع خودمو جمع و جور کردم و با اون لباس رفتم حمومو شروع کردم به شستنش&#8230;تو اونجا هم دوباره بهار پیداش شد و شروع به کف بازی باهام کرد.وقتی کارم تموم شد، هردومون یکم کفی شده بودیم. لباسامونو دراوردیم و با هم شروع به دوش گرفتن کردیم. خنده از لبای هیچ کدوممون محو نمی شد. هر از چند گاهی هم لب تو لب می شدیم&#8230;تا اینکه یه لحظه خم شد که یه چیزی از رو زمین برداره که من شق زدم به کونش! داشت کونشو مالش میداد که سوزش بخوابه، که شروع به خندیدن کردم. اونم از روی حرص فوری یه لگد بهم پرت کرد. خواستم جاخالی بدم که پام لیز خورد و&#8230;&#8230;&#8230;.وقتی چشامو باز کردم تو وسط یه جنگل تاریک و مه آلود بودم. درختا لخت لخت بودن و زمین پر از برگای نارنجی رنگ بود. یکم احساس سرما می کردم. یه لحظه صدای هق هق کسی رو از پشتم شنیدم. سریع برگشتم و با یکم دقت تونستم صاحب اون صدا رو پیدا کنم. یه دختربچه ای که پشتش به من بود. آروم پشتش نشستم و ازش پرسیدم که چی شده؟وقتی که به سمتم برگشت همون جوری که نشسته بودم به عقب حرکت کردم. ای وای همون دختر 4 ساله بود!!! با همون چشای سبز و موهای قهوه ای که با یه کش خیلی خوشگل سبز بسته شده بودن&#8230; اولش خیلی ترسیدم اما بعدش جلوتر رفتم و اشکاشو پاک کردم و گفتم: به من نمی گی چی شده؟با همون معصومیت همیشگی با هق هق گفت: عمو من اشتباه کردم!!! همش تقصیره شک و تردیدی بود که اجازه دادم تو وجودم راه پیدا کنه و برای همین، تنهای تنها همین جا منتظر مرگمم&#8230;با شنیدن این حرفا اشک تو چشام جمع شد و دخترک رو در آغوشم گرفتم و سرشو رو شونم گذاشتم. اون دخترک بوی بهاری رو می داد، که حس می کردم تو اون حال و هوای پاییزی گم شده&#8230; آرامشی که با گرمای وجود اون رقم خورده بود و تونسته بود، سرمای بدنمو فروکش کنه&#8230;.یکم بعد گفتم: نگران چیزی نباش!!!! من خودم، همه کست می شم و ازت برای همیشه مواظبت می کنم&#8230; خوشگلم!!! غصه ی چیو می خوری!!! خودم کمکت می کنم تا همه ی مشکلاتتو حل کنی&#8230;داشتم همین جوری آرومش می کردم و بهش دل داری می دادم و با دستم آروم موهاشو نوازش می کردم، که حس کردم دیگه تکون نمی خوره&#8230; سرشو از رو شونه ام برداشتم. صحنه ای که دیدم قلبمو به درد آورد&#8230; دخترک همون جا رو شونه ام روحشو که در کالبدش سنگینی می کرد، پرواز داده بود. واقعاً چطور اون همه فهم و شعور می تونست در بدنی به این کوچیکی جا بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با نگاه کردن بهش، فقط چشمان معصومانه ی فرشته ای رو دیدم که با لبخندی ملیح به چشام زل زده بود و با نگاش ازم چیزی می خواست. آروم اونو زمین گذاشتم.در همین لحظه چشام باز شدن&#8230; تو کف حموم دراز کش افتاده بودم و دونه های آسیاب شده ی آبو میدیدم که از بالا سرم رو صورتم می ریختن&#8230;خیلی از چیزا برام حل شده بودن اما این دختربچه هنوز برام معما بود. هیچی از حرفاش و منظورش سر درنمیاوردم. دوباره بیخیال شدم.از حموم اومدم بیرون، مامان و داداشم بهم گفتن که دارن میرن خونه ی دایی اینا. شب برمی گردن.بعد از پوشیدن لباسام، رفتم جلوی آینه که سری به اون زخم بزرگ روی صورتم بزنم. اصلاً فرق نکرده بود. یکم باهاش ور رفتم اما چیزی نشد. بیخیالش شدم و داشتم می رفتم تو اتاقم که یه لحظه یه صدایی حس کردم. سرجام ایستادم و دقت کردم، صدا از اون زخم بود. وقتی بهش دست زدم، انگار یه چیز سفتی ازش بیرون اومده بود، بیرون. سریع رفتم جلو آینه که یه لحظه خشکم زد. یه چیزای خار مانند مشکی رنگی داشت ازش بیرون میومد. باورم نمی شد. ترس تمام وجودمو فرا گرفته بود. همون جوری که صورتم رو به آینه بود، داشتم عقب عقب می رفتم و هی میگفتم: نه&#8230; نه&#8230; این امکان&#8230; این امکان نداره&#8230;تا اینکه یه لحظه پام به یه چیزی گیر کرد و خوردم زمین. اون خارا رشدشون سریع تر شد و کل صورتمو گرفت و دیگه چیزی نفهمیدم&#8230;تو یه روستا، پشت فرمون یه پراید بودم. آهنگ چاوشی داشت پخش میشد:گلای یاس تو باغچه غروبا خونه می گیرنهمشون یه عهدی بستن سر خاک تو بمیرندیگه تصمیممو گرفته بودم، شکی هم توش نداشتم. ماشینو روشن کردم و شروع به حرکت کردم. نگاهم فقط پرتگاهی رو میدید که چند صد متر ازم جلوتر بود&#8230;آهنگ:قاب عکس سرد وخالی آخرین خنده ی مادرگل سر یه یادگاری ولی با گلای پر پرهر لحظه سرعتمو بیشتر و بیشتر می کردم، که یه لحظه کنترلمو از دست دادمو محکم خوردم به یه درخت&#8230;به محض برخورد چشام باز شدن. یکم سرم درد می کرد و سر گیجه داشتم. سریع رفتم سراغ آینه&#8230; اما فقط یه زخم ساده بود&#8230;می دونستم اون زخم از کجا اومده و به خاطر چیه اما دیگه چه فایده&#8230;حالم خیلی گرفته بود. لباسامو پوشیدمو رفتم تو پارک دم خونمون.رو همون صندلی همیشگی نشستم. یه احساس خیلی بدی داشتم. احساس تنفر&#8230; کوب کرده بودم&#8230; هیچ وقت چنین پایانی رو برای عشق خودمو بهار تصور نمی کردم&#8230;بعد از اون داستان تصادف حافظم برگشته بود&#8230;حالا می تونستم معنی همه چیزو بفهمم و دلیل خیلی از اتفاقاتی که برام افتاده بود رو درک کنم اما راستش خیلی برام سخت بود. آخه اون همه سختی یکدفعه یادم اومده بود&#8230;.برا همینم از خونه زده بودم بیرون&#8230; آخه اعصابم خیلی داغون بود و نمی خواستم اگه کسی اومد خونه، بفهمه&#8230;تو عالم خودم بودم و داشتم این خاطرات تلخو مرور می کردم و آروم گریه می کردم، که با صدای خندیدن دختر و پسری یکم اون طرف تر به خودم اومدم. یه نگاه پر از حسرتی به اونا کردم و آهی از ته دلم کشیدم. سرمو رو به آسمون کردم و با صورتی خیس و گلویی بغض کرده، گفتم: خدایا! چی می شد الان بهارم کنارم نشسته بود و با هم می خندیدیم؟؟ دستشو می گرفتم و نازش می کردم؟؟؟؟؟ آخه بعد اون همه بدبختی این حق من نبود&#8230;.این حرفا رو زدم و سرمو گذاشتم رو دستامو زدم زیر گریه&#8230; خیلی نگذشته بود، که صدای دختربچه ای رو کنارم احساس کردم&#8230;- عمو جون تو رو خدا ازم یه شاخه گل بخر&#8230;وقتی سرمو آوردم بالا خشکم زد. همون دختر بچه بود که تو ذهنم از بهار داشتم. همون جوری&#8230; با همون چشای معصومانه ی سبز و موهای قهوه ای و صورتی کثیف&#8230;- عمو جون چرا گریه می کنی؟؟؟دوست داشتم یه دل سیر تو بغلش گریه می کردم&#8230;.اومد نشست کنارم&#8230;- عمو جون ناراحت نباش&#8230; خدا خیلی بزرگه&#8230; خودش درستش می کنه&#8230;هنوز خیلی نگذشته بود، که صدای کلفت زن خشنی اومد: بهار&#8230; تخم سگ&#8230; بهت جا ندادم بیای اینجا بتمرگیا&#8230; پاشو برگرد سرکارت&#8230;اما اون همون جوری اونجا نشسته بود و بهم زل زده بود.- آقا قیافتون خیلی آشناست&#8230; شما رو کجا دیدم؟؟؟- مگه با تو نیستم بهار&#8230;اون زن اومد، دستشو گرفتو برد. اما اون همون جوری بهم زل زده بود و می دونستم ازم چیزی می خواد اما من جز شمردن قدم هاش کار دیگه ای نمی تونستم بکنم&#8230;تنها چیزی که تونستم بگم این بود که: اسم توام بهاره؟؟؟اما اونقدر حالم گرفته بود، که خودم به زور صدای خودمو می شنیدم&#8230;اون خیلی بیشتر منو یاد عشقم انداخت و باعث شد اشکام شدیدتر جاری بشن&#8230;خیلی احساس تنهایی می کردم. دوست داشتم اون لحظه یکی میومد پیشم&#8230; سرمو تو بغلش می گرفت و نوازشم می کرد تا یکم آروم تر میشدم اما جز صدای خش خش جاروهای رفتگران مونس دیگه ای نداشتم&#8230;دوباره سرمو رو دستام گذاشتم و شروع به هق هق زدن کردم. نمی دونم چقدر گذشته بود که تونستم یکم به خودم بیام اما وقتی سرمو بلند کردم، همه جا تاریک بود&#8230;داشتم اطافمو نگاه می کردم، که یه لحظه چشمم به یه کش موی سبز رنگ افتاد&#8230; اونو برداشتم و تو سینم گرفتم.به خودم گفتم: عمو جون! دوباره اومده بودی و من حواسم نبود&#8230; ببخشید&#8230; این کش مو&#8230; مرسی&#8230;وقتی بوش کردم، دقیقاً یاد همون بویی افتادم که دخترک تو اون شب پاییزی میداد. نمی دونستم چرا اما اون کش بهم آرامش خاصی میداد.یواش یواش بلند شدم و به سمت خونه راه افتادم. وقتی به درمون رسیدم یه سری پلیس اونجا بودن&#8230; می دونستم برا چی اومدن&#8230; ازشون اجازه گرفتم و رفتم اون لباس قرمزه رو از تو خشک کن برداشتم. بعد منو سوار کردن و با خودشون بردن&#8230;برام مهم نبود، چون بهارمو کنارم حس می کردم اما وقتی که بهم اجازه ندادن اون لباسو با خودم ببرم تو بازداشتگاه انگار دنیا رو سرم خراب شده بود. از همه ی عزیزان دعوت می کنم که از وبلاگ من دیدن فرمایند:http://gharribeh.persianblog.ir</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175012</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم بلند خوشگل سر کیر سواری میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 05 Jun 2019 07:43:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اسانسور]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[التحصیل]]></category>
		<category><![CDATA[المللی]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[اندامم]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باردار]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بالاترین]]></category>
		<category><![CDATA[برانداز]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[بکارتمو]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودالبته]]></category>
		<category><![CDATA[بودبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بودچند]]></category>
		<category><![CDATA[بودمچند]]></category>
		<category><![CDATA[بودمشاید]]></category>
		<category><![CDATA[بودیواش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پارسال]]></category>
		<category><![CDATA[تحصیلی]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چندانی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خوشکلی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتهمه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهی]]></category>
		<category><![CDATA[درسخون]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارش]]></category>
		<category><![CDATA[روبروی]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینم]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقمه]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کردمحالا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمدر]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردنبعد]]></category>
		<category><![CDATA[کردهمون]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گفت:من]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[مانیتور]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومتی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میدادمن]]></category>
		<category><![CDATA[میدونست]]></category>
		<category><![CDATA[میرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتن]]></category>
		<category><![CDATA[مینشست]]></category>
		<category><![CDATA[نبودممنم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتمبه]]></category>
		<category><![CDATA[نشستمن]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیشدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همونطوری]]></category>
		<category><![CDATA[همینطور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[وسایلم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[ممکنه منتظرم باشه و چه فیلم سکسی اتفاقاتی اون روز قراره برای من بیفته.راستش من مهتاب هستم.اون زمان 28 ساله بودم و دانشجوی کارشناسی ارشد یکی از سکسی دانشگاه های تهران.از بچگی همیشه بچه ی شاه کس درس خونی بودم و خیلی کم به اطرافیانم میرسیدم طوری که اکثرا من رو به کونی عنوان یه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>ممکنه منتظرم باشه و چه فیلم سکسی اتفاقاتی اون روز قراره برای من</h2>
<p>بیفته.راستش من مهتاب هستم.اون زمان 28 ساله بودم و دانشجوی کارشناسی ارشد یکی از سکسی دانشگاه های تهران.از بچگی همیشه بچه</p>
<h3>ی شاه کس درس خونی بودم و خیلی کم به اطرافیانم میرسیدم</h3>
<p>طوری که اکثرا من رو به کونی عنوان یه آدم منزوی میشناختن.از وقتی هم که دانشگاه رفتنم رو شروع کردم هم</p>
<h4>همین جنده وضعیت رو داشتم.فقط میخواستم درس بخونم و فارغ التحصیل</h4>
<p>بشم.اون روز هم یکی از روزهای پستون آخرین ترمم بود و با توجه به اینکه شاگرد ممتاز بودم و برای پایان</p>
<h5>نامه هم کوس مشکلی نداشتم به زودی مدرکم رو میگرفتم و</h5>
<p>میخواستم به کمک پدرم برای ادامه تحصیل از کشور خارج بشم و شرایط تحصیلی و نمراتم هم خیلی بهم کمک میکرد.به خاطر سکس داستان اینکه بیشتر عمرم</p>
<h6>رو مشغول درس خوندن بودم هیچوقت به داشتن ایران سکس رابطه ی</h6>
<p>جنسی فکر نمیکردم و توی دانشگاه هم هیچ وقت با هیچ پسری اونقدر دوست نشدم که کار به سکس بکشه.در واقع اصلا سکس برام اهمیت نداشت و چیزای مهمتری توی زندگیم وجود داشت.همه بهم میگفتن دختر خیلی خوشکلی هستم و اگه اینقدر گند دماغ و درس خون نبودم تا حالا باید ازدواج میکردم ولی برای خودم بیشتر درسم مهم بود و اینکه چه قیافه یا تیپی داشته باشم مهم نبود.اون روز یکی از روز های اردیبهشت 85 بود که من برای شرکت توی آخرین جلسه ی کلاس استاد محمدی* رفتم دانشگاه. گرمای هوا طبق معمول آزار میداد.من یه مانتوی کوتاه تا روی زانو و مقنعه سرم بود و آرایش چندانی نداشتم.به خاطر تصادف و شلوغی خیابونهای منتهی به دانشگاه حدود یک ساعت دیر رسیدم سر کلاس و بعد از وارد شدن با نگاه عصبانی استاد و بیشتر از 40 تا دانشجو مواجه شدم.عذر خواهی کردم و نشستم.کلاس تا ساعت 12 و نیم ادامه داشت تا اینکه استاد محمدی پایان کلاس رو اعلام کرد.من هم وسایلم رو جمع کردم و خواستم از کلاس خارج بشم که استاد محمدی گفت:«خانم صابری.شما بمونید»من هم روی اولین صندلی نشستم تا همه خارج شدن.بعد از خالی شدن کلاس استاد به سمت من اومد و روی یکی از صندلی های کنار من نشست.مردی سی و چند ساله با قدی بلند صورتی با جذبه.خیلی از دختر های کلاس عاشق استاد محمدی بودن.استاد گفت:«خانم صابری.توی امتحان میان ترم بالاترین نمره رو آوردین.»تعجب نکردم.به هر حال با خنده گفتم استاد چند شدم؟ استاد گفت خب باعث تعجبه ولی 19 شدی صابری.طبق قولی که داده بودم نمره ی پایان ترمت رو کامل بهت میدم تا معدلت بالاتر بشه و راحت تر بتونی وارد یه دانشگاه بین المللی بشی.از استاد تشکر کردم.استاد محمدی خندید و گفت:بهتره پایان نامت رو هم ببینم.نمیدونم چرا صابری ولی میخوام به عنوان آخرین ترمی که توی این دانشگاه تدریس میکنم کمکت کنم تا با بهترین شرایط فارق التحصیل بشی.برای من اصلا جای تعجب نداشت.چون دانشجوی ممتازی بودم نه تنها استاد محمدی بلکه همه ی استاد ها به من کمک میکردن.با این همه باز هم از استاد تشکر کردم و قرار شد پایان نامم رو که اخیرا تمومش کرده بودم برای استاد ببرم و هنوز معلوم نبود کجا.استاد ازم خواست حوالی ساعت 5 عصر بهش زنگ بزنم تا بهم بگه کجا برم.من هم ازش تشکر کردم و برگشتم خونه.متن جزوه ای که برای پایان نامه نوشته بودم با تمام ضمیمه هاش رو روی فلش ریختم و سر ساعت با استاد تماس گرفتم. استاد محمدی ازم خواست تا به یه آدرس حوالی منطقه ی سعادت آباد برم.خونه ی خود ما شهرک غرب بود و فاصله ی زیادی نداشتیم.حدود ساعت 6 به یه مجتمع مسکونی بزرگ رسیدم که استاد ازم خواسته بود بیام.باید به واحد 135 میرفتم.بعد از استفاده از اسانسور به طبقه ی ششم و واحد 135 رسیدم.با اینکه دانشگاه نمیرفتم ولی بازم یه مقنعه و مانتوی مشکلی با یه جین آبی تنم کرده بودم.پشت در رسیدم و زنگ زدم.چند لحظه صبر کردم.استاد محمدی در رو باز کرد.همون مرد اما این بار ریش هاش رو تراشیده بود و یه تیپ رسمی زده بود و بوی عطرش همه جا رو پر کرده بود.ازم خواست برم داخل.من هم به حرفش گوش کردم.راستش همه ی ما تا اون روز فکر میکردیم استاد محمدی متاهل هست چون یه حلقه ی طلایی همیشه توی دست چپش بود و رفتارش هم بیشتر باعث میشد همچین فکری بکنیم.من داخل شدم.خونه خالی بود.استاد ازم خواست تا روی مبل بشینم و خودش وارد آشپزخونه شد.با صدای بلند گفتم:استاد پس خانوادتون کجان؟استاد محمدی گفت:ایران نیستن خانم صابری.امریکا هستن.با تعجب گفتم:ولی شما خیلی وقته ایران هستین استاد.چند لحظه بعد استاد محمدی با دو تا لیوان شربت برگشت و در حالی که جلوی من مینشست گفت:من و همسرم حدود 10 ساله از هم جدا شدیم.من چند ساله ایران زندگی میکنم.تعجب کردم.در واقع تمام حرف و حدیث هایی که در مورد استاد گفته میشد غلط بود و استاد محمدی یه مرد مجرد بود.البته من هیچوقت اونقدر خودم رو به کسی نزدیک نمیکردم ولی باز هم استاد محمدی مرد جذابی بود.از کیفم فلش مموری رو در آوردم و روی میز گذاشتم و گفتم:استاد این کل مطالب پایان نامم هست.استاد لپتاپش رو از کنار مبل برداشت و مشغول بررسی شد.چند دقیقه ای استاد مبهوط مانیتور بود و من هم مبهوط استاد محمدی.دلیلش رو نمیدونستم ولی خیلی تحریک شده بودم.خوش تیپ ترین و با کلاس ترین استاد دانشگاه حالا جلوم نشسته بود.مردی که با خاطر اینکه فکر میکردم متاهل هست مثل اکثر دختر های دانشگاه بهش نزدیک نمیشدم ولی حالا شرایط فرق میکرد.همینطوری مشغول برانداز کردن استاد بودم که صدای استاد به گوشم رسید:حواست کجاست صابری.یکهو به خودم اومدم و گفتم:هیچ جا استاد.داشتم فکر میکردم.استاد محمدی سرش رو تکون داد و دوباره به مانیتور خیره شد.از استاد اجازه گرفتم و به سمت دستشویی رفتم.خیلی تحریک شده بودم و میخواستم به صورتم آب بزنم.وارد دستشویی شدم و جلوی آینه وایسادم.به خودم نگاه کردم.چهره ی بدی نداشتم و اندامم هم خوب بود.مقنعه رو در آوردم و مانتو ام رو هم هیمنطور.گل سرم رو باز کردم و موهام رو که تا زیر شونه هام میومد رو کاملا باز کردم.شیر رو باز کردم و یه کم آب به صورتم زدم.سرم همینطور پایین بود که یکهو گرمای دو تا دست رو روی شونه هام احساس کردم.ترسیدم.جزئت نداشتم برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم.یعنی استاد محمدی بود؟دستهای گرم از کنار کتف هام سر خوردن و از زیر بقلم به سمت سینه های درشت و گوشتیم اومدن و شروع کردن به مالیدن سینه هام.من هم هیچ حرفی نمیزدم و همونطوری مونده بودم.چند لحظه ای اون دست ها سینه هام رو م<br />
یمالوندن و من هم کاملا تحریک شده بودم.شاید اولین بار عمرم بود که اینطوری تحریک شده بودم.اون دست ها از روی سینه هام سر خوردن و خیلی آروم دکمه های شلور جین تنگم رو باز کردن.بعد هم خیلی آهسته شلوار و شرت سیاهم رو با هم پایین کشیدن.خودم هم کمک کردم و شلوار و شرتم رو کامل از پام در آوردم.دیگه موقع برگشتن بود.یواش برگشتم و صورت جذاب استاد محمدی رو جلوی چشمم دیدم.خودم هم نفهمیدم ولی سریع لبم رو به سمت لب استاد بردم و اون هم خیلی آروم و نرم شروع کرد به خوردن لب بالاییم.منم مقاومتی نشون نمیدادم.دست های گرم استاد تی شرت زردم رو از پایین گرفت و در آورد و بعد هم بند سوتینم رو باز کرد و حالا من کاملا لخت روبروی استاد بودم و اون هم بدن سفید و بلوری من رو توی بقلش گرفته بود و داشت منو میبوسید.بعد آروم منو بلند کرد و همینطور که لب هام توی دهن استاد بود به سمت اتاق خواب رفتیم.استاد منو یواش روی تخت گذاشت و خودش شروع کرد به در آوردن لباس هاش.من که به شدت تحریک شده بودم روی تخت دراز کشیدم و به استاد نگاه کردم.وقتی کیر تمیز و بزرگ استاد رو دیدم خیلی لذت بردم.اون واقعا یه مرد تمام عیار بود.بعد از اینکه استاد تمام لباس هاش رو در آورد به سمت من اومد و روی من خوابید و در گوشم گفت:«میدونی مهتاب.خیلی خیلی دوست دارم.شاید بهتره بگم عاشقتم»من که از شنیدن این حرف تعجب کرده بود ساکت موندم.استاد از خیسی کس تنگم استفاده میکرد و کیرش رو روی کسم میمالید.کم کم داشتم به حالت ارگاسم نزدیک میشدم و استاد هم از آه کشیدن های من متوجه شده بود به خاطر همین به کارش ادامه داد و چند لحظه بعد من کاملا ارضا شدم ولی خودش هنوز ارضا نشده بود.با این حال از روی من بلند شد و کنارم خوابید.دستش رو زیر گردنم گذاشت با دست دیگش یکی از دستام رو گرفت و شروع به نوازش موهام و دستم کرد.واقعا میدونست چطوری باید با یه دختر برخورد کنه و تو کارش استاد بود.چند لحظه بعد گفت:مهتاب.میدونی میخوام بعد از این ترم کجا برم؟» سرم رو به سمتش چرخوندم و گفتم:«کجا؟»اونم خندید و گفت:«سوئد.همون دانشگاهی که تو میخوای برای ادامه تحصیل بری اونجا.مدارکم رو همون پارسال همزمان با تو ارسال کردم و اونا هم قبول کردن که به عنوان استاد یار اونجا مشغول به کار بشم.آخه&#8230;آخه نمیتونم تو رو تنها بذارم»من که واقعا از شادی نمیدونستم چیکار کنم دوباره لبم رو به استاد نزدیک کردم و اون هم دوباره مشغول بوسیدن لبم شد.من بلند شدم و روی استاد خوابیدم و گفتم:«میدونین چیه؟ من دارم ایران رو ترک میکنم.شاید واسه همیشه. اونم با شما. به خاطر همین میخوام کسی که عاشقمه برای اولین بار بکارتمو ازم بگیره.میخوام شما برام این کارو بکنین!»استاد محمدی با تعجب گفت:«اما&#8230;.اما تو مطمئنی مهتاب؟»با غرور گفتم:«هیچ وقت اینقدر مطمئن نبودم.منم عاشق شمام. همیشه عاشقتون بودم.میخوام این لطف رو در حقم بکنید.»استاد محمدی لبخندی زد و باز مشغول بوسیدن لبهام شد.بعد از اون بلند شد و زیر پام نشست.من به سمت سقف خوابییدم و پاهام رو باز کردم و زانو هام رو یه کم خم کردم که کسم بالا بیاد.استاد بین پاهام نشست و چند تا دسمال کاغذی زیر کسم گذاشت.بعد هم انگشتش رو به کسم مالید تا دوباره تحریک بشم. همین اتفاق هم افتاد و درست در اوج شهوت استاد با انگشت پرده ی بکارتم رو از بین برد. بعد از اون روز تا روزی که من ایران رو ترک کردم با استاد چند دفعه ی دیگه سکس داشتم و بعد از گرفتن مدرکم یکی دو ماه بعد از استاد،کشور رو به مقصد سوئد ترک کردم.حالا بیشتر از سه ساله که من و حمید(استاد محمدی)توی سوئد با هم زندگی میکنیم.هنوز ازدواج نکردیم ولی بعد از یه سال که وارد سوئد شده بودیم از حمید باردار شدم و الان یه پسر یه ساله داریم و زندگی خوبی رو با هم میگذرونیم.هیچ وقت خاطرات ایران و اولین سکسم رو فراموش نمیکنم و هنوز هم همون صفت درسخون بودنم رو دارم و البته هنوز هم عاشق بهترین استاد عمرم هستم&#8230;.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%b3%d8%b1-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174443</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.011 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-14 05:11:37 by W3 Total Cache
-->