<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>گرفتنم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86%d9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:22:29 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>گرفتنم &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>به جنده خانوم با گاییدن و خالی کردن آب کیر روی صورتش تقدیر میکنن</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%da%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%af%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%a2%d8%a8-%da%a9/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%da%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%af%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%a2%d8%a8-%da%a9/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 16 Dec 2019 08:27:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقه]]></category>
		<category><![CDATA[انداختمش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[ببينمش]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بنويسم]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنمو]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تودهنم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خيابونا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[زبونشو]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتاي]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شهرشون]]></category>
		<category><![CDATA[شورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنم]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوشو]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورديم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكرفت]]></category>
		<category><![CDATA[ميگيره]]></category>
		<category><![CDATA[ميمردم]]></category>
		<category><![CDATA[مينداخت]]></category>
		<category><![CDATA[ندارممن]]></category>
		<category><![CDATA[نميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[همينجا]]></category>
		<category><![CDATA[همينطور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[وقت داستان نويسى ندارممن آرين فیلم سکسی 22 سالمه و خونمونم جنوب كشوره شايد خيلى در مورد غيرت جنوبيا شنيدين ،رو همين اصل مخ زدن دخترا برا سکسی پسرا شده هفت خان رستم با اينكه شاه کس من از قيافه كم ندارم قدم 170 و وزنم 80 و چهار شونه و خوشتيپم کونی خدايىقضيه از [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>وقت داستان نويسى ندارممن آرين فیلم سکسی 22 سالمه و خونمونم جنوب كشوره</h2>
<p>شايد خيلى در مورد غيرت جنوبيا شنيدين ،رو همين اصل مخ زدن دخترا برا سکسی پسرا شده هفت خان رستم با</p>
<h3>اينكه شاه کس من از قيافه كم ندارم قدم 170 و وزنم</h3>
<p>80 و چهار شونه و خوشتيپم کونی خدايىقضيه از اينجا شروع شد كه من كنكور قبول نشدم و وقت زيادى داشتمو</p>
<h4>بعضى جنده وقتا با ماشين خيابونا رو متر ميكردماون روز هوا</h4>
<p>گرم بود تابستون بود ساعتاى 3 پستون بود و تاكسى كميه دختره چادرى دست زد اول رد شدم بعد ترمز كردم</p>
<h5>دنده عقب کوس گرفتمدختر عينك آفتابيشو برداشت گفت دربست .صندلى عقب</h5>
<p>نشته بودو ساكت از تو اينه داشتم نگاش ميكردم حدودا 20 ساله بود و قد تقريبا 160 پوست سفيد و صورت دوست سکس داستان داشتنى و به</p>
<h6>اين فكر ميكزم از اون دخترا مذهبيه كه ایران سکس گفت همينجا</h6>
<p>پياده ميشم يه 5 هزار تومانى در اورد من گفتم كارم مسافركشي نيست گفت: به هر حالپولو گرفتم(دليل داشتم)و شماره موبايلمو(هميشه آماده دارم)لاي 2 تا هزارى پيچيدمو دادم متوجه نشد .خلاصه رفتم خونه وفردا شبش ساعتاي 1 گوشيم زنگ خورد خودش بودميگفت ازت خوشم اومدهباورم نميشد خودشه آخه فكر نميكردم زنگ بزنهخلاصه قرار گذاشتيم فردا ببينمش با ماشين رفتم دنبالش خبرى از چادر نبود يه مانتوى مشكى تنش بود هيكل كاملا سكسى داشت خصوصا كونش ميخواست مانتوشو جر بدهسوارش كردم گفت كجا بريم گفتم يه جاي خلوت رفتيم خونه مجردى دوستم كليداش دست من بود خودش رفته بود شهرشون داخل كه رفتيم رو مبل لم داد منم رفتم يه قليون ميوه اي درست كردم و اومدم پيشش تا ديدمش جا خوردم مانتوشو در اورده بود يه تاپ چسپون سفيد تنش بود كه كاملا بزرگى سينه هاش معلوم بود و سوتين مشكى از زير تابلو بود با اون تاپ و شلوار لى شده بود مانكن اساسى تحريك شدم (يادم رفت بگم موهاش تا رو شونه هاش بود)دود قليونو با حالى آروم و ناز ميداد بيروناومدم رو مبل و كنارش نشستم بدون هيچ مقدمه اى دو تا دستم گرفتم دو طرف صورتش و لبامو گذاشتم رو لباش هيچ اعتراضى نكرد و اونم لباشو قفل كرد تا چند دقيقه فقط لباي هم ديگه رو ميخورديم زبونشو تودهنم ميچرخوندبلندش كردم تو 2تا دستام بردمش اتاق خواب انداختمش رو تخت دو نفره دوباره لب گرفتنم شروع شد اونم چنگ مينداخت تو موهام.از پشت تاپ شروع كردم به مالوندن سينه هاش خيلى سفت بودن و خوش فرم تاپشو در اورد وايشكمش يه ذره چربى نداشت و نصف سينه هاش زده بود از سوتين بيرون شروع كردم به ليس زدن اطراف نافش اين كار دوس دارن دخترا. چشاشو بسته بود و ناله ميكرد كه من بيشتر تحريك ميشدم رفتم پاين تر دكمه شلوارشو باز كردم و درش اوردم و شورت سفيدش خيس شده بود روناي نرم و سفيدش خود نمايى ميكرد يه دفعه خودشو از زير من كشيد بيرون و منو به پشت خوابوند همينطور كه لب ميكرفت دكمه هاى پيراهنمو باز كرد و رفت پايين و شلوارمو در آورد كيرم داشت شورتمو سوراخ ميكرد از پشت شرت كيرمو مالود چند بارى بعد درش آورد مثل دكل راست شده بود با دست يه تكونى دادت بهش و مثل ديونه ها شروع به ساك زدن كرد داشتم ميمردم ايقد قشگ ساك ميزد كه نزديك بود آبم بياد كه سرشو دادم عقبحالا نوبت من بود سوتين و شرتشو در اوردمكوس ناز و تميزى داشت يه تار مو هم نداشتمن از ليسيدن خوشم نميد برا همين گفتم پرده دارى يا نه ؟جواب نه بودكير شق شدمو گذاشتم دم كوسش و با تمام قدرت تا ته كردم تو(كيرم 17 سانت و كلفته)جيغ بلندى كشيد من كيرمو در اوردماينبار اروم دادم تو و عقب و جلو كردم ديدم دارم از فرط حشريت لباشو گاز ميگيره و ناله ميكنه يه 5 دقيقه ادامه دادم تلبمبه زدنمو گفتم حالت از عقب ميخام چرخيد به رو شكم و بالش دادم زير شكمش تا كونش بالا بياد با انگشتام با كونش و رفتم تا جا باز كنه كيرمو با آب كوسش خيس شده بود گذاشتم دم سوراخ تنگ كونش و اروم دادم داخل كه اهش در اومد آروم عقب و جلو ميكردم ديدم بدنش لرزيد و ارضا شد من دوباره تلبمه ميزدم احساس كردم ابم داره مياد دوباره به پشت خوابيدمش و كيرمو كزم تو كوس تپلش و چند بارى عقب جلو كردم آبم داشت ميومد گفت بريز تو دهنم كيرمو تو دوش كرد و ابم با تمام قدرت خالى كردم و ولو شدم تمام ابمو قورت داد بماند كه يه حموم دو نفره زديم چند بار ديگه سكس داشتم باهاش اگه وقت كردم براتون مينويسمحتما حتما نظر ياتونرهتا خاطره ديگه . . .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%da%af%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%af%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%a2%d8%a8-%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177701</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میاف خوشگل با دخترش و دوست پسر اون سکس خوبی میکنه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%81-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%b4-%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%ae/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%81-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%b4-%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%ae/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 28 Nov 2019 06:56:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارشو]]></category>
		<category><![CDATA[باسناشو]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختم]]></category>
		<category><![CDATA[بودزود]]></category>
		<category><![CDATA[بودکیرمو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[توشمنم]]></category>
		<category><![CDATA[چسپوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چوچوله]]></category>
		<category><![CDATA[خابوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالی]]></category>
		<category><![CDATA[خونشون]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دستشوی]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[زبونشو]]></category>
		<category><![CDATA[سرشونو]]></category>
		<category><![CDATA[سرکیرمو]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخشو]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخه]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[فشاردادم]]></category>
		<category><![CDATA[فهموندم]]></category>
		<category><![CDATA[کاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[کذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[کرددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[کنیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کنیمنم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مزخرفات]]></category>
		<category><![CDATA[میادمنم]]></category>
		<category><![CDATA[میاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میچرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[میخاستم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردمو]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[نامردای]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاشت]]></category>
		<category><![CDATA[هردوتا]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[وداشتم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[مریم(مرم)بود. ولی یه هیکل خوب فیلم سکسی و 20 داشت.سینه پر باسنای بزرگ که اگه دامن می پوشید خط شورتش دیده می شد.که کلی حال میکردم.و تو سکسی حموم به یادش جلق می زدم تا شاه کس جای که از کمر بیوفتم.از شانس خوب من خونشون آب شهری نداشت و واسه آب کونی میومد خونه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>مریم(مرم)بود. ولی یه هیکل خوب فیلم سکسی و 20 داشت.سینه پر باسنای بزرگ</h2>
<p>که اگه دامن می پوشید خط شورتش دیده می شد.که کلی حال میکردم.و تو سکسی حموم به یادش جلق می زدم</p>
<h3>تا شاه کس جای که از کمر بیوفتم.از شانس خوب من خونشون</h3>
<p>آب شهری نداشت و واسه آب کونی میومد خونه ما آب می برد.منم که نمی دونستم سکسیه یا نه واسه همین</p>
<h4>یه جنده روز که اومده بود خونه ما واسه آب یه</h4>
<p>جوری خودمو بهش چسپوندم. انتظارشو داشتم پستون هیچی نگفت و فقط لبخند زد با خودم گفتم تمومه.دیگه به فکر اسپری و</p>
<h5>کاندوم هرچی کوس از این مزخرفات بود افتادم.2 روز بعدش اومد</h5>
<p>خونه ما خونه ما هم خالی بود تا اومد تو درو بستم لبامو کذاشتم رو لباش واونم شروع به لب گرفتنم کرد سکس داستان داشت زبونشو تو</p>
<h6>دهنم میچرخوند که بهش گفتم بریم تو تا ایران سکس کسی ندیده.</h6>
<p>بله آقا جاتون خالی تا بردمش تو شروع به کندن لباساش کردم یه سوتین قرمز تنش بود اول نمیزاشت ولی بعدن که کمی با چوچوله ش بازی کردم و از بالا شروع به خوردن گردننش کردم یه دستم تو سینه هاش بود.دهنمو بردم طرف لاله ی گوشش و شروع به خوردنشون کردم به طرف سینه هاش رفتم وشروع به خوردن نوک پستوناش کردم .دیگه کاملا حشری شده بود.کاملا تسلیم من شدبود. منم که از قبل اسپری زده بودم.آماده جر دادن کونای بزرگش بودم.سرتونو درد نیارم لختش کردم خودمم لختو پتی شدم بعده کلی حال کیرمو بردم طرف دهنش که واسم ساک بزنه قبول کرد یه طوری میزد آدم فکر میکرد کارش این بود.میگفت تو فیلما یا گرفته.حالا کیرم راست وشق شده بود بهش گفتم روشکم بخابه با تعجب گفت مگه می خای چه کار کنی؟گفتم میخام بزارم توش .گفت فکر کردم فقظ میخای با هم حال کنیم . گفتم حرف اضافه موقوف میخام بزارم تو کونت. به هر شکلی بود سوراخشو آماده کردم.اول با یه انگشت دور سوراخش میجرخیدم بعد که دیدم جواب میده کردمش دوتا از اونجا که اعصاب تحریکی زنانه بیشتر تو قسمت اولای سوراخه کونه دیگه حشری شده بود داد میزد بکن توش بکن توش.منم از خدا آروم سرکیرمو طرف سوراخ تنگش بردم باید بگم کون و کوسش سفید سفید بود.تا سره رفت تو صداش در اومد منم محکم با دستم دهنشو گرفتم پدر سوخته دستمو گاز کرفت منم واسه تلافی با سرعت تمام کیرمو بردم تو وداشتم با تلمبه های که میزدم حال میکردم اون بدبختم داشت ناله می کرد.دیگه وقت عوض کردن بار بود.من خودم رو پشت خوابیدم اونم طوری که پشتش به شکمم بخوره اومد سوراخشو با کیرم تنظیم کرد و آرام آرم اومد پایین با دستام باسناشو گرفتم و بهش فهموندم کار کارخودته .خودت پایین وبالا کن وا چه حالی داشت.دیگه وقت آبیاری بود داشت کم کم آبم میومد تا اونجا که حالیمه باید دوبار خانوم به ارگاسم رسیده باشه چون خیلی محکم به خودش می پیچید.منم که داشت آبم میومد زود مدلشو عوض کردم هردوتا پهلو به پهلو میخاستم ببینم اون نامردای فیلم سکس چه حالی میکردن از اونجا که شکمم یه خورده بزرگ بود فایده نداشت.کردمش مدل کردی(kurde)اونو به پشت خابوندم منم پاهاشو بلند کردم از اینجا نمای کسش خیلی خشکل بود سفید با لبای کوچیک تازه موهش داشت سرشونو در میاوردن(تازه با ژلت زده بود)کیرمو محکم تو سوراخش کردم وبرای اینکه خوب راحت بشم تا آخر کیرمو می بردم تو و درش میاوردم. از اونجا که یادم رفته بود یه چیزی پهن کنم تا فرش ها کثیف نشه دیگه منم بهش نگفتم آبمو کجا خالی کنم.تا جایی که جا داشت کیرمو فشاردادم تو و همون جا آبمو خالی کردم دیگه نا نداشتم.بلندش کردم و لباس هشو تنش کردم خودمم همین طور .و تا دم در همراهیشرکردم و کوزشم واسش پر آب کردم.وقول داد که دفعه آخرش نیست.بازم میاد.داشتم از خوشحالی پر در میاوردم که زنگ در خونه به صدا در اومد گفتم کیه با صدای کلفت و مردونه گفت درو واکون وای بابام بود صورتم مثل گچ شده بود بگم که خونمون دو نبش بود در فرعی کوچک و به سمت خونه عسلکم(مریم) بود .درب بزرگه تو کوچه اصلی بود.زود مریمو ردش کردم رفت درو رو بابام باز کردم یه پس کله بهم زد گفت بی ناموس (فحش اصلی بابام)چرا درو وانمی کنی.منم گفتم دستشوی بودم.نامسب تا رفتیم تو گفت یه بو عجیب میاد.منم خودمو زدم به گیجی گفتم .ها .چی. کی؟ ولی دو بار دیگه اون کونا را کردم دیگه حسابی سوراخش بزرگ شده بود .هی هی هی</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%81-%d8%ae%d9%88%d8%b4%da%af%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%b4-%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%ae/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177205</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف شگفت انگیز با کیر کلفت پمپاژ میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jul 2019 08:23:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمپولو]]></category>
		<category><![CDATA[آهستگی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[استخونی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اسمتون]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکاشو]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[‫افتاد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماساش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[ایشالا]]></category>
		<category><![CDATA[بابامو]]></category>
		<category><![CDATA[بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[باشهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشم]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بخاطرش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بذاریم]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[برنداشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودآروم‬]]></category>
		<category><![CDATA[بودسرمو]]></category>
		<category><![CDATA[بودیکم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیالش]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارت]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[بیکینی]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستانی]]></category>
		<category><![CDATA[بینشون]]></category>
		<category><![CDATA[پایینش]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پشتشون]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخندی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوند]]></category>
		<category><![CDATA[پیچونده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیمو]]></category>
		<category><![CDATA[تایتانیک]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدی]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیبی]]></category>
		<category><![CDATA[تفریحی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تماشای]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستی]]></category>
		<category><![CDATA[جاخالی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندن]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[چشامونو]]></category>
		<category><![CDATA[چشماتو]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[چیکارت]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[حواسشون]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابونده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردم‌]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خورشید]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلت]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونسرد]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادم]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشمه]]></category>
		<category><![CDATA[داداشی]]></category>
		<category><![CDATA[دادبعد]]></category>
		<category><![CDATA[دادگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دختربچه]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورده]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[درخشید]]></category>
		<category><![CDATA[درنیاد]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالم]]></category>
		<category><![CDATA[دستمون]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دلسوزی]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دندونام]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاناین]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دوشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونفره]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[رفتگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[رنگارنگ]]></category>
		<category><![CDATA[روکیرم]]></category>
		<category><![CDATA[روناشو]]></category>
		<category><![CDATA[رونایی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زمینیه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرتاسر]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سوالای]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شدهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شماگفت]]></category>
		<category><![CDATA[شناختی‬]]></category>
		<category><![CDATA[شهگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عزیزترین]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[غیرتیم]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قربونت]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[کردخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردماز]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمتو]]></category>
		<category><![CDATA[کردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[کردیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کنترلمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنمسریع]]></category>
		<category><![CDATA[کنهولی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولویی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنش]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لیمویی]]></category>
		<category><![CDATA[ماشالا]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتیکه]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومانه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومیت]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مممممم]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورشو]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونیه]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونا]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[میومده]]></category>
		<category><![CDATA[میومدی]]></category>
		<category><![CDATA[میومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نازنین]]></category>
		<category><![CDATA[ناسلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهانی]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمو]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمایان]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشش]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیستیه]]></category>
		<category><![CDATA[نیفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[هارمونی]]></category>
		<category><![CDATA[هرجوری]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هردوشون]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وررفتم]]></category>
		<category><![CDATA[وسطشون]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیتم]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم. انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم.</h2>
<p>انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که</p>
<h3>باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار</h3>
<p>می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس کردم. تصویر به مرور واضح تر شد تا این که شخصی با</p>
<h4>روپوش جنده سفید جلوم ظاهر شد. به نظر دکتر میومد. همین</h4>
<p>که اینو درک کردم، فوری با پستون چرخوندن سرم اطرافمو نگاه کردم. استرس خاصی سرتاسر وجودم رو گرفت.خواستم بلند بشم که</p>
<h5>دکتره گفت: کوس عزیزم خونسردیتو حفظ کن&#8230; الان تو بیمارستانی&#8230; جات</h5>
<p>امنه&#8230; خیالت راحت&#8230;نفهمیدم منظورش از این حرفا چی بود&#8230; فقط داشتم با تعجب اطرافمو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم: سکس داستان من اینجا چیکار</p>
<h6>می کنم؟؟؟ مگه چم شده؟؟؟سریع یه نگاهی به ایران سکس بدنم کردم&#8230;</h6>
<p>دست راستم تو گچ بود و یه سرمم به دست چپم وصل بود&#8230; با کج کردن سرم درد شدیدی رو تو گردنم حس کردم&#8230; بدجور رگ به رگ شده بود&#8230; انگار ضربه ی شدیدی خورده باشه یا حرکت ناگهانی کرده باشه. سرم هم بدجور درد می کرد. وقتی دست به سرم زدم، متوجه همون چیزی شدم که باعث شده بود سرم خیلی سنگین بشه&#8230; یه بانداژ اساسی&#8230; همین جوری داشتم با خودم ور می رفتم که دکتر گفت: الان حالت چطوره؟؟؟- چطور من اومدم اینجا؟؟؟- می دونم خیلی سؤال داری اما باید صبر کنی&#8230;.نفهمیدم چرا اون حرفو زد!!!! چرا اصلاً با من اون جوری صحبت می کرد؟؟؟؟ یه لحنی داشت انگار داره بهم ترحم می کنه&#8230;.دکتر همون جوری که داشت به سمته در می رفت، گفت: چیزی نیاز نداری؟گفتم: فقط چند تا جواب می خوام&#8230;یه لبخندی زد و گفت: یکم صبر داشته باش&#8230; به وقتش همه چی حل می شه&#8230;دکتره به نظرم خیلی عجیب میومد. چرا با من اون جوری برخورد می کرد؟ من که بچه نیستم&#8230; با گفتن این حرف یه سؤال تو ذهنم شکل گرفت: راستی من چند سالمه؟؟؟؟؟ همون جوری داشتم به خودم فشار می آوردم اما هیچی یادم نیومد&#8230; یکم گیج شدم&#8230;به خودم گفتم: آخه چطور ممکنه ندونی چند سالته آقا&#8230;&#8230;بازم گیر کردم&#8230; راستی اسم من چیه؟؟؟ اصلاً من کیم؟؟؟ هر چی زور زدم بازم فایده نکرد&#8230; تنهایی داشت حوصلمو سر می برد. دکمه پرستارو زدم و چند لحظه بعد یکی با یه آمپول پیداش پیداش شد. گفتم: شما می دونید من کیم؟؟؟ چرا اینجام؟؟؟گفت: البته که می دونم&#8230; در حالی که میومد آمپولو تو سرم خالی کنه ادامه داد: راستش چند شب پیش که داشتی از فضا میومدی زمین ، مثل این که سفینت سوخت تموم کرد و سقوط کردی اما حالا شانس آوردی که زنده ای و ما در خدمتتیم!!!!!!گفتم: تو رو خدا اذیتم نکنید دیگه&#8230; این جا همه منو سرکار می ذارن&#8230; اون از دکتر اینم از شما&#8230;گفت: تقصیر من نیست، دکتر این جوری دستور داده&#8230; ولی این دفعه کور خوندی&#8230; عمراً بذاریم از دستمون فرار کنی&#8230; یکم مسکن بهت تزریق کردم&#8230; راحت بخواب&#8230; مطمئن باش فردا جواب تمام سؤالاتتو می گیری&#8230;چراغ اتاقو خاموش کرد و رفت&#8230;بازم منظورشو نفهمیدم&#8230; یعنی من قبلاً هم اینجا بودم و فرار کردم!!!! آخه برای چی؟؟؟؟ همین جوری به این سؤال فکر می کردم که حس کردم، یواش یواش چشام دارن سیاهی می رن&#8230;.صبح با صدای کنار زدن پرده ها بیدار شدم&#8230; خورشید داشت مستقیم تو چشای من می تابید&#8230; فوری دستمو گرفتم جلوی چشامو به پرستار گفتم: آخه مگه اسیر گرفتید؟؟؟ هرچی که دلتون می خواد می گید&#8230; جواب منو هم نمی دید&#8230; حالا هم نمی ذارید یه دو دیقه بخوابیم&#8230;پرستار همون جوری که داشت به سمتم میومد، غرغر کنون گفت: خبه خبه&#8230; لنگه ظهره دیگه&#8230; نمی خواستید بیدار شید&#8230;. پاشو یه آبی به صورتت بزن که سریع یه چیز بیارم بخوری قراره امروز ملاقاتی داشته باشی&#8230;با خوش حالی گفتم: کی؟گفت: به وقتش می فهمی&#8230;اول اون دستگاه سوند ادراری رو باز کرد، بعد کمکم کرد بلند شم اما مثل این که پاهام خوابیده بودن&#8230; به سختی و به زور رو پاهام ایستادم و با کمکش رفتم یه آبی به سر و صورتم بزنم&#8230; داشتم دستامو می شستم اما همه ی حواسم به دردی بود که بدنم داشت به خاطر بی تحرکی می کشید&#8230; یک لحظه حس کردم یکی داره نگام می کنه&#8230; سرمو که آوردم بالا پسری رو دیدم که داره با یه صورت پر از زخم و کبودی و سری بانداژ شده با چشای گود افتاده ی پژمرده به چشای من زل میزنه. خشکم زد. خیلی جا خوردم&#8230;به خودم گفتم: این یارو دیگه کیه؟؟؟؟ اصلاً باورم نمی شد که اون من باشم&#8230; به نظر میومد که چشام به خاطر گریه ی خیلی زیاد به اون روز افتاده باشه&#8230;. همون جوری داشتم با صورتم ور می رفتم که پرستار سر و کلش دوباره پیدا شد و گفت: بِهَع&#8230; تا حالا خودتو ندیده بودی؟؟؟ فس فس نکن بیا سریع اینا رو بخور که الان مهمونا می رسنا!!!!!!مشغول به خوردن چیزایی که جلوم گذاشته بود شدم که یهو در باز شد و زن مسن لاغر اندامی اومد تو&#8230; یه مانتو و شال مشکی پوشیده بود. به نظر میومد که چشای اونم به خاطر گریه ی زیاد گود افتاده بود. یه دستمالم دستش بود. یه خوش حالی تلخی تو چشاش موج میزد&#8230; اومد نشست کنارمو گفت: سلام مادر چطوری؟؟؟یکم ازش خجالت می کشیدم. اصلاً هم تا اون موقع یادم نمیومد جایی دیده باشمش.گفتم: خانم ببخشید من شما رو می شناسم؟ مطمئنید اتاقو درست اومدید؟؟؟چشاش پر اشک شد و گفت: می دونی تو این چند هفته ای که تو کما بودی چقدر دعا و نذر کردم تا زنده بمونی&#8230; پسرم چرا با خودت این کارو کردی؟؟؟گفتم: خانم اصلاً منظورتونو نمی فهمم&#8230; من خودم مامان دارم&#8230; خیلی هم دوستش دارم و نیازی به دلسوزی شما ندارم&#8230;بغضش ترکید و سیل اشکش جاری شد. هق هق می زد و یه چیزای نامفهومی زیر لب زمزمه می کرد: امیر&#8230; چرا&#8230;فکر کردم دیوونست&#8230; اون گریه می کرد و من تو دلم به کاراش می خندیدم&#8230; تا اینکه دکتر اومد و اونو به بیرون هدایت کرد&#8230; بعد خودش اومد پیشم نشست و گفت: این خانومه رو می شناختی؟ جایی ندیده بودیش؟گفتم: اون دیوونهه رو می گی!!!! نه باید بشناسم؟ دکی از صبح تا حالا هی گفتن مهمون مهمون این بود؟؟؟دکتر گفت: همه پشت درن اما نمی خوام روز اول زیاد بهت فشار بیاد&#8230;گفتم: دکتر! بابا حوصلم سر رفت&#8230; بفرستشون تو&#8230; مثل این یکی شاید دیوونه باشن&#8230;. ما هم کلی می خندیم دیگه&#8230;گفت: نمی شه!!!گفتم: بابا یه تنوعی می شه&#8230; پوسیدیم این جا&#8230; تو رو خدا دکتر&#8230; تو رو خدا&#8230;دکتر رفت تو فکر و همون جوری که به سمت در می رفت، گفت: بذار یکم روش فکر کنم&#8230; اگه صلاح ببینم می فرستمشون پیشت&#8230;منم گفتم: آقایی&#8230;.فکر می کردم که منو پیچونده&#8230; اما یه ربع بعد با کمال ناباوری دیدم 4 نفر اومدن تو اتاق&#8230; با خنده بهم سلام کردن&#8230; یه مرد مسن هیکلی که یه دست کت و شلوار شیک تنش بود با عصبانیت تمام اومد جلو و یه سیلی آبدار روی کبودی هام نشوند و گفت: دستت درد نکنه&#8230; خوب جواب اون همه اعتمادو دادی&#8230; آخه مگه اون چی داشت که بخاطرش همه ی ما رو فروختی؟؟؟!!!خیلی درد گرفت. قاطی کردم. نمی تونستم با اون وضعیتم دعوا کنم. پس فقط با عصبانیت تمام گفتم: مرتیکه!!! فکر می کنی کی هستی که دستتو رو من بلند می کنی؟؟؟زن مسنه اومد جلو و اون مرده رو دور کرد و بهش گفت: خودتو کنترل کن دیگه&#8230; اون که یادش نمی یاد چی کار کرده&#8230; خودتو اذیت نکن&#8230;- آخه خانوم نمی شه&#8230; می بینمش دلم کباب می شه&#8230;- خونسرد باش&#8230; بیا بشین رو این صندلی&#8230; همه چی به وقتش&#8230;یه پسر نوجوون بینشون بود. اومد جلو و عرض اندامی کرد و گفت: امیر&#8230; منو نمی شناسی؟؟؟- نه&#8230;- ای بابا داداشتم دیگه&#8230; همونی که همش اذیتت می کرد و از دستش آسی بودی&#8230; یادت نیومد؟؟؟اون زن مسنه گفت: نیما ااااااااه&#8230;. مگه دکتر نگفت زیاد بهش فشار نیارید&#8230;.راستش یکم از اون مرده می ترسیدم&#8230; اما در کل خیلی مسخره بودن&#8230; همش داشتم تو دلم بهشون می خندیدم که با حرف این زنه نتونستم جلوی خندمو بگیرم و نیشم باز شد&#8230; همین جوری که داشتم می خندیدم نگاهم با یه دختر گره خورد. خندم محو شد. دختر خوشگلی بود. یه مانتوی سفید به تنش بود. تنگ نبود اما از اون فاصله می شد به بزرگی پستوناش پی برد. یه شال طرح دار تقریباً لیمویی رنگ هم سرش بود. خیلی ازش خوشم اومد&#8230; پیش خودم گفتم: وای چی می شد اگه مخ اونو می تونستم بزنم!!!! وای&#8230;بقیه که متوجه نگاهام شده بودن گفتن: این دختره رو شناختی؟؟؟ نازنین&#8230; دختر داییت&#8230;.پیش خودم گفتم: اگه واقعاً دختر داییم بود، چرا باید با اینا تنهایی میومد؟؟؟ اینا می خوان بزور خودشونو خونواده ی من بکنن&#8230; چرا فقط اونا منو سرکار بذارن&#8230; حالا که این جوریه براشون دارم&#8230;.گفتم: آها نازنین&#8230;. یه چیزایی داره یادم میاد&#8230; آها&#8230; آره&#8230; بیا بغلم دلم برات تنگ شده بود&#8230; همه نیشاشون باز شد و با نگاها و حرکات سرشون به نازنین اشاره کردن که بیاد پیشم&#8230;به خودم گفتم: باریکلا&#8230; خوب داری استفاده می کنی&#8230; حالا که اومد تو بغلت می خوای باهاش چی کار کنی؟؟؟؟آروم سلام و احوال پرسی کرد و اومد تو بغلم. سرم رو شونش بود و داشتم بقیه رو نگاه می کردم. همه داشتن با نیش باز نگام می کردن&#8230;تو دلم گفتم: ماشّالا هیچ غیرتیم که ندارن!!! انگار دارن فیلم سوپر نگاه می کنن!!!!اوه اوه!!! با اون نگاها که کاریش نمی تونستم بکنم!!!!برای اینکه گندش درنیاد، سریع از بغلش اومدم بیرون و گفتم: خانوم بابت کارم ببخشید&#8230; اما شما رو نمی شناسم&#8230; فقط می خواستم یکی رو بغل کنم&#8230; ببخشید&#8230;مرده از رو صندلی بلند شد وگفت: تخم سگ!!! خانوم ببین این آدم بشو نیستا!!! ببین کی بهت گفتم.خانوم مسنه با یه حالت کلافه گفت: بابا مگه دکتر نگفت یکم کمبود عاطفه پیدا کرده&#8230; بشین سر جات دیگه&#8230; آروم باش ببینم چه خاکی می تونم تو سرم بریزم&#8230;یه لحظه حس کردم سرم یه تیر کشید. دستمو گذاشتم رو سرم.- داداشی چیزیت شد؟؟؟- نه&#8230; چیز خاصی نیست، خوب شد.زن مسنه- ما دیگه میریم&#8230; تو باید یکم استراحت کنی&#8230;اتاق خالی شد و من یه نفس راحت کشیدم. سمت راستم حس کردم یه نفر به پنجره تکیه داده&#8230; وقتی نگاش کردم، یکم ترسیدم. آفتاب از کنارش تو چشمم می تابید، برا همین نتونستم خوب ببینمش. فقط فهمیدم که یه دختر جوونه&#8230;- شما کی اومدید تو اتاق؟؟؟همون جوری که داشت به سمت در می رفت، گفت: خیلی وقته همین جا ایستادمو دارم نگات می کنم&#8230;وقتی قیافش معلوم شد، چشام 4 تا شدن!!! یه دختر سفید با چشایی سبز و موهای قهوه ای که از گوشه ی شالش بیرون ریخته بودن. وای که چقدر ناز بود. یه مانتوی کرم هم تنش بود. لاغر و خوش اندام بود. سینه هاش برجسته بودن و یه شلوار لی تنگ هم پاش بود که روناشو بزرگ و خوش تراش جلوه می داد&#8230;.گفتم: شما کی هستید؟ خیلی به نظرم آشنا میاید؟؟؟ فکر می کنم یه جا شما رو دیدم&#8230;بهم پوزخندی زد و گفت: من دیگه باید برم. کاری نداری؟گفتم: بازم بهم سر می زنید دیگه؟؟؟گفت: معلومه عشقم&#8230;نمی دونستم داره اون جا چی می گذره و چرا اون قدر آدما عجیب شدن&#8230; چرا اون خانوم بهم گفت: عشقم&#8230; نکنه برام خواب و خیال دیده&#8230; شایدم می شناسمش&#8230; شاید ضربه ای که به سرم خورده باعث شده اونو یادم بره&#8230; پس&#8230; اون 4 نفر چی؟؟؟؟ نکنه واقعاً خونوادمن؟؟؟ شاید اون ضربه باعث شده حافظمو از دست بدم&#8230;. تو حال و هوای خودم بودم که حس کردم یکی داره صدام می کنه&#8230; دکتر بود&#8230; می گفت: کجایی؟؟ کسی رو شناختی؟- آره&#8230; اتفاقاً پیش پای شما رفت&#8230;- خب کدومشون؟؟؟- ¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬اون دختر جوونه&#8230; مانتو کرمه&#8230;یکم فکر کرد. بعد گفت: فقط یه دختر جوون بود که اونم مانتوش سفید بود&#8230;- مثل این که حواستون نبوده اما دفعه ی بعد که اومد نشونتون می دم&#8230;دکتر رفت تو فکر&#8230;- دکتر یه سؤال دارم.- جانم بپرس&#8230;- من حافظمو از دست دادم درسته؟؟؟- خوش حالم که خودت تونستی به این نتیجه برسی&#8230; راستش آره&#8230; سه هفته ی پیش روز دوشنبه مثل این که پشت فرمون بودی و با سرعت کوبیدی به یه درخت&#8230; از اون موقع تا حالا هم تو کما بودی و چند روز پیش که از کما بیرون اومدی همه ی دکترایی که ازت قطع امید کرده بودن داشتن شاخ در می آوردند&#8230; یه چیزیو می دونی؟؟؟ تو خوش شانس ترین پسر روی زمین هستی&#8230;این حرف خوش شانس بودن خیلی برام آشنا میومد&#8230; حس می کردم این یه حس خیلی قوی ای بود که از خیلی وقت پیش یدک می کشیدم&#8230; اما بازم هرچی زور زدم چیزی یادم نیومد&#8230;خیلی احساس بدی داشتم&#8230; آخه همه چیز در عین آشنا بودن ناآشنا بودن&#8230;دکتر- دوباره کجا رفتی؟؟؟ چیزی شد؟؟؟- راستش خوش شانس بودنم یکم آشنا می زد&#8230; راستی دکتر من کیم؟؟؟- ممممم&#8230; اسمت امیره&#8230; 18 سالته&#8230;. دانشجوی ترم اول دانشگاه امیرکبیر هستی اونم تو رشته ی مکانیک&#8230;.همون لحظه احساس کردم برق منو گرفت&#8230;با کمال ناباوری گفتم: امیرکبیر؟؟؟ مکانیک؟؟؟ من؟؟؟؟- برای امروزت کافیه&#8230; زیاد به خودت فشار نیار&#8230; استراحت کن&#8230; من یه سری کار دارم انجام می دم؛ عصر دوباره میام پیشت&#8230;.دکتر منو با هزار ویک پرسش رها کرد و رفت&#8230;دو احساس متضاد داشتم. خوش حال بودم به خاطر اینکه ناسلامتی مهندس مملکت بودم دیگه!!! ناراحتم بودم، به خاطر اینکه از وقتی چشامو باز کرده بودم، همه هر چی دلشون می خواست بهم می گفتن و منم باید باور می کردم. آخه کاری هم جز اعتماد نمی تونستم بکنم&#8230;بازم رفته بودم تو عالم خودم که اون دختر مانتو کرمه دوباره سر و کلش پیدا شد&#8230; یه شاخه گل نسترن صورتی هم تو دستش بود&#8230; اونم خیلی آشنا می زد&#8230; خدایا!!! یعنی من این گل و این دختره رو کجا دیده بودم؟؟؟ بعد سلام و احوال پرسی تو یه لیوان آب پر کرد و گل رو گذاشت روی میز و اومد نشست رو تخت پیشم&#8230;شروع به نوازش زخمام کرد و گفت: ای وای&#8230; ببین تو رو خدا با خودش چیکار کرده&#8230;- ببخشید هر چی سعی می کنم شما رو یادم نمی یاد&#8230; اسمتون چیه؟؟؟- بازم داری عجله می کنیا&#8230; یکم صبر کن&#8230; همه چیو به وقتش می فهمی&#8230; حالا یکم برو اون ور تر می خوام پیشت بخوابم&#8230;از یه طرف یکم ازش خجالت می کشیدم&#8230; از یه طرف دیگه نمی خواستم از دستش بدم&#8230; خیلی هم ازش خوشم میومد&#8230; دلو زدم به دریا و یکم براش جا باز کردم&#8230;سرشو گذاشت رو سینم و یه پاشو انداخت رو پام و دست چپشو آروم رو شکمم بالا و پایین می کرد&#8230;یه آرامش خاصی پیدا کرده بودم&#8230; آرامشی که باز هم برام آشنا میومد&#8230; بعد از اون همه فشاری که به سرم آورده بودم، تازه یکم حس می کردم آروم شدم تا اینکه بهم گفت: امیر دوستت دارم&#8230;یکم جا خوردم اما با این حرفش منم احساس نزدیکی بیشتری بهش کردم&#8230; آروم دست چپمو رو شونش گذاشتم و شروع به نوازشش کردم&#8230; تو همون وضعیت با یه آرامش خیلی خاصی تو بغل هم خوابمون برد&#8230; اونم بدون مسکن!!! آخه راستش وقتی پیشم بود دیگه اون دغدغه های قبلی رو نداشتم&#8230;عصر وقتی از خواب بیدار شدم اون دختره از پیشم رفته بود&#8230; یه چیزی خوردم و یه قدمی زدم&#8230; شبم که دکتر اومد پیشم بهش گفتم که اون دختره دوباره اومده بود&#8230;دکتر گفت: از وقتی که رفتم پرستارا کسی رو ندیدن که بیاد تو اتاقت&#8230;- آقای دکتر باور کنید همین جا بود&#8230; تازه برام یه گلم خریده بود&#8230;سرمو چرخوندم اما فقط یه لیوان خالی دیدم&#8230;- شاید با خودش برده یا پرستارا برش داشتن ولی اون اینجا بود&#8230; مطمئنم&#8230;- باشه جوون&#8230;یکم باهام صحبت کرد، بعدشم رفت&#8230; تا یه هفته این کار هرروزمون بود&#8230; خونوادم و دکتر میومدن پیشم و باهام حرف می زدن&#8230; اما خیلی چیزا برام آشنا بودن اما چیزی یادم نمی یومد&#8230; در اون لا به لا هم دکتر بهم گفت که داداش و دختر داییم هردوشون 1 سال ازم کوچیکترند و انگار همدیگه رو خیلی دوست دارن. اون دختره هم، تقریباً هرروز بهم سر می زد و نوازشم می کرد، جوری که حس می کردم یواش یواش دارم عاشقش می شم&#8230; اما نمی دونستم که این دختر چرا انقدر یواشکی پیشم میاد&#8230; طوری که هیچ کسی تو این یه هفته ندیده بودش&#8230; اکثر سوالای من رو هم می پیچوند و جواب نمی داد&#8230;بعد یه هفته دکتر بعد یه سری آزمایش گرفتن بهم گفت: بهت تبریک می گم&#8230; تقریباً خوب شدی&#8230; آخر همین هفته به امید خدا مرخص می شی&#8230;یه احساس خاصی داشتم. زیاد با خونوادم راحت نبودم&#8230; اما دوست نداشتم تو اون بیمارستان بو گندو هم بمونم&#8230; خیلی حوصلم سر می رفت&#8230; می دونستم که همیشه هم نمی تونم اون جا بمونم&#8230;.تقریباً همه ی زخما و کبودیام خوب شده بودن اما رو گونه ی سمت چپم جای یه خراش بود که حس می کردم داره هی بزرگتر می شه&#8230; دکتر گچ و بانداژمو باز کرد و خونوادم منو راهی خونه کردن&#8230;دم خونمون غلغله بود&#8230; نگو مامانم برای من مهمونی گرفته و می خواد به همه ی همسایه ها نذری بده&#8230; دود اسپند یکم دیدمو کم کرده بود اما یکم جلوتر قصاب سبیل کلفت و چاقی رو تونستم تشخیص بدم، که داشت چاقوشو تیز می کرد&#8230; جلو پام یه بره زد زمین و با انگشتش یه قطره خونشو به پیشونیم مالید و گفت: چشم حسود بترکه&#8230; ایشالّا باقی زندگیت پر از خیر و برکت باشه جوون&#8230;بعد از این حرف قصاب، زنا شروع به کل زدن کردن و از بین جمعیت یه پیرزن کوتاه قد نسبتاً چاقی با یه دامن گلدار و روسری سبز رنگ که یه عینک ته استکانی هم داشت جلوتر اومد و منو بوسید و گفت: آخ&#8230; قربون نوه ی خوشگلم برم&#8230; منو یادت نمیاد؟؟؟بعد از اون هرکس یه بوس ازم کرد و همین سؤالو ازم پرسید&#8230; مثل مجسمه تو اون جمعیت این دست و اون دست می شدم تا این که نگاهم به یه دختر بچه ی 4 ساله ای افتاد، که داشت تو حیاط تاب بازی می کرد&#8230; هرچی فکر کردم بازم هیچی&#8230; اما یه احساسی بهم می گفت که از این دختر بچه خاطره ی خیلی بدی دارم&#8230; یکم به خودم فشار آوردم تا این که یکم سرم گیج رفت و حس کردم دارم بالای دست اون مردم جا به جا می شم&#8230;وقتی چشامو باز کردم، خودم رو تو یه روستا دیدم. یکم هوا مه آلود بود طوری که چند متر جلوترم بیشتر دیده نمیشد&#8230; اطرافمو داشتم نگاه می کردم، که یه چیزی نگاهمو به خودش دوخت&#8230;دختر بچه ای که سعی می کرد میوه ای از درخت بکنه اما قدش نمی رسید&#8230; به سمتش رفتم و یه میوه براش چیدم و بهش دادم. همون دختری بود که داشت توی حیاطمون تاب بازی می کرد&#8230; وای خدای من!!!! چقدر شبیه اون دختر مانتو کرمه بود&#8230; دختری با چشای سبز و موهای قهوه ای. موهاشو با یه گیره ی خیلی ناز سبز بسته بود. معصومیت رو می شد از تو چشاش خوند. همین که منو دید، خنده ی کودکانش محو شد. سیب رو بهش دادم و اونم گرفت&#8230; همون جوری به معصومیت اون دختر زل زده بودم که داشت ازم دور می شد. یکم ازم فاصله گرفت. بعد برگشت و با یه صدای خیلی لطیف گفت: آقا مرسی!!!! مگه می شه آقایی به مهربونیه شما کسی رو بکشه؟؟؟حس کردم یکم صورتم داره خیس می شه&#8230;- امیر خوبی؟؟؟؟ خانوم دیدی گفتم اتفاق خاصی نیوفتاده&#8230; الکی فقط خودتو نگران کردی&#8230;وقتی چشامو باز کردم یکم سرم گیج می رفت. دیدم رو یه تخت تو یه اتاق با دیوارای استخونی رنگم&#8230; قلبم تند تند می زد. نمی دونستم چطور اومدم تو اون اتاق&#8230; بهت زده فقط داشتم به اون حرفا فکر می کردم&#8230;تو یه قاتلی&#8230; قاتل&#8230; چطور دلت اومد؟؟؟ تو وجدان نداری. حقت مرگ بود، نه یه تصادف ساده&#8230; قاتل&#8230;همین جوری این افکار داشتند از تو ذهنم رد می شدن که فریاد زدم: نه&#8230; مــــن قاتـــــل نیســــــتم!!!!- پسرم خوبی؟؟؟ چته؟ چرا داد می زنی؟؟؟ چیزی یادت اومد؟؟؟نفس نفس می زدم&#8230; خیلی ترسیده بودم&#8230; یکم که به خودم اومدم مامان و بابامو کنارم دیدم&#8230; با این که تا اون موقع هنوز خوب نمی شناختمشون اما ناخودآگاه رفتم تو بغل مامانم و شروع کردم به گریه کردن&#8230;مامانم یکم نوازشم کرد تا حالم بهتر بشه&#8230; وقتی نگاش کردم چشای اونم پر اشک بود&#8230; یه جاذبه ی خیلی قوی و پرمعنایی بین خودم و اون احساس می کردم&#8230; با هق هق بهش گفتم: می خوام باهات تنهایی حرف بزنم.وقتی تنها شدیم همون جوری که تو بغلش بودم و نوازشم می کرد، با هق هق گفتم: مامان، من قبلاً آدم بدی بودم؟؟؟- نه عزیزم، خیلی ماه بودی&#8230; آزارت حتی به یه مورچه هم نمی رسید&#8230; دلت خیلی پاک بود. همشم سرت تو کتاب بود. مگه چی یادت اومده؟؟؟- مامان توی یه روستا بودم. یه دختر بچه بهم گفت قاتل&#8230; همونی که وقتی میومدیم تو خونه دیدم داره تو حیاط بازی می کنه&#8230;با گفتن این حرف گریه کردنم شدیدتر شد&#8230;یکم مامانم سکوت کرد&#8230; از سکوتش فهمیدم که یه چیزی هست اما اون نمی خواد بهم بگه&#8230;- مامان تو رو خدا بهم بگو چی شده. سرم داره می ترکه.- عزیزم چیز خاصی نیست. فکر می کنم اینم یکی از اون کابوسایی بود که بعضی شبا می دیدی&#8230; حالا یکم دراز بکش&#8230; قول می دم یکم استراحت کنی حالت خوب میشه&#8230; بگیر بخواب موقع ناهار بیدارت می کنم&#8230;دراز کشیدم اونم یکم پیشم نشست&#8230; خودمو زدم به خواب تا اون بره&#8230;خیلی آروم تر شده بودم. به خودم می گفتم: مگه چی شده بود که مامانم اونجوری منو پیچوند&#8230; البته&#8230; شایدم راست می گفت&#8230; آخه چطور ممکنه پسری به این درس خونی آدم بکشه؟؟؟ راستی اصلاً من با اون دختر بچه چه برخوردی می تونستم تو گذشته داشته باشم؟؟؟ چرا اون، انقدر شبیه عشق من بود؟؟؟ یعنی اونا باهم نسبتی دارن؟؟؟سعی کردم هرجوری می شه به یه نتیجه ای برسم اما هرچقدر بیشتر فکر می کردم، بیشتر گیج می شدم. برای همین با خودم تصمیم گرفتم تا وقتی که اطلاعاتم کامل تر نشده و کل قضیه رو نفهمیدم دیگه بهش فکر نکنم اما یه حسی بهم می گفت که قبل تصادف، زندگی خیلی پیچیده ای داشتم&#8230;خواستم بخوابم اما حس کنجکاویم نذاشت&#8230; تو اتاق یه میز مطالعه، یه کمد و یه پاتختی بود.کشوی پاتختیمو بیرون کشیدم. یه سری خرت و پرت توش بود تا اینکه چشمم به یه گوشی افتاد&#8230; به نظر مال خودم بود&#8230; رمز نداشت&#8230; بعد یکم سرک کشیدن، رفتم تو قسمت اس ام اساش&#8230; تو اونا بیشتر یه اسمی دیده می شد&#8230; اونم اسم یه دختر: بهـــــــاریکی از اس هاشو باز کردم: امیر، بابات وقتی اون جوری دیدمون چیکارت کرد؟؟؟ قضیه ی خواستگاری رو بهش گفتی؟؟؟گیج بودم گیج تر شدم&#8230; اون اس هیچیو یادم نیاورد. خواستم یه اسه دیگه بخونم که شنیدم یکی داره در می زنه&#8230; سریع گوشیمو گذاشتم سر جاش و گفتم: بفرمایید داخل&#8230;- سلام&#8230; صاب خونه مهمون نمی خواید؟؟؟- سلام، آدرس این جا رو از کجا آوردی؟- دستت درد نکنه دیگه!!! مامانت همه رو دعوت کنه ما رو نه!!!- یعنی فامیلی، همسایه ای چیزی هستیم دیگه، درسته؟؟؟؟- بازم که عجله کردی&#8230;.- اه!!! تو بیمارستانم همش همینو می گفتی&#8230; یه سؤال می پرسم راستشو بگو&#8230;- تا چی باشه&#8230;- اسمت بهاره&#8230; درسته؟؟؟؟- مممم&#8230; آره عشقم&#8230;با خوندن اون اس و مشخص شدن شخصیت بهار دیگه مطمئن شدم من با این دختر قبلاً یه عشق عمیقی داشتم&#8230; یه چیزشم برام خیلی جالب بود&#8230; اونم این که مثل بقیه اصلاً به حافظه و فراموشیم گیر نمی داد&#8230;بهم گفت: نمی خوای منو بغل کنی؟؟؟؟- آخه ممکنه ما رو ببینن&#8230; برام بد می شه&#8230;- عزیزم خیالت راحت اون با من&#8230;اون قدر با اعتماد به نفس گفت که منم باورم شده بود&#8230; راستش دلمم حسابی برای تو بغل گرفتنش تنگ شده بود&#8230;آروم بلندش کردم و رو تخت خوابوندمش و کنارش دراز کشیدم&#8230; به زیبایی همدیگه رو بغل کرده بودیم&#8230; دوباره به آرامش خاصی رسیده بودم&#8230; فکر می کردم در آغوش کشیدنش بهترین دوا برای سر پردرد منه&#8230; یواش یواش پلکام سنگین شدن تا این که&#8230;وقتی چشامو باز کردم تو یه اتاق با یه تخت دو نفره و یه میز توالت بودم&#8230; بهار تو دستام بود&#8230; فقط یه بیکینی مشکی تنش بود&#8230; آخ که چه بدن سفیدی داشت&#8230; پستوناشم به قدر کافی رشد کرده بودن و خوش تراش بودن&#8230; داشتم دیوونه ی اون قوسای بدنش می شدم&#8230; آروم گذاشتمش رو تخت و خوابیدم روش&#8230; آروم شروع به لب گرفتن ازش کردم&#8230; از اونجا سمت گوشش رفتم و شروع به خوردن لاله ی گوشش کردم&#8230; همون جوری همه جای صورتشو می خوردم تا به گردنش رسیدم. وقتی شروع به خوردنش کردم، آروم سرشو داد بالا و یه آه خفیفی کشید&#8230; وقتی نگاش کردم دلم آتیش گرفت. اون چشای سبز رنگشو خمار کرده بود که داشتم دیوونه می شدم. همون جوری که مشغول به خوردن گردنش بودم، آروم با دستام سینه هاشو بازی می دادم. از روش یکم بلند شدم تا سوتینشو باز کنم که دیدم با اون خنده های شیطانیش داره نگام می کنه و انگشت اشاره ی دست چپشم رو لبشه&#8230; این کارش بدجور آتیشیم کرد. یه بوس کوتاه ازش گرفتم و رفتم سراغ سینه هاش. آروم براش می خوردم. اونم یواش یواش صدای آهش دراومده بود. یکم براش خوردم. بعد با بوسه زدن بر روی بدنش پایین تر رفتم&#8230; دور نافش یه حلقه زدم و راهو ادامه دادم تا به اون شورت مشکی رنگ رسیدم&#8230; آروم از همون رو شورت زبونمو از پایین به بالا کشیدم که حس کردم یکم داره به خودش پیچ و تاب می ده&#8230; شورتو از پاش درآوردم. از اون وسط یه کس صورتی خوشگل بدون مو نمایان شد. یکم ترشح کرده بود، اما برام مهم نبود. شروع به لیس زدن دور کسش کردم&#8230; می خواستم یکم داغ تر بشه برا همین اونو بی خیال شدم و رفتم سراغ روناش&#8230; وای که عجب رونایی داشت&#8230; انگار میکل آنژ اونا رو تراشیده بود&#8230; یکم اونا رو بوسه بارون کردم، باز برگشتم سراغ اون کس صورتی&#8230; با دور کسش داشتم ور می رفتم که دیگه طاقت نیاورد و گفت: اه!!! بخور دیگه دیوونم کردی!!!!با شنیدن این حرف شروع کردم. آروم زبونمو از پایین به بالا کشیدم. آهش بدجوری در اومد&#8230; آروم لبه های کسشو از هم وا کردم&#8230; با زبونم خیلی آروم با چوچولش بازی می کردم. اونم با چشای خمار کردش فقط داشت لذت می برد. بعدش با دستم شروع به بازی کردن با چوچولش کردم. زبونمم هی رو کسش می چرخوندم. یواش یواش سرعتمو بیشتر کردم. اونم پیچ و تاباش با سرعت گرفتنم بیشتر می شد. گاهی هم سرشو میاورد بالا و به من نگا می کرد که چه جور دارم براش می خورم بعدشم محکم خودشو به تشک می کوبید&#8230; آه آهش بلندتر و شدیدتر شده بود&#8230; تا جایی که دستاشو گذاشت رو سرمو محکم تر به کسش فشارم داد. بعدشم یه نفس عمیق کشید و دستشو از سرم برداشت. چون فهمیدم که ارضا شده رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. یکم نوازشش کردم تا سرحال بیاد&#8230;همون جوری که سرش رو سینم بود، گفت: امیر&#8230;- جانم&#8230;- خیلی دوستت دارم.سرشو بوسیدم و گفتم: من بیشتر دوستت دارم.حالا من بودم که با تمام وجود تمناش می کردم. خواستم ازش بخوام که به منم حال بده اما یه فکر بهتر به سرم زد. برای همین با شیطونی تمام گفتم: خوشگلم! دیدی هیچ ترس نداشت!!! الکی می ترسیدی&#8230; سرشو از رو سینم بلند کرد.یه اخم شیرینی کرد وگفت: من بترسم!!! الان نشونت می دم&#8230; بلوزو شلوارمو دراورد و منو خوابوند رو تخت و اومد روم. یکم ازم لب گرفت. بعد رو شورتم نشست و اون کس نازنازیشو آروم روکیرم که از زیر شورت شق شده بود، تکون داد. یکم اون کارو کرد. من داشتم اون زیر به اون ترکیبی که صورت و موهاش با قوس های بدنش ساخته بودن نگا می کردم و از اون هارمونی زیبا لذت می بردم!!!! وای که بدنش وقتی به اون قوس کون می رسید چه فرمی پیدا می کرد!!! اون همون جوری داشت با کسش رو کیرم بازی می کرد که منم نتونستم اون ترکیب های اغوا کننده ی اون قوسا رو تحمل کنم، برا همین با دوتا دستام شروع به بازی کردن با پستوناش کردم&#8230;- امیر جون&#8230; امیر&#8230; هو&#8230; با توام&#8230; تنبل چقدر می خوابی؟؟؟ پاشو غذا آمادس&#8230; همه ی مهمونا منتظر توان&#8230;وقتی چشامو باز کردم، دیدم داداشمه که داره صدام می کنه&#8230; یکم عصبانی شدم. اونم که اینو فهمید داشت همون جوری که منو نگاه می کرد، که حرکت ناگهانی نکنم آروم آروم داشت به سمت در می رفت&#8230; یه لحظه نگام به یه دمپایی کنار تختم افتاد. سریع اونو برداشتم و به سمتش پرت کردم و گفتم: ای تو دهنت&#8230; تازه رسیده بودم قسمت خوبشا!!!! اه!!!یکم سرعت عملم پایین بود. بهش نخورد.کلشو آورد تو اتاقو گفت: تازه می خواستی چی کارش کنی بلا؟؟؟!!!! پس به موقع رسیدم!!!! موندی تو کف!!!!اون یکی لنگه رو هم سریع به سمتش پرت کردم اما بازم نخورد.اولش که عصبانی بودم داشتم به زمین و زمان فحش می دادم. یکم که آروم تر شدم به خودم گفتم: حالا این یه خاطره بود یا یه رویا؟؟؟ بیشتر می خورد رویا باشه&#8230; آخه دختر هم مگه اون جوری می شه!!!! اونی که تو خواب دیدم حتماً یه فرشته بود فقط با صورت بهار!!!!یکم حالم بد شد. آخه دوباره بهار منو خوابونده بود و رفته بود&#8230;تو این فکرا بودم که صدای قار و قور شکمم دراومد. بلند شدم که برم با بقیه ناهار بخورم اما وقتی از در اتاق رفتم بیرون ، با دیدن یه چیز کوب کردم. یه تخت دونفره تو یه اتاق دقیقاً رو به روی اتاق من&#8230; وقتی داخل اتاق شدم حس کردم همین چند دیقه پیش با بهار اونجا بودم. وای خدای من!!! یعنی اون خاطره بود؟؟؟ قضیه ی خواستگاری پس چی؟ من با بهار هم سکس داشتم، هم درباره ی خواستگاری باهاش حرف زده بودم&#8230;وای!!!! یعنی دختر به اون خوشگلی و خوش هیکلی زن من بود؟؟؟!!!!!ناخودآگاه نیشم باز شد!!!! باریکلا امیر جوون!!!! عجب چیزی گرفتی!!! خوشم میاد که آدم زرنگی هستی&#8230; پس بگو چرا اون بدون ترس میومد تو بغلم می خوابید&#8230;ولی چرا الان تو خونه ی خودم پیش بهارم نیستم؟؟؟خواستم برم پیش بقیه ناهار بخورم، که چشمم به خودم تو آینه افتاد. صورتم تقریباً به حالت عادی برگشته بود اما اون زخمی که رو گونه ی سمت چپم داشتم نه تنها بهتر نشده بود، بلکه حس می کردم بدتر و بزرگتر هم شده&#8230; جلوی آینه یکم باهاش وررفتم که باعث شد یه درد لحظه ای و شدیدی بگیره&#8230; بیخیالش شدم و رفتم پیش بقیه&#8230;سفره ی آقایون از خانوما جدا بود. وقتی ناهارم تموم شد، مامانمو صدا زدم و بهش گفتم: مامان بی زحمت بهارو صدا بزن کارش دارم.یکم رفت تو فکر بعد گفت: عزیزم چی ازش یادت اومده؟- مامان معلومه چی می گی؟؟؟ یعنی برای این که زنمو ببینم باید چیزی یادم بیاد؟؟؟- آخه چیزه&#8230; راستش دعوتش کردم اما نتونست بیاد.- چی می گی؟ همین چند ساعت پیش تو اتاقم بود.با یکم مِن و مِن گفت: شاید اومده من ندیدیمش&#8230; پسرم من یکم سرم شلوغه. بعداً با هم حرف می زنیم.نفهمیدم چرا اونقدر دست پاچه شده بود. بازم بیخیال شدم.تو حیاط پیش بقیه ی مردا نشسته بودم، که دوباره اون دختر بچه رو دیدم که داره با اون پاهای کوچیکش به سمت در خروجی می دوه. سریع رفتم دنبالش اما وقتی کوچه رو نگا کردم انگار آب شده بود رفته بود تو زمین. بی هوا برگشتم و تاب تو حیاطو نگاه کردم. بهار روش بود. به خودم گفتم: واااا!!!! چرا این جلوی این همه مرد داره تاب بازی می کنه؟؟؟ولی هیچ کسی حواسش بهش نبود. رفتم سمتش اما چند قدمی برنداشته بودم که سرم گیج رفت و خوردم زمین&#8230;چشمامو که باز کردم تو یه باغ سرسبز بودم و داشتم بهارو که روی یه تاب بزرگ نشسته بود هل می دادم.- امیر تند تر&#8230; یوهووووو&#8230; چه کیفی می ده!!!!خیلی نگذشته بود که نگهش داشتم و رفتم که کنارش سوار بشم. وقتی از جلو دیدمش قلبم ریخت! یه لباس مجلسی سفید تنش بود. بازوهاش و از زانو به پایینش همش بیرون بودن!!! موهاشو فر درشت کرده بود که به اون چشمای بهاریش میومد. آرایشم نکرده بود فقط یه رژ لب ملایم براق طبق معمول زده بود. داشتم همون جوری وراندازش می کردم تا این که چشمم به یه گردنبند قلب از جنس طلا افتاد. می دونستم که اونو من براش خریده بودم اما کی و کجا نمی دونستم.آروم پیشش نشستم. خیلی هیجان زده شده بود. داشتیم باهم می خندیدیم که با دستم یکم مویی رو که اومده بود رو صورتش کنار زدم و در حالی که با پشت دستم آروم رو گونش از بالا به پایین می کشیدم، گفتم: خیلی دوستت&#8230; هنوز حرفم تموم نشده بود که لباشو رو لبام حس کردم. اون دستاشو دورگردنم حلقه کرده بود. منم دست چپمو رو کمرش بالا و پایین می کردم و دست راستمو برده بودم زیر لباس مجلسیشو داشتم اون رونای لطیف و نازشو نوازش می کردم. نمی دونم چی شد که یه لحظه تاب لرزید و تعادلمونو از دست دادیم. من افتادم رو اون زمین سرسبز و بهارم افتاد روم. سرش خورد به سرم. یکم دردش گرفت، جوری که اخماش رفتن تو هم.لپشو کشیدم و گفتم: ووویییی!!!! وقتی این جوری اخم می کنی دلم می خواد بخورمت!!!!با این حرف اخمش به لبخند تبدیل شد و دوباره لب تو لب شدیم. با دو دستش سرمو نگه داشته بود و منم با دستام کمرشو نوازش می کردم و اونو به خودم فشار می دادم. تا این که لبشو ازم جدا کرد و گفت: انقدر فشار می دی پس حتماً&#8230;.حس کردم صورتم داره داغ می شه&#8230;- امیر&#8230; بابا خوبی&#8230; دوباره چت شد؟؟؟ بابا&#8230;. امیر&#8230;.چشامو که باز کردم یه سری کله بالا سرم دیدم که از وسطشون آسمون آبی رنگی به صورت دایره، شکل گرفته بود.- نیما مگه نمی بینی حالش بده. برو یه لیوان آب وردار بیار&#8230;به خودم گفتم: اااااااه!!! اینا باز جاهای خوب منو بیدار کردن&#8230; تازه می خواستیم شروع کنیم! ای بگم خدا چی کارتون نکنه!!!!!!- امیر، بابا بهتری؟؟؟ سرت که دیگه گیج نمی ره؟؟؟ بیا اینو بخور ایشالا حالت بهتر می شه&#8230;با یه نفس تا ته سر کشیدم. یکم آروم تر شدم.به خودم گفتم: این تاب اونجا چیکار می کرد؟ چجوری رفته بود اونجا؟کمرمو از رو زمین بلند کردم وبا دستم به بقیه اشاره کردم که برن کنار&#8230; هرچی نگاه کردم، تابی ندیدم. سریع از سر جام بلند شدم و عین دیوونه ها دور خودمو نگا کردم&#8230;- امیر چیه؟ چیزی یادت اومد؟- تاب&#8230; اینجا یه تاب بود. کجا بردیدش؟- کدوم تاب پسرم؟ ما که اصلاً تابی نداریم.- بابا خودم دیدم!!! ببین&#8230; اونا&#8230;. اونجا بود، یه دختربچه هم روش بازی می کرد.- نه بابایی&#8230; توهم زدی، اشتباهی دیدی&#8230;آروم کمکم کردن و به اتاقم بردنم. همین جوری داشتم فکر می کردم: یعنی چی؟ مگه می شه؟ اول که اون دختربچه بعدم بهار!!! اونا خیلی شبیه همن. یعنی چه نسبتی می تونن باهم داشته باشن؟؟؟ چرا هردوشونو رو یه تاب دیدم؟؟؟- شاید اون بچگی بهاره&#8230; شاید اون موقع تاب داشتیم و اون فامیلی، همسایه ای، چیزی بوده، میومده اینجا و با من بازی می کرده&#8230; برای توجیهش چیزی بهتر از این پیدا نکردم. همین جوری تو عالم خودم بودم که مامانم صدام زد: امیر&#8230; با توام&#8230; امیر&#8230; کجایی؟؟؟به خودم که اومدم دیدم تو اتاقمم و مامان، بابام کنارم نشستن&#8230;- مامان، من چرا این جوری شدم؟؟؟ یعنی چه بلایی داره سرم میاد؟؟؟اشک تو چشای مامانم جمع شد و گفت: عزیزم دکترتم گفت اینا یه چیزای موقتی&#8230; زود حالت خوب می شه&#8230; قول می دم.رفتم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو سینش. ریتم صدای تپش قلبش برام نقش یه موسیقیه ملایمو بازی می کرد&#8230; راستش خیلی آرومم می کرد&#8230;خیلی نگذشته بود، که بابام گفت: فردا جمعه قرار ببرمت یه جای باصفا تو دل کوه&#8230; وقتی بچه بودی عاشق اونجا بودی&#8230; عشقت این بود که ببریمت اونجا. وقتی هم بهت می گفتیم قراره بریم مثل فرشته ی کوچولویی بال درمیاوردی&#8230;مامانم دستشو کشید رو سرمو گفت: هی&#8230; یادش بخیر&#8230; انگار همین چند دیقه پیش بود&#8230; بچه ی خیلی بانمکی بودی&#8230; چقدر زود بزرگ شدی.این حرفاشون خیلی آروم ترم کرد و بعد یه نفس عمیق، به حالت عادیم برگشتم.مامانم سرمو تو دستاش گرفت و از رو سینش بلند کرد. پیشونیمو بوسید. تو چشام نگاه کرد و گفت: شنبه هم میریم پیش دکتر، ببینه حالت چقدر بهتر شده.گفتم: باشه. راستی یه چیز یادم اومد.همون جوری که سرمو ول می کرد، گفت: چی؟- این که قدیم تو حیاط یه تاب داشتیم.یکم سکوت کرد. بعد گفت: نه نداشتیم.بابامم با تکون دادن سرش حرف مامانمو تأیید کرد و گفت: این قضیه ی تاب چیه که تو حیاطم هی می گفتی؟- راستش بهارو دیدم که داره روش تاب بازی می کنه&#8230; خیلی ناز شده بود&#8230;حس کردم بابام خشکش زد. مامانمم یه دونه اشک از گوشه ی چشمش رو اون گونه ی لطیفش سر خورد و پایین اومد.یکم تعجب کردم، گفتم: چرا ماتتون برد؟ هم بازیه بچگیام بود درسته؟هیچی نمی گفتن. فقط داشتن بهت زده همدیگه رو نگاه می کردن&#8230;- چرا اونجوری نگا می کنین؟؟؟ زنمه دیگه&#8230; راستی الان کجاس؟؟؟ مگه من خودم خونه ندارم، پس اینجا چیکار می کنم؟؟؟بابام به پته پته افتاد: مممممم&#8230; مادرش مریض بود، اومد سریع رفت&#8230;گفتم: دیدی مامان!!!! گفتم بهار اینجا بود گفتی نه&#8230; تازه بابا! اومد بهم سرم زد&#8230;نمی دونم چرا ولی حس کردم بابام چشاش چهار تا شد&#8230;- ما دیگه یواش یواش بریم مهمونا رو بدرقه کنیم.اونا رفتنو منو با هزارتا سوال تنها گذاشتن. من هنوز نفهمیده بودم که چرا بابام اون روز منو اون جوری زد. چرا وقتی درباره ی بهار صحبت می کنم همه یه جوری می شن و&#8230;.اما می دونستم که خیلی چیزا درباره ی خودم بود که باید کشفشون می کردم. چیزایی که هرروز پیچیده تر میشن و منو بیشتر درگیر می کنن&#8230;اون روز خیلی به خودم فشار آورده بودم. برا همین اولای شب ازشون یه مسکن گرفتم و با یاد عشقم دفتر اون شب رو بستم.فردای اون روز، تا عصر اتفاق خاصی نیفتاد. عصر هم طبق گفته ی بابام به همون کوه رفتیم. تو راه بیشتر درباره ی خاطرات بچگیم و این جور چیزا برام تعریف کردن اما چیزی یادم نیومد. یه حدود نیم ساعتی تو راه بودیم که بالاخره رسیدیم.- پسرم تنهات می ذاریم. راه برو و با خودت فکر کن شاید حافظت برگرده. ببین ما اونجا می شینیم. خسته شدی بیا اونجا.- باشه&#8230;وقتی وارد اون مکان تفریحی شدم، خودم یه لحظه شک کردم که اونجا بهشته یا زمین!!!!یه پارک بسیار زیبا و سرسبز در دامنه ی کوه با آبشارهایی نسبتاً بلند که در نهایت تشکیل یک رود می دادند و از وسط پارک می گذشتند. یک سفره خانه ی سنتی هم کنار رود بود که خیلی با صفا بود و اونجوری که بابام تو راه می گفت، غذاهاش معرکه بودند.بابام راست می گفت، اونجا خیلی برام آشنا بود. همون جوری داشتم قدم می زدم و از اون هوای پاک بالای کوه لذت می بردم، که یهو دو نفرو لب رود کنار پل دیدم. خیلی آشنا میومدن. یکم که نزدیک تر رفتم قلبم ریخت!!!! خدای من چی می دیدم؟؟؟؟ خودمو بهارو می دیدم، که خیلی آروم اونجا نشسته بودن و داشتن با هم می خندیدن و به اردکا غذا می دادن.بهار یه مانتوی مشکی خیلی ناز و نسبتاً تنگ تنش داشت، جوری که تمام انداماش مشخص بودن. یک شال سفید طرح دار هم که با مانتوش ست بود، رو سرش داشت.اونجا شلوغ بود اما اونا فقط حواسشون به همدیگه بود و غرق در دنیای قرمز رنگ خودشون شده بودن&#8230; هردوشون پشتشون به من بود اما من می تونستم شادی رو تو صورت هردوشون حس کنم&#8230; یکم که گذشت شروع کردن به آب بازی و خیس کردن همدیگه!!!همون جوری غرق تماشای اونا بودم، که یکدفعه بهار برگشت و منو نگا کرد. سریع بلند شد و سمتم دوید. سرجام خشکم زده بود. نمی دونستم چرا اما یکم ترسیده بودم!!! هر قدمی که به سمتم میومد ترسم بیشتر میشد. تا این که به سادگی از کنارم گذشت و سمت آبشار پشت سرم رفت&#8230;برگشتم ببینم امیر چیکار می کنه که دیدم یه قدمی منه و اونم داره می دوه اما اون داشت می خورد به من. خواستم جاخالی بدم که&#8230;- وای امیر&#8230; این آبشار چقدر قشنگه&#8230;- خیلی تند میدویا&#8230; فکر من پیرمردم باش دیگه&#8230;زد تو سینمو گفت: خودتو لوس نکن&#8230;دستشو کرد زیر آبشار و برگشت منو نگا کرد و گفت: وووووویییییی!!!! امیر خیلی سرده&#8230; آخ چه کیفی میده!!! بیا&#8230; توام دستتو بیار&#8230; خیلی حال میده!!!!یکم با هم خندیدیم، تا این که خنده هامون محو شد. یکم جدی چشم تو چشم شدیم که دیدم بهار داره نیش خند می زنه!!!گفتم: چی شده می خندی؟- می خوای بدونی چرا؟؟؟- آره دیگه&#8230;- خب پس سرتو بیار جلو تو گوشت بگم&#8230;گوشمو که بردم نزدیک سریع یکم آب ریخت رو سرمو فرار کرد. منم سریع دهنمو پر آب کردم و افتادم دنبالش&#8230; رفت تو چمنا. داشت منو نگا می کرد و می خندید که نمی دونم چی شد خورد زمین آخه بیچاره کفشاش یکم پاشنه داشتن!!!!!همین که رسیدم بهش، خندید و گفت: حال کردی چه جور حالتو گرفتم؟؟؟منم آب تو دهنمو تو لپامو دادم و سرمو به نشونه ی آره گفتن تکون دادم&#8230;لپامو که اونجوری دید، خندش بیشتر شد و گفت: چرا لپاتو اون جوری کردی؟یه لحظه خندش محو شد و گفت: نه&#8230; امیر نه&#8230;. تو رو خدا&#8230;. نه&#8230;من چشمامو یکم گنده کرده بودم و با همون لپای آویزون سرمو تکون می دادم. اون همون جوری که رو زمین بود خودشو به عقب می کشید و من مثل آدم آهنی خودمو بهش نزدیک می کردم. التماساش بهم افاقه نکرد و تموم آبو با همه ی مخلفاتش رو سرش خالی کردم!!!!!!همون جاری آب داشت از رو صورتش میومد پایین. اونم دهنشو باز کرده بود و فکر کنم داشت خودشو کنترل می کرد که سر و تهم نکنه!!!!!!!! بدجور کفری شده بود و منم داشتم بهش می خندیدم که گفت: ای خدا بگم چی کارت نکنه&#8230; ببین چی کارم کردی!!! من یه ذره ریختم، بعد تو اومدی منو شستی؟؟؟!!!!!نمی دونم چرا اما دوست داشتم اذیتش کنم. برا همین یه حالت بی گناه بودن به خودم گرفتم و گفتم: به خدا منم یه ذره آب برداشته بودم، نمی دونم بقیش چی بودن که قاطیش شده بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!محکم زد تو سینمو گفت: ای کثافت&#8230; حالمو بهم زدی&#8230;یه دستمال از کیفش دراورد و خودشو پاک کرد، که صدای قار و قور شکمم دراومد!!!! بهار خندش گرفت و گفت: وای وای!!!! منو نخوری؟؟؟؟ بهش یه خنده ای کردم و گفتم: الان میریم یه غذایی بهت می دم که انگشتاتم باهاش بخوری!!!! اما قبلش می خوام بریم چند تا عکس یادگاری بندازیم.وای که موقع گرفتن اون عکسا خوشگلم چه نازی می کرد!!!!!! ساعت حدوداً هفت شده بود. بردمش یه سفره خونه که دقیقاً کنار رود بود. جایی که بهمون برای نشستن دادن خیلی باصفا بود. صدای شرشر آب کنارمون و آبشار نقش یه موسیقی آرامش بخشی رو برامون بازی می کرد. شامو با هم زدیم. انصافاً خوش مزه بود و بهار هم خیلی خوشش اومد. اون وسطا هم هر از چند گاهی یکم از نونامونو تیکه تیکه می کرد و می ریخت جلوی اردک ها. اردک ها هم دورش جمع می شدن و اون با یه زیبایی خاصی غرق تماشای اون اردکا می شد.- امیر&#8230; امیر&#8230; اونو ببین چقدر نازه&#8230; اون مشکیه رو ببین چجور می خوره&#8230;وای!!! با این کاراش بازم یاد همون دختر بچه ی معصوم افتادم!!! بعدش یه قلیون برامون آوردن و یه چند پکی باهم زدیم. یواش یواش خورشید داشت غروب می کرد و نسیم خنکی می وزید. وای که قلیون تو اون هوای بالای کوه چقدر می چسبید!!! من که زیاد اهل دود نبودم و بهار هم به خاطر خجالت از من خیلی کم کشید.یکم که گذشت دستشو گرفتمو ازش خواستم دنبالم بیاد تا یه چیزی نشونش بدم. هوا تقریباً تاریک شده بود.یکم که راه رفتیم، بهش گفتم: چشماتو ببند، که می خوام یه چیز خیلی خوشگلی نشونت بدم&#8230;از پشت دستامو گذاشته بودم رو چشاش. چند قدم بردمش جلوتر تا به یک سری حصار رسید. آروم دستمو از روی چشاش برداشتم. کمکش کردم یه پله بره بالای حصارا. بعدم دستاشو باز کردم.از پشت هم هی تو گوشش می خوندم: جر نزنی بلا!!! چشاتو وا نکنی!!!!خودمم پشتش ایستادم. نسیم خیلی خنک و ملایمی می وزید.وقتی همه چی آماده شد، گفتم: حالا وقتشه&#8230; باز کن. آروم چشاشو وا کرد و با نهایت تعجب گفت: وای!!! خدای من!!!!! امیر!!!! چقدر خوشگله!!!!!!!! وای من دارم پرواز می کنم!!!یه پرتگاه از پارک بود که از اونجا کل شهر دیده می شد. تو شب نور چراغا جلوه ی خاصی به شهر داده بودن. من پشت بهار بودم و بهار همون جوری مات و مبهوت به شهر نگاه می کرد و دستاش باز بودن.یه لحظه زیر پاشو دید و با ترس گفت: امیر من می ترسم&#8230; یه وقت نیفتم؟؟؟؟- نترس&#8230; حواسم بهت هست&#8230;- امیر&#8230;- جانم- اگه خودمو ازین جا بندازم پایین چی کار می کنی؟؟؟- هیچی می خوای چی کار کنم؟؟؟!!! تا چهلمت صبر می کنم بعدشم میرم با اون دختر خاله ی خوشگلت دوست می شم!!!!- لوس نشو دیگه&#8230; جدی پرسیدم&#8230;- ممم&#8230; اون موقع منم پشت سرت می پرم!!! عین تایتانیک &#8220;You jump, I jump&#8221;با شنیدن این حرف یه خوش حالی خاصی رو تو چشاش حس کردم&#8230; دوباره مشغول دید زدن شهر شد، که تو یه لحظه یه گردنبند طلا با پلاک قلب دور گردنش بستم. از همون پشتم تو گوشش زمزمه کردم: تموم زندگیم تولدت مبارک&#8230; یه نگاه به گردنبند کرد. یه نفس عمیق کشید و لبخند خیلی زیبایی تحویلم داد.بعد دستاشو با دستام بستم و تو سینش گرفتم و از پشت یکم بیشتر خودمو بهش چسبوندم. به پوست لطیف گونه اش بوسه ای زدم و گردنمو گذاشتم رو شونشو سرامونو بهم تکیه دادیم و برای یک مدت هر دومون به اون ترکیب نور های زیبای شهر خیره شدیم. در این مدت هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. بعد یکم سرمو از رو شونش برداشتم. در همون لحظه با صدایی یکم بغض کرده بهم گفت: خیلی دوستت دارم و سرشو چرخوند و منو نگاه کرد. لباش تو نور ضعیفی که پشت سرمون بود می درخشید. اون چشمان سبز رنگش رو هم خمار کرده بود. اون جایی که ایستاده بودیم، تاریک بود و دید ضعیفی نسبت به ما داشتند. اون درخشش لب ها و اون خماری دیوونه کننده باعث شد که به آهستگی و زیبایی لبامون به هم گره بخوره. اون لحظه چشامونو بستیم و شروع به خوردن لبای همدیگه کردیم. آروم با دندونام لباشو می کشیدم و زبونمو می بردم تو دهنش. اونم داشت همکاری می کرد و با زبونش دور لبامو می کشید. هم زمان دستاشو آورد دورگردنم حلقه کرد. من هنوز پشتش بودم و اون با کج کردن سرش داشت ازم لب می گرفت. نمی دونم چقدر گذشت تا این که من دستامو از پشت دور سینش حلقه کردم و یواش یواش اونو به خودم فشار دادم. در همون لحظه لبشو از لبم جدا کرد و یکم ازم فاصله گرفت و گفت: داری چی کار می کنی؟ وقتی صورتمو دید چیزی نگفت و دوباره شروع کرد به دیدن شهر. اون لب گرفتن یه حالی بهم داده بود که تا چند دقیقه نمی دونستم کجام!!!!!!!! وای که چه احساس شیرینی بود. از اون حالتی که داشتم فهمیدم این اولین بوسه ی عاشقانه ی زندگیم بوده. یکم که حالم بهتر شد، به خودم اومدم و یکم خودمو سرزنش کردم که چرا باعث شدم عزیزترین کَسم فکر کنه به خاطر سکس باهاشم. واقعاً هم تو فکر سکس باهاش نبودم. همین که می دیدم خیلی دوستم داره، خیلی بیشتر از سکس برام ارزش داشت. رفتم ازش به خاطر این که کنترلمو از دست دادم، عذرخواهی کنم که دیدم داره گریه می کنه. اولش فکر کردم به خاطر کار منه.بعد از این که عذرخواهی کردم گفت: به خاطر چیز دیگه ایه&#8230; آوردمش و روی نیمکتی نشستیم و بهش گفتم بهم نمی گی چی شده عزیزم؟ بعد یکم سکوت با هق هق ازم خواست که بهش اجازه بدم یکم روش فکر کنه و دفعه ی بعد بهم بگه. منم اصلاً نمی خواستم بهش فشار بیارم.گفتم: باشه خوشگلکم&#8230; سرشو گرفتم تو سینمو یکم نوازشش کردم. با موهاش بازی کردم تا یکم آروم تر بشه. همون جوری که سرش رو سینم بود گفت: امیر- جانم.- ببخشید که بخاطر گریه هام این همه خوشی رو خراب کردم.با دستام سرشو از رو سینم برداشتم و بین دستام گرفتم. با شستم اشکاشو پاک کردم و با لبخندی گفتم: این چه حرفیه عزیزم؟؟؟؟ چشماش تو نور درخشش خاصی داشتند. خیلی معصومانه دوباره بهم خیره شدیم و همون جوری که سرش تو دستام بود، دوباره شروع به لب گرفتن کردیم.یکم که گذشت گوشیه بهار زنگ زد. مادرش بود. ازش پرسید: کی جشنتون تموم میشه؟گفت: خوشگلم آخراشه تا دو ساعت دیگه خونم. من از خودم پرسیدم چرا از خونه کسی به من زنگ نمی زنه؟ این اعتماده یا بی اهمیتی؟؟؟؟؟؟ گوشیمو درآوردم و دیدم یک اس اومده. از داداشم بود. نوشته بود: گردن بندو بهش دادی؟به خودم گفتم: اون از کجا می دونه؟خندیدم و گوشیمو گذاشتم تو جیبم.وقتی بهارو نگا کردم، دیدم یک آینه از کیفش درآورده و داره گردن بندو نگا می کنه.ا: از قلبش خوشت میاد؟ب: خیلی خوشگله، مرسی!دستمو انداختم دور گردنشو کنار هم بهمدیگه چسبیدیم. سرشو گذاشت رو شونم. یکم سکوت کرد. بعد گفت: امیر&#8230;- مممم&#8230;- امروز بهترین روز زندگیم بود&#8230; ازت ممنونم که چنین روزی رو برام خلق کردی&#8230;با شیطونی تمام گفتم: اما اصلاً به من خوش نگذشت&#8230;سرشو از رو شونم برداشت و با اخم نگام کرد و گفت: آخه چرا؟- همه ی غذامونو که دادی به اون اردکا!!!! به من هیچی نرسید!!!! دارم از گشنگی میمیرم!!!!با دستش محکم کوبید تو سینم و گفت: اه&#8230; چقدر لوسی!!!!!گفتم: چته دیوونه دردم اومد!!!!- آره دیوونه ی توام دیگه امیر جووون!!!!یه لحظه حس کردم دست یکی رو چشامه&#8230; نمی دونم چرا اما گفتم: بهار تویی؟؟؟یه صدای مردونه گفت: بهار کیه دیگه؟؟؟ دستشو از رو چشام برداشت وگفت: منم نیما&#8230;. چیه عین منگلا دو ساعت نشستی اردکا رو نگا می کنی!!! پاشو که شامو آوردن بیا بزنیم که داره از دهن میافته&#8230;گفتم: لعنت به تو&#8230; تازه داشتم&#8230;- تازه چی؟ می خواستی بکنیش!!!!!!!!- وایسا بهت بگم می خواستم چی کارش کنم!!!سریع دوید و رفت پیش خونواده&#8230; بعد از این که شامو خوردم، رفتم کنار همون لبه ی پرتگاه و شروع به نگاه اون ترکیب نورای شهر کردم. همش تو فکر بودم&#8230;.یعنی من انقدر تو زندگیم خوش بخت بودم؟ یکم خوش حال شدم. سرمو رو به آسمون کردم و از ته دل گفتم: خدا جون قربونت برم، که چنین عشقی رو به من هدیه کردی&#8230;یه احساس خیلی خوبی رو یدک می کشیدم اما این خاطره بازم سوالای زیادی برام ایجاد کرده بود. مثل: دختر خاله ی بهار کیه؟ چرا بهار گریه می کرد؟ و&#8230; اما مهم ترین سوالی که از چند وقت پیش تو ذهنم ایجاد شده بود این بود که این کارا مثل عشق بازی و بعدشم تازه عروسی! برای یه پسر 18 ساله زود نیست؟؟؟!!!شاید این سوال پیچیده ترین سوالی بود که تا اون موقع تو ذهنم داشتم اما بازم در جواب دادن بهش&#8230;تو عالم خودم بودم، که یه صدایی شنیدم&#8230;- قشنگه؟وقتی سرمو چرخوندم، بهار خودمو دیدم که با همون لباسای تو خاطرم کنارم ایستاده بود. یه ناراحتی خاصی رو تو چشاش می تونستم ببینم.بهش گفتم: آره خیلی قشنگه اما پیش زیبایی تو، هیچی نیست&#8230;.یه لبخند تلخی زد و اومد کنارم ایستاد. گفت: امیر هنوز دوستم داری؟- معلومه دیگه&#8230; عاشقتم&#8230;- امیر- جانم- من می ترسم.- چرا؟- آخه می خوان&#8230; آخه می خوان&#8230;- ده بگو نصفه جونم کردی&#8230;- آخه می خوان ما رو از هم جدا کنن.- معلومه داری چی می گی؟؟؟ کیا؟؟؟- مامانت، بابات و همه&#8230; می گن ما به درد هم نمی خوریم. ادامه ی دوستیمون به صلاح نیست و باید ادامه تحصیل بدیم&#8230;با شنیدن این حرف داشتم دیوونه می شدم. برای چند لحظه دوباره سرمو چرخوندمو به شهر خیره شدم. پس بگو چرا هر وقت حرف بهارو وسط می کشیدم اونا هی رنگارنگ می شدن!!! من که دیگه بچه نیستم که اونا برام تصمیم بگیرن. اونا اصلاً حق چنین کاریو ندارن&#8230;- امیر&#8230; داریم می ریم بدو بیا.به خودم که اومدم بهار پیشم نبود و نیما داشت صدام می کرد&#8230;موقع رفتن هی اطرافمو نگا می کردم. فکر می کردم خوشگلم از ترس خونوادم قایم شده اما کسی رو ندیدم. می خواستم بهش دل گرمی بدم. آخه نمی خواستم بذارم اونجوری از پیشم بره. حرفم تو گلوم خشک شد. موقع برگشتن تو ماشین سریع گوشیمو دراوردمو بهش اس دادم اما جواب نداد. از یه طرف تمام حواسم پیش بهار بود، از یه طرفم باید سوالای مسخره ی بابامو جواب می دادم&#8230; تا آخر شب منتظر موندم و چند بار دیگه هم بهش اس دادم اما ازش اصلاً خبری نشد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175311</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس از کون تو کهکشان راه دور</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d9%87%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d9%87%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 19 Jun 2019 05:51:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[:نميدونم]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اونطرف]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بيشتره]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناشو]]></category>
		<category><![CDATA[پستونهاي]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[ترتيبشو]]></category>
		<category><![CDATA[تيشرتش]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[خنديدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[دستهام]]></category>
		<category><![CDATA[دندوناش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[كوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنم]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[ميتركيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميتركيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميدادم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميگرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوره]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[نميتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[يكدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[لیلا يه سکسی دختر 23 ساله است با قد 170 شاه کس تپل و سفید و سینه ای بزرگ و کونی گشاد که در هر هفته یکبار کونی خونه ما مياد. يادم تازه مادرم جهت خريد رفته بود بیرون از خونه ، من جنده هم عاشق او بودم تا یکروز سوارش بشم. چند باري ترك [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				لیلا يه سکسی دختر 23 ساله است با قد</p>
<h3>170 شاه کس تپل و سفید و سینه ای بزرگ و کونی</h3>
<p>گشاد که در هر هفته یکبار کونی خونه ما مياد. يادم تازه مادرم جهت خريد رفته بود بیرون از خونه ،</p>
<h4>من جنده هم عاشق او بودم تا یکروز سوارش بشم. چند</h4>
<p>باري ترك موتورم سوارش كرده بودم پستون و هربار كه ترمز جلو رو ميگرفتم پستونهاي گندش به پشتم مي چسبيد واقعا</p>
<h5>جان میداد کوس بکونیدش حالي به حولی ميكرد خيلي تو نخش</h5>
<p>بودم بردمش داخل اتاق به خودم گفتم حالا موقعشه پستوناشو گرفتم توي دستهام از همون لحظه به خودم قول دادم كه هر سکس داستان جوري شده ترتيبشو</p>
<h6>بدم . يكروز لیلا اومد پيشم سلام كرد ایران سکس و پرسيد</h6>
<p>كه چیکار می کنی گفتم دارم ميرم حمام گفت منم با خودت ميبري حمام گفتم آخه ، گفت آخه نداره بیا بریم با من حال کن دیگه این که كاری نداره nيدم خيلي مایله گفتم چيه جواب داد هیچی همینطوری &#8230;. فکر میکردم واي اگر كيرگلفتم به کون گندش گيرکنه چی میشه توی این فکر بودم یک لحظه احساس کردم یکی داره كيرمو آروم آروم مک میزنه نگاه کردم دیدم لیلا داره میخوره من هم دستمو دور كمرش گرفتم و اونو چسبوندم به خودم واي كه كيرم داشت ميتركيد دستمو يكم بالاتر زيرپستوناش بردم يكم فشاردستمو زياد كردم واي كه چه حالي ميداد خودم انداختم رو ران کلفتش و شروع کردم به گاز گرفتن از بدنش. کیرم داشت بزرگ و بزرگتر میشد تا به حد نهائی خودش رسید حدود سی سانت ، با دیدن کیرم شروع به گريه كرد من بهش خنديدم گفتم بلند شو عيبي نداره تا نبینی و نخوري كه زن نميشی بلندش كردم سینه اش رو بغل کردم نشستم روی پاهاش . گفتم چيه گفت درد ميكنه گفتم بيا چش شده اومد نشت پاچه شلوارشو بالا زدم واي عجب ساق پاي زيباي داشت تازه موهاشو زده بود داشتم به زانوش نگاه ميكردم كيرم باز بي جنبه بازي در آورده بود و هی تکان میخورد عین درختی که باد میخوره می جنبید آروم داشتم با ساق پاش بازي ميكردم نميدونم چي شد كه صورتمو بردم جلو يك بوس كوچولو به لپش زدم ديدم چيزي نمیگه آروم آروم بوس گرفتنم تبديل شد به لب گرفتن ديدم داره لذت میبره ولبم رو ميك ميزنه گفت كسي نمياد؟ گفتم خيالت راحت باشه هيچكس نمياد. گفت نه اينجا نميشه بلند شدم بریم خونه ما هیچ کس نیست گفتم بيا تا كسي نیومده کارو تموم میکنم اومد بردمش تو دراز كشيد پهلوش و اونو به خودم چسبوندم باز هم شروع كردم به لب گرفتن واي چه حالي ميداد ديگه داشتم منفجر ميشدم دكمه پیرهنشو باز كردم و تيشرتش رو بالا زدم يه سوتين بنفش بسته بود دستمو بردم زيرشو پستونهاي گندش و داغشو تو دستم گرفتم واي كه چه حالي ميداد داشتم ميتركيدم ديدم دستشو برد رو كيرم و داره كيرمو فشار ميده گفت فشاربدم؟ گفتم آره گفت محكم گفتم آره گفت دردش نمياد گفتم نه كيرمو دادم دستش كمر شلوارشو باز كردم شلوار و شورت رو باهم كشيدم پايين يه كوس 23 ساله ناز و نوبر با يكم مو واي نميدونم چي شد كه زبونم رو گذاشتم روش صداي اخ اوفش بلند شد كيرمو بردم جلوي دهنش. گفت بدم مياد بهش گفتم منكه مال تورو خوردم تو هم امتحان كن كيرمو تو دهنش گذاشته بود دندوناش كيرمو اذيت ميكرد خوابوندمش كيرمو بردم لاي پاش خيس شده بود كيرمو به كوسش ميماليدم داشت پرواز ميكرد كيرمو چرب كردم و بهش گفتم يكم درد داره اما بهت قول ميدم كه لذتش خيلي بيشتر از دردشه آروم كيرمو كردم تو كونش واي مگه ميرفت تو خيلي تنگ بود دادش دراومده بود سر كيرم رفته بود تو ولي لیلا ديگه تحمل نداشت كمرشو گرفته بودم كه يكدفعه با تمام نيرو خودمو بهش چسبوندم كه صداي جيغش تا هفت خونه اونطرف ترهم رفت ولش نكردم داشت گريه ميكرد وخواهش ميكرد كه درش بيارم بهش گفتم اگه درش بيارم دردش بيشتره ميشه خودتو شل كن تا آروم بگيره بعد چند دقيقه شروع كردم با دستم با چوچولش بازي كردن باز هم حشري شده بود آروم شروع كردم تلمبه زدن خوشش اومد بود بازهم اخ و اوخش بلند شد ديدم بدنش لرزيد تمام آب كيرمو توي كون نازش خالي كردم كيرمو بيرون كشيدم نميتونست دیگه درست راه بره این بود که او هر هفته روزی دوسه بار میآمد و من او را حسابی میگائیدم و بهش حال ميدادم.		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d9%87%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174724</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جق رو در رو دو تا جنده خانوم</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%82-%d8%b1%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%82-%d8%b1%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 05 Jun 2019 07:43:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدحام]]></category>
		<category><![CDATA[اندامش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدری]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[اینطور]]></category>
		<category><![CDATA[اینطوری]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[باشیمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودمنم]]></category>
		<category><![CDATA[پاترول]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پشتشون]]></category>
		<category><![CDATA[تحقیقات]]></category>
		<category><![CDATA[تغییراتی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[توهنوز]]></category>
		<category><![CDATA[جفتشون]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[خوابونده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواهرم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاهیش]]></category>
		<category><![CDATA[درگیری]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[رفتمبه]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سرنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سلاممن]]></category>
		<category><![CDATA[شددیگه]]></category>
		<category><![CDATA[شدمتوی]]></category>
		<category><![CDATA[شهرستان]]></category>
		<category><![CDATA[صادقیه]]></category>
		<category><![CDATA[صورتیش]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کاندوم]]></category>
		<category><![CDATA[کردمچند]]></category>
		<category><![CDATA[کنجکاو]]></category>
		<category><![CDATA[کنمفقط]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنم]]></category>
		<category><![CDATA[گفت:«چرا]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسی]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتش]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوای]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردیم]]></category>
		<category><![CDATA[میلیون]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداریم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[نیفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همونطور]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناک]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[هیچ زن و دختری سکس فیلم سکسی نداشتم و همیشه حسرت یه سکس خوب رو تو دلم داشتم ولی موقعیتش پیش نمی اومد.اطرافم هم دختر زیاد بود سکسی و اولین و نزدیک ترین دختر بهم،خواهر شاه کس بزرگم شیدا بود.خب من دو تا خواهر دارم ولی اونقدری که به شیدا احساس نزدیکی کونی می کردم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>هیچ زن و دختری سکس فیلم سکسی نداشتم و همیشه حسرت یه سکس</h2>
<p>خوب رو تو دلم داشتم ولی موقعیتش پیش نمی اومد.اطرافم هم دختر زیاد بود سکسی و اولین و نزدیک ترین دختر</p>
<h3>بهم،خواهر شاه کس بزرگم شیدا بود.خب من دو تا خواهر دارم ولی</h3>
<p>اونقدری که به شیدا احساس نزدیکی کونی می کردم نسبت به شراره این احساس رو نداشتم.گرچه نمی دونستم که سرنوشت چیز</p>
<h4>دیگه جنده ای رو برام رقم میزنه و اتفاقات طور دیگه</h4>
<p>ای می افته.شیدا خواهر بزرگم یه پستون سال ازم بزرگتر بود و شراره هم دو سال از من کوچیک تر بود</p>
<h5>و تقریبا کوس من و شراره خیلی با هم درگیر بودیم.در</h5>
<p>واقع بعد از اینکه پدرم بعد از به دنیا اومدن شراره از دنیا رفت مادرم به تنهایی ما رو بزرگ کرد و سکس داستان این درگیری من</p>
<h6>و شراره خیلی باعث زحمتش می شد.مادرم هم ایران سکس جوون بود</h6>
<p>و هم خوشکل و خوش هیکل و آرزوی هر مردی بود ولی خودش دوست داشت مجرد بمونه.حتی من هم دلم میخواست باهاش باشم.داستان من از اونجایی شروع شد که شراره کنکور داد و توی یکی از دانشگاه های تهران قبول شد و همه خوشحال بودن از اینکه شهرستان قبول نشده و البته من ناراحت بودم چون فکر میکردم بالاخره یه نفس راحتی می کشم ولی اینطور نشد. شراره شروع کرد به رفتن دانشگاه و کم کم یه تغییراتی توش دیده شد.تیپ و لباسش خیلی باز تر شد و آرایش هاش هم 180 درجه فرق کرد در واقع اصلا شراره ی قبلی نبود.یواش یواش شب دیر اومدن ها هم شروع شد و به بهونه ی رفتن به خونه ی دوستاش حتی بعضی شب ها هم خونه نمی اومد.مامانم با این قضیه مشکلی نداشت و خیلی توی این مسائل باز فکر میکرد و حتی دوست پسر شیدا بعضی شب ها پیش شیدا تو اتاقش میخوابید و منم مشکلی نداشتم ولی شراره دیگه خیلی داشت مشکوک میزد.این شد که تصمیم گرفتم سر از کارش در بیارم.هر کاری کردم نتونستم تا اینکه اون اتفاقی که میخواستم بیفته خود به خود افتاد.یکی از روزهای پاییز سال 87به یه مهمونی حوالی صادقیه دعوت شدم.اونطوری که دوستم تعریف می کرد قرار بود آخرش سکس پارتی داشته باشیم و خودش چند تا جنده هم ظاهرا دعوت کرده بود در کنار مهمونا.منم که تجربه ای تو سکس نداشتم اول رد کرد ولی بعدا به اصرار دوستم قرار شد من آخر سر نمونم و جنده ها که کارشون رو شروع کردن من دیگه برم.اینطوری شد که رفتم.توی مهمونی جمعیت زیاد بود و شاید 50-60 نفر بودیم که پسرا حدودا 20-25 نفر بودن و بقیه دختر بودن.تا ساعت 12 شب مهمونی ادامه داشت تا اینکه رفیقم اومد بهم گفت:«امیر اگه میخوای بری همین الان برو.اگه بمونی هم که منو خوشحال میکنی.میخوایم شروع کنیم». چشمکی زدم و گفتم که دیگه می رم. کتم رو برداشتم و از درب خونه بیرون رفتم و بعد رفتم به سمت در حیاط و وارد کوچه شدم. ماشینم دقیقا جلوی درب پارک بود.به سمت درب ماشین رفتم که صدای 5-6 تا دختر شنیدم.کنجکاو شدم و برگشتم و صحنه ای رو دیدم که از تعجب شاخ در آوردم.شراره به همراه 5 تا دختر دیگه با تیپ های وحشتناک سکسی و آرایش غلیظ از یه پاترول پیاده شدن و به سمت درب حیاط رفتن.خودم رو سریع پشت ماشین قایم کردم تا اونا وارد خونه بشن.سریع به دوستم زنگ زدم و گفتم:«جنده هات همینا بودن که اومدن تو؟»رفیقم خندید و گفت:«اره.چطور؟میخوای تو هم بیای تو؟»منم گفتم آره.رفیقم هم در رو زد و رفتم تو.هنوز باورم نمیشد که شراره اومده اینجا تا جنده گی کنه.به آرومی رفتم بالا و وارد شدم.توی سالن پذیرایی دنبال شراره گشتم.یه گوشه روی مبل نشسته بودو یکی دیگه از رفقا کنارش بود و دستش رو روی پاهاش گذاشته بود.منم یه جایی که دیده نشم پشت چند نفر نشستم و مشغول نگاه کردن شدم.مهمونی داشت یواش یواش وارد فاز سکسی میشد و دختر و پسرا رفته بودن تو فاز لب بازی و دست مالی همدیگه.تو همین لحظه یه دختر هم به سمت من اومد و گفت:«چرا تنهایی جیگر»روم رو بهش کردم و گفتم:«برو یکی دیگه رو پیدا کن.من دارم میرم»طرف هم یه ایییش کرد و با اکراه رفت.رفیقم داشت یواش یواش رکابی شراره رو در میاورد که یهو هم رکابی و هم سوتین صورتیش رو با هم در آورد و سینه های شراره که سفت شده بود رو هوا موند.خیلی دوست داشتم از این صحنه فیلم بگیرم ولی به خاطر ازدحام جمعیت نمیشد.باید جلو تر میرفتم.خیلی آروم از پشت مبل ها رفتم و وارد آشپزخونه شدم.حالا شراره و سعید پشتشون به من بود و هر دوشون هم به شدت مست بودن. یواش گوشیم رو در اوردم و از پشت گلدون مشغول فیلم گرفتنم از اون دوتا شدم. جو مهمونی اونقدر بالا بود که کسی متوجه من نشد. سعید کم کم رفت سراغ شلوار و چند لحظه بعد شراره رو لخت لخت روی مبل خوابونده بود و داشت کسش رو میخورد. من هم دیگه تو حال خودم نبودم و از دیدن بدن سکسی خواهرم حشری شده بودم. سعید یواش یواش بلند شد و از توی جیبش یه کاندوم در آورد و روی کیرش گذاشت.پیش خودم فکر کردم یعنی میخواد شراره رو از کس بکنه؟و این سوال رو با خودم مدام مرور میکردم که این اتفاق افتاد.سعید کیرش رو دم کس خیس خواهرم گذاشت و با یه فشار ساده کیرش تا ته توی کس گشاد خواهرم جا شد و مشغول تلمبه زدن شد.دیگه تو حال خودم نبودم و بد جوری فاز سکسی گرفته بودم.تقریبا 10 دقیقه فیلم ضبط کرده بودم و از کس دادن شراره هم گرفته بود ولی خودم هم میخواستم وارد کار بشم.گوشیم رو خاموش کردم و توی آشپزخونه تمام لباس هام رو در آوردم و یه دابل شات برای خودم ریختم و خوردم.یه کم صبر کردم و بعد خیلی آروم به سمت سعید و شراره رفتم.حالا سعید روی مبل خوابیده بود و شراره روش نشسته بود و داشت تلمبه می زد.شراره پشتش به من بود ولی سعید منو دید.یه چشمک به سعید زدم و اونم متوجه شد.دستش رو آورد رو کمر شراره و اونو روی خودش خم کرد طوری که سوراخ کون خواهرم سمت من قرار بگیره.من هم از پشت به شراره نزدیک شدم و کیرم رو به کیر سعید که توی کشس شراره بود مالیدم تا خیش بشه.یه کم با انگشتم به سوراخ کون شراره ور رفتم و شراره هم چیزی نمی گفت و کاملا توی فاز عشق و حال بود.من هم کیر کلفتم رو که حتی کل کیر سعید رو میخوابوند رو روی سوراخ کون شراره گذاشتم که یهو شراره با یه صدای حشری کننده گفت:«آخ جون.من عاشق کون دادنم.کونم رو جر بده.زود باش»و حواس مهمونی به ما پرت شد.این حرفش من رو حشری تر کرد و من کیرم رو فشار دادم داخل که یهو شراره جیغ کشید و کل مهمونی دوباره یه لحظه به ما سه نفر نگاه کردن. شراره ساکت شد و من کیرم رو دیدم که خیلی راحت تا ته توی کون شراره فرو رفت و طبق تجربه<br />
هایی که بعد ها به دست آوردم فهمیدم شراره خانوم کونی حرفه بودن اون موقع.کیرم که جا شد شروع کردم به عقب و جلو کردن.سعید چون نشسته بود کیرش تا ته توی کس شراره بود و نمی تونست تلمبه بزنه.شراره هم ثابت بود و فقط اه و اوه میکرد و منم با شدت تلمبه میزدم.منی که موقع جلق زدن خیلی سریع آبم میومد این بار انگار کمرم خشک شده بود و هر لحظه وحشیانه تر کیرم رو توی کون خواهرم فرو میکردم.حدود دو سه دقیقه به کارم ادامه دادم تا اینکه حس کردم آبم داره میاد و آبم رو با فشار توی کون شراره خالی کردم.چند لحظه همونطور ایستادم وسکوت کردم.شراره داشت آه میکشید.کیرم رو آروم در آوردم و عقب رفتم.به محض اینکه کیرم رو بیرون آوردم شراره ی حشری شروع کرد روی کیر سعید تلمبه زدن و آه و اوه جفتشون بلند شد.برگشتم آشپزخونه تا لباس هام رو بپوشم.توی حال خودم نبودم و همش به سکس گروهی که با خواهرم داشتم فکر میکردم.لباس هام رو تنم کردم و از صاحب مهمونی خدافزی کردم و سوار ماشین شدم و رفتم. مدام به کاری که کرده بودم و فیلم ده دقیقه ای که گرفته بودم فکر میکردم.کیفیت فیلم بالا بود و شراره کاملا توش معلوم بود و نمیدونستم با فیلمی که از سکس خواهرم گرفتم چیکار کنم.فقط پیش خودم مونده بودم بعد از این چیکار کنم چون شراره واقعا خوشکل ترین دختری بود که دیده بودم و میخواستم یه دفه واقعا با هم سکس داشته باشیم.بعد از اون روز کنجکاو شدم که شراره چطور این کاره شده و یه سری تحقیقات انجام دادم تا بالاخره یکی از دوستای دانشگاهیش بهم گفت دلیلش بی جنبه بودن شراره توی عرق خوردن بود و بهم گفت شراره اولین بار که سکس کرد خیلی عرق خورده بود و تو حال خودش نبود و وسط مهمونی کاملا لخت شده بوده و اه و اوه می کشیده و همونجا همزمان با چند نفر سکس کرده و پردش رو هم همونجا از دست داده بوده. بالاخره اولین سکس من هم قرار بود اینطوری باشه. بعد از اون من چندبار دیگه هم با نزدیکام سکس کردم و بالاخره با شیدای دوست داشتنیم هم سکس کردم و خب شیدا بعد از اینکه با دوست پسرش به هم زد رسما هر شب نصفه شب میاد اتاق من.در نهایت هم تونستم یه نیمه سکس با مامانم داشته باشم که این آخری مربوط به هفته ی گذشته هست و هنوز تو کفشم چون بهترین اتفاق عمرم بود و داستان جریان خیلی خیلی جالبی پیش اومد تا این اتفاق افتاد و داستانش رو به زودی براتون می نویسم.ولی در کل هنوز که هنوزه نتونستم شراره رو بکنم و نکته ی جالب قضیه همینه. وضع مالی ما به لطف ارث و میراثی که از پدرم مونده خوبه و هیچ کمبودی نداریم ولی شراره یه مدت بعد گفت که میخواد توی یه شرکت مهندسی کار کنه و بعد مامانم هم قبول کرد و همه فکر میکردیم که داره خوب کار میکنه چون پول خوبی داشت و دیگه نه تنها از مامانم پول تو جیبی نمیگرفت بلکه یه دفه در کمال ناباوری 10میلیون تومن برای خرید ماشین به مامانم کمک کرد و همه مونده بودن ولی من میدونستم خواهرم در حقیقت کارش چی بود. هیچ شرکت مهندسی وجود نداشت بلکه خواهرم به خاطر چهره و اندامش و حرفه ای بودنش یکی از گرون ترین جنده های تهران بود و ظاهرا اون طوری که آمارش رو در آورده بودم شبی بین 50 تا 100 تومن میگیره.با این وجود مادرم یه دفه میخواست شوهرش بده که شراره تهدید کرد و این اتفاق نیفتاد و خانوم هنوز از پول در آوردن سیر نشده.یکی از دوستام هم میگه شراره اینقدر در آورده که یه خونه برای کارش توی میدون رسالت خریده.فکر همه چیز رو میکردم جز اینکه یه دانشگاه رفتن، از خواهرم یه جنده ی حرفه ای بسازه. . . . .		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%82-%d8%b1%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88-%d8%aa%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174442</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 24/37 queries in 0.009 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-06-19 00:50:27 by W3 Total Cache
-->