پتلی کمر کزن

0 خیالات
0%

عمو کوچیکه تنها ده سال از من بزرگتر و چون در جوانی خیلی خوش گذرانی میکرده و اهل مشروب بود و تا چهـــل سالگی که ازدواج کرد با دختری قد بلند و خیلی زیبا و کمر باریک که هرموقع من اون رو میدیدم برای اینکه آبروریزی نکنـــــــم و خدایی نکرده زن عموی خودم دل ببندم سعی میکردم کمتر در محافلشون ظاهر شوم واین کار من هم باعث شده بود منو خجالتی تصور میکردند و عمویم چند بار پرسیده بود در خلوتی که برایت مشکلی روی داده یا دختری که دل دادی کیه برایت دست بالا بزنــــیم اما من کسی نبود که به عموی خودم بگم که گفتم چیزی نیست و کمی بیشتر تو محافل خانوادگی میرفتم تا اینکه آن روز شب جمعه با رفقا قرار بود تو یک مجلسی که دوسه تا کس ناز کم سن و سال که وحید شماره من رو به یکیشون داده بود که اگر دیر کردم تماس بگیره و منو با زبان چرب و نرمش کاری کنه که برسم اینم از اون کارای عوضی بازی های رفقا بود چون من شیر میشدم و پول مشروب یا شام رو اونا تیغ میزدن و البته اینبار تیرشون به کیر خورد موقع حمام بودنم تلفن همراهم زنگ میخوره وقتی جواب نمیشنوه طرف اس ام اس میزنه و شروع میکنه به قوربون صدقه رفتن کیر من که من موقع خواندن حشری بشوم خودم رو آنجا برسانم زن عمو که مطابق همه وقت آمده بود تو سالن تا کمی تردمیل کار کنه صدای تلفن رو میز رو میشنوه و بعد هم آمدن اس ام اس و کنجکاو میشه و بله مطلب رو میگیره و موقعی که از حمام در آمدم عطر و ادکلن مالیدم از تـو آینه دیدم که کنار در واساده و داره منو نگاه میکنه حالا من با شورت و بالاتنه هم لخت با دیدنش از تو آینه و نگــــــاهی کــه به من میکرد خود به خود جوجه خروسمون بزرگ شد تا یک خروس کامل و گوشتی شد نه این که من ضعیف باشم اما میــدونید بعضی ها با نگاه هـــای عجیب و خـــریداری آدمو نگاه میکنن که هر کسی جای من بود همینطور میشد برگشتم و دلیل آنرا پرسیدم و گفت من زن به این جوانی گیر عموی تو افتادم که تو این شش ماه از عروسی تا حالا فقط پنج بار سکس تونسته با من بکنه که برای تازه عروس شاید اگر برای فامیل نبود آبروی خاندان شوهرم رو میبردم ولی دندان رو جگر گذاشتم و حالا چرا وقتی من هستم تو که چیزی داری دندان گیر به دیگران برسه و من از تو میخوام در غیر آن فردا ظهر کارم رو تمام میکنم و آبروی خاندان تو میبرم و حرفاش مثل آجر تو سرم صدا میکرد یک آن نفهمیدم بهش حمله کردم دست خودم نبود فقط یک آن دیدم انداختمش رو تخت و دارم تلمبه میزنم و داره آبم هم میاد بدن سفیدش کبود شده بود و خودش هم کاملا راضی بنظر میامد و گفتم آبم داره میاد و گفت بریز رو سینه ام و تا کشیدم با فشاری که از درد با صدای بلند هوار میزدم و انگار شلنگ آب باشه تا آن موقع چنین ارضاء نشده بودم چند بار با فشار آب از سر کیرم پمپاژ کرد بیرون و کنارش رو تخت به پشت افتادم و تازه اون با دستش سرشو گرفته بود و تکون میداد و سرشو با زبان خودش تمیز کرد و تازه برایم شروع به خوردن کرد و سیر که شد دستش رو روی کیرم گذاشت و گفت افشین جون هروقت کارم داشتی میدونی که من آماده هستم و دیر کنی میام اینجور وصولش میکنم و پاشد و سریع خودش رو به طبقه بالا رسوند و یکساعت از آن گذشته بود و سی میس کال و انواع متلک و بد بیراه که نثارم کرده بودند و برای اولین بار تو دوسال قبل کونشون پاره شده بود که مجبور به پرداخت پول ویسکی و خرت و پرت و سرویس شام و کلا اینجور چیزا شده بودن و من هفته ای یا ده روز یکبار تا مدتها قبل از آمدنم به مادرید جور عمویم را میکشیدم و دو ماه از آمدنم گذشته بود که با خانواده که تلفنی حرف میزدم شنیدم عمویم زنش رو طلاق داده و زن عموی سابق الان همسر من در مادرید هست البته همسر که نه مادر سه فرزند من خواستم یادگاری مطلبی را در این صفحه ای داستانی بگذارم و نام من هم افشین نیست امیدوارم از آن لذت برده باشید همتون رو بخدای مهربون میسپارم در پناه خدا
1998 3 12 میڈرڈ XNUMX اکتوبر کو شہوانی، شہوت انگیز سائٹ پر لکھا گیا تھا، اور اس کہانی کا تعلق سال ستانوے اور XNUMX عیسوی سے تھا، میں ایک نوٹ بک میں لکھوں گا، اور اگر میں یہ سب لکھوں گا تو یہ بے ذائقہ ہوگا۔ یا تو میں یا وہ اور ان میں سے ہر ایک قاری کے لیے کوئی نہ کوئی موضوع دہرائے گا اور وہ اس وقت تھا جب میں نے پہلی بار پورا موضوع لکھا تھا، ان کو مار مار کر مار دیا گیا تھا اور ان میں سے اکثر نے ہماری شادی کو خاندان کی عزت کا تحفظ سمجھا تھا۔ لیکن صرف میں اور وہ اور خدا اور اب اس صفحہ کے تمام پڑھنے والے جانتے ہیں کہ ہماری کہانی میرے چھوٹے چچا کی جنسی قوتوں کی کمزوری پر لکھی گئی تھی۔

تاریخ: اگست 10، 2018

جواب دیجئے

آپ کا ای میل ایڈریس شائع نہیں کیا جائے گا. درکار فیلڈز پر نشان موجود ہے *