آمپولی که دختر عموم خواسته بود

0 views
0%

من توی داروخانه کار میکردم و دوره های بهیاری آمپول زنی را هم گذارنده بودم دختر عموم بهم زنگ زد و گفت فلان آمپول را میخوام می تونی برام گیر بیاری گفتم خیلی بد گیر میاد نسخه میخواد گفت پولش هرچه قدر باشه جور میکنم گفتم ببنیم چی میشه به هر زحمتی بود گیر آوردم و زنگ زدم و گفتم گرفتم برات گفت فردا صبح که بهرام شوهرش نیست برام بیارم گفتم باشه رفتم دمه خونه گفت بیا تو گفت چقدر شد و حساب و کتاب کردیم گفتم فقط چون این نسخه ای هست حتما باید نسخه باشه برای زدن آمپول گفت اگه میخواستم که همون اول نسخه میگرفتم بلدی بزنی یا نه گفتم باید توی پا بزنی توی دست نمیشه گفت طوری نیست گفتم بهرام نیاد شر بشه برام گفت نترس سر کاره گفتم الکل داری گفت آره گقفتم بیار و بخواب روی تخت خوابید یکم تپل بود و قلقکی اومدم بدم شلوار و شورتش را پایین قلقک میشد گفتم ای بابا عجبا مگه تو با شوهرت کار نمیکنی گفت از پشت قلقلک میشه و گفت یه چند ثانیه صبر کن الان خوب میشه گفتم یکم عجله کن برام شر نشه گفت خوب بزار دستت را ببرم سمت باسنم گفتم خوب ببر دست من را مالوند به باسنش باز هم قلقلک میشد گفتم این جوری فایده نداره صبر کن دستت را بردار یه دفعه ای شلوار و شورتش را تا وسط رانش کشیدم پایین و نشستم بین دو پاش و رانش را سفت بین دو پام گرفتم گفت گریه ام گرفت بابا الکل را زدم به باسنش پام را شل کردم و گفتم شل بگیر گفت نمیتونم قلقلک میشه گفتم بابا مگه دفعه اولته آمپول میزنی زود باش بابا کار دارم گفت این بهرام پدر سوخته یه کارهایی با من میکنه که من قلقکی شدم گفتم خوب حالا چکار کنم بابا عجله کن کار دارم گفت میشه یکم پشت من را ماساژ بدی تا حساسیتش کم بشه گفتم ببین میتونی یه شر برام درست کنی گفت تو از چی میترسی میخوای هم ی لباس هام در بیارم و برات ساک بزنم گفتم از تو بعید هم نیست گفت بزار شلوار و شورتم را در بیارم یکم ماساژ بده تا بلکه برطرف بشه من که پسش ور نیومدم اخرش لخت شد و گفت از سرم شروع کن به ماساژ دادن تا پام گفتم از پشت گفت از هر طرف خواستی گفتم باشه از جلوی بدن شروع کردم رسیدم به التش دیدم دوباره قلقلکش میشه گفتم پس تو با این بهرام بیچاره چطوری سکس می کنی گفتم هولکی میخوابه روم منم له میشم اون زیر دیگه قلقک هم یادم میره گفتم ببین من الان باید برم کار دارم یه دفعه هم بهرام میرسه میگه تو با این وضع داری چکار میکنی گفت شلوارت را بکش پایین گفتم مگه بهرام راضیت نمیکنه گفت نه بابا فقط بلده بخوابه و آبش که اومد ول کنه بره دیگه کجا من را ارضا میکنه گفتم پس آمپول زدن بهانه بود گفت تو چه کار به اون داری بیا حساسیت من را بر طرف کن گفتم لباست را بپوش بهت زنگ میزنم بیا به اون آدرس موتور پای در است مردم مشکوک میشند رفتیم خونه خالی و الباقی ماجرا بعد ها از بهرام جدا شد و با من ازدواج کرد نوشته

Date: August 23, 2018





Leave a Reply

Your email address will not be published.