از بچگی تا ازدواج

0 بازدید
0%

سلام خدمت همه دوستان من تقریبا چهار سالی هست که داستان و خاطرات شما رو میخونم و حال میکنم و امروز هم قصد دارم خاطره خودم را براتون بگم امیدوارم که خوشتون بیاد اسمم آرش هست و متولد 12 مهر 66 بچگی من هم مثل همه بچه دهه شصتی های عزیز سپری شده بود تا سال84 که تازه پیش دانشگاهی رو شروع کرده بودم من یک برادر که سه سال از من کوچکتره و سه تا خواهر که دوتاشون بزرگتر از من و ازدواج کرده بودند و یک خواهر کوچک که اونموقع پنجم دبستان بود از خانواده هم که بگم کاملا پدرسالاری و کسی حق نداشت روی حرف پدر حرفی بزنه و ما هم خیلی احترام پدر مادر برامون مهم بود پدرم یه مغازه لباس فروشی داشت که همیشه بعد از مدرسه میرفتم کمکش و حتی تکالیف مدرسه و یا اگه امتحان داشتیم تو مغازه درس میخوندم منم اون زمان یه پسر هجده ساله درس خون ولی خیلی شیطون و شلوغ طوری که همیشه نمره انظباطم از نمره فیزیک و شیمی کمتر بود تا پیش دانشگاهی نمره زیر 15 نداشتم و بعد هم که کنکور سراسری رتبه 511 علوم تجربی شدم در ضمن تو تیم فوتبال منطقه هم بودم و همیشه دروازه بان خوبی برای تیمم بودم در کل پسری بودم که تو فامیل یا محل دخترا تو کفم بودند ولی من زیاد بهشون محل نمیذاشتم نه اینکه از دخترا بدم بیاد تازه بعضی وقتا شیطونی یا اذیتشون میکردم مثلا چشمک یا بوس فرستادن یا لبخند که دلشون خوش باشه ولی بیشتر از این جلو نمیرفتم و یه جورایی خودمو مغرور میگرفتم خلاصه یکی از روزهایی که از مدرسه به خونه اومدم مادرم بهم گفت آرش جان مبارکت باشه ما پری نوه ی خاله ی بزرگم که دو سال از من کوچکتر بود را برات نامزد کردیم و ایشالله توی همین ماه جشن عقد میگیریم من که شوکه شدم و گفتم من زن نمیخوام و میخوام درس بخونم و از این حرفا هیچ فایده ای نداشت و گفتند الان عقد میکنید و عروسی باشه چهار پنج ساله دیگه از پری بگم که یه دختر شونزده ساله ناز و خوشگل و خیلی خجالتی که من شاید کلا ده بار بیشتر ندیده بودمش اونم تو مهمونی یا سیزده بدر که تنها کلمه ای که بین ما رد و بدل شده بود فقط سلام بود خلاصه گذشت و رفتیم سر سفره عقد و خدایش پدرم جشن بزرگی برام گرفته بود و خیلی خرج کرده بود خب آخه پسر اولیش بودم و منم خیلی پدرمو دوست داشتم حتی بیشتر از مادرم وقتی رفتم آرایشگاه دنبال پری واقعا مثل یک فرشته کوچولو ناز و خوشگل شده بود بعدش منو بردند کنارش نشوندند که ضربان قلبم روی هزار رفته بود و پری هم بس که خجالتی بود حتی سرش رو هم بالا نمیکرد و یادمه وقتی از همسایه ها یا فامیل مارو کنار هم دیدند همشون میگفتند وای چه عروس داماد نازی خلاصه چهار ماهی از عقدمون گذشته بود و من تو این چهار ماه چهار بار بیشتر پیش پری نرفته بودم که دفعه اولش اصلا به هم دست هم نزدیم ولی دفعه های بعدش کم کم بغلش میکردم و لباشو میبوسیدم که واقعا لبای پری شیرین ترین طعمی بود که تا اون موقع چشیده بودم و اون سینه های ناز و خوشگلش که وقتی میمالیدم و اون سرخی چهره معصوم و خوشگلش که خودشو تو بغلم جا میکرد بهترین لحظه های هردوتامون بود ولی با این توصیفات و زیبایی که پری داشت وقتی از هم دور بودیم یا من تو مدرسه بودم هیچ وقت دلم براش تنگ نمیشد آخه من عاشقش نبودم و هیچ کار عاشقانه ای براش نکرده بودم ولی اون هر روز بیشتر وابسته من میشد پری یه خواهر بزرگتر به اسم فرشته داشت که ازدواج کرده بود و یه خواهر کوچکتر به اسم پریا که اونموقع ده سالش بود و البته دوتا داداش دو و چهار سال کوچکتر از خودش هم داشت چهار ماه از نامزدیمون گذشته بود که پدرم ناگهانی سکته کرد و افتاد کنج خونه و هر روز هم حالش وخیمتر میشد ولی خیلی دوست داشت عروسی من رو ببینه که با تصمیم مادرم که گفت هر چه زودتر عروسی رو برپا کنیم که پدرم آرزو به دل از دنیا نره من که دنیا بدون پدرم برام جهنم میشد مجبور شدیم عروسی را جلو بندازیم و خلاصه عروسی بزرگتر از عقد برپا شد و با اینکه پدرم حال خوبی نداشت بیشتر جاها و پذیرایی از مهمونا پیش من بود و هیچ حسرتی به دلش نموند و من از این بابت خوشحال بودم وقتی شب رفتم پیش پری هنوز لباس عروس تنش بود و با اون تاج خوشگلش که روی سرش برق میزد اونو تبدیل به یک ملکه واقعی کرده بود رفتم کنارش و دستای سفید و نازشو گرفتم و بوسیدمش ازش پرسیدم خیلی خسته شدی عزیزم و اون گفت نه وقتی تو پیشم هستی بغلش کردم و بی اختیار لبمو چسپوندم به لبای کوچولو و نازش و غرق در خوردن لبای هم شدیم و بعد من تاجش را با یک بوسه از پیشونیش برداشتم و با کمک من لباسش رو درآوردم وقتی سینه های سفیدش رو تو سوتین دیدم مثل الماس میدرخشید نمیدونم سایزش چند بود بر خلاف بعضی از دوستان شهوانی که تا دختری رو از روی چادر میبینند چنان دقیق میگند مثلا سینه 85 با قدی 172 5 سانت و وزن 69 کیلو و ولی من فقط میدونستم سینه هاش اندازه دستای من بود تا بگیرمشون و بمالم و بخورم وای که چه پیچ و تابی میخورد وقتی نوک صورتی شون رو میمکیدم و اونم دست میکرد لای موهام و میکشید و منو بیشتر حشری میکرد کم کم دستمو کشیدم روی شکمش و میخواستم همینجور برم پایین ولی استرس عجیبی داشتم آخه من که اصلا کس ندیده بودم حالا باید یه کس خوشگل و کوچولو و آماده رو باید افتتاحش میکردم و این کار برا من خیلی استرس همراه با هیجان بود وقتی خواستم دستمو تو شرت سفید توریش بکنم پتو رو کشید روی هر دوتامون که بهم گفت خجالت میکشم و منم مخالفتی نکردم و هردو رفتیم زیر پتو و بالاخره دستمو آروم کردم زیر شورتش و همزمان لبای همدیگرو میخوردیم نمیدونستم کس میتونه اینقدر نرم و لطیف باشه یا شایدم فقط مال پری اینجوری باشه شروع کردم به مالیدن کسش و دست میکشیدم وسط شیارش که یه ذره احساس کردم دستم خیس شده بازم بر خلاف دوستان که میگند آب کس طرف جاری شد و شرشر میومد و همه جا خیس میشه و بعد منم دستشو گرفتم و گذاشتم روی کیرم که هنوز شرت تنم بود وقتی کیرمو دستش گرفت یه جوری شوکه شد و با خنده گفت چرا اینقدر بزرگه که اینجا هم نمیخوام بگم بازم مثل دوستان من کیرم 25 یا 30 سانت هست اتفاقا اصلا هم نیست و تا حالا هم اندازه نگرفتم که دقیقشو بگم اینجا اما یه کیر معمولی که برای پری که اولین بارش بود و کیر تو دستش میگرفت شاید بزرگ بوده هر چی من کسشو با ناز و آرامش میمالیدم اون کیرمو سفت و خشن میمالید که دیگه مثل سنگ شده بود که دیگه طاقت نیاوردم و شرتم رو در آوردم و شرت اونم با همدیگه درآوردیم و رفتم روش و کیرم رو گذاشتم روی کسش و میمالیدمش و هم لباشو میخوردم و گاهی زیر گلوشو میبوسیدم و گاهی لاله گوششو اونم با ناله هاش بیشتر تحریکم میکرد وقتی سر کیرمو گذاشتم جلوی کسش و خیلی آروم فشار دادم شاید فقط سر کیرم رفت داخل که دیگه نذاشت بیشتر بکنم که رنگ صورتش تغییر کرد شاید دو دقیقه همونطور نگه داشتم که یه گوشه از پتو را گذاشت بین دندوناش و با سر بهم علامت داد که ادامه بدم منم کشیدم بیرون و کیرمو با تفم خوب خیسش کردم و دوباره گذاشتم دم کسش و اینبار خیلی آرومتر کردم و کم کم فشار میدادم و اونم پتو را گاز میگرفت تا اینکه همه کیرمو جا کردم و اونم دیگه طاقت نیاورد و جیغ بلندی کشید و بازم چند دقیقه ای مکس کردم و شروع کردم تلمبه زدن که حس کردم کیرم خیس شده وقتی کیرمو کشیدم بیرون و نگاه کردم کیرم خونی شده بود و از کس پری هم خون میومد به پری گفتم خوبی بدون هیچ حرفی دو تا دستمال که یادمه یه گوشه اش گلدوزی هم داشت از زیر بالشت بهم داد و گفت با اینا پاکش کن بعدش من دوباره کردم تو کسش که اینبار نه جیغی زد و نه پتو زیر دندونش کرد و منم خوشحال از اینکه پری اینبار اذیت نمیشه و تلمبه میزدم و قربون صدقه اش میرفتم و گفتم عزیزدلم ببخشید اگه اذیت شدی و اونم میگفت نه عشقم خوب کردی و من مال خودتم و عاشقتم و خیلی دوستت دارم و منم همونجا پیشش قسم خوردم که تا آخر عمرم بهش خیانت نکنم و تا همیشه مال هم بمونیم و با همین حرفای عاشقانه آبمو خالی کردم توی کسش و بیحال افتادم روش و چند دقیقه ای تو همون حالت بودیم و از روش بلند شدم و خودمونو تمیز کردیم و خوابیدیم و صبح که بیدار شدیم حال پدرم بد شده بود و همه دور تخت پدرم جمع بودند و منم رفتم دستشو گرفتم و بوسیدمش وفقط گریه میکردم با اینکه نمیتونست حرفی بزنه ولی احساس شادی تو چهره اش مشخص بود و دستشو گذاشت روی سرم و منم سرمو گذاشتم روی سینه اش و فقط اشک میریختم که ناگهان صدای گریه های خواهرام و بقیه بلند شد و دیگه پدرم نفس نمیکشید پدرم برام همه چیزم بود ولی درست فردای عروسیم تنهام گذاشت و من دیگه لباس دامادی رو بیرون کردم و لباس عزا پوشیدم و این بود قسمت من من دیگه بعد کنکور که رتبه خوبی هم کسب کرده بودم نتونستم ادامه بدم و با داداشم مغازه پدرم را ادامه دادیم الان 31 سالمه و دوتا پسر دارم که اولی 12 و دومی 6 ساله هستند و خداروشکر زندگی خوبی داریم و الان واقعا عاشق همسرم هستم با اینکه هنوز خیلی جوان هستم و البته همیشه ورزش هم میکنم و ظاهر خوبی دارم و به خودم میرسم طوری که وقتی بعضی وقتا میرم مدرسه ی پسر بزرگم چون همیشه مادرم میره برای کاری یا جلسه ای دوستاش فکر میکنند من داداشش هستم اما هرگز به زن دیگه ای نظری نداشتم و همونطور که قسم خوردم هرگز خیانت نمیکنم و پری هم تو این سیزده سال چه در سکس و چه در زندگی واقعا هیچی برام کم نذاشته مرسی از همه تون و ببخشید اگه بد نوشتم نوشته

Date: August 29, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.