باتلاق تنهایی 4

0 بازدید
0%

8 8 8 7 8 9 84 8 7 9 82 8 9 86 9 87 8 7 8 8 3 قسمت قبل بی حوصله روی کاناپه دراز کشیده بودم و داشتم موزیک گوش می داد چند وقتی بود که از سبک ترنس خوشم اومده بود تحمل خونه برام سخت بود تحمل نبودن الهام برام هر لحظه سخت تر میشد توی تلگرام یه پیام از طرف پارسا اومد سلام مهسا خوبی سلام نه خوب نیستم تو چی منم خوب نیستم چرا خوب نیستی حوصلم سر رفته تنهایی آره منم تنهام حوصله منم سر رفته هم دردیم دیگه جوابم رو نداد دوست داشتم بهم یه پیشنهاد بده ازم بخواد بریم بیرون دیگه داشتم دیوونه میشدم تصور اینکه دو روز آخر هفته رو باید تنهایی و با این شرایط روحی بگذرونم روانی کننده بود خونه برام قفس شده بود یک ساعت صبر کردم خبری از پارسا نشد طاقت نیاوردم و بهش پیام دادم امشب کلا تنهایی یا دوستت میاد کلا تنهام رفته مسافرت چند روزی نیست باز بهم هیچ پیشنهادی نداد این چرا اینجوریه هم از این روحیه اش خوشم می اومد هم اینکه الان دوست داشتم بهم یه چیزی بگه ازم بخواد باهام بریم بیرون اما انگار نه انگار بازم چند دقیقه گذشت و من بهش پیام دادم حال داری شام بریم بیرون عه چه خوب آره حال دارم دنیا برعکس شده حالا من باید بهش پیشنهاد بدم حاضر شدم و باهاش جلوی آپارتمان قرار گذاشتم لبخند زنان منتظرم بود چقدر خوشگل بود خیلی خوشحال بودم که بهش پیشنهاد بیرون رفتن داده بودم هوا خیلی سرد بود و قرار شد قدم نزنیم به پیشنهاد من شام همبرگر خوردیم همش دلقک بازی در می آورد که من رو بخندونه موقع حرف زدنش دوست داشتم به لباش نگاه کنم بعد از شام به پیشنهاد پارسا رفتیم یه کافی شاپ فضای دنج و دلنشینی داشت کم نور و با یه موزیک لایت ملایم رو به روی هم نشسته بودیم تو بَهر موزیک رفته بودم و حسابی تو فکر بودم حتی به نظرم کمی غمگین اومد و دلم گرفت پارسا هم تو فکر رفته بود بعد از چند دقیقه بهم گفت چرا تو فکر رفتی لبخند تلخی بهش زدم و گفتم به همون دلیلی که تو توی فکر رفتی یاد آوری شرایط لعنتی پارسا هم لبخند تلخی زد و گفت گاهی وقتا آدم خسته میشه از زندگی از اطرافیان از خودش به چشمای سبزش نگاه کردم و گفتم گاهی آدم از خودش متنفر میشه بهم خیره شده بود جوابی بهم نداد دوباره رفتیم تو فکر شرایط روحی جفتمون داغون بود البته هیچ کدوم از شرایط و داستان اون یکی خبر نداشت سکوت رو شکستم و گفتم من یه دروغ گو ام من یه آدم عوضی ام پارسا همه مون عوضی ایم تو نیستی یعنی نمی خوره که باشی چرا هستم تو صدر جدولم اتفاقا اینجوری نگو پارسا تو آدم خوبی هستی مگه منو میشناسی نمی شناسم اما می تونم حست کنم وقتی تو چشمات نگاه می کنم یه عوضی نمی بینم ما همه عوضی ایم مهسا اگه عوضی هم نباشیم مجبورمون می کنن که عوضی باشیم تو راه برگشت بهش گفتم مرگم گرفته این دو روز رو چطوری تنهایی سر کنم اومد یه چیزی بگه اما تردید داشت و نگفت بهش گفتم چی می خواستی بگی حتی راننده ی تاکسی هم تو آینه نگاه کرد و منتظر بود پارسا بگه که چی می خواسته بگه پارسا هم متوجه شد و خندش گرفت بهم گفت می خواستم بگم اگه دوست داری بیا پیش من تا تنها نباشی دستم رفت سمت دستش و انگشتاش رو گرفتم توی مشتم به نیم رخ صورتش نگاه کردم برام مهم نبود که راننده ی تاکسی دقیقا حواسش به ماست بهش گفتم می خواستی بگی یعنی الان نمی خوایی بگی لبخند زد و روش و کرد به سمت صورتم و گفت مهم راحتی توعه دوست ندارم فکر خاصی کنی با فشاری که به انگشتاش دادم بهش فهموندم که کاملا راحتم توی دلم گفتم اگه الان الهام بود بهم می گفت به توی بی عرضه نمی خوره از این کارا کنی راست هم می گفت من و چه به این کارا من و چه به گرفتن دست یه مرد و فشار دادنش اما اگه این کارو نمی کردم توی خونه دق می کردم یا شاید تنهایی و شرایط سختی که داشتم بهونه بود شاید اینقدر از پارسا خوشم اومده بود که اینجوری شده بودم هر چی بود حس خاصی بهش داشتم حس اینکه یکی عین خودمه توی چشماش خودم رو می دیدم غم توی وجودش رو حس می کردم بدون اینکه بهم چیزی بگه حس می کردم درکش می کنم هر چی بود بهش نیاز داشتم از ته دلم بهش نیاز داشتم دیگه نزدیک خونه بودیم که بهش گفتم ببخشید که من دعوت نمی کنم آخه اومدن تو به طبقه پنج ریسکه و همسایه فضول ما می فهمه اما من می تونم راحت بیام طبقه پایین و بدون اینکه کسی بفهمه سریع بیام خونه تون از حرفم خندش گرفت بهش گفتم چرا می خندی با خنده بهم گفت تو چشمات می دیدم که شیطونی منتظر بودم ببینم از حرفش خندم گرفت و گفتم دوست دارم شیطون باشم بسه هر چقدر فیلم بازی کردم که آدم حسابیم جدی شد و گفت میشه اینقدر به خودت نندازی بس کن مهسا از تو کمد لباسا یه دامن تا زانو انتخاب کردم همراه یه تاپ آبی آسمانی می خواستم ببینم بلاخره می تونم پارسا رو مجاب به میخ شدن به بدنم بکنم یا نه لباسام رو گذاشتم تو یه ساک کوچیک آخر شب شده بود و خیالم راحت بود ریسک دیده شدن کمتره با این حال خیلی حواسم بود که موقع داخل شدن به خونه شون کسی من رو نبینه یه ذره استرس داشتم اما اصلا بهش توجه نکردم مهم این بود که احساس امنیت داشتم حتی این استرس و هیجان رو دوست داشتم پارسا یه شلوار اِسلَش مشکی پاش کرده بود با یه تیشرت آستین حلقه ای مشکی چقدر ناز شده بود هم زمان با سلام کردن خیره به بدنش شدم متوجه خط نگاهم شد و خندش گرفت بهم خوش آمد گفت و ازم خواست که بشینم رفت سمت آشپزخونه که بهش گفتم چایی لطفا بهم گفت چایی خوریا تا تو آشپزخونه مشغول بود میشد با خیال راحت خونه شون رو ببینم اون سری که اومده بودم نشد که دقت کنم از جام بلند شدم و رفتم کنار اوپن بهش گفتم به دو تا پسر مجرد نمی خوره خونه ی به این مرتبی و تمیزی داشته باشن بدون اینکه نگام کنه گفت به خاطر پژمانه من خیلی تمیز نیستم یکمی مکث کردم و بهش گفتم میشه برم تو اتاق لباس عوض کنم برگشت و بهم گفت آره راحت باش اولین چیزی که توی اتاق توجهم رو جلب کرد تخت دو نفره بود پیش خودم گفتم آخه تخت دونفره می خوان چیکار وقتی برگشتم پارسا توی هال بود من رو که دید لبخند زد و گفت دامن چقدر بهت میاد خوشگل تر شدی اومدم بهش بگم چه عجب که روم نشد رفتم رو به روش نشستم بهم نگاه کرد و گفت خب تعریف کن چه خبر از چی تعریف کنم از کجا چه خبر از هر چی دوست داری تعریف کن آخر شبه خوابت نمیاد من و خواب اونم الان چقدر پیشش احساس امنیت داشتم خودمم درک نمی کردم که چرا اینقدر راحتم اونم من منی که وقتی اولین بار قرار بود برم خونه ی بهنام از استرس داشتم سکته می کردم مهدیس کم کم به جَو خونه و به بودن با ما عادت کرده بود شرایط افسردگی و بد روحیش داشت کم کم خوب میشد از تصمیمم خیلی خوشحال بودم اینکه به یک همجنس و هم مشکل خودم کمک کرده بودم حس خوبی داشت سعی می کردم مثل الهام که همیشه باهام شوخی می کرد و سر به سرم می ذاشت که کمتر تو فکر و خیال باشم با مهدیس کل کل کنم و باعث بشم که کمتر فکر و خیال مشکلاتش رو بکنه بعد از چند روز برادر حسام دیگه جوابش کرد و بیکار شد حسابی ناراحت بود بهش گفتم اصلا بهش فکر نکن مهدیس من و الهام هستیم جای نگرانی نیست سر فرصت برات یه کار خوب و ایمن پیدا می کنیم لازم نیست ناراحت باشی شرایط روحیم عالی بود خودمم باورم نمیشد که اینقدر سر حالم سر کار با انرژی و با انگیزه بودم اعتماد به نفسم اینقدر بالا رفته بود که خودم به متن ها یه سری جمله ها جهت بهتر رسوندن مطلب اضافه می کردم بهنام از وضعیت کارم خیلی راضی بود حتی چند بار توی جمع ازم تعریف کرد علاقه ام بهش هر لحظه بیشتر میشد اینقدر از نگاهاش به خودم مطمئن بودم که دیگه آتنا رو به عنوان یه رقیب نمی دیدم من از آتنا خوشگل تر بودم خوش اندام تر بودم حتی تو محل کار محبوب تر هم بودم کاملا حس می کردم که اکثرا دوستم دارن حتی بعضی وقتا باهام صحبت و درد و دل می کردن یه سری مشکلات حمید و حسام رو می دونستم تازه اعتماد به نفس این رو پیدا کرده بودم که بهشون راه کار بدم حسام بدجور عاشق یکی شده بود و درگیرش بود هر وقت میشد با من در موردش حرف میزد من رو آبجی مهسا صدا میزد هر وقت می گفت آبجی تو دلم غنج می رفت داداش خودم هیچ وقت من رو آبجی صدا نزده بود چهار شنبه بود و دیگه کارام تموم شده بود حسام سینی چایی رو از آبدارچی گرفته بود جدیدا این کارو می کرد که به این بهونه بیاد پیشم طبق معمول داشت از عشقش حرف میزد چقدر معصوم و پاک بود عشقش حتی باعث میشد از این همه صداقت و پاکی خندم بگیره مشغول صحبت با حسام بودم که بهنام وارد اتاق شد بهم سلام کرد و گفت شنبه صبح من بلیط دارم و دارم میرم جایی تا چند روز نیستم می تونی جمعه ظهر بیایی که چند تا متن رو بدم ویراستاری کنی بهت اعتماد کامل دارم اما این چند تا متن خیلی تخصصیه و قطعا باید خودم کنارت باشم نا خواسته یه نگاه به حسام کردم طفلک از این که تو این شرایط هست خجالت کشید و معذب بود رو به بهنام گفتم چشم استاد مشکلی نیست کار مجله است و باید انجام بشه حسام بیشتر واینستاد و از اتاق رفت بیرون بهنام نوع رابطه من و حسام رو می دونست خبر داشت که عین داداشم دوسش دارم حتی یه بار بهم گفت خوبه که روابط اجتماعیت رو کنترل شده گسترش بدی برای روحیه ات خوبه دیگه گذشت زمونه ای که آدما خودشون رو توی قفس افکار خرافه ی خودشون زندانی کنن بهم نگاه کرد و گفت ممنون از اهمیتی که به کار میدی یه کاغذ و خودکار برداشت و آدرس خونه شون رو نوشت و گفت ساعت 12 ظهر منتظرم عجله داشت و سریع رفت عصر با اینکه حال نداشتم به اصرار الهام رفتیم که یه دست کاناپه دست دوم بگیریم اینقدر تو فکر بودم که اصلا حوصله دقت کردن نداشتم یه سمساری بزرگ بود بلاخره یکیش رو انتخاب کردیم قرار شد شاگردای سمساری خودشون کاناپه رو ببرن آخر شب شده بود و الهام و مهدیس همچنان داشتن در مورد اینکه چجوری کاناپه رو بچینن صحبت می کردن مهدیس بهم گفت چته مهسا امروز خیلی تو فکری اصلا نظر هم نمیدی الهام گفت حتما به خاطر استاد جونه با اینکه از طرز گفتنش خندم گرفت با حرص بهش گفتم الهام مهدیس گفت استاد کیه جریان چیه شیطون خجالت کشیدم تو بدترین شرایط هم نمی تونستم از لحن شیطنت آمیز و طنز الهام نخندم رو بهش گفتم قراره جمعه برم خونه اش الهام لبخند زنان قیافش رو شیطون کرد و گفت به به یه قرار خصوصی دو نفره فقط یه کوچولو عجله نکردین کوفت بگیری الهام قرار کاریه هفته ی دیگه نیست قراره برم برای کار خب چه فرقی می کنه بلا به هر حال مهم مکانه اینجوری نگو الهام استرس دارم استرس چرا گلم مگه قراره آدم بکشی خب میری بعدشم شلوارتو می کشی بالا و میایی عه الهام خیلی بی ادبی جفتشون از شوخی الهام زدن زیر خنده خودمم بازم خندم گرفت اما واقعا استرس داشتم به بهنام اعتماد داشتم تنها بودن با مردی که دوستش دارم باعث میشد استرس داشته باشم به یه چشم به هم زدن جمعه شد ساعت 9 از خواب بیدار شدم رفتم حموم از حموم برگشتم الهام از خواب بیدار شده بود بازم تا من رو دید خندش گرفت نذاشتم حرف بزنه و گفتم خفه شو الهام خب کثیف بودم من همینجوری یه روز در میون میرم حموم چشماش رو مالوند و شدت خنده اش بیشتر شد و گفت شرط می بندم تمیز کاری هم کردی از کنارش رد شدم و گفتم خفه شو الهام برو کپه ی مرگتو بذار از سر و صدای الهام مهدیس هم بیدار شد جفتشو نشسته بودن و میخ من شده بودن انگار دارم میرم سفر از حرکاتشون خندم می گرفت اونا هم منتظر تا من بخندم ریسه می رفتن از خنده یه شلوار مجلسی استرج سفید رنگ داشتم که هیچ وقت نپوشیده بودم چند سانت از بالای قوزک پام لخت بود تو این شلوار یه تیشرت یقه هفت باز سفید رنگ ست همین شلوار رو هم داشتم داشتم لباس می پوشیدم که باز دیدم الهام و مهدیس اومدن تو اتاق و دارن نگام می کنن الهام گفت شورت پوشیدی معلوم نشه شیطون تابلوعه تمیز کاری کردی وروجک شرط و من بردما سعی کردم سریع تر لباس بپوشم و گفتم چه شرطی من که شرط نبستم همون مانتویی رو پوشیدم که برای روز تست سر کار پوشیده بودم الهام رفت که چایی درست کنه داشتم همون شال رو سرم می کردم که مهدیس یه شال سفید داد دستم و گفت بیا اینو سرت کن میاد بهت از استرس زیاد موقعی که اومدم شال رو ازش بگیرم دستام می لرزید متوجه لرزش دستام شد دستامو گرفت و گفت چرا اینقدر ترسیدی مهسا آروم باش تو چشمای قهوه ایش خیره شدم هم رنگ چشمای خودم بود حدودا البته پر رنگ تر اولین بار بود که داشت با این لحن محبت آمیز و دلگرم کننده باهام حرف میزد هر دو تا دستم و گرفته بود و به آرومی فشارشون داد دوباره ازم خواست که آروم باشم ناخواسته دهنم باز شد و بهش گفتم ترسیدم مهدیس نمی دونم دارم کار درستی می کنم یا نه دارم دیوونه میشم لبخند مهربونی زد و گفت هر دختری باید یه روز رابطه داشته باشه بلاخره که چی اینقدر نترس این تعریفایی که الهام از طرف میکنه اصلا ترس نداره مهدیس باعث شد کمی آروم بشم دستاش رو گذاشت رو بازوهام بازم فشارشون داد بعدش از روی میز آرایش یه رژ لب صورتی کم رنگ برداشت خودش برام کشید رو لبام ازم خواست لبام رو به هم بمالونم که رژ لب کامل رو لبام بشینه بعدشم به خنده گفت تازه اینجوری که من از این استاد جون شنیدم حسودیم شده والا کاش اصلا من جای تو بودم بلا البته الان حسابی تیکه شدی یعنی تیکه که بودی تیکه تر شدی راستشو بخوای به استاد جون هم حسودیم میشه الهام از تو هال داد زد مهسا بیا برات چایی نبات ریختم بیا بخور تا پس نیفتادی واقعا که یه جنبه قرار گذاشتنم نداری تاکسی تلفنی گرفتم توی تاکسی دل تو دلم نبود هیچ دلیل منطقی ای برای این همه استرس نداشتم خونه ی بهنام ویلایی بود با دستای لرزون دکمه ی اف اف رو فشار دادم هم زمان با صدای بهنام که گفت بفرما در باز شد به آرومی وارد حیاط شدم حیاط نسبتا کوچیکی داشت دو تا باغچه باریک دو طرف حیاط بود که چند مدل گل خوشگل و رنگارنگ داشت برای ورود به خونه باید چند تا پله رو می رفتم بالا پام رو روی پله ی اول که گذاشتم بهنام اومد به استقبالم خیلی احوال پرسی گرم و صمیمی باهام کرد تصمیم گرفته بودم امروز استاد صداش نکنم با دست راهنماییم کرد به داخل خونه یه خونه ی شلوغ پلوغ پر از تابلوی نقاشی و عکاسی چند تا مجسمه قشنگ هم توی هال بود از دکور خونه مشخص بود که اینجا برای یه هنرمنده همینطور ایستاده محو تماشای خونه بودم که متوجه شدم بهنام داره با لبخند نگام می کنه یکمی خجالت کشیدم آب دهنم رو قورت دادم و گفتم من آماده ام هر موقع گفتی شروع کنیم از طرز نگاهش معلوم بود که متوجه شده که به جای گفتین از گفتی استفاده کردم نمی دونم خبر داشت که برای نگفتن یه حرف ن چقدر به خودم فشار آوردم یا نه با دستش به سمت مبل اشاره کرد و گفت فعلا بشین وقت داریم داشت می رفت سمت آشپزخونه که گفتم من هیچی میل ندارم بهنام لطفا زحمت نکش با همون لحن خونسردش گفت تعارف ممنوع از نسکافه ای که برام آورد مشخص بود که کاملا حواسش هست که من نوشیدنی گرم دوست دارم رو به روم نشست و گفت خب چه خبرا تعریف کن اصلا از این هم خونه ای جدید تون چه خبر به آرومی فنجون نسکافه مو برداشتم و بهش گفتم خیلی روحیه اش بهتره خوشحالم که داریم کمکش می کنیم البته الهام خیلی همکاری کرد حدود نیم ساعت صحبت کردیم کم کم یخم باز شده بود و چند بار با اسمش صداش زدم پیشش احساس خوبی داشتم از نگاهش به خودم لذت می بردم محبت نگاهش رو دوست داشتم هم به شخصیتم احترام می ذاشت و هم به زنانگیم و در عین حال محبت آمیز بود از جاش بلند شد و گفت خب من برم لپ تاب بیارم و شروع کنیم البته بازم معذرت که روز جمعه و استراحتت رو خراب کردم سعی کردم تن صدام رو کمی لطیف تر بگیرم و بهش گفتم خواهشا اینجوری نگو اتفاقا خیلی خوشحالم که به بهونه ی کار پیشت هستم بازم باعث شدم کمی تعجب کنه و از اون نگاه های عمیق و خاصش کنه خودمم باورم نمیشد که اینقدر جسور شده باشم باورم نمیشد که پتانسیل ابراز علاقه به یک مرد رو داشته باشم اما داشتم انگار خیلی هم خوب داشتم تو فاصله ای که رفت لپ تاب بیاره شالم رو برداشتم و مانتوم رو در آوردم وقتی برگشت بهم گفت به به خانم سفید پوش از خجالت آب شدم اما این خجالت رو دوست داشتم لبخند زدم و رفتم کنارش نشستم ضربان قلبم بالاتر رفته بود دل تو دلم نبود هیچ ذهنیتی از چند دقیقه ی بعد نداشتم اینکه نتیجه این کارم چی میشه اینکه اصلا چی می خوام فقط می دونستم که کنار بهنام بودن رو دوست داشتم این جسارت که خودم رو بیشتر و بیشتر بهش نشون بدم رو دوست داشتم این اعتماد به نفسم که هر لحظه بیشتر میشد رو دوست داشتم بهنام شروع کرد از روی برگه های که دستش بود متن رو برام خوندن هم زمان هر جا که لازم بود جمله بندی ها رو عوض می کردم راست می گفت و خیلی متن سنگین و تخصصی ای بود و اصلا نمی تونستم تنهایی انجامش بدم دیگه کاملا پیشش احساس راحتی می کردم حتی ذره ای خبری از استرس و دلشوره نبود حدود دو ساعت طول کشید تا تموم شد کارمون بهنام تکیه داد به مبل و دستاش رو از هم باز کرد به حالتی که دست چپش پشت سر من قرار گرفت و گفت حسابی خسته ات کردم مهسا بازم ممنون ازت سرم تو لپ تاب بود و داشتم یه دور دیگه متن رو نگاه می کردم تو همون حالت بهش گفتم واقعا نمیشد اینو تنهایی انجامش بدم خیلی از اصطلاحاتی که گفتی رو اصلا بلد نیستم من که اصلا خسته نشدم صدای در ورودی هال اومد سرم رو که آوردم بالا یک خانم رو جلوی خودم می دیدم هیچ وقت ندیده بودمش شوکه شده بودم هنگ شده بودم یه خانم خیلی زیبا و شیک پوش یه نگاه سرد و بی روح که از پشت عینک مستطیلی کاملا مشخص بود رو به بهنام یه سلام سرد تر از نگاهش کرد بهنام هم بهش سلام کرد به من نگاه کرد و یه سلام معنی دار خاص کرد سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و بهش گفتم س س سلام کیفش رو انداخت رو کاناپه ی رو به روی ما و به بهنام گفت این همون دختره اس که ازش تعریف می کردی بهنام خیلی خونسرد جواب داد بله خودشه مهسا بهترین ویراستار مجله سرم چرخید سمت صورت بهنام و با چهره متعجب و چشمام کلی سوال ازش پرسیدم بهنام از جاش بلند شد و گفت منیره همسرم نمی تونستم چیزی که می بینم و می شنوم رو درک کنم از تعجب وا رفته بودم یعنی بهنام متاهله من کجای کار رو اشتباه کرده بودم چرا فکر می کردم مجرده چرا همچین مورد مهم و تابلویی رو نمی دونستم این همه تو مجله هم صحبت داشتم چرا حتی برای یک بار هم که شده صحبت از همسر بهنام نشده بود چرا اصلا من از کسی نپرسیده بودم چرا حتی یک بار هم بهش فکر نکردم که با این سن و سال احتمال متاهل بودنش زیاده نکنه عمدا جوری وانمود کرده که فکر کنم مجرده اما وقتی همسرش رو دید اصلا هول نشد حتی در مورد من باهاش حرف زده بوده شرایط مثل یک حجم زیادی از آب سرد بود که یه هو ریخته باشن روم حتی باعث شد از دست احمقیت خودم کمی عصبی بشم مات و مبهوت به صفحه ی لپ تاب خیره شده بودم به خودم اومدم و دیدم که بهنام و منیره دارن با هم حرف می زنن متوجه موردی که دارن دربارش حرف می زدن نشدم فقط از جام بلند شدم و گفتم م م من برم کم کم منیره پوزخند زد و گفت کجا عزیزم من دارم میرم راحت باش بهنام یه نگاه جدی به منیره کرد و گفت یه دور دیگه باید متن رو خودم چک کنم مهسا فعلا صبر کن درمونده و داغون شده بودم به آرومی نشستم بغض کرده بودم منیره بعد از یه مکالمه نسبتا طولانی با بهنام کیفش رو برداشت و رفت بهنام رفت تو آشپزخونه و برام یه لیوان چایی آورد وقتی اشکایی که روی گونه ام سرازیر شده بود رو دید با تعجب گفت مهسا با توام مهسا به من نگاه کن به سختی سرم رو به سمتش چرخوندم به سمت آدمی که همین نیم ساعت پیش از نگاه کردنش سیر نمی شدم با صدای بغض دار و لرزون بهش گفتم م م من نمی دونستم ش ش شما م م متاهلی قیافه ی بهنام هم بعد از شنیدن جمله ی من متعجب شد چند دقیقه نگاه کردن به وضعیت من و فکر کردن به جمله ام بس بود که بشینه رو کاناپه ی رو به روی و دستاش رو بذاره رو سرش همینجور نا خواسته اشک می ریختم بهنام سعی کرد به خودش مسلط باشه و گفت فکر می کردم می دونستی همه ی مجله می دونن با هق هق گریه بهش گفتم لطفا متن رو چک کنین باید برم زودتر اومد کنارم نشست و گفت چرا اینجوری می کنی مهسا اتفاقی نیفتاده خودت و اذیت نکن عصبی شده بودم و با همون لحن عصبی بهش گفتم آره هیچی نشده فقط من احمق نفهم باز منگل بازی درآوردم باز تو رویا بودن باعث شد عقلم کار نکنه لطفا چک کنین زودتر بهنام سعی کرد لحن همیشه خونسردش رو حفظ کنه و گفت تو اشتباهی نکردی که داری اینجوری در مورد خودت حرف می زنی در ضمن یه موردی هست تا حالا به هیچ کس نگفتم مهسا یعنی هیچ کس به غیر از من و منیره خبر نداره اما اینقدر بهت اعتماد دارم و برام مهمی که به تو میگم من و منیره بیشتر از یک ساله که فقط روی کاغذ زن و شوهر هستیم اگه تا حالا طلاق مون رو رسمی نکردیم به خواست منیره است به خاطر شرایطی که تو خونه اش داره فعلا نمی خواد طلاقش رو علنی کنه منتظره موقعیت مناسبه که علنی کنه و رسما از هم جدا بشیم ما دیگه هیچ تعهد و ارتباطی به هم نداریم مهسا برای همین من هیچ وقت اسمی از همسرم در هیچ جایی نمی برم این رو فقط برای این دارم می گم که فکر نکنی که احمقی لطفا ناراحت نباش خودتو کنترل کن خواهشا بهنام هر کاری کرد موفق نشد آرومم کنه کل مسیر برگشت به خونه رو گریه کردم از حماقت خودم از خودخواهی خودم عصبانی بودم چرا باید همچین سهل انگاری ای می کردم با دو تا سوال ساده میشد فهمید که بهنام متاهله وارد خونه شدم با یه سلام رفتم تو اتاق در و بستم و بازم شروع کردم گریه کردن الهام طاقت نیاورد و اومد تو اتاق رو به روم نشست و گفت چت شده مهسا چه اتفاقی افتاده بهنام چیکار کرده دِ با تو ام میگم چی شده مهسا با گریه بهش گفتم هیچی نشده بهنام هیچ کاری نکرده مقصر خود احمقم هستم با نگرانی بهم گفت چی داری میگی مهسا مثل آدم حرف بزن ببینم چی شده مهدیس هم وارد اتاق شد و داشت مکالمه ی مارو گوش می داد الهام دستام رو گرفت و به صورت خیس از اشکم نگاه کرد و گفت حرف بزن مهسا دارم از نگرانی می میرم سعی کردم دیگه گریه نکنم و بهش گفتم بهنام متاهله پیش هم بودیم که زنش اومد تو خونه الهام هم وا رفت و دستام رو ول کرد اونم مثل بهنام علت ناراحتی من رو فهمید ناراحت شد و وایستاد مثل وقتایی که ناراحت یا عصبانیه شروع کرد تو اتاق قدم زدن مهدیس اومد کنارم نشست بغلم کرد و سعی کرد آرومم کنه الهام طاقت نیاورد و گفت تو چطور نمی دونستی یعنی خودش مخفی کرده وقتی زنش اومد دعواشون شد زنش بهت توهین کرد الهام رگباری سوال می پرسید به سختی موفق شدم با جزییات براش تعریف کنم دل بستن به مردی که فکر می کنی مجرده و می تونه فقط و فقط برای خودت باشه خیلی فرق می کنه با یه مرد که متاهله خیلی تو ذوقم خورده بود اینقدر خودم و بهنام رو توی رویا می دیدم که یادم رفته بود که خودم یه مطلقه ام یادم رفته بود که دارم بهش دروغ می گم و هیچی از گذشته ام بهش نگفته بودم بدون ترمز پیش می رفتم و دیدن زنش یه ترمز نا خواسته و ناگهانی بود تو همون حال داغونم می دونستم که بعد از این ترمز باید بزنم دنده عقب باید همه ی این مسیری که با تخته گاز اومدم رو با سرعت کم و به سختی دنده عقب برگردم الهام هم به خاطر ناراحتی من به هم ریخت مهدیس سعی داشت روی جدایی بهنام از زنش زوم کنه و با یادآوری این مورد بهم حق بده و بگه که خیلی هم اشتباه نکردی شب هر سه تامون تو جامون دراز کشیده بودیم الهام یه هو از جاش بلند شد و تو همون تاریکی اومد پیش من نشوندم و بهم گفت تو چند ساعتی که با بهنام تنها بودی بهت دست زد از سوالش تعجب کردم نمی دونستم دلیلش از این سوال چیه بهش گفتم نه اصلا چی شده که داری اینو می پرسی از نور ضعیفی که از تیر چراغ برق خیابون وارد خونه میشد چهره الهام رو تا حدودی می دیدم بهم گفت شاید ما اشتباه کردیم شاید اصلا بهنام اون جوری که فکر می کردیم بهت احساس نداشته باید ازش بپرسی باید قبل از هر تصمیمی مطمئن بشی که تو دلش در مورد تو دقیقا چی می گذره وقتی صبح شنبه رفتم سر کار برای اولین بار خوشحال بودم که بهنام رو نمی بینم بعد از ظهر اومدم خونه الهام رو دیدم که داره چمدونش رو می بنده بدون اینکه ازش بپرسم بهم گفت دارم می رم اردو برای مسابقات چند روزی نیستم تو هم سعی کن با این وضع کنار بیایی یه سو تفاهمی شده حالا قتل نکردی که نباید بزرگش کنی مهسا به زندگیت ادامه بده فقط با بهنام صحبت کن و خیلی شفاف ازش بخواه که احساساتش رو نسبت بهت بگه کمکش کردم لباسایی که لازم داره رو جمع و جور کنه و بذاره تو چمدون قبل از رفتن بغلم کرد و بهم گفت قوی باش مهسا اینقدر زود سر هر چیزی نشکن مهدیس با شیطنت گفت عه منم بغل می خوام الهام به خنده بهش گفت خفه شو با رفتن الهام دلم خیلی گرفت مهدیس تا شب هر چی دلقک بازی درآورد که حالم رو بهتر کنه موفق نشد رو کاناپه به پهلو و مچاله شده دراز کشیده بودم و همش تو فکر بودم مهدیس اومد پایین پام نشست و با دستش نسبتا محکم زد به باسنم و گفت حداقل این وری بخواب به اندازه کافی از دیدن کون خوشگلت فیض بردیم نا خواسته از شوخیش لبخند زدم مهدیس هم فهمید و گفت هورا بلاخره موفق شدم اگه می دونستم زودتر به کون عزیزت توجه می کردم برگشتم و بهش گفتم خفه شو مهدیس چند روزی بود که موهاش رو چتری زده بود خیلی بهش می اومد سرش رو خم کرد رو به روی صورت من و گفت مهسا پشیمون شدم با این قیافه ای که الان داری برگردی بهتره همون کونت خوشگل تره هم زمان با گفتن حرفش دستش رو رسوند به باسنم نا خواسته از شوخی هاش لبخند می زدم گذاشتن دستش رو باسنم هم گذاشتم روی شوخی بهم گیر داد که باید برم حموم بهم گفت پاشو مهسا داری حالم و به هم می زنی برو یه دوش بگیر از این حال و هوا در بیا تا دوش بگیری برات یه چایی دبش درست می کنم حالشو ببری پیشنهادش بد هم نبود شاید دوش گرفتن کمی کمک می کرد زیر دوش دستم رو تکیه داده بودم به دیوار واقعا آب آرامش بخشه انگار تماسش با بدن آدم کمک میکنه که درد و رنج رو بهتر تحمل کنی حسابی تو فکر بودم که در حموم باز شد مهدیس رو دیدم که بهم گفت بسه دیگه مهسا پشیمون شدم از پیشنهادم منم می خوام دوش بگیرم الان آب سرد میشه بیا بیرون زودتر نا خواسته یه دستم رو گرفتم جلوی سینه هام و دست دیگم رو گرفتم جلوم تا به حال بدون شورت و سوتین نه جلوی الهام بودم و نه مهدیس خندش گرفت و گفت نگاش کن مگه لولو خور خوره دیدی مهدیس بعد از من رفت حموم یه تاپ و دامن پوشیدم و چایی ای که برام ریخته بود رو برداشتم و رفتم کنار پنجره نشستم خوردن چایی بعد از حموم کمی از سر دردم رو کم کرد مهدیس از حموم برگشت دیگه آخر شب شده بود بهم گفت دیر وقته نمی خوای بخوابی با سرم بهش اشاره کردم که آره رفت از تو اتاق تشکامون رو آورد جفتش رو کنار هم انداخت بهش گفتم چرا اینجوری انداختی اخم کرد و گفت خب کنار هم نمی اندازم خندم گرفت و گفتم منظورم این نبود تو که می دونی من باید کنار دیوار بخوابم چرا وسط انداختی اخمش رو باز کرد و گفت آهان خب باشه جاتو می اندازم کنار دیوار تشک من رو جابجا کرد و بازم تشک خودش رو چسبوند به تشک من متوجه نگاه من شد و گفت تنهایی می ترسم اون ور بخوابم اگه دوست نداری میرم همون ور بهش گفتم من که چیزی نگفتم طبق عادت همیشگی به پهلو و رو به دیوار خوابیدم مهدیس چراغا رو خاموش کرد و اومد خوابید ده دقیقه گذشت و گفت مهسا من امشب نمی دونم چم شده همش می ترسم اجازه هست بیشتر بهت نزدیک بشم تو همون حالت گفتم چرا می ترسی یاد چیزی افتادی متوجه شدم که کامل اومد روی تشک من بدنش فقط چند سانت باهام فاصله داشت حتی پاهاش بهم پاهام چسبید با صدایی که واقعا آدم فکر می کرد ترسیده گفت نمی خوام در موردش صحبت کنم فقط اجازه بده پیشت باشم مخالفتی نکردم و طبق خواسته اش دیگه ازش سوالی نپرسیدم سعی کردم چشمام رو روی هم بذارم و کمتر به بهنام و اتفاقی که افتاده بود فکر کنم نزدیک یه ربع گذشت متوجه دست مهدیس شدم که گذاشت رو بازوم و گفت مهسا یه چیز بگم ناراحت نمیشی بهش گفتم به اندازه کافی ناراحت هستم نگران نباش دیگه از دست تو ناراحت نمیشم یکمی مکث کرد و گفت تو خیلی خوشگلی خندم گرفت و گفتم الان باید از این حرف ناراحت بشم بازم با کمی مکث گفت منظورم اینه که خیلی خوشگلی یعنی هم خوشگلی هم خوش اندامی یعنی من خیلی حرفاش برام عجیب بود اومدم برگردم که گفت تو رو خدا برنگرد اینجوری روم نمیشه حرف بزنم خواهش می کنم برنگرد دیگه حسابی از رفتارش متعجب شدم و گفتم چته مهدیس تو خیلی چی سکوت کرد صدای تنفسش رو می شنیدم حتی می تونستم حس کنم که تنفسش معمولی نیست وقتی برای بار دوم ازش سوال کردم جواب داد من خیلی دوسِت دارم از رفتارش و نوع حرف زدنش کلافه شدم و گفتم بگیر بخواب مهدیس به اون چیزی که باعث شده به هم بریزی هم دیگه فکر نکن بهم گفت باشه هر چی تو بگی این رو گفت و رفت روی تشک خودش به سختی خوابم برد نمی دونم چقدر خوابیده بودم که گرمای دست مهدیس رو روی بازوم حس کردم باعث شد از خواب بپرم بیشتر دقت کردم دیدم که بازم اومده روی تشک من پیش خودم گفتم حتما امشب از یادآوری یه چیزی به هم ریخته و ترسیده سعی کردم بازم بخوابم چند دقیقه گذشت و متوجه شدم که داره دستش رو روی بازوی من مالش میده معمولا وقتی آدم می ترسه و نیاز به لمس کسی برای آرامش داره کمی محکم و با لرزش این کارو می کنه اما خیلی آروم و لطیف لمس انگشتاش رو روی بازوم حس می کردم هنوز تو فکر علت کارش بودم که دستش رفت به سمت پهلوم قسمتی که بین تاپ و دامنم لخت بود همون مالش رو روی پهلوم داد کف دستش رو کامل گذاشت روی پهلوم و به سمت شکمم برد دیگه مطمئن شدم داره چیکار می کنه بیشتر از شوکه شدن به خاطر کارش درونم دچار ترس و استرس شد از آخرین باری که یکی باهام ور رفته بود خیلی سال می گذشت ور رفتن هم که نه شوهر من فقط در حدی که کار خودش راه بیفته با من هم بستر میشد هیچ نوازش و عشق بازی ای در کار نبود یعنی به نوعی هرگز این کاری که مهدیس داشت می کرد رو تجربه نکرده بودم وقتی خودش رو از پشت کامل بهم چسبوند دلم ریخت و همه ی تنم لرزید گرمای نفسش رو پشت گردنم حس کردم وقتی دستش رو به سمت سینه هام برد طاقت نیاوردم و برگشتم و ازش جدا شدم با تعجب بهش گفتم داری چیکار می کنی مهدیس به جای اینکه دست برداره و خودش رو بکشه عقب بازم خودش رو نزدیک کرد دستش رو گذاشت رو پهلوم دوباره گفتم بس کن مهدیس دارم میگم بس کن بدون اینکه حرفی بزنه سرش رو آورد نزدیک و لباش رو گذاشت روی گردنم با اینکه از حرکات و رفتارش تو شوک بودم و استرس داشتم تماس لباش رو با گردنم حس کردم یه نفس عمیق نا خواسته بس بود که شدت بوسه هاش روی گردنم بیشتر بشه هم زمان هم مالش دستش روی پهلوم و کمرم با دستم سعی کردم از خودم جداش کنم نمی ذاشت و بدون توجه بهم کار خودش رو انجام داد نمی دونستم چم شده بغض کرده بودم ترسیده بودم اما چرا از لمس لباش و دستاش با گردنم و پهلوم دلم می لرزید با صدای هر لحظه آروم تر و همراه نفس های نا منظم تکرار می کردم بس کن مهدیس ولم کن مهدیس خوب می دونستم فشاری که با دستام دارم به بدنش برای جدا کردن از خودم میارم کمه اشکام سرازیر شدن اما با این حال مقاوتم هر لحظه کمتر میشد بلاخره سرش رو از توی گردنم بیرون آورد تنفسم سریع و عمیق شده بود کمی نگام کرد و با یه لحن خیلی ملایم و خاص بهم گفت دوسِت دارم مهسا گریه نکن عشقم نمی تونستم درکش کنم نمی تونستم بفهممش با دستاش و به آرومی اشکام رو پاک کرد دوباره سرش رو آورد نزدیک و این دفعه لبهاش رو چسبوند به لبام بازم مقاوتم برای جدا کردن خودم ازش کم بود پاش رو انداخت رو پام و لب پایینم رو گذاشت بین لباش لرزش های توی دلم به خاطر لمس لباش شبیه موج دریا بود شبیه موج هایی که هر چند ثانیه یه بار و با شدت به سمت ساحل میان وقتی دستش از روی کمرم به سمت باسنم رفت شدت این لرزش بیشتر شد بعد از کمی مالش باسنم دامنم رو داد بالا و گرمای کامل و مستقیم دستش رو روی باسنم حس کردم آخرین مقاوتم رو برای جدا کردنش کردم ازش جدا شدم بهش گفتم تو رو خدا بس کن مهدیس ازت خواهش می کنم بس کن بازم بهم توجه نکرد و اومد نزدیک تر دیگه چسبیده بودم به دیوار و جای فراری نبود لبش رو گذاشت رو گونه ام و شروع کرد بوس های آروم از صورتم و لبام کردن بازم دستش رو گذاشت رو باسنم صبح که رفتم سر کار چشمام از بی خوابی کاسه ی خون بود هنوز همه ی وجودم پر از استرس و ترس بود شرایط داغون روحیم به خاطر بهنام یه طرف تصور کاری که دیشب مهدیس باهام کرد یه طرف هر کاری می کردم نمی تونستم کاری که باهام کرده بود رو تصور نکنم اینکه کامل لختم کرد کامل لخت شد اینقدر باهام ور رفت تا موفق شد کمی تحریکم کنه اینکه چطور کنترل نشده و حتی وحشیانه خودش رو بهم می مالوند اینکه متوجه شدم بلاخره خودش رو اینقدر بهم مالوند تا ارضا شد حتی سعی کرد منم ارضا کنه اما فهمید با اینکه کمی تحریک شدم اما اینقدر شوکه هستم و ترسیدم که نمی تونم ارضا بشم حتی بعد از تموم شدن کارش نذاشت لباسم رو تنم کنم بغلم کرد و خوابید تا صبح خوابم نبرد و فقط دل دل زدم وقتی داشتم بر می گشتم خونه تردید داشتم بازم استرس داشتم روم نمیشد باهاش رو به رو بشم تصور اینکه تو چه وضعیتی بودیم باعث میشد خجالت بکشم تا جایی که میشد سعی کردم دیر تر برم به آرومی کلید رو انداختم توی قفل در در و که باز کردم مهدیس جلوم بود با خنده و خوش رویی گفت سلام عشقم روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم به آرومی جواب سلامش رو دادم و سریع رفتم توی اتاق سرم درد می کرد فشار روحی و روانی یه طرف خستگی کار و بی خوابی یه طرف جرات عوض کردن لباسام رو نداشتم همینطوری توی اتاق نشسته بودم نمی دونستم الان باید به مهدیس چه حسی داشته باشم ازش بترسم یا متنفر باشم یا بهش حق بدم تو فکر و خیال بودم که مهدیس وارد اتاق شد دو زانو رو به روم نشست و گفت قربونت برم خوشگلم چشمات کاسه ی خونه که لباستو عوض کن باید استراحت کنی گلم هیچ حرفی نداشتم که بهش بزنم هنوز مطمئن نبودم که باید ازش متنفر باشم یا نه دستم رو گرفت و بلندم کرد یه تاپ و شلوارک زرشکی ای که خیلی کم می پوشیدم رو داد به دستم و گفت لباستو عوض کن برو دست و صورتت رو بشور بیا با هم یه کیک و چایی مشتی بخوریم بعدشم بگیر بخواب باید استراحت کنی می تونستم سرش جیغ بکشم و هر فحشی که بلدم بهش بدم اما دقیقا همون کاری رو کردم که بهم گفت با اینکه هنوز غروب نشده بود و هوا روشن بود جام رو برام انداخت دستم رو گرفت و خوابوندم تو جام تصور اینکه بازم بخواد کار شب قبل رو تکرار کنه دیوونه کننده بود اما از طرفی واقعا سرم داشت از بی خوابی گیج می رفت حتی حس می کردم به خوبی صداش رو نمی شنوم فقط مطمئن شدم کاری باهام نداره درسته کنارم دراز کشید اما دستش رو برد تو موهام و شروع کرد به نوازش موهام حتی شنیدم که داره قربون صدقه ام میره از خستگی بی هوش شدم آخر هفته شد و بلاخره بهنام برگشت فشار ذهنی ای که به خاطر مهدیس بهم وارد شده بود باعث شد کمتر به بهنام فکر کنم تو این چند شبی که تنها بودیم بازم اومد سر وقتم هر بار واضح تر و حتی آخرین بار که همین شب گذشته بود موفق شد ارضام کنه وقتی منم دستم رو گذاشتم روی بدنش لبخند پیروز مندانه ای زد و ثابت شد که تسلیمش شدم حس می کردم داره بخش مهمی از نیازهام رو بر طرف می کنه تو فکر بودم که بهنام گفت مهسا لازمه با هم صحبت کنیم شرایط روحیت اصلا خوب نیست نگرانتم خودم متوجه بودم که چهره ام و نگاهم تابلو نشون میده که چقدر درگیر و تو فکرم انرژی ای برای اینکه سعی کنم معمولی باشم نداشتم بهش نگاه کردم و گفتم به نظر من لازم نیست حرفی بزنیم یه سو تفاهم احمقانه از سمت من بود فقط یه خواهش ازتون دارم لطفا اتاق من رو جدا کنین بهنام یه نفس عمیق کشید بلند شد و رفت در اتاق رو بست حتی قفلش کرد که کسی وارد نشه نشست روی مبل مهمان و از من هم خواست که بشینم احتمالا هم اینکه بهش نزدیک تر می شدم و هم اینکه کنار دیوار بودیم و صدامون کمتر بیرون می رفت به آرومی و شمرده بهم گفت فعلا اون چیزی که مهمه شرایط روحی تو هستش چند بار بگم که دوست ندارم ناراحت ببینمت تو کاری نکردی که این همه داری به خودت سخت می گیری در ضمن با هر شرایطی هم که من داشته باشم در شان تو نیستم مهسا از این جمله اش تعجب کردم و خواستم بهش اعتراض کنم اما اجازه نداد و ادامه داد تو یه دختر جوونی من یه مرد کم کم پا به سن گذاشته ام چطور می تونم توقع داشته باشم که تو برای من باشی تو یه آینده روشن و عالی پیش رو داری با یکی مثل خودت من جوونی هام رو کردم مهسا تو هم باید جوونی کنی نباید خودت رو درگیر من کنی همیشه جوون ترا با ارزش تر هستن پس تو هم با ارزش تر از من هستی فقط بدون من با همه ی وجودم دوسِت دارم توی وجود تو چیزایی دیدم که تا حالا تو وجود کسی ندیدم دوست ندارم اینقدر خودخواه باشم که تو رو برای خودم بخوام دیگه چیزی به منفجر شدنم نمونده بود هیچ مقاومتی برای متوقف کردن اشکام نکردم هیچ حرفی نداشتم که بزنم یه دروغ گو چه حرفی برای گفتن داره بهنام فکر می کرد من یه دخترم یه دختر پاک و نجیب خبر نداشت که اون آینده ای که داشت ازش صحبت می کرد تو گذشته نابود شده خبر نداشت که همین دیشب چطور برای ارضا کردن نیاز های جنسیم و کمبود های محبتیم چطور خودم رو تسلیم مهدیس کردم و حتی باهاش همکاری کردم دو هفته ی دیگه گذشت دیگه از مهدیس نمی ترسیدم دیگه ازش خجالت نمی کشیدم رابطه ام رو باهاش پذیرفته بودم دیگه عذاب وجدان و استرسی نداشتم رابطه ام با بهنام رو سعی کردم کنترل شده جلو ببرم موافقت کرد که اتاقم عوض بشه اینقدر بهش از نظر روانی و روحی وابسته بودم که قدرت قطع کامل رابطه رو نداشتم ترجیح دادم کمی دور تر بشیم از هم گرماش رو حفظ کنم اما از دور شرایط روحیم نرمال تر و بهتر شده بود نمی دونم رابطه ی جدیدم با مهدیس باعثش بود یا مشخص شدن تکلیفم با بهنام دیگه انرژی زیاد چند ماه قبل رو نداشتم اما مطمئن بودم که حداقل بعضی از نیاز هام داره بر طرف میشه شبیه یه آدم تشنه که به آب رسیده الهام بلاخره برگشت چون مقام آورده بود حسابی سر حال و خوشحال بود از اینکه دید منم شرایطم بهتر شده بیشتر خوشحال شد وقتی مکالمه ام با بهنام و حرفاش رو بهش گفتم رفت توی فکر سرش رو تکون داد و گفت بابا ایولا هنوز از این مردا پیدا میشه تو این مملکت اما اگه من بودم می گفتم گور بابای اختلاف سنی از همچین آدمی نمی گذشتم اگه واقعا داره از همسرش جدا میشه به نظرم می تونی همچنان بهش فکر کنی تو تنهایی مهسا به یکی نیاز داری هر جور فکر می کنم بهنام بهترین و منطقی ترین گزینه است لذت دیدن چشمای نگران الهام در مورد من و آینده ام خیلی خیلی شیرین تر از رابطه ای بود که با مهدیس داشتم با همه ی وجود نگرانم بود دوست داشت کمک کنه احساس مسئولیتش به من خیلی بیشتر از کسایی بود که مثلا هم خون من بودن و هستن به مناسبت تازه اومدن الهام تا دیر وقت بیدار بودیم از گوشی هامون برای هم جوک تعریف می کردیم و سعی کردیم کمی شاد باشیم نزدیک دو صبح بود که الهام گفت بسه دیگه بگیریم بخوابیم من و مهدیس حالا فردا بیکاریم مهسا باید صبح بره سر کار هر کاری کردم خوابم نبرد ذهنم شلوغ و درهم بود یاد آوری پیگیری ها و دلسوزی های الهام ته دلم رو می لرزوند یاد آوری رابطه ی جدیدم با مهدیس حس عجیب و خاصی داشت فکر در مورد پیشنهاد الهام در مورد بهنام هم به افکارم اضافه شده بود مغزم توانایی این همه حجم از فکر رو نداشت تصمیم گرفتم با گوشیم بازی کنم تا خوابم ببره که دیدم شارژ نداره برای اینکه بقیه رو بیدار نکنم به آرومی پاشدم که برم از توی اتاق شارژر گوشیم رو بردارم وقتی بلند شدم متوجه شدم که نه الهام و نه مهدیس هیچ کدوم تو جاشون نیستن پیش خودم گفتم حتما یکی شون دستشوییه و یکی شون تو اتاق دستگیره اتاق رو که گرفتم و قبل از باز کردنش متوجه صدای جفتشون شدم هر چی بیشتر گوش می دادم بیشتر وا رفتم دستام به لرزش افتاد همه چیز از مکالمه و صحبت هاشون واضح و مشخص بود صحبت از دلتنگی و عشق صحبت از سختی دوری تشخیص بوسه های وسط صحبت شون کار سختی نبود همه ی وجودم رو بُهت و حیرت فرا گرفته بود یعنی الهام کی عاشق مهدیس شده بود و من متوجه نشده بودم این رابطه از کی وجود داشته یعنی اینقدر درگیر بهنام بودم که این دوتا جلوی چشم من عاشق هم شدن و من نفهمیدم چرا من همه ی چیزا رو دیر می فهمم با دستای لرزون دستگیره ی در اتاق رو رهاش کردم عقب عقب به سمت جام رفتم احساس می کردم سرم داره گیج میره و همه ی دنیا داره دور سرم می چرخه تا صبح خوابم نبرد و همش یک سوال رو از خودم می پرسیدم تو چیکار کردی مهسا

Date: May 31, 2019

One thought on “باتلاق تنهایی 4

  1. شما باید به ریشه های فرهنگیت برگردی
    اعتقاداتت ونظام خانواده .زندگی خونه مجردی برا یک دختر از سرطان بدتره و

Leave a Reply

Your email address will not be published.