بخاطر خواهرم 6

0 بازدید
0%

8 8 8 8 7 8 7 8 1 8 9 88 8 7 9 87 8 1 9 85 5 قسمت قبل با دستی که از پشت به شونم زد به خودم اومدم قبل ازینکه بخوام ببینم کیه چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد برگشتم دیدم دوتا ازین روستایی های سبیل کلفت با شلوار کردی و چفیه ای که دور کمراشون بستن پشت سرم هستن خواستم بلند شم که دیدم همون که زده بود رو شونم دوباره با دوتا دستش منو نشوند سرجام یه لحظه سرم تیر کشید فکرکنم میشناختمشون دوباره سرم تیرکشید که این بار از درد آروم گفتم آخخخخخ و سرمو گرفتم بین دستام خودشون بودن همونا که باهاشون درگیر شدیم ولی اونا پنج تا بودن و الان دوتاشون پشت سرم بود همونجوری که دستاشو رو شونه هام فشار میداد با لهجه گفت خوبی عمو زخمات دوا شد یه نگاه بهم کرد سراسر وجودمو ترس و وحشت گرفته بود ببین چی میگم جوجه بچه تر از این حرفایی که بخوای پاتو تو کفش ما بکنی بذار مدرست تموم شه بوی شیر دهنت یکم بخوابه بعد گوز گوز کنی واسمون چیه دور ورت داشته بشین سرجات یکم دستشو پس زدم و سریع بلند شدم با همه ترسی که داشتم یه مشت محکم زدم تو صورتش که باعث شد به سمت راست خم بشه اون پشت سری که یکم لاغر تر به نظر میومد تفنگشو بیرون آور و ضامنشو کشید قبل از اینکه بخوام تکون بخورم سرمو هدف گرفت جلوییه بلند شد و یکم فکش رو مالوند و پوز خندی زد گفت نه خوشم اومد یه چیزایی بلدی بعد سریع اخماش رفت تو هم و گلومو محکم گرفت جوری که داشتم خفه میشدم بچه کونی یا تا امشب گورتو ازین خراب شده گم میکنی یا خوار و مادرتو باهم یکی میکنم با بد کسی داری در میوفتی حالیت نیست تا اینو گفت قشنگ احساس کردم که آب یخ ریختن روم و خونم به جوش اومد تا مرز جنون عصبانی شدم با مشت محکم زدم رو دستش و تا بخواد کاری کنه برگردوندمش و شال گردنشو که دور گلوش پیچیده بود با دو دستم گرفتم پشت سری داد زد ولش کن ولش کن کونی خیلی ترسیده بود چندتا تیر هم روی زمین نزدیک ما زد که واقعا منو ترسوند ولی با همه قدرتم شالو دور گلوش فشار میدادم و با فریاد گفتم بهش بگو بندازدش دوباره محکم تر فشار دادم و گفتم بی شرف بهت میگم بگو بندازدش تا خفت نکردم درحالی که سعی میکرد راهی واسه نفس کشیدن پیدا کنه گفت بنداز بنداز اونم با تردید زیاد کاری که گفتو انجام داد بهش گفتم پرتش کنه طرف من که همین کارو کرد و بایه دستم زود تفنگو از زمین برداشتم و اونو که گلوشو گرفته بودم هول دادم به طرف اون یکی تفنگو گرفتم روبروشون و گفتم د حالا زر زر کن بی ناموس د حرف بزن کی دهنش بو شیر میده اون یکی که هم لاغر تر بود و هم جسه ی ریز تری داشت گفت آقا جون مادرت کاری نداشته باش با ما من تازه دومادم بغلیش گفت ببند در گالتو به موقش حساب توی بی دست و پا رو هم میرسم من جفتتون خفه شین تا نکشتمتون با بد کسی در افتادی خودت خودتو کشتی بچه تفنگو گرفتم جلوی پاش و دوتا تیر زدم که از ترس داشت غش میکرد و بدنش سریع مچاله شد و گفت باشه باشه یواش لعنتی من یا جواب سوالمو همین الان میدین یا به خاک مادرم دوتاتونو به گور میفرستم علیرضا و اون باقر بی همه چیز کجان هان اون که باهام بود کجاس چه بلایی سرش آوردین لاغره گفت من میگم من میگم شیر مادرت امون بده میگم من بنال دیگه کجان اون یکی گفت مگه تو خواب دستت بهشون برسه خواستم عکس العمل نشون بدم که یه لحظه چشمم به جاده افتاد ماشین میرزا رو دیدم که از دور داره میاد منتظر موندم تا بیاد و بهم بگه چیکار کنم آخه واقعا نمیدونستم اون لاغره دو دستی زد تو سر خودش و گفت یا پیغمبر کلکمون کندس مش رضا اومد وا ویلا نمیدونستم منظور حرفش چیه میرزا رسید نزدیکمون و تا پیاده شد بدون اینکه ذره ای تعجب کنه رفت سمت اون دوتا و رو به بزرگتره گفت آخر زهر خودتو ریختی یاور یه بار گفته بودم که قدم اضافه طرف من برداری من میدونم و تو حالا بچرخ تا بچرخی اون یکی گفت میرزا دستم به دامنت بیخیال میرزا بدون توجه به حرف اون اومد سمت من و گفت جوون تفنگو بده من خون خودتو کثیف نکن این حیوونا ارزششو ندارن منم سریع به حرفش گوش کردم و تفنگو بهش دادم راستی رفیق شفیقت پشت ماشینه جوون خوابیده نترس منظورش چی بود یعنی رضا رو میگفت سریع دویدم سمت ماشین و دیدم آره رضاس قلبم تند تند میتپید گوشه لبش خونی بود و پای چشمش هم یه بادمجون کاشته بودن چندبار تکونش دادم که دیدم بدنشو تکونی داد و چشماشو وا کرد نگاهی به اینور و اونورش انداخت و تا منو دید خشکش زد دستمو جلو صورتش تکون دادم و گفتم هوی چته الو جن دیدی علی علی خودتی زنده ای آره خودمم حالا ول کن اینا رو بیا بریم داخل کارت دارم هیچی نگفت و من دستشو گرفتم و دنبال خودم بردمش داخل خونه میرزا میرزا من با این میرم داخل الان میام توروخدا نذاری این جونورا برن میرزا واسه اون دوتا هم ازشون بپرس که کجان میرزا فقط نگاهم کرد و با سر بهم فهموند که خیالم راحت باشه رفتیم داخل و نشستیم روبروی هم رضا امون نمیداد و پشت سرهم در مورد اتفاقای این یکی دو روز میپرسید من وادارش کردم که یکم بخوابه و وقتی بیدارشد همه چیزو براش بگم اونم قبول کرد و همونجایی که من روز قبل خوابیده بودم اونم خوابید تا چشماشو رو هم گذاشت انگار اصلا تو این دنیا نیست بهش خیره شدم به چهره ای که کاملا به سنش میومد به بیست و دو سالگیش یه لحظه دوباره یاد کاری که باهام کرد افتادم چرا دیشب یادم نبود یاد و باز رفتم تو عمق گذشته هام همه ی مردم یکی یکی داشتن خداحافظی میکردن و بعد از تسلیت گفتن راهشونو میگرفتن و میرفتن همه رفتن توی یه چشم بهم زدن گذشت چهل روز گذشت یعنی واقعا امروز چهلم نسترن منه هنوز باورم نشده لبام هنوز خشکه هنوز هرشب خوابشو میبینم هنوز نسبت به اطرافم بی توجهم فقط یه معماس که منتظرم واسم حل بشه و بعد اگه بمیرم هم واسم مهم نیست نگاهی به بابا کردم و خودش منظورمو فهمید و با سر بهم اشاره داد که صبرکنم منتظر موندم تا آخرین نفر هم تسلیتشو گفت و رفت دیگه داشت حالم بهم میخورد اینا چشون بود به خیالشون با تسلیت و این حرفا نسترنه من برمیگشت اه لعنت بابا اومد سمتم و گفت ببین پسرم حرفشو قطع کردم و گفتم نه شما ببین بابا چهل روزه خواب و خوراکو ازم گرفتین هنوز نمیگی که دور و برم چه خبره من هنوزم شما رو مقصر اصلی پرپر شدن مادرم میدونم دوباره بغض خشکی توی گلوم نشست یه هفته ای بود که اشکم نمیومد با این حرف که زدم بابام وا رفت نمیدونم شاید انتظار نداشت که اینجور بهش بگم اومد جلو و دستشو روی شونم گذاشت با لحن مهربونه خاص خودش گفت امشب ساعت نه همونجایی که چهل وز پیش قرار گذاشتیم میبینمت هرجوری که دوس داشتی بازجوییم کن هرسوالی داشتی جواب میدم اگرم تا الان چیزی نگفتم بخاطر این بود که نمیخواستم توی ناراحتی و اندوهت در این مورد حرف بزنیم منتظرتم پسرم اینو گفت و رفت منم یکم سرجای خودم موندم و حس بدی بهم دست داد یکم از طرز حرف زدن خودم ناراحت شدم آروم از خونه ی بابا ناصر یا همون آقا ناصر یا هرچی وسایلمو جمع کردم که برم دنبال ستاره و بریم باهم خونه مراسم چهلم خونه بابا اینا برگزار شد و تو این مدت هم فاطیما و بابا و زهرا خانوم خیلی اصرار کردن که بریم خونشون و اونجا زندگی کنیم بابا و فاطیما که هر روز میومدن و فاطیما هم هر روز خونمون بود و اکثرا هم شبا میموند ولی من هم بخاطر یه حس کینه ی خاموشی که از اون خونه داشتم و هم میدونستم ستاره زیاد راحت نیست و هم اینکه اصلا تو حال و هوای دیگه ای بودم و زیاد حواسم به دور و برم نبود قبول نکردم رفتم از اون سمت که خانوما خارج میشدن فاطیما رو صدا زدم اونم فوری بلند شد و اومد پیشم فدات شم بهتری جونه دلم چیه عزیزم فاطی عزیزم ستاره رو صدا میکنی ما بریم ای وای خب اینجا چشه قربونت برم آخه جان خودت باز شروع نکن اصلا دل و دماغ درست و حسابی ندارم بذار امشب با آقا ناصر حرف بزنم ببینم چی میشه دیدم فاطیما همینجور مونده نگام میکنه سریع حرفمو عوض کردم گفتم خب باشه ببخشید بابا آخه بهش قول داده بودم که دیگه نگم آقا ناصر بگم بابا اومد جلو طوری که کسی نبینه یواش لباشو گذاشت رو لبام و یه بوسه ی خیلی ناز گذاشت روشون ازین کارش خیلی خوشم اومد نمیدونم یه لحظه هوای گرفته ی دلم عوض شد نگاش کردم و با یه بوسه ی دیگه جوابشو دادم و اونم خدافظی کرد و رفت ستاره رو صداکنه و گفت حتما دو سه ساعت دیگه میاد پیشمون تو راه برگشت ستاره سکوت بینمون رو شکست و گفت علی یه چیز بگم عصبانی نمیشی لبخند تلخی زدم و گفتم دیگه نای عصبانیت هم ندارم نه ببین باز با این حرفا مانع حرف زدنم نشو سریع زدم رو ترمز و کنار خیابون نگه داشتم نگاش کردم و گفتم خیلی خب بفرما آجی من الان مانعت نمیشم گوش میدم چند لحظه سکوت کرد مثل اینکه داره حرفاشو مزه مزه میکنه بعد گفت بیین علی تو الان تو ماشین کی نشستی ماشینه فاطیما دیگه از خونه ی آقا ناصر میای از خونه ی بابات تو متعلق به اونجایی آیندت پدرت زندگیت همه چیزت اونجا جریان داره چرا داری خودتو گول میزنی با اینکه باز داشتم عصبی میشدم چند تا نفس عمیش کشیدم میدونستم ستاره با اینکارش و این حرفاش میخواد خودشو از من جدا کنه و بقول معروف بگه بیخیالش بشم آروم گفتم آجی جونم میشه فردا در مورد این قضیه حرف بزنیم خواهش میکنم الان اصلا نه یعنی ببین امشب خیلی چیزا روشن میشه واسم بعد قول میدم فردا در موردش حرف بزنیم خوبه لبخند خیلی آرومی زد و گفت خب خداروشکر ماشینو روشن کردمو و به طرف خونه رفتیم من چی خدا روشکر ستاره خب اصلا حواست نیست به چی به اینکه توی این چهل روز بیشتر از یکی دو کلمه باهم حرف نزده بودیم دلم واقعا گرفت آخه من داشتم چیکار میکردم ستاره درسته که مادرم همه ی زندگیمو از دست داده بودم که هنوزم که هنوزه دارم تو داغش میسوزم ولی ستاره چه گناهی کرده که باهاش اینجور میکنم اون الان بجز من هیچ کسو نداره توی این فکرا بودم که رسیدیم خونه به ستاره گفتم بره داخل و منم الان میام به محض داخل رفتن ستاره سریع رفتم به طرف بوتیک دیدم رضا هم از خونه آقا ناصر کارشو تموم کرده و رفته اونجا سرش هم شلوغ بود بعد از سلام و اینا گفتم که اومدم یه لباس واسه ستاره ببرم که مشکیشو در بیاره یه تی شرت آستین کوتاه تنگ مارک دار با رنگ صورتی که روش گلهای آبی و زرد و نیلی داشت برداشتم و تو راه برگشت هم دوتا پیتزا گرفتم یه دونه خرس کوچولو ازونا که عاشقشونه هم براش خریدم تو سن بیستو چهار سالگی هم هنوز به این خرسا علاقه خاصی داشت و دلش براشون ضعف میرفت تا دوباره رسیدم خونه دو ساعتی طول کشید که دیدم فاطیما هم اومده البته هنوز تو حیاط بود و داخل نرفته بود تا منو دید برگشت و یه نگاه به خریدام کرد بعد زود اومد تو بغلم و منو محکم به خودش فشار الهی قربون اون قلب مهربونت برم علی جونم خدانکنه عزیزم فاطی میگم یکم زشت نیست الان ازین کارا کنم هدیه و لباسو اینا ازم جدا شد و گفت نه عزیزدلم چه زشتی خیلیم خوبه بالاخره یه مدتی گذشته باید رنگ و روی هممون یکم بازتر بشه مخصوصا تو و ستاره جون باهم دیگه رفتیم داخل و فاطیما لباس و خرس رو داد به ستاره و گفت اینا رو منو علی باهم برات خریدیم که ایشالا با یه لباس روشن تر کم کم زندگیتون یا همون زندگیمون رنگ روشن تری بگیره یه نگاهی به فاطی انداخنم و با نگاهم ازش تشکر کردم که حواس پرتیه منو جبران کرد ستاره خیلی خوشحال شد ازته دل اینو همون موقع میشد تو چهرش خوند اومد و منو بغل کرد نمیدونم چرا باز بغض کردم و آروم از خودم جداش کردم با معذرت خواهی اومدم و نشستم تو حیاط و دوباره شروع کردم گریه کردن بعد از یه هفته بغض دست خودم نبود نمیتونستم قبول کنم که انقد زود دارم جای خالیه مادرمو با این چیزا مثلا پر میکنم یا انقدر زود دارم عزاشو از دلم کمرنگ تر میکنم شب شد به ساعتم نگاهی کردم هشتو نیم بود آماده شدم و بعد از خداحافظی از ستاره و فاطیما با ترس و لرز و اضطراب به محل قرار رفتم با کمال تعجب دیدم بابا هم اونجاس داشت سیگار میکشید و به شهر و آسمون خیره شده بود رفتم جلو تر و سلام کردم بدون اینکه نگام کنه یا جواب سلاممو بده خیلی آهسته و آروم گفت آسمون ستاره داره شهر هم شبا وقتی فقط اون چراغای بزرگ روشنن انگار ستارن ولی نزدیک تر که میری نزدیک شهر که میشی همه چیز گند میشه همه چیز کثیف و آلوده میشه بنظرت ستاره های آسمون هم فقط از دور قشنگن عجیب بود خیلی تعجب کردم این سوالی بود که همیشه وقتی میومدم رو این تپه از خودم میپرسیدم نفسمو دادم بیرون و گفتم شاید لازم نباشه به چیزی زیاد نزدیک شد شاید باید همه چیزو از دور نگاه کرد و فقط از زیبایش لذت برد خورشید هم از نزدیک میسوزونه بابا همیشه به هرچیزی که دل بستم فقط واسم حسرت داشت از مادرم گرفته تا زندگیه خوب و آینده و هرچیز دیگه ای نمیدونم شاید زندیگه منم قراره همیشه از دور قشنگ باشه چهل روزه هرکسی که نگام میکنه میگه این پسر ناصر عزتیه نوزده سال نبودتش حالا پیداش کردن فقیر بوده ولی قراره تا نوزده نسل بعدش از پدرش بخوره و ارث ببره میبینی بابا شاید بهتره خودمم قاطیه مردم زندگیمو از دور نگاه کنم کنم که گل و بلبل باشه هه خوبه مثل آدمای سی ساله حرف میزنی که از زندگی هیچی براشون نمونده پس من چی باید بگم حقیقتو هنوزم نمیدونم چی برام مونده ولی اون که همه چیزم بود الان رفته خیلی خب حقیقتو من الان امشب تو این لحظه بهت میگم ولی ولی چی بابا باید یه قولی بهم بدی اینکه همه چیزو همینجا چال کنی هرچی که بهت میگم توی امشب دفن بشه بابا من خودمم دفن شدم با مادرم نگران نباش دفن میشه سیگارشو انداخت و زیر پاش له کرد و یه مارلبروی دیگه روشن کرد و گفت بشین پسرم بشین تا برات بگم باهم دیگه نشستیم رو زمین و بابا بعد از یه کام عمیق که از سیگارش گرفت شروع کرد به گفتن حقیقت اولای کارم بود تازه کارخونه رو با کلی قرض و چک و سفته راه انداخته بودم خدا میخواست و نسترن هم همیشه پشتم بود حدود یک سال بعد حسابی کارم گرفته بود و خونه ی جدید خریدم همین خونه ای که الان میبینی چند ماه بعد ماشینه جدید دیگه هیچ بدهکاری نداشتم که هیچ تا میتونستم به همه پول قرض میدادم و وام های بدون بهره واسه کسایی که دستشون تنگ بود و سال بعد هم یه کارخونه ی جدید راه انداختم واسه مواد غذایی و کنسرو زودتر از چیزی که فکرشو بکنم به تمام خواسته هام داشتم میرسیدم خودم نمیتونستم همزمان دوتا کارخونه رو بچرخونم به یکی احتیاج داشتم که بشه بهش اعتماد کامل کرد اونم کسی نبود جز علیرضا حسابدار شرکت اولم باگفتن اسم علیرضا فهمیدم که یکی از اون چهارتا پست فطرته خیلی قبولش داشتم همه چیز خوب میگذشت و خوشی های زندگیم زمانی به اوجش رسید که نسترن تو رو باردار شد دیگه هیچ آرزویی از خدا نداشتم بدنیا اومدی و از سروکولم بالا میرفتی به معنای واقعی خوشبختیو حس میکردم تا اون اون چی اون سفرکاریه لعنتی به آذربایجان واسم پیش اومد و همه چیزو به اون علیرضای پست فطرت سپردم خونه و زندگیمو بهش سپردم مواظبتون باشه چرا مارو با خودت نبردی خواستم ولی نشد نسترن قبول نکرد گفت هنوز خیلی کوچیکی مسافرت و اینا ممکنه حالتو بد کنه وقتی برگشتم وقتی برگشتم همه چیز سیاه شده بود علیرضا تو این مدت با کمک اعتمادی که من بهش داشتم پول خوبی به جیب زد و با چند نفر که همشون تو قاچاق مواد بودن اومد و زد تو کل و کاسه ی زندیگه من و نسترن منو ازم گرفتن دو هفته بعد از اون اتفاق نسترن بهم زنگ زد و همه چیو گفت من چون هنوز مطمءن نبودم به پلیس چیزی نگفتم یه قرار گذاشتیم که اون احمد لعنتی هم اومد گفت که فیلمو بین چندتا از آشناهای کثیفش پخش کرده و اگه دست از پا خطا کنم قسم خورد که همه جا پخشش کنه و آبروی منو مادرتو همه جا ببره چندبار خواستم به پلیس خبر بدم که نمیدونم رفقای اون کثافت از کجا بو بردن و اومدن تهدید کردن حتی یه بارم عکس تورو نشونم دادن که تو بغل یکیشو ن بودیو گریه میکردی یه چاقو هم گذاشته بودن بیخ گلوت با دیدن اون عکس دیگه کاملا حساب کار دستم اومد اوضاع خرابتر ازین حرفا بود که بخوام کاری کنم دوباره سیگار بابا تموم شد و یکی دیگه روشن کرد بغض کرده بود و من داشتم چیزایی میشنیدم که راه خونو به مغزم مسدود میکرد ادامه داد جلوی چشمای من بزرگ شدی و من میسوختم پول تحصیلتو میدادم به مادرت و بعضی وقتا که کوچیک بودی یواشکی میومدم دیدنتون ولی ترس از اینکه اون احمد بی همه چیز بو ببره دیوونم میکرد بعدم با مادرت این داستانیو که تو شنیدی سر هم کردیم که حداقل کسی زیاد شک نکنه هر روز و هرثانیه حسرت آینده ای رو که واسه تو و نسترن تو ذهنم ساخته بودم میخوردم همیشه از دور میدیدمتون دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشتم تا یه روز که باز قرار مخفیانه داشتیم با مادرت بهم زهرا رو معرفی کرد و اصرار کرد که باهاش ازدواج کنم من افسردگی شدید داشتم و تا یک سال باهاش مخالفت میکردم ولی بالاخره نسترن راضیم کرد راستش من رضا رو آوردم تو دبیرستانی که تو رو گذاشتم و بعد هم اون بوتیک رو خریدم که بتونم یه کاری کرده باشم وقتی فهمیدم که با فاطیما رابطه داری اولش خیلی خوشحال شدم ولی احمد ترسیده بود که کسی بو ببره اومد و باز تهدید کرد که نباید شما باهم باشین و مجبور شدم از هم جداتون کنم یه چیزدیگه هم هست که من دیگه نفسی واسم باقی نمونده بود و بی اراده اشک میریختم حال و روز بابا هم بهتر از من نبود با گریه گفتم چی بابا بگو اونو راستش حاج محسن بابای رضا زنش خیلی وقت پیش مرد از اون به بعد فقط صیغه داشته رضا هم بچه ی یکی از صیغه ای هاشه که اسمش ارغوان بود که بعد از بدنیا اومدن رضا اونو میندازه ور دل حاجی و میره ترکیه رضا چندسالی میشه که اینو فهمیده و اینو هم میدونه که تنها بچه ی حاجیه و کم توجهی محسن به اون واسه هم واسه همینه که مادرش دیگه حالم داشت بهم میخورد و بلند شدم رفتم اونورتر دستمو گرفتم رو دلم هرچی خورده بودم بالا آوردم از پیچیدگیه زندیگم حالم بهم میخورد از اینهمه اتفاق شوم بابا اومد بالا سرم علی حالت خوبه بابا دوباره رفتیم و سرجای قبلیمون نشستیم اشکامو پاک کردم و گفتم پس چرا وقتی من احمد و چنگیزو گرفتم هیچ حرفی در مورد لو رفتن فیلم نزدن چرا فردای اون روز که صاحب گاراژ زنگ زد به پلیس که اومد اونا رو بازداشت کرد چرا اون روز تو دادگاه هیچ حرفی از فیلم زده نشد بابا اون همه رفتو شد و شکایت و مکافات هیچ حرفی در مورد پخش شدن فیلم نزدن بابا چندتا سرفه کرد و دستی توی موهای جوگندمیش کشید اینبار به وضوح دیدم که داره بی صدا اشک میریزه من بابا جانه بابا چرا چون همش دروغ بود با این حرف خشکم زد تمام عضلات بدنم خشک شد چی دروغ بود از همون اول هم فیلمی درکار نبوده اون شب علیرضای بی شرف مست میکنه و زنگ میزنه اون سه تا بی شرف تر از خودش بیان خونه ی من اونقدر مست بودن که حالیشون نبوده چه گوهی میخورن حالیشون نبوده دارن چه بلایی سر عشقو زندگیه من که مادرت بود میارن اصلا هوش نبودن که بخوان فیلم بگیرن اینا رو توی بازجویی گفتن چندبار خیلی محکم نفس نفس زدم و بلند شدم به اطرافم نگاه کردم و توی یه لحظه دیوونه شدم و میگفتم نههههههههه چرا گوه تو این زندگی لعنت به همتون لعنت به من لعنت به اون بی شرفا سرمو رو به آسمون گرفتم و درحالی که بابا مانعم میشد و سعی میکرد آرومم کنه از ته دل داد زدم خدا خدا چرا اینکارارو با من میکنی دست از سرم بردار هرچقدر خواستی عین موش آزمایشگاهی بدبختی سرم پیاده کردی ولم کن دیگه اون همه درد الکی بود مادرمو همه کسمو از دست دادم آخه چرا ساعت دو صبح شده بود تو بغل فاطیما بودم تو خونه خودمون به تموم اتفاقاتی که بابا واسم تعریف کرده بود فکر میکردم و همزمان موهای فاطیو نوازش میکردم و بازوی سفیدشو لمس میکردم فاطی جونه دلم ستاره الان تنها خوابیده علی اون همیشه که تنها میخوابه عزیزم نه خب آخه اون هیچوقت کسیو تو زندگیش نداشت تو از کجا میدونی شیطون خب من داداششم صمیمی ترین دوستشم میگم الان میدونه ما تو بغل هم خوابیم چرا چیزی نمیگه خب دوست نداره ناراحتیه داداش گلشو ببینه ترجیح میده تنها نباشی ولی خودش همیشه تنهاس همینطور که حرف میزدیم سینه هاشو هم آروم میمالوندم خیلی اینکارو دوست داشت خب عزیزدلم تو الان تقریبا همه چیزو درمورد گذشته خودت فهمیدی پدر بهت گفته منم در مورد خودم فهمیدم الانم دوتامون تنها نیستیم ولی ستاره جون هنوز نرفته دنبال گذشتش باید بره خب معلومه که باید بره باید ببینه مادر واقعیش کیه شاید دلش بخواد بره پیشش یا اونو بیاره اینجا یه لحظه حالم گرفته شد و گفتم ولی من نمیذارم بره از پیشم خب حالا هرچی عزیزدلم ولی باید بدونه آره قبول دارم باید بدونه بذار فردا پس فردا در موردش باهم حرف میزنیم راستی یه چیزی جونم عزیزم فاطی اگه ما بخوایم بیایم خونه شما هو فاطی پرید هوا و دستش خورد تو فکم چیییییییی آخ آخ ببخشید توروخدا زندگیم خیلی آخه یه دفه ای گفتی خیلی خوشحالم کردی عالیه پس من فردا بیام واسه کمک به ستاره تو جمع کردن وسایل ضروری بابا یکم آروم دیوونه فقط خواستم بگم ما که همش با همیم اونوقت بازم ستاره تنها میمونه نصف روزش که دانشگاهه یکمم کار بقیشم که بیکاره خب عزیزدلم با مامان زهرا جور میشه دوتاشون از تنهایی در میان علی جونه من زدحال نزنی فردا پس فردا وسایلو جمع کنین که بیاین خونه ما باشه حالا تا بیینم نفسم حالا تا ببینمو کوفت وقتی زنت یه چیزی میگه بگو چشم چشششششششممممم حالا بخوابیم بخوابیم عشقم لبامون رفت تو همدیگه و عاشقانه همدیگه رو میبوسیدیم و میخوردیم تا آروم آروم سرشو رو سینه لختم گذاشت و دوتامون خوابیدیم فردای اونروز منو فاطیما یکم زودتر بیدار شدیم با سرحالی احساس بدی نداشتم حداقل میدونستم که بابام دیگه مقصر نیست ستاره زودتر از ما بیدار شده بود و رفته بود دانشگاه و یه نامه چسبونده بود به یخچال بی تربیتا حداقل در مورد من حرف میزنین یکم یواش تر باشه که من نشنوم کوچولوهای من مواظب خودتون باشین بوس وقتی خوندیمش دوتامون خشکمون زد دوباره زندیگم داشت آروم آروم رنگ خوشی بخودش میگرفت بعد از صبحونه و یکم شوخی با فاطی رفتیم خرید واسه من که پیرهن مشکیمو دربیارم و بعد فاطیما رفت خونه خودش که یکم اونجا رو مرتب کنه چون بعد از اون روز که باهم بودیم دیگه خونه نبود منم رفتم بوتیک که تا رضا رو دیدم یاد حرفای دیشب بابا افتادم ولی سعی کردم زیاد به روی خودم نیارم تصمیم گرفته بودم همه چیو یواش یواش فراموش کنم و زندگیه با نشاطی و رو شروع کنم وقتی من رفتم بوتیک رضا بعد از کلی احوال پرسیو اینا گفت که میره خونه خیلی خستس منم قرار شد ظهر تعطیل کنم و برم پیش فاطیما بعد از تموم شدن کار و فروش نسبتا خوبی که داشتم یه در بست گرفتم و رفتم آپارتمان فاطی که بابا ناصر براش خریده بود که توی دوران دانشجوییش واسه درس خوندن و اینا راحت تر باشه طبقه دوم بود وقتی رسیدم پشته در همین که خواستم کلید بندازم و برم تو یه صداهایی به گوشم خورد که از شنیدنش قلبم داشت می ایستاد دقیقا پشت در بودن رضا و فاطیما گوشمو چسبوندم به در و به وضوح صداشونو میشنیدم فاطیما با حالت بغض حرف میزد و رضا با عصبانیت فاطیما ببین یه بار دیگه بیای و ازین حرفا بزنی صاف میرم میذارم کف دست علی رضا خب برو بذار چطوره منم برم و همه چیو بهش بگم هان ببین بالا بری پایین بیای من نمیتونم خواستم درو بازکنم و مچشونو بگیرم که در مورد چی دارن حرف میزنن با اینکه داشتم خفه میشدم و ترس از خبری که ممکن بود بشنوم گلمو تنگ کرده بود ولی منتظر موندم ببینم چی میگن فاطیما یعنی انقد نامرد شدی آخه چه مرگته بابا بخدا تموم شده تموم شده اینو بفهم من هفته دیگه میخوام تولد بیست سالگیشو واسش جشن بگیرم اون عشق منه زندگیه منه آخه چرا حالیت نیست ما چند وقت دیگه میخوایم نامزد کنیم حس کردم رضا گلوی فاطیو گرفته چون صداشون خیلی واضح بود دیگه خونم به جوش اومده بود و خودمو آماده میکردم که برم تو رضا ا جدی اگه تموم شده پس چرا میخوای همه چیو بهش بگی ببین با اینکه الان اومدم که دوباره عشقمو بهت ثابت کنم ولی بخدا یه کلمه به اون علی نامرد الاغ حرف بزنی که فقط بلده داشته های منو بدزده میکشمت بخدا میکشمت فاطیما درحالی که صدای گریه ی فاطیما رو میشنیدم که میگفت ولم کن لعنتی خفه شدم آره بهش میگم چون عاشقشم چون نمیخوام چیزیو ازش مخفی کنم دزد هم خودتی که عشقه رفیقتو میدزدی نامزد صدای چک محکمی که رضا به فاطیما زد دیگه منو دیوونه کرد درحالی که دستام میلرزید در رو باز کردم فاطیما رو دیدم که افتاده زمینو به من نگاه میکنه و رضا که تا منو دید چیزی از مردنش باقی نمونده بود همونطور چیزی از مردن خودم و ظرفیتی که دیگه الان توی وجودم از بین رفته بود و تحملی که دیگه نداشتم نوشته

Date: August 17, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.