ترس از تنهایی

0 بازدید
0%

اسمم سیناست و ۲۷ سالمه مثل خیلی از آدمای اطرافتون کاملا عادی و معمولی هستم و قرار نیست براتون داستان سوپر تعریف کنم اتفاقا این داستان مربوط میشه به زمانی که فقط ۱۵ سالم بود که نسبت به بقیه دوستام یکم هم بیبی فیس تر بودم البته اولین تجربم مربوط میشه به ۱۱ سالگی با دختر خالم که از شوهرش جدا شده اون زمان همسایه بغلی ما یه خانوم و اقایی بودن به نام ناهید خانوم و فرهاد خان که راننده بیابون بود البته جوون بودن و فرهاد خان پرش ۳۰ سالش بود بیریم سر اصل داستان یه روز این ناهید خانوم اومد و به مادر ما گفت فرهاد خان میخواد بره بوشهر و مدتی نیست نه میتونه خونه رو خالی بذاره نه کسی رو داره پیشش بمونه اجازه گرفت که من شب بر خونش البته یه برادر کوچیک داشت که تو شهرستان زندگی میکرد و هر وقت میومد تهران من باهاش هم بازی میشدم و تو درسها کمکش میکردم و به همین خاطر خونه ی ناهید خانوم خیلی رفت امد داشتم مادرم قبول کرد که من شب برم پیش ناهید خانوم فقط بهش گفت حواست باشه این بچه تو سن بلوغه یهو جلوش رفتاری نکنی که چشم و گوشش باز بشه البته این حرفا رو یواشکی بهش گفت و من بعدها متوجه شدم که اون گوش زدها چی بوده فرهاد خان رفت سفر و ما هم با اجازه از همه بعد شام رفتیم خونه ناهید خانوم که یه زن لاغر اندام سفید با موهای قرمز بود ولی زیبایی خاصی داشت رختخواب منو تو حال انداخت و خودش رفت تو اتاق خواب گفت اگه چیزی نیاز داشتی صدا بزن نیمه های شب تو خواب احساس کردم کسی کنارم نشسته چشم باز کردم دیدم ناهید خانوم دستش روی موها و داره نوازش میکنه گفتم چیزی شده تو خواب حرف زدم بیدارتون کردم گفت نه از تو حیاط صدا گربه اومد ترسیدم اومدم پیشت دیدم راحت خوابیدی یاد داداشم افتادم خوابیدیم و صبح مادرم پرسید چه خبر بود دیشب ماجرا رو براش تعریف کردم و گفت اشکال نداره حواست بهش باشه گناه داره تنهاست شب شد وقتی خواستیم بخوابیم ناهید خانوم گفت برام سخته رخت خواب پهن کنم تو هم بیا تو اتاق باهم میخوابیم بینم هم بالشت میذاریم نیمه های شب تو خواب احساس خفگی بهم دست داد و چشم باز کردم دیدم ناهید خانوم دستش رو دور گردنم انداخته و بغلم کرده صداش کردم که بگم داری خفم میکنی جوری از جاش پرید که من فکر کنم خواب بوده گفت ببخشید متوجه نشدم تو هم خوابت سبکه ها گفتم اگه خفم نکنن خوب میخوابم یه کم صحبت کردیم و وسطای صحبت بود که من خوابم برد بعد مدتی احساس کردم ناهید خانوم داره دست میکنه تو شلوار و شرتم هیچ عکس العملی نشون ندادم ببینم چیکار میکنه شروع کرد به بازی کردن با وسایل تو شرت ما و یواش یواش بیدارش کرد آروم شلوار رو در اورد و شروع کرد قربون صدقه رفتن سینا کوچولو و بعد از یه ماچ ابدار کلا کرد ته حلقش یادمه اون زمان یه ۱۰ ۱۲ سانتی میشد البته که برای هیکل من کمی بزرگتر از استاندارد بود هیچی نگفتم ببینم چکار میکنه لباسهاش رو در اورد و سر سینش رو گذاشت روی لبام و دستم رو گذاشت روی سینش و با دستش دست منو و سینش رو همزمان چنگ میزد و بلند بلند نفس میکشید دست منو برد بین پاش و مالید به تنش که مثل پنبه خیلی نرم بود اه بلندی کشید و لباش رو روی لبم گذاشت و گفت میخوام خفت کنم ولی نمیخوام چشماتو باز کنی بعد سینه هاش رو فشار میداد روی صورتم و گاهی احساس خفگی هم بهم دست میداد ولی انقدر لذت بخش بود که حاضر نبودم چشم باز کنم خیلی آروم نشست روی سینا کوچولو و اون رو با ناهید کوچولوی خودش اشنا کرد یکم روی التم نشست و بعد در گوشم گفت اگر بخوای هر شب همین بناست ولی اگه دوست نداری بگو که برم لباس بپوشم آروم چشمم رو باز کردم و دیدم تو کور سوی روشنایی چراغ خواب یه فرشته روی من نشسته و داره التماس میکنه گفتم میشه بگید چه خبره اینجا گفت چیزی نیست من دوست داشتم کمی تو بغل یکی باشم اگه ناراحت میشی تمومش کنم خودم رو زدم به کوچه چپ و گفتم نه ناراحت نیستم ولی کاش میدونستم چرا لباس تنم نیست این شد که همه چیز رو برام توضیح داد و گفت میخوام امشب تو شوهرم بشی منم گفتم حالا که شوهرتم یه بار دیگه اینو بذار تو دهنت گفت بی شرف من بیدار بودی گفتم اره گفت بذار بجای دهن یه جای خوب بذارم و با یه حرکت دست الت منو فرو کرد تو واژن خودش و یه لذت وصف ناشدنی بهم داد انقدر تو هم و رو هم غلط خوردیم که گفت تا الان همچین حسی نداشتم معمولا فرهاد خان قبل از اینکه من چیزی بفهمم فرو میکنه و قبل از اینکه خودش چیزی بفهمه درش میاره دوست دارم این مدت که نیست حسابی به خودم برسم و لذت ببرم اون شب تا صبح کلی سکس کردیم و من هم یکی دو بار ارضا شدم تا چهار سال بعد از اون شب منو ناهید خانوم در نبود فرهاد خان زن و شوهر بودیم تا جایی که حتی گاهی نون گرفتن فرهاد خان هم بهانه ای میشد برای حد اقل یه ساک نقلی تا اینکه ناهید خانوم و فرهاد خان برای زندگی رفتن شهرستان چون فرهاد خان ماشین ترانزیت خریده بود و دیگه مدت سفرهاش خیلی طولانی میشد امیدوارم از خاطره ای که خوندید لذت ببرید نوشته

Date: April 1, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.