جنده خانوم سکس آنال رو تو هوای آزاد دوست داره

0 views
0%

سکسی تازه از جنگ ماراتن برگشته

بودیم. شاه کس از جنگی که برای اولین بار جهنم رو جلوی

چشمام دیدم.نمیدونم مشکل از کجا بود کونی ولی این یونانی های مادر جنده بدجوری حال ما رو گرفتند خصوصا پدر بعد

از جنده جنگ خیلی شکسته شد و برای اولین بار شکست

خورد اونهم از یک عده یونانی پستون ! چه میشه کرد ولی خودمونیم هیچ جا خونه خود آدم نمیشه! بگذریم تازه

از جنگ کوس به پارسه برگشنه بودیم.پدرم داریوش همش تو فکر

بود.بزرگترین آرزوش این بود که سپاه بزرگی برداره و یونان رو شکست بده و انتقام ماراتن رو بگیره.سخت مشغول جمع آوری سپاه سکس داستان بود.حتی دستور داد

مالیات ها رو هم زیاد کنند تا مخارج ایران سکس جنگ احتمالی

آینده تامین بشه! دیگه داشتم براش نگران میشدم.نشانه های شکستگی و بیماری بدجور در وجودش نمایان بود.یک عده یونانی مادرجنده خائن هم مدام تو سرش روضه میخوندند که باید به یونان حمله کنی.این مفت خورها نمیدونم سر چی از یونان فرار کرده بودند و خلاصه از اون بچگی که یادمه مفت میخوردند و هی میگفتند باید بریم یونان رو بگیریم! در حرمسرا داشتم با چند تا دختر عرب که حاکم یمن بهم هدیه داده بود دسته و پنجه نرم میکردم که تیرداد رفیق دستیار و معشوقه زیبای همجنسم وارد شد و خبر بدحال شدن پدر رو داد! با یکی دو تا لگد و مشت دخترای عرب رو به کناری پرت کردم و و با تیرداد به سمت کاخ تچر کاخ اختصاصی پدر رفتیم.پدر بدجوری در بستر افتاده بود.مادرم آتوسا هم انگاری از زنده موندن پدر ناامید شده بود. پدر دستش رو به سمت من دراز کرد و من رو نشون داد و من رو فرا خوند.رفتم طرفش.بدون مقدمه شروع کرد وصیت کردن.از رسم مملکت داری برام گفت و تاکید کرد حتما درس خوبی به یونانی ها بدم چون اونها تنها افرادی بودن که حکومت ایران رو بر خودشون نپذیرفتند و برده ما پارسها نشدند و این برای آینده امپراطوری خطرناک بود چون احتمال داشت این شورش به یک رویه در ملت های برده دیگه تبدیل بشه.در آخر گفت از اتاق خارج بشید. همه از اتاق بیرون رفتیم.نگرانی رو در چهره همه میتونستم ببینم.به کاخ خودم رفتم.حتی تیرداد هم که همیشه به آغوش کشیدنش تمام غم هام رو از یادم میزدود نتونست من رو آروم کنه.تیرداد رو با ناراحتی کنار زدم کاری که تا حالا سابقه نداشت.تیرداد شک زده شد و با حالت بهت من رو نگاه کرد ولی از اونجایی که نمیتونستم ناراحتی این زیبای روی کل امپراطوری پارس رو ببینم اون رو دوباره به آغوش کشیدم و کمی باحاش حال کردم.کارم تموم شده بود و تیرداد رو به آغوش کشیده بودم که نگهبان با عجله وارد شد و خبر داد که پدر فوت کرده.نمیتونستم باور کنم.به سمت اون کلاغ سیاه که این خبر رو داد حمله بردم و چنان مشتی بر سرش زدم که خون کثیفش تمام صورتم رو خیس کرد و در جا مرد! بعد از تشییع جسد پدر و مراسم تاجگذاری دستور دادم تمام بزرگان کشور جمع بشند.از سراسر امپراطوری تمام بزرگان در کاخ پارسه جمع شدند. به اونها اعلام کردم که بزرگترین آرزوی پدر تسخیر آتن بود و من تصمیم دارم اون رو عملی کنم.همه یا از روی هم عقیدگی و یا از روی ترس خوشحال شدند و یا این طور نشان دادند! خصوصا اون یونانی ها مادر جنده! نمیخواستم مثل جنگ قبلی شکست بخورم برای همین پنج شیش سال صرف فراهم کردن سپاه کردم.برای بالا بردن روحیه سپاه به کابادوکیه رفتیم چون شنیده بودم دخترهای زیبایی داره و میتونه در شارژ روحیه سپاه موثر باشه! کار تجهیز سپاه به پایان رسیده بود.سپاهی متشکل از نیروهای عظیم زمینی و دریایی. یک پیک به اسپارت نزد یونانی ها فرستادم تا بهشون پیشنهاد بدم تا به بندگی ما در بیان تا از وقوع جنگ جلوگیری بشه.چون دلم نمی خواست صلح رو بپذیرن و دوست داشتم باهاشون جنگ کنم تا تک تکشون رو تیکه تیکه کنم این طور براشون نامه نوشتم از خشایارشا شاه شاهان.شاه تمام عالم به مردم اسپارت. اخطار میکنم که در صورتی که به بندگی ما در نیایید-در صورتی که درهای آتن و اسپارت و بروی سپاه ایران باز نکنید-در صورتی که تمام زنها و بچه های خودتون رو برای تجاوز جنسی به ما اهدا نکنید! و در صورتی که تمام اموال خودتون رو اهدا نکنید سربازان دلاور ایرانی نژاد کثیف یونانی را از روی زمین محو خواهند کرد و دیگر اثری از شما در طول تاریخ باقی نخواهیم گذاشت.دیگر کسی از شما زنده نخواهد بود تا ماجرای جنگ و به بردگی کشیدن زنانتان را برای آیندگان تعریف کنند. پیک را روانه آتن کردیم.بعد از یک روز اسبی که جسد پیک را حمل میکرد به سمت سپاه ایران مشاهده شد و فهمیدیم که یونانی ها همان کاری را انجام میدهند که من میخواستم یعنی جنگ به سمت ترموپیل که مجموعه ای از چند دره بود راه افتادیم.دره ای تنگ بود که سربازان ما مجبور شدند بصورت صف و پشت سر هم از آن عبور کنند.تعدادی یونانی رو دیدیم که در دره منتظر ما بودند! در ابتدا آن ها را جدی نگرفتیم و دستور دادم سربازان به راه خود ادامه دهند.ولی یونانی ها به ما حمله کردند و ایرانی ها را کشتند!عصبانی شدم و دستور قتل آنها را دادم.ولی ناگهان از بالای دره تعداد دیگری یونانی با تیر تعداد دیگری از ایرانی ها را کشتند.فهمیدم که جنگ اصلی در همین نقطه روی خواهد داد. جنگ آغاز شده بود و تیرها و نیزه ها از هر طرف به طرف دیگر پرتاب میشدند.با تیرداد به عقب جبهه رفتیم تا در معرض حمله یونانی ها نباشیم.در این جنگ تعداد زیادی ایرانی کشته شدند. تقریبا هیچ راه دیگری برای عبور از آن دره لعنتی نبود.تا این که سربازان یک یونانی گوژپشت را نزدم آوردند و گفتند این یونانی قصد کمک به ما رو داره.اگر چه از یونانی ها چه دوست و چه دشمن بیزار بودم ولی جاره ای نبود.با روی خندان به استقبالش رفتم! دستش رو گرفتم و به حرمسرای خودم درون چادر بزرگی که برپا کرده بودیم بردم و زنها زیبا روی عرب رو بهش نشون دادم.یونانی خشکش زده بود از زیبایی زن ها! گفتم اگر به ما کمک کنه تمام این عربها از آن تو خواهد بود.اون من رو به بیرون چادر برد و راه دور زدن دره ترموپیل رو بهم نشون داد.تقریبا مطمئن بودم که پیروزی ما از این راه قطعیه.جایزه اون یونانی خائن به رو هم همون جا بهش دادم و سرش رو از وسط دو نصف کردم! نمیدونم چرا این تمیم رو گرفتم شاید میخواستم افتخار این پیروزی رو به تیرداد بدم ولی قطعا اون بزرگترین ا
شتباه زندگی من بود.تیرداد رو با صد هزار نفر از همون راهی که یونانی نشون داد روانه کردم تا یونانی ها رو دور بزنه و از دو طرف اونها رو قیچی کنیم.تیرداد شبانه راهی شد و اول صبح ما از جلو و تیرداد و سپاهش از پشت به یونانی ها حمله کردیم.یونانی ها داشتند دونه دونه قتل عام میشدند.تیرداد رو دیدم که با رشادت با هر حرکت شمشیر جسد یک یونانی رو به هوا میفرستاد! تقریبا تمام یونانیها کشته شدن بودند غیر از لئودیناس که فرمانده اونها بود.لئودیناس بین من و تیرداد قرار گرفته بود و وحشت زده به ما نگاه میکرد.تیرداد لبخندی به من زد لبخندی که همیشه من رو از بچگی مجذوب میکرد و برای من از پادشاهی تمام جهان ارزش بیشتری داشت.ناگهان لئودیناس مادرجنده به طرف تیرداد برگشت و نیزه اش رو به طرف تیرداد پرتاب کرد و نیزه دقیقا روی قلب تیرداد فرود اومد.تیرداد من در لحظه ای جان سپرد.مات و مبهوت به این صحنه نگاه کردم.به طرف لئودیناس حمله کردم و در یک چشم بهم زدن با شمشیرم چشمش رو از حدقه درآوردم و به طرز فجیعی کشتکمش.ولی هنوز عقده ام خالی نشده بود.سرش رو جدا کردم و دستم گرفتم و با سپاهیان به طرف آتن حرکت کردیم.در تمام طول مدت حرکت سر لئودیناس رو در دستم گرفته بودم و بهش خیره شدم.باهاش حرف زدم.لئودیناس تو نمیدونی امروز چه کسی رو از من گرفتی.کسی که از اهورامزدا هم بیشتر میپرستیدمش.تیرداد پسر زیباروی تمام جهان! بزرگترین انتقام تاریخ رو ازت میگریم! وارد آتن شدیم.از کالسکه سلطنتی پیاده شدم و سوار اسبم شدم.سر لئودیناس رو بالای دستم گرفتم و در داخل شهر میگشتم.یونانی ها من رو با تعجب نگاه میکردند! زنی که پسر کوچکش رو محکم به بقلش گرفته بود وقتی سر رو دید ناراحت شد ولی به نظر میرسید نمیخواست این طور جلوه کنه.از اونها ده بیست متری دور شدم.قصدم پیدا کردن خانواده لئودیناس بود.ناگهان صدای بچه کوچکی رو شنیدم که اسم پدرش رو صدا میکرد! با خنده به عقب برگشتم.بله اون زن و پسر کوچولو و زیبا خانواده لئودیناس بودند.سر کثیفش رو به سمتی پرت کردم!از اسب پیاده شدم و بچه رو از دست مادرش گرفتم. و به طرف معبد آکروپلیس که معبدی مقدس نزد یونانی ها بود راه افتادم.زن لئودیناس با گریه و التماس خواهان رهایی بچش بود ولی من تنها لبخند تلخی زدم و به راه خودم ادامه دادم.چهره زیبای عشقم تیرداد همش در نظرم بود.باورم نمیشد که از دستش داده بودم. به آکروپلیس رسیدم.بچه رو به زمین کوبیدم XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX دستور دادم تمام بزرگان و مردم شهر آتن رو در پای معبد جمع کنند.باید غرورشون رو میشکستم.بزرگان و مردم آتن در نزدیک معبد آکروپلیس جمع شدند.همون طور برهنه زن لئودیناس رو کشون کشون به بیرون معبد بردم و در پله های معبد لباس هاش رو پاره کردم و شروع کردم به گاییدنش!! از شکستن غرور مردم آتن داشتن شیون میکردن! و من دیوانه وار میخندیدم! در اون لحظه زیبایی اون زن نبود که کیرم رو شق کرده بود.فکر سکس هایی که با تیرداد میکردم بود که من رو حشری میکرد.سکس با تیرداد از سکس با هز زن زیبارویی لذت بخش تر بود.ولی افسوس که تیرداد من بدست شوهر حرامزاده این زن کشته شده بود.آبم رو در کس زن خالی کردم.دستور دادم سربازانم به تمام زن های آتن تجاوز کنن و اونها رو باردار کنند تا نژاد ایرانی یونانی شکل بگیره! سپس XXXXXXXXXXXآتن رو دادم.بعد از اتمام کار دستور دادم تمام سربازانم که حدود چهارصد هزار نفر بودند تک تک به پسر و زن لئودیناس تجاوز کنند! البته بیشتر سربازان از این دستور ناراحت شدند چون هنوز به شصتمین سرباز نرسیده بود که هر دو شون زیر فشار این تجاوزها کشته شدند و دیگه به سربازای دیگه نرسید! زنهای آتن رو بهمراه بچه هاشون رو جمع کردیم و بعد از غارت شهر و به آتش کشیدنش و تخریب معبد آکروپلیس به سمت وطن حرکت کردیم. مردونیه یکی از سرداران رو با صدهزار نفر برای تسخیر باقی اروپا در آتن باقی گذاشتم. از این روست که موی بیشتر یونانی ها الان مشکیه نه بور!!

Date: June 24, 2019
فیلم سوپر خارجی                                                         آکروپلیس آوردند آیندگان احتمال احتمالی اختصاصی اسپارت استقبالش اشتباه افتادمزن افتاده افتادیمدره افتخار افرادی التماس امپراطوری انتقام انگاری اهورامزدا اومدتیرداد اونجایی ایرانی باردار باهاشون ببینمبه بپذیرن بدجوری براشون برداره برگشتمبله برگشته برگشنه بزرگان بزرگترین بشنداز بشهچون بگذریم بگیرهسخت بگیریم بهمراه بودآبم بوداون بودباورم بودبزرگترین بودتیرداد بودحتی بودسپاهی بودسرش بودفکر بودلئودیناس بودمادرم بودناگهان بودندسر بودولی بودیمپدرم بیشتری بیماری پادشاهی پارسها پیروزی پیشنهاد تاجگذاری تجاوزها ترموپیل تقریبا تیرداد جلوگیری چهارصد حرامزاده حرمسرا حرمسرای خانواده خشایارشا خطرناک خواهان خواهند خودتون خودشون خودمونیم خوشحال خوندرفتم دادتقریبا دادمبعد دادمچهره دادمولی دادمیونانی دارهاگر داریوش داشتناگهان داشتند دخترای دخترهای درآوردم دریایی دستیار دهندولی دوباره دیدمنمیدونم دیوانه رسیدمبچه رفتمحتی رفتیمپدر رفتیمنگرانی زدملئودیناس زنانتان زیباروی زیبارویی زیبایی سپاهیان سپردمات سربازان سربازانم سربازای سرداران سلطنتی شاهانشاه شدمباهاش شدمقصدم شدندهمون شدیماز شصتمین شکستگی شمشیرم صدهزار طرفشبدون عقیدگی غرورشون فرستادم فرمانده فهمیدیم قطعیهجایزه کابادوکیه کالسکه کردماز کردمبرای کردمبه کردمدستور کردمکارم کردناز کردهنمیتونستم کردیمبعد کردیمدر کردیمیونانی کشتکمشولی کشتندعصبانی کشتندفهمیدم کشیدنش کنمهمه کنندباید کنندتعدادی کنهتیرداد کنیاین کنیمتیرداد کوبیدم کوچولو گاییدنش گذاشتدیگر گذاشتم گرفتند گرفتیکسی گوژپشت لئودیناس لبخندی ماجرای مادرجنده ماراتن مالیات مجموعه مردونیه مشاهده معشوقه میپرستیدمشتیرداد میتونستم میتونه میخندیدم میخواستم میخوردند میخوندند میدهند میرسید میزدود میشدمنشانه میشدندبا میشدندتیرداد میشکستمبزرگان میفرستاد میکردتیرداد میکردسکس میکردم میکردن میکردند میگریم میگشتمیونانی میگفتند, ناامید ناراحت ناراحتی ناگهان نباشیمدر نبودبا نبودتا نپذیرفتند نتونست نخواهد نخواهیم نداشتتیرداد نرسیده نگرفتیم نگهبان نمایان نمیتونستم نمیخواست نمیخواستم نمیدونم نمیدونی نیروهای همجنسم یونانی یونانیها

Leave a Reply

Your email address will not be published.