خداحافظ اى بانوى شهر افسانه ها ١

0 بازدید
0%

خيلى وقت بود با كسى حرف نمى زدم شايد ١ سالى ميشد ديگه هيچى واسم تازگى نداشت هيچى دلم نمى خواست نه غذا نه پول نه احساسات هيچى شده بودم مثل يك مرده متحرك كه فقط راه مى رفت و هر روزش رو فقط يه شام بخور نمير يه ليوان اب و چند بسته سيگار لعنتى يه فرد افسرده تمام عيار داستان از اونجايى شروع شد كه يكى از دوستاى قديميم بهم زنگ زد گوشى رو با بى حوصلگى ورداشتم سلام شايان چطورى داداش نيستى كم پيدايي ديگه ما رو ادم حساب نمى كنى سلام على هى بدك نيستم تو چطورى خوش مى گذره بيكارى همديگه رو ببينيم يا اره عصرى ميام كافه اى چيزى حله مى بينمت خلاصه همديگه رو ديدم و از گذشته و درس و دانشگاه و اينجور چرنديات هر چند روز يبار ميديديم همديگه رو كم كم شروع كردم از زندگى كه به سختى داشتم روزامو ساعت هامو ثانيه هامو تلف مى كردم تا يه جورى بگذره گفتم بهش البته خودشم مى ديد تو اين چند سال قيافم افتاده بود و سيگار شده بود تنها دوست و رفيقم روزا ميگذشت و حسم هر روز نسبت به زندگى كمتر و كمتر يه روز كه داشتم تو صفحه ها چرخ مى زدم چشمم خورد به بيو على يه قلب خالى بهش پى ام دادم زود باش شيرينيشو بده چى مى گى با خودت قاطى كردى باز كيو تور كردى تو كه هيچكيو ادم حساب نمى كنى نه با همينطورى اتفاقى از من خوشش اومد گفت دوست شيم همين فرقى نميكنه من شيريني رو ميگيرم حالا خود دانى باشه بابا كار هر روزم اين بود على بهم زنگ مى زد يا هر وقت كه ميديدمش فقط راجبه به ارزو مى گفت راجبه هر چيزش و دعواهاشون و اينكه اين به درد من نمى خوره و اينجور حرفا على يه فرد خوش گذرون بود يكى كه دنيا به كامش بود فقط واسه دختر زبون مى ريخت و خودشو عاشق دختر نشون مى داد بعد شروع مى كرد بى محلى فقط از رابطه يه نفر مى خواست كه هر وقت دلش خواست باهاش حرف بزنه همينو بس احساسات و دلتنگى و عشق و عاشقى تو لغت نامش نبود اصلا ارزو هم يه دختر صاف و ساده كه عاشق على بود فكر مى كرد يكيه كه واسش مى مونه يه مدت گذشت و خواستم واسه ادم شدن دوستم يه كارى كنم ايدى شو گير اوردم و پيام دادم سلام من دوست عليم سعى كن بمونى باهاش ادم ميشه هيچكى مثل تو نميتونه اينو ادم كنه پيامم رسيد بهش و ارزو به على گفت كه دوست صميميت بهم پيام داده على هم ازم پرسيد و منم راستشو گفتم همين شروع شد كه كم كم باهاش دوست شدم و هر از چند گاهى سلام احوال پرسى و اينجور چيزا تا جايى كه ديگه ارزو منو به عنوان بهترين دوست صميميش ميديد خلاصه ١ ٢ ماهى گذشت و به جز دردى كه هر روز مى كشيدم يكيشم اضافه شد يه دختر ساده و عاشق كه دنبال يه نفره كه به ظاهر يه فرد عاشق و راستگو ولى بر عكس بود على فقط جلوى ارزو فيلم بازى مى كرد يه عروسك خيمه شب بازى بود ولى تو باطن واسش اهميتى نداشت ديگه از اينهمه ظاهر بازى داشت حالم بهم مى خورد هر روزم بدتر از قبل شده بود كم كم بى خوابى و شيزوفرنى هم شد جزئى از زندگيم يه روز على بهم زنگ زد و گفت مى خواد دختره رو ببينه گفت اگه ميخواى تو هم بيا ارزو مى خواد راجبه به حالت باهات حرف بزنه نزديكاى دى بود قرارمون تو يه كافه توى پارك پارك خلوت بود برف همه جارو گرفته بود قرار ساعت ٣ بود يه سيگار روشن كردم هنوز نيم ساعت وقت بود باز شروع شد به نظرت چرا مى خواد ما رو ببينه چه مى دونم شايد فكر مى كنه مى تونه مشكلمو حل كنه چرا اومدى ببينيش واقعا نمى دونم ساعتو نگاه كردم ٣ بود رفتم تو يكم از كسى كه ديدم جا خوردم يه دختر عينكى با قد ١٥٠ ١٦٠ كه زياد شبيه عكسايى كه ازش ديدم نبود بعد از سلام و احوال پرسى خواستيم سفارش بديم يه نگاهى به منو انداختم و گفتم من يه لاته مى خورم انگار اونا رو هم از يه تصميم سخت نجات دادم و ٣ تا لاته سفارش داديم ارزو شروع كرد به حرف زدن و نصيحت كردن منم زياد حرف هاشو نميشنيدم هيچ حرفى زياد به حالم فرقى نميكرد فقط طبق عادت وقتى يه دوست جديدى رو از نزديك مي ديدم همه ى حالاتشو زير نظر مى گرفتم مو هاى ٢ رنگ قهوه اى روشن و فندقى با چشم هاى عسلى روشن پوست سفيد دماغ نسبتا بزرگ زير چشماش يه گودى سياه با يك عينك بنفش مستطيلى يه قيافه با نمك و دوست داشتنى با صدايى خيلى خوب ارزو يك ريز نصيحت مى كرد و منم هر از چند گاهى وقتى كه يكم از لاته مى خورد و بالاى لبش رو با دستمال پاك مى كرد نگاه ميكردم بعد يك ساعت حرف ارزو گفت ديرشه و بايد بره خلاصه خدافظى كرديم و جدا شديم على بر گشت بهم گفت ناموسن اصن شبيه عكساش نيست ميرم بهم بزنم خوبه توام حالا قيافه زياد مهم نيست مگه قيافه خودت خيلى خوبه نه ديگه اشتباه مى كنى دختر بايد خوشگل باشه باشه ديگه شورشو در نيار نمى تونى مثل اين ادمشو پيدا كنى فقط به خاطر تو باهاش ميمونم به خاطر من نه واسه خودت بمون باشه حالا باشه همون طور كه حدس ميزدم على به كاراش ادامه مى داد و ارزو هر روز شكسته ميشد و ناراحت منم از اين همه ظاهر بازى ديگه اسي بودم كار به جايي كشيد كه ديگه رابطه از هم پاشيد و وقتى صبح پاشدم اين پيام و ديدم آخرين روزاى عمرمو هم خوب گذروندم از على مواظب باش ديگه اين دنيا جاى من نيست خدافظ حلالم كن زنگ زدم به ارزو گوشيش خاموش بود جريانو پرسيدم از على يه بهونه الكى و دعوا و ادامه ماجرا ساعت ١٢ بود زدم بيرون نفسم نميومد بالا انگار يكى چنگال هاشو از قفسه سينم اويزون كرده بود و دست نمى كشيد سيگارمو اتيش زدم و پياده خيابونا رو متر مى كردم سرم از سر درد و فشار داشت ميتركيد همش تقصير توئه اگه بميره چيكار مى كنى چرا تقصير من باشه من كه هر كارى كه از دستم بر مى اومد كردم نبايد مى ذاشتى دوستت بازيش بده اگه راستشو مى گفتم وضعش از اين بهتر نميشد ديوونه بودم شايد نمى دونم نزديكاى ساعت ٤ بود باز زنگ زدم بعد از دومين بوق قطع كرد خيالم يكم اسوده شد كه بلايى سرش نياورده شارژ گوشيم زياد نبود و انقد زنگ زدم كه اخر مجبور شد انلاين شه على زنگ زد بهم شايان يه سوال مى پرسم ازت رك و راست جوا بده خودت مى دونى از اولشم مهم نبود واسم چه برسه به دوست داشتن اگه دوستش دارى بگو بلايى سرش نياره من كه هيچ احساسى نسبت بهش نداشتم گفتم على نمى خوام با دوست دختر تو دوست شم خودت مى دونى من امكان نداره يه نگاه بد هم بكنم بهش شايان دوست دخترم از اولش نبود اگه دوسش دارى بهش بگو اروم شه احمقه يه بلايى سرش مياره گفت تنهات ميدارم خودت فكر كنى شارژ گوشيم كمه كابلتو بيار بيا كافه كمالى ببينمت به عنوان يه دوست بايد كمكش مى كردم مغزم داشت منفجر ميشد مى خواستم همه اين همه سال درد و رنج و يكجا بالا بيارم دوست داشتنى در كار نبود ولى شايد اغازش بود رفتم بهش پيام بدم ارزو خوبى نه اصلا خوب نيستم چرا بهم هى زنگ مى زنى خسته شدم بسه ديگه اگه يه چيزى بگم ناراحت نميشى نه بگو اگه بگم واقعا دوست دارم برگرد خونه قبول مى كنى شايان ديوونه شدى دوستان نظرتونو بگين اگه دوست داشتين بقيشو مى نويسم نوشته

Date: June 5, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.