دو دوست ۱

0 بازدید
0%

بهار ام ۲۹ سالمه و میخوام داستان واقعی خودمو براتون بنویسم بیست و یک سالم بود که بامحمد تو یه مهمونی آشناشدم من اهل پوشیدن لباس شبای خیلی باز نبودم یه لباس دخترونه ی اسپرت ساده پوشیده بودم و موهامم کوتاه بود گمونم ساده ترین مهمون اون جشن بودم یه گوشه وایستاده بودمو سیگار میکشیدم و رقص مهمونارو تماشا میکردم بااینکه آدم اجتماعی ای هستم اما معمولا تو جمعا خیلی اهل درخشیدن و خودنمایی نیستم داشتم آخرین پک هارو ب سیگارم میزدم که حس کردم کسی پشت سرم ایستاده به سمتش برگشتم و یه پسر قد بلند خوش پوشو دیدم که با یه لبخند بهم سلام داد جوابشو دادم و تا آخر جشن کنارم موند مغرور و جذاب بود دانشجوی دندون پزشکی بود و مشخص بود خیلی پولداره من اما از یه خانواده ی خیلی معمولی عکاسی میخوندمو ارزوهای بزرگی داشتم رابطه ی من ومحمد گرم تر میشد و من وابسته اش شده بودم اوایل فقط گردش بود و تفریح و گاهی توماشین بغل و بوسه خیلی شبا قبل خواب به تنش و سکس باهاش فکر میکردم انقدر بهش علاقه پیدا کرده بودم که دلم میخواست سکسو باهاش تجربه کنم اما بازم فقط بغل بود و بوسه یه سال گذشتو من طاقتم تموم شده بود نمیدونستم کاردرستیه که من ازش بخوام باهم سکس داشته باشیم یانه بالاخره یه روز وقتی منو تا نزدیک خونه رسوند و داشت بوسم میکرد که خداحافظی کنیم بهش گفتم دلم میخواد وقتی بوسم میکنی و لبات رو لبامه سینه هامو لمس کنی یه نگاه طولانی به چشمام کرد و گفت باشه برای اولین بار سینه هامو لمس کرد و انقدر حس خوب گرفتم که دلم نمیخواست برم خونه ازون به بعد نزدیک تر شدیم دیگه لمس تن همدیگه ام به اتفاقات بینمون اضافه شده بود همینکه همه چیز آروم پیش میرفت و محمد پسر بی جنبه ای نبود رو دوست داشتم این کنترلش رورفتار سکسیش دیونم میکرد دلم میخواست بیشتر نزدیک شم بهش میدونستم که میدونه من دلم میخواد رابطمون بازم عمیق ترشه سال دوم دوستی بودیم که ازم خواست تا باهم بریم خونه باغشون توکرج اون روز یکی از بهترین اتفاقات زندگیم بود تیپ دخترونه و ارایش ملایممو دوست داشت توتمام مسیر دستم رو دستش بود و باهم ترک هایی که دوست داشتیم گوش میکردیم قبل از رسیدن به خونه باغ محمد یه جا ترمز کرد زل زد تو چشماموگفت بهارم میدونم که میدونی امروز ممکنه اتفاقایی بینمون بیفته که هردومون مدتهاست که از ته دل میخوایم فقط میخوام مطمین شم هنوزم حاضری بریم یانه نگاهش کردمو سرمو گذاشتم رو بازوش ماشینو روشن کرد و رفتیم به سمت اتفاقات خوبی که ارزوی هردومون بود محمد کفشامو از پام درآورد و با بغل برد منو تو خونه حس ملکه ای رو داشتم که شاهزاده ی محبوبش اونو به آسمونا میبره همه چیز فوق العاده بود محمد همه چیزو اطراف تخت با سلیقه چیده بود شراب مورد علاقه ی منو گلای تزیین نشده و بکر رز قرمز با ساقه های بلند عطر مورد علاقه ی منو مدام اسپری میکرد رو تنش محمد اون روز از تمام روزا گرم تر و صمیمی تربود فقط یک ساعت بغلم گرفته بود و نوازشم میکرد تن من داغ داغ شده بود صدای تند شدن نفسای هردومون لومون میداد که چی تو ذهنمونه محمد برام مشروب میریخت و من میخوردم انقدر خوردم که سبک شدم دستای محمد رو سینه هام بود و از تمام لحظه هایی توگوشم میگفت که دوست داشته تنمو لمس کنه و باهام سکس کنه اروم تمام لباسای منو دراورد حتی سوتینمو نوازش میکرد و میبوسید هیچی لذت بخش تر از سکس بعد از یه انتظار طولانی نیست قبلا کیرشو لمس کرده بودم اما ندیده بودم شورت حذب مشکی پوشیده بود و از لمس تنم حسابی کیرش بزرگ شده بود منم با شوق از رو شورت مردونه ترین عضو مرد محبوبمو میمالیدم هردومون تو آسمونا بودیم محمد سینه هامو جوری با شوق میخورد که تمام این دوسال شوقو میشد از رفتارش فهمید انقدر سینه هامو خورد که سر سینه هام قرمز شده بود شورتشو دراوردمو کیرش و تماشا کردم انقدر حس خوبی بود تماشای کیر سفت شده اش که نمیتونم بنویسم اون حسو لمس میکردم کیرشو و حتی با لمس کیرش تا مرز ارگاسم میرفتم انقدر دوسش داشتم و منتظر این روز بودم که از معاشقه ام به ارضا میرسیدم دستشو برده بود تو شورتمو دم گوشم بااون صدای مردونش میگفت که اینجا که دستم الان روشه بهشته منه بهار کس خیسمو ماساژ میداد و توگوشم حرفای عاشقونه میزد حتی حرفای موبع سکسشم شیک و قشنگ بود محمد هیچوقت رفتار بدی نکرد و حرف نامناسب نزد میگفت بهشتو به انتظار میدن به دوسال صبر و شوق میدن من انتظارشو کشیدم من صبر کردم الان حق منه داشتن این بهشت بهارم من خوشبخت ترین دختر بودم تودستای مرد محبوبم بودمو میخواست وجودشو باوجودم یکی کنه با من مثل یه پرنسس رفتار میکرد پاهامو آروم باز کرد و میگفت میدونم دختری بهار میدونم اولین کسی ام که دستش به این بهشت رسیده کسمو مدام میبوسید و ازم معذرت خواهی میکرد به خاطر دردی که قراره اولش تحمل کنم من تماشا میکردم عشقبازیشو و دوست داشتم زودتر اون دردو تحمل کنمو بعدش لذتی که از مرد محبوبم میبردم قبل از کردن اومدن کنارم دراز کشید موهامونوازش میکرد و بعد چند دقیقه گفت بهار میخوام یه چیزی بهت بگم نگاهش نمیکردمو فقط منتظر حرفش بودم لباش نزدیک گوشم بود گفت بهارما نمیتونیم هیچ وقت ازدواج کنیم پدرم اجازه نمیده به خاطر همینم تو این دوسال نزدیکت نمیشدم نمیخواستم ازم آزاری به تو برسه سکوت کرده بودمو به حرفاش فکر میکردم محمد از من دختریمو میخواست اما با رضایت خودم با دونستن اینکه نمیتونیم ازدواج کنیم لبامو گذاشته بودم رو لباشو اشک از گوشه ی چشمم میریخت میدونستم پدرش به خاطر وضعیت مالی ما اجازه نداده میدونستم محمد هرکاری ازدستش براومده انجام داده اما نشده محمد منتظر جواب بود اروم که شدم توگوشش گفتم من راضی ام میخوام دختریم مال تو بشه همه جای تنمو میبوسید اروم پاهامو باز کرد و مثل شوالیه ای که بعد از کلی جنگ پیروز شده به کسم نگاه میکرد حس میکردم بیشتر از شهوت عشق تو چشماشه زبونشو فرومیکرد توکوسمو باهربار آخ گفتن من از ته دل میگفت جونم بهارم جونم عزیز قلبم دیگه باتمام وجودم دلم میخواست پردمو بزنه و شروع کنه به کردن من اروم کیرشو گذاشت رو سوراخ کوچیک کسمو انقدر با احتیاط و آروم فرو میکرد که دردم نگیره با یه فشار کوچیک پردمو زد و کسم داغ شد فهمیدم که دختریمو دادم به محمدو محمد عاشقانه داشت منو میکرد انقدر موقع کردن کلمات قشنگ به کارمیبرد که من دیونه تر میشدم بازوهاشو گرفته بودمو تماشا میکردمش محمد بعد دوسال انتظار به آرزوش رسیده بود ادامه دارد نوشته

Date: June 14, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.